تفسیر سوره کهف

جلسه دهم

00:51:52
49

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضاک.
"فلما جاوزا قال لفتاه آتنا غدائنا لقد لقینا من سفرنا هذا نصبًا."
یکی از اساتید می‌گفتند: به مسافرتی رفته بودیم و خسته و کوفته بودیم، می‌خواستیم استخاره کنیم. یک کسی انگار می‌خواست تن ماهی بدهد. می‌خواستیم استخاره بکنیم که بخوریم یا نه؟ ایشان گفت که باز کردم، همین آیه آمد. «حسابی خسته‌ایم.» آن هم غذا دم دستش تنها بوده. آیه که «الخیل و البغال والحمیر لترکبوها و زینةً» چهارپاها را فرستادیم برای اینکه مرکب شما بشوند، وسایلتان را جابه‌جا کنیم. "دلّلتها و زینةً" بهش گفتند که «می‌خواستم استخاره کنم به باربری زنگ بزنم؛ مثلاً یک کارگر از خیابان بیاورم یا نه؟» استخاره که آمد... همین را "بغال" الهی دانستی که خدا برای شما فرستاده. نگفته باشد، واقعاً ایشالا که نگفته! «هر وقت ماشین می‌خواستی، خدا... ماشین ندارید؟ چی؟» این‌ها گفته بود. نه، تو وقتی الاغ مثلِ شما هست. من عکسش را دیدم کنار آقای بهجت نشسته‌اند. ایشان پا را وا کرده بود.
این‌ها از مجموعه البحرین رد شدند. به فتاش گفت -به پلیس فتا که حواسش به همه چیز هست- «گفتش که غذای ما را بردار بیار. غذا، چاشتی است. از این سفرمان خیلی به ما نصب (نصب به معنی خستگی و تعب) رسیده.» یکی از سستی‌هایی که از ناحیه خستگی دست می‌دهد، وقتی از مجموعه گفت که «غذا را بردار بیار،» همان ماهی بوده که با خودشان برداشته بودند. لطافت‌هایی است دیگر. حضرت موسی غذای سفر، ماهی برداشته. آن علامت آنجا. ماهی چرا باید ماهی باشد؟ بعد کلاً هم فضای این‌ها فضای دریا بود دیگر. اولم از دریا شروع شد، سفینه شروع و... خیلی اسرار نهفته است و عجایبی در این ماجرا نهفته است.
یک تعبیری را مرحوم صدوق توی "علل الشرایع" که دوستان پیدا کردند، یادمه سندش را پیدا کردم، گذاشتند. این جزو روایات علل الشرایع نیست. یک مطلبی از یک بزرگی، استادی است. اسمش یادم نیست. حکیم بوده، عارف بوده ظاهراً. و او از آن بزرگوار مطالبی را نقل می‌کند. ایشان تو ماجرا سه تا حکمت می‌گوید برای این سه تا کاری که خضر می‌کند با موسی. «می‌گوید من اگر این کشتی را سوراخ کردم، برای این بود که یادت بیاورم یک روزی خدا تو را رو همین آب حفظ کرد توی سب.» «اگر بچه را کشتم، یک روزی با مشت زدی و فلانی را کشتی.» «و اگر هم بنایی کردم پول نگرفتم، برای این بود که برای دخترهای شعیب عملگی کردی، آب بردی، پول نگرفتی.» این سه تا را خواستم یادت بیاورم.
فلسفه این‌ها یادآوری بود، برای روایت نیست در دوره معصوم. و احتمال اینکه این‌ها از روایات گرفته باشند، مطالب زیاد است. مطلب خوبی اینجور برداشتی کرده. خلاصه یک ماجرای عجیب و غریبی است برای موسی. دوره فشرده کارآموزی است. و اینقدر در عجایب که این همون ماجرای واقعیت و جذابیت هم هست دیگه. خدای متعال واقعیتی را می‌خواهد به موسی بفهماند از مسیری است که اصلاً جذابیت برای او ندارد. و ابتلاش به همینه، صبر اصلاً همین صبر وقتی است که انسان در مسیر حرکت به واقعیتی حرکت می‌کند و جذابیتی او را همراه خود ندارد. خاستگاه دیگری ندارد، فقط صبر موسی را محک بزند. «نمی‌توانی صبر کنی.» انسان نسبت به چیزی که خبرویتش را ندارد، نمی‌تواند صبر کند. لطافت به آخرم کم می‌آورد.
