تفسیر سوره انبیا

جلسه چهارم

00:50:19
47

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم.
«اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضا.»
«و اذا رأک الذین کفروا ان یتخذونک الا هزواً، آلَهَتُکم و هم بذکر الرحمانم کافرون.»
می‌فرماید که وقتی ببینند تو را کسانی که کفر ورزیدند، تو را به ‌جز تمسخر و استهزا نمی‌گیرند؛ به هیچی نمی‌گیرنت، به هیچی نمی‌گن، مگر به‌عنوان یک دست‌مایه طنز. هیچی نیستی، مگر اینکه ارزش طنز داری، ارزش سوژه طنز خوبی هستی. الان از این قبیل خیلی. هرآنچه که از جنس حقیقت است، برای آنان از جنس طنز است و هرآنچه که از جنس خیالات و شعر و اوهام و اعتباریات است، برای این‌ها واقعیت است.
این خاصیت "قلب منکوس" است؛ قلبی که تو روایات هست: «قلب منکوس» و «قلب معکوس». اگر بتوانید بیاورید، خیلی در مورد این‌ها تعبیر فراوانی است.
این‌ها وقتی می‌بینند، کفار تو را این‌جوری می‌بینند؛ می‌گویند: «اهذه الذی...» در مورد «آلهتکم و هم بذکر الرحمن» هم همین است، همین‌ها همین‌ها همین‌ها، به ذکر رحمان همین‌ها کافرند.
چقدر قشنگ است چینش این کلمات! «هم بذکر الرحمن» هم، یک لطیفه‌ای هم این‌جا هست که این چرا بین دو تا "هم" قرار داده شده است؟ چون این‌ها در حجاب خودشان (هم) به ذکر رحمان هستند. (هُمین) دو تا "م" در و دیوار نفسانیت این‌ها را از دو طرف. (لطایف ظاهر عبارت‌ها - نگید تفسیرش؛ تفسیر نمی‌کنم - مطلب ذوقی است. مطلب ذوقی بی‌ربطی هم نیست.)
امامی که مخالف خوب هست، چون امام آسایش، پر از ذوقیات است. همین «آداب‌الصلات»، «سرالصلات»، «دعای سحر»، حتی «تفسیر سوره حم»، «جنود عقل و جهل»، حتی «چهل حدیث»، حتی «چهل حدیث» که دیگر مثلاً وزارت علمی کتاب بسیار بالاست، باز می‌بینید ذوقیات الی ماشالله. مثلاً در مورد هجرت و توطن که مسافر، نمازش شکسته می‌شود؛ کسی که «من خفی علیه الجدران» (دیوار دیگر از او مخفی شود) این مهاجر به حساب مسافر به حساب نمی‌آید.
امام فرمود: «سالک سالک نیست، مگر اینکه جدران بر او مخفی شود.» امام می‌فرمایند که تا کسی از «جدران نفسش»، در و دیوار نفسش، این در و دیوار نفس برایش مخفی نشده، این مهاجر به حساب نمی‌آید، مسافر به حساب نمی‌آید، سالک به حساب نمی‌آید.
«این هم به ذکر رحمان هم کافرون.» چرا این‌ها کافرند؟ چون بین دو تا "هم" گیر کردند، در و دیوار همین نفس خودشان، تو خودشون گیر کرده. (سردش بود، رفته بود توی گراشه الاغی پیدا کرده بود و توش گرفته بود خوابیده. رفیقش اومد گفت چی‌کار می‌کنی و گفت ولم کن، بذار تو خودم باشم.)
قلب کافر «قلب منکوس» است. قلوب سه تاست. خب، قلب دوم سیاهی دارد، ولی باز خیر و شر توش پیدا می‌شود، ولی قلب کافر هیچ خیری توش پیدا... (چیز داره، رفت و برگشت، بالا پایین می‌پره.) چقدر این‌ها زیباست! واقعاً اگر ما اهل بیت نداشتیم می‌خواستیم چی‌کار کنیم؟
یک دلم هست چراغ دانه، چلچراغ این قلب ما می‌درخشه. تا قیامت، قیامتم از نور این روشن میشه. «یوم یسعی نورهم بین ایدیهم» روایت. خورد اون بحث، حالا بعداً مکتوب شد، اگه بشه اضافه‌اش بکنیم خیلی خوبه.
کافر، تفسیر سوره کوثر، کافر ابتر است. به خاطر همین است، چون از نور بریده است، در ظلمت است، و هیچ در موضع خیر نیست. هر آنچه به او تعلق بگیرد، چون قلبش قلب سیاهی است. و مؤمن کوثر، هر آنچه به او تعلق بگیرد، خیر، کوثر که خیر کثیر، یک چیزی در عرض بقیه نعمت‌ها نیست که خدا سلامتی می‌دهد، پول می‌دهد، زیبایی می‌دهد، کوثر می‌دهد. نه، خدا سلامتی می‌دهد، کوثر می‌دهد که بتواند از این‌ها استفاده کند. پرطرفدار. تفاوتش تو اینه، نه اینکه یک چیزی کنار بقیه است. یک وضعیت نحوه چینش این‌ها کنار همه.
اگر کسی بلد نبود این‌ها را بچیند، مثال فراوانی اون‌جا، شاید ۱۰ تا ما مثال، یکی‌اش این بود که کسی که کتاب‌خوان نیست، هرچی بهش کتاب بیشتر هدیه بکنی، چیست؟ وبال بیشترش. تو اثاث‌کشی پدرش درمی‌آد، فرای حمل‌ونقلش. بهره‌ای از او نداره، عذابش بکنی. نرم عذابش بکنی، با مدارا، هی بهش کتاب بده. کتاب عین عذابه. «خدا یرید الله لیعذبهم بها فی الحیات الدنیا.» فکر نکنی من دارم امکانات نعمت می‌دهم، با اموال و اولاد، قرآن لطایف داره. چقدر حقایق خاصه، و ما مشغول چیزهای دیگه هستیم.
