تفسیر سوره انبیا

جلسه سوم

01:07:25
55

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم. اللَّهُمَّ اجْعَلْ ثَوَابَ مَجْلِسی وَ مَنْطِقِی رِضَاکَ. «وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِی إِلَیْهِ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ.» آیه بعدی در سوره مبارکه انبیا، آیه ۲۵. مضمون آیه قبل، ذکر قرآن، توحید، وجوب عبادت، تذکری است که خدا می‌دهد. همان معنا را هم دوره معنای دوم ذکر را هم تایید «نُوحِی إِلَیْهِ» استمرار می‌رساند، «فَاعْبُدُونِ» هم خطاب به عموم انبیا و امت‌هاشان.
خداوند می‌فرماید: «قبل از تو نفرستادیم از جنس رسولی، مگر اینکه وحی می‌کنیم به او که الهی غیر از من نیست و فقط من را بپرست.» حرف همه انبیا توحید است. عصاره دعوت همه انبیا به همین است که الهی غیر از الله تبارک و تعالی نیست و او را باید عبادت کرد. عبادت را باز یک حقیقت، یک فعل در یک چهارچوب خاص و این‌ها تصور نکنیم.
قرآن فرمود که: «یَا بَنِی آدَمَ أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ؟» آیا عهد نگرفتم که شیطان را نپرستید؟ عبادت نکنی شیطان را. شیطان که مثلاً عبادتگاه ندارد، ساعت‌های خاصی رو به قبله و تل‌آویو مثلاً وایسی جفتک بیندازی، که نمی‌شود عبادت شیطان. عبادت را در قالب یک سری مناسک تعریف نکنیم، هرچند عبادت ظهور در مناسک هم دارد. عبادت آن جریانی است که انسان مسیر زندگی، مسیر حرکتش را با کسی، با امر و دستور کسی هماهنگ کرده و تطبیق داده است. می‌شود عبادت. عبد بودن نشانه عبد بودن، مطیع بودن، تسلیم بودن، تابع بودن است. این می‌شود عبادت. جلوه این‌ها و حرف همه انبیا هم این است که خدا را بپرست.
اینجا یک نکته‌ای است که یک خط برای علامه طباطبایی. آخر کتاب «شعر اسلام» قم رفتم کتاب آوردم، گفتم صفحه آخرش... گفتم که این اگر جایی لازم شد بیایم از رو بخوانم. دو صفحه آخرش چکیده اسلام و تشیع را علامه در یک صفحه گفتند که شاید در خود آثار علامه معادل نداشته باشد. این یک خطش باز گل سرسبد آن یک صفحه است. می‌فرماید که پیام معنوی شیعه به همه عالم و این‌ها این است که: «بیایید خدا را بشنویم.» با دنیا اگر کسی این‌جوری حرف بزند، چقدر فرق می‌کند. «بیایید خدا را بشناسیم.» خدا را بشناسید، کی خدا را بلد است؟ کی بیشتر شناخته است؟ چقدر اینجا دستش پر است برای این معارف و چقدر خدای شیعه دلبر است و خداهای دیگر خنده‌دارند. خداهای دیگر ناقص‌اند، محدودند، ضعیف‌اند، بی‌برنامه‌اند، شلخته‌اند. خدای شیعه اصلاً دیوانه‌کننده است. الهی هیچ الهی غیر از من که درش حیرت ندارد. الهی که از معانی رو این‌جوری که در او به حیرت نیست.
«وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمَنُ وَلَدًا.» این‌ها گفتند رحمن اتخاذ ولد کرد. «سُبْحَانَهُ وَعِبَادٌ مُّكْرَمُونَ.» ملائکه می‌گفتند این‌ها بچه‌های خدااند. می‌فرماید که منزه است خدا از اینکه بخواهد اتخاذ ولد بکند. ولد و نسبت ایلادی و این‌ها همش مال ماده است و فرع بر نیاز، فرع بر ترکیب، فرع بر تجزیه است. این‌ها می‌شود فرع بر انفصال و انفکاک. یک کسی از یک کسی در می‌آید، جدا می‌شود. این شکلی نیست که بخواهد انفصالی، انفکاکی باشد. نسبت تجلی، نسبت کلام متکلم. الان صوت من، صوت من از دهان من بیرون می‌آید یا نمی‌آید؟ کلام من، کلام من که بیرون می‌آید. الان صوت من، بله این حجم از هوا که در ریه و گلوی من بود، وقتی بیرون آمد، دیگر در گلوی من نیست. بفرمایید این می‌شود نسبت ایلادی. ولی کلام من چی؟ کلام من.
الان صوت و کلام را تفکیک کنید. کلام من، کلام به شما رسید، از من جدا شد به شما رسید یا در من هم هست و باز به شما رسید؟ تجلی فرق تولد با تجلی این است. تولد داریم به تجلی، این می‌شود ولادت برایحروف. طرف به دنیا آمده بود در روز میلاد امیرالمومنین، به مناسبت روز مبارک و میلاد او ؛ در روز میلاد امیرالمومنین اسمش را گذاشتند میلاد. این هم می‌شود میلاد، می‌شود ولادت؛ از او جدا می‌شود. ولی در تجلی، جدا شدنی نیست. پایین، تنزل این‌ها هست. پایینش می‌آورم، جلویش می‌دهم. و زینال =این‌ها با من است به اصطلاح دیگری. تجلی و تجافی که این باز از اصطلاحات آیت‌الله جوادی است. تجلی و تجافی ؛ وقتی خالی می‌شود، دیگر اینجا نیست.
الان این صوت در گلو من نیست. مثال ابر و باران و این‌ها نشان می‌دهد که باران نازل می‌شود، ولی به نحو تجافی. قرآن نازل می‌شود، به نحو تجلی. می‌شود تیکا، در هواپیما و یعنی در حالتِ تشهد نیستی، ایستاده هم نیستی. غرض این‌که این می‌شود اتخاذ ولد و... یعنی ملائکه اولاد خدا نیستند. عباد خداست. نسبت بنده، خالق. نسبت تجلی. این‌ها عباد مکرم‌اند. خب، اگر شما از این جهت که این‌ها نسبتشان با خدا نسبت خوبی است، دنبال این می‌گردی که وقتی کسی با کسی نسبت خوبی دارد، وقتی یک بنده‌ای با خدا نسبت خوبی دارد، چه تعبیری ازش بکنی؟
در نسبت خوب، پسر فلانی. عالم ماده می‌گوید این‌جوری در مورد خدا تصور نکنید که اگر تو می‌خواهی ملائکه را خیلی به خدا نزدیک بدانی بگی این‌ها هم دیگر بچه‌های خدا، دخترهای خدا، بلکه بگو این‌ها «عباد مکرم»اند. خدا نسبت اشتدادی که کسی با او برقرار می‌کند، به همین نحوی که می‌شود بنده مکرم. مگه بچه‌اش می‌شود؟ خدایا! غلط می‌کند. دیگر این‌قدر نزدیک شدی، تو باشی بچه من. چون برای این دنیاست که وقتی اتخاذ ولدش می‌کند، به عنوان بچه اتخاذ می‌کند. «اتخذه ولداً»؟ ماجرای یوسف بود یکی و حضرت اتخاذ ولد مرد. می‌گوید از این جنس نیست. خدا ولد نمی‌کند.
