به ستاره سوگند

جلسه نهم : وحی؛ صدای خدا در زبان پیامبر

01:14:40
259

در این جلسات، با نگاهی عمیق و متفاوت به سوره مبارکه نجم، به سراغ مهم‌ترین پرسش‌ها و شبهات اعتقادی روز رفته‌ایم؛ از حقیقت وحی و جایگاه پیامبر تا نسبت عقل، ایمان و زمانه. مباحث به‌صورت کلاسی، تحلیلی و زنده ارائه شده تا مخاطب فقط شنونده نباشد، بلکه همراهِ فکر و فهم قرآن حرکت کند. اینجا قرآن نه شعاری و احساسی، بلکه استدلالی، زنده و پاسخ‌گو به چالش‌های فکری نسل امروز بررسی می‌شود. اگر به دنبال محتوایی عمیق، جذاب و راهگشا برای تقویت باورها و فهم درست دین هستید، این جلسات نقطه شروع شماست

معرفی
شدید القوی؛ معلم پیامبر اکرم (صل‌الله‌علیه‌وآله) در آموزش وحی [4:13]
معراج، حقیقتی است دائمی در وجود پیامبر اکرم (صل‌الله‌علیه‌وآله) [13:45]
پیامبر اکرم (صل‌الله‌علیه‌وآله) در همان حال که اینجاست در افق اعلی و نزدیکترین مرتبه به خداوند است [15:39]
نهایت قرب پیامبر اکرم (صل‌الله‌علیه‌وآله) تا آنجاست که دیگر خودش نیست بلکه تماما خداست که جلوه می‌کند [18:42]
شدت قرب پیامبر اکرم (صل‌الله‌علیه‌وآله) به خداوند در بیان قرآنی [25:04]
این مقامات منحصر در پیامبر نیست بلکه راه رسیدن برای همه باز است [27:28]
توجه به وحی؛ راه رسیدن به نهایت درجه قرب الهی [36:37]
امام حسین (علیه‌السلام): حقایقی در کهیعص هست که اگر به کسی بگویم می‌تواند روی آب راه برود [38:16]
قرآن؛ کتابی که بر پیامبر اکرم (صل‌الله‌علیه‌وآله) نازل شده تا مردم را از ظلمات به سمت نور هدایت کند [40:32]
چرا گاهی با انجام برخی مستحبات نتایج خاص آن را نمی‌بینیم؟ [41:09]
بازی همستر و سودِ توهمی یا سوره واقعه و سودِ واقعی؟! [43:26]
امام باقر (علیه‌السلام)؛ محمد دومی که حجابِ وحی را شکافت [48:05]
ملاقات جابربن‌عبدالله‌انصاری با امام باقر (علیه‌السلام) و رساندن سلام پیامبر اکرم به ایشان [49:54]
ماجرای ملاقات فقیه بصره با امام باقر (علیه‌السلام)؛ می‌دانی کجا و نزد چه کسی نشستی؟ [56:12]
غربت و مظلومیت ائمه بقیع (علیهم‌السلام)… [1:02:23]
متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَیِّدِنَا وَ نَبِیِّنَا أَبِی الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ وَ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ مِنَ الْآنَ إِلَى قِیَامِ یَوْمِ الدِّینِ. رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی.
**بسم الله الرحمن الرحیم**
وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَىٰ (۱) مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَىٰ (۲) وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ (۳) إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ (٤) عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَىٰ (٥) ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَىٰ (٦) وَهُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَىٰ (٧)
در این جلسات در محضر عزیزان بودیم و بر سر سفره قرآن کریم، سوره مبارکه «نجم» را خوشه چینی می‌کردیم و از برخی معارف این سوره در آیات ابتدایی سوره مبارکه «نجم» به صورت کلی یک مطلبی باید مورد توجه قرار گیرد تا کلیت آیات ابتدایی این سوره فهمیده شود. ابتدای سوره مبارکه «نجم»، خدای متعال به ستاره قسم خورد برای اثبات اینکه پیغمبر اکرم (ص) دچار انحراف و اشتباه نیست و فرمود که پیغمبر از روی هوای نفس چیزی نمی‌گوید، هرچه که می‌گوید عین وحی است: «إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ».
حالا با توجه به اینکه قرار نبود امروز در خدمت دوستان برسیم، یعنی احتمال اولیه‌ای که می‌دادیم این بود که این جلسه توفیق نمی‌شود در خدمت عزیزان باشیم، ولی خب الحمدلله به هر حال شرایط فراهم شد تا در محضر عزیزان باشیم. احتمال می‌دهیم که هفته‌های بعدی را هم نتوانیم در خدمت دوستان باشیم، ولی خب چون جلسه قبلی گفتیم تا مهر ماه جلسه نیست، بعد یک «کتک» خوردیم و جلسه، دیگر جلسات بعدی را نمی‌گوییم جلسه نیست که دیگر کتک نخوریم. اما به هر حال احتمال دارد که این جلسه با یک تعطیلی طولانی مدت بعدی مواجه شویم. لذا یک جمع‌بندی می‌خواهم نسبت به این آیات داشته باشم که اگر احیاناً عمر طولانی داشتیم یا عمر کاملی داشتیم، از این دنیا رخت بربستیم و دیگر در خدمتتان نبودیم، یک جمع‌بندی از آیات ابتدایی این سوره صورت گرفته باشد.
در آیات ابتدایی سوره مبارکه «نجم» خب این چهار آیه را چندین جلسه خواندیم و رویش تأکید کردیم که خدای متعال به ستاره قسم خورد، بعد فرمود پیغمبر نه ضلالت دارد، نه گمراهی: «مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَىٰ»، و هرچه هم که می‌گوید وحی است. در ادامه می‌فرماید که این علمی که پیغمبر دارد، علم «شَدِيدُ الْقُوَىٰ» است، کسی به او تعلیم داده که شدیدالقوا است.
حالا اینجا بحث ما در این جلسات وارد جزئیات آیات معمولاً نشدیم که حالا این کلمه یعنی چه؟ اینجا این آیه دقیقاً تک‌تک کلماتش چه معنایی می‌دهد؟ آن یک بحث دیگری می‌طلبد. بیشتر سعی کردیم که یک دریافتی از سوره مبارکه «نجم» داشته باشیم که بیشتر هم ناظر به بحث‌های اعتقادی باشد. می‌فرماید که «شَدِیدُ الْقُوَىٰ» به پیغمبر تعلیم داده. اینجا مفسرین بحث کرده‌اند که این «شَدِیدُ الْقُوَىٰ» آیا جبرئیل است که او هم شدیدالقوا است یا خود خدای متعال است؟ خب، هم خدای متعال «شَدِیدُ الْقُوَىٰ» است، هم جبرئیل «شَدِیدُ الْقُوَىٰ» است. جبرئیل جلوه‌ای از شدیدالقوا بودن خدای متعال است. به یک معنا هم خدا معلم پیغمبر است، هم جبرئیل معلم پیغمبر (ص) است. واسطه یادگیری برای پیغمبر (ص) جبرئیل است. خیلی نکته‌اش این نیست که این معلم کیست. بعضی وقت‌ها آن نکته اصلی که آیه دارد می‌گوید را به انحراف می‌کشیم. خدا حفظ کند حاج آقای قرائتی عزیز می‌فرمود ما پایان‌نامه داریم، افرادی پایان‌نامه نوشته‌اند که اصحاب کهف چند نفر بودند. حالا نکته بامزه‌اش این است که آیه قرآن می‌گوید که آقا، یا هفت تا بودند و سگشان هشتمی بود، یا هشت تا بودند، یا پنج تا بودند، عددش مهم نیست. نمی‌خواهم بگویم در شماره کیک می‌فرماید تعدادشان مهم نیست، یا اینقدر بودند یا آنقدر بودند، نمی‌خواهم به این چیزها کار داشته باشم. بعد دقیقاً بعضی‌ها رفته‌اند پایان‌نامه نوشته‌اند، نه عددش مهم است، مگر می‌شود؟! بعد عدد این را در بیاورید!
حالا بعضی وقت‌ها در آیات یک نکته‌ای، نکته اصلی آیه است. اتفاقاً به همان توجه نمی‌کنیم. آنقدر بحث‌های حاشیه‌ای مطرح می‌شود که همان نکته اصلی فراموش می‌شود. علامه «شَدِیدُ الْقُوَىٰ» این کیست؟ «شَدِیدُ الْقُوَىٰ» اصلاً مهم نیست اینجا. این «شَدِیدُ الْقُوَىٰ» به کی تطبیق پیدا می‌کند؟ مهم این است که پیغمبر (ص) در یک رتبه‌ای بوده، در یک موقعیتی بوده که استاد او «شَدِیدُ الْقُوَىٰ» بوده. خیلی نکته دارد. «شَدِیدُ الْقُوَىٰ» بوده، نه «شَدِیدُ الْقُوَّة». «قوا» خودش قوه‌های مختلف را دربر می‌گیرد. «شَدِيدُ الْقُوَىٰ»، همه قوه‌های او شدید است: قوه بینایی او، قوه این قوه هم که گفته می‌شود حالا نمی‌خواهم بحث را تخصصی بکنیم. این قوه، قوه فلسفی نیست که در برابر بالفعل باشد. این قوه یعنی توان. کسی معلم پیغمبر بوده که توانمند بوده و توانایی‌ها (یش) شدید بوده، توانایی‌های شدیدی دارد. خیلی نکته دارد: توان دیدن، توان شنیدن، توان گفتن، توان آموزش دادن، توان پرورش دادن، توان سیر دادن، این‌ها قوا است. معلم او کسی بوده که «شَدِیدُ الْقُوَىٰ» بوده. این پیغمبر (ص) تک‌بعدی نبوده، همه ابعاد وجودش رشد کرده که این هم نکته دارد. چرا اینطور می‌شود؟ حالا، عرض می‌کنم بحث نمی‌خواهم تخصصی بشود.