رفقای طلبه از ما می‌پرسند که آقا ما چی‌کار بکنیم؟ کدوم رشته بریم؟ قرآن یک چیز. ما یک مسئولیت نسبت به یک کتاب داریم. فقط «تعلم القرآن»، یک کتاب واجب یاد بگیریم. بقیه‌اش همه‌اش یا نوافل است یا مباحات، اگر نگوییم مکروه و حرام است. یک کتاب وظیفه ماست، یادش بگیریم، بلدش باشیم در مراتب عمقی.
اول روخوانی‌اش، کلماتش را بتوانیم بخوانیم، تلفظ بکنیم، ترجمه بکنیم، تطبیق بدهیم، آیات را ضرب به هم بکنیم، که این ضرب آیات در هم یک جوری است که کسی وارد این حوزه اگر بشود، دیگر کلاً همه کتاب‌ها را می‌بندد. ابتداییه ارتباط با قرآن جفت‌وجور بکند، از این‌جا به بعد دیگر تازه کم‌کم راه به حقایق پیدا می‌کند. اون دیگر اصلاً ماجرا از اون‌جا شروع می‌شود. در ملکوت آیات سیر می‌کند. می‌خواد.
حضرت امام، کتاب غیر از قرآن مطالعه نمی‌کردند. در تمام ۱۰ ساله رهبری‌شان، کتاب تو این ۱۰ سال از سوم ندیدم غیر از قرآن.
می‌گه وقتی تو را می‌بینند این کفار، تو را به مسخرگی می‌گیرند نسبت به ذکر رحمان کافرند. ذکر الرحمن؛ یک کسی همه وجودش رحمت باشد، بعد انسان از او غافل باشد، مشغول دیگری باشد، چقدر خسارت! شما تصور کنید توی کوپه قطار باشید. از این خاطرات من دارم. دنبال یکی از اساتید می‌گشت. فلانی کجاست؟ اون فلانی که من فلان اسم، آی فلان، این کجا؟ من خیلی دنبالشون می‌گردم، یادم نیست. با اون استاد ما مشرف شدیم کربلا. تو هتل من اون طلبه رو دیدم. هنوز داشت دنبال استاد می‌گشت و نمی‌شناخت. استاد وارد آسانسور شدیم. ما وارد شدیم. اونم وارد آسانسور شد.
با خودم گفتم: این الان داره رو کره زمین دنبال این استاد می‌گرده و با هم توی آسانسوریم و الان نمی‌دونه که روبروی کی وایستاده. دنبال همونیه که دنبالش می‌گرده؛ اون که دنبالش می‌گرده همین‌جاست. سکوت کردم. بنده‌نفسم بود. من گفتم حالا نگم ببینم چی میشه. بعداً خودش یک سوالی از ایشون کرده بود و بعد، «قبر سید هاشم حداد کجاست؟» ایشون هم شروع کرد توضیحات دادن. گفته بود چون اطلاعات مثلاً چه جوریه و این‌ها. خلاصه این‌جا قطار، شما فرض کنید یک کسی که مثلاً دربدر دنبالش بود، با هم کوپه باشید، با هم مسافت طولانی هم برید، بعد برسی تو شهر جدا بشیم، بعد تو اینترنت مثلاً، بعداً به این مناسبتی عکس ناهار ببینیم. همونی که با هم تو سفر بودیم. با هم. اون احساس خسارته چقدره! ۲۴ ساعت تو کوپه با این بودم و یک تلی از سوال داشتم که می‌خواستم فقط ۵ دقیقه این آقا رو ببینم. ۲۴ ساعت من با او بودم. همه‌اش به بطالت و هرزگی گذشت و دستم از او کوتاه است. این یک دوز بسیار پایین و ضعیف از اون احساس خسارتی است که آدم‌ها تو قیامت نسبت به این قطع اتصالی که از حق تعالی داشتند درک می‌کنند.
«چنین معشوقه‌ای در شهر وانگه دیدنش ممکن/ هر آن‌کس پای بنشیند به غایت بی‌بصر باشد.»
«چنین معشوقه‌ای در شهر وانگه دیدنش ممکن/ هر آن‌کس پای بنشیند به غایت...» (مال مغربی است فکر کنم این بیت.)
«...این هم به ذکر رحمان هم کافرون.»
آدم می‌ره می‌بینه که همه این‌ها از رحمان بود. همه این عنایات. همه این شیشه‌ها را دیدید که این‌ورش آینه است، اون‌ورش نگات می‌کنند. و این‌ها. این وضعیت قیام قیامت فقط تحول در عرصه ادراکات ماست. ما می‌فهمیم اینی که فکر می‌کردیم... اگر دوستان الماس علی آقای قاضی را در مکاشفه دیده بودند، آقا قاضی فرموده بودند که: مردم قیامت می‌فهمند اکثر اینایی که این‌جا فکر می‌کردن اشتباه بود.
یک عزیزی هم پیام داده بود، کانت و این‌ها بود که فلسفه غرب خونده بود. ایشون فلسفه غرب خونده بود، می‌خواست تو یک جمله از هگل و ارسطو همه رو اگه می‌خوای چی کنی، عصاره همه اونا خط رعایت پیغمبر و امیرالمؤمنین و اهل بیت است. به ما ما این سرمایه رو قدر نمی‌دونیم و چشم جای دیگه می‌چرخه. آدم رو گنج نشسته. و "بهجت" درخواست سوال داشته. این باشه هدیه به همه اون‌هایی که سوال دارند و جواب نمی‌گیرن. این نیست. خیلی گران‌قیمت. این حرف‌ها، تعداد سوال.
این خاطره رو نقل کرده. به نظرم از مرحوم آیت الله شهربانی باید باشه. این ما آقای شهربانی خیلی دست‌ودلباز بود. با اینکه خیلی متمول هم بود. عبای خیلی گران‌قیمتی می‌انداخت که مثلاً عبای او به اندازه شاید قیمت خونه بعضی از طلبه‌های نجف و محله ۱۰۰ تومانی‌ها که می‌گفتن معروف بود تو نجف. محله ۱۰۰ تومنی بود.
