به ستاره سوگند

جلسه هفتم : پیامبر اکرم؛ ستاره‌ای که آلوده نمی‌شود

01:14:34
193

در این جلسات، با نگاهی عمیق و متفاوت به سوره مبارکه نجم، به سراغ مهم‌ترین پرسش‌ها و شبهات اعتقادی روز رفته‌ایم؛ از حقیقت وحی و جایگاه پیامبر تا نسبت عقل، ایمان و زمانه. مباحث به‌صورت کلاسی، تحلیلی و زنده ارائه شده تا مخاطب فقط شنونده نباشد، بلکه همراهِ فکر و فهم قرآن حرکت کند. اینجا قرآن نه شعاری و احساسی، بلکه استدلالی، زنده و پاسخ‌گو به چالش‌های فکری نسل امروز بررسی می‌شود. اگر به دنبال محتوایی عمیق، جذاب و راهگشا برای تقویت باورها و فهم درست دین هستید، این جلسات نقطه شروع شماست

معرفی
به ستاره سوگند؛ صاحب شما مسیر و هدفش را گم نکرده است! [2:11]
پیامبر اکرم (صل‌الله‌علیه‌وآله)، ستاره‌ایست که پایین آمده ولی متأثر از پایین نشده [9:07]
سخنان پیامبر (صل‌الله‌علیه‌وآله) در عین بشری بودن، بشری نیست؛ آسمانی است [10:44]
آنچه در حقیقت هدایت و راهنمایی می‌کند، نور ستاره است نه خود آن [14:15]
همسویی و روشنگری از معارف قرآن؛ تنها صورت ارزشمندی تجربیات نزدیک به مرگ [19:05]
شهید آیت‌الله رئیسی و شهید آیت‌الله آل‌هاشم، عالمِ مخالف هوای نفس؛ مقامی بالاتر از شهدا [28:44]
کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده بود! ذکر خاطره‌ای از همراهی با شهید آیت‌الله آل هاشم [35:19]
صفت تواضع در شهید آیت‌الله رئیسی ملکه شده بود [39:24]
این درگاه را بردارید، ممکن است بچه‌ها زمین بخورند! ذکر خاطره‌ای از لطافت و رأفت شهید آیت‌الله رئیسی [43:37]
قسمتی شنیده نشده از تجربه نزدیک به مرگ راوی کتاب سه دقیقه در قیامت [47:02]
جایگاه برخی علمای شهید از جمله شهید آیت‌الله رئیسی، در لباس خادمی در محضر امام رضا (عليه‌السلام) [59:49]
تکریم و احترام به مراجعین، سیره مدیریتی شهید آیت‌الله رئیسی [54:20]
شهید آیت‌الله رئیسی، نظر کرده امام رضا (عليه‌السلام) [56:20]
طلب حلالیت حضرت ام‌البنین (سلام‌الله‌علیها) از فرزندان ابی‌عبدالله(عليه‌السلام) … [1:03:36]
متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین و صلی‌الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل محمد الطیبین الطاهرین و لعنةالله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
هدیه به ارواح طیبه همه شهدای اسلام، همه ذوی‌الحقوقمان، همه مؤمنین و مؤمنات، شهدای انقلاب؛ خصوصاً شهدای سانحه اخیر و به‌ویژه شهید جمهور، رئیس‌جمهور عزیز و پاکمان، مرحوم آیت‌الله رئیسی، صلواتی هدیه بفرمایید: «اللهم صل علی محمد و آل محمد.»
بحثی که شب‌های جمعه اینجا محضر عزیزان داشتیم، مروری بود بر سوره مبارکه نجم. آیات ابتدایی سوره مبارکه نجم به «نجم» قسم می‌خورد: «وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَىٰ». به نجم یا همان ستاره، یا سیاره، یا هرچه از موجودات روشن آسمانی، قسم به آن وقتی که این‌ها پایین می‌آیند، تنزل می‌کنند و در دسترس قرار می‌گیرند، نزدیک می‌شوند. خدای سبحان به این واقعه، به این اتفاق، قسم می‌خورد و می‌فرماید که: «مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَىٰ». به این اتفاق قسم، این همنشین شما، این کسی که در بین شماست، پیکری است در میان شما، شما او را در میان خودتان می‌بینید. خیلی تعبیر لطیفی است کلمه «صاحبکم». واژه «رسول» را به کار نمی‌برد، واژه «نبی» را هم به کار نمی‌برد. لطافتی در کلمه «صاحب» است که ان‌شاءالله اگر فرصتی و عمری باشد، در جلسات آینده بیشتر به آن می‌پردازیم که قرآن کجاها از این کلمه استفاده می‌کند.
این کسی که به حسب ظاهر همنشین شماست، مصاحب شماست، مصاحبت با او دارید، قسم به آن اتفاق آسمانی، به آن پدیده آسمانی، به آن روشنایی نجم و آن پایین آمدنش و در دسترس قرار گرفتنش؛ این شخصیتی که اینجا بین شماست و در این عالم پایین است و بین شماهاست و مصاحبت با شما دارد، گرفتار ضلالت و غوایت نیست، از راه به در نیست، گم کرده راه نیست، گم کرده هدف نیست. که حالا بین ضلالت و غوایت هم تفاوتی است که ان‌شاءالله این را هم باید سر وقت بیشتر به آن بپردازیم. اجمالاً آن چیزی که فعلاً می‌گوییم این است که گم کردن هدف و گم کردن مسیر، یکیش می‌شود ضلالت؛ گم کردن مسیر، یکیش هم می‌شود غوایت؛ گم کردن هدف. گاهی آدم می‌داند کجا می‌خواهد برود، راه را گم می‌کند؛ یک وقتی هم می‌داند کدام راه است، یعنی حواسش هست به اینکه کدام خیابان است، یادش می‌رود کجا می‌خواست برود. می‌فهمد مختصات این کوچه و خیابانی که تویش است، ولی فراموش می‌کند که اصلاً برای چه بیرون آمد؟ من به مغازه که آمدم، چه کار داشتم؟ فروشگاه چه می‌خواستم؟ امشب غایت. البته این را اجمالاً می‌گوییم؛ بیشتر از این‌ها در این واژه‌ها لطافت و نکته است. می‌فرماید: «این همنشین شما، اینی که با شما مصاحبت دارد، نه دچار ضلالت شده و نه دچار غوایت.»
«وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ»
این گفتاری هم که دارد، حرفی که می‌زند از "هوا" نیست. هوا به آن تمایلات پایینی می‌گویند. تک تک این واژه‌ها، واژه‌های لطیف و عمیقی است و خیلی لطافت در این کلمات است که خب معمولاً فرصت نیست خیلی به این کلمات پرداخته شود. هر کلمه چند جلسه بحث می‌خواهد که این کلمات قرآنی چقدر لطافت دارد، چقدر نکته دارد، چقدر در آن دقت و ظرافت است.
خود ماها هم البته بعضی کلماتی که می‌گوییم، کلمات لطیفی است؛ مثلاً یک وقت می‌گوییم «حرکت کن»، یک وقت می‌گوییم «برو». «برو» با «حرکت کن» فرق می‌کند. خود ماها می‌گوییم دیگر. مثلاً یک کسی یک جایی است، یک کسی نشسته است، این را به او می‌گوییم «پاشو». بعد وقتی بلند شد، می‌گوییم «برو». کسی که یک جا نشسته است، نمی‌گوییم «حرکت کن». کسی که یک جا ایستاده است، می‌گوییم «حرکت کن». به هر کسی هم که یک جا ایستاده است، نمی‌گوییم «حرکت کن»؛ جایی است که مسیر است، باید رفت تو مسیر بقیه است، راه بقیه است، اگر او حرکت نکند، راه بقیه بند می‌آید. اینجا می‌گوییم «حرکت کن». خودمان کلمات را با یک لطافت‌هایی، ممکن است گاهی توجه و دقت زیاد نداشته باشیم به اینکه این کلمه جایش کجاست، ولی یکم که برآورد داشته باشیم، بررسی داشته باشیم روی کلمه، می‌بینیم کلمات یک دقت‌هایی دارد؛ هر کلمه‌ای هر جایی استفاده نمی‌شود: «پا شدن، ایستادن، نشستن، حرکت کردن، رفتن.» مثلاً «راه افتادم» با «توی راهم» خیلی فرق می‌کند. کجایی؟ می‌گوید «توی راهم». می‌گوید «راه افتادی» یا «توی راهی»؟ فرق می‌کند این کلمات با یکدیگر. «توی راهی» یعنی رسیدی به آن مسیر اصلی که منتهی می‌شود به همین جا، ولی «راه افتادی» یعنی هنوز به آن مسیر اصلی و جاده اصلی هم نرسیدی، هنوز در مقدمات رسیدن به آن بزرگراهی. این کلمات، کلمات لطیفی است. خود قرآن هم با دقت این‌ها را استفاده می‌کند که اگر یادم باشد، بعضی نکاتش را امشب در مورد شهدا عرض می‌کنم.
اینجا می‌فرماید که: «مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَىٰ»، «وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ».
بین تمام افعال او، گفتار او را فرموده است. با آن قسمی که می‌خورد، قسم به ستاره‌ای که پایین آمده، بعد می‌فرماید که: «وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ». نطقش از سر هوا نیست، گفتارش از سر هوا نیست. نمی‌گوید مثلاً نگاه کردنش از سر هوای نفس نیست، گوش دادنش از سر هوای نفس نیست، غذا خوردنش از سر هوای نفس نیست. خیلی افعال دارد پیغمبر، همه آن هم درست است، ولی اینجا حرف از گفتار پیغمبر است. گفتار پیغمبر از سر هوا نیست.
