متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی و جعلناهم ائمة یهدون به امرنا.
ماجرای حضرت ابراهیم، سلاماللهعلیه، و وقایعی که پیش آمد، ماجرای جالبی است. حالا ممنوعیت آتش و اینها در روایت آمده است که یکی از ساحران و از این جادوجمبلهای دور و برِ نمرود برگشت و گفت: «این آتش را من خاموش کردم. دیدی اینجوری شد؟ من اینجوریاش کردم!» بغل ابراهیم انداختند، زغال شد و گفتند که حتی دستبندی که مچ حضرت ابراهیم با آن بسته شده بود، این هم آتش گرفت. فقط "علی ابراهیم"؛ دیگر نگفت به آن دستبند. فقط گفت: «بردار!» و "سلام علی ابراهیم". لباس او هم شاید متعلقات ابراهیم به حساب میآمده. عرض کنم که تا آن دستبند سوخت، ولی ذرهای حرارت به حضرت ابراهیم نرسید. این هم خلاصه در این نکته جای دارد.
آتش، موجودی ذیشعور است و خدای متعال امر تکوینی به او میکند. بحث امر تکوینی، چون این صفحه امروزمان به بحث امر تکمیلی ربط دارد، ببینید عالم یک مرتبه خلقی دارد و یک مرتبه امری دارد. در مرتبه امر، عالم تکوین اینجا دیگر دخالت ندارد. اراده و خواست من و شما در مرتبه تشریع، اولا که عالم خلق همین عالم ماده و اینها میشود و تدریج دارد. عالم امر دیگر تدریج و تدرج و تبل و اینها تویش نیست.
در عالم خلق، اراده من و شما دخالت دارد. به هر حال، نطفهای که میخواهد شکل بگیرد، یک پدری دارد، یک مادری دارد. اراده اینها نسبت به خلق تعلق میگیرد، اقدام اینها. تازه بعد این نطفه منعقد میشود، بعد آرام آرام مراحل عالم خلقی خودش را طی میکند: «مضغه» و «علقه» و همینجور میآید جلو. اینها همش مال عالم خلق است.
در عالم امر، دیگر ما تدریج نداریم: «قل الروح من امر ربی». آنجا انما «امره ان یقول له کن فیکون». وقتی اراده میکنی چیزی را، میگوید: «فلو...» خدا قولش همان فعلش است. خدا میگوید، گفتنی نیست. خدا انجام که میدهد، نمیشود کلام خدا. خدا ایجاد میکند و ایجاد میشود. این عالم امر است.
در عالم خلق نه، در عالم خلق ایجادش میکنند، پنجاه سال طول میکشد دست شما برسد. مراتب عالم خلقیاش. الان بچه را به شما میگویند که «بهت دادیم، تمام شد، نوشتیم». مثل ماشینهای ایرانخودرو که الان ثبت نام میکنند، هفتاد سال بعد انشاءالله تحویل میدهیم، با قیمت روز. بعد آن موقع مثلاً الان شما مگان نوشتی، آن موقع دسته جارو بهت میدهیم. الان قیمتش فقط، «به دست سوار شو برو»، همینقدر الان کفاف میدهد. یک چراغ پراید فقط بهت میدهند. مثلاً آن موقع اینقدر میشود قیمتها. بله خلاصه، ال۹۰ سیزدهمیلیونی شده ۱۸۰ میلیون. «الا برکت الله». عرض کنم خدمتتان که اینجا هم همین است، یک عالم خلق است دیگر، میافتد دیگر در دوران ریاستجمهوری فلانی و تدریجاً آرام آرام مراحل اداریاش را طی میکنم. امروز که سیستم قطعه، فردا هم که تعطیل است و پسفردا هم که مرخصی گرفته. آقا میرود دیگر. این عالم خلقش حالا حالاها کار دارد.
ولی عالم امر این شکلی نیست. خدای متعال به آتش امر کرد: «سرد شو». آقا اینها همه شعور دارند. در مورد لقمه شبههناک شما پرسیدید. اینجا کسی تازگی آتش جهنم، موجود ذیشعور است. هر کسی را نمیگیرد. این یک قیاس معالفارق و یک خلط است که میگوییم اگر کسی شراب خورد، بداند و نداند مست میشود. لقمه شبههناک هم بدانی، ندانی اثرش را میگذارد. آتش جهنم، جهنم است دیگر. آتش جهنم خودش شعور دارد، میداند کی را بگیرد، کی را نگیرد. اگر شعور هم نداشت، باز خدا نمیگذاشت به هر کسی بار بشود. خب آقا چطور اینکه میخورد مست میشود، این را خدای متعال اراده کرده مست بشود، درست شد؟ یک کاری تو زندگیاش کرده بوده، خدا نوشته که توی نیم ساعت مستی من برایت نوشتم، جزء تقدیراتش است، با خداست. مثل جایی که جایزه، چطور در مورد روزهدار آمده که کسی که سهواً میخورد، این رزق لایحتسبش بوده. خدا نوشته بود این ظهر ماه رمضان ناهاری میخوری و یادش میآید که روزه هم بوده. خلاصه خدا ناهار برایش نوشته بود توی ماه رمضان. این هم همین است. خدا برایش عرق نوشته بود.
هوای آلودهای که برای من و شما نوشته، اینجا روزهای آلوده اینقدر هوای آلوده بخوریم که «زرده» شاید از شراب کمتر نباشد. ریه و مغز و فلان و همه را درب و داغان میکند. جای کسی میگفتش که به خاطر آلودگی هوا، چیز شده، پسرها بیشتر شدهاند. پسرزا شدهاند آلودگی هوا. تناسب جمعیتی را ریخته به هم. به هر حال خدمت شما عرض کنم که لطافت موجودی خودشان. عرض کنم خدمتتان که اینجا هم همین است. این تکوین است. امسال امر میکند «فلانی را نگیر».
لقمه شبههناک به این معنا نداریم. شما یا میدانی حرام است یا نمیدانی. یا علمت اجمالی است یا علم تفصیلی. اگر علم اجمالی داری، اطراف قضیه هم شبهه محصوره است و علم اجمالی داری، اطراف قضیه شبهه غیرمحصوره است، وظیفه چیست؟ اگر علم تفصیلی داری به عینش. تازه علم تفصیلی هم داری، باز باید ببینی که اجمالی میشود یا نمیشود. باز به غیرمحصورات اجباری به اینکه طرف دزد است، دزدی آورده یا نه، علم تفصیلی داری که علم تفصیلی نداری به اینکه این نان از اوست. تهش این است که علم اجمالی دارد به اینکه آنچه در خانه میخرد با آن پول خریده. تازه اینجا اطرافش غیرمحصوره است، چون این همه چیز تو خانه خریده: نخود، لوبیا، بادمجان، سبزی، گوشت، مرغ، نان. از کجا معلوم این نان هم جزء همانهاست؟ بین صد تا چیز است، میشود غیرمحصوله. مگر اینکه محصوله بشود بین پنج تا چیز. میدانی با پول دزدی به هر حال یک مرغ و گوشت و نانی خریده. علم اجمالی خلاصه، در اطراف محصورهای که دیگر خوردنش مشکل دارد، اینجا دیگر تکلیف شما نخوردن این است. ببین چقدر سخت میشود!
حالا در مورد خمس. تازه در مورد خمس که مسئله کاملا متفاوتی است. خمس اصلا به عین تعلق نمیگیرد طبق فتوای حضرت آقا، به ذمه تعلق میگیرد. یعنی طرف اصلا به اموال نگرفته، این اموالش مخمّس نیست. خیلی خوب، هیچ تصرف در این احوال هیچ اشکالی ندارد، نه برای خودمان نه برای دیگری. بله، تازه از کجا معلوم که خمس به عین تعلق گرفته؟ از کجا معلوم که سال بهش خورده؟ صد تا شبهه وسط است. میگوید: «خب، چطور است که فلان آقا لقمه خورد، چهل شب نماز شب خواب ماند؟» این به خاطر این است که آن بزرگوار به خودش تلقین کرده بود که لقمه هر کسی را نخورد. اگر لقمه هر کسی بخورد، نفس گرفتار میشود. آثار تلقینِ نفس. نفس اینجوری خودش را بار آورده. مثل بعضیها که خیلی نسبت به بعضی چیزها خودشان حساسیت خودشان را زیاد میکنند.
یکی از اساتید میفرمودند که: «من مقلد آقای بهجت که بودم، آقای بهجت دیدن تلویزیون را مشکل دانستن، تو بخش زیاد رادیو تلویزیون اینها و عموم این موسیقی ها را اینها را حرام میدانستند. حضرت آقا نه، فتوایشان فرق میکرد.» تا دوران حیات آقای بهجت، استاد ما مقلد آقای بهجت بود. سوار ماشین، رادیو میگرفتیم، دیگر دردسرِ مقلد آقا که شدند بعد از آقای بهجت، ایشان گفتند: «من تکوینا حالم عوض شده. مقلد آقای بهجت بودم، به شدت اذیت میشدم از صدای موسیقی. کنار حرام میدانستند، الان هیچ حسی ندارم چون آقا حلال میدانند.» اینها، اینها اثر تلقین نفس است. نفس مؤدب شده با آداب الهی. به حلال و حرام این همان اثر را برایش دارد. گیری تو ماجرا هست. یک وقتی هم نفس خودش، خودش را حساس کرده نسبت به بعضی مسائل. شاید ذیل وسواس مثلا تعریفش کرد. به هر حال نمیخواهم بگویم این خوب است یا بد. این حسی که آقایان داشتند شاید برگردد، بخشش به تأدب و مسائل این شکلی و شاید هم تا حدی خوب باشد. نمیدانم. میخواهم بگویم این مثانی آثار چه میدانم، معنوی و این حرفهایی که میگوییم، اینها نیست. حدیث آقا پیغمبر: «شما هدیه آوردم.» برداشتن چیزی که نمیدانی، تکلیف نداری نسبت به هیچ اثری ندارد. اثر وضعی، اثر فلان، هیچ. خوردی، نوش جان. حساسیت نشان میدادند. به ایشان گفتم: «گفتم حضرتا آقا میروند خانه مسیحیها لقمه اینها را میخورند. قبول ندارد، من که خمس نمیدهد. خمس قبول ندارد، نخور سینه زن کثیف. زکات مردم من علی چهل روزی کلا تاریکم.» فتوا و متوا، بررسی تحلیل سیاسی اینجوری نیستش که خلاصه مسائل، مسائل شبهه ندارد، حرام دارد.
مضمون همچین روایتی را یادم است که استناد میکردم، میگفتم مثلا حضرت امیر جایی بودند، سرزمینی بودند. حضرت رفتن نزدیک، سلام. زیر بیر حضرت فرمودند که: «میخواستم لقمهای که میخورم، یقین داشته باشم.» آفرین. این یک بحث دیگر است، باریکالله. یک بحث به این است که شما یقین به طیب آن طعام داشته باشی. این نسبت به مال خودت هم اتفاق میافتد. شما سعی کن نسبت به مال خودت هم، مال خودت است دیگر، مال دیگر که نیستش که، یک کاری بکنی که هی احساس بکنی که این طیبش بیشتر است و اینها. مثلا بعضی بودند حساسیت داشتند، میگفتند: «ما شهریه را هر جایی خرج نمیکنیم. مثلاً بخواهیم با یارانه پوشک بچه میخریم، شهریه را مثلاً گذاشتیم برای خورد و خوراک، یارانه بالاخره پولی است که حالا، به هر حال.»
عرض کنم که «توقف عند الشبهات» و اینها آن چیست؟ انشاءالله تو حلقههای ثانیه میخوانید، گوش بدهید، توضیح دادیم. توقف شبهات، این شبهات، حکمیت، موضوعیت. اگر موضوعی است مال جایی که علم اجمالی هست، شبهه. این شبههای که ما میگوییم، ما این را حتی در سیرهی اساتید و بزرگان و اینها اینجور حساسیت و وسواس، مگر یکی از اساتیدم یک بار. وقتهای دیگر هم این را نمیدیدیم حساسیت و اینها نبود. کربلا بودیم و پیرزنی نشسته بود، خامه میفروخت. استاد بزرگوار ما که خدا حفظش میکند، سرشیر میفروخت. میرفتیم یک سرشیر بگیریم. مهمان «کثیفایی» که بغل خیابان پارچه پرت میکند. حساسیتی تو این چیز نبود. یک عمل جراحی ایشان داشتم، خدمتشان بودیم. من صبحاش رفتم صبحانه گرفتم. پشت منزل ما بود. تو قم از آن نانوایی آن بغل. رفتم از تو خانه پنیر و اینها آوردم و نان هم گرفتم، آوردم. و حاجاقا فرمودند که: «بیا اینجا روی تخت بغل من بنشین.» با هم نشستیم، روز ماندگاری بود، چهار پنج ساعت اختصاصی مال ما بود، حاجاقا. هیچکسی هم نبود تو اتاق عمل و تک و تنها گیر آوردیم.
بعد، عرض کنم که شیرینی پخش میکرد یکی از کارکنان بیمارستان. شربت گرفتم، هرچی گرفتم آوردم. حاجآقا با کمال میل و محبت و اینها. یک شیرینی دانمارکی از سوی راهرو. آقا خودمو کشتم به معنای واقعی کلمه. بخور، نخور کجاست؟ سری بود مسئله. به هر حال این را فقط من دیدم. وگرنه تو بقیه ماجراها چیز اینجوری ما ندیدیم. لقمه اثرگذار است. آن طیب ماجرا و اینها اثرش هست. به هر حال میخواستم عرض بکنم که اینها بحث تکوین و آثار تکوینی تابع اراده خداست، مربوط به عالم امر. عالم امر این شکلی اداره میشود.
به هر حال امام کسی است که هدایت به عالم امر میکند. امام، نبی، هدایتش عالم خلقی است. ارائه میدهد، عرضه میکند. دیگر سیر تکوینی ایجاد نمیکند. شما قدم به قدم در این مسیر سیرورت انسانی با اراده تکوینی امام طی مسیر میکنید. جانم! با اراده تکوینی امام. «جعلناهم ائمة یهدون به امرنا.» اینها را امامهایی قرار دادیم که هدایت میکردند به امر ما، یعنی با عالم امر هدایت عالم امری. درست شد؟ هدایت عالم امری. این هدایت عالم امری اراده حضرت ابراهیم، هدایتش عالم امری بود. چه شکلی بود؟ و «اذن للناس بالحج یأتوک رجالا.» در سوره مبارکه حج انشاءالله میخوانیم: «به مردم اذان بده، پاشن بیان حج.» هر کس که حج میرود، این در عالم ذر اجابت کرده است. امر تکوینی حضرت ابراهیم را. اگه یک بار گفته لبیک، یک بار میرود. هشت بار گفته، دو بار!