«شَدِیدُ الْقُوَىٰ» معلم پیغمبر (ص) است. همه قوت‌ها را دارد. پیغمبر به یک سطحی رسیده، در بالاترین مرحله قابلیت و استعداد، می‌تواند شاگردی کسی را بکند که شدیدترین قوا را دارد. این خیلی نکته دارد. آن کسی که مرتبه وجود‌اش پایین است، معلم او هم تک‌بعدی می‌شود و در سطوح پایین می‌شود. باید عروج کرد تا شاگردی کسی را کرد که «شَدِیدُ الْقُوَىٰ» بشود. این یک نکته.
و در آیات بعدی فرمود که «ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَىٰ». آن کسی که معلم پیغمبر است، کسی است که در یک موقعیت عالی و در یک سلطنت عاملی مستقر و «فَاسْتَوَىٰ» یعنی بر یک تخت سلطنتی حاکم است که این تزلزل و تلاطم ندارد. در اعتدال و تعادل کامل، همه ابعاد وجود و همه شرق و غرب ملک وجود تحت قدرت او است و ملک او بر این‌ها سوار است. ملک او تزلزل ندارد، منفعل نمی‌شود، متأثر نمی‌شود. این‌ها حالا چون بحث‌های دقیقه‌ای است خیلی نمی‌خواهم با جزئیات واردش بشوم. بعد فرمود: «وَهُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَىٰ». آن کسی است که در افق اعلاست. خیلی این کلمات، کلمات عجیب و غریبی است. همه‌اش هم فقط در سوره مبارکه «نجم» آمده است. یک بار در قرآن آمده، این کلمات همین یک جا آمده است. آیات بسیار استثنایی و عجیبی است که بسیار عمیق است.
پیغمبر شاگرد کسی است که «شَدِیدُ الْقُوَىٰ» است، بر تخت سلطنت حاکم است، طوری که در اعتدال محض، تخت او هیچ لرزش و لغزشی ندارد. کاملاً مستقر به تخت حکومت او است و در افق اعلاست. یعنی چه؟ معلم او در افق اعلاست؛ یعنی این پیغمبر هم عروج کرده، سیر کرده، بالا رفته، به مرتبه‌ای رسیده که شاگردی کسی را می‌کند که در افق اعلاست. پس پیغمبر هم در افق اعلاست. وقتی استاد، وقتی معلم در افق اعلاست، شاگرد هم باید به افق اعلا برود. به عالی‌ترین افق باید سیر بکند تا شاگردی او را بکند. این نکات را می‌خواهم فقط در ذهنتان داشته باشید تا به اصل بحث برگردیم.
بعد می‌فرماید که: «ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىٰ». کلمات عجیب و غریب قرآن است. پیغمبر بالا رفته، نزدیک شده، «فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ». به یک فاصله‌ای رسیده در قرب خدای متعال که فاصله دو کمان است، دو کمان فاصله است، دو قوس، بلکه نزدیک‌تر، بلکه کمتر. این‌ها یعنی چه؟ بحث مفصلی می‌طلبد. بحث‌های بسیار سنگین و عمیقی دارد. «فَأَوْحَىٰ إِلَىٰ عَبْدِهِ مَا أَوْحَىٰ». خیلی جالب و عجیب شد. آنجا فرمود پیغمبر هرچه که می‌گوید. غرض حقیر از اینکه دارم این آیات را می‌خوانم، این نکاتش است، وگرنه وارد خود این آیات تک تکش اگر بخواهیم بشویم، هر کدامش چندین جلسه بحث می‌خواهد. این نکته اصلی، آنجا فرمود پیغمبر هرچه که بگوید عین وحی است. اینجا می‌فرماید این پیغمبر رفت بالا، شاگردی «شَدِیدُ الْقُوَىٰ» را کرد، به افق اعلا رسید، نزدیک شد به فاصله دو قوس، بلکه نزدیک‌تر، آنجا آنی که باید بهش وحی بشود، (به او) شد.
خب، مگر تا حالا نمی‌گفتی این پیغمبر هرچه که بگوید وحی است؟ پس چرا حالا می‌گویی این پیغمبر رفت بالا به آن نقطه رسید که دو کمان، حالا این دو کمان هم منظور کمان نیست. خدا هم یک جایی یک نقطه‌ای را اشغال نکرده که پیغمبر برود آنجا دو کمان فاصله داشته باشد. این‌ها هر کدام نکاتی است. این دو کمان حالا اصلاً یعنی چه؟ دو تا قوس یعنی چه؟ چرا کلمه قوس آمده؟ «أَوْ أَدْنَىٰ» چرا آمده؟ بحث‌های بسیار سنگینی است که بزرگان بحث کرده‌اند، فلاسفه، عرفا.
کلیت بحثی که دارد می‌گوید این آیات، این است که این پیغمبر در عالی‌ترین مراتب وجود، عالی‌ترین درجه قرب به خدای متعال است. آنجا بهش وحی شده هرچی که باید وحی بشود. نکته را نمی‌دانم منتقل شد به دوستان یا نه؟ دو تا مطلبی که با هم به حسب ظاهر جور در نمی‌آید. نکته اول این است که می‌فرماید پیغمبر هرچه که بگوید عین وحی است، اثر هوا نیست. نکته دوم این است که این پیغمبر را بردند بالا و بالا و بالا به فاصله دو کمان، بلکه نزدیک‌تر، با خودم رساندم آنجا، هرچه که باید بهش وحی می‌کردم، وحی کردم. پس آخر این حرف خداست یا حرف پیغمبر است؟
این وقتی پایین است، چیزهایی که می‌گوید وحی است یا نیست؟ فقط وقتی که رفت بالا بهش وحی شد؟ پس چرا شما می‌گویید هرچه که می‌گوید وحی است؟ معراج پیغمبر یک اتفاقی که زمان و مکان داشته باشد، لزوماً که در یک برهه‌ای پیغمبر رفته بالا یک حقایقی را بهش نشان دادند، برگشته. برگشت در مورد پیغمبر معنا ندارد. بازگشت او مثل بازگشت نور، تنزل نمی‌کند. بازگشت نور این شکلی است: هم عروجش نور است، هم صعودش نور است، هم بالا نور است، هم پایین نور است. برای همین از آن نقطه عالی دارد وحی را دریافت می‌کند، ولی پایین که آمده ارتباطش با بالا قطع نشده است. اینجا هرچه که بگوید، از همان مرتبه دارد حرف می‌زند. خوب دقت کنید نکته را. پیغمبر اینجا کنار شما دارد حرف می‌زند. خیلی این نکته، نکته عالی است. اگر خدا نصیب بکند، مطلب را بفهمیم، دروازه‌هایی از علوم و حقایق به روی قلبمان باز می‌شود. خدا ان‌شاءالله به حق امام باقر (ع) که امشب شب شهادتشون است، این در را به روی قلب ما بشکافد.
پیغمبر در عالی‌ترین درجه قرب، چون اصلاً این حرکت، حرکت مکانی نیست که از اینجا پا شود و به خدا برسد. یک سیر باطنی است، یک قرب وجودی است. اینور و آنور ندارد. پیغمبر (ص) دنیا و برزخ و قیامت برایش معنا ندارد. مدینه و مکه برایش معنا ندارد. پیغمبر (ص) خواب و بیدار ندارد. پیغمبر (ص) پنجاه ساله و شصت ساله ندارد. این‌ها معنا ندارد در مورد پیغمبر (ص). پیغمبر فراتر از این نسبت‌های مادی است، فراتر از این محدودیت‌های مادی است. پیغمبر (ص) همین جا که کنار شما دارد حرف می‌زند، «ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىٰ»، همین جا از آن دو قوس به خدا نزدیک‌تر است. همین جا دارد آن وحی را دریافت می‌کند. هم اینجا. خیلی نکته. ما فکر می‌کنیم مثلاً پیغمبر یک معراجی دارد، یک وقت‌های دیگر هم دیگر حالا پیغمبر زندگی معمولیش را داشته. البته حالات برای این‌ها متفاوت است، بله. در روایت فرمود: «ما هر شب جمعه»، به نظرم روایت از امام باقر (ع) هم هست، فرمود: «هر شب جمعه روحمان عروج می‌کند به عرش.» هر شب جمعه اهل بیت، هر شب جمعه معراج دارند. هر شب جمعه روحمان عروج می‌کند به عرش و آنجا علممان تجدید می‌شود، بازآفرینی می‌شود، و اگر این حرکت ما در شب جمعه و این معراج ما نباشد، «لَنَفَدَ عِلْمُنَا». همه علممان را از دست می‌دهیم. ارتباطمان با آن مبدأ قطع می‌شود.
