توحید کاربردی

جلسه دهم

00:31:48
47

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
مطلب بعدی که به آن می‌پردازیم، این نکته است که (حالا در جلد ۲، صفحه ۳۶۱ و ۳۶۲) این مطلب را استاد مطرح می‌کنند. می‌فهمیم که قرآن در مقام بیان احکام فرعی جزئی دلیلی ارائه نمی‌دهد، مگر به عنوان احیای ارتکاز فطری و یادآوری نکات اخلاقی، اما برای اصول دین و مسائل نظری برهان اقامه می‌کند؛ از جمله همین اصل ضرورت عبادت و علتی که در این آیه آمده است برای برهان ضرورت عبادت. در این برهان، آنچه به آن استدلال شده و حد وسطش «ربوبیت حق» است، «اعبدوا» را تعلیق کرده بر وصف «ربکم». تعلیق حکم عبادت بر وصف ربوبیت بیانگر این است که این وصف علیت دارد برای ضرورت پرستش و مناسبت بین این حکم و وصف، علت اینکه باید خدا را عبادت کرد، ربوبیت خداست و این است که: تدبیر همه امور به دست خداست و انسان عبد در همه شئونش «مربوب» و تحت تدبیر خداست. عبد باید در برابر رب خضوع کند؛ لذا این جمله «ربکم» هم فرمان است و هم برهان.
بعد می‌فرمایند که گاهی برای اینکه این برهان تأثیر جدی داشته باشد، پیامبر اکرم به این نحو می‌فرماید: "ان الله ربی و ربکم فاعبدوه هذا صراط مستقیم" که همین برهان و استناد به همین برهان است که خدا هم رب من است و هم رب شماست، عبادتش کنید که اگر عبادت بکنید، آن وقت این عبادت می‌شود «صراط مستقیم». البته عبادت ظهور و بروز و نمود ظاهری عبودیت است. از ما هیچ وقت عبادتِ بدون عبودیت نخواسته‌اند. البته راه رسیدن به عبودیت هم همین عبادت است. عبادت بروز و ظهور عبودیت، راه ورود به عبودیت است. برای اینکه به عبودیت برسیم، باید عبادت کنیم. ممکن هم هست کسی عبادت خالی بکند و به عبودیت هم نرسد یا مشکل از خودش باشد.
البته می‌فرمایند که در حجاز مشرکین خدا را به عنوان خالق قبول داشتند، به عنوان «رب الارباب» قبول داشتند، ولی فکر می‌کردند که خدای سبحان عالم را به دست ارباب جزئیه داده است. مشرکین حجاز خدا را خالق و رب الارباب می‌دانستند، فکر می‌کردند که عالم به دست ارباب جزئیه سپرده شده، مثل رب زمین، رب دریا، رب باران و اینها امور متنوع جهان را اداره می‌کنند. تا جایی که اینها برای ارباب جزئیه آمدند مجسمه ساختند و این مجسمه‌ها را عبادت می‌کردند تا اینها شفیع باشند بین این جماعت و بین رب الارباب؛ یعنی مجسمه‌ها نمادی شد از ارباب جزئیه و اینها به این مجسمه‌ها رو می‌آوردند تا اینها را واسطه کنند بین خودشان و رب الارباب. حالا "شُفَعَاؤُنَا عِندَ الله" گفتند اینها شفیع ما هستند پیش خدا. ممکن است شما بگویید ما هم که شفاعت را قبول داریم. بله، ما شفاعت را قبول داریم که خود خدا شفیعش را قرار داده باشد، نه ما شفیعش را قرار داده باشیم، و شفاعتی که ما قبول داریم، شفاعتی نیست که شفیع کاری بکند خارج از دایره قدرت رب العالمین، ولی اینها رب العالمین را از این ارباب جزئیه منفک می‌دانستند. می‌گفتند "مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى". ما اینها را نمی‌پرستیم مگر برای اینکه اینها ما را به خدا (به الله) نزدیک کنند. اینها خالقیت را قبول داشتند، در خالقیت مشرک نبودند. در چه چیزی مشرک بودند؟ در ربوبیت مشرک بودند و هم شرک ربوبی داشتند و هم شرک عبادی.
