در مجموعه جلسات «خنّاس»، سوره ناس از یک سوره کوتاه ختمخوانی به نقشهای زنده برای فهم فتنهها و وسوسههای پنهان زندگی امروز ما تبدیل میشود.
اینجا ماجرای مدینه، سقیفه و مظلومیت حضرت زهرا(س) در کنار تحلیل قرآنی نفاق، شیطان، شیاطین انس و «مردمفریبی» با زبانی امروزی بازخوانی میشود.
هر جلسه پر است از مثالهای واقعی؛ از گوشی و شبکههای اجتماعی و استرس و وسواس روزمره، تا جنگ رسانهای که آرامآرام حواس دل را از خدا میبُرد.
«وسواس خناس»؛ آفت پنهانی که درخت انسانیت را از میوه «معرفت» بازمیدارد![2:20]
افشای دو چهره شیطان؛ وسوسهگر درونی از جن و فریبکار بیرونی از انس.[5:10]
تاکتیک شیاطین انسی؛ پنهان شدن در میان تودهها و سخن گفتن به نام مردم ![6:40]
ترسناکترین فریب؛ وقتی گمان میکنی در مسیر درستی اما مقصدی اشتباه داری![10:00]
نجوای «شنود»؛ صدای شیطانی که خود را جای افکار درونی تو جا میزند.[17:30]
ریشهیابی یک فریب تاریخی؛ چگونه با شعار «مصلحت امت» حق علی (ع) را غصب کردند.[38:30]
سپر سهگانه سوره ناس؛ پناه بردن به رب، ملک و اله مردمان.[53:30]
در سورهٔ مبارکهٔ ناس، خداوند به ما میآموزد که از شر «وسواس خناس» به او پناه ببریم. عزیزان من، انسان همچون گیاهی، مثل یک گل آفتابگردان است که فطرتاً رو به خورشید حقیقت دارد. اما آفتی این گیاه را تهدید میکند. گاهی این آفت، وسوسهای درونی از جن است؛ مثل شتهای پنهان که از ریشه، شیرهٔ جان انسان را میمکد و او را از درون پوک میکند و از مسیر اصلیاش بازمیدارد. و گاهی آفتی بیرونی از مردمان است؛ کسانی که در لباس دوست و با کلمات حقی مانند «مصلحت» و «اتحاد»، شبهه میافکنند و انسان را از مسیر حق منحرف میسازند. هدف این وسواسها آن است که درخت وجود انسان، میوهٔ معرفتالله ندهد. قرآن راه را نشان داده است: «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ». چاره، تکیه بر عقل و دانش نیست، بلکه پناه بردن به پروردگار است. و چه کسی بهتر از سیدالشهدا (علیهالسلام) این پناهندگی به خدا را به ما آموخت؟ آن لحظهای که در میان آنهمه وسواسخناسانِ انسی، تنها ایستاد و فرمود: «آیا یاریکنندهای هست که مرا یاری کند؟». او تمام میوهٔ وجودش را خالصانه تقدیم خدا کرد، اما دشمنان حتی به طفل ششماههاش هم رحم نکردند. سلام بر آن بدنِ پارهپاره و آن گلوی بریده.
!! توجه : متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
در تحلیل سوره مبارکه ناس و ارتباط آیات ابتدایی سوره ناس با آیات پایانی این سوره، یک مثالی به ذهن میرسد که این مثال میتواند خیلی کمک کند به بحث و روی این مثال میشود معارف سوره را تحلیل کرد. فرض بفرمایید یک گیاهی، یک گلی، حالا بالخصوص گل آفتابگردان که ویژگیهای خاصی دارد، در بحث ما میتواند کمک بکند. طبیعت این گل این شکلی است که دائماً رو به آفتاب و خورشید دارد و به تعبیری همیشه به این توجه دارد و به سمت نور میچرخد.
اگر ما این گل را تصور بکنیم، آفتهایی که با آن مواجه میشود، میتواند چند مدل باشد، چند جور باشد. برخی از این آفتها، آفتهایی است که در واقع درونی است. به تعبیری، آفتهای میکروسکوپی؛ با میکروسکوپ فقط میشود اینها را درک کرد و فهمید. در درون او یک فرایندی رخ میدهد، اتفاقاتی رخ میدهد، ولی آثارش ظاهر میشود. مثلاً این گل کمکم زرد میشود یا پژمرده میشود. یعنی آفت دیده نمیشود ولی اثر آفت دیده میشود. گاهی ما تعبیر «شته» را به کار میبریم، ظاهراً «شَته» درستتر است تا «شُته»؛ حالا من همان «شته» را به کار میبرم، یا مثلاً قارچ؛ قارچهایی که به ریشه میخورد. این آفتها معمولاً زیر برگها پنهانند، مخفیاند، یا به ریشه آسیب میزنند. جلو چشم نیستند. آفتهایی که جلو چشم نیستند یا زیر برگ مخفی میشوند یا در ریشه مخفی میشوند و سر و صدا و ظهور و نمودی ندارند؛ ولی شیره آن گیاه را به تعبیری میمکند و از درون، این را متلاشی میکنند، نابودش میکنند.
این را میشود تشبیه کرد، یعنی این تشبیه میشود استفاده کرد برای وسواسها و وسوسههای جنّی. «وسواسِ خنّاس». آن وسوسههای پرتکرار میشود «وسواس» از جهت پرتکرار بودنش که صیغه مبالغه است. «وسواس» همان وسوسه است؛ صیغه مبالغه میشود وسوسه زیاد، وسوسه پرتکرار یا وسوسه شدید، نه وسوسه معمولی. وسوسه شدید. در عین حال، عنوان «خنّاس» را هم یعنی خیلی مرموز، خیلی بدون ردّ پا. اثر واضح و نمایان ندارد. خودش را هیچوقت یک چیز جداگانه نشان نمیدهد. این خناس خیلی رندانه و مرموز وارد میشود. ردّ پا به جا نمیگذارد که [متوجه بشویم] حالا خوب این مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاس. گاهی کار جن است، گاهی کار ناس.
جالب است! در برابر جن، تعبیر «ناس» را به کار میبرد به جای «انسان». «ناس» میگوید؛ یعنی یک انسان را نمیگوید، عموم انسانها که ناس هستند. این وسواس خناس یک وقتی در آن اندرونی سینه ما یک جوری مخفی میشود که آدم فکر میکند این چیزی که در درونش زمزمه میشود، این نغمهای که در درونش است، این صدای خودش است. آنقدر شبیه میشود با آن حدیث نفس من و حرفی که خودم با خودم میزنم. وسوسه میآید خودش را در آن لایه جا میکند. در کلامی که تو با خودت داری، آن لابلای خود را وسط حرفهای تو با خودت جا میکند. امشب وسواس خناس جن چون به قوه خیال دسترسی دارد و تصرف دارد، مستقیم [از ناس] بیرون.