همین «جتوکردن» ذیلش پیدا میکند. ذیل همان آیه «اذن للناس بالحج» به نظرم ذیل همین آیه است. به ابراهیم گفتند: «خبر بده اینها پاشن بیان حج.» آن خبر دادنش، دیگر اذن او اعلامش، حلقه یا امری است؟ امری از همان جنس است که تکوین. چون «یتوک رجالا». اگر تشریعی بود، میگفت بعضی میآیند، بعضی هم نمیآیند. فلان از جنس همان ماجراهای چهار تا پرنده است. تشریحی بود: «اربعة من الطیر». «اسپایدرمن». «ثم یتینک سعی یتینک سعی». دعوت. نه که مردهها چه شکلی زنده میشوند. مردهها را چگونه زنده میکنی؟ از حیات مردگان. اینها لطایف قرآن است که در سینه مطهر علامه طباطبایی مسائل را حل میکند. قیامت چه شکلی زنده میشوند؟ چه شکلی زنده میکنی؟ «من امری زنده میکنم.» اینجوری زنده میکنم. میخواهی تو هم ببینی؟ تو هم بگو من یک ندا میدهم. عالم امری است.
آنجا دیگر عالم خلقی نیست که آب بخورد، باران بیاید. کم کم بلند شوند. آب پرتقال هم آمدم ادای لاکچریها را در بیاورم، آب پرتقال هم درست کردم. صبحانه لاکچری بخوریم. بابام از خواب پا شد و من نگاه کردم، خندید. گفت: «این چیست درست کردی؟» لای بربری، گاز قند انداخت. تو آب پرتقال هم زد، رفت بالا. سامانه لاکچری. حالا اینجا یک آب پرتقال یا به طرف بدن و مثلا صبحانه و سر و حالش. خلقی نیست. آنجا یک، خیلی قشنگ بود. حالا آقا جان اینجا به ابراهیم هم این کار را میکند، چون امام است. امام هدایت به امر دارد. او امر میکند، همه پا میشوند، میآیند. این زیارت اربعین، زیارت کربلا، امر سیدالشهداست. میخواند، همه میروند. امر تکوینی اوست. یهدون به امرنا.
چیزی پیدا نشد. «وَ حَیَّیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ». به اینها وحی کردیم فعل خیرات. یک پاراگراف را بخوانم از علامه. خیلی میفهمند که هدایت به امر خدا از فیوضات معنوی و مقامات باطنی است که مؤمنین به وسیله عمل صالح به سوی آن هدایت میشوند. همین استادی که گفتم ضبط و قطع کردن و اینها، گفته بود که: «من خیلی شهوتم زیاد است، نمیتوانم کنترل کنم. در حلالش هم به مشکل خورده.» همین بوده. یکی دیگر بوده که میگوید که: «یا قدوس.» به من خواند و قم بودیم، دیدم که در بالای گنبد امام رضا علیهالسلام، «در» پرواز میکند. یک «نار یا قدوس» خوانده بود. خلاصهاش اینها همش یک مراتبی از «یهدون به امرنا» در مراتب نازل است. تصرف، تصرف میکند. کار میکند. البته طبعاً میآیند از من میپرسند که خب این آقا چیست؟ من میگویم: «اگه قرار بود تصرف بکند، اول روی من تصرف میکرد.» آن جواب، جوابی که تو حرم، شکار ما شد.
«وَ أَوْحَيْنَا إِلَيْهِم فِعْلَ الْخَيْرَاتِ.» به اینها وحی میکنیم. چون امام به وسیله امر هدایت میکند، میفهمیم که خود امام قبل از هر کس متبلور به آن هدایت است. اولا هدایت یافته در عالم امر است و از او به سایر مردم منتشر میشود و بر حسب اختلافی که در مقامات دارند، هر کس به قدر استعداد خود از آن بهرهمند میشود. از اینجا میفهمیم که امام رابط بین مردم و پروردگارشان در اخذ فیوضات ظاهری و باطنی است. همچنان که پیغمبر رابطه بین خدا. وقتی هست دیگر، امام چکار؟ نفهمیدن قرآن و عترت و ساختار عالم و خدا و خود خدا. نفهمیدن مراتب واسطه خلقت، مراتب واسطه فیض. وقتی خدا هست، ابر چکار؟ آب، آب است دیگر. خود خدا یکهو میریزد. همینجور آب و ابر و مگر اینها چیست؟ مخزن دارد یا ندارد؟ یک جایی این حیثیت، عالم امری دارد، حیثیت عالم خلقی دارد. از عالم امرش باید تنزل کند به عالم خلقش. «يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ.» توی آسمانها هی امر تنزل میکند، بعد به آسمان دنیا میرسد که آسمان عالم خلق است. هفت آسمان، شش تاش عالم امری است. آن یکی آخریاش که پایینی است، عالم خلقی. از آسمانهای بالا هی تنزل، تنزل، تنزل، تنزل، به آسمان عالم خلق. ابر، ابر است. آبی توش هست و ماجرایی هست و بادی میآید و این میآید و میبارد. و عالم خلقی. بالا اراده کرده، آن بالا اراده کرده. این پایین عالم خلق، عالم کثیف است دیگر.
گفتم بهتان مثال چوب کدر و زمختی که توش تصویر میافتد. این تصویر است. آن تصویر خیلی شفاف است. اینجور به هم ریختگی آشفتگی ندارد. این چوب خیلی زمخت و به هم ریخته است. همه را آشفته کرده. ماده. این بطری هم که برمیدارد. کندی که دارد، زمانی که دارد. حق و باطل. اصلا حق هست و باطل نیست. دویست سال طول میکشد معلوم بشود. خدای متعال امر کرد که طوفان بیاید برای نوح. چند صد سال طول کشید تا طوفان. عالم خلقش، بروزش طول میکشد. یک کم سخت است. اینها مواردی است که ما فلسفه میخوانیم، خیلی توی اینها پافشاری میشود. یعنی چی؟ مثلا ماده، تدریج و کندی و اینها مال ماده است. بعد آن بالا هیچ چیزی. خدا حفظ کند، کلا دیگر اوردوز کردم.
یک مثال از جبهه و اینها میزد که تصویر از آنجا مخابره میکردند. اینجا تصویر آرام آرام میآمد، لود میشد. کلا هنگ. مادی بود. همه مطالب کلاسی که بنده تو این ساعت میخواهم برای شما بگویم، تو ذهنم هست یا بله، تو ذهن من چقدر است؟ چند ثانیه است؟ زمان دارد؟ تو ذهن من یک آن. همه این یک ساعت سخنرانی تو ذهن من یک آن، بلکه کمتر از آن. نیست. اصلا آن برنمیدارد. زمان ندارد. میخواهم بیایم تنزلش بدهم از آن عالم عقل من. میآید تنزل پیدا میکند به عالم مثال من. تو عالم خیال من صورتسازی میشود. ذهن من پردازش میکند، کلمه بهش میدهد، جملهبندی میکند، میدهد زبان من و الفاظ من. و هی هرچی پایین میآید، هی متراکم میشود، متراکم میشود، متراکم میشود. هی زمان برمیدارد، هی تدریجی میشود، آرام میشود. الان کل جمله آمده است تو ذهن من است. میخواهم بگویم چی؟ کلمه به کلمه بگویم. کلمه به کلمه چی؟ باید حرف به حرف بگویم. حرف به حرف چی؟ باید همه از مخرج حروف ادا بشود. این مثالش است. عالم امری است. عالم امری. من یک اراده میکنم، همش میآید. درست است؟ عالم خلقی و باید بروز بدهد.
حالا امام هدایت به عالم امر میکند، در عالم امر شما تصرف میکند، در عالم امر شما ایجاد میکند. از عالم امر خودش اقدام میکند. ببینید امام چهکسی است؟ امام این است. آدم خوبی است. کاریزما دارد برای اجرا کردن عدالت. شمشیر دارد. و تفاوت امام خمینی با امام زمان. میخواهیم به امام خمینی اکتفا نمیکنیم. «يَهْدُون بِأَمْرِنَا.» نداشتن مراتبی از هدایت به عالم امر را داشتن. وقت بزرگان گفته بودند که مردم ۲۲ بهمن که میآیند تو خیابان، آقا روحالله، کن! میگوید مردم «فیکون» میشوند که آقا روحالله با مقام ولایتش مردم را ۲۲ بهمن میآورد راهپیمایی. حالا این هم بالاخره اینها خیلی دیگر «کردابه» (کرامات) میکنند. میگویند: «بکر.» گفتی شب قدر بوده، قرآن به سر گرفته بودند. میگفتند: «بک یا الله.» طوفانی آمد، شیروانی و در و اینها همه را کندن. شرکت کرده بودند. گفتم: «بله.» یعنی همه اینها آقای خمینی را قبول دارند؟ گفتم: «نه.» فرمود: «پس چرا میآیند؟ چرا این کار را؟» چی نبود؟
خوشبختی ابراهیم (ع) انتقال «یا رب و ما یبلغ ص.» فقال الله تعالی: «علیک الاذان علیک الاذان علی الابلاغ.» این بنای کعبه مال کی بود؟ مال بعد از اینکه خواست بچه را ذبح کند. وقتی بچه را ذبح کرد، مقام امامت بهش رسید. اولین کاری که در مقام امامت کرد، کعبه را بنا کرد با اسماعیل. و حالا که کعبه را بنا کرده، بهش امر میشود: «برو اذان بگو.» حالا من اذان بگویم، به چند نفر میرسد؟ «تو بگو، من میرسانم.» این همان عالم امریاش است. رفت بالا، از جواد بلندتر شد، کوهها بلندتر. خود حضرت ابراهیم ظاهر سنگین. رفته بالا، مقام جبالش هم همان صفا و مروه است. خب، فنا فی اذنی. دستش را گذاشت توی، دو تا انگشتش را گذاشت تو گوشهایش. «فَأَجَابُوهُ رَبُكُم أَجَابُوا مِن تَحْتِ مِن أَطْرَافِ الرِّجَالِ وَ أَرْحَامِ النِّسَاءِ.» تو رحمها «لبیک» گفتند. این همان عالم امریشان است. اجابت گفتهاند.
این «فيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ.» این آنجا توی مقام ابراهیم از اینجا عالم امر دارد کار میکند. یعنی یک موقعیت خاص عالم. لذا حضرت حجت ارواحنا فداه از آنجا ندا میدهند. از کنار مقام ابراهیم ندا میدهند: «انا بقیه الله، یا اهل العالم.» انگار آن خطابه اهل العالمین از اینجا بوده. آن عالم امریها و تکوینیها انگار از اینجا بوده. خدا کلا همهکاره است. همین یک خدای یک مُشت صورت ما، همین صورت نگاه میکنیم، دل خوش کردیم. و خلاصهاش این است که آقا عبارت ناچسبش، اِسکلیم تو این دنیا سرمان را گرم کردیم. اصل ماجرا یک ابرقدرتی تک و تنها که هیچ نیست جز او. شهریه و بیمه و ثبتنام، ببینید پنج میلیون بدهیم یک کارت ملی هم بگیریم، این را بگیریم، سی تومان روش بخوریم. از بدبختی مردم یک نانوایی حاصل ما بشود. نون عالم وجود است، دیگر. بالاخره آدم برای لباسش هم، دیجی پاره میشود، میدوزد. سوراخ جوراب است که آدم را بدوزد. تو را چه به این جوراب؟ آخه پا. حتی اینها دیگر باید خدا، آن از آن امرهایی که امام باید فوت بکند به دم در آدم از آنها، اگه نصیب آدم بشود، خیلی مثل، خیلی خوشم میآید از حرف مردم. گفته آقا من خیلی از حرف مردم خوشم. خب خوشت تا آخر دیدم. تکوینی یک مقامی از امامت است دیگر. بالاخره تو مراتب پایینتر خوشت. امام معصوم وقتی امام رضا. اینجا خلاصه، کنار این دریا که هر خبری هست، اینجاست.
جهل مرکب این است که مثلاً در کنار امام هیچ بهرهای نبری. حجاب معاصرت است دیگر. معاصرت با یک عارف، آقا حجاب بالاتر از خود خدا. خود عود از همه به ما نزدیکتر است. اصلا خود خودش است. همهکارم خود خودش است. طبیعی، انسان حس کنی، لمس کنی، فلان. زندگی عالم مادی کلا بنده و نسیان است. اگر نسیان نبود، اگر نسیان نبود، هیچ زنی دوباره زایمان نمیکرد! خانمها که دیگر پشت دستشان را داغ بکنند. ولی نسیان است. این رحمت خدا هم تو همین نسیان است. یعنی «نساء» هم باز یک ربطی به همین نسیان دارد. رحمت خداست که تو این ماده، خدا نصیب هرکسی میمیرد. چون ذاتش تبدل از دست دادن است و شما تا ابد دیگر بابتش میسوختی، نمیتوانی زندگی کنی. خدا اگر از دست دادن را تو عالم ماده قرار داده، نسیان هم کنارش گذاشته که اگر از دست بدهی، از دست رفت، بتوانی زندگی کنی. زندگی کند. خلاصهاش این عادی شدن، خودش بخشی از آن رحمت خدای متعال تو دنیاست. ولی باید مهندسیاش کرد و دقت کرد که حواس جمعی. توجه به اینکه اینها عادی نشود برای آدم. دیگر حالا طرقی دارد. نماز برای آدم عادی میشود. قرآن عادی میشود. زیارت، مهمتر از همه اینها خود خدا عادی شده نسبت به همه چیز. این ماجراست.
درآمدن از حجاب، دقیقا میفهمیم که امام دلیلی است که نفوس را به سوی مقاماتشان راهنمایی میکند. همچنانکه پیغمبر دلیل است که مردم را به سوی اعتقادات حق و اعمال صالح راه مینماید. حالا در مورد استاد اینها هم زیاد گفتیم. آقا اصل ماجرا خلاصهاش، دیگر حالا امروز از این شاه کلیدها زیاد دادیم. واقعا، واقع متن آخه بعضیها فکر میکنند داری میپیچونیم. مثلا یه راهنمایی باشد از اینهایی که یک نگاه فوتی میکند. مثلاً نماز استغاثه به امام زمان بخوان. طرف ناراحت میشود. شاه کلید را بهش دادی، میگوید نان و پنیر بده. بعد بهش چلوکباب میدهی، ناراحت میشود. پنیر میخواهم آقا. این تهش این آقا میخواهد بیاید یک اتصال وجودی داشته باشد به ولی عصر که یک تونلی بشود از جانب امام عصر یک عنایتی به شما بیاید. تو صاف برو دم خود آقا را ببین. استادی در طریق سلوک و معنویت نیست غیر از بقیه الله الاعظم. اصلا استاد نیستند. اینها معداتند. زمینهسازند برای اینکه شما یک حجاب کنار برود. افاضه بشود از جانب امام زمان. همین استاد کارهای نیست. استادی نداریم ما. یک استاد بیشتر نیست. آن هم وجود نازنین حجت بن الحسن. که اصلا مسئولیت او تربیت ماست. «مُؤَاخَذَةً مِّن رُّسُلِ اللّهِ.» روز قیامت از مرسلین سؤال میکنم. عجیبی است. امام زمان مؤاخذه میشوند بابت اینکه اینقدر استعداد و زمینه داشت. چرا بهش ندادی فضل؟ فضل است تو استعدادش را ایجاد بکن. میشود او ندهد؟ قابلیت باشد، میشود او فعالیت نداشته باشد؟ مکاشفه آقای بهجت که مرحوم فهری، آقای فهری حرم آقای فهری آقای خزعلی. نام کنار پشت شیخ. به عرض کنم خدمتتان که مشهد هم یک چیزی بگو از اهل بیت. یکی از کرامات که به شما شده، من اینجا نمیروم. من پیر شدم. دنبال یک چیزی به ما بگو. جوانیشان بوده که حرم آمدند. داخل ضریح کدام یک از آقایان کنار حضرت آقا تعریف میکرد و آقا اشک میریختند. خاطرهای که از وحشت، که امام رضا با بهجت فرموده بودند که: مگر میشود اگر ممکن است کسی دست به سمت ما دراز کند و دست خالی برگردد؟ کارش هدایت در عالم امر است. قابلیت باشد، او فعالیت کند. محال است. قطعاً محال است. چطور آخه آدم میتواند اینقدر ساده و بسیط باشد؟ بگوید متوسل میکنیم، چرا جواب نمیگیریم؟ بچه سر ظهر گیر داده ماما! بشین آدامس بده. میگوید: «چرا جواب نمیگیریم؟» خب بنده خدا میخواهد بیاید ناهار بدهد. معلوم است که جواب نمیدهد آدامس بده! کشتهات را کور بکن ال. جا بیفتد. بخش عالم. اگر مادر عالم امری بخواهد عمل بکند که همونجا سیرت میکند. عالم خلقی عمل میکند موانع طی میشود دیگر. آبگوشت باید جا بیفتد. همین است. تو همین الان که گفتی به امام رضا که: «آقا من زن میخواهم.» او امری ایجادش کرد، تمام شد و رفت. خرگوش ده سالی طول میکشد. این دیگر حالا باور میخواهد دیگر. این شاهکی است.
