اهلبیت امانتداران خدا هستند و هر مؤمنی باید امانتدار اهلبیت باشد. [01:19]
مؤمن ممکن است ترسو یا طمعکار باشد، اما هرگز دروغگو و خائن نیست.[03:00]
«قوی امین»؛ معیار قرآنی گزینش در همه مسئولیتهاست، از چوپانی تا ریاست جمهوری![04:28]
درس موسی(ع) برای تمام مدیران: کسی که به ناموس مردم چشم ندارد، به بیتالمال هم دستدرازی نمیکند[06:00]
درس یوسف(ع) برای حکومتداری: تا کسی ناموسشناس نباشد، نمیتواند دنیای مردم را آباد کند[16:06]
ریشه تمام گناهان، انکار مالکیت خداست؛ و خیانت یعنی؛ تصرف در مُلکی که مال تو نیست [21:00]
خیانت به خدا و رسول یعنی؛ شکستن حریم دین و آسیب زدن به فرهنگ نبوی![23:40]
هشدار تکاندهنده امام صادق(ع): اگر در کمک به برادر مؤمنت کوتاهی کنی، به خدا و رسول خیانت کردهای[29:30]
میان مسئول خائن و مسئول بیعرضه تفاوتی نیست؛ هر دو اموال مردم را به باد میدهند![31:35]
تفاوت مکتب علی(ع) و معاویه؛ یکی مکتب تکلیف و امانتداری است و دیگری مکتب بخوربخور و خیانت![33:20]
ما در زیارت امینالله، مولایمان را «امین خدا» میخوانیم. مؤمن حقیقی نیز باید امین باشد. در روایت داریم که مؤمن ممکن است عیبی داشته باشد، اما خیانت و دروغ هرگز. قرآن کریم راه را به ما نشان میدهد. در داستان حضرت موسی (ع)، وقتی دختر حضرت شعیب (ع) از امانتداری او میگوید، توضیح میدهد که موسی حاضر نشد پشت سر او راه برود و گفت: «ما قومی نیستیم که به پشت سر زنان نگاه کنیم». این نشانۀ امانتداری است.
حضرت یوسف (ع) نیز پیش از پذیرش مسئولیت، ابتدا پاکدامنی خود را ثابت کرد تا نشان دهد در نهان، خائن نبوده است. آنکه ناموسشناس نباشد، امانتدار مال و جان مردم هم نخواهد بود. این راه امیرالمؤمنین است.
اما بزرگترین خیانت تاریخ در کربلا رقم خورد؛ آنگاه که مردم کوفه، امین خدا، حسینبنعلی (ع) را دعوت کردند و سپس به او خیانت ورزیدند. تصور کنید آن لحظه را... امامی که امانتدار خداست، در محاصرۀ دریایی از خیانتکاران تنها مانده. امان از آن مصیبتی که از بزرگترین خیانت تاریخ زاده شد.
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ
اَلحَمدُللهِ رَبِّ العالَمینَ وَ صَلَّی اللهُ عَلی سَیِّدِنا وَ نَبِیِّنَا اَباالقاسِمِ المُصطَفی مُحَمَّد صلی الله علی محمد و آل محمد وَ آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ وَ لَعنَةُ اللهِ عَلَی القَومِ الظّالِمینَ مِنَ الآنَ الی قیامِ یَومِ الدّینِ.
رَبِّ اِشرَح لی صَدری وَ یَسِّرلی اَمری وَ احلُل عُقدَةً مِن لِسانی یَفقَهُوا قَولی.
در زیارت «امینالله» که یکی از معتبرترین و مشهورترین زیارتنامههای اهلبیت است و در حرم تمام اهلبیت میشود این زیارت را خطاب به تکتک اهلبیت خواند، یک عنوان برای تمام اهلبیت به کار رفته و آن عنوان «امینالله» است. اهلبیت «امین» خدا هستند، امانتدار خدا، مورد اعتماد خدا در همه مسائل این عالمند، گنجینه دارند، امانت دارند. اصلاً این مقام، خودش مقام ولایت است که قرآن از آن با تعبیر امانت یاد میکند: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ»، ما امانت را به آسمانها و زمین عرضه کردیم. این همان ولایت اهلبیت است. امیرالمؤمنین (علیه السلام) «امینالله» است، امام رضا (علیه السلام) «امینالله» است، تکتک اهلبیت این عنوان را دارند. ما هم که میرویم زیارتشان، باید سعی کنیم امین آنها باشیم. چرا؟ برای اینکه اصلاً مؤمن تا وقتی که امین نباشد، مؤمن نمیشود. این دو کلمه خیلی به هم شبیه هستند.
ما در زیارت امیرالمؤمنین میگوییم: «السلام علیک یا امینالله فی ارضه و حجته علی عباده، السلام علیک یا امیرالمؤمنین.» اول میگوییم شما امین خدایید، بعد میگوییم امیر مؤمنانید. خب، ما به عنوان مؤمن پاشدیم آمدیم. ما شما را امین امیر خودمان میدانیم، شما امین خدایید، امیر مایید. درست شد؟ امین خدای امیر مایید. اگر امین شما نباشیم، مؤمن نمیشویم؛ چون در روایت فرمود: مؤمن ممکن است بدیهایی داشته باشد، ممکن است یکوقتی اهل طمع باشد، ممکن است یکوقتی ترسو باشد؛ ولی دو چیز در مؤمن راه ندارد: یکی خیانت، یکی دروغ. این دو خیلی هم به همدیگر نزدیکند و از یک جنسند. اگر کسی اهل دغل است، اهل دروغ است، این مؤمن نیست؛ یا اگر گاهی دروغ میگوید، آن وقتهایی که دروغ میگوید، مؤمن نیست. اگر اهل خیانت است، مؤمن نیست. مؤمن کسی است که اصلاً کلمهاش روی خود ایستاده است. مؤمن، مؤمن از امنیت میآید، بقیه او را امانتدار میدانند. این میشود مؤمن. بقیه به او اعتماد دارند، میدانند که این از خدا حساب میبرد، این حسابوکتاب قیامت سرش میشود. آدمی که قیامت سرش میشود، خیانت نمیکند، جنایت نمیکند، ظلم نمیکند. مؤمن اهل خیانت نیست. پس اگر کسی میخواهد زیارت «امینالله»ش واقعی بشود، اگر کسی میخواهد شبیه «امینالله» بشود، شبیه امیرالمؤمنین، باید امین باشد.