حالا شب جمعه چه خصوصیاتی دارد؟ این اتفاق، وقوع مکانیش در کربلاست، یعنی آن سکوی معراج اهل بیت در شب جمعه کربلاست. تو آنجا خدا را در فوق عرش‌اش زیارت می‌کند. خب، یعنی چه؟ شب جمعه چه اتفاقی رخ می‌دهد؟ ما نمی‌دانیم. علم امام از نوع بازآفرینی می‌شود، یعنی چه؟ ما نمی‌دانیم. یک اتفاقی هست، ما خبر نداریم. یک طرف قضیه است. ولی یک طرف دیگر قضیه این است که امام آن وقتی هم که خواب است، امام به آن مبدأ نور وصل است، به آن مرکز حقیقت متصل است. امام حرف معمولی هم که می‌زند وحی است، شوخی هم که می‌کند وحی است، حرف سیاسی هم که می‌زند، رد و اثبات هم که می‌کند وحی است. همه‌اش نور است، همه‌اش حقیقت است، همه‌اش وحی است.
یک نگاه دیگری از اهل بیت به ما می‌دهد. همه‌اش می‌شود تقدس. دستورات، ذکرهایی که اهل بیت یاد داده‌اند، نمازهایی که یاد داده‌اند، این‌ها را با چشم مقدس می‌بینیم. ولی روایاتی که مثلاً اهل بیت به عنوان واکنش سیاسی، واکنش اجتماعی به ما گفته‌اند، با مخالفین چه شکلی برخورد کن، به ما گفته‌اند چه شکلی درس بخوان، چه شکلی درس بده، زندگی به ما یاد داده‌اند، سبک زندگی یاد داده‌اند. ما روایت عجیبی از امام باقر (ع) داریم در تربیت فرزند، در ارتباط با همسر. این‌ها را دیگر به چشم وحی نگاه نمی‌کنیم. به چشم علم، به چشم نور نگاه نمی‌کنیم.
نکته فنی و دقیق و فوق‌العاده‌ای که این جلسه می‌خواهیم به آن بپردازیم این است: پیغمبر (ص) چون به، – خوب دقت کنید این عبارت را، خوب دقت کنید – پیغمبر چون به مبدأ نور که خدا «اَللهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْاَرْضِ» است، به خدا که نور آسمان‌ها و زمین است، پیغمبر (ص) به شدت قرب دارد، در عالی‌ترین درجه قرب خدای متعال قرار دارد، «قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ». چون به آن مبدأ نور وصل است، به مبدأ حقیقت وصل است، به وحی وصل است، به آنچه خدا می‌خواهد، به آنچه خدا می‌داند، به آنچه خدا می‌گوید، این اتصال به آن نقطه باعث شده که پیغمبر در آن شدت نور ذوب شده. حالا اصطلاحاتی دارند بزرگان اینجا، می‌گویند تعینات. مثلاً پیغمبر (ص) ذوب شده آنجا. دیگر آنجا خداست که حرف می‌زند، خداست که تصمیم می‌گیرد، خداست که حکم می‌کند. و این پیغمبر در آن درجه از اتصال وقتی قرار گرفته، این دیگر خودش نیست.
این مثال را بارها عرض کردیم در جلسات متعدد. مثال ساده‌اش این است: مثلاً میکروفون وقتی که به دهان گوینده نزدیک شده و اتصال دارد به دهان، هر صوتی که از او منتشر می‌شود، این صوت گوینده است. البته ممکن است میکروفون ضعف داشته باشد، مثل میکروفون جلسه ما، مثل بلندگوی جلسه ما، یک چیز دیگر می‌گوید، یک چیز دیگر به گوش مردم می‌رسد، گم می‌شود، یک همهمه تولید می‌شود. بعد ظهور حل خواهد شد. ولی مسئله این است که این اتصالی که این با گوینده دارد، باعث شده که میکروفون از خودش حرفی ندارد. میکروفون از خودش صوتی ندارد. اصلاً دیگر میکروفونی نیست. الان شما دو تا نمی‌بینید، نمی‌گویید یک فلانی داریم، یک میکروفون. می‌گوید فلانی گفت و میکروفون. فلانی و میکروفون اینطور گفتند.
خانه همسرتان بگوید که خب، شیخ صدوق بودی، «ابن بابویه» بودی، چه خبر؟ بگویید جلسه‌ای بودیم، آقای فلانی صحبت می‌کرد. آقای فلانی و میکروفون اینطور می‌گفتند. میکروفونی نیست. البته آقای فلانی با میکروفون با ما صحبت می‌کرد، اگر میکروفون نبود ما نمی‌فهمیدیم آقای فلانی چه می‌گوید، به چه می‌خواهد. ولی میکروفونی نبود. هم میکروفون بود، هم نبود. هم صدای میکروفون بود، هم نبود. چرا؟ برای اینکه این میکروفون فانی شده در صدای گوینده. صدای میکروفون فانی شده در صدای گوینده. صوتی که از این میکروفون منتشر می‌شود، همان نیست که گوینده بهش می‌گوید. حرفی که از فلانی شنیدیم. شاید میکروفون جابجا کرده، شاید میکروفون عوضش کرده. میکروفون جابجایش کرد؟ مگر می‌شود؟ اگر واسطه می‌خورد و واسطه‌های دور، این احتمال بود. یک کسی از بنده می‌شنید با واسطه، با ده تا واسطه می‌خواست این حرف را برود نقل کند. آنجا خیلی احتمال می‌دادیم که عوض (شود). جلسه نشسته‌ایم داریم صوت را مستقیم، البته با واسطه می‌شنویم، ولی می‌بینیم اتصال این صوت را. حالا ممکن است مثلاً تصویر هم داشته باشیم، یک دوربینی بر فرض، می‌دانیم این دوربین از خودش تصویر ندارد، این میکروفون از خودش صدا ندارد. اینجا دیگر احتمال دیگری نیست، به خاطر اینکه این میکروفون خیلی نزدیک به دهان گوینده است. هر آن چیزی که از دهان گوینده می‌آید، دریافت می‌کند و منتشر می‌کند. به خاطر شدت قربش است. اگر میکروفون فاصله بدهم، آن وقت چیزهایی که می‌گویم با اختلال مواجه می‌شود. درست است. میکروفون وقتی فاصله پیدا می‌کند، بین آن چیزی که به او داده می‌شود و آن چیزی که دریافت می‌کند، فاصله می‌افتد. اینجا گنگ می‌شود، مبهم می‌شود. پس نکته‌اش در چی شد؟ نکته‌اش در قرب شد.
پیغمبر (ص) مقرب به خدای متعال است. آنقدر آنجا پیغمبر (ص) به خدا مقرب است که دیگر اصلاً آنجا چیزی از پیغمبر نمانده. صدا و تصویر و خواست و اراده و هیچ. نور خدا پر کرده. یکم این‌ها طرحش هم سخت است حالا، خصوصاً در جلسات عمومی و این‌ها خیلی باید با احتیاط، دست به عصا حرکت کرد که یکم جابجا نشود که بحث به جای دیگری کشیده بشود. پیغمبر (ص) در نهایت اتصال به خدای متعال است. پیغمبر (ص) حرفی که می‌زند، حرف خودش نیست.
ما روایت داریم می‌فرماید که: «بندۀ من، می‌خواهم ببینید که این راه برای ما هم باز است.» می‌فرماید: «بنده من، گاهی آنقدر به من نزدیک می‌شود.» «یَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّافِلَةِ» با مستحبات، با نوافل، با کارهای اضافی که فوق تکلیف است، ولی عاشقانه انجام می‌دهد، به عشق خدا انجام می‌دهد. «آنقدر به من خدا نزدیک می‌شود، حَتَّى کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ، بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ، یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا.» من می‌شوم گوشش، من می‌شوم چشمش، من می‌شوم دهانش، من می‌شوم دستش. از کجا می‌آید؟ از شدت قرب می‌آید. این دیگر حرف خودش نیست، چون هرچه که از او بود، سوخت اینجا. آنقدر که نزدیک شد، چیزی ازش نمانده. خدا می‌گوید با دهان پیغمبر. خدا می‌شنود با گوش پیغمبر. خدا می‌بیند با چشم پیغمبر. از آنور هم درست است. پیغمبر می‌بیند با چشم خدا، با چشم خدایی. پیغمبر می‌شنود با گوش خدایی، با گوشی که بین شنیدن او و شنیدن خدا فاصله و حجابی نیست. این است که در بعضی جاها قرآن اسم پیغمبر را چسبانده به اسم خودش. خدای متعال: «أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ». هرچه من می‌گویم، به هرچه پیغمبر می‌گوید گوش می‌دهید. «وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ». هرچه پیغمبر گفت، گوش می‌دهی.
بعضی آیات که خیلی عجیب‌تر است، می‌فرماید که خدا از فضلش عطا می‌کند. «سَيُؤْتِينَا اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ». از آیات خیلی عجیب قرآن است. سنگین نشود خسته شود. خوبی‌اش این است که وقتی بحث سنگین بشود این‌ها، بعد دیگر جلسه که چند وقت نباشد، دلتان تنگ نمی‌شود، آرامش روانی پیدا (می‌کنید).