یکی از آیات عجیب قرآن، این آیه است: کتاب «امامشناسی» معمای تهرانی، آقای مانور، خیلی خوبی دارد در جلد اول و نکات خیلی خوبی دارد که اگه توانستی مطالعه بکنی، شرح همین مطالب علامه در به هر حال هدایت به عالم امری که کار امام است. صحبت میکردیم البته زیاد. پنجاه دقیقهای فکر کنم تا حالا صحبتش را کردیم. چرا خورده. حالا بقیه صفحه را خیلی سریع بخوانم.
میفرماید که جان، ده، اگر امکان دارد در نوجوانی، نمیدانم سی تا اختصاصیات از امیرالمؤمنین داشته. نمیدانم ده تا اختصاصی حضرت معصومه داشته. یکی از اختصاصیات ایشان که مال جوانی ایشان در نجف بوده. جای قوچانی ازشان نقل کردند. قوچانی وصایای قاضی با چشم پشت سرشان را به نحوی که جلو چشمشان میبینند پشت سر، تا «الی یومنا هذا» هم هستیم تو همین الان هم ایشان ویژگی را دارد، یعنی عقب و پشت و اینها در مختصات و حجاب زمان و مکان نیست. این مال بچگیهای ایشون بوده که خدا بهش عنایت امام رضا (ع) کردند. گدایی کردند. دستشان پر است. خدا میداند اینها از امام رضا (ع) چی گرفتن. من از یادم نمیرود که هر وقت با یک بچه وارد حرم میشدیم به صورتی که ایشون به ما «عتبه» میمالید. جلو چشمم است. من تعجب میکردم. پیرمرد، مرجع تقلید، مردم دارند میبینند، زشت است. صورتش را به زمین. حکایتی دارد عصبانی هم هستم. تو دیگر نمیآیم، دیگر همان سری آمدم، جوابم نداد. امام رضا (ع) این از نفهمیهای امثال من. خدا نصیب کند و خدا روزی بکند از این دریای بیکران این حرم امام رضا علیهالسلام که فقط یکی از بزرگان به من فرمود که، که نشد عملی هم بکنیم. ایشون فرمود که: «ببین کی بهت گفتم بعد از مرگ حسرت میخوری که چرا روزی سه بار زیارت امام رضا (ع) نرفتی.» خیلی خسته بودم. هیچی جان نداشتم. خیلی هم مردد شدم. هی با خودم کلنجار رفتم. نه، من جان ندارم از ماشین پیاده شوم تا حرم بروم. اینها سر ظهر هم تقریبا گرسنه و خسته و خیلی اصلا تو فشار. گفتم: «میآیم به شرط اینکه جایزه بدهید. اگر جایزه میدهید، میآیم.» بزرگوار که دنبال ایشان هم میگشتیم مدتها تو حرم مطالبی فرمودند که: «حسرت میکنی اگر روزی سه بار حرم نروید.»
ببین کی دارم خیرات و «أَقَامَ الصَّلَاةَ وَ آتَيْنَا الزَّكَاةَ.» به اینها وحی کردیم فعل خیرات، انجام این هم باز تکوینی است. تشریعی نیست که امر کنیم انجام بدهند. نه، با وجود خود او ایجاد میکنیم. خیرات، اقامه صلاة، ایتاء زکات. ملاحظه بفرمائید. المیزان نکات خیلی خوبی دارد. بحث روح القدس و روح الطهاره و اینها. نکاتی را علامه میفهمد که دیگر فرصت بحثش را... «وَلُوطًا آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَ عِلْمًا.» به لوط حکم و علم دادیم. حکم به معنای فصل خصومت، به همان حکمت و علم دادیم. او از صالحین بود. خب مبتلا شد به این قوم فاسد و کثیف. قوم لوط. نامشان سدوم بود. مهاجرت کرد با ابراهیم در سدوم منزل گرفت. اینها اهل خبائث بودند. و «كَانَتْ تَعْمَلُ...» نجاتش دادیم از آن قریهای که خبائث انجام میدادند. نمیشود خواص قریهای که خواص انجام داده. الان غرب هم میشود همان قریهای که درش خواص انجام میدهند.
بعضیها نجات (دهکده خاک بر سر)، بعضی نجات پیدا میکنند از این قریه، بعضی هم گرفتار. بعضی از اینجا هجرت میکنند، پناه میآورند به قریهای که «کانت تعمل خبائث». این دیگر خیلی در نوع خودش منحصر به فرد است. «إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَاسِقِينَ.» اینها قوم سویی بودند که فاسق. «وَ أدخَلْنَاهُ فِي رَحْمَتِنَا.» او را در رحمت ما داخل کردیم که اینجا میگویند رحمت همان مقام ولایت یا نبوت است. «وَ إِنَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ.» او از صالحین است. «وَنُوحًا إِذْ نَادَىٰ مِن قَبْلُ.» نوح هم که قبل از ندا داده بودیم. «فَاسْتَجَبْنَا لَهُ.» ندا داده بود نوح هم. نجاتش دادیم که قبلا ندا داده بود. «فَاسْتَجَبْنَا لَهُ.» برایش اجابت کردیم. «فَنَجَّيْنَاهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ.» همه را گرفتیم، از دم غرق انداخته بودند. «مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ.» کرب هم گفتن اندوه شدید. از این کرب عظیم نجاتش دادیم. اطلاعات بودند.
یک خانم بزرگواری آمده بود پیش ما، دو سه تا همین را گفتم. سر به راه نیست. فلان. یک بزرگی قندی بدهد، فوتی از اینها که دیگر من جوابش را پیدا کردم. دیگر هر که بگوید سریع میگویم که اگر قبول به خودم میگفتم این خیلی جواب خوبی بود. بعد عرض کنم که گفتش که اینجوری است. گفتم خب حضرت نوح مگر مقام ولایت نداشت؟ خودش مستجابالدعوه نبود؟ خودش مثلا نمیتوانست بررسی کند از کجای زندگیاش دارد لطمه میخورد؟ یک نگاه بکند، چک بکند، برود تو ملکوت و نمیدانم فوت بکند، قند بدهد. اینها مبتلا بودند به این ماجرا دیگر. بچه فاسق و فاسدی در این حد، همسرش اینجور. «ملکوتم من کجا و کی چکار کردم که الان اینجوری شده است؟» استغفار کن، ادا کن. مثل اینکه مثلا آدم برود از یک استاد فیزیکی بپرسد که آقا مثلاً دو به توان سه چند میشود. در به در دنبال استاد فیزیک باشد. ایشان گفته بود که کسی که در حد کلاس ابتدایی نمیرود دنبال استاد دانشگاه. اصرار بکند که بیا همین یک کلمه را برای من توضیح بده. کلاس ابتدایی نه، خود آن پروفسور حسابی فقط به من بگوید دو به توان سه چند؟ همه، همه دارند میگویند. آن هم باز خودش متهم میشود به اینکه دارد میپیچوند. آقا بیا پایین رتبه خودمان ازش سؤال کنیم. تو برو بالا از آن سؤال کن. سؤال داریم. گفته بودند: «آقا بررسی تکبر ماست. خدا نجات بدهد ما را.» عارف تمام است لازمه که این سؤال ابتدایی ما را جواب بدهد. به هر حال خدا به دادمان برسد، خدا به من و امثال من عقل بدهد. این جسارت نیست به آنهایی که از این سؤال میکنند ها! توهمات خودم را من سرکوب کردم. یک وقت به کسی جسارت نباشد. عظیم گرفتار میشود. بچهاش آنجور مبتلا بهش میشود. مبتلا به همسر میشود. اینها رشد اینها به این است. لزوماً به خاطر لقمه حرام و نمیدانم چیز فاسد و این حرفها نیست. خوب بود، فاسد شد. عظ. و نجاتش هم دادیم. کرب عظیم گرفتاری اوست به هر حال. «وَ نَصَرْنَاهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا.» و یاریاش دادیم از قومی که تکذیب میکردند آیات ما را. «إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِينَ.» اینها قوم سوئی بودند که فاسد، همه را با هم.
نکته بعدی، آیه بعد: «وَ دَاوُودَ وَ سُلَيْمَانَ.» به داوود و سلیمان هم عنایت کردیم. «إِذْ يَحْكُمَانِ فِي الْحَرْثِ.» لحظهای که در کار زراعتی که از «نَفْشٍ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ.» چون کلمات سختی دارد. من ترجمه کلمه، داوود و سلیمان را به یاد آر، آن لحظه که در کار زراعتی که گوسفندان قوم شبانه در آن چریدند، داوری میکرد. گوسفندهای قوم شبانه آمده بودند توی محصولی، توی زمین زراعی، چریدند. داوود و سلیمان قضاوت کردند در مورد گوسفندهایی که شبانه آمده بودند چریده، «وَ كُنَّا لِحُكْمِهِمْ شَاهِدِينَ.» ما برای حکم اینها شاهد بودیم. توضیح دادهاند «حرث» به معنای زراعت است. این دستهبندیها هم جالب است ها! اینها دستهبندی زمانی نیست. این انبیا که ارتباطی برقرار کردند در مورد خوب اسحاق و یعقوب و اینها یک طیف. داوود و سلیمان. ولی تو این آیات شما مثلا میبینی اسماعیل و ادریس و ذوالکفل. اینها از حیث زمانی به هم نمیخورند. شاید حیث نژادی هم به هم نخورد. ادریس کی بوده، اسماعیل کی بوده؟ ادریس خیلی عقبتر از اسماعیل بوده. ولی اول اسماعیل میگوید، بعد ادریس را میگوید. صادق الوعد نه. تو قرآن غیر از اسماعیل، حضرت محل اختلاف به هر حال اصطلاح امروز توی کategوری کategوری انبیا را کار دارد. آن بحث اطلاعات یادتان است مطرح شد؟ یک جنس اطلاعات خاص دارند. حضرت لوط و حضرت نوح را با هم ذکر کرد چرا؟ هر دو مبتلا بودند به ماجرای همسر و تو خانواده خودشان گرفتار بودند و آن کرب خانوادگی. و داوود و سلیمان هر دو موقعیت اجتماعی داشتند. رئیس بودند، حاکم بودند. در معرض قضاوت بودند، افکار عمومی، حقالناس. خیلی ابتلا اینها به این بود. این ریزهکاریها و حسابرسیهای دقیق توی این مسائل. باز جلوترش مثلا عرض کنم همین سه تا پیغمبری که اسم آوردیم و باز جلوترش حضرت یحیی و خانوادهاش و حضرت زکریا. خلاصهاش اینها. این رتبهبندیها خیلی روش.
پس این دوتا حکم کردن در مورد این مسئله. هر زراعت بود به معنای باغ انگورم هست. «نفشه» به معنای چراندن حیوان در شب. شب ول میکنند، بدون چوپان اینها میافتند به زمینی، میچرند. داستان واقعی بوده که بین دو نفر رخ داده. به شکایت و مرافعه آمدند پیش از داوود. داوود در بنیاسرائیل سمت پادشاهی داشته. خدا او را در زمین خلیفه کرد. «یا داود انا جعلناک خلیفت فی الارض بین الناس با ...» و اگر سلیمان هم تو این قضیه مداخله داشته، حتماً به اذن پدرش بوده. آخرین کنار آمده، او هم یاد بگیرد. حالا یاد بگیرد، شوخیش است. ولی معاون بوده. به هر حال دیگر کنار دست حضرت داوود ممکن علت این بوده که به اشتباه بفهمد فرزندش لیاقت جانشینی او را. معلوم است که تو یک واقعه معنا ندارد دو حاکم حکم کنند. دو تا حاکم به هر کدام من بخواهم حکم مستقل داشته باشم، معنا «یحکمان» معنای مسابقه کلمهاش نیست. معنیش این است که درباره آن پیشامد مشورت میکردند. مناظره و بحث میکردند. حکم کردن تدریجی بوده در زمان بعد هم ادامه داشته. چطور بوده که وقتی تمام شده، صدور میافتد. وگرنه از یحکمان حکمی کردند. این است که حکم به انبیا برمیگردد. در کلام خدای تعالی مکرر است که خدا به انبیا حکم داده. اشاره کردند، وارد آن بحث نمیشوند.
«فَفَهَّمْنَاهَا سُلَيْمَانَ.» ما این حکم کردن و این مسائل را به سلیمان تفهیم کردیم. همانی که در حدیث عنوان بصری، امام صادق (ع) به عنوان بصری میفرمایند که: «استفهَمَ الله یفهم.» دنبال علم میگردی، از خدای متعال درخواست فهم کن. یکی از اساتید گفتم آقا برای حضور قلب در نماز چه کنیم؟ با خدا بخواهم. جوابش الان از دهان من که شما میشنوی هیچ اثری روی شما ندارد. علت دهان ایشان اثر تکوینی و اینها. پاسخ گمشده که سالها دنبالش میگردم رسید. بپرسی. پانصد نفر پیدا کنی که یک جواب بهت بدهند که تازه عمل بکنی، که تازه عملت اثر ماندگار باشد یا نباشد. کی حضور قلب پیدا کنی. خب صاف وایسا، ایجاد کند دیگر. «وَ اسْتَفْهِمِ اللَّهَ يَفْهَمْ.» یکی از کانالهای حاجتگیری که معمولاً این کانال کسی درش نمیرود و عقرب و طرقم هست. از این کارها زود هم کسی حاجت میگیرد. طلب فهم، خدایا من این بچهام درست نمیشود. خب درخواست چیست؟ خدا درستش کن. این یکی. «وَ اسْتَفْهِمِ اللَّهَ يَفْهَمْ.» فهماندیم سلیمان. سلیمان تفهیم کردیم. قضاوتش این شکلی بود. با هر مسئلهای که مواجه میشد، یک استفهامی از خدا میکرد. «وَ كُلًّا آتَيْنَا حُكْمًا وَ عِلْمًا.» به همهشان حکم دادیم.