اینها باز جنس وسواس خناسشان با هم فرق میکند. اینها خودشان را قاطی مردم میکنند، مخفی میکنند. آن میآید خودت را قاطی خودت، وسط حرفهای خودت با خودت. آن هم میآید خودش را وسط مردم، حرفها و حقوق طبیعی مردم، زمزمههای طبیعی که بین مردم است، آنجا مخفی میکند. شیاطین انس، به اسم مردم، با روکش مردم، حرفهایشان را میآورند وسط مردم.
خیلی شیک و مجلسی و جذاب و قشنگ است. یعنی به هر حال، زود آدم پی نمیبرد به اینکه یک عنصر خبیث و خرابکاری دارد کاری میکند. همه خرابکارها خودشان را بین مردم مخفی میکنند. با تیپ جنایتکارها و دزدها مثلاً وارد بشود؟ نه، اتفاقاً با تیپ مردم. اتفاقاً هر چه مردمیتر میشود، خطرناکتر میشود؛ یعنی آنهایی که جنایتکارترند، بیشتر از همه شبیه [مردم هستند]. خیلی خیلی دیگر شبیه مردمند، اصلاً دیگر خیلی خود مردمند. هیچ نشانهای، هیچ المانی از آن جنایتکاری و تفاوت از بقیه در او دیده نمیشود.
میشود وسواس خناس. پس یک وقتی از درون، یک وقتی از بیرون است. البته، آنی هم که بیرون است، خناس هست؛ ولی به هر حال، جفت اینها را میشود پیدا کرد، فهمید. اینجوری نیست که اصلاً کلاً هیچ راه کشفی ندارد. نه، کشف دارد ولی کمی سختتر است، دشوارتر است. راهش چیست؟ راهش پناه بردن به خداست. راهش استعاذه است که حالا آن بحث بعدی.
پس ما مثالی که میزنیم، اول انسان را تشبیه میکنیم به گل آفتابگردان. آفت آن وسواس خناس میشود، آفت این گیاه یا به تعبیری درخت. چون قرآن به بوته و نهال هم تعبیر درخت را به کار میبرد. «شجره یقطین» به بوته کدو میفرماید درخت. «درخت کدو»؛ بوته است، درخت کدو ما نداریم، ولی قرآن تعبیر درخت کدو استفاده میکند؛ به تعبیر قرآنیاش، کلمه «درخت» درست بگوییم: درخت آفتابگردان.
پس چه شد؟ یک آفتی میآید این را میزند و از آن هویت خودش خارج میکند، از آن روال طبیعی عادی خودش خارجش میکند، از آن کارکرد واقعی ذاتیاش خارجش میکند. یک گیاه آفتابگردان، گل آفتابگردان، باید محصول بدهد. محصولش هم مثلاً تخم آفتابگردان، یکی از محصولاتش بر فرض [است] که حالا آن تخمه بعداً میشود روغن آفتابگردان و هزار تا چیزهایی که از آن تولید میشود. یک کاری میکند این به آن خروجی نمیرسد، محصول نمیدهد، به آن کارکردش نمیرسد.
آفت این شکلی است: وقتی آفت میخورد، آن اثری که باید این درخت داشته باشد، دیگر نیست. یا کلاً نیست یا ضعیف میشود. مثلاً میتوانست هزار تا تخم آفتابگردان تولید بکند، آفت میخورد و این میشود دویست تا تخم آفتابگردان. آفت خورد! گاهی هم نه، اصلاً پژمرده میشود، حتی آن شکوفهاش باز نمیشود، قبل از اینکه اصلاً بخواهد دهان باز بکند، آن شکوفه خشک میشود و از بین میرود، پژمرده میشود. این میشود تلفات. این تلفات در مورد انسانها هم هست. آدمها قبل از اینکه کامل بشوند، قبل از اینکه فطرتشان شکوفا بشود، گل وجودیشان به ثمر برسد و به ثمر بنشیند، سقوط میکنند. به کارکرد نمیرسند.
میوه درخت انسانیت چیست؟ «معرفتالله». به تعبیر علامه حسنزاده: میوه این درخت، معرفت خداست. حالا شما ببینید این بذر آدمیزاد که در این عالم گذاشته میشود، دست حق تعالی که این را رشدش میدهد، باید در این روال میوه بدهد. این درخت چند نفر میوه دارند؟ چند نفر به این میوه میرسند؟ خیلی کم. خیلی، خیلی، خیلی کم. آن هم تازه مثلاً میتوانسته به آن مراتب عالی معرفت برسد، مثل این گل آفتابگردان که میتوانست هزار تا دانه تخم آفتابگردان محصول بدهد، محصول کثیری بدهد، «کوثر» بشود، به تعبیر دقیقش میتوانست کوثر بشود، یک چیز حداقلی. همین که مسلمان میشود دیگر. مثلاً نهایت حد معرفتاللهش همین است: خدا را تصدیق میکند به اینکه یک دانه است، پیغمبر هم پیغمبر [است]. تکذیب نمیکند پیغمبر [را]. این آفرینش آمد، این همه عالم دست به دست هم داد که میوه این آفرینش بشود انسان که میوه انسان بشود معرفتالله. چه شد؟ خروجی این آفرینش و این انسان آفت خورد.
این آفت همان «وسواس خناس» که «یوسوس فی صدور الناس» است. نمیگذارد در این مسیر حرکت بکنید. «نویز» میاندازد، اختلال ایجاد میکند. مسیریابت را خراب میکند، هک میکند. تعبیر هک را هم استفاده کردیم. هک میکند مسیریابت را. به تو راههای اشتباه معرفی میکند. یک جوری هم هک میکند که وقتی نگاه میکنی به چشمت نمیآید که این یک مقصد دیگر دارد به تو نشان میدهد. حواست نیست، هی باید چک کنی، هی باید این را بالا پایین کنی ببینی آقا ما میخواهیم برویم مثلاً شیراز. «یزد» و ما از دست نده [میگویی] خیلی به شیراز نمیخورد این مسیر. هک شده است! از یک جایی که حسابش را نمیکنی، به خیالت نمیرسد. «یا اَخْسرُ الْاَعْمالَ الَّذینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ» این آیه ترسناکی است! بدبختترینها! اینها فکر میکنند دارند در نقشه میروند. اصلاً از کسی قبول نمیکند. میگوید: «بابا این را ببین، دارم همین را میروم.» [میگویی:] «بابا آن هک شده است! یک جای دیگر است، به مشهد نمیخورد اصلاً. مسیر جای دیگر داری میروی.»
