تفسیر سوره کهف

جلسه یازدهم

00:47:52
48

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضاک. «قالَ أَلَمْ أَقُلْ لَکَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً»
البته از دیروز یک سؤالی شما دیروز بعد کلاس پرسیدید که خب برای چی چه فرقی می‌کرد که این سه تا داستان باشد یا یک داستان و سه اعتراض باشد؟ گفتیم که وجه فرق میان این، «سایه‌ها» روشن شود که چرا در اولی، خرقه‌ها جواب اضافه قرار گرفته، ولی جمله "قتل" و "وجدا" و جمله "اقامه" در پایه دوم و سوم جواب قرار نگرفته، بلکه جز شرط و معطوف بر آن شده. پس این از این باب که جزای شرطش را درست بکنیم. تفاوتش، آن آدابش، اینها بود.
دانشجوهای ما که رفته سربازی و اینها، مرخصی حالا کتابخانه بودیم، گفتش که «لپ‌تاپ تفسیر المیزان بگیریم، بریم اِستخون»؛ و برگ و بر و هرچه که بود، بریختند و رفتند. خیلی بخش زیبا و مطلب عجیبی که از این داستان استفاده می‌شود، رعایت ادبی است که موسی (علیه السلام) در مقابل استادش، حضرت خضر، نمود. یک جلد کتاب می‌شود نوشت از همین آیات و از همین نحوه برخورد موسی و خضر و کلمات و عبارات و رفتارها. حتی وقتی دارد اعتراض می‌کند، شما می‌بینید که اعتراض، محترمانه است؛ یعنی همان آیه‌ای هم که می‌گوید: «أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا»؛ سؤال می‌کند: «آیا این را سوراخ کردی که اهلش را غرق کنی؟» مؤدبانه باز بعدش می‌گوید: «أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ»؛ «آیا نفس زکیه‌ای را بدون نفس کشتی؟» سؤال بوده. در واقع حضرت موسی اعتراض آن‌جوری نکرده، اعتراض شبیه به «خیلی این کار واقعاً جای توجیه ندارد!»؛ خیلی اعتراض محترمانه است. نقد رهبری، خلاصه آن آخری‌اش که خیلی بامزه است، آخری‌اش می‌گوید که: «لَوْ شِئْتَ لَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْرًا»؛ «اگر می‌خواستی می‌گرفتی دیگر، تمام شد».
در حالی که موسی، کلیم‌الله و یکی از انبیای اولوالعزم و آورنده تورات بود. مع‌ذالک، در برابر یک نفر که می‌خواهد به او بیاموزد، چقدر رعایت ادب کرد. جزایری در کتاب عجیب و غریب «زهرا و ربيع» می‌گوید که: «یک طلبه روحانی از تو بازار رد می‌شدم. یکی از این بازاری‌ها تا این را می‌دید، سریع می‌آمد توی دالان بازار وامی‌ ایستاد، تمام‌قد و سلام می‌داد و احترام می‌کرد». و گفت: «من یک بار از این حاج‌آقا مسئله پرسیدم، حق استادی به من پیدا کرده. واسه همین من هر وقت که...» دیگر خلاصه عنایاتی که به من شده، از این باب می‌دانم که من یک وقتی دولا شدم پاي شیخ مهدی الهی قمشه‌ای را بوسیدم، و ایشان خیلی دعا کرد. این نه اینکه خوشش آمد؛ یکی هم خودشان این‌جوری‌اند. من احساس می‌کنم هرچه دارم، از همان دعای استاد بود.
داستانی از محمود فاضل تونی که این کتاب منطق و شما بحث کرد، گفت که: «ما پیش ایشان شفا می‌خواندیم، چه می‌خواندیم الان خاطرم نیست». یک روز دیدم دیگر کلماتش، یعنی کلمه ابتدایی‌شان هم قابل فهم نیست. حاج شیخ جوادی که آن طرف می‌گفت: «ما 20 سال رفتیم! سلام خدای خودمان است! کلمات خیلی سنگین است.» من دیدم که آقای فاضل تونی خیلی حرف‌ها، حالا به قول امروزی‌ها، خیلی پرت و پلاست. مبتدا می‌آید، خبرش اصلاً نمی‌آید. خبر می‌آید، مبتدا ندارد. من گله کردم، ناراحت شد. «استاد این‌جوری بکنی و فلان و اینها...» سکته می‌کرده. آنجا با این حال درس را رها نکرده بود. وضعیتش سکته بود و با آن وضعیت داشت درس می‌داد. و من هم مثلاً متنبه شدم به اینکه استاد تو این وضعیت بودم و نباید مثلاً طبقه حالا خلاصه. از این مسائل توی آداب استاد و شاگردی زیاد است.