امام صادق (ع) سر سفره بودند، ابوحنیفه کنار ایشان نشسته بود. امام صادق (ع) غذا را خوردند، بعد غذا حمد کردند، گفتند: «خدایا شکرت، هذا منک و من رسولک.» غذایی بود که خدایا، تو با پیغمبرت این غذا را به ما دادی. ابوحنیفه برگشت گفت: «لَقَدْ أَشْرَکْتَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ.» مشرک شدی یا اباعبدالله. هم خدا، هم پیغمبر. از شما بعید بود یا اباعبدالله. از شما توقع نداشتم. روزی را خدا می‌دهد، پیغمبر چیست؟ پیغمبر کیست؟ حضرت فرمودند: «تو مگر آیه قرآن را نخوانده‌ای؟» می‌فرماید: «سَیُؤْتینَا اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ رَسُولُهُ» به زودی خدا از فضلش به ما خواهد بخشید. هم خدا خواهد بخشید، هم پیغمبر. و آیه دیگری را از قرآن خواندند برایش. «نشنیده بودم، عجب! چه جالب! تو قرآن بود.» حضرت فرمودند: «بَلَى قَدْ قُرِّئَتْ.» چرا بابا! خیلی خواندی، ولی یک آیه‌ای هست در مورد تو قرآن گفته که: «بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِمْ مَا کَانُوا يَکْسِبُونَ». چرک و کثافت وقتی دل آدم را گرفت، قرآن حالیش نمی‌شود. در مورد رفقا و امثال تو است. گناه نمی‌گذارد بفهمی. آیه را خواندی، نفهمیدی. چون دل تاریک است. چون دوری از حقیقت، از نور. چه دور کرده؟ پیغمبر (ص) را نزدیک کرده. دوری از هوا. چه ابوحنیفه را دور کرده. به من و شما وحی دارد می‌رسد، دریافت نمی‌کنیم. خیلی نکته عجیبی است. آن هیچ محدودیتی ندارد.
بعضی‌ها سؤال می‌کنند چرا یک نفر باید بشود پیغمبر؟ خب تو هم راه بیفت، برو بشو. آن نقطه‌ای که پیغمبر درش بوده، مگر راه بسته است؟ جالب است نمی‌فرماید پشت ما اهل بیت «خلفنا»، می‌گوید: «مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ» از ما می‌شود. یعنی آن هم اینجا ذوب می‌شود. آن هم در این دریا غرق می‌شود. از ما می‌شود. البته آن ذوب شدن آن‌ها درجه‌اش عالی‌تر است. این هم آنجا ذوب شده، می‌شود «مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ».
حقایقی که در قلب پیغمبر اکرم (ص) تجلی می‌کند. در مدرسه و دانشگاه و این‌ها یک جور دیگر دین به ما یاد می‌دهند. پیغمبر، پیغمبر شد. بعد امیرالمؤمنین (ع) اولین کسی بود که مسلمان شد. قبول می‌کنم.
نهج‌البلاغه فرمود: «وحی نازل شد بر پیغمبر در غار حرا.» امیرالمؤمنین (ع) هرچیزی که جبرئیل به پیغمبر گفت، آنجا شنید. پیغمبر به او فرمود: «یا علی، إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى» هرچه من می‌بینم تو می‌بینی، هرچه من می‌شنوم تو می‌شنوی. با این تفاوت که پیغمبر نیستی. «یا رسول الله، نبودی؟ چند وقت پیغمبر شدم. عه، واقعاً چه جالب.»
شیطان یا ناله ابلیس در نهج‌البلاغه است. فرمود وقتی نازل شد بر پیغمبر، ناله ابلیس را شنیدم. هم وحی بر پیغمبر را شنیدم که جبرئیل نازل می‌کرد، آیه بر او نازل می‌شود، امیرالمؤمنین (ع) دارد می‌شنود. این امیرالمؤمنین (ع) است. واقعی (است). امیرالمؤمنین، فاطمه زهرا می‌شنود.
حدیث کسا را خوانده‌اید؟ چه می‌فرماید؟ بس است برای اینکه حدیث کسا معلوم باشد که معجزه است. می‌گویند سند ندارد. سند نمی‌خواهد. متن را نگاه کن. می‌گوید زیر کسا نشسته‌اند، عبا را کشیده‌اند روی خودشان. فاطمه زهرا (س) فرمود: «الان خدا به جبرئیل فرمود برو پایین آیه را نازل کن: إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا.» و الان یک بین خدا و جبرئیل آیه را گرفته دارد می‌آید. اجازه هم گرفته که بیاید بین ما. هنوز آیه نازل نشده. هنوز بر زبان پیغمبر، بر گوش پیغمبر نازل نشده. فاطمه زهرا (س) می‌فرماید در راه است. این از چی؟ از مقام قرب است. لزوماً نمی‌خواهد پیغمبر باشد. پیغمبر فقط وظیفه ابلاغ دارد. سختی کارش اینجاست، باید دریافت کند، ابلاغ کند. آن ابلاغ مشقت دارد، سختی دارد. باید پایش بایستد، چوب خوردن دارد، کتک خوردن دارد، غار صور فرستادن دارد، شبانه توطئه کردن که بکشندش دارد. فاطمه زهرا (س) همین‌ها را می‌شنود، چون مأموریت ابلاغ ندارد، این سختی‌ها را هم ندارد. سلمان هم در یک سطحی این حقایق را دریافت می‌کند. آن هم مأموریت ابلاغ ندارد.
اینجا دارد که حضرت لقمان را خدا مخیر کرد که می‌خواهی پیغمبر شوی یا حکیم شوی. این روایت آیت الله بهجت (ره) زیاد می‌خواندند: «فَاخْتَارَ الْحِکْمَةَ لِمَشَقَّةِ النُّبُوَّةِ» حضرت لقمان حکمت را انتخاب کرد، چون پیغمبری سخت بود. برای خودم دریافت کنم نکته‌اش تو همین عروج به ابوحنیفه فرمود تو همین آیات را شنیدی ولی چون دلت کثیف است نمی‌فهمی. پس نکته‌اش چیست؟ نکته‌اش این است که هرکس به آن نقطه اولیه رسید، خوب دقت کنید، آنجا نقطه دریافت وحی است. دریافت وحی یعنی چه؟ یعنی می‌دانی خدا چه می‌خواهد، چه می‌گوید، چه می‌کند. وحی یعنی این. البته این بحر گاهی تشریفات دارد. در عالم پایین نازل می‌شود. وحی که قرار است ابلاغ بشود، خوب دقت کنید، وحی که قرار است ابلاغ بشود، تشریفات دارد. جبرئیل می‌آید، کلمات، الفاظ، سوره است. سوره انعام نازل می‌شود، ۴۰۰۰ ملک باهاش می‌آیند. آیت الکرسی می‌خواهد نازل بشود. یک روایت برایتان بخوانم کیف کنید. روایت برای آیت الکرسی وقتی می‌خواست نازل بشود. آیت الکرسی ضجه و شیون کشید که خدایا من را از این نقطه دور نکن. سختش بود از آنجا بیاید پایین، پایین نیامده، بالا هم هست. ولی همین تنزل است، همین از آن عالم مهاجرت کردن و به اینجا آمدن. البته خدای متعال آنجوری که از روایت یادم است، فرمود که غصه نخور، تو این برکاتی در این هستی خواهی داشت، غم غربت تو مثلاً برطرف می‌کند. سنگین‌ترین آیه قرآن است دیگر، آیت الکرسی.
خلاصه وقتی می‌خواهد نازل شود، وحی ابلاغی وقتی می‌خواهد باشد، تشریفات دارد. جبرئیل می‌آید، ملائکه می‌آید. دریافت بکند، البته همانش هم گاهی برای غیر پیغمبر هم بوده. فاطمه زهرا (س) در ۷۵ روز یا ۹۵ روز بعد از رحلت، یا به تعبیر بهتر شهادت پیغمبر اکرم (ص)، جبرئیل بر او نازل می‌شد. جبرئیل نازل می‌شد، آقا در وحی بسته شد. کدام وحی درش بسته شد؟ وحی که قرار است ابلاغ بشود. وحی که قرار است من به عالم بالا متصل باشم، بدانم خدا چه می‌خواهد، چه می‌گوید. آن کسانی معصوم از جبرئیل بالاتر است. جبرئیل باید اجازه بگیرد بیاید زیر کسا. امام اجازه بگیرد که از جبرئیل بپرسد کنار حسن و حسین خردسال وقتی می‌خواهد وارد بشود، اجازه می‌گیرد از خدا. امام عسکری (ع) فرمود. روایت عجیبی به نظرم در جلد ۵۲ بحار است اگر اشتباه نکنم یا ۲۵ یا ۵۲. امام عسکری (ع) فرمود: «جبرئیل به این مقامات رسید چون از باغ ما یک سیب به او داد.» از باغ ما یک سیب به او داده. از قبل ما به اینجا رسیده. او هم «مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ» است. نفر ششم اصحاب کسا است. نفر ششم اصحاب کسا است. با کلی التماس راهش دادند.
پس چی شد آقا؟ معلم پیغمبر است یا نفر ششم اصحاب کسا است؟ وقتی که قرار وحی با ابلاغ و تشریفات باشد، می‌شود معلم پیغمبر. وقتی قرار است وحی از آن پیغمبر در قرب وجودی با خدای متعال باشد، آنجا اصلاً کسی نیست، هیچ‌کس نیست. پیغمبر، خدا، جبرئیل آنجا به پیغمبر چه می‌گوید؟ در معراج: «لَو دَنَوتُ أُنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ» یک بند انگشت اگر بالاتر بیایم آتش می‌گیرم. به پیغمبر می‌گوید: «شما برو، من نمی‌توانم بیایم، جا ندارم.» جلوتر از این‌ها نکات بسیار مهمی است که گاهی بهش توجه نمی‌شود. امام هم در همین نقطه است. حضرت زهرا سلام الله علیها در همین نقطه است. من و شما هم به این نقطه می‌توانیم برسیم.