«وَ آتَيْنَا لِدَاوُودَ الْجِبَالَ.» کوهها را تسخیر داوود کردیم. کوهها تسبیح میکردند به داوود که خب این خیلی مطلب دارد، خیلی حرف دارد. اصل بحث تسبیح که باز ما قبلا یک روزی انشاءالله در مورد تسبیح مفصل. هنوز این یک روز نیامده. انشاءالله البته وعده نمیدهم که مشغول ذمه نشوم. ولی انشاءالله خداوند متعال توفیق داد یک وقتی بشود در مورد تسبیح صحبت بکنیم. اگه نشد هم باید سخنرانی داشته باشیم. تسبیح خیلی مهم است. تسبیح موجودات به چیست؟ «يُسَبِّحُ مَعَهُ.» یعنی چی؟ کنار داوود تسبیح میکرد. تسخیر یعنی رام کردن چیزی جوری که مطابق خواست مسخر کننده کار بکند. غیر از اجبار و اکراه. الان مثلا این گوشی در تسخیر شماست. این عینک در تسخیر من تسخیر است. اکراه نیستها، نه یعنی نمیخواهد روی چشم من بنشیند زورکی نشسته اجبار نیستها. تسخیر، تسخیر است. ولی اجبار. کوهها را تسخیر داوود کرده. در اختیار او بود، مطابق خواسته او عمل میکرد. کوه و تسبیح هم تسخیر کوهها و مرغان با داوود. تیر پرندهها، کوهها، مرغان که خود فی نفسه تسبیح دارند. تسبیحشان هماهنگ با تصویر داوود بود. حضرت داوود مناجات میکرد و کوه و مرغ هم باهاش همنوا میشدند در مناجات که حالا حکم میکرد و بعد «خر را کند و عناب.» قبل از اینکه آن تو سوره مبارکه صاد. دیگر یکی آمد گفت: «من واقعیت ثبت نام تکمیل بشود.» حضرت داوود سریع برگشت ایمان درمانی مطرح کرد. داوود میگوید اینجا حکم کرد. حکمش هم به حق بود. حرف آن خصم را نشنیده بود و افتاد دیگر به گریه. خدای رحمتی که آن عزیزمون گفتن: «ما را ناامید کردی از داوود.»
اگه میبود، خلاصه چهل روز گفتم که از شدت اشک ظاهراً دیگر خوراک و اینها افتاد که من مثلاً حق الناس اینجوری کردم بدون اینکه حرف خصم را بشنوم. قضاوت ما فاعل این بودیم. این عنایات و این مواهب از سنتهای دیرینه ماست. امر نوع ظهور و بیسابقه نیست. ما این کارهایم، ما اینجوری کار میکنیم. کاشی را، شاگردش آمد بادمجان سرخ بکند. آخوند کاشی کلا مجرد بود کل عمرش. بعد برنامهای که تو تلویزیون ساختند بچه است. این بابا این طلبش. وایساده بچهاش پسرش است. مشغول ذکر. بعد عرض کنم که ایشان مشغول ذکر و دعا و اینها بوده. «قُـدُّوسٌ» بوده «سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ» بوده. میگوید: «یکهو این طلبه، مینی صدایی میگیردش و میبیند ذکری که آخوند کاشی میگوید در و دیوار و مرغ و کین بادمجانش میسوزد.» دیگر آنجا خلاصهاش اینها خیلی جدید صحبت داشت. دیگر آن بخش تفسیر موضوعی آیت الله جوادی آملی را اگه حالی داشتید، بخش انبیائش، بخش حضرت داوودش. ما یک سال دو سه سال پیش که با رفقا تفسیر میگفتیم آنور برای شعبه سی برای دوره سریال تفسیر میگفتیم. حال و حوصلهای بود، یک کمی سرحالتر بودیم. از آن تفسیر موضوعی آیت الله جوادی. خیلی هم شیرین بود. حضرت نوح و حضرت هود و این دیگر خب ربطی به انبیا خیلی دارد. اگه حالی بود، وقتی بود. بعدی. خیلی نکات لطیف زیاد دارد. مخصوصا که نکاتی هست. حالا خلاصهاش لطایفی دارد اگه دوست داشتید من برایتان بیاورم.
یک اسم برای همه انواع اسلحه و عرب به همه اقسام اسلحه «لبوس» میگوید. بهشت صنعت لبوس یاد داده بودیم. به داوود یاد داده بودیم. صنعتگر بوده حضرت داوود. صنعت لبوسسازی. بحث گفتن جنگهای خونین و سخت است. مراد این است که سختی و شدت فرود آمدن اسلحه دشمن بر بدن، همان زره میشود به داوود برمیگردد. «و عَلَّمناهُ صَنعَةَ لَبوسٍ لَكُم.» آهنم برایش نرم کردیم. دست گذاشت روی آهن آب میشد. در حالات عرفا اولیا. سر شما مردم به توهمات. قرآن دارد همه اینها را به نحوی یک وقت سال ۸۸ سخنرانی داشتیم دانشگاه امیرکبیر. گفتم ۲۰ سال بعد با این سخنرانی من شما، سخنرانی تو جامعه گفتمان میشود. موضوع سخنرانی عرفان و صنعت. وقتی عرفان و صنعت و از همین آیات استفاده میکرد در مورد اینکه علم بخشش تفهیمات الهی و الهامات الهی است و لزوماً با اینکه ما درس میگیریم نیست. البته این هم مسیری است. خداوند متعال از مسیر اسباب به ما میرساند ولی یک اسباب دیگر هم هست.
این هم بگویم. قشنگ آیتالله پهلوانی تهرانی، این خیلی شاید گفتم اینجا برایتان خیلی نکته زمختی. این مطلب ضخیم است. خیلی زمخت نیست، ضخیم است. خیلی حرف توش است. ایشون فرموده بودند که شاید تو کتاب ثمرات حیات هم باشد، معرفی کردیم اگه خواستیم بخوانید. چهار جلد، دو جلد است. چاپ ثمرات حیات. جلسات اختصاصی علامه طباطبایی بوده. تقریرات آیتالله پهلوانی تهرانی که ایشون خودش تو جلسات خاصش برای شاگردانشان همینها را میخواندند. آیتالله پهلوانی تهرانی، کلان چاپ شده. کولاکی معارف ریخته. من روزی که چاپ شد قم بودم. همان روز اول تازه کتاب آمده بود، گرفتم. جلد دوش را. مشغلههای الکی بیخودی ما، فرصت پیدا، ۵۰ تا کتاب فقط روی زمینه که اینها آماده برای خواندناند. بعد عرض کنم خدمتتان که ایشون از علامه پرسیده بودند که آقا اگر کسی تو خانه نشست در اتاق را خودش قفل کرد و یقین داشت که روزیاش میرسد، روزی این میرسد یا نمیرسد؟ جوابت چرا؟ عزرائیل میآید، میکائیل هم بحث دیگری. الان من نشستم درش را قفل کرده، یقینم دارم که میرسد. اصل رزق روزی من قطع نمیشود. را کار ندارم ها. همانطور که مرگ کسی قطع نمیشود. بحث فلفل شدن روزیاش به او رسیدن تو این شرایط. نصف جواب گفتی. جواب، ببینی چه جوابی؟
جواب علامه فرمودند که: «عالم، عالم سبب و مسبب است. عالم اسباب و مسببات. بقیهاش ولی چه سببی بالاتر از یقین؟ چه سببی بالاتر از یقین؟» رزق و یقین. یقین یعنی آن طمأنینه نفسی که از کشف حقیقت حاصل شده. فردا رئیس جمهور میشوم بزرگوارم. یقین داشت که برجام گشایش میکند. یقین کی چی؟ یقینی که از قلب آقا میفرماید: «من میدانم این مردم خدای متعال چیز خاصی، حالا میدانم این مردم به قله، میدانم خدا این مردم را به قله خواهد رساند.» یقین است. این به چه سابقهای بالاتر از آن. بخوان، ولی بالاتر از یقین صنعت لبوس. آن آدمهایی که میخواهند کنشگر باشند در عرصه صنعت و اینها. ایجاد تحولی بکنند. کاری بکنند. اینها. آن یقین مهمتر است. باید استنـزال رزق کنند. «إِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ.» از آن بالا یک رزق دیگری میگیرد. این میشود تهرانی مقدم. رزق از بالا میگیرد، پایین موشکش میکند. مجری حرمش. خلاصه این هم تو حرم زده بودند، من با یک واسطه شنیدم از خود شهید تهرانیمقدم. یکی از دوستان از شهید تهرانیمقدم شنیدم. موشکهای دوربرد رفته بودند روسیه و روسیه به اینها نمیداد. تکنولوژی موشکی در اختیار کسی قرار بدهیم؟ مگر میشود؟ خیلی اصرار و اینها. قبول. ایشون آمده بود سه روز اعتکاف کرده بود حرم امام رضا (ع) با موشک میروم جدید میرسد. دو تا، سه تا، پنج تا، همینجور از تو دل درآورده بود. رفته بود روسیه به آن بابا گذاشته جلوش. گفته: «نمیخواهم به من بدهی. فقط تأیید کن این همان فرمول موشک دوربرد هست یا نه؟» حرم امام رضا (ع) اینجوری است. «یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا.»
نمیدانم آن مظهر اسم «حفیظ» است تو. مگر موشک نمیخواهی برای اسم حفیظ تو میخواهی استنجال رزق بکنی؟ اسم حفیظ را او خودش اسم حفیظ است. بگو: «ای حفیظ، تجلی کن در آن اسم حفیظ خودت در ماده در قالب موشک.» تمام شد. در قالب موشک هم اگر جلوه نکرد در قالب شن میآید، میزند. ما اینها را زدیم. شنها اینها را، شنها مأمور خدا بودند. یک متنی دهه فجر دو سال پیش فکر کنم نوشتم در مورد این مأموران خدا. اگه بخوانی خودم دوست دارم. یعنی یک حال خاصی چون داشتم آنجا تو صحرای طبس. متن بعدش نوشتم. خدا این مأموران خدا را با شن میفرستد. کارش را یک خدایی است همهکاره است. من هم امثال من هم در غفلت توهم. نه بالاخره یک کدخدایی با یک موشک میتواند کلاً ما را به پوشک بفرستد. این همان جمله خوبی است که استاد ما فرمود به ایشون که: «شما غلط کردی که این را گفتی.» حق مطلب را ادا کند. تا در احسان در حسن ایجاد کنی. شما را از بحثم شاکر. همون صبار شکور. شکر میکنی اینها که میدهم. شکرش را کردید که باز بعدیاش را میخواهی. «وَ لِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ.» آیه آخر. برای سلیمان ریح را تسخیر کردیم. باد در تسخیر. برای داوود چی بود؟ جبال بود. تسخیر جبال و طیر. برای سلیمان چیست؟ باد. تو برخی روایات هم ظاهراً دارد که هرجا اسم حضرت سلیمان بیاید اگه گرمت است و اینها جالبی امر او ورزیده میشود. علت جوان بودم، الان دیگر رفتم. من دیگر نیست. بابا! باد را در تسخیر سلیمان درآوردیم. کلا جبال هم در تسخیر داوودیم. کلا طیر و جبال کلا در تسخیر داوود. شما با جبال و طیر و اینها کاری دارید. از داوود متوسل شد. البته او خودش یک شعبهای از شعب وجودی امیرالمؤمنین است. حالا به آنش کار او در مرتبه نازلهای اسماء امیرالمؤمنین تجلی داده شده است. این تسخیر جمال، اصل ماجرا را داشته باشیم. بقیه خوب.
واقعا ما چی میفهمیم؟ کی است و چی است؟ خدا این نعمت عظمی، مال الله آیت. هی اکبر من آیه بزرگتر از من ندارد. «نَبَإٍ عَظِيمٍ.» «عَمَّ يَتَسَاءَلُونَ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ.» «أنا النبأ العظیم.» این نبأ عظیم خدا مفت، مفت، مفت، مفت، مفت دست ما را گذاشته دست این آقا. مفت، مفت. فقط وقتی از دنیا رفتیم یک نمه میفهمیم که خدای متعال چه نعمتی به ما داد. محبت امیرالمؤمنین به خدا، به حق حقیقت او ما را به او پیوند بدهد. اتصال بدهد. بهرهمند بشویم از این ذات مقدس. نمیدانم چی بگوییم. ما زبان لال است در برابر عظمت این وجود عالی مرتبهای که اصلا آدم نمیداند چه واژهای، نمیداند واقعا چه واژهای بیاورد در توصیف او. همه واژهها حقیرند در توصیف امیرالمؤمنین. به قول شریعتی، «فاطمه، فاطمه است.» در وصف او فقط ذات «علی» است. هیچ چیزی غیر از این، امیرالمؤمنین نمیشود. خدا فقط میتواند او را وصل، «الیس سلیمان الريح عاصفة تجري بامره.» «تجري بامره.» سلیمان را برایش ریح را قرار دادیم. «عاصفة.» بادهای تند و مسخش کردیم که جاری میشود به امر او. کدام امر او؟ همان «یهدون بامره.» عالم امری ما گفتیم مال امام است. به این معنی نیست که پیغمبر تسلط به عالم امر ندارد ها! آن کسی که در قله اشراف هدایت عالم امری است، امام است. خب تو مرتبه نازلترش هم با امر او جاری میشود.
«إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا.» به آن زمینی که ما مبارکش کردیم که این را گفتند فلسطین، زمین مبارک، بیتالمقدس بود دیگر. «سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ.» حضرت سلیمان هم که در زمین فلسطین بوده و مبارک شد هولش. یکی از اساتیدم هم که سید حسن نصرالله خیلی بهشان علاقه دارد. پیش خودش یکی از دوستان ایشان فرموده بود که: «من جنوب لبنان که رفتم این آیه برایم فهمیده شد که این بارکنا حوله، جنوب لبنان این شیعیان جنوب لبنان نون ارز مبارکه.» برکاتی در این زمین نهفته. اینها اصل برکتش هم از قبل حضرت ابوذر است دیگر. لبنانیها شیعه شده ابوذر. تبعید اینکه میگوییم آقا مؤمن همه وجودش خیر است. هرچی هم برایش پیش بیاید خیر. همین است. برداشتند تبدیلش کردن «ربذه.» رفعه سر. هد. ماجرای تشیع در لبنان و آن منطقه حضرت ابوذر هرجا مؤمن یک تیکه نور است دیگر. هرجا میبرد. «جَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ.» خلاصهاش این هم از این. «وَ كُنَّا بِكُلِّ شَيْءٍ عَالِمِينَ.» همه چیز را حالیمان است. همه چیز حالیمان است. به همه چیز عالمیم. حواسمان به همه چیز هست. علم همه چیز اینجاست که خب حالا این باد هم در تسخیر ایشان بوده. «وَ رُخاءً حَيثُ أَصابَ.» ضاد نشان میدهد که مسخر بودن باد در حالت تندی عجیبتر و دلالتش بر قدرت خدای تعالی میشود. تندباد وقتی کسی سوارش باشد. باد نرمی اگه باشد. تندباد که میآید همه چیز را میبرد. اینی که دافعه است. مظهر دفع برای سلیمان مظهر جذب معارف. بهرهمند. الحمدلله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی و جعلناهم ائمة یهدون به امرنا.