مرحوم علامه، عطر استفاده نمی‌کرده. من هنوز عزادار سلیقه‌های قاضی‌ام. همین امام حسین (علیه السلام)، امام حسن فرموده بودند ایشان استعمال عطر نمی‌کردند. امام حسین فرمودند که: «من هنوز عزادار برادرم امام حسن هستم». آداب است دیگر. خیلی عجیب است. در مورد امیرالمؤمنین، علامه فرمودند که: «در تمام ۲۳ سال پیغمبر ما یک خطبه که هیچ، یک جمله از امیرالمؤمنین نقل نشده است. در تمام ۲۳ سال، یک جمله از امیرالمؤمنین برای ۲۳ سال، تا وقتی پیغمبر بوده، او سکوت محض کرده است.» خیلی حرف‌ها و چیزها است. یک چیزی پیامبر می‌گوید: «برادر! نفس پیغمبر! هرچه او می‌دیده...» «إِنَّکَ تَرَی مَا أَرَى وَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ إِلَّا أَنَّکَ لَسْتَ بِنَبِیٍّ»؛ «هرچه می‌بینم تو هم می‌بینی. هرچه می‌شنوم تو هم می‌شنوی». بعد یک همچین کسی سکوت محض در برابر پیغمبر دارد.
گاهی طرف دارد از استادش سؤال می‌کند، این می‌پرد وسط. آقا، تک‌کلمه. نهایتاً دیگر چی بشود؟ یک جمله بپرد وسط. وقتی دارم جواب می‌دهم. ابداً به جمله نمی‌رسد. یک کلمه، دو کلمه. بحث سر این است که آن آدابی که رعایت بشود. چه! الان متأسفانه توی فضای طلبگی ما و فضای درسی ما، مخصوصاً با این وضعیتی که داریم و این بوروکراسی و شرایط درسی و اینها، دیگر دارد بعضی چیزها محو می‌شود. فضایی که تو دانشگاه بود، با این تفاوت که آنجا انتخاب درس هم می‌کردیم و فحش به استاد می‌دادیم. آخه یکی گفته بود که این سگدست که می‌گویند، مال ماشین خیلی به ماشین نمی‌خورد، بیشتر به استادی که خوب نمره نمی‌دهد می‌خورد. ماشین! بعد خودش هم استاد انتخاب کرده انتخاب کرده بودیم. انتخاب، حق انتخاب هم نداریم. خب اینها دارد می‌برد به سمت... یعنی خیلی مسائل دارد محو می‌شود. قدیم این‌جور نبود. هر که هر استادی که می‌خواست، می‌رفت و می‌نشست و استفاده می‌کرد. روابط در حد کلاس و قبل کلاس و اینها نبود. رابطه با استاد خیلی فراتر از این حرف‌ها بود. ما خودمان هم با اساتید این‌طور بودیم. به اندازه نصف عمرم شاید با استاد یک جا بودیم. شب با هم بودیم. کربلا با هم رفتیم. خیلی خوب، همه‌ برکات به اینهاست. از درس‌ها هیچی یادم نیست!
برخی از همین اساتید، جمعه خواندیم، مکاسب، رسائل، عرض کنم که اصول، اکثر درس‌ها را با همین اساتید خواندیم. فلسفه. ولی از درس‌ها هیچی یادم نمی‌آید. هرچه بوده مال همان رفت‌وآمد و نشست و برخاست و نحوه کلام آن ادب و متانت و تواضع و آن اخلاق است. البته هیچی یاد نگرفتیم، هیچی حالیمان نیست! ولی اینها برکت کار است.
سخت‌ترین لحظه عمرم، با اینکه ایشان بنی‌اسرائیل را دیده و مشکلات پشت سر گذاشته، فرمود: «سخت‌ترین لحظه عمرم «هذا فراق بینی و بینک» بود.» که استاد بهش... داشتم تو روایات می‌خواندم که روح از تنم جدا می‌شود. بنی‌اسرائیل را دیده و برمی‌گردد، «أَخَذَ الْأَلْوَاحَ وَ أَخَذَ وَ رَأْسَ أَخِیهِ»، لوح را پرت کرده و ریش‌های هارون، کله هارون را گرفته کشیده، این‌قدر عصبانی شده. «فَلَمَّا سَکَتَ عَنْهُ الْغَضَبُ»؛ غضبش ساکت شد. نشست. گوساله‌پرستی کردن، این کارها را کردن، این‌قدر سخت نیامده به موسی که استاد بهش می‌گوید که: «دیگر تمام، باب استفاده». شبانه آن حال دارد می‌رود، گرسنه، خسته. دوباره این همه راه برمی‌گردد. خب این اشتیاق، این شغل است.
ماجرا این بوده که یک نیمچه عجبی انگار تو حضرت موسی افتاده بوده بر همین حواله دادن به یکی می‌گوید: «من به نظرم عالم‌تر از موسی روی کره زمین نیست». به نظر من هم همین است. اینجا خدا وحی کرد به موسی که بفرستندش خضر را ببیند. مجمع‌البحرین نشانه برتری موسی. عالم‌تر از خضر بود و خیلی هم جای بحث دارد. من یادم است اینها را تو درس، خاطره‌ای برایتان بگویم. همین آیات به نظرم بود یا اصحاب کهف یا همین لابلا بودیم. همین جاهای سوره کهف بودیم که درس آیت‌الله وحید به رحمت خدا رفته‌اند. این خاطره را دیروز یادم آمد که همین‌جاها بودیم.
