متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
«اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضاک».
«المال و البنون زینت الحیاة الدنیا و الباقیات الصالحات خیر عند ربک ثواباً و خیرٌ مرداً».
بحث واقعیت و جذابیت، کلاً سوره کهف بر همین مبنا است. به نظر مرحوم علامه -تا یادم نرفته، دیروز سالگرد مرحوم علامه طباطبایی (رضوانالله علیه) بود، یک فاتحه نثار این بزرگوار- دل بشر علاقه به مال و بچه دارد؛ همه مشتاق و متمایل به سمت آنها هستند. انتظار انتفاع از اینها را دارند، آرزوهایشان بر اساس اینها دور میزند. زینت زودگذر و فریبنده است، منافع و خیراتی که ازشان انتظار میرود را ندارند؛ همه آرزوهایی که آدمی از آنها دارد، برآورده نمیکنند، بلکه یک صدم آن را هم واجب نیستند؛ یعنی یک درصد از آرزو مال و بچه برآورده نمیکنند.
جذابترین چیزهای دنیا این دوتاست دیگر؛ مال و بنون. یعنی ما بند همینهاییم تو دنیا. زن را هم باز میخواهیم، در واقع به خاطر بنون دیگر. زن دو تا کارکرد برای ما دارد: یک کارکرد انتفاعی دارد، یک کارکرد تولیدی دارد. لذا چرا زن را نیاورد اینجا؟ چون کارکرد انتفاعیاش میشود مال، کارکرد تولیدیاش هم میشود بنون. یعنی زن یا برای عشق و حال میخواهد که میشود مال و یا برای بچه میخواهد که میشود بنون. با رویکرد چیه؟ با رویکردی که انسان فقط دنیا را میبیند، دنیا را میخواهد. این هدف بودن دنیا، با نگاه هدف بودن. اینجا بحث نفسی است که فریب خورده، آنجا کاری است که خدا کرده. «حب الشهوات من النساء». نه خود شهوت، حب شهوت تازه زینت داده شده. آنجا بحث این است که کار خداست دنیا. بمونی! ولی اینی که فریب بخوری یا نخوری مهم است. «اولادکم عدوٌ لکم فاحذروهم». حواست باشد، راهت را نزنند اینها، راهزنند. اینجا بحث سر این است که دنیا، این مثل حیات دنیا، آبی که میآید، آن سبزیهایی که درمیآید، سبزی چیزی نیست، آب است. گیاه چیزی ندارد، گیاه صورتی است از آب. حقیقت آن آبی که عالم را گرفته است. این سبزی گل و این حرفها را میبینید، گول همین را میخورد که وقتی گل پژمرده میشود، گل میمیرد، این هم نابود. اگر تو آب را دیدی، میفهمی آب در صورت گل بود. آن آب برگشت به زمین. آب همیشه هست، از صورتی به صورتی درمیآید. دل به صورت خوش نکن. این صورت نمیماند، صورت دوام ندارد.
مال و بنون یک حقیقتی دارد، یک صورتی دارد. اینها با حقیقتش کار ندارند. حقیقتش اسم «مغنی» خداست. خدای متعال «مُغنی» است، باز در صورت مال، «مغنی» بودنش را ظهور میدهد. در صورت بنون، «مغنی» بودنش را صورت میدهد. «عمدتناهم بأموال و بنین». المال و البنون زینت الحیات الدنیا. باقیات الصالحات چیست؟ آن حقیقتی که تو این است. حقیقت چیست؟ اسم الله. اگر تو توجه به آن اسماءالله داشته باشی، این هم برایت خیر است.
لذا جای دیگر تعبیر قرآن در مورد مال، کلمه «خیراً» است. «خیرٌ لَشدید». نمیگوید «میّت». اگر مرد، مورّث اگر مرد، مالی به جا گذاشت، میگوید اگر مرد «خیری» به جا گذاشت، بر اساس وصیتش عمل بشود. خیر به جا گذاشت. اگر نگاه کنیم، پنجشنبه بحث در مورد این آیات کردیم و ایشان میفرمایند که اگر «خیرٌ لَشدید»… سوره مبارکه عادیات: «ان الانسان لربهی لکنود». «خیرٌ لَشدید». خب خیر دارد، روانشناسی قرآن خیلی دارند، «شدید» هم هست، همه هم شاهدیم. خب به خیرشان هستند، الان بد است یا خوب؟ ادامهاش: «افلا یعلم». اگر توجه به این هم باشد، این حب خیر برایش خیر است.
همه اینها تو مسیر خیر است. حواسش باشد که «حُصِّلَ ما فی الصدور». حواسش به اینها باشد. مال را تو مسیر خیرش استفاده میکند. مال برای او. هم حواسش نباشد، این «حب خیرش» بیچارهاش میکند. خیر هم برا شهر میشود. کجا آورده؟ بعد از استغفار آورده: «و اَمْدَدْناکم بِاَمْوالٍ وَ بنین». استغفار موانع را برطرف میکند دیگر. یکی از عوامل برطرف شدن عُقم، استغفار است. عقیم بودن، نازایی، ناباروری. دیگر ندارد. سوره اسراء، کثرت یهودیان نبود دیگر که خواندیم؟ امکانات را دادیم که مَحَکتان بزنیم. پس یک امداد به اموال و بنین در مسیر امتحان دارد، یک امداد به اموال و بنین در مسیر پاداش دارد. پاداش کسی که حواسش جمع است که اینها وسیله است، قاطی رویکرد اهل دنیا نمیشود نسبت به فقط مال و فرزند. رویکرد قرآنی که فقط مال و فرزند دنیاگرایان... مسئله اصلی دنیا و مسئله اصلی دنیا و آدمها اینها بحثهای روانشناسی خیلی دقیقی است. مسئله اصلی انسان، بقا. حضرت آدم با چی گول خورد؟ شهید آوینی بحث قشنگی دارد توی مبانی توسعه و تمدن غرب. بحث میکند که غرب بر مبنای حب بقا مدیریت کرده در واقع و همه این بازیهایی که در مورد چیزی هست؛ سر همان بقا است. کاری که شیطان با حضرت آدم کرد. تو ذهنم از آن مطال یادآور میشود.
بعد، مسئله اصلی حب بقاست. بقا را آدمیزاد تو دنیا با چی میبیند؟ مال و بنون. انسان اینها را ... حواسش، یعنی انسان بقا را میخواهد. اشتباهی هم که میکند به این است که اصلیترین چیزهایی که بقا بهش وابسته است، به این دو تاست. از کلمه باقیات گرفته شده. بعدش: «و الباقیات الصالحات». بقا تو اینها نیست، تو آنهاست. بقیه اینهایی که تو دنیا دوست داریم که کاری به بقای ما ندارد. اینها اِستِحضاری است. تفریح هم میخواهیم. ویلای کجا و پنتهاوس در مثلاً جزیره «چی چی» در فرانسه که خیلی عجیب غریب است. همچین جمعهای، همچین روزی، دستهجمعی، موریس. یک جزیره خیلی خاصی است تو فرانسه که همه کشتی دارند، زیدان میدان، عکس میگیرند. آن موقع که بن... عرض کنم که انسان بقا را در آن میبیند. استحضار میخواهد. من دوست دارم تو آن جزیره مثلاً از آن کشتیها داشته باشم. مال یکی به خاطر اینکه حال است. حالش هم به این است که دوباره میتوانم باهاش مال تولید کنم. بقا نمیخواهد. اسباب بقا هم نمیداند. آنجا انرژی بیشتر کار میکنم، خستگیها را میروم آنجا در میکنم، بیشتر کار کنم یا میماند برایم، گران میشود. مال میشود. اینهاست دیگر، محاسبات تفریحی که آنجا میکند که برای خدا به حساب نمیآید. تفریح اِستِحضاری است. آن چیزی که برایش اصل است، مال و بنون است. چرا؟ چون بقا را در این میبینند.
مسئله اصلی انسان میخواهد باقی بماند. اصلیترین مسئله انسان و هر آنچه که بهش میل پیدا میکند اصلیترین چیزی که در آنها میبیند و جذابیت دارد برایش بقا است. فرمول جذابیت: بقا. در هر چیزی شما بقا ببینی، برایت جذاب میشود. این را داشته باشید. خیلی اینها توش حرف است. خیلی حالو میخواهد برای اینکه فکر میکند بقا او... به آن حال. من میخواهم بمانم در این دنیا. نیاز به حال دارم و حالم خوب باشد که بمانم. زنده بمانم، مریض نشم، افسرده نشم، تو جا نیفتم و تفریح کنم، با نشاط باشم. اصالت ندارد، استحضاری است. تفریح میخواهد برای زنده ماندن، برای سلامتی. یا نه، من تفریح میروم لاکچری زندگی میکنم، برند میشوم. بقیه نگاه میکنند، خوششان میآید. شخصیتم در اذهان باقی میماند، ماندگار میشود، اسمم سر زبانها میماند. این مسائل میشود مال و بنون. قرآن چی میگوید؟ قشنگ فنی دارد میگوید.