«عباد مکرم.» می‌گوید چرا. این‌ها عباد مکرم که الکی هم نیست که خدا یک عده را باز بردارد برای خودش عبادت مکرم کند، پارتی‌بازی و همین‌جور یلخی. نه، حسابش به چیست که کسی عباد مکرم می‌شود؟ «لَا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ.» هر کسی به میزانی که به امر حق تعالی عمل می‌کند و سبقت نمی‌گیرد از قول او، به آن میزان مقرب می‌شود به حق تعالی و مکرم می‌شود در محضر حق. چیز دیگری نیست که خدا مثلاً عاشق چشم و ابروی ملائکه بوده و آمده این‌ها را برای خودش سوار کرده است. این حرف‌ها نیست.
عرض می‌کنم: الان که خداوند فرمود از حرفی که سبقت نگیرند، ملائکه بندگانی‌اند که دارای حقیقت معنای بندگی‌اند. دلیلش هم این است که آثار عبودیت کامل از عبودیت را مشاهده می‌شود. آن هم این است که هرگز در سخن از خدا سبقت نمی‌گیرند. مراد از اینکه ملائکه را عبد خوانده، با اینکه همه موجودات عبدند، این است که همه عالم «عِبَادٌ» خدا نیستند. «إِلَّا عِبَادٌ أَمْثَالُکُمْ». «فصلت»، «فاضله اعراف». اگر "خدا شریک گرفتید، چوب و درخت و دریا و خورشید و ماه و هرچی، هرچی که در این عالم شریک خدا شد، بگو: این‌ها عبادی مانند امثال شما هستند." همه عبد. همه عالم. «أَتَیْنَا طَائِعِینَ» هم همین بحث را دارد که همه عالم. پیدایش کنید، ادامه‌اش را اگر خواندید، می‌رساند محتوا را. آیات دیگر هم بود که ذهنم پیدایش نکرد که آن هم همین است که همه این‌ها عبد.
همه عالم. و در حالی که ابراز عبودیت می‌کنند، کلمه «ابداً» را سرچ بکنید. «إِن کُلُّ مَن فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ إِلَّا آتِی الرَّحْمَنِ عَبْدًا.» خدا پدر و مادر در سوره مریم که خواندیم قبلاً. «آتِی الرَّحْمَنِ عَبْدًا.» همه موجودات در آسمان و زمین با چه حالی می‌آیند در محضر حق تعالی؟ «آتِی الرَّحْمَنِ عَبْدًا.» خب، پس چرا یک عده را فقط خدا عبد دانسته؟ که باز در قرآن خواندن نوح را گفت: «عَبْدًا شَکُورًا»، «عَبْدٌ مِّنْ عِبَادِنَا». بعضی‌ها را خدا وقتی عبد می‌گوید، تحویل می‌گیرد. دهن خدا به تعبیر ما، به تشبیه ما، پر می‌شود از این کلمه. بعضی‌ها را هم همین‌جوری. البته بین عَبید و عِباد هم تفاوت است.
عباد یعنی جنبه اکرام وقتی داشته باشد، می‌شود عباد. غیر از اکرامش شود، می‌شود عبید. و ضمن اینکه عبید به برده‌ها گفته می‌شود و عباد به بندگان خدا. یک نکته قشنگ تازه از آیت‌الله سبحانی شنیدم، خیلی خوشم آمد. عبدالحسین، عبدالنبی. اسم بسیاری از علمای بزرگ. عبدالحسین، علامه امینی، شهید اصغیا، عبدالحسین. مگر آدم می‌تواند غیر از خدا عبد کسی باشد؟ چرا شما از این چیزها مثل عبدالزهرا می‌گویید؟ به چه دلیل؟ حالا شما از قرآن جواب بیاورید. عبدالحسین با قرآن اثبات قرآن دارد. پسرش عبدالحسین. خیلی‌ها بهش ایراد گرفته بودند. آیه را آورده بود در سوره مبارکه نور. می‌فرماید که «عَبَیدَکُمْ وَ إِمَاءَکُمْ». این‌هایی که برده شما هستند، اگر خوبند، این‌ها را زنشان بدهید یا مثلاً شوهرشان بدهید. «عَبَیدَکُمْ مِن صَالِحِينَ عِبَادِکُمْ». یعنی الان اینجا یک قلی‌نامه‌ای است. این قلی، برده شماست. شما مثلاً حسن‌آقایی، حسین‌آقایی. به این تعبیر قرآن، به معادله مدلول مطابقی این آیه می‌شود گفت که این قلی، عبدالحسین است یا نمی‌شود گفت؟
خدا خیرت بدهد وهابیه. این‌ها در «قرآن ظریفان»، نکات این شکلی که در داستان‌ها و این‌ها بوده جمع کرده‌اند. کتاب قشنگی. لابلایش البته فکاهیات زیاد دارد. یکمی «قرآن جزایری» هم در «زهرا بی‌» از این ظرایف زیاد دارد. بعضاً قرآنی هم هست و آدم می‌ماند که این از آن برداشت. خلاصه فلان ورزش‌های عجیب و غریب چه ربطی به این مسئله دارد و کاملاً می‌نشیند روی موضوع. خیلی عجیب و غریب است. حالا دیگر اگر کسانی که من گفتم رفتند سرچ کردند و در آن کتاب چیزهایی خواندند و دیدند، بی‌ادبی من مسئولیتش را به عهده نمی‌گیرم. من الان گفتم هیچی. خواستم بگویم وقتی پیدایش کردیم، اگر در مورد نظام و رهبری و این مسائل نظری داشتم، می‌آوردم. نام کتاب احمد رنجبران با «قی» با «غ»؟ «قرآن و ظریفان» همان است، کتابی دل‌آبی دارد. ظریفان قرآن.
اعضای مجمع همایش مال محدث جزایری. پیش آقا. آقا از جزایری تعریف می‌کردند. گفتند که این کتاب «زهرا روی» ایشان برای وقت‌های اوقات فراغت طلبه‌ها نوشته بود. ۱۴۰ هزار تومان، ۱۴۰۰ تومانی، ۱۴۰ تومان، ۱۴۰۰ مناسبت «زهرا الحیات دنیا» سوره طاها و این‌ها. این کتاب «زهرالربی» فکاهی است. کل کتاب داستان عرفانی، مطالب علمی و این‌ها هم زیاد دارد ها. معمولاً هر طلبه‌ای شما اگر این کتاب را در کتابخانه‌اش دیدید، از آن بخش‌های سیاه شده کتاب می‌توانی پی ببری که کدام بخش‌هاش نباید بخوانی و کدام بخشش دیگر مطالب خوبی دارد که سفید مانده.
عرض کنم که همه موجودات دارای شعورند. همه عباد، بندگان. می‌خواهم بفهمانم عبودیتی که دارند خدا بهشان کرامت کرده، موهبت. این موهبت، عطیه الهی است. خود را جزء بنده مخلص برای خداست که وقتی کسی این‌جوری شد، خدا هم در برابرش او را مخلص می‌کند. فرق بین کرامت ملائکه و کرامت بشر این است که این موهبت را به بشر از راه اکتساب می‌دهند، ولی به ملائکه بدون اکتساب. این هم نکته قشنگی از المیزان است.