اینجا نکته‌ای را می‌فرمایند در مورد "والذین من قبلکم" که حالا بعداً یک اشاره به آن نکته می‌کنم که چرا "والذین من قبلکم" را آورد. بعد، حالا نکته‌ای که الان اینجا داریم، می‌فرمایند که: تلازم بین ربوبیت و خالقیت. این چه تلازمی است؟ البته در جلد ۱ تسنیم، صفحه ۳۵۳ سوره حمد، این را بحث کرده‌اند که دوستان می‌توانند به آنجا هم مراجعه کنند. از دو راه این را تبیین می‌کنند: مفهوم ربوبیت با خالقیت تفاوت دارد، ولی در تحلیل عقلی حقیقت ربوبیت به خالقیت برمی‌گردد. چرا؟ علت؟ چون «تربیب» (تربیت، اداره و تدبیر) امکان دارد خدا علم خالقی را تفویض کند. حالا در موردش صحبت می‌کنیم.
تربیب، تربیت، اداره و تدبیر هر چیزی عبارت است از چه؟ دادن کمال‌ها و اوصاف و ارزاق مورد نیاز آن. تربیت یعنی چه؟ اداره یعنی چه؟ تدبیر یعنی چه؟ یعنی آن کمال‌هایی که هر چیزی لازم دارد، بهش بدهیم. اوصافی که لازم دارد، بهش عطا کنیم. روزی‌ها و رزق‌هایی که لازم دارد، بهش عطا کنیم. از این طرف، اعطای کمال‌ها به شیء "مستکمَل"، امری تکوینی است. یعنی من اگر می‌خواهم به یک چیزی کمال‌هایش را بدهم، قبلش باید یک چیزی باشد. باید یک امر تکوینی باشد. یک چیزی باشد که من کمال‌هایش را بهش بدهم. آن شیء هم باید تکوینی باشد، حقیقتاً باشد، اعتباری و قراردادی نباشد. یک شیء واقعی باید باشد که من کمال‌هایش را بهش بدهم. یک شیء فرضی، یک شیء قراردادی، یک شیء اعتباری، وجودی ندارد. نیست که بخواهد کمالی بهش تعلق بگیرد و بعد بخواهد اعطای کمال بهش بشود. یک شیء تکوینی باید باشد. یک امر تکوینی است. یک چیزی تکویناً هست، بعد کمال‌ها بهش عطا می‌شود. با توجه به این نکات، تکمیل و تربیب با ایجاد ربط بین "آنچه متکامل است" (آن شیئی که دارد تکامل پیدا می‌کند) و کمال وجودی آن مساوی است. اگر قرار است یک چیزی تربیب بشود (تکمیل بشود، از نقص به کمال سوق داده بشود)، ربوبیت گفتیم یعنی چه؟ یعنی سوق دادن از نقص به کمال. اگر قرار است یک چیزی تربیب بشود، یعنی از نقص به کمال سوق داده بشود، اول باید ایجاد بشود و بعد باید بین آن شیئی که قرار است تکامل پیدا کند و کمال وجودی آن ربط برقرار بشود. آفرینش کمال برای آن شیء نیز خودش نوعی خلقت است. یعنی اینکه من بخواهم کمال یک چیزی را به یک چیزی بدهم، اولاً یک چیزی باید باشد، واقعی باشد، و من بتوانم ربط ایجاد کنم بین آن شیء و کمالش، و بتوانم کمالش را بهش عطا کنم. پس در واقع، این کمال را که می‌خواهم عطا کنم، خود این کمال را باید خلق کنم. باید خالق کمال باشم تا بتوانم به سمت کمال هدایت کنم. یادتان است گفتم هم بداند و هم بتواند؟ ممکن است آن «بداند»ش را خیلی‌ها بدانند، ولی «بتواند»ش خالق می‌خواهد. کسی می‌تواند به سمت کمال هدایت کند و ببرد و به کمال برساند که خودش خالق کمال باشد، معطی کمال باشد، هم دارای کمال باشد، هم معطی کمال باشد، خالق کمال باشد.