مسیر مشهد باید از شاهرود رد بشوی، یک شاهرودی دارد. تو میگویی که اینجا تابلو زده به اصفهان خوش آمدی. مشهد... جاده را اشتباه آمدی. آن جاده قم به انصار باید میرفتی، انداختی قم-کاشان. اولهایش هم شبیه هم است. گفته بودند جادهاش بیابانی است. یک نشانههایی دارد حرکت درست در مسیر. یک نشانههایی دارد. آن نشانهها چرا نیست؟ «هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِاَلْاَخْسَرینَ اَعْمالاً» مثلاً آدم در مسیر درست که حرکت میکند، هرچه که جلوتر میرود، خضوعش بیشتر میشود، تواضعش بیشتر میشود، انکسارش بیشتر میشود، خشوعش بیشتر میشود، خشیتش بیشتر میشود. چه مسلمانی است که هرچه جلوتر میروی تکبر و غرور و عجب [در او بیشتر میشود]؟ مؤمن هرچه جلوتر میرود، لطافتش بیشتر میشود. قساوتت دارد بیشتر میشود! درست میروی؟ از کسی هم قبول نمیکنی که داری غلط میروی! این خیلی! این میشود همان وسواس خناس. آفت میخورد، میوه هم نمیدهد. میوه ندارد!
دل خاشع میخواهد، چشم گریان میخواهد. «اِنَّمَا یَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ». مقربین را قرآن چه جور توصیف میکند؟ کلاسین را چگونه توصیف میکند؟ هیب [شان]. معرفتالله هرچه نزدیکتر است، هی حضور قلبی و ادراک قلبیاش از خدا قویتر است، شدیدتر است. خوب این میشود نشانهاش که مسیر را دارد درست میرود یا غلط میرود.
خلاصه آقا! این آفت این شکلی میکند. آفت نمیگذارد میوه بدهد. وسواس خناس آفت درخت انسانیت است که نمیگذارد آن میوه معرفت از این درخت بیرون بیاید. گاهی از تو خود درخت، گاهی از بیرونش است، از محیطش است. از تو خودش باشد، میشود وسواس خناس «من الجنة»، جنّی میشود. از بیرون باشد و «ناس»، «من الجنة و الناس».
در مثال آفتابگردان که عرض میکردم، آن شتهای که از تو میزند به ریشه، این میشود آن آفت جنّی. حالا این خودش بخواهد تطبیق داده بشود، در بحث ما خیلی ابعاد دارد. واقعاً با همه این داستانهایی که شد در مورد مستند «شنود» و وقایعی که رخ داد و چهار سال ما ولش کردیم، ول نمیکنند هنوز که این خودش خیلی معنا دارد در زدن این مستند، کوبیدنش و تحقیر کردنش و اینها. واقعاً خیلی نکات نابی در مستند بود. یعنی مطالبی که در توصیف شیطان آنجا به نحو محسوس بیان میشود، و خوب کسی [که] اهل فهم باشد، میفهمد که یک آدم نمیتواند بنشیند اینها را از خودش تولید بکند. محصول ذهن و محصول حتی سواد و اطلاعات و اینها نیست. خیلی ظرافت و ریزهکاریها داشت. آنجا که از کجا وارد میشود، چه میگوید. خیلی ظریف است، خیلی لطیف است که در نماز مثلاً به امام جماعت میگوید که، مثلاً فلان سوره را بخوان بلندتر است، مثلاً مردم مثلاً اینطور میگویند.
خیلی این نجوا برای ما آشناست و خیلی این نجوا حرف خودم به خودم است. بعد یکهو معلوم میشود که اصلاً حرف من نبود، یکی دیگر دارد میگوید. خیلی هم منطقی به نظر میرسد، خیلی شیرین به نظر میرسد، خیلی درست به نظر میرسد، خیلی منفعتگرایانه به نظر میرسد که انگار چقدر منفعت من در این لحاظ شده است که مثلاً من اینجا یک صوت قشنگی بیندازم روی این قرآن خواندنم در نماز. مردم به نماز رغبت نشان [بدهند]، مسجد شلوغ بشود. بابا، نماز برای این بود که تو از اینها فارغ بشوی. اصلاً نماز برای توجه بود و همینها مشغولت کردند، [از] توجه افتادی! خیلی عجیب، خیلی عجیب! یک لایهاش بود، خیلی لایههای عمیقتر و پنهانتر دارد. اینها میشود وسواس خناس.
گاهی یک شوقی در تو ایجاد میکند، گاهی یک ترسی در تو ایجاد میکند از یک چیزی. یکهو یک واهمه پیدا میکنی که اثر همهاش همین است که توجهت را میگیرد، توکلت را میگیرد. حرکتت را کند میکند، نسبت به حرکت تردید برایت میاندازد. گاهی خیلی هم چیزهای موجهی است. «من حرم رو نمیشه برم. چرا؟ مثلاً آخه ما این همه گناه... مثلاً امام رضا مگر...» که تو «در برون چه کردی که درون خانه آیی؟» سنگش میاندازد و با یک ذَرَسِ قاطعِ عارفانه مثلاً حرم نمیرود. یعنی با یک نجوایی که خیلی ذکرنما، این را از ذکر بازمیدارد. چقدر دقیق است و تشخیصش واقعاً دشوار است. برای همین قرآن راهکار نداده است که بنشین خوب فکر کن، خوب دقت کن، اینها را از هم تفکیک کن. «به من پناه بیاور. قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ». با فکر و حساب و کتاب و اینها درنمیآید. نمیشود. پناه [بیاور.] تو پناهنده شو. چارهاش فقط پناهندگی. پناه بردن.
خیلی این رشتهها در هم است، خیلی کلاف سردرگم است، نمیتوانی دانه دانه اینها را از هم سوا کنی. «بسپر خودت را.» بگو «من...» البته این سپردن، یک بخشیش هم تکیه به همان بدیهیات و یقینیاتها [است]. این را هم باید به آن توجه داشت. یعنی آن چیزی که برای ما واضح است که این دستور خداست. بعد با آن سپردن هم باز خودش یک چیز توهمی نیست، یک ادواتی دارد. ابزار و ادواتش همین شریعت است، متن فقه، متن دین است. «آقای حکم الهی این است، بالا بروی پایین بیایی این حرام است، آن واجب است.» «از این واجب که من نمیتوانم دست بردارم. اینجا مثلاً نهی از منکر واجب است.» حالا شیطان هی وسوسه میکند: «این ریا نباشد؟ این شوآف نباشد؟» خناسها میگوید: «اعتقاداتت را پاشایی [کردی!] رفتی آنجا دست اینجوری گرفتی، شوآف، ریا.» بعد یک چک مشتی خورد از ملت. بعد پریشب آمده میگوید که «ما فدای امیرالمؤمنین!» مگر من با دین مشکل [دارم]؟! تو اولاً غلط میکنی [که میگویی] «فدای امیرالمؤمنین»، خودِ شوآف است دوباره. «اعتقاداتت را در خانه باید داد بزنی.» وقتی فحش میخوری هم حتی نباید [فحش بدهی]. «اعتقادات اینکه بیشتر از همه ریا است.»
