‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
.اینها لوازم زندگی انسانی ماست و اینها برمیگردد به آن بافت انسانی که ما انسانیم. اینها را حیوانات ندارند و گیاهان؛ مثلاً گیاه نجف در ادامه جمله ناقص است. مثلاً نسبت به آن گی ? خوش به حال خودم که در نجفم. مثلاً لااقل به آن چیزی که ما به عنوان زندگی نباتی اینها درک میکنیم، شعور مکنون ذاتی خودشان چیزهایی باشد که حالا احتمالاً زمین کربلا آن به حساب یک شعور حقیقی و الهی مکنون در خودش و عصب این زمین بودن و اینها نیست. این یک ساختار دیگر است.
من پس کیف میکنم، از دارا بودن لذت میبرم و نیازهایی دارم که اگر این نیازها تامین شد، آن نقطهای که من احساس میکنم همه نیازهای من تامین شده، آن نقطهای است که دارم نهایت لذت را میبرم و احساس میکنم من همانیام که باید باشم. لذا اینهایی که خودکشی میکنند؛ خودکشی چیها؟ کانالی در تلگرام بود، ربات بود، ربات خودکشی بود. یک شب بیکار بودم، بعد پیام دادم، جواب داده بود: یک دختر ۱۳ ساله بود مال دماوند. ادمین ربات گفتم: کسی هم بهت پیام میدهد؟ شب چهار، پنج تا پیام دارد. گفتم: کار هم میکنی؟ گفت: آره، چند نفرشان را چی ? کردم و اینها. گفتم: من مثلاً طلبم و اینها طلبکارم. گفت: پس، دخترهای ۱۲، ۱۳ ساله بودند، بیشتر شکست عشقی، شکست عشقی بخش اعظمی از کشتار خیابانیشان همین خودکشیها بودند.
دخترها خودکشی میکردند؛ خوب طلاق چون زیاد شده بین پدر و مادرها، اینها بیشتر بچههای طلاق بودند و شکست عشقی بیبته پسرانی را میآورند در مدرسه و فلان و در فضای مجازی. اینها بابا یا پسری بود که دوستدخترش با رفیق این پسر مثلاً خودکشی. درباره این جمله پاسخی ندارند که اگر نیازت تامین بشود، باز هم خودت را میکشی؟ چرا خود من را آفرید؟ بدون اینکه از من نظر بخواهد، من را آفرید. کی گفت که من را خلق کند؟ که من را خلق کرد؟ میگویم: اگر الان کیف لذت بودی، ماشین فلان زیر پایت بود، لب ساحل بودی، دوستدخترت بغلت بود، ویلای آنچنانی داشتی، بعد میآمدی این ریموت ویلا را میزدی، با هم میرفتیم توی استخر، بعد میگفتی: چرا خدا من را...? سوال تو از این نیست که چرا من را خلق کرد؟ سوال، سوال غلطی است که میگویی چرا من را خراب کردی خلق کردی؟ تو اصلاً سوال دین نیست.
مسئلت این نیست. تو اصلاً از این الان ناراحتی که به آنی که میخواستی نرسیدی. اصلاً سوالت مرتفع میشود. حالا آن لذت چیست؟ من به چه چیزی باید برسم تا همانیام که باید باشم؟ چه نیازهایی دارم؟ چه نیازهایی؟ الان تو همین مورد که گفتم، اگر طرف بفهمد که غذای مسموم است، ولی خیلی خوشمزه بوده، کیف میکند وقتی دارد میخورد، ولی دو ساعت بعد که میفهمد مسموم بوده، چرا ناراحت میشود؟ چرا حالش به هم میخورد؟ با یک چیز دیگریاش تناسب ندارد. با آن ذائقهاش تناسب دارد. ولی با شخصیتم تناسب نداشت، با سلامتم تناسب ندارد، با امنیتم تناسب ندارد. من خوشطعمی را میخواهم، ولی نه به قیمت اینکه سلامتیام از بین برود.
