تفسیر سوره انبیا

جلسه دوم

01:24:50
47

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضا و کم قسمنا من قریه کانت ظلمت و انشان بعدها قوما آخرین.
چند کلمه در این پنج آیه هست که علامه (طباطبایی) خیلی مختصر و مفید، در یک پاراگراف نسبتاً بلند و در دو پاراگراف، کلماتش را وصل کرده‌اند. ایشان در این پاراگراف معنی آیات را گفته‌اند.
نظام (نکاتی) را سریع می‌خوانیم: قسم به معنای شکست است. «قسَم زهره» یعنی پشتش را شکست. امیرالمؤمنین فرمود: «قسَم ظهری اثنان»؛ پشت من را دو دسته (از افراد) شکستند: (یکی) عالمِ مُتَحتّک و (دیگری) جاهلِ مُتنسّک. این دوتا کمر من را شکستند. یکی آن عالمی که متحتّک است و حریم نگه نمی‌دارد (عالم هم لزوماً به معنای عالم حوزوی و فلان و این‌ها نیست؛ یعنی انسان مطلع و آگاه) و دیگری هم کسی که آگاه نیست و در پرده شریعت، خودش را نگه داشته و مُتنسّک (یعنی) تمسّک دارد. این دو کمرشِکَن‌اند؛ چون هر دو فتنه‌خیزند. از هر دوی اینها فتنه برمی‌خیزد؛ هم عالم متحتّک، هم جاهل متنسّک.
«کَمْ قَصَمْنَا مِن قَرْیَةٍ»؛ «کم» به طور کنایه در هلاکت استفاده شده است. «أَنشَأْنَا» در آیه بعد ادامه دارد. «انشاء» به معنای ایجاد است. «أَنشَأْنَا بَعْدَهَا قَوْمًا».
«فَلَمَّا أَحَسُّوا»؛ احساس به معنای درک از طریق حس است، یعنی حس کردن. ما در فارسی برعکس می‌گوییم؛ احساس را به معنای عاطفه (استعمال می‌کنیم). این (در ادبیات عرب) حس، همین حواس است. «فَلَمَّا أَحَسَّ عِيسَىٰ مِنْهُمْ»؛ وقتی که کفر را از این‌ها احساس کرد، یعنی احساسِ کفر کردند، ادراک، یعنی شاخصه‌های حسی آن وقت نشان دادند. این‌ها (یعنی ظالمان) احساس کرده‌اند. (احساس کردن یعنی) با حواس، یعنی کاری کردی که به رویت حواس من رسید، (و) با حواس توانستم دریافتش کنم. حس همین حواس پنج‌گانه است. ولی به هر حال، احساس برای «حس کردن» بحث (می‌شود).
«بَأْسَ» به معنای عذاب است. «رَكْضٍ» به معنای دویدن است. «تُركُضوا وَ ارْجِعُوا إِلَىٰ مَا أُتْرِفْتُمْ»؛ اترفتم به معنای توسعه دادن به نعمت است. «قَالُوا یَا وَیْلَنَا إِنَّا كُنَّا ظَالِمِینَ». «فَمَا زَالَت تِّلْكَ دَعْوَاهُمْ حَتَّىٰ جَعَلْنَاهُمْ حَصِیدًا خَامِدِینَ». حصید به معنای بریده است. لذا زراعت درو شده را «حصید» می‌گویند. خمود و خامدین به معنای سکون و سکوت است.
معنای آیات چیست؟ «كَمْ قَصَمْنَا»؛ چقدر هلاکت کردی؟ «مِّن قَرْیَةٍ»؛ از قریه‌هایی را که «كَانَتْ ظَالِمَةً»؛ ستمکار و اسراف‌کار (بودند. کفر، جان، متاع) به خودشان صحبت (کردیم با هم مفصل در) سوره مبارکه کهف.
«وَأَنشَأْنَا»؛ انشاء کردیم بعد از هلاک کردن آنها، ایجاد کردیم «قَوْمًا آخَرِینَ»؛ مردم دیگر را. «فَلَمَّا أَحَسُّوا»؛ (اهل) آن قریه، آن اهل قریه ستمکار به حس خود درک کردند. (دیگر) احساس کردم عذاب دارد می‌آید. «إِذَا هُم مِّنْهَا يَرْكُضُونَ»؛ شروع کردند در رفتن، (یعنی) پا به فرار گذاشتند. ظالم، چرا کسی هم ظالم دیگری هم باشد؟ قطعاً با ظالم به در (می‌ماند). در آن هنگام بود که از درِ توبیخ و ملامت به ایشان گفته شد: «لَا تَرْكُضُوا»؛ در نروید. «وَارْجِعُوا إِلَىٰ مَا أُتْرِفْتُمْ فِيهِ»؛ از این عذاب فرار نکنید، به آن نعمت‌هایی که در آن زیاده‌روی کردید (و) به آنها مراجعه کنید.
یعنی عذاب از بالا نیامده است. عذاب یک چیزی غیر از نعمت نیست (که بگوییم) یک نعمت داری و یک عذاب. عذاب خود نعمت است. «مال أُتْرِفْتُمْ فِيهِ». (این) را فکر نکن از آسمان می‌آید، خودت بالا می‌زند. سرمنشأ آن انحرافاتی که در موردش یک‌مقداری صحبت شده است (حالا بیشتر باید صحبت شود در مورد معاد و عذاب الهی و فلان و این‌ها)، که بعضی جاهلین سردمدارند (در) فضای مجازی و اینها، از همین جاست که دارند تفکیک می‌کنند عذاب را از نعمت و از امکانات. خود این‌هایی که ما داریم، عذاب است.
خدا از بالا در ازای کار ما عذاب نمی‌فرستد که عصبانی شود، مثل من که از دست شما عصبانی می‌شوم، می‌زنم تو گوش شما. توهین شما یک چیز است و تو گوش من زدن یک چیز دیگر. این را معادل او فرض نکن. خدا که اینجوری نیست که بگوید: «تو این را اسراف کردی، من هم می‌زنمت.» نه. اسرافِ تو، سیگنال فرستاد برای عالم بالا، گفت: «خدایا! من لیاقت بهره‌مندی از نعمت را ندارم.» (این) زبان (است).
پارسال یک صحبت‌هایی کرده بودیم (در) بحث‌های امسال. یادم نیست پارسال، پارسال (بیشترشان) از کتاب… (یکی) هم بود که یک مقدارش را خواندیم ولی مفصل‌ترش را.
پارسال خیلی بحث مفصلی است، یعنی یک دهه (سخنرانی). من (می‌دانم)، خیلی بحث شیرینی هم هست که ما سه تا زبان داریم: زبان حال، زبان قال و زبان استعداد. زبان قال، (و) زبان حال، (و) زبان استعداد، سیگنال می‌فرستد برای عوالم بالا که باید رزق ازش بیاید. بسته تونلی که تو سه دقیقه (در) قیامت گفتیم: «خدایا! من لیاقت بهره‌مندی از نعمت را ندارم. من عرضه استفاده از نعمت را ندارم. برای من باران نفرست، برای من سیل بفرست.»
این زبان، البته قاطی نشود. هر سیلی به این معنا نیست که زبان استعداد درخواست بلا کرده باشد. اتفاقاً گاهی برعکس است. گاهی زبان استعداد از خدا طلب می‌کند ابتلای شدیدتر را. آنجا سیل می‌آید، آنجا زلزله، مریضی می‌آید. اینها دیگر کشفش خیلی سخت است، کار ماها نیست. قاعده‌اش مشخص است.
زبان استعداد یک وقتی می‌گوید: «خدایا! من این نعمت را عرضه‌اش را ندارم، بلا بفرست!» سیل بلایی می‌آید. یک وقت هم زبان استعداد به این است که: «خدایا! من آمادگی بیشتر از اینها دارم.» اینجا فتنه پدافندی پیش می‌آید. ملت می‌آیند تو خیابان، از یک شهید مظلوم دفاع می‌کنند. از گفتمان او دفاع می‌کنند. دو روز بعدش فتنه این شکلی می‌شود. این چیست؟ این زبان استعداد به این بوده که: «خدایا! ما آمادگی و ظرفیت داریم برای قدم‌های بالاتر، برای حرکت‌های بیشتر.»
این می‌شود که همین «شکوریم که فرمودند» هم همین است. پس این دو تا... خب اینها! پس می‌فرماید که: «در نروید (فکر نکن) جای دیگر می‌روی!» به ((یه نعمت)) دقت بکن، چقدر این کلمات لطیف است. (فکر نکن) اینجا دارد باران می‌آید، سیل می‌آید، زلزله می‌آید، (تو) از این نعمتی که کنارشی در می‌روی، می‌روی به یک نعمت دیگر پناه می‌آوری، از عذاب خلاص می‌شوی. عذاب مال خود نعمت‌های تو بود. به هر نعمتی پناه بیاوری، همان نعمت عذاب بهش می‌آید، چون عذاب از دل نعمت تو جوشیده است. (فکر می‌کنی) از زیر سقف بروی بیرون، دیگر عذاب برداشته می‌شود. حالا شب‌ها که زلزله می‌آید، تو خیابان ببینیم چه خبر است. پمپ بنزین کیپ تا کیپ، چادر بغل خیابان. فکر می‌کنیم دیگر عزرائیل می‌گوید: «خدایا! من جان چند نفر می‌خواهم بگیرم. اول بروم از اونایی که زیر سقف‌اند شروع کنم.»
نمی‌خواهم بگویم کسی کار عاقلانه نکند، مثلاً نکات امنیتی را رعایت نکند. حرفم این‌ها نیستا. تو شکمت می‌خواهم بگویم این فکر. اصلاً فکر می‌کند الان دیگر رفت تو چادر، تو خیابان خوابید، دیگر الان جناب عزرائیل می‌گوید: «تو، از دست در رفتی! می‌خواستم در این زلزله بگیرمت، سقف نداری!» تو چرا؟! این بالا!