با این توضیحی که گفتیم، در نتیجه (حالا منطقیش این مدلی می‌شود)، در نتیجه رب همه اشیا، همان خالق آنهاست. این شد استدلال اول. اولین، این‌طور نیست که اول کمال خلق بشود، بعد ربط ایجاد بشود. حالا فرقی نمی‌کند، به هر حال باید بین این موجود و کمال ربط ایجاد کند. حالا چه همان لحظه خلق می‌کند، چه کمالی بوده و این ربط ایجاد می‌کند، فعلاً بحث ما آن نیست که کدامش بوده. بحث این است که این کمال باید خلق بشود، هم خلق بشود، هم ربط داده بشود بین این موجودی که نیاز به کمال دارد و آن کمالش. شاید خالق در حد کمال نتواند خلق کند و حد پایین‌تری را بتواند خلق کند. چرا لزوماً باید بتواند کامل خلق کند؟ نه، اینجا دارد مغالطه صورت می‌گیرد سر کلمه «کمال» و «کامل». کامل را دارید فرض می‌کنید به معنای اینکه صد درصد. منظور از «کامل» اینجا ۱۰۰ نیست. هر کمالی، ولو مثلاً شما فرض کنید که یک گیاه هم کمال دارد. کمال گیاه آن کمال صد درصدی نیستش که، کمال گیاه در برابر کمال انسان نقص است. کمال انسان خیلی بالاتر است تا کمال گیاه. ولی به هر حال آن چیزی که به گیاه داده می‌شود، کمال گیاه است. آن کسی می‌تواند کمال گیاه را به گیاه بدهد که بتواند این کمال را برای گیاه خلق بکند، بین گیاه و کمالش ربط ایجاد بکند. و تا کسی خالق کمال نباشد، نمی‌تواند رب گیاه باشد. پس در نتیجه، رب الا و لابد باید خالق باشد. کسی می‌تواند رب باشد که خالق باشد، چون بخشیدن کمال و رساندن به کمال خودش یک خلقتی است؛ خلق کمال است.
این استدلال اول بود. استدلال دوم، با یک بیان دیگری همین مطلب را می‌خواهیم بگوییم. می‌خواهیم بگوییم آقا بین ربوبیت و خالقیت تلازم است. چرا؟ چون فقط خالق شیء است که از هویت و ذات آن باخبر است، و از علل و عوامل و شرایط و همچنین موانع رشد کمال مخلوق آگاه است و قدرت آن را دارد امور آن را تدبیر کند و آن را پرورش دهد، نه موجودی که با آن بیگانه است. چرا بین ربوبیت و خالقیت تلازم؟ چون فقط خالق شیء است که از هویت و ذاتش خبر دارد. می‌داند این چیست، چون خالق بود که تقدیر می‌کرد. اندازه‌ها دست خالق بود. او می‌داند این چه چیزهایی دارد، این چه چیزهایی ندارد. از علل و عوامل و شرایط و موانع رشد و کمال این خبر دارد. می‌داند چه چیزهایی این را رشد می‌دهد، چه چیزهایی رشد نمی‌دهد. چه چیزهایی به این می‌خورد، چه چیزهایی به این نمی‌خورد. چه چیزهایی با ساختار وجودی سازگاری دارد. چه مسیر و فرایندی روی آن اثر مثبت دارد، اثر منفی دارد، اثر خنثی دارد یا چقدر اثر منفی دارد، چقدر اثر مثبت دارد. همه اینها را خالق می‌داند و قدرت این را هم دارد که امور او را تدبیر بکند، چون تقدیر اولیه او را این انجام داده. وقتی تقدیر اولیه‌اش را انجام داده، تدبیر ثانویش که دیگر کاری ندارد. وقتی