آن فحش [شیطان] خیلی پیچیده است. وقتی بتواند با یک سلاح بیاید، سلاحهایش متنوع است دیگر. اول با سلاح ریا و شوآف و فلان و اینها عمل میکند. بعد میآید خودش را دوباره جا میاندازد، قاطی ولایتیها و شیعهها و مذهبیها. و لازم بشود مشکی میپوشد، لازم بشود همین آقا میآید میکروفون دست میگیرد، مداحی میکند، همه سینه بزنند. اینجوری است کلاً داستانش. همیشه هست. یعنی در هر قالبی تا آن آخر داستان. «بابا، دیگر برای بابای ما حضرت آدم یک چیزی گفت، آدم را قانع کرد.» اصلاً خدا کلاً راه را بسته، من بهت بگویم. همان اول کار. خدا حفظ کند یکی از اساتید را که شاگردان مرحوم آیتالله پهلوانی تهرانی بودند، یک جملهای را چند بار میفرمودند. خیلی واقعاً جمله درستی است. میفرمودند که استاد [آیتالله] پهلوانی میفرمود که: «شیطان آن روزی که صفر کیلومتر بود، هنوز از کارخانه در نیامده بود، یک حرکتی زد و آدم را از بهشت [بیرون کرد].» الآن چند هزار سال است، آنقدر تجربه پیدا کرده، کار کرده، آدمشناس شده، دانشگاه رفته، پایاننامه نوشته. آن دستگرمی، حرکت اولش یک چیز [شیطان] را [گفت] که آدم را از بهشت انداخت بیرون. «اَخْرِجْ اَبَوِیکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ». این بابای تو را درنیاورده [بلکه] این ضربالمثل قرآنی است. «رحمت» که «پدرتونو درآورده». «اَخْرِجْ اَبَویکُمْ». پدر همه شما را درآورده است. حواستان را جمع [بکنید]! بابایتان را از بهشت انداخته بیرون. آن که بابایتان بود، آدم بود، «عَلَّمَ آدَمَ الْاَسْمَاءَ کُلَّها»، از همه اسمها هم خبر داشت، ملائکه هم به او سجده کردند، در بهشت بود، گول خورد. فَبَدَا لَهُمَا بِغُرُورِ.
دیگر شمایی که در دنیایید و با این غراز و نه اسمایی دیدید نه «ملکی» دیدید نه «سجده ملکی» دیدید، شما دیگر حسابتان ساخته است. راه دررو ندارید. بعد چقدر منطقی با حضرت آدم صحبت میکند؟ میگوید که «این را خدا بهت گفت ازش نخور، چون اگر از این بخوری ملکگونه میشوی، بعد جاودانه میشوی.» اینجا شجره الخلد «قَاسَمَهُمَا» روایت دارد [که] حضرت موسی علیه السلام خواب دید. حضرت آدم گفتش که: «بابا! آخه این چه کاری بود؟ چرا آخه از آن درخت خوردی؟» گفت که: «پسرم! ملامت نکن من را. این قسم، من فکر نمیکردم موجودی در این عالم باشد جرأت داشته باشد قسم دروغ بخورد. قَاسَمَهُمَا اِنِّی لَکُمَا لَمِنَ النَّاصِحِینَ.» حالا چقدر تأکید دارد خود این کلمات. «از ناصحین» با چهره دلسوز، موجه. «ما خیر مملکتو میخوام.» بازیهای همبستگی اسلامی بود. من گفتم این کارها را نکن. آره، تو که راست میگویی. من میدانم تو چقدر به فکر همبستگی اسلامی هستی. در یک ظاهر خیرخواهانه، مشفقانه، دلسوز. اصلاً این وسطی [ها] منفعت [شان] نیست. اصلاً چیزی اصلاً دارد خودش را فدا میکند. «سرباز نظام دلسوز، سرباز نظام. یک آدم بیعقلیه باز. آن یکی میگوید: «اون به نظرم هیچ درکی از کشور نداره.» طرف ۶۰۰۰ تا روستا رفته از نزدیک پایش کرده. میگوید: «اون هیچ درکی از کشور نداره.» بعد این یکیها میشوند سرباز نظام دلسوز. کاملاً چپ.
است، آدم خوبه با مغزش فکر کنه. خلاصه آقا، این یک کاری میکند این گل آفتابگردان ارتباطش با خورشید قطع میشود. این شته وقتی میخورد، آفت وقتی میخورد، یک همچین آسیبی بهش وارد میشود. یا مثلاً از ریشه کرم خورده میشود، قارچها میزنند به ریشه. گاهی اتفاقاً بدبختی، ظاهر گیاه سالم است، از ریشه خشکیده است. مثل خیلی از این اعمالی که ماها داریم، هیئت، مسجد، فلان. اینها اعماقش را که میشکافی، خیلی پیش آمده برای من، اصلاً خیلی دردناک است. طرف دارد ۹۰ کیلومتر با چه وضعی پیاده میآید کربلا. بعد یکم باهاش همکلام میشوی، اول مثلاً عاشقش میشوی، قیافهاش را میبینی، عرقی که ریخته، پا تاول زده، درب و داغون. یک مشکلات اعتقادی سنگین. اصلاً انگار شیطان زیر بغلش را گرفته، میگوید: «بیا جیگرت را برم، من قربونت بشم الهی!» شیطان دارد ۹۰ کیلومتر میآوردش که یک لحظه نکند شک کند به مسیری که دارد میرود، بخواهد با خودش عمیق و سفت گفتگو بکند که «نکند داری اشتباه میکنی؟» «چه شده؟» «دارم اشتباه میکنم؟» [میگوید]: «تاولها را نگاه کن.» «تاولها چی میگوید؟» خیلی عجیب است! میگوید: «اینها که بدعت در دین میگذارند [را] در روایت دارد، شیطان خشوع و بکاء بهشان القا میکند.»