برای من خیلی جالب بود. فردایی که چون نمازشان را آقای جوادی خواندند، فردا چی می‌گویند... تو درس آقای جوادی به چه مناسبتی هم بود، یادم نیست، بحث چیزی را مطرح کردند: «فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ»؛ فرمودند: «از مصادیق بارز این آیه بهجت بود و کسی جز خدا نمی‌داند که خدا به او چقدر اجر و چه خواهد داد». «تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا أُخْفِیَ لَهُم» و مفصّل تو این بحث موسی و خضر، ایشان نکات خیلی خوبی می‌گفت. و این روایات، بحث چطور می‌شود حالا مثلاً این عالم شریعت بوده، آن عالم حقیقت بوده، این‌ها بحثش مطرح شد. حالا حالاها مانده تا تفسیر برسد. فکر می‌کنم هفت هشت جلد دیگر بگذرد، چهار پنج جلد دیگر بگذرد تا برسد به آیات مربوط به مسابقه.
بله، خلاصه بحث، مسابقه در بحث‌های بسیار سنگین و سخت است و قابل فهم نیست. عرفا خیلی تلاش کردند برای اینکه حقایقی از این بحث را باز کنند. واقعاً اگر این رمزگشایی‌های اینها نباشد، این آیات واقعاً آدم را به تردید می‌اندازد نسبت به یک سری مسائل. تحمل می‌کنیم. بچه کشتن، پادشاهی دارد، «یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْبًا»، پیدا کرد، بچه را کشتم. بعداً خدا می‌خواهد یک نسل خوب به ننه بابایش بدهد. این را دیگر چه شکلی آدم تشخیص بدهد؟ باز این حرف‌هایم که زیاد است، ادعایم که زیاد است، تشخیص بدهد این آقا صلاحیت دارد یا ندارد. این هم بحث‌ها. موسی، اگر کسی باشد، می‌فهمد که کسی خضر هست یا نه. می‌گوید از کجا بفهمیم کسی خضر است؟ اول در عین حال اذیت. مقام ظاهراً حضرت موسی بالاتر بوده. خضر نبی بوده و یک امتی را هم داشته هدایت می‌کرده. این البته مطلب ایشان است و خیلی اثبات شده از جهت تاریخ و اینها نیست. نمی‌دانم که ایشان به چه مبنایی مطرح کرده‌اند این را.
فرهاد، این آدابش می‌فهمند که از همان اول برنامه تا به آخر سخنش سرشار از ادب و تواضع است. از همان اول تقاضای همراهی با او را به صورت امر بیان نکرد. آقا، یک درس برایمان بگذار! درسم می‌خواند، از این مویزه بالایش نمی‌شکست. یک امری با یک تحکمی به صورت استفهام: «آیا می‌توانم تو را پیروی کنم؟» به مصاحبت و همراهی نخواند، با هم باشیم. گفت: «متابعت کنم ازت». نگفت: «مصاحبت کنم باهات». گفت: «می‌شود دنبالت راه بیفتم، یک چیزهایی یاد بگیرم؟» خیلی حرف است. آدم موسی بشود بعد این‌جور تواضع که تو روایت دارد که: «تو عالم گشتم دیدم ملائکه» ظاهراً خود حضرت موسی، «چرا من را کلیم کردی؟ یا چرا موسی را کلیم کردی؟» فرمود: «در همه عالم دیدم که در قلبی تواضعی بیشتر از تواضع موسی نیست. لذا او را مستقل تک قرار دادم.» نسبت به انبیا باید عوض بشود. انبیا اولاً و بالذات یک چیزی هستند، آن هم فقر مطلق درباره حق تعالی. بعد هرچه کمالات کار سیاسی و اینها به تبعیت از انبیا. موسی این‌جوری گفت و او افشاگری کرد. می‌آمد مشت زد. آنجا اصل ماجرا را مطلب انداخته، بقیه را دارد می‌گیرد. شکار کرد. این شکلی. بالاخره حضرت سلیمان هم تخت داشت، تشکیلات داشت. اشرافی‌گری کند. به تبعیت از حضرت سلیمان پیدا کرد. اصل مطلب انداخته. اینها اگر هرچه از اینها بوده، اولاً و بالذات فقر مطلق بودن درباره حق تعالی. بعد اینها را هم داشتند. سلیمان وضعیتش، تختش، فلان. تازه همان را هم خدا قدرت‌نمایی بکند برای سلیمان با ماجرا که پیش می‌آید که مرکب‌ها را می‌بیند و دست می‌کشد، «فَطَفِقَ مَسْحًا» نمازش قضا می‌شود. بعد می‌گوید: «رُدُّوهَا عَلَیَّ».
شماره مطلب، خلاصه، این چیزی که نباید فراموش کرد. سه: اینکه پیروی خود را مشروط به تعلیم نکرد. نگو من تو را پیروی می‌کنم به شرطی که تعلق درگیر این مسائل بوده باشی، تو به جانت بشنین. بلکه گفت: «تو را پیروی می‌کنم باشد که تو مرا تعلیم کنی». چهارمی که رسماً خود را شاگرد او خواند. پنجمی که علم او را تعظیم کرده به مبنای نامعلوم نسبت و به اسم و صفت مایِش نکرد. گفت: «از آنچه تعلیم داده شده‌ایی». نگفت: «هرچه از اونی که می‌دانی». ادب توحیدی حضرت موسی هم بوده دیگر. ششم اینکه علم او را به کلمه رشد مدح کرد. فهمید که علم تو رشد است نه جهل مرکب و ضلالت. هفتم آنی که خضر به او تعلیم می‌دهد، پاره‌ای از علم خضر است، نه همه! یک چیزهایی.
