امین خدا

جلسه سوم

امین خدا . 1404/10/12
00:38:39
149

معرفی
اهل‌بیت «امین‌الله» هستند؛ اگر می‌خواهی مؤمن باشی، باید برایشان «امین» باشی.[2:00]

خیانت و دروغ، دو خط قرمزی که در مؤمن واقعی راه ندارد.[3:00]

معیار قرآنی گزینش مسئولیت؛ هر که را به کار می‌گیری، باید «قوی» و «امین» باشد.[25:30]

درس موسی(ع) برای تمام مدیران: کسی که به ناموس مردم چشم ندارد، به بیت‌المال هم دست‌درازی نمی‌کند.[16:30]

درس یوسف(ع) برای حکومت‌داری: تا کسی ناموس‌شناس نباشد، نمی‌تواند دنیای مردم را آباد کند

خیانت چیست؟ وقتی برای دشمنِ امام، خطر نداشته باشی و او روی تو حساب باز کند

اوج خیانت در کلام امام جواد(ع): همین بس که «امینِ خیانتکاران» باشی!

غربت امیرالمؤمنین(ع)؛ گرفتار میان یارانی که یا «امین» بودند و قوی نبودند، یا «قوی» بودند و امین نبودند.[27:00]

مالک اشتر، تنها یار «قوی و امین» علی(ع)؛ با شهادتش ستون فقرات حکومت از هم پاشید.[32:25]