ما تا وقتی اشکی داشتیم، همین را شاخص کرده بودیم برای اینکه داریم درست میرویم. آن را هم بهت میدهد. خوب شد. آقا، پنچر شدی. یک اشک بود، دلت بهش خوش بود. آن را هم بهت میدهم. دیگر چی میخواهی؟ خشوع بود؟ میگفتی میوه انسانیت است. آقا، خشوعم بهت میدهم. دیگر چی میخواهی؟ توسل بود؟ زیارت بود؟ راه به راه کربلا برو. بود. میخواهی خادم حرم بشوی؟ میخواهی سفارشت را بکنم خارج از نوبت خادم حرمت کنند؟ «با من [باش.]» «شیطانم! خیلی من از بهشت کسی را انداختم بیرون، تو را به بهشتم میتوانم ببرم.» از بهشت بیرون بردن [و] بهشت مثالی، بهشت دنیایی. کجا؟ بهشت مثالی، حرم امام رضا [است.] که نمیخواهد ببردت بهشت ظاهری. میخواهد ببردت [؟]. یک سفارش میکند: «این خوب است، طلبه درسخوانی هم بود. بیا اینجا مشغولش کنیم، سراغ درس و مدرس هم نره، خادم حرم بشود. خوب دلش خوش باشد.»
یک کاری دارد از وظیفه بیفتد. خیلی عجیب است! آدم برود در برش دریای مواجی است. عناوین مقدسی که میبرد آدم را در وادی دیگری. نقطه مشترکش هم این است که آن کاری که باید انجام بدهد، دقیقاً همان نقطهای که باید چکّش را بکوبانی، همانجا را نمیگذارد بکوَبانی. هی نقاط الکی فیک بهت نشان میدهد: «اینجا را بزن، آنجا را بزن، آنجا را بزن.» همان جایی که باید بخورد که همان یک دانه کار میکند، همان یک دانه را نمیگذارد بزنی.
یک وقتی آفت این شکلی است که از ریشه میخشکاند. اتفاقاً ظاهرش هیچ نشانهای ندارد. این هم یک جور وسواس خناس است. از تو خالی است. روایت دارد دیگر، یک عابدی بود در بنیاسرائیل. خیلی در بحث کتاب العقل کافی است. ملائکه که دیدند، حالا این هم جای تعجب دارد، گاهی اینها ملائکه را هم فریب میدهند. جای دیگر میفرماید: «یُوحِی بَعْضُهُمْ بَعْضًا زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا.» خوب یک سوالی که پیش میآید این است که جنها آدمها را فریب میدهند، خیلی خوب. آدمها هم آدمها را فریب میدهند، خیلی خوب. جنها احتمالاً جنها را هم میتوانند فریب بدهند، خیلی خوب. آدمها میتوانند جنها را فریب بدهند؟ در یک روایتی دارد که به حضرت گفتند که این خلیفه فلان، مردم خلوت که میرفت قرآن میخواند. شما که میگویید کافر بوده، پس چرا در خلوت قرآن میخواند؟ حضرت فرمودند که جنیانی که به او ایمان آورده بودند را با این کار میخواست فریب بدهد. مشتری جن، جنها را میخواهد فریب بدهد. میشود این جوری! وقتی ملائکه را میشود گول زد به این معنا، دیگر جن که راحت میشود گول زد.
میگوید که ملائکه نگاه کردند به این عمل این عابد. گفتند: «خدایا! این همهاش در حال [عبادت]، در بیابان، سرما، گرما، صبح تا شب. تو چه جور میخواهی به این ثواب بدهی، پاداش بدهی؟» چه... یعنی سوالشان این بود که پاداش این چیست؟ این آدمی که دارد عبادت میکند. خدای متعال فرمود که: «برویم پایین یک سوال ازش بکنیم. کَيْفَ عَقْلُهُ؟» معلوم بشود عقلش چطور است. این همان هسته است که جای خالی است. خیلی شیطان با پوسته درگیر نمیکند. اتفاقاً اگر ببیند که این پوسته باعث میشود که سمت هسته نروی، پوسته را خوشگلترش میکند و خوشگلتر نگهش میدارد برایت. خیلی جالب است!
آمدند ازش سوال کردند. گفتند که: «این همه عبادت کردی، از خدا چه حاجتی داری؟» گفت: «حاجتی ندارم.» گفتند: «عارفه!» گفت: «فقط یک دغدغهای دارم. این است که اینجا بهار که میشود، این دشتها علفها درمیآید. بعد دوباره پاییز میشود، همه این علفها خشک میشود. اینها اسراف میشود. من برایم سوال است چرا خدا با خرش نمیآید این علفها را بخورد؟» «خر خدا»! این علفها را بخورد! بعد آنجا ملائکه فرمودند که: «خر خدا تازه کیه؟» خر خدای واقعی معلوم شد. سوالش، حاجتش این بود که خر خدا چرا نمیآید این علفها را بخورد، اسراف میشود. ملائکه چه کار کردند؟ گریبان دریدند و هی پا میشود، مینشیند. خیلی هم کسی کاری به او ندارد. یعنی خیلی وسوسه برای او خیلی معنا ندارد. شیطان خیلی حساسش هم نمیکن[د]. سحران بیدارش میکند.
یک داستانی برایم جزائری دارد در این کتاب «زهرا». حالا چقدر مستند باشد [که] میگوید که معاویه دم اذان صبح شیطان بیدارش کرد. ابلیس گفت: «بابا! بگذار بخوابم، خوابم میآید. من را برای چی بیدار میکنی؟ نماز صبح.» گفت: «پاشو، پاشو! مردم منتظرند، باید بروی مسجد یک اللهاکبر بگویی، چند هزار تا نماز باطل کنی. من دانه دانه وقت ندارم این همه نماز باطل کنم.» خیلی انرژی میگیرد. درس دارد دیگر. اینها همهاش تویش نکته است. خیلی عجیب است! خیلی عجیب است! یک استدلالهای قوی میآورد: «سحر، نماز شب.» حالا برای او میگوید: «پاشو!» برای ما چه میگوید؟ میگوید که: «ببین، تو فردا کلاس داری. کلاست هم کلاس فقه است. فقه هم برای تو یاد گرفتنش واجب است. الآن که پاشی نماز شب بخوانی، صبح کلاس کسالت داری. اینجا تداخل بین یک مستحب و یک واجب پیش آمده.» وقتی هم که مستحب «ازرت نوافل بالفرائض». بله، آن حد زیادیش و افراطیش و اینهایش بحث دیگر است، ولی اینکه از آن اقل قضیه هم آدم را نگه میدارد و این آدم یکهو اینجا حساس میشود. آن قضیه معروف است دیگر [که] شیخ انصاری گفت: «آقا، نماز شب نخوانیم اشکال ندارد؟ درسهایم زیاد است، استراحتم کم است. اگر بشود نماز شبها را شما به ما بگویید که ما معاف بشویم و اینها.» ایشان گفت: «من دیدم تو مینشینی گاهی چپق میکشی. آنها را نکش، وقت آن را بنشین استراحت کن.» احساس عذاب وجدان [نکردن!] «احساس عذاب وجدان ندارد وقت آرام... خودش استراحت است.» آفرین! خوب اینها میشود وسواسهای جنّی.