ماجرای حضرت ابراهیم، سلاماللهعلیه، و وقایعی که پیش آمد، ماجرای جالبی است. حالا ممنوعیت آتش و اینها در روایت آمده است که یکی از ساحران و از این جادوجمبلهای دور و برِ نمرود برگشت و گفت: «این آتش را من خاموش کردم. دیدی اینجوری شد؟ من اینجوریاش کردم!» بغل ابراهیم انداختند، زغال شد و گفتند که حتی دستبندی که مچ حضرت ابراهیم با آن بسته شده بود، این هم آتش گرفت. فقط "علی ابراهیم"؛ دیگر نگفت به آن دستبند. فقط گفت: «بردار!» و "سلام علی ابراهیم". لباس او هم شاید متعلقات ابراهیم به حساب میآمده. عرض کنم که تا آن دستبند سوخت، ولی ذرهای حرارت به حضرت ابراهیم نرسید. این هم خلاصه در این نکته جای دارد.
آتش، موجودی ذیشعور است و خدای متعال امر تکوینی به او میکند. بحث امر تکوینی، چون این صفحه امروزمان به بحث امر تکمیلی ربط دارد، ببینید عالم یک مرتبه خلقی دارد و یک مرتبه امری دارد. در مرتبه امر، عالم تکوین اینجا دیگر دخالت ندارد. اراده و خواست من و شما در مرتبه تشریع، اولا که عالم خلق همین عالم ماده و اینها میشود و تدریج دارد. عالم امر دیگر تدریج و تدرج و تبل و اینها تویش نیست.
در عالم خلق، اراده من و شما دخالت دارد. به هر حال، نطفهای که میخواهد شکل بگیرد، یک پدری دارد، یک مادری دارد. اراده اینها نسبت به خلق تعلق میگیرد، اقدام اینها. تازه بعد این نطفه منعقد میشود، بعد آرام آرام مراحل عالم خلقی خودش را طی میکند: «مضغه» و «علقه» و همینجور میآید جلو. اینها همش مال عالم خلق است.
در عالم امر، دیگر ما تدریج نداریم: «قل الروح من امر ربی». آنجا انما «امره ان یقول له کن فیکون». وقتی اراده میکنی چیزی را، میگوید: «فلو...» خدا قولش همان فعلش است. خدا میگوید، گفتنی نیست. خدا انجام که میدهد، نمیشود کلام خدا. خدا ایجاد میکند و ایجاد میشود. این عالم امر است.
در عالم خلق نه، در عالم خلق ایجادش میکنند، پنجاه سال طول میکشد دست شما برسد. مراتب عالم خلقیاش. الان بچه را به شما میگویند که «بهت دادیم، تمام شد، نوشتیم». مثل ماشینهای ایرانخودرو که الان ثبت نام میکنند، هفتاد سال بعد انشاءالله تحویل میدهیم، با قیمت روز. بعد آن موقع مثلاً الان شما مگان نوشتی، آن موقع دسته جارو بهت میدهیم. الان قیمتش فقط، «به دست سوار شو برو»، همینقدر الان کفاف میدهد. یک چراغ پراید فقط بهت میدهند. مثلاً آن موقع اینقدر میشود قیمتها. بله خلاصه، ال۹۰ سیزدهمیلیونی شده ۱۸۰ میلیون. «الا برکت الله». عرض کنم خدمتتان که اینجا هم همین است، یک عالم خلق است دیگر، میافتد دیگر در دوران ریاستجمهوری فلانی و تدریجاً آرام آرام مراحل اداریاش را طی میکنم. امروز که سیستم قطعه، فردا هم که تعطیل است و پسفردا هم که مرخصی گرفته. آقا میرود دیگر. این عالم خلقش حالا حالاها کار دارد.
ولی عالم امر این شکلی نیست. خدای متعال به آتش امر کرد: «سرد شو». آقا اینها همه شعور دارند. در مورد لقمه شبههناک شما پرسیدید. اینجا کسی تازگی آتش جهنم، موجود ذیشعور است. هر کسی را نمیگیرد. این یک قیاس معالفارق و یک خلط است که میگوییم اگر کسی شراب خورد، بداند و نداند مست میشود. لقمه شبههناک هم بدانی، ندانی اثرش را میگذارد. آتش جهنم، جهنم است دیگر. آتش جهنم خودش شعور دارد، میداند کی را بگیرد، کی را نگیرد. اگر شعور هم نداشت، باز خدا نمیگذاشت به هر کسی بار بشود. خب آقا چطور اینکه میخورد مست میشود، این را خدای متعال اراده کرده مست بشود، درست شد؟ یک کاری تو زندگیاش کرده بوده، خدا نوشته که توی نیم ساعت مستی من برایت نوشتم، جزء تقدیراتش است، با خداست. مثل جایی که جایزه، چطور در مورد روزهدار آمده که کسی که سهواً میخورد، این رزق لایحتسبش بوده. خدا نوشته بود این ظهر ماه رمضان ناهاری میخوری و یادش میآید که روزه هم بوده. خلاصه خدا ناهار برایش نوشته بود توی ماه رمضان. این هم همین است. خدا برایش عرق نوشته بود.
هوای آلودهای که برای من و شما نوشته، اینجا روزهای آلوده اینقدر هوای آلوده بخوریم که «زرده» شاید از شراب کمتر نباشد. ریه و مغز و فلان و همه را درب و داغان میکند. جای کسی میگفتش که به خاطر آلودگی هوا، چیز شده، پسرها بیشتر شدهاند. پسرزا شدهاند آلودگی هوا. تناسب جمعیتی را ریخته به هم. به هر حال خدمت شما عرض کنم که لطافت موجودی خودشان. عرض کنم خدمتتان که اینجا هم همین است. این تکوین است. امسال امر میکند «فلانی را نگیر».
لقمه شبههناک به این معنا نداریم. شما یا میدانی حرام است یا نمیدانی. یا علمت اجمالی است یا علم تفصیلی. اگر علم اجمالی داری، اطراف قضیه هم شبهه محصوره است و علم اجمالی داری، اطراف قضیه شبهه غیرمحصوره است، وظیفه چیست؟ اگر علم تفصیلی داری به عینش. تازه علم تفصیلی هم داری، باز باید ببینی که اجمالی میشود یا نمیشود. باز به غیرمحصورات اجباری به اینکه طرف دزد است، دزدی آورده یا نه، علم تفصیلی داری که علم تفصیلی نداری به اینکه این نان از اوست. تهش این است که علم اجمالی دارد به اینکه آنچه در خانه میخرد با آن پول خریده. تازه اینجا اطرافش غیرمحصوره است، چون این همه چیز تو خانه خریده: نخود، لوبیا، بادمجان، سبزی، گوشت، مرغ، نان. از کجا معلوم این نان هم جزء همانهاست؟ بین صد تا چیز است، میشود غیرمحصوله. مگر اینکه محصوله بشود بین پنج تا چیز. میدانی با پول دزدی به هر حال یک مرغ و گوشت و نانی خریده. علم اجمالی خلاصه، در اطراف محصورهای که دیگر خوردنش مشکل دارد، اینجا دیگر تکلیف شما نخوردن این است. ببین چقدر سخت میشود!
حالا در مورد خمس. تازه در مورد خمس که مسئله کاملا متفاوتی است. خمس اصلا به عین تعلق نمیگیرد طبق فتوای حضرت آقا، به ذمه تعلق میگیرد. یعنی طرف اصلا به اموال نگرفته، این اموالش مخمّس نیست. خیلی خوب، هیچ تصرف در این احوال هیچ اشکالی ندارد، نه برای خودمان نه برای دیگری. بله، تازه از کجا معلوم که خمس به عین تعلق گرفته؟ از کجا معلوم که سال بهش خورده؟ صد تا شبهه وسط است. میگوید: «خب، چطور است که فلان آقا لقمه خورد، چهل شب نماز شب خواب ماند؟» این به خاطر این است که آن بزرگوار به خودش تلقین کرده بود که لقمه هر کسی را نخورد. اگر لقمه هر کسی بخورد، نفس گرفتار میشود. آثار تلقینِ نفس. نفس اینجوری خودش را بار آورده. مثل بعضیها که خیلی نسبت به بعضی چیزها خودشان حساسیت خودشان را زیاد میکنند.
یکی از اساتید میفرمودند که: «من مقلد آقای بهجت که بودم، آقای بهجت دیدن تلویزیون را مشکل دانستن، تو بخش زیاد رادیو تلویزیون اینها و عموم این موسیقی ها را اینها را حرام میدانستند. حضرت آقا نه، فتوایشان فرق میکرد.» تا دوران حیات آقای بهجت، استاد ما مقلد آقای بهجت بود. سوار ماشین، رادیو میگرفتیم، دیگر دردسرِ مقلد آقا که شدند بعد از آقای بهجت، ایشان گفتند: «من تکوینا حالم عوض شده. مقلد آقای بهجت بودم، به شدت اذیت میشدم از صدای موسیقی. کنار حرام میدانستند، الان هیچ حسی ندارم چون آقا حلال میدانند.» اینها، اینها اثر تلقین نفس است. نفس مؤدب شده با آداب الهی. به حلال و حرام این همان اثر را برایش دارد. گیری تو ماجرا هست. یک وقتی هم نفس خودش، خودش را حساس کرده نسبت به بعضی مسائل. شاید ذیل وسواس مثلا تعریفش کرد. به هر حال نمیخواهم بگویم این خوب است یا بد. این حسی که آقایان داشتند شاید برگردد، بخشش به تأدب و مسائل این شکلی و شاید هم تا حدی خوب باشد. نمیدانم. میخواهم بگویم این مثانی آثار چه میدانم، معنوی و این حرفهایی که میگوییم، اینها نیست. حدیث آقا پیغمبر: «شما هدیه آوردم.» برداشتن چیزی که نمیدانی، تکلیف نداری نسبت به هیچ اثری ندارد. اثر وضعی، اثر فلان، هیچ. خوردی، نوش جان. حساسیت نشان میدادند. به ایشان گفتم: «گفتم حضرتا آقا میروند خانه مسیحیها لقمه اینها را میخورند. قبول ندارد، من که خمس نمیدهد. خمس قبول ندارد، نخور سینه زن کثیف. زکات مردم من علی چهل روزی کلا تاریکم.» فتوا و متوا، بررسی تحلیل سیاسی اینجوری نیستش که خلاصه مسائل، مسائل شبهه ندارد، حرام دارد.
مضمون همچین روایتی را یادم است که استناد میکردم، میگفتم مثلا حضرت امیر جایی بودند، سرزمینی بودند. حضرت رفتن نزدیک، سلام. زیر بیر حضرت فرمودند که: «میخواستم لقمهای که میخورم، یقین داشته باشم.» آفرین. این یک بحث دیگر است، باریکالله. یک بحث به این است که شما یقین به طیب آن طعام داشته باشی. این نسبت به مال خودت هم اتفاق میافتد. شما سعی کن نسبت به مال خودت هم، مال خودت است دیگر، مال دیگر که نیستش که، یک کاری بکنی که هی احساس بکنی که این طیبش بیشتر است و اینها. مثلا بعضی بودند حساسیت داشتند، میگفتند: «ما شهریه را هر جایی خرج نمیکنیم. مثلاً بخواهیم با یارانه پوشک بچه میخریم، شهریه را مثلاً گذاشتیم برای خورد و خوراک، یارانه بالاخره پولی است که حالا، به هر حال.»
عرض کنم که «توقف عند الشبهات» و اینها آن چیست؟ انشاءالله تو حلقههای ثانیه میخوانید، گوش بدهید، توضیح دادیم. توقف شبهات، این شبهات، حکمیت، موضوعیت. اگر موضوعی است مال جایی که علم اجمالی هست، شبهه. این شبههای که ما میگوییم، ما این را حتی در سیرهی اساتید و بزرگان و اینها اینجور حساسیت و وسواس، مگر یکی از اساتیدم یک بار. وقتهای دیگر هم این را نمیدیدیم حساسیت و اینها نبود. کربلا بودیم و پیرزنی نشسته بود، خامه میفروخت. استاد بزرگوار ما که خدا حفظش میکند، سرشیر میفروخت. میرفتیم یک سرشیر بگیریم. مهمان «کثیفایی» که بغل خیابان پارچه پرت میکند. حساسیتی تو این چیز نبود. یک عمل جراحی ایشان داشتم، خدمتشان بودیم. من صبحاش رفتم صبحانه گرفتم. پشت منزل ما بود. تو قم از آن نانوایی آن بغل. رفتم از تو خانه پنیر و اینها آوردم و نان هم گرفتم، آوردم. و حاجاقا فرمودند که: «بیا اینجا روی تخت بغل من بنشین.» با هم نشستیم، روز ماندگاری بود، چهار پنج ساعت اختصاصی مال ما بود، حاجاقا. هیچکسی هم نبود تو اتاق عمل و تک و تنها گیر آوردیم.
بعد، عرض کنم که شیرینی پخش میکرد یکی از کارکنان بیمارستان. شربت گرفتم، هرچی گرفتم آوردم. حاجآقا با کمال میل و محبت و اینها. یک شیرینی دانمارکی از سوی راهرو. آقا خودمو کشتم به معنای واقعی کلمه. بخور، نخور کجاست؟ سری بود مسئله. به هر حال این را فقط من دیدم. وگرنه تو بقیه ماجراها چیز اینجوری ما ندیدیم. لقمه اثرگذار است. آن طیب ماجرا و اینها اثرش هست. به هر حال میخواستم عرض بکنم که اینها بحث تکوین و آثار تکوینی تابع اراده خداست، مربوط به عالم امر. عالم امر این شکلی اداره میشود.
به هر حال امام کسی است که هدایت به عالم امر میکند. امام، نبی، هدایتش عالم خلقی است. ارائه میدهد، عرضه میکند. دیگر سیر تکوینی ایجاد نمیکند. شما قدم به قدم در این مسیر سیرورت انسانی با اراده تکوینی امام طی مسیر میکنید. جانم! با اراده تکوینی امام. «جعلناهم ائمة یهدون به امرنا.» اینها را امامهایی قرار دادیم که هدایت میکردند به امر ما، یعنی با عالم امر هدایت عالم امری. درست شد؟ هدایت عالم امری. این هدایت عالم امری اراده حضرت ابراهیم، هدایتش عالم امری بود. چه شکلی بود؟ و «اذن للناس بالحج یأتوک رجالا.» در سوره مبارکه حج انشاءالله میخوانیم: «به مردم اذان بده، پاشن بیان حج.» هر کس که حج میرود، این در عالم ذر اجابت کرده است. امر تکوینی حضرت ابراهیم را. اگه یک بار گفته لبیک، یک بار میرود. هشت بار گفته، دو بار!
