تفسیر سوره کهف

جلسه هفتم

00:47:50
47

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضاک.
از آیات ۳۲ به بعد بحث دلبستگی انسان به ظواهر و ذخارف و زینت‌ها مطرح شد. در این آیات دو مَثَل مطرح می‌شود که نشان می‌دهد حقیقت زندگی آدمی در مقایسه با دنیا، از اموال و اولاد و سایر ذخارف و زینت‌ها، زودگذر است و این‌ها از یاد خدا غافل می‌کنند و واهمه را جذب می‌نمایند. این‌ها زندگی واقعی انسان نیستند. لذا اِنَّ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ. زندگی واقعی و جایگاه واقعی زیست آدمی آنجاست. انسان به این‌ها رکن پیدا می‌کند، اعتماد پیدا می‌کند، خیال می‌کند که مالک است و کم‌کم دچار این آسیب‌ها می‌شود و می‌فهماند که به قول علامه این فکر جز وهم و خیال چیز دیگری نیست. چرا که وقتی بلایی از جانب خدا می‌آید، همه را به باد فنا می‌گیرد و برای انسان هیچ چیز جز خاطره‌ای بعد از بیداری از عالم رؤیا به یاد نمی‌ماند؛ به جز آرزوهای کاذب، چیزی بر جا نمی‌ماند.
مثلاً «رَجُلَیْنِ» گفتند که این مردمی که در زینت حیات دنیا فرو رفتند و از ذکر خدا برگشتند را مثال بزن تا معلوم شود دل جز به سرای خالی از حقیقت نداده‌اند و آنچه بدان فریفته شده‌اند خیالی بیش نیست و واقعیتی ندارد. این‌ها دل به واقعیت ندارند، دل به جذابیت‌ها و توهمات بسته‌اند.
بعد می‌فرماید که این دو باغ را که ما به این‌ها دادیم، که آب از وسط یکی از آن‌ها جاری بود و راه دسترسی به آب نزدیک‌ترین راه بود، دیگر احتیاج نبود که از راه دور آب بیاورند. «و کان له ثَمَرٌ» که گفتند به مرد برمی‌گردد. یعنی این مرد میوه هم داشت. این نبود که فقط این درخت بی‌ثمر باشد، خودش هم الان میوه داشت. «مُحاوَرَة» را به معنای مخاطبه و رودررویی خود شخص، خود مردِ آن آقا، که مالک بود، تعریف کرده‌اند و گفتند میوه‌ها را چیده بود. انگار الان اوج دارایی یک باغبان است وقتی که دیگر میوه‌ها رسیده و این هم جمع کرده و وضع خیلی خوبی الان دارد (شاید زمستان باشد و درخت مثمر است ولی الان میوه ندارد). «عامی» داشته باشد به این معنا که خب آدم میوه داشت، فلان داشت، از همه لحاظ‌های آن معنای عامی که رزق دارد، این سیاق نمی‌رساند. ولی معنای «ثمر» به همین است که آنکه از او دنبال محصول بود، محصول برایش حاصل شد. محصولی که توقع داشت؛ محصول متوقع، می‌شود ثمر. ثَمَری داشت. خانه‌ای داریم، می‌گوییم طرف خانه‌ای دارد.
«مُحاوره» یعنی مخاطبه و رودررویی، گفت‌و‌شنود کردن. گفتند که آن که به او باغ داده بودیم، در حالی که داشت با رفیقش گفتگو و بحث می‌کرد، گفت: «من از تو مال بیشتری دارم، عزتم از نظر نفرات (یعنی اولاد و خَدَم) از عزت تو بیشتر است.» گفتند که این یک توهمی داشتیم می‌خواهد بگوید مالک باغ، علامه نکات خوبی دارند. حکایت از پنداری می‌کند که او داشته و با داشتن آن از حق منحرف شده. گویا خودش را در آنچه خدا روزی‌اش کرده، از مال و اولاد، مطلق‌التصرف دیده که احدی در آنچه اراده کند نمی‌تواند مزاحمش شود. در نتیجه معتقد شده که به راستی مالک این‌هاست و این پندار، تا اینجایش عیبی ندارد. او در اثر قوت این پندار، فراموش کرده که خدا این املاک را به وی تملیک کرده. الان باز هم مالک حقیقی خداست.