می‌گویند آقا فلانی در سخن از فلانی پیشی نمی‌گیرد، معنایش این است که قبل از اینکه او درباره چیزی حرف بزند، درباره آن هیچ حرفی نمی‌زند. ذوب در فلانی است. ذوب در خمینی کما هو ذوب فی الاسلام. شهید صدر در مورد امام فرمود: «خمینی فقط عطاالله است و ولایت‌الله است. اطاعت این ولایت، اطاعت خداست.» نه اینکه شخص او خود خداست. قشنگ است. خداوکیلی متن قشنگ. ترکیبی از زیارت‌نامه‌های مختلف. یک جاهایش امین‌الله، یک جاهایش جامعه است، یک جاهایش زیارت وارث. ترکیبی کار شده، قشنگ. پس این هرچه می‌گوید پیرو گفته‌های اوست. چه‌بسا از همین معنا به طور کنایه تعبیر می‌کند به اینکه اراده‌اش تابع اراده اوست. هم «به امره» متعلق به «یَعْمَلُونَ» از متعلق جدا افتاده برای افاده حصر است. یعنی فقط به امر او عمل می‌کنند، نه بدون امر او. البته انحصار به این معناست. نه اینکه بخواهد عمل به دستور خدا را نفی کند. فعل ملائکه تابع امر و اراده اوست. همچنان که گفتار ملائکه هم تابع قول خداست. ملائکه هم از جهت فعل، هم از جهت قول تابع هستند.
یک بحثی دارد که الان نمی‌خواهم واردش بشوم. ملائکه باید بیشتر صحبت بکنیم. اندکی در مورد ملائکه صحبت شد، بیشترش دیگر وقت نبود. کتاب «ملائکه» آیت‌الله شجاعی، کتاب خیلی خوبی است. کتاب قابل استفاده. ملائکه اختیار دارند؟ ملائکه‌المختار از باب اینکه عصمت، عدم ملکه است. ملکه عدم ملکه. و به کسی می‌گویند معصوم که بتواند غیر معصوم باشد. لذا ایشان از همین اثبات می‌کند «لَا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ» در جایی که ممکن است، ممکن است که سبقت بگیرند، ولی نمی‌گیرند. برای همین عباد مکرم شده‌اند. همین از بین آیات و این‌ها استدلال می‌آورد ایشان که «وَهُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ» یعنی «یعملون تکوینا مکرم». یعنی می‌توانند که به امر او عمل نکنند. در این حال عمل در مورد اختیار ملائکه بحث، واقعاً بحث سنگین. قواعد عالم عقل، حتی عالم مثال هم دیگر نیست. نه، ملائکه کف ملائکه در عالم مثالند. ملائکه جایگاهشان عالم عقل است. دیگر حتی صورت و این‌ها نیست. تنزل می‌کنند در عالم مثال. این را هم داشته باشید.
هیچ ملکی در عالم ماده توسل و تجسم نمی‌کند ها. تمثل مال عالم ماده نیست ها. درسته کسی که مادی است، او را می‌بیند، ملک هم مادی شده؟ قلب دارد و خون دارد و رگ دارد و این‌ها؟ نیست ها. او آمده در عالم مثال و کامل آمده پایین. این هم که مادی است دارد او را می‌بیند. نه اینکه مادی است دارد او را می‌بیند. ماده خود را به او نشان داده است. این در واقع انگار چشم برزخیش باز شده بدون اینکه بفهمد و حتی بدون اینکه صلاحیت داشته باشد. لذا آن آیاتی هم که می‌فرماید که این‌ها می‌گویند ملائکه را به ما نشان بده، می‌فرماید: «من اگر نشان بدهم می‌میرید.» یعنی شما چون صلاحیت دیدن ملائکه را به این نحو ندارید. یک جنس ملائکه را فقط می‌توانیم ببینیم با چشم مادی و با این حیثیت مادیتان. آن هم ملائکه چیست؟ قبض روح. اگر بخواهم، من می‌فرستم. ولی تو الان صلاحیتت فقط دیدن ملک قبض روح است. این‌ها را بفرستم بخواهی ببینی، برایشان می‌برند ها. سوره حج را این‌ها داشتیم با همدیگر. مواردی که مثلاً ما گفتیم، یعنی چیزهایی که آمده، حالا درسته یا غلطش گفته شده، مثلاً بر پیامبر مثلاً جبرئیل به شکل‌های متفاوت می‌آید. کلبی اولاً که پیغمبر به این شکل می‌دیدند. از قوم لوط که دیگر هیچ‌کس بدتر نبود که قوم لوط ملائکه که آمده بودند دیدند یا ندیدند؟ دیدند. ولی ملائکه را مادی دیدند. به ملکه مثالی را دیدم که از شیر خورده بودم. آره. رضیه پیغمبر. یعنی پیغمبر می‌شود همشیر بودن با هم طبیعی عرض کنم که فاصله زیاد است. از حلیمه؟
بله. آن هم دهی کلبی می‌آمد و اصحاب پیغمبر هم می‌دیدند گاهی. آن هم باز تمثل بوده دیگر. ماده نمی‌دیدند. توسل اشکال ندارد. بحث ملکه، بحث عجیب غریبی است. هیچ غرض دیگری نیست. فقط از باب اینکه این‌ها در تمام مطالب ذهنیتان بریزد به هم. در یک «بحار» یک بابی دارد در مورد اینکه پرهای ملائکه، «بال ملائکه» و این‌ها. «جنّه ملائکه» پر و بال ملائکه. حضرت امام سجاد علیه السلام به نظرم حضرت فرمودند که: «ملائکه‌ای که پیش ما «مُخْتَلَفُ الْمَلَائِکَةِ» که می‌گوییم محل رفت و آمد ملائک هستند. ملائکه‌ای که می‌آیند پیش ما، در اثر رفت و آمد این‌ها، این‌ها پر و بالشان به هم می‌خورد. این پر و بالشان می‌ریزد در خانه ما. ما با این‌ها جمع می‌کنیم، گردنبند درست می‌کنیم برای بچه‌هامان.» وقتی ملک اصلاً ماده ندارد، پروبال مادی هم ندارد. مشکل ندارد. لباس شخصهرکه را که نبیند، می‌گوید عریان است. آن ماجرای پادشاه می‌خواهد بگوید که این هم صور ملکوتی است، این هم تمثل است. آن گردنبندی هم که گردن بچه‌هامان می‌اندازیم، گردنبند تمثلی است.
در مکاشفه‌ای دیدم: «هر کس به حضرت معصومه سلام الله علیها سلام دهد، گردنبندی از نور به گردنش می‌اندازد که روز قیامت با آن گردنبند می‌شناسندش و جداش می‌کنند به عنوان حالا یا قُمیون یا زائران حضرت معصومه.» این‌جوری شناس می‌شود. الان این یک جنبه آثار عجیب غریبی در زیارت حضرت معصومه است. بعد می‌فرماید که این زیارت حضرت معصومه است که ۲۰ تا ادب خاص دارد. زیارت اباعبدالله چیست؟ از ۲۰ تا عمل. ملائکه که عوالم عجیب و غریب، جنس این‌ها، کار این‌ها، حضور این‌ها، پر و بال این‌ها. خب، ملائکه مال عالم عقلند. حالا باید بررسی کنیم که در عالم عقل اختیار و اراده به چه نحوی می‌شود. این اصل بحث شد که دیگر می‌ماند با خودتان.
«یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ» خدا نسبت به این‌ها علم دارد به آنچه در بین دو دست، یعنی محضر، یعنی پیش‌رو دارند، هرآنچه در پیش‌رو دارند و «وَمَا خَلْفَهُمْ» هرچی پشت سر دارد. «مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ» اعمال. بعضی گفته‌اند اعمال آینده. اعمال گذشته. خدا آنچه را تاکنون کرده‌اند و آنچه را بعداً انجام می‌دهند، می‌داند. گفته‌اند که اگر آنچه از گفتار و کردار دارند، همه به امر خدا دارند، به این جهت که خدای تعالی هم گفتار و کردار گذشته آن‌ها را می‌داند، هم آینده‌شان را. به همین جهت همواره مراقب احوال خودشانند، مراقبت تام دارند که دست از پا خطا نکنند. چون حضور در برابر حق تعالی دارند و حواسشان هست به حضور حق تعالی و می‌دانند که او می‌داند «مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ» این‌ها را و «وَمَا خَلْفَهُمْ» این‌ها را. معنای خوبی است، ولی برای تعلیل عدم اقدامشان بر معصیت بهتر سازش دارد تا برای تحلیل انحصار عمل در مورد امر. دو تا بحث گفته بود آیه. یکی اینکه این‌ها «لَا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ»، الان می‌فهمند که این علت کدام‌شان باشد بهتر است. علت آن باشد. نه علت «وهم بأمره یعملون»، لفظ آیه منظورش این است. دلیل ندارد که ملائکه می‌دانند که خدا به گذشته و آینده‌شان آگاه باشد. خدا می‌گوید: «من می‌دانم این‌ها چه کاره‌اند.» دلیل ندارد که بگوییم ملائکه هم می‌دانند که خدا می‌داند این‌ها چه کاره‌اند. معلوم است سوره مبارکه مریم با همایش را خواندیم. آن لب مطلب بحث بعدی این آیه می‌فرماید ملائکه شفاعت می‌کنند. ملائکه شفاعت نمی‌کنند مگر برای کسی که مرتضاست. ملائکه که از حضرت آدم پایین‌تر بودند. «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ کُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِکَهِ فَقَالَ أَنبِئُونِی بِأَسْمَاءِ هَٰؤُلَاءِ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ». «أَنْبِئْهُمْ»، نه اینکه اسم‌ها را یاد بدهد. گفت «أَنبِئُونِی بِأَسْمَاءَ هَٰؤُلَاءِ». در مقام تعلیم هم نبودند. در مقام انباء بودند فقط. و قطعاً ملائکه از حضرت آدم کمتر بودند. وقتی می‌گوید که آیا می‌گوید ملائکه شفاعت می‌کنند؟ به طریق اولی حضرت آدم هم شفاعت می‌کند. معلوم می‌شود که حضرت آدم هم شفاعت می‌کند. تازه حضرت آدم که باز قرآن در مورد او تعابیر تند ندارد. در مورد پیغمبر تعبیر تند هم ندارد. به طریق اولی پیغمبر هم شفاعت می‌کند. شفاعت پیغمبر کجا آمده؟ قرآن در ترکیب این چند تا آیه معلوم شد.
«وَهُم مِّنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ». مرتضی کیست؟ غیر از پسر ما دیگر. مرتضی. «الْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِینًا». مرتضی چیست؟ اسلام. کلمه به کلمه را باید با دقت رفت جلو. مرتضی چیست؟ اسلام. مورد رضایت چیست؟ اسلام. حالا اسلام از مسلم جداست؟ اسلام و مسلم دوتان یا اسلام و مسلم یکی‌اند؟ ما یک چیزی به اسم اسلام داریم که مثلاً دارد در خیابان راه می‌رود، مسلم داریم، مسلمان داریم که مثلاً با آن اسلام در ارتباط تلفنی گاهی... آفرین! این یک روحی است که در این کالبد جلوه کرده است. این هم باز بحث تجلی است. مسلم به میزان اسلام خودش جلوه داده حقیقت اسلام را. پس یک بله سهراب کبیر. «رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلَامَ». بحث مرتضی، «الَّا لِمَنِ ارْتَضَیٰ». مرتضی کیست؟ مرتضی کیست در قرآن؟ مرتضی اول باید بگویی چیست بعد بگویی کیست. چون در نگاه قرآن شیر کیست؟ یکی است. «مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ». وقتی می‌گوید برّ، نمی‌گوید برّ چیست. می‌گوید برّ یعنی برّ. چون وصل است، وصف از موصوف جدا نیست. ما چیزی به اسم وصف نداریم در بیرون. ما خوشگلی داریم و خوشگل. یا خوشگل عین خوشگلی است. یک خوشگلی داریم الان سر کوچه داشت می‌رفت. خوشگلی. برو تا نرفته خفتش کن. یک کله‌صورتش را بزن تو هم یکم از خوشگلی، خوشگلی بگیری. خوشگلی در همه خوشگل‌ها هست و انتزاع می‌شود از خوشگل‌ها یک وصفی به اسم خوشگلی. ما چیزی به اسم خوشگلی نداریم. معلوم است. از همه آن کسانی که برّ دارند، انتزاع می‌شود عنوان برّ. از همه آنانی که اسلام دارند، انتزاع می‌شود اسلام. ما چیزی به اسم اسلام نداریم، ما مسلم داریم. فقط یک مفهوم ذهنی. حالا نگوییم آن‌قدر هم ذهنی، اعتباری محضش نکنیم. ولی مفهوم حقیقی هم اگر باشد، مفهوم حقیقی است که این در... یعنی جلوه کرده است در مسلم. اتحاد دارد و مسلم مثل علم و عالم که متحدند با هم. علم و آله و معلوم با هم متحدند. عقل و عاقل و معقول هم با هم متحدند. اسلام و مسلم هم متحدند. خوشگلی و خوشگل هم با هم متحدند.
ولی مراتبش فرق می‌کند. «فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ». خوشگل‌ها بالاتر از هر خوشگلی، خوشگل دیگری هم هست. این درجات فرق می‌کند. تشکیکی می‌شود. می‌گوییم فلانی از فلانی خوشگل‌تر است. خوشگل خوشگل. این درجه‌بندی را از کجا کشف می‌کنیم؟ از اینکه ببینیم عنوان خوشگلی در این شدت دارد. خوشگلی کجاست؟ خوشگلی کو؟ اصلاً خوشگلی خودت را به من نشان بده. خوشگل کجاست؟ بنیان عقاید شیعه را دارند با این مضحکاتی که دارم می‌گویم. با همین‌ها دارم بنیان شیعه را علم می‌کنم. مثلاً پس اسلام از مسلم جدا نیست. اسلام مرتضی. «رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلَامَ دِینًا». و مسلم هم مرتضی است. حالا کدام اسلامی مورد رضایت قرار گرفت؟ اسلام غدیر. چون «الْیَوْمَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلَامَ دِینًا». امروز راضی شدم اسلام دینتون باشد. امروز دیگر چه اتفاقی افتاد؟ اعلام ولایت شد، تثبیت ولایت شد. حالا اسلام به علاوه غدیر مورد رضایت است. یعنی مسلم به علاوه غدیر مورد رضایت است. شفاعت مال کیست؟ مال کسی که مورد رضایت است. اونی که مورد رضایت است کیست؟ مسلم به علاوه غدیر. پس شرط شفاعت شد ولایت. بله یا نه؟
«وَهُم مِّنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ». این‌ها نسبت به خشیت خدا اشفاق دارند. ترس از چیست؟ مگر این‌ها مثلاً موجودات محتاجی هستند؟ مثلاً نونشان، آبشان و این‌ها قطع می‌شود؟ آب ملائکه؟ گفتند که شربشان با تسبیح است، اکلشان با تحمید است. این‌جوری به ذهن می‌رسد. «أَکَلَهُمُ التَّسْبِیحُ». برعکس «أَکَلَهُمْ وَالتَّسْبِیحُ» اگر سرچ بکنیم. داشتیم که فرمود که آقا این‌ها دائم تسبیح می‌کنند، خسته نمی‌شوند. خواب ندارند. در خواب هم آن نفس کشیدن این‌ها تسبیح است. صائم در ماه رمضان از جنس ملک می‌شود دیگر. صائم ملک صفت می‌شود. چطور ملک خوابش هم تسبیح است، صائم هم خواب تسبیح می‌گیرد. عصمت دارند. چرا می‌ترسند؟ دیگر عصمت، ترس فقط از خطا و مجازات و این‌ها نیست. ترس از موقعیت و مقام است. عصمتی که به آن‌ها شده قدرت خدا را تهدید نمی‌کند.