«باقیات صالحات»: آنچه باقی میماند و صلاحیت دارد. با ساختار وجودی تو تناسب دارد. با ساختار عالم تناسب دارد. ذاتاً بقا در آن راه دارد. چون اینهایی که از دنیا است، دنیا از دو سر رابطهاش با تو قطع است. هم تو تمام میشوی، هم آن تمام میشود. تو هم تمام نشوی، آن تمام میشود. این دو سر قطع است. ولی رابطه تو با عمل دو سر وصل است. نه تو تمام میشوی، نه عملت تمام میشود. آنچه که در آن بقا میخواهی، به واسطه آن میمانی. به واسطه آن باقی میشوی. جاودانه میشوی. عمل توست. که کجاست؟ کجاست؟ «خیرٌ عندَ ربّک». «ما عندکُم یَنفَدُ و ما عندَ اللهِ باق». فرمول این بقا و فنا همین است. هر چه «عندَکُم» است، «علی الارض». هر چه «عندَ الله» است، این بقا.
بحث «عندالله» دوباره تو همین سوره بحث خضر را مطرح میکند که او علمش «عندالله» است. علمای ماها «عندَنایی»، «علی الارض». آلزایمر میگیریم، تمام میشود. درست پیش ماست، سوادی هم نداریم، همان دو زاریام که بلد بودیم کلاً یادمان رفته، قاطی شده. اگر «عنداللهی» شد، باقیات الصالحات میشود. بقا پیدا میکند و صالح، فصل اخیرش شده، فصل اخیر وجودی او شده. چیزی که در ذهنش باشد، در قلبش. چیزی که در قلب باشد از انسان جدا میشود. میل بقا اصل فطرت است. امام بحث دارد. هم علامه اینجا مفصل بحث میکنند، همایش آبادی بحث دارد. «صالحات اعمال صالح». اعمال انسان برای انسان، نزد خدا محفوظ است. زیارت امین الله: «اعمال العاملین لدیک محفوظه». از نکات جالب زیارت امین الله که اکثراً بهش توجه ندارند این است که میفرماید هر امین الله که میخوانی در صندوقچهای از نور خدمت امام زمان، بستهبندی میشود، تثبیت میشود. حضرت بهت تحویل میدهد هر امین الله. «اعمال العاملین محفوظ» میماند پیش تو، محفوظ. این میماند. بقا تو چیست؟ تو عمل. تو میخواهی بمانی، عملت ماندگار بشود. «هلک خزان الاموال و العلما باقون». یکی میگفت: «و العلما باقون». مابقی حفظشان درب و داغان. «العلما باقون ما بقی دهر». تا وقتی دهر هست، علما باقیاند. چرا؟ چون به باقیات صالحات رسیدند، از مال و بنون کَنده شدند.
پس عالم کیست؟ بهتر است یا ثروت؟ میگوید هر دو. علم هم خوب است برای اینکه آدم به ثروت برسد. که ماجرای حضرت خضر و موسی هم همین است دیگر. میخواهد به علم برسد، دنبال بقا میگردد، دنبال باقیات الصالحات، به مال و بنون کار ندارد. اگر این اعمال صالح باشد، میشود باقیات صالحات. چون خدا در قبال آن به هر کسی که انجام بدهد جزای خیر میدهد. اینهایی که تو دنیا داری، ثوابش به هم، خودش تمامشدنی است، هم ثوابش. کاری که شیطان میکند و تو سیستم شیطان آنقدر انسان درگیر نیازهای اولیه میکند که این نیازهای اولیه برایش فوریت پیدا میکند. به آن نیاز فکر نکند. دوران ظهور حضرت برای چه، وضع همه خوب میشود؟ منظور این است که کسی دیگر درگیر نیازهای اولیهاش نباشد. طراحی شیطان، طراحی ساختاری و سیستماتیک شیطانی، درگیری. یعنی درگیر پول دیگر نیست کسی. دیگر به پول فکر بکند. سراغ اینکه آن موقع پولدار است و فقیر نیست. به حق طبیعی خودش، چون همه وصل هستند. «غنا» فرمود: «فی نفسه» دیگر. «فاجعل غنایی فی نفسی». غنای من را در نفس من قرار بده. فدات بشوم. شما هر دردی داشتین کرای هستید. درگیریهایی دارد. یعنی بلا وقتی بیاید تو نهجالبلاغه خواب از چشم آدم ربوده میشود. چیست آن تعبیر یادتان است؟ تو حکمت. فوریت پیدا میکند انسان. لذا بعضی از اینها که اطلاعات جدی پیدا میکنند، اساتید سلوک به آنها میگویند: «تو فعلاً به کف واجبات اکتفا کن». همینقدر از دین خارج نشی. بچه چهار سالهاش مثلاً در نهایت زیبایی و سلامت، یهو رفته زیر تریلی، سر این بچه له شد. بچه را تحویل میدهند. وضعیت جوانت مثلاً اطلاعاتی دیگری که یهویی برای آدم پیش میآید، همه را میبرد. خود آدم تو خودش میبیند دیگر. یهو: «ابن الحسن القوس. بحکم الله». غم. خوب با هم دور هم همه حاج آقا بودیم، یهو میبینی هیچی. تکان خوردی، تو همه چی شک میکنی. خدایا تو اصلاً واقعاً هستی؟ بعید میدانم سیستم و ساختار و تمدن وقتی حضرت معصوم باشد، کسی به این کف ماجرا مبتلا نمیشود که بخواهد اینجور تهدیگ بخورد. وضعیتش درگیر ماجرا پیش خداست.
بهترین آرزو را آنجا متضمن است. از رحمت و کرامت خدا در عمل انتظار میرود. هر چه میرود، توقع دارد، بدون کم و کاست صددرصد به آدم میرسد. اینها یک درصد ممکن است. داشتیم دیگر. «اجل». هر چقدر بخواهیم برای هر کی بخواهیم، «مَن أرادَ الدنیا». بالاخره از آخرت هر چی بخواهی میدهم، بلکه بیشتر. از دنیا هر چی بخواهی، آنقدر میدهم که خودم بخواهم. به کسی هم میدهم که خودم بخواهم. همش سوخته. یک درصد ممکن است برسی. ابتلای صد برابر شد، صد برابر. بقیه مبتلا به «فضل ربی» میشوند. «لِیَبلوَنی». خدا این را داده، بعد کفران میکنم. به بقیه نداده. خلاص. آخرین پیامبری که وارد بهشت میشود، حضرت سلیمان. یک سپاه از فیل داری. عکس تک تک اینها حساب. بر طرف کننده یک درصد آرزوها نیست. آرزوی انسان را به نحو احسن برآورده میکند. آرزوهایی که آدم دنیوی دارد، اغلب آرزوهای کاذب است. آن مقدارش هم که کاذب نیست، فریبنده است. خیلی علامه محشر است اینجا. یک آرزوهات دروغ است. اگر دروغ هم نباشد، دارد گولات میزند. یا اصلاً نیست. اگر هست هم اینجوری نیست. اینهایی که فکر میکنی عمدتاً همینهاست و عمدتاً درگیر همین بحثهای متنی روایت هم آوردهاند. بحث روایی باید میآوردند که از پیغمبر و اهل بیت روایت شده که باقیات صالحات تسبیحات چهارگانه است. تو بعضی دیگر آمده نماز. تو بعضی دیگر آمده مودت اهل بیت. که همه اینها مصادیق آیه است و همه برای صادقه. باقی عمل صالح. «و حَشَرناهُم فلم نُغادِر منهم أحدا».
یعنی همه اینها زینت حیات دنیاست، به زودی نابود میشود. برای آدم روشن میشود که مالک نفع و ضرر خودش نیست. آن چیزی که برای آدم میماند، همان عملش است که مطابقش کیفر و پاداش میبیند. هر آدمی تک و تنها بدون اینکه کسی به غیر عملش همراهش باشد، محشور میشود. تویی و عملت. رفیق دائمت، همنشین دائم، عمل توست. فقط با یکی، حالا آن عمل متعلقش چیست؟ باطنش چیست؟ صورتبندی چیست؟ آن میشود برزخت، آن میشود قیامتت. عمل محبت، عمل ایمان. اگر عمل قلبی باشد که از عمل قالبی اثرش بیشتر است. عمل جوانحی از عمل جوارحی بالاتر است. عمل جوانحی مثل محبت اهل بیت، مثل بغض از دشمنان اهل بیت. اگر این عمل باشد، این بروز پیدا میشود. انس با اهل بیت، معیت با اهل بیت، همنشینی با اهل بیت، رؤیت اهل بیت، بهرهمندی از معارف اهل بیت، اینها همه فرعِ آن محبت است. محبت بروز پیدا میکند.