خیلی مسائل دقیقه، خاطراتی دارم حالا مفصل وقت نمی‌شود که برخی اساتید، برخی به خاطر یک کلمه بیرون کردند. برخی به خاطر یک کلمه. راه نحوه ادبش. اهل دلی، اهل معنای بزرگی رفاقتی با ما داشت. یک کمی داشت پا می‌داد، برای معلولیتی هم داشت، با هم می‌رفتیم و اینها. این‌جور نبودما. من مثلاً جوان که بودم تو جنگل‌ها می‌رفتم اینها، باز کرد گفتم: «آقا این معلولیتتان مادرزادی است؟ یا مثلاً اتفاقی پیش آمده است؟» آقا عصبانی شد، دست ما را ول کرد. دیگر کلاً، نگاه می‌کنم حرف احمقانه‌ای بود. مادرزاد بوده، پدری‌زاد بوده. حرف جایش اینجا نبود. این‌جوری است دیگر. یک کلمه. یک کلمه می‌گوید: «کَمْ مِنْ کَلِمَةٍ تَسْلُبُ نِعْمَةً»؛ چه بسیار کلمه‌ای که نعمتی را می‌برد. کلمه نعمت می‌برد. «صَلَبَتْ کَمْ مِنْ کَلِمَةٍ صَلَبَتْ نِعْمَةً»؛ چه کلمه‌هایی که نعمتی را سلب می‌کند. یک کلمه. ماجرای چیز هم همین است دیگر. ببینید چقدر این داستان‌ها حکیمانه و عرفانی است. سرمایه‌های این استفاده هم نمی‌کنیم. کتاب کلیله و دمنه، کتاب بسیار خواندنی، چه ماجراهایی دارد. حالات نفسها است دیگر. این یک کتاب، «حی بن یقظان» بوعلی، کاملاً عرفانی این کتاب «نیمه گمشده» و «قطعه گمشده» کتاب، بله، کتاب فوق‌العاده کتاب عرفانی است. عرض کنم که تو ماجرا می‌گوید که: «این مرغابی‌ها می‌خواستند لاک‌پشت‌ها را سیرش بدهند، کوچ کردن، برکه‌ای، می‌خواستند این را ببرند». همین که دهان را باز کرد حرف بزند می‌گوید: «۵ نفرین بر دهانی که بی‌موقع باز می‌شود!». می‌خواهد بگوید آقا انبیا و اولیا آمدند ببرنت از اینجایی که دارد آبش خشک می‌شود به یک برکه‌ای که آبش خشک نمی‌شود. تو مسافر و مهاجری. سیر، تو هم با همین دهان اضافی باز بشوی، پریدی.
از قاسم حدادی شنیدم که می‌گفتند: «شما نصیحت کنید محمدتقی بهجت را، حرف می‌زند شما نمی‌فهمید!» گفت: «با سکوتش دارد به شما می‌گوید که سکوت کنید تا مقامات برسد. سکوت کنید.» همین است. «موسم» که باشی، یک کلمه اضافی تمام. آدم می‌بیند از استاد محروم می‌شود، از برکات. خیلی ماجراها دارم من اینجا. خیلی خاطرات، حرف زیاد است. مطلب جدید هفت هشت ده جلسه یک ساعته شاید لازم باشد تو این مسئله صحبت شود.
۸ اینکه دستورات خضر را امر او نامید. بعد در صورت مخالفت، خود را عاصی نامید. شأن استاد. نامه‌ای که داد، وعده‌ای که داد، وعده صریح نبود. نگفت: «من چنین و چنان می‌کنم». بلکه گفت: «إن‌شاءالله به زودی خواهی یافت که چنین و چنان خواهد شد.» حضرت خضر هم ادب را متقابلاً رعایت کرد. چون تواضع لمن تعلمون من از کیست که تعلیم می‌کنی؟ «لِمَنْ تَعْلَمُونَ»؟ یا «مِمَّن تَعَلَّمُونَ»؟ به جفتش داره دیگر. آیت‌المضامین هم کسانی که به من چیزی یاد دادند، ببخش، همین کسانی که من بهشان چیزی یاد دادم، ببخش. این ادب از این‌ور هم باید باشد دیگر. گفتش که: «تو استطاعت بر تحمل دیدن کارهای من را نداری». قدرت و استطاعت، استطاعت خیلی واژه‌ لطیفه‌ای است دیگر. برو بابا، ثانیه، وقتی موسی وعده داد که مخالفت نکند، امر به پیروی نکرد، نگفت: «خیلی خب بیا». بلکه او را آزاد گذاشت. تو اگر خواست، بیاید. گفت: «اگر تبعیت کنی...» «فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی»؛ لطافت‌ها را عرفا و اساتید اولیا به وفور آدم می‌بیند. به وفور، به وفور.