«یک ثانیه درس محضر مرحوم آقای قاضی را حاضر نبودم با کل محله ۱۰۰ تومنی عوض کنم.»
«این‌قدر اون درس برای من ارزش داشت.»
شاید عبای ایشون قیمت یک خونه تو اون محله ۱۰۰ تومنی بود. (هوایت را بده به من.) این‌جور تو ذهنمه که طرف آقا بدون هوا شده و گفته: «حال پیشتون باشه، کرایه داد، حرم رفتم.» این‌جوری دست‌و‌دلباز بود. آقای شرابیانی برای مشهد یک مثال می‌زنم، برای کسی که هم داراست و هم تعل... (فهمیدم.) دست رد به کسی نمی‌ده.
پاپیچ ایشون شد. هرچی گفت، ایشون یک قرون نداد. یک قرون نه پس نداد. تعجب کردن. اون گدا دنبال ایشون راه افتاد و از حرم تا کوچه، تا خونه، تا اندرونی، هی به پای ایشون افتاد و جیغ‌وداد و سروصدا. «یک چیزی به من بده، یک چیزی کمک کن، این‌ها.» سمت اندرونی، بیرونی منزل. بابا! سمت اندرونی خانواده، اومدن سروصدا. اون بابا مرد! تلف شد. ایشون فرمود: برید لباسش رو باز کنید. زیر این آستر همه‌اش اشرفی طلا بود، سرتاسر. این. این‌جور بود و گدایی می‌کرد. تک‌تک شما هم که سوال می‌کنید همین‌اید. زیر این آستر اشرفی طلاست. اومدی پاپاسی از من گدایی کنی.
چقدر لطیفه‌ است این! این‌جا همه خبرها این‌جاست. (دنبال می‌گرده.) فلان آقا، فلان آقا، فلان آقا. پیام می‌دن. گاهی مصرانه پیام می‌دن. گاهی یکم هتاکانه پیام می‌دن. «فلانی رو معرفی کن به فلانی، فلان چیزو بگو.» تکذیب هم می‌کنند که دروغ می‌گی. عزیز دل من! تو خودت سر تا پات اشرفی‌ است. می‌خوای بری یک دوزار از کسی... اثر صداقت و محبت و خوبی شماست که این سوال و این همت و این‌ها است، ولی هر پاسخی از درون، به خودت مراجعه کن.
پاسخ همه سوالات. «ای لقای تو جواب هر سوال.»
علامه جعفری در مورد عاشق غلامرضا می‌خواست نگاه بکند، جوابش رو «غلامرضا» نه. به خودت نگاه کن. عاشق غلامرضا فقیر یه نگاه که می‌کنی من فقیرم. او هم داره. تموم.
«انتم الفقراء الی الله.» به کسی نیاز ندارم. نه کسی کاره‌ای. خودشم بخواهد می‌رسونه، بخواهد میده. خودش بخواهد می‌بره. از سبب‌سازیش. «من شیدایی‌ام و سبب‌سوز صوفی‌ستایی.» مولوی می‌گه: «سبب‌ساز سبب‌سوزه.» می‌چینه، قطع می‌کنه، جمع می‌کنه. او عجایبی آدم می‌بینه در این عالم. وقتی می‌خواهد جفت‌وجور کند، جفت‌و... (گاهی نمی‌شود. بیتش مال فاضله دیگه. گاهی قرار نیست چی بشود.)
خلاصه آقاجان! این رحمان ماست که از او غافلیم. این گنج اشرفی ماست. طنز مخفی ما که در سویدای دل ماست، و «با ما معکم اینما کنتم.» «انت ذخری، انت ذخری.» تو ذخیره منی. «انت کهفی حین المظاهب.» دعای عرفه ببینید چه خبره، صحیفه چه خبره. ما یک گنج داریم. یک سرمایه داریم. «انت نعیمی، دنیای آخرتی، دنیای من تویی، آخرت من تویی، نعیم من تویی، سید من تویی، دارایی مرندی.» ما از وقتی قاضی را آشنا شدیم، «خسرو الدنیا و الآخره». دنیا و آخرت رو باخت.
یکی‌ای هستم در دنیایی هستم. این‌ها همه شما مصادیق توجه به حق تعالی و الرحمان است. و هر خبری که هست در این ذکر است و در این توجه. از تو، هر بدبختی هم که هست در این غفلت است، اسباب غفلت.
«خَلَقَ الإِنسانُ مِن عَجَلٍ.» از آیات بسیار فوق‌العاده‌ای که خیلی جای کار داره در حوزه مختلف: انسان‌شناسی، تمدن، فرهنگ، سیاست. مقداری ما تو بحث نظام تسخیر و این‌ها در مورد این آیه بحث‌هایی داشتیم که تمدن غرب، تمدن نظام عجل و نظام غرایز را فعال می‌کند. یکی از غرایزی که فعال می‌شود همین «خلق الانسان من عجل» است. اونجا کلاً رو سیئات و رذایل انسان مانور داده می‌شود و با مدیریت رذایل مدیریت انسان صورت می‌گیرد. تمدنی است بر مبنای مدیریت رذایل و ایجاد حاجات وهمی و رفع همان حاجات وهمی.
