‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی القاسم المصطفی محمد و آل الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
دستتان را بالا بیاورید، برادر عزیز، بفرمایید.
رابطه عبادت، عبادت را عشق به وجود میآورد. بله، ببینید رابطه تجارتی از چه نشئت میگیرد؟ این را خوب دقت کنید، مطلب مهمی است. عبادت تاجرانه چه مدلی است؟ عبادت تاجرانه یعنی یک چیزی میدهم، یک چیزی میگیرم. «من برایت نماز میخوانم، تو به من پول بده.» «من برایت روزه میگیرم، تو بچهام را شفا بده.» «من برایت صدقه میدهم، تو از من دفع بلا کن.» «من برایت این کار را میکنم.» ریشه این کجاست؟ ریشه این اینجاست که من یک چیزی دارم، تو یک چیزی داری. تو بیشتر داری. من آن مقدار کمم را میدهم چون بیشتر به من بدهی. بیا با همدیگر تجارت کنیم، کاسبی کنیم. من اینقدر میزنم، تو اینقدر بگذار. از من پنجاه هزار تومان، از تو پنج میلیون. خدا کریم و مهربان، اینها... من صدقه پنجاه هزار تومانی میدهم، تو بلاهای در حد هفتاد هشتاد میلیون از من دور کن. مریضیای که مثلاً هفتاد هشتاد میلیون هزینه دارد را با پنجاه هزار تومانی که میدهم دفع کن.
ریشه عبادت تاجرانه، احساس مالکیت است. این جمله را یادگاری داشته باشید. حالا خدا گویندهاش را خدا کند بفهماند. من احساس میکنم چیزی دارم، خدا هم چیزی دارد. کاسبی میکنیم، تجارت میکنیم. من آنی که دارم را میآورم وسط، خدا هم آنی که دارد را میآورد وسط. عبادت عاشقانه...
آره، این عبادتم یک نوعی شرک است. البته خدا همین را بالاخره در قدم اول قبول میکند و قدم اول همین هست. اصلاً بدون این نمیشود به قدمهای بعدی رسید؛ ولی عبادت عاشقانه، عبادتی است که من هیچی ندارم. چیزی ندارم که بخواهم بیاورم وسط. روشن شد؟ من مالک چیزی نیستم که بخواهم تجارت کنم. اینجا میگویم من مالک نمازم، من مالک روزهام، من مالک صدقهام. من نماز دارم، خدا رحمت دارد. من روزه دارم، خدا عافیت و مغفرت دارد. من صدقه دارم، خدا فضل ... عرض کنم که مثلاً مضاعف کردن دفع بلا و دفع عذاب و اینها را دارد. منم یک چیزی دارم، خدا هم یک چیز دارد. البته من خیلی چیزها را ندارم. مقداری که دارم را میخواهم، آن چیزهایی که ندارم برایم حاصل شود. این میشود کاسبی. درش احساس مالکیت است. در عبادت عاشقانه و حقیقی، در خداپرستی حقیقی، احساس مالکیتی نیست.
در حدیث «عنوان بصری» - ایام شهادت امام صادق (علیه السلام) – در حدیث «عنوان بصری» حضرت فرمودند: «فتلب اولاً فی نفسک حقیقت العبودیة.» گفتم: «علم میخواهم.» حضرت فرمودند: «برو بنده شو، خدا بهت علم هم میدهد.» حقیقت عبودیت چیست؟ فرمودند که اولیش این است که انسان در آن چیزهایی که خدا بهش داده، خودش را مالک نبیند. اولین شاخصه عبودیت حقیقی این است که انسان مالک چیزی نیست. از خودش چیزی ندارد. این میشود فقیر. این میشود رابطه عاشقانه. حالا عشقش از کجا درمیآید؟ اولاً که خب محتاج او را میکند، ثانیاً چقدر کریم است. حالا ببین قشنگش این است: بابایت میآید یک پولی میگذارد تو جیبت، بعد میگوید که میآیی با من تجارت کنی؟ چهکار کنیم؟ پنج هزار تومانی که دادم گذاشتی تو جیبت به من بده، من روزی میلیون بهت برمیگردانم. تازه از این هم لطیفترها! یعنی تو جیب هم نداری که بخواهد بگذارد تو جیبت. پنج تومان هم دست خودش است. خودش پنج تومانی که دست خودش است، میگوید که این پنج تومان مال تو. بعد میگوید که این پنج تومانی که مال تو است - دستم نداری که بخواهی از من بگیری - من برایت نگه میدارم. تو فرض کن دست من دست تو است. با دست خودت بیا بده به من که تو اگر بدهی من یک مقدار بهت برمیگردانم.
یعنی یک هیچ محض که هیچی ندارد، مالک هیچی نیست. انقدر کریمانه و رحیمانه، دارایی خودش را اول به نام او زده، بعد هم آمده گفته که خب، این الان شد مال تو. حالا باز بیا به من بده، من هرچه دارم بدهم به تو. یک فقر محض. یک فقیر محض که هیچی هم از خودش ندارد، خدا را میخواهد مالک محض بکند. مالک محضش هم البته مالک محض نمیشود به واسطه عبودیت. مالک محض میشود یعنی عبد او که شد؛ وگرنه خدا که چیزی در اختیار ما نمیگذارد که... یعنی ما نمیتوانیم دارا بشویم. اصلاً او میگوید که تو به من باش، من با تو یک کاری میکنم، تو هرچه لازم داری را من تعمیر میکنم. این میبیند که در تمام این حوزه وسیع ضعف و فقر و نیازش، تو همه اینها خدای متعال دارد پشتیبانی و حمایت میکند و از در رحمت و محبت و عطوفت هم این کارو میکند و تازه برای تو هم ارزش قائل میشود. احسنت! از مالی که خودش به ما داده، ما مالکش نشدیم. هر مالی که مال خودش هست، از اول هم بوده مال خودش بوده. «پنج هزار تومان اینو زدم به اسم فلانی.» میگوید: «حالا تو فقط یک لطفی کن، اینو باز به من برگردان.» بعد باز من اینو این تعداد به تو برمیگردانم.
خلاصه، حالا عرضم این است که عبادت عاشقانه درش احساس مالکیتی نیست؛ یعنی همان فقر محض گفتن. رضایت خدا از انجام چه کاری از ما باید به وجود بیاید؟ از همان بندگی دیگر، اطاعت. فرمود: «اذا اطعتم رضیت.» یک حدیث معروف و بسیار زیبای... فکر میکنم از امام رضا (علیه السلام) باشد. زن و بچه بیاورم؟ بله. حدیث از سندش هم خیلی سند خوبی است. راوی سلیمان جعفری از امام رضا (علیه السلام) نقل کرد. حضرت فرمودند: «خدای متعال به یکی از انبیا وحی کرد: اذا اطعتم رضیت و اذا رضیت بارکت و لیس لبرکتی نهایة.» وقتی که اطاعت من بشود، من راضی میشوم. حرفم را گوش دهند، راضی میشود. وقتی هم که راضی بشوم، برکت میدهم و برکت من هم نهایت ندارد؛ یعنی دیگر وقتی بیفتم به برکت دادن، دیگر این تمام نمیشود. «از آن ور، اذا عصیت غضبت.» معصیت من را که بکنند، غضب میکنم، بدم میآید. و «اذا غضبت لعنت.» وقتی هم غضب کنم، لعن میکنم. دور میکنم از رحمتم، پس میزنم. و «لعنتِی تبلغ سابعة من الورا.» لعنت من هفت لایه را شامل میشود؛ یعنی هفت آسمان یا هفت نسل، هفت پشت، هفت لایه وجودت. وقتی پس بزنم، همه... همه این هفت لایه تو پس میخورد.