ثالثاً به طور مطلق از سؤال نهیش نکرد. به عنوان صرف مولوریت او را نهی نکرد. بلکه نهی خودش را منوط به پیروی کرد. گفت: «اگر بنا گذاشتی پیروی کنی هم نباید از من چیزی...» «إِنِ اتَّبَعْتَنِی»؟ مشروطش کرد. نحوه صرف اختراع نیست، بلکه پیروی او اقتضا می‌کند. مگر نگفتم: «أَلَمْ أَقُلْ لَکَ»؟ مگر بهت نگفتم؟ یک تشر هم توش دارد. این بهت خیلی این جمله لطیفه است. آیات دیگر هم می‌توانید تطبیق بدهید. لکه‌هایی که گاهی می‌آید. التفات ویژه «وَ رَفَعْنٰا لَکَ ذِکْرَکَ». یک جای دیگر هم توبیخ این‌جوری دارد با لام. «قَالَ إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیْءٍ بَعْدَهَا فَلَا تُصَاحِبْنِی»؛ حضرت موسی گفت: «اگر بعد از این چیزی پرسیدم، دیگر با من مصاحبت نکن. «قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْرًا»؛ انگار آدم چون عدد ۳ را گفتند، عدد تثبیت است. قبلاً اینجا گفتم، اگر یادتان باشد. عدد ۴، عدد رکن. عدد ۳، عدد تثبیت. یعنی هر چیزی با چهار رکن و در سه مرحله ثابت می‌شود. چهار تا رکن می‌خواهد و سه مرحله. خب این سه مرحله‌اش تکمیل شد. عدد ۳، عدد عجیب. یعنی تو علل مادی... البته علل صوری باید ۴ باشد، ارکانش مختلف می‌تواند باشد. مثلاً الان همه ماها مزاج اربعه داریم. اگر مزاج نباشد، یکی‌اش برای یکی غلبه پیدا کند، طرف می‌میرد. این اجسام مادی، علت صوری ما، علت مادی ما، علت فاعلی ما. هرچه می‌خواهیم، هر نوع علتی که می‌خواهیم لحاظ بکنیم. این چهار تا کنار هم تشکیل دادند. توالت ماده گفتند ارکان کعبه هم بر مبنای ستون بنا شده و ارکان همیشه تو روایات و آیات فراوان است. عدد تثبیت است. یعنی زن سه روز که خون می‌بیند، از روز سوم حائض به حساب می‌آید. یعنی به حساب می‌آید. یعنی اگر دو روز دید و ندید، حائض نمی‌شود. یعنی سه روز ممتد باید لااقل باشد. بغلش هم سه روز است. دو روز دید قطع شد، حائض نبود. آن دو روز. تصویر ثابت می‌شود. اعتکاف دو روز اول مستحب است، روز سوم واجب می‌شود. تث، تثبیت با عدد ۳. در مورد این بحث کردند، تو آثار عرفا مطالب زیاد است. دیگر حالا بیشترش هم فضای ذوقی ابن عربی و این حرف‌ها زیاد.
عرض کنم که دیگر. گفت: «اینجا به عذر رسیدی پیش از جانب من. اگر دفعه سوم من سؤال بپرسم، اعتراض بکنم، دیگر عذرم تمام شد». سه تا کوپن هم مصرف شد. «فَانْطَلَقَا حَتَّىٰ إِذَا أَتَيَا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا»؛ با هم راه افتادند به اهل قریه‌ای. از اهل اینها طلب طعام کردند. خدا حیثیت برای قوم نداشته دیگر. که جایش هم معلوم است دارند کجاست. بعد که اینها بعداً آمدند وقتی قرآن نازل شد، پیغمبر پول دادند. این نقطه پایین را بیار بالا. پذیرایی کردن. حیثیت منطقه ما رفته کلاً. هیچی آبرو نمانده. غلطی کردیم تا ابد مانده دیگر. اینها دو تا پیغمبر خدا آمدند، هیچ‌کس حاضر نشد یک لقمه نان دست اینها بدهد. پذیرایی کردن. «فَوَجَدَا فِیهَا جِدَارًا»؛ دوتایی با همدیگر. یکهو همان وسطی که از همه نان می‌خواستند، غذا می‌خواستند، هیچ‌کس به اینها نمی‌داد. یکهو یک جداری را دیدند. مردم، مردم مورد رحمتی نیستند دیگر. شهری که از مهمان پذیرایی نمی‌کند، چه ذکری بگویم مهمان بیاید؟ خیلی وضعیت واقعاً لطیف و باصفا. امیرالمؤمنین دارد که اگر یک هفته برای حضرت مهمانی می‌آمد، حضرت مسجد گریه می‌کردند. یک هفته مهمان بیاید تو مسجد، خدایا بس است دیگر! بابا خسته شدیم! یک هفته روز بهمون بیاد. امیرالمؤمنین، حضرت ابراهیم که اگر مهمان نمی‌آمد، ناهار نمی‌خورد و می‌رفت از تو خیابان بلند می‌کرد طرف را می‌آورد.
