تفسیر سوره کهف

جلسه نهم

00:49:31
48

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم.
اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی قرآن لِلناس مِن کُلِّ مَثَلٍ؛ «فَکانَ الْإِنْسانُ أَکْثَرَ شَیْ‌ءٍ جَدَلًا». که در سوره اسراء، آیه ۸۹، این بحث را داشتیم و خاطر عزیزان هست. جدل یعنی گفتار بر طریقِ منازعت و مشاجره. ما این همه هی مسئله‌ها را جابه‌جا می‌کنیم برای بشر. این انسان، «أَکْثَرَ شَیْ‌ءٍ جَدَلًا» است؛ یعنی هیچ موجودی در عالَم، هیچ شیئی در این عالَم انقدر جدل نمی‌کند که هرچه که می‌آید با ساختار وجودی او تناسب دارد، پس می‌زند. حالا هر موجود دیگر، یکی دو تا پس می‌زند، تهش، این هرچه می‌آید پس می‌زند. «جَدَلًا» را در برخی روایات این‌ها حمل بر امیرالمؤمنین هم کرده‌اند؛ به نحوی یعنی بهترین جدل در مورد انسان است که انسان امیرالمؤمنین است. حالا این‌ها دیگر تفسیر تأویلی قرآن است.
در قرآن هرجا آمده: «و چه چیزی مانع ناس است که ایمان بیاورند وقتی که هدایت برایشان آمد؟». مقتضی که موجود است، پس مانع از طرف خودتان است. این آیه به طرزِ واضحی دارد می‌گوید که همیشه مانع پذیرش هدایت از جانب بشر است. پس «مَن یَشا» هیچ‌وقت خدا مانع نشده. برای ضلالت، برای محرومیت از خدا، مانع نیست. «مَا مَنَعَ النَّاسَ أَنْ یُؤْمِنُوا» این مانع از جانب خداست؟ نیست! «وَ یَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ»؛ چی مانع است از اینکه وقتی هدایت می‌آید، این آدم بشود و استغفار بکند پیش ربّش؟ «إِلَّا أَنْ تَأْتِیَهُمْ سُنَّهُ الْأَوَّلِینَ». یه چیز فقط مانع است و آن هم این است که این‌ها می‌خواهند سنت اولین در مورد این‌ها جاری شود. خودشان را انداخته‌اند توی چرخه‌ای که سنت‌های قبلی بود. چون قواعد الهی این‌ شکلی است؛ یعنی می‌گویند که یک تجلی بیشتر نیست. «لا یَستَتِر عَنِ الواحِدِ إلّا الواحِدُ». بحث مفصل و «لا تَکرارَ فِی التَّجَلِّی». بحث فلسفی که خیلی بحث‌های عمیق و البته محل دعواست. یعنی حضرات تفکیکیون بخشی از بارِ کفری که در دوش فلاسفه می‌زنند، به خاطر همین بحث است که این‌ها قالب قاعده‌ی الواحدند و قاعده‌ی الواحد لا تکرار. بله خلاصه خدای متعال ساختار عالَم را با یک ریتم آفریده، یک چیز آفریده و هرکه خودش را تو آن مدار قرار می‌دهد، این نتیجه برایش حاصل می‌شود. اصلاً این‌جوری نیست که هر یک نفری خدا می‌نشیند فکر می‌کند من الان با این چه‌کار بکنم؟ این‌جوری‌اش کنم؟ نه. حالا آن قبلی این‌جوری. خدا همه‌ی عالَم یک نظم و نسق و یک هارمونی و سیستمی دارد. به هر مداری خودت را نزدیک بکنی، با قواعد آن مدار با تو برخورد می‌شود. تو مدار عدم پذیرش اگر قرار بگیری، سنت اولین بر تو جاری می‌شود. سنت اولین کسانی بوده که این‌ها تو مدار تکذیب بودند. لذا قوم لوط. فاصله‌ی دارید. اصلاً این فاصله مطرح نیست. اصلاً قرآن کتاب تاریخ نیست، به همین معناست. کتاب تاریخ دارد از فواصل تاریخی حکایت می‌کند. قرآن به فواصل تاریخی کار ندارد. به سُنَن ثابت؛ روز بر این مدل‌ها و مدارها دارد قرآن حکایت می‌کند. مدار لوط و قومش، مدار نوح و قومش، مدار یوسف و قومش، مدار یونس و قومش. همان قوم یونس است. تا وقتی تو آن مدار قرار گرفته، عرض کنم اِشراط عذاب؛ یعنی دیگر مقدمات و عرض کنم که اماراتِ عذاب کامل برای این‌ها می‌آید. به محض اینکه تو مدار ایمان قرار می‌گیرد، عذابی که تا سقف آمده بود، گفتند تا سرِ کوه‌ها آمده بود، عذاب قوم یونس. عذابی که تا سرِ کوه آمده، برمی‌گردد. «بَینَهٌ وَ بِینَ خَلقِه‌ای». خدا با کسی پسرخاله نیست. اگر یکی را به خاطر تکبر از بهشت بیرون کرده، کسی دیگر با تکبر به بهشت راه نمی‌دهد. همان بحث شیطان که بحث فرد ابلیس نبوده، بحث شخص نیست، بحث مدار و سُنَن است. ششصد کتاب خوبی دارد تو بحث سنن الهی. اسمش یادم است. یکی از دوستان کتاب دارد می‌نویسد تو همین فضا. بعد از آن کتاب قبلی‌اش که پرفروش بود.