پس راهش چیست؟ آقا اطاعت؛ یعنی خدا میخواهد که ما را عاشق خودش کند که به این طریق، عبد خالص او باشیم. بله، بعد از این طریق، آینه او باشیم. خدا عاشق خودشه. عاشق کمالات خودشه. میخواهد که این را تکثیر کند در آینههایی. میخواهد این جمال دلربای خودش را... فرض کنیم یک نفری که خیلی خودش را دوست دارد، از خودش هزار تا عکس میگیرد. این هزار تا عکس را میزند دور تا دور توی اتاق، روی دیوار، هی به خودش نگاه میکند، به عکسهای مختلف خودش نگاه میکند، کیف میکند. عکس از چشم خودش میگیرد، هی نگاه میکند، میگوید: «عجب چشمی دارم من!» این خودشیفتههای بعضی از این سلبریتیهای خودشیفته را دیدید؟ اینجوری است. «عجب صدایی دارم!» خودش از صدای خودش خوشش میآید، هی برای خودش میخواند که کیف کند. «عجب چه میدانم مثلاً پوست قشنگی دارم!» «عجب خط قشنگی! چی خلق... چی درست کردم؟ شعر مثلاً مجسمه درست... چهکار کردم؟» هی نگاه میکند.
خدا هم میخواهد که این بنده به آن عالیترین نقطه کمال برسد. حالا خدا نیازی هم نداردها به این لذت. نیازی ندارد به آن بنده. نیازی ندارد به کمال رسیدن آن بنده؛ ولی او چون خودش عاشق خودش است. به این میگویند نظریه «ابتهاج». یک بحث مفصلی دارد نظریه ابتهاج. یکی از رفقا یک کتابی را بهش گفتیم که بحث کرد. فکر میکنم سی جلسه، سی ساعت اینها، شاید نظریه ابتهاج. یک بحث فلسفی و عرفانی و در عین حال روایی و قرآنی که خدا ابتهاج به خودش دارد و فلسفه خلقت ابتهاج بوده. خدا چون از خودش خوشش میآمده، همه مخلوقات را خلق کرده که هی نگاه کند به مخلوقاتش، کیف کند. حالا خدا کیفش مثل ماها نیستا. خدا نیاز هم به کیف کردن حتی ندارد. ولی چون کامل محض و اقتضای کمال... یکی از کمالات، فهم کمالات... خیلی بحث را سختش کنم اذیت بشوید. یکی از کمالات، فهم کمالات است و اثر فهم کمال، ابتهاج از کمال است. یادگاری داشته باشید.
یکی از کمالات، فهم کمالات است؛ یعنی خطاطی خودش کمال است. اینم که بفهمی یکی خطش خوبه، خود این هم کمال است. هر کسی نمیفهمد هر خطی را. و اثر اینکه میفهمی خط خوبیه، اثر مواجهه با کمال چیست؟ ابتهاج از کمال است. خدا کامل است و چون کامل است، کامل شناس است، کمال فهم است، کمال دوست است و چون کمال دوست است، از دیدن کمال به ابتهاج میآید، از کمال خوشش میآید و خلق کرده. ابتهاج یعنی حال کردن، کیف کردن، سرحال آمدن، «آخ جون!» گفتن. پس خدا خلق کرده، چون کامل است. پس خلق خدا مثل ماها نیست که از سر نقصمان است. نه، دیگر دارم همینو توضیح میدهم دیگر. نقص برای خدا... شما به خودمان مقایسه میکنیم. ما هر فعلی انجام میدهیم، مبدأ فعلمان نقصمان است. یک نقصی بوده که کاری انجام دادهایم برای رفع نقص. خدا هر کاری کرده، بروز کمالیه. خدا چون کامل است، خلق کرده. کمال در واقع... ساده، خیلی مفهوم ابتدایی، ساده بخواهم بگویم، یعنی خدا خلق کرده. نه دیگر! حالا دقت کنید. خدا به این «حال کردن» نیاز نداشت.
خدا را شکر باید تایپ بکنید. اذیت میشوید. تایپ کردن خیلی سوال... خدا در واقع، به یک معنا نمیتواند خلق نکند. این «نمیتواند» خدا با «نمیتواند» ما فرق میکند. ما حتی آنجا که میگوییم نمیتواند کاری نکند، باز از نقصمان است. «نتوانستم نگویم» یعنی ضعف و نقص من یک جوری بود که نمیتوانستم این را نگه دارم. خدا از کمالش است. انقدر که دارد، مثل یک کسی که انقدر دوست دارد، انقدر محبت دارد، انقدر بخشنده است، نمیتواند کسی را مجازات کند مثلاً. مثلاً مادر نمیتواند بچهاش را نفرین کند. اینکه نمیتواند بچهاش را نفرین کند، به خاطر نقصش است یا به خاطر کمالش؟ این از نقص مادر نشئت میگیرد یا از کمال مادر؟ از بیعاطفگی مادر یا از عاطفه و محبت و رحمتش؟ دقیقاً از کمال، از رحمت، از عاطفه است، از محبت که نمیتواند؛ یعنی این حجم از رحمت اجازه نمیدهد نبخشد. این حجم از محبت و دوست داشتن اجازه نمیدهد.
خدا نمیتواند خلق نکند؛ یعنی این حجم از رحمت و رأفت اجازه نمیدهد که خدا مخلوقاتی را نیافریند که سر سفره رحمت ننشینند، که بهرهمند از این نشود. نمیتواند ندهد. نمیتواند ندهد. نمیتوانسته خودش باشد و خودش. اینها همه توضیحات داردها. معانی دقیق کلمه اگر بخواهیم بگوییم، بحث خیلی فضایش عوض میشود. نمیخواهم انقدری سختش بکنم. خدا مثل اینکه آقا مثلاً فرض کنید که من آشپزم. تصور کنید من آشپزم. کلی غذا درست کردم. کلی غذا بلدم درست کنم. هر کدامش هم یک طعم متفاوتی دارد. فرض کنید - فرض دیگر، همه اینها فرض است - تصور کنید. فرض کنید که به این آشپزیم هیچ نیازی ندارم. به غذاها نیازی ندارم. به خورده شدن غذاهایم نیازی ندارم؛ ولی حیفم میآید مزه این غذاها فهمیده نشود. هنر من دیده نشود. چون میدانم میتوانم گرسنگانی را ایجاد بکنم و این غذا را به آنها بدهم و رفع گرسنگیشان را بکنم و آنها از این طعم کیف بکنند و من از این کار خودم کیف بکنم. اینها هیچ کدام تویش نقص نباشد. تصور بر این بکنید. تصورم بر این باشد که نقص نباشد؛ یعنی احتیاج ندارم. من محتاج این نیستم که یکی دیگر باشد. محتاج اینم نیستم که غذای من را بخورد. محتاج اینم نیستم که از غذای من خوشش بیاید. غذای من را بخورند یا نخورند. من آشپز هستم. اصلاً غذا درست بکنم یا نکنم، من آشپز آشپز را آشپزی نکند. آشپز است. بهترین آشپز برای آشپزی کند. همین که یک دانه آشپزی بکند که روی دست همه آشپزیها باشد، این بهترین آشپز است. ولی دیگر تو همه عمرش آشپزی نکند. نیازی هم به آشپزی ندارد؛ ولی حیفش میآید وقتی میشود این غذا خورده شود، خورده نشود. وقتی میشود از این غذا کیف بکنند، کیف نکنند.