بعضی از عوام نمی‌فهمند، مبنا دست‌شان نیست. قواعد دست‌شان نیست. قواعد دست‌شان نیست، کیش و میش و اینها، همه چیز پرت و پلاست و خدا چون روزی داده، مسلمان، کافر ندارد. گبر و چی چی ندارد. همه یکی‌اند. همه ارزش دارند. همه خوبند. و ابوالحسن خرقانی هم که بالا قبرش نوشته که: «هر که اینجا آمد نانش بدهید، از دینش نپرسید. چون هر کس که در نزد خدا به جان ارزد، نزد ابوالحسن به نان ارزد.» وقتی خدا جان بهش داده، من هم نان بهش بدهم. نان که ارزش ندارد. بله. ابوالحسن خرقانی عجیب بود. مزارش رفتیم توی شاهرود، آن طرف و بسطام. سوفیا دوره این نشست تعریف کردند از ایشان، از بایزید. صوفی به آن معنا نبوده.
«یک دیواری دیدم.» خب اینها دیدند که شهر این‌جوری است، اینها این‌قدر آدم‌های پستی‌اند. خب حضرت موسی دید این منطقه، منطقه نظر کرده‌ای نیست. دیوار در حال ریختن می‌بیند. خطر هم دارد شاید که بیاید زیرش مثلاً بریزد رویش، مثلاً یُریدوش. خیلی لطیفه. جداری بود که اراده کرده بود بیفتد. اراده را به دیوار نسبت داده. دیوار اراده کرده بود که بریزد. کل سیستم را می‌ریزد به هم. یک کلمه. موجودات هم اراده دارند. اگر این است، من را خیلی سنگ. «أَنْ یَنْقَضَّ»؛ می‌خواست انقضا پیدا بکند، فروپاشی و اینها. «فَأَقَامَهُ». کی؟ «أَقَمْتُ عَلَیْهِ أَجْرًا»؟ گرفتی، مجانی که نان ندادید. لااقل کار کردیم نان بدهید. نگرفتی. اعتراض حضرت موسی شدید نشده‌ها. قدم به قدم بخواهد اعتراض شدید بشود، این‌جوری نبود. شدتش به ظرافتش بود. یعنی شدید بودنش به این بود که حتی این کلمه را هم دیگر نباید می‌گفتی. نه شدتش، یعنی هی مسئله قدم به قدم شدید شد. یک جا سوراخ کرد کشتی را، اینجا آدم کشت. این دیگر از آدم کشتن هم بدتر. نه این نیست. می‌خواهد بگوید آن دو تا جا اعتراض کردی، جا داشت برای اعتراض. اینجا فقط پیشنهاد دادی. پیشنهاد. هرچه جلوتر می‌رود امتحان سخت‌تر می‌شود دیگر. چون اعتراض کردی، اینجا دیگر حتی سؤال فصل ۹ هم ماجرا همین بود دیگر. سؤال کرد: «رَبِّ أَرِنِی»؟ «آقا صغرا، کبرا، نتیجه کبرا، صغرا». «دفعه آخرت باشد، سؤال می‌کنی.» توضیح دادیم یک مقداری چی بوده. نزدیکش نشو که بخواهی دچار شک و سؤال و قلقلت و ابه شوی. بله، مگر سؤال استفهامی باشد. به من بفهمان برای چی. آن هم اگر مصلحت می‌دانید، مصلحت خودم بهت می‌گویم. استفهام نیست، استیضاح است. داری توبیخ می‌کنی. تعبیر کلمه بسیار مهم و عجیبی است که مرحوم علامه تو آن آیه ۷ سوره مبارکه آل عمران بحث مفصلی در مورد تأویل دارد. سه تا قول در مورد تأویل و معنای تأویل را می‌گویند. می‌فرمایند که حالا تأویل را جلوتر به نظرم گفتند. یادم نیست کجا مطرح کردند. «مَنْ یُؤْتِی مَنْ تُفْتِی»؟ «من به زودی خبرت می‌دهم به تأویل آنچه که قدرت صبر بر آن را نداشتی».
«أَمَّا السَّفِینَةُ فَکَانَتْ لِمَسَاکِینَ»؛ خدا رحمت کند شیرازی را، از ایشان من این را خیلی چسبیدم به این نکته‌ای که ایشان فرمود که: «مسکین در نگاه قرآن کسی نیست که تو خانه افتاده است. می‌گوید: «لِمَسَاکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَرِّ» اینها کارگر تو دریا بودند. قرآن به اینها می‌گوید مسکین». مسکین به کسی هم که کارگر باشد، دارد فعالیت می‌کند و اینها گفته می‌شود. یک نکته مهم نیستا. تفاوت مسکین و فقیر. مسکین یعنی قدرت توان فعالیت اقتصادی ندارد، سکوت افتاده. فقیر قدرت قیام اقتصادی ندارد. چون می‌گویند مسکین از فقیر بدتر. مأموریت تفاسیر این را گفته. خانه بیاید بیرون. مشخصاً حالا کار، مسکن. این را می‌گویند مسکین. مساکین کار می‌کنند، دخل و خرج جور در نمی‌آید. و بعید هم نیست که مسکین و فقیر یک معنا داشته باشد. گفتند: «إِذَا افْتَرَقَتِ اجْتَمَعَتْ، وَ إِذَا اجْتَمَعَتْ افْتَرَقَتْ». وقتی دو تا با هم بیایند، معنایش فرق می‌کند. وقتی تک تک بیاید، معنای جفتش را دارد. فقیر خالی بیاید معنای مسکین هم می‌دهد. مسکین خالی بیاید معنای فقیر هم می‌دهد. فقیر و مسکین با هم بیاید، فرق می‌کنند.