اگر از جنس عذاب است، هرجا تو باشی زلزله می‌آید. آن تیر چراغ برق می‌آید رو سر چادر، همان چادر را می‌زند، می‌بردت. مسئله این است که تو نعمت را با اطراف خودت تلف کردی، با اعتراف تلف کردی. «نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْرًا» همین بود. سوره مبارکه ابراهیم بود دیگر، با هم خواندیم. یعنی استفاده از نعمت جوری است که به عوالم بالا دارد مخابره می‌کند: «من، من، استعداد بهره‌مندی از این نعمت را ندارم. این را برای من تبدیل به نغمت بکن. من با این، هرچه بیشتر بشود، بیشتر تو مسیر اِضلال (گمراهی) خودم هستم.»
«نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْرًا...» این سوره ابراهیم. «... وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ»؛ «دار البوار» خیلی تعبیر آخرش قشنگ است. بوار بور، همه بائرند. اینها همه را می‌برند جاهایی که همه بائرند. نعمت برای شکوفایی بود، این نعمت تلف شد. که هیچ محصولی از این نعمت برای او حاصل نشد. زن، فرزند، پول؛ همه اینها نعمت است برای شکوفایی.
یکی گفته بود حالا صد تا خوبی که آقا این چی بود؟ حالا از باب اینکه بعضی‌ها اگر دیدند مثلاً بدانند رنگ سبز و رنگ قهوه‌ای... رنگ قهوه‌ای، رنگ درخت، رنگ خاک است. رنگ سبز، رنگ سبزه. سبز حکایت از شکوفایی دارد. خاک علامت اینکه شکوفا نشده است. معلوم است که آنی که قهوه‌ای دیده، بهره‌مند (نشده). هنوز این خاک است، یک خاک خالی. دار بوار، دار بدون اینکه محصول ازش درآوردند. این سرسبز، شکوفه، شکوفایی (به) رساند. نعمت باید به شکوفایی برسد. نعمت سلامتی، نعمت عمر، نعمت دارایی، نعمت حیات، نعمت فکر و این همه نعمات الهی، که «إِن تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا»، قابل شمارش نیست. همه اینها باید آن وقت میوه و شکوفایی‌اش به چیست؟ به قرب حق تعالی. هر نعمتی... «لِكُلِّ شَيْءٍ ثَمَرَةٌ»؛ لِكُلِّ شَيْءٍ ربيع. هر چیزی بهاری دارد. بهار کیست؟ وقتی شکوفا می‌شود. هر چیزی ثمره‌ای دارد. وقتی به شکوفایی... هر شیئی به شکوفایی برسد. این کتابی که دست من و شماست، بهار دارد، شکوفایی، سرسبزی دارد. کتابت را سبز کن، قلمت را سبز کن، زبانت را سبز کن. چرا می‌گوید بهشتی‌ها لباسشان سبز است؟ «سُندُسٍ خُضْرٍ وَإِسْتَبْرَقٍ». بحث لباس ساندوسی که سبز است. سپاه، مگر سپاه پاسداران. یعنی آنجا همه شکوفان. تو جهنم چی؟ همه سیاه. سیاهی چیست؟ علامت عدم، نداری، فاقد نور است، فاقد ظرافت و جذابیت است. سیاهی و رنگ‌های دیگری که (در) بحث رنگ، بحث است.
«وَمَسَاكِنَ فِيهَا»؛ برگردیم به خانه‌هایتان. «لَعَلَّكُمْ تُسْأَلُونَ»؛ شاید باز هم فقرا و ... البته (مرحوم) علامه: «شاید باز هم فقرا و بینوایان به دریوزگی (دریوزگی = گدایی تکدی) به دریوزگی شما مراجعه کنند و شما از باب نخوت و اعتزاز ایشان را از خود برانید یا خود را از ایشان پنهان کنید.» و این کنایه است از اعتزاز و استعلای ستمکاران که خود را مطبوع و به جای خدا و ارباب تابعین می‌دانستند. قلدر بودند دیگر، به کسی رسیدگی نمی‌کردند، هوای کسی را نداشتند. این (است) که: «لَعَلَّكُمْ تُسْأَلُونَ»؛ تو که همان بودی که می‌آمدند در می‌زدند، رد می‌کردی، محل نمی‌گذاشتی. (چشم خودت را.) به کسی دست کمک ندادی، (بلکه) با یک تحقیق گفت: «برو کار کن!» به جای این کارها. «برو کار کن!» آن بنده خدا که دستش دراز بود. سه تا زن بودن. معرفی کن. (این) یک حالت قلدری است و اینها.
اطراف این نعمت برای تو شکوفایی نیاورده است. اگر شکوفایی آورده بود، عبودیت می‌آورد. عبودیت، ادب می‌آورد. دوباره بگویم چقدر جمله مهم بود: اگر این نعمت برای تو شکوفایی آورده بود، شکوفایی عبودیت می‌آورد و عبودیت از ادبش کشف می‌کردی که این از نعمت‌هایش دارد استفاده می‌کند. این نعمت‌هایش وسیله ترقی اوست، نه یک حجابی رو دوش او. چقدر زیباست این! «من ابصر بها» چی بود؟ «حکم ابصر الیها...» «من ابصر بها...» یادتان هست؟ به دنیا نگاه کنی کورَت می‌کند. با دنیا نگاه کنی (بینا می‌شوی). «... بَصَّرَتْهُ، وَمَن أَبْصَرَ إِلَيْهَا أَعْمَتْهُ». من ابصر بِها بَصَّرَتْهُ (با دنیا نگاه کنی)، من ابصر إِلَیها أَعْمَتْه (به دنیا نگاه کنی). همین مثال زدم به فرمان ماشین، بفرمایید! (اگر) زل بزنی به عقربه (کیلومترشمار) چی می‌شود؟ (اگر) با فرمان نگاه کنی چی می‌شود؟ پشت فرمان باید با فرمان نگاه کنی. هم حواست به فرمان باشد، هم حواست به جلو باشد. همه حواس به جلو، یک نیم‌نگاه طبعی، طبعی، طبعی، نه ذاتی، نه اصلی. یک نگاه تبعی هم به چی داری؟ به فرمان. یک نگاه تبعی هم به چی داری؟ به چراغ بنزین. یک نگاه تبعی هم به چی داری؟ به چراغ روغن، به دمای ماشین. یک نگاه تبعی به اینها داری. یک گوشه چشمی، یک نیم‌نگاهی، کنار چشمت هم هست به سرعت‌سنج. زل بزنی به کیلومترشمار، چی می‌شود؟ «مَن أَبْصَرَ بِهَا بَصَّرَتْهُ». با دنیا نگاه کن، اتفاقاً دنیا چشمت را باز می‌کند. «مَن أَبْصَرَ إِلَيْهَا...» ادامه‌اش چی بود؟ امیرالمؤمنین. آدم را دیوانه می‌کند. یک خط بگویی، اینقدر حرف تو (یک) غوغا بکنی و یک خط (دیگر). با دنیا نگاه کنی، می‌بینی. به دنیا نگاه کنی، کور می‌شوی. کسانی بودن که با دنیا نگاه می‌کردند یا به دنیا نگاه می‌کردند که ظالم بودند یا «وَيْلَنَا إِنَّا كُنَّا ظَالِمِينَ». این می‌شود.
«فَمَا زالَت تِّلْكِ دَعْواهُم»؛ این همچنان سخن ایشان بود و بر ظلم خود اعتراف و به ربوبیت خدای تعالی اقرار می‌کردند. «حَتَّىٰ جَعَلْنَاهُمْ حَصِيدًا»؛ درو یعنی اگر محصول باشد، محصول را جدا می‌کنند. بعد آنی که مانده و دیگر محصولی ندارد، می‌آیند درو می‌کنند. این هم هست. آن محصول را کندند، جدا کردند. حالا اینی که مانده، شوره‎‌زار است. شوره‎‌زار که البته نمی‌شود. آنی که مانده، چی بهش می‌گویند؟ یونجه‌زار (که) استفاده می‌شود. بایر که اصلاً محصول نمی‌دهد. علف‌زار می‌گویند. آفرین! علف‌زار. علف‌زار می‌کنند. این‌ها هم علف بودند. تو سوره مبارکه قمر هم «كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِيَةٍ»، «نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ» (یک جایی داریم)، «أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِيَةٍ» (یک جایی دیگر داریم). سوره قمر (دارد) «خاویه» است، ادامه است. «اعجاز و نخل خاویه» بعد تو همان سوره قمر باز یک تعبیر در مورد همین دارد که اینها درخت‌هایی بودند که به ثمر نرسیده‌اند. (وقت) «مُنْقَعِرٍ» در سوره قمر یک تعبیر این جوری دارد، الان یادم نمی‌آید. ثمر ندارد، درست است. ترجمه‌اش گفتند که «مُنْقَعِرٍ»، انگار مثلاً از ریشه کنده شد. کلمه خبیثه ریشه ندارد دیگر. این هم هست. زمین جمع می‌کند. حصید به این معنا. اینها رو زمین بودند، دیگر ریشه هم نداشتند، در ملکوت اصلشان بریده بودند. کلمه خبیثه بودند. «مِّن فَوْقِ الْأَرْضِ مَا لَهَا مِن قَرَارٍ». «خَامِدِينَ» هم هستند، ساکن و ساکتشان کردیم، مثل آتشی که خاموش شود، نه صدایی دارد، نه درباره‌اش گفت‌وگویی. چقدر این گندم حسینه را می‌گفتم. یکی از اساتید پای منبر (به آن) گریه می‌کرد که: «اللهم حصیدا» بله. حصیداً خامدین.
انسان آمده اینجا به «الله» برسد و با این وزن برود. باز یکی دیگر از اساتیدی که به رحمت خدا رفته‌اند: غصه (امام زمان) این است که (تو) روزها، هر روز لشکری از احیا به اموات ملحق می‌شوند بدون اینکه ذره‌ای میوه داده (باشند). درخت‌های بی‌ثمر. هیچ ثمر نداده‌اند. ثمر چیست؟ لقاء الله. ثمر چیست؟ معرفت نفس. ثمر چیست؟ عبودیت. ثمر چیست؟ معرفت. ثمر معرفت. خب حالا اینها که الان امروز صبح (می‌آمدند)، تو میدان چراغ (زرد بودیم). یک وانت، یک نیسان آبی، چراغ قرمز چشمک‌زن قرمز، آمد تو شکم ماشین. یعنی یک ترمز سفت زدم وگرنه زده بود ماشین را داغون کرده بود. توهین کردن. بعد آن یکی در ماشین را باز کرد، آمد پایین که بزند. اکثر مرده‌ها همین‌اند دیگر. الان این بدبخت، حالا با این واقعیت، عمرش کم می‌شود یا زیاد می‌شود؟ نمی‌دانم. قاعدتاً کم می‌شود. یک هفته، دو سال عالم برزخ و اموات و مرده و اینها. همین‌ها با یک حق‌الناس، حق‌الناس که این یکی‌اش است. اوور پاسخ بگوید و بهت درگیر، این یک مورد، یک قلم. میلیاردها و میلیون‌ها از اینها به گردن ماست و فکر بکند، دیوانه می‌شود که وضعیت برزخی ما این‌هاست.
دیروز محترم بزرگواری از نیاوران تهران آمده بود. گفت: «من باشگاه ورزشی رفتم، داشتم می‌آمدم (بیرون). یک خانمی پاش را رو کفش من گذاشته بود یک لحظه، پاش رو کف مانده بود. خیلی وایساد و عذرخواهی و اینها و ...» (بعد گفت:) «مرگ فلانی را گوش می‌دهی؟ خودم شرمنده می‌شوم. خلق‌الله مسئله را باید حرف را جدی بگیرند و درست جدی بگیرند. به حق خود من بدبختِ بیچاره، حقیرِ مفلوک، تو غفلت باشم، درد است واقعاً و واقعاً مسئله حق‌الناس و برزخانا همین است. این ظلم و این آثار و این نتایج آدم را حصید می‌کند، حصید خامد می‌کند. هیچ برکتی بعد از این نیست.»
بعضی‌ها می‌میرند. هشتاد سال اینجا کار کرده‌اند. «ناطقه» بودند. در عرصه سیاست خیلی حرف. اینها خیلی موجودات مؤثر. یک توییت می‌کردند، کل کشور را تحت تأثیر قرار می‌گرفتند. یک صحبت می‌کردند به قول خودش، یک رأی ۴ درصدی را وقتی اعلام می‌کرد، می‌شد ۵۰ درصد. تمام حسود حامه‌خوار. می‌خواهم بگویم آدمیزاد این است. صد سال بعد می‌گویند: «اگر مثلاً شخص بندر، مگر همچین آدمی هم داشتیم رو کره زمین؟ الان هست و کلی مثلاً حرف می‌زند و هیچ خبری...» جهنم. «حصیداً خامدین».
اگر توجه کنید این را هم بگویم. نکته قشنگ: یکی از اساتید ما می‌فرمود که، یکی دیگر از اساتید که ایشان شاگرد آیت‌الله جوادی بودند و عکس شاگرد اسفار ایشان را نقل می‌کردند (و) می‌فرمودند که آیت‌الله جوادی از درس امام نقل کردن. «سلسله‌الذهب». خلاصه اسا (آقای) امام تو مسجد اعظم درس می‌دادند. قبر آقای بروجردی که دیدید در قم کجاست. آقای بروجردی بالاخره هنگامه (مقتدر) بود دیگر. مرجع، تنها مرجع. یعنی ما کم دوره‌هایی بوده که یک مرجع واحد داشته باشد، کل جهان تشیع در نجف و ایران و فلان و این‌ها. یکی از این دوره‌ها، دوره آقای بروجردی. (و) اسم ایشان، عنوان ایشان. الازهر و تا وهابی‌ها می‌آمدند برای دیدار ایشان. سعودی‌ها می‌آمدند (دیدار). خیلی پرطمطراق و بالاخره اسم آقای بروجردی همین الانش، اسم ایشان دهن. موقعیت ایشان همین الان هم موقعیت خاصی است. آن موقع دیگر حالا مسجد اعظم آن تشکیلات و مرجعیت و رفت و آن هنگامه وقتی وارد می‌شد، قلقله‌ای می‌شد. جمعیت و مقلدان و از اقطار عالم ازشان تقلید می‌کردند، می‌آمدند وجوهات می‌دادند. هنگامه‌ای بود.
امام می‌فرمود تو درس، با این نقلی که واسطه‌هایی که عرض کردم، تو مسجد اعظم فرمودند: «کسی به قبر این مرد، به قبر این مرد نگاه کند. بین مرجع، مرجع فقید آیت‌الله بروجردی، خلوتی الان را ببیند و شلوغی آن دوران را هم دیده باشد و عبرت نگیرد، واقعاً دیوانه است.» آن هنگامه آقای بروجردی الان شده به این سکوت. یک قبر تاریک خلوتی که باز خیلی اینجا دفن است، چون بقیه علما جداست. بروجردی نمیره. آن شلوغی پلوغی و سر و صدا و اینها الان شده این. این تازه عاقبت آقای بروجردی است. یک قبری که باید بیایند بگردند و برمی‌گردیم، یک نسلم فاصله داریم. سه نسل بعد هیچکی اصلاً نمی‌شناسد. طرف الان شما بابا، بابابزرگ، بابابزرگ. قبلش کجاست؟ نهایتاً دو نسل بدانند قبر فلانی کجاست. نسل سوم دیگر نمی‌داند.
وضعیت ماست. کسی بنشیند به اینها فکر بکند، ظلم نمی‌کند. فکر بکند، مراعات می‌کند. مؤدب می‌شود، قانونمند می‌شود. حواسش را جمع می‌کند. این‌هاست که لازمه زندگی ماست. این توجهات: «حاسِبوا انفسَكم قَبلَ ان تُحاسَبوا». این حساب با ماست. همین بالا سرمان است. این پرونده بالا سرمان است. داریم زندگی‌مان را می‌کنیم، هیچ حواس‌مان هم به این حساب و کتاب و اینها نیست.
آقا، از این بخش که نیمه دوم صفحه می‌شود، بله. نصف صفحه خواندیم یا نه؟ هنوز یک‌سوم خواندیم. این دو-سوم پایین بحث‌های فلسفی دارد. این بخش بحث‌های خیلی مهمی دارد. من حالا می‌توانم به ترجمه اکتفا بکنم و این دو-سوم را سریع بخوانم. در حد ۵ دقیقه ترجمه بکنم. من می‌بینم، بحثی داشت. بحث‌هایش، بحث‌های معقول و سنگینی است و خیلی هم نکته تو اینها نهفته است. بسیاری از شبهات ما، بسیاری از مسائل عمیق معرفتی تو این آیات نهفته است.
این آیات می‌فرماید که: «آقا چرا ما عذاب فرستادیم به اینها؟» چون این خلقت بازیچه نیست. (بعضی) به رحمت خدا تکیه می‌کنند: «خدا مهربان است. خدا مگر می‌زند کسی را؟ مامان مگر بچه‎‌اش را می‌زند؟» مگر خدا... دقیقاً برعکسش را می‌گوید. می‌گوید: «مگر عالم شهر هرت است؟» تو فکر کنی هر غلطی خواستی بکنی بعد هیچی به هیچی. «بعد من انبیا و اولیایم را بیاورم اینجا روی این کره زمین، اینقدر اذیت بشوم، آن هم آخر ببرم بهشت. تو هم قد او را اذیت کنی، تو هم آخر ببرم همانجا.» خودت را احمق فرض کرده‌ای یا من را؟ انبیا و اولیا و صالحین به دست تو اینقدر اذیت بشوند بعد یک نادانی هم بیاید بگوید: «خدا مهربان است. خدا مگر می‌زند؟ خدا مگر به کار ببرم؟ خدا حکیم است مگر؟» این‌ها فاسق‌اند، این حرف دلالت التزامیش غیر حکیم فرض کردن (خداوند) است یا رد می‌شود. می‌خواهد خدا را رحیم نشان بدهد به قیمت یک موجود ضعیف، حقیر، نادان، جاهل، بی‌عرضه، شلخته. رحمت مفت نمی‌ارزد. به چه دردی می‌خورد آن رحمت؟ رحمت یک قدرتمند حکیم مقتدر. آن، آن رحمت به درد می‌خورد. (این که) تو می‌گویی، یک سرافکنده (ذیر) توسری‌خور است که همش از دستش در می‌رود. آن هم اشکال ندارد. مهربانی نشد دیگر. آقا! تو بچه‌هایت، یکی درس‌خوان باشد، یکی درس‌نخوان باشد، یکی هم تازه شب‌ها سیخ و سنگ می‌آید (به) خانه. مادر: «همه بچه‌های منند.» رحمت‌هایی که می‌گویند این است. بعد دقیقاً همان اکرامی که مثلاً آن پروفسوری که دارد مثل ساعت درس می‌خواند با آنی که نشسته مثل ساعت دارد سیخ و سنگ و خلاصه مشغول است. «مادرم دیگر.» رحمت مادری. این حماقت عزیزم. اسمش رحمت نیست که. میزان بعد اینقدر حساب شده. آن قلم بالاتر است، این حسابش فرق می‌کند. یک ذره از آن بالاتر است. تقوایش بیشتر است. حسابش پیش خدا متفاوت است.
عالم بازیچه نیست. اگر کسی عالم را بی‌حساب و کتاب فرض کرد، این به دلالت (التزام) عالم را لهو و لعب (می‌گیرد). خدا را یک آدم عیاش، اهل لهو و لعب، بی‌حکمت، اهل تفریح، تفنن (می‌داند). اینها نسلی را می‌برد بعد می‌گوید: «خب حوصله‌ام سر رفت، یک نسل متفاوت بیافرینم. حالا آن‌ها آنجوری بودند. آن‌ها خیلی بلند بودند. یک چند تا سیاه خیلی دوست ندارم. باز یک چند تا زرد بیاورید. تنوع بشود. سفیدهاشو بده مثلاً با سفید زیاد شد. سرخپوست‌ها کوشن؟ خدا آن را مثلاً اروپایی‌ها زدند.» یکم که ادامه آیات دقیقاً همین را می‌گوید.
«وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لَاعِبِينَ». آسمان و زمین و مابین این‌ها را لاهیبین خلق نکردیم. بازی، بازی خلق نکردیم. نازی بازی. بازی! (مثل) سعید قاسمی. بازی بازی با مصالح ملی. همه چی به بازی. (و) رحیم هم هستی. کار ندارد. اصلاً واسه چی بزند؟ هر کاری کردی اختلاس. «اختلاس که نکردی که؟ بقیش فقط اختلاس نکن.» هفتاد سال باش، برو دیگر. چیکار داری؟ «لَوْ أَرَدْنَا أَن نَّتَّخِذَ لَهْوًا لَّاتَّخَذْنَاهُ مِن لَّدُنَّا»؛ ما اگر می‌خواستیم لهو اتخاذ بکنیم از پیش خودمان.
«اول ترجمه بکنم این صفحه را، تمام بکنم بعد...» (اگر) کسی خواست بنشیند، چند تا نکته بعدش خوب است. اینجوری، نظر مثبتتان چیست؟ فایلش را بررسی کنید. مراجعه کنید. صفحه تمام شده باشد. حقی از حیث کلاس به گردن ما نمانده باشد. بعد نکاتی دوستان، اشتیاق دارم بیشتر مطرح بشود.
بعدش: «اگر ما اراده می‌کردیم که لهو اتخاذ کنیم از پیش خودمان، لهو اتخاذ می‌کرد.» فرق لهو و لعب را هم قبلاً گفتیم. لعب چیزی است که نفس آدمی را به خودش جذب می‌کند، از کارهای عقلایی و واقعی و دارای اثر باز می‌دارد. دنبال اثر و نتیجه تو کار نباشه. همان مثال دکتر بازی. همه چی هم در حد خیال است و هیچ چیزی در عالم بیرون در واقع قرار نیست هیچ چیزی به ما اضافه بشود. هیچ رویدادی در واقع ما نداریم. لعب. لهو و لعب عملی است که با نظم خاصی انجام می‌شود، غرض عقلایی ندارد، غرض خیالی دارد. و لهو را هم گفتیم که سرگرمی، مشغولیت، حواس‌پرتی.
خدا اگر بخواهد لایب باشد، باید لاهی هم باشد. «لَئِنِ انْقَلَبُوا» که اول گفته بود. «کانال را عوض کن.» ملائکه: «کار را عوض کنیم. خسته شدم دیگر.» باز «کانال را عوض کن.» یک طیف دیگر. «هر کسی را آوردم تو یک مسیر اشتداد وجودی قرار دادم و در حرکت جوهری به سمت کمالات وجودی و خودم قرارش دادم. از قوه به فعل برسد. همه عالم با یک چینش مخروطی ختم به انسان می‌شود.» انسانم با یک سیر صعودی، در مسیر عبودیت می‌شود تجلی و مظهر کامل اسماء و صفات حق تعالی. این، این خلقت من است. «تو این هرم، هر جایش باشی به همان میزان محاسبه داری، به همان میزان کمال داری.»
در مورد حساب، دیروز (یک سری) نکات گفته شد. حالا سؤال اول قبر و اینها. مثال نگاتیو زدم دیگر. الان وقت نیست بگویم که: «شما از نگاتیو می‌پرسی؟ درونت چی داری؟» نگاتیو عکاسی. بعد می‌بری توی تاریک‌خانه عکاسی. این را از توش در می‌آوری. سؤال می‌کنی، جواب می‌دهد. سؤال شب اول قبر این است. (الان) سر زبانم بود یادم رفت. سؤال از هر آنچه که آورده. «می‌آوری (بیرون)، بهش نشان می‌دهی.» سؤال و جواب و پرونده هر کسی هم نفس خود اوست. اینطوری، تو متّحدی با همه اینها. کارهایی که انجام دادی، با همه این‌هایی که باور داشتی، با همه اعتقاداتت، با همه اعمالت یکی هستی. این کجا؟ آنی که حالا می‌گویی بعد مثلاً حالا خدا که کریم‌تر از این است که بخواهد اینجوری. دو تا دین کاملاً متضاد در این این عالم.
بعد به میزانی که هستی، رتبه وجودی پیدا (می‌کنی). به میزان خلوص این اعمال، درجه این اعمال، رتبه وجودی شما. «نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ»؛ ما دائماً این کار را می‌کنیم. با حق می‌کوبیم تو سر باطل. «فَیَدْمَغُهُ»، داغونش می‌کنیم. باطل را هرچی توش است، می‌ریزیم بیرون. تو مغزش می‌کوبیم. «زَاهِقٌ» نابود. «وَلَكُمُ الْوَیْلُ مِمَّا تَصِفُونَ»؛ وای! چی گیر شما می‌آید؟ «وَيْلٌ» گیر شما می‌آید از این چیزهایی که وصل کرده‌ام.
توضیحات دارد. «وَلَهُ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»؛ هر آن کس در آسمان‌هاست و در زمین، مال خداست. «وَمَنْ عِندَهُ»؛ کسانی که عندالله‌اند. آنهایی که حضور عنداللهی دارند، غرق در توجهاتند. در فقر ربوبی هستند. به قول عرفان نظری‌ها، «فقر ربوبی» با صاد و قاف و عین. در فقر ربوبی هستند. «لَا یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ»؛ اینها استکبار از عبادت خدا نمی‌کنند. «وَلَا یَسْتَحْسِرُونَ»؛ دچار استحصار هم نمی‌شوند. استحصار چیست؟ از شدت خستگی نیروش تمام شود، کم بیاورد. این می‌شود استحصار. حسرت هم کم آوردن چیزی برای آدم. وقتی انسان یک چیزی را می‌خواهد و مایعی برایش ندارد، این می‌شود حسر مایعی برای به دست آوردنش ندارد. در توان او نیست به دست (آوردن)، می‌شود حسرت.
ادامه‌اش «یُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ لَا يَفْتُرُونَ»؛ اینها شب و روز تسبیح می‌کنند. دچار خستگی و کم آوردن اینها نمی‌شوند. برداشتن «آلهه». «تو ماده، ماده‌ای که خودش استعداد قوه محض است، بعد تو می‌روی از یک ماده‌ای که تو زمینه است، آن را آلهه می‌کنی.» چوب و سنگی که الان نیست و کسی نمی‌پرستد. چرا اینقدر خدا تو قرآن گفته است؟ این معلوم می‌شود که قرآن اصلاً کتاب قدیمی است. بعضی می‌گویند چوب و بت و سنگ و این‌هاست. این نفهمیدن قرآن است. قرآن در مورد چوب و سنگ صحبت نمی‌کند، در مورد ماده صحبت می‌کند. ماده یعنی چی؟ ماده یعنی قابلیت محض، یعنی استعداد محض. می‌گوید: «تو می‌روی استعدادی که ماده است، قوه است. آخه قوه را کسی می‌پرستد؟» (باید) تبدیل به فعلیت کنند. همه عالم قوه است. پس فردا اینها همه را جمع می‌کنم. آن کوهی که به آن گندگی می‌بینی، «تَكُونُ الْجِبَالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ»، پنبه‌اش را می‌زنم. همه را جمع می‌کنم اینها را. بعد تو می‌روی اینها را می‌پرستی؟ تو فکر می‌کنی تکت به اینهاست؟ به نان و لقمه و خرما و آب و اینها. همش ماده است. آلهه تو از تو عرض انتخاب کردی.
«أَمِ اتَّخَذُوا آلِهَةً مِّنَ الْأَرْضِ هُمْ يُنشِرُونَ»؟ «انشاء» برای زنده کردن، زنده کردن مرده‌هاست. این آلهه، از آنجایی که از جنس زمین‌اند، حکمشان حکم همه موجودات زمینی است. و آن این است که محکوم به مرگ و بعث‌اند. و چون چنین هستند، چه کسی آنها را می‌میراند؟ اینی که قرار است بعداً نشر داده بشود، از تو زمین می‌خواهم درش بیاورم. این خودش مشمول حساب است. سوره انبیا بخش عظیمش ماجرای حساب است دیگر. حسابرسی می‌شود. برو یک کسی را بپرست که او حسابرس باشد. چون کی حسابرس است؟ آنی که تفوق دارد. شما ضرر و نفع را، دقت (کن)، ضرر و نفع در دست کی می‌بینی؟ در دست کسی که حساب تو دست اوست، درست است؟ کسی که حساب تو دست است. اینهایی که از رو زمین می‌پرستید، اینها خودشان حسابگرند یا حساب‌شونده‌اند؟ حساب‌شونده‌ام. کسی را بپرست که حسابگر باشد. «وَلَا يَسْتَحْسِرُونَ». «وَکَفَىٰ بِاللَّهِ حَسِیبًا». آخر کدام آیه است؟ سوره احزاب: «الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ ... إِلَی اللَّهِ وکَفَىٰ بِاللَّهِ حَسِیبًا».
اگر کسی به این ادراک رسید که فقط خدا حسابگر است، این مبلغ رسالت الله است. ربط پیغمبران با این حساب چیست؟ چرا سوره انبیا در مورد حساب است؟ رسول حق، فرستاده حق، مبلغ رسالت حق، کسی است که فقط او را حسابگر می‌داند و می‌آید تذکر و توجه بدهد: بدانید! حسابی دارید با آن وجود اشرفی که حسابگر شماست. او، نافع. او، ضارّ. همه حساب کتاب دست اوست. «بِيَدِكَ الْخَيْرُ». «قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاءُ وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ». این را می‌پرستد.
انسان، کی را می‌پرستد؟ کسی که حساب و خیر دست اوست. نفع و ضرر دست اوست. چرا از آمریکا می‌ترسند؟ (سردار) قاسم سلیمانی به حسابش رسیدن: «نکشی! اگر زندگی رفت، بالاتر می‌گوید بیا منم بکش. ما همه قاسم سلیمانی (هستیم). آن را کشتی، چی شد؟ بدبخت شد. بیا ما را هم بکش.» می‌شود. امام (خمینی) می‌فرماید: «بکشید ما را، ملت ما بیدارتر می‌شود.» او مبلغ رسالت خداست. کفی بالله حسیبا. ادراک می‌کند اینها. کفا با آمریکا هستی و ادراک می‌کند تفاوت آمریکا. «هستی! حسابمان را می‌رسید.» با یک بمب می‌تواند چیکار کند؟ همه تأسیسات ما را خراب کند. آمریکا، حسیبا. (بچه) بترس! نفع و ضرر دست اوست. بهانه را از دستش بگیریم. می‌شنوید دیگر. خیلی جالب است‌ها! اینها اینقدر در نگاه قرآن مذموم است و زشت است این حرف‌ها. ریشه منکر همه این حرف‌ها زده می‌شود و هیچ صدایی از آن مراکز مقدسی که مسئولیت دارند نسبت به حفاظت دین دین، کتاب (قرآن) نسوزون، کتاب کفار جهودها را. صدا بلند می‌شود.
خیلی این علمای آخرالزمان که تو روایات دارد، این خیلی ماجرا دارد، خیلی حرف زیاد. (آیت‌الله) بهجت گفتم تابستان که ایشان فرموده بودند که در روایت دارد: «آخرالزمان علما مثل شمع می‌سوزند. خودشان می‌روند جهنم، مردم می‌روند بهشت.» کتاب خاطراتشان بود. (این) را اگر بشود منتشرش بکنی، قشنگ است. (کتب) «فاطمه، این چهار تا کتاب: این بهشت و آن بهشت»، «رد پای سپید». دیگر دو تا دیگر هم داشت. تو یکی از این چهار تا: «در خانه اگر کس است» گفتاریست. یکی از این چهار تا، این داستان بود. یک نگاهی بکن. خیلی دکتر قشنگ می‌کند. (ما) برای گازکشی و آن تپه درست شده بود. تو کوچه، (من) می‌گرفتم تپه‌های خاک را، ردش می‌کردم تو کوچه‌ها. دستشان را گرفته بودند روی تپه آمدیم و ایشان یهو برگشت گفت: «خودشان می‌روند جهنم و مردم می‌روند بهشت.» ادامه‌اش الان یادم آمد: «اگر مرا در جهنم دیدی، تعجب نکن.» اگر مرا در جهنم دیدی، من این را وقتی خواندم، چند روزی مریض بودم. خیلی متاثر شدم از این جمله. وصف زندگی ما: این مردم با اخلاص و سوز و صفا این جور به این دین و به کسانی که احساس می‌کنند به این دین خدمتگزارند، کمک می‌کنند. آن جور با اخلاص. هرچی دارند می‌آورند. بعد امثال من از خودمان می‌بینیم، فکر می‌کنیم کسی هستیم، چیزی هستیم. غرور اوج می‌گیرد. می‌رود بالا. او در تبعیت و ابراز ارادت به ما می‌رود بهشت، این درد آدم را کجا ببرم؟ و منی که به خاطر من، من که ابراز علاقه من، کرده، او دارد می‌رود بهشت، من می‌روم جهنم. این چقدر؟ ای کاش خاک بودم، ماده بودم. ای کاش قوه محض بودم، به فعلیت نرسانده بودم هیچی را.
«لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا»؛ اگر در آسمانها و زمین آلهه‌ای غیر الله باشد، یکی هم که بیاید، می‌شود آلهه‌ها (آلهه) اله غیر الله. الا الله. آلهه تکثر، کثرت از عالم وحدت، از احدیت خارج می‌شود.
«سُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ»؛ اما تسبیح خدایی که رب عرش است از آنچه که اینها وصل می‌کنند. «لَا يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَهُمْ يُسْأَلُونَ»؛ خدا از آنچه انجام می‌دهد سؤال نمی‌شود چقدر این آیات نکته دارد. آیه (که) تو ذهن من است. خود این آیه بعدش هم باز یک بحث مفصل: «سؤال نمی‌شود خدا از آنچه انجام می‌دهد، آنها فقط سوال می‌شوند.» کیست آن زئوس احمق؟ قلدری‌های خدا. دادگاه‌هایی که زورکی می‌گیرند، طرف را می‌برند تو. آخه کسی که بیشتر از ماده نمی‌فهمد. کسی که بیش از بطن و فرج نمی‌فهمد، مغزش در درون جوف بطن او، آنجا کار گذاشته شده، چی می‌فهمد از عوالم بالا؟ چی می‌فهمد از حق محض؟ صرف الوجود. شما هرچی از هرچی بخواهی سؤال کنی، می‌خواهی حیثیت وجودی او را به سؤال بگیری. می‌گویی چه برای چه به وجود آمد؟ یعنی وجودی ابراز کن در پس این سؤال. نشان بده آن جنبه کمالی که در پس این بود چه بود؟ این می‌شود سؤال. از کی داری صحبت می‌کنی؟ از کسی که خودش صرف الوجود است. از کمال می‌خواهی که توضیح بدهد: «چرا این در پس این چه کمالی مد نظر داشتی؟» از خود کمال می‌پرسی. می‌شود سؤال کنی از خدا. تکوینی، تشریحی نیست که سؤال ما، ولی تو نپرس. اینجا نفهمیدن حقیقت است. خدا. عقل. فقط تنها دعایی که خدا عقل بدهد به انسان، همین (است).
«أَمِ اتَّخَذُوا آلِهَةً مِّنَ الْأَرْضِ هُمْ يُنشِرُونَ». اینها غیر از خدا آلهه‌ای اتخاذ کردند. «قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ»؛ بگو برهانتان را بیاورید. «هَذَا ذِكْرُ مَن مَّعِيَ وَذِكْرُ مَن قَبْلِي»؛ این ذکر کسانی است که همراه من (و) ذکر من قبلی (است). این قرآن یاد کرده از کسانی که با منند و یاد کرده از کسانی که قبل من بودند. «بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ الْحَقَّ فَهُم مُّعْرِضُونَ»؛ ولی اکثر اینها حق را نمی‌دانند. معرضون، اعراض از این بحث.
تا اینجایش تمام. دوستانی که تشریف ببرند، راحت باشم. نکات:
یکی اینکه برای آینده معادی هست. به زودی آنجا حساب اعمال رسیده می‌شود. اعمال نیک و بد با هم فرق و تمیز دارند. این فقط با هدایت الهی، تمیز بین خیر و شر صورت می‌گیرد. این هدایت همان دعوت حقی است که مسئله نبوت عهده‌دار آن است. پس نبوت از دل اینکه خدا چون حسیب است درآمده. خدا چون حسابرس است و بعداً حساب. حسابرسی خدا هم باز یک چیز اعتباری نیست که جای زیر سبیلی رد کردن باشد. خدا تکویناً و ذاتاً به هر چیزی یک باطنی بخشیده و چون شما بعداً از این ظاهر به باطن منتقل می‌شوید و باطن آنچه که داشتی را می‌بینی. لذا رحمت او اقتضا می‌کند شما را آگاه بکند از باطن آنچه که باهاش مواجهی. برای آگاه کردن از باطن آنچه که باهاش مواجهید، دستگاه نبوت شکل گرفته. دستگاه نبوت مبتنی بر وحی آمده خبر بدهد که: «آی خلق‌الله! آی مردم! هر آنچه می‌بینید باطنی دارد، ملکوتی دارد، حقیقتی دارد، عنوانی در عوالم بالا دارد، از خیر یا شر، شما او را می‌بینید. «تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ». با او مواجه می‌شوید. «تَجِدُ کُلَّ نَفْسٍ مَّا عَمِلَتْ مُحْضَرًا وَلَوْ أَنَّ بَيْنَهَا وَبَيْنَهُ أَمَدًا بَعِيدًا». داره چی داره؟ هر کاری انجام دادی، خود عمل را می‌بینی و آنجا آرزو می‌کنی: «مَنْ خَيْرٍ أَمْ عَمَلٍ». «أَمَدًا بَعِيدًا» از خودش حذر می‌دهد از اینکه به هر ظاهری ملکوتی می‌بخشد، جعل کرده برای هر ظاهری ملکوتی. این می‌شود بحث نبوت. نبوت از این زاویه بهش بپردازید.
ما چرا نیاز اصلاً از مبدأ و معاد؟ ما به پیغمبر می‌رسیم. از خلق‌الله. گفت که ما تو بحث کلاممان تقریباً این شکلی هم کار کردیم. شما بعد از مبدأ شروع کنید. مبدأ از کجا شروع می‌کنید؟ از حضوریات باید شروع کنیم. حضوریات از چی شروع می‌شود؟ از نفس خودت. اول خودش را به خودش متوجه می‌کنی که تو ممکنی یا واجبی؟ اگر واجبی که هیچ. بعد اگر واجبی... اگر ممکنی که (چون) نقص داری، حکایت از این می‌کند پس واجبی داری. واجب کیست؟ برهان صدیقین و اینها به همین مسئله نظر دارد. مبدأ با برهان صدیقین که البته برهان صدیقین برهان توجه و تذکر است، استدلال ندارد. مبدأ اثبات می‌شود. مبدأ که اثبات شد، از دل مبدأ و کمالات مبدأ همین در می‌آید که خدا لعب نیست. در خلق خودش (خدا) آفریده و آنی هم که آفریده، محتاج این آفرینش نبوده است. خلق نکرده به یک غرضی برسد و چون اصل خلقت از حیث کمال و محوری از حیث کمالی دارد پیگیری می‌شود، معادی هست از اینجا. حالا مبدأ و معاد با عقل کشف کردیم. این فاصله را که باید طی بکنیم از مبدأ به معاد برویم و برسیم و این کمالات بالفعل بشود. چی می‌خواهد؟ پیغمبر می‌خواهد. نبوت هم از اینجا در کلیتش عقلی. باز بحث وحی از اینجا در می‌آید که این نبوت عصمت و وحی هر دوتاش لازمه‌اش است و (بعد) امتداد نبوت در می‌آید که می‌شود امام. چکیده اصول دین سوره مبارکه انبیا همین را دارد مطرح می‌کند.
این از این. لهو کردن خدا با چیزی از مخلوقاتش محال است. چون لهو صورت نمی‌بندد مگر از کسی که لهو حاجتی از او را برطرف (کند). چرا انسان به لهو روی می‌آورد؟ سرگرم بشود. سرگرمی یعنی چی؟ یعنی از یک چیزی فارغ شود، متوجه چیز دیگری شود. چرا از چیزی فارغ شود؟ دقت! حالا می‌دانم دارید می‌نویسید و مطالبم تند تند دارد گفته می‌شود، ولی دقت مطلب کم نشود. فارغ بشوم برای چی؟ می‌روم سرم را گرم کنم. چون توجه به چیزی موجب متألم شدن من می‌شود، درست است؟ من اگر به یک چیزی توجه می‌کردم، بابت این توجه اذیت می‌شدم. گرم کنم. مثلاً کسی مصیبت‌زده است. یک بچه‌ای مادرش را از دست داده، به بهانه مادر می‌گیرد. اینجا چیکارش می‌کنند؟ سرش را گرم می‌کنند. اِهاش می‌کنند. به لهو می‌آورند او را که البته این به لهو آوردن کاملاً حکیمانه است. اصل لهو مطلقاًش بد نیستا. به لهو آوردن حکیمانه. خودش لهو ندارد ولی به لهو آوردن او و ایجاد لهو او حکیمانه است. اینکه لهو خلق کرده و دنیا را لهو قرار داده، این حکیم است. چون اگر دنیا درش لهو و سرگرمی و اینها نبود، کسی تو دنیا نمی‌ماند. تو روایت هم دارد که دیروز تو حرم یک تابوتی را داشتند می‌آوردند، یاد این روایت افتادم. روایت دارد که اگر یک ملکه در قبرستان و اینها، جنازه را وقتی دفن می‌کنند، او می‌دَوَد در این قلوب و تسکین می‌دهد دل این بازماندگان و عزاداران را. آنجا روایت دارد: «اگر او نمی‌دمید، هیچکس از این قبرستان زنده بیرون نمی‌رفت بابت فراق و می.» و همین سرگرمی ما رو تو دنیا نگه می‌دارد وگرنه کسی اگر پدر را از دست داد، عزیز را از دست داد، دیگر تو دنیا نمی‌ماند، آرام نمی‌نشیند. ذات ماده تبدیل تولد و ماندن در این دنیاست. رضا، فراموشی نعمت، فراموشی نعمت، لهو، نعمت، لعب، نعمت. ولی باز ماندن از آن غایت و غرض و هدف نهایی، این می‌شود شر.
خدای متعال لاهی نیست، اهل لهو نیست. لهو برای کسی است که حاجتی دارد، نیاز دارد به فارغ شدن از چیزی و سرگرم شدن به چیزی. کدام که عین کمال است. نقیصه‌ای نمی‌خواهد سرگرم بشود تا از یک نقصی فارغ بشود. ولو نقصش چی باشد؟ رفع خستگی باشد. چیزهایی که در غیر اثر می‌گذارد و مؤثر است معنا ندارد که چیزی در خدای تعالی مؤثر باشد. خدای تعالی (نمی‌خواهد) مونتاژ بشود که آن چیز، از هر جهت محتاج است. اگر فرض کنیم که تلهی و سرگرمی برای خدا جایز باشد، در صورتی تلهی او با چیزی جایز است که غیر خودش نباشد. حالا خدا از غیر خودش که نمی‌تواند با چیزی مشغول شود. بعد خدا به خودش مشغول شود، می‌گوید: «اگر می‌خواستم لهو کنم، لَتَّخَذْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا.» چون بیرون از من که کمالی نیست که من بخواهم خودم را با آن مشغول کنم. یک نقصی از خودم بردارم. هرچی هر خبری هست در درون من است. خدا نسبت به خودش هم باز این هم ندارد. حالا در بیرون او که همه فعل اوست. مخلوقات فعلند از ذات او صادر می‌شوند. غیر او هستند (و) نمی‌توانند همبازی یا بازی آدم با هم قد خودش. آنهایی که فعل خدا. یک کسی باید باشد که در مرتبه ذات خدا هم قد خدا باشد که خدا با او لهو و لعب داشته باشد. باید از ذات خود او صادر و خارج نشده باشد. یک همچین چیزی هم وجود (ندارد). وجود ندارد. پس لهو از جانب خدا نه در بیرون او، نه در ذات او (وجود ندارد).
زمین اثر بازیچه و سرگرمی اینها خلق نکردیم. اگر می‌خواستیم سرگرمی داشته باشیم، وقتی که چیزی در بیرون او باشد، واجد کمالی باشد که خود او فاقد کمال باشد و از او بخواهد که این فقدان کمال را او و سرگرمی و لهو و اینها پر بکند (درحالی) که بیرون از او اصلاً چیزی نیست که بخواهد واجد کمال باشد. خدا در ذاتش محتاج چیزی نیست که مایه سرگرمی‌اش بشود. از آن ناراحتی که در نفسش احساس می‌کند. اصلاً خدا در خدا ناراحتی هم راه (ندارد). این را هم که می‌گوییم این هم از متشابهات است. قبلاً هم گفتم در ذات خدا غضب راه ندارد، رضا راه ندارد. خدا نه راضی می‌شود نه غضب می‌کند. نام صفات فعل خداست، خلق خدا، خدا خلق می‌کند. اینها هم پایین است.
تو روایت هم دارد که در نفس معصوم رضایت و غضب خدا ایجاد می‌شود. در ممکن باید ایجاد بشود. در واجب اصلاً چون از تبلور و تحول دیگر نفس او دچار دگرگونی می‌شود و در نفس خدا هیچ دگرگونی راه ندارد. این هم از این.
مردم به سمت پروردگارشان بازگشت دارند. بر طبق اعمال مجازات می‌شوند. جزایشان ثواب یا عقاب. چون چنین است، بر خدا لازم است تا مردم را به راه ثواب دعوت کند، به عمل و اعتقادی راهنمایی کند (که) به ثواب و پاداش نیک منتهی بشود. معاد غرض از خلقت و علت نبوت. اگر معادی نبود، خلقت بدون غرض و هدف می‌شد. آفریدن جنبه بازی و سرگرمی به خودش می‌گرفت. خدای تعالی منزه است. بازی و سرگرمی. اگر فرزند چنین چیزی بر خدا جایز بود، لازم بود با چیزی بازی کند که از نفس خودش صادر نشده باشد و خلاصه مخلوق خودش نباشد. چون محال است مخلوق خود او در او اثر کند، در او تأثیر بگذارد. چون لهو یعنی کسی در دیگری تأثیر کند. من سر شما را گرم می‌کنم یعنی من مؤثرَم و (تأثیر) دارم در شما ایجاد می‌کنم. آن اثرش چیست؟ سرگرمی. و شما باید تأثیرپذیر باشید و کدام که تأثیرپذیر نیست که کسی بتواند در او وقتی خلقت عالم به منظور لعب نبود، قهراً هدف و غایتی دارد. آن غایت همان است که مستلزم نبوت و لوازم آن یعنی تعظیم بعضی از ظالمان یاغی و اسرافگر هم هست. همچنان که تعظیم ظالمان مستلزم احیای حق است. که جمله بعدی به همین اشاره می‌کند.
من جاهایی که خط کشیده‌ام دارم برایتان تند تند می‌خوانم. ناحیه خدای تعالی، ناحیه‌ای که جز جد و حکمت ازش صادر نمی‌شود، ممکن نیست صادر بشود. به طوری که اگر هم لهوی اتخاذ، حکمت می‌شود. خدا ایجاد لهو هم که می‌کند، همان ایجاد لهوی هم که می‌کند چیست؟ عین حکمت. بازی کردن کودکانه است ولی کودک را به بازی گرفتن حکیمانه است. بازی کردن کودکانه است ولی کودک را به بازی گرفتن حکیمانه. خلاصه اراده لهو از خدای تعالی محال است. «فَعَّالٌ» (فَعَّالٌ مَّا یرِیدُ) از ظاهر که «إن» شرطی است. بنابراین جزای شرط حذف شده. جمله به معنای «دور انداخت (و) مجمع گفته معنای شکافتن فرق سر تا مغز سر.» تو مغز یک چیزی کوبیدن. «فلانی فرق فلان شخص را آنچنان شکافت که مغز سرش هویدا شد.» با حق می‌کوبیم تو سر باطل. یک جوری که مغز باطل بریزد بیرون. حقیقت باطل کامل معلوم بشود. رسوا بشود که شرایط قبل از ظهور اینهاست. حق هی رشد می‌کند، قدرت پیدا می‌کند. هی می‌کوباند تو باطل، باطل. آن جنبه‌های مخفی، سری، غیرعلنی، کی بیشتر بروز پیدا می‌کند؟ در مورد آن بحث دمل که گفته بودیم همین را عرض کردیم. خودش را بیشتر نشان بدهد. ظالم‌تر می‌شود، جدیدتر می‌شود، وقیح‌تر می‌شود، گستاخ‌تر می‌شود. نه اینکه چیزی نگو. مثل حجتی‌ها که می‌گویند: «چیزی نگو تا زوم همه آدم را بگیرد، امام زمان بیاید.» اصلاً نفهمیده منطق سیستم پیشرفته حق. شما هر چقدر باطل را می‌کوبانی، باطل گستاخ‌تر می‌شود. بیشتر ظلم می‌کند بهت. نمی‌شود پافشاری می‌کنی، می‌کشدت، حذفت می‌کند، قتل‌عامت می‌کند. هلاک شدن فلان چیز، هلاک شد. کلمه حق هم درباره باطل است. این دو مفهوم متقابل. حق به معنای ثابت‌العین است. باطل به معنای چیزی که عین ثابتی ندارد ولی خودش را به شکل حق جلوه می‌دهد تا مردم آن را حق بپندارند. لاکن وقتی درباره حق قرار بگیرد، وقتی که مردم همه می‌فهمند باطل بوده، از بین می‌رود. تا وقتی حق نیامده، باطل مثل آبی که خود یکی از حقایق و سرابی که حقیقتاً آب نیست ولی خودش را به شکل آب جلوه می‌دهد، بیننده آن را آب می‌پندارد ولی وقتی چش... خب.
مثال‌هایی که در مورد حق و باطل اینجا زده شده. اعتقادات مطابق واقع را حق و آنچه مطابق واقع نیست، باطل (می‌نامند). زندگی آخر دنیا با همه زرق و برقش که انسان‌ها آنها را مال خود می‌پندارند و به طلب او می‌روند که یا مال است یا جاه است یا امثال آن. همه اینها را باطل دانسته. ذات متعالی خود را حق و وسایل اسبابی که انسانها فریبش را می‌خورند و به جای تمایل به خدا به آنها تمایل پیدا می‌کنند، باطل خوانده. مصادیق حق و باطل: آخرت حق، دنیا باطل است. خدا حق، اسباب باطل است. این دو تا و خدا تکیه می‌کند به این حق بالاصاله بهش تکیه می‌کند. این حق است، باطل نیست. الحق من ربک. (خدا) به خود نسبت نمی‌دهد به خدا به خودش. بلکه او را لازمه نقص بعضی از موجودات می‌داند به قیاس به موجودی کامل‌تر. مثلاً عقاید باطل از لوازم نقص ادراک خدای مربوط به قدرت ادراکی به هر کسی داده. اگر طرف این را به کار بگیرد و می‌فهمد مطابقت با واقع پیدا می‌کند، می‌شود حق. به کار نگیرد، نمی‌فهمد مطابقت پیدا نمی‌کند، می‌شود باطل. حقش به کی برمی‌گردد؟ به خدا. باطل به کی برمی‌گردد؟ به این خود این. هرچی وجود، هرکی هرچی کمال به وجود برمی‌گردد. هرچی نقص، ماهیت، شائبه‌ای از بطلان درش هست مگر خدا که حق محض است. این رگه‌هایی از بطلان همین که مادی می‌شود. امام معصوم هم که تو عالم ماده می‌آید ضعف پیدا می‌کند، فقر پیدا می‌کند. یک رگه‌هایی از بطلان تو وجود مادی او نه تو وجود خودش، وجود حقیقی و اعلای امام نه. آن هم حق محض است الحق مع علی، علی مع الحق. وجود مادی‌اش ضعف پیدا می‌کند، گرسنگی پیدا می‌کند، تخلی دارد، محدودیت‌ها. این هم از این.
سنت خدا بر این تعلق گرفته باطل را آنقدر مهلت دهد تا روزی با حق روبرو شود و با آن در بیفتد (و) چقدر تا به خیال خود آن را از بین برده (و) خودش جای آن را بگیرد ولی خدا به دست حق خود او را از بین ببرد و نابودش (کند). پس اعتقاد حق هیچ وقت در زمین ریشه‌کن نمی‌شود هرچند که در بعضی ادوار حاملین آن در اقلیت قرار گیرد یا ضعیف بشوند. کمال حق هرگز از اصل نابود نمی‌شود هرچند که گاهی اِزدادش زیاد بشوند. نصرت الهی هرگز از رسولان خدا جدا نمی‌شود هرچند که گاهی به اصطلاح کاردشان به استخوان برسد. خیال کند که به کلی تکذیب شدند. در همان حال هم نصرت با او. من که نصرت بعداً می‌آید، نصرت چسبیده. قریب نمی‌خواهد بگوید نصرت بالاست می‌فرستم. می‌خواهد بگوید: «تو چسبیده به نصرتی.» اصلاً خود این‌ها مصداق نصرت خداست. آقا فرمودند: «اینی که حاج قاسم به شهادت رسید.» اینهایی که نمی‌بینند بفهمند: «ان الله معنا.» خدا با گرفتن حاج قاسم نصرت به ما رساند. به ما فرمود که: «إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا.»
مغز فوق استمرار دارد. معلوم می‌شود که حق را به چنگ باطل می‌اندازد. سنت جاری و همیشگی خداست و همیشه غلبه با حق است. درگیری حق با باطل ناگهانی صورت می‌گیرد وقتی که دیگر کسی امید نمی‌برد که چقدر اینها به درد این وقتی کسی دیگر کسی امید نمی‌برد که حق غالب بشود و باطل فرار کند و چون آیه شریفه مطلقه نمی‌شود گفت مقصود حق و باطل در عقاید یا در سیره و سنت یا در خلقت بلکه همه را شامل می‌شود. معنای این است که ما عالم را برای بازی خلق نخواستیم، سرگرمی برای خودمان تهیه کنیم بلکه سنت همیشگی ما این بوده که باطل را با حق بزنیم آن چنان بزنیم که او را هلاک کنیم. مردم ببینند که دارد از بین می‌رود باطل، حجتی باشد یا عقیده‌ای که حجت و عقیده حق آنها را نابود می‌کند و چه اینکه عمل، سنتی باطل باشد همچنان که در قرای ظالم گذشته چنین شد. عذاب استیصال آن اعمال و سنت‌ها را از بین برد و چه اینکه باطل تهدید مردمی که (درحال) نبوت و منکرند و خدا دائم با حق باطل را می‌کوبد. حق را برجا (می‌گذارد) و از باطلی که خودش را به شکل آن جلوه داده جدا می‌کند و و حق را از زیر باطلی که آن را پوشانده بیرون می‌آورد تا نماند مگر حق خالص و آن خدای اسماء و صفات است. «هوَ یَعلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ ۥ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ». آن وقت دیگر آنچه از اسباب، سبب مستقیم پنداشته می‌شد همه از کار می‌افتد. آنچه ملک و قوت و اختیار برای غیر خدا پنداشته می‌شد همه از مالکیت و نیرومندی و صاحب اختیاری ساقط می‌شود. «مَا كُنتُمْ تَضَعونَ جَمِیعًا لِمَنِ الْمُلْكُ الْیَومَ ۖ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ». این هم بحث آسمان‌ها و زمین. ملک حقیقی کسی (است)، ملک حقیقی دارد که ایجاد کرده. ملک مال موجِد است. شمایی که این را ایجاد کردی، مال خودت است. هر موجودی که تصور شود قائم به وجود سببی است که آن را ایجاد کرده. به طور خیره قائم است که نمی‌تواند از هیچ‌گونه تصرف و چون موجب هر چیزی خداست و کسی در ایجاد شریک او نیست غیر خدا مالکی (نیست). این هم از این بحث استکبار، استحصار. اینها را هم یک اشاراتی کردم. دیگر وقت نیست بیشتر توضیح بدهم.
«وَلَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ...» این را هم یک توضیح سریع و مختصر عرض بکنم که خیلی بخش قشنگی است از جهت استدلالی معرفتی. نکات خیلی:
اولاً می‌گویند که هیچ کس در مورد واجب‌الوجود اختلاف ندارد. همه حتی بت‌پرست‌ها قبول دارند که واجب‌الوجود موجود بالذّات است. بحث سر این است که می‌گفتند: «آقا! إله به معنای رب و معبود.» بت‌پرست‌ها می‌گفتند: «تدبیر عالم با طبقاتی که در اجزای آن است از ناحیه آفریدگار عالم به موجوداتی شریف و مقرب درگاه او واگذار شده.» گفتند او إله است و خدا واجب‌الوجود است ولی معبود اینها اینند که کار دستشان است. خدا به اینها سپرده به این ملائکه و به این قدرتمندها و به این اشیا، به آسمان و زمین و خورشید و ماه و دریا و اینها. همه ربند، اینها همه إلهاند. ما اینها را شفیع می‌کنیم در محضر آن کسی که قدرت مطلق، واجب‌الوجود. رب آسمان‌ها، رب زمین، رب انسان، می‌شود ارباب. اینها إله مخلوقاتند. خدا إله اینهاست. پس ما آلهه داریم. این جور طبقه‌بندی می‌شود. نه خدا کنار این إله است، خدا إله است ولی ما باید کی را بپرستیم؟ آلهه (را). درست است؟
او می‌فرماید اگر اینها هم إلهان اله غیر الله، اله اینها هم إلهان، این فساد پیش می‌آید. آیه شریفه مورد بحث ҳам آلهه غیر از خدا در آسمان و زمین (است). نه به معنی تعدد واجب‌الوجود و هستی‌بخش است چون احدی قائل به تعدد نیست. اگر در آسمان و زمین غیر خدا إله دیگری بود، الوهیت غیر خدا متعلق به آسمان و زمین بود. مورد بحث مانند آیه «هُوَ الَّذِي فِي السَّمَاءِ إِلَٰهٌ وَفِي الْأَرْضِ إِلَٰهٌ». حالا اگر فرض کنیم برای عالم آلهه‌ای متعدد باشد، از اینجا دقت: ناچار باید این چند إله با همدیگر اختلاف ذاتی و تباین حقیقی داشته باشند. شما وقتی او را می‌پرستی، یعنی از او یک کاری برمی‌آید که از آن دیگری برنمی‌آید. چرا برای واسطه‌ای در خلقت که نمی‌گرفتند؟ ما اهل بیت را واسطه در خلقت می‌گیریم. قاطی نشود بحث. یک إله داریم، اینها واسطه فیض‌اند. خدای متعال خالق مطلق است، مطلق. مطلقٌ از ماهیت، مطلق است. محیط مطلق است. اهل بیت را هم او آفریده. از مجرای اینها فیض جاری می‌کند به عوالم پایین. این می‌شود اعتقاد ما که از قرآن برآمده و از قرآن و سنت.
اتحاد مشرکین چی بود؟ می‌گویند که خدا إلهی است، إله را خلق کرده، کارها را هم به إلهه سپرده و انگار دیگر از خودش خلع مسئولیت کرده است. البته باز إلهه خودشان مسئولیتشان را از کی گرفتن؟ ما خدا را قبول داریم ولی طرف نیازمندمان کیست؟ چیزهایی دارند که خدا... اولاً اصلاً صرف تصور اینها «الله» از بین می‌رود چون «الله» یعنی واجب‌الوجود، یعنی صرف‌الوجود، یعنی کمال مطلق. کمال مطلق یعنی دیگر اگر شما یک محدوده تعریف کردی، غِیری برای او در نظر گرفتی، یعنی یک جای آن غِیر هست که این نیست. به میزان همینی که نیست، محتاج می‌شود. چون یک مقداری از وجود او دارد که این ندارد. پس این به یک مقدار از وجود نیاز دارد که مال دیگری است. خدا در واجب‌الوجود اصلاً تعدد راه ندارد، معنا ندارد. نیاز معنا ندارد، احتیاج معنا ندارد. هیچ نقشی در آن واجب‌الوجود... (نفهمیده). قبول داشتن تعدد آلهه، واجب‌الوجود را نمی‌شود پذیرفت. این یک نکته.
بعد، تمایل بدی نداشته باشند وگرنه چند تا إله نمی‌شوند. تباین در حقیقت و ذات مستلزم آن است که در تدبیر هم با همدیگر متباین و مختلف باشند. تمایل منجر به چی می‌شود؟ به تباین در تدبیر. وقتی دو نفرند، دو تا تصمیم هم می‌گیرند دیگر. نمی‌شود که دو نفر باشند، یک تصمیم واحدِ همزمان با هم. تمایل در تدبیر وقتی شد حالا دو تا خدا. یکی می‌گوید خورشید از از شرق به غرب برود. حالا این آخه عالم همه با هم هماهنگ است. الان مگر این مسئول باد نیست؟ الان باد با خورشید با اجزای دیگر عالم تناسب مگر ندارد؟ یعنی وقتی خورشید که حرکت نمی‌کند. زمین دارد حرکت می‌کند. باد (چه) درصد از آن ایجاد می‌شود؟ اثر حرکت زمین. هرگز زمین کدام وری دارد می‌رود؟ الان مگر نمی‌گویی زمین دارد اینوری می‌رود که از شرق به غرب دارد می‌رود. در قیاس با خورشید باد هم کدام وری باید بیاید؟ از شرق. اگر دو تا إله باشند، یکی إلهه خورشید باشد، یکی إلهه باد باشد، باز هم فساد می‌شود. مگر نمی‌شود یک هارمونی واحد؟ دیگر یک نفر دارد زمین را در یک جهت حرکت می‌دهد که سمت خورشید هم همان است که باد هم همان است که ابر هم همان است. باز آن بحث فساد همینجا دوباره شکل می‌گیرد. به فساد کارش کشیده می‌شود. خب.
چون یک نظام جاری در عالم، نظام جاری در عالم نظامی است واحد. همه اجزای یکدیگر به هدف خود می‌دهند و با رسیدن اجزای دیگر به هدف‌های خود سازگارند. می‌فهمیم که پس برای عالم غیر از یک إله فقط بحث اینکه خورشید از کدام و در (چه جهتی) می‌آید نیست. بحث بادش هم همین است. همه‎‌اش تو یک راستا. در اثبات فساد در عالم همین است که ما می‌بینیم بسیاری از اسباب را که با همدیگر تزاحم دارند و بسیاری از علل را که جلوی تأثیر همدیگر را می‌گیرند. و مگر تفاضل چگونه می‌شود؟ در جواب می‌گوییم تفاضل دو علت که در تحت تدبیر دو مدبر باشند غیر (از) تفاضل دو علتی است که در تحت تدبیر، در تحت یک تدبیر باشد. خیلی مهم است. تو مگر میوه‌ها خراب نمی‌شود؟ این همه باتلاق داریم. جنازه‌ها می‌افتد، فاسد می‌شود. ما فساد مگر تو عالم نمی‌بینیم؟ اینها همه فسادی است که ذیل یک علت شکل گرفته در یک حرکت کلی عالم شکل گرفته. نه در دو حرکت با دو علت! آن فسادی هم که می‌بینی تو راستای کلام می‌بینی. آن فساد هم عین صلاح است، عین حرکت همسو با حرکت کلی عالم. نه اینکه حرکت عالم به یک سمت باشد، فساد در یک جهت مخالف باشد. فاسد می‌شود. باز عالم از آن چرخه و گردش کلی خودش دچار اخلال نمی‌شود. کمکش می‌کند این فساد. طرف می‌میرد، جنازه‌اش فاسد می‌شود. کمک می‌کند آدماییی که رو کره زمین زندگی می‌کنند راحت زندگی کنند. اگر جسد نمی‌پوسید، وقتی که قبرها همه پر بود و دفن نداشتیم، به مرور ایام فساد، یعنی فساد توی طرح کلانی خودش موجب سلامتی است. این هم یک نکته.
نکته بعدی این است که خب مدبر واحد علت را به علت دیگر از کار بیندازد یا اثر آن را محدود کند و تزاحم عللی که در نظام عالم دیده می‌شود از این قبیله است. برای اینکه علل و اسباب که این نظام عام عالمی را ترسیم می‌کنند با همه اختلافی که دارند، توان و تزاحمشان با یکدیگر طوری نیست که یکدیگر را باطل کنند. از اثر (و) فعالیت ساقط کنند. به این معنا که باید تزاحم خود بعضی از قوانین عمومی و کلی حاکم بر نظام عالم را بشکنند و در نتیجه با وجود اجتماع شرایط و ارتفاع موانع با این همه از مورد خود تخلف کنند. به خلاف تمانع دو علت که در تحت تدبیر دو مدبر باشند. اگر فرض بشوند با تزاحم خود، قوانین عمومی و کلی حاکم بر نظام عالم را می‌شکند و با وجود اجتماع شرایط و ارتفاع موانع نمی‌گذارند علت‌ها اثر خودشان را بکنند. آن وقت است که تخلف معلول از علت امر عادی می‌شود بلکه اصولاً در چنین فرضی دیگر نظامی عام و عالمی نمی‌ماند بلکه حال دو سبب که با هم مختلف و متنازع‌اند و تحت مدبرند در تنازع (و) اختلاف، حال دو کفه ترازو را خواهند داشت که هر کدام بالا برود، آن دیگری پایین می‌آید. این اختلاف. الان دو کفه ترازو یک اختلافی با هم دارند ولی آن اختلاف عین حق است، عین چینش است، عین صلاح است. فساد نیست که. هر اختلافی که فساد نیست. بعضی اختلافات اینستاگرام بسته شده داشتیم دیگر. اختلاف استعدادها عین عدالت است، عین حکمت است. اختلاف دو سر ترازو عین حکمت و عدالت است. روشن است دیگر.
باز ممکن است بگویی ما می‌بینیم که آثار علم و شعور در جهان نمودار است. یعنی نظام جاری در عالم به بانگ بلند از وقتی چنین باشد چه مانعی دارد که ما برای عالم چند إله فرض کنیم که همگی امور عالم را تدبیر کنند. تدبیر از روی تعقل و فکر و با موفقیت همدیگر. آیا شورا نشستن در عالم تدبیر (را) می‌کند؟ چه اشکال دارد؟ همگی قرار گذاشته‌اند که به خاطر حفظ مصلحت با همدیگر مخالفت نکنند. از تدبیر همدیگر ممانعت به عمل (نیاورند). این سوالش خوب است‌ها! دخالت نکند به چند نفر. چند تا إلهه باد گفته باشد: «من تو زمین هر وری (سمتی) بردی، من آنوری می‌روم.» در جواب می‌گوییم چنین فرض غیرمنقول است. برای اینکه معنای تدبیر تعقلی و تدبیر تعقلی و تدبیر از روی فکر در خود ما آدمیان این است که ما افعالی که صادر می‌کنیم بر مقتضای قوانین عقلی که حافظ تلام اجزای فعل با همدیگر و سوق دادن فعل به سمت آن هدف است. آنچه خارجی گرفته شده. ما اصلاً قوانین از کجا می‌آوریم؟ از حقایق بیرونی می‌آوریم. قانون از آنی که بیرون است، انتزاع می‌شود. ما بیرون یک چراغ قرمز داریم که قرار است متوقف کند ماشین را و ماشین داریم، چراغ داریم، قانون وضع می‌کنیم اینکه قرمز است و قرمزی داریم رنگ قرمز علامت چی باشد؟ یعنی وایسا. رنگ سبز یعنی که. اول یک قانونی داریم بعد یک چیزی بیرون بیافرینیم. اولین چیزی در بیرون داریم بعد قانون انتزاع می‌کنیم. یک نکته: این قوانین عقلی همه از حقایق خارجی گرفته شده‌اند. از نظامی که در موجودات برقرار است گرفته شده. در نتیجه افعال تعقلی ما یعنی افعال عقل‌پسند ما تابع قوانین عقلی، قوانین عقلی ما تابع نظام عالم (و) خارجه. لاکن پروردگار مدبر عالم، عالم چنین نیست بلکه نظام خارجی همان فعل اوست. ما یک نظام خارجی داریم، یک قانون اتخاذ می‌کنیم. یک نظام عقلی داریم، یک تدبیر داریم. خدا چی؟ خدا نظام عقلی او همان است که ایجاد کرده، یکی است. برای خدا بینونتی بین اینها نیست. تفکیکی از حالا مانند ما از نظام عالم برای قوانین خودش الگو گرفته بود چون محال است که فعل او تابع قوانین عقلی باشد. در حالی که فعل مطبوع آن قوانین از فعل او قانون کشف می‌شود نه اینکه فعل او تابع قانون باشد. خدا بر اساس قانون عمل نمی‌کند. اصلاً قانون با فعل او یکی است چون این جور آفریده قانون ازش کشف می‌شود نه اینکه یک چیزی داریم حالا قانونی می‌بندیم سرش. معلوم شد چی گفتم؟ یکم سخت است ولی خیلی مطلب، خیلی مطلب چون گفتیم مصالح تابع فعل خداست نه موقوف او. این هم از این بحث.
یک بحثی اینجا دارم که چرا از فعل خدا سوال نمی‌شود. یک گفتاری هم دارم ۳ صفحه. اگر حالش را داشتید مطالعه کنید. گفتاری در حکمت خدای تعالی و معنای اینکه افعال او دارای مصلحت است. بحث فلسفی قرآنی خیلی بحث قشنگی است که چرا از خدا سوال نمی‌شود و خدا سوال می‌کند. یک برگش را گفتم چون خدا صرف‌الوجود است و هرآنچه که هست از اوست ولی خیلی قشنگ مرحوم علامه تو مرحله‌بندی توی چند پاراگراف این بحث را توضیح می‌دهند و اثبات می‌کنند. انشالله از همه اینها واقعیت در پس پرده (است). خدا کمک می‌کند و هم عذرخواهی می‌کنم، تشکر می‌کنم بابت تحملی که کردید و خدا انشالله به حرمت این ادبی که در محضر قرآن دارید و این شوقی که در برابر قرآن دارید که الان ۴۵ دقیقه از وقت کلاس گذشته و هنوز شما اینجا نشستید در محضر این کلمات هستید، خدا انشالله ما و شما را در دنیا و آخرت از قرآن جدا نکند. ما را با حقیقت قرآن یکی و ممزوج بکند. انشالله.
الحمدلله رب العالمین
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00