حالا فرض کن یک گرسنهای هست اینجا و این حیفش میآید که آن گرسنه نخورد. یک مرتبه بروید عقبتر. حیفش میآید گرسنهای خلق نشود. یک قدم عقبترش میشود. یکی اصلاً من خلق بکنم که این گرسنگی را داشته باشد که بعد بیاید این را بخورد، کیف بکند. من از کیف کردن او کیف میکنم؛ ولی چه مدل کیف میکنم؟ کیف کردن من با کیف کردن او خیلی فرق میکند. اونی که میخورد کیف میکند چون کیف کردنش به خاطر گرسنگیش است. منی که کیف میکنم، کیف کردنم با او خیلی فرق میکند. من به خاطر گرسنگی کیف نکردم چون گرسنگی... بر... اینکه انقدر دارم، از اینکه انقدر خوبم، از اینکه انقدر بلدم، از اینکه گرسنه سیر میکنم، کیف کردم بدون اینکه خودم گرسنه باشم، بدون اینکه خودم سیر بشوم، خودم بخورم. گرفتید مثال را دوستان؟ یک کمی ذهنتان را نزدیک میکند این مثال. اصلاً خودش از این غذاها نمیخورد. اصلاً نیازی ندارد به این غذا. فرض کن اصلاً نیازی به این غذاها ندارد. غذا نمیخورد؛ ولی آشپز است و کیف میکند از اینکه این غذا را میخورند. ولی کیف کردن آنها با کیف کردنی خیلی فرق میکند. آنها نیاز دارند به غذا، کیف میکنند. نه نیاز دارد به غذا، نه نیاز دارد به خوردن. شما متن نیاز دارد به کیف کردن. شما کیف میکند. غذا خوشمزه است. ناشکری اکثر بندگان خدا ناشکرند. ولی او واسه تو که نمیفهمی. من که میفهمم چی خلق کردم. من که خودم حالم است، خودم کیف. ابعادش را بشکافم، خیلی ابعاد وسیعی دارد. البته خدای متعال هم رضایتش مراتب دارد؛ یعنی در اصل خلقت ابتهاج دارد. حالا ممکن است مثلاً از یک کاری از من هم ناراضی باشد. اینکه خدا از خلقت خودش ابتهاج دارد، به معنای این نیست که حالا از همه مخلوقات هم راضی است، از همه کارهای مخلوقاتش هم... دیگر وارد این بحث نمیخواهم بشوم چون بحث سختی میشود یک وقت. البته در موردش بحث کردم. تو آن «توحید کاربردی» فصل اولش یک اشاره به این بحث کردم. دیگر حالا فعلاً به بحث بیشتر نمیپردازم.
خب، این پس از این نکته. حالا نکته اساسی این است: پس خدای متعال به ما دستور داده که او را بپرستیم؛ چرا؟ چون او رب ماست. اصلیترین رابطه بین ما و او، رابطه نیاز از ما و ربوبیت از اوست. او همه این کمالات را دارد. فقطم این نیست که... ببینید یک وقت هست یک کسی مثلاً پولدار است، یکی پول ندارد. تو خیابان دارد یکی رد میشود. ماشین فلان خوب... «خوش به حالش که دارد. من ندارم.» بحث دارا و ندار فقط نیست. بحث غنی و فقیر فقط نیست که خدا غنی، ما فقیر. دانلود آهنگ ماشین خوبم «لندکروز» چی دارد رد میشود. تو گفتی: «خب، حالا آن لندکروز دارد، من ندارم. پژو چهارصد و پنج.» خب. حالا ربط من با آن چیست؟ ما ربطی نداریم که. او برای خودش دارد، منم برای خودم ندارم. حالا یک وقت هست اونی که دارد، عهدهدار پر کردن کم و کسریهای من. رابطهاش هم با من یک جوری است که از زیر و زبر من خبر دارد. از تمام نیازهای من خبر دارد. از معصیتهای من خبر دارد. از کسریهای وجودی من خبر دارد و توان رفع همه اینها را دارد. بلکه خودش از من درخواست دارد، میگوید: «تو به من بسپار که من برطرفش کنم.» و تا جایی هم که میتواند و میشود، خودش دارد اینها را برطرف میکند. تا جایی که من مانعش نشوم، من به کارش آسیب نزنم. خیلی این نکته آخر که گفتم یک نکته عجیب غریبی است. کی اگر این مطلب فهمیده بشود، کلاً یک علومی که از سوی مطلب درمیآید، یک چیز دیگر میشود.
یک بار یکی از این رفقای طلبه آمده بود برای مشاوره در مورد موفقیت و اینها سوال میکرد. بهش گفتم: «ببین، یک نکته در مورد موفقیت بگویم.» ببینید اینها از فهم ربوبیت خدا درمیآید. خدا خلق کرده، بعد گفته: «خب، برو دنبال اینکه به کمال برسید.» بعد دیگر حالا ما هی اینور و اونور باید بزنیم، بپرسیم، پیدا کنیم اینها. و زور بزنیم به کمال برسیم. بعد دیگر زور میزنیم اینها. خدا مثلاً میگوید که: «خب، دیگر خیلی زور زدی، بیا این یکی را بگیر.» خدا به ما میدهد مثلاً یک درصد کمال میدهد، بعد دو درصد میدهد و سه درصد میدهد. ربوبیت این نیست. ربوبیت این است که او دارد میبرد. میگوید: «تو فقط کار منو خراب نکن.» خیلی فرق میکند. او دارد اصلاً کمال را اعطا میکند. دارد به سمت کمال میبرد. میگوید: «کار منو خراب نکن. تو کار من دخالت نکن.» خیلی بین این دو تا تفاوت است.
یک وقت هست شما میگویید: «من چگونه بروم موفقیت را به دست بیاورم؟» یک وقت میگویی: «خدا دارد موفقیت را عطا میکند. چهکار کنم که موفقیتی که خدا دارد عطا میکند، خراب...» خیلی دو تا... یعنی اینجا معلوم میشود که «ما اصابک من سیئَةٍ فَمِن نفسِک». هر جا خراب خراب کردی، از جانب خدا اصلاً خرابی نمیآید. خدا اصلاً بنایی ندارد برای خراب کردن چیزی، خراب کردن کسی. «یرید بکم الیسرا.» اصلاً خدا برای کسی سختی نمیخواهد، آسانی میخواهد. خدا نمیخواهد کسی تو گرفتاری باشد. خدا نمیخواهد کسی در رنج باشد. خودش نمیخواهد کسی در نداری باشد، در نقص باشد. خدا اینها را اراده نکرده. البته ما را «فی کبد» آفریده، در رنج آفریده. در سختی هستیم. مسیر حرکتم را هم قرار داده به سمت صعود، به سمت عروج، به سمت قرب به خودش، به سمت کمالات. و خودش هم دارد میبرد. نکته اساسی این است. نه اینکه آفریده و تو یک نقطه صفری ما را قرار داده، گفته که: «دیگر زور بزن بیایی جلو.» نه، دارد میبرد. میگوید: «که کج نکن مسیر را. تو دور نشو. تو اینوری نرو. تو کار منو خراب نکن.» خیلی فرق بین این دو تا.