این یکی. اگر کسی میخواهد آدم امیرالمؤمنین باشد، آدم «امینالله»، آدم اهلبیت باشد، این هم باید امین باشد. چرا؟ چون یک قاعده قرآنی داریم، قاعدهای خیلی جالبه: «إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ.» این داستانش چیست؟ آقا، داستان حضرت شعیب و حضرت موسی و دختران حضرت شعیب را شاید شنیده باشید. حالا فیلمش را دارند میسازند، انشاءالله این بخشهایش را هم خوب بسازند و کیفش را ببریم! آن بخش اولش در مورد تولد حضرت موسی (علیه السلام) که خیلی زیبا بود. حضرت موسی (علیه السلام) از مصر فرار کرد، یک ضربهای زد، سرباز فرعون را ناکاوت کرد. خیلی ضربه دست قوی داشت حضرت موسی (علیه السلام). الان اگر بودند، احتمالاً قهرمان بوکسی چیزی بودند و در دنیا به هر حال چندتا رتبه بینالمللی اینها میآوردند. یک مشت زد، کار طرف را ساخت. «فَوَکَزَهُ مُوسَىٰ فَقَضَىٰ عَلَیْهِ.» بعد دید که: خب، بد شد که! این ما نمیخواستیم بکشیمش دیگر. فقط میخواستیم یکی بزنیم، دور شود. الان میگیرند ما را میکشند. و خلاصه رفت.
حضرت موسی (علیه السلام) از مصر زد بیرون، رفت سمت «مدین» که سرزمین حضرت شعیب بود. یک مسافت زیادی هم بود، تکوتنها، بدون توشه، بدون کوله، بدون امکانات، بدون کارت بانکی، بدون رستوران بینراهی، بدون کاروانسرا، هتل، هیچ! در بیابانها خوابید، از این سبزیهای بیابانها خورد. امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه فرمود: آنقدر از این سبزیها خورد، پوست تنش سبز شد، این رنگ سبزیها روی پوست تن حضرت موسی اثر کرد. تا رسید به یک جایی، دید کنار یک چاه آبی، یک جماعتی ایستادهاند. اینها همه را قرآن میگوید. نگاه کرد، دوتا خانم اینور ایستادهاند، بقیه هم آقایند، سر چاه دارند آب میکشند. فهمید خانمها حالا خواستهاند محرم نامحرم و اینها کنند، کنار ایستادهاند. بعد آن آقایان کسی نمیآید بگوید که: خب خانم، نوبت شما شد! این بدبختها همینجور ایستادهاند تا آنجا خلوت بشود. آنجا مثلاً خلوت نمیشود. حضرت موسی غیرتی بود، مرد بود، بهش برخورد. دوتا دختر جوان آمدند اینجا. اولاً که خب به هر حال مشخص است که مشکلی هست که این دوتا پاشدند آمدند وگرنه اینها کار چوپانی، کار دختر جوان نیست. بعد هم حقشان هم اینجوری دارد خورده میشود؛ یک گوشه ایستادهاند، بقیه مردم میآیند هی آب میکشند برای گوسفندهایشان. آمد به این دوتا خانم گفتش که: شما اینجا چهکار میکنید؟ اینها گفتند: ما یک پدر پیری داریم، نمیتواند گوسفندها را بیاورد. چرا؟ دیگر به هر حال ما بچههای جوان. مشخص است که پسری هم نداشته حضرت شعیب. ما دوتا آمدیم. اینها هم دیگر ایستادهاند آب بکشند و ما ایستادهایم این را که نوبت ما بشود. و خلاصه حضرت موسی آمد سطل اینها را گرفت و برد، آب از چاه درآورد و ظاهراً برای منزل هم آب میخواستند، حضرت موسی فرمود که: من این آب را براتون میآورم تا خانه. آب را تا خانه برد.
چشمش افتاد به هر حال به این دخترهای جوان. بنده خدا هم گرسنه بود، هم بیپناه بود، هم تنها بود، هم مجرد بود. حضرت موسی (علیه السلام) همه را یکی کرد. توی دعا گفت: «رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ.» خدایا، خلاصه میدانی اوضاع ما، بنده! حالا این کلام که کلام حضرت موسی، شخصیت ایشان منزه از این تعابیر. حالا من ساده صحبت میکنم، لری حرف میزنیم به قول ماها. حضرت موسی گفت: خدایا، اوضاع ما کشمشی است، به هر حال خودت که میدانی، یک رحمی به ما کن. ما هر گرفتاری که بگویی، ما داریم. الان جوانهای ما تقریباً دعای همهشان همین است: خدا، هر بدبختی که بگویی، ما داریم، هم زن نداریم، هم پول نداریم، هم کار نداریم، هم سربازی نرفتیم و بقیه ماجراها. حضرت موسی اینجا همه را تو همین یک دانه دعا گفت، دانه دانه مفصل توضیح نداد، گفت: خدایا، خلاصه من بدبختم. «رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ.» هر خوبی که بفرستی، من نیاز دارم. در روایت فرمود: بیشتر منظورش این بود که زن میخواهم. خدایا، بالاخره با سبزیهای بیابان سر کرده بود، همسر لازم داشت. این دوتا دختر جوان هم اوضاعشان اینطور شد و حضرت موسی آب را آورد تا دم منزل. مشخص شد که این دختران هم خوششان آمده بود از حضرت موسی (علیه السلام)؛ ولی اوج حیا را خدای متعال داستان ازدواجشان را هم که میخواهد تعریف بکند، اینطور در پردهای از حیا تعریف میکند. کمالات این دوتا را هم که میخواهد بگوید که: دختر خوب بود، پسر خوب بود، باز از حیا ایشان میگوید.