موسی مثل رئیس‌جمهور محترم ما که نبوده که یک وعده بدهد و دوباره شش ماه بعد بگوید: «من که آدم عقلش کم باشد این را بگوید.» دفعه اول بگوید: «آقا، من دیگر نمی‌گویم.» یک بار دیگر هم همینجور شد. مرحله مرحله دارد شدیدتر می‌شود. و خصوصاً جای تعجب برانگیزشان بخش آخر است. اولی و دومی سنگین برای ما هم سنگین، ولی سومی، خداوکیلی، خیلی سنگین نیست؟ سوراخ کردی. اضرار به مال دیگری؟ اتلاف مال غیر! موجب غرق می‌شود؟ تعجب کردم. بعد شما گفتی که «کار نداشته باشد.» من هم گفتم: «باشه، گوش می‌دهم.» چاقو فرو کردی؟ قبول کنم؟ دیوار بنایی می‌کنی و بعد می‌گوید: «از من پول نگرفتی!» رابطه کردم. مسئله قتل ولد سنگین‌تر بود. برای شما پسر (قتل ولد) فشار آمد بهت. بعد گفتی که «من دیگر نمی‌گویم.» شدیدتر که دیگر نتوانستی کنترل بکنی. اگر در آن حد بود که می‌توانست کنترل بکند، چون وعده داده بود. اگر ضعیف‌تر بود که بهترین این بود که می‌توانست کنترل بکند.
برخورده قدرت رمزگشایی نداریم از این ماجرا. الان خود حضرت خضر رمزگشایی کرده و مسئله برای معما آسان شود. مال یتیمین صالحین که مال یتیم این است که ابوهما صالح، بابای خوبی است. مشکل نداریم. اینکه شما بنایی کردی، آمدی توی شهری که بهت غذا ندادن، بعد بنایی کردی! این مگر چقدر مسئله عجیبی است؟ آقای رئیسی رأی هم ندادند. ایشان که بهش رأی ندادند، دارد کار می‌کند. خیلی عجیب است! مثلاً یکی بیاید بگوید تعجب ندارد. این چی بوده که به موسی اینقدر فشار آورده؟ قبلی دیگر. حالا تحمل اینکه ما استدعا از این‌ها کردیم، دست دراز کردیم، گدایی کردیم، از اطعام کردن ابا کردند. می‌گوید از مهمان کردن ابا کردند. اگر یک لقمه نان می‌دادند، این همه ثوابی که در مورد ضیف دارد، برای همین روایتی که داریم با یک لقمه نان حاصل می‌شود. سفره پهن بکنی، تو خونه بیاری، یک لیوان آب اگر به طرف بدهی، می‌شود ضیف. این‌ها لطایف قرآنی است. ندیدم تو این مطرح کرده باشد. درباره آداب مهمانی داشتیم، فکر کنم سی جلسه شد. به شدت غریب. هیچ بحث روایی و این‌ها هیچکی این را اشاره نکرده که بابا، این قرآن مصداق ضیف را مشخص کرده با چی؟ چون ثواب اضافه یعنی مهمان کردن.
و می‌بریم عرض کنم خدمت شما که، پس ماجرا، ماجرای عجیب غریبی است و خدا حضرت موسی را آورده محک بزند. موسی که این همه ماجرا پشت سر گذاشته، فرعون را ترکانده، این همه ماجرا یُربی داشته، از پشت محاصره، از جلو. آب کم نیاورده. صبرش را از دست نداده. قرار از دست نداده. اینجا خضر یکم تکانش می‌دهد. این‌ها همه چی را دارد از دست می‌دهد. اشاراتی به مسائل شده. آن بحث سلمان و ابوذر از این جنس است دیگر. اگر سلمان رومی که از چیزهایی که می‌داند، ابوذر را می‌کشتش، ابوذر را می‌کشت. سلمان دخالتی ندارد. مقام تکریم به اینکه انسان در حجاب باشد نسبت به یک مسائل بالا. وجه حرفشان. اما اگر این باشد، حرف حرف قابل قبول نیست. اینکه با این آسایش ایشان قدم زده، طبعاً تو دوره فرعون و مسائل این‌ها نبوده. ضمن اینکه آن "فتاه قال لفتاه" یک کارپردازی داشته. قبل از آن حضرت موسی کارپرداز نداشته و خودش تک و تنها بوده. دوران تقیه هم بوده. "و دخل المدینة علی حین غفلة من اهلها." رفت و آمد چه ساعت‌هایی بود که تاریک باشد، مردم خواب باشند، کسی باخبر نشود؟ این رفت و آمد حضرت موسی تو مدینه بود، وقتی که هنوز فرار نکرده بود. بعدش هم که فرار کرد که اصلاً رابطه نبوده و بازگشت او به مصر بوده، وقتی پیغمبر شده، درگیریش با فرعون بوده. طبعاً تو هیچکدام از این دوره‌ها نمی‌تواند این آسایش و آرامش و این فراغ بال و این "فتا" و این‌ها را داشته باشد. می‌ماند دوره بعد از حکومت و مسائلی که با بنی‌اسرائیل داشتیم. "فتاه" معنا ندارد. "فتاه" جوان بوده. موسی یک دوره کهنسالی کم‌کم وارد شده بوده که "لِفتَاتِه" یک کسی کارپردازش بوده. "سفرنا هذا" خسته شدیم، افتادیم، کوفته شدیم. یک فضای این شکلی دارد. وگرنه تو آن دوره خودش فرار کرد. امیرالمؤمنین تو نهج‌البلاغه می‌فرماید: «اینقدر از علف بیابان خورد که پوست شکمش سبز شد، تو خطبه قاصعه.» این دوره‌ها را گذرانده، این خستگی‌ها را. الان دیگر یکمی سن و سال گذشته و با این بنی‌اسرائیل سروکله زده و دوره حکومت. استاد اخلاقی می‌خواهد. یکمی کتاب دیروز شروع کردم "منشور حکومت علوی" است. اسمشان ستاره، تازگی از آقا چاپ شده. نهج‌البلاغه‌هاش، صحبت‌های آقا تو جمع هیئت دولت‌های مختلف در مورد مدیران، دیوانه می‌کند آدم. خیلی زیباست. فضای سیاسی. نکاتی که آقا می‌گوید و متلک‌هایی که می‌اندازد و... خیلی عالی.