نکته فنی و یادگاری و ماندگار این جلسات این نکته است: چه شکلی من و شما می‌توانیم برسیم؟ خوب، دل بدهید. گفتیم در آن نقطه، دقت، حواس‌ها خیلی جمع. در آن نقطه‌ای که پیغمبر متصل به خداست و می‌داند خدا چه می‌گوید و چه می‌خواهد، اسم آن نقطه را گذاشت. بلند، نه. آن اتفاق، آن کشفی که برای پیغمبر می‌شود که می‌داند خدا چه می‌گوید، چه می‌خواهد. آن کشفی که برای پیغمبر می‌شود چیست؟ وحی. من و شما می‌توانیم به آن نقطه برسیم. چه شکلی؟ وحی. کدام وحی؟ همین وحی که به دست من و شما رسیده. اگر کسی بفهمد، تا خانه همین‌جور هی جیغ بزند و این‌ها، جا دارد. این حقایق همان‌هایی است که خدا و پیغمبر در اتاق خصوصی و خلوتشان همین‌ها را دارند. همین‌هاست، آنجا آمده پایین. پایین. خدا چه لطفی به من و شما کرده؟ گفته می‌خواهم همه را باخبر کنم از این چیزهایی که بین من و پیغمبر، حقایقی که برای او بر (او) عیان (شده)، می‌خواهم برای همه بفرستم. بشود «تِبیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ»، «بَيَانٌ لِّلنَّاسِ» «إِلَّا فِي کِتَابٍ مُّبِینٍ». خیلی حرف‌ها. هرچی در عالم بوده گفتم. هرچی بوده گفتم. البته من و شما فاصله، خود من را عرض می‌کنم، فاصله دارم از حقیقت. حجاب افتاده. همان کلامی که امام صادق (ع) به ابوحنیفه فرمودند: «دلت چرک گرفته، نمی‌فهمی.» رسیده‌ها. حقایقی در همین کلمات است. خیلی چیزهای عجیب غریبی است. آنی که باطن زلال دارد، از خواندن همین‌ها به یک حقایقی منتقل می‌شود، یک اسراری منتقل می‌شود.
امام حسین (ع) فرمود: «حقایقی در کلمه «کاف ها یا عین صاد» آیه اول سوره مبارکه مریم هست که اگر به کسی یاد بدهم، کمترین چیزی که یاد می‌گیرد این است که می‌تواند روی آب راه برود.» روی آب راه رفتن فضیلتی نیست. منظور این است که آنقدر می‌تواند از این قواعد عالم جدا بشود و ربانی بشود که مسلط بر قواعد مادی. حتی بدنش، بدنش آنقدر لطیف می‌شود که در آب نمی‌رود. با چی به این می‌رسد؟ با تفسیر «کاف ها یا عین صاد».
امام باقر (ع) که امشب شب شهادتش است، یک تعدادی از فلسطین آمده‌اند خدمت حضرت. ان‌شاءالله خدا آزاد کند فلسطین را به زودی. بحق امام با (قر). سؤالاتی پرسیدند. حضرت فرمودند: «این پنج حرف کلمه الصمد، اگر دستم باز بود، تمام حقایق هستی را از اول تا آخر در توضیح کلمه صمد بهتون یاد می‌دادم.» فقط یک کلمه قرآن، نه کل قرآن. چه ربطی به صمد دارد؟ چطور صمدانیت خدای متعال شده همه این هستی، قبل و بعدش. تازه این‌ها دنیایش بود، برزخش، قیامتش. همه را گفته‌اند به ما. راهش چیست؟ وحی. تبعیت از وحی. خب یعنی چه؟ تبعیت از وحی یعنی همین‌اینکه الان من و شما اینجا نشسته‌ایم. رفتارمان را مبتنی کنیم بر دستوری که این کتاب داده. همین دستورات ظاهریش، بالاخره مرحله اولش این است دیگر. مرحله اولش همین احکامش است، دستوراتش است. حرف می‌زنی: «قُولُوا لِلنَّاسِ قَوْلاً غَيْرَ شَدِيدٍ» گفته با نامحرم اینطور برخورد کن، با همسرت آنطور برخورد کن، با فرزند آنطور برخورد کن. قرض می‌خواهی بگیری این کار را بکن. در میدان جنگ اینطور برخورد کن، با دشمنت آنطور برخورد کن، با دوست اینطور برخورد کن. در صورتی که همه می‌فهمند از آیات قرآن، اتصال با همین‌ها نورانیت می‌آورد. این نورانیت قرب می‌آورد. «کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ». فرمود این کتابی است که ما برای تو نازل کردیم. با این کتاب این حقایق را به مردم برسانیم. مردم با شنیدن این‌ها، با اتصال به این‌ها، از ظلمات (تاریکی‌ها) به نور خارج بشوند. مبدأ نور هم کیست؟ «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ». با همین حقایق، قُرب پیدا می‌کند، بالا می‌رود، بالا می‌رود، نورانیت پیدا می‌کند.
یک نکته فنی دیگر هم یادگاری بهتان بگویم. بعد یک مقدار در مورد امام باقر (ع) صحبت کنیم. بعضی می‌گویند آقا ما نماز شب می‌خوانیم، حالات خاصی پیدا نمی‌کنیم. فلان دستور را انجام می‌دهیم، خواب خاصی نمی‌بینیم. مکاشفه‌ای نداریم. مثلاً آقا فلان دستوری که داده‌اند، انجام بدهید، اهل بیت را در خواب می‌بینید. مثلاً داریم روایت اینجوری داریم برای خواب دیدن پیغمبر اکرم (ص). مثلاً اذکاری داریم، دستوراتی داریم برای خواب دیدن اهل بیت. داریم برای خواب دیدن اموات. یا مثلاً شب بیست و سوم ماه رمضان فرمودند هزار تا «إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ» اگر بخوانی، در حالی صبح می‌کنی که در خواب چیزهایی بهت نشان می‌دهند، یقینت افزوده می‌شود. خیلی‌ها می‌آیند می‌گویند آقا ما هر سال انجام می‌دهیم، هیچ هم. یک نکته‌اش این است که کاسبی اینجا راه نینداخته خدا. پشت دخل نشسته بگوید هزار تا «إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ» بده، دو تا خواب بده. بنگاهی نیست، فروشگاه نیست. اول. نکته دوم این است که خیلی وقت‌ها این‌ها را به کسانی می‌دهند که اثراتش را نمی‌دانند، یعنی طرف نمی‌داند که چه می‌شود دقیقاً. چون وقتی می‌داند یک چیزی را هدف می‌گیرد، این از اخلاص دورش می‌کند. فراوری ذهنی برایش می‌آورد. بعد کم‌کم که حاصل می‌شود (آنچه حاصل) توهمات ذهنی‌اش است. ولی آن کسی که هدف نگرفته، خالصانه دارد یک کاری را انجام می‌دهد، اتفاقاً معمولاً زودتر هم نتایجی برایش حاصل می‌شود. این هم نکته دوم.
نکته سوم که اصلی اصلی نکات و از همه این‌ها مهم‌تر، آن چیزی که این اعمال، خوب دقت کنید، این‌ها نکات مهمی است. ان‌شاءالله که خود من بفهمم این حرف‌ها را. اینی که خدای متعال و اهل بیت این‌جور دستورات را به ما داده‌اند که آقا واقعه بخوان، رزقت زیاد می‌شود. دعای عهد بخوان، آنطور می‌شوی. آقا ختم یس بگیرید. «إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ» بخوانید. فلان کار را برای گمشده‌ات، فلان کار را بکن. برای اینکه دزد نزند آیت‌الکرسی بخوان، دزد نزند. این یک سیاستی پشتش بوده. سیاست بده بستان نبوده، سیاست نورانیت بوده. آیت‌الکرسی بخوان، خیلی خوب است. طرف گوشی دست گرفته، یک همستر صبح تا شب تق تق. چرا؟ احتمال می‌دهد که مثلاً مگر ۵ میلیون سکه جمع کنم، شاید یک چیزی کف دست من (بگذارد). مفلس بدبخت، بگذار.