رسیدند اینها به حضرت شعیب. این دختر برگشتند به حضرت شعیب. یکیشان برگشت، گفت: بابا، این خیلی گزینه خوبی است که برای اینکه شما این را به کارش بگیری، اجیرش کنی، استخدامش کنی. آیه استخدام در قرآن، آیه گزینش، عجب آیه فوقالعادهای! چقدر مطلب دارد. قرآن گفتند: خب، بابا جان، اگر شما میخواهی کسی را گزینش کنی، این گزینش خوبی است، این نیروی خوبی است، این پسر پسر خوبی است. نمیشناختند اینها حضرت موسی را. بعد دوتا ویژگی برایش گفتند، گفتند: این هم قوی است، هم امین است. برای گزینش دوتا چیز لازم است. تازه اینها برای همسری هم با همین دوتا قضیه حل شد. نیروی خوب، کارگر خوب، نماینده خوب، رئیسجمهور خوب، همهاش تو همین دو کلمه خلاصه میشود: قوی، امین. یار اهلبیت، یار امام زمان، یار امیرالمؤمنین، همین دو کلمه است: قوی، امین. به کسی میخواهی مسئولیت بدهی، انتخابش کنی، رأی بدهی، کار بسپاری، دو کلمه: قوی، امین. همهاش همین دو کلمه است.
حضرت شعیب، این روایت خیلی روایت جالبی است. مرحوم صدوق هم نقل میکند در «من لایحضره الفقیه»، جلد ۴. روایت از امام کاظم (علیه السلام) است. حضرت شعیب برگشت به این دختره، گفت. به دختر خودش فرمود: حالا چون قضیه را فهمیده بود. مثل اینکه در راه یک صخره بزرگی هم بوده، حضرت موسی این صخره را برداشته بود. خب، خیلی قوی بود حضرت موسی. کلاً خیلی قویالبنیه بود، قویالجثه. حضرت شعیب به این دخترش گفتش که: قویاش را میدانم برای چی میگویی، صخره را بلند کرده، فهمیدی قوی است. امیناش را از کجا آوردی؟ تو از کجا فهمیدی این امین است؟ امین را از کجا فهمیدی؟ خیلی نکته دارد این جمله را گفت. دقت بکنید چقدر این حرفها مهم است و چقدر مورد نیاز جامعه ماست. دختره گفتش که: «یا اَبَتِ إِنِّی مَشَیْتُ قُدَّامَهُ.» ما که خواستیم بیاییم، البته این تو روایت نیامده؛ ولی بنده میگویم. ما که خواستیم بیاییم، آقا، ویز و نشان و بلد و اینها که نبود، بهش بگویم لوکیشن را بزن پاشو بیا. خودم باید بهش آدرس میدادم. آدرس را چه شکلی دادم؟ گفتم: آقا، من جلوتر میروم، شما دنبال من بیا. دختر جوان میخواهد جلو راه بیفتد. عفیف، باحیا، محجبه. آنجا مردها بودند، قاطی نشده، اختلاط نداشته. همچین دختر خوبی، دختر جلف و سبک و لوند و اینها نبوده. میگوید: من جلوتر راه افتادم، به ایشان گفتم: شما با فاصله دنبال من بیا تا خانه، آدرس را بهت نشان بدهم. میگوید به من گفت: «امْشِی مِنْ خَلْفِی». نخیر، من جلو راه میافتم، شما پشت من بیا. آقا، اینجور که نمیشود که. تو مگر آدرس بلدی بخواهی جلوتر بروی؟ من بلدم. اینجور که نمیشود. حالا چهکار کنیم؟ حضرت موسی به این خانم گفت: من جلوتر میآیم، تو پشت من میآیی. «فَأَنْزَلَتْ». هر جا دیدی دارم اشتباه میروم، یک چیزی پرت کن، یک سنگی، چیزی اینوری بنداز، من بفهمم دارم اشتباه میروم. یک نشانه بگذاریم از دور. تو یک چیزی مثلاً بنداز، یکجوری به من حالی کن. هر جایش را که اشتباه رفتم، من بفهمم که مسیر را اینوریاش نکنم، آنوریاش کنم. من خودم جلو میآیم، شما عقبتر بیایید. چرا؟ جمله را ببینید: «فَإِنَّا قَوْمٌ لَا نَنْظُرُ مِنْ اَدْبارِ النِّسَاءِ.» ما مردمانی هستیم که از پشت به خانم نگاه نمیکنیم. خانم جلومان باشد، پشتش حرکت نمیکنیم! آنقدر این مسائل حساس است. حالا بماند ما در چه وضعیتی داریم زندگی میکنیم، روز به روز هم دارد بدتر میشود. این فرهنگ عمومی جامعه، حیا، عفت، مسائل دارد عادی میشود. به آنی که این چیزها را رعایت میکند، الان حضرت موسی در این جامعه باشد، این چیزها را رعایت کند، اسمش را میگذارند بیمار. عذر میخواهم، کسی این مدلی باشد، بهش میگویند: بیمار جنسی، میبرندش دکتر. آقا، این چیزها عادی است. یعنی چی؟ خانم محجبه چادری عفیف جلوتر از تو دارد راه میرود، میگویی: نه، من جلو میروم، تو مشکل داری حتماً. الان اینها که میآیند تئوریبافی میکنند، میگویند: بگذار خانمت با هر مردی دوست داشت برود. اگر یک وقتی خواست دست از پا خطا کند، خب معلوم میشود زن بدی بوده. اگر تو بهش اعتقاد داری، دوستش داری، همین بس است دیگر. باید بهش اعتماد کنی. این هم هیچ کاری نمیکند. میگوید: اگر تو بهش آنقدر اعتماد نداری، اصلاً چرا باهاش ازدواج کردی؟ دیدم یک کسی در آلمان، در استندآپ کمدی این جمله را بالای تریبون گفت، همه کف زدند، کل سالن براش کف زدند. بشر امروز آنقدر بیمار است، آنقدر نادان است. زنهاتون با هر کسی خواستند بروند و اینها. وقتی نمیگذاری برود، یعنی تو بیماری، یعنی تو بهش اعتماد نداری! وقتی اعتماد نداری، غلط کردی باهاش ازدواج کردی! اوضاع اینجوری است. آدمیزاد سالم اینجوری است. نفس آدم اینجوری است، نفس آدم خطرناک است، مخصوصاً آنجایی که آدم دست از پا خطا میکند، در محیط غرایز، محیط شهوات.