از سرحد عدم او را به مرتبه وجود رسانده، دیگر حالا تدبیر که برایش کاری ندارد. اعمال تدبیر کردن که ضعیف‌تر است تا اعمال تقدیر کردن و خلق کردن و وجود بخشیدن. وقتی قدرت وجود بخشیدن و تقدیر دارد، پس به طریق اولی قدرت تدبیر هم دارد و می‌تواند تدبیر کند و می‌تواند پرورش بدهد، و این چنین کسی می‌تواند این کار را بکند، نه آن کسی که بیگانه است و حتی قدرت تدبیر برایش ندارد، چه برسد به قدرت تقدیر. که البته وقتی قدرت تقدیر نداشت، از همین نداشتن قدرت تقدیر، عدم قدرت تدبیر هم کشف می‌شود. هر کدام به نحوی از عدم تدبیر، عدم تقدیر کشف می‌شود. این که واضح است، چون وقتی پنجاه درصد نمی‌تواند روی آن اعمال قدرت کند، پس صد درصد هم نمی‌تواند. از عدم تقدیر، عدم تدبیر او کشف می‌شود به خاطر اینکه خبر ندارد که این چه می‌خواهد. خبر ندارد این چه چیزهایی تویش است. خبر ندارد این چه چیزهایی دارد، چه چیزهایی ندارد. چقدر دارد، چقدر ندارد. وقتی از تقدیر او خبر نداشت و قدرت نداشت، نسبت به تدبیر او هم بیگانه خواهد شد.
خب، این تلازم باعث می‌شود که آن اعتقاد مشرکین باطل بشود که می‌گفتند: آقا ما خالق را قبول داریم، الله را به عنوان خالق قبول داریم، الله را به عنوان رب قبول نداریم، و فکر می‌کردند که ارباب متعدد، ارباب متفرقون را قبول داشتند. "أَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ". اینها ارباب متفرق را قبول داشتند. ارباب متفرقی که اینها قبول داشتند، متفرق بودند، متعدد بودند. اینها می‌گفتند که اینها مدبرین امور جزئی عالم‌اند. هر کدام رب یک بخش است. الان هم ممکن است کسی فکر کند ما در حیات جسمانی‌مان مثلاً ربمان دکترها هستند، در حیات اقتصادیمان ربمان بانک‌ها هستند، در حیات امنیتی‌مان ربمان نظامی‌ها هستند. این هم می‌شود ارباب متفرق. هر امری را در رفع نیازهایمان، در نیازهایی که داریم، در امور متعدد نیازهایمان، سررشته رفع اینها را به یک جای متفرقی نسبت می‌دهیم؛ یک سازمان، نهاد، فرد، ارگان، کسی، جایی. فکر می‌کنیم اینها تأمین می‌کنند نیاز ما را. این هم همان ارباب متفرقون است. هر کدام از ما یک نوع گرفتاری به این ارباب متفرقون داریم. برای همین آمده بودند اینها رب‌های جزئی را مجسمه ساخته بودند به عنوان شفیع و مقرب و می‌رسیدند اینها را، در حالی که فقط کسی عنوان رب برایش صادق است (مطلق)، رب جزئی و کلی هم ندارد اساساً. اگر حتی قرار است رب جزئی هم باشد، باید خالق باشد. و رب جزئی و کلی ندارد، چون وقتی که رب بود و خالق کمال بود، باید خودش واجد کمال باشد که بتواند خالق باشد، و واجد کمال باید واجد همه کمالات باشد، و وقتی که قرار شد واجد همه کمالات باشد، وحدت دارد الا و لابد، قبلاً جلسات قبلی استدلال‌هایش و توضیحاتش را عرض کردیم.