چه دستورات عجیب غریبی ما داریم. در روایت فرموده: تسبیح تربت امام حسین (ع) همین که دستت باشد، حرکت بدهی، به هر یک حرکتش برایت سبحان الله الحمدلله (است). بدون ذکر همستر معلوم است. تو همستر تق تق (می‌کنی). تسبیح تربت دستت بگیر، همین‌جور الکی یک دعایی داریم بعد نماز صبح: «اللهم انی اصبحت و امسیت...». کسی بعد نماز صبح این دعا را بخواند، تا شب تسبیح الکی بچرخاند، به عدد «ما أدیر به صبحتی». در دعایش این است. به تعدادی که من این تسبیح را می‌چرخانم، خدا برای من لا اله الا الله، الحمدلله، سبحان الله، الله اکبر بنویس. می‌فرماید تا شب هر چقدر الکی تسبیح بچرخاند، برایش ذکر می‌نویسند. همسترهای واقعی! بعد اینجا بهت چه می‌خواهند بدهند؟ حالا بیت کوین بدهند، دلار بدهند. خودت یادت می‌رود. تسبیح الکی هم بچرخاند. تسبیح تربت این همه اثر دارد. با هر یک دانه چرخش باید یک دانه ای که می‌افتد، یک خانه در بهشت بهت می‌دهند. برو آقا. باشد، خب شما چیز کن. آیت‌الکرسی بخوان، دزد نزند. آهان، این خوب شد. این سیاست خداست. همستر مرا دستم بنده. باید بگویم واقعه بخوان، روزی زیاد می‌شود، یک اتصالی جوش بدهم تو را با واقعه. بعد وقتی جوش خوردی، آن نور واقعی می‌گیردت. اینجا خیلی نمی‌فهمی چه می‌شود. بعد که از این حجاب‌ها درآمدی، آنجا می‌فهمی چه خبر است. حاصل شد تو این واقعه. تو این صلوات فرستادن‌ها. تو این «قل هو الله» خواندن‌ها. تو این آیت‌الکرسی خواندن‌ها. من می‌خواهم جوشت بدهم. همین‌جوری که نمی‌آید. به بهانه اینکه دزد نیاید و خواستگار بیاید و ازدواجت درست بشود و نماز استغاثه به حضرت زهرا (س) غوغا می‌کند. غوغا می‌کند. خب معمولاً کی‌ها و کی‌ها انجام می‌دهند؟ وقتی که بخت بسته است، نماز جعفر طیار. گرفتاریم آقا. شوهرم به یک زن دیگر رو آورده. آقا خانمم جواب پیام مرا نمی‌دهد. نماز جعفر طیار بخوان. حالا همین نماز جعفر طیار (که) بخوان. فرمودند که من روایتش الان چون دقیق یادم نیست، می‌ترسم بگویم. نماز جعفر طیار در حرم اهل بیت خواندن. حالا مثلاً حرم امام رضا علیه السلام معادل چند میلیون حج عمره است. یک دانه حج می‌روند مردم. این همه دنگ و فنگ. حج امسال چند میلیون بود آقا؟ ۳۰۰ میلیون. یک میلیون حج است. یک نماز جعفر طیار در حرم امام رضا (ع) خوانده. یک میلیون و سیصد میلیون چقدر می‌شود؟ یک میلیون حج برود تهش ۸۰ سال پشت هم بریم، می‌شود ۸۰ تا. ۸ (به شاید منظور هشت نماز جعفر طیار). نماز جعفر طیار در حرم می‌خوانی، نه، ولی ساعتم گم شده حاج آقا. چه کار کنم؟ نماز. این نکته اصلی قضیه بود.
حالا ما چون دور افتادیم اینجا نیاز به چی داریم؟ نیاز به یک کسی داریم که بیاید بشکافد این پرده‌ها را برای ما. به سمت عالم نور. این را بهش می‌گویند کی؟ باقر. می‌گویند باقرالعلوم، باقرالحقایق. این جایگاه امام باقر (ع) است. این وحی آمد. این حقیقت آمد. خوب دل بدهید. در بین اهل بیت اسامی خیلی دقیق و حساب شده است. آن کسانی که نام پیامبر را دارند، کسانی که نام علی را دارند. اولین کسی که به این نام مبارک خود رسول الله (ص) نفر دوم کیست؟ امام باقر (ع). آن حقیقت و وحی که پیغمبر (ص) نازل کرده، حالا خورده به حجاب‌ها، به این ظلمات، به این آلودگی‌ها، به این پرده‌ها. بین مردم و این حقایق پرده افتاده. فقط یک آیاتی می‌خوانند، یک قرآنی می‌خوانند به خاطر ثوابش. در مجلس ختم. تهش چیست؟ پشت این کلمات چیست؟ چه نوری است؟ چه حقیقتی است؟ خبر نداریم. اینجا خدا محمد دوم (ص) را نازل می‌کند. «اللَّهُـمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد.» آن کارش چیست؟ پیغمبر (ص) کارش ابلاغ وحی بود. امام باقر (ع) کارش ابقار وحی است. می‌شکافد در پس این پرده‌ها و ظلمات، شیار می‌زند. خیلی لطیف است این جایگاه امام باقر (ع) که پیغمبر اکرم (ص) سفارش می‌کرد به اصحابش که هرکس این فرزند من را دید، سلام من را بهش (به او) برساند.
چند تا روایت برایتان بخوانم و بحث را کم کم تمام کنیم. خیلی حرف‌هایمان البته ماند، خیلی نکاتمان، ولی به هر حال وقتمان هم بیشتر از این اجازه نمی‌دهد. چند تا روایت خیلی قشنگ برایتان بخوانم. دو سه تایش از مرحوم شیخ صدوق، مرحوم شیخ مفید نقل می‌کند. می‌فرماید که امام باقر (ع) می‌فرمایند که من یک وقتی رفتم کنار جابر بن عبدالله انصاری. (یک پرانتز باز کنم.) جابر بن عبدالله انصاری، اسمش را زیاد شنیده‌اید. یکجایی که خیلی شنیده‌اید کجا بود؟ که امشب هم گفتم: حدیث کسا. راوی حدیث کسا جابر بن عبدالله انصاری است. دیگر کجا شنیده‌اید؟ زیارت اربعین. اولین زائر امام حسین (ع) در اربعین، جابر بن عبدالله (انصاری). شخصیت عجیبی است. آن حدیث لوح، لوح و قلم و کتاب فاطمه و این‌ها که جز اسرار اهل بیت است، جابر بن عبدالله نقل کرده. فرزند شهید هم هست.حالا در مورد پدرش هم یک نکته بگویم. یادگاری. پدرش عبدالله انصاری جزو شهداست. فکر می‌کنم در جنگ احد شهید شد. وقتی شهید شد، این نکته یادگاری برسد به روح شهدا. اینجا می‌دانید در این قبرستان شهید زیاد داریم، ان‌شاءالله هم شهدای این قبرستان، هم همه شهدای اسلام به روحشان برسد و دعا کنند ما را.
پدر جابر بن عبدالله انصاری وقتی از دنیا رفت، گفت: «خدایا این عنایاتی که تو به ما کردی، مردم نمی‌دانند. مردم فکر می‌کنند ما همین‌جور نفله شدیم، مردیم. نمی‌دانند چه خبر است. می‌شود من برگردم بروم به مردم خبر بدهم بعد از شهادت چه خبر است؟» پس خدایا می‌شود خودت به مردم خبر بدهی بعد از شهادت چه خبر است؟ فرمود: «بله.» نازل شد: «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا». این مال پدر جابر بن عبدالله انصاری است. خود جابر هم شخصیت فوق‌العاده قضایایی دارد. زمان امام باقر (ع)، تنها صحابی پیغمبر (ص) که مانده بود از صحابی معروف پیغمبر (ص) که با پیغمبر (ص) حشر و نشر داشتند، جابر بود. نابینا هم شده بود. بعضی روایات مربوط به وقت نابینایی جابر است که ملاقات کرد با امام باقر (ع). وقتی که چشمش بینا بود، این روایت مال وقت نابیناییش است. خوب دقت کنید، خیلی روایت فوق‌العاده‌ای است.
امام باقر (ع) می‌فرماید: «من رفتم خدمت جابر، احترام نگه می‌داشتند صحابه پیغمبر بوده. سلام دادم، جواب سلامم را داد.» نابینا بود. گفت: «شما کی هستید؟» گفتم: «محمد بن علی بن الحسین.» محمد فرزند علی بن الحسین. گفت: «یا بُنیَّ اَدنُ مِنّی.» پسرم بیا جلو. رفتم جلو. «فَقَبَّلَ یَدی.» دستم را بوسید. در بعضی روایات دیگر دارد افتاد به پایش، پایش را بوسید. پای امام باقر (ع)، سینه امام باقر (ع)، (بعد) در بعضی روایات دیگر دارد سر مبارک. چند روایت. حضرت: «به من نزدیک شدم، دستم را بوسید. أَحْوَی إِلَى رِجْلَیَّ». افتاد روی پام. «یَقَبِّلُهَا». شروع کرد پام را بوسید. «فَنَهَضْتُهُ». بلندش کردم. یکی از نشانه‌های امام زمان (عج) است. دستشان، اجازه می‌دهند ببوسیم. پاشان را نمی‌گذارند. این هم یادگاری.
«ثُمَّ قَالَ: قَالَ لِی رَسُولُ اللَّهِ (ص) السَّلَامَ.» امام باقر (ع) می‌فرمایند که جابر به من گفتش: «پیغمبر به تو سلام رساند.» خیلی لطیف است. در بعضی روایات دارد. امام باقر (ع) این را که شنیدند، اشک در چشمانشان جمع شد. فرمودند که: «سلام خدا بر پیغمبر و سلام به تو بابت اینکه سلام پیغمبر را به من رساندی.» بعضی فکر می‌کنند این نکته در مورد جابر بن عبدالله است، یعنی پیغمبر به جابر فرموده بودند که اگر فرزند محمد بن علی را دیدی، سلام من را برسان. نه، این نکته در مورد همه بوده. پیغمبر به اصحابشان فرموده بودند هرکس محمد بن علی را دید، سلام من را برسان. لذا در بعضی روایات دارد امام حسین (ع) امام باقر را می‌دید، پیغمبر فرموده که سلام به پیغمبر به تو برسانیم؟ یا بقیه اصحاب وقتی می‌دیدند، می‌گفتند سلام پیغمبر به شما می‌رساند. یک سلام برسانید یعنی چه؟ یعنی شدت شوق پیغمبر، شدت عشق پیغمبر به امام باقر (ع)، عطش ملاقات او. امام صادق (ع) گریه می‌کردند، خطاب به امام زمان (عج) که من بی‌تاب ملاقات تو هستم. این بی‌تابی مال پیغمبر هم بوده نسبت به امام باقر (ع). بی‌تاب ملاقات او بوده و چون می‌دانسته خودش ملاقات نخواهد کرد، به بقیه می‌فرمود هرکس دید سلام من را برساند.