همین «جتوکردن» ذیلش پیدا میکند. ذیل همان آیه «اذن للناس بالحج» به نظرم ذیل همین آیه است. به ابراهیم گفتند: «خبر بده اینها پاشن بیان حج.» آن خبر دادنش، دیگر اذن او اعلامش، حلقه یا امری است؟ امری از همان جنس است که تکوین. چون «یتوک رجالا». اگر تشریعی بود، میگفت بعضی میآیند، بعضی هم نمیآیند. فلان از جنس همان ماجراهای چهار تا پرنده است. تشریحی بود: «اربعة من الطیر». «اسپایدرمن». «ثم یتینک سعی یتینک سعی». دعوت. نه که مردهها چه شکلی زنده میشوند. مردهها را چگونه زنده میکنی؟ از حیات مردگان. اینها لطایف قرآن است که در سینه مطهر علامه طباطبایی مسائل را حل میکند. قیامت چه شکلی زنده میشوند؟ چه شکلی زنده میکنی؟ «من امری زنده میکنم.» اینجوری زنده میکنم. میخواهی تو هم ببینی؟ تو هم بگو من یک ندا میدهم. عالم امری است.
آنجا دیگر عالم خلقی نیست که آب بخورد، باران بیاید. کم کم بلند شوند. آب پرتقال هم آمدم ادای لاکچریها را در بیاورم، آب پرتقال هم درست کردم. صبحانه لاکچری بخوریم. بابام از خواب پا شد و من نگاه کردم، خندید. گفت: «این چیست درست کردی؟» لای بربری، گاز قند انداخت. تو آب پرتقال هم زد، رفت بالا. سامانه لاکچری. حالا اینجا یک آب پرتقال یا به طرف بدن و مثلا صبحانه و سر و حالش. خلقی نیست. آنجا یک، خیلی قشنگ بود. حالا آقا جان اینجا به ابراهیم هم این کار را میکند، چون امام است. امام هدایت به امر دارد. او امر میکند، همه پا میشوند، میآیند. این زیارت اربعین، زیارت کربلا، امر سیدالشهداست. میخواند، همه میروند. امر تکوینی اوست. یهدون به امرنا.
چیزی پیدا نشد. «وَ حَیَّیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ». به اینها وحی کردیم فعل خیرات. یک پاراگراف را بخوانم از علامه. خیلی میفهمند که هدایت به امر خدا از فیوضات معنوی و مقامات باطنی است که مؤمنین به وسیله عمل صالح به سوی آن هدایت میشوند. همین استادی که گفتم ضبط و قطع کردن و اینها، گفته بود که: «من خیلی شهوتم زیاد است، نمیتوانم کنترل کنم. در حلالش هم به مشکل خورده.» همین بوده. یکی دیگر بوده که میگوید که: «یا قدوس.» به من خواند و قم بودیم، دیدم که در بالای گنبد امام رضا علیهالسلام، «در» پرواز میکند. یک «نار یا قدوس» خوانده بود. خلاصهاش اینها همش یک مراتبی از «یهدون به امرنا» در مراتب نازل است. تصرف، تصرف میکند. کار میکند. البته طبعاً میآیند از من میپرسند که خب این آقا چیست؟ من میگویم: «اگه قرار بود تصرف بکند، اول روی من تصرف میکرد.» آن جواب، جوابی که تو حرم، شکار ما شد.
«وَ أَوْحَيْنَا إِلَيْهِم فِعْلَ الْخَيْرَاتِ.» به اینها وحی میکنیم. چون امام به وسیله امر هدایت میکند، میفهمیم که خود امام قبل از هر کس متبلور به آن هدایت است. اولا هدایت یافته در عالم امر است و از او به سایر مردم منتشر میشود و بر حسب اختلافی که در مقامات دارند، هر کس به قدر استعداد خود از آن بهرهمند میشود. از اینجا میفهمیم که امام رابط بین مردم و پروردگارشان در اخذ فیوضات ظاهری و باطنی است. همچنان که پیغمبر رابطه بین خدا. وقتی هست دیگر، امام چکار؟ نفهمیدن قرآن و عترت و ساختار عالم و خدا و خود خدا. نفهمیدن مراتب واسطه خلقت، مراتب واسطه فیض. وقتی خدا هست، ابر چکار؟ آب، آب است دیگر. خود خدا یکهو میریزد. همینجور آب و ابر و مگر اینها چیست؟ مخزن دارد یا ندارد؟ یک جایی این حیثیت، عالم امری دارد، حیثیت عالم خلقی دارد. از عالم امرش باید تنزل کند به عالم خلقش. «يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ.» توی آسمانها هی امر تنزل میکند، بعد به آسمان دنیا میرسد که آسمان عالم خلق است. هفت آسمان، شش تاش عالم امری است. آن یکی آخریاش که پایینی است، عالم خلقی. از آسمانهای بالا هی تنزل، تنزل، تنزل، تنزل، به آسمان عالم خلق. ابر، ابر است. آبی توش هست و ماجرایی هست و بادی میآید و این میآید و میبارد. و عالم خلقی. بالا اراده کرده، آن بالا اراده کرده. این پایین عالم خلق، عالم کثیف است دیگر.
گفتم بهتان مثال چوب کدر و زمختی که توش تصویر میافتد. این تصویر است. آن تصویر خیلی شفاف است. اینجور به هم ریختگی آشفتگی ندارد. این چوب خیلی زمخت و به هم ریخته است. همه را آشفته کرده. ماده. این بطری هم که برمیدارد. کندی که دارد، زمانی که دارد. حق و باطل. اصلا حق هست و باطل نیست. دویست سال طول میکشد معلوم بشود. خدای متعال امر کرد که طوفان بیاید برای نوح. چند صد سال طول کشید تا طوفان. عالم خلقش، بروزش طول میکشد. یک کم سخت است. اینها مواردی است که ما فلسفه میخوانیم، خیلی توی اینها پافشاری میشود. یعنی چی؟ مثلا ماده، تدریج و کندی و اینها مال ماده است. بعد آن بالا هیچ چیزی. خدا حفظ کند، کلا دیگر اوردوز کردم.
یک مثال از جبهه و اینها میزد که تصویر از آنجا مخابره میکردند. اینجا تصویر آرام آرام میآمد، لود میشد. کلا هنگ. مادی بود. همه مطالب کلاسی که بنده تو این ساعت میخواهم برای شما بگویم، تو ذهنم هست یا بله، تو ذهن من چقدر است؟ چند ثانیه است؟ زمان دارد؟ تو ذهن من یک آن. همه این یک ساعت سخنرانی تو ذهن من یک آن، بلکه کمتر از آن. نیست. اصلا آن برنمیدارد. زمان ندارد. میخواهم بیایم تنزلش بدهم از آن عالم عقل من. میآید تنزل پیدا میکند به عالم مثال من. تو عالم خیال من صورتسازی میشود. ذهن من پردازش میکند، کلمه بهش میدهد، جملهبندی میکند، میدهد زبان من و الفاظ من. و هی هرچی پایین میآید، هی متراکم میشود، متراکم میشود، متراکم میشود. هی زمان برمیدارد، هی تدریجی میشود، آرام میشود. الان کل جمله آمده است تو ذهن من است. میخواهم بگویم چی؟ کلمه به کلمه بگویم. کلمه به کلمه چی؟ باید حرف به حرف بگویم. حرف به حرف چی؟ باید همه از مخرج حروف ادا بشود. این مثالش است. عالم امری است. عالم امری. من یک اراده میکنم، همش میآید. درست است؟ عالم خلقی و باید بروز بدهد.
حالا امام هدایت به عالم امر میکند، در عالم امر شما تصرف میکند، در عالم امر شما ایجاد میکند. از عالم امر خودش اقدام میکند. ببینید امام چهکسی است؟ امام این است. آدم خوبی است. کاریزما دارد برای اجرا کردن عدالت. شمشیر دارد. و تفاوت امام خمینی با امام زمان. میخواهیم به امام خمینی اکتفا نمیکنیم. «يَهْدُون بِأَمْرِنَا.» نداشتن مراتبی از هدایت به عالم امر را داشتن. وقت بزرگان گفته بودند که مردم ۲۲ بهمن که میآیند تو خیابان، آقا روحالله، کن! میگوید مردم «فیکون» میشوند که آقا روحالله با مقام ولایتش مردم را ۲۲ بهمن میآورد راهپیمایی. حالا این هم بالاخره اینها خیلی دیگر «کردابه» (کرامات) میکنند. میگویند: «بکر.» گفتی شب قدر بوده، قرآن به سر گرفته بودند. میگفتند: «بک یا الله.» طوفانی آمد، شیروانی و در و اینها همه را کندن. شرکت کرده بودند. گفتم: «بله.» یعنی همه اینها آقای خمینی را قبول دارند؟ گفتم: «نه.» فرمود: «پس چرا میآیند؟ چرا این کار را؟» چی نبود؟
خوشبختی ابراهیم (ع) انتقال «یا رب و ما یبلغ ص.» فقال الله تعالی: «علیک الاذان علیک الاذان علی الابلاغ.» این بنای کعبه مال کی بود؟ مال بعد از اینکه خواست بچه را ذبح کند. وقتی بچه را ذبح کرد، مقام امامت بهش رسید. اولین کاری که در مقام امامت کرد، کعبه را بنا کرد با اسماعیل. و حالا که کعبه را بنا کرده، بهش امر میشود: «برو اذان بگو.» حالا من اذان بگویم، به چند نفر میرسد؟ «تو بگو، من میرسانم.» این همان عالم امریاش است. رفت بالا، از جواد بلندتر شد، کوهها بلندتر. خود حضرت ابراهیم ظاهر سنگین. رفته بالا، مقام جبالش هم همان صفا و مروه است. خب، فنا فی اذنی. دستش را گذاشت توی، دو تا انگشتش را گذاشت تو گوشهایش. «فَأَجَابُوهُ رَبُكُم أَجَابُوا مِن تَحْتِ مِن أَطْرَافِ الرِّجَالِ وَ أَرْحَامِ النِّسَاءِ.» تو رحمها «لبیک» گفتند. این همان عالم امریشان است. اجابت گفتهاند.
این «فيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ.» این آنجا توی مقام ابراهیم از اینجا عالم امر دارد کار میکند. یعنی یک موقعیت خاص عالم. لذا حضرت حجت ارواحنا فداه از آنجا ندا میدهند. از کنار مقام ابراهیم ندا میدهند: «انا بقیه الله، یا اهل العالم.» انگار آن خطابه اهل العالمین از اینجا بوده. آن عالم امریها و تکوینیها انگار از اینجا بوده. خدا کلا همهکاره است. همین یک خدای یک مُشت صورت ما، همین صورت نگاه میکنیم، دل خوش کردیم. و خلاصهاش این است که آقا عبارت ناچسبش، اِسکلیم تو این دنیا سرمان را گرم کردیم. اصل ماجرا یک ابرقدرتی تک و تنها که هیچ نیست جز او. شهریه و بیمه و ثبتنام، ببینید پنج میلیون بدهیم یک کارت ملی هم بگیریم، این را بگیریم، سی تومان روش بخوریم. از بدبختی مردم یک نانوایی حاصل ما بشود. نون عالم وجود است، دیگر. بالاخره آدم برای لباسش هم، دیجی پاره میشود، میدوزد. سوراخ جوراب است که آدم را بدوزد. تو را چه به این جوراب؟ آخه پا. حتی اینها دیگر باید خدا، آن از آن امرهایی که امام باید فوت بکند به دم در آدم از آنها، اگه نصیب آدم بشود، خیلی مثل، خیلی خوشم میآید از حرف مردم. گفته آقا من خیلی از حرف مردم خوشم. خب خوشت تا آخر دیدم. تکوینی یک مقامی از امامت است دیگر. بالاخره تو مراتب پایینتر خوشت. امام معصوم وقتی امام رضا. اینجا خلاصه، کنار این دریا که هر خبری هست، اینجاست.
جهل مرکب این است که مثلاً در کنار امام هیچ بهرهای نبری. حجاب معاصرت است دیگر. معاصرت با یک عارف، آقا حجاب بالاتر از خود خدا. خود عود از همه به ما نزدیکتر است. اصلا خود خودش است. همهکارم خود خودش است. طبیعی، انسان حس کنی، لمس کنی، فلان. زندگی عالم مادی کلا بنده و نسیان است. اگر نسیان نبود، اگر نسیان نبود، هیچ زنی دوباره زایمان نمیکرد! خانمها که دیگر پشت دستشان را داغ بکنند. ولی نسیان است. این رحمت خدا هم تو همین نسیان است. یعنی «نساء» هم باز یک ربطی به همین نسیان دارد. رحمت خداست که تو این ماده، خدا نصیب هرکسی میمیرد. چون ذاتش تبدل از دست دادن است و شما تا ابد دیگر بابتش میسوختی، نمیتوانی زندگی کنی. خدا اگر از دست دادن را تو عالم ماده قرار داده، نسیان هم کنارش گذاشته که اگر از دست بدهی، از دست رفت، بتوانی زندگی کنی. زندگی کند. خلاصهاش این عادی شدن، خودش بخشی از آن رحمت خدای متعال تو دنیاست. ولی باید مهندسیاش کرد و دقت کرد که حواس جمعی. توجه به اینکه اینها عادی نشود برای آدم. دیگر حالا طرقی دارد. نماز برای آدم عادی میشود. قرآن عادی میشود. زیارت، مهمتر از همه اینها خود خدا عادی شده نسبت به همه چیز. این ماجراست.
درآمدن از حجاب، دقیقا میفهمیم که امام دلیلی است که نفوس را به سوی مقاماتشان راهنمایی میکند. همچنانکه پیغمبر دلیل است که مردم را به سوی اعتقادات حق و اعمال صالح راه مینماید. حالا در مورد استاد اینها هم زیاد گفتیم. آقا اصل ماجرا خلاصهاش، دیگر حالا امروز از این شاه کلیدها زیاد دادیم. واقعا، واقع متن آخه بعضیها فکر میکنند داری میپیچونیم. مثلا یه راهنمایی باشد از اینهایی که یک نگاه فوتی میکند. مثلاً نماز استغاثه به امام زمان بخوان. طرف ناراحت میشود. شاه کلید را بهش دادی، میگوید نان و پنیر بده. بعد بهش چلوکباب میدهی، ناراحت میشود. پنیر میخواهم آقا. این تهش این آقا میخواهد بیاید یک اتصال وجودی داشته باشد به ولی عصر که یک تونلی بشود از جانب امام عصر یک عنایتی به شما بیاید. تو صاف برو دم خود آقا را ببین. استادی در طریق سلوک و معنویت نیست غیر از بقیه الله الاعظم. اصلا استاد نیستند. اینها معداتند. زمینهسازند برای اینکه شما یک حجاب کنار برود. افاضه بشود از جانب امام زمان. همین استاد کارهای نیست. استادی نداریم ما. یک استاد بیشتر نیست. آن هم وجود نازنین حجت بن الحسن. که اصلا مسئولیت او تربیت ماست. «مُؤَاخَذَةً مِّن رُّسُلِ اللّهِ.» روز قیامت از مرسلین سؤال میکنم. عجیبی است. امام زمان مؤاخذه میشوند بابت اینکه اینقدر استعداد و زمینه داشت. چرا بهش ندادی فضل؟ فضل است تو استعدادش را ایجاد بکن. میشود او ندهد؟ قابلیت باشد، میشود او فعالیت نداشته باشد؟ مکاشفه آقای بهجت که مرحوم فهری، آقای فهری حرم آقای فهری آقای خزعلی. نام کنار پشت شیخ. به عرض کنم خدمتتان که مشهد هم یک چیزی بگو از اهل بیت. یکی از کرامات که به شما شده، من اینجا نمیروم. من پیر شدم. دنبال یک چیزی به ما بگو. جوانیشان بوده که حرم آمدند. داخل ضریح کدام یک از آقایان کنار حضرت آقا تعریف میکرد و آقا اشک میریختند. خاطرهای که از وحشت، که امام رضا با بهجت فرموده بودند که: مگر میشود اگر ممکن است کسی دست به سمت ما دراز کند و دست خالی برگردد؟ کارش هدایت در عالم امر است. قابلیت باشد، او فعالیت کند. محال است. قطعاً محال است. چطور آخه آدم میتواند اینقدر ساده و بسیط باشد؟ بگوید متوسل میکنیم، چرا جواب نمیگیریم؟ بچه سر ظهر گیر داده ماما! بشین آدامس بده. میگوید: «چرا جواب نمیگیریم؟» خب بنده خدا میخواهد بیاید ناهار بدهد. معلوم است که جواب نمیدهد آدامس بده! کشتهات را کور بکن ال. جا بیفتد. بخش عالم. اگر مادر عالم امری بخواهد عمل بکند که همونجا سیرت میکند. عالم خلقی عمل میکند موانع طی میشود دیگر. آبگوشت باید جا بیفتد. همین است. تو همین الان که گفتی به امام رضا که: «آقا من زن میخواهم.» او امری ایجادش کرد، تمام شد و رفت. خرگوش ده سالی طول میکشد. این دیگر حالا باور میخواهد دیگر. این شاهکی است.
