تفسیر سوره کهف

جلسه دوازدهم

00:52:35
49

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی و علیرضا و یسئلونک عن ذی‌القرنین قل ساتلو علیکم منه ذکراً.
از تو درباره وضع ذوالقرنین سؤال می‌کنند. از اینجا دیگر بحث ذوالقرنین شروع می‌شود و بحث‌های بسیار جالب و عجیبی است؛ خیلی پُرمطلب از آیات، یکم دیرفهم، از آیات "دیرپز" قرآن. کلمات قرآن این شکلی است که وقتی می‌خواهد داستانی از یک شخص مبهم را نقل بکند، مبهم هم نقل می‌کند؛ خضر، ذوالقرنین و مثل خود اصحاب کهف که موصوف کیست؟ نه شما اصحاب کهف را فهمیدید کیست، نه معلِّمِ موسی را فهمیدیم کیست، نه ذوالقرنین را. لذا همه داستان‌ها هم در ابهام عجیب‌وغریب اصحاب‌اند، اصلاً رسماً می‌گوید: من نمی‌خواهم بفهمیم که چند تا بودند. خضر هم که خود موسی هنگ کرد، بنده خدا مونتی (!) چه کار باید می‌کرد؟ و ماجرای ذوالقرنین هم که همه‌چیز خلاصه عجیب‌وغریب و معلوم نیست که که کی بوده و چی بوده و این منطقه کجا بوده. منطقه جغرافیایی‌اش همین چیز عجیب‌غریبی خدا دارد توصیف می‌کند: «واس این دریا از لجن نمی‌دونم غروب می‌کرده آفتاب اینا» که حالا می‌خواند جان، بله.
این رفت‌وآمد بحث موضوعی خوبی آخرش دارد که اگر بشود جلسه بعد و این احتمال قوی می‌دهند که این ذوالقرنین همین کوروش بوده. «سده» چی بوده و کجا بوده؟ ان‌شاءالله اسکندر و فلان... بحث خیلی چالش‌برانگیزی است. این بحثی که علامه مطرح کرده‌اند، خیلی مطالعه سنگین بخش (!) خیلی زحمت کشیده تا کتابی از مصر بود و چی بود از جاهای مختلف، آثار دست‌اولی که بوده، در این زمینه روش کار کرده و توی چند صفحه خلاصه کرده بود. بله، تاریخی تحلیلی این‌ها تا آخر احتمالاتي در مورد ذوالقرنین داده که به مزاج خیلی‌ها خوش نمی‌آید، توضیحاتش خواهد آمد.
ذوالقرنین می‌پرسند، پس دنبال این نیستند که شخصش را معرفی کنیم، اسمش را می‌گفت. نمی‌گفت ذوالقرنین؛ در مورد مثلاً حسن بن عبدالله می‌پرسید. خوب، خودش از نحوه‌ی طرح و پاسخش می‌داد دیگر؛ با ذوالقرنین می‌گوید که وصل بشود و لقبش هست: «به‌زودی برای تو، برای شما، از ذوالقرنین ذکری را تلاوت خواهم کرد.» انبیا می‌آمدند چه کار کنند؟ «یتلو علیهم آیاته» بله. اولین بود. بعد چه کار می‌کردم؟ این تلاوت آیات مثل چی؟ مثل همین: «ذوالقرنین ساتلو علیکم من ذکر».
تفسیر قرآن به قرآن ما اگر خواستیم کار پیغمبر بکنیم، در رتبه اول تلاوت آیات بکنیم. تلاوت آیات مثل چی؟ مثل سیره‌ی بزرگان، احوال بزرگان، داستان‌های بزرگان تاریخ. تلاوت آیات، مرور رویدادهایی که مربوط به آیات خدا بوده؛ آیات انفسی، آیات آفاقی. آیات انفسی می‌شوند همین نفوس. آیات آفاقی می‌شوند رویدادهای بیرونی؛ جریان بدر و عنایت و امداد الهی، ماجرای احد، خندق و احزاب. تلاوت «ذکری» را از او برای شما تلاوت می‌کنم. یا «ذکر» یک مقدار «مذکور» گفته‌اند، «مصدر» معنای «مفعول» باشد. یا «ذکر» برای قرآن، یعنی آیاتی را می‌گویم، «ذکریا» یعنی آیات. آیا توی تلاوت معنای دوم روشن‌تر؟
«انا مکنا له فی الارض و آتیناه من کل شیء سببا». تمکین یعنی قدرت دادن. تمکّن در زمین به معنای قدرت تصرف در زمین؛ تصرف مالکانه و دلخواه. قدرت داشته باشد در زمین، هرجور می‌خواهد تصرف بکند، می‌شود تمکین. مکنت یعنی هم از حیث مالک، هم دلخواه خودش است. دست و بالش باز است برای اینکه هر جور خواست، به مِلک خود هم هست، می‌شود تمکین. پس ما در زمین به او مکنت داده بودیم. تمکین، استقرار و ثبات دادن؛ ثباتی که باعث می‌شود دیگر از مکانش کنده نشود.