سفینه مال مساکینی بود که تو دریا کار می‌کردند. فعل بهرام. لطایف این «فی» به معنای «توی» دریا نیست. «تو محوطه دریا». هم «فی» می‌گویند. خب اینها خیلی کمک می‌کنند. معانی حرفی را بعداً ما هزار تا «فی» داریم که توش گیر می‌افتیم. خود الان می‌گوید تو دریاست. تو دریاست یعنی تو آن محوطه دریاست. نه یعنی تو آن آبی که ما دریا. چون دریا را فقط ما آب، آب دریا را دریا به حساب نمی‌آوریم. همه آن محیط را حاشیه می‌گوییم دریا. ساحلش را هم می‌گوییم دریا. وسطش هم اگر دو تا تکه، جزیره‌مانند داشته باشد، یک خانه ساختن، یک چیزی ساختن، دریا. همه اینها را محوطه دریایی به حساب می‌آوریم. در دریا، تو دریا کار می‌کند. تو دریا کار. کار کردن. هرجا که یک شائبه به خودش نسبت می‌دهد، هرجا کمال به خدا نسبت می‌دهد. هرجا قاطی است. دوتایی می‌آورد. «زدم، سوراخش کردم». شائبه نقص دارد، عیب دارد. لذا می‌گوید: «أَرَدْتُ»؛ من اراده کردم. و راه ملک: «یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْبًا». آن پشت هم یک پادشاهی است که هر سفینه‌ای را می‌گیرد. حضرت امام مجتبی (علیه السلام) تطبیق دادند که من این کاری که کردم، کاری بود صلح. من این خلق سفینه امت بود که ملک اخذش نکند. به قصد تعویلات اینهاست که در سیره اهل بیت اگر کسی کار بکند، خیلی از برای تحلیل‌های ما خیلی کمک می‌کند.
مؤمنین. این بچه‌. ننه بابایش مؤمن بودند. «فَخَشِینَا». خشینا: ما خشیت کردیم. «أَنْ یُرْدِیَهُمَا طُغْیَانًا وَ کُفْرًا». این ترس البته از آن ترس‌های معمولی نیست که خب، مگر ایشان جز مبلغین نیست؟ حضرت خ، نبی هم عالم است، نبی هم مبلغ. قرآن که رسالت خدا را تبلیغ می‌کنند، نباید از غیر خدا بترسند. پس چطور می‌گوید خشی اینها؟ پس این خشیت، خشیت الهی است. نه خشیت در برابر خشیت خدا. یک وقت می‌گوید آقا من از آمریکا می‌ترسم. از خدا نمی‌ترسم. از قدرت شما می‌ترسم. از فرعون می‌ترسم. از خدا نمی‌ترسم. این می‌شود خشیت در برابر خدا. یک وقت از فتنه فرعون می‌ترسم برای امت الهی. خشیت الهی. این خشینا همین است. خشن، خشیت الهی انگار از خدا می‌ترسد. می‌ترسم و ظلم بکند، ارهاق بکند ننه بابایش را از مسیر حق خارج بکند، آنها را به طغیان و کفر بیندازد. بچه. چون می‌گوید اغوا می‌کند ننه بابایش را با تابع بچه از ما. علاقه عاطفه که دارند. این پس فردا بزرگ می‌شد یک همچین کسی را گفت: «نفس زکیه». گناهی ندیده. چون موسی گناه ندیده بود. از این جهت می‌گوید نفس زکیه. واقعاً فهم آیات به راحتی نیست. «کُفْرًا» یعنی با طغیان کفرش ننه بابایش را نابود کند. خودش طغیان کفر داشته باشد. به طغیان کفرش آنها را نابود می‌کند. یا اینکه نه، آنها را به کفر می‌اندازد به واسطه کفری که پیدا می‌کنند، طغیان کفری که پیدا می‌کنند، نابود می‌شوند. «فَأَرَدْنَا أَنْ یُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا»؛ ما اراده کردیم که ربشان تبدیل بکند. خدا اراده کرد تبدیل بکند: «خَیْرًا مِنْهُ زَکَاةً». عوض بدل کنیم به اینکه این بچه را بگیریم، یک دانه «خَیْرًا مِنْهُ زَکَاةً وَ أَقْرَبَ رُحْمًا». بین اینها که تو روایت هم، روایت خیلی جالبی دارد اگر وقت شد چند تا آیه مانده، صفحه تمام شود. نکاتی که این‌جوری دارد، اگر فرصت شد برایتان بگویم. پس هم زکاتاً از او بهتر باشد، صلاح و تقوا. زکات یعنی ناخالصی نداشتن دیگر و از جهت رحم اقرب باشد. بیشتر رسیدگی به رحم بکند.