اگر خدای تعالی از زینت زندگی دنیا که فتنه و آزمایشی مهم است به کسی می‌دهد، برای همین است که افراد خبیث از افراد طیب جدا شوند. این خدای سبحان است که بین آدمی و زینت زندگی دنیا، جاذبه و کشش را قرار داده تا او را امتحان کند. این بیچاره خیال می‌کند که با داشتن این زینت‌ها حاجتی به خدا ندارد، منقطع از خدا و مستقل به نفس خود است. هرچه اثر و خاصیت است در همین زینت‌های دنیوی و اسباب ظاهری است که برای او تسخیر شده. رضای خدای سبحان را از یاد برده و به اسباب ظاهری رکن و اعتماد کرده است. این همان شرکی است که از آن نهی شده. لذا در این آیات، در مورد شرک این آقا حرفی از این نیست که او مشرک به معنای بت‌پرست است. ترک تعبیر «ربّی» را به کار می‌برد. می‌گوید که: «لئن رُدِدتُ اِلى رَبّي لَأَجِدَنَّ خيراً مِنهُ مُنْقَلَباً.» اگر من برگردم و رفتم، خب این قشنگ اینجا خدا را قبول دارد، ربّ را هم می‌داند. شرک او از جنس شرک خود ابلیس است. ابلیس مگر به معنای بت‌پرست مشرک بود؟ نه؛ بلکه قواعد هم دستش بود، می‌دانست که بلکه اسما را و صفات را می‌شناخت. «عزت» را می‌دانست مال خداست: «فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُم أَجْمَعینَ اِلاّ عِبادَکَ نَصیباً مَّفروضا». اشاره به این‌که قیامت از جهت اعتقادی نیست، از جهت غفلت است. خیلی از مردم دیده می‌شوند که قیامت را انکار می‌کنند. اکثر مردم... فضای آیات فضای اعتقاد نیست. اصلاً این آیات نمی‌خواهد بگوید که این بابا منکر بود و اعتقاداً قبول نداشت. تصدیق می‌کرد.
آدم، در اثر زندگی دنیا و جذابیت‌های ظاهری دنیا، کم‌کم از مبدأ خودش دور می‌شود، دچار غفلت می‌شود. این غفلت آن‌قدری نیست که اعتقادات او را از بین ببرد؛ اعتقادات عملاً با نبودش هیچ فرقی نمی‌کند. هیچ! الان تو این مملکت از هرکی بپرسی امام اول کیه، می‌گه علی. ولی فضای زندگی ما جوری می‌شود عملاً دیگر خیلی توجه به این‌که این رفتار چقدر علوی است، این مسلک چقدر تناسب با امیرالمؤمنین دارد، خاص او چیست... (یعنی از آن مبدأ ولایی خودمان). کربلا غیبت می‌کنم، دعوا می‌کنم، فحش به هم می‌دهند. چقدر تو این‌ها ما بی‌نماز داریم؟ آمار عجیب‌وغریب من شنیدم در مورد کسانی که اربعین به عراق می‌روند و نماز نمی‌خوانند. ملا قاسم چند سال پیش، دو سال پیش، آهنگی که ساخت برای پیاده‌روی: «نماز تو خوندی؟...»، یعنی می‌خواهد بگوید لااقل زائر اربعین که می‌آید، نمازخوان بشود و یا نمازش را لااقل تو این مسیر بخواند. دوست دارد، قبول هم دارد. آن اوایل که ما می‌رفتیم، همه‌اش در و دیوار این بود که «هل تعلم أنّ الحسین بن علی استشهد الاّ اَجلَ الصلاة؟» همه‌اش این بود حضرت به خاطر نماز کشته شد. «می‌دونی این رو؟» این را هی تکرار می‌کردند که برای همه مثلاً یادآوری باشد.
خلاصه سر این است که آدم آن‌قدر فریب این مسائل ظاهری و سطحی درگیر در زندگی را می‌خورد که کم‌کم از مبدأ و اصل خودش دور می‌شود. این‌جوری قیامت متفاوت است، حیثیتش متفاوت است. «الساعة قامت» یعنی گفتند که یک چیزی وقتی «سعی» دارد، یعنی کنار زدن مزاحم‌ها و موانع: «فَاسْعَوْا إِلَى ذِکْرِ اللَّهِ». همین «ساعَت» یعنی این هی دارد پس می‌زند. لحظه به لحظه قبلی را پس می‌زند. قیامت را بهش می‌گویند «ساعت» از این جهت که همه این توهمات و خیالات و جذابیت‌ها را پس می‌زند، می‌اندازد کنار. یا «ساعت به ساعت» این جوری معنا می‌دهد. ساعت ۱۰ که می‌آید، ساعت ۹ را پس می‌زند. ساعت ۱۰:۲۰ دقیقه، ساعت ۱۰:۱۹ دقیقه را پس می‌زند. ۱۰:۲۰ و ۳۴ ثانیه، ۱۰ و ۲۰ دقیقه و ۳۳ ثانیه را پس می‌زند. «ساعت» چه شکلی است؟ نمی‌آید، پس می‌زند. صحنه قبلی را پس می‌زند. توی بحث قیامت هم همین است. یک وقت حق جلوه می‌کند و قیام می‌کند. اسما و صفات الهی در صحنه می‌آیند. از این حیث بهش می‌گویند قیامت. یک وقت این است که این‌هایی که تا حالا می‌دانستی و دل بسته بودی و رکون بهش داشتی، این‌ها پس می‌خورد. از این جهت می‌گویند «ساعت». لذا گاهی در تهدیدات خودش بحث «ساعت» را مطرح می‌کند. «اِنَّ السّاعَةَ لَآتِيَةٌ». پس می‌خورد. آنکه رئیس است، آیا تا آخر رئیس می‌ماند؟ آنکه سالم است، آیا تا آخر سالم می‌ماند؟ آنکه پدر است، آیا تا آخر پدر می‌ماند؟ آنکه جوان است، آیا تا آخر جوان می‌ماند؟ پس می‌خورد، یعنی مزاحمت‌های دنیایی می‌آید، پس می‌زند. صحنه قیامت هم همین است. آنجا عرصه‌ای است که همه این‌ها باید پس بخورد، دیگر خبری از این‌ها آنجا نخواهد بود.