حضرت شعیب به دخترش فرمود: تو امین بودن این را از کجا فهمیدی؟ گفت: بابا، وقتی من میخواستم، نگذاشت من جلوتر بیایم، خودش جلوتر راه افتاد. حتی حاضر نشد چشمش از پشت من بیفتد. این معلوم میشود آدم امینی است. این را میگویند امین. این امانتدار است، این ناموس سرش میشود. حضرت یوسف (علیه السلام)، فیلمش را برای بار هفدهم دیدید، پخش کرد؟ صد بار هم آدم ببیند کم است. قرآن وقتی که خواب دیدند در زندان آن دوتا و آزاد شدند و اینها. خب، قرار بود اینها که آزاد میشوند، یاد کنند از حضرت یوسف، یادشان رفت. سالها گذشت. آن پادشاه بعدی روی کار آمد، آن خواب را دید. آن آقایه در فیلم ایرانوس بود اسمش اگر اشتباه نکنم. چیچی؟ همین این گفتش که: آقا، من یکی را میشناسم در زندان. یکهو یادش آمد کمکی که در زندان میشناسم، تعبیر خواب میکند، اوه، درجه یک. قرار شد که حضرت یوسف را بیاورند و تعبیر خواب کند. داستانش را میداند. تعبیر خواب کرد و خلاصه خوششان آمد. خواب هم یکجوری بود که ربط به حکومت داشت. باید مدیریت میشد، وضعیت مردم داشت میرفت به سمت قحطی و گرفتاری و فشار و گرانی و اینها. حضرت یوسف (علیه السلام) خودش پیشنهاد داد: آقا، کار را بسپارید دست من، من کار را جمع میکنم، من اداره میکنم. میخواست صلاحیت خودش را نشان بدهد. خوب دل بدهید، این نکته فوقالعاده است. علامه طباطبایی در المیزان این را میفرمایند: قبل از اینکه درخواست بکند، مسئله را مطرح کند که بگوید: آقا، من را بگذارید وزیر و وکیل، مسئول. خوب، حواست جمع باشد چی دارم عرض میکنم. چند برابر گوش بدهید؛ چون خیلی مهم است، خیلی خیلی خیلی مهم است این حرفی که عرض میکنم. وقتی که مسئول بشود، دنیای مردم را تأمین کند، زندگی مردم را آباد کند، معیشت مردم را دست بگیرد، قبلش یک حرفی زد. فرمود: من یک داستانی دارم، اصلاً برای چی من باید زندان باشم؟ مگر شما نمیگویید من آدم خوبی هستم، تعبیر خواب کردم؟ این زندان بودم با اینکه خب به هر حال آبروی بعضیها این وسط مطرح بود، مثل زلیخا و اینها؛ ولی مسئله از این حرفها مهمتر است. فرمود: بروید بپرسید. حالا آبرو به طور خاص نبرد، فقط یک کد داد. گفت: بروید آمار بگیرید آن زنها داستانشان چی بود که ما افتادیم زندان. آن خانمهایی که دستهایشان را بریده بودند. دیگر من روضه را باز نکنم. این پادشاه حساس شد، گفت: زنهایی که دستهایشان را بریده بودند چی بود داستان؟ خلاصه گوشش باز بود، قضیه زنها بلد بودند، میدانستند، یکم پرسوجو کردند، آمار درآمد. زنها را جمع. زنها بالاخره زود قضیه را وا دادند، گفتند: بابا، این زلیخا فلانفلانشده و زلیخا هم آبرویش رفت، قضیه لو رفت. معلوم شد.