سلامتی، البته نوشابه سلامتی را آسیب میزند. آن سلامتی که خیلی محسوس نیست آسیب خوردنش با آن دستم قطع میشود، چشمانم کور میشود، آن بله، الکل صنعتی که تا آن را بخورم، میافتم و فلان اینها. آن را بله، دیگر نمیخورد. چالشی بود چند سال پیش عرقهای دستسازی که میخوردند، میمردند. چهار، پنج سال پیش بودی این اتفاقات بود توی شیراز و اینها. خیلی مشکلات. یک مدت غلاف کردند. احتیاط میکند به قیمت کور شدن. چوب خمیرگیری که چوب انگور هم توش میاندازند که وسعتش بیشتر باشد. آن چوب فاسد میشود، سم تولید میکند توی اینها و خراب. خوب، پس من میخواهم نیازهایی دارم متناسب با نیازهایم لذت میبرم.
بیربط و حاشیه است و اینها. بگیرم ؟ بحث را. بحث دامنه حلقه را، یک لحظه از افعال خدا رسیدیم به انسان. در کلام ما نباید اکتفا کنیم به ذات و صفات الهی برای ارتباطگیری با خدا. اگر غرض از کلام، ارتباط با خدا و شکلگیری بنیانهای اعتقادی ما برای حرکت به سمت خداست، بازشناخت اجمالی ذات و صفات خدا کار را تمام نمیکند. اتفاقاً بخش عمدهای که ما را درگیر میکند و فصل بعدی این بود که حالا چه چیزی محرک ماست به اینکه بریم به سمت اینکه خدا را بشناسیم؟ از کجا شروع میشود این بحث؟ با وجود شکر منعم و فلان و اینها قضیه حل نمیشود، کسی وادار به این نمیشود که تکان بخورد، برود خدا را بشناسد.
چه چیزی ما را وادار میکند؟ به نظر میرسد این نقطه که ما چه هستیم و چگونه باید باشیم، این ما را میتواند تکان بدهد. به چه بیانی؟ با این بیان: الان خود انسان است و یک توجه حضوری به خودش و یک بازگشتی به خودش که من کیام و چیام و چه میخواهم؟ میبینی، من لذت خوبه. لذت، آرامش. لذت و آرامش یعنی چه؟ تحلیلش بکنیم. یعنی نیازهایی دارم که تامین بشود. دوباره تحلیل بکنید: چه نیازهایی داری؟ یعنی چه تامین؟ تامینش به چیست؟ بله، یک سری نیازهای آنی داری. ذائقه در لمس خودت. پس نا مفهوم. خودت در چشیدن خودت، در دیدن خودت، در شنیدن خودت. ولی تو حاضر نیستی یک لذت لمسی داشته باشی به قیمت اینکه پوستت از بین برود دیگر تا آخر عمر محروم بشوی از این لذت.
شرابی بخوری که تا آخر عمر محروم بشوی از لذت دیدن. این رفتارهای پرخطر که سکس پرخطر، خود همانیم کسانی که تو همان فضایی که اذان اذان منظورشان نیست، اصل زندگی برایشان همان است، همانجا میگوید: بالاخره این رابطه نباید یک جوری بشود که برای تو خطر داشته باشد، آسیبهایی داشته باشد. تو به بیان خودشان. دیگر آن رفتارهای پرخطر بیماریهای خونی ایجاد بکند. برای چه؟ نمیدانم، بیماریهای عفونی ایجاد بکند، مشکلات فراوانی که ساختار بدن را به خطر میاندازد. آخریش میشود دیگر، تمام میشود. ۷۰ سال کار کنی یک کاری نکن که آخریش بشود تمام بشود. بعد دیگر بقیهاش حسرت میشود، محرومیت میشود. دیگر از دست میدهی این قوه را. آسیب میخورد قوه میان تمایلات تو، مثلاً بیمار میشود، فلان میشود، دیابتت مثلاً فلان میشود، اصلاً میخوابد این قضیه.