«سعیه باید یرتینک سعا». این‌ها را زنده کن. «یرتینک سعا». قیامت را ببینند! دیگر به من نشان بده چه شکلی اموات را زنده می‌کنی. «أَربَعةً مِنَ الطَّیرِ». چهار تا پرنده بگیر و بکش و این‌ها را جاهای مختلف بنداز و بعد صدا کن و آن‌ها می‌آیند سمت تو. «يَأْتِينَكَ سَعْيًا». به سمت تو سعی خواهم داشت. این «سعی» همین معنا را می‌دهد. «سعی» بین صفا و مروه از همین جهت می‌شود شلوغ می‌شود، ازدحام می‌شود. تو هم می‌شوی. باید پس بزنی، راه بروی، حرکت کنی. سر ظهر جمعه، دفتر کار می‌کند، بازار هست، مغازه هست. سر ظهر است. پس بزن این‌ها را: «فَاسْعَوْا إِلَى ذِکْرِ اللَّهِ». موانع را کنار بزن. موانع ذکر کنار. «لِلْإِنسَانِ اِلّا مَا سَعَىٰ». آنچه برای انسان می‌ماند در ساعت آن زمان چه می‌شود؟ معلوم می‌شود: سعیت معلوم می‌شود که چقدر مزاحم‌ها را کنار زد. به همان میزان بهره داری. در آن ساعتی که، در آن صحنه‌ای که، در آن ساحتی که مزاحم‌ها کنار می‌خورد، وقتی مزاحم‌ها تکوین را کنار می‌زنند، بهره تو از آن صحنه به میزانی است که خودت در دنیا مزاحم‌ها را کنار زدی.
«إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِكُم وَأَوْلَادِكُم عَدُوًّا لَّكُم فَاحْذَرُوهُمْ». «عدو» به معنای مزاحم و مانع است، به معنای دشمنِ خصم نیست. ما تو فارسی همه را می‌گوییم دشمن! دشمن، دشمن. آنکه معنای «عدو» است، یعنی مزاحم. بعضی از زن‌ها و بچه‌های شما «عدو» شما هستند، یعنی مزاحم‌اند. پس بزنید. پس بزن! یعنی بچه نداشته باشید؟ یعنی زن نداشته باشید؟ این‌جور پس زدنی است؟ نه. همین بحث، اینجا خدای متعال ناراحت است که چرا این بابا، درخت داشت، میوه داده، پول‌دار شده. گله خدا از این است. چرا اصلاً تو باغ داری؟ مسئله چرا باغ‌ات آن‌قدر خوب است و آن‌قدر وضع‌ات خوب است؟ بحث سر این است که چرا به این‌ها توجه مستقل داری؟ چرا این‌ها دستگاه محاسباتی تو را به هم ریخته؟ فکر کردی چون این‌ها را داری خوبی؟ «لَفَرِحَتْ» می‌گوید وقتی که ضرر ازش می‌رود، می‌گوید: «ذَهَبَ السَّيِّئَاتِ عَنِّى». این پاک شد، گناهانم پاک شد. این‌ها را معیار می‌کند برای خوبی-بدی. پیام داده بودم که امام رضا می‌کنم، ۱۰ بار رفتم زیارتش، خبری نشد. این در همان اختلال در دستگاه محاسباتی است که اصلاً مگر چی می‌خواهیم، برای چی می‌خواهیم؟ به سمیه: همه این‌ها را نمی‌خواهی برای نزدیک‌شدن به امام رضا؟ خب، این زیارت اقرب و طروقه که ۱۰ بار آمدی زیارت. ۱۰ بار تو از این «اَقْرَب و طُروقه» آمدنت. بعد مثلاً محصول از زیارت چیست؟ این‌که من بروم یکم معده پر بشود، که بروم چاقو پر کنم. این محصول زیارت بشود؟ «نَعْمَاً واسطه» است. ولی همچین چیزی امام را می‌خواهیم برای این‌که چاه پر کنیم؟ امام، امام نیست! شأن واسطه‌گری خود را رعایت نمی‌کند. بلد نیست. نمی‌دانم اصلاً امام واسطه... امام از «اَدنا» تو را به «اعلا» می‌برد، نه از «اعلا» به «اَدنا». تو ادنا می‌خواهی به واسطه بچه‌ای که چاقو می‌خواهد. ننه-بابا بهش نمی‌دهند. گریه می‌کند، فحش هم می‌دهد و بعد می‌گوید اصلاً تو مامان من نیستی! چاقو را این‌جوری سفت گرفتی؟ من دست بزنم به همین دلیل مادر رافت امام رضا، آن درگاهی که در آن چیزهایی است که نمی‌د‌هد، بلکه آن چیزهایی که نمی‌دهد رافتش اتم است به نسبت در آن چیزهایی که دفع می‌کند.