هوا، آن حالت پایین آمدن یک چیزی است که در اوج بوده، یک چیزی است که بالا بوده. بالاییه باید بالا باشد، یا قبلاً در وضعیت بالا بوده، یا می‌طلبد که در وضعیت بالا باشد. لطافت‌های کلمه این‌هاست. وقتی سرکش می‌شود به سمت پایین و می‌آید پایین، فرود می‌آید، کج می‌کند به سمت پایین، نزول؛ این را به آن می‌گویند هوا. پرنده‌ای که در آسمان است، وقتی که پایین می‌آید، می‌گویند هوا پیدا کرد پرنده. یا مثلاً این خم شدن در نماز را می‌گویند هَویٰ؛ کسی می‌رود به سمت پایین، به سمت سجده، می‌آید پایین.
پیغمبر تشبیه شده به آن ستاره آسمانی که پایین آمده برای روشن کردن، برای نمایان کردن، برای هدایت کردن. در عین حالی که پایین آمده، متأثر از فضای پایین نشده و رنگ نگرفته از این پایین. آن حقیقت عالی و مرتفع پایین آمده. کلمه هوا، کلمه خیلی لطیفی است که امشب یک مقداری در موردش می‌خواهم صحبت بکنم ان‌شاءالله.
«هوا» ندارد: «إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ»
خب، همان یک دانه را می‌گفت کفایت می‌کرد، می‌فرمود که: «پیغمبر از سر هوا چیزی نمی‌گوید.» می‌گوید: «از سر هوا چیزی نمی‌گوید.» این تقابل‌های قرآنی در مباحث زبان‌شناسی می‌گویند تقابل‌ها، ضدیت‌ها، خودش کلمات را معنا می‌بخشد. یک وقت در ضد، یک نکات و دقت‌هایی است، همان نکاتی که توجه می‌کنی، این کلمه مقابلش هم معنا پیدا می‌کند. خیلی کلمات را برای فهمیدنش باید مقابلش را نگاه کرد که روبروی این کلمه چیست؟ ضدش چیست؟ «تُعرفُ الأشیاء بِأضدادِها» (چیزی با ضدش شناخته می‌شود.) حالا این‌ها بحث‌هایی است که در مباحث تفسیری استفاده می‌شود، بحث تخصصی است که اهلش، ما که بلد نیستیم، آن‌ها که اهلش هستند، بلدند و می‌گویند و نکات خوبی هم هست.
در برابر گفتار از هوا، وحی را قرار داد. فرمود: «گفتار پیغمبر از سر هوا نیست، فقط یک چیز است.» حتی نفرمود «از سر هوا نیست، بلکه وحی است.» نفرمود «از سر هوا نیست، بل هو وحیٌ یوحی.» فرمود: «از سر هوا نیست، اصلا چیزی نیست جز وحی.» هرچه پیغمبر بگوید، وحی است. وحی یعنی حرف مال اینجا نیست، این حرف مال بشر نیست، این حرف مال زمین نیست. در زمین می‌شنوی، ولی زمینی نیست. از آدم می‌شنوی، ولی حرف آدمیزاد نیست.
خیلی لطیف و خیلی زیبا و عمیق است این آیات. حرف خدا را در زمین می‌شنوی، حرف خدا را در دهان بشر می‌شنوی. یک ذره رنگ نگرفته از این بشر، یک ذره رنگ نگرفته از مختصات این آدم، از سن و سال این آدم، از موقعیتی که در آن تربیت شده و بزرگ شده، از تاریخ او، از جغرافیای او، از تربیتی که پیرامون او بوده، از آدم‌هایی که با او معاشرت داشته. که مثلاً این‌ها عرب بودند، جاهل بودند، سبک زندگیشان این مدلی بوده، حالا حرف‌هایی هم که می‌زند، متأثر از همین‌هاست؟ ابداً.
او در این ساختار دارد می‌گوید. همان‌طور که شما ستاره را در یک نقطه‌ای از زمین داری می‌بینی، شما مثلاً در شهر ری داری ستاره را می‌بینی، جهت ستاره را تشخیص می‌دهی، می‌فهمی که با این مختصات، شرق کدام ور است و غرب کدام ور است. ستاره را در شهر ری می‌بینی، ولی این ستاره اهل شهر ری نیست، این ستاره مال شهر ری نیست، این ستاره آلوده به محدودیت‌های شهر ری نیست، اصلاً ربطی به شهر ری ندارد، اصلاً اینجا نیست. مال آسمان است، ظهورش در شهر ری بوده، نگاه کردن بهشتی‌اش در شهر ری بوده، در ظرف شهر ری بروز کرده، ظهور کرده، ربطی به شهر ری ندارد. شهر ری چه کار دارد به زمین؟ چه کار دارد؟ شما از پنجره طبقه دوم داری می‌بینی. شما وقتی که از پنجره طبقه دوم ستاره را می‌بینی، می‌شود گفت این ستاره، ستاره طبقه دوم یازده است، این جهت مال طبقه دومی‌هاست؟ طبقه سومش هم همین است. طبقه سوم هم بروی همین است. یک شهر دیگر هم بروی همین است. یک قاره دیگر هم بروی همین است.
پیغمبر هر جای دیگری از دنیا می‌رفت، همین بود. همین حرف‌ها را می‌زد. استرالیا می‌رفت، این‌ها را به زبان استرالیایی می‌گفت. ژاپن می‌رفت به ژاپنی می‌گفت، کره می‌رفت، کره‌ای می‌گفت، آفریقا می‌رفت، آفریقایی می‌گفت. البته ساختارهای زندگیشان یک جوری بود که مثلاً اگر پیغمبر می‌رفت ژاپن، این‌ها مثلاً با چوب غذا می‌خوردند، آداب و این قواعد و این مشی یک بنده در غذا خوردن، چوب و این‌ها را به آن‌ها یاد می‌داد؛ از آن فضا استفاده می‌کرد برای انتقال آن حقیقت، ولی آن حقیقت رنگ و لعاب نمی‌گرفت. مال همه جاست، ممکن بود در بعضی چیزها متأثر باشد از آن فضا، از آن شهر، از آن آداب، ولی یک روحی دارد، یک حقیقتی دارد. آن حقیقت به درد همه جا می‌خورد، به درد همه آدم‌ها می‌خورد. آن حقیقت از این پایین رنگ نمی‌گیرد.
نکته کلیدی اینجا این است.
چند تا نکته است، دانه دانه بگویم، بعد بروم سر نکاتی که احتمالاً خیلی عزیزان منتظر نکات دیگری در این جلسه هستند که ان‌شاءالله.
نکته اول: روشنایی "نجمه". نور "نجم" هدایت می‌کند، که آیاتش را در جلسات قبل خواندیم، ولی خود "نجم" نیست که هدایت می‌کند، نور "نجم" است که هدایت می‌کند. هدایت مال خورشید و ستاره و ماه نیست، مال نور است. مال تا وقتی روشن است، هدایت می‌کند. اگر به محاق برود، اگر سایه بگیرد، اگر حجاب بگیرد، دیگر هدایت کننده نیست. آن حجابی که در این آیات دارد می‌فرماید خطرش هست و دارد از پیغمبر نفی‌اش می‌کند، پیغمبر روشن است و روشنگر است، یک خطری هست، یک حجابی ممکن است بیاید، فرایند هدایت را مختل بکند که خیال ما را از آن هم جمع می‌کند. می‌فرماید: «آن حجاب هم ندارد.» آن حجاب چیست؟ هوا!
باریک‌الله، یک تعبیری دارد شیخ بها، رضوان‌الله تعالی علیه، در کتاب «صمدیه» که کتاب نحو ایشان است، ولی خب سراسر حکمت. خود این بزرگوار هم حکیم است. شیخ بهایی، کجایی بود؟ لبنانی بود؛ اهل جبل‌عامل. ایشان و گفتند که «هیچ عربی این شکلی شعر فارسی نگفته.» کشکول او را ببینید، دیوان شعر او را ببینیم، اشعار فارسیش بی‌نظیر است. و گفتند «هیچ فارسی مثل سعدی شعر عربی نگفته.» شیخ بها هم شاعر است، هم مهندس، اخترشناس و خیلی ویژگی‌ها دارد؛ فقیه، اصولی، مفسر. یک تعبیری دارد در این کتاب، ادیب هم هست و ریاضی‌دان، در کتاب صمدیه تعبیر خیلی قشنگی دارد. به قول حضرت استاد آیت‌الله جوادی آملی، فرمود: «صرف و نحو به دست شیخ بها که بدن، این مدلی درس می‌دهد.» معلم این‌ها را درس می‌دهد، این‌ها را مثال می‌زند.
تعبیرش این است: «اناره العقل، مکشوف بطوع الهوی.» ضرب‌المثل معروف و قشنگی را ایشان در بحث اضافه در نحو مطرح می‌کند. آنجا می‌گوید که: "مضاف گاهی مؤنث، مضاف‌الیه گاهی مذکر است، خبر را مذکر می‌آورند، و مبتدا دو کلمه‌ای بود." مضاف مضاف‌الیه، دیگر حالا یکم ادبیات هم بگوییم، خیرات به امواتمان برسد. «اناره العقل». می‌گوید این اناره مؤنث است، عقل مذکر است. مثال برای این بحث دارد می‌آید، اصلاً یک بحث دیگری است. ولی شما ببین چه مثالی آورده است. می‌گوید: «این عبارت را ببینید.» «مکشوفاً» آورده، «مکشوف» مذکر است، در حالی که «اناره» مؤنث است، ولی چون «اناره» به «عقل» اضافه شده، «عقل» مذکر بوده، «مکشوف» آورده. مک. یک بحث ادبی است. حالا مثالی که گفته، معنایش چیست؟ می‌گوید: «نورانی کردن، نورانیت، نور بخشیدن عقل.» «اناره» نور بخشیدن. خوب دقت کنید: «نور بخشیدن عقل، مکشوفُ مکشوف از چی می‌آید؟ کسوف. کِی به کسوف می‌رود این نیر عقل، این خورشید عقل، این ستاره؟ به طوع الهوی.» همین که حرف هوا را گوش می‌دهی، به هوا روی می‌آوری، تسلیم هوا می‌شوی، نورانیت عقل می‌رود. تاریک می‌شود عقل. عقل روشن است، روشنگر است، به شرط اینکه هوا نباشد. هوا حجاب است، تاریک می‌کند. خورشید هست، خورشید عقل را داریم، ولی گرفتاریم.