اینجایش را دقت کنید. حضرت یوسف فرمود: من برای چی این را، قضیه را مطرح کردم؟ میخواستم بگویم من خائن نیستم. «لَمْ أَخُن بِالْغَیْبِ». علامه طباطبایی میفرماید که: حضرت یوسف خواست ثابت کند من نسبت به ناموس کسی خیانت نکردم، پس من صلاحیت دارم وزیر باشم و وکیل باشم و رئیس باشم، دنیای مردم را آباد کنم. مردم تا کسی ناموسشناس نشود، دنیای شماها را نمیتواند آباد کند. این یک کلمه که گفتم به اندازه ۱۰ ساعت سخنرانی سیاسی ارزش دارد برای اهلش. درد دارد. آنی که میگفت زن، زندگی، آزادی. دلار را کرد ۱۵۰ تومان. آنی که ناموسشناس نشود، دنیای شماها هم سرش نمیشود. آنی که اهل غیرت و حیا و عفت در این مسائل نباشد، مسئولیت هم دست بگیرد، برای شماها دل نمیسوزاند. همه مسئولین را متهم کنم به بیناموسی و زن، زندگی، آزادی و اینها؛ ولی به هر حال داریم دیگر. بعضیهاشان رسماً تریبوندار بودند، توییت میزدند، هشتگ میزدند، سخنرانی میکردند، یقه پاره میکردند. الان هم بعضیهایشان یک جاهایی مسئولند. اینی که میبینید الان هم با دلار ۱۵۰ تومان صدای بعضیهاشان درنمیآید، برای اینکه آن موقع دستشان بند نبود، توییت میزدند، الان دستشان بند است، در سازمان، وزارتی، دستگاهی، چیزی زیردستشان است. دستشان بند باشد، صدایشان بلند نمیشود؛ ولی مسئله این است: آدم امین، دنیای بقیه را آباد میکند. آدم امین به درد مسئولیت میخورد. امین را هم در قرآن دوبار برای دو نفری به کار برد که به ناموس کسی نگاه بد نداشتند، اهل حیا بودند، اهل عفت بودند، چشم پاک داشتند: یکی حضرت یوسف، یکی حضرت موسی (علیهما السلام).
اینجاها آدم خودش را نشان میدهد. «خَائِنَةَ الْأَعْیُنِ». قرآن یکی از خیانتها را خیانت چشم میداند، چشم هرزه. آدمی که حریم برای خودش قائل نیست، خصوصاً در اینجور جاها، بدنش هم دستش برسد، حریم برای مردم قائل نیست، میکند، میبرد، اختلاس میکند، دزدی میکند. خیلی ساده است. آنی که میگوید: به این مسائل کار نداشته باشید، بروید اختلاسها را بگیرید. بابا، اختلاسها را همین آدمها انجام میدهند. بیناموسها اختلاس میکنند، آدمهای کثیف دزدی میکنند. حضرت زهرا سلامالله علیها فرمود: سرقت کار آدمهای بیعفت است. این خطبه فدکیه حضرت زهرا سلامالله علیهاست. کی سرقت میکند؟ آنی که حریم حالیش نمیشود. بابا، این مال تو نیست، این مال بقیه است، این مال مردم است. کجا آدم خوب خودش را نشان میدهد که حریم حالیش نمیشود؟ آنجایی که محرم و نامحرم حالیش نمیشود. بابا، این زن مردم است، این دختر مردم است، با این نباید اینجوری صحبت کرد، اینجور نباید دلبری کرد. اینها مسائلی است که قاطی شده. این میشود امانت نباشد، میشود خیانت.
حالا الان کلمه خیانت، خوبخوب بین مردم، خصوصاً بین خانمها مطرح است. تا آقایی به یک خانمی پیام میدهد، میگویند: خیانت کرد. من کار ندارم به اینکه حالا لزوماً با یک پیام خیانت میشود یا نمیشود؛ ولی جایش است. یعنی اینجا این کلمه خیانت سر جایش دارد استفاده میشود. مردی که پایش را از حریم خودش بیشتر دراز میکند، این میشود خیانت. این کلمه خیانت خیلی کلمه مهمی است. آیه قرآن خطاب میکند به ماها، خیلی آیه جالبی است در سوره مبارکه «انفال»، آیه ۲۷: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَخُونُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ وَتَخُونُوا أَمَانَاتِکُمْ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ.» ای مؤمنین، خیانت نکنید با کیا؟ خدا و رسول. و به امانتهاتون خیانت نکنید. خوب، بدهید من چند کلمه، این چند تا نکته را عرض بکنم و خیلی نمیخواهم امشب خستهتان بکنم، سخنرانی طولانی نشود. میگوید: به خدا خیانت نکنید، به پیغمبر هم خیانت نکنید، بعدش میفرماید: به امانتهاتون خیانت نکنید. علامه طباطبایی توضیح میدهند در المیزان میفرمایند: خیانت به خدا یعنی چی؟ یعنی آنجایی که حریم خدا شکسته بشود، دستور خدا، شریعت خدا زیر پا برود، گناه انجام بشود. این خیانت به خداست، خیانت به دین خداست.
آدم امین حساس است. دین خدا برایش مثل ناموس میماند، رگ غیرتش میجنبد. حضرت موسی (علیه السلام) آمد، دید دارند گوساله میپرستند. رگ غیرتش جنبید. اول هم رفت سر وقت حضرت هارون. حضرت هارون پیغمبر معصوم، ولی خداست، خلیفه حضرت موسی است. با یک دست موهای هارون را کشید، با یک دست ریشهایش را کشید. فرمود: اینها چهشان شده؟ دارند گوساله میپرستند! آقا، از آن ها باید بپرسی، تو اینجا چهکاره بودی؟ تو مگر مسئول نبودی؟ تو مگر رئیس نبودی؟ خیلی در اینها نکته است. در مشکلات فرهنگی، یقه مسئولین را باید گرفت. این چه وضعی است؟ مشکلات اعتقادی، مشکلات اخلاقی. بعد حضرت هارون شروع کرد توضیح دادن: بابا، اینجور شده، آنجور شده. بعد که معلوم شد مقصر نبوده، حضرت موسی ول کرد موهایش و ریشهایش را. اول انگشت اتهام را گرفت به سمت هارون، بازخواست کرد، محاکمه کرد. بعد تبرئه شد. اینجوری است.