تو همون واژه که دیدیم دیگه، خدای متعال به این اصحاب کهف چیز خاصی نداد. یک ۳۰۰ سال مرگ را از این‌ها دور کرد. نیاید! نه حیوان بیاید، نه آدم بیاید. دفاع اصحاب کهف، ۳۰۰ سال خوابیدیم. خدا ما را چی داد؟ «رحمةً من لدونْ». بده رَشد! رُشد خدا چی بود؟ پاشدن. ۳۰۰ سال، ۳۰۰ سال خوابیدن. به ظاهر هیچی به این‌ها نداده بود. دیگه نسلی رفت و نسلی آمده. و خدا ما را از نسلی حفظ کرد. این حفظ الهی یکی از مهمترین حیثیت‌های رفت و آمد است. پس ما باغ‌دار بشویم، ولی محفوظ باشیم. بچه‌دار بشویم، ولی محفوظ باشیم. زن بگیریم، ولی محفوظ باشیم. این‌ها عدوّه، مزاحم، مانع، این‌ها ما را زمین نزند. این جذابیت‌های دنیا آدم را گرفتار نکند. «تَسَاهُلَ إِلَى الْأَرْضِ» پیدا نکند. وقتی که باید بلند شود از زمین بکَند، این‌ها بچسباند آدم را. بزند مدرک این‌طوری است، درس این‌طوری است، سواد این‌طوری. می‌خواستیم بیاییم یک کاری بکنیم برای امام زمان. بیچاره کرد! آنقدر باد کردیم که می‌گفت طرف بچه‌اش را گذاشت رستم. دیگه جرأت نمی‌کرد صدایش کند. سرباز امام زمان. استخوان در گلو شدیم! کسی جرأت ندارد. عناوین آدم را شکار کرد. این‌ها آدم را نگه داشت. از آن آدم از مبدأش دور شده، از اصلش جدا افتاده. این ظواهر أمر او را گرفت. همان روایت، خیلی روایت تو جنگ جمل معروف است. طرف آمد از امیرالمؤمنین سوال کرد که در مورد توحید سوال در مورد وحدت عددی و نام توحید سوال دارم. وسط جنگ، کشت و کشتار! برای سوال اعتقادی می‌پرسی؟ همه هدف ما از این جنگ و دعوا «هَلْ نَهَارِبِ إِلَّا تَوْحِيدٌ». یک همچین تعبیری. آدم برای خدا هم می‌آید تو میدان، یادش می‌آید اصلاً برای چی آمده؟ امیرالمؤمنین که یادش نمی‌رود مفصل جواب این را دادند. یکی از عالی‌ترین خطبه‌های نهج‌البلاغه همین بحث دقیق در مورد توحید، وحدت عددی، وحدت نمی‌دانم مخاطبی. این‌ها همه را حضرت گفتند.
خلاصه نکته در این است که انسان هدف را یادش نرود. این ظالم لنفسه بود. چون از مبدأ دور افتاده. یکی از اساتید تعبیر خیلی قشنگی داشت، می‌فرمودند که گیلاس... چیزش چقدر است؟ این دمش. چرا خیلی نازک است؟ تا وقتی آن اتصال دارد به درخت، آفتاب که بهش می‌خورد، رشد می‌کند. باد که بهش بخورد، آب که بهش بخورد، رشد می‌کند. آب بهش می‌رسد. آب و نور و باد و همه این‌ها موجب رشدش می‌شوند. به محض این‌که اتصال قطع شد، آفتاب بهش بخورد، پلاسیده می‌شود. باد بهش بخورد، مثل گندیدنش می‌شود. هرچی بهش می‌خورد، فاسدش می‌کند. اتصال و انقطاع. همان حالت توجه انسان به اسباب متکی نبودن و سخت... علامه طباطبایی می‌گویند که شب تاریک است. می‌خواهید بیرون نروید؟ مگر روز که می‌رویم به خاطر خورشید می‌رویم؟ این کسی که این اسباب فریبش دادند، جیب خالی می‌شود. خدا و پیغمبر هم کارکرد خود را می‌افتند. خدای خود است که جیب من را پر کند. خدا تا وقتی خداست که جیب من پر بشود. حسین .... اسباب این‌جوری است دیگر. به هر نحوی آدم را شکار می‌کند. گاهی به فقرش آدم را شکار می‌کند. گاهی به غنایش. بعضی به نداشتن اسباب بی‌دین می‌شوند، بعضی به داشتن اسباب. وقتی از دست می‌دهی احساس کنی از دست دادی، نه وقتی به دست می‌آوری احساس کنی به دست آوردی. تو فراتر از ماده‌ای. «آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست، عالمی دیگر بباید ساخت از نو آدم.» این اگر آدم بفهمد که «ماده»، معادل «من» نیست: «اِنَّ اَنْفُسَکُم اَثْمَنًا فَلا تَبيعوها اِلاّ بِالْجَنَّةِ». منشأ شما تو ماده نیست، اینجا نیست. اینجا «ثمن» ندارد. این‌ها را «ثمن» ندارد. ماده «ثمن» نیست. ماده ابزار است. ماده کالاست، متاع. همه این دنیا چه عالم ماده است که عالم اعتبارات است، متاع. ثمر نیست. وقتی متوجه خودش می‌شود، که چگونه و چه زرنگی است و فعالیتی در مادیات تصرف می‌کند، به این پندارها دچار می‌شود که زرنگی و فعالیت از کرامت و فضیلت خودش است. از این ناحیه هم دچار مرض کشنده می‌شود. آن تک دیگران، خودش کسی را ندیده و پروردگارش را که با حضور مادی‌اش مسلط کرده و بر نفرات ارزانی‌اش داشته، عطش بخشیده، به کلی فراموش کرده. اکثر من کمال است.