بعد تکیه ایشان همش به این است که «دنبال استاد اخلاق باشید. شما بیشتر لازم دارید. به شدت از کار وزارتخانه بزنید، بنشینید قرآن بخوانید.» اشکال ندارد از قرآن روزانتون نباید بزنید. تازه من می‌گویم روزانه صحیفه سجادیه و نهج‌البلاغه بخوانیم. ولی چون خودم دیگر واقعاً ولی هفته‌ای نگذرد که نهج‌البلاغه و صحیفه نخوانده باشید. قرآن که هر روز باید بخوانیم. نافله شب بخوانیم. نماز شب بخوانیم. بعد چه کار بکنیم؟ دستورات اخلاقی سال ۷۲ اخلاق و نشست و برخاست و این‌ها، «شما زنده‌ش می‌کنید.» این‌ها اگر نباشند، فلان می‌شود. «شما بیشتر از همه لازم دارید.» مسئول درگیر استاد راهی می‌خواهد که یکمی از این فضا ایشان را در .... حضرت آقا «خوشبخت» که می‌شود دیگر، «فارغ می‌شود.» در دنیا خوشبختم، خوشبخت. استفاده گپ زدن، پدر عروسشان است دیگر. خوشبخت خیلی آقا سخ ره آوردیم به صخره. خیلی تو این‌ها نکته. «الی الکهف، معوا» پیدا کردن به کهف. اینجا می‌گوید: «یادته آوری به صخره.» سوره کهف، سوره معوا، پناه. پناه آوردن. این‌ها هم پناه آورده بودند به صخره. فنی "نَسِيتُ الْحُوتَ" خیلی لطافت. آن وقتی که پناه بردیم به صخره، من "حوت" را یادم رفت. چرا "نسیت الحوت" ماهی را یادم رفت؟ بعدش هم "حوت" می‌گوید. در مورد ماهی خیلی تعابیر داریم دیگر. "سمک" هست. "ذو النون" یونس که ماهی بزرگ. بعد خود حضرت یونس را یک جا می‌گوید: بله، "حوت" کوسه سبد بوده، کنسرو کوسه بودیم. یادم رفت.
این تیکش عجیب است: "*وَمَا أَنْسَانِيهِ إِلَّا الشَّيْطَانُ*". از کُره. آن کسی که باعث نسیان شد، شیطان بود. چون در عالم هر آنچه که از ادبیات است، به شیطان نسبت داده می‌شود؛ هر آنچه که از وجودیات است، به خدا. یعنی اصلاً نبوده، تمثیل محض است. قرآن همش. همش قرآن. هر آنچه که گفته مثل کل مثل کل مثل. هر آنچه مثل دارد در عوالم بالاتر. ما طول الفاظ. ماهی یک مثلی دارد، یک حقیقتی دارد. تو خواب هم رضا گفتن. مثلاً خواب ماهی دیدن چی؟ آب یک مثلی دارد. صخره یک مثلی دارد. تو روایت ما این‌ها هست. تعابیر خواب هم تو برخی روایاتی که تعبیر خواب کردن. یک روایت فوق‌العاده، حالا به نظرم موسی بن جعفری که حضرت می‌فرماید: «خواب دیدم عمامه و عصا و چی و چی به من دادند. » عمامه این است. عصا این است. تعبیر تو خواب. اگر خواب عمامه ببینی. یک وقت ما قبل سال ۸۹ خواب دیدیم، سه چهار ماه قبل. آقا روز میلاد امام رضا آمدند. میلاد امام رضا، مهر یا آبان ۸۹. من استاد تابستان ۸۹ بودم. خواب دیدیم آقا می‌خواهند تحت‌الحنک ببندند، نمی‌توانند. هی چند بار این کار را کردند. به بزرگواری گفته بودند. ایشان بعد گفتند که «به زودی آقا می‌آید قم. از ایشان یک استقبال عجیب و غریبی می‌شود.» ایشان بابت آن استقبال بابت شخص خودش گفت: «این تحت‌الحنک امامت است. حالت امامت بروز پیدا می‌کند.» چون بعد فتنه، اولین جایی بود که آقا رفتند و اصلاً ورق را برگرداندند. استقبال عجیب و غریب. بدن مردم که: «آقا، قم شما را ول کرده؛ قم پشت نظام نیست و این‌ها.» خودش راضی بابت خودش نیست. دوست هم ندارد. مثلاً از جهت شخص او کسی بیاید. ولی استقبال عجیب و غریبی. آن عمامه و این‌ها را، تحت‌الحنک و همه را یک جوری. یکی از هزاران تعابیر خاصی که می‌شد. مثلاً این شیرینی از این‌ها بوده یا از آن‌ها بود. آن کتابه مثلاً این شکلی بود یا آن شکلی بود. آن محیطی که توش بودیم اصلاً دیوارش این رنگی بوده، آن رنگی بود. همه این‌ها دخالت دارند. البته به لطافت خواب و لطافت نائم. شرایط خواب و مثلاً خواب سحر می‌گویند خواب خیلی خوبی است. ساعت اوج روح سحر. قیلوله ساعت باز. مثلاً اول شب شکم پر، قرمزه خون. همه تصاویر رنگی و قرمز. خلاصه این‌ها هست. به هر کدام از این‌ها مثلی دارد. این هود ماجرا. ما نمی‌دانیم. قرآن هم اشاره نکرده. البته برای کسی که اهل قرآن باشد، از خود قرآن درمی‌آورد، از آیات دیگر. کین هوت نماد چی بود؟ چرا نماد؟ چرا علامت موسی و خضر ماهی بود؟ هر جا که ماهی افتاد تو آب، انگار شاید نماد به این بوده که تو هم ماهی هستی که دنبال آب می‌گردی و من تو را تو آب می‌اندازم. تو ماهی هستی که از آب دور افتاده. کار استاد هم همین است. استاد ماهی را می‌اندازد تو آب. انبیا آمدند برای اینکه آدم‌ها را باز از توی این زنبیل در بیاورند. تو ماهی هستی. زنبیل همه بشر. انبیا آمدند ماهی‌ها را بندازند تو آب. کار استاد معنوی هم همین است. یک بخش: «ماهی را یادم رفت.» شیطان باعث شد که فراموش کنم. عجبا. هیچی نگفته. طرز عجیبی. طرز عجیبی. این به نظر بیشتر می‌خورد که مرده بوده، زنده شده باشد. البته علامه قبول ندارد.
"قال ذالک ما کنا نبغ." موسی فرمود که این همونیه که می‌خواستیم. بنده خدا افتاده بودیم. همون لحظه. همون لحظه بود که با کدام نبغم؟ می‌گوید خیلی غوغا کرده، از صفحه جلوتر تقریباً ۲۰ تا از لطایف ادبی در کلام موسی و خضر. این خیلی زیباست. نبغ به معنای طلب است. این همونیه که دنبالش بودیم، طالبش بودیم. "*فارتدا علی آثارهما قَصَصًا*." همون رد پایی که آمده بودند، برگشتند. رد پاها را گرفتی. برگشتی. یک عطشه‌. خدا می‌خواهد شدیدتر بشود. کاری که امام صادق به اوه بصری کرد. تو ۹۵ سالگی پاشده آمده. آن هم شیعه. مالک هوا می‌زنیمش دیگر. جون نداره، حال نداره برگرده. تندی تشری. انیمرون. زمین به زمین. وقتی همچین تعبیری به «از علمت استفاده کنم. وقت ندارم. برو آقا.» می‌گوید خیلی دلم شکست. دل شکستن. این کار را زیاد می‌کنم. ولی شعورش متاسفانه کم است. یک کسی بفهمد از این چک‌هایی که می‌خورم، بفهمند که باید برگردند. از این چک‌ها را معمولاً خود این‌ها هم خوردن. و هر چی هم طرف بخواهد ثابت قدم‌تر باشد، این چک‌ها بیشتر می‌خورد. نه، کس دیگری. فوتش بکنی، بادش بکنی، همه جاشو بمالی، کتک بخوره آدم تا راه بیفته. شلاق. یکی از رفقا خواب دیده بود. یکی از خواب دیدم از آسمون گوشت‌ها را شقه شقه. اهل اون آقا واقعاً اینجوری مسیر اینجوریه. باید با شلاق بزنی. استاد خسته و کوفته رد شده. می‌خواهد الان یک لقمه نان. سر زنبیل. الاغیه. نهنگی چیزی تو حاشیه دریا بودم. بالاخره دیگر چون قرارشون تو کنار تو دریا بوده دیگر هر جا که ماهی افتاد تو آب، خب قطعاً حضرت موسی نمی‌آید از دریا رد بشود، ۵ کیلومتر اونورتر که اذان روشنه. ساحل را داشته می‌رفته، بیفتد تو آب. تو آب بگیر. مثلاً یک چیزی پیدا کن کبابی اینجا بزنیم. نیامدند ماهی و استاد را می‌خواهم. واقعاً خدا بهش نصیب خواهد کرد. قطعاً. معضل اصلی در طلب. "فارتدا علی آثارهما قصصا." دقیقاً مو به مو. مو به مو. "قصص" به معنای پیگیری مو به مو است. قصاص هم همین است. پیگیری می‌کند هر آنچه که اتفاق افتاده. دنبال جای پا را گرفتن و دقیقاً همان را پا به پا آمدند تا برسند آنجایی که دریا ماهی افتاد. بله. خدا رحمت کند مرحوم آیت‌الله فضل الله مؤید. بزرگان. حالا فرصت خاطرات را بگویم. تو حرم‌ها می‌خوانم غیب برسد. هر وقت به این آیه می‌رسم، می‌بینم. قرار ماهی‌های خبرهای.