حاج قاسم سلیمانی، مالک اشتر زمان ما بود؛ هم قوی در میدان نبرد و هم امین در اوج قدرت.[36:35]
خلاصه
ما در زیارت «امین‌الله»، امام را «امین خدا» می‌خوانیم. اما برای اینکه شیعۀ واقعی «امین‌الله» باشیم، خودمان هم باید امین باشیم. قرآن دو ویژگی برای یاران حقیقی خدا معرفی می‌کند: قوی و امین؛ ﴿إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ﴾. حضرت موسی (ع) را ببینید. هم قوی بود که صخره را جابه‌جا کرد و هم امین بود که حاضر نشد پشت سر دختر شعیب راه برود تا چشمش به او نیفتد. مولای ما، امیرالمؤمنین (ع)، از همین رنج می‌بُرد. یارانش یا امین بودند ولی قوی نبودند، مانند کمیل؛ یا قوی بودند و امین نبودند، مانند اشعث. تنها مالک اشتر بود که هم قوی بود و هم امین؛ کسی که امیرالمؤمنین می‌توانست به او تکیه کند. اما امان از بزرگ‌ترین خیانت تاریخ. آن روزی که مردم کوفه به امین خدا، حسین‌بن‌علی (ع)، نامه نوشتند و دعوتش کردند، اما به امانت خود خیانت ورزیدند. تصور کنید آن لحظه را که پسرِ امین‌الله در میان دریایی از خائنان تنها ایستاده بود. آن روز حجت خدا غریب ماند. امان از دل زینب (س).
متن
!! توجه : متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد، اللهم صل علی فعالیت طیفین الطاهرین و لعنت الله علی القوم ظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری ولل عقدة من لسانی یفقهو قولی.
زیارت معروفی که برای امیرالمؤمنین (ع) وارد شده و در مورد تمام اهل‌بیت (ع) این زیارت را می‌توانیم در حرمشان بخوانیم، «زیارت امین‌الله» است. عنوانی هم که در این زیارت، امام را با آن خطاب می‌کنیم، این است: «السلام علیک یا امین‌الله فی ارضه». امام امین خداست، امانت‌دار خداست. از جانب خدا هم آن چیزی را که خدا به او سپرده، خدا خاطرش جمع است که در امان است و جایش خوب است؛ هم کسی که خودش را به امام بسپارد، در امان است.
راه رسیدن به امان خدا
از امین‌الله، امان‌الله دریافت می‌شود. راه رسیدن به امان خدا این است که آدم باید دستش در دست امین خدا باشد تا بتواند در امان باشد از گرفتاری‌ها و مشکلات و بدبختی‌ها، چه در دنیا، چه در آخرت. قرآن می‌فرماید: «اولائک لهم الامن». آن‌هایی که ایمان داشته باشند و «لم یلبسوا ایمانهم بظلم»، ایمانشان با ظلم آمیخته نشود، «اولائک لهم الامن.» ادامه آیه چیست؟ «محتدون». هم هدایت شدند، هم در امان‌اند. خب، این نکته مهمی است.
امین در برابر خائن
امانت در برابر خیانت و امین در برابر خائن است. آن کسی که اهل خیانت باشد، نمی‌تواند امین باشد. وقتی هم که اهل خیانت بود، رابطه‌اش قطع می‌شود با امین خدا. امین خدا چه کسی را می‌خواهد؟ کسی را می‌خواهد که امین باشد؛ آدمی باشد که مورد اعتماد باشد.
امیرالمؤمنین (ع) سینه‌ مبارکشان را با دست نشان داده و به کمیل فرمودند: «ان ها هنا لعلماً جما»؛ خیلی در اینجا (اشاره به سینه) لبریز از علم است، ولی امین پیدا نمی‌کنم، امین پیدا نمی‌کنم. امین یعنی چه؟ خب، خیلی حرف است. ما تا چهار تا چیز خبر داشته باشیم، کلی سوءاستفاده می‌کنیم. همین قدر مثلاً من بدانم که فردا چه چیزی قرار است گران شود، از همین الان شروع می‌کنم و می‌روم احتکار می‌کنم و جمع می‌کنم.
رانت اطلاعاتی
رانت اطلاعاتی را شنیده‌اید. یکی از اقسام رانت، رانت اطلاعاتی است. همیشه رانت به پارتی‌بازی نیست. مثلاً این آقازاده است، آن بچه‌ فلانی است، این از کوپن فلانی دارد می‌خورد؛ این‌ها یک نوع رانت است. یک رانت دیگر، رانت اطلاعاتی است. یعنی چه؟ یعنی فرض بفرمایید مثلاً من عضو شورای شهرم. بر فرض مثلاً برنامه داریم سال دیگر از این پشت مثلاً طلاب، یک جاده بکشیم مثلاً به پنج تن. بعد مثلاً می‌خواهیم این بغل جاده را شهرک بزنیم. بعد مثلاً می‌خواهیم بغل شهرک را پاساژ بزنیم. بعد آن پاساژ را می‌خواهیم بکنیم یکی از آن پاساژهای درجه یک مشهد. تا کی؟ تا ۱۰ سال دیگر. این بیابان‌هایی که الان زمین‌ها تو بیابان ریخته، تا ۱۰ سال دیگر قیمتش می‌شود ۲۰۰ برابر.
رانت اطلاعاتی چه می‌شود؟ من به داداشم و پسرخاله‌ام و پسرعمویم و فک و فامیلم [می‌گویم]: «زمین‌ها را بخرید. ۱۰ سال دیگر این‌ها همه‌اش گنج است.» برنامه‌ای که هست، ۱۰ سال دیگر اینجا... این می‌شود رانت اطلاعاتی. خب، من در همین حد خبر دارم که ۱۰ سال دیگر اینجا زمین‌ها گران می‌شود، دارم سوءاستفاده می‌کنم. حالا [اگر] خبر داشته باشم که چه کسی کجا چه‌کار کرده، پدرش را درمی‌آورم. من از هر کدام از شما بزرگواران، اگر آتو داشته باشم، چقدر می‌توانم با آن کاسبی کنم؟ به خانمت بگویم: «دیروز کجا بودی؟» نه حاج آقا. بگویم: «خب، فعلاً ۵ تومان نقد بزن تا فکرش را بکنم ببینم چکار کنم!» سوءاستفاده...
امین، یعنی سوءاستفاده نکردن
حضرت عیسی (ع) فرمود: «من خبر دارم تو خانه‌هایتان چکار می‌کنید.» آيه‌اش چی بود حالا؟ چکار می‌کنید یعنی چه؟ ذخیره می‌کنید تو خانه‌تان. حضرت عیسی (ع) می‌دانست در خلوت‌ها مردم چکار می‌کنند، ولی خب سوءاستفاده نمی‌کرد؛ امین بود.