و از نفر دیده می‌شود که بیچارگی فقط همین‌جاست. آدم فریب می‌خورد. باغش نمی‌شود و گفته بود که چون یک باغ بیشتر ندارد، باغ دنیا. ظالم لنفسه. نسبت به رفیقش تکبر داشته، عجب داشته، کبر داشته، نسیان خدا داشته، رکون به اسباب داشته. هر کدام از این‌ها به تنهایی یک رکّاب اخلاقی‌ست. بیچاره می‌کند آدم را. معنای هلاکت و نابودی اشاره به جَنّتِه. گفته: «گمان نمی‌کنم». یعنی ان‌قدر من بقای این‌ها را جدی گرفتم، نه از این باب که اعتقاداً به اعتقادش ندارد. ان‌قدر بقا را جدی گرفتم که فکر نمی‌کنم این‌ها از بین برود. فرض نابودی‌اش را اصلاً حتی گمانش هم به ذهنم نمی‌آید. ما از آن حتی گمانش را هم نمی‌دهم. به این‌که نکات خیلی قشنگ مرحوم علامه طباطبایی دارم در مورد این‌که انسان به چیزی دل می‌بندد که او را باقی بداند، نه فانی. و به هرچی هم که روی می‌آورد از حیث این است که او را بقایی درش می‌بیند. به فطرتی برمی‌گردد که خدا در او نهاده و به جذابیت‌هایی که برای فطرت قرار داد. چرا این بخش را دوستان بررسی کنند و مطالعه کنند: «ساعت قائما». فکر نمی‌کنم معنی‌اش قیامت ساعت قیامتی داشته باشد و ساعت قائم بشود. همیشه قیامت، نام «ساعت» است دیگر. «ساعت قائم باشد.» فکر نمی‌کنم مقصود آمدنی باشد و قیامتی هم باشد.
تعلق به امور دنیاست که باعث خیر خیر بیشتر از «مِنْها مُنْقَلَبًا» می‌شود. اگرم حالا باشد، برویم. خب، اینجا ارزش ذاتی و کرامت ذاتی داریم. این کرامت ذاتی باعث شده که تو دنیا آن‌قدر بهم داده. هر عالم دیگری هم اگر باشد، اگر بروم، چون ارزش ذاتی دارم، بهم می‌دهد. «حمله بر این کردند»، «ظَنَّکَ أَنَّكَ أَنتَ الْعَزِیزُ الْکَرِيمُ». گفتند که از این باب که این عزیز و کریم بودنش به خاطر توهم عزت و کرامت است و نزدیک کریم واقعی که نیستش که. «اَخَذَتِ الْعِزَّةُ بِالْاِثْمِ». وقتی بهش می‌گویند بیا، بهش می‌گویند «اِتَّقِهِ». عزت باعث می‌شود که گناه بکند، نیاید. شأنش را اجل از این حرف‌ها می‌داند. بالاتر از این مسائل ساحت وجودی‌اش می‌داند که بخواهد از این کارها بکند. من بیایم بروم نماز جمعه، تو صف وایسم، نماز صفی وایسا. من رئیس اداره، بیایم بغل مستخدم و خدمه، نماز بخوانم! ما اینجا نماز اختصاصی داریم دفتر عزت داریم. لرزش ذاتی. فیلم انتخاباتی ریاست جمهوری بود پرسیده بودند که شما اگه دوران امیرالمؤمنین بودید؟! «به نظرم می‌آید که جزو فرمان کارگزاران رده اول بودیم.» ارزش ذاتی، کرامت ذاتی. که آدم آخرم یک جوری می‌میرد که هیچکی به دادش نرسد. بهتر از این‌جاست. از جهت منقلب و انقلاب و تحولاتی که پیش می‌آید از اینور بهتر خواهد بود که لام قسم «لَمَن» هم لام تأکید است، نون تأکید هم آخرش آورده. به جای این‌که بگوید خدا مرا به زندگی بهتری می‌رساند، گفت: به زندگی بهتر می‌رسم. به جای این‌که بگوید خدا بهت باغ بهتری به من می‌دهد. اگر امید داشت که مشکل نداشت.
متن بسیاری از ادبیه همین است. خدایا، تو این دنیا بخشیدی و «اَنَا اَحْوَجُ اِلَيْهَا» مثلاً آن طرف محتاج‌ترم. «اَحْوَجُ اِلَى سِتْرِكَ» مثلاً اینور پوشاندی، آنور محتاج‌ترم. اینجا نعمت، اینجا رحمت مشمول رحمتت شدم. آنور محتاج‌ترم. از این‌ها زیاد است. ولی این‌که بگویی آقا من اینجا ارزش ذاتی دارم، دارم. آنور... بعد آیه ۵۰ سوره فصلت. علامه می‌فرماید که این هم همان مضمون را دارد که.