بعد بابت چی؟ بابت گوسالهپرستی. آقا، آدم که نکشتند که! حالا چند روز شما نبودی، یک گوساله آمد، بالاخره دور هم جشن گرفتند، حال کردند. سخت نگیر دیگر. ملت شاد بودند، حالا یک گوساله بود، دور هم میزدند، میرقصیدند، حالا یککم هم خم میشدند، سجده میکردند. اینها با شادی مردم مگر مخالفید شما؟ بابا، این شرک است. ناموس خداست این، دهنکجی به توحید است، دهنکجی به انبیا. غیرت، غیرت، غیرت، خیلی مهم است. آدمی که اینجوری غیرت دارد. غیرت یعنی چی؟ یعنی آقا، پای غیر باز نشود. گفتند آنی که غیرت ندارد چیست؟ یک کلمه در فارسی فحش است. عربیاش فحش نیست؛ ولی خب در فارسی آنقدر که در موزه فحش استفاده کردند، من اصل کلمه را نمیگویم. مصدرش میشود «دیاثت». آیتالله جوادی آملی چند سال پیش این کلمه را باب کردند، «دیاثت سیاسی». فرمود: مسئولی که پای بیگانه را به مملکت باز میکند، به برنامهریزیها و تصمیمگیریها و مقدرات مملکت پای بیگانه را باز میکند، این مثل آنی است که پای بیگانه را در خانهاش وا میکند پیش همسرش. این هم دیاثت دارد، این هم غیرت سرش نمیشود، این ناموس حالیش نمیشود. بعضی از تجاوز لذت میبرند. بعضیها به دشمن میگویند: بسم الله، بیا بزن. اینها کیاند؟ عجیبند. بعضیها واقعاً این میشود غیرت. آدمی که اینجوری باشد، میشود امین. آنی که اینجوری نیست، میشود خائن.
خیانت اول به خداست. خیانت به خدا چیست؟ آدم حریم خدا برایش مهم نباشد. حالا خدا گفت: انجام ندهی. اینها انجام دادم. به درک! حالا مهم نیست که کی به ما راه را که نزدند، نان ما را که نبردند، حالا گناه کرد. آقا، گناه اینجوری ساده نیست. آنقدر این. دومیاش خیانت به پیغمبر است. پیغمبر خون دل خورده، یک چیزی را فرهنگ کرده، فرهنگی که پیغمبر باب کرده، در جامعه آسیب ببیند، این میشود خیانت به پیغمبر. بعدیاش خیانت به مؤمنین است. مال مردم، جان مردم، امکانات مردم آسیب ببیند. بعضی چیزها امکانات عمومی است: محیطزیست، هوا، آب، برق، گاز. زمین، کوه. زمینخواری میشود، کوهخواری میشود. اینها امانت است، امانت مردم است. نسبت به اینها باید غیرت نشان داد.
حالا امانت خدا، پیغمبر، مردم. علامه طباطبایی میفرماید: این سه تا یکجا جمع میشود. کجاست؟ حکومت اسلامی. خوب دل بدهید، جالب است. حکومت اسلامی هم امانت خداست، هم امانت پیغمبر است، هم امانت مردم است. این اگر ضعیف بشود، آسیب ببیند، شکست بخورد، خراب بشود، گرفتار بشود، هم به خدا خیانت کردی، هم به پیغمبر، هم به مردم. این خیلی مسئله مهمی است، خیلی خیانت بزرگی است. یک جای دیگر هم روایت داریم، خیانت به خدا و پیغمبر و مردم است. بگذارید این را براتون بخوانم. روایت عجیبی است. امام صادق (علیه السلام) فرمود: «أیما رجل من اصحابنا»، عجب تعبیری فرمود: هر کی باشد از شیعیان ما. «استعان برجل من إخوانه فی حاجة»، یکی بیاید یک درخواستی ازش داشته باشد، کمک بخواهد. آقا، خیلی سخت است این روایت. هر کی میبیند اذیت میشود، گوشهایش را بگیرد. گوشیهاتون مشغول بشوید. چون ادامه سخنرانی از دستتون در میرود؛ ولی در حد ۷-۸ ثانیه گوشیتون رو بگیرین، گوشتون رو بگیرین، گوشتونو نگیرین! فرمود: اگر کسی از اصحاب ما اهلبیت، شیعه ما باشد، یکی بیاید پیشش، حاجتی داشته باشد، گرفتاری داشته باشد، مشکلی دارد، با این مطرح میکند. جمله را ببینید: نمیفرماید بیمحلی میکند، نمیفرماید بدرفتاری میکند. حالا گاهی مردم میروند پیش یک مسئولی، اون هم از اینها رأی گرفته، این هم حقش را از او میخواهد بگیرد، اون هم وظیفه دارد حق این را انجام بدهد. بیرونش میکند، داد و بیداد میکند، سر و صدا میکند. اون که هیچ. پیش خود ماها که آدمهای عادی هستیم، کارهای هم نیستیم؛ ولی شاید بتوانیم یک کمکی بکنیم. یکی میآید پیش ما کمک میخواهد، نه اینکه این را بیرونش کند، بدرفتاری کند، لگد بزند، تحقیرش کند. فرمود: «یبالغ فیها بکل جهده»، ای همه تلاشی که باید بکند را نمیکند. هنوز دوتا کار دیگر میتوانست بکند، نکرد. چی شد؟ میآیند پیش یک نفری، کمک میخواهم. سدش را نمیگذارد. این دوتا تماس دیگر هم میتوانست بگیرد، یک تماس گرفت، گفت: آقا، نمیشود. دور انداخت. دوتا تماس دیگر میتوانست بگیرد، سدش را نمیگذارد. فرمود: اگر سدش را نگذارد، فقط «خان الله و رسوله والمومنین». هم به خدا خیانت کرده، هم به پیغمبر، هم به امیرالمؤمنین.