اینها بت‌ها را مستقیم می‌دانستند یا واسطه خداوند؟ فرقی نمی‌کند، جفتش یکی است. وقتی خودشان اینها را به عنوان واسطه قرار دادند، واسطه‌ای نیست که واسطه حقیقی باشد و خدا تعیین کرده باشد، یعنی خودشان را مستقل می‌دانستند در تعیین واسطه. دیگر خیلی فرقی نمی‌کند که بت را هم مستقل می‌دانستند یا نمی‌دانستند. به هر حال یک استقلالی این وسط هست. تصمیم خودشان را مستقلاً برایش ارزش قائل بودند، برای خودشان مستقلاً ارزش قائل بودند و آن بت‌هایی که از این تصمیم تولید شده بودند را برایش ارزش قائل بودند. دیگر حالا چه بت‌ها را مستقل می‌دانستند یا نمی‌دانستند. خیلی این تا اینجا.
پس گفتیم فقط کسی شایسته ربوبیت است که خالق باشد، مربوب‌ها را خلق کرده باشد، و آن هم الا و لابد الله تبارک و تعالی است. اینجا نکته‌ای که هست این است که این "الذی خلقکم والذین من قبلکم" یک حد وسط است، حد وسط برهان از چه راهی؟ از طریق علت فاعلی و ضرورت عبادت. یعنی چه؟ یعنی خدا ربی است که خالق است. این صغری، کبری: هر رب خالقی باید عبادت شود. نتیجه: خداوند باید عبادت شود. این برهانی که دوستان پرسیده بودند، آمده است، چیست؟ این همین است که توضیحات هر بخشش هم ثابت کردیم. یعنی صغری و کبری هم ثابت شده است، از هر کدام با این توضیحاتی که عرض کردیم. خدا ربی است که خالق است. هر رب خالقی باید عبادت بشود، پس خداوند باید عبادت بشود. پس گفتیم قرآن توحید عبادی را با توحید ربوبی ثابت کرد. توحید ربوبی را با چی ثابت کرد؟ با توحید خالقی.
نکته‌ای دارد، گفتم عرض می‌کنم. نکته‌اش این است که اگر خوب توجه بکنید، می‌فهمید که شما و نیاکانتان را نه خودتان آفریدید، نه کسانی مثل شما. همه را خدا آفریده است. خدا خالق همه چیز است. "الله خالق کل شیء". غیر خدا هم خالق چیزی نیست و کسی که خلق می‌کند با کسی که خلق نمی‌کند برابر نیست. در سوره نحل، آیه ۱۷ فرمود: "أَفَمَن يَخْلُقُ كَمَن لَّا يَخْلُقُ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ". اونی که خلق می‌کند مثل کسی است که خلق نمی‌کند؟ الله خالق هر چیزی است. غیر خدا هم که خالق هیچی نیست.
این "والذین من قبلکم" را هم شما آمده‌اید به یک اطاعتشان عمل می‌کنید. داشته باشید، شما جدای از بت‌ها، برای این "والذین من قبلکم" یک استقلال و جایگاه ربوبی قائلید. چرا؟ چون چیزهایی که سنت اینها بوده، چرا تعبیر می‌شود به سنت نیاکان شما؟ اینها را مقدس می‌دانید. شما متدین به اینها هستید. در برابرش کرنش دارید، تسلیم دارید. تسلیم و کرنش جزو ارکان عبودیت بود. وقتی هم که ظاهری باشد، خودش می‌شود عبادت. وقتی به شما می‌گویند قبلی‌ها، گذشتگان این کارها را می‌کردند، گوش می‌دهید، تسلیمید. این خودش عبادت است و این خودش عبودیت است و این یک نحو جایگاه ربوبی برای اینها قائل بودن، در حالی که این "والذین من قبلکم" خودشان مخلوقند. خدا هم شما را خلق کرده است، هم "والذین من قبلکم" را. پس ربوبیت اینها را با چی ابطال می‌کند؟ ابطال ربوبیت اینها و شأنشان برای اطاعت و تسلیم و تقدس با چی ابطال می‌شود؟ با عدم خالقیت. وقتی خالق نیستند، حقی هم ندارند برای اطاعت، چون کمالی ندارند که بخواهند عطا بکنند. باید حرف کسی را گوش بدهی که به واسطه اطاعت او به تو کمال اعطا شود. کمالی داشته باشد که اعطا کند. تو را بشناسد، نیاز تو را، کمال تو را بداند و رساندن تو را به کمال بتواند که آن هم باید خالق تو باشد. "والذین من قبلکم" که اصلاً خودشان بندگان خدا هستند. رفتند و پوچ شدند. اگر قدرتی داشتند که تا حالا مانده بودند. نه تنها مخلوق بودند، بلکه این‌قدر ضعیف بودند در ساختار تقدیر و تدبیر خدای متعال، اینها در این عالم متلاشی شدند، نابود شدند، از بین رفتند. این می‌شود نکته اصلی. جایگاهی برای اینکه تسلیمشان باشید و حرفشان را گوش بدهید، ندارند.