مراجعه: خب، آن رفیقمان که... این از آن کلماتی است که نشان می‌دهد که «صاحِب» در قرآن علت بر فضیلت ندارد. صاحبش بهش گفت: در حالی که محاوره می‌کردند، یعنی صحبت، صحبت از موضع بالا و این‌ها نبود. صحبت، صحبت معمولی. یعنی موضع نصیحت و موعظه و این‌ها نبود. همین گفتگوی عادی بود. حرف از هر جایی می‌شده. آمدند برای این‌که در مورد این موضوع صحبت بکنم. «أَکَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَكَ؟». نهی از منکر نشان می‌دهد دیگه. روش نهی از منکر چیست؟ «كَفّ». ما روش‌های اقسام مختلفی از نهی از منکر را داریم. یکی مدل خضر، یکی مدل اصحاب کهف، یکی مدل این بنده خداست. خب، این نهی از منکر هم اصلش این‌جاست. کفر! می‌گوید تلوزیون هم مشکل پخش ندارد. خدا، این عدلت، این فلانش. مسئول نظام چیزی نگفته باشد، فقط: «اکفرت بالذی خلقک من تراب ثم من نطفه...». مبدأ، بعد از نطفه، «فَسَوَّاكَ رَجُلًا». به عنوان یک مرد. تصفیه از چند جهت بررسی کرده حرف او را. یکی از جهت استعلای او بررسی کرده. استقلال کرده از خدا، بی‌نیاز. یکی از جهت استعلا بین رفیقش. پولش تحقیرش کرد. و تا آنجا که می‌فرماید که: «لَاكِنَّا أَنَا هُوَ اللَّهُ رَبِّی». ولی من، من ربی الله. من آن الله ربم. توحید آدم قوی بوده. مسائل را توجه تام داشته. «انا». این «انا» دارد مندک می‌شود تو آن هو. خیلی فرق دارد. اکثر من کمال است. این «انا هو الله» معرفت نفس، انایی که در ذیل الله و رب دارد دیده می‌شود، خوب است. می‌برد. او می‌توانست بگوید انا الله ربی یا انا ربی الله. «اَنَا هُوَ اللَّه رَبّی». من آن الله ربم. احدی را شریک در … برای نمی‌دانم آنچه روز است. موحدین و مخلصین. شاید حتی بشود گفت بوده: «دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ مَا شَاءَ اللَّهُ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ». تو چرا وقتی وارد باغت شدی، نگفتی که: «مَا شَاءَ اللَّهُ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ»؟ چرا نگفتی وقتی وارد باغ شد؟ یک چیزی را باید در تقدیر بگیریم. «الاَمرَ مَا شَاءَ اللَّهُ». «مَا شَاءَ اللَّهُ کانَ الاَمرَ». «مَا شَاءَ اللَّهُ» را بهتر می‌دانند. مشخصه انحصار هر نیرویی در خدا را افاده می‌کند. آنکه نیرو می‌بینیم، قائم به مخلوقات است. به عینه همان نیرو، قائم به خود خداست. بدون این‌که از خدا منقطع باشد و مخلوق خودش مستقل در آن نیرو باشد. «إِن تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنكَ مَالًا وَوَلَدًا». اگر تو مرا این‌جور می‌بینی که من از صبح مال و ولد کمتر دارم. «فَعَسَىٰ رَبِّي أَن يُؤْتِيَنِ خَيْرًا مِّن جَنَّتِكَ». این ادب توحیدی است. مال مردم را خوردی، گنده شدی و نبودیم ما فلان بودیم و نان حلال درآوردیم، همه‌اش عنانیت است دیگر. جواب بده ولی می‌گوید که من ندارم. کمتر می‌بینی مرا؟ خدا بخواهد می‌دهد. از او لحاظ کرد. «خَيْرًا مِّن جَنَّتِكَ». تازه چه بسا بهتر است. باید این داستان، داستان گرفت که واقع شده. صرف مثال نیست، صرف فرض نیست. ولی کسی شاهد مستند و درستی نداریم که این چی بوده و کجا بوده و کِی‌ها بودن این دو نفر. از این بابا که بعداً وضعش چه شد؟ قرآن حکایت این‌جوری وقتی نقل می‌کند، فرضیات را نمی‌توانی به این صورت بگیری. یا قرآن نیست که به این نحو «آتَتْ أُكُلَهَا» فلان تمثیل قبول شود. بحث تمثیل در قرآن ممکن است استعاره بدون قرینه باشد که درست در نمی‌آید دیگر. این بابا هم حالش معلوم نیست. بدن چی شده و احتمال زیاد باید خدا بهش عنایت کرده باشد بابت این عبارت توحیدی که داشته.