یک بحثی کردیم تازگی در مورد «انسان ماسعی». خب شفاعت کجای کار است؟ این هم جزو ماسعی است. تمام نزدیکش. جدا نیست از این فرمول. شفاعت نوکرها را تنها نمیگذارد. خرکی که نیست. عالم سعیاش به تقرب بوده است. تقرب بروز پیدا میکند. نزدیک است. نمیگذارند ببرنش جهنم چون این سعی میکرده به اینها نزدیک بشود. اما آنقدرش بروز پیدا میکند، همانی که میبرتش. نفس بوده این. این قواعد باید دست آدم باشد. هیچی ما غیر از عمل نداریم. «لَیْسَتْ هَوِیَّاتُنا إِلا الْمَلِکاتُ، إِلا مَلِکاتُنا الْعِلْمِیَّهُ وَ الْعَمَلِیَّةُ». تعبیر حاجی سبزواری در شرح منظومه. ما یک چیز بیشتر نیستیم، ملکات علمی و عملی. هویت ما چیزی نیست. ما همان عملمانیم. شما همان نماز شبتی، ایشان همان زیارتش است. همان زیارتش است. نه یک زیارت. زیارت چیزی بهش میدهند. خود زیارت، خود نماز. بر اساس مراتب وجودی نماز، مراتب دارد. جزایر زیارت، این خودش جواب است، بلکه آن: «لَبَّیکَ اللهُ لَبَّیکَ ماست، وان نیاز و درد و سوزد پیک ماست». جواب نمیآید. میگوید: ببین این الله، خودش جواب است. «بلکه آن الله تو لبیک ماست». میگوید چرا لبیک نمیگویم؟ همین که داری «الله» میگویی، لبیک گفتم بهت. من صدا زدم، لبیک تو شده «الله». «أنتَ الذاکر قبل الذاکرین». قبل اینکه هر کی یاد کند، تو یاد میکنی. ذکر و بروز یاد توست. «أنتَ الشاکر قبل الشاکرین». درست شد؟
یکی از آداب است. اگر بتوانیم پیدا بکنیم. بله. پس «خیرُ الذاکرین، خیرُ الشاکرین». بریم یکم به بحث ولایت و اینها مطرح میشود که عمده بحث عمل، ولایت است. یعنی ما اصل آن هسته مرکزی عمل، آن ولایت را ما با اعمال خود هم با اعمالمان ولایت میسازیم، هم وقتی ولایت را ساختیم، ولایت اعمال ما را میسازد. درست. رابطه دو طرفه. دنبال شیطان که بروی، ولایت شیطان پیدا میکنی. بعد شیطان میشوی. بعد ولایت پیدا میکنی. بعد بقیه بعد خودت گمراه. «عامر به فحشات». دیگر هم دارد دیگر. اینها دنبال شیاطین رفتن و خودشون متعلق به مقدریه تقدیر به راه انداختند. کوهها. «بین اینکه اونا رو از جای خودشون میکنه». روزی که کوهها رو سیر میدیم. چرا کوه را میگوید؟ چون در دنیا این چیزهایی که هست، باقیترین چیزی که دیگه واقعاً ما تصور میکنیم کوه است دیگر. نماد جابجاییناپذیری دیگر. درست است؟ کوهی که تو فکر میکنی میماند دیگر. این دیگه میماند. حالا باد و همه میگویند خب از باد. باد سرزمین ندارد. باد میرود. خورشید هم نور هم که هی در رفت و آمد است. چه شکلی است اینها؟ دیگر بحثهای سنگین.
«وَتَرَی الْأَرْضَ بَارِزَةً». زینت قرار داده بودیم. بارزه یعنی چی؟ لخته. خود زمین دیگر. میبینی بدون «ما علی الارض»، بدون آن زینت. بهترین مدلهای آمریکایی عکس انداخته بود از قیافه پوستر. شکم، عکس خودش را انداخته بود. بعد گفته بود که: «من تو اینستاگرام اینم، خودم اینم، این هم یک بنده خدایی آنقدری پیر است که شش ساعت گریماش طول میکشد، هفت ساعت. این فلانیه بدون گریم، بدون «معَ الارض». بدون زینت. «و حشرناهم فلم نغادر منهم احداً». مَهی به صورت طلاهای ریگ در میآید. تکون الجبال منفوش، مثل پشم حلاجی شده میشوند. «فکانت هباءً منبثا»، مثل غبار رو هوا میشوند. سیرت الجبال فکانت سرابا. پدر ما رو. در کوهها تکان میخورد. ببینی سراب بود. کوهی نبود. بعد بروز زمین. یعنی راه انداختن کوهها. وقتی کوهها و طلا تکان میخورند، زمین همه بروز و ظهور پیدا میکند. دیگر چیزی به صورت دیدن کرانه افق نیست. بمب. یعنی وجود. میفهمی که فقط وجود، وجود ماهیتیاش چی میشود؟ یعنی هر آنچه از کوه و اینها میبینی، ماهیات روش توهمات است. بر مبنای صدرا توهمات. نه یعنی واقعاً نیست. یعنی ذهن شما ماهیت و ماهیت میکند.
پدرشان در احتمال دادن که آیا میخواهد مضمون «أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا» را بگوید؟ یعنی ما احدی از بشر ترک نمیکنیم. همه را زنده میکنیم. خیانت نمیکنیم. قدر ول کنیم. عهدی که با هم داشتیم نیست. بعضیها را ول کنیم. کسی جا نمیماند. همه را برمیداری میآوری. یعنی این قبرستان که یک قطعهاش است، اینجوری است. همه اینها با هم میخواهند در بیایند. عالم دوره به دوره. الان تو قبرها که اسید میریزند تو رادیو سلام و اینها که زود تمام بشود. ۱۵۰ نسل اینها تو هر قبری بودند دیگر. ۵۰ صفا زمین جمع به مشرکین برمیگردد و به نفس خود و اسباب ظاهری که مربوط به زندگی اینهاست، سکون و اعتماد کردند. دل را یکجا زینت زندگی دادند. زندگی دنیا دادند آن چنان که دل به امری دائم و باقی میبندند. همین خودش قطع رابطه با خدا بود. همین خود انکار بازگشت به سمت او. بیمبالاتی نسبت به کارهایشان بود که باعث شد نتوانند کاری را بکنند که مایه رضایت خدا بشود. این وضع حال اینهاست تا وقتی که اساس این امتحان الهی برجاست، زینت زودگذر دنیای مادی در اختیارشان است. پاپ ظاهری دور و بر اینها قرار دارد تا اینکه این دور سپری بشود. تو این کتاب: «ایون الکساندر». اصلاً کف و خون قاطی کردم. این حرفها را برداشته میگوید متخصص مغز که نسبت به همه چی بیاعتقاد است و اینها. دو هفته قبل از اسرائیل و اورشلیم و اینها انسان شهر در عالم هست. به خاطر اینکه انسان مایه امتحان داشته باشد. جذابیتها سبب امتحان. متن کتاب شاهکار است. یک همچین آدمی تو همچین جایگاهی مبلغش میشود. دنیا دارد عوض میشود. دنیا آینده جور دیگری خواهد شد. خدا این است که زینت روی زمین قرار داده. دل مردم را روی زمین و میرباید به صورت خاک خشک در میآورد. و وقتی که اینها جز پروردگارشان، خودشان، اعمالشان، چیزی برایشان نمیماند، آن وقت است که در پروردگار خود که اینها پروردگار نمیدانستند، بندگیاش نمیکردند، به صف واحد عرضه میشوند. طوری که هیچ کدام به یکی دیگر برتری ندارند. آنجا دیگر حسب و نسب و اینها ندارد. مال و جاه ندارد. همه عرضه میشوند تا بینشان داوری بشود. همه به رأیالعین میبینند، میفهمند. خدا یگانه حق مبین بوده است. یک واقعیت بیشتر نبود، آن هم خدا بود. همه اینها هم اوهام و خرافات بود که تو ذهنشان بود. به قدر سر سوزنی خدایی نداشته. از خدا بینیازشان نمیکرده. نه نفسشان استقلالی که برایش میپنداشتند، خود کرده بوده. خطا بوده. و دلبستگیشان خطا بوده. عرضه میشوند اینها. از خودشان بوده. اعمال با خودشان است. توهم کرده بودند که همچین موقعی ندارند. اعمال حساب و کتاب. من با اعمالم دیگر مواجه نخواهم شد.