یک نمونه بارز خیانت چیست؟ آقا، روایت دارد. خیلی این روایت فوقالعاده است. راوی میگوید: آمدم دیدم امام صادق (علیه السلام) دارم با وکیلشان صحبت میکنند. طرف وکیل امام صادق بود، حضرت بهش پول داده بودند برود. میگوید: دیدم این وکیله هی دارد میگوید: آقا، به خدا من خیانت نکردم. «والله ما کنتُ»، آقا، به خدا خیانت. آقا، به خدا من خیانت نکردم. حضرت فرمودند: برای من چهفرقی میکند تو خیانت کرده باشی یا بیعرضه باشی؟ در هر صورت مال من رفته. خیانت کردن تو فقط مسئلهاش این است که قیامت بدبختت میکند. برای من که چهفرقی نمیکند. در صورت مال من رفته. یعنی چی؟ یعنی آقا، بین مسئول خائن و مسئول بیعرضه تفاوتی نیست. آدم خوبی است ها، بیعرضه؟ اگه آدم خوبی است و بیعرضه است، برای چی میآید؟ برای چی میماند؟ وقتی میبینی یکی دیگر عرضه دارد، چرا تحویل نمیدهد؟ آنجایی که ما از یک کاری برنمیآییم، وقتی دست میگیریم، این میشود خیانت. خیانت هم نشود، بالاخره با خیانت فرقی نمیکند. آخرش جفتش میشود بدبختی مردم، به باد رفتن اموال مردم، گرفتار شدن مردم. از آنور اگه یک کاری میتوانیم بکنیم، کوتاهی کنیم، میشود خیانت. از این ور اگه یک کاری نمیتوانیم بکنیم، دست بگیریم، میشود خیانت. در فیلم جلو برویم، سد، دهانمان آسفالت میکند. برگردیم، خدا آسفالت میکند. خلاصه، هر طرف بروی، پدرت در میآید. حسابوکتاب دارد این دین امیرالمؤمنین. این مدلی است.
امشب شب مرگ معاویه هم هست. خوب هم با هم جفتوجور شده، مرگ معاویه، میلاد امیرالمؤمنین، خوب به هم میآید. دوتا عید شده با همدیگر. تفاوت مکتب معاویه با مکتب امیرالمؤمنین این است: مکتب امیرالمؤمنین مکتب تکلیف، مسئولی، آدم پیر میشود. پیر آدم در میآید. همهچی حسابوکتاب دارد. میگوید: من دانه را از دهان مورچه نمیگیرم. هفت تا اقلیم عالم را بهم بدهند، نه اینکه بگویند: آقا، مثلاً وکیلآباد را میزنیم به نامت، من که مشهد را میزنیم به نامت، باغهای شاندیز و طرقبه را میزنیم به نامهای استان خراسان رضوی، ایران، آسیا، کره زمین، نه آقا. کهکشان راه شیری که هیچ، آسمان اول که هیچ، هفت تا آسمان را به من بگویند این دانه را به ظلم از دهان مورچه بکش. من چی میخواهم جواب خدا را بدهم؟ این امیرالمؤمنین است. معاویه چی؟ اموال مردم و بیتالمال را بریز و بپاش میکرد، این و آن را برای خودش جذب میکرد، مسئول در دستگاه خودش میکرد، پر و بال خودش. اینها را کنار خودش جمع میکرد. برای همین دور معاویه شلوغ بود. دور امیرالمؤمنین همیشه خلوت. که کسی دور علی میخواهد بشود، باید امین باشد، قوی امین باشد. هم کار ازش بر بیاید، هم امانتدار بشود. طرف حسابش هم خدا بداند. پول و پله و باغ و ویلا و اینها هم نداریم اینجا. اینجا شب و روز دویدن، عرق ریختن، خون ریختن، پدر صاحب بچه در آمدن، فحش شنیدن، اذیت و آزار دیدن میشود مالک، میشود عمار، میشود سلمان، میشود مقداد. اینها میشوند یارای امیرالمؤمنین. بخوربخورها کنار معاویه است. دزدیها، گرگها آنجاست. آنجا دست و بالا باز است، کسی هم حسابوکتاب نمیکند، هر چقدر خواستی ببر برای خودت، برای بچههات. این سختی کار کنار امیرالمؤمنین بودن است. این میشود امین. کسی که این مدلی شد، میشود آدم امیرالمؤمنین. امیرالمؤمنین آدم امین میخواهد. امام زمان آدم امین میخواهد.
خدا انشاءالله ما را امین کند، امانتدار کند و انشاءالله مورد اعتماد امام زمان باشیم. روی ما حساب کنند. روی این دعاهای ما حساب کنند. روی این درخواستهای ما حساب کنند. وقتی میگوییم: آقا بیا. بگویند: راست میگوید، میتواند، به درد میخورد، کار بهش میتوانیم بسپاریم، از پس کار بر میآید. من میگویم: آقا، تشریف بیاورید یا صاحب الزمان. میفرماید: آخه، با این وضعی که تو داری، من کجا بیایم؟ چی به تو بسپارم؟ تو از پس خودت برنمیآیی. تو از پس بچهات برنمیآیی. تو در تربیت بچهات خیانت میکنی. به امثال من میگوید: آقا، تو همین منبری که میروی، خیانت میکنی. خیانت من در منبر چیست؟ این منبر را دادهاند به بنده، منبر پیغمبر است. شما آمدید، وقت گذاشتید، نشستید، مجلس امیرالمؤمنین. برای چی وقت گذاشتید؟ حرف پیغمبر را بشنویم. من از این تریبون پیغمبر استفاده میکنم، امت پیغمبر را نشاندم، وقتشان را گرفتم، حرف خودم را میزنم. خیانت به پیغمبر! حالا منی که اینجا خیانت کردم، کجا میخواهد امام زمان روی من حساب باز کند؟ به درد کجا میخورم؟ امین میخواهد، امین.