این هواهای ما، همه ما هم یک جور گرفتاریم. رنگ و لعابی که از این دنیا می‌گیریم. به هر حال ویژگی‌هایی که داریم، از این دنیا وقتی که ما چشم باز می‌کنیم، تعلقاتی داریم، وابستگی‌هایی داریم، به یک چیزهایی تمایل داریم، از یک چیزهایی نفرت داریم، متأثر از این‌ها می‌شویم، کم‌کم نور عقل می‌رود کنار، نمی‌تواند روشن کند، به کسوف می‌رود. «قطاعُ الهوا.» این کلمه هوا، خیلی کلمه کلیدی است. پیغمبر آن ستاره روشنایی‌بخش است که هیچ وقت هوا ندارد. برای همین همیشه روشن است، همیشه روشنگر است. هرچه هم می‌گوید وحی است. وحی خالص، آمیخته نمی‌شود با هوا. این‌ها نکات خیلی مهمی است.

حتی ممکن است کسی تجربه نزدیک به مرگ پیدا کند، احوالات برزخی پیدا کند. این‌ها نکاتی است که بعضی‌ها توجه نمی‌کنند. صرف اینکه یک کسی می‌آید یک امر غیبی می‌گوید، دنبالش راه می‌افتیم به عنوان چشم باطن‌دار و علم غیب‌دار. کِد علم غیب مراتب دارد. خود انبیا گاهی در یک سطحی از علم غیب بودند، از یک علم غیب بالاتر محروم بودند. نص قرآن می‌گوید حضرت موسی می‌دانست، «خضر» یک چیزهای بیشتری می‌دانست. موسی نسبت به او در حجاب بود. ما به یک بنده خدایی می‌رسیم، یک جایی، چند سال چشمش را کنترل کرده، حرام نخورده، حالا دو تا امر غیبی می‌گوید که بنده زیاد دیدم از جلو آدم را ده تا پدر آدم را در می‌آورد. بعضی‌ها دنبال همین‌ها هستند.
هر کار کنی این آدم بالاخره یک «هوا»هایی دارد، بالاخره یک تمایلاتی دارد، بالاخره یک جاهایی ابری می‌شود برایش، مسئله برایش روشن نمی‌شود. وحی خالص مال پیغمبر است، مال قرآن است. این را باید گرفت. نمی‌شود شما بگویی آقا قرآن این را گفته، ولی فلانی در تجربه نزدیک به مرگ خود آن‌طور گفته. چه ارزشی دارد؟ ارزش این را دارد که یک چیزی که قرآن گفته را برای تو روشن کند، معنا بدهد، همسو باشد، یک افقی باز کند، همان حرف را دارد برایت باز می‌کند. عظمتش به این است.
یا یک خوابی گاهی آدم می‌بیند، رؤیایی می‌بیند. اصل حرف مال وحی است. آن نور است، آن نور مطلق است، آن هدایت می‌کند. پیغمبر روشن و روشنگر است، هدایت می‌کند. اگر دنبالش رفتی، به این نور دل دادی، توجه دادی، هدایت می‌شوی، می‌برد. قدم به قدم می‌برد، حقایقی در عالم برایت منکشف می‌شود. در لایه‌های باطنی همین جایی که داری زندگی می‌کنی، چیزهایی که از چشم آدم به حسب ظاهر پنهان است، در واقع از دل انسان پنهان است. یعنی دل ما از آن غافل است.
بعضی امور غیبی را هم که می‌خواهم بگویم، باز می‌آیند مادی‌اش می‌کنند. دست و پا و چشم و گوش و صدا و این را، جلسه قبل هم یک اشاره‌ای کردم، ما ذهنمان آلوده به این عالم حس است. هر چیزی هم که به ما می‌گویند، حسی‌اش می‌کنیم. مثلاً می‌گوید: «اللهُ نورُ السموات و الارض». وقتی می‌گویند نور، نور هدایت، ما همین نور خوب، با این نور انس داریم. ما نور دیگری ندیدیم. وقتی می‌گویند نور، به این منتقل می‌شویم. بعد می‌گویند خدا نور آسمان‌ها و زمین است. خدا یک چیزی شبیه این نورها و این‌هاست. روشن است، می‌رویم خدا را می‌بینیم. اصلاً آن نور باطنی. شما وقتی از اینجا عبور می‌کنی، یک چیز قشنگی که در این تجربه‌های نزدیک به مرگ است و خیلی معنای عمیق و درستی دارد، همین است. می‌گوید: «وقتی رفتیم آن ور، درکمان نسبت به واژه‌ها عوض شد.»
درخت که این نیست. درخت آب. چه می‌گفتیم؟ چشمه. تازه‌رفتم فهمیدم چشمه یک چیز دیگر است، اصلاً نمی‌شود اینجا گفت چشمه چیست. ما اصلاً اینجا چشمه نداریم. اینجا یک صورتی است خیالی، یک نقاشی. بچه‌ها را دیدی از یک تصویر ندیده برمی‌دارند؟ یک چیزی که تا حالا ندیده، مثلاً به او می‌گویی دریا. بچه تا حالا دریا ندیده. بابا، دریا چیست؟ می‌گوییم یک جایی که خیلی آب دارد. حالا نقاشی کن. قطراتی که مثلاً این آب چون همیشه قطره قطره، ۵۰ تا قطره کنار هم می‌کشد. دریا این شکلی است. دریا که قطره قطره‌ای نیست. دریا عمق دارد، دریا ساحل دارد، دریا موج دارد. و این اصلاً بچه نمی‌تواند موج تصور کند. می‌گوید: «موج یعنی چی؟ عمق یعنی چی؟ ساحل یعنی چی؟ کشتی اصلاً یعنی چی؟» می‌گوید: «روی دریا می‌رود، روی این قطره قطره‌ها. مگر آب، مگر حرکت کند؟» بابا، تو اصلاً نمی‌توانی تصور کنی: «فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِيَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْيُنٍ».

نماز شب‌خوان‌ها، سحرخیزها، یکی از مصادیقش همین شهدای عزیزمان. یک چیزهایی برایشان کنار گذاشتند. هیچ‌کس نمی‌داند من چگونه می‌خواهم پذیرایی کنم از او. «فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِيَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْيُنٍ».
مرحوم آقای رئیسی همیشه یک ساعت نماز صبح حرم امام رضا (علیه السلام)، جای مشخصی هم داشت، تسبیح دستش، گریه‌ای می‌کرد. رحمت‌الله علیه. حالی داشت. زیارت، مناجات، نمازش، نماز باحال! نافله‌هایش! فقط یک قلم نماز شبش. هیچ خدمت دیگری هم نکرده باشد، کار دیگر نکرده باشد، این یک قلم نماز شبش.
می‌فرماید: «یک چیزی برای این‌ها گذاشته‌ام کنار، «لَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا» هیچ‌کس نمی‌داند این چیست.» امام صادق (علیه السلام) فرمود: «یک اجر است که در قرآن حتی نگفته چیست.» بقیه را گفته: چشمه و باغ و میوه و همسر و این‌ها. حتی نگفته چیست، فقط فرموده: «هیچ‌کس نمی‌داند.» نماز شب. «فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِيَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْيُنٍ».
هیچ‌کس نمی‌داند چه نور چشمی برای این‌ها کنار گذاشتم بابت نماز شب. حالا شما ببین شهید هم باشد، عالم هم باشد، خادم هم باشد، هی برو بالا. هیچ‌کس نمی‌داند. فقط همان نماز شبش. نمی‌توانید اصلاً تصور کنید. اصلاً نمی‌گویم خدا این‌جوری دارد می‌گوید، می‌گوید اصلاً نمی‌گویم چه خبر است. برای نماز شب‌خوان چه بگویم؟ وقتی نمی‌توانی تصور کنی، من چه بدهم بابت بیداری سحر. «تَتَجَافَىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ». سحر که می‌شود، بلند می‌شود. این شب‌های کوتاه. ماها هم دیر می‌خوابیم. جاهایی مثل مشهد، اذان صبح یک چند شب دیگر می‌رسد به ساعت دو و نیم. دو و نیم باید باشی نماز صبح. تازه می‌خواهی سحر هم بلند شوی، ساعت ۲ باید بلند شوی. چند خوابیدی؟ ساعت ۱۲. ولی می‌کند، بلند می‌شود. همین کند. حتی نگفته نماز شب با توجه، نگفته نماز شب با گریه. اصل نماز شب هم نگفته، فقط گفته پهلویش را از رختخواب بلند می‌کند. «تَتَجَافَىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ». پهلویش را می‌کند، بلند می‌شود. ممکن است خانمی باشد، عذر داشته باشد، اصلاً وقت نماز نباشد برایش، ولی بلند می‌شود، نمی‌تواند بخوابد. قرار ندارد.