این کلمه «امین» را خدا برای حضرت جبرئیل هم استفاده کرد: «روح الامین». در حدیث کسا وقتی که آمد محضر پنج تن، پیغمبر (ص) چه صدایش زدند؟ «یا امین وحی‌الله!» ای امانت‌دار وحی خدا. امین بود؛ بالا و پایین نمی‌کرد، جابه‌جا نمی‌کرد، سوءاستفاده نمی‌کرد، قروقاطی نمی‌کرد، هم نمی‌زد.
قصه امام خمینی و آیت‌الله شبستری زنجانی
[امین] یعنی آدمی که امیرالمؤمنین (ع) بهش اعتماد داشته باشد که اگر من چیزی یادش دادم، سوءاستفاده نمی‌کند. مثلاً اگر بهش کیمیا یاد دادم، ازش سوءاستفاده نکند. حضرت امام (ره) با مرحوم آیت‌الله شبیری زنجانی (پدر آیت‌الله شبیری فعلی که هستند) آمده بودند مشهد زیارت. خب، کمتر مشهد می‌آمدند. مثل الان که نبود پروازی هفتگی و ماهی و حالا [طرف] در سال یک بار دو بار مثلاً می‌توانست بیاید. سفرهایشان هم پر پیمان بود. علما آمده بودند و رفته بودند خدمت مرحوم نخودکی (نخودکی اصفهانی). امام (ره) به ایشان گفته بودند: «آقا، من خبر دارم شما علوم غریبه، علم کیمیا دارید.» علم کیمیا چکار می‌کند؟ هر چیزی را می‌تواند تبدیل به طلا کند. آنی که کیمیا دارد، ام سینی را یک وردی دارد، ذکری دارد، دستورالعملی دارد؛ می‌زند به وزن این سینی می‌شود طلا.
در این اوضاع و احوال ما کیمیا که چه عرض کنم! ماهی ۵ سال قبل می‌دانستیم طلا این‌قدر می‌شود، همه پول‌هایمان را دادیم طلا خریده بودیم. رانت اطلاعاتی! همین قدر احتمال می‌دادیم که اوضاع این‌جوری می‌شود، چه برسد به این که ما کیمیا داشته باشیم. کیمیا داشته باشیم، از همین ستون من شروع می‌کنم، همه‌ را طلا می‌کنم. بازار طلا هم که نزدیک همین بغل است. تکه تکه می‌کنم، می‌برم می‌فروشم. نخودکی گفته بودند که: «آقا، آمدیم از شما کیمیا یاد بگیریم.» ایشان فرموده بودند که: «قول می‌دهی اگر من کیمیا بهت یاد دادم سوءاستفاده نکنی؟» امام خمینی (ره) [کمی] فکر کرده بودند و فرموده بودند: «قول نمی‌توانم بدهم.» خیلی صادق بود. «قول نمی‌توانم بدهم. آخه آدمیزاده دیگر!» [نخودکی] تو‌ گفتی: «خب، پس نمی‌دهم.» [امام هم] گفته بود: «باشه.»
آدم باصفایی، آدم صادقی است؛ زیر و رو نمی‌کشد، لای کش نیست. گفته بود که: «خب، حالا که این‌جوری است، من یک چیز بهتر از کیمیا بهت یاد می‌دهم.» [امام متعجب] «بهتر از کیمیام داری مگر؟» [نخودکی] «آره! کیمیا سنگ و خاک خیابان و بیابان را طلا می‌کنی. بهتر از کیمیا، قلبت را طلا می‌کنیم، قلب تو را طلایی می‌کنی؟» چی گفته بود بهش؟ بگو دیگر. حافظه همه‌چی هستی دیگر. ماشالله! یک آیت‌الکرسی بعد نماز، سه تا صلوات، آیت‌الکرسی، تسبیحات حضرت زهرا (س)، صلوات، سه تا قل هو الله، آیه ۲ و ۳ سوره طلاق: «و من یتق الله یجعل له مخرجاً» بعد همه نمازها بخوانید. حضرت امام (ره) یاد گرفته بودند و مقید شده بودند. خب، خدا بهتر از کیمیا داد به امام خمینی (ره).
کیمیاگری امام (ره)
چه داد؟ نفسش خاک را طلا می‌کرد. نفسش به شاهرخ ضرغام می‌خورد. شهید شاهرخ ضرغام، بهتر از کیمیا این بود. نفسش خورد به کلی جوان الوات کف خیابان. این‌ها شدند شهدای عالی‌مقام جبهه و جنگ. نفسش خورد به حاج قاسم سلیمانی، که سالگرد این بزرگوار هم هست. جوان معمولی در روستاهای کرمان آمد شد یک ژنرال بزرگ ارتش فراملی. عظمت شیعه را به رخ دنیا کشید. اکسیر کی بود؟ اکسیر حضرت امام (ره) بود. بهتر از کیمیا. امین بود؛ سوءاستفاده نکرد.
ماشالله! ماشالله! به سلامتی‌اش یک صلوات بفرستید! برادر عزیزمان آقای روشندلند. با همین وضع روشندلی، کل قرآن را حفظ کردند. من به ایشان نگاه می‌کنم، می‌گویم خدا قشنگ مرا بفرستد جهنم. من هیچ حرفی نمی‌توانم بزنم. [روزی] دو خط قرآن را نمی‌خواندیم. بزرگوار با این سختی و با این مشکلات، قرآنش را حفظ کرده. الان هم دارد تثبیت می‌کند قرآنش را.
آداب بعد از نماز
اونی که حفظ کرده، آیت‌الکرسی و بعدش تسبیحات حضرت زهرا (سلام الله علیها). آره، حالا گفتند بهتر است اگر «لا اله الا الله» هم بگویند بهتر است. یک دانه لا اله الا الله، سه تا قل هو الله، سه تا صلوات، آیه ۲ و ۳ سوره طلاق. خدا انشالله روزی [را] می‌کنه‌، فاصله نمی‌افته. جفتش وارد شده. هم آیت‌الکرسی بلافاصله بعد نماز وارد شده. آیت‌الکرسی، تسبیحات حضرت زهرا (س)، لا اله الا الله، سه تا قل هو الله، سه تا صلوات، آیه ۲ و ۳ سوره طلاق: «و من یتق الله یجعل له مخرجاً و یرزق من حیث لا یحتسب» تا آخرش. بعد هر نماز، ایشالله خدا روزی‌مان کند انجام [آن را].
حالا با آن بخشش کار داشتم که آیا نخودکی پرسیده بود که «قول می‌دهی سوءاستفاده نکنی؟» ایشان گفته بود: «قول نمی‌دهم.» خیلی حرف است! اصلاً همین آدم، علامت صادق بودنش همین است که اهل سوءاستفاده نیست. و این نشان می‌دهد که آقا، این جور مسائل چقدر زمینه سوءاستفاده در آن هست. آدمی که از این ور آن ور بتواند از غیب باخبر شود، این کلی باب سوءاستفاده باز می‌شود.
امین، نگهبان اسرار