این عنوان شعری، لقب شعری برای حضرت آقا، تخلص شعری اصطلاحاً میگویند. ایشان تخلص شعریشان «امین» است. واقعاً هم حقاً در مورد ایشان این کلمه صادق است. انشاءالله خدا سایه این مرد بزرگ را، این امانتدار صادق را که هم امانتدار خدا و پیغمبر و هم امانتدار مردم است، بر سر ما مستدام بدارد، انشاءالله. خائنین به این مملکت را در هر لباسی که هستند، خوار و ذلیل و رسوا کند. دست خائنین را از این مملکت، از سر مردم کوتاه کند. آنهایی که امین و دلسوز این مردمند، امثال شهید رئیسی، دست و بال آنها را خدا برای خدمت به این مردم باز کند و انشاءالله این گرههای مادی و معنوی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی به آبروی امیرالمؤمنین از این مملکت امیرالمؤمنین برچیده بشود و در فرج آقامون امام زمان تعجیل بفرماید. به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
------------------------
منابع:
[آیه قرآن] سوره انفال، آیه ۲۷ — «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَخُونُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ وَتَخُونُوا أَمَانَاتِكُمْ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ» (ای کسانی که ایمان آوردهاید، به خدا و پیامبر خیانت مکنید و [نیز] آگاهانه به امانتهای خود خیانت مورزید.)
[آیه قرآن] سوره احزاب، آیه ۷۲ — «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ...» (ما امانت [الهی و بار تکلیف] را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم، پس، از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسیدند و انسان آن را برداشت...)
[آیه قرآن] سوره قصص، آیه ۲۶ — «...إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ» (...بیگمان بهترین کسی که استخدام میکنی، کسی است که نیرومند و امانتدار باشد.)
[آیه قرآن] سوره قصص، آیه ۱۵ — «...فَوَكَزَهُ مُوسَىٰ فَقَضَىٰ عَلَيْهِ...» (...پس موسی مشتی به او زد و او را کشت...)
[آیه قرآن] سوره قصص، آیه ۲۴ — «...رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ» (...پروردگارا، من به هر خیری که برایم بفرستی، نیازمندم.)
[آیه قرآن] سوره یوسف، آیه ۵۲ — «ذَٰلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَأَنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي كَيْدَ الْخَائِنِينَ» (این [اقرار] برای آن است که [عزیز] بداند من در نهان به او خیانت نکردم، و اینکه خدا نیرنگ خائنان را به جایی نمیرساند.)
[حدیث/روایت] مؤمن ممکن است طمعکار یا ترسو باشد، اما دو خصلت در او راه ندارد: خیانت و دروغ. (اختصاص مفید ص ۲۳۱٫])
[داستان/حکایت تاریخی] حضرت موسی (ع) پس از فرار از مصر، در مدین به دختران حضرت شعیب (ع) در آب کشیدن از چاه کمک کرد و به دلیل قدرت و امانتداریاش مورد توجه قرار گرفت. (نهج البلاغه، خطبه 160، فراز 14..)
[حدیث/روایت] امیرالمؤمنین (ع) فرمودند که حضرت موسی (ع) در مسیر فرار از مصر آنقدر از سبزیهای بیابان خورد که پوست تنش سبز شد. (نهج البلاغه، همان)
[حدیث/روایت] در روایتی آمده است که منظور اصلی حضرت موسی (ع) از دعای «رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ»، درخواست همسر بود. (بحار الأنوار، ج۱۳، ص۳۰۳)
[حدیث/روایت] امام کاظم (ع) فرمودند: حضرت شعیب (ع) از دخترش پرسید امانتداری حضرت موسی (ع) را از کجا فهمیدی؟ او پاسخ داد: موسی (ع) از من خواست که پشت سرش راه بروم و مسیر را با انداختن سنگ به او نشان دهم و گفت: «ما قومی هستیم که از پشت به زنان نگاه نمیکنیم.»من لایحضره الفقیه، جلد ۴.
[داستان/حکایت تاریخی] حضرت یوسف (ع) پیش از پذیرش مسئولیت، بر اثبات بیگناهی خود در ماجرای زنان اصرار ورزید تا ثابت کند که امین است و به ناموس کسی خیانت نکرده است. ( المیزان ، جلد : 11 صفحه : 280)
[حدیث/روایت] حضرت زهرا (س): «[خداوند] دزدی را برای [حفظ] عفت [جامعه]، ترک فرمود.» (ترجمه دقیقتر: و ترک سرقت را برای ایجاد عفت واجب فرمود.)(عوالم العلوم،ج۱۱، ص۹۱۰).
[داستان/حکایت تاریخی] علامه طباطبایی خیانت به خدا را به معنای شکستن حریم الهی و زیر پا گذاشتن شریعت و دستورات او (گناه) تفسیر میکنند. (المیزان، جلد : 9 صفحه : 70)
[داستان/حکایت تاریخی] علامه طباطبایی معتقد است که حکومت اسلامی مصداق امانتی است که هم امانت خدا، هم امانت پیامبر و هم امانت مردم محسوب میشود. (https://farsnews.ir)
[حدیث/روایت] امام صادق (ع): «هر یک از شیعیان ما که برادر مؤمنش برای حاجتی به او پناه آورد و او با تمام توان در رفع مشکلش نکوشد، به خدا و رسول و مؤمنان خیانت کرده است.» (مشکاة الأنوار، ج 1، ص 387)
[داستان/حکایت تاریخی] در روایتی، امام صادق (ع) به وکیل خود فرمودند که برای ایشان تفاوتی بین خائن بودن یا بیعرضه بودن او نیست، زیرا در هر دو صورت، مال از دست رفته است( کافی، ۴/۳۰۱/۵).
در حال بارگذاری نظرات...