نمی‌داند این ور چه خبر است، اصلاً نمی‌شود گفت. چی بهت بگویم تصور کنی؟ الان خیلی مفاهیم برای ما هست اصلاً تصور نسبت بهش نمی‌توانیم. حتی در همین چیزهای دنیایی، مثلاً سوخت موشک، ما چه می‌دانیم یعنی چه؟ مثلاً بنده مثلاً توضیح بدهم رادار مثلاً رادار گریز. خطای موبایل دیدی مثلاً خط روی خط می‌شود؟ این مثلاً یک چیزی شبیه به این است، ولی خیلی پیچیده‌ترها. حاج آقا، درخت‌ها را دیدی؟ باغ؟ چشمه دیدی؟ یک چیزی حالا شبیه این، ولی خب خیلی مهم‌تر. چشمه آنجا چشمه‌ای است که از خودت می‌جوشد. «يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا». به اراده توست و تجلی توست. خودتی. خودت را در چشمه می‌بینی. این‌ها یعنی چی؟ کی می‌فهمد؟ کی می‌فهمد اعمالت را می‌بینی؟ اشکی که ریختی چشمه شده، دریا شده. یک قطره اشک دریا شده. خودتی، اشک خودت است. هیچ چیز جدا از تو نیست. نمی‌فهمیم ما را چه می‌برد. این‌ها هدایت است.
یک‌هو مواجه می‌شویم با یک حقایقی، هدایت می‌شویم. هدایت با چی رقم می‌خورد؟ با نور. با تبعیت از نور. آیات فراوانی داریم در قرآن. می‌خواستم امشب هم بعضی‌هایش را اشاره کنم، ولی چون وقت کم است، نکات دیگر عرض بکنم که یک ذکر خیری از این عزیزان در این شب اول قبرشان باشد. مرتبط با این بحث هم هست.
فرایند هدایت وابسته به این است؛ هم هوای نفس خودت را مهار کنی، اگر می‌خواهی هدایت بشوی. و هم آنچه رفتار می‌کنی و آنچه می‌گویی، از هوای نفس نباشد، اگر می‌خواهی هدایت بکنی.
فرایند هدایت با یک کلمه پیوند خورده، آن هم کلمه «هَویٰ» است. پایین نروی، به این امور پایینی دل نبندی. پایین یعنی چی؟ بالا و پایین یعنی چی؟ بالا یعنی عالم بقا، پایین یعنی عالم فنا. بالا یعنی «مَا عِندَ اللَّهِ»، پایین یعنی «مَا عِندَكُمْ». «مَا عِندَكُمْ يَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ». پایین یعنی «مَا عَلَىٰ الْأَرْضِ»، بالا یعنی «وَجْهُ اللَّهِ». اگر دنبال آن بودی، اگر آن را خواستی، نه این پایینی‌ها را، اول هدایت می‌شوی. اگر همه وجودت منطبق بر آن بود، حالا هدایت می‌کنی، حالا می‌بری.
به ما گفتند تا آخرالزمان بروید بگردید علمایی را پیدا کنید که «مُخَالِفٌ لِهُوَاهُ، مُطِیعٌ لِأَمْرِ مَوْلَاهُ». هم حرف‌گوش‌کن باشد.
خوب، بعضی وقت‌ها ممکن است آدم حرف گوش می‌دهد، ولی حرف‌ها را قاطی می‌کند؛ یعنی آن‌هایی را که خوشش می‌آید را گوش می‌دهد، آن‌جوری هم که خوشش می‌آید، گوش می‌دهد. تا آن‌جایش که خوشش می‌آید، گوش می‌دهد. مطیع امر مولا هست، ها، ولی مخالف هوا نیست. به ما گفتند که برو عالمی را پیدا کن که هم مخالف هوا باشد، هم مطیع امر مولا. این‌ها ناب هستند. این‌ها هم هدایت‌شونده‌اند و هم هدایت‌کننده.
این‌ها آن عالمانی هستند که قلمشان از خون شهید ارزشش بیشتر است. این ایام هی تعبیر «شهید رئیسی، شهید رئیسی» را داریم. تعبیر درستی هم هست، ولی امتیاز شهید رئیسی و شهید آل‌هاشم، نسبت به همه شهیدان این سانحه و بقیه شهدا، حتی امثال حاج قاسم سلیمانی -رضوان‌الله علیه- با اینکه درجات عالی دارند، امتیاز این بزرگواران که عالم بودند، عالم مخالف هوا بودند، این‌ها خیلی مهم است. چند جلسه قبل، شب اولی که اینجا برنامه داشتیم، روایتش را خواندم برایتان که روز قیامت اول انبیا شفاعت می‌کنند، بعد علما، بعد شهدا. مراتبشان هم همین شکلی است. عالم بالاتر از شهید است، ولو به مرگ طبیعی بمیرد. عالمی که شهید مرده که غوغاست. عالم شهید که غوغاست. همه آنچه به شهدا داده‌اند، به او می‌دهند. و همه آنچه به علما داده‌اند، به او می‌دهند.
اینکه دیگر خیلی نایاب است. کار خودش را بکند، هدایتش را بکند، خدماتش را انجام بدهد، با محاسن سفید خضاب بکند، برود با خون. این خیلی جایگاه ویژه‌ای دارد. این با یک جوانی که کنده است از همه چی رفته، همان قطع تعلقش هم خوب است، ولی فرق می‌کند با کسی که در آن وسط معرکه جان داده.
روزی چند بار تکه تکه شده. در حدیث معراج فرمود: «من بندگانی دارم که روزی هفتاد بار شهید می‌شوند.» آن‌ها کسانی هستند که با هوای نفسشان مخالفت می‌کنند. «من روزی هفتاد بار مقام شهادت به این می‌دهم.» مرحوم آقای رئیسی این شکلی بود. این فیلم‌های اخیرش را، آخرین گفتاری که در هیئت دولت داشت، فرمود: «یک وقت‌هایی من می‌آیم، بروم به این سمت یک چیزهایی بگویم.» بالاخره ما هم تریبون داریم. می‌گویم: «نه آقا، فرمودند اختلاف ایجاد نکنیم.» مطیع امر مولا. اصلاً کسی در جایگاه او، شانه‌به‌شانه رهبری می‌بیند، گزینه رهبری می‌بیند. باید و نباید. این می‌گوید به جای اینکه مخاطب بایدها باشد، بلکه بکن نکن را برای رهبری دارد. آن می‌گوید: «آقا اگر فلان طور بشود، ما آتش می‌زنیم.» می‌گوید: «مگر منقل است که بخواهی آتش بزنی.»
خیلی فرق است بین کسی که وجودش آلوده از هوای نفس است، به عمامه و ریش و این چیزها نیست. به اطاعت، به مخالفت با نفس خود را گم نمی‌کند. پا می‌گذارد روی خودش. باز در آن فیلم دیگر، ایشان می‌گفت که: «بچه‌های من به من گفتند: "تو در این دوره دیگر شرکت نکنیا. همان دوره قبلی شرکت کردی، پدر ما در آمد. هیچ جا آبرو نداریم."» ولی: «مگر من دنبال این هستم که برایم کف بزنند؟ می‌خواهم به وظیفه عمل کنم.» رحم نیاوردیم. نیاورد.
به هر حال، یکی باید بیاید در میدان. این‌هایی که روی زمین مانده، انجام بدهد. آقا، این‌ها شوخی نیست. یک وقت یک آدم، یک جوانی است، سر پرشوری دارد، جویای نام، موقعیتی ندارد. یک وقت یک عالم، بعد در مرتبه‌ای مثل قوه قضاییه، آنجا اصلاً نگهش می‌دارند، فریزیش می‌کنند، صاف می‌رود رهبر می‌شود. به قول خودش، موقعیتش هم ده ساله است. اینجا باید بیاید کف میدان، بدود. «آب این روستا چی شد؟ برق آنجا چی شد؟ تلفن این‌ها چرا قطع است؟ اینترنت آنجا را پرسرعت کنید. در مذاکره فلان‌جا این را بگویید. در دیدار با این‌ها، با روستایی‌اش، با خارجی‌اش، همش در سفر، در هواپیما می‌نشیند. در قوه قضاییه، رده مجتهدانت را می‌دهی، تیپ علمایت را حفظ می‌کنی، هر از گاهی هم چهار نفر را به صلیب می‌کشی. مانور می‌دهی، من آیت‌الله هستم، من مجتهدم.» و خیلی خوب. اینجا جایگاه مجتهدین، پا شده، آمده، رخت خادمی تن کرده. بعد هر جا هم که می‌رود، عکسش را نقاشی کرده‌اند، برایش آورده‌اند. می‌گوید: «عکس آقا را می‌کشد. من که طلبم، عکس من را کشیدی؟» برای تشریفات ارتش می‌گوید: «آقا، برای چی من وقتی از هواپیما پیاده می‌شوم و این بچه‌ها، این جوانان در آفتاب و در سرما وایسند؟ مگر من کی هستم؟ برای چی نوبه‌نوبه الاف بشوند این بچه‌ها؟» واقعاً نمی‌بیند، واقعاً.

مرحوم شهید آل‌هاشم، رحمت‌الله علیه، در سال ۹۵، این‌ها علمای درجه یک هستند. این‌ها اگر به غیر شهادت بروند، گریه دارد. واقعاً اگر آقای رئیسی به مرگ طبیعی از دنیا می‌رفت، آل‌هاشم به مرگ طبیعی از دنیا می‌رفت، باید آدم خون گریه می‌کرد. این‌ها حیف بودند که بمیرند. این‌ها جایشان شهادت است.
یک خاطره یادم آمد، حالا یادم باشد بعد این را بگویم برایتان. سال ۹۵ بود. روح این بزرگان شاد باشد، همهشان در این شب رحمت‌اند. بنده پراید ۱۴۱ داشتم در قم. داشتم از جلو حرم رد می‌شدم، دیدم یک سید روحانی جلیل‌القدر، بغل خیابان وایساده، منتظر ماشین. وایسادم که ایشان سوار بشود. یک لحظه نگاه کردم، دیدم چقدر چهره آشناست. ایشان نشست، و آن موقع این بزرگوار در عقیدتی ارتش بود، هنوز امام جمعه نشده بودند، سال بعدش. خیلی هم کسی نمی‌شناخت.