حالا ادامه روایت. امام باقر (ع) می‌فرمایند: «من گفتم: علی رسول الله السلام و رحمة الله و برکاته. سلام خدا بر پیغمبر، رحمت و برکت خدا بر پیغمبر. فکیفَ ذاکَ یا جابر؟» امام باقر (ع) می‌فرمایند: «گفتم که جابر، چی شد این قضیه؟ چه بود؟» جابر گفت: «من یک روزی خدمت پیغمبر بودم. پیغمبر به من فرمود: یا جابر، لعلَّکَ تُبْقَى حَتَّى تَلْقَى رَجُلًا مِنْ ولدی. ان‌قدری عمر می‌کنی تا یک بچه‌ای را از نسل من زیارت می‌کنی که نامش هست محمد بن علی بن الحسین.» حالا آخر روایت ببینید چقدر عجیب است. کیست این امام باقر؟ پیغمبر فرمود او را زیارت می‌کنند. نسل من. «سلام من را بهش برسان. ذَهَبَ اللَّهُ لَهُ النُّورَ وَ الْحِکْمَةَ». خدا به او نور و حکمت هدیه داده. این نور است. همان نوری است که پیغمبر در اوج اتصال (بود) «السَّلام عَلَیْکُم». سلام من را به او برسان.
روایت دیگری هم هست که روایت خیلی جالبی است که جابر بن عبدالله زیارت کرد امام باقر (ع) را، حضرت در واقع اعلام کرد سلام پیغمبر را به جابر پاسخ دادند که حالا هر روایتی نکاتی دارد که من دیگر چون وقت گذشته بهش نپرداختم.
یک روایت دیگر هم بخوانم و عرضم تمام. بریم در روضه. یک روایت خیلی جالب دیگری که نقل شده، مرحوم شیخ صدوق که در محضرشان هستیم، ایشان این روایت را نقل می‌کنند. دیگران هم البته نقل کرده‌اند. ابوحمزه ثمالی می‌گوید که خیلی نکات لطیفی دارد. می‌گوید من یک روزی در مسجد پیغمبر (ص) نشسته بودم. یک مردی آمد به من سلام داد، گفت: «تو کی هستی یا عبدالله؟» گفتم: «یکی از اهل کوفه.» ابوحمزه اهل کوفه بوده. «حاجتت چیست؟» گفتش که: «ابوجعفر را می‌شناسی؟ محمد بن علی، یعنی امام باقر.» ما گفتیم: «بله.» «باهاش چه کار داری؟» گفت: «چهل تا سؤال آماده کردم. می‌خواهم ازش بپرسم. اگر درست گفت قبول کنم، اگر غلط (گفت) ولش کنم.» ابوحمزه شاگرد اهل بیت. در بعضی روایات فرموده‌اند ابوحمزه ثمالی، لقمان امت (است). این هم یادگاری داشته باشید، چون شاگردی چهار تا امام را کرد، در حکم لقمان بود. ابوحمزه همین‌که دعایش را می‌خوانید ماه رمضان. «غلط می‌گوید، درست و غلط و سر در می‌آوری. وقتی سر در می‌آوری برای سؤال کنیم.»
می‌گوید برگشت گفت: «یا اهل الکوفَة، أنتم قَومٌ ما تُطاقُونَ.» شما مردم کوفه اصلاً اعصاب‌خردکنید، اصلاً نمی‌شود باهاتان حرف زد. گفت که: «ولش کن! فقط هر وقت که ابوجعفر را دیدی، به من خبر بده.» امام باقر (ع) وارد شدند و دور حضرت هم اهل خراسان بودند. دیگران هم بودند که سؤال می‌کردند در مورد مناسک حج. سؤال می‌کرد. تمام شد و حضرت آمدند نشستند و آن مرد آمد نزدیک به امام باقر (ع). ابوحمزه می‌گوید که من یک جوری نشستم که بشنوم چه می‌گویند. آمدم جلوتر. یک تعدادی هم از مردم دور حضرت بودند. این‌ها صحبت‌هایشان که تمام شد، پا شدند رفتند. آن آقای (قاتاده) خدمت امام باقر (ع) گفت که حضرت بهش فرمودند که: «من أنت؟» شما کی هستید؟ گفت: «اناَ قَتادَةُ بنُ دِعامَةَ البَصْرِیُّ.» من قتاده بصری‌ام. حضرت فرمودند: «أَنْتَ فَقِيهُ أَهْلِ الْبَصْرَةِ؟» ها! تویی که در بصره فتوا می‌دهی؟ درست است؟ گفت: «بله.» حضرت فرمودند: «وَیْحَکَ یَا قَتَادَةُ!» به قول ما مثلاً تعبیر خاک بر سرت کند. «وای بر تو! آخه بیچاره بدبخت!» خدا کسانی را خلق کرده، این‌ها حجت خدا هستند. این‌ها اوتاد خدا در زمینند. این‌ها قیام کرده‌اند به امر خدا. این‌ها نجبای خدا در علم خدا هستند. خدا قبل از اینکه مخلوقاتش را خلق کند، این‌ها را انتخاب کرده بود. جایگاه عالی خلقت به این‌ها داده بود. یعنی منظور این است که با حضور این‌ها، تو رفتی مثلاً در بصره داری فتوا (می‌دهی). تو علم داری؟ تو چیزی حالیت می‌شود؟ مرجع تقلید اهل بصره.
حالا داستان تهش خیلی بامزه است. می‌گوید که: «فَسَکَتَ قَتادَةُ طَویلاً.» یک سکوت طولانی کرد. گفت که: «اَصْلَحَکَ اللّٰه.» خدا تو را صالح کند. به امام باقر (ع) گفت. گفت: «من خیلی فقها دیدم، عالم زیاد دیدم، آخوند زیاد دیدم. خیلی این ور و آن ور با علما، اهل علم نشستم، ولی فَمُضْطَرِبٌ قَلبی قدْ اٌمامه وَاحدَ منهم.» پیش هیچ‌کدام قلبم به تاپ تاپ نیفتاده بود. قلبم دارد می‌زند. حضرت فرمودند: «وَیْحَکَ، أَتَدْرِی أَيْنَ أَنْتَ؟» فرمود: «می‌دانی کجا نشستی؟» امام باقر (ع) به قتاده: «می‌دانی کجایی؟» «أَنْتَ بَیْنَ یَدَی بُیوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ» تو الان در خانه‌ای نشستی که خدا در قرآن فرمود من این خانه‌ها را بردم بالا و اجازه دادم آنجا یاد من بشود. که این همان مقام قرب است به خدای متعال: «رِجَالٌ لَّا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ». «نحن اولئک.» این آیه در مورد ماست. تو اینجا پیش همچین کسانی نشستی، تو من را با بقیه مقایسه می‌کنی؟ «آخوند زیاد دیدم، من عالم زیاد دیدم، فقیه زیاد دیدم. چرا بقیه اینطور من را نمی‌گرفتند؟» من در مقام قرب قاب قوسینم. با زبان خدا دارم حرف می‌زنم، خدا با زبان من دارد حرف می‌زند. آخوندا. قتاده می‌گوید راست گفتی آقا. به خدا این خانه‌هایی که قرآن فرموده، خانه‌های سنگ و کلوخ نیست.
بعد یکم فکر کرد، گفت: «آقا در مورد پنیر یک سؤال داشتم، می‌شود جواب بدهید؟» می‌گوید حضرت یک لبخند زد. فرمودند چهل تا سؤالت همین بود؟ چهل تا سؤال آماده کردم ببینم آقا می‌تواند جواب بدهد یا نه. تهش با پنیر (سؤال پرسید). می‌گوید برگشت گفتش که: «آقا، به خدا هرچی فکر کردم، هیچی یادم نیامد.» سؤالش هم پرسید، حضرت جوابش را دادند.
من عرضم را تمام کنم. برویم در روضه. چه گفت؟ گفتش که: «من در محضر شما نشستم، قلبم به اضطراب افتاد. جاهای دیگر دلم اینطور نمی‌شد.» خیلی عجیب است. شما این غربت و مظلومیت اهل بیت را ببینید. الان در قبرستان بقیع، قبر اهل بیت خاکیه. غربتشان، مظلومیتشان به این است. البته این هم مظلومیت است، ولی نکته مهم‌تر از این است. نکته چیست؟ نکته دقیق چیست؟ نکته دقیق این است که آنجا می‌گویند آقا، این‌ها همه امواتند. همه یک سری آدم مؤمن بودند در گذشته، از دنیا رفتند. قبر همه‌شان هم با هم برابر است. این درد است. دیگرانی را آنجا دفن کرده‌اند. تازه عباس، عموی پیغمبر و که بالای سر اهل بیت دفن کرده‌اند. البته حتماً الان صورت قبرش جابجا شده. جنازه را یا برده‌اند، قبرش، جنازه در قبر عوض شده. ولی خیلی دردناک است. عباس را بالا دفن کردند. چهار امام را زیر پای او دفن کردند. بعد انگار مثلاً این‌ها یکی مثل بقیه، آن‌ها هم مثل بقیه. شما اگر خودت از قبل ندانی، نشناسی، متوجه نمی‌شوی اینجا تفاوت این قبور را از همدیگر نمی‌فهمی. این چقدر غربت است!