یکی از آیات عجیب قرآن، این آیه است: کتاب «امامشناسی» معمای تهرانی، آقای مانور، خیلی خوبی دارد در جلد اول و نکات خیلی خوبی دارد که اگه توانستی مطالعه بکنی، شرح همین مطالب علامه در به هر حال هدایت به عالم امری که کار امام است. صحبت میکردیم البته زیاد. پنجاه دقیقهای فکر کنم تا حالا صحبتش را کردیم. چرا خورده. حالا بقیه صفحه را خیلی سریع بخوانم.
میفرماید که جان، ده، اگر امکان دارد در نوجوانی، نمیدانم سی تا اختصاصیات از امیرالمؤمنین داشته. نمیدانم ده تا اختصاصی حضرت معصومه داشته. یکی از اختصاصیات ایشان که مال جوانی ایشان در نجف بوده. جای قوچانی ازشان نقل کردند. قوچانی وصایای قاضی با چشم پشت سرشان را به نحوی که جلو چشمشان میبینند پشت سر، تا «الی یومنا هذا» هم هستیم تو همین الان هم ایشان ویژگی را دارد، یعنی عقب و پشت و اینها در مختصات و حجاب زمان و مکان نیست. این مال بچگیهای ایشون بوده که خدا بهش عنایت امام رضا (ع) کردند. گدایی کردند. دستشان پر است. خدا میداند اینها از امام رضا (ع) چی گرفتن. من از یادم نمیرود که هر وقت با یک بچه وارد حرم میشدیم به صورتی که ایشون به ما «عتبه» میمالید. جلو چشمم است. من تعجب میکردم. پیرمرد، مرجع تقلید، مردم دارند میبینند، زشت است. صورتش را به زمین. حکایتی دارد عصبانی هم هستم. تو دیگر نمیآیم، دیگر همان سری آمدم، جوابم نداد. امام رضا (ع) این از نفهمیهای امثال من. خدا نصیب کند و خدا روزی بکند از این دریای بیکران این حرم امام رضا علیهالسلام که فقط یکی از بزرگان به من فرمود که، که نشد عملی هم بکنیم. ایشون فرمود که: «ببین کی بهت گفتم بعد از مرگ حسرت میخوری که چرا روزی سه بار زیارت امام رضا (ع) نرفتی.» خیلی خسته بودم. هیچی جان نداشتم. خیلی هم مردد شدم. هی با خودم کلنجار رفتم. نه، من جان ندارم از ماشین پیاده شوم تا حرم بروم. اینها سر ظهر هم تقریبا گرسنه و خسته و خیلی اصلا تو فشار. گفتم: «میآیم به شرط اینکه جایزه بدهید. اگر جایزه میدهید، میآیم.» بزرگوار که دنبال ایشان هم میگشتیم مدتها تو حرم مطالبی فرمودند که: «حسرت میکنی اگر روزی سه بار حرم نروید.»
ببین کی دارم خیرات و «أَقَامَ الصَّلَاةَ وَ آتَيْنَا الزَّكَاةَ.» به اینها وحی کردیم فعل خیرات، انجام این هم باز تکوینی است. تشریعی نیست که امر کنیم انجام بدهند. نه، با وجود خود او ایجاد میکنیم. خیرات، اقامه صلاة، ایتاء زکات. ملاحظه بفرمائید. المیزان نکات خیلی خوبی دارد. بحث روح القدس و روح الطهاره و اینها. نکاتی را علامه میفهمد که دیگر فرصت بحثش را... «وَلُوطًا آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَ عِلْمًا.» به لوط حکم و علم دادیم. حکم به معنای فصل خصومت، به همان حکمت و علم دادیم. او از صالحین بود. خب مبتلا شد به این قوم فاسد و کثیف. قوم لوط. نامشان سدوم بود. مهاجرت کرد با ابراهیم در سدوم منزل گرفت. اینها اهل خبائث بودند. و «كَانَتْ تَعْمَلُ...» نجاتش دادیم از آن قریهای که خبائث انجام میدادند. نمیشود خواص قریهای که خواص انجام داده. الان غرب هم میشود همان قریهای که درش خواص انجام میدهند.
بعضیها نجات (دهکده خاک بر سر)، بعضی نجات پیدا میکنند از این قریه، بعضی هم گرفتار. بعضی از اینجا هجرت میکنند، پناه میآورند به قریهای که «کانت تعمل خبائث». این دیگر خیلی در نوع خودش منحصر به فرد است. «إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَاسِقِينَ.» اینها قوم سویی بودند که فاسق. «وَ أدخَلْنَاهُ فِي رَحْمَتِنَا.» او را در رحمت ما داخل کردیم که اینجا میگویند رحمت همان مقام ولایت یا نبوت است. «وَ إِنَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ.» او از صالحین است. «وَنُوحًا إِذْ نَادَىٰ مِن قَبْلُ.» نوح هم که قبل از ندا داده بودیم. «فَاسْتَجَبْنَا لَهُ.» ندا داده بود نوح هم. نجاتش دادیم که قبلا ندا داده بود. «فَاسْتَجَبْنَا لَهُ.» برایش اجابت کردیم. «فَنَجَّيْنَاهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ.» همه را گرفتیم، از دم غرق انداخته بودند. «مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ.» کرب هم گفتن اندوه شدید. از این کرب عظیم نجاتش دادیم. اطلاعات بودند.
یک خانم بزرگواری آمده بود پیش ما، دو سه تا همین را گفتم. سر به راه نیست. فلان. یک بزرگی قندی بدهد، فوتی از اینها که دیگر من جوابش را پیدا کردم. دیگر هر که بگوید سریع میگویم که اگر قبول به خودم میگفتم این خیلی جواب خوبی بود. بعد عرض کنم که گفتش که اینجوری است. گفتم خب حضرت نوح مگر مقام ولایت نداشت؟ خودش مستجابالدعوه نبود؟ خودش مثلا نمیتوانست بررسی کند از کجای زندگیاش دارد لطمه میخورد؟ یک نگاه بکند، چک بکند، برود تو ملکوت و نمیدانم فوت بکند، قند بدهد. اینها مبتلا بودند به این ماجرا دیگر. بچه فاسق و فاسدی در این حد، همسرش اینجور. «ملکوتم من کجا و کی چکار کردم که الان اینجوری شده است؟» استغفار کن، ادا کن. مثل اینکه مثلا آدم برود از یک استاد فیزیکی بپرسد که آقا مثلاً دو به توان سه چند میشود. در به در دنبال استاد فیزیک باشد. ایشان گفته بود که کسی که در حد کلاس ابتدایی نمیرود دنبال استاد دانشگاه. اصرار بکند که بیا همین یک کلمه را برای من توضیح بده. کلاس ابتدایی نه، خود آن پروفسور حسابی فقط به من بگوید دو به توان سه چند؟ همه، همه دارند میگویند. آن هم باز خودش متهم میشود به اینکه دارد میپیچوند. آقا بیا پایین رتبه خودمان ازش سؤال کنیم. تو برو بالا از آن سؤال کن. سؤال داریم. گفته بودند: «آقا بررسی تکبر ماست. خدا نجات بدهد ما را.» عارف تمام است لازمه که این سؤال ابتدایی ما را جواب بدهد. به هر حال خدا به دادمان برسد، خدا به من و امثال من عقل بدهد. این جسارت نیست به آنهایی که از این سؤال میکنند ها! توهمات خودم را من سرکوب کردم. یک وقت به کسی جسارت نباشد. عظیم گرفتار میشود. بچهاش آنجور مبتلا بهش میشود. مبتلا به همسر میشود. اینها رشد اینها به این است. لزوماً به خاطر لقمه حرام و نمیدانم چیز فاسد و این حرفها نیست. خوب بود، فاسد شد. عظ. و نجاتش هم دادیم. کرب عظیم گرفتاری اوست به هر حال. «وَ نَصَرْنَاهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا.» و یاریاش دادیم از قومی که تکذیب میکردند آیات ما را. «إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِينَ.» اینها قوم سوئی بودند که فاسد، همه را با هم.
نکته بعدی، آیه بعد: «وَ دَاوُودَ وَ سُلَيْمَانَ.» به داوود و سلیمان هم عنایت کردیم. «إِذْ يَحْكُمَانِ فِي الْحَرْثِ.» لحظهای که در کار زراعتی که از «نَفْشٍ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ.» چون کلمات سختی دارد. من ترجمه کلمه، داوود و سلیمان را به یاد آر، آن لحظه که در کار زراعتی که گوسفندان قوم شبانه در آن چریدند، داوری میکرد. گوسفندهای قوم شبانه آمده بودند توی محصولی، توی زمین زراعی، چریدند. داوود و سلیمان قضاوت کردند در مورد گوسفندهایی که شبانه آمده بودند چریده، «وَ كُنَّا لِحُكْمِهِمْ شَاهِدِينَ.» ما برای حکم اینها شاهد بودیم. توضیح دادهاند «حرث» به معنای زراعت است. این دستهبندیها هم جالب است ها! اینها دستهبندی زمانی نیست. این انبیا که ارتباطی برقرار کردند در مورد خوب اسحاق و یعقوب و اینها یک طیف. داوود و سلیمان. ولی تو این آیات شما مثلا میبینی اسماعیل و ادریس و ذوالکفل. اینها از حیث زمانی به هم نمیخورند. شاید حیث نژادی هم به هم نخورد. ادریس کی بوده، اسماعیل کی بوده؟ ادریس خیلی عقبتر از اسماعیل بوده. ولی اول اسماعیل میگوید، بعد ادریس را میگوید. صادق الوعد نه. تو قرآن غیر از اسماعیل، حضرت محل اختلاف به هر حال اصطلاح امروز توی کategوری کategوری انبیا را کار دارد. آن بحث اطلاعات یادتان است مطرح شد؟ یک جنس اطلاعات خاص دارند. حضرت لوط و حضرت نوح را با هم ذکر کرد چرا؟ هر دو مبتلا بودند به ماجرای همسر و تو خانواده خودشان گرفتار بودند و آن کرب خانوادگی. و داوود و سلیمان هر دو موقعیت اجتماعی داشتند. رئیس بودند، حاکم بودند. در معرض قضاوت بودند، افکار عمومی، حقالناس. خیلی ابتلا اینها به این بود. این ریزهکاریها و حسابرسیهای دقیق توی این مسائل. باز جلوترش مثلا عرض کنم همین سه تا پیغمبری که اسم آوردیم و باز جلوترش حضرت یحیی و خانوادهاش و حضرت زکریا. خلاصهاش اینها. این رتبهبندیها خیلی روش.
پس این دوتا حکم کردن در مورد این مسئله. هر زراعت بود به معنای باغ انگورم هست. «نفشه» به معنای چراندن حیوان در شب. شب ول میکنند، بدون چوپان اینها میافتند به زمینی، میچرند. داستان واقعی بوده که بین دو نفر رخ داده. به شکایت و مرافعه آمدند پیش از داوود. داوود در بنیاسرائیل سمت پادشاهی داشته. خدا او را در زمین خلیفه کرد. «یا داود انا جعلناک خلیفت فی الارض بین الناس با ...» و اگر سلیمان هم تو این قضیه مداخله داشته، حتماً به اذن پدرش بوده. آخرین کنار آمده، او هم یاد بگیرد. حالا یاد بگیرد، شوخیش است. ولی معاون بوده. به هر حال دیگر کنار دست حضرت داوود ممکن علت این بوده که به اشتباه بفهمد فرزندش لیاقت جانشینی او را. معلوم است که تو یک واقعه معنا ندارد دو حاکم حکم کنند. دو تا حاکم به هر کدام من بخواهم حکم مستقل داشته باشم، معنا «یحکمان» معنای مسابقه کلمهاش نیست. معنیش این است که درباره آن پیشامد مشورت میکردند. مناظره و بحث میکردند. حکم کردن تدریجی بوده در زمان بعد هم ادامه داشته. چطور بوده که وقتی تمام شده، صدور میافتد. وگرنه از یحکمان حکمی کردند. این است که حکم به انبیا برمیگردد. در کلام خدای تعالی مکرر است که خدا به انبیا حکم داده. اشاره کردند، وارد آن بحث نمیشوند.
«فَفَهَّمْنَاهَا سُلَيْمَانَ.» ما این حکم کردن و این مسائل را به سلیمان تفهیم کردیم. همانی که در حدیث عنوان بصری، امام صادق (ع) به عنوان بصری میفرمایند که: «استفهَمَ الله یفهم.» دنبال علم میگردی، از خدای متعال درخواست فهم کن. یکی از اساتید گفتم آقا برای حضور قلب در نماز چه کنیم؟ با خدا بخواهم. جوابش الان از دهان من که شما میشنوی هیچ اثری روی شما ندارد. علت دهان ایشان اثر تکوینی و اینها. پاسخ گمشده که سالها دنبالش میگردم رسید. بپرسی. پانصد نفر پیدا کنی که یک جواب بهت بدهند که تازه عمل بکنی، که تازه عملت اثر ماندگار باشد یا نباشد. کی حضور قلب پیدا کنی. خب صاف وایسا، ایجاد کند دیگر. «وَ اسْتَفْهِمِ اللَّهَ يَفْهَمْ.» یکی از کانالهای حاجتگیری که معمولاً این کانال کسی درش نمیرود و عقرب و طرقم هست. از این کارها زود هم کسی حاجت میگیرد. طلب فهم، خدایا من این بچهام درست نمیشود. خب درخواست چیست؟ خدا درستش کن. این یکی. «وَ اسْتَفْهِمِ اللَّهَ يَفْهَمْ.» فهماندیم سلیمان. سلیمان تفهیم کردیم. قضاوتش این شکلی بود. با هر مسئلهای که مواجه میشد، یک استفهامی از خدا میکرد. «وَ كُلًّا آتَيْنَا حُكْمًا وَ عِلْمًا.» به همهشان حکم دادیم.