ادامه آیه میفرماید که همان اول چطور شما را خلق کردیم با یک اراده. الان هم با یک اراده آوردیم. همه محشور میشوید. اجباراً. اختیاری ندارید. در حقیقت، برتریهای دنیوی همه از بین میرود. ای بسا چی بود آن؟ ای بسا چی چی که امیر میآید. ای امیر که چی چی میآید. «الْفَقْرُ و الْغِنَا بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَی اللَّهِ». خیلی. فقر و غنا بعد از عرضه بر خدا. بعد از عرض معلوم میشود کی داراست. آنقدر شاگرد از استاد بالاتر، نوکر از ارباب بالاتر، خالص درس بخونه ولو نمیفهمی. نیمغنی. این فقر. زعمتم. خیالتان این بود که ما برای شما موعدی قرار ندادیم؟ «و وُضِعَ الْکِتَابُ فَتَرَی الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ». کتاب مطلب زیاد دارد ها. من همه را خط کشیدم. ببین صفحاتش همش خط است. وقت کم است. همش نکات مهمی است که واقعاً نمیشود. ولی اصل نکته این سوره بحث واقعیت و جذابیت است. لب مطلب همان است. وضع کتاب میشود. یعنی نصب میشود تا بر طبقش حکم بکنند. مجرمین «مشفقین». آنجا شفقت، رقت. با همه مدارا. سربهزیر، آرام. همچین نرم شده. صدایش در نمیآید. هارت و پورت نمیکند دیگر. بیت رهبری که دیدار آقا موجب تردیدش میشود. «مِمَّا فِيهِ» مشفقین «مِمَّا فِيهِ». از اینی که دارند خیلی در اشفاقند. «وَيْلٌ» به معنای هلاکت. «يَا وَيْلََنَا مَا لِهَٰذَا الْکِتَابِ لَا يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَ لَا كَبِيرَةً». آن قادر بود. ول نکردیم. هیچی را ول نکرده. نه صغیره نکرده. مشخص است. یعنی آنقدر مسائل جزئی است که اصلاً اهمیت نداشته. گفت خواب دیدم آن منیژکه ناصرالدین شاه ظاهر شد چه خبر؟ گفت هیچی. هر چی شوخی کردیم جدی بود. هر چی شوخی گفتیم جدی نوشته شد. گفتی من شاهم! اثبات کن. آقا شوخی داشتم، فیلم بازی میکردم. به فیلم شاهم بخندم؟ صغیر و کبیر را ول نکردی. شهرام و بهرام ندارد آنجا. «إِلَّا أَحْصَاهَا». همه را نوشته. ما عمل خود عمل. آقای اکبری دیروز زدی تو گوش درخشان. توجیه کردن این حرفها نیست. نشانت میدهند. بعد میبینی، شما همان ضربهای که زدی، ضربت با خودت هست. شب اول قبر میبینی که خودش خرچنگ است. خرچنگی مال خودم است. آنجایی که میخواستم یکی را پیشرفت بندازم، موش میدواندم تو کارش. موش انداخته بودم تو قبرم. موشه میدود تو کارم. عقربها را انداختم. هر جا که زخمی میزدم، متلکی. نیشی. این همه عقربها و مارها بود. آنجا هست. همش هم با من است. در ازایش نداریم. خودت هستی. مارهای خودت است که خودت ایجاد کردی. با خودت است. تا آخر هم هست. منشات نفس ما. منشئات نفس در قیامت و اینها که انشالله از هفته بعد حرم میآید، آنجا توضیحاتش میآید. این بحث احتمالاً نفس نفس عصبانی میشود. میریزد به هم. از جن بود. «فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّه». از امر رب فاسق شد. فسق، خروج از حد و مرز و این حدود.
شما که دنبال جذابیتهای دنیا افتادی، دنبال این راه افتادی، این گولات میزد. «لَا غُرُورَ». فریب دنیا را کی میخورد؟ خدا این مایه را ایجاد کرده که دوستش داری. کی فریب میدهد؟ ابلیس. فریبش را که میخوری، میروی تحت ولایتش. این کسی بود که من به خاطر اینکه به تو سجده نکرد، ولش کردم. میگوید من به خاطر تو با این دشمن شدم. بعد تو بدبخت اولیا گرفتی؟ «مِن دُونی وهُم لَکُمْ عَدُوٌّ». تو مسیر توست. «بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا». ظالم. دوباره اینهایی که میوه ندادند. میوه ندادهها نرسیدن، به سرمنزل نرسیدن. بد بدل. جایگزین. اینها با او رفتند که نرسیدن. با حق میرفتی، رسیده بود. «ما أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ». اینها را شاهد نگرفتم. خیلی این آیات فوقالعاده است. چقدر این آیات غریب است. کی حق ولایت دارد؟ کسی که شاهد بر خلق بوده است. در خلق سماوات و ارض باید شاهد بوده باشد. در خلق نفس باید شاهد بوده باشد. او پیغمبر است، او امیرالمومنین است. شاه است در شهید. «أَخِرُ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ». شاهد بین من و شما خدا و کتاب پیشش است. بس است که آن کی است؟ امیرالمومنین. چرا تو شاهد بودی بر خلق نفس؟ اگر کسی شاهد نبوده و تو این مسیر نیست، این میشود معضل. من او را از مظلمین شمارم. از او آزادی نمیگیرم به عنوان اینکه بخواهم کار دستش بسپارم. ولایت بهش بدهم. کسی که راه را نمیشناسد، مقصد را ندیده، مبدأ را ندیده. مقصد. به همین دلیل نباید ولایت ابلیس را داشت. به همین علت ولایت بقیه را هم داشت. خب خیلی حرف داریم. آیه ۵۱ که رفتم، همه را من خط کشیدم. یک، دو، سه، چهار، پنج، شش. تقریباً هفت صفحه فوقالعاده است. کجا گفتند امام کسی است که شاهد خلق بوده؟ کدام کتاب کلام شما دیدید؟ امام کسی است که شاهد خلق بوده. ملاکش این است. کسی حق ولایت دارد که شاهد خلق بوده. میداند چی ساختند از تو، برای کجا ساختند. امام تکوینی خلق شده دیگر. اکمل از شهادت است. خودش موجب شهادت است. المیزان اینجا. چرا باید کسی که شاهد نیست، نمیتواند ندا بدهد؟ شریکهای من را که فکر میکرد اینها هستند. شریک کسی استجابت نمیکند. «وَ جَعَلْنَا بَيْنَهُم مَّوْبِقًا». موبق از ماده وبقه. مصدر وبوق به معنای هلاکت. بین مشرکین و شرکایشان یک محل هلاکت قرار میگیریم که این هم توضیح دارد. بله. «وَ رَأَی الْمُجْرِمُونَ النَّارَ». مجرمین آتش را دیدند. تو خیال برایش ملکه شد. خیال مساوی علم و یقین و اینها که قرآن میگوید ابداً به معنای اصطلاحی که ما تو علوم استفاده میکنیم نیست. ظن، یعنی آن چیزی که ذهنی برای آدم و انسان قلبش نمیتواند شهادت کامل بدهد به اینکه این خیال میکنند که مواقع با نار میشوند. یعنی واقع میشوند در آتش. گمان بدتر از خدا تو آتش افتادن است. بیفتیم، نیفتیم. خیلی بدتر از آن وضعیت. چون تو دنیا هم همین است دیگر. تو دنیا همش تو ابهام بود. اگر حالا ازش رد بشویم، بعداً گیرمان نمیآید. «الرَّحْمَنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الْإِنْسَانَ عَلَّمَهُ الْبَيَانَ». بیان یعنی چی؟ بیان شاخص انسانیت. در برابر بیان چیست؟ ابهام. به حیوانات میگویند چی؟ بهائم و بهیمه. چرا؟ «أُبْهِمَتْ عَنْهُمْ كُلُّ شَيْءٍ». یک همچین تعبیری. الا چهار چیز. چهار تا چیز فقط برایشان مبهم نیست. ذکر و نر و ماده دارند و خوراک و فلان این حرفها. اینها، اینها فقط برایشان مبهم نیست.
پس شاخص انسانیت چیست؟ بیان. چی آمده بیان برایت ایجاد کند؟ قرآن. کتاب چی میسازد؟ انسان میسازد. قرآن. لذا الرحمن اول علم القرآن، بعد خلق الانسان. چون انسان بر مبنای چی خلق کرد؟ ابزار هدایت. مثل اینکه شما بنزین را هنوز خلق نکرده باشی، بعد ماشین خلق کنی. سوختش را نداری. خودش را ماده محتاج درست کنیم. اول سوخت درست میکند. قطعاً اول بنزین بوده، بعد ماشین دیگر. اگر ماشین نباشد ماشین نداریم. قرآن بعد انسان را خلق میکند، بعد با این قرآن به انسان بیان میدهد. پس این انسانی که قرآنی نیست، این جزو بهائم است. چرا؟ چون همه چی برایش مبهم است. همه زندگیاش ظن است، همش وهمه. هیچی را نمیداند واقعاً که چیست و چی میشود. حتی این آتشی که باهاش روبهرو است در جهنم، آن وهمش، ظناش باهاش است. نسبت به همین هم گنگ است. چی میشیم؟ به نام وضعیت او نسبت به آتش که قطعی است که من میسوزم. وضعیت معلوم است. حال آن ظناش هم باهاش هست. روشن بشود میسوزد ولی باز هم تو ابهام میسوزد. نمیدانی چیست. من کیم؟ چرا آخه؟ یا نه. تا حدی میداند چه بابت گناهش دارد میسوزد ولی این گناه، این سوختن، اینی که این گناه کاری است که دارد مثلاً جزای عملش را میبیند. این هیچ کدام برایش به علمالیقین نرسیده است. کسی که تو مسیر عبودیت حرکت کرده از آن جنس نیست. هنوز نفهمیده. مثل کسی که الان تصادف کرده، زخم و زیلی هم هست. میداند تصادف کرده، درد هم دارد. دست و مصرفی هم ازش پیدا نمیکنید، بلکه صرف جابجا بشود. یک تحولی تو وضعیت پیدا بشود. عذر میخواهم که وقت اذان کمی بیشتر از اندازه گرفتیم. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
بسم الله الرحمن الرحیم.
«اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضاک».
«المال و البنون زینت الحیاة الدنیا و الباقیات الصالحات خیر عند ربک ثواباً و خیرٌ مرداً».