تو نیاز داری به اینکه هر آنچه الان در هر جای عالم اتفاق می‌افتد بدانی. گردش آزاد اطلاعات و من چه می‌کنم برای تو، منی نیاز تو را تامین می‌کنم. اصلاً کی گفت که من یک همچین نیازی دارم که تامین بکنی؟ کجای منو فعال کرد؟ عجل منو. الان فلان جای عالم خبر شده، ۳۰ ثانیه گذشته، تو خبر نداری؟ تو جا موندی از دنیا! (بحث آینده انقلاب می‌گفتیم: روزنامه می‌خونه. بعضی‌ها روزنامه می‌خونن، نمی‌دونن یک ماه پیش چی شده. بعضی‌ها روزنامه نمی‌خونن، می‌دونن یک ماه بعد چی.) تو اینو لازم داری، گردش آزاد اطلاعات و فیلتر نکن و فلان نکن؛ یک سیکلی، یک ترمی شکل می‌گیره بر مبنای قدرت و ثروت و مدیریت غرایز و رذایل. این تمدن غرب که بروزش در تمدن فرعون است که شاخصش بنی‌اسرائیل‌اند که دنبال عجل‌اند، عجول‌اند، دنبال عجل. گوساله‌پرست. عجل. اون هم از "عجله انسان" است. از عجله آفریده شده. البته خلق....
ببینید، خلق که می‌آید، عالم چه رو داره می‌گه؟ یک عالم امر داریم، یک عالم خلق. هرجا حرف از خلقت انسان است، عالم خلفی، عالم مادی، نقائص و ماهیات و این‌ها این وسط دخالت می‌کنه. ولی هر وقت حرف از عالم امر انسان است، «نَفَختُ فیه روح من امر الله...» لذا قرآن لسان تنقیص باشد، تعریض باشد، کنایه بزند، شماتت بکند. هر گرفتاری‌‌ای از حیث خلق انسان است، نه از حیث امر انسان. خلق عالم امر کجا بیشتر صحبت کردیم؟ سوره اسرا، ذیل همان بحث «قول روح من امر» نکاتی را گفت.
انسان از عجله آفریده شده، یعنی این‌قدر شدت داره عجله در بودن، آن‌قدر که گویی اصلاً آدمی از عجله خلق شده، غیر از عجله چیزی نمی‌شناسه. «فلانی همه‌اش خیره، یا سراپا شره.» یا «فلانی از خیر خلق شده، یا فلانی آب و گلش با شر خمیر شده.» این‌طور تعبیر بلیغ‌تر از اینه که بگیم چقدر فلانی عجوله. این کلام در مورد تعجب آمده.
خواسته نسبت به امر مشرکین بی‌اعتنایی. اگه اونا عجله کنن، ما عجله‌ای نداریم. چون از دست ما، تلافی ما فوت نمیشه. از حیث عذابشون، از حیث چیزایی که می‌خوان. که باز اینا تو بحث‌های فطرت مفصل در مورد این صحبت کردیم. (کامل مکتوب شده، بشه باز اونم یک کاری بشه، از تو چیزی دربیاد.) قطعاً کشیدن بحث فطرت عرض کنم که اونجا همینو داشتیم که انسان تمایلات فطری حقیقی دارد که همه تمایلات فطری حقیقی به کمالات الهی است. عجله او باعث فریب او میشه. و این کمال رو در غیر خدا در مرات، در آیات می‌بینه. فکر می‌کنه اینه که اون کمال رو داره.
آدم علم می‌خواد، آدم قدرت می‌خواد، آدم بقاء می‌خواد. علم تو کتاب می‌بینه. علم رو تو استاد می‌بینه. قدرت رو تو پول می‌بینه. توی موقعیت سیاسی می‌بینه. انسان قدرت می‌خواد، یعنی اسم «قدیر» رو می‌خواد. اسم «قوی» رو می‌خواد. انسان علم می‌خواد، یعنی اسم «علیم» رو می‌خواد.
برای رفقای دانشجوی تازه‌وارد در مورد اهداف دانشجویی و فلان و این‌ها صحبت می‌کردیم. گفتم: «ببینید، گول نخورید که نگن مثلاً دانشجو باید چه بشود. عناوین دانشجویی این‌ها همه عوارض. تواره می‌ره کنار. اینو بذار کنار. اول دانشجو نداریم، ما انسان داریم.»
«شماره چهار سالته، مال هشت سال. گرفتار این نشی: دانشجوی موفق، دانشجوی نمونه، دانشجوی فلان. انسان موفق، انسان نمونه.» گفتم که انسان موفق کیه؟ کسی که به غایت رسیده. شما چی می‌خوای؟ گفتم تو نه درس می‌خوای نه مدرک. تو اسم «علیم» رو می‌خوای. حواست پرت نشه، دنبال «علیم» باش. به غایت برس.
بعد گفتم: تو اذان چی می‌گن؟ می‌گن: «حی علی الفلاح.» خیلی جالبه. «موفقیت». موذن بالا منزلت داد می‌زنه: «بدو بدو موفقیت، بدو بدو موفقیت.» خیلی جالبه. دیگه موفقیت. (آزمایشگاه کارم انجام می‌دم. پروژه دارم. وسط پروژه موفقیت.) «فلاح خیر العمل.» درست می‌خواهد بگه: یادت نره تو علیم می‌خوای. خب الان حواست بود که تو علی می‌خوای؟ برو ادامه پروژه. تو علیم می‌خوای. تو نه درس می‌خوای نه استاد می‌خوای نه مدرک می‌خوای. این‌ها عالمی را زیر و رو می‌کند. این معارف‌ها، معارف عالمی را زیر و رو می‌کند.
«خلقت انسان عجله می‌کنه.» اولین مصداقی که درش مقداری علم تابیده، که از خودشم نداره «هذا ربی.» (آهنین، بچه بودیم. پدرم از قم می‌خواست ببره تهران. خوندید.) می‌گه: «سوار اتوبوس، ترمینال. از ترمینال که اومدیم بیرون گفتم بابا اینجا تهرانه؟ گفت نه، بشین حالا. تهرانه. به پمپ بنزین گفتم اینجا تهرانه؟ گفت بشین حالا.» بچه اینه دیگه. چقدر طولانی! بابا تهران خیلی مونده تا تهران.