تا ایشان نشست، من نگاه کردم، گفتم: «شما حاج آقای؟» فرمود: «آل‌هاشم هستم.» گفتم: (حالا این‌جوری یادم هست، چون خیلی سال گذشته، هشت سال گذشته) گفتم که: «همان؟ آره، عقیدتی ارتش.» گفتم: «شما اینجا بغل خیابان چه کار می‌کنید؟ ماشین تشریفات؟ راننده؟ محافظ؟» فرمود: «رزمایش بود، جنوب. برمی‌گشتم، گفتم من قم پیاده می‌شوم، خانه‌مان قم است. محافظ هم نمی‌خواهد. اینجا همه من هم یک طلبم، بقیه هم طلبند. مثل تو همه با هم رفیقیم. از کی باید بترسم؟»
انقدر خاکی، انقدر متوازن، انقدر مهربان. نه امام جمعه بود، نه دوربین بود. مگر شوآف است؟ فیلم ارتش. اصلاً دستگاه تشریفات ارتش، باز با سپاه فرق می‌کند. کد سپاه هم تشریفات. ارتش دیگر کلاً تشکیلات است، همش تشریفات. چندین سالشان، نمی‌دانم ۲۰ سال، ۳۰ سال، چند سال در ارتش بوده، رتبه عالی ارتش. از قبل ایشان امیر شدند. سرباز بیاید دیر پا بزند، نمی‌دانم دستش این‌طور باشد. لباس سر راه، پیاده شدم وایسادم بغل خیابان تاکسی بگیرم بروم. بابا، یک تکه هم تشریفات عالم بی‌هوا. این‌ها دور نایاب هستند.
بعد می‌بینی امام جمعه می‌شود، سر این سفره می‌نشیند، با آن می‌پرد. برای خودش دم و دستگاه ندارد. می‌گوید: «برای چی باید اینجا نرده بگذارید؟ از همان دری که همه می‌آیند، من هم می‌آیم.» بعد نماز جمعه. چه نماز جمعه‌ای می‌شود. طرف می‌گفت: «من از بابل هر هفته پا می‌شدم، می‌رفتم تبریز نماز جمعه ایشان.» چند روز پیش هم یک صحنه خیلی عجیب بود در تبریز. وقتی تشییع می‌کردند ایشان را، یک پیرزن تبریزی فریاد زد، خطاب به تابوت مرحوم آیت‌الله آل‌هاشم، فریاد زد، گفت: «حاج آقا، ولی هیچ وقت اینقدر زود از جلو ما رد نمی‌شدی ها!» انقدر سلیم‌النفس، انقدر باصفا.
مرحوم آیت‌الله رئیسی عزیز و بزرگوارمان. بنده خاطره اولین باری که ایشان را دیدم را دارم. حالا جلسه قبل از این گفتم، دیگر حال اینکه دوباره این خاطره را بگویم را ندارم، هر چند خاطره شیرینی است و واقعاً درس‌آموز برای ماها. درس‌آموز بی هوا بود. برای خودش شأنیت، شخصیت، جایگاه قائل نبود. خودش را کسی نمی‌دانست. انقدر این آدم خاکی. حالا شما شاید خیلی‌هاتان از نزدیک ایشان را ندیدید. ما خوب چند باری توفیق بود از نزدیک ایشان را زیارت کردیم. انقدر این آدم باصفا، بی‌شرم و شون، راحت بیا، راحت برو. لباسش، تیپش، کفشش، ماشینش، اصلاً ملکه شده بود برایشان.
سال ۹۵، یکی از اساتید، یکی از بزرگان، صحبتی شد در مورد آقای رئیسی. قبل از انتخابات، اصلاً قبل از اینکه حرفی باشد از اینکه ایشان می‌خواهد در انتخابات شرکت کند. همان اولی که ایشان آمد آستان قدس، خوب این زمزمه افتاد که ایشان برای ریاست جمهوری خوب است. بعضی رقبایش هم که همان سال مرحوم شدند، گفته بودند که: «حواستان به این باشد برای دوره بعدی.» حالا آن را بعد چند سال هنوز وصیت‌نامه‌ای ازشان نیامده، ولی خوب مقید بودند که حواسشان به انتخابات بعدی باشد، که کیا رأی نیاورند.
خاطره را هم یادم نرود که بگویم. با یکی از اساتید، صحبت آقای رئیسی شد. اساتید آدم‌شناس. چشم برزخی و غیب و این‌ها. آدم‌شناس. آدم باتجربه. آدم‌شناس یعنی روی حرفش می‌شد حساب کرد. جدای از ابعاد ملکوتی و این‌ها. آدم پخته، سنجیده، روی حساب حرف زدن. یک تعبیری در مورد ایشان به کار برد. هر چه گذشت، دیدم اصلاً از این قشنگ‌تر نمی‌شود آقای رئیسی را معرفی کرد. آن استاد بزرگوار اهل تعریف از کسی نبود. به ندرت پیش می‌آمد که از کسی تعریف کند. ایشان فرمود: «آقای رئیسی کسی است که تواضع برایش ملکه شده.» خیلی حرف است. ملکه شده یعنی آدم خواب هم ببیند، در خواب دارد کفش جفت می‌کند برای بقیه. تواضع برایش ملکه شده.
بعد در مورد رقیب ایشان فرمود: «این هم دروغ برایش ملکه شده.» مجسمه دروغ است. هر چه بگوید، دروغ است. یعنی دو کلمه هم می‌خواهد یک چیزی را گزارش بدهد، بالا و پایینش همش دارد می‌بافد. زاییده ذهن خودش است. باورش هم شده. خودش هم باورش شده. انقدر دروغ گفته، خودش هم باورش شده. خیلی تفاوت است بین این‌ها. این می‌شود هدایت شده، هدایت کننده. این‌ها آن‌هایی هستند که باید قدرشان را دانست. این‌ها آن‌هایی هستند که باید برجسته باشند در جامعه، باید عیان باشند، باید عیار داشته باشند. ولی خب چون متواضع است، اهل هیاهو نیست، اهل سر و صدا نیست.
ماها معمولاً از کسایی خوشمان می‌آید که هی بیایند بگویند: «آقا من اینم، من آنم، من این کار را کردم.» این آدم مخفیانه کار می‌کند، صدایش را هم در نمی‌آورد. نمی‌گذارد کسی بفهمد. دعوا می‌کند اگر کسی چیزی بگوید، کاری بکند، جایی یک چیزی منتشر بکند. عکس در خلوت. دسترسی زیاد داشتیم. منتشر کرد. بعضاً مثلاً گاهی ما یک چیزی از ایشان برایمان می‌آمد، فلان‌جا مثلاً فلان عمل. واقعاً همین شکلی بود. واقعاً باصفا، واقعاً حواسش به جزئیات بود، واقعاً محبت داشت.
پیاده‌روی اربعین، بعد از آن سالی که ایشان رأی نیاورده بود، حالا خاطرات زیاد است، به مرور کم‌کم باید آدم یادش بیاید، ازشان بگوید. ان‌شاءالله توفیقی باشد، این‌ها الگو بشود. با این محافظ‌هاش رفته بود. اصرار: «من باید از نجف تا کربلا پیاده بروم.» این‌ها گفتند: «آقا نمی‌شود. پیاده شو. چند قدم برو.» جا برایش تعیین کرده بودند. «حجت امنیتی اصلاً مشکل دارد، نمی‌شود.» هی تکه تکه نگه داشته بودند. ایشان گفته بود: «نمی‌شود.» از یک جای دیگر از دست این‌ها در رفته بود. کفیه‌اش را انداخته بود روی سرش که نشناسندش. گفت: «من نمی‌توانم. من باید پیاده بروم.» بابا، شما پارسال که می‌رفتی، کاندیدای ریاست جمهوری نشده بودی. الان رئیس‌جمهور دوم، رئیس‌جمهور در سایه. ول کن این حروف.
انقدر یادم لطیف، حواسش به جزئیات و ریزه‌کاری‌ها بود. با ایشان بعد از غبارروبی ضریح مطهر. یک وقتی، حالا نه من چیزی‌ام، نه مثلاً بالاخره توفیق بود زیارت که ان‌شاءالله به همین مجاورت ایشان دست ما را بگیرد. من خبر شهادت ایشان را که شنیدم، ساعت ۸ صبح روز میلاد امام رضا (علیه السلام). ۸ نفر به شهادت رسیدند. رئیس‌جمهور هشتم. داد می‌زند وجودش امام‌رضایی. من چیزی که به ایشان گفتم تو دلم این بود که یک سال ما روز میلاد امام رضا (علیه السلام) دوتایی سر یک سفره نشسته بودیم در امام رضا (علیه السلام)، شما الان سر سفره ما را یادت نرود.
یک وقتی با ایشان رفتیم پشت ضریح مطهر، قبر مرحوم آقای طبسی بود. ایشان هم که آمد آنجا، یک سنگ‌هایی بود جلوی درها، اگر یادتان باشد، یکم لبه داشت. بهش می‌گفتند درگاه. آدم چقدر لطیف است، چقدر حواسش به چه اموری بود، با آن همه مشغله و درگیری. محبت این آدم را ببین. این آدم رئوف بود. یعنی من یک کلمه در مورد آقای رئیسی بخواهم بگویم، یکی رئوف بود، مثل امام رضا (علیه السلام). هتل امام رضا (علیه السلام) خوب است، رفتش در اوج، ولی رنگ گرفته بود از امام رضا (علیه السلام). رئوف بود، محبت داشت، حواسش به جزئیات و ریزه‌کاری‌ها.