آن هم مراقبت میکند. پس برای تامین لذتهایش چینش دارد، سنجش دارد، مراقبت دارد، بررسی دارد، تفحص دارد. خب، نقطه خوبی است تو تفحص. چقدر تفحص تامیه تام است این چیزهایی که کشف کردی از نیازهای خودت؟ چقدر درک تام از تامین نیازهای خودت؟ چقدر درک تام از آسیبهای به لذت خودت؟ چقدر ادراکت ادراک واقعی و درستی است؟ هرچه بیشتر پژوهش میکند، هرچه بیشتر تحقیق میکنند، به نتایج بیشتری میرسند. علم انسان محدود است، آگاهی انسان محدود است. برای همین لذت برد لذتهای پرخطر.
اما پرخطر چیزهایی را الان میگویند آسیب دارد، چقدر مشکلات ایجاد میکند، چقدر محرومیتها میآورد از یک سری لذتها. بعدها به نتایج دیگری میرسند. بعد میبینند که این آسیب میزند مثلاً به امنیت. بله، بار را راه میاندازند، کاباره را راه میاندازند. در بازی فوتبال جام جهانی، زمین یا مثلاً تو استادیوم کسی حق ندارد عرق بنوشد. تو اروپا این کار را ظاهراً بخشنامه کردند، دستور دادند چرا؟ کشت و کشتار زیاد میشود، هیجانات بالاست، تو بازی عرق هم میخوری، آدم بی عقل میشود.
بررسی کردیم، تفحص کردیم، به موارد زیادی رسیدیم. دیدیم بله، این آمارش، خطرش خیلی زیاد است. نمیصرفد. آنقدر ارزش ندارد که من چند نفر را به کشتن بدهم به خاطر اینکه حالا مثلاً ۵۰ نفر با عرق خوردن کیف کنند تو فوتبال. در حد لذت فوتبال کیف کن، مضاعفش نکن. از کجا معلوم که ما ۵۰ سال دیگر به این نرسیم که اصلاً همان لذت فوتبالم شاید آسیب دارد برای قلبمان، برای جامعهمان، برای اقتصادمان. خیلی چیزها را به مرور میفهمیم. ما نیاز داریم و ادراک از نیاز خودمان داریم، ادراک از این هم داریم که علم، ادراک از میدانیم. اقرار میکنیم که ما دانشمان کم است، ما همه چیز را نمیدانیم. اقرار میکنیم.
خوب، چند نسل باید تحقیقات بشود با علم با تکنولوژی. بله آقا، این الان ساینس است، الان فضای دانش است. نمیدانم مرزهای دانش. همین مرز دانش هم ادعا ندارد. همه مشکل دین تو کرونا چه جور به زانو افتاد؟ این تحقیر شد. دست به دعا برداشته بودند. ترامپ نشسته بود و باز دعا میکرد. اقرار میکنیم با همین ساینس هم اقرار میکنیم که از پس اینها برنمیآید. نمیداند، نمیتوانیم و نمیدانیم. اقرار میکنیم به ضعفمان و جهلمان. همه ما هم با همدیگر جمع بشویم، باز جاهلیم، باز ناتوانی و ضعیفیم. چقدرها باید سوخته بشوند نسلهایی که تحقیقاتی بشود و مثلاً چهار نسل بعد به نتایجی برسد؟ ما باید موش آزمایش باشیم و هدر بشویم؟ چند نسل بعد بفهمیم؟ نمیصرفد، آنقدر.