"*آتَیْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا*." از عبادی. یکی نبوده، از این‌ها زیاد دارد. "من عباد آتیناه رحمة من عندنا." روی رحمتی از پیش خودمان داده بودیم. مرحوم علامه اینجا بحثی دارند. می‌فرماید که هر نعمتی رحمتی از جانب خدا. بعضی از آن‌ها در رحمت بودنش اسباب عالم هستی واسطه است. بعضی رحمت‌ها با واسطه است. نعمت‌های مادی رحمت با واسطه است. نعمت‌های باطنی رحمت بی‌واسطه. "من عندنا" که زده. می‌فرماید: کسی دیگر غیر خدا درش دخالت نداشته. منظورش از رحمت همون رحمت قسم دوم. یعنی نعمت‌های باطنی. از آنجایی که ولایت مخصوص خداست و فرموده: «الله هو الولی.» ولی نبوت اینجوری نیست. چون غیر خدا از قبیل ملائکه در آن دخالت دارند. وحی و این‌ها. ملائکه واسطه. رضا. می‌شود گفت منظور از جمله "رحمة من عندنا" و نفرمود "من عندی" نبوت، نه ولایت. چون "عندنا" گفته. به عالم کثرت نظر دارد. به ملائکه و اسباب هم نظر دارد. "عندنا" که آورده به عالم کثرت چون نظر دارد، پس نبوت است، ولایت مطلق نیست. این خلاف حرف مشهور است. مشهور حضرت خضر را ولی گرفتند، نبی نگرفتند. حتی سبحانی تو همین المجز. مثلاً نبی نبوده، ولی بوده. ولی ایشان می‌فرماید که نه، نبی بوده. ولی زنده است. نبوتش منقطع شده بدون اینکه خودش از دنیا برود. پس می‌شود نبی زنده باشد و نبوتش منقطع بشود. و او نبی بوده. انگار نبی باطنی ظاهری داریم. حضرت خضر خیلی خارق‌العاده‌تر از جریان حضرت عیسی یا حضرت عیسی خیلی خارق‌العاده. نبوتی نیست. به محض اینکه پیغمبر نبی شده، از دنیا رفتن. اختلافی. ولی به هر حال ولایت با معنا نیست. نبوت. نبوتی بوده که نسبت به یک نفر مسئولیت انباء داشته. آن هم موسی بود.
بامزه. فقط نبی موسی بوده. عبدالله جعفری. پهلوان جلالی. در دوران حیاتشون زیارت نکردیم. فرمودند که راست. عبدالله ظاهراً گفته بودند که پهلوانی ظاهر شده. گفته بودند که: «آقا، شما هم تربیت کن نفوس را.» عبدالله. حالا شوخی جدی چی بوده. تربیت کردم دیگر. تو را تربیت کرد. این جهل را جلو چشمش می‌آورد. اگر کسی علم‌الله می‌خواهد، باید وجه‌الله بشود. وجه‌الله به ادراک فقر، به ادراک جهل. به کلاس و سواد و مطالعه و کتابخانه و پایان‌نامه و با این‌ها کسی عالم نمی‌شود. علم گریه سحر می‌خواهد. ناله می‌خواهد. کله بزری کوبیدن می‌خواهد. صورت به خاک مالیدن. علم از تو این‌ها درمی‌آید. دیشب جلسه‌ای بودیم. تموم شد. آقا صبحدم آمد یکم درددل با ما. «من خیلی گله دارم از چه و چه و این‌ها. فضای حوزه و طلبه.» بعد یاد کردیم. یادم می‌آید که کتاب ایشان را بخوانید. "تندیس پارسایی". ۸۰۰ صفحه از کتاب فوق‌العاده. آیت‌الله غلامرضا فقیه یزدی. ایشان فرموده بود که آخوند بود و شاگرد مرحوم استاد بهابادی بود. و از جهت علمی ویژه بود. قطعاً در سطح مراجع بود. حضرت اخلاقی استثنایی بود. و همه زندگیش را وقف خدمت به مردم و منبر و این‌ها کرد. منوق و چانی تو کتاب "سیاحت شرق" خاطره‌ای که نقل می‌کند. می‌گوید: «با یکی از رفقای یزدی راه افتادیم از مشهد رفتیم یزد. از آنجا رفتیم نجف.» همین ایشان. غلامرضا. «بیمار شدم و این برای مداوای من وقتی می‌گرفتم تا حد کشت می‌زدمش.» ایشان دست من را می‌بوسید، من عرق از سروصورتم پاک می‌کرد. باز عجیب بود. آیت‌الله غلامرضا واقعاً عجیب. «حاجتی دارم، برو کنار قبر ایشان برای من بگیر.»