برگشت به این بغلی ایشان، فرمود که: «این سنگ‌ها را از این لبه‌ها برداریم، مردم پایشان می‌گیرد، بچه‌ها پایشان می‌گیرد، می‌افتند زمین.» چقدر این آدم باصفا بود، لطیف.
آن خاطره را، البته خاطره نیست، نقل قولی است. نمی‌خواستم من بگویم، چون امروزه باب شده، مخزن اموری که یک رگه‌ای به باطن و برزخ و این‌ها دارد، سریع برش می‌دهند، پخش می‌کنند. ما به هر حال تجربیاتی در این زمینه متأسفانه داشتیم که بعضی صحبت‌هایمان را برش دادند. قبلش، بعدش. معلوم دستگاه و چهار نفر به عنوان چشم برزخی و فلان این‌ها دارد معرفی می‌کند. تبعات دارد برایمان. حالا اینکه می‌گویم ان‌شاءالله برش نزنند دوستانی که می‌خواهند منتشر بکنند، منتشر کنند. کُل صحبت منتشر بشود. تکه را برش بزنیم، باز کپشنی هم برایش می‌زنند که داستان می‌شود. نمی‌خواستم هم بگویم، چون به هر حال نمی‌خواهم فضا فضایی باشد که تقدس ایجاد بکنیم، نه. همان‌جوری که هست. چون ما طرف را می‌بریم، کلاً مضمحلش می‌کنیم تا مرز جاسوسی و شیادی و فلان و این‌ها. بعد یکهو یک اتفاق این‌جوری می‌افتد، دیگر می‌رود. هیچی دیگر نمی‌شود گفت. یعنی افراط و تفریط.
به هر تقدیر، نقدی هم به عملکرد ایشان بود، خود ایشان هم بعضی از این‌ها را قبول داشت. ولی آدم بی‌هوایی بود. اگر کسی نمی‌گوید خطا نداشت، خطا داشت. ولی اگر خطایی هم داشت، از سر هوا نبود. این خیلی مهم است.
یک قضیه را بنده چون پارسال محرم نصفه تعریف کردم، شاید بعضی شنیده باشند. یک بار هم تعریف کردم، ولی حیفم می‌آید امشب نگویم. یعنی خیلی بالا پایین کردم بگویم، نگویم، دیدم که خب وقتش امشب است و اگر نگویم شاید حیف بشود این مطلب. یک قضیه‌ای بود، شاید بعضی‌ها شنیده باشند از حقیر. آن دوست عزیزی که تجربه کتاب «سه دقیقه در قیامت» را داشت، پاسدار عزیز اصفهانی. عرض کردم این‌ها لزوماً به معنای اینکه این افراد چشم غیب دارند یا هر چه می‌گویند منطبق بر غیب است نیست. قضیه‌ای بود که شواهد داشت و تطبیق پیدا می‌کرد.
ایشان پارسال همین ذی‌القعده، پارسال برای بنده تعریف کرد. قبلاً هم شنیده بودم با واسطه از ایشان، ولی پارسال برای خود بنده در حرم امام رضا (علیه السلام) تعریف کرد. بنده هم ضبط کردم. یعنی صوتش را داشتم که البته در گوشی قبلی چیزهای خوبی را برده بود دزدی. اگر بنشیند گوش بدهد، به دردش می‌خورد.
در صحن آزادی، ایشان با یک حالی هم می‌گفت، یعنی حال خوبی داشت. گفت: «من عصر پنجشنبه بود که روح از تنم جدا شد. در آن وقت که عمل جراحی داشتیم.» عصر پنجشنبه. گفت: «روح که از تنم جدا شد، دیدم یک چیزی شبیه نسیم طوفان، هر چه دارد می‌رود.» نگاه کردم ببینم چیست. «دیدم یک خیله، یک جماعتی است، دارند می‌روند.» حالا سؤال می‌کند یا متوجه می‌شود که این‌ها شهدای اصفهانی هستند. شهدایی هستند که مال اصفهان. خب این بزرگوار هم مال اصفهان، مال نجف.
می‌گوید: «من چون حالم حال وضعیت شهدا بود.» مجموعه جنگی بودم، در اثر جراحت جنگی و عمل، رو هستند، هم جدا شده بود. دیدم همراه این کاروان، کاروان عصر پنجشنبه حرکت کرد. دیدم دسته دسته از مناطق مختلف دارند شهدا جمع می‌شوند، شهدای اصفهانی. کاروان مشاهده مازندران، هر کدام کاروان همه یکجا شدند. رفتیم حرم امام رضا (علیه السلام)، عصر پنجشنبه امام رضا (علیه السلام) را زیارت کردیم. با امام رضا (علیه السلام) حرکت کردیم به سمت کربلا.
شب جمعه کربلا، ایران، ایران امام رضا (علیه السلام). حرف‌های ساختگی نیست، واقعیتی دارد پشتش. که حالا بنده پارسال این بخشش را بیشتر مطرح کردم که دو تا شهید در آن کاروان بودند، ایشان دید حق‌الناس دارند. متوجه هم شد، هم کی هستند، هم حق‌الناسشان چیست. و گفت که: «من وقتی برگشتم، پیگیر حق‌الناس این‌ها شدم. به پسرش گفتم، طرف پیگیری نکرد. خودم برایش پیگیر شدم.» سختی هم داشت که «تو از کجا فهمیدی و از کجا و فلان و این‌ها راضی کردم آن طرف را.» گفت. گفتم: «این‌ها را پارسال. حالا شاید شنیده باشند بعضی عزیزان از بنده.»
گفت: «آن شهید شبی که من مشکلش را حل کردم، در رؤیا آمد، من را بغل کرد.» یک جوری من را بغل کرد، من گفتم: «من را دارد می‌برد.» گفتم: «مردم این‌جوری اکرام کردند شهید من را که تو حق‌الناس را از من برطرف کردی.» و این شهید مشکلش این بود که شب جمعه کربلا می‌رفت، ولی داخل ضریح به سمت ضریح راهش نمی‌دادند به خاطر حق‌الناس. با این‌ها همه جا می‌رفت.
این بخش دومش که نصفه شنیدید. گفت: «وقتی رفتیم طواف امام رضا (علیه السلام)، دیدم این شهدا، این خادمایی هستند که روبروی کنار ضریح، با چوب پر مثلاً تعیین می‌کنند کی بیاید، کی برود. زمانی که کرونا بود مثلاً دانه‌به‌دانه باید می‌رفتند به ضریح می‌چسبیدند. از کدام مسیر بروید؟ این طرف بسته است، آن طرف بروید. دست به ضریح زدی؟ رد شو.»
می‌گوید: «دیدم این دور ضریح امام رضا (علیه السلام)، علمای شهید هستند: شهید بهشتی، شهید باهنر، شهید مفتح. دیدم بعضی از علمای شهید هم هنوز از دنیا نرفته‌اند، ولی بدنشان اینجاست.» یعنی مقامشان اینجاست. مقامشان محفوظ است تا وقتی که به شهادت برسند. بعضی‌هایشان را شناختم، بعضی‌هایشان را نشناختم. گفت: «دو تا از این‌ها را نشناختم. چهره‌شان را در ذهنم سپردم، ببینم این‌ها کی هستند که جایشان اینجاست.» این قضیه مال سال ۹۵.
تا شد قضیه شهادت شهید اصلانی و شهید دارابی در صحن امام رضا (علیه السلام). تا این دو تا شهید شدند، دیدم: «من این دو تا را دیده بودم.» تا اینجایش را پارسال گفتم. این تیکه‌اش را نگفتم، حیفم می‌آید امشب نگویم. گفت: «یکی از آن‌هایی که دیدم هنوز شهید نشده و شناختمش، آقای رئیسی در طواف ضریح امام رضا (علیه السلام).» این‌ها جزو علمای شهید هستند. این‌ها جایگاهشان فرق دارد. جایگاه مرتفعی دارند.
هم عالم است، هم شهید. بله. شرط شهید شدن، شهید بودن است. مثل شهدا زندگی کرده، روی خودش پا گذاشته، برای خودش منفعت برنداشته. وقتی که رئیس قوه قضاییه شد، حقوقی که برایش تعیین شد، یک درصد زیادیش را ایشان دستور داد برگردانند. گفته بودند: «چرا؟» فرمود: «از شهدا خجالت می‌کشم این مقدار حقوق بگیرم.»
بله، ما این‌ها را تا چند سال پیش، تا بلکه اگر تا دو سه هفته پیش اگر می‌گفتیم، خیلی کسی محل به این حرف‌ها نمی‌گذاشت. معلوم شد این آدم پای پای جان، این‌طور. یک کلمه: «ناهار خورده‌ای؟» ایشان را دست گرفتند. آخر با وضعی رفته بود که هنوز ناهار نخورده بود. ساعت ناهارش بود، رفته بود به کار برسد. همه باورشون شد که این آدم آن «ناهار خورده‌ای» که گفته بود، واقعاً دغدغه داشت. کسی دور و برش گرسنه نمانده باشد. می‌دیدیم این فقرا، مساکین، مشکل‌دارها. وقتی ایشان تولیت حرم بود، خب تولیت قبر بود. تولیت‌های جاهای دیگر هست. نمی‌خواهم جسارت به شخصیت‌های متفاوت باشد. اصلاً مشربش این بود، سبکش، روحیه‌اش این بود، شخصیتش این بود. دور شلوغ می‌شد، اجازه هم می‌داد که همه بیایند. رسماً هم طرف می‌آمد، بدون حرف پیش، صاف برمی‌گشت، می‌گفت: «آقای رئیسی، ژتون حضرتی به من بده.» دست می‌کرد در جیبش، ژتون، یک جوری که تکریم هم بشود، اهانت بهش نشود. دستش را می‌گیرد، به حالت دست دادن این ژتون را لای دستش می‌گذاشت، آرام دستش را می‌کشید. طرف یک نگاه.