فیلم مدینه، قریه بودن دیگر. این روستاهای اطراف شهر است. آن یتیم را تو شهر هم، اینجا اینها یک گنجی دارند. خود یتیم‌اند، دو تا غلام یتیم تو شهر هم. گنج اینها تو روستاست. انگار هم کسی را نداشتند که به اینها رسیدگی بکند. «وَ کَانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُمَا». زیر این دیوار گنجی برای این دو تا غلام یتیم بود. «وَ کَانَ أَبُوهُمَا صَالِحًا». بابای اینها آدم خوبی بود. گفتند یا بابایشان بوده یا پدربزرگشان بوده یا جد هفتمشان بوده. تو روایت دارد جد هفتادامشان بوده. ۷۰ نسل فاصله بود. چند تا روایت دارد. برخی گنج مالی است، برخی طلا و نقره است. ولی بیشتر تکیه به این است که ذهب و فضه نبوده، مال بوده و چهار تا کلمه بوده که امام رضا نقل کردند. مرحوم علامه بخش روایی را آورده‌اند. پس این گنج مال این دو تا بوده. «ذَٰلِکَ تَأْوِیلُ مَا لَمْ تَسْطِعْ عَلَیْهِ صَبْرًا». تأویل را گفتند که در عرف قرآن عبارت از حقیقتی است که هر چیزی متضمن آن است. وجودش مبتنی بر آن است. برگشتش به آن است. هر چیزی یک اولی دارد، از یک جایی نشئت گرفته، یک حقیقتی است که آن حقیقت بروز پیدا کرده. تأویل خاستگاه این رویداد. این رویدادی که اتفاق افتاده، یک خاستگاهی دارد. این از آنجا نشئت گرفته. از آنجا آمده. این بروز آن است. آن می‌شود تأویل. این تأویل حکم ملاکش است. تأویل فعل مصلحت و غایت حقیقی‌اش است. تأویل واقع، علت واقعی‌اش است. این آن خاستگاه. از اینجا نشأت گرفته بود. این رویداد. آن را می‌خواستیم که دست آنها نیفتد. این را می‌خواستیم که عرض کنم که گنج به اینها برسد. آن را می‌خواستیم بچه آن‌طور نشود. خاستگاه بگویم تو ماجرای قتل حضرت خضر مظهر اسم ممیت بود. نباید گفت که چرا این کار را انجام داد. در واقع اینجا چطور عزرائیل ممیت است؟ عزرائیل قاتل است، می‌کشد. عزرائیل مظهر اسم متوفی است، مظهر اسم ممیت خدا. وقتی می‌خواهد طرف را بمیراند، عزرائیل ظهور پیدا می‌کند. خب حالا چه اشکالی و چه فرقی است که بخواهد عزرائیل بروز پیدا بکند یا خضر بروز پیدا کند. بعضی موقع‌ها، بعضی جاها نه اینکه بدون اجازه به معنای دقیقش، بدون اجازه وارد می‌شوند برای گرفتن آن جان. بعضی‌ها با اذن وارد می‌شوند. تکوینی، اذن تشریعی. یعنی شمام که اعدام می‌کنید یک مفسد را، به اذن الهی اعدام می‌کنید. شما مظهر اسم ممیت شدید. خلخالی مظهر اسم متوفی و ممیت. بله، ولی تکوینی. خضر تفاوتش به این است. من و شمام که کسی را می‌کشیم خدایی نکرده، ممیت می‌شویم. ولی مظهر اسم ممیت فرق دارد. چه در خارج سیستم، یعنی فاعل شیطانی. این هم شد تأویل. بلوغشان برسند و «یَسْتَخْرِجَا کَنْزَهُمَا رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ». بحث رحمت‌ها. اولاً که به خود این بنده رحمت من عندرا رسیده بود. خضر. اصحاب کهف هم که رفتند دنبال رحمت بودند. بله! سوره مبارکه کهف بروز رحمت. سوره مریم که بعد می‌رسیم آن هم بروز رحمت خداست. هر کدام تو یک فضایی. اینها بروز رحمت تو فضای سیاسی و اجتماعی، تو روابط. در روابط اجتماعی وقتی رحمت خدای متعال امتی را بگیرد، فردی را بگیرد، چه می‌کند. با سوره مبارکه مریم برعکس است. تو قطع رابطه است. بریدن و شامل مشمول رحمت شدند. مریم برید، موسی برید، ابراهیم برید. همه اینها که از جامعه جدا شدند و رفتند مشغول رحمت شدند. تو جامعه بودن، در متن مردم، با هم باشند، در متن مردم بودند و مشمول رحمت شدند. آسیب به اینها نرسید. تو این روابط. خدا خواسته به اینها رحمتی بدهد. آسیب به اینها نرسد. به این بچه‌ها می‌خواستند آسیب نرسد.
معلوم می‌شود که ولیّ خدا یکی از کارکرداش این است. چرا امام باید حی باشد؟ عالم ربانی، مخفی است. موسی مخفی است. کارکرد خضر چیست؟ همچین کارهایی می‌کند. کارکرد امام زمان هم در عصر غیبت این است. داشته باشید اینها خیلی نکات مهمی است. امام زمان، هرچه گنج مال غلامین یتیم است، این است که ابوشان صالح بوده. بهش می‌رسانم برای کسی ابش صالح باشد. این‌قدر حالا بابای هفتادمش. این‌قدر آن صلاحیت وجود در باب را توسعه دارد که دو تا ولی خدا باید بیایند برای نتیجه‌های هفتادم اینها عملگی کنند. «أَمْرٍ أُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْرًا». این تعبیر نداشتی. بعداً یک چیزهایی، یک ذکری ازش تلاوت خواهم کرد. این هم ترجمه آن. و صلی الله علی سیدنا محمد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00