عجله نمی‌ذاره کسی سالک بشه. عجله نمی‌ذاره سالک واصل بشه. عجله است که پدر آدمو در میاره. بریم دیگه واصل بشیم دیگه. شش ماه الان کارت ویزیت چاپ می‌کنند. عارف عقلانیت که چه عرض بکنم. خیلی چیزا شک می‌کنه. این چی فهمیده؟ با خودش چی فکر می‌کنه؟ «سأُریکم آیاتِ فَلَا تَستَعجِلُونَهُ.» استعجال از من! اینایی که می‌گه آقا چرا عذاب نمی‌فرستن و این‌ها، اینا معمولاً به لسان قال نیستا. در قرآن که اینا بیان به پیغمبر بگن بفرست. هیچ احمقی نمیاد این‌جوری بگه. شما دیگه این‌ها رو می‌فهمید.
الان ترامپ هم داره درخواست استعجال عذاب می‌کنه. جمهوری اسلامی که زودتر منو هلاکم کن. وقتی قاسم سلیمانی رو می‌زنه، می‌گه تو بیا پدر منو در بیار. ولی چه جور می‌گه؟ به زبان قال می‌گه. زبان استعداد. کاری می‌کند که اعلام می‌کند دیگه نباید به من مهلت بدی. دیگه نباید با من مدارا کنی. روشنه این. این میشه استعجال از خدا. این میشه گفتگوی با خدا.
«یسئله من فی السماوات و الارض.» همه در حال سوالند از خدا. یک عده دارن درخواست عذاب می‌کنند. یک عده درخواست نعمت می‌کنند. خدایا به حق ۱۴ نور پاکت یک سنگ از آسمون بفرست ما تکه‌تکه بشیم! ولی انسان وقتی غیبت می‌کنه، این استعجال در عذاب نشستن. من و شما در این‌جا، خود وضعیت قلب من و شما که یا منکوسه است و یا چه از سوی چه است که شما اولش نیستین، دومیشم نیستین، سوم قطعاً ان‌شاءالله همه‌تون. خود این دائم داره با خدا حرفش رو می‌زنه. قابل توجه به این سوال نیست دیگه. عرفا می‌گن توجه به توجهت پیدا کن. توجه به سوالت پیدا کن. توجه به گدا... ذاتت گدایی داره و داره استنزال رزق می‌کنه. توجه به این اگه پیدا کنه.
«خودتم یقولون متلون.» این‌ها رو پس نگاهتون نسبت به اینا کلاً باید عزیز من چی بشه؟ آقا جان! عوض بشه. «یقولون» گفتنی، اومدنی و این‌ها نیست که باز فردا نامه دادن، توئیت کردن، روزشمار مثلاً گذاشتن. نه، اینا اصلاً این‌جوری نیست. این زبان استعداد.
ببینید، علامه طباطبایی و مکتب برآمده از قرآن و عترت این بزرگوار چقدر گره‌های قرآنی رو باز می‌کنه. چقدر حقایق قرآنی که داره خاک می‌خوره بیرون میاد، فهمیده میشه. چقدر مسائل گاهی ساده گرفته میشه. سطحی. اصلاً گاهی آدم بهش برمی‌خوره. خدا یعنی این‌قدر بره ساده و سطحی تو قرآن؟ توهین به منه. یک چیز دیگه داره می‌گه.
خدا می‌گه کفار می‌آند، می‌گن پس چی شد؟ مسخره می‌کنند. همه حرف‌های خاله‌زنکی تو قرآن هست. بی‌خدایان می‌گن لازم نبود. خب از عقل کم خودشه که نمی‌فهمه این‌ها که داره می‌گه این‌ها شاه‌کلید قرآن. کار شاه‌کلید است. عصاره و لب حقایق رو می‌گه. سرنخ‌ها رو نشون می‌ده. سرفصل‌ها رو نشون می‌ده. این‌ها همه‌اش سرفصل است.
بله، با نگاه سطحی ظاهری عوامانه ما وقتی خونده میشه، خاله‌زنکی. حالا که چی؟ حالا مثلاً یکی گفته پس چی شد؟ خدا اومده اینو گذاشته اون‌جا. بعد جواب خبرت کنم. (من تو سخنرانی بگم تو مدرسه، یکی به من گفت: آقا مثلاً چی شد؟ گفتی ما رو می‌اندازی؟ گفتم حالا وین ترم بعد می‌اندازمت.)
بعد مثلاً من ۶۰ دقیقه می‌خوام سخنرانی کنم، ۱۰ تا نکته مهم بگم. یکی از ۱۰ تا نکته خیلی الان مهم بود که یک طلبه‌ای من یکی یک گوشه‌ای: «به من چه حالا می‌خواد بگه.» این گفتنی این‌جوری نیست. این زبان استعداد. تو هم داری درخواست عذاب می‌کنی. ظرفیت با استعدادت، «بشاکلت». شاکلت داره از من اینو می‌خواد. اینکه می‌گه «ما درون را بنگریم و حال را، نی برون را بنگریم و قال را.» این‌جا مال این‌جاست عزیز من. نه مال عبود «لا تشوشوا.» شاس نزنید. قاطی نکنید مسائل رو. چه ربطی داره آخه؟ می‌گه نماز... نماز چیه؟ بنده خدا می‌خواهد بگه تو نماز خوندی من به اون کلماتی که تو اون‌جا می‌خونی کار ندارم. نه اینکه نخون. اون که باید بخونی. چون راه اصلاح باطن و راه ورود به باطن، ظاهر است. هیچ باطنی از غیر ظاهر، ورود ندارد. هیچ باطنی از غیر ظاهر، ورود ندارد. به باطنی نمیشه رسید غیر از ظاهر. (خوشم نمیاد از شما.) از کجا می‌خوای به باطن قلب من که نسبت به شما محبت یا بغض پی ببری؟ غیر از ظاهر. راه رسیدن به باطن، ظاهر است.
نماز سر جایش. ولی می‌گه ما در اون داریم. نماز می‌خونی ولی به خاطر استکبارت داری به خدا... حالا این‌جا دیگه دارم حرکت می‌کنم. خودت می‌دونی خیلی دارم بهت حال می‌دم. این‌جا دیگه من دارم می‌رم پایین، بدون که من پایینم. دیگه خیلی هم پایین. تو به حساب «عن صلاتهم.»