یک دوستی داریم، حتی از پدر من بزرگ‌تر. ایشان جزء اعضای حزب جمهوری و این‌ها بوده و بعد در دفتر امام هم کار می‌کرد. می‌گفت که ما یک جمعی بودیم، اعضای دفتر امام. با امام یک سری کار داشتیم. کارهای دفتر جمع شده بود. می‌خواستیم به امام گزارش بدهیم. وقتی قرار بگذارید ما در خدمت امام برسیم و مشکلات خدمت امام طرح شود. ساعت ۱۰ صبح مثلاً فلان روز نشست. نصفه شد. در شیرازی جلسه از هم پاشید. بعد گفتش که: «بحث ترس از مقام را می‌خواهم بگویم.» گفتش که: «من مسئول این بودم که گزارش بدهم خدمت امام را. بر کاغذ هم نوشته بودم و اول امام که جلسه فوق‌العاده سنگین شد، همه عرق می‌ریختیم. شور شور. جلسه حاج حسن. هرچی در ذهنمان بود، اصلاً پرید و واسم خصوصی و این‌ها بود. به امام نگاه نمی‌کنیم. فقط در را می‌خواهیم. حواس را پرت نکن. گوش می‌دهد، با تسبیح بازی می‌کند، مثلاً با گوشی‌اش ور می‌رود، چکار می‌کند؟» گفت: «سر را یک لحظه این‌جوری بردم بالا ببینم امام چکار می‌کند.» امام همان لحظه چشمش را آورد بالا به من نگاه کرد. نمادش این است که حالا این‌ها که مثلاً آدم‌های معمولی بودند، نسبتاً علما. آیت‌الله اشرفی اصفهانی می‌آمدند، می‌گویند می‌خواستم بلند بشوم، پایش می‌لرزید. در برابر عظمت.
از عظمت حق تعالی، از ولایت حق تعالی همین است. می‌ترسی ناراحت بشود. می‌ترسی دلخور بشوم. می‌ترسی شأن او رعایت نشود. این‌هاست. با یک محبتی. خشیت از این چیزهاست. ملائکه از این نمی‌ترسند که کتک بخورند از خدا، اعدام بکند، اخراج بکند، پولشان را مثلاً، نه. آن عظمت امام، آن موقعیتی که در قلب یک انسان دارد. «وأما من خاف مقام ربه». خوف از مقام خداست. خود خدا که ترس ندارد که. رحمت ترس ندارد. یعنی کرم ترس ندارد. این‌ها همان خلط‌هایی است که حضرات بی‌سواد انجام می‌دهند. خدا، بله. خدا عین رحمت است. خدا عین حکمت است. خدا عین محبت است. خدا عین قدرت است. خدا عین عدالت است. از کسی که عین رحمت است و عین عدالت است، هم عاشقش می‌شوی، هم می‌ترسی.
«وَ مَن يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّی إِلَهٌ مِن دُونِهِ فَذَٰلِکَ نَجْزِیهِ جَهَنَّمَ». هرکی از این‌ها بخواهد بگوید من الهیم از غیر خدا، «فَذَٰلِکَ نَجْزِیهِ جَهَنَّمَ». ما ملائکه را می‌فرستیم جهنم. بخواهد بگوید من کاره‌ایم، پدرش را در می‌آوریم. ملائکه هم امکان رفتن به جهنم را دارد. «وَکَذَلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ». ظالمین. اصلاً اصل ظلم چیست؟ مستقل دیدن در وجود خود را. این اصل ظلم است. تو داری به خودت ظلم می‌کنی. تو داری در مورد این وجود خودت خیانت و دروغ می‌گویی. داری دروغ می‌گویی. چه دروغی از این بالاتر که اگر تمدن غرب همه‌چیزش صفر تا صد راست باشد، در شیادی، خیانت، ظلم و دروغ، این تمدن یک جمله بس است که می‌گوید انسان ماده نیست. اشرف از همه دروغ. اشرف یعنی اخص، ولی از هر دروغی بدتر است. از هر دروغی پست‌تر است. شما اگر به دروغ بگویی من فلان ویلای فلان جا را دارم، آن‌قدر زشت نیست که به دروغ بگویی من فقط ماده‌ام.
نماز بخوان. معاویه. نماز صبح بیدار می‌کرد. این هم جزایری در «زهرالربی» نقل کرده است. بیدارش کرد. معاویه گفت: «فلان، فلان شدی. بگذار من بخوابم. شب بد مستی کردم. خسته‌ام.» خب، پاشو. نماز جماعت ۴۰۰۰ نفر آدم، مسجد منتظر توست. واقعاً دلت برای نماز تنگ شده؟ دلت برای نماز بسوزد. گفت: «فلان، فلان شده. من می‌خواهم ۴۰۰۰ نماز باطل کنم. حوصله ندارم تک تک بروم گولشان بزنم. تو الله‌اکبر! پاشو ببینم.» ماجرا این است، یعنی یک هندسه‌ای تعریف می‌کند، بقیه قطعاتش هم خوب است. یک جایش را خیانت نمی‌کند. اینجا همه هیزم این همه بدحجاب در خیابان‌ها راه می‌روند، هیچ‌کس نگاه نمی‌کند. آنجا یکم چادر می‌رود عقب، ۸۰۰ نفر می‌پرند مثل عقاب رویش. اصل ماجرا را ندیده. به قول حیدری خدمت ایشان بودیم، گفتم: «خدایا این الان این سید پیرمرد قدیمی است الان می‌خواهد بزند در فاز از این حرف‌های قدیمی بی‌سر و ته و این‌ها.» ایشان شروع کرد، گفتش که ایشان فرمود که: «یزد ما زرتشتی‌ها زندگی می‌کنند. بینشان که می‌روی یک دانه غیبت نمی‌بینی. دزدی نمی‌بینی. طلاق نمی‌بینی. طلاق بین زرتشتی خیلی کم است. غیبت و دروغ و این‌ها هم نیست. دزدی. مسلمان‌ها فلانیم.» علی خودم را آماده کردم برای اینکه گارد بگیرم و نگاهم نسبت به ایشان خراب بشود. یک چیزی گفت می‌خواستم بروم لیسش بزنم. یعنی آن‌قدر در چشم موردپیدا کرد. یکهو کامل. ایشان فرمود که: «چرا این‌جوری است؟» «برای اینکه گاوصندوق خالی را دزد نمی‌زند. گاوصندوق خالی را دزد نمی‌زند. تو گاوصندوقت پر است. شیطان با تو کار دارد.» می‌گوید: «دل امام زمان.» همین را می‌گفت ایشان. من فیلمش را دارم. «دل امام زمان را بسوزان!» با تو کار دارد. دمت گرم واقعاً با این تحلیل. اونی که همه وجودش بر اساس کذب شکل گرفته، کل زندگیش بر مبنای منطق دروغین است. معلوم است شیطان با او کار ندارد. کجا صراط مستقیم صرف کنم، زحمت بکشم. دیگر غلط می‌شود. این مباحث هی با هم قاطی می‌شود. گاهی از یک کسی که عمامه هم به سر دارد و سواد در زیر عمامه ندارد، گاهی حرف‌های آدم می‌شنود که این‌ها دیگر درد است که اسلام مثلاً من اینجا دیدم مسلمان‌ها را، آنجا دیدم فلان. این حرف‌ها که این‌ها خیلی فتنه‌خیز و فسادخیز این حرف‌ها. اصلاً الان در مورد این حرف می‌زند، نه اسلام را شناخته نه کفر را.