این بخش ایجابی است. بخش سلبیش هم به این است که خیلی از اینهایی هم که ما به عنوان لذت میشناسیم، نمیتواند نقطه تمایز ما با بقیه موجودات باشد. برای اینکه میبینیم موجودات دیگری همین لذتها را بدون این دردسرهای ما میبرند. بیشتر از خروس لذت جنسیش را میبرد. نه ایدز دارد، نه هپاتیت دارد. نه این مرغها به همدیگر حسودی میکنند. شصت مرغ هم که جلویش بریزی، کارش را میکنی. مرغها هم به آن یکی کار ندارد: امشب پیش من بودی، او بیشتر بود، این کمتر بود. از اول صبح با او بودی، آخر شب با من بودی. خست. اول روز زن را به او تبریک گفتی، انگشتر نخریدی برای او، گوشواره خریدی. آدم میداند که آقا بله، خیلی ما دوست داریم مثلاً با ۶۰ تا زن باشیم بر فرض، ولی خروس که در این جهت از ما موفقتر است.
اگر این کمال من و این لذت من است، پس خوش به حال خروس که بدون دردسر این را لذت را میبرد. اگر در خوردن است، خوش به حال گاو. اگر در قدرت مثلاً، خوش به حال چه میدانم، شیر و همینطور، همینطور کمال را میبینیم. هرچیزی که رویش دست بگذاریم، اگر در جذابیت است، خوش به حال ماه. قدرت چطور؟ قدرت یعنی قدرت خیلی زیاد. قدرت به کدام معناست؟ چون قدرت هم به خودی خود که پادشاهی اگر به معنای حکمرانی عالم باشد، به این قدرتی برسیم که کل عالم در اختیار ما باشد و خودمان میدانیم که ما در آن نقطه هیچوقت قرار نمیگیریم. چون خودمان همیشه نسبت به حتی ساختار فیزیولوژیکی خودمان مغلوبیم. مگس میرود تو دماغ، از پا میاندازد. یک کرونا ما را میکُشَد.
ما از پس قدرت تامین بدن خودمان برنمیآییم. من هیچ وقت بهش نمیرسی. اگر این نقطه امتیاز ماست، هیچوقت حاصل نمیشود برایمان. هیچوقت به این قدرت نمیرسیم. یک قدرت علیالاطلاقی که من احساس میکنم همه کهکشانها و هستی در چنبره قدرت من است. آن که هیچکس بهش نرسیده. لااقل تو لذت جنسی یک چیزهایی به آدم میرسد، تامین میشود. بالاخره یک دو ساعت من الان احساس میکنم کل عالم مال من است. اشکالاتی که به این قضایا هست، از ابعاد مختلف زیاد است.
پس یک مسیر ایجابی داشت، یک مسیر سلبی. نتیجهاش این میشود که ما اینکه ما کی هستیم و چی هستیم و چه میخواهیم؟ این "چه میخواهیمش" بر اساس این لذت و لذتهایی که درک میکردیم. اگر من همین این لذتها هستم و آمدهام که این لذتها را ببرم، مسیر حیوانات دیگری، خیلی موجودات دیگر هستند که همین لذت را میبرند، بیشتر از من. مسیر ایجابیش همین بود که من خیلی از این لذتها را اصلاً خبر ندارم و هرچه بیشتر میروم جلو، میبینم چه لذتهای عمیقتری هست. و هم درک من نسبت به لذتها کم است، هم نسبت به آن چیزی که لذتها را تامین میکند کم است، هم نسبت به چیزی که به لذتها آسیب میزند کم است، هم به یک لذتی آسیب میزند. درک من کم است و این جهل من مانع از این است که آن لذت کامل برای من استیفا کامل شود.
اگر به همان لذتخواهی هم اگر بیاییم جلو، میرسیم به اینجایی که من نیاز دارم به یک کسی که دانش او مطلق باشد و قدرت او مطلق باشد. از آن کسی که دانش مطلق دارد بخواهم که این ردهبندی لذتها و این نظام حاکم بر این لذتها را برای من تعیین کند. تا من از چه چیزی چشم بپوشم، به چه چیزی رو کنم و به هر چیز بالاتری چه شکلی بر به لذت برسم؟ برای اینکه یک رفیقم ناقص است. آن رفیق خودش بهرهاش از لذت چه مرتبهای است؟ تا به مرتبه علم مطلق نرسد، به مرتبه لذت مطلقاً درکی از لذت نمیرسد. یکی از مسیرهاست برای رفتن به سمت خدا، ۱۰۰ تا مسیر میشود تعیین. این یکیش به خاطر اقرار به جهلمان و علم است.