یک سری هم میشود وسواسهای انسی. اینها آفات محیطیاند. آفات همزیست. آدمهاییاند که دیده میشوند ولی معمولاً این آدمها دیده میشوند، حرفشان شنیده میشود. بطلان حرفشان فهمیده نمیشود. خیلی واضح فساد حرفشان خیلی نمایان نیست. خیلی اتفاقاً موجه دیده میشود. مثلاً آقا: «ما این قانون فلان را که اجرا نکردیم، باعث همبستگی مردم شد.» بعد باعث شد که مردم در جنگ ۱۲ روزه همه همدل بودند. خوب شما با دزدها مگر همین را رعایت بکنید. در جنگهای بعدی میبینی دزد چقدر با نظام خوب است. کلاً روی هر کسی که قوه قضائیه پرونده دارد را میشود این را تطبیق داد. همه اینها را شما از منکرش، از جرم چشمپوشی کن. در جنگ ۱۲ روزه واست میرقصد. حرف از شدت مفت بودن تعجبآور است، ولی این حرف گفته میشود و پذیرفته میشود، به آن استناد میشود. اینها همهاش تصرف در وهم است دیگر، پشتوانه عقلی ندارد.
میآید میگوید که: «آقا علی به مصلحت جامعه نیست.» «چرا؟» برای اینکه سنه دیدالعرب را کشته است. «قتال العرب!» از هر خانواده یکی. «علی دستش به خون آن آلوده است، وفاق نمیشود انجام داد. مردم با علی وفاق نمیکنند.» «فلانی خوب است.» خوب فلانی واقعاً هیچکس را نکشته بود، دشمن پیدا نشده بود که کسی را زده باشد. هر وقت هم که کاری به او سپردند، اول میرفت برمیگشت، بعد باز آن یکی میرفت برمیگشت. دست امیرالمؤمنین، مثل داستان فتح خیبر و هزار مورد دیگر. خوب این حتماً محل وفاق [است.] همچین کسی طبیعتاً همه احزاب را میتواند جمع بکند دور خودش.
یک حزب بنیهاشم که آنها بدبختها باید جمع بشوند دیگر. یعنی یک حزب که به خاطر نظام میآید، آن مهم است دیگر. بقیه احزاب سر کفر جمع میشوند. یک حزب که سر ایمان باشد، آنها اگر سیبیلش را چرب کنی همیشه هستند. یک تعدادند که آنها به خود نظام میآید. این هم میشود اتحاد، میشود وفاق. شماره چند میلیون [نفر]؟ گفت چند درصد؟ ۱۰ درصد؟ ۱۰ درصد حزباللهی داریم در این مملکت. ۵ درصد رأی سیاه. ۸۵ مردم هم میخواهند. یک شیطانی این را گفته بود که زمانی نایب رئیس مجلس. «این ۱۰ تا مهماند دیگر. اینها بازی را خراب میکنند. اینها پای مصلحت نظام و فلان و اینها سرشان را میشود برید.» خیلی حرفهای موجه و قشنگ است دیگر که مثلاً «آقا مصلحت نظام، مصلحت اسلام، مردم، اتحاد.» اینی که این را شما نقد میکنی، معنایش این نیست که با اتحاد مشکل داری، با وفاق مشکل داری. نه. با این اهرم تو در دست همچین آدمهایی که همیشه سرمنشأ تفرقه بودند، ما با این مشکل داریم که هر وقت تو بازی نیست، میزند زیر بازی. هر وقت میآید تو بازی، همه باید بنشینند به بازیش نگاه کنند و جیک نزنند. چون وفاق است. با این وفاق مشکل داریم. بله! مشخص است با این مصلحتسنجی مشکل داریم.
خیلی کلمات، کلمات درستی است، کلمات حقی است. تشخیصش [دشوار است.] فرمود: «شبهه» را بهش میگویند شبهه چون شبیه حق است، شبیه حق است. خیلی شبیه حق. مردم قانع میشوند: «راست میگوید دیگر، مصلحت.» ابوعبیده جراح چه گفت در سقیفه به انصار؟ گفتش که: «بابا، انصار اوس و خزرجاند. هر کدام از شما بشود، آن یکی طایفه صدایش بلند میشود. جنگهای قبیلگی قدیمتان دوباره راه میافتد.» پس از انصار نباید [خلیفه بشود.] در مهاجرین کسی حرفی ندارد. سوالی که پیش میآید یعنی پیغمبر عقلش به این چیزها نمیرسید؟ واقعاً داستان مهاجرین، انصار، مصلحت سنیه العرب، قتال العرب از پیغمبر مصلحتسنجترند؟ مصلحتدلسوزترند؟ یعنی یک نفر بلند نشد سوال کند که اینهایی که میگویی چطور پیغمبر نفهمید اینها را که هی ۲۳ سال تأکید به علی بن ابیطالب داشت، [تا] ۲ سالهای آخر مثلاً احساس [کرد] که علی خوب است؟ از همان روز اولی که نبوتش را اعلام کرد و امیرالمؤمنین [را] اعلام کرد در حدیث یوم الدار، داستان چه شد؟ ۲۳ سال از روز اول اعلام نبوت دارد میگوید: «علی!»
سوال [کردند] این حرف خودت است یا خدا گفته است؟ خلیفه دوم پرسید در بعضی موارد. حالا بالخصوص این قضیه امیرالمؤمنین علیه السلام بوده است که اینی که میگویی نظر شخصیت را داری میگویی یا خدا گفته است؟ ما مورد داشتیم، طرف رئیسجمهور بوده، گفته که: «اصلاً میشود این کار را کرد [یا نه]؟» بعد استناد به همین قضیه کرده است. یک جاهایی آدم شک میکند تناسخ نکند واقعیت داشته باشد! تأکید کردم: «این حرف خودت است یا خدا گفته است؟» تأکید کرده: «پیغمبر حرف خداست.» [خواستند] برداشت تجارت [کنند.] «من السماء». اگر واقعاً حرف تو [راست است]، یک سنگ از آسمان پرت کن روی سرمان. خدا پرت کرده است روی سرشان، دو تا آیه نازل شده است در قرآن راجع به این قضیه. «آقا! من دارم امضا میکنم این قضیه را. دم گردن میگیرم.» دیگر چه جوری اعلام کنم؟ همه اینها را دیدند. باز با این جمله که «مصلحت مملکت نیست.» بعد هم که شروع میکنند بلافاصله بعد اینکه میخ سقیفه کوبیده میشود. حضرت زهرا، فاطمه دیگر با همین قضیه شهادت حضرت زهرا تمام میشود برایمان ماجرا. یعنی تا همین جایش گفته میشود. بعدش خیلی مهم است. شروع میکنند کشورگشایی [و] میزنند میروند. هی این قلمرو اسلام روز به روز دارد توسعه پیدا میکند. هم وضعیت اقتصادی مردم دارند پیشرفت میکنند. عملیات سیاسی دارد، دامنه کشور اسلامی توسعه پیدا میکند. یک نفر هم اگر ۲ ریال شک داشت تا سال بعد وقتی نگاه میکند محصولات را، میگوید: «چه قدر خوب شد ما به سقیفه رأی دادیم!»