«أَوَلَمْ يَرَ الَّذِينَ کَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ کَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا». این‌هایی که کافر شده‌اند ندیدند که آسمان‌ها و زمین رتق بود؟ علم فکری است. رؤیت هم که گفتند علم فکری تو هر امری مثل رؤیت محسوسه. دیدن اقلّی و فکری است. این آسمان‌ها زمین رتق بود. «فَفَتَقْنَاهُمَا» فتقش کردیم. مقابل هم‌اند. رتق به معنای ضمیمه کردن و به هم چسباندن. به چه چیز در اصل خلقت به هم چسبیده بودند و با صنعت عمل بچسباندند؟ زمین و آسمان به هم چسبیده بودند. از همدیگر جداشان کردیم. فتق به معنای جداسازی دو چیز متصل به هم، ضد رتق. زمین و آسمان هم در جمله «كَانَتَا» و «فَفَتَقْنَاهُمَا» به عرض برمی‌گردد. در حقیقت آسمان‌ها را طایفه و زمین و طایفه دیگر بودند.
مرحوم علامه طباطبایی فرموده‌اند که به چه نحوی بوده این باز شدن و این‌ها که دیگر باید دوستان خودشان در ذیل این آیه بررسی کنند.
«وَجَعَلْنَا فِي الْأَرْضِ رَوَاسِیَ». ما در ارض رواسی قرار دادیم. رواسی کوه‌هایی است که با سنگینی خودشان استوار ایستاده‌اند. جمع راسی است. وقتی یک چیزی از شدت سنگینی حرکت نمی‌کند، می‌شود «رصد». و ماده «رسوه» اینجا به کار می‌رود. «تَمِیدَ بِهِمْ». «تَمِیدُ» از «مید» به معنای اضطراب است. میدانم که می‌گویند همین است دیگر. میدان، میدان غلط. میدان درست است. مثل جولان که می‌گویند جولان. میدان، میدان هم اضطراب دائم، نوسان.
کلمه «فَجْعًا»؟ «وَجَعَلْنَا فِیهَا فِجَاجًا سُبُلًا لَّعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ». «فجّ» به معنای راه گشاد میان دو کوه. «لَّعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ». شاید این‌ها هدایت شوند. ما در زمین کوه‌های استوار قرار دادیم تا زمین دچار اضطراب و نوسان نشود و انسان‌ها بتوانند بر او زندگی کنند. ما در این کوه‌ها راه‌های فراخ قرار دادیم تا مردم به سوی مقاصد خودشان راه پیدا کنند. بتوانند به اتاق خودشان بروند. این آیه دلالت دارد بر اینکه وجود کوه‌ها در آرامش زمین و مضطرب نبودن آن تاثیر مستقیم و مخصوص دارد. اینکه مثل هواپیمایی که مثلاً بخواهد باد بخورد و هی تکان بخورد و این‌ها، یک لرزه کوچکی می‌شود، همه می‌ریزند در خیابان. داشته باشید. چی نمی‌گذارد این لرزش‌ها را پیدا بکند؟ صفر گرفته. زمین که در این حرکت خودش دچار تلاطم نشود. کوه. جبال. کوه را چی قرار دادیم؟ «الْجِبَالَ أَوْთَادًا». لذا می‌گویند معتاد زمین هم همین است. می‌گویند بعضی ابدال و اوتاد و فلان و این‌ها. اوتاد کیان؟ کسانی که حکم میخ دارند. معتاد میخ هستند دیگر. این میخ‌هایی که نمی‌گذارد این تلاطم پیدا کند و جا در برود.
حالا جبال اوتاد زمینه. رواسی زمینه. نمی‌گذارد زمین از جا در برود. اوتاد که عرفا و بندگان صالح خدا، صالحین و این‌ها باشند و نگذارند مردم از دین در بروند. شریعت خدا از هم بپاشد. حقیقت الهی از زمین جمع بشود. از دسترس خارج بشود. این‌ها می‌شوند اوتاد. معلوم است اوتاد داریم، عبدل داریم. در این کتاب «طریق سعادت» بحث‌هایی در مورد این‌ها شده، اگر حذف نشده باشد. من چون کتاب را بعد از چاپش نخواندم. قبل از چاپ چهار پنج بار شاید خواندم.
عرض کنم که و توصیه اکید هم می‌کنم حالا اینجا برای مناسبت که بدنم این بخش اگر بشود جدا بشود و در کانال معرفی بشود. این بحث کتاب «طریق سعادت» از حضرت استاد آیت‌الله شیخ محمد باقر تحریری. یکی از کتاب‌های منحصر به فرد. ربطش به ما جداگانه اصلاً. فاکتور بگیرید، آن هیچی. از بخش بی‌اهمیت و بلکه مضر کار بگذریم. بخش با اهمیت کار این است که یک فقیه فیلسوف عارف ده‌ها سوال از ایشان پرسیده شده و با تسلط بر مبانی قرآن و عترت. کسی که ۸ سال شاگرد اختصاصی علامه طباطبایی. شاگرد سلوکی علامه طباطبایی. الان مشاهده سلوکی از علامه طباطبایی شاید به اندازه دو سه نفر هم نداشته باشیم. جاده چهار پنج نفر. او نرسیده به شاگردان سلوکی زبده، سلوکی در مراتب بالا، در مراتب عالیه که مثلاً شاید یکیش آقای حسن‌زاده باشد، آیت‌الله تحریری. حالا قطعاً احتمالاً ایشان راضی نیستند به این نکاتی که من دارم عرض می‌کنم. کتاب آمده و حذف شد. ایشان حذف کردند. این‌ها نانوشته بودیم، ایشان حذفش کردند، گوشم پیچانده نشود، کتک نخورم.