دستور این شعبه غذای حضرتی را یادتان هست؟ تا قبلش چقدر سخت بود غذا گرفتن. توسعه دادند. هر کی وارد مشهد می‌شد، سهمیه داشت. خودش دستور داده بود که اصلاً روزانه چند هزار غذا درست کنند، ببرند در این روستاهای اطراف مشهد، که عجیب بود. ما وقتی یک مدتی در روستاهای اطراف مشهد، یک چند ماهی زندگی می‌کردیم به خاطر بیماری که داشتیم چند سال پیش در روستای محرومی بود، می‌دیدیم بلندگوی مسجد اعلام می‌کرد: «غذا از حرم امام رضا (علیه السلام) آوردند.» مردم می‌آمدند با چه محبتی، شور و ذوقی. چقدر خوشحال بودند. چه دل‌هایی را شاد کرد، دل‌های روشن.
شهید عزیز و بزرگوار بی‌هوا بود. بی‌هوا هم رفت. بی‌هوا رفت! خیلی کسی آماده رفتنش نبود. مظلومانه هم رفت. رفتنش سخت بود. شاید کسی خیلی باور نمی‌کرد در اثر رفتن ایشان اینقدر به هم بریزد. البته رفتن ایشان سختی‌هایی برای ما دارد، سختی‌هایی برای کشورمان دارد. برکت و رحمتی هم دارد. دولت ایشان دولت پاینده شد. دولت ایشان متصل شد به دولت امام رضا (علیه السلام). ایشان با دست و بال بازتر، با آن محبتی که آقای رئیسی داشت، حواسش به همه است. یعنی این را من مطمئنم. محبت و توجهی که او داشت به همه، هنوز هم همین‌جور است. حواسش به همه است.
این شهیدی که به من گفتند: «اگر یک جمله در مورد آقای رئیسی بخواهی بگویی، چی میگویی؟» گفتم: «نظر کرده امام رضا (علیه السلام).» نظر کرده امام رضا (علیه السلام). ۵ سالش بود یتیم شد. با یتیمی روزگار سخت، محله مستضعف‌نشین مشهد. ولی احوالاتش این‌طور بود: «با همان بچگی من رفتم برای مشکلاتم به امام رضا (علیه السلام) رو می‌زدم، به امام رضا (علیه السلام) رو می‌زنم.» و مشکلات اقتصادی فشار می‌آورد. خودش تعریف کرده، موجود هم هست، فیلمش هم منتشر شد. فرمود: «یک وقتی دیگر خیلی فشار می‌آمد، رفتم رو به ضریح امام رضا (علیه السلام) وایسادم. حرف زدم. دیگر کسی من را دید، حال من را که دید، یک پولی به من داد.» بعد معرفت این آدم را ببینید. از بچگی چه ارتباطی با امام رضا (علیه السلام) داشته. گفت: «من این پول را از امام رضا (علیه السلام) دیدم، نه از این آدم. پنجم امام رضا (علیه السلام) به من داد.»
شان امام رضا (علیه السلام) می‌دانید دیگر. یک وقتی با یکی از اساتید صحبتی بود در مورد امام رضا (علیه السلام) و دستگیری‌های امام رضا (علیه السلام). یک جمله خیلی قشنگی گفت، گفت: «کلاً امام رضا (علیه السلام) امام آدم‌های بی‌دست‌وپا است. امام رضا (علیه السلام) امام آدم‌های بی‌کس‌وکار است.» دیدید این بچه را در یتیمی، با این تنهایی‌ها، با این غربت‌ها چطور در کنف گرفت؟ دور و برش را گرفت، آوردش. چند سال آستان قدس، این طرف، آن طرف. آخر هم شب میلاد خودش، عصر، که هنوز شب میلاد نشده بود، برد این سید بزرگوار را سر سفره مهمان بشود. امشب هم که کنار امام رضا (علیه السلام)، شب جمعه دفن شد. این سید بزرگوار قضیه شب جمعه رقم خورد. به آن پاسبانی شب جمعه دور ضریح رسید و به آن زیارت شب جمعه کربلا رسید.
چه حالی داشت در زیارت. حالا باید این‌ها را بعداً به مرور آرام آرام بعضی‌هایش را بگوییم. حالا بنده یک مقداری که بیشتر می‌دانند، بیشتر بگویند. احوالاتش در زیارت عجیب و غریب بود. مخزن زیارت کربلا. احوالاتش کلاً اونی که در خودش بود، در ارتباطش با اهل بیت (علیهم السلام) بود، خیلی حال عجیبی بود. خوش به حالش؛ آدمی که با امام رضا (علیه السلام) به اسب با خدا بست. آبرویش را هم با خدا معامله کرد، گذاشت وسط.
چند سال به هر حال طعنه شنید، سختی دید، آزار دید، غربت و تنهایی دید. آن مغازه‌دار سنندجی به او شکلات داد، بلایی سر آن بنده خدا آوردند، جمع کرد رفت از آن شهر. بعداً با آقای رئیسی گفته بودند: «آقا این‌طور شد.» خب من باشم می‌گویم که «آن‌طور شده. من را چی می‌گویی؟ به خاطر من فحش خورده، ما ۱۰۰ تا خوردیم، حالا آن دو تا خورد.»
«گفتگو، پیگیرش بشویم، از دلش در بیاورید. به خاطر من اذیت شدی.» خیلی حال، حال امام رضایی است. امام رضا (علیه السلام) دوست دارد این حال را. خریدارش شد. امام رضا (علیه السلام) خریدارش بود. امام رضا (علیه السلام) هوادارش بود. امام رضا (علیه السلام) خوش به حالش. شب لیله‌الدفن ای مرد عزیز.
من کم‌کم بحث را جمع بکنم، برویم در روضه نورانی‌ام. اگر یکمی خوب.
نماز لیله‌الدفن این عزیز را ان‌شاءالله امشب فراموش نکنیم. و سایر شهدایی که امروز دفن شدند. صدقه‌ای برای این عزیز را ان‌شاءالله امشب فراموش نکنیم. هم برای این عزیز، هم برای رفع ابتلاعات در اثر نبود این عزیز. عالم، عالم خیلی دست‌اندرکار هم نبوده. فقط جایگاهی داشته که می‌توانسته حق را روشن کند. وقتی از دنیا می‌رود، خِلافی وارد می‌شود که هیچ چیز جایش را پر نمی‌کند. در روایت دارد شیاطین میلیونی آزاد می‌شوند بعد از رحلت عالم. حالا آن عالم اگر کسی بوده که وسط میدان دست‌و‌بال شیاطین را بسته، با شیاطین جنگیده، رفتن این خیلی زخم بزرگی است. خیلی آسیب‌ها دارد. خیلی شیاطین بعد رفتن او آزاد می‌شوند و بریزوبپاش می‌کنند. باید با صدقه، با دعا. ما البته پیش دشمن آبروداری می‌کنیم، می‌گوییم: «هیچ چیز نمی‌شود. حرکت ادامه پیدا می‌کند.» ولی بین خودمان نباید خودمان را گول بزنیم.
رهبر انقلاب تعبیر عجیبی فرمودند. فرمودند: «زیر این آسمان ما از این عناصر بهتر نداشتیم.» خیلی تعبیر، تعبیر عجیبی است. زیر این آسمان از این‌ها بهتر نداشتیم. شخصیت ممتاز و درجه یکی بود. رحمت‌الله علیه. برای پر شدن خلاء وجودی و صدقه بدهیم، دعا کنیم.
یک چیزی هم امشب می‌خواهم بگویم. از طرف ایشان می‌دانم که ایشان خوشحال می‌شود در اثر گفتن این حرف. البته ممکن است شماها ناراحت بشوید، ولی وظیفه خودم می‌دانم. موقع دفن مستحب است وقتی معامله را می‌خواهند دفن بکنند، مستحب است برای او حلالیت گرفته بشود. به همه بگویند که آقا اگر چیزی بوده، حلال کن. به هر حال درست است که آقای رئیسی آدم باصفایی بود، آدم بی‌هوایی بود، ولی مسئولیت در پیشگاه الهی خیلی خطرناک است. خیلی سخت است. حساب و کتاب سختی دارد. مسئولین خیلی اوضاع سختی دارند در پیشگاه الهی. روایت پیغمبر فرمود: «اول دست‌و‌بال این‌ها را می‌بندند، غل و زنجیر می‌کنند، دونه دونه حسابرسی می‌کنند. از پس این برآمد، آزادش می‌کنند، می‌برند.» بهشت. البته ایشان شهید با این مقامات، ان‌شاءالله این گرفتاری‌ها را ندارد، ولی به هر حال این وظیفه ما هست.
من از جایگاه خودم می‌خواهم طلب حلالیت کنم برای این سید عزیز و بزرگوار. اگر ایشان وعده‌ای داد، اگر جایی کوتاهی کرد. ان‌شاءالله حتماً این‌طور نبوده، کوتاهی نکرده. اگر احیاناً خطایی که چه شمایی که اینجا هستید، چه دیگرانی که بعداً می‌شنوند، حلال کنید این سید عزیز و بزرگوار را.
البته امروز این ایام آن‌هایی که آمدند تشییع ایشان، بیشتر برای عذرخواهی آمده بودند. شرمنده بودند، بیشتر خودشان را احساس می‌کردند که قصور و تقصیر دارند در برابر ایشان. ولی من درخواستم این است نسبت به این سید بزرگوار. اگر وعده‌ای داد، عملی نشد، شرایطش نبود، رخ نداد، حلال بکنید. و حرفی که اینجا می‌توانم بگویم این است که دیدید همه‌تان، این سید کم نگذاشت. اگر چیزی آن‌جوری که می‌خواستیم نشد، به خاطر کوتاهی ایشان نبود. خواب و خوراک نداشت، زندگی نداشت. آن چشمانش کاسه خون بود، بدنش کرخت بود از شدت خستگی، ولی می‌دوید، کم نگذاشت. «بدون اینکه کوتاهی نکرده.»