«وَ آتَيْنَا لِدَاوُودَ الْجِبَالَ.» کوهها را تسخیر داوود کردیم. کوهها تسبیح میکردند به داوود که خب این خیلی مطلب دارد، خیلی حرف دارد. اصل بحث تسبیح که باز ما قبلا یک روزی انشاءالله در مورد تسبیح مفصل. هنوز این یک روز نیامده. انشاءالله البته وعده نمیدهم که مشغول ذمه نشوم. ولی انشاءالله خداوند متعال توفیق داد یک وقتی بشود در مورد تسبیح صحبت بکنیم. اگه نشد هم باید سخنرانی داشته باشیم. تسبیح خیلی مهم است. تسبیح موجودات به چیست؟ «يُسَبِّحُ مَعَهُ.» یعنی چی؟ کنار داوود تسبیح میکرد. تسخیر یعنی رام کردن چیزی جوری که مطابق خواست مسخر کننده کار بکند. غیر از اجبار و اکراه. الان مثلا این گوشی در تسخیر شماست. این عینک در تسخیر من تسخیر است. اکراه نیستها، نه یعنی نمیخواهد روی چشم من بنشیند زورکی نشسته اجبار نیستها. تسخیر، تسخیر است. ولی اجبار. کوهها را تسخیر داوود کرده. در اختیار او بود، مطابق خواسته او عمل میکرد. کوه و تسبیح هم تسخیر کوهها و مرغان با داوود. تیر پرندهها، کوهها، مرغان که خود فی نفسه تسبیح دارند. تسبیحشان هماهنگ با تصویر داوود بود. حضرت داوود مناجات میکرد و کوه و مرغ هم باهاش همنوا میشدند در مناجات که حالا حکم میکرد و بعد «خر را کند و عناب.» قبل از اینکه آن تو سوره مبارکه صاد. دیگر یکی آمد گفت: «من واقعیت ثبت نام تکمیل بشود.» حضرت داوود سریع برگشت ایمان درمانی مطرح کرد. داوود میگوید اینجا حکم کرد. حکمش هم به حق بود. حرف آن خصم را نشنیده بود و افتاد دیگر به گریه. خدای رحمتی که آن عزیزمون گفتن: «ما را ناامید کردی از داوود.»
اگه میبود، خلاصه چهل روز گفتم که از شدت اشک ظاهراً دیگر خوراک و اینها افتاد که من مثلاً حق الناس اینجوری کردم بدون اینکه حرف خصم را بشنوم. قضاوت ما فاعل این بودیم. این عنایات و این مواهب از سنتهای دیرینه ماست. امر نوع ظهور و بیسابقه نیست. ما این کارهایم، ما اینجوری کار میکنیم. کاشی را، شاگردش آمد بادمجان سرخ بکند. آخوند کاشی کلا مجرد بود کل عمرش. بعد برنامهای که تو تلویزیون ساختند بچه است. این بابا این طلبش. وایساده بچهاش پسرش است. مشغول ذکر. بعد عرض کنم که ایشان مشغول ذکر و دعا و اینها بوده. «قُـدُّوسٌ» بوده «سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ» بوده. میگوید: «یکهو این طلبه، مینی صدایی میگیردش و میبیند ذکری که آخوند کاشی میگوید در و دیوار و مرغ و کین بادمجانش میسوزد.» دیگر آنجا خلاصهاش اینها خیلی جدید صحبت داشت. دیگر آن بخش تفسیر موضوعی آیت الله جوادی آملی را اگه حالی داشتید، بخش انبیائش، بخش حضرت داوودش. ما یک سال دو سه سال پیش که با رفقا تفسیر میگفتیم آنور برای شعبه سی برای دوره سریال تفسیر میگفتیم. حال و حوصلهای بود، یک کمی سرحالتر بودیم. از آن تفسیر موضوعی آیت الله جوادی. خیلی هم شیرین بود. حضرت نوح و حضرت هود و این دیگر خب ربطی به انبیا خیلی دارد. اگه حالی بود، وقتی بود. بعدی. خیلی نکات لطیف زیاد دارد. مخصوصا که نکاتی هست. حالا خلاصهاش لطایفی دارد اگه دوست داشتید من برایتان بیاورم.
یک اسم برای همه انواع اسلحه و عرب به همه اقسام اسلحه «لبوس» میگوید. بهشت صنعت لبوس یاد داده بودیم. به داوود یاد داده بودیم. صنعتگر بوده حضرت داوود. صنعت لبوسسازی. بحث گفتن جنگهای خونین و سخت است. مراد این است که سختی و شدت فرود آمدن اسلحه دشمن بر بدن، همان زره میشود به داوود برمیگردد. «و عَلَّمناهُ صَنعَةَ لَبوسٍ لَكُم.» آهنم برایش نرم کردیم. دست گذاشت روی آهن آب میشد. در حالات عرفا اولیا. سر شما مردم به توهمات. قرآن دارد همه اینها را به نحوی یک وقت سال ۸۸ سخنرانی داشتیم دانشگاه امیرکبیر. گفتم ۲۰ سال بعد با این سخنرانی من شما، سخنرانی تو جامعه گفتمان میشود. موضوع سخنرانی عرفان و صنعت. وقتی عرفان و صنعت و از همین آیات استفاده میکرد در مورد اینکه علم بخشش تفهیمات الهی و الهامات الهی است و لزوماً با اینکه ما درس میگیریم نیست. البته این هم مسیری است. خداوند متعال از مسیر اسباب به ما میرساند ولی یک اسباب دیگر هم هست.
این هم بگویم. قشنگ آیتالله پهلوانی تهرانی، این خیلی شاید گفتم اینجا برایتان خیلی نکته زمختی. این مطلب ضخیم است. خیلی زمخت نیست، ضخیم است. خیلی حرف توش است. ایشون فرموده بودند که شاید تو کتاب ثمرات حیات هم باشد، معرفی کردیم اگه خواستیم بخوانید. چهار جلد، دو جلد است. چاپ ثمرات حیات. جلسات اختصاصی علامه طباطبایی بوده. تقریرات آیتالله پهلوانی تهرانی که ایشون خودش تو جلسات خاصش برای شاگردانشان همینها را میخواندند. آیتالله پهلوانی تهرانی، کلان چاپ شده. کولاکی معارف ریخته. من روزی که چاپ شد قم بودم. همان روز اول تازه کتاب آمده بود، گرفتم. جلد دوش را. مشغلههای الکی بیخودی ما، فرصت پیدا، ۵۰ تا کتاب فقط روی زمینه که اینها آماده برای خواندناند. بعد عرض کنم خدمتتان که ایشون از علامه پرسیده بودند که آقا اگر کسی تو خانه نشست در اتاق را خودش قفل کرد و یقین داشت که روزیاش میرسد، روزی این میرسد یا نمیرسد؟ جوابت چرا؟ عزرائیل میآید، میکائیل هم بحث دیگری. الان من نشستم درش را قفل کرده، یقینم دارم که میرسد. اصل رزق روزی من قطع نمیشود. را کار ندارم ها. همانطور که مرگ کسی قطع نمیشود. بحث فلفل شدن روزیاش به او رسیدن تو این شرایط. نصف جواب گفتی. جواب، ببینی چه جوابی؟
جواب علامه فرمودند که: «عالم، عالم سبب و مسبب است. عالم اسباب و مسببات. بقیهاش ولی چه سببی بالاتر از یقین؟ چه سببی بالاتر از یقین؟» رزق و یقین. یقین یعنی آن طمأنینه نفسی که از کشف حقیقت حاصل شده. فردا رئیس جمهور میشوم بزرگوارم. یقین داشت که برجام گشایش میکند. یقین کی چی؟ یقینی که از قلب آقا میفرماید: «من میدانم این مردم خدای متعال چیز خاصی، حالا میدانم این مردم به قله، میدانم خدا این مردم را به قله خواهد رساند.» یقین است. این به چه سابقهای بالاتر از آن. بخوان، ولی بالاتر از یقین صنعت لبوس. آن آدمهایی که میخواهند کنشگر باشند در عرصه صنعت و اینها. ایجاد تحولی بکنند. کاری بکنند. اینها. آن یقین مهمتر است. باید استنـزال رزق کنند. «إِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ.» از آن بالا یک رزق دیگری میگیرد. این میشود تهرانی مقدم. رزق از بالا میگیرد، پایین موشکش میکند. مجری حرمش. خلاصه این هم تو حرم زده بودند، من با یک واسطه شنیدم از خود شهید تهرانیمقدم. یکی از دوستان از شهید تهرانیمقدم شنیدم. موشکهای دوربرد رفته بودند روسیه و روسیه به اینها نمیداد. تکنولوژی موشکی در اختیار کسی قرار بدهیم؟ مگر میشود؟ خیلی اصرار و اینها. قبول. ایشون آمده بود سه روز اعتکاف کرده بود حرم امام رضا (ع) با موشک میروم جدید میرسد. دو تا، سه تا، پنج تا، همینجور از تو دل درآورده بود. رفته بود روسیه به آن بابا گذاشته جلوش. گفته: «نمیخواهم به من بدهی. فقط تأیید کن این همان فرمول موشک دوربرد هست یا نه؟» حرم امام رضا (ع) اینجوری است. «یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا.»
نمیدانم آن مظهر اسم «حفیظ» است تو. مگر موشک نمیخواهی برای اسم حفیظ تو میخواهی استنجال رزق بکنی؟ اسم حفیظ را او خودش اسم حفیظ است. بگو: «ای حفیظ، تجلی کن در آن اسم حفیظ خودت در ماده در قالب موشک.» تمام شد. در قالب موشک هم اگر جلوه نکرد در قالب شن میآید، میزند. ما اینها را زدیم. شنها اینها را، شنها مأمور خدا بودند. یک متنی دهه فجر دو سال پیش فکر کنم نوشتم در مورد این مأموران خدا. اگه بخوانی خودم دوست دارم. یعنی یک حال خاصی چون داشتم آنجا تو صحرای طبس. متن بعدش نوشتم. خدا این مأموران خدا را با شن میفرستد. کارش را یک خدایی است همهکاره است. من هم امثال من هم در غفلت توهم. نه بالاخره یک کدخدایی با یک موشک میتواند کلاً ما را به پوشک بفرستد. این همان جمله خوبی است که استاد ما فرمود به ایشون که: «شما غلط کردی که این را گفتی.» حق مطلب را ادا کند. تا در احسان در حسن ایجاد کنی. شما را از بحثم شاکر. همون صبار شکور. شکر میکنی اینها که میدهم. شکرش را کردید که باز بعدیاش را میخواهی. «وَ لِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ.» آیه آخر. برای سلیمان ریح را تسخیر کردیم. باد در تسخیر. برای داوود چی بود؟ جبال بود. تسخیر جبال و طیر. برای سلیمان چیست؟ باد. تو برخی روایات هم ظاهراً دارد که هرجا اسم حضرت سلیمان بیاید اگه گرمت است و اینها جالبی امر او ورزیده میشود. علت جوان بودم، الان دیگر رفتم. من دیگر نیست. بابا! باد را در تسخیر سلیمان درآوردیم. کلا جبال هم در تسخیر داوودیم. کلا طیر و جبال کلا در تسخیر داوود. شما با جبال و طیر و اینها کاری دارید. از داوود متوسل شد. البته او خودش یک شعبهای از شعب وجودی امیرالمؤمنین است. حالا به آنش کار او در مرتبه نازلهای اسماء امیرالمؤمنین تجلی داده شده است. این تسخیر جمال، اصل ماجرا را داشته باشیم. بقیه خوب.
واقعا ما چی میفهمیم؟ کی است و چی است؟ خدا این نعمت عظمی، مال الله آیت. هی اکبر من آیه بزرگتر از من ندارد. «نَبَإٍ عَظِيمٍ.» «عَمَّ يَتَسَاءَلُونَ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ.» «أنا النبأ العظیم.» این نبأ عظیم خدا مفت، مفت، مفت، مفت، مفت دست ما را گذاشته دست این آقا. مفت، مفت. فقط وقتی از دنیا رفتیم یک نمه میفهمیم که خدای متعال چه نعمتی به ما داد. محبت امیرالمؤمنین به خدا، به حق حقیقت او ما را به او پیوند بدهد. اتصال بدهد. بهرهمند بشویم از این ذات مقدس. نمیدانم چی بگوییم. ما زبان لال است در برابر عظمت این وجود عالی مرتبهای که اصلا آدم نمیداند چه واژهای، نمیداند واقعا چه واژهای بیاورد در توصیف او. همه واژهها حقیرند در توصیف امیرالمؤمنین. به قول شریعتی، «فاطمه، فاطمه است.» در وصف او فقط ذات «علی» است. هیچ چیزی غیر از این، امیرالمؤمنین نمیشود. خدا فقط میتواند او را وصل، «الیس سلیمان الريح عاصفة تجري بامره.» «تجري بامره.» سلیمان را برایش ریح را قرار دادیم. «عاصفة.» بادهای تند و مسخش کردیم که جاری میشود به امر او. کدام امر او؟ همان «یهدون بامره.» عالم امری ما گفتیم مال امام است. به این معنی نیست که پیغمبر تسلط به عالم امر ندارد ها! آن کسی که در قله اشراف هدایت عالم امری است، امام است. خب تو مرتبه نازلترش هم با امر او جاری میشود.
«إِلَى الْأَرْضِ الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا.» به آن زمینی که ما مبارکش کردیم که این را گفتند فلسطین، زمین مبارک، بیتالمقدس بود دیگر. «سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ.» حضرت سلیمان هم که در زمین فلسطین بوده و مبارک شد هولش. یکی از اساتیدم هم که سید حسن نصرالله خیلی بهشان علاقه دارد. پیش خودش یکی از دوستان ایشان فرموده بود که: «من جنوب لبنان که رفتم این آیه برایم فهمیده شد که این بارکنا حوله، جنوب لبنان این شیعیان جنوب لبنان نون ارز مبارکه.» برکاتی در این زمین نهفته. اینها اصل برکتش هم از قبل حضرت ابوذر است دیگر. لبنانیها شیعه شده ابوذر. تبعید اینکه میگوییم آقا مؤمن همه وجودش خیر است. هرچی هم برایش پیش بیاید خیر. همین است. برداشتند تبدیلش کردن «ربذه.» رفعه سر. هد. ماجرای تشیع در لبنان و آن منطقه حضرت ابوذر هرجا مؤمن یک تیکه نور است دیگر. هرجا میبرد. «جَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ.» خلاصهاش این هم از این. «وَ كُنَّا بِكُلِّ شَيْءٍ عَالِمِينَ.» همه چیز را حالیمان است. همه چیز حالیمان است. به همه چیز عالمیم. حواسمان به همه چیز هست. علم همه چیز اینجاست که خب حالا این باد هم در تسخیر ایشان بوده. «وَ رُخاءً حَيثُ أَصابَ.» ضاد نشان میدهد که مسخر بودن باد در حالت تندی عجیبتر و دلالتش بر قدرت خدای تعالی میشود. تندباد وقتی کسی سوارش باشد. باد نرمی اگه باشد. تندباد که میآید همه چیز را میبرد. اینی که دافعه است. مظهر دفع برای سلیمان مظهر جذب معارف. بهرهمند. الحمدلله رب العالمین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...