عرض کنم خدمتتان که: ۸ سال شاگرد شهید علامه بودند. ۳۰ سال شاگرد مرحوم آیت‌الله پهلوانی تهرانی بودند. اولین شاگرد سلوکی آیت‌الله پهلوانی تهرانی ایشان بودند. کتاب مدت‌ها تنها شاگرد سلوکی. به مرور کم کم شاگردان بعدی ایشان آمدند. و به تعبیر می‌شود گفت ایشان شاگرد سلوکی علامه بودند و رفیق سلوکی مرحوم آیت‌الله پهلوانی تهرانی بودند. چرا در این زمینه حرف زیاد است؟ خاطرات زیاد است. بعضی خاطرات را به ما فرمودند و جای حالا این‌ها منتشر نشده و فعلاً هم حق نشرش را این کس حالا اجمال قضیه است که دارم می‌گویم. و بیست سال هم شاگرد فقه آیت‌الله بهجت بودند. ایشان پدر ایشان آیت‌الله شیخ محمود تحریری از بزرگان شاگرد پدرشان هم بودند و استفاده از پدر و معجون. من تعبیری که در مورد ایشان به ذهنم می‌رسد، معجون عقل و عاطفه. یعنی معجون عقل و عاطفه هر دو در نهایت در ایشان. البته دشمن هم کم ندارند باز عرض بکنم چون واکنش‌های منفی قطعاً بعداً خواهیم داشت نسبت به این حرف‌هایی که می‌زنیم. این را هم می‌گویم، واکنش‌ها. و این کتاب «طریق سعادت» به نظرم کتابی است که باید در هر خانه‌ای بعد از قرآن و مفاتیح‌الجنان باشد. کارخانه لازم است. بسیاری از سوالات زبده سلوکی و مسائل مختلف خانوادگی و این‌ها حذف شده و به صورت دستورات در کتاب آورده شده است. نماز توبه و چه می‌دانم، نماز استغاثه و این‌جور مباحثی که دستوراتی است که رایج نیست. یعنی دستوراتی که آدم در زندگی بهش مبتلاست و حالا بعضی در مفاتیح آمده، بعدش هم در مفاتیح نیامده است.
از آن کتاب دم دستی که آدم می‌تواند داشته باشد و به مرور هر کدام وقتش که لازم است انجام بدهد و سوالات را بسیار دقیق و عمیق جواب داده‌اند. ممکن است ظاهر سوال ساده باشد، ظاهر جواب هم ولی اصل پاسخ همین است. یعنی شما کل عالم با خیالت تخت دارم به شما می‌گویم که این سوالاتی که می‌پرسند، این جوابش همین یک خط دو خطی است که اینجا به سادگی گفته شده است. همین. اگر دقت‌عمل بشود، قطعاً نتیجه که آدم می‌خواهد حاصل می‌شود. جناب مهندس فاطمی عرض کردم هم به دوستان دیگرمان که زحمت کار کانال و این ارتباطات و این‌ها را می‌کشند عرض کردم که عزیزانی که سوال دارند، خب قبلاً این کتاب چاپ نشده بود. یک سالی هم وقت برد. کتاب از نقطه شروعش کار سنگین، نسبتاً سنگینی هم داشت و زحماتی. حالا بالاخره بررسی‌هایی شد.
این کتاب سه چهار بار دست حاج آقا رفت و برگشت. سه چهار دور این کتاب از اول هی شخم خورد، هی مرتب شد، هی حذف شد، ویرایش شد. و خدمتتان عرض کنم که لذا الان عرض کردم که این عزیزانی که سوال دارند، اولاً کتاب را باید بخوانند، بعد بقیه سوالات. یعنی اینجا و با دقت هم باید بخوانند. عزیز، گفته بودیم رفته بود، یک نگاه کلی به سوالات پیدا نکرد. نه، شما با دقت و با تدبر اگر بخوانید، پیدا می‌کند سوال شما مرتبط به کدام دسته از این سوالات است و پاسخش هم کدام آن گزیده پاسخ‌ها. اگر کشف بشود، مسیری که ایشان دارد پیش‌رو می‌گذارد برای حل مسائل، اگر فهمیده بشود، این عصاره مبانی عرفانی، عرفانی شیعه، آیات، روایات. یک فقیه که فقاهت ایشان را حضرت آقا تایید کرده‌اند دیگر. تولیت مدرسه معروفی که به ایشان دادند. چون در وقف مدرسه مروی از شروط متولی این است که فقیه باشد. سپردند با دلالت ضمنی و دلالت التزامی. فقاهت ایشان را هم امضا کرده‌اند. یک فقیهی که بالاخره سال‌ها در این معارف استخوان خرد کرده، از نوجوانی و در مسیر سلوک هم تا درجات عالیه رفته و تسلط به این مبانی. المیزان را ایشان ده یازده جلدش را تا حالا تدریس کرده‌اند. از اول یک وقتی ایشان می‌فهمند. از خود ایشان شنیدم، فرمودند که: «من برای هر کتابم یک دور المیزان شخم زده‌ام.» هر کدام از کتاب‌های ما که نوشته شده، المیزان را شخم زده‌ام. قبل از این کتاب را بدانید. کتاب بسیار، کتاب قابل استفاده، بسیار پرنکته، ساده هم نوشته شده است. کتاب را پخش بکنند. همه مطالعه بکنند. خط کتاب را دانسته بشویم. غریب نماند. این کتاب بیشتر از این‌ها جا دارد که در وصف این کتاب حرف بزنم. ولی مختصری که می‌توانم عرض بکنم همین است. خیلی خیلی خیلی کتاب قابل استفاده و گران‌قیمتی است از حیث معنوی.
«وَجَعَلْنَا فِیهَا فِجَاجًا سُبُلًا لَّعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ». برای این‌ها فجاج قرار دادیم که این‌ها یعنی یک راه‌هایی را باز کردیم تا هدایت بشوند. از بین این کوه‌ها راه را وا کردیم. جا وا کردیم که یک تکه در می‌آوردیم. هیچ‌کس دیگر هیچ جا نمی‌توانست برود. بالا، پایین بردیم، مابین گذاشتیم که این‌ها بتوانند. «وَجَعَلْنَا السَّمَاءَ سَقْفًا مَّحْفُوظًا وَهُمْ عَنْ آیَاتِهَا مُعْرِضُونَ». آسمان را یک سقف محفوظی کردیم. «وَهُمْ عَنْ آیَاتِهَا مُعْرِضُونَ». تا این‌ها را از شیاطین حفظ بکنیم. خب، این بحث آسمان جزئیاتش نمی‌شویم. آسمان‌ها رتبه‌بندی دارد. آسمان سقف محفوظ شده که شیاطین آسیبی نزنند به آسمانی‌ها. خب، چون بهشت در آسمان است، وحی در آسمان است، رزق در آسمان. شیاطین به آن مخزن نمی‌توانند آسیبی بزنند. در کانالی که دارد پایین می‌آید، رزق دارد پایین می‌آید، آسیبش می‌زد. ولی خود مخزن که نسبت بهش دسترسی ندارند. سقف محفوظ در حفاظ. «وَهُمْ عَنْ آیَاتِهَا مُعْرِضُونَ». این‌ها از آیات خدا اعراض می‌کنند.
«وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ». شب و روز را آفرید، خورشید و ماه را آفرید. «کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ». این از آن آیات عجیب و غریب است که همه در این فلک شناورند. مراد از فلک اوضاع و احوالی است که در جو زمین و آثاری که آن‌ها در زمین می‌گذارند، می‌باشد. هرچند که حال اجرام برخلاف آن‌ها باشد. پس بنابراین، آیه شریفه تنها برای زمین اثبات شب و روز می‌کند. دیگر دلالت ندارد بر اینکه آفتاب و ماه و ثوابت و سیارات شب و روز دارند.