بپرسید. بفرمایید. آزمایشگاه امتحان دارد هم اینکه رابطه اختیار، مسیر شر است و مسیر طاعت است که عرض کردم. مسیر معصیت و طاعت. در مسیر طاعت اگر انسان باشد، خدای متعال دارد اعمال رشد و اعمال ربوبیت به او میکند، دارد میرود؛ ولی اگر در مسیر معصیت بود، معصیت یعنی اخلال در امر هدایت خدای متعال. خدا هدایتکننده است. خدا از اول «الذی خلق فَسَوّی وَ الذی قدَّر فَهَدی.» سوره اعلی چی میگوید؟ «سبح اسم ربک الاعلی الذی خلق فسوی والذی قدر فَهَدی.» آیات زیادی داریم در قرآن که اصلاً خدا خودش دارد هدایت میکند. ببینید، یک وقت هست میگوییم ما چهکار کنیم که خدا هدایتمان بکند؟ سوال غلط است. ما چهکار کنیم که از هدایت خدا خارج نشویم؟ نکتهاش تو این است. و چی ما را از هدایت خدا خارج میکند؟ معصیت. یعنی خدا شیطان و نفس را جلو پای ما قرار داد. میگوید: «مواظب باش، اینها من را از تو جدا نکنند تا من تو را رشد بدهم.» خب، از اول اینها را نمیگذاشت خدا. خب، اگر اینها را نمیگذاشت که آن وقت دیگر ضلالت نبود. اگر ضلالت هم نبود، هدایت نبود. گوش دادی چی گفتم؟ یک بار دیگر مرور کن این جمله را. اصلاً هدایت کی معنا پیدا میکند؟ وقتی ضلالت باشد. باید یک چیزهای دیگری باشد خارج از دایره هدایت که هدایت معنا پیدا کند. نقیض نداشته باشد که معنا ندارد. که ضد میخواهد، نقیض میخواهد. سرما بدون گرما معنا ندارد. که شما به چی میگویید گرم؟ به آن چیزی که ضد سرما. تا سرمایی نباشد، گرمایی نیست. تا شیطان نباشد، تا نفس نباشد، تا ضلالت نباشد، هدایتی نیست.
بعد که اینها بودند، میفرماید: «ببین، آن ور ضلالت است. حواست باشد از هدایت خارج نشوی.» این بغل جاده را گاردریل میبندند، میگویند: «دیگر از اینجا به بعد جاده نیست. حواست باشد خارج نشوی. اینها دیگر بیراهه است. اینها دیگر بیابان است.» حالا این یک نکته. نکته بعدی این است که خود او هم دارد میبرد، دارد هدایت میکند. هدایت تکوینی دارد برای اینکه آدم از مسیر هدایت تکوینی خارج نشود، باید در مسیر هدایت تشریعی هم باشد. اگر از مسیر هدایت تشریعی دست خودمان است، اگر من خودم با دست خودم، خودم را از هدایت تشریعی خارج کردم، محروم میشوم از هدایت تکوینی خدای متعال. هم رشد میدهد. همانطور که نطفه را علقه میکند، علقه را مضغه میکند، عرض کنم خدمتتان که میآید جنین میشود، به دنیا میآید. کمکم موهایش رشد میکند، ناخنهایش رشد میکند، دندان درمیآورد، غذا میخورد، رشد میکند. استخوانهایش رشد میکند، بزرگ میشود، به بلوغ میرسد. بعد قدرت باروری پیدا میکند، بچهدار میشود. اینها همش هدایت تکوینی است دیگر. مگر حالت ایستایی دارد که مثلاً الان همهمان تو یک نقطه وایسادیم، بعد باید بریم دنبال خدا هی دم خدا را ببینیم. «خدا، تو را خدا، من را بالغ کن!» میگوید: «نه، بگذار من ببینم.» خدا خودش بالغ میکند همه را تکویناً. دارد هدایت میکند. دارد ما را به سمت کمالمان میبرد. حالا این نسبت به کمال مادیمان است. نسبت به کمالات معنوی هم همین است. خدا دارد رشد میدهد. فقط شرط اینکه از این کمال معنوی محروم... دقت، دقت. شرط اینکه از کمال معنویای که خدا دارد میبرد، محروم نشویم چیست؟ این بود که معصیت نکنیم خودمان. هر چقدر تبعیت بکنیم در آن امر تشریعی خدا، دستور خدا، از خدا اطاعت بکنیم. هر چقدر از دایره ربوبیت تشریعی خدا خودمان را خارج نکنیم، این باعث میشود که از ربوبیت تکوینی خدا محروم نشویم؛ وگرنه خدا خودش دارد ما را سیر میدهد به سمت کمال، دارد ما را میبرد. او متولی امر ماست. او عهدهدار است.
پس یک چیزی فراتر از رابطه فقیر و غنی. ممکن است یک فقیری باشد، یک غنیای باشد؛ ولی غنی، رب این فقیر نیست. ممکن است مالک باشد؛ ولی ربش نباشد. دقت کنید. هر مالکی لزوماً رب نیست. فرض کن صد زمین دارم تو فلان بیابانم. یکم برایم مهم نیست این زمین ساخته بشود، نشود. کلاغ لانه کند، بچه برود تویش مدفوع کند، گل کوچک بازی کنند؛ ولی بالاخره ملک کیست؟ رابطه مالک و مملوک هست؛ ولی رابطه رب و مربوب... ربوبیت یک چیزی فراتر از این حرفهاست. رابطه فقط کامل و ناقص نیست. کاملی است که میخواهد ناقص را کامل کند، میخواهد ناقص را رشد بدهد. دائماً حواسش به ناقص هست. نقص او را پر میکند، چالهچولههایش را بهش توجه دارد. دائماً میخواهد این چالهچولهها را پر کند. دائماً دارد اعمال رحمت میکند. «کتب ربکم علی نفسِه الرحمة.» «کتب» کی؟ «ربکم.» چقدر قشنگ است این خدای قرآن. «کتب ربکم علی نفسِه الرحمة.» چقدر این آیه زیباست. وای! قلب آدم میخواهد بیاید تو دهنش. رب شماها بر خودش رحمت را نسبت به شماها واجب کرده. چقدر این آیه زیباست. «کتب ربکم علی نفسِه الرحمة.»
خدا خودش به خودش دستور داده که باید نسبت به مربوبش رحمت داشته باشد. ممکن است کسی مالک چیزی باشد؛ ولی ربش نباشد. خودش را موظف ندیده که نسبت به آن رحمت نشان بدهد، مغفرت نشان بدهد، نقص او را برطرف کند، روزی بهش بدهد. «علی الله رزقها.» همه این اموری که دارد در ما رقم میخورد، رفقا، ربمان دارد انجام میدهد. اصلاً کار ما نیست. این را نکته کلیدی این بحثهایمان. همه کار رب است. غذایی که میخوری... این خودشناسی که «من عرف نفسه فقد عرف ربّه.» اینجایش. چطور من خودم را بشناسم، خدا را میشناسم؟ خودم را چطور بشناسم، خدا را میشناسم؟ خودم را به فقرم و نیازم و احتیاجم اگر بشناسم، اگر خوب احتیاجم را بفهمم، میبینم اینها کار من نیست. اینها کار رب است. این دستگاه هاضمه را کی قرار داده؟ این را ربوبیت تکوینی خداست. خدا به من دستگاه هاضمه داده. مری داده، روده داده، معده داده، حلق داده، گلو داده، دهان داده، زبان داده، دندان داده، بدین ساختار. ببین چقدر قشنگ طراحی کرد. من گرسنه میشدم، بدن مادی من... اینها دیگر کمترین نیازهای منها تا نیازهای دنیایی من. سطحش از جهت عالم وجود پایینتر از همه است. عالم دنیاست. من گرسنه میشوم. من برای اینکه زنده بمانم در عالم دنیا، نیاز به انرژی دارم. برای اینکه انرژی داشته باشم، چی میخواهم؟ غذا میخواهم. این غذا قرار است که کجا در من تأمین بشود؟ تأمین انرژی بکند؟ دستگاه هاضمه، دستگاه گوارش. خوب، یک سازوکاری قرار داده برای اینکه این غذا میآید، هضم میشود. معده را گرم قرار داده، پخت و پز میکند. آنجا تقسیم میکند. یک تیکهاش میرود دفع میشود، یک تیکهاش میرود به کبد میرسد، یک تیکه خون میشود، فلان میشود، چی میشود. این غذا این جور. حالا آن غذا باید وارد بشود. باید اولاً که یک جوری باشد که این دستگاه بپذیرد. سنگ را شما بخوری که هضم نمیشود که. یک چیز باید بخوری که هم انرژی داشته باشد هم قابل هضم باشد. از یک طرف ذائقه قرار داده، طعم قرار داده، خود او قرار داده. چقدر قشنگ است! هم در من احساس فهم طعم قرار داده که میشود ذائقه. هم در آن غذا طعم قرار داده که من رغبت پیدا کنم به اینکه آن را بخورم. اگر این نبود که رغبت پیدا نمیکردم که. شما تا حالا هوس کردی که مثلاً این برگهای گلدانتان را مثلاً بخورید؟ چرا؟ چون مزهای ندارد. حالا جدا از اینکه انرژی هم در آدم تأمین نمیکند. البته یک گوسفند اگر بود، همه اینها را میخورد. برای ذائقه او خیلی خوشمزه است؛ ولی برای من در ذائقه من طعمی نسبت به این قرار نداد.