«سبب» به معنای وصله و وسیله است. یعنی «ایتا سبب» از هر چیز. معناش این است که از هر چیزی که معمولاً مردم به وسیله متوسل به مقاصد مهم زندگی می‌شوند. دوباره همان بحث. ما «علی الارض» یعنی مکنت «فی الارض» را به او داده بودیم. «اتینا من کل شیء» که مربوط به «فی الارض»، مربوط به حیثیت «ما علی الارض» است. سوره کهف گفتیم محور «ما علی الارض» است دیگر کلاً. «انا جعلنا ما علی الارض زینة» همه آیات حول همین آیه تفسیری است که در سوره کهف هر آنچه که «ما علی الارض» است، زینت است. حالا ما توی این «ما علی الارض» و این محفل ارز (محیط ارض) مکنت دادیم به ذوالقرنین، یک موقعیت. پس اینجوری هم نیست که خدای متعال ابداً به اولیای خودش از این‌ها چیزی نگوید؛ بلکه گاهی اینجور هم هست که «من کل شیء سببا» می‌دهد. هر آنچه که برای مکنت روی زمین لازم است، هر آنچه که «ما علی الارض» است که کارهای معاش او را تأمین می‌کند، رو ما سببی برایش، به او سببش را فراهم کرده؛ عقل، علم، دین، نیروی جسم، کثرت مال، لشکر، وسعت ملک، حسن تدبیر. سَبب مَنّتی بگذارد بر ذوالقرنین، با بلیغ‌ترین بیان امرش را بزرگ بشمارد. نمونه‌هایی که خدا از سیره و عمل و گفتار او نقل می‌کند مملو از حکمت و قدرت، شاهد بر همین است که دارد او را به عنوان شخصیت مهم معرفی می‌کند.
ذوالقرنین درگاه قرآن حتی در روایت دارد که امیرالمؤمنین فرمود: «انا ذوالقرنین». همچین تعبیری. اولاً که همه کمالات قرآنی چون امیرالمؤمنین، امیر مؤمنین است دیگر این‌ها. هر در دعای شب قدر چه می‌گوید؟! قرآن به سر می‌گیرید به «حق کل مؤمن مدحته فی» هرکه که مدحش شده تو قرآن کی بوده؟ مؤمن بوده. مؤمن بوده که مدحش شده. این‌ها که مدحشونه تو قرآن «مؤمنین» امیرالمؤمنین کیست؟ حسن امیرالمؤمنین هم داریم. امیرالمؤمنین امیرالمؤمنین، خدا حفظشان بکند، خار چشم دشمن، مرگش را آرزو دارد. بله. مرحله کوروش، نمی‌دانم، استوانه در حوزه‌ی زمین، بالاخره حوزه‌ی کارشناسی تخصصی شماست، ما نمی‌توانیم دخالت کنیم.
عرض کنم که هر چه کمال در هر کسی در قرآن که کمالی ازش آمده، اصل کمال مال امیرالمؤمنین و آن مؤمنی که دارد مدحش می‌شود، جلوه‌ای از کمال امیرالمؤمنین در خودش هست. این یک بحث. بحث دیگر اینکه همه این عناوینی که بر همه این‌ها صادق است، برای امیرالمؤمنین هم صادق است. یک «ذوالقرنین» حضرت فرمود که من چون دوبار فرق سرم آسیب می‌خورد؛ دو تا قَرن: یکی از پشت سر، یکی از جلوی سر. ضربه‌ی عمرو بن عبدود بود که با شمشیر زد، فرق حضرت جلو شکافته شد. صبر! پشت هم ضربه‌ی ابن‌ملجم که از پشت زد، فرقش شکافت. این دو قَرن، دو شکافی که به دو طرف سر افتاده، می‌شود ذوالقرنین. تحلیل ذوالقرنین بودن امیرالمؤمنین دقیق فهمیده بشود. برخی حضرات که می‌افتند توی وادی روایت‌خوانی و این‌ها، از این ولایی‌ها، ولایی به معنای محبت اهل بیت و این‌ها که دوزش بالاست، گریبان چاک می‌دهند و این‌ها از این روایت‌ها سرشارند. می‌نشیند سه ساعت در فضایل و مدائح امیرالمؤمنین، از این روایت‌ها می‌خواند، سر سوزنی تفقه و فهم «لا خیر فی قرائت لا تدبر»، قرائت بدون «تدبر». روایت هست، درایت نیست. روایت منظورش چیست؟ "من آن کسی که در گهواره عیسی سخن گفت!" خوب، یعنی معنا دارد دیگر. جلوه‌ی کمال در بشر از کی تنزل کرده و تجلی کرده؟ از امیرالمؤمنین، به پیامبر اکرم. هرکه هر کمالی داشته، هر مؤمنی که مست... لذا دارد که: «یا هر یا ایها الذین آمنوا که در قرآن آمده خط اولاً و به ذات به امیرالمؤمنین، بقیه بالعرض و مجازند.» یعنی او اصل ایمان، او حقیقت ایمان. ما مجازِ ایمانی، از باب شباهت به او، از باب استعاره و مجاز، به این‌ها هم مؤمن می‌گویند. مثل زیبایی که اولاً و به ذات مال قمر است، به این زیبا هم قمر، زیباییِ قمر را دارند به حمل می‌کنند. درست است؟ ایمان اولاً و به ذات مال پیغمبر و امیرالمؤمنین مقدسه همشون یکی است. شما می‌گویید که مثلاً امام خمینی مؤمن است؛ یعنی چه؟ امیرالمؤمنین در او جلوه کرد. امیرالمؤمنین بود که در بهشت زهرا خطبه خواند، گفت: «من تو دهن این دولت می‌زنم». نفهمد. باز اون وری هم باز اونجا هنگ می‌کند. خمینی را امیرالمؤمنین کند؟ با هر طیفی یک مشکلاتی داریم، بحمدالله! یکی‌دو تا نیستند، مصیبتی. خلاصه، «فتبع سببا»، ما به این سبب را دادیم، این هم دنبال سبب راه افتاد. چون بعضی سبب می‌دهیم، خودش دنبال ثواب راه نمی‌افتد. عالم که عالم اسباب است. خدا «الله یجری الامور ان یجری الامور الا اسباب». خدا امر را بدون سبب اجرا و جاری نمی‌کند. او سبب را می‌آورد، شما باید «فَاتباعَ سبَب» بکنید. لاحق شدن، ملحق به سبب شد. وسیله تهیه کرد. «سبب رفت سمت به طرف مغرب آفتاب سیر کرد.» مغرب آفتاب کدام ور می‌شود؟ محل غروب آفتاب کجا در کره زمین می‌شود؟ الان من و شما اینجاییم، بخواهیم به سمت مغرب آفتاب حرکت بکنیم، یا غرب بریم، از کجا بریم؟ به سمت غرب خودمون باید بریم. عکس! به سمت غرب خودمون بریم، به مغرب آفتاب نزدیک می‌شویم. پس حضرت ذوالقرنین به کدام سمت رفت؟ راه افتاد به سمت مغرب خودش.