خدمت شما عرض کنم که ایشان مشهد هم به دنیا آمده، ولی چون یزدی بوده، می‌رود. ایشان می‌گوید که بیماری برای طلبه حاصل شد و ما دیدیم مداوا و پرستار و این‌ها نیست. حالا از این خاطره که ازشون زیاد است، یکی دیگر هم این است که گفتند که وبا آمد تو نجف. طلبه‌ها همه به صرافت افتادند و هیچکی لباس‌های خودشو نمی‌شست. ایشان لباس‌های همه طلبه‌ها را جمع می‌کرد. بعد گفتند: «یک طلبه مریض شد، نه دکتر بود نه پرستار.» هرچی گشتم پرستار پیدا نکردم. یک سال آدم برای زنش دو هفته درسشو ول کنه. یک چیزی می‌گیم، یک چیزی می‌شنویم ما. من کجا با این حرف؟ «یک سال درس را ول کرد پرستاری.» بعد یک سال وقتی برگشتم به درس که ظاهراً درس آخوند بوده، همه این طلبه‌هایی که یک سال درس هستند، جلوتر. «هرچی این‌ها تو یک سال خواندند، من تو یک روزش طی کردم.» علم این است. سوراخ دار غیب کرد. بعد برای این کلاس و درس و این‌ها با زنه کتک‌کاری، فحش. یکم درس اینجوری می‌شود. غیبت استاد. «استاد اینجوری درس داد، استاد اونجوری گفت، استاد این کار را کرد.» اگر چیزی شمایانم دیگر موش آزمایشگاهی.
برای عرض کنم که برکت و امام فرمودند که: «من یک شاگردی دارم.» دو تا تعبیر خاص در مورد. یکی گفته بودند که: «یک روح‌الله دارم.» همیشه قبل بسم‌الله حاضر.... روح‌الله قبل بسم‌الله، بسم‌الله را بگویم، بعد روح‌الله بیاید. گفته بودند که: «این برایش انگار زمان معنا ندارد.» یک ربع درس دادی، سه ساعت درس. چرا؟ «سه ساعت در اختیار علاقه داشت.» همسر امام چون آشنایی امام با شاه‌آبادی به واسطه مسجد در خونه خانمشون بوده دیگر. این‌ها پامنار می‌نشستند. خانم امام مسجد. مسجد آقای کاشانی. منطقه خاصی. حالا برید منطقه خیلی دیدنی، ته بازار تهران. پامنار و پاچنار و این‌ها. معمولاً فیلم‌های قدیمی را آنجا می‌گرفتند. کوچه. خونه امام. این‌ها. خانم امام مشخص است. روبروش مسجد آشیخ شاه‌آبادی. مسجد خانم امام گفته بوده که از یک مدتی به بعد گفته بوده: «تو آخر هفته‌ها که از قم می‌آید تهران، به خاطر من نیست. من را بهانه کردی. تو به خاطر آقای شاه‌آبادی می‌آیی.» برعکس. یک بار سکوت. روحی فدا. شیخ عارف ما. عارف بزرگ.