مجبور بودیم بخوریم. آفرین، آفرین. لذت را قرار داد. او قرار داد. با اشتیاق، با رغبت تمایل پیدا کنیم نسبت به بقیه لذتها هم همینها. حالا کار ندارم. آن غذا را اول دندان. دندانهای سفت. یک تحقیقی نشان... دندان را مقایسه کرده بودند با این پرسهای مختلف از جهت فشار که مثلاً فلان چیز در چه میزان فشار میشکند. قویترین و سختترین چیز، اصلاً آدم باورش نمیشود، بیشترین میزان فشار را میتواند تحمل کند، دندان انسان است. خیلی چیز عجیب غریبی است. بیشترین حجم فشار را میتواند وارد کند و تحمل کند دندان. خیلی چیز سرسختی است. این نان سخت را میشکند، خرد میکند و همینطور غذاهای مختلف. بعد حالا مثلاً آن سیب را خدا سفت قرار داده. خراب... باید سفت باشد. باد هم میزند نمیافتد. بعد از آن ور، آن را سفت قرار داده، دندان من را از آن سفتتر قرار داده. این سفتِ سیب سفت و محکم که پرت کنیم کله یکی، کلهاش داغون میشود، دندان خردش میکند، لهاش میکند، میدهد تو. بعد تو معده این میرود آنجا قشنگ پخت و پز میشود. بله. لذت هم میبرد. با ذائقه منم. بعد تازه چقدر طعمهای متفاوت. چند مدل ما سیب داریم. سیب سبز، سیب سرخ، سیب زرد، سیب سفید، سیب ترش، سیب گلاب، سیب شیرین. طعمهای مختلف در یک سیب غوغا کرده. دیگر حالا اینها همه در جهت چی بود آقا؟ در جهت تأمین نیاز مادی تو. غذا را کی خورد؟ حالا این را خب من خوردم. خوب، من خوردم یعنی چی؟ من خوردم یعنی با دندان خودم خرد کردم، با گلوی خودم بلعیدم، با معده خودم هضم کردم. خداوکیلی تو این کارها را کردی؟ تو با دندان خودت خرد کردی یا خدا به دندان تو خرد کرد؟ تو با گلوی خودت بلعیدی یا خدا با گلوی تو بلعید؟ یعنی بلع را در... نه، خدا بلعید؛ یعنی بلع را ایجاد کرد در تو. هضم کردی یا او در تو این هضم را ایجاد کرد؟ تو دفع کردی یا او در تو این دفع را ایجاد کرد؟ تو انرژی گرفتی یا او در تو این انرژی را ایجاد کرد؟ تو قوت گرفتی و زندگی را ادامه دادی یا او زندگی را در تو ادامه داد؟ این است که اگر آدم روی خودش متمرکز بشود و زوم بکند، میبیند چیزی جز فقر و نیاز و احتیاج نیست و تو همهاش هم ربش دارد کار میکند. کی آب از گلو برد پایین؟ خودت بودی؟ وقتهایی که میپرد تو گلویت، پس چرا نمیتوانی از تو گلویت در بیاوری؟ اگر تو میبری پایین، خودم را در بیاور دیگر. چرا نمیتوانی در بیاوری؟
نایب دکتر بنیهاشمی، دکتر هم هست. پدرش کنارش کدو میخورد، میرود تو گلویش. درنمیآید دیگر. بنده خدا با چه زحمتی باید بگوید که آخر هم عملیات احیا و فلان و آمبولانس آمد و اینها. آخر یک کدوی انقدی از تو گلوی پدرم درآوردند از دنیا. دکتر پزشک جلو چشم خودش. «تُرجِعونَهَا إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ.» برگردان دیگر! مگر نمیگویی جان خودم است؟ خوب، نگذار در برود. یک بار روایتش را خواندیم با این رفقا سر کلاس خواندیم. فرمود ملکه موت که میآید، نگذار جانت را بگیرد. یادتان است بچهها؟ روایتش را خواندیم. امام حسین پنج تا چیز فرمودند. طرف گفت: «چهکار کنم نمیتوانم گناه نکنم؟» حضرت فرمودند: «مشکلی نیست. برو این پنج تا کار را بکن. هر گناهی خواستی بکن. یک جایی برو خدا نبیندت. روزی خدا را نخور و ملکالموت میآید جانت را میگیرد، تحویل نده.» و اینها همه فقر ماست. در این فقر ما، ربوبیت خدا جلوهگر است؛ یعنی فقط بحث رابطه فقیر و غنی نیست که ما نداریم و او دارد. او عهدهدار امور ماست. کارهایمان همه را او دارد انجام میدهد.
دانههای ابروی شما دانه دانه دارد در میآید. بعد تو این حالت هلالی خودش دارد میماند. چطور ابرو از یک نقطه شروع کرد، به یک نقطه تمام شد؟ چرا ادامه پیدا نکرد؟ چرا روی دماغتان نیامده؟ گوشتان نرفته؟ کی پایان داده؟ کی شروع کرده؟ کی گفته از این نقطه شروع بشود؟ بعد ابروهای شما الان یک دور با تیغ بزنید، دوباره در میآید. در میآید. چرا از این بغل در نمیآید؟ درست است؟ یا ابروها که سفید میشود، ابروهای جدید دارد در میآید دیگر. چطور همان جای قبلیها در میآید؟ کی دارد... دقت کنید. کی دارد مدیریت میکند دانه دانه ابروهای شما را؟ حواسش به دانه دانه اینها هست که این مثلاً ده هزار تا دانه مو که در ابروی شما روئیده، اولاً حواسش به روزی دانه دانه اینها هست. پیاز دارند دیگر، تغذیه دارند؛ یعنی غذایی که شما میخوری، شما خودت اگر قرار بود غذا را بخوری، خودت تقسیم بکنی تو بدنت، میخواستی چهکار کنی؟ چی میشد؟ به خودم برسم بعد بیایم حواسم باشد به این دانههای پیاز ابرویم. دانه به دانه اینها را غذاشان را بدهم سر وقتش. هیچ کسی دانههای ابرویش هیچ وقت گرسنه نمیماند. دانههای موی شما را کی روزیشان را میدهد؟ سلول سلول بدن شما را روزی بدنمون. قطرات خون است دیگر. اینها حیاتشان به خون است. خون در گردش تو همه اینها. کی اینها را؟ کی حواسش به اینها هست؟ دانه به دانه اینها را میشناسد و میرساند. اینها آدم ماده است. ضعیفترین عالم وجود. کی حواسش به اینها هست؟ کی دارد این کارها را میکند؟ حواسش به آقا! این این همه آدم، خدایا انبوه سازی کردی؟ دیگر حالا تو انبوه چند میلیارد آدم داریم، مدیریت حواسش پرت میشود دیگر. حالا درست است آقا، یک کسی میآید پانصد تا واحد ساختمون ساخته، حالا تو دو تا هم مثلاً کار بگذار، پیش میآید دیگر. جزئیات هم یادش نرفته، وارد کلیات شده. جزئیات یادش نرفته، وارد جزئیات شده، کلیات یادش... هفت میلیارد آدم را با هم دارد مدیریت میکند. روی دانه دانهشان. دانه دانه ابروهای اینها را هم دارد مدیریت. حواسش در عین حالی که به هفت میلیارد از حیث هفت میلیارد هست، بدون دانه دانه ابروهای اینها هم حواسشان هست که الان این ابرو که جای ابروی قبلیه دارد در میآید، باید سفید در بیاید. اگر زد دوباره خواست در بیاید، دوباره باید سفید در بیاید. ریشهایش را که میزند، محاسن شما که مثلاً یک تعدادیش سفید است، یک تعدادیش سیاه است. اگر همه را زدی، دوباره خواست در بیاید، چه مدلی در میآید؟ از اول همه سیاه در میآید؟ از اول همه یا...؟ رفت؟ از اول دیگر برنامهها دیگر یادمان رفت. «این همه پرونده، من بروم دوباره بگردم ببینم این سیدمهدی چند تا سفید کجا بود؟ سفید بزن! سیاه! دوباره یادش نمیرود که این تاری که اینجا بود بغلش، هفتاد تا تار دیگر مشکی بود. این یک دانه آن وسط سفید بود. دوباره خواست در بیاید. و دوباره کی فرمان میدهد به آن تار سفید وصل؟ اینها بقیه را میگوید سیاه برید بیرون، به آن یک دانه میگوید تو سفید برو بیرون.» چقدر قشنگ! این رب ماست. عاشق میشود آدم به همچین ربی یا نمیشود؟ میپرستی یا نمیپرستی؟ «ربکم الذی خلق.» ربی که خلقتان کرده. بپرستیدش. روی دانه دانه نیازهای ما. یکی از آیات عجیب خدا که خواب است. که ببین من زیاد عرض کردم خود همین فرایندی که خوابمان میبرد، بعد بیدار میشویم خیلی فرایند عجیب و غریب است. حالا تو این زمینه حرف زیاد است. من یک مقدار هم آیاتی را بخوانم.