با همین جمله می‌خواهم برویم کربلا امشب، بروم در روضه. نمی‌دانم این جمله چقدر برایتان آشنا است: «که اگر اونی که می‌خواستید نشد ولی بدونید کوتاهی نکرده.» این جمله جمله ام‌البنین بود به بچه‌هایش: «فرمود شنیدم پسرم وعده آب. عباس، حلال کنید. می‌دانید کوتاهی نکرد. تشنه رفت آب بیاورد، نگذاشتند. نشد. نشد. پسر من کسی نبود که خلف وعده کند، زیر حرفش بزند. حلال کنید.» گفتند از بچه‌های امام حسین (علیه السلام) حلالیت می‌طلبید حضرت ام‌البنین: «عباس من اگر گفت آب می‌آورم، آب می‌آورد، ولی چه کنم دست‌هایش را بریدند، فرقش را دریدند، مشکش را پاره کردند. عباس من را حلال کنید، عباس من خلف وعده نمی‌کرد.»
آقای رئیسی عزیز، تا وقتی که بود جانش را گذاشته بود وعده‌هایش عملی بشود. خودش را همیشه در مقام تقصیر می‌دید. همیشه احساس می‌کرد کاری نکرده، خیلی کارها باید بکند. اگر سر آن قله بدن مبارکش آتش نمی‌گرفت، قطعه قطعه نمی‌شد، بیشتر از این‌ها خدمت می‌کرد. نشد. حلال. رئیسی عزیز را حلال کنید.
بروم بخش دوم روضه. شب جمعه است. آقای رئیسی کربلاست، شهدای ما هم کربلا. حال غریبی بود دوستان. شبی که هیچ‌کس خبر نداشت از آقای رئیسی. احوالات مختلف بود. بود با اینکه خوب قرائن نشان می‌داد کسی گوشی جواب نمی‌دهد، موقعیت این‌جوری است. آقای آل‌هاشم تا دو سه ساعت جواب می‌داد، بعد جواب نمی‌داد. وضعیت بدی بود، ولی همه چشم‌انتظار بودند، امیدوار بودند. میلیون‌ها صلوات فرستاده شد، ختم حدیث کساء کردند، قرآن خواندند، زیارت کردند، دعا کردند. همه امید داشتند آقای رئیسی برگردد.
بعضی دوستان به من می‌گفتند: «غصه نخور، ان‌شاءالله صبح می‌شود، می‌روند می‌بینند آقای رئیسی نشسته، آماده است. بغلش می‌کنند، دستش را می‌گیرند، زخم کمی برداشته، برمی‌گردد.»
حالتان چطور بود صبحی که تلویزیون را باز کردید؟ یکهو دیدید بغل تلویزیون را مشکی زد: «انا لله و انا الیه راجعون.» گفت: «چشم داشتید از وسط درخت‌ها آقای رئیسی برگردد.» بچه‌های حسین هم چشمشان به نخلستان. به هم دلداری می‌دادند: «عمو برمی‌گردد. غصه نخور. الان بابا می‌رود عمو را که زخم کمی برداشته، دستش را می‌گیرد، سوار اسب می‌کند. عمو برمی‌گردد. مگر می‌شود عمو برنگردد؟ ما وسط این‌ها، هنوز عمو کلی کار دارد. عمو به ما وعده عمو دید علی‌اصغر دارد له له می‌زند.» همه چشم‌انتظار، چشمشان به این سمت است، ببینند بابا الان چه خبری می‌آورد.
جانم به ابی‌عبدالله. دل‌ها‌تان کربلا باشد. امشب ان‌شاءالله عاقبت ما این مدلی باشد. شب جمعه همه بگویم: «خوش به حالش امشب در کربلا!»
یکهو دیدن بابا این افسار اسب را گرفته، با سر آستین دارد اشک‌هایش را پاک می‌کند. بابا دارد تنها می‌آید. به قول ما با قد خم دارد می‌آید، با کمرش. همه دورش را گرفتند. مثل شماهایی که هی می‌آمدید چک می‌کردید فضای مجازی را، اخبار را. بعضی‌ها گفتند: «ما تا صبح بیدار بودیم، دائم چک می‌کردیم یک خبری، یک روزنه امیدی، یک چیزی بگویم لااقل یک کمی خودمان، خودمان را امیدوار کنیم.» این بچه‌ها همش نگاهشان این بود. ابرقدرتشان عباس بود. خود امام حسین (علیه السلام) فرمود: «تو بروی تفرقه عسگری، سپاه من از هم می‌پاشد.» دور بابا را گرفتند: «از این‌ها بنی‌عباس! بابا، فقط بگو عمو کجاست.»
مختلف. اینجا نقل، نقلی که بیشتر شنیدید این است مستقیم رفت ستون خیمه عباس را کشید. خیمه‌ای که جلوی خیمه‌ها بود. دشمن با اینکه نگاه می‌کرد می‌فهمید این جایگاه سپهدار. بچه‌ها دستشان آمد. البته بیشتر بزرگ‌ترها فهمیدند.
یک فرمود: «بگویید هر کی هست بیاید تا برایتان تعریف کنم چی شد.» نقل عجیبی است. فرمود: «هر کی در خیمه‌ها است، بگوییم بیاید.» همه را جمع کردند. به حسب ظاهر امام سجاد (علیه السلام) خبر ندارد از میدان به علم ظاهر و فقط. امام سجاد (علیه السلام) چگونه بود در خیمه؟ همه را جمع کرد، دور او را گرفتند. نقل این است. خوب که همه جمع شدند، فرمود: «بگذارید برایتان بگویم چه خبر بود؟»
رفتم سراغ همه. خوب می‌گویند چرا نیامد؟ عباس کجاست؟ فرمود: «بگذارید بگویم دست‌هایش بریده بود، فرقش دریده بود.» خودش هم گفت: «من را برنگرداند.» عرضم تمام.
برسد به روح این شهدا. این روضه‌ها، این بخش آخر. وقتی که آمد امام حسین (علیه السلام) وداع کند، شما موقعیت را با این‌ها می‌توانی تصور کنی. آن شرایط خیمه و سپاه امام حسین (علیه السلام) را تصور کنی. اوضاع چی بود؟
آمد وداع کند امام حسین (علیه السلام) با امام سجاد (علیه السلام). فرمود: «پسرم، وقت خداحافظی من با تو رسیده.» همین را که گفت، سیدبن‌طاووس در لهوف فرمود که: «تا این را امام سجاد (علیه السلام) شنید، غش کرد.» با همین حرف غش کرد. به هوش آمد. زینب کبری (سلام‌الله علیها) به هوش آورد. مفصل این روضه نمی‌خواهم امشب طولش بدهم. پشت امام سجاد (علیه السلام) را گرفته بود که امام سجاد (علیه السلام) از پشت نیفتد بهت. عصایش تکیه داده بودند. وضع خیلی بدی داشت. اولین سؤالی که امام سجاد (علیه السلام) کرد وقتی کمی سرحال شد، از پدر پرسید که: «بابا، چی شده که می‌خواهی به میدان بروی؟ مگر عموم عباس نیست؟» فرمود: «ان عمک قد قتل.» «عمویت را کشتند.» «بابا، مگر برادرم علی‌اکبر نیست؟» «برادرت را هم کشتند.» «حبیب مگر نیست؟ مسلم ابن عسجر مگر نیست؟» فرمود: «یک چیز بهت بگویم پسرم، در این خیمه‌ها، الا انا و انت، جز من و تو مردی نمانده.» عرضم تمام.
آدم‌های باصفایی که گریه می‌کردید، می‌گفتید: «رهبری تنها شد.» پشت آقا. یکم دلتان برود کربلا. این اوضاع را تصور کنید. امام سجاد (علیه السلام)
زینب، «عمه جان یک عصا به من بده با یک شمشیر.» عرض کرد: «عزیز برادرم، برای چی می‌خواهی؟» فرمود: «می‌خواهم بلند شوم با بابام به میدان بروم.» عرض کرد: «عزیزم، تو که توان جنگید؟» فرمود: «همین که جلوی بابام بایستم، ضربه‌ها اول به من.» دلتان آرام شد وقتی که تشییع کردند پیکرهای رئیسی را با احترام دفن شد. بدنش قطعه قطعه بود، سوخته بود، ولی امشب کنار امام رضا (علیه السلام) آرام گرفت. فدای بدنی که زیر آفتاب.
«الا لعنةالله علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.»
خدایا در فرج آقا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) تعجیل بفرما. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. اموات، علما، شهدا، فقها، امام راحل، ذوی‌الحقوق، ارحام، و به‌ویژه این شهدا که امشب لیلة‌الدفنشان است، در کربلا مهمان امام حسین (علیه السلام) و دعاگوی ما قرار ده. عاقبت ما را مثل این اصحاب آخرالزمانی امام رضا (علیه السلام)، امام رضایی و ختم زندگی ما را مهمانی بر سر سفره امام رئوف قرار بده. ذریه ما را عاشق و شیفته و شیدای امام رضا (علیه السلام) قرار ده. شر ظالم را به خودشان برگردان. دشمنان دین، قرآن، انقلاب، ولایت اگر قابل هدایت نیستند، نیست و نابود. رهبر عزیز انقلاب را حفظ و نصرت عنایت بفرما. هرچه گفتیم و صواب بود، هرچه نگفتیم و صلاح ما می‌دانی برای ما رقم بزن. بن نبی و آله. رحم‌الله من قرأ الفاتحه مع الصلوات. «اللهم صل علی محمد و آل محمد.»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00