و «یُرْسِلَ عَلَیْهَا حُسْبَانًا مِّنَ السَّمَاءِ». ببین، باغی را که تو داری، یک حسبانی برایش برسد. تیرهای کوچکی بوده که چندتایش را با یک «ذهن» می‌انداختند بین سواران فارس. مرسوم. احتمالش هست مقتضای «عَسَى» امید است. با معنا ی بله. ولی مقتضی‌اش هست. یعنی زمینه‌اش هست این‌جوری بشود. یک وقت دیدی این‌جور شد. ترجمه فارسی قشنگ. یک وقتی این‌جوری، یک وقتی این‌جور شد که به من یک باغ بهتر داد و مال تو را زد، نابود کرد. کلمه قشنگ «عَسَىٰ». ترجمه فارسی. از ماده حساب و پُست‌بانگ. چون حساب را زیادتر می‌کرد. «زَلَقًا» هم به معنای زمین صاف و همواری است که نه گیاه توش است، نه هیچ چیز دیگری. اصلش از «زلل» به معنای زمین لیز گرفته شده، که پای آدم روش نمی‌ماند، می‌لغزد. «سَعید» هم گفتیم زمین هموار بی علف. «آب آن غور شد.» یعنی این‌که آبش در زمین فرو برود و جریان بیفتد.
حرف این مرد مؤمن در رد کلام رفیق کافرش که اصطلاح داشت، حاصلش این است. وقتی جریان همه امور به مشیت خدا و حول و قوه اوست، او به تو مال و فرزند و نفرات داده. مربوط به اوست، نه به تو. تا به خودت ببالی. امیرالمؤمنین رفتند عیادت بن سوحان. خیلی خوشش آمد امیرالمؤمنین از منزل ما، عیادت ما. هیچی هم نگفت. می‌خواستم بیایم بیرون، تعبیر «لا تَخطِر» به نظرم به کار بردند. غرور نگیرد تو را. گول نخوریم و نگوییم از صلاحیت تو نبود. از کرامت ما بود که این را پاشید. فکر نکن مثلاً تو چیزی بودی، کسی بودی. همه عنایات اهل بیت خدا. طرف که به امام رضا گفتش که: «به اندازه کرمت به من ببخش.» چیزی بخواه که محقق شدنی باشد. بگو: «به اندازه فقرم به من بده.» وجوه اینکه مزار حضرت زهرا سلام‌الله علیها مخفی است، همین است. خدا اراده کرده او زائر نداشته باشد. چون قواعد عالم به هم می‌خورد اگر زائر می‌داشت. او با فضل و کرمش می‌خواست بده دیگر. خیلی همه چی به هم. دیگه آن فضل و کرم. بله این رها تر است.
«یا مَن اَعتقَدَت» یا معنای رؤیت. حالا هر کدامش باشد درست است. اگه اعتقاد این را داری که من از عقب‌ترم و این‌ها، باغ تو ممکن است ویران بشود و من یک حالتی بیایم که از تو غنی‌تر بشوم. و باغ هدف تیرهای بلا قرار بگیرد. بلای آسمانی که مثل سرما یا باد داغ‌کننده یا صاعقه و امثال آن بفرستد. طوری که زمین خشک و خالی بماند و هیچی به ثمر نرسد. به ثمر او احاطه پیدا شود. نابود. احاطه دشمن. دست افتاد، دست رقیب افتاد، دست آنکه فکرش را نمی‌کرد. «فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ عَلَىٰ مَا أَنفَقَ فِيهَا». شروع کرد دست‌ها را این‌جوری این‌جوری کردن. زدن به دست، بالا و پایین کردن دست‌ها. وقتی که آدم هرچی دارد، می‌رود. چی شد؟ چرا یهو این‌جوری شد؟ دستت را بالا و پایین می‌کند. کسی که دارد پشت دستت را بگیر، تکان بده. انگشت سبابه. همی دعای معروف رجبی که انجام می‌دهند، این‌جوری این‌جوری است. بازی که نمی‌خواهد بکند. ایالت «التجاع و تضرع». آدمی که می‌گوید اینور بروم، آنور بروم؟ اگه کسی کل دعا این‌جوری این‌جوری کردن باشد. نزدیک در. دست و پشت گرفتن. زبان بدن. آفرین! خیلی مهم است. چون از بدن است که قلب متأثر می‌شود. می‌خواهد این حس را بهت منتقل بکند. «عَلَى عُرُوشِهَا» چقدر اینجا چقدر خرج کردم! «وَيَقُولُ يَا لَيْتَنِي لَمْ أُشْرِكْ بِرَبِّي أَحَدًا». روی فروش ریخته. یعنی کمال خرابی. اول سقف می‌ریزد بعد دیوار و سقف می‌آید پایین. «خَاويه» به معنای سقوط است. هرچی بود، ریخت و گفتش که: «کی؟ کاش من!» حالا همین دلبستگی به مادیات و اسب بود. همین شریک. یعنی اعتقادش را دارد و وابستگی‌اش را دارد ولی تو زندگی چون لحاظ بت‌شکن است، بت‌ها را می‌شکنیم. بت بیاید تو عرصه، می‌شکند. غصه نخور. وقتی لیوان می‌شکند دو واکنش وجود دارد. تو سر خود بزنی که دیوار شکست. یکی این‌که بگویی: «پیک! عجب شکستنی! بود. شکستنی نباید باشد.» این دو تا واکنشی که دو نفر دارند.