امیرالمؤمنین (ع) فرمودند: «این اسراری که دارم به کی می‌دهم؟ به اونی که امین باشد، بدانم سوءاستفاده نمی‌کند، بی‌اجازه استفاده نمی‌کند.» همین کیمیا را امیرالمؤمنین (ع) به حضرت فضه (س) یاد داده بودند. قضیه [این] است. لابد شنیدید. آمدند دیدند که فضه آمده یک گوشه در خانه نشسته، دارد یک ظرفی را طلا می‌کند. [این را] از هند یاد گرفته بود. در هند این چیزها خیلی رایج بوده. امیرالمؤمنین (ع) فرمودند: «چیه این کارها؟ چیه؟» گفت: «آقا، دلم سوخته ببینم شما نان ندارید بخورید در خانه. گفتم این ظرف را بردارم برایتان طلا کنم، بفروشم، یک پولی بیاید.» حضرت فرمود: «از کدام کیمیا استفاده کردی؟» گفت: «فلان کیمیا.» [حضرت] شروع کردند دانه دانه. «این کیمیا؟ آن کیمیا؟» گفت: «نه.» حضرت فرمود: «ما اگر می‌خواستیم، همه این‌ها را بلد بودیم. اگر بنا باشد ما از این چیزها استفاده بکنیم، بلد نیستیم زندگی می‌کنیم. من دارم به وظیفه عمل می‌کنم.» امیرالمؤمنین (ع) از کیمیا و فلان حرف‌ها استفاده بکند؟ که کل کائنات خودشان را می‌ریزند در دامن امیرالمؤمنین (ع). وظیفه‌اش چیست؟ خدا ازش چی خواسته؟ امین می‌شود. سوءاستفاده نمی‌کند از علمش، سوءاستفاده نمی‌کند از قدرتش.
قدرت بدون امانت، خطرناک است
خیلی‌ها [این جورند]. آدم به این چیزها اگر فکر بکند: «من یک پارتی داشته باشم تو قوه قضاییه، همه را از یک کنار، به قول مشهدی‌ها، از یک کنار همه را صاف می‌کنم، درو می‌کنم، همه را.» با یک پارتی. حالا اگر خودم قدرت معنوی داشته باشم.
آن بلعم باعورا، داستانش را شنیدید دیگر. بلعم باعورا کی بود؟ بلعم باعورا یک عابدی بود در بنی اسرائیل، مستجاب‌الدعوه بود. خیلی چیز عجیبی‌ها! آدم‌هایی که قدرت‌های معنوی دارند و امین نیستند، این باز ترسناک‌تر است. بعضی قدرت‌های ظاهری دارند و امین نیستند. طرف رئیس‌جمهور، وکیل، وزیر، نماینده مجلس، قاضی است، سوءاستفاده می‌کند. خیلی ترسناک است. ترسناک‌تر از این چیست؟ قدرت معنوی داشته باشد، مثل بلعم باعورا، مثل سامری. این‌ها قدرت‌های معنوی داشتند، ولی امین نبودند.
قصه بلعم باعورا و الاغش
بلعم باعورا مستجاب‌الدعوه بود. آمدند تحریکش کردند، گفتند: «نشسته‌ای! این موسی دارد ملت را از دین خدا بیرون می‌کند.» احمق هم زود فریب می‌خورد. آدم قدرت معنوی داشته باشد، شعور نداشته باشد. مدرک شعور نمی‌آورد، قدرت معنوی هم شعور نمی‌آورد. آمدند بهش گفتند که: «همین‌جور نشسته‌ای؟ این دارد ملت را به باد می‌دهد.» گفت: «چکار کنم؟» گفتند: «پاشو برو دعا کن.» نشست، سوار الاغش شد. عبادتگاهی که در آن دعا می‌کرد. این الاغ را تکان داد که راه بیفتد، الاغ تکان نخورد. دوباره تکانش داد، تکان نخورد. شروع کرد ضرب و شتم، زدش الاغ را، این راه نیفتاد. این‌قدر زدش که این الاغ از دنیا رفت. در روایت داریم یکی از حیواناتی که (چون حیوانات هم حشر دارند، حساب‌کتاب دارند، بهشت دارند) یکی از حیوانات بهشتی، سگ اصحاب کهف [است]، یکی دیگر، الاغ بلعم باعوراست. الاغ رفت بهشت. الاغ رفت بهشت، بلعم باعورا که مستجاب‌الدعوه بود، رفت جهنم! جالب! بلعم باعورا رفت جهنم، مستجاب‌الدعوه بود.
قصه سامری
سامری چشم برزخی داشت. وقتی که حضرت موسی (ع) دریا را شکافت، جبرئیل را دید. آن کسی که ایستاده بود دریا را نمی‌گذاشت به هم بیاید، جبرئیل بود، به اراده الهی. سوار بر اسبی بود. حالا این اسب جنبه ملکوتی و برزخی‌اش بود. سوار بر اسبی بود، آن وسط وایساده بود، راه باز شده و مردم رد می‌شدند. هیچ کسی ندید جبرئیل را. سامری دید. خودش هم گفت، آیه قرآن است: «فبصرت به ما لم یبصروا به»؛ «من یک چیزی دیدم که بقیه ندیدند.» قدرت چشم برزخی دارم.
بعد چکار کرد؟ از آن‌جایی که اسب جبرئیل بود، در روایات ماست، علما هم این قضیه را تعریف می‌کردند: رفت از آن‌جایی که اسب جبرئیل بود، از زیر پای اسب جبرئیل یک تکه خاک برداشت. «فقبضت قبضة من اثر الرسول»؛ «یک مشت از زیر پای این فرستاده خدا خاک برداشتم.» این‌ها خیلی سنگین است. در قرآن تفسیرش خیلی دشوار است دیگر. حالا با همین روایات و این‌ها تا یک حدی فهمیده می‌شود. مگر نه، این رسول اینجا پیغمبر است منظور؟ یا جبرئیل است؟ اونی که از زیر پایش برداشته چه بوده؟ خیلی پیچیده است داستانش.
خلاصه خاک را برداشت آقا. بعداً آن گوساله سامری را که درست کرد، این خاکه را هم زد بهش. گوساله خارق‌العاده شد. باد که می‌خورد به این گلوی گوساله، از تویش صدایی در می‌آمد که انگار دارد با مردم حرف می‌زند. بعد برداشت ملت را فریب داد، گفتش که «این را ببین! موسی می‌گفت من می‌روم با خدا صحبت می‌کنم، خدا با من حرف می‌زند. آن خدایی که حرف می‌زد همین است. این‌جوری حرف می‌زد.» مردم گوساله‌پرست شدند.
آدم می‌شود چشم برزخی داشته باشد، جبرئیل را ببیند، از زیر پای جبرئیل خاک [بردارد، با آن] گوساله درست کند، مردم را گوساله‌پرست کند. وحشتناک نیست؟ برای همین، تا وقتی آدم درست نشده، رو به‌راه نشده، هرچی قدرتش بیشتر بشود، ترسناک‌تر است.
تربیت، مقدم بر تکنولوژی و امکانات