«حتی اذا بلغ مغرب الشمس». راه افتاد. اینجا روشن بود، حرکت کرد رفت به سمت... الان غرب هم همین است دیگر. الان که اینجا ظهر است، آمریکا ده ساعت فاصله است. کانال یازده آمریکا می‌شود چقدر؟ الان دوازده و یک شب، دوازده و نیم، یک. الان آنجا شب است. به سمت مغرب شمس می‌رویم. اگر مسئولین سیصد و نه، سی و چند ساعت روزه بود. تو اینجا که راه افتاد هنوز مغرب نشده بود، رفت آنجا صبح بود. آنجا صبح تا غروب وایساد، باز راه افتاد. برگشت اینجا، باز اینجا صبح بود. ماه رمضان.
«بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فی عین». همه این‌ها حتی دلالت می‌کند برای اینکه یک فعلی در تقدیر است. تقدیر کلام این است: «فصار حتی اذا سیر کرد.» تا اینکه رسید به مغرب آفتاب. مغرب آفتاب هم آخر مأموره آن روز. از ناحیه غرب است؛ یعنی همین امروزمان را آن‌قدر برویم تا یک جایی برسیم که الان این روزه، دارد غروب می‌کند. الان تو ایران ما معنا ندارد. الان همان می‌شود مثلاً آمریکا نمی‌شود. باید برویم این‌ور به سمت آفریقا. آفریقا چند ساعت؟ آفریقا سه ساعت با ما فاصله دارد. کجا مثلاً شش ساعت فاصله دارد با ما؟ الان اسپانیا، جنوب فرانسه، انگلیس، شرق پرتغال. مثلاً الان تو پرتغال غروب است. حالا اینکه چه ساعتی راه افتاده معلوم نیست ذوالقرنین. خیلی راه رفته. همان آمریکا و این‌ها می‌شود. بعد از کجا راه افتاده بودم معلوم نیست. این مغرب شمس کجا بود هم معلوم نیست. ماجرای ذوالقرنین؛ فقط می‌دانیم راه افتاد به یک جایی رسید که آفتاب داشت غروب می‌کرد همین‌قدر.
حالا چه توضیح «دیاف»؟ خورشید را که دارد غروب می‌کند در عین «حَمِئَه»، چشمه‌ای که لجن، پر از لجن است. می‌خواهد اوج دوری این مردم از تمدن را بگوید. رپ؟ به سرزمینی رسید که این‌ها هیچ بویی از تمدن و مدنیت و زندگی شهری و همزیستی و این‌ها نبرده بودند. تعطیلِ تعطیل! بعد می‌خواهد بگوید این‌ها را آباد کرد. آباد کرد، ساخت. آمد خورشید غروب می‌کرد تو آن باتلاق. آفتاب را یافت که در دریای لجندار غروب می‌کرد. منظور این است که به ساحل دریایی رسید که دیگر ماورای آن خشکی امید نمی‌رفت، خشکی نبود. مثل اینکه شما الان بروید توی ساحل دریاچه مازندران. ساحل که، خورشید تو دریاچه غروب کرد، ولی دریاچه آب است. حالا شما تو لجن‌زار، یک لجن‌زار وسیع. لجن‌زار کوچولو نبود که بغلش وایستاد. یک لجن‌زاری بود که هر چه چشم نگاه می‌کرد، دیگر آن طرف، شما بفرمایید به همان سمت اروپا و آمریکا و این‌ها می‌خورد. جلسه بعد انتهای افق بر دریا منطبق است. بعضی‌ها گفتند یک همچین چشمه‌ی لجنداری. دریای محیط یعنی اقیانوس غربی که جزایر خالدات در آن است، منطبق. این جزایر، همان جزایری که در هیئت و جغرافیای قدیم مبدأ طول به شمار می‌رفت و بعدها غرق شد و فعلاً اثری ازش نمود (نیست؟). جزیره بود. جزایر خالدات. اینترنت وصل شد. به صورت «عین حامیه» هم قرائت شده. اگر این قرائت صحیح باشد، دریای «هار» با قسمت استوایی اقیانوس کا... مجاور آفریقا است منطبق می‌شود. بعید نیست که ذوالقرنین در رحلت غربی‌اش به سواحل آفریقا رسیده باشد. قناری کتاب‌های پهلوی به زبان عربی، دقیقاً کجا می‌شود؟ همان حاشیه‌ی آمریکا می‌شود؟ کارائیب می‌شود؟ کجا می‌شود؟ اسپانیا، لیبی است، دیگر به سمت غربش می‌رود. عدد ایتالیا وسط می‌شود. مرکزی اروپا می‌شود. این جنوب غربی اروپا اسپانیا می‌شود. جنوب غربی مراکش هم که، بعد لیبی، شمال مراکش باید بشود محدودش.