مثل الآن نبود که لبنیات ۶۰ برابر بشود، بگویند: «آقا به خاطر لبنیات چه غلطی کردیم؟» مرغ اینقدر گران شده، گوشت این طور. بعد میگویند: «واقعاً اگر اونی که فاطمه زهرا گفت [انجام میدادیم]، چه میشد؟ الآن همهاش جنگ بود، قیمتها چطور بود؟» به اینها فکر کنی، خیلی عجیب است! کدام طرف واقع میشدیم؟ همین الان که هستیم کدام طرف هستیم؟ همین که الان وضع که این شکلیه. این میشود داستان خناسهای انسی. آفتی که خناسهای انسی به این درخت، به این ریشه میزنند. اینها میآیند جو ایجاد میکنند، اَتْمسْفِر ایجاد میکنند، موج ایجاد میکنند. کلمه «ناس» کلمه عجیبی است. «نوسه» از این کلمه، همین نوسان گرفته میشود. نوسان. «ناس» از نوسان میآید. هی هر روز یک وری است، هی این طور موج دارد، هی بالا و پایین دارد.
الان کنار قبر آقای رئیسی یادم آمد که مثلاً الان که خب مردم میآیند آقای [رئیسی] «چه قدر حیف شد!» خیلی این را شنیدم کنار قبر ایشان. خیلی وقتها که مثلاً این شرایط «حیف شد، این رفت. مثلاً بعد چی شد؟» فلان اینها. بعد یادم میآید مثلاً سال ۹۶، بعد انتخابات، آن ور، همان سمت جایی که الان قبر آقای رئیسی است، یک اعتراضی کرد به ساختار حرم به یکی از این خادمان، خادم بدبخت. چی جواب داد؟ آن هم شروع کرد فحش و کشیدن با آقای رئیسی. بعد انتخابات بود. «روحانی خوب، شما [را] شناخت که برگشت به رئیسی این طور گفت که مثلاً نُبات امام رضا خرج فلان میکند. به جای اینکه خرج حرم کنیم، فلان جا را درست کنیم، فلان.» خیلی جالب است! یعنی شما توی ۵ متر جا، آن دیوارها هر ۵۰ سال یک سری حرفها میشنوند که به هم نگاه میکنند، میگویند: «حاجی! اینها چی میزنند؟» ۵ سال پیش همینجا داشتم بهش فلان فحش را میدادم، همان آدم. از گاهی میشناسد این تیکه کاشی فلانی است. هر روز یک مدلی است، هر روز یک چیز میگویند. چی است داستان؟ هیچ پایه و بنیادی هم ندارد. جو، مد. خیلی بامزه است، فراگیر میشود.
گاهی خودش را از خود جا میاندازد. دیگر اینکه عرض کردم، نمونه مثل این پیچکهای سمی که خودش از خودش ساقه ندارد، میپیچد دور این گیاه. این گیاه فکر میکند که از شدت عشق و تعلقش است که به این چسبیده است. نه، این دارد شیره تو را میمکد. اگر بزرگان جملهای گفته بودند، خیلی جمله فنی و قشنگی است. خیلی دقیق است. روی این جمله خیلی باید فکر کرد، خیلی کاربردی است. خیلی استعمالات این جمله را نمیتوانم توضیح بدهم ولی شما رویش فکر کنید به خیلی چیزها میرسید. حالا اسم این بزرگوار را هم از باب احتیاط نمیآورم چون چیز بدیاش به هر حال ممکن است آثاری داشته باشد. فرموده بود که: «ما را کی بهمان میگویند علامه فلانی، علامه فلانی؟ ما را این کتابفروشیهای قم کردند علامه.» بعد فرموده بود که: «ما را علامه کردند که کتابهایشان فروش برود.» خیلی فنی است این جمله. خیلی جاها کاربرد دارد. استفاده نمیکنم که کجاها چه کاربردهایی [دارد]. ولی خیلی جاها که به شما احترام میگذارند، بدان احترام به تو نیست. یک چیزی در کاسبی میکند از احترام به تو. بررسی کن، به چیزهای خیلی عجیبی میرسی.
مثلاً آقا، بانک سخنرانی که امروز در منزل دعوت کردیم، این فلانی است. این میخواهد بعداً این پولهایی که به هیئت کمک میکند [را] ما فلانی را دعوت میکنیم. باید پول و اینها. «قدر ما را میدانند، قدر مطلب را میدانند.» بیشتر بترسی. خیلی این را رویاش فکر کنید. خیلی به یک جاهایی کشیده میشود. اتفاقاً میگوید: «صدیقُ مَن یُبکیکَ، عدوّکَ مَن یُضحکک.» امیرالمؤمنین، غرر. آنی که هی به دل تو است دشمنت است. دشمن! آنی که سرراست باهات صحبت میکند، نقدت میکند، تو روت میایستد. نه حالا هرکی. حالا بعضی بزن تیزی میکشد. «این رفیق! آقا، شاهرگم را میزد. به این میگویند رفیق.» نباید کرد! ولی اینی که میایستد، واهمه ندارد. گاهی هم هزینه میشود. هزینه میدهد، ممکن است به قیمت این باشد که از چشمت بیفتد، ولی میخواهد معلوم بکند برایت که داری اشتباه میکنی، خطری که تهدیدت میکند را بهت برساند. این رفیق است. تلخ، شیرین نیست، نمیچسبد. آن یکی خیلی میچسبد. هی بهت میچسبد و هی آب و تابت میدهد و هی «حاج آقا» بهت میبندد و کفشهایت را جفت میکند و این... اول بایست ببینم چی دارد گیرش میآید. خیلی برای خدا مطمئن باش نیست. خیلی به ندرت کسی برای خدا این جور [عمل میکند.] نمیگویم نیستها، چرا هست، ولی خیلی به ندرت است. این «به ندرت» مهم است.