«مُنتَصِرًا، انتصاری» هم ندارد. «هُنَالِكَ الْوَلَايَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ». اینجا ولایت این بی‌پرده با خدا بودن. وقتی اسباب کنار رفت. «وَلِیُّ الله» کیست؟ میزان رشد انسان، در درجات ولایت به چیست؟ به میزانی که بین اسباب است. به میزانی که آدم بی‌پرده با خداست. ولایت این است دیگر. حجابی نباشد بین دو نفر. ولایت طوری این دو تا اتصال دارند که غیر چیزی از جنس غیر این دو. در ولایت و اینجا ولایت خدا بروز پیدا کرد. وقتی اسباب را کنار می‌زند، ولایت. این‌ها دل‌بستنی نبود. به این‌ها نباید تکیه می‌کرد. به این عنوان، این اسم و این رسم و سلامتی و قدرت بدنی و این چشم و این خوشگلی و حسب و نسب و این بابا و این مامان و این‌ها دلبستگی نبود. به او باید از اول او ملتفت اصلی بود. او ناصر بود. او همه چی با او بود.
ثواب، ثوابی که می‌دهد نتیجه‌ای که می‌دهد به کار بهتر است و عقبی که به کار می‌بخشد که اینجا گفتند که عاقبت به معنای عاقبت هم عقد می‌گویند هم عقبی.
یک دو دقیقه من ترجمه آیه آخر فقط بخوانم. مثل دوم، آن یک مَثَل دنیایی که گفتیم و این ظواهر فریبنده، یک مَثَل دیگر هم دارد. همانند آبی که از آسمان فرستادیم «فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الأَرْضِ» گیاه زمین با این آب قاطی شد، اختلاط کرد. نفرمود: «فَٱخْتَلَطَتْ بِهِ نَبَاتُ ٱلْأَرْضِ» با گیاه مختلف. زیرا گیاه با این آب مختلف است. چون این عنصریه که تکوین می‌دهد، حیات می‌دهد. حیات آن گیاه به این است. همه چی به آب برمی‌گردد. این گیاه‌ها سرسبز شدند. سرسبزی گیاه به چی بود؟ گیاهی در صحنه بود؟ گیاه فقط صورت بود. صورت آب بود. هرچی بود، آب بود. تو دل زمین آب بود. تو درخت آب بود. تو گیاه آب بود. تو برگ آب بود. تو گل آب بود. تو میوه آب بود. یک آب است. وحدت وجود. یک آب است و صد صورت. این فقط به صورت دل بسته. این برگ هم که باشد، آب است. زمین هم که بیاید، آب است. وقتی که سرسبز می‌شود، جوگیر نشو. این‌ها صورت‌های متعددی است که در عالم کثرات مراحل وجودی نیست. مثالش مثل بهار و تابستان و زمستان است. تابستان نسخه کامل تکامل‌یافته بهار نیست که بچه‌ها فکر کنی که هی می‌آید کامل می‌شود یا ناقص می‌شود. خدا دارد این‌جوری می‌کند. توصیف تو بهار و زمستان حالات درختان این‌جوری است. هی کامل ناقص می‌شوند. این‌که این به فنا است، یک قدم می‌رود جلو، یک قدم برمی‌گردد. کل سیستم عالم این است. تکثر صور.
اصلاً صورت سیر وجودی نیست. سیر وجودی عالمی که دارد می‌رود «اِلَيْهِ ٱلمَصِير». رئیس‌بازی است دیگر. لهو و لعب دیگر. می‌چرخد. همین جذابیت بازی هم به عوض شدن عکس‌هاست. قیافه‌ها عوض می‌شود. بمانی کولر! کولر می‌خواهی و کولر جواب نمی‌دهد. بعد باز از کولر فرار می‌کنی به بخاری. باز بخاری جواب نمی‌دهد. امر زندگی آدم دائمدار است بین فرار از کولر به بخاری، از بخاری به کولر. تکثر صور این حیات دنیاست. بعد احمق آنی است که به این صورت‌ها دل می‌بندد. آن روزی که می‌رود بالا می‌آید پایین، ناامید می‌شود. صورت آن روزی که میوه می‌دهد، دل می‌بندد. آن روز که خشک می‌شود، افسرده می‌شود. همه‌اش صورت است. می‌آید و می‌رود. آنچه می‌ماند اوست: «کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ * وَیَبْقٰى وَجْهُ رَبِّکَ». وجه! دنبال وجه هستی؟ رهاشان نکن. این‌ها آدم حسابی. این‌ها بقا دارند. این‌ها باقی‌اند. این‌ها می‌مانند. «فَأَصْبَحَ هَشِيمًا تَذْرُوهُ الرِّيَاحُ». «هَشِيم» می‌شود فعل محشوم. شکسته‌شدن چیزهای سست و بی‌دوام از قبیل گیاهان. از «روح»، از «ظر» به معنای تفریق و جدا کردن. بعضی گفتند که به معنای آوردن و بردن است. مثل گیاه خشک و شکسته‌ای که بادها از این طرف به آن‌طرف او را می‌برند. «وَكَانَ اللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ مُّقْتَدِرًا». خدا بر هر چیزی مقتدر است. طرحش لازم است. و صلی الله علی سید محمد و آل محمد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00