پس این استدلال که می‌گویند آقا ما "إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِم مُّقْتَدُونَ" در سوره زخرف، آیه ۲۳، "إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِم مُّقْتَدُونَ"، گفتند ما به همان‌ها اقتدا می‌کنیم، به آبائمان. مسیری که قبلی‌ها می‌رفتند، گذشتگان می‌رفتند. تا حالا همین‌طوری بوده. همیشه همین‌جور بوده، بین ما این رسم است. این اطاعت و تسلیم در برابر این رسوم، این قواعد، این دستورات، اینها «تدین» است. اینها اطاعت است، اینها عبودیت است، اینها عبادت است. این نیست که آقا من مثلاً مقیدم به اینکه مثلاً شب چهارشنبه‌سوری آتش روشن کنم، شب عید سبزی پلو با ماهی بخورم. این یک سنتی است دیگر. نه آقا، این تدین است. اینها تدین. متدین شدن به یک دین. تسلیم و مطیع بودن در برابر یک امر. در برابر دستور، یا از جانب خداست یا از جانب غیر خدا. یا از جانب خالق است یا از جانب مخلوق. اگر از جانب مخلوق است، ارزشی ندارد، کمالی درش نیست، به تو کمالی اعطا نمی‌شود. اگر از جانب خالق است، در اثر اطاعتش کمال برایت حاصل می‌شود. نتیجه حاصل: اگر از جانب مخلوق است، می‌شود لهو و لعب، می‌شود بازی، می‌شود سرگرمی، سرخوشی، وقت‌گذرانی. این می‌شود فضای تدین به سنت نیاکان و سنت دیگران و گذشتگان و اینها رسم‌ها.
و حتی قوانین هم همین است. قانون هم اگر سررشته الهی نداشته باشد و انتصاب به خالق نداشته باشد، آن هم همین است. ممکن است زندگی دنیای تو را چند روزی تأمین بکند به حسب ظاهر، ولی اعطای کمال به تو نمی‌کند، کمالی به تو نمی‌بخشد. یک استدلال دیگر هم داریم که در سوره انعام، یادتان باشد بعداً بهم بگویید اگر فرصت آیه ۱۰۲ سوره انعام هم یک استدلالی در این زمینه داریم که بعدها ان‌شاءالله بهش می‌پردازیم.
خب، پس خدای متعال روی این نکته دست می‌گذارد: "والله خلقکم وما تعملون". شما هم مخلوقید، هم خودتان و هم عملتان. "واتقوا الذی خلقکم و الجبلة الاول". تقوا را هم که می‌خواهد دستور بدهد، به همین خلقت دست می‌گذارد. من هم شما را خلق کردم، هم آن جبله اولین که دیگرانی بودند که آمدند و رفتند و آنها هم همه مخلوق بودند مثل شماها. "الحمدلله رب العالمین".
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید کاربردی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00