قبر عالم را شما اینجا می‌بینید. مزار شیخ صد و را تجلیل کرده‌اند، احترام کرده‌اند. یعنی چه؟ قبرستان خیلی آدم دفن است، ولی شیخ صدوق را با بقیه یکی ندانستیم. این قبرش ضریح می‌خواهد، گنبد می‌خواهد، رواق می‌خواهد. این عالم است. حالا شما این شاگرد مکتب اهل بیت را ببینید. قبر او را با بقیه فرق نگذاشتیم، احترام قائل شدیم. بعد شما ببینید امام سجاد (ع)، امام مجتبی (ع)، سید جوانان بهشت، امام سجاد (ع)، امام باقر (ع)، امام صادق (ع). چهار امام. قلب آدم ریش می‌شود. مظلومیت. ان‌شاءالله خدا به همین زودی نصیب بکند. قبرستان بقیع خیلی حال عجیبی است، یعنی بنده وقتی خودم اولین بار کنار قبرستان بقیع مشرف شدم، اولین باری که چشمم به این قبور مقدس افتاد، شوکه شدم. یعنی اصلاً فکر نمی‌کردم از در وارد شوم، یکم بروم سمت راست، یکهو به این چهار قبر مقدس بر بخورم. آنقدر این غربت به چشم آدم... خوش به حال حاج‌ها این ایام مهمان این امام بودند. ولی باز از غربت و مظلومیت این امام این است که امروز که در عربستان روز شهادت امام باقر (ع) بود، هیچ‌کدام از حاجی‌ها در مدینه نبودند. همه راهی عرفات و منا برای اعمال حج شدند. دقیقاً در این ایامی که همه حاجی‌ها مکه و مدینه هستند، امروز دور قبر امام باقر (ع) خالی بود. روز شهادتش. این غربت این حقیقت نابی که همه اسرار عالم را رایگان به روی بشریت گشوده، همه این حقایق را در اختیار ما گذاشته. حق این امام این نبود.
لذا وصیت کرد، شما مظلومیت ببینید، به پسرش امام صادق (ع) وصیت کرد: «تا ده سال پول بدهید در منا یاد من را زنده نگه دارند، روضه من را در منا بخوانند.» امام باقر (ع) وصیت در منا: «روضه من را بخوانید.» (که) مربوط به همین زودی من را فراموش نکنند. این آقا همانی است که پیغمبر می‌فرمود من مشتاق ملاقات او هستم، سلام مرا به او برسانید. با چه رویی برویم کنار قبر مقدس و قبر خاکی و سلام پیغمبر را به او برسانیم. لا اله الا الله. شب جمعه برویم کربلا. چیزی تا محرم هم نمانده. ایام مسلمیه است. اولین شهید رکاب اباعبدالله. دو سه روز دیگر سرش بالای نیزه خواهد رفت. دیگر این کاروان دارد می‌آید سمت کربلا. این آتش دارد در این دل‌ها می‌افتد. خیلی رفقا این ایام کربلا بودند. پیام می‌دادند: برای عرفه داریم می‌رویم. ما امسال نه حج رفتیم، نه کربلا رفتیم. دلمان خوش است به همین روضه شب جمعه شهادت امام باقر (ع). این را از ما بخرد.
بریم با امام باقر (ع) امشب به کربلا. آقایی که در کربلا ۴ ساله بود. امام باقر (ع) چهار سالش بود. متولد سال ۵۷ امام باقر (ع) سال ۶۱. چهار سالش بود. از امام باقر (ع) پرسیدند که شما جدت امام حسین (ع) را هم زیارت کردی؟ دیدی ایشان را؟ یک جمله‌ای فرمودند امام باقر (ع). من این را بگویم و روضه ما همین باشد. امشب با همین اشک بریز. امام باقر (ع) فرمودند که: «قُتِلَ جَدی الحُسَینُ علیه السلام وَ أَنَا أَرْبَعَ سِنِینَ.» وقتی که جدم امام حسین کشته شد، من چهار سالم بود.» حالا ادامه عبارت را ببینید. فرمود: «وَ إِنِّي لَأَذْكُرُ مَقْتَلَهُ.» ولی یادم نمی‌رود کشته شدن جدم را.
ادامه‌اش را بگویم: «وَمَا نَالَنَا فِي ذَلِكَ الْوَقْتِ.» بلاهایی که در آن زمان سر ما آوردند را فراموش نمی‌کنم. دو تا چیز امام باقر (ع) فرمود: یکی مقتل، قتل جدم سیدالشهدا. مقتل جدم سیدالشهدا. این را فراموش نمی‌کنم، یادم است. بچه ۴ ساله بوده. یادم است. و یکی بلاهایی که در آن وقت سر ما آوردند. من دو تا گریز بزنم. اول (گریز). بچه ۴ ساله وقتی این را می‌گوید، امام سجاد (ع) چه باید بگویند؟ زینب کبری (س) چه باید بگوید؟ چه بفرمایند این دو بزرگوار؟ امام سجاد حق (دارد) هر وقت آب می‌بیند گریه کند. یتیم می‌بیند گریه کند. اسیر می‌بیند گریه کند. گوسفندی که ذبح می‌کنند می‌بیند گریه می‌کند. امام باقر (ع) ۴ ساله می‌فرماید فراموش نمی‌کنم چه شد. حق پدر او اینطور تا آخر عمر جزع و فزع داشته باشد. این گریز، گریز دوم از اینجا بریم کربلا با این روضه. قرارمان به همین زودی کربلا با این روضه امام باقر (ع). برات کربلامان را امضا کند. به همین زودی جمع بشیم کنار شش گوشه.
وقتی بچه ۴ ساله اینطور می‌فرماید که الان بعد این همه سالی که گذشته، فراموش نمی‌کنم چه سر ما آوردند! امام مرد، سال‌ها گذشته. حالا شما ببینید اگر یک بچه، اگر دختر باشد، یتیمی باشد. امام باقر به حسب ظاهر نوه سیدالشهداست. به حسب ظاهر پدر بزرگوارش کنارش است. داغ پدر ندیده. امام، حقایق عالم برایش عیان است. مرد! آن بچه سه ساله چه باید بگوید؟ امام باقر می‌فرماید یادم نمی‌رود کارهایی که با ما کردند. حتماً یکی از چیزهایی که امام باقر یادشان نمی‌رود همین قضیه است. در خرابه، وقتی این بچه سه ساله بهانه گرفت، دلتنگ پدرش شده. گناهی هم ندارد، بابایش را می‌خواهد. هر بار گفته بابام کجاست؟ گفتند سفر، پیش خداست. بچه می‌خواهد یک بار دیگر بابایش را ببیند. در مجلس یزید هم وقتی بردند این بچه را، زینب کبری چشم‌های بچه را گرفته بود، نبیند با این سر چه می‌کند. دلتنگ شده بچه. یک ماهه تقریباً بابا را ندیده. منزل به منزل خسته. شهر به شهر هرجا رفته، تمسخر شنیده، سنگ بهش زدند، زخم زبان شنیده. خسته است. می‌خواهد در آغوش بابا خودش را رها کند. دردهاش. دیگر این شب آخر (سالار شهیدان) بهانه گرفت. ناله کرد. یزید ملعون از خواب پرید. چه شده؟ این بچه کوچک بهانه گرفته! چه می‌خواهد؟ بابایش را می‌خواهد. بدهید بابایش را. خلاصش کند. یهودی وارد شد: «أَبیها». خیلی روایت مقتل عبارت هولناکی است. به قول طلبه‌ها ازای فجایعی است. «آورده اضافه فجاییه». وقتی به کار می‌رود که کسی توقع یک چیزی را ندارد، ناگهان با آن مواجه می‌شود. گفتند یکهو این بچه با سر بابا مواجه شد. صدا زد: «یَا مَنْ حَزَّ وَلِیدَهُ، فدای ادب و معرفت این بچه.»
یک کلمه نگفته بابا سیلی خوردم، تا خوردم، سنگ خوردم، فحش خوردم. بابا پام تاول خورده. برگشت گفت: «به من بابا، کی محاسنم را خونی کرده؟»
**علی لعنة الله علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.**
خدایا، در فرج آقا امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکران حضرتش قرار بده. نوکران حضرتش قرار بده. اموات علما، شهدا، فقها، امام راحل، حقوق‌الارحام. (سائلین) از سفره امام باقر و در کربلا، مهمان امام حسین (ع) میهمان و دعاگو (ی ما) قرار بده. شب اول قبر امام باقر (ع) به فریادمان برسان. خدایا، شر ظالمین را با آبروی امام باقر (ع) به خودشان برگردان. آمریکای جنایتکار را نیست و نابود بفرما. مرزهای اسلامی، خصوصاً این مردم بی‌ پناه غزه که در این روزمرگی‌های ما و مسائل امروزیمان فراموش شدند. مجروحینشان، بچه‌هایی که سوء‌تغذیه دارند، آن کسانی که جانباز شدند، خانواده‌هایی که آسیب دیده‌اند، به آبروی امام باقر، این ماه ذی‌الحجه را ماه رهایی این مردم قرار بده.
خدایا، رهبر عزیزمان را حفظ و نصرت عنایت بفرما. خدایا، در این انتخابات پیش رو، دل‌های مردم را برای انتخاب یک رئیس جمهور با کفایت، صالح، کارآمد، متدین هدایت بفرما. امید دشمنانمان را در این انتخابات ناامید بفرما. هرچه گفتیم و صلاح ما بود، نگفتی، ما (آنچه) صلاح ما می‌دانی برای ما رقم بزن.
**بِنَبِیِّهِ وَ آلِهِ رَحِمَ اللَّهُ مَنْ قَرَأَ الْفَاتِحَةَ.**
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00