گفتند که برای حرکت به سمت این هدف، خداوند برای ما یک سری کارها کرده است که ما به اینها فکر میکنیم و در نتیجه عاشق به سمت عبودیت خدا یعنی لذت بردن ما تشویقی است که مسیر را ادامه بدهیم و همینطور لذت بیشتر و لذت بیشتر تا انتهاج خدا که اون مرحله ما هم لذت زیادی میبریم. این دید درسته دیگه. تقریباً پاسخ را عرض کردم. خوب، یعنی از همینهایی که ناقص به دنیا میآید، مثلاً کورند. خدا حواسش بهشان نبوده؟ نه ربط. اصلاً کور مگر ناقص است؟ کور در قیاس با کی ناقص است؟ من اصلاً نقص یعنی چی؟ نقص یعنی چی؟ کور نقص نیست، کور تفاوت. بحث مفصلی دارد. گفتند میشود تایمی از کلاس به پرسش و پاسخ اختصاص یابد. همش که از اول پرسش و پاسخ جواب میدهیم، پسر خوب! درس بدهم؟
خب، یکی از آیات مهم در قرآن، خیلی به این بحث ما مرتبط. آیات سی و پنج تا چهل و چهار سوره مبارکه طور. «ام خلقوا من غیر شیء ام هم الخالقون.» حالا این نکته را هم بگویم: «ربکم ال...» بگویم بعد وارد بقیهاش بشویم. رب کیست؟ اونی که خلق کرده. گفتند: «گناههای ما را چه کسی انجام میدهد؟» «گناهها را ما انجام میدهیم، ما انجام میدهیم.» آن تیکهای که گفتم نمیخواهم واردش بشوم و توضیح دادم در آن فصل اول «توحید کاربردی»، همین تیکه است که بحث جبر و اختیار شبهه برایتان میشود و اینکه فاعل گناه کیست. این را آنجا عرض کردم. گناه دو حیثیت دارد. یک حیثیت کمال دارد، یک حیثیت نقص دارد. هر آنچه از نقص که ما میگوییم نقص، نقص به ما برمیگردد. از ماست، از محدودیت ماست، از ضعف ماست، از فقر ماست، از نداری ماست. گناه یک جنبه فعل دارد که فعلی انجام میشود. نمیخواهم این را مفصل بپردازم. بحثش مفصل است، واردش نباید بشوم چون درگیرش میشویم. گناه دو حیثیت دارد: یک حیثیتش این است که فعل است، یک حیثیتش این است که بد است. فعلش امر وجودی است. بدش امر عدمی است. آن فعل و وجودی از جانب خداست. آن امر عدمی از جانب ماست. ا ینی که این فعل تطبیق با امر خدا ندارد را ما باعثش بودیم که تطبیق پیدا نکرده؛ ولی اینی که این فعل فعل است، یک امر وجودی است، این از جانب خداست. خدا به این وجود داده. فعل و بدی. زشتی فعل بودنش از خداست. زشتی از ماست. فعلش وجودی است، زشتیش عدمی. انشاءالله که حل شده باشد.
پس رب اونی است که خلق کرده. جز خالق کسی نمیتواند رب باشد. فقط خالق که رب است. چرا فقط خالقی که رب است؟ یعنی آن کسی که مبدأ وجود من بوده، از «کتم عدم» من را به مرتبه وجود رسانده، اولین برخورداریها را نصیب من کرده. قوا و استعدادها و توانمندیها را نصیب من. امکانات وجودی بهم داده. فقط اونی که میتواند اینها را به سمت کمالش هم سوق بدهد. اونی که ساختار وجودی من را میشناسد. اونی که انقدر به من نزدیک است که میتواند روی من اعمال قدرت کند، رفع نیاز کند، من را سوق بدهد، حرکت بدهد. این به من نزدیک است و این دارایی است. این هم اولاً مالک من است چون خلق کرده. مال کم و... چون خلق کرده، داراست، غنی است. چون ندار که نمیتواند عطا کند، دارد که عطا کرده. پس آن فاکتورهای اصلی ربوبیت که یکیش دارایی بود، یکیش مالکیت بود. او داراست. چون غیر خالق نمیتواند دارای اینها باشد. غیر خالق منعی نیست. غیر خالق غنی نیست. غیر خالق مالک نیست. فقط خالق است که میتواند اینطور باشد و خالق است که زیر و زبر وجود من را میشناسد. اوست که میتواند رب من باشد.