سیره حضرت موسی و ارتباطش با حضرت خضر. رحمتی از جانب خودمان داده بودیم. "*وَعَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا.*" علم از آنجا گرفته. "*قال له موسی هل اتبعک علی ان تعلمن مما علمت رشدا.*" نصف صفحه رسیدیم. موسی به او فرمود، عرض کرد: «آیا تبعیت کنم تو را؟» کلمه به کلمه عجیب است. «تبعیت کنم تو را با این با این محتوا الا با این فضا، یعنی با این شرایط که به من تعلیم بدهی *مما علمت رشدا*، به رشد برسم؟» همونیه که اصحاب کهف دنبالش بودند. محور رشد است دیگر. علم خالی به درد کسی نمی‌خورد. علم برای رشد. بعد ممکنه تزاحم پیدا کند. علم با پرستاری. رشدت در پرستاری. رشد شما در این مادر زن است. مسیر را می‌بندیم. رشد من به این است. بعد یکم می‌آید این را خراب می‌کند. آن هم متهم می‌شود تازه. حوزه تأسیس بکنم. دنبال یک استادی می‌گردم که به من بگوید حوزه را کجا تأسیس بکنم. یک نگاهی به شما. "خوب است که از الان قم بروی از مرا فروش شو." «کارمند شدن فتنه‌ای به پا.» ولم کرد رفت و هزار تا مصیبت. بله. خلاصه آقا، ترس از این خاطرات الهی. ما شاء الله از این حرف‌ها. چی فرمود؟ حضرت: «لن استطاعت.» عصا را انداخت دور. گذاشت. خلاصه خوب بود، بد بود. خوشحال باشیم، ناراحت. ببرالعلماء از جهت مثلاً سرعتش ببریم، از جهت درندگیش ببریم. بعد «ببر این اضافه به فا ابن ملجم.» بدتر است. که ۱۴ و کیفیت تصویر مطرح کردند که خیلی نکات خوبی است. دیگر فرصت نمی‌شود بخوانیم. خبر به معنای علم است. علم به معنای تشخیص و تمیز است. یعنی خبر و اطلاع. «تو به این روش و طریقه احاطه پیدا نمی‌کنی.» چون می‌خواهد بگوید طریقه را نمی‌دانی. خیلی فنی این حرف علامه. روشی که می‌خواهم رشدت بدهم را سر در نمی‌آوری. نه کارها را نمی‌فهمی. تو را چه شکلی می‌خواهم رشدت بدهم؟ همانجور که ابا دارد که فوق‌العاده است. می‌فرماید که «خدا ابا دارد رزق مؤمن را بدهد از غیر لایتس.» فقط دوست دارد فقط این را بپیچاند. «رزقشو بده، پدرشو دربیاره. بعد فحشا را می‌دهد.» ولی همین جاست کیف دست کبری. من می‌خواستم. ببین نمی‌توانی. نمی‌کشی. ببین عجولی. "*خلق الانسان من عجل*." "*اکثر شیء جدلا*." جفتک می‌اندازی. لنگ پرانی. یکم دیر می‌شود. من را فقط مال کنترل و تربیت انسان. این جزو بودن و منو بودن و هلو بودن. آیات می‌فرماید که این‌ها همه هلو هستند. جزوا. "اَلْمُصَلِّينَ." مترو. بانک. معارج. این‌ها تربیت. خیلی آیه‌های فوق‌العاده‌ای. اگر کسی از مسلمین شد، نماد از مسلمین شدن این است که این منو دیگر نیست. جز او دیگر نیست. علامت صلات تنها *عن الفحشاء و المنکر*. ریشه‌اش را می‌سوزاند. عجول بودن. *اکثر شیء جدلا* بودن. عمری بابتش رفته.
"*قال سَتَجِدُنِی إِنْ شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِی لَكَ أَمْرًا.*" عصیان نمی‌کنم حرف. ایشالا حرف گوش می‌دهم. کلی به این بنده خدا فحش. گیر و این‌ها داده و «می‌خواهم شماره فلانی را داشته باشم.» کلی به ایشون فشار آورده و ایشون هم آمده. چقدر آویزون؟ ما دو کلمه حرف حساب بنده خدا نزده. برای خاله‌بازی. «قسمت سبزی پاک کنیم.» «دوست داری با من آشنا بشی؟ چرا در مورد مشخصات من چیزی نمی‌پرسی؟» تحقیقات. فیلم. بیکار. وادی. حق الناس یقه‌ات را می‌گیرم. فلان فلان‌شده که تا اینجوری. «من این همه بهت پیام می‌دهم.» از اول. اگر کسی شعور داشته باشد، می‌فهمد که به تو اصلاً از اول نباید پا بدهد. "من کلیم الله." *لا اسئلک امرا*. ایشالا حرف گوش می‌دهم، معصیت نمی‌کنم. حالا شما یک تستی بزن. آقای شهیدی فرمانده بود که یک شاگردی داشتم می‌خواست نویسندگی یاد بگیرد. من خواندم و وقتی آمد پرسید که تو دانشگاه تهران خیلی افتضاح بود. مقاله را گرفت با عصبانیت زد بیرون. ایشون گفت: «من می‌خواستم بعدش بگویم که البته اولین بارم که من مقاله نوشتم به استادم دادم، ایشونم همین را گفت، خیلی افتضاح کشید.» رفت. ماجرای ماست. *خلق الانسان من عجل*. نظر شما در مورد فلانی چیست که مراجع انسان انسان می‌بیند، درس بخونه. شاگرد منم به حساب نمی‌آید. متن بله. به یاد بعضی دعوا آدم می‌افتد. چه می‌کند این نفس. "*فلا تسئلنی عن شیء.