بعد عرض کنم اگر این کتاب مطالعه بشود، شاید بتواند کمک بکند. «سُنَّهُ الْأَوَّلِینَ أَوْ یَأْتِیَهُمُ الْعَذَابُ قُبُلًا». مگر اینکه سنت جاری در امت‌های نخستین برایشان جاری بشود. این همان عذاب‌هایی است که این‌ها را منقرض کرده بود. یا اینکه عذاب قبولان برای این‌ها بیاید؛ یعنی در مقابل قرار بگیرد با عذاب. یعنی خودشان را تو عرصه‌ای قرار بدهند که در مقابل این عرصه، در مداری قرار بدهند که در مقابل این مدار؛ عذاب الهی این شکلی است. خدا فردی با کسی کار نمی‌کند. تک‌تک. خدایا من صدام درنمی‌آید تا وقتی فشار قیمت بنزین تا جایی بالا می‌رود که مردم صدایشان درمی‌آید. تا جایی که مردم تحمل داشته باشند، می‌پرسند تا کی گران می‌شود؟ چقدر گران می‌شود؟ تا جایی که مردم تحمل داشته باشند، خدا فرد ندارد. خدا مستقیم. بحث فقه هم کتابش غذا. هم تو کتاب شهادت. نکته‌ی خیلی لطیف و قشنگ این است که هرجا حق‌الله مطرح است، هیس، ولی رد می‌شود. هرجا حق‌الناس مطرح است، تا مغز استخوان می‌کِشَند بیرون. خدا نیاز ندارد. خدا گذاشته. کسی که دنبال کثافت‌کاری نَرَوَد. اگر دست این را قطع بکند و حتی رویش یاری بکند و این‌ها. تازه پیغمبر وقتی به طرف گفتند که فلان، فلان، فلان، فلان، فلان... طرف آخر خودش هی گفت و گفت و یکی هم آمد، رفت شاهد شد و این‌ها. حضرت به آن پریدند، فرمودند تو به چه حقی شاهد انداختی وسط؟ خدا هی می‌خواهد رد بکند. از قلاب اجرا نشود. گفتند استغنا عن حقه. حق‌الله، که حق خداست. خودش حق خودش را نیاز ندارد. خدا مدار عالَم را چیده. آن بحث حق‌الله، تفاوتش با حق‌الناس در این است. ناس واقعاً محتاج‌اند به این و برای این‌ها کم و کسر می‌شود، اضافه عرض کنم، منفی می‌شود اگر چیزی بیاید و برود. ولی در مورد خدای متعال که این‌طور نیست. خدا مستغنی است. لذا اصلاً خدا مواجهه‌اش با ما از جنس مواجهه‌ی بقیه نیست. فکر می‌کنم یک اصولی داریم که یکی از خلط‌های بزرگ اصول، خلط بین مولویت خدا و مولویت عرفی است. فرق می‌کند. یک مولای دیگر است. جان! احتمال بود، مرکزیت احتمال و این‌ها بود. بحث دیگری است. «مَسلَکَ حَقٌّ طاعَةُ» نزدیکمان نکن. تو مدار بَرَوی، این می‌شود. «چون چنان بودی، گشتیم آن‌چنان. چون چنین چون چنین گشتی، گشتیم این چنین.» این‌وری بشوی، این‌وری برخورد می‌شود. لذا ابلیس تا وقتی که دارد بندگی از خودش بروز می‌دهد، آن مختصات عمل برایش دارد لحاظ می‌شود. «مُحسنین» آن‌وری بشوی، حبس می‌شود. آن‌وری بشوی، اعمالت برایت کسرابِ بِقَیْعَه. اعمال این‌ها مثل سراب است. من که سرابش می‌کنم، من عمل تو را سراب نمی‌کنم. من قاعده‌اش را جعل کرده‌ام. هر عملی که این شکلی سراب باشد، به تو انتظار می‌دهم از آن قاعده. نه به اینکه با عمل تو کار دارم. بابا، فرد کار ندارم کی هستی و چی هستی. یونس هم باشی، تو آن مدار قرار می‌گیری، آن بلایی سرت می‌آید. البته مدارها تشکیکی است و هرچه مرتبه‌ی وجودی انسان‌ها بالاتر باشد، حساسیت‌ها و دقت آن بالاخره طبعاً بالاتر است. به پیغمبر هم می‌گوید که اگر «تَرْکَنَا عَلَیْهِمْ شَیْئًا قَلِیلًا». نزدیک بود که اگر یک ذره رُکون پیدا می‌کردی به این کفار، آن‌وقت دوبل می‌زدمت. دوبل دنیا، دوبل آخرت. این فرمول پیغمبر رحمتی. حالا شما نه ولی می‌گویم بقیه. پیغمبر که ناز فدایش بشوم. برای اینکه عشق است. می‌گویم بقیه حالیشان بشود. حواسشان جمع باشد. گربه در برود. قاعده را دارد می‌گوید. خدا و پیغمبر با هم کار ندارد. خدا پیغمبر هم پیغمبریت برای خودش دارد. برای خدا که ندارد که پیامبر ماست. پیغمبر خدا که نیست که خدا که رسول نیست. به ما ولایت دارد. برای خدا که ولایت ندارد. عبد، عبد یعنی فقر محض، فقر محض است و دائم باید خودش را تطبیق بدهد با این قواعد. نماز همان‌جوری خواندی. این هم همان‌جوری بشود. خدا یک واقعیت و یک حقیقت است که همه باید خودشان را با این تطبیق بدهند. آن مقام انبیا و اولیا از این باب است که با این قواعد تطبیق داده‌اند. «أَوَّلَ الْعابِدِینَ». خیلی