الان بیشتر مشکلات بشر سر چیست؟ قدرت ارتباطات رفته بالا، قدرت رفته بالا، امکانات رفته بالا، فهمش نیست، تربیتش نیست. انبیا این جور تکنولوژی و امکانات نمی‌دادند به بشر. تا تربیت نمی‌کردند، این جور امکانات نمی‌دانند. اول تربیت می‌کردند: «یزکیهم بعد یعلمهم الکتاب و الحکمه.» اول باید آدم بشود که یاد بگیرد سوءاستفاده نکند. افتاده دست این بشر. ببین این باب سوءاستفاده‌ها را. این هوش مصنوعی چه پدری از صاحب بچه در می‌آورد! چه دروغ و دغل! با همه خوبی که دارد (بنده صبح تا شب هوش مصنوعی [استفاده می‌کنم])، می‌شود ازش استفاده مثبت کرد، ولی هزار تا ضرر دارد، هزار جا آسیب دارد، هزار تا بدبختی دارد. این تا تربیت نباشد، امکانات خطرناک است. مثل این که به یک بچه یک‌ساله آدم یک ساطور بدهد. فهمش را ندارد، تربیتش را ندارد، درکش را ندارد. امکاناتش هرچی بیشتر باشه، قوی‌تر باشه، سنگین‌تر باشه، خطرش بیشتر.
اصحاب سرّ امیرالمؤمنین (ع)
انبیا اول امین پیدا می‌کردند. امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «من اگر امین پیدا می‌کردم، این علوم را منتقل می‌کردم.» امینش نیست. بعد هشت گروه را توضیح داد امیرالمؤمنین (ع) در آن حکمت نهج‌البلاغه که هستند. بعضی‌هاشان، بعضی‌هاشان که هوش ندارند. بعضی‌هاشان باهوشند، باهوشند، مطلب را از هوا می‌زنند، می‌افتند به سوءاستفاده [و] چاپیدن، خوردن، بردن. بعد دیگر حالا توضیحاتی که روی این هشت تا گروه از ائمه (ع) می‌دهند که مفصل است که هر کدام به یک دلیلی صلاحیت ندارند من اسرار را بهشان منتقل کنم.
کمیل صلاحیت داشت. حالا گوش بدهید این چند جمله را؛ این‌هایش جالب است. کمیل صلاحیت داشت. اسراری را امیرالمؤمنین (ع) بهش گفته بود. میثم صلاحیت داشت. میثم ایرانی هم هست. میثم تمار (خرمای‌فروش) بود. امیرالمؤمنین (ع) وقایع تا قیامت را بهش گفته بود. «تا قیامت چی میشه؟» گفته بود. یعنی همین که الان من و شما اینجا نشستیم، این هم در اطلاعاتی بوده که امیرالمؤمنین (ع) به میثم تمار [گفته بود]. ما کی به دنیا می‌آییم؟ از نسل کی می‌آییم؟ تا کی هستیم؟ بچه‌هایمان کی‌اند؟ همه را خبر داشت. چه عظمتی داشته! شهادت خودش را خبر داشت، شهادت بقیه را خبر داشت. اصلاً داستان مختار بخش عمده‌اش به میثم برمی‌گردد. در فیلمش هم بود. در زندان میثم به مختار گفتش که: «تو آزاد می‌شوی. امام حسین (ع) که کشته می‌شود، تو انتقام می‌گیری از قاتلانش.» این جمله‌اش را هم گفته بود. در فیلم نیاوردند این تکه تکه قشنگش را. حالا برای فیلم‌های را ساختند که حاشیه نداشته باشد.
میثم به مختار می‌گوید که: «تو قاتلان امام حسین (ع) را می‌کشی. این عبیدالله هم که قاتل امام حسین (ع) می‌شود، سرش را برایت می‌آورند. موقع غذا خوردنت سرش را می‌آورند جلویت، می‌اندازند. تو با کفشت روی صورت این پا می‌گذاری.» تا این‌جا را بهش گفته بود که «تو انتقام می‌گیری. این‌جوری می‌شود.» همین هم شد. مختار داشت غذا می‌خورد. سر عبیدالله را آوردند. کیسه روی عبیدالله را جدا کرد. ابراهیم پسر مالک. [وقتی] به سامرا می‌روید (نزدیک‌های سامرا، آن ور جاده)، قبرش گنبد فیروزه‌ای است. قبر ابراهیم بن مالک. البته این‌که آخرش چی شد، روی آن بحث است. بعضی گفتند که آخر کار مسیرش عوض شد. ولی به هر حال کار بزرگی کرد. انتقام امام حسین (ع) را از بعضی از این قاتل‌ها گرفت. عبیدالله را او به درک واصل کرد. سر عبیدالله را آوردند برای مختار سر غذا. پا شد، با این کفشش روی صورت عبیدالله پا گذاشت. کفشش را پرت کرد. گفت: «ببریم بسوزانیم. نجس شده. به صورت این ولدالزنا خورده. نجس است.» این صحنه را، صحنه‌های فوق‌العاده است که جایش در فیلم خالی بود. ساخت این صحنه را کی به مختار گفت؟ میثم. میثم خبر داشت.
امیرالمؤمنین (ع) اسراری را فرموده بود به کمیل، به میثم، به رشید حجری، به حبیب بن مظاهر، که البته حبیب بن مظاهر درست است. این‌ها اصحاب سر امیرالمؤمنین (ع) بودند. یک چندتایی بودند. سلمان که دیگر در اوج [بود]. سلمان، ابوذر، عمار، مقداد، این‌ها در اوج [بودند]. این‌ها [امام (ع)] مال قبل از این شخصیت‌ها بودند. این‌ها صحابه پیغمبر (ص) هم بودند. نسل دوم بودند که بعضی‌هاشان اصلاً دست‌پرورده خود امیرالمؤمنین (ع) از همان اول بوده، بزرگ کرده بود از بچگی. این‌ها امین بودند.
قوی و امین
ولی بعضی‌هاشان، دقت بکنید این نکته، نکته مهمی است. حالا یک داستان، داستان امین بودن است. آیه قرآن نکته قشنگی دارد: «یا ابت ان خیر من استعجرت القوی الامین.» آن آدمی که به درد می‌خورد که به عنوان نیرو ازش استفاده کنی، گزینش کنی، به عنوان یک آدمی که کار بهش بسپاری، دو تا ویژگی باید داشته باشد: یکی این‌که قوی باشد، یکی امین باشد.