«لَوْ یَعْلَمُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِذْ لَا یَكَفُّونَ عَنْ وُجُوهِهِمُ النَّارَ وَ لَا عَنْ ظُهُورِهِمْ وَ لَا يُنْصَرُونَ.»
ای کاش می‌دانستند این‌هایی که کافرند، وقتی که نمی‌توانند از صورتشان نار رو کف بکنند، پس بزنند و لا عن ظهورهم و لا ینصرون. ای کاش می‌دانستند بعداً یک همچین موقعیتی دارد. از صورت نمی‌تونن کنار بزنن. از ظهور نمی‌تونن کنار. و نصرتم نشون.
از وجوه نمی‌تونم. وجه. چقدر این لطایف در قرآن دیوانه وجه. آقا! معنای ظاهرش چیه؟ صورت. معنای درست‌ترش چیه؟ آنچه انسان با آن توجه می‌کند. «وَجِّه وَجهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا.» بگیر. وقتی می‌خوابیم چی میشه؟ بچه ما اقامه نشده به سمت دین قلب تو. وجوه، اول وجه قلبه. از وجه ظاهری هم کشف وجه باطنی میشه. شما با صورت به من رو کردی. کشف می‌کنم با دلّ هم به من توجه داری. راه کشف باطن، ظاهر است. وگرنه گاهی صورت سرتان پایینه ولی قلباً به من توجه داری. این مهم‌تره دیگه.
(نگاه می‌کنی، اصلاً حواست بهش نیست. خانم‌ها مخصوصاً شب که منزل تشریف می‌برید... قانون پایداری کارش. کار فقط از جایی به جای دیگه منتقل میشه. خونه استراحت که نداریم. ۴، ۵ ساعت تهش اگه بتونیم بخوابیم. تو خونه‌ام که دیگه ماشاالله این‌قدر درگیری داریم.)
می‌شینه و بعد مثلاً نگاهم به خانواده بکنی، می‌دونه که من حواسم جای دیگه‌ایه. یعنی دارم یا مثلاً سخنرانی فردا رو آماده می‌کنم، کلاس‌ها رو رادیو چی بگم؟ اون‌جا چی‌کار کنم؟ درس چی شد؟ به فلانی بگم؟ مقاله رو چی‌کار کنم؟ همین الان وقت استراحته. بعد دل نیست دیگه. رو هست. دل نیست این‌جا. وجه هست، توجه نیست. اونی که در قرآن ملاکه، توجه است نه وجه ظاهری. وجوهی هم که در قرآن می‌گه، همون توجه. وجوه این‌ها نار است. یعنی این‌ها توجهات و تعلقاتشون به چیزهایی بود که باطن آن‌ها نار بود.
قبلاً با هم خوندیم باطن چی داره؟ یادتونه باطن ماده؟ کدوم آیه بود؟ سوره مبارکه مریم. آفرین! کدوم آیه؟ بقیه‌اش. «وان منکم الا واردها.» همه وارد ماده شدیم. باید دربیاریم خودمون از این. «لنا حبُ الشهوات مِنَ النِّساءِ وَ البَنِینِ.» کلام اصلش خوبه و لازمه. اگه این تعلقات و شهوات نبود، انسان تو دنیا بند نمیشد. هیشکی تو دنیا، هیچ عاقلی و حتی احمقی تو دنیا نمی‌موند، اگر این تعلقات نبود. اگه نه زن بود نه بچه بود نه کار بود کاسبی بود این سود و این لذت و اینا اگه نبود.
هیچ نکبت‌ترین عوالم وجود که البته همه‌اش خوبه ها، پست‌ترین جایی که بهش وجود تابیده، پر از چرک و کثافت و آلودگی، همین دنیای کثیف خراب شده که من و شما توش زندگی می‌کنیم. هیچی نداره این‌جا. هیچی برای دل بردن نداره. هیچ. خالی. صفر. قوه محض. استعداد محض. باطن این نار است. تعلق به این و توجه به این وجه شما رو نار می‌کنه. اون‌ور که میری می‌بینی با خودت یک تعلق بردی به چیزی که نیست. این میشه عذاب.
(دختر آقای میرزایی، دختر ۲۰ ساله داشته باشم فرزند. بعد مثلاً شما عاشق دختر ۲۰ ساله آقای میرزایی هستی. جرات داری حالا فرض کنید. بعد ۴۰ سال که شما عاشق بودی. صبح به صبح پاشدی به عشق او زندگی کردی. کار کردی، آرایشگاه رفتی، خودتو مرتب کردی که مثلاً اون ببینی او رو. پیام: «دختر نداره.» دقیقاً اینه. همون ماجرایی که ۲۰ سال عاشق مار همسایه شده. لنگه تفاله چایی مورچه تفاله چایی همین.)
به چیزی که اصلاً نیست، نبود. می‌گه حالا اگه می‌تونی پس بزن از خودت. تعلق بردی. تعلق میشه از دل جدا کرد. تعلقات ذاتی شماست. قاطی میشه با عرضیات و فلان و اینا. بابا اینا ذات محبت. علاقه ذاتی. با خودت یکی می‌شود. متحدند محب و محبوب. بحث خیلی قشنگی از سوره مبارکه انفال داریم درمورد اینکه محب و محبوب یکی میشن. اشاره‌اش به اینه که می‌گه پیغمبر اینا رو به شکل قلیل دید تو خواب. پیغمبر تو جنگ بدر رقیب رو قلیل دید. مومنین قلیل دیدن. اینا گفتن اینا قلیل دیدن. چرا قلیل دیدن؟ قلیل دیدن چون حیات دنیا قلیل است. این‌ها محب حیات دنیا بودند. محب و محبوبم یکی‌‌اند. صورت مثالی کسی که دنیا رو دوست داره که دنیا قلیل است، میشه که خودشم قلیل است. چیزی نیستن اونا. اینا رو زیاد دیدن. (بانک جمعیت اینا یک دهم اونا شاید مثلاً بوده.)
این‌جا یک شتر فقط داشتم برای حمل و نقل. اون‌جا روزی پنج تا شتر. (فقط جنگ آل عمران.) محب و محبوب یکی میشن. این چیزی را دوست داشت، دیروز تازه دیدم روز میلاد حضرت زهرا! آقای خطیب نماز جمعه می‌خونن، می‌فرمایند روز ولادت حضرت زهرا که: «امروز روز کوثر فاطمی و کوثر روح اللهی است.» کوثر فاطمی و کوثر روح الله. چکیده بحث کوثرانه که همه اینا رو کوثر کردیم تا حاج قاسم سلیمانی و همه اینا، همه است. نه فقط حضرت زهرا. اجازه تشکیکی امتدادی. کوثر روح الله متصل به کوثر شده. محبت فاطمه زهرا داره. توسل به او داره. خودش کوثر شده. محب و محبوب. اعتقاد دارم. حالا این‌جا آتش دوست داشته، آتش شده. و وجه او هم آتش. نمی‌تونم اینو پس بزنه. چون با ذات او یکی‌ست. نه از وجهش نه از ظهرش. حالا باز از ظهورش نمی‌تونه پس بزنه. پشتشم وزر و بالی. یعنی توشه او. وجه او.
دقت دقت دقت. وجه او یعنی تعلقات او. یعنی توشه او. علم و عمل، محبت و کار. وجه و ظهر. بحث تعبیر خواب و رویت خواب و اینا عالمی داره. صورت طرف یک جوریه. پشت طرف یک جوریه. در صورتش مشکلاتی داره. این در توجهات و تعلقاتش مشکلاتی بوده. صورتش خوبه. یک بار سنگین رو دوششه. بارش رو مثلاً پشتش خمیده، فرسوده است. این کارش مشکل داشته. ذاتش خوب بوده. کارش مشکل. (گفتیم و رفتیم. نمیشن بل.)
«بَل تَأتِیهِم بَغتَةً.» یک‌هو می‌آید برایشان. «فتَبْهَتُهُمْ.» مبهوت می‌کند. اون حدیث مباهته و اینا رو معلوم میشه که بهتان نیست. بهت. بهت‌انگیز. همین. یک کاریشون بکن که مبهوت بشن. نه اینکه بهتان بهشون بزن. «فَلا یَستَطِیعُونَ رَدَّهَا وَلا هُمْ يُنظَرُونَ.»
و الله هم مهلتی داده نمیشود. «وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ فَحَاقَ بِالَّذِينَ سَخِرُوا مِنْهُمْ مَا كَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِئُونَ.»
استهزا شد، استهزا شدند رسل قبل از تو، با کسانی که تمسخر می‌کردند. «بِهِ» به معنای حلوله، حلول کرد به کسانی که تمسخر می‌کردند. «ما کانوا بهم.» به همونی که استهزا می‌کردند، بهشون حلول کرد. چی استهزا می‌کردن؟ چه استهزا می‌کردن؟ حقیقت رو. چی سرشون اومد؟ حقیقت همونی که مسخره‌اش می‌کردند، سرشونه.
ببینید، هیچ حرفی از اعتبار نیست. کلاً در بحث معاد، قیامت، عذاب، ثواب. آقاجان عزیزم! کلاً باید ذهنمون رو از فضای اعتبار خارج بکنیم. هیچ جایگزین اعتباری. همه‌اش حقیقت است. همه‌اش تکوینه. مسخره می‌کردی حقیقت رو، من چون مسخره می‌کردی این کارت رو می‌کنم، این‌جوری سرت در میارم. مثلاً شما یکی رو مسخره کنی، مثلاً دستت رو این‌جوری کج کنی نگه داری، فضای اعتباره. اون‌جا هرچی بروز می‌دی همان می‌شود و همان می‌شوی. در عوالم بعد، در عالم مثال، در قیامت می‌شود و می‌شوی. استهزا نشان دادی، یعنی حقیقت رو به سوخیه گرفتی، یعنی شدی سخره حقیقت. عذابتو به همین که تو رو مواجه کنند با حقیقت.
آیاتی است که عمیق است و کار سخت می‌خواهد رسیدن به عمقش. «قُلْ مَن یَکْلَؤُکُمْ بِاللَّیْلِ وَالنَّهَارِ مِنَ الرَّحْمَٰنِ.» گفتن معنای حفظ از اینا بپرس. کیه که شما رو شب و روز از رحمان حفظ کنه؟ عذاب بکنه؟ یک معناش «مِنَ الرَّحْمَٰنِ» یعنی به جای رحمان، بدل رحمان. تو غیر رحمان کیه داری که شبانه‌روز نگهت داره، حفظت کنه؟ صبح تا شب داره تر و خشکت می‌کنه.
(کتاب بنویسم.) یک شبانه‌روز با خدا که همه آیات توحیدی رو تو یک رمانی جمع بکنیم. مثلاً طرف بیدار که میشه خدا بیدار می‌کنه. (آیاتش رو بیاریم تو پاورقی. تو قالب رمان بنویس.) بعد مثلاً میگه الان خدا منو بیدار کرد. بلندم کرد. لقمه رو تو دهن من گذاشت. بعد مثلاً خورشید رو داره میاره. بعد مثلاً اینو فلانی رو سر راه من. (می‌خواستی رزق امروز منو این‌جوری بده. بعد این‌جوری که.) یک نگاه توحیدی. یک رمان توحیدی بنویس. از آرزوهایمه که این کار بشه. (تهران که رفتم اون یکی از طلبه‌های عزیزمون رو گرفتم مشغولش شدم. حالا می‌فرستم برات.) کتاب یا عارف‌ات می‌کنه یا عاشق‌ت. همچین چیزی. (دیوونه میشه.)
خلاصه اگه یک کمی ۵ ساعت با این توجه‌ها زندگی کنی، حال و روز آدم... مال من خودم درمان مسائل اخلاقی و حسادت و این‌ها. برو هی به خودت این‌جور سیخ بزن. (بابا اینا ۵۰۰ سال طول می‌کشه. این راه مداواست.) مگه حسادت رو کنترل می‌کنی؟ اوج میاد. کبر میاد. ۸۰ تا مصیبت دیگه. تنها راه درمان منحصر است در توجه به حق تعالی. همین. و عشق علت. (عشق علت‌ها جداست.) درمانی هم گفتیم.
علامه طباطبایی، آقای شوشتری می‌گه به ایشون عرض کردم مشکلات و مشکلات. شوکت گریه کردن جلو صورت. درمان همه دردها خداست. درمان همه دردها خدا. خدای خونمون کمه که این همه این مشکلات. (افسرده‌ایم، پژمرده‌ایم، ناامیدیم، بی‌انگیزه‌ایم، خسته‌ایم، کم‌صبریم، عجولیم.) هرچی هرچی.
«عشق علت‌ها جداست / عشق طلا عشق اسطرلاب اسرار.»
«قُلُوبُهُمْ بِلَامٍ عَنْ ذِكْرِ رَبِّهِمْ مُعْرِضُونَ.»
اینا از ذکر ربشون، همین که صبح تا شب داره اینا رو می‌بره تر و خشک می‌کنه. کی تو رو طلبه کرد؟ کی تو رو آورد؟ کی اینا رو بهت یاد داد؟ کی برات زن گرفت؟ کی پول تو جیبت گذاشت؟ کی بهت بچه داد؟ هرکدوم از اینا رو وقتی آدم تو تنگنا میفته چقدر زحمت می‌کشه ازش خلاص بشه؟ اگه او نخواد خلاص میشه آدم؟ به چی تنگنایی می‌رسه گاهی؟ فقط یک سلامتی بچه‌اش رو می‌خواد. به چه بن‌بستی می‌رسه؟ به چه بدبختی دچار میشه؟ خب الان بچه من که مثلاً مریض نیست. این کیه؟ این‌جور سلامت قرار... رب من، رب او و به همه کس و همه چی. حواسم هست.
«غَيْرُ أُولَٰئِكَ آلِهَةٌ تَمْنَعُهُم مِّن دُونِنَا ۚ لَا يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَ أَنفُسِهِمْ وَلَا هُم مِّنَّا يُصْحَبُونَ.»
اینا آلهه‌ای دارند که بخوان مانع بشن به جای ما. منع کنند اون‌ها رو. «لایستطیعون نصر انفسهم.» اینا استطاعت ندارند که به خودشان کمک کنند. «اُولَٰئِكَ مِنَّا یَصْحَبُونَ.» از جانب ما مصاحبه‌ای، مصاحبتی نیست. همنشینی نیست.
«بَلْ مَتَّعْنَا هَٰؤُلَاءِ وَآبَاءَهُمْ حَتَّىٰ طَالَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ.»
هم به این‌ها دادیم. ماتعی هم به باباهاشون دادیم. حتی «طَال عَلَیهِمُ الْعُمُرُ.» (امور.) عمر طولانی دادیم. عمرشون طولانی شد.
«أَفَلَا يَرَوْنَ أَنَّا نَأْتِي الْأَرْضَ نَنقُصُهَا مِنْ أَطْرَافِهَا ۚ أَفَهُمُ الْغَالِبُونَ.»
نه؟ نمی‌بینند که ما زمین رو مغز می‌دیم؟ از اطراف زمین و ناقص می‌کنیم از اطراف. عالم رو از زمین می‌گیریم؟ نقص زمین. زمین بودن زمین اگر آسیب دید میشه نقص زمین. زمین بودن زمین به چیه؟ زمین بودن زمین به اینه که زمینه باشد برای آسمانی شدن. زمین بودن زمین برای اینکه زمینه باشد مثل گوشی بودن گوشی به چیه؟ الان نقص گوشی به چیه؟ اینکه گوشی بودن گوشی آسیب ببینه میشه نقص گوشی. گوشی بودن گوشی به چیه؟ گوشی یک ابزار است و غایتی براش تعریف شده. اگر از این ابزار آن غایت برداشت نشود، این میشه نقص گوشی و میشه اخلال در گوشی بودن گوشی.
نقص زمین به چیه؟ زمین ابزار است برای رسیدن به آسمان. اگر این زمین، زمین نشد یعنی از این زمین به آسمون کسی نرفت، این میشه نقص. یکی از مصادیقش میشه رفتن علما. عالم وقتی از دنیا می‌ره زمین بودن زمین آسیب می‌خوره. (سراغ زمین میایم.) ناقصش می‌کنه از اطرافش. «أَفَهُمُ الْغَالِبُونَ.»
نقص وارد می‌کنی به زمین. خب اینا فکر می‌کنن. (غلط می‌کنن.) وارد می‌کنیم. یعنی کلاً زمین تو مشت ماست. اونی که تو پات روش بنده و پات سفته، به تکیه او داری سروصدا و قلدر بازی در میاری، اون تو مشت منه. نمیبینی دارم زمین رو ناقص می‌کنم از چنگ تو در میارم؟ اخلال ایجاد می‌کنم تو اینکه تو از این زمین غایت خودت برسی. حالا اون غر. نقص زمین به حسب اون طرف مقابل شما غالبین به راحتی غالب میشی.
معامله قرن. بنویسید نقشه طراحی کن. (ما بدونیم بعداً کجا مال ماست. تو هرجا به اسم اسرائیل مال ماست.) قشنگ خوب نقشه رو بکش. (یک دو سه تا نقطه سبز گذاشته تو اون نقشه. اون‌جاها رو ما می‌گیریم، چیز می‌کنیم، موزه می‌کنیم. جای سبز، جنازه‌های شما، یادگاری‌ها، اونایی که ازتون مونده رو اون‌جا می‌ذاریم. تو اون جاهای سفیدی که به اسم نقشه...)
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00