آن آیه‌های فوق‌العاده می‌گوید: اگر خدا، اگر غیر خدا خدایی بود، من خودم زودتر از همه‌تون پرستیده بودم، «أَوَّلَ الْعابِدِینَ». اگر این ملائکه که می‌گویید این‌ها حیثیت الوهیت داشتند، من خودم زودتر از همه‌تون پرستیده بودم. برای اینکه من کارم این است که مطابق با واقعیت کنم. این کارکرد رسول است. گاهی آدم بعضی از این بحث‌های کلامی برخی از حضرات را می‌خواند، واقعاً می‌بیند نهایت فقه و قواعد فقهی با نهایت عوام‌گرایی در هم آمیخته شد. یک بحث علمی در آمد. یعنی خدا همان خدای خلق است تو بازار است، ولی با حرف خدا دارد بر اساس اطلاق و تقلید و مجمل و مبین و خیلی حرفه‌ای. ولی عوامی. تفسیر سوره حمد در یکی از علما می‌فرمایند که: «کافر با تقوا». کسی در مورد یک عارفی در مورد یک فقیهی گفته بود که: «عارف کافر با تقوا است!». خدایی که او قبول است، که خدا نیست. خلاصه این نیست. خدا واقعی هم خیلی سرشاخ نمی‌شود. درست است خدایش واقعی نیست، ولی با خدا واقعی سرشاخ نمی‌شود. کافر با تقوا حال و روز ماهاست دیگر. واقعی نیست. «لَا تَدْعُونَ مَنْ لَا تَعْرِفُونَ». «مرا بخوان، من من باشم، اجابت می‌کنم.» رمز اصلی در عدم یک تیکه است. «إِدْعُونِی» خیلی دقیق است. اگر کسی بهش توجه بکند. «إِدْعُونِی» یعنی من را، من را بخوان. تو من را نمی‌خوانی. «مَا تَنحِتُونَ». اینی که تراشیدی. اینی که خودت برای خودت درست کردی. تو آن روایت می‌فرماید: «مَصْنُوعٌ لَکُمْ مَرْدُودًا عَلَیْکُمْ. کُلُّ مَا مَیَّزْتُمْ مَعَانِیَ مَصْنُوعٌ لَکُمْ مَرْدُودُ إِلَیْکُمْ». خدایی که در تصور بگنجد، مصنوع توست. عالَم تصورات، عالَم صناعت شماست. هر خدایی که در تصور می‌آید، این مصنوع است، مصنوع شماست. به خودتان برمی‌گردد. تو از آن خدا داری درخواست می‌کنی. آن خدای اصیل و باقی، خدایی است که از خود درمی‌آیی تا او را می‌یابی. من که در خود می‌یابی او را در تصور خود می‌یابی. از تصور در می‌آیی، هورا! خدای واقعی. آن را وقتی می‌خوانی، اسم اعظم خدایی که شهوداً می‌بینی را بخوانی، به هر اسمی. اسم هم ندارد. از مقوله‌ی لفظ نیست. لفظی نمی‌خواهد. در مقام فقر مطلق وقتی خودت را دیدی، اصلاً به هیچی هم نمی‌خواهی به زبان بیاوری، به ذهن بیاوری. آن مقام، مقام استجابت است. مقام، مقام حِفاظ است. ادراک همچین فقری، اعطا از غنی را دربر خواهد داشت؛ بدون اینکه اصلاً تو حتی اَبراز فقرب بکنی و ابراز فقر نکن. خدایا مثال شوخی‌اش به این است که طرف می‌آید حالا یا خدا یا امام رضا. «یا امام رضا، من هفته‌ی دیگر چک دارم. ببینم از کجا جور می‌کنی؟» بعد می‌نشیند فکر می‌کند، می‌گوید خب امام اگر بخواهد جور کند، یا از طریق اصغر آقا جور می‌کند یا از طریق اکبر آقا. اصغر آقا که می‌دانم نمی‌دهد. اکبر آقا فعلاً خودش چک دارد و امام رضا. پس می‌دانم تو هم دستت بسته است. الله همین است که یدالله مغلوله. این الله ماست. خیلی جالب بود. الله که اگر بخواهد از زیر سنگ جور می‌کند، همه‌ی اسباب را به هم می‌ریزد. آن الله، الله واقعی. مخلوق، مصنوع خود ماست. خدایی که از طریق شهریه مثلاً یا یعقوبی پیدا بشود. «شهریه‌ام را لازم دارم». این بازی‌هایی است که ماها بعد خدا را هم دستش را تو این وادی بسته‌ایم. خدا از همین چهارتا کانال می‌تواند پول برساند. «خدایا حج می‌خواهم بیایم که بالاخره حج یا باید بروم فیش بخرم یا آزاد بخرم یا ثبت‌نام بکنم که هیچ‌کدام امیدی ندارم تو بتوانی کاری بکنی. جواب هم نمی‌گیرم.» فرمود: «دعا جوری بکنید که حاجتت را پشت در ببینی.» روایت حاجتت باشد، در ببینی. این هم از آن جملات طلایی است که حالا بخوانیم برویم اصل ماجرا. آخر صف می‌گوید که مرحوم آیت‌الله پهلوان تهرانی از مرحوم علامه طباطبایی سؤال کردند که خیلی ماجرا محشر است، این سؤال و این پاسخ، هر دو. یک عارفی از یک عارفی دارد سؤال می‌کند. سؤال در چه حد، پاسخ در چه حد. «اگر یک کسی نشست، در را خودش قفل کرد و یقین داشت که خدا رزقش را می‌رساند، مثل روز برایش روشن است خدا می‌رساند یا نمی‌رساند؟ در را قفل کرد.» یقین توهمی نه ها. آخری توهمی بزرگوار. یقین داشت که تحریم‌ها دیگر برنخواهد گشت و کاسبان تحریم ناراحتی تحریم برداشته شده را. هیچ‌وقت برداشته نخواهد شد. تمام. خب آن یقین توهمی نه. یقینی که خودت برای خودت بافتی و بعد گندش کردی، بعد هی درش دمیدی. یقینی که واقعاً احراز شده. احراز واقع. یقین منطقی یعنی مسئله برای تو صددرصد روشن است. یقین قرآنی و یقین روایی و این‌ها. این نیست. ایشان پرسیده بود که: «آقا اگر یقین داشت، چی می‌شود؟» فرموده بودند که: «عالَم، عالَم اسباب است. عالم سبب و مُسبَّب است.» اصل به چه سببی بالاتر از یقین. در بین اسباب، آن سببی که بیش از همه رزق را جاری می‌کند و کار می‌کند، یقین است. یقین ذهنی ما یعنی یقین به همان اسباب. «یقین دارم اقدام کنم برای بچه‌دار شدن، بچه‌دار می‌شوم.» اقدام هم می‌کنم و نمی‌شوم. دعا می‌کنم، باز هم نمی‌شوم. «خدا نمی‌خواهد بشوم.» دروغ گفته. «دعا کن، حاجتت می‌دهم. فله‌ای.» یقین به این است که اگر بخواهد، از یک باکره در یک معبد چند ساعته بوده ظاهراً، حمل و زایمان ۹ ساعت بارداری حضرت مریم. هر ساعتی برای یک ماه بچه رشد کرده. مریم که می‌گذارم، می‌گویم انصافاً واقعاً این ابتلا خیلی سنگین است. شما یک دختر دانشجو را فرض کنید. دختر ۱۸ ساله برود دانشگاه، حامله برگردد. شوهر هم ندارد. مگر می‌شود قبول کرد؟ که آقا این گمان خوب داشته باشد. تک و تنها و «کُنْتُ نَسْیًا مَنْسِیًّا». ای کاش مرده بودم، اصلاً هیچ‌کسی نمی‌دانست مریمی در این عالَم هست. بعد خدا چه‌کار می‌کند با آن مریم که می‌خواست «نَسْیًا مَنْسِیًّا» بشود. که الان همه عالَم، یک زن اگر بشناسند، مریم. همه یکیو می‌شناسند، مریم. کارهای خدا هم عجیب غریب است.
خلاصه اینکه در مدار سنت قرار دادن خود است. ما مرسلین را نمی‌فرستیم، مگر برای اینکه مُبَشِّر و نذیر باشند. «فَیُجَادِلُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِالْبَاطِلِ». آن‌هایی که کافرند، به واسطه‌ی باطل مجادله می‌کنند. به واسطه‌ی باطل، حق را اِبهاض. ده روز، به معنای هلاکت. هلاک کردن، اِبطال. «وَاتَّخَذُوا آیَاتِی وَ مَا أُنْذِرُوا هُزُوًا». این‌ها آیات من و آن که بهش اِنذار شده را «هُزُوًا» قرار دادند. اِستحضارع مصدر به معنای اسم مفعول. آنی که مایه‌ی پوزخند است. یک چیزی برای سرگرمی. ابزار سرگرمی. تفریح کنیم دیگر. مثل مثلاً برخی از این شخصیت‌های سیاسی. فلانی اصلاً اسمش جوک تولید کنیم. نحوه‌ی حرف زدنش. شوخی کنیم. «هُزُوًا» قرار دادن یعنی هیچ کاری با فلانی ندارد. هیچ‌وقت سرِ وقتش نمی‌آید، مگر اینکه بخواهد یک جوکی، مگر برای اینکه بخواهد ازش اُتو، سوژه‌ای بگیرد. نمی‌شود. «وَاتَّخَذُوا آیَاتِی وَمَا أُنْذِرُوا هُزُوًا». «وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُکِّرَ بِآیَاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْهَا». کی ظالم‌تر است؟ آیا عجیب است؟ اولین آیه ما چند تا، از ما که نه، خدا بر زبان ما جاری کرد و چند تا از دانشجوهای امیرکبیر طلبه شده. کی ظالم‌تر از کسی که متذکر بشود به آیات ربّش. خدا در یک برهه‌هایی از زندگی، زمینه‌های توجه برای آدم ایجاد می‌کند. آدم نباید آن را از دست بدهد. اگر از دست بدهد، دیگر ظلمت مطلق می‌شود. کی از این ظالم‌تر؟ به چه معنا ظالم‌تر؟ ظلم را تو این سوره تفسیر کرده. ظلم چی بود؟ حقش ادا نمی‌شود. نمی‌رساند به آن مقصد. آمدم بهت نشان دادم. می‌توانم این، می‌توانی این بشوی. می‌توانم اینت کنم. دیدی، فهمیدی، ولش کردی. کی از تو ظالم‌تر؟ آن‌هایی که نرسیدند به این مقصود، ندیدند و نمی‌دانستند که می‌توانستند این بشوند، ظالم‌ترند. نه یعنی گناهت بیشتر است. لحاظ کرد. از چه جهت ظالم‌تری؟ تو می‌دانستی که همچین محصولی در وجود تو هست. این شجره همچین میوه‌ای می‌دهد. طریقت هم بهت نشان دادیم. این می‌شود. «فَمَنْ أَظْلَمُ». درست شد؟ جای دیگر باز دارد: «وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ افْتَرَىٰ عَلَى اللَّهِ کَذِبًا». «وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُکِرَ بِآیَاتِ رَبِّهِ». «وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن مَّنَعَ مَسَاجِدَ اللَّهِ أَن یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ». فضایش فرق دارد. آن ظلم فرهنگی است. آن ظلم چیه؟ این ظلم معنوی. ظلم به خویشتن. هیچ‌کسی این‌جور به خودش ظلم نکرده. لذا حسرت این آدم از همه بیشتر است. یک طریقت، یک مسیری، یک نسیمی تو یک دوره‌ای، یک سالی، یک استادی آمد، یک حرف‌هایی زد، تمام شد، رفت. یک خط و ربطی هم می‌توانست به آدم نشان بدهد. یک چیزهایی هم می‌گفت. چهار نفر هم می‌شناخت. و ما استفاده نکردیم و رفت و تمام. یکی از اساتید می‌فرمود که: «ما خدمت آقای بهجت می‌رسیدیم. من و آقای رخشاد با هم می‌رفتیم و سه چهار نفر بودیم. صبح جمعه که منزل ایشان روضه بود.» قدیم. «خدمت‌های وحشت می‌رسیدیم.» کتاب در محضر وحشت، سه جلد. فرمود که: «ما خدمت‌های وحشت که می‌رسیدیم، آقای بهجت فرمودند ما اولی که مدرسه‌ی سید طلبه شدیم، تمانده‌های شاگردهای آخوند بودند. هم یک چندتایی مانده بودند.» درست. «خدمت این‌ها. یکی‌یکی رفتند و این دستام خالی.» ببخشید. به هوای اینکه در ۱۴ سالگی اختیاری دستام خالی. «درس خارج ما را بیاور.» یک بار هم رفتیم. هیچی نمی‌فهمیدیم. فضای آن جلسه فوق‌العاده بود. دیدن ایشان و فضای ملکوتی آن جلسه عجیب غریبی، استثنایی بود و این اواخر هم که راه نمی‌دادند. کسی که فقط معمّمم. چون در بیرون عوام می‌ریختند تو جلسه. فقط معمم باید بیاید درس خارجیش. ما برویم این‌ها را تمام بکنیم. تمام کردند و رفتند. زدیم تو سرمان. تازه اینکه بحث اینکه قابل قیاس نیست با بقیه چیزهایی که آدم از دست داده. بله خلاصه بعد یادش هم می‌رود چه‌کارها کرده. دیگر این دیگر اوج است. یک‌وقت آدم احراز می‌کند، ولی باز با خودش حالی‌اش است که من دارم این غلط‌کاری‌ها را می‌کنم. یک بخشی از مراقبه این‌هاست دیگر. آن حال رفت، آن توجهات رفت، آن صفای اول طلبگی رفت، آن سحر و آن زیارت و آن چه و چه و چه این‌ها رفت. آلوده شدم، به گند کشیدم خودم را. یک‌وقت لااقل حالی‌ام است، حواسم است که به گند کشیده‌ام. انقدر درگیر مدرک و کلاس و آن استاد و اینجا که ما هی استاد استاد می‌بندند، آنجا دکتر دکتر می‌بندند، آنجا هیئت علمی شدیم، آنجا پایان‌نامه دارم، آنجا باید زود برسم فلان دارم. گند و کثافت را می‌برد. این آقا آن حالی اول. بعضی از این بزرگوارانی که مملکت را به نابودی کشیدند، جانباز دفاع مقدس عملیات‌ها بودند و این‌ها. بعد الان می‌بینی اصلاً یادش نمی‌آید. یادش می‌آید. چرا؟ آن بخشی که سابقه و رزومه است، که می‌بالد بهش. آن بخشی که باید ادراک حضوری از آن شرایطش داشته باشد. تو در یاد تو هست چه انقطاعی داشتی شب عملیات؟ نیست. «انا جعلنا علی قلوبهم اکنه ای یفقهوا.» بَده بست، دِلَش بست، دیگر هیچی حالیش نمی‌شود. پس فقاهت کار قلب است. اینی که گفت: «بیا طلب شو، فقیه شی»، فقاهت کار قلب است. کار ذهن نیست. کسی با ذهن فقیه نمی‌شود. نکته‌ی بسیار مهم. کلاً بازی طلبگی جمله خط را عوض می‌کند. سوزن‌بانی است که از رو آن ریل می‌اندازد روی این ریل. اگر این شد، فقاهت کار قلب بود. آنچه اساس و لبِ کارِ طلبگی است، خود نخودسازی. خودسازی، سلوک است و سلوک است و سلوک. معنویت است و معنویت است و معنویت. عمل است و عمل است و عمل. اگر آن شد، درس است و درس است و درس. مباحثه است و مباحثه است و مباحثه. اگر این شد، مباحثه هست، ولی به خاطر اینکه عمل هست. چون عمل است و عمل است و عمل. باید مباحثه کرد. با سر کلاس رفت. بعد خوب درس خواند. خروجی حوز. «یَفْقَهُوا»، و «فِی آذانِهِمْ وَقْرًا». گوش‌ها سنگین می‌شود. پورس یکی از اساتیدشان نقل کرد. یکی از اساتید خیلی حشر و نشر با ایشان داشتند و خیلی از این مباحث از طریق ایشان منتقل شده. می‌فرمودند که امشب تعبیر حاج آقا