*" تعطیل کردن عقل نمی‌شود. «خودم بهت می‌گویم. خودم حادث می‌کنم. خودم حرف پیش می‌کشم.» آن بحث تواضع و ادب. و فردا برایتان می‌خوانم نکات تواضع حضرت موسی را. "*فانطلقا حتی*." صفحه ۴۷۶ کتاب. یادم بندازید فردا برایتان بخوانم. خیلی زیباست. "*فی سفینةٍ.*" راه افتاد. سوار کشتی شدند. "خَرَقَها." شروع سوراخ. اعلام عاقبت است دیگر. اعلام غایت است. اعلام عاقبت نیست. نام غایت حاصل بشود. آیا اگر بشود این کار را می‌کنی؟ اعم از اینکه بخواهی آن حاصل بشود یا نشود. ولو ندانی هم این آخر حاصل. تفاوت. "امرا." یک کار داهیه عظیم و مصیبت بزرگ. گفت: «شکار بزرگ داری. نابود می‌کنی. چه مصیبتی داری درمی‌آوری؟» "*قال أَلَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا.*" «من نگفتم نمی‌توانی با من صبر کنی؟» "*قالَ لاَ تُؤَاخِذْنِي بِمَا نَسِيتُ وَلاَ تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْرًا.*" گفت: «من را مؤاخذه نکن. فراموش. یادم رفت. یاد می‌گیرم ولی فراموش می‌کنم. یاد می‌گیرم ولی فراموش.» ارهق. احاطه و تسلط یافتن به زور. ارهاق به معنای تکلیف کردن. «نکن در کار من. تکلیف را سخت نگیر.» "*فانطلقا حتی إذا لقیا غلاما فقتله.*" باز راه افتادند به یک بچه رسیدند. "فقتله." کشت. درس عرفان و اخلاق و این‌ها بگیری. الان با همین سبک بریم. مثلاً می‌گوید راه افتادیم دیدیم آقا رفت. سوفیا و این‌ها زیاد است. درویش‌ها. مصیبتی است واقعاً بعضیا گرفتار می‌شوند. «مهسا ؟ زکیه را کشتی به غیر نفس؟» هیچ گناهی نکرده بود. بابا مشکل هم داشته. عمل غلاب، زمینه‌های شری هم توش بوده. ولی زکیه. نفس زکیه به غیر نفس. بزرگ هم بوده. یعنی آن شأن قصاص را داشته. ولی قصاص. چرا؟ چون ملکه است دیگر. اگر به غیر نفس باشد، جایی که شأن نبوده، پس اصلاً معنا ندارد که بگوید به غیر نفس. اگر بالغ نبوده که به غیر نفس معنا ندارد. بالغ بوده. برایش معنا داشته. فرض به غیر نفس. ولی غیر نفس نبوده. یعنی نفس نکشته بوده. و اگر بالغ بوده، چرا باز قرآن دارد بهش می‌گوید غلام؟ پس غلام می‌شود در نگاه قرآن. غیر بالغ هم باشد؟ چرا؟ علامه بحث می‌کنند. چرا سوراخ کردن کشتی را ام خط دانست؟ کار خطرناک بود. مصائبی را می‌تواند داشته باشد. کشتن جوان یک کار منکر است. توانسته چون دیگر آدم‌کشی دیگر از هر کاری زشت‌تر و خطرناک‌تر است. و خیلی خطرناک‌تر و زشت‌تر از کسی نمیره. کار نوکر. پس نوکر از امر شدیدتر است در قرآن. این هم از این نکته و وقتمان هم تموم شد.
موسی سه مرتبه اعتراض نکرده. نمی‌خواهد بگوید موسی سه مرتبه یکی بعد دیگری اعتراض کرده. موسی سه مرتبه یکی بعد دیگری اعتراض کرد، نه اینکه خواسته باشد سه داستان را بیان کند. هر کدام اعتراض. انگار دارد اینجوری می‌گوید. می‌گوید داستان چنین چنان شد. موسی بهش اعتراض کرد. دوباره اعتراض کرد. بار سوم اعتراض. غرض و نقطه اتکای کلام بیان سه اعتراض موسی است. نه عمل خضر و اعتراض موسی تا سه تا داستان بشود یک عمل یک اعتراض. نمی‌خواهد بگوید. می‌خواهد بگوید خضر کاری کرد. سه تا اعتراض موسی پشت سرش بود. ولی اعتراض‌ها نسبت به متعلقات مختلف. سه تا داستان نیست. یک داستان است. داستان، داستان اعتراض موسی است. کارهای خضر سه تا داستان نیست. سه تا اعتراض موسی. همه ماجرا این است که تو نباید اعتراض کنی. صدات درنیاید. موسی عصر جدید که نیست که جدید می‌خواهم رو کنم. نیمه‌نهایی آن را زدم، فینال می‌خواهم یک چیز جدید برایتان رو کنم. بحث اعتراض نکردن. نکته نکته‌اش را عرض کردم. صفحه بعد. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00