هم کم، من هم که فن. معمولاً یک آوردهای دارد. یک چیز عجیبی است. آدم برود در برش. یک رازی است در کشف وسوسههای خناسهای انسی که میچسبند به آدم. به همین آدم را بیچاره میکنند، بدبخت میکنند. مثل این پیچکی که دور این آفتابگردان، دور این گیاه میپیچد و گاهی آنقدر خودش را نزدیک نشان میدهد، اصلاً آدم نمیتواند به این سوءظن داشته باشد. بعضی از این مسئولین کلانمان یک همچین داستانهایی داشتیم دیگر. داستان همیشگی است. فلان شخصیت علمی که میتوانست مثلاً در آینده سرمایهای باشد که حتی برای فلان موقعیتها این آدم را در نظر گرفتند در فلان مسئولیت که یک درجه از آن مسئولیت پایینتر بود، سر اعتماد به اینکه این رئیسدفتر محل اعتماد نیست، دست برنمیدارد. بعداً فساد و گند و کثافت این درمیآید. بعداً میگوید: «من رفقایی دارم، استاد را به نامم میکند با حیثیت آن بدبخت بیچاره که یک گوشهای داشت درسش را میداد. دیگر کسی درسش را هم نمیدهد.» بالا، بالا، پایین، پایینم که همه همان روزهای اول دارند دیگر. همان جاهام خیلیها بدبخت انتخابات خبرگان شرکت میکند، تا ۵ تا رأی نمیآورد. مصلوب الحیثیه میکند آدم را. خیلی درد [است.] رهبری در مجلس خبرگان، در استان خودت، سر این اعتمادها به افرادی که خودشان [را] موجه نشان میدهند، معتبر نشان میدهند. در هر کدام از ما [اینها] مرغ از جنس خودمان است. مار که نمیآید گول بزند برویم پارتی و چه میدانم عرق بخوریم، کراوات ببندیم! همین همچین آدمی [با] اثر اصفهان، دغدغه وظیفه، بیتالمال، فلان، حجت شرعی. خیلی ترسناک است! چرا تأکید دارم روی این ترسناک بودنش؟ چون توجه به این ترسناک بودن ما را وادار میکند به پناه بردن. ما تا وقتی فکر کنیم با فکرمان و حسابوکتابمان و اینها میشود درست کرد، [نمیشود.] دیگر «قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ...» راهکارش فقط همین است. «اَعُوذُ بِاللهِ...»
دو تا موقعیت ویژه قرآن نشان داده است. دو تا صحنه لب پرتگاهی که در این دو تا صحنه یک جمله [واحد]، جفت اینها، نقل شده است. یکی حضرت یوسف علیه السلام در موقعیت خطیر که آن لب دروازه گناه که قرار میگیرد، میگوید: «مَعَاذَ اللَّهِ.» یکم حضرت مریم سلام الله علیهاست در خلوت با نامحرم که ظاهر نامحرم بوده واقع میشود، میگوید: «أَعُوذُ بِالرَّحْمَنِ مِنکَ إِن کُنتَ تَقِیًّا.» جفتش به این کلمه پناه بردن [است.] موقعیت باشیم چه کار میکنیم؟ اول سعی میکنم بررسی کنم ببینم این انگیزش چیست. شاید واقعاً پناهجوی اجتماعی است. این نیاز به کمک دارد. شاید دلش بشکند. شاید... شاید... بابا، پناه ببرد به خدا! تا بخواهی تو بیایی [که] «پناه ببرم»، برد! راهکار دیگر ندارد. چه میگوید حافظ؟ میگوید: «تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است/ راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش.» تکیه بر تقوا و دانش. نه بلدم، نه اینها را خواندم. این کار را کنی، دست تو نیست. نمیشود کاری کرد. به مقدس اردبیلی میگویند که اگر در موقعیتی قرار بگیری، تو در سنین پیری، مقدس اردبیلی، مقدس اردبیلی! میگویند آقا اگر تو در موقعیت گناه قرار بگیری، دختر جوان زیبارویی در خلوتی دامی برایت پهن کند، چه کار میکنی؟ با ما پیر شدیم. حاج آقا فرمود: «چه میشود کرد جز پناه بردن و استغاثه به درگاه حق تعالی؟» استغاثه از عمق جان. این هم همین است. در مسائل مختلف، در مدیریتش هم همین است. با مطالعه و خواندن و دوره رفتن و [آن] چه میگویند این دورههای آموزشیش را؟ یک اصطلاحی دارد. تکیهمان در مدیریت به دانش مدیریتمان است و تجربه و من ۳۰ سال تجربه مدیریت دارم و کادر خیلی قوی چیدم. و آقای حیدری، خدا رحمتش کند، سال ۹۶ از دنیا رفت. آیتالله حائری شیرازی. خیلی مرد الهی و ربانی [بود.]
آقای ظریف را همین ژیگولبازی زبان بلد بودن و اینها، و همین زبانش بیچارهاش میکند. خیلی به خودش مطمئن است که «من زبان بلدم، زبان حالیمه.» اینها همه زبانش بدبخت، رسوایش کرد. هر سری یک چیز جدید: یک فرانچسکو، یک کوفتی، یک زنگ زهرماری. «این جمله را ندیده بودیم، آن فکر میکردیم اونی است. اینجور بود.» آن یکی گذاشت یک جور باید بازی در بیاورد دیگر. بابا، متن [قرارداد] این است دیگر. تو هم که ادعات میشود که اوستای زبانی. زبان محاورهای با گوگل ترنسلیت احتمالاً رشته برجام را چیز میکرده، آن ورش هم فرانچسکو نشسته بوده جواب میداده. به هر حال آدم باید حسن ظن داشته باشد به مؤمن. بهترین برداشتی که میشود کرد، اول باید داشته باشد. هفتاد تا از همین جور چیزها دیگر باید بسازیم. به هر حال ایشان دلسوز، سرباز نظام. این میشود آقا داستان این خناسها. راهحلش چیست؟ پناه بردن.
---------------------
منابع
[داستان] استدلال ابوعبیده جراح در سقیفه به انصار مبنی بر اینکه اگر خلیفه از اوس یا خزرج باشد، قبیله دیگر مخالفت میکند، پس خلیفه باید از مهاجرین باشد.
ابناثیر، الکامل فی التاریخ، دار صادر، ج۲، ص۳۲۷.
[داستان] شخصی از پیامبر (ص) پرسید آیا ولایت علی (ع) حرف خودت است یا خدا؟ وقتی پیامبر فرمود از طرف خداست، او درخواست عذاب سنگ کرد و سنگ نازل شد.
البرهان في تفسير القرآن ج ۵، ص ۴۸۶.
[حدیث] امیرالمؤمنین (ع): «صَدِيقُكَ مَنْ نَهَاكَ وَ عَدُوُّكَ مَنْ أَغْرَاكَ» (دوست تو کسی است که تو را بگریاند و دشمنت کسی است که تو را بخنداند).
غرر الحکم و درر الکلم ج ۱، ص ۴۲۱.
در حال بارگذاری نظرات...