نشان میدهد برای این است که ما به لذت مطلق برسیم. یعنی به بالاترین ولی فعلاً این با شناختی که از خودمان داریم به آن چیزی که من باید بهش برسم که حالا علامه تعبیر میکند به غایت نوعیه، واقعیت نوعی. علامه شروع میکند و ورود به دین. یعنی آن چیزی که من به آن اگر برسم، میشوم کامل. آن نقطه نهایی که برای من لحاظ شده. کولر بودن کولر به آن است. یخچال بودن یخچال. یخچال را آفریدند که میوه را خنک نگه دارد. یخچال یخچال مطلوب و درست و واقعی و آنچنانی و ایدئال یخچالی است که میوه را خوب نگه میدارد. فریزر برای چیز دیگر آفریدند. کولر برای چیز دیگر آفریدند. شما کولر را درست نکردی که باهاش فوتبال بازی کنی. توپ را درست نکردی که آب خنک را تو توپ خنک نگه دارد.
قفسههای کتابخانه را درست نکردی که رویش بخوابی. تخت را درست نکردی که رویش کتاب بگذاری. اینها غایت نوعی تخت است برای اینکه رویش بخوابی. کتابخانه برای اینکه رویش کتاب بگذاری. کتابخانهای که بشود رویش کتاب گذاشت؛ اگر کتابخانه درست کردی و یک جزوه ۵۰ برگی هم توش نمیتوانی بگذاری و میریزد، این کتابخانه نیست. این به درد نمیخورد، یک چیز دیگر است، آینه شیشه است. کارکرد باید تعریف بشود تا معلوم بشود که این خوب است یا نیست. هرچیزی را در قیاس با غایت نوعیهای که دارد، بهش میگویند مطلوب. یادم آمد. مطلوب است، خوب یا بد؟ مسئله خسته که شدید، ولی حالا ۱۰ دقیقه اگر حوصله دارید، بحث را پیش ببریم.
حالا آن چیزی که ما را به حرکت میآورد، به شوق میآورد که برویم ارتباط پیدا کنیم. نه مفهومش را که یک چیزی از خدا و فلان. نه، ارتباط باهاش. قرآن به این نکته خیلی قشنگ و لطیف اشاره میکند. خیلی این تعبیر فوقالعاده در داستان گوسالهپرستی، یک نقطهای میگذارد. اصلاً اعجابانگیز. میفرماید که چرا گوساله را پرستیدید؟ دستور داد: «لایکلّمهم و لا یهدیهم سبیلا»؛ راه نشان نمیدهد. آن توقع و آن نیازی که تو از خدا داری چی بود؟ برای چه روی به خدا میآوردی؟ این فقط آن حس پرستش تو را تامین میکند، ولی تو که فقط حس پرستش نداری. یکیش از نیازهایت همین است. بله، انسان دوست دارد یک کسی را در حد پرستش دوست داشته باشد، این معجزه است. ولی از آن بُعد اصلی غافل شده بودند.
اینها نشان میدهد که انسان بالاخره غافل میشود. یعنی فضای ذهنی انسان تحتالشعاع قرار میگیرد. مدیریت کرد. دو تا چیز را برجسته کرد، دو تا چیز عقب ماندند. نقطه مرکزی که باید بهش توجه داشت و پرستش خدا این است: «یکلمهم و یهدیهم». با تو که حرف نمیزند. صدا میدهد، جذاب است. خیلی عجیب غریب است. خیلی احساس شکوه و قدرت در او میکنی. چیزی هم بهت یاد داد؟ مشکل ازت حل کرد؟ خب، ما از اینجا رسیدیم به اینکه آن خدایی که حرف به ما بزند، حرف زدنی که تامین کند نیاز، لذتهاتو بهت بگوید، راهو بهت نشان بدهد. ما نیاز به حرف زدن داریم. راه از چاه نشان بدهد.