چرا امیرالمؤمنین (ع) تنها بود؟ چون یا قوی نبودند یا امین نبودند. امام زمان (عج) کی را می‌خواهد؟ قوی و امین. امیر [المؤمنین (ع)]، امام حسین (ع) ۷۰ تا داشت. قوی و امین. هم قوی بودند هم امین بودند. شب عاشورا هم حضرت بهشت‌شان را بهشان نشان داد. امین بودم. «ارفعوا رؤوسکم.» امام سجاد (ع) فرمود: «پدرم خطاب کرد به اصحاب، فرمود سرتان را بیاورید بالا. سر آوردم بالا. فرمود: «انظروا الی منازلکم فی الجنة.» خانه‌هایتان را در بهشت ببینید: «هذا منزلک منزلک یا فلان، آ و هذا منزلک یا فلان، هذا منزلک یا فلان.» فلانی خانه توئه، فلانی خانه توئه، فلانی خانه توئه. خانه‌هایشان را دیدند در بهشت، تمام با یقین کامل.
می‌شود امین. تا امین نباشد، اسرار بهش منتقل نمی‌شود. خرده‌شیشه داشته باشد، بهش چیزی منتقل نمی‌شود. نخود‌شیشه نداشته. هم قوی بودند هم امین بودند. فقط مشکلشان این بود که تعدادشان کم بود. امیرالمؤمنین (ع) کلاً که تعداد یارانش کم بود، در همان کم‌ها هم قوی و امین با هم پیدا نمی‌شد. یک دانه بود هم قوی بود هم امین بود. او کی بود آقا؟ مالک. که وقتی که به شهادت رسید، این ستون فقرات حکومت امیرالمؤمنین (ع) از هم پاشید. یعنی دشمن گفت کار علی (ع) تمام شد. همین هم بود. راست [می‌گفت]. با مالک کار سپاه امیرالمؤمنین (ع) تمام شد. معاویه با شهادت مالک، به تعبیری دخل حکومت امیرالمؤمنین (ع) را در آورد. هیچی دیگر. هیچ‌کس مثل مالک نبود.
کمیل؛ امین، اما نه قوی
بعضی امین بودند، قوی نبودند. بعضی قوی بودند، امین نبودند. این بحث جالبی است. حالا بعدها لازم است در مورد [این] موضوع مفصل صحبت شود. کمیل امین بود، ولی قوی نبود. خیلی امین بود، صاحب اسرار بود. تا صبح امیرالمؤمنین (ع) اسراری بهش می‌گفت. ابن عباس همین طور. اسرار امیرالمؤمنین (ع) بهش می‌گفت. ولی این آقا، به تعبیری عرضه حکومت‌داری را نداشت. امیرالمؤمنین (ع) یک روستای دهک را سپرد به کمیل به نام هیت. [اما] نکرد این بزرگوار، این شخصیت فوق‌العاده که همه‌مان هم عاشقشیم (دعایش را انشالله می‌خوانیم، دعای کمیل را)، این بزرگوار نکرد یک چهار تا مأمور بگذارد که شبیخون بهش نزنند. آقا، سپاه معاویه شبانه زدند، روستا را غارت کردند. آن قضیه که امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «اگر مسلمان بشنود خلخال از پای دختر یهودی کندند، دق کند، جا دارد.» مال اینجا بود. شبیخون این‌جوری زدند. بعد حضرت توبیخش کردند. نامه سنگینی دادند. در نهج‌البلاغه هست. نامه شانزدهم چندم است. یک نامه تندی امیرالمؤمنین (ع) داد به کمیل. چه، خلاصه ساده‌اش، محترمانه‌اش این است: «آخه بی‌عرضه! این چه مدل مدیریتی است؟ یک دو تا سرباز می‌گذاشتی شب پاس بدهند. تا صبح تو آن‌جا را پل کردی. دشمن هر وقت می‌آید می‌زند می‌کشد، می‌برد. هیچ‌کس هم باهاش کار ندارد. این چه مدل مدیریتی است؟» البته امیرالمؤمنین (ع) عزلش نکردند، نگهش داشتند آن‌جا. ولی یک توبیخ حسابی بهش کردند.
ابوذر؛ صادق، اما نه مدیر
به میثم اصلاً مسئولیت نداد امیرالمؤمنین (ع). میثم با همین خوبی‌اش، اصلاً مسئولیت بهش نداد. ابوذر با همه آن خوبی‌اش. پیغمبر (ص) بهش فرمود که: «آقا، شما در هیچ مسئله‌ای دخالت نکنید.» دو تا آدم هم آمدند گفتند: «بین ما دو تا قضاوت کن.» [حضرت فرمود:] «شما دخالت نکن.» حضرت پیغمبر (ص) فرموده بودند: «آسمان به این آدم‌هایی که روی زمین‌اند، صادق‌تر از ابوذر سایه نینداخته.» کره زمین بعد از اهل‌بیت (ع)، آدمی صادق‌تر از ابوذر پیدا نمی‌شود. این‌قدر این آدم سالم است. ولی مدیریت عرضه می‌خواهد، توان می‌خواهد، قضاوت توان می‌خواهد. نداشت توانش را. این از ابوذر، آن از کمیل، آن از میثم.
نمونه‌های شارلاتان قوی، اما خائن
بعضی‌ها بودند قوی بودند، امین نبودند. او یک داستان مفصلی دارد. یک شارلاتان‌هایی در حکومت امیرالمؤمنین (ع) بودند، حضرت هم به این‌ها -مثل اشعث، خدا عذابش را بیشتر کند؛ زیاد بن ابی؛- باریکلا! ای کاش وقت بود در مورد هر کدام این‌ها من یک ساعت صحبت می‌کردم. ببینید این‌ها چه مارمولک‌هایی بودند هر کدامشان جدا.
زیاد بن ابی، یک شخصیت کثیف [بود]. [به] بابایش [می‌گفتند] جوری بود که بابایش را نمی‌دانستند که بهش می‌گفتند زیاد بن ابی. زیاد، بچه بابایش، در حرامزادگی دیگر این‌جوری معروف بود. بعدها معاویه آمد گفت: «بابا، این داداش ماست. بابای ما بالاخره خلاصه حالا کارهایی کرده بود.» گردن گرفت خلاصه. امیرالمؤمنین (ع) بهش مسئولیت داد. اشعث، اشعث دنبال ترور امیرالمؤمنین (ع) بود. می‌گویند: «هر فتنه‌ای که در سپاه امیرالمؤمنین (ع) شد، سرش به اشعث برگشت.» ولی چون کاربلد بود، کار را در می‌آورد، حضرت بهش کار می‌سپرد. وقتی در جنگ صفین آب را بستند به روی سپاه امیرالمؤمنین (ع)، حضرت دو نفر را به عنوان فرمانده فرستاد، بروند آب را باز کنند. آن دو نفر کی‌ها بودند؟ یکی اشعث بود، یکی اشتر بود (مالک اشتر هم بهش می‌گفتند به خاطر این که پلک پایین چشمش ضربه خورده بود و پلکش افتاده بود. آن کسی که پایین پلکش آسیب می‌بیند، می‌گویند اشتر). مالک و اشعث به هم می‌خوردند این دو تا. ولی اشعث چه بود آقا؟ مدیر بود. آدم نبود، ولی مدیر. امین نبود، ولی قوی بود. امیرالمؤمنین (ع) مظلوم گرفتار شده بود بین یک مشتی که یا امین بودند قوی نبودند، یا قوی بودند امین نبودند.
مالک اشتر، تنها امین و قوی