حالا مهندسی معکوس این قضیه. پس ما عبودیت، ربوبیت، خالقیت... معکوس میشود: خالقیت، ربوبیت، عبودیت. خدای متعال از مسیر خالقیت شروع میکند. توحید را آیات سوره مبارکه طور که عرض کردم همین است. از اینجا آقا بحث ما تازه شروع میشود رفقا. روش قرآن در بیدار سازی و سوق دادن ما به سمت خداپرستی از کجاست؟ از کجا شروع میکند؟ از توجه دادن ما به اینکه ما مخلوقیم و خودمان هم خالق خودمان نیستیم و خالقی داریم. از اینجا شروع میکند. باز هم از فقر ما شروع میکند، از نیازمان، از اینکه خودمان نمیتوانیم خودمان را خلق بکنیم. خودمان را نمیتوانیم به خودمان چیزی بدهیم. «من قدم مثلاً کوتاه.» خب، خودت به خودت قد بلند... «من مثلاً پوستم این رنگی.» خودت به خودت... واسه من پوستم روشن است، پوست تیره به خودت... «پوستم تیره است.» پوست روشن به خودت بده. حالا پوست روشن را میشود تیره کرد، پوست تیره را که دیگر نمیشود روشن. یا مثلاً بحث مو و اینها که حالا میکارند و اینها، باز هم مدل مویش را که نمیتواند عوض بکند. یا مثلاً اینکه این مو در نیاید یا مثلاً اینجاها در بیاید، آنجاها در نیاید. خیلی از ابعادش هست که نشان میدهد آقا کار من نیست، دست من نیست. پس قرآن از این دریچه وارد میشود که: «تو خالقی یا مخلوق؟» و اگر مخلوقی، خالق تو کیست؟
سوره مبارکه طور را بخوانیم. این یک ربعی که مانده را روی این سوره بحث بکنیم و حالا انشاءالله جلسات بعد ادامه مباحث. «ام خلقوا من غیر شیء ام هم الخالقون.» میفرماید که: «آیا اینها من غیر شیء خلق شدند؟» از هیچی آفریده شدند؟ «اَم هم الخالقون؟» یا خودشان خالقاند؟ یعنی یا خودت خودت را خلق کردی یا از هیچی خلق شدی. «من غیر شیء.» علامه طباطبایی میفرماید معنایش این است در جلد نوزده المیزان، معنایش این است که آیا اینهایی که تکذیب میکنند از غیر آن چیزی آفریده شدهاند که بقیه افراد بشر ازش آفریده شدهاند تا بگوییم آقا من اصلاً یک خلقت دیگری داشتم، یک خالق دیگری داشتم. بقیه یک خلقت و خالق دیگری دارند. خلقت و خالق آنها باعث میشود که آنها لازم باشد پیغمبر داشته باشند؛ ولی من چون خلقتم فرق میکند، نیاز به پیغمبر ندارم. علامه بیشتر تو این فضا بحث را مطرح میکند. میبرند روی آن کیفیت خلقت؛ ولی خب، آیا این هم میرساند که اصل خالق را، یعنی خودت خودت را خلق کردی یا از هیچی آفریده شدی؟ چون حالت دیگری که نمیتواند پیدا کند. یک. بعد چی میفرماید؟ «خالقون.» یعنی خودشان خودشان را خلق کردهاند؟ مخلوق نیستند نسبت به خدا تا خدا بخواهد ربشان باشد و امرشان را تدبیر کند و امر و نهی بهشان بکند؟ پس مخلوق نیستند که بخواهند مربوب باشند. مخلوق است که مربوط میشود و مربوب که شد، چی میشود؟ باید رب تکوینی و تشریعی با هم بشود. همانطور که تو چنگ خداست و خدا دارد او را به سمت کمال سوق میدهد و میبرد، باید در اطاعت هم خودش را در چنگ خدا قرار بدهد. در پذیرش دستور هم، در ربوبیت تشریعی هم خودش را مربوط بداند. ربوبیت تشریعی یعنی همین که دستور و امر و نهی را از خدا میگیرد. ربوبیت تکوینی هم که خدا در انجام داستان ابرو و ریش و اینها که اینها همه را هویت تکوینی خدا دارد انجام میدهد.
«ام خلقوا السماوات والارض بلا یوقنون.» آیا اینها آسمانها و زمین را خلق کردند؟ الله میفرماید که یعنی اینها عالم را خلق... «حتی ایکونوا ارباباً آلهةً.» تا اینکه رب باشند و اله باشند. یعنی کی میتواند رب و اله باشد؟ اونی که خالق است. حالا نسبت به خودشان که خالق نیستند و مخلوقاند. نسبت به عالم چی؟ نسبت به عالم خالقاند؟ الان که میگویند بله، به کرات دیگر هم دسترسی داریم. ابر درست میکنیم و نمیدانم این را بارور میکنیم و آن را فلان میکنیم و عرض کنم که سلولهای بنیادین تولید میکنیم و شبیهسازی میکنیم. و خوب، اگر خالقید، علامتش چیست؟ علامتش یقین است. علامتش احاطه است. پس چطور یکهو یک کرونا میرود، دو سال میزند تو زمین پدرتان را در میآورد از بین رفته؟ چون نور با مثلاً یا دو میلیون سال نوری با ما فاصله دارد. دو میلیون سال پیش اتفاق افتاده. همینی که هی دائم داریم اطلاع پیدا میکنیم یعنی احاطه نداریم دیگر. به همین که احاطه نداریم یعنی خالق نیستیم. پس این بحث خالقیت، خالق است که احاطه دارد و کسی میتواند ادعای خالقیت بکند که به همه زیر و زبرش احاطه داشته باشد. ما نسبت به هیچی. ما نسبت به خودمان احاطه نداریم، چهبرسد به بقیه موجودات. سر در نمیآوری چرا مریض شدم؟ چرا حالم بد است؟ چرا کسل هستم؟ چرا انگیزه ندارم؟ و همینطور وسایل روحی و مسائل جسمیمان. «بلا یوقنون.» اینها یقین ندارند.
«ام عندهم خزائن ربک ام هم المسیطرون.» آیا خزاین رب تو پیش اینهاست که بخواهند روزی برسانند و رفع نیاز کنند. خالق که نیستید. رازق چی؟ رازق هستی؟ رازق هستی؟ مگر میخواهیم رازق باشیم باید خزاین دست ما باشد دیگر. کی میتواند رازق بشود؟ اونی که سرچشمه نعمتها دست اوست. او رازق است دیگر. خزاین دست اوست. کلیددار خزینه است. آن خزانه اصلی دست اوست. خزاین را دارید؟ این را هم که نمیتوانی ادعا بکنی. اگر خزانه داشتیم که حال و روزمان یک چیز دیگر بود. اینجا را مثلاً هر روز میکردیم بهار. اصلاً نمیگذاشتیم تابستان گرم باشد یا زمستان سرد باشد. زلزله بیاید، نمیگذاشتیم. سیل بیاید، نمیگذاشتیم. آفت بیاید، نمیگذاشتیم. مریضی بیاید، فقر بیاید، پیری بیاید. و همینطور معلوم میشود که سرچشمه نعمتها و خزاین هم دست ما نیست. «ام هم المسیطرون.» آیا اینها سیطره دارند؟ یعنی غلبه دارند؟ قدرت دارند؟ یعنی آیا اینها غالب قاهرند نسبت به خدا تا بخواهند آن چیزی را که خدا داده است را سلب بکنند. یک وقت هست کسی خزاین دستش نیست ولی سیطره دارد. زورش بیشتر است. این خزاین دستش است ولی این زورش از او بیشتر است. دقت میکنی؟ خیلی لطیفهها. این زورش بیشتر است. به آن یکی دیکته میکند. الان مثلاً آمریکاییها منابع ثروتشان بیشتر است ولی صهیونیستها زورشان بیشتر است. به آمریکاییها دیکته میکنند که به ما پول. آنها خزاین دارند، اینها سیطره دارند. نفوذ دارند، قدرت دارند با اینکه آن منابعش بیشتر است ولی تسلیم این است. از زور این و از درندگی این و از رسانه این و اینها میترسد. خوب سیطره دارند؟ سیطره هم که ندارند. خدا یک طوفان میفرستد، همهشان میروند هوا. یک زلزله میدهد، همه نابود میشوند. همین همین مرگی که همهشان میمیرند. اگر سیطره داشتند که بمیرند گاهی با یک مگس هم خدا جان امثال نمرود را میگیرد.