من میفهمم که نمیدانم با چه چیزی میتوانم بهتر باشم، با چه چیزی میتوانم خوب باشم، با چه چیزی میتوانم اوکی باشم. میدانم که نمیتوانم قسم بخورم که این بهترین وضعیتی است که میتوانم توش باشم. هر کسی این را اقرار دارد: خدایی داشته باشم، بیصاحاب نباشم. دنبال یک هدفم. و خدا کارکرد. نگاه کارکردگرایانه به خدا، این خیلی مهم است. نه فقط مفهوم ذهنی. نه، خدا قرار است یک کاری بکند. آن کار چیست؟ و یکی از کلیدواژهها هدایت. خدایی که نقش دارد در زندگی من، نقش دارد در لذتهای من، در کیف و حال من.
امروز تو حرم به این روایت فکر میکردم. خیلی روایت جالبی است. فرمود: «للمؤمنه فرحتان»؛ مؤمن دو تا شادی دارد. یکی موقع افطار است، یکی موقع لقاء الهی. خوب، ربط این دو تا با همدیگر چیست؟ ربطش به این است که جفت افطار از یک جنس سیام است. یک فرحتی بعد از امساک. لقاءالله که حاصل امساک در طول روز است. افطار کرد. او هم در مسیر ملاقات خدا از هر رهزنی امساک کرده بود تا برسد به آن ملاقات. از آن اصل لذت، آن فرحت لقاء. فرحت لقایی که حالا بحث لذت و اینها را گفتید، آن بالاترین لذت همان فرحت لقاء است که در زیارت امینالله هم با امساک حاصل میشود.
ابزار به واسطه این است دیگر. امساک اگر نباشد که لذت ح نا مفهوم. فطرت آنی است که وادار میکند و راه میاندازد فطرت. و میگوید: حواست به این پرت نشود. این آن نیست، این آن نیست، این آن نیست، این آن نیست، این آن نیست. آن آقا میگفتش که بچه بودم، میخواستم از قم بیاییم تهران، خانه خالهام اینها با پسرخالهام بازی کنیم. از قم که راه افتاد، سوار ماشین شدم. فکر میکردم اینجا تهران است. اما بیابان. به اولین استراحت گاه گفتم: لابد اینجا دیگر تهران است. تا خود کوچه، تا خود خانه. میفهمید خودش آن توقعی که از او داشت، میفهمید حاصل نشد. این فرحت لقاء. گوسالهای بهت دادم؟ بزی به یک چیزی هم رو میآوری، ولی فرحت لقاء حاصل نمیشود. آنی که میخواستی، ریشه نیاز تو برطرف نشد. بالاترین نیاز تو برطرف نشد که بالاترین لذت را تجربه کنی.