یک دانه قوی امین داشت، مالک اشتر. هر جا کار گره می‌خورد، این را می‌فرستاد. هرجایی، هرجایی که کار بیخ پیدا می‌کرد، کار، کار مالک. در جنگ نظامی، در درگیری گفتمانی، جنگ رسانه‌ای. مصر از هم داشت می‌پاشید.
مدیریت مصر و شهادت مالک
داستانش مفصل است. فقط یک اشاره بکنم، بحث را تمام بکنم. مصر از اول به دست عمرو عاص مسلمان شده بود. کی؟ عمرو عاص! این بی‌شرف، این موجود مارموز. [عمر و عاص] موجود کثیف. گفتند که: «شمر ۱۴۰۰ [سال پیش] عمان مالک زمانه.» یک کتاب نوشتند آقا به اسم «مالک زمان». اسمش همین است؛ «مالک زمان». کتاب قشنگی است. آمده صفات مالک اشتر را دانه دانه آورده بر اساس منابع تاریخی. از این ور خاطرات حاج قاسم سلیمانی را دانه دانه آورده. بعد دقیقاً می‌بینی که این آدم دقیقاً مثل همان [مالک] است. خیلی کتاب قشنگی است. بخوانید «مالک زمان». دانه دانه ویژگی‌های مالک را آورده. دقیقاً قاسم سلیمانی این مدلی بود. حالا شب سالگردش هم هست امشب. حاج قاسم. آره. احسنت. ماشالله! به روح حاج قاسم یک صلوات بفرستید!
خلاصه آقا، مصر از اول در چنگ عمرو عاص بود. امیرالمؤمنین (ع) محمد بن ابی بکر را (آدم خوبی بود، پسر ابوبکر بود ولی شیعه بود، برادر عایشه بود ولی درجه یک بود، آدم مؤمنی بود، آدم خوبی بود) [فرستاد]. حضرت فرمود: «این پسر من است. از نسل ابوبکر است. پسر من است، بچه من است.» این‌جور بهش محبت داشت. [او را] فرستادند مصر. نتوانست کار را در بیاورد. عمرو عاص خیلی گنده‌تر از این حرف‌ها [بود]. عمرو عاص بلعید مصر را. این محمد بن ابی بکر بنده خدا ماند آن‌جا در کار. عزلش کردند. البته ناراحت شد، دلخور شد از امیرالمؤمنین (ع). «دلخوری ندارد که!» بابا، از امیرالمؤمنین (ع) که آدم نباید دلخور بشود. بعد حضرت یک نامه دادند، دلش را در آوردند. گفتند: «من تو را دوست دارم. گفتم یک جای دیگر بگذارمت اذیت نشوی.» بخوانید خیلی زیباست.
کی را حضرت فرستادند مصر؟ فرمودند: « یک نفر است که می‌تواند کار را در بیاورد.» او کیست؟ مالک. به مردم مصر هم نوشتند که «این هرچی گفت حرف من است. حرفش را گوش بدهید. نجاتتان می‌دهد.» فرمود: «من دوست داشتم این کنار دستم باشد. شما را به خودم ترجیح دادم. شما را به خودم ترجیح دادم. قدرش را بدانید.» چکار کردند؟ بعد حضرت آن فرمان بلند، نامه ۵۳، سند بی‌نظیر مدیریت را به کی داد؟ به مالک داد. چون این آدم عرضه‌اش را داشت که این‌ها را اجرا کند. در طول تاریخ ما از این سند قوی‌تر برای مدیریت نداریم. شهرهای متعددی بهش نوشتند. «فرمان مالک». حضرت فرستادنش [به مصر]. این مالک اشتر مظلوم، با آن عمرو عاص ملعون، قبل از این که پایش برسد، مالک به مصر، یک شربتی بهش دادند و مسمومش کردند. ترورش کردند و به شهادت رسید. حالا این ور فرماندهی سپاه دستش بود. امیرالمؤمنین (ع) قضیه مصر را ترجیح دادند به سپاهش. گفت: «حالا با یک فرمانده درجه دو، کار را در می‌آوریم. مالک نرسد مصر، مصر از دست رفته.» مصر بره، استان‌های مرزی امام مثل این‌که مثلاً کرمانشاه سقوط کند، دشمن آمده همه را گرفته. این‌جوری شد که هم این ور سپاه حضرت از هم پاشید، هم آن ور استان‌های مرزی از هم پاشید. تکه تکه گرفتن آمدند تا به کوفه رسیدند. همه‌اش با کی بود؟ بعد چی بود؟ بعد شهادت مالک. بعد شهادت مالک کار سپاه امیرالمؤمنین (ع) یکسره شد.
حاج قاسم سلیمانی، مالک زمان ما
این می‌شود داستان آدمی که قوی است و امین است. امیرالمؤمنین (ع) قوی و امین می‌خواهد. امام زمان (عج) قوی و امین می‌خواهد. امثال حاج قاسم هم قوی است، هر جا پا بگذارد با قدرت می‌آید در میدان؛ هم امین است، مورد اعتماد است. یک ذره شیله پیله و لای‌کشی و هیچ [چیز دیگر نیست]. جان‌فدا. خودش را آورده وسط سپر کند، فدا کند. دنبال این که آلاف و علوفی برای خودش چیزی سر هم بکند؟ همانی هم که دارد، برای این و آن دارد هزینه می‌کند، خرج می‌کند. نه حق مأموریت می‌گرفت. آفرین! [در] قبلش هم گفت: «بنویسید سرباز.» نه حق مأموریت می‌گرفت، نه خدمت شما عرض کنم که حقوق جانبازی می‌گرفت. برای آن بچه‌هایی که نیاز دارند، دور و برش، همکارانش. نه دنبال درجه بود، نه دنبال ریاست بود، نه دنبال دیده شدن بود. رهبر انقلاب فرمود: «در جلسات قاسم سلیمانی کجا نشسته؟ پیدایش نمی‌کنیم. یک گوشه‌ای رفته مخفی شده.» این‌جوری بود. نمی‌شود مثل مالک [باشیم]. روحش شاد باشد انشالله! این شیعه امیرالمؤمنین (ع)، شیعه باصفا، ای مرد بزرگ با اخلاق که در زمانه ما به ما نشان داد می‌شود در این زمان هم مثل مالک زندگی کرد. حتماً هم انشالله زیر سایه امیرالمؤمنین (ع) جایش خوب است و متنعم در کنار امیرالمؤمنین (ع).
انشالله ما از این جور شیعیان به‌دردبخور بشویم. هم قوی باشیم، هم امین باشیم. انشالله به روح همه محبین امیرالمؤمنین (ع) در طول تاریخ. هر کسی به اندازه سر سوزنی امیرالمؤمنین (ع) را دوست داشته، انشالله برای گشایش گرفتاری‌های محبین امیرالمؤمنین (ع) در این روزگار، یک صلوات قرّاء هدیه بفرمایید.