بحث واقعیت و جذابیت، کلاً سوره کهف بر همین مبنا است. به نظر مرحوم علامه -تا یادم نرفته، دیروز سالگرد مرحوم علامه طباطبایی (رضوانالله علیه) بود، یک فاتحه نثار این بزرگوار- دل بشر علاقه به مال و بچه دارد؛ همه مشتاق و متمایل به سمت آنها هستند. انتظار انتفاع از اینها را دارند، آرزوهایشان بر اساس اینها دور میزند. زینت زودگذر و فریبنده است، منافع و خیراتی که ازشان انتظار میرود را ندارند؛ همه آرزوهایی که آدمی از آنها دارد، برآورده نمیکنند، بلکه یک صدم آن را هم واجب نیستند؛ یعنی یک درصد از آرزو مال و بچه برآورده نمیکنند.
جذابترین چیزهای دنیا این دوتاست دیگر؛ مال و بنون. یعنی ما بند همینهاییم تو دنیا. زن را هم باز میخواهیم، در واقع به خاطر بنون دیگر. زن دو تا کارکرد برای ما دارد: یک کارکرد انتفاعی دارد، یک کارکرد تولیدی دارد. لذا چرا زن را نیاورد اینجا؟ چون کارکرد انتفاعیاش میشود مال، کارکرد تولیدیاش هم میشود بنون. یعنی زن یا برای عشق و حال میخواهد که میشود مال و یا برای بچه میخواهد که میشود بنون. با رویکرد چیه؟ با رویکردی که انسان فقط دنیا را میبیند، دنیا را میخواهد. این هدف بودن دنیا، با نگاه هدف بودن. اینجا بحث نفسی است که فریب خورده، آنجا کاری است که خدا کرده. «حب الشهوات من النساء». نه خود شهوت، حب شهوت تازه زینت داده شده. آنجا بحث این است که کار خداست دنیا. بمونی! ولی اینی که فریب بخوری یا نخوری مهم است. «اولادکم عدوٌ لکم فاحذروهم». حواست باشد، راهت را نزنند اینها، راهزنند. اینجا بحث سر این است که دنیا، این مثل حیات دنیا، آبی که میآید، آن سبزیهایی که درمیآید، سبزی چیزی نیست، آب است. گیاه چیزی ندارد، گیاه صورتی است از آب. حقیقت آن آبی که عالم را گرفته است. این سبزی گل و این حرفها را میبینید، گول همین را میخورد که وقتی گل پژمرده میشود، گل میمیرد، این هم نابود. اگر تو آب را دیدی، میفهمی آب در صورت گل بود. آن آب برگشت به زمین. آب همیشه هست، از صورتی به صورتی درمیآید. دل به صورت خوش نکن. این صورت نمیماند، صورت دوام ندارد.
مال و بنون یک حقیقتی دارد، یک صورتی دارد. اینها با حقیقتش کار ندارند. حقیقتش اسم «مغنی» خداست. خدای متعال «مُغنی» است، باز در صورت مال، «مغنی» بودنش را ظهور میدهد. در صورت بنون، «مغنی» بودنش را صورت میدهد. «عمدتناهم بأموال و بنین». المال و البنون زینت الحیات الدنیا. باقیات الصالحات چیست؟ آن حقیقتی که تو این است. حقیقت چیست؟ اسم الله. اگر تو توجه به آن اسماءالله داشته باشی، این هم برایت خیر است.
لذا جای دیگر تعبیر قرآن در مورد مال، کلمه «خیراً» است. «خیرٌ لَشدید». نمیگوید «میّت». اگر مرد، مورّث اگر مرد، مالی به جا گذاشت، میگوید اگر مرد «خیری» به جا گذاشت، بر اساس وصیتش عمل بشود. خیر به جا گذاشت. اگر نگاه کنیم، پنجشنبه بحث در مورد این آیات کردیم و ایشان میفرمایند که اگر «خیرٌ لَشدید»… سوره مبارکه عادیات: «ان الانسان لربهی لکنود». «خیرٌ لَشدید». خب خیر دارد، روانشناسی قرآن خیلی دارند، «شدید» هم هست، همه هم شاهدیم. خب به خیرشان هستند، الان بد است یا خوب؟ ادامهاش: «افلا یعلم». اگر توجه به این هم باشد، این حب خیر برایش خیر است.
همه اینها تو مسیر خیر است. حواسش باشد که «حُصِّلَ ما فی الصدور». حواسش به اینها باشد. مال را تو مسیر خیرش استفاده میکند. مال برای او. هم حواسش نباشد، این «حب خیرش» بیچارهاش میکند. خیر هم برا شهر میشود. کجا آورده؟ بعد از استغفار آورده: «و اَمْدَدْناکم بِاَمْوالٍ وَ بنین». استغفار موانع را برطرف میکند دیگر. یکی از عوامل برطرف شدن عُقم، استغفار است. عقیم بودن، نازایی، ناباروری. دیگر ندارد. سوره اسراء، کثرت یهودیان نبود دیگر که خواندیم؟ امکانات را دادیم که مَحَکتان بزنیم. پس یک امداد به اموال و بنین در مسیر امتحان دارد، یک امداد به اموال و بنین در مسیر پاداش دارد. پاداش کسی که حواسش جمع است که اینها وسیله است، قاطی رویکرد اهل دنیا نمیشود نسبت به فقط مال و فرزند. رویکرد قرآنی که فقط مال و فرزند دنیاگرایان... مسئله اصلی دنیا و مسئله اصلی دنیا و آدمها اینها بحثهای روانشناسی خیلی دقیقی است. مسئله اصلی انسان، بقا. حضرت آدم با چی گول خورد؟ شهید آوینی بحث قشنگی دارد توی مبانی توسعه و تمدن غرب. بحث میکند که غرب بر مبنای حب بقا مدیریت کرده در واقع و همه این بازیهایی که در مورد چیزی هست؛ سر همان بقا است. کاری که شیطان با حضرت آدم کرد. تو ذهنم از آن مطال یادآور میشود.
بعد، مسئله اصلی حب بقاست. بقا را آدمیزاد تو دنیا با چی میبیند؟ مال و بنون. انسان اینها را ... حواسش، یعنی انسان بقا را میخواهد. اشتباهی هم که میکند به این است که اصلیترین چیزهایی که بقا بهش وابسته است، به این دو تاست. از کلمه باقیات گرفته شده. بعدش: «و الباقیات الصالحات». بقا تو اینها نیست، تو آنهاست. بقیه اینهایی که تو دنیا دوست داریم که کاری به بقای ما ندارد. اینها اِستِحضاری است. تفریح هم میخواهیم. ویلای کجا و پنتهاوس در مثلاً جزیره «چی چی» در فرانسه که خیلی عجیب غریب است. همچین جمعهای، همچین روزی، دستهجمعی، موریس. یک جزیره خیلی خاصی است تو فرانسه که همه کشتی دارند، زیدان میدان، عکس میگیرند. آن موقع که بن... عرض کنم که انسان بقا را در آن میبیند. استحضار میخواهد. من دوست دارم تو آن جزیره مثلاً از آن کشتیها داشته باشم. مال یکی به خاطر اینکه حال است. حالش هم به این است که دوباره میتوانم باهاش مال تولید کنم. بقا نمیخواهد. اسباب بقا هم نمیداند. آنجا انرژی بیشتر کار میکنم، خستگیها را میروم آنجا در میکنم، بیشتر کار کنم یا میماند برایم، گران میشود. مال میشود. اینهاست دیگر، محاسبات تفریحی که آنجا میکند که برای خدا به حساب نمیآید. تفریح اِستِحضاری است. آن چیزی که برایش اصل است، مال و بنون است. چرا؟ چون بقا را در این میبینند.
مسئله اصلی انسان میخواهد باقی بماند. اصلیترین مسئله انسان و هر آنچه که بهش میل پیدا میکند اصلیترین چیزی که در آنها میبیند و جذابیت دارد برایش بقا است. فرمول جذابیت: بقا. در هر چیزی شما بقا ببینی، برایت جذاب میشود. این را داشته باشید. خیلی اینها توش حرف است. خیلی حالو میخواهد برای اینکه فکر میکند بقا او... به آن حال. من میخواهم بمانم در این دنیا. نیاز به حال دارم و حالم خوب باشد که بمانم. زنده بمانم، مریض نشم، افسرده نشم، تو جا نیفتم و تفریح کنم، با نشاط باشم. اصالت ندارد، استحضاری است. تفریح میخواهد برای زنده ماندن، برای سلامتی. یا نه، من تفریح میروم لاکچری زندگی میکنم، برند میشوم. بقیه نگاه میکنند، خوششان میآید. شخصیتم در اذهان باقی میماند، ماندگار میشود، اسمم سر زبانها میماند. این مسائل میشود مال و بنون. قرآن چی میگوید؟ قشنگ فنی دارد میگوید.