می‌آوردند. یعنی نمی‌خواستند بگویند استاد و فلان و این‌ها. می‌خواستند پیوند بزنند. حاج آقا، حاج آقا، حاج آقا می‌فرمودند: «درس خواندن، درس خواندن است که بعد از شش ماه به آسمان نگاه کنی و چیز دیگری.» درس بعد از شش ماه به آسمان نگاه کنی، چیز دیگری. آسمان نه امام رضا. «درس خواندن درس خواندن است که بعد ۶ سال حرم بروی، حرم را در حد در و دیوار و ضریح و گنبد و طلا و فولاد و این‌ها نبینی.» تخفیفیش این می‌شود. «إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَى الْهُدَىٰ». اگر این‌ها را دعوت به هدایت کنی، ابداً هدایت نمی‌شوند. «وَرَبُّکَ الْغَفُورُ». مشتی زد، کِرک و پَرا را ریخت. تا مرز یاس برد. «مَن غَفورَم. من کسریا را جبران می‌کنم. پر می‌کنم عقب‌افتادگی.» زور رحمت است. این هم غفوری نیست که از سر نیاز. از سر رحمت است. «خلق کردم. لِذٰلِکَ خَلَقَهُمْ.» به خاطر رحمت خلق کردم و آنچه دائم در صحن است و می‌درخشد و تجلی دارد، رحمت است. از این رحمت نباید ناامید شد. «فَلَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ». از رحمت نباید ناامید. ولی از آن‌ور خب حالا می‌گوید: «تا همین الان هم که هستی، با رحمت مانده‌ای. لَوْ یُؤَاخِذُهُمْ بِمَا کَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذَابَ». اگر می‌خواست بزند، که تا حالا زنده نبودی. اگر فکر می‌کنی او دارد می‌زند، دارد انتقام می‌گیرد، انتقام شخصی و این‌ها. اگر می‌خواست مؤاخذه کند، که تا حالا عذاب همه‌تان رسیده بود. نگه می‌دارد تا سرِ وقت. تا لحظه آخر مهلت می‌دهد. زمینه را قطع نمی‌کند. اباعبدالله لحظه آخر شمر را دارد دعوت می‌کند. «لَنْ یَجِدُوا مِنْ دُونِهِ إِلَهًا». از غیر خدا موئلی پیدا نمی‌کند. کلمه‌ی موئل را اول جایی که بشود بهش اول کرد. «وَ تِلْکَ الْقُرَىٰ أَهْلَکْنَاهُمْ». قریه‌ها را هلاکشان کردیم. «لَمَّا ظَلَمُوا». هر وقت ظلم کردند. پس سوره‌ی مبارکه‌ی کهف یکی از مفاهیم بنیادینش ظلم بود دیگر. هلاک. بیا تو وادی ولایت حق، با صخره نگرت می‌دارد. با در و دیوار و چوب و سنگ نگهت می‌دارد. بروی تو وادی ظلم، همان خانه و همان کاخ را رو سرت خراب می‌کند. «وَجَعَلْنَا لِمَهْلِکِهِم مَّوْعِدًا». برای وقت هلاکت این‌ها موعدی را قرار بده. خب آیات بسیار زیبا، شیوا و دل‌نشینی که خب عرفا به شدت به این آیات نظر دارد و آیات سنگینی هم است. بحث‌های چالشی دارد. نکات عمیق معرفتی و عرفانی دارد و اصل ماجرا ماجرای پیچیده‌ای است، واقعاً از آیات پیچیده قرآن که واقعاً سطح کلاسش سطح عموم نیست، این آیات و کلاس تخصصی دارد. کلاً سوره‌ی کهف البته این‌جوری هست. فضایش فضای نخبگانی است. سوره‌ی کهف همه می‌فهمند. همه‌ی حرف‌های همه‌ی آیات قرآن در حد دلالت تصوری می‌فهمند ولی دیگر اینکه چقدر راه می‌دهد به مراتب قلب، که این سوره‌ی کهف یکم همچین باید قلبش اون‌جوری باشد دیگر که نه، نباید داشته باشد. در کِن نباشد. «فَتًی». خب باز هم بحث فتا را مطرح کرده و فتیه. داشت اصحاب کهف فتیه بودند. با فتاش رفت. حالا حرفی نیامده از اینکه این فتا که یوشع ظاهراً اسمش باید باشد به وصیت موسی است در همین رابطه نکته‌ای نداریم که این فتا کی بوده. چند تا قول است. اختلاف نظر است که این موسی بن عمران یا موسی دیگری است. موسی بن عمران چه به خضر و به استاد و سی‌وچند مورد تو قرآن موسی داریم که همه‌اش موسی نمی‌شود. این‌جوری باشد در مورد آن همراه ایشان حرفی نیست که حالا احتمال زیاد یوشع بوده. گفتند فتا بهش گفتند چون همواره در سفر و حضر همراهش بوده. یاشان همواره او را خدمت می‌کرده. نیروهای کارگزار چابک، پا به رکاب، به قول امروزی‌ها حاضر یراق، به این‌ها می‌گویند فتا. سن و سالش هم مهم نیست. کارگزار با نشاط و شاداب و در خدمت و مطیع و این‌ها می‌شوند فتا. آن‌ها هم فتیه بودند. ایشان هم فتا. حضرت ابراهیم پلیس فتا هم که حواسش به همه‌چی هست. به فتوای خودش گفتش که: «لَا أَبْرَحُ حَتَّىٰ أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ». که بزرگان آیه برای یک نفر می‌شود حرف می‌داد حالی‌اش نشد. «لَا أَبْرَحُ» نهایت طلب، شدت اضطرار موسی در نیاز معنوی جدید. آنی که در سلوک و دستگیری استاد و این‌ها شرط است. چند آیه داریم. دو تا سه تا. چقدر مانده؟ ۶۱. تمام می‌شود. «إنْ تُسْنِفُ». داریم بحثی بکنیم. سؤال عجیبی است. علامت اینکه کسی مستحق شده برای عنایت خدا و افاضه‌ی خدا، به آن عطش، عطش هم باز یک چیز ذهنی نیست. چون عطش ذهنی همه‌مان داریم. همه احساس می‌کنیم خیلی نیاز یا اگر فلان چیز باشد، چقدر خوب است. عطش، عطش قلبی است. این بی‌تابی بکنی، بکنی، قید خیلی چیزها را بزنی. از هر هزار هزار، جماد، یکی نبات. از هر هزار هزار نبات، یکی حیوان. از هر هزار هزار حیوان، یکی انسان. از هر هزار هزار انسان، یکی به دنیا. از هر هزار هزار انسان متولد، یکی بزرگ شود. از هر هزار هزار که بزرگ می‌شوند، یکی بالغ. از هر هزار هزاری که بالغ شوند، یکی مسلمان. از هر هزار هزاری که مسلمان شوند، یکی شیعه شود. از هر هزار هزاری که شیعه شوند، یکی طالب شود. از هر هزار هزار طالب، یکی شائق و به حرکت مصطفی‌دار. از هر هزار هزار سالک، چنین طالب سالک. از هر هزار هزار سالک، یکی واصل شود و آن یکی غرض خلقت جمیع باشد. ۴ هزار سال است، یکی واصل شود. جمعی یعنی همه‌ی این جمادات و نباتات، همه آمدند که آن یکدانه دربیاید. اِثبات یعنی یکدانه. اگر در مخلوقات خدا جلوه‌ی تام حق تعالی باشد، کفایت می‌کند. غرض خلقت حاصل شد. ذیل آیه جهنم. این از یکی از عرفا، یادم نیست، این جمله از جملات عرفای قدیم. «لَا أَبْرَحُ حَتَّىٰ أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ». من ول نمی‌كنم، نمی‌نشینم، استراحتم ندارم. اَبْرَح به آن حالتی که یکهو مثلاً آدم یک وقفه‌ای بیندازد. من وقفه نینداختم، نمی‌اندازم تا مجمع البحرین. از خلیج و به دریای مدیترانه. یک جای نمی‌دانم اینجا کج شده یا نشده. چون اسمی از محلش علامه نمی‌آورد. فقط موقعیت جغرافیایی نشان می‌دهد. این وعده داشت. باعث خضر. اسم اونم حتی وَلیعهدی که صلاحیت استادی دارد. انقدر در قرآن خفیف که حتی از اسم او هم خبری نیست. خِفیه محض. تا آخر کسی شناختی از ایشان نداشته. ایشان شرط کردند، فرمودند که: «کسی اینجا می‌آید، ابداً حق ندارد اسمی از من بیاورد. اگر اسم بیاورد، لعنش می‌کنم، نفرینش می‌کنم و محروم هم می‌شود.» که از این جلسه که می‌روید بیرون، هر شب جلسه داشت. منزلش شنبه‌ها یک طیف بودند. یکشنبه‌ها یک طیف. دوشنبه‌ها یک طیف تا پنجشنبه‌ها. که آن پنجشنبه‌ها یا خیلی خاص بودند. شب جمعه شاید تا ۱۱، ۱۲ شب طول می‌کشد. بازار، بازار هم شب‌ها دیگر بسته می‌شود. یک چیز عجیب غریبی می‌شود آنجا. فضا. چگونه از اینجا که می‌دهید بیرون، با منزلشان همان ته پوشه‌ای بود که ایشان البته بعد از رحلت ایشان: «اینجا که می‌روید بیرون، چشم‌های پف کرده و این‌ها را که می‌بینند، اگر پرسیدند که کجا بود، می‌ریزند بیرون. اگر گفتند اینجا چەخبر بود، می‌گوید مجلس روضه است.» دروغ هم نیست. ما اینجا روضه‌ی غربت خدا را می‌خوانیم. هیچ‌کسی ابداً، استاد سلوکی است. فاطمی‌نیا کارت چاپ می‌کنند. فروشگاه، دکان هم نیست. فروشگاه است. «صددرصد تضمین سیر و سلوک خودتان را به ما بسپارید. ۶ ساله تضمینی می‌سازمت.» پایه تحصیلات او امضا قبا. «یا برسم به مجمع البحرین یا برم همین.» فقط بگذارید برم. «من یک حقوقی را طی کنم.» حقوق را گفتند، گفته می‌شود بله. ده روزگار، همه عمر. یک دوره‌ی طولانی. در آیه قرآن، موسی گفت که: «من مدام راه می‌روم تا مجمع البحرین برسم.» یا روزگار طولانی که اینجا رد می‌شود از موسی. «هرجا این ماهی از تو سبد افتاد بیرون.» اختلاف است که ماهی مرده بوده و زنده می‌شود یا نه. «ماهی کنار آب. هرجا که افتاد تو آب، آنجا محل قرار دومی است.» از ظاهر قرآن بیشتر برداشت می‌شود، ولی عرف اولیه را گفتند. برداشت عرفانی هم کردند. گفتند که: «این چون مظهر حیه از خضر است.» اسم حیه دیگر. چشمه بقا هم خورده است. یک شعری دارد. بالا سر حضرت نوشته: «خضر کز پى آب حیات، گشته روان. دهید مژده که سرچشمه بقا اینجاست.» امام رضا علیه السلام. چشمه حیات خورده. مظهر حیه ۸ هزار و خورده‌ای سال عمر کرده. ظاهراً یا تا قیامت است یا تا ظهور. تو مظهر حیه، این ماهی باید کنار او به حیات می‌رسید. نشانه اینکه موسی به خضر رسیده، این است. هرجا ماهی زنده شد، آنجا جایی است که مظهر حیات. تو مگر دنبال حیات نیستی؟ با این، زنده‌ات می‌کند. حیاتی که خضر می‌دهد، آن پدر درآوردن‌های مرتبه‌ی بالای حیات، به امامت، مراتب پایین‌تر است. «هر آنچه از علم داری، بکش.» یعنی همه‌ی کاری که خضر با موسی کرد، این بود. گفت: «علیه سوادت باید قیام کنی.» اهل گناه و خلاف شهر و این‌ها که نباید. موسی که بخواهد خضر بگوید: «دست از این محرمات بردار و فلان کن و این مکروهاتی که انجام می‌دهی، مستحباتی که انجام نمی‌دهی.» همه قیام و قیام علیه علمش بود. همان‌جوری که داستان اصحاب کهف هم بود که ما این‌ها را بیدار کردیم. فقط یکیشان بگوید که آقا: «رَبُّکُمْ أَعْلَمُ». ما حالی‌مان نمی‌شود. خدا می‌داند. ما علمی نداریم. هیچ‌کسی هیچی ندارد. موسی را آوردم پیش خضر، یک دوره بگذراند فقط برای اینکه بدانی هیچی نداری. قتل نفس حرام است. بله، حرام است. ولی کجا؟ برای کی؟ اصلاً قتل نفس چی هست؟ قتل اصلاً حوزه‌اش در حوزه‌ی کثرات است. من تو را از عالم کثرت رد می‌کنم، به عالم بقا می‌رسانم. از عالم بقا اگر نگاه کنی، می‌بینی قتلی نیست. هر آنچه از طرف حق است. می‌روم تا لب مرز شرک و کفر و این‌ها. هی می‌روند، برمی‌گردند. من که حالی‌ام نمی‌شود و خیلی عزیزان، بزرگان دیگر هم حالی‌شان نمی‌شود. آن‌ها واسه همه‌ی بشر و کفر و این حرف‌ها می‌کنند. ماجرایی که موسی را به زمین می‌زند. دیگر بحث همین دوتای چهارتای مدرسه‌ای نیست که پله پله دارد سیرش می‌دهد. لذا اول می‌گوید که: «أَرَادَ رَبُّکَ»، «أَرَدْنَا». بعد می‌گوید: «أَرَادَ رَبُّکَ». سه پله است. من اراده کردم این کار را کنم. ما اراده کردیم این کار را کنیم. بعد می‌گوید: «رب تو اراده کرد». دارد سیرش می‌دهد. قشنگ از اراده من به یک اراده‌ی بالاتر. به فنا در اراده او. که اصلاً هیچ اراده غیر از او نیست. «رَبُّکَ». نه «رَبُّنَا». «رَبّی» هم نمی‌گوید. «رَبُّ تو اراده کرد که این کار را با این‌ها بکند.» بله، بله. آن هم سر جایش. آیه‌ی ۷۹، آیه‌ی ۸۰ می‌گوید «أَرَدْنَا»، آخرش می‌گوید «رَبُّکَ». خب این هم از این آیه را تمام کنیم. «فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَیْنِهِمَا نَسِیَا حُوتَهُمَا». حالا چقدر راه آمده، خسته و کوفته موسی رسیده، ولو شده. می‌گوید: «آقا غذا بیاور من مردم از نام سفر.» نهادان، «صبا»، مردم یک چیزی بیاور بخوریم. چند کیلومتر قبل‌تر بود. ماهی افتاد تو آب. چون بزرگ خدا می‌خواست طلب موسی شدیدتر بشود و طلبش محک جدی بزند. آن هم که یا است یا رفته دیگر. حالا دیگر از این‌ها زیاد داریم دیگر. یک جلسه‌ای که ۸۰ نفر می‌آیند، می‌گویند برگزار کنید. جابه‌جایش می‌کنی از اینجا، می‌گویی آقا آن‌ور باشد، هیچ‌کسی دیگر نمی‌آید دیگر. مطلوب این طلب این است. نصف شب، گرسنه، همان ماهی هم داشتم برای غذا، هیچی هم ندارم. فهمیده، راه می‌افتد، برمی‌گردد. «فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَبًا». ماهی افتاد تو آب و راهش را گرفت رفت. سَرَب را گفتند که علامه کرده‌اند که فرصت نیست بخوانم. سَرَب به معنای مسلک و مذهب است. صرف و نفق عبارت از راهی که در زیر زمین کنده می‌شود. از نظر عموم پنهان است. انگار راهی که ماهی در پیش گرفته به دریا رفته. تشبیه به نقدی کرده که کسی پیش بگیرد و ناپدید بشود. یک آیه دیگر هنوز داریم. بحث، بحث مفصلی است. حقش با یک جلسه و دو جلسه و ده جلسه و این‌ها که الان نمی‌شود. قطعاً بغل رد می‌شویم از بغل این آیات. ببینیم یک بوییم به ما بخورد. شادی تک.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00