«ام لهم سلمون یستمعون فیه فلیأت مستمعهم بسلطان مبین.» اینها نردبان دارند باهاش بخواهند بروند آن بالا بالاها، صعود به آسمان کنند؟ بروند گوش بدهند ببینند خدا آن بالا بالا، انبیا و ملائکه، آنها چی دارند میگویند؟ وحی چی میکند؟ سر در بیاورند که بعد بخواهند مثلاً آن از همانجا تغییرش بدهند یا بیایند پایین وحی که شده را فهمیدن چیست؟ اینجا تغییر بدهند. این را هم که نفوذ به اینجا هم ندارند. «فلیأت مستمعهم بسلطان.» اگر کسیشان شنیده، یک دلیل قانعکننده بیاورد که بگوید کجا چی را شنیده؟ از چی سر درآورده؟ خبر داشت؟ «ام له البنات ولکم البنون.» آیا پسران مال شماهاست، دختران مال خداست؟ کلمه بحث ملائکه و آن زندهبهگور کردن دخترها و اینها. «تسألُهم اجرًا فهم من مغرم مثقلونَ.» آیا از اینها اجری خواستی که الان میبینند خیلی سنگین است، نمیتوانند پرداخت بکنند؟ تو از اینها حقوق سنگین خواستی، نمیتوانند پرداخت بکنند. واسه همین قبول نکردند رسالت را. بیشتر فضای آیات، فضای عدم پذیرش نبوتهاست. که البته نبوت هم عرض کردم جلوه چیست؟ ربوبیت تشریعی. یعنی با پیغمبر سر خود پیغمبر را درگیر نمیشوم. یعنی با پیغمبر اصلاً درگیر نمیشوند. با ربوبیت تشریعی خدا درگیرند. اینهایی که با ربوبیت تشریعی خدا مشکل دارند که ربوبیت تشریعی خدا از کانال انبیا به ما میرسد. خدای متعال اینجوری اینها را به صلیب میکشد. اول هم از خالقیت شروع میکند. بعد میفرماید: «ام عندهم الغیب فهم یکتبون.» آیا غیب پیش اینهاست که بخواهند بنویسند؟ غیب را یعنی باطن عالم، تقدیرات دست اینهاست؟ تقدیرات را اینها مینویسند؟ لوح محفوظ دست اینهاست؟ تقدیرات عالم دست اینهاست؟ اینها بنویسند که اینطور هم نیست.
ربوبیت تشریحی دارم میخواهد دیگر. هویت تکوینی و تشریح یعنی من اگر اینجا دستور میدهم که مثلاً شما فلان کار را انجام بدهید، باید آن ور هم تو تقدیرات بتوانم واسه این اثر بنویسم. ربوبیت تشریحی باید دست کسی باشد که ربوبیت تکوینی دست اوست و یکی از جلوههای ربوبیت تکوینی چیست؟ تقدیر. تقدیرات. وقتی من قدرتی ندارم تقدیرات خودم یا دیگران را بنویسم، حق هم ندارم تو ربوبیت تشریحی دستور بدهم. باید و نباید تعیین کنم. «ام یریدون کیدا فالذین کفروا.» آخرش این است که اینها دارند حیله سوار میکنند که اگر هم بخواهند حیله سوار کنند، خودشان تو حیله قرار میگیرند. چون خدا به خود اینها و حیلهشان احاطه دارد. سوار بر کید اینهاست. طراحیهای نا و توطئههای نا نقشههای اینها. و خدای متعال یک کاری میکند که نقشههای اینها تو نقشه خدا واقع بشود. با نقشه اینها خدا نقشه خودش را اجرا میکند. اینها را میاندازد تو نقشه خودش. با نقشه خودش اینها را با دست خودشان، با نقشه خودشان نابود میکنند. ابرهه نقشه میکشد، برمیدارد فیلها را میآورد آنجا کنار کعبه. بعد تازه معلوم میشود که نقشه خدا بوده که این نقشه بکشد که پاشم بیاید اینجا که خدا عظمت کعبه را اینجا با این نابودی این فیل... اینها اگر همان اول تصمیم گرفتند فیل راه بیندازند، همانجا خدا میزد. انقدر این قضیه «اصحاب الفیل» برجسته نمیشد. همه عظمت کعبه را نمیفهمند. چون معلوم نبود که اینها به خاطر کعبه بوده یا نه. سیل بوده، طوفان بوده، چیزی بوده؛ ولی اینجا به خاطر آخرش که تا اینجا آمدند کنار کعبه، طیاره. معلوم شد خاطر کعبه بوده که اینها خوردند. اینها فکر کردند اینها دارند نقشه سوار میکنند. بدبختها نمیدانستند خودشان جزء نقشه خدا. خدا روی نقشه سوار کرده. نقشه خدا روی نقشه اینها بود و سوار بود.
خب، این تا اینجا یک اجمالی از این آیات. دوستان یادشان باشد. دو سه تا آیه دیگر را عرض میکنم برای جلسه بعد. اگر من یادم رفت، یکی سوره مبارکه روم آیات سوره روم. یکی هم همین آیه سوره بقره که «اعبدوا ربکم الذی خلقکم.» یادتان باشد که جلسه بعد بهش بپردازیم. خب، دیگر وقتمان هم تمام شد. «خودت خودت را خلق کردی یا از هیچی آفریده شدی.» این را توضیح میدهی؟ عرض کردم دیگر. یعنی مخلوق که هستی، دو حالت دارد. اینکه مخلوقی یا خودت خالق خودتی. «من غیر شیء» آفریده شدی؟ ببینید! این خالق کیست؟ شما که مخلوقی در هر صورت. ببین نمیگوید که یا خلق نشدی یا خودت خودت را خلق کردی. چون مشخص است که مخلوق نبودیم و حالا هستیم. دو تا چیز میشود گفت: اگر خالقیت خدا را نپذیرفتیم، خودمان خالق خودمانیم یا از چیزی بیرون از دایره وجود خلق شدیم؟ روشن شد؟ یعنی خالقمان امر موجودی نیست. خودش وجود ندارد. آفرین. آره. یعنی همه هستی از یک خالقی است که او خالق وجود دارد. شما یا خودت خودت را خلق کردی یا از یک خالقی هستی که آن خالقه وجود ندارد. از یک معدوم وجود پیدا کردی یا از یک وجود، وجود پیدا کردی. میشود «الله»، خدا. حالا ممکن است کسی بگوید از کجا معلوم که این... او خالق ما که امر موجودی هست خداست؟ نیاز به یک بحثی دارد. اگر باشد یادم بیندازید هفته... بچهها الان دیگر وقت تمام شده. من یادم میرود تا دو هفته دیگر. یکی آن آیات سوره روم را که «خلقکم ثم رزقکم یرزقکم.» آن را یادتان باشد که بخوانیم. یکم آیه سوره بقره را، یکم همین بحث انشاءالله مفصلتر یادم باشد بهش بپردازیم که این سه دسته چه مدلی درمیآید که یا خودت خالقی یا از غیر موجود خلق شدی یا خدا خلقت کرده. بفرمایید. خودت خودت را خلق کردی یا غیر از... یا خالقی یا مخلوقی؟ مخلوق هستی؟ حالا خالقت یا خودتی؟ آفرین. حالا اگر خودت نیستی، حالا اینجا شد دیگر. نفهمیدم که چطوری گفت از چیزی که وجود ندارد خلق شدی؟ حالا یا خودت خلق کردی یا غیر خودت. آن غیر خودت یا هست یا نیست. آن «من غیر شیء» میشود یک امر دیگر. یعنی تو خالقت با خالق بقیه فرق بکند دیگر. اونی که شما را خلق کرده، آیا خالق بقیه هم هست یا نه؟ اگر خالق بقیه باشد که آفرین. اگر خالق تو همان خالق بقیه است که یکی میشود. اگر خالق تو آن خالق بقیه نیست، میشود «من غیر شیء». یکم توضیح هفته بعد توضیح بدهم جلسه بعد؛ ولی یادتان باشد. اینجای بحث را یادتان باشد.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه پانزدهم - بخش سوم
توحید کاربردی
جلسه اول
توحید کاربردی
جلسه دوم
توحید کاربردی
جلسه سوم
توحید کاربردی
جلسه چهارم
توحید کاربردی
جلسه ششم
توحید کاربردی
جلسه هفتم
توحید کاربردی
جلسه هشتم
توحید کاربردی
جلسه نهم
توحید کاربردی
جلسه دهم
توحید کاربردی
در حال بارگذاری نظرات...