«باقیات صالحات»: آنچه باقی میماند و صلاحیت دارد. با ساختار وجودی تو تناسب دارد. با ساختار عالم تناسب دارد. ذاتاً بقا در آن راه دارد. چون اینهایی که از دنیا است، دنیا از دو سر رابطهاش با تو قطع است. هم تو تمام میشوی، هم آن تمام میشود. تو هم تمام نشوی، آن تمام میشود. این دو سر قطع است. ولی رابطه تو با عمل دو سر وصل است. نه تو تمام میشوی، نه عملت تمام میشود. آنچه که در آن بقا میخواهی، به واسطه آن میمانی. به واسطه آن باقی میشوی. جاودانه میشوی. عمل توست. که کجاست؟ کجاست؟ «خیرٌ عندَ ربّک». «ما عندکُم یَنفَدُ و ما عندَ اللهِ باق». فرمول این بقا و فنا همین است. هر چه «عندَکُم» است، «علی الارض». هر چه «عندَ الله» است، این بقا.
بحث «عندالله» دوباره تو همین سوره بحث خضر را مطرح میکند که او علمش «عندالله» است. علمای ماها «عندَنایی»، «علی الارض». آلزایمر میگیریم، تمام میشود. درست پیش ماست، سوادی هم نداریم، همان دو زاریام که بلد بودیم کلاً یادمان رفته، قاطی شده. اگر «عنداللهی» شد، باقیات الصالحات میشود. بقا پیدا میکند و صالح، فصل اخیرش شده، فصل اخیر وجودی او شده. چیزی که در ذهنش باشد، در قلبش. چیزی که در قلب باشد از انسان جدا میشود. میل بقا اصل فطرت است. امام بحث دارد. هم علامه اینجا مفصل بحث میکنند، همایش آبادی بحث دارد. «صالحات اعمال صالح». اعمال انسان برای انسان، نزد خدا محفوظ است. زیارت امین الله: «اعمال العاملین لدیک محفوظه». از نکات جالب زیارت امین الله که اکثراً بهش توجه ندارند این است که میفرماید هر امین الله که میخوانی در صندوقچهای از نور خدمت امام زمان، بستهبندی میشود، تثبیت میشود. حضرت بهت تحویل میدهد هر امین الله. «اعمال العاملین محفوظ» میماند پیش تو، محفوظ. این میماند. بقا تو چیست؟ تو عمل. تو میخواهی بمانی، عملت ماندگار بشود. «هلک خزان الاموال و العلما باقون». یکی میگفت: «و العلما باقون». مابقی حفظشان درب و داغان. «العلما باقون ما بقی دهر». تا وقتی دهر هست، علما باقیاند. چرا؟ چون به باقیات صالحات رسیدند، از مال و بنون کَنده شدند.
پس عالم کیست؟ بهتر است یا ثروت؟ میگوید هر دو. علم هم خوب است برای اینکه آدم به ثروت برسد. که ماجرای حضرت خضر و موسی هم همین است دیگر. میخواهد به علم برسد، دنبال بقا میگردد، دنبال باقیات الصالحات، به مال و بنون کار ندارد. اگر این اعمال صالح باشد، میشود باقیات صالحات. چون خدا در قبال آن به هر کسی که انجام بدهد جزای خیر میدهد. اینهایی که تو دنیا داری، ثوابش به هم، خودش تمامشدنی است، هم ثوابش. کاری که شیطان میکند و تو سیستم شیطان آنقدر انسان درگیر نیازهای اولیه میکند که این نیازهای اولیه برایش فوریت پیدا میکند. به آن نیاز فکر نکند. دوران ظهور حضرت برای چه، وضع همه خوب میشود؟ منظور این است که کسی دیگر درگیر نیازهای اولیهاش نباشد. طراحی شیطان، طراحی ساختاری و سیستماتیک شیطانی، درگیری. یعنی درگیر پول دیگر نیست کسی. دیگر به پول فکر بکند. سراغ اینکه آن موقع پولدار است و فقیر نیست. به حق طبیعی خودش، چون همه وصل هستند. «غنا» فرمود: «فی نفسه» دیگر. «فاجعل غنایی فی نفسی». غنای من را در نفس من قرار بده. فدات بشوم. شما هر دردی داشتین کرای هستید. درگیریهایی دارد. یعنی بلا وقتی بیاید تو نهجالبلاغه خواب از چشم آدم ربوده میشود. چیست آن تعبیر یادتان است؟ تو حکمت. فوریت پیدا میکند انسان. لذا بعضی از اینها که اطلاعات جدی پیدا میکنند، اساتید سلوک به آنها میگویند: «تو فعلاً به کف واجبات اکتفا کن». همینقدر از دین خارج نشی. بچه چهار سالهاش مثلاً در نهایت زیبایی و سلامت، یهو رفته زیر تریلی، سر این بچه له شد. بچه را تحویل میدهند. وضعیت جوانت مثلاً اطلاعاتی دیگری که یهویی برای آدم پیش میآید، همه را میبرد. خود آدم تو خودش میبیند دیگر. یهو: «ابن الحسن القوس. بحکم الله». غم. خوب با هم دور هم همه حاج آقا بودیم، یهو میبینی هیچی. تکان خوردی، تو همه چی شک میکنی. خدایا تو اصلاً واقعاً هستی؟ بعید میدانم سیستم و ساختار و تمدن وقتی حضرت معصوم باشد، کسی به این کف ماجرا مبتلا نمیشود که بخواهد اینجور تهدیگ بخورد. وضعیتش درگیر ماجرا پیش خداست.
بهترین آرزو را آنجا متضمن است. از رحمت و کرامت خدا در عمل انتظار میرود. هر چه میرود، توقع دارد، بدون کم و کاست صددرصد به آدم میرسد. اینها یک درصد ممکن است. داشتیم دیگر. «اجل». هر چقدر بخواهیم برای هر کی بخواهیم، «مَن أرادَ الدنیا». بالاخره از آخرت هر چی بخواهی میدهم، بلکه بیشتر. از دنیا هر چی بخواهی، آنقدر میدهم که خودم بخواهم. به کسی هم میدهم که خودم بخواهم. همش سوخته. یک درصد ممکن است برسی. ابتلای صد برابر شد، صد برابر. بقیه مبتلا به «فضل ربی» میشوند. «لِیَبلوَنی». خدا این را داده، بعد کفران میکنم. به بقیه نداده. خلاص. آخرین پیامبری که وارد بهشت میشود، حضرت سلیمان. یک سپاه از فیل داری. عکس تک تک اینها حساب. بر طرف کننده یک درصد آرزوها نیست. آرزوی انسان را به نحو احسن برآورده میکند. آرزوهایی که آدم دنیوی دارد، اغلب آرزوهای کاذب است. آن مقدارش هم که کاذب نیست، فریبنده است. خیلی علامه محشر است اینجا. یک آرزوهات دروغ است. اگر دروغ هم نباشد، دارد گولات میزند. یا اصلاً نیست. اگر هست هم اینجوری نیست. اینهایی که فکر میکنی عمدتاً همینهاست و عمدتاً درگیر همین بحثهای متنی روایت هم آوردهاند. بحث روایی باید میآوردند که از پیغمبر و اهل بیت روایت شده که باقیات صالحات تسبیحات چهارگانه است. تو بعضی دیگر آمده نماز. تو بعضی دیگر آمده مودت اهل بیت. که همه اینها مصادیق آیه است و همه برای صادقه. باقی عمل صالح. «و حَشَرناهُم فلم نُغادِر منهم أحدا».
یعنی همه اینها زینت حیات دنیاست، به زودی نابود میشود. برای آدم روشن میشود که مالک نفع و ضرر خودش نیست. آن چیزی که برای آدم میماند، همان عملش است که مطابقش کیفر و پاداش میبیند. هر آدمی تک و تنها بدون اینکه کسی به غیر عملش همراهش باشد، محشور میشود. تویی و عملت. رفیق دائمت، همنشین دائم، عمل توست. فقط با یکی، حالا آن عمل متعلقش چیست؟ باطنش چیست؟ صورتبندی چیست؟ آن میشود برزخت، آن میشود قیامتت. عمل محبت، عمل ایمان. اگر عمل قلبی باشد که از عمل قالبی اثرش بیشتر است. عمل جوانحی از عمل جوارحی بالاتر است. عمل جوانحی مثل محبت اهل بیت، مثل بغض از دشمنان اهل بیت. اگر این عمل باشد، این بروز پیدا میشود. انس با اهل بیت، معیت با اهل بیت، همنشینی با اهل بیت، رؤیت اهل بیت، بهرهمندی از معارف اهل بیت، اینها همه فرعِ آن محبت است. محبت بروز پیدا میکند.