اشکال دارد پژوه؟ تجربهاش از جهت اگر با نگاه شرعی بخواهیم بگوییم که اشکال دارد، ولی نوعاً ماها همینجوری هست مسیرمان. یعنی خدا این شکلی به ما میفهماند: دیدی نبود؟ دیدی دلت را زد؟ دیدی تامین نکرد؟ دیدی کم دارد؟ دیدی نقص دارد؟ دیدیم آن نبود. مدل حضرت ابراهیم: «فلما افل قال لا أحب الآفلین». میخواستم، نیست. این نیست. این خوبه؟ «هذا أکبر»؟ نه، این هم آن نبود. این مدل زندگی ماست. آنجا علامه میگوید انسان در ساختار یک انسان بدوی، حضرت ابراهیم ظاهر شدن بر اساس انسانی که هست. آدمها همین طورند. هر چیزی یک جلوهای دارد. اول دلربایی. همین دلبری میکند: ازدواج کنیم؟ چی؟ این همان است که. یا علم مثلاً، یا پول یا فلان. خانه، خانهدار بشوم؟ آنی که میخواستم نبود. سیرم نکرد. این نیست. آنی که تامین کند آن از ریشه همه. آنی که میخواهم باشد، همه آنی که میخواهم باشد. آن فقط خود خود لذت، مبدأ و مرکز، مرکز تامین نیازهای من است. اصلاً همه نیاز. همه آنی که میخواهم، «غایت آمال العارفین». همه آنی که اصل غرض اینکه این آن پایی میشود که انسان را وادار میکند به حرکت به سمت این خدا.
خدایی که هدایت میکند، حرف میزند، کار میکند با بنده، راه نشانش میدهد. ارتباط با او دارد و خطکشی برایش دارد. اینجا برو، آنجا نرو که تامین نیازهایت را بکند. حالا ما بر لذت آمدیم جلو با واژه سعادت هم میشود. حالا واژه بهتری است: سعادت. یعنی آن مطلوب من در آن نقطهای قرار بگیرم که آن نقطه، نقطه خوب من است. آن نقطه، نقطه غایت مطلوب سعادت، همان باید بشوم که باید باشم. همانی بشوم که باید باشم. مطلوب سعادت این واژه توضیح سعادت است. همانی بشوم که باید باشم. یخچال دیگر سعید است. شقی آنی است که آنی که باید بکند، نمیکند.
سعید آنی است که شقاوت و سعادت را میفهمد. فرقش با یخچال تفاوتش در یخچالی که کارکرد یخچالی ندارد، انسانی که کارکرد انسانی ندارد. چشم دارد، گوش دارد، دل دارد، ولی هیچکدام کارکرد خودش را ندارد. «لهم آذان لا یسمعون بها»؛ دل دارد. دل کاری که باید دل بکند را نمیکند. چشم دارد، کاری که چشم انسان نیست. مجموعه ساختار ادراکی انسان دارد میگوید: دیگر قلب و مغز. تمام کنیم بحث را. پس به این نقطه رسیدیم که ضرورت پیگیری اینکه خدا کیست و چیست و چه میخواهد و چه میکند و ارتباط با خدا و شناخت خدا. آن چیزی که ما را وادار میکند به شناخت خدا که از آنجا شروع میشود. و از شناخت خدا که خدا کیست و چه میکند.
از اینکه چه میکند، برسیم به آن مجموعه وسیعی از افعال الهی و ساختار هستی و خلقت و سنن الهی و قواعد هستی و سنتها و عرض کنم که هدایتگری و جریان نبوت و بعد نظام جزا و کیفر و فلان و همه این ساختاری که همه اینها، آنی که ما را میکشد به اینجا، این است: یا الله. این آن نقطه اصلی است که حالا هرجایش دوستان میبینند که ابهام و سوال و اینهایی هست، فردا شب برویم در مورد خود شناخت خدا وارد بشویم و خدمتتان عرض کنم که ببینیم که حالا در مسیر شناخت خدا چهکار باید بکنیم. اولاً خدا را میشود شناخت یا نمیشود شناخت؟ اگر میشود شناخت، ما چه راهی برای شناخت خدا داریم؟ وضع امیرالمومنین علیهالسلام چیست؟. فعلاً از کلام حضرت امیر میخواهیم استفاده بکنیم به عنوان یک خداشناس که او از چه راهی خدا را شناخته و آن راهی که میشود با خدا ارتباط محسوس ملموسی پیدا کرد، توی مکانیزم هدایت و ارتباط با خدا قرار گرفت. انشاءالله و صلیالله علی سیدنا محمد و آله.
در حال بارگذاری نظرات...