«یَسْبَحُونَ» هم خوانده شده است. درمی‌یابیم که به معنای جریان و شنا کردن در آب است. همه این‌ها در بالا شناورند. همه در حرکتند. حالا نکته لطیف «کُلٌّ فِی فَلَکٍ» را برعکس کنید. فلک. قرآن وقتی می‌خواهد بگوید این‌ها همه شناورند، با کلماتی می‌گوید که خود کلماتش هم شناور است. خود کلمات «کُلٌّ فِی فَلَکٍ» دارد می‌چرخد. این چیست؟ این کلمات و این اعجاز خدا است. «کُلٌّ فِی فَلَکٍ». همه شناورند. همه در عالم شناور. حتی خود این کلام. من دارم از خود این هم حکایت می‌کنم. خود این هم شناور می‌شود. تابلوها در تصویر تو خودش دارد حرکت می‌کند. حکایت بکند از یک امر ثابتی، یعنی یک چیز ثابتی می‌خواهد یک چیزی حکایت بکند که این باز خودش در حرکت است. حکایت او هم یک وقت می‌خواهی حکایت بکند اعتباری نیست. حقیقی، واقعاً حرکت است. فرض ندارد. این کلمات هم همین است. واقعاً شناور است. خود کلمات هم شناور است. الان اعتباری نیست که.
«وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِّن قَبْلِکَ الْخُلْدَ». ما قبل از تو برای هیچ بشری خلد قرار ندادیم. قبل از تو خالد نبود. «أَفَإِن مِّتَّ فَهُمُ الْخَالِدُونَ». اگر تو بمیری، این‌ها می‌خواهند خالد باشند؟ تو هم از دنیا می‌روی. بعد این‌ها دنبال خلودند؟ می‌خواهد بگوید وجودی که اشرف موجودات است که رسول اکرم است، از دنیا می‌رود. یعنی در دنیا بودن که کمال نیست. اگر در دنیا بودن به ذاته کمال بود و رفتن از دنیا نقص بود، خدا هیچ وقت نباید پیغمبرش را از دنیا می‌برد. بلکه اتفاقاً برعکس. می‌خواهد بگوید چون پیغمبرش از دنیا رفته، اتفاقاً این کمال است. دارد به پیغمبر می‌دهد کمال است. رفتن از عالمی به عالم دیگر از حیث خود این حرکت از عالم به عالم بعد کمال. ولی وضعیت شما در عالم خودتان. آن لزوماً کمال نیست. ولی رفتن از دنیا یعنی مرگ خودش کمال است. ولی مرده‌ها لزوماً در کمال نیستند. وقتی پیغمبر از دنیا می‌روند، همه از دنیا خواهند رفت. وقتی پیغمبر خلود در دنیا ندارد، هیچ‌کس خلود نخواهد داشت.
«کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَهُ الْمَوْتِ». هر نفسی مرگ را می‌چشد. ببینید مرگ در قرآن امر وجودی است. امر عدم. نسبت مرگ و حیات چه نسبتی است؟ ما چهار تا متقابل داریم در بحث منطقی فلسفی. چرا می‌گوییم اقسام متقابلند؟ آقایان آفرین! تضاد، عدم ملکه، تضایف، تناقض. تناقض چیست؟ نه جمعشان ممکن است نه رفعشان. درست شد؟ مثل چی؟ هست و نیست. نه می‌شود هست و نیست با هم باشند، با هم نباشند. همیشه یکی هست و یکی نیست. تضاد چیست؟ دو تا امر وجودی‌اند که نمی‌توانند هر دو با هم باشند. مثل سفیدی و سیاهی. نمی‌شود یک چیزی هم سفید باشد هم سیاه باشد. زرد باشد. تضایف؟ یک چیزی می‌تواند هر دو عنوان داشته باشد ولی از یک حیثیت نمی‌تواند باشد. مثل پدر و پسر. من هم پدرم هم پسرم. ولی از یک حیثیت نمی‌توانم از همان حیثی که پدر هستم، پسرم باشم. پدر بچه‌ام که هستم، نمی‌توانم پسر بچه‌ام باشم. پسر بابام که هستم، نمی‌توانم پدر بابام باشم. تضایف نسبی می‌شود، در قیاس با یکی، با یکی دیگر. ملکه عدم ملکه: جایی که شأنیتی هست، یا دارد یا ندارد. بخاری که شأنیت شنیدن ندارد. شأنیت فیلم‌برداری ندارد. بخاری دارد ضبط می‌کند. ولی این رکوردر را می‌گویند دارد ضبط می‌کند یا نه؟ چون این شأنیت ضبط کردن دارد. حالا رکوردی که شأنیت دارد، یا ضبط می‌کند یا ضبط نمی‌کند.
اقسام تقابل مرگ و حیات از چه تقابلی است؟ قابلیت مرگ، قابلیت. هر چیزی قابلیت مرگ و حیات را دارد. هر کسی غیر از خدا. حالا پس در مورد مخلوقات، در مورد موجودات، در مورد ممکنات. اولاً همه مرگ را دارند. نکته بد. مرگ وجود چی رو می‌چشد؟ امر وجودی را می‌چشد یا عدمی را می‌چشد؟ «ذَائِقَةُ الْمَوْتِ». «ذَائِقَةُ ذَ». کشیدن. هر نفسی مرگ را می‌چشد. آفرین! حیات و مرگ هر دو وجودی است. پس نسبتش می‌شود نسبت تضاد. قرآن هم که می‌فرماید: «من هم مرگ را خلق کردم هم حیات.» «هُوَ الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ» که خلق کردم مخلوقاً و موجودند. معدوم. یک نکته تضاد از حالا نکته قشنگی است. وقتی تضاد شدند، جمعشان ممکن نیست ولی رفعشان ممکن است. لذا می‌گوید: «لَا یَمُوتُ فِیهَا وَلَا یَحْیَیٰ». جهنمیان نه موت دارند، نه حیات. چرا. قشنگ شد. جهنمی نه موت دارد، نه حیات یعنی زندگی آن‌ها نه اسمش زندگی است، نه مرگ. وضعیت جهنم این است. یک چیز سومی داریم بین مرگ و حیات. آن هم زیستن در جهنم است یا خلود در جهنم. یک چیز دیگر است. یعنی از دو سر بردار فاصله دارد دیگر. نه سفید است، نه سیاه، خاکستری است. خاکستری یعنی یک میزانی سفید بودن را دارد ولی بهره از کمالات سفید بودن جنس سفید را می‌گردد. این را نمی‌برد. هیچ‌کس هم دنبال آن چیزی که از یعنی نقص این دو تا را دارد، کمالات جفتش را ندارد. این‌جوری بگوییم. دنبال جنس سیاه می‌گردد. این را نمی‌برد و در عین حال هم سفیدی را دارد هم سیاهی را. آن طرف در جهنم نقص حیات و نقص ممات را هر دو را دارد. کمالش را ندارد. کمال ممات به خلاص شدن در ندارد. مغز مواد از دست دادن را دارد. کمال حیات به لذت بردن است. باز ندارد. نقص حیات به بودن است. نقص وضعیت به ماندن است. از هر کدامش نقصش را دارد کمالش را ندارد. این می‌شود وضعیت جهنمی. «لَا یَمُوتُ فِیهَا». بعضی گفتند آقا این مثلاً کنایه است و نمی‌دانم تشبیه. نه، این نیست. حقیقتاً حقیقت وجودی است. و ما مرگی را می‌کشیم که یک امر وجودی است. هر نفسی مرگ را می‌چشد. پیغمبر اکرم، ملائکه، عزرائیل. معنایش نیست. نباتات، جمادات، حیوانات، همه مرگ را می‌چشند. البته عوالم بعد از مرگ این‌ها از چه جنسی است؟ چه اتفاقی می‌افتد؟ آن بحث‌های تونلی که مطرح کردیم، تونل می‌شوند، نمی‌شوند