یک بحثی کردیم تازگی در مورد «انسان ماسعی». خب شفاعت کجای کار است؟ این هم جزو ماسعی است. تمام نزدیکش. جدا نیست از این فرمول. شفاعت نوکرها را تنها نمیگذارد. خرکی که نیست. عالم سعیاش به تقرب بوده است. تقرب بروز پیدا میکند. نزدیک است. نمیگذارند ببرنش جهنم چون این سعی میکرده به اینها نزدیک بشود. اما آنقدرش بروز پیدا میکند، همانی که میبرتش. نفس بوده این. این قواعد باید دست آدم باشد. هیچی ما غیر از عمل نداریم. «لَیْسَتْ هَوِیَّاتُنا إِلا الْمَلِکاتُ، إِلا مَلِکاتُنا الْعِلْمِیَّهُ وَ الْعَمَلِیَّةُ». تعبیر حاجی سبزواری در شرح منظومه. ما یک چیز بیشتر نیستیم، ملکات علمی و عملی. هویت ما چیزی نیست. ما همان عملمانیم. شما همان نماز شبتی، ایشان همان زیارتش است. همان زیارتش است. نه یک زیارت. زیارت چیزی بهش میدهند. خود زیارت، خود نماز. بر اساس مراتب وجودی نماز، مراتب دارد. جزایر زیارت، این خودش جواب است، بلکه آن: «لَبَّیکَ اللهُ لَبَّیکَ ماست، وان نیاز و درد و سوزد پیک ماست». جواب نمیآید. میگوید: ببین این الله، خودش جواب است. «بلکه آن الله تو لبیک ماست». میگوید چرا لبیک نمیگویم؟ همین که داری «الله» میگویی، لبیک گفتم بهت. من صدا زدم، لبیک تو شده «الله». «أنتَ الذاکر قبل الذاکرین». قبل اینکه هر کی یاد کند، تو یاد میکنی. ذکر و بروز یاد توست. «أنتَ الشاکر قبل الشاکرین». درست شد؟
یکی از آداب است. اگر بتوانیم پیدا بکنیم. بله. پس «خیرُ الذاکرین، خیرُ الشاکرین». بریم یکم به بحث ولایت و اینها مطرح میشود که عمده بحث عمل، ولایت است. یعنی ما اصل آن هسته مرکزی عمل، آن ولایت را ما با اعمال خود هم با اعمالمان ولایت میسازیم، هم وقتی ولایت را ساختیم، ولایت اعمال ما را میسازد. درست. رابطه دو طرفه. دنبال شیطان که بروی، ولایت شیطان پیدا میکنی. بعد شیطان میشوی. بعد ولایت پیدا میکنی. بعد بقیه بعد خودت گمراه. «عامر به فحشات». دیگر هم دارد دیگر. اینها دنبال شیاطین رفتن و خودشون متعلق به مقدریه تقدیر به راه انداختند. کوهها. «بین اینکه اونا رو از جای خودشون میکنه». روزی که کوهها رو سیر میدیم. چرا کوه را میگوید؟ چون در دنیا این چیزهایی که هست، باقیترین چیزی که دیگه واقعاً ما تصور میکنیم کوه است دیگر. نماد جابجاییناپذیری دیگر. درست است؟ کوهی که تو فکر میکنی میماند دیگر. این دیگه میماند. حالا باد و همه میگویند خب از باد. باد سرزمین ندارد. باد میرود. خورشید هم نور هم که هی در رفت و آمد است. چه شکلی است اینها؟ دیگر بحثهای سنگین.
«وَتَرَی الْأَرْضَ بَارِزَةً». زینت قرار داده بودیم. بارزه یعنی چی؟ لخته. خود زمین دیگر. میبینی بدون «ما علی الارض»، بدون آن زینت. بهترین مدلهای آمریکایی عکس انداخته بود از قیافه پوستر. شکم، عکس خودش را انداخته بود. بعد گفته بود که: «من تو اینستاگرام اینم، خودم اینم، این هم یک بنده خدایی آنقدری پیر است که شش ساعت گریماش طول میکشد، هفت ساعت. این فلانیه بدون گریم، بدون «معَ الارض». بدون زینت. «و حشرناهم فلم نغادر منهم احداً». مَهی به صورت طلاهای ریگ در میآید. تکون الجبال منفوش، مثل پشم حلاجی شده میشوند. «فکانت هباءً منبثا»، مثل غبار رو هوا میشوند. سیرت الجبال فکانت سرابا. پدر ما رو. در کوهها تکان میخورد. ببینی سراب بود. کوهی نبود. بعد بروز زمین. یعنی راه انداختن کوهها. وقتی کوهها و طلا تکان میخورند، زمین همه بروز و ظهور پیدا میکند. دیگر چیزی به صورت دیدن کرانه افق نیست. بمب. یعنی وجود. میفهمی که فقط وجود، وجود ماهیتیاش چی میشود؟ یعنی هر آنچه از کوه و اینها میبینی، ماهیات روش توهمات است. بر مبنای صدرا توهمات. نه یعنی واقعاً نیست. یعنی ذهن شما ماهیت و ماهیت میکند.
پدرشان در احتمال دادن که آیا میخواهد مضمون «أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا» را بگوید؟ یعنی ما احدی از بشر ترک نمیکنیم. همه را زنده میکنیم. خیانت نمیکنیم. قدر ول کنیم. عهدی که با هم داشتیم نیست. بعضیها را ول کنیم. کسی جا نمیماند. همه را برمیداری میآوری. یعنی این قبرستان که یک قطعهاش است، اینجوری است. همه اینها با هم میخواهند در بیایند. عالم دوره به دوره. الان تو قبرها که اسید میریزند تو رادیو سلام و اینها که زود تمام بشود. ۱۵۰ نسل اینها تو هر قبری بودند دیگر. ۵۰ صفا زمین جمع به مشرکین برمیگردد و به نفس خود و اسباب ظاهری که مربوط به زندگی اینهاست، سکون و اعتماد کردند. دل را یکجا زینت زندگی دادند. زندگی دنیا دادند آن چنان که دل به امری دائم و باقی میبندند. همین خودش قطع رابطه با خدا بود. همین خود انکار بازگشت به سمت او. بیمبالاتی نسبت به کارهایشان بود که باعث شد نتوانند کاری را بکنند که مایه رضایت خدا بشود. این وضع حال اینهاست تا وقتی که اساس این امتحان الهی برجاست، زینت زودگذر دنیای مادی در اختیارشان است. پاپ ظاهری دور و بر اینها قرار دارد تا اینکه این دور سپری بشود. تو این کتاب: «ایون الکساندر». اصلاً کف و خون قاطی کردم. این حرفها را برداشته میگوید متخصص مغز که نسبت به همه چی بیاعتقاد است و اینها. دو هفته قبل از اسرائیل و اورشلیم و اینها انسان شهر در عالم هست. به خاطر اینکه انسان مایه امتحان داشته باشد. جذابیتها سبب امتحان. متن کتاب شاهکار است. یک همچین آدمی تو همچین جایگاهی مبلغش میشود. دنیا دارد عوض میشود. دنیا آینده جور دیگری خواهد شد. خدا این است که زینت روی زمین قرار داده. دل مردم را روی زمین و میرباید به صورت خاک خشک در میآورد. و وقتی که اینها جز پروردگارشان، خودشان، اعمالشان، چیزی برایشان نمیماند، آن وقت است که در پروردگار خود که اینها پروردگار نمیدانستند، بندگیاش نمیکردند، به صف واحد عرضه میشوند. طوری که هیچ کدام به یکی دیگر برتری ندارند. آنجا دیگر حسب و نسب و اینها ندارد. مال و جاه ندارد. همه عرضه میشوند تا بینشان داوری بشود. همه به رأیالعین میبینند، میفهمند. خدا یگانه حق مبین بوده است. یک واقعیت بیشتر نبود، آن هم خدا بود. همه اینها هم اوهام و خرافات بود که تو ذهنشان بود. به قدر سر سوزنی خدایی نداشته. از خدا بینیازشان نمیکرده. نه نفسشان استقلالی که برایش میپنداشتند، خود کرده بوده. خطا بوده. و دلبستگیشان خطا بوده. عرضه میشوند اینها. از خودشان بوده. اعمال با خودشان است. توهم کرده بودند که همچین موقعی ندارند. اعمال حساب و کتاب. من با اعمالم دیگر مواجه نخواهم شد.