---------------------------------

منابع:

[آیه قرآن] سوره انعام، آیه ۸۲ — «الَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إِيمَانَهُم بِظُلْمٍ أُولَٰئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَهُم مُّهْتَدُونَ»

[آیه قرآن] سوره طه، آیه ۹۶ — «قَالَ بَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِّنْ أَثَرِ الرَّسُولِ...»

[آیه قرآن] سوره بقره، آیه ۱۵۱ — «...وَيُزَكِّيكُمْ وَيُعَلِّمُكُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ...»

[آیه قرآن] سوره طلاق، آیات ۲-۳ — «...وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا ‌﴿٢﴾‌ وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ...»

[آیه قرآن] سوره شعراء، آیه ۱۴۹ — «يَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ ۖ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ» (این آیه در سوره قصص، آیه ۲۶ می‌باشد).

[آیه قرآن] سوره تکویر، آیات ۱۹-۲۱ — «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ ‌﴿١٩﴾‌ ذِي قُوَّةٍ عِندَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ ‌﴿٢٠﴾‌ مُّطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ ‌﴿٢١﴾‌» (اشاره به عبارت «روح الامین» که در آیه ۱۹۳ سوره شعراء آمده است).

[حدیث/روایت] امیرالمؤمنین (ع) به کمیل فرمودند: «اینجا (با اشاره به سینه) لبریز از علم است، اما امینی پیدا نمی‌کنم.» (إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً). (بحار الأنوار، ج۵۶، ص۱۰۹)

[داستان/حکایت تاریخی] حضرت عیسی (ع) می‌فرمودند: «من خبر دارم در خانه‌هایتان چه چیزی ذخیره می‌کنید»، اما از این علم خود سوءاستفاده نمی‌کردند.( سوره آل عمران، آیه ۴۹)

[حدیث/روایت] در حدیث کساء، پیامبر اکرم (ص) جبرئیل را با عنوان «یا امین وحی‌الله!» خطاب قرار می‌دهند. (حدیث کسا)

[داستان/حکایت تاریخی] مرحوم نخودکی اصفهانی به جای علم کیمیا، به امام خمینی (ره) ذکری را آموختند که شامل خواندن آیت‌الکرسی، تسبیحات حضرت زهرا (س)، سه مرتبه سوره توحید، سه صلوات و آیات ۲ و ۳ سوره طلاق بعد از هر نماز بود. (
( پرتال امام خمینی، حضور، ش 78، ص 287)

[داستان/حکایت تاریخی] حضرت فضه (س) که علم کیمیا را از هند آموخته بود، برای کمک به معاش خانه امیرالمؤمنین (ع) ظرفی را به طلا تبدیل می‌کرد. حضرت امیر (ع) با دیدن این صحنه، به ایشان یادآوری کردند که اگر می‌خواستند، خود از این علوم استفاده می‌کردند اما به وظیفه الهی خود عمل می‌کنند. (بحارالانوار، ج۹، ص۵۷۵)

[داستان/حکایت تاریخی] بلعم باعورا، عابد مستجاب‌الدعوه‌ای در بنی‌اسرائیل بود که به تحریک دیگران، برای نفرین حضرت موسی (ع) اقدام کرد. در راه، الاغش از حرکت باز ایستاد و او آنقدر حیوان را زد تا مُرد. الاغ او بهشتی شد، اما خود بلعم باعورا جهنمی شد. (الکیزان، ج۸، ص۳۷۷)

[داستان/حکایت تاریخی] سامری با چشم برزخی خود، جبرئیل را در واقعه شکافته شدن دریا دید و از خاک زیر پای اسب او برداشت. او با استفاده از آن خاک، گوساله‌ای ساخت که صدا می‌داد و بنی‌اسرائیل را به گوساله‌پرستی کشاند. (سوره مبارکه طه، آیه ۹۶)

[داستان/حکایت تاریخی] میثم تمار، از یاران خاص امیرالمؤمنین (ع)، از وقایع آینده تا روز قیامت، از جمله نحوه شهادت خود و انتقام مختار از قاتلان امام حسین (ع)، با خبر بود. ( الامالی للصدوق، النص، ص ۱۲۷)

[حدیث/روایت] امام سجاد (ع) فرمودند که پدرشان (امام حسین) به یارانشان در شب عاشورا خطاب کردند: «سرتان را بالا بیاورید و جایگاهتان را در بهشت ببینید.» (ارفعوا رؤوسکم... انظروا الی منازلکم فی الجنة). (بحار الأنوار، ج۸، ص۱۲۵)

[داستان/حکایت تاریخی] کمیل بن زیاد، با وجود امانت‌داری، در مدیریت قوی نبود. وقتی امیرالمؤمنین (ع) او را حاکم منطقه‌ای به نام «هیت» کردند، سپاه معاویه به آنجا شبیخون زد و حضرت در نامه‌ای او را به‌شدت توبیخ کردند. (نهج‌البلاغه، نامه ۶۱)

[داستان/حکایت تاریخی] پیامبر اکرم (ص) در وصف ابوذر فرمودند: «آسمان بر کسی صادق‌تر از ابوذر سایه نینداخته است»، اما به دلیل عدم توانایی در مدیریت و قضاوت، او را از دخالت در این امور منع کرده بودند. ( شرح‌الاخبار فی فضائل‌الائمه الاطهار(ع)، ص ۵۰۲- خصال، ص ۱۸۲)

[داستان/حکایت تاریخی] امیرالمؤمنین (ع) به افرادی قوی اما غیرامین مانند اشعث و زیاد بن ابیه نیز مسئولیت می‌سپردند؛ چنانکه در جنگ صفین، فرماندهی بازپس‌گیری آب را به مالک اشتر و اشعث سپردند. (دینوری، اخبار الطوال، الشریف الرضی، ص۱۶۸)

[داستان/حکایت تاریخی] محمد بن ابی‌بکر (برادر عایشه و از شیعیان امیرالمؤمنین) نتوانست مصر را در برابر عمرو عاص اداره کند. حضرت او را عزل کرده و مالک اشتر را به جای او فرستادند. (طبری، تاریخ‌الأمم و الملوک، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، چاپ دوم، ۱۳۸۷ق/۱۹۶۷ م، ج۲، ص ۵۰۳)

[داستان/حکایت تاریخی] امیرالمؤمنین (ع) در نامه‌ای به مردم مصر، مالک اشتر را شخصیتی معرفی کردند که برای فرستادن او به مصر، مردم آنجا را بر خود ترجیح داده‌اند و از آنها خواستند قدر او را بدانند. (نهج البلاغه، نامه ۵۳)

[داستان/حکایت تاریخی]‌مالک اشتر قبل از رسیدن به مصر، توسط عوامل معاویه با شربتی زهرآگین مسموم شد و به شهادت رسید. شهادت او ضربه سنگینی به حکومت امیرالمؤمنین (ع) وارد کرد. (ابن ابی‌الحدید، عبدالحمید، شرح نهج البلاغة، قم، کتاب‌خانه آیت‌الله مرعشی نجفی، ۱۴۰۴ق.)

[داستان/حکایت تاریخی] رهبر انقلاب فرمودند که شهید قاسم سلیمانی در جلسات، معمولاً در گوشه‌ای می‌نشست و خود را مخفی می‌کرد تا دیده نشود. ((https://snn.ir)
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات امین خدا

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00