بامزه بهش گفتم: «ای ذوالقرنین! اما هیچی نشده، لجن زندگی می‌کند.» خدا می‌گوید بهش گفتم که دوست داری عذابشان کن، دوست داری هم در وحی نبوی و در ابلاغ وسیله، و استعمال می‌شود. قلنا که می‌گویند وحی است. خب این دلالت ندارد که ذوالقرنین پیغمبر بوده. این البته مطلب عجیبی است. کمی سخت است پذیرش احتمال یک پیغمبری بغلش بوده، به او می‌گفتند، او وحی را منتقل می‌کرده. این یکم با ظاهر جور درنمی‌آید. چون نمی‌خواهد خیلی پیغمبرش بکند و می‌خواهد بگوید آدم خوبی بوده. مکالمه خدا هم با او با پیغمبر انجام شده. سلطنت او هم مثل سلطنت طالوت بوده. تو بنی‌اسرائیل طالوت که پیغمبر نبود. طالوت فرمانده بود دیگر. یادتان است؟ «ان الله بعث چی؟ لکم طالوت ملکانا». این علم و جسمش قوی بوده ولی پیغمبر نبوده. «مانتو از» (یا: «اما تو از») یعنی این‌ها را شکنجه کن یا «تتخذ فیهم حسنا». با یک رفتار نیکویی با آن‌ها سلوک کن. «حسنا» مصدر به معنای فاعل، قائم مقام موصوفش است. ممکن است وصفی باشد که فقط منظور مبالغه قرار بدهم. ظاهراً حکم تأخیری نیست. استخبار از اینکه بعدها با این‌ها چه معامله‌ای بکند، عذاب کند یا احسان بکند. این سیاق جواب، این با سیاق جواب یعنی جمله «اما من ظلم» که مشتمل بر تفصیل به تعذیب و احسان است، موفق‌تر و مناسب‌تر است. بعدی که آمده گفته «اما من ظلم» تفصیل داده بین تعذیب و احسان؛ یا عذاب کن یا احسان. لذا اگر ما همین‌طور بگوییم که نسبت به بعد دارد می‌گوید بهتر است. نسبت به همین الان نیست. نسبت به اتفاقاتی که بعداً روی می‌دهد، پیش می‌آید که بعداً زمینه برای عذاب یا سلوک حسنه مهیا می‌شود. نه اینکه از الان دارم اول بسم‌الله می‌گوید: می‌زَنیشون می‌خوری یا می‌بری می‌زنی؟ یا اگر حکم تأخیری بود «اما من ظلمت» تقریر برایش می‌شد، معنایش اعلام به قبول بود که اینجا دیگر فایده زیادی افاده نمی‌کرد. خلاصه معنایش این است: ما از او پرسش کردیم که با این‌ها چه معامله‌ای می‌خواهی بکنی؟ حالا که بر آن‌ها مسلط شدی، از عذاب و احسان کدام است که در مورد این‌ها اختیار می‌کنی؟
در جواب گفته: «ستمکارانشان را عذاب می‌کنی وقتی به سمت پروردگار خودشان برگردند. عذاب نکر بهشون می‌دهیم.» که نُکر هم توی آیات قبل به مؤمن صالح احسان می‌کنیم. به آنی که مایه‌ی رفاهش است تکلیفش می‌کنیم. در جمله (اول) «ما انتَ» مفعول نیاورده. در جمله «اما تتخذ فیهم» آورده. به خاطر اینکه همه این‌ها ظالم نبودند. مردمی که وضعشان جوری باشد عذاب در موردشان صحیح نیست. احسان را تعمیم داده چون بعضی صالح بودند، بعضی طالح بودند. در مورد همه این‌ها می‌شود احسان کرد. ولی اگر همه بعضی صالح باشند، بعضی طالح باشند، نه بود، همه نمی‌شود عذاب کرد. رحمت این‌ها. بعضی‌هایشان خوب بودند، بعضی بد بودند. شکنجه را در مورد همه نگفت. شکنجه را مبهم گفت که نسبت به بعضی‌هایشان، ولی احسان نسبت به همه گفته. چرا؟ چون اگر صالح و طالح باشند، باز احسان خدا دربرمی‌گیردشان. ولی اگر صالح و طالح باشند، همه عذاب. «اما من ظلم فسوف یرد الی ربه فیعذبه عذابا نکرا». هر که ظلم بکند ما بعداً عذابش می‌کنیم. بعد برمی‌گردد به سمت ربش، پس عذاب قبل از رد الی رب. آنجا که برگردد، آنجا عذاب نکر بهش می‌دهیم. عذاب‌هایی که شناخته شده نیست؛ یعنی با خواص و ویژگی و اقتضائات ماده قابل فهم نیست. کار عجیب غریبی کردید. نُکر را گفتند چیزی که توقع نمی‌رود. امر به معروف نهی از منکر همین است. انتظارش نمی‌رود. معروف مِن فضلک. یادتان است؟ معروف یعنی این توقع می‌رود، انتظار می‌رود. یعنی همین، اگر معروف باشد یعنی انتظار می‌رود. امر به معروف یعنی آنچه که از یک آدم مؤمن، از یک انسان، از یک شهروند انتظار می‌رود را امر به معروف. نهی از منکر. چیزی که از یک مؤمن انتظار نمی‌رود. خیابان بستنی بخوریم با لباس... فرستادیم روپایی بزنیم بزرگ ابوالفضل. منکر حرام هم نیست ولی منکر چرا؟ چون توقع نمی‌رود. هرکه نگاه می‌کند، نکر. عذاب نکر چیست؟ با سیخ و میخ و این‌ها مثلاً یک چیزی فرو می‌کنند، یک چیزی درمی‌آورند؟! این می‌شود عذاب؟ نه عزیزم. عذاب نکر چیزی است که اصلاً به ذهنت نمی‌آمده که همچین عذابی باشد. می‌شود عذاب نکر. احتمالش را نمی‌دادی، توقعش را نداشتی، انتظارش را...
خواص آنجا با خواص اینجا کاملاً متفاوت است. اینجا ماده است و هر آنچه تو فکر می‌کنی مادی، آتش مادی باد می‌آید خاموش می‌شود. آب می‌ریزی خاموش می‌شود. شدت پیدا می‌کند، بعد کم‌کم ضعیف می‌شود. فرار می‌کنی تو باد می‌افتی، آتیش بهش باد می‌خورد، مثلاً تغییر پیدا... تو عالم ما بعد ماده که اصلاً این شکلی نیست. لذا می‌شود عذاب نکر. عذاب آتیش. همه تصوراتش مادی نمی‌فهمد. همه عذاب‌های فرامادی برایش می‌شود عذاب‌های نکر. مفسرین ظلم اینجا را «اما من ظلمه» را گفتند شرک. تعذیب را دانستند کشتن. حاكمی مشرک باشد می‌کشیم، به خدا شریک بورزد، از شرکش توبه نکند، به‌زودی می‌کشیمش. گویا معنا را از مقابل قرار گرفتن ظلم با ایمان و عمل صالح استفاده بعدی می‌گوید که «اما من آمن و عمل صالح». این دوتا که مقابل هم آمده، به قرینه‌ی مقابله بگوییم که آن ظلم یعنی عدم ایمان و عدم عمل صالح. ولی ظاهر از مقابل اینکه مراد از ظلم اعم از این است که ایمان به خدا نیاورد و شرک بورزد، یا ایمان بیاورد و شرک هم نورزد، عمل صالح هم نکند، به جایش عمل فاسد بکند. فساد در زمین. رضا فقط بحث شرکش نیست، فساد در عملش هم هست. مُفسد در... ممکنه به ظاهر هم ایمان بیاورند ولی فساد هم. اگر مقابل ظلم را مقید به ایمان نکرده بود، آن وقت ظهور در این داشت که اصلاً مقصود از ظلم فسادانگیز در زمین باشد. جفتش با هم. هم ایمان هم عمل صالح. ایمان نه فقط روبرو عمل صالح. چون معهود است، سیر پادشاهانی که وقتی دادگستری کنند، سرزمین خودشان از فساد و مفسد پاک است. این نظریه ما بود در تفسیر ظلم به شرک، در تفسیر تعذیب به قتل. داریم که کیا رو بکشیم؟ آن‌هایی که یا مشرکند یا مفسد. «صالحا» وصفی است که مقام موصوفش شده یعنی عمل صالح است. کلمه «حسنا» هم همین‌طور است. جزا حال است یا تمیز است یا مفعول مطلق است. تقدیرش چی می‌شود؟ کسی که ایمان بیاورد عمل کند، عملی صالح. برای او است مصوبت حسنا. «الحسنا» وصف «مصوبت». «مصوبت» افتاده. درحالی‌که جزا داده می‌شود. جزا را حالی بگیریم. اگر تمیز بگیریم از حیث جزا. اگر مفعول مطلق بگیریم: جزایش می‌دهیم جزای حسنی. «و سنقول له من امرنا یسرا». یسر به معنای در دسترس بودن، آسان بودن، فراهم بودن. اینجا باز وصف است به جای موصوف نشستیم. منظور از امر در «امر» امر تکلیفی است. تقدیر می‌شود: به‌زودی به او از امر خود سخنی می‌گوییم آسان. یعنی به او تکلیفی می‌کنیم آسان که بر او گران نیاید. بر کی؟ بر آن کسی که ایمان و عمل صالح بیاورد. ادامه آیات دیگر اگر... اگر ایمان و عمل صالح داشته باشد، جزای حسنا بهش می‌دهیم و بعداً هم از عمرمان امر یسری بهش می‌گوییم. فشار یک سه جلسه‌ای داشتیم. دغدغه‌ی زندگی راحت، حال و حوصله داشتن، ابعاد خاصی از این بحث. چون قرآن می‌فرماید که: «یرید الله بکم الیسر ولا یرید بکم العسر». تکلیفش یسر است. آیات فراوانی می‌گوید: من این‌ها را که... بعد ماجرای روزه می‌گوید: این یک ماه روزه بگیر، خودم خواستم راحت بشوید از آلات سنگین. می‌خواهد فرامادیت را فعال بکند. صلوات بکنید، سبک شوید. وقت زندگی برایت راحت می‌شود، ساده. اشراف وقتی پیدا کردی، وجودت توسعه پیدا کردی. وجودت احاطه پیدا کردی، در ماده نبودی، در ماده زندگی نمی‌کردی، تعلق ماده نداشتی، برایت همه‌چیز ساده می‌شود. روزه آمده برای رفع این ایمان اول صالح هم چون تعلقاتتان را می‌کند کار برایتان راحت می‌شود.
«ثم اتبع سببا». فرع کلام خداست. بله، بله فرع کلام خداست. یعنی خدا بهش گفت. حالا او بر اساس آنچه خدا بهش گفت این را دارد برای مردم بیان می‌کند. حرف ذوالقرنین همین است دیگر. عرض می‌کنم حرف خدا را داشت به زبان مردم برایشان جا می‌انداخت. اینجا تنها می‌رود با این‌ها، راه می‌افتد می‌رود سراغ آن‌هایی که باز از این‌ها بدتر بودند. کسایی که آن‌ها اصلاً یک حرف حالیشان نمی‌شد. اروپا بوده. «ثم اثبت و سببا». بعد دوباره باز وسایلی برای سفر تهیه کرد. گفتیم: سوره کهف سوره سفر بود دیگر. اصحاب کهف زدند بیرون. موسی و خضر هم که زدند بیرون. ذوالقرنین هم که زد بیرون. سفر همه‌اش گشت‌وگذار است. خوب به سمت مشرق حرکت کرد. مطلع الشمس. رفته بود مغرب این‌ها را دید. دوباره وسایل تهیه کرد. آمد سمت مطلع الشمس که می‌شود شرق. دید که آفتاب بر قومی طلوع می‌کند. حالا باز این‌ها «شمس وجدها تطلع علی قوم». حالا آنجا دید تو آب، تو لجن، آفتاب غروب می‌کرد. اینجا دید بر یک قومی دارد طلوع می‌کند. غروب‌ها، طلوع، تصویرسازی «دون‌ها سترا». وسیله پوشش از آتش، از آفتاب نداشتند. پر از آفتاب تو این‌ها بود. نه سایه‌بان داشتند، نه سقف داشتند، نه یک زندگی بدوی. زیر آفتاب. حالا یا مثلاً برای کشورهای عربی باشد به نسبت شرق می‌شود. ولی حالا شرقش واقعاً همین شرق است. می‌گویم: خیلی مبهم و عجیب و غریب است. به هر حال مبهم. از جهت این بخش علت اصلی آیات که مشخص است دیگر. دعوت به چی دارد؟
چیزهای مختلف از آفتاب می‌پوشانند. ساختمان، لباس یا خصوص ساختمان یعنی مردم بودن که روی خاک زندگی می‌کردند. خانه‌ای که توش پناهنده بشوند خودشان را از حالت آفتاب پنهان کنند، نداشتند. عریان بودند. لباس هم نداشتند. اگر لباس و بنا را به خدا نسبت داد و فرمود: ما برای آن‌ها وسیله پوششی قرار ندادیم «لم نجعلهم». اشاره به اینکه مردم مذکور هنوز به این حد از تمدن نرسیده بودند که بفهمند خانه و لباسی هم لازم است و هنوز علم ساختمان کردن، خیمه زدن، لباس بافتن و دوختن نداشتند. خیلی بد است. حال که بوده‌ای؟ عجیب است دیگر. چه دوره‌ای بوده؟ از اول تاریخ که خانه بوده و زندگی لباس. بله، بله که به‌مرور بشر رشد کرده.
بله «کذالک و قد احطنا بما لدیه خبرا». نصف صفحه شده. «کذالک» اشاره وضعی که اینجا گفتیم. اینجوری که گفتیم با این اوصاف اگر چیزی را به خودش تشبیه کرده به اعتبار مغایرت ادعایی‌اش که وقتی می‌خواهند مطلبی را در حق چیزی تاکید کنند تشبیه به به «کذالک» را چیزهای دیگر دانستند که از فهم بعید است و ما احاطه کردیم و آنچه نزد او بود، «خبراً». احاطه‌ی خبری داشتیم نسبت به آنی که ذوالقرنین برمی‌گردد این «و قد احطنا» جمله‌ی حالیه است. معنایش این است: او وسیله‌ای برای سیر و سفر تهیه دیده به راه افتاد تا به محل طلوع آفتاب. آنجا مردم چنان پیدا کرد. درحالی‌که ما احاطه علمی و آگاهی از آنچه نزد او می‌شد داشتیم از عُدّه و عِدّه‌اش، از آنی که جریان می‌یافت خبردار بودیم. ظاهراً احاطه علمی خدا به آنچه نزد وی صورت می‌گرفت کنایه باشد از اینکه آنی که تصمیم می‌گرفت و هر راهی را که می‌رفت، حواسم بهش بود، می‌دانستم دارد چه کار می‌کند. با نظر من بود، با تکوین من بود، با اراده من بود، با اذن من بود و هیچ در هیچ امری اقدام نمی‌کرد مگر به هدایتی که با او هدایت شده بود. به امری که به او مامور شده بود که از آن جمله «قلنا یا ذوالقرنین» که مربوط به موقع هر کس به طرف غرب است. این هم فهمیده می‌شود. اصل حرف را از آنجا گرفت. دستور از جای دیگر آمده «قلنا یا ذاالقرنین». ما بهش گفتیم: برو. یا باد بوده یا هر چی بوده رفت‌وآمدش به این نحو بوده که انسان ویژه‌ای بوده و کارهایی هم که می‌کرده بر مبنای اراده‌ی خدای متعال بوده است.
«قد احطنا» در معنای کنایی‌اش مثل «و سَنِفُ الفُلْکَ بِأَعْیُنِ الناس» (و کشتی را به زیر نظر مردم ساختیم) یعنی هر چه که می‌کرد بدون اطلاع ما بوده.
«حتی اذا بلغ بین السدین وجد من دونهما قوما لا یکادون یفقهون قولا». سفر است. کلمه «سَدّ» به معنای کوه است و هر چیزی که راه را بند بیاورد، از عبور جلوگیری بکنیم. گویا منظور از دو سَدّ توی این آیه، دو تا کوه است. «وجد من دونهما قوما» پشت این دو تا کوه، نقطه‌ای که نزدیک به آن دو تا کوه بوده، دید یک قومی هم. خب آن‌ها آن قبلی‌ها کنار لجنزار زندگی می‌کردند. این‌ها کوهی بودند. مزاج‌ها را می‌شود تشخیص داد. قرآن به این‌ها آفتابی بودن، به سمت شرق بودن. این‌ها به سمت غرب بودند. اینکه به سمت غرب بود، چرا غربی‌ها را گفت این‌ها لجنزار داشتند، بعد شرقی‌ها را گفتش که این‌ها ستر نداشتند، چرا می‌خواهد جامعه‌شناسی شرق و غرب را به ما یاد بدهد؟ می‌خواهد بگوید مناطق جغرافیایی تو فرهنگ و آداب و معاشرت و شعور و درک و مزاج و شخصیت آدم وکیل است. مسئله‌ای که ثابت و روشن است و چرا این فضا را این شکلی باز می‌کند. آن‌ها که کنار دریا بودند لجن‌زار بودند، اینجوری بودند. یک برخورد تحکم‌آمیزی انگار همان اول دارد: «اما من ظلمه» اول «من ظلمه» را می‌گوید، بعد «من عمل صالح» برخورد می‌کند. این‌هایی که بین کوه‌ها بودند، زندگی کوهستانی داشتند. فالوش منتشر نشده. حالا اگر بنشینم منتشر بشود، «مزاج و سیاست» پنج جلسه یا سه جلسه بوده و یک خطبه از نهج‌البلاغه شرح دادیم که حضرت می‌فرمایند که مردم بصره علیه من قیام کردند به خاطر آب شوریه‌ای که آب تلخی است که مصرف می‌کنند شما به خاطر این بی‌وفایی. بحث مفصلی داشتیم در مورد شخصیت‌شناسی، جامعه‌شناسی، بحث مزاج جامعه‌شناسی چقدر مهم است، روان‌شناسی چقدر مهم است، آثار اجتماعی مزاج‌ها و موقعیت‌های جغرافیایی. طبعاً وقتی کنار دریا زندگی می‌کنند یک ویژگی دارند، کوه زندگی می‌کنند یک ویژگی‌هایی. بچه‌های مدافعان حرم! این بچه‌های افغانستان خیلی هم خیلی شجاع، هم خیلی سخت‌کوش. و یکی از فرمانده‌ها می‌گفت که ما توی ارتفاعات سوریه دمای نوع منفی سی درجه، منفی بیست درجه چقدر داریم. ما تازه فهمیدیم خدا این بچه‌های افغانستان برای چی خلق کرده. لبنانی آنجا زنده نمی‌ماند، نه سوری زنده می‌ماند، نه ایرانی زنده می‌ماند، فقط بچه‌های افغانستان اینجا می‌مانند تو آن دما. ساختار بدنشان تو کوهستان، آن سرما، تو برف و بوران و این‌ها رشد کرده‌اند. آمریکایی‌ها وقتی می‌خواهند بیایند بی‌حجابی را تو ایران روش کار بکنند حالا یا می‌دانند یا نمی‌دانند انداختند جلوی کی؟ یک دختر مازندرانی. مازندرانی! زن‌هایشان گرم‌مزاج، نسبت به خانم‌ها تو سطح کشور انجام بدهید. زن‌های مازندرانی ایجاد گفتمان تو سطح کشور. یک گزینه فوق‌العاده. مازندران از مرزهای مازندران هم گرمتر است. مردهایشان بیشتر طبع به سمت سردی است، زن‌ها به سمت گرم. لذا فعالیت و شور و خروش زن‌هایشان را شما بیشتر می‌بینید تا مردها. بعد این زن دختر بابلی را آمدند کردند انداختند جلو. آدمش را پیدا بکنی کدام مزاج، کدام شخصیت به درد این کار می‌خورد. جلسات آینده انقلاب را گفتیم سال بعدش قومی است که «لا یکادون یفقهون قولا». هیچی نفهمیدند این کوهی‌ها. تصدیق مطلب یعنی از جهت سطح فکر، فرهنگ، درک، شعور، ادراک، ادراک علمی این‌ها خیلی ضعیف بودند. مناطق مختلف انسان لحاظ بکند. همچین مسائلی هست واقعاً. دخالت دارد. جاهایی که کوه، جایی که دریا، جایی که کویر است. اکثر نخبه‌های مملکت ما مال کویراند. منطقه کویری مناطق ویژه تو همین استان خراسان مثلاً سبزوار شما نگاه کنید که کویر است دیگر. خراسان مثلاً سبزوار با بعضی از مناطق کجا که جنگلی و این‌هاست. ملا هادی و عبدالعلی سبزواری و این‌ها خیلی چیزی پیدا نمی‌شود. اثر خاصی دارد دیگر. توی «قالوا یا ذاالقرنین ان یأجوج و مأجوج مفسدون فی الارض ۹۷، ۹۸». چه خبرتونه؟ چه خبرتونه؟ پشت آن کوه به مردم حمله می‌کردند، قتل‌عام، غارت می‌کردند. منطقه خشنی بوده دیگر. خلاصه همه ضمیر عاقل بهش برمی‌گردد. عمل سد کشیدن بین دو کوه و «خرج» و «خَرْج». آن چیزی که برای مصرف شدن در حاجتی از هوایش از مال انسان خارج می‌شود «خرج» بکنی دست به جیب بشینی این‌ها پیشنهاد که ما یک پولی بهت می‌دهیم ببند این‌ها نیایند به ما حمله نکنند.
«قال ما مکنی فیه ربی خیر». آن مکنتی که خدا به من داده بهتر از این است که شما می‌گویید و می‌خواهید که مکننی بوده شده «مکنی». کلمه‌ی «ردم» به معنای سَدّ است. بعضی گفتند به معنای سد قوی است. تعبیر «ردم» در جواب آن‌هایی که درخواست کرده بودند که بر این باشد که هم خواهششان اجابت بشود، هم وعده توافق داده بشود، استفاده است. استغنای ذوالقرنین از کمک مادی این است. من اصلاً نیازی به پول کسی دراز نیست و وسعت و قدرتی که خدا بهش ارزانی داشته از مالی که شما وعده می‌دهید بهتر است. من بهش احتیاج ندارم. «فَاَعِینُونِی بِقُوَّةٍ». من را کمک کنید. یک وقتی ما یک بحثی داشتیم گفتیم که ثبوت حق، اثبات حق با معجزه حل می‌شود ولی ثبوت حق، تثبیت حق با معجزه حل نمی‌شود. بحث مفصلی است. وقت جلسه یعنی خدا می‌آید قرآن نازل می‌کند هیچ کس هیچ غلطی نمی‌تواند بکند. ولی پیاده کردن قرآن آدم می‌خواهد. اجرای قرآن، دستورات قرآن بخواهد تو جامعه پیاده بشود آدم حفظ قرآن، نزول قرآن، حفظ قرآن. اینجا هم او بحث قوتش از این جهت که من خودم طرح و فکر و ایده و این‌ها دارم، نیاز به پول شما ندارم. نکته مهمی است. امیرالمؤمنین می‌خواهد نیرومند می‌شود. تفریع مطلبی یکی از پیشنهاد آن‌ها به دست می‌آید. ساختن سد بوده. حاصل معنایش شما خرج نمی‌خواهم. سدی که اگر بخواهید بسازم با کمک، باید کمک انسانی هم کنید. یعنی کارگر، مصالح ساختمانی بیاورید تا بسازم. از مصالحمان آهن و قَطر و نَفْخ با دمیدن را نام برده و به معنایی که به این معنا که کردیم مطلب روشن می‌شود که مراد ایشان از پیشنهاد خرج دادن اجرت بر سدسازی بوده. در حقیقت خواستند قبول نکرد.
«اجعل بینکم و بینهم ردما آتونی زُبَرَ الحدید». برای من زبر حدید بیاورید. جمع «زُبره» است. «غرف» هم جمع «غرفه» است. آن جمع «زبره» است. «زبر» جمع «زبره» است. «غرف» جمع «زبره» معنای قطع است. «اذا ساوی بین الصدفَین». ساب به معنای تصفیه است که «صبا» هم قرائت شده. «صدفَین» تثنیه‌ی «صدفه» که معنای یک طرف کوه است. بعضی گفتند این کلمه جز در کوهی که در برابرش کوه دیگری باشد استعمال نمی‌شود. «صدف» را فقط مثل کوه دو برادران قم. بنابراین کلمه‌ی مذکور کلمات دو طرفی مثل «زوج» و «ضعف» و این‌ها است. یک طرفش را خودت باید بفهمی. «صدف» که گفته یک کوه که یک کوه دیگر هم دارد ولی از کلمه فهمیده کلمه «غسل» به معنای مس یا روی مذاب است. افراغ «قَدْس» یعنی ریختن آن به سوراخ‌ها و فاصله‌ها و شکاف‌ها. سرب بریزیم تو این سوراخ‌هایی که من مس بیا روی مذاب. «آتونی زبر الحدید». برایم قطعه‌های آهن بیاورید تا تو سد به کار ببرم. این آهن همان قوتی است که از ایشان خواسته است.
آوردن آهن، اگر فقط آهن را از بین مصالح سدسازی ذکر کرده، اسمی از سنگ و این‌ها نیاورده به خاطر اینکه رکن سدسازی و استحکام آهن است. پس جمله «آتونی زبر الحدید» بدل بعضی از کل جمله‌ی «اعینونی بقوه» است. تقدیر در قرآن بسیار است. اختصار به حذف به کار رفته. تقدیرش این است: به قوت و آتوهما، طلبه منهم. فَبمصالح آورد. به قوت و نیرو مدد کرده. هرچه خواسته بود برایش آوردند. صبر برایشان بنا کرد، بالا آورد تا بین دو (کوه) پر کرد. گفت: حالا درش بدمید. بین دو تا کوه پر کرد، مصالح ریخت. اعراض از متعلق فعل به خاطر دلالت بر خود فعل. مقصود این است که در دمیدن، آهنگری را بالای سر نصب بکنند تا آهن‌های داخل سد را گرم بکند که آب بشود، قشنگ جا بیندازد و سرب مذاب شدن لابلایش بریزند. یک همچین عالم تعطیلی. عالمی یعنی شرق و غرب عالم پر کردن. عالم را یک ذوالقرنین‌ای با این قد از دانش بشری آدم حسابی باشد، آره دیگر مشخص است دیگر. ما که هر چه نگاه می‌کنیم دانشگاه رفته باشی کسی دیده باشی. حذف ایجاد به کار رفته. تغییر آن‌ها را دمید تا اینکه دمیده شده را یا آهن را آتش کرد. یعنی آن را مثل آتش سرخ و داغ کرد. عبارت استعاره است. «قال آتونی اَفْرِغْ علیه قِطْراً». برای من قَطر بیاورید تا ذوب نمود روی آن بریزم. لابلای آن را پر کنم تا سدی توپُر بشود. چیزی توش نفوذ نکند. سدهایی ساخته ذوالقرنین زمانه ما.
«ما استطاعوا ان یظهروه و ما استطاعوا له نقبا». استطاعوا به معنای ظهور و نفوذ و تسلط بر آن است. استطاع یعنی ظهور به معنای علو و اصطلاح. نَقْب به معنای سوراخ کردن. نَقْب تو دیوار و پوست به منزله نَقْب در و زمین‌های جنب یأجوج و مأجوج برمی‌گردد. حذف و ایجاد به کار رفته تغییر. السد سد و ساخت، ارتفاع. سوراخش بکنم چون مستحکم است. پس هم عمقش هم ارتفاعش. بعد از اینکه سد را ساخت دیگر نه دسترسی... کلیدواژه است. یک جلوه از رحمت این است جامعه که نتواند خودش را در برابر دشمن حفظ بکند. دشمن نفوذ بکند. اختلال ایجاد بکند. در برابر غارت‌های مختلف اقتصادی، امنیتی، سیاسی، دشمن پناه و بی‌تکیه‌گاه و بی‌سپر و بی‌سپاه باشد. این جامعه از رحمت خدا ملعون است و آن افراد هم مرحوم. و در رحمت خدا قبل از مرگ، بعد از مرگ مرحوم بشویم. راهش این است و راه نفوذ دشمن را...
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00