ادامه آیه میفرماید که همان اول چطور شما را خلق کردیم با یک اراده. الان هم با یک اراده آوردیم. همه محشور میشوید. اجباراً. اختیاری ندارید. در حقیقت، برتریهای دنیوی همه از بین میرود. ای بسا چی بود آن؟ ای بسا چی چی که امیر میآید. ای امیر که چی چی میآید. «الْفَقْرُ و الْغِنَا بَعْدَ الْعَرْضِ عَلَی اللَّهِ». خیلی. فقر و غنا بعد از عرضه بر خدا. بعد از عرض معلوم میشود کی داراست. آنقدر شاگرد از استاد بالاتر، نوکر از ارباب بالاتر، خالص درس بخونه ولو نمیفهمی. نیمغنی. این فقر. زعمتم. خیالتان این بود که ما برای شما موعدی قرار ندادیم؟ «و وُضِعَ الْکِتَابُ فَتَرَی الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ». کتاب مطلب زیاد دارد ها. من همه را خط کشیدم. ببین صفحاتش همش خط است. وقت کم است. همش نکات مهمی است که واقعاً نمیشود. ولی اصل نکته این سوره بحث واقعیت و جذابیت است. لب مطلب همان است. وضع کتاب میشود. یعنی نصب میشود تا بر طبقش حکم بکنند. مجرمین «مشفقین». آنجا شفقت، رقت. با همه مدارا. سربهزیر، آرام. همچین نرم شده. صدایش در نمیآید. هارت و پورت نمیکند دیگر. بیت رهبری که دیدار آقا موجب تردیدش میشود. «مِمَّا فِيهِ» مشفقین «مِمَّا فِيهِ». از اینی که دارند خیلی در اشفاقند. «وَيْلٌ» به معنای هلاکت. «يَا وَيْلََنَا مَا لِهَٰذَا الْکِتَابِ لَا يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَ لَا كَبِيرَةً». آن قادر بود. ول نکردیم. هیچی را ول نکرده. نه صغیره نکرده. مشخص است. یعنی آنقدر مسائل جزئی است که اصلاً اهمیت نداشته. گفت خواب دیدم آن منیژکه ناصرالدین شاه ظاهر شد چه خبر؟ گفت هیچی. هر چی شوخی کردیم جدی بود. هر چی شوخی گفتیم جدی نوشته شد. گفتی من شاهم! اثبات کن. آقا شوخی داشتم، فیلم بازی میکردم. به فیلم شاهم بخندم؟ صغیر و کبیر را ول نکردی. شهرام و بهرام ندارد آنجا. «إِلَّا أَحْصَاهَا». همه را نوشته. ما عمل خود عمل. آقای اکبری دیروز زدی تو گوش درخشان. توجیه کردن این حرفها نیست. نشانت میدهند. بعد میبینی، شما همان ضربهای که زدی، ضربت با خودت هست. شب اول قبر میبینی که خودش خرچنگ است. خرچنگی مال خودم است. آنجایی که میخواستم یکی را پیشرفت بندازم، موش میدواندم تو کارش. موش انداخته بودم تو قبرم. موشه میدود تو کارم. عقربها را انداختم. هر جا که زخمی میزدم، متلکی. نیشی. این همه عقربها و مارها بود. آنجا هست. همش هم با من است. در ازایش نداریم. خودت هستی. مارهای خودت است که خودت ایجاد کردی. با خودت است. تا آخر هم هست. منشات نفس ما. منشئات نفس در قیامت و اینها که انشالله از هفته بعد حرم میآید، آنجا توضیحاتش میآید. این بحث احتمالاً نفس نفس عصبانی میشود. میریزد به هم. از جن بود. «فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّه». از امر رب فاسق شد. فسق، خروج از حد و مرز و این حدود.
شما که دنبال جذابیتهای دنیا افتادی، دنبال این راه افتادی، این گولات میزد. «لَا غُرُورَ». فریب دنیا را کی میخورد؟ خدا این مایه را ایجاد کرده که دوستش داری. کی فریب میدهد؟ ابلیس. فریبش را که میخوری، میروی تحت ولایتش. این کسی بود که من به خاطر اینکه به تو سجده نکرد، ولش کردم. میگوید من به خاطر تو با این دشمن شدم. بعد تو بدبخت اولیا گرفتی؟ «مِن دُونی وهُم لَکُمْ عَدُوٌّ». تو مسیر توست. «بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا». ظالم. دوباره اینهایی که میوه ندادند. میوه ندادهها نرسیدن، به سرمنزل نرسیدن. بد بدل. جایگزین. اینها با او رفتند که نرسیدن. با حق میرفتی، رسیده بود. «ما أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ». اینها را شاهد نگرفتم. خیلی این آیات فوقالعاده است. چقدر این آیات غریب است. کی حق ولایت دارد؟ کسی که شاهد بر خلق بوده است. در خلق سماوات و ارض باید شاهد بوده باشد. در خلق نفس باید شاهد بوده باشد. او پیغمبر است، او امیرالمومنین است. شاه است در شهید. «أَخِرُ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ». شاهد بین من و شما خدا و کتاب پیشش است. بس است که آن کی است؟ امیرالمومنین. چرا تو شاهد بودی بر خلق نفس؟ اگر کسی شاهد نبوده و تو این مسیر نیست، این میشود معضل. من او را از مظلمین شمارم. از او آزادی نمیگیرم به عنوان اینکه بخواهم کار دستش بسپارم. ولایت بهش بدهم. کسی که راه را نمیشناسد، مقصد را ندیده، مبدأ را ندیده. مقصد. به همین دلیل نباید ولایت ابلیس را داشت. به همین علت ولایت بقیه را هم داشت. خب خیلی حرف داریم. آیه ۵۱ که رفتم، همه را من خط کشیدم. یک، دو، سه، چهار، پنج، شش. تقریباً هفت صفحه فوقالعاده است. کجا گفتند امام کسی است که شاهد خلق بوده؟ کدام کتاب کلام شما دیدید؟ امام کسی است که شاهد خلق بوده. ملاکش این است. کسی حق ولایت دارد که شاهد خلق بوده. میداند چی ساختند از تو، برای کجا ساختند. امام تکوینی خلق شده دیگر. اکمل از شهادت است. خودش موجب شهادت است. المیزان اینجا. چرا باید کسی که شاهد نیست، نمیتواند ندا بدهد؟ شریکهای من را که فکر میکرد اینها هستند. شریک کسی استجابت نمیکند. «وَ جَعَلْنَا بَيْنَهُم مَّوْبِقًا». موبق از ماده وبقه. مصدر وبوق به معنای هلاکت. بین مشرکین و شرکایشان یک محل هلاکت قرار میگیریم که این هم توضیح دارد. بله. «وَ رَأَی الْمُجْرِمُونَ النَّارَ». مجرمین آتش را دیدند. تو خیال برایش ملکه شد. خیال مساوی علم و یقین و اینها که قرآن میگوید ابداً به معنای اصطلاحی که ما تو علوم استفاده میکنیم نیست. ظن، یعنی آن چیزی که ذهنی برای آدم و انسان قلبش نمیتواند شهادت کامل بدهد به اینکه این خیال میکنند که مواقع با نار میشوند. یعنی واقع میشوند در آتش. گمان بدتر از خدا تو آتش افتادن است. بیفتیم، نیفتیم. خیلی بدتر از آن وضعیت. چون تو دنیا هم همین است دیگر. تو دنیا همش تو ابهام بود. اگر حالا ازش رد بشویم، بعداً گیرمان نمیآید. «الرَّحْمَنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الْإِنْسَانَ عَلَّمَهُ الْبَيَانَ». بیان یعنی چی؟ بیان شاخص انسانیت. در برابر بیان چیست؟ ابهام. به حیوانات میگویند چی؟ بهائم و بهیمه. چرا؟ «أُبْهِمَتْ عَنْهُمْ كُلُّ شَيْءٍ». یک همچین تعبیری. الا چهار چیز. چهار تا چیز فقط برایشان مبهم نیست. ذکر و نر و ماده دارند و خوراک و فلان این حرفها. اینها، اینها فقط برایشان مبهم نیست.
پس شاخص انسانیت چیست؟ بیان. چی آمده بیان برایت ایجاد کند؟ قرآن. کتاب چی میسازد؟ انسان میسازد. قرآن. لذا الرحمن اول علم القرآن، بعد خلق الانسان. چون انسان بر مبنای چی خلق کرد؟ ابزار هدایت. مثل اینکه شما بنزین را هنوز خلق نکرده باشی، بعد ماشین خلق کنی. سوختش را نداری. خودش را ماده محتاج درست کنیم. اول سوخت درست میکند. قطعاً اول بنزین بوده، بعد ماشین دیگر. اگر ماشین نباشد ماشین نداریم. قرآن بعد انسان را خلق میکند، بعد با این قرآن به انسان بیان میدهد. پس این انسانی که قرآنی نیست، این جزو بهائم است. چرا؟ چون همه چی برایش مبهم است. همه زندگیاش ظن است، همش وهمه. هیچی را نمیداند واقعاً که چیست و چی میشود. حتی این آتشی که باهاش روبهرو است در جهنم، آن وهمش، ظناش باهاش است. نسبت به همین هم گنگ است. چی میشیم؟ به نام وضعیت او نسبت به آتش که قطعی است که من میسوزم. وضعیت معلوم است. حال آن ظناش هم باهاش هست. روشن بشود میسوزد ولی باز هم تو ابهام میسوزد. نمیدانی چیست. من کیم؟ چرا آخه؟ یا نه. تا حدی میداند چه بابت گناهش دارد میسوزد ولی این گناه، این سوختن، اینی که این گناه کاری است که دارد مثلاً جزای عملش را میبیند. این هیچ کدام برایش به علمالیقین نرسیده است. کسی که تو مسیر عبودیت حرکت کرده از آن جنس نیست. هنوز نفهمیده. مثل کسی که الان تصادف کرده، زخم و زیلی هم هست. میداند تصادف کرده، درد هم دارد. دست و مصرفی هم ازش پیدا نمیکنید، بلکه صرف جابجا بشود. یک تحولی تو وضعیت پیدا بشود. عذر میخواهم که وقت اذان کمی بیشتر از اندازه گرفتیم. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سوم
تفسیر سوره کهف
جلسه چهارم
تفسیر سوره کهف
جلسه پنجم
تفسیر سوره کهف
جلسه ششم
تفسیر سوره کهف
جلسه هفتم
تفسیر سوره کهف
جلسه نهم
تفسیر سوره کهف
جلسه دهم
تفسیر سوره کهف
جلسه یازدهم
تفسیر سوره کهف
جلسه دوازدهم
تفسیر سوره کهف
جلسه سیزدهم
تفسیر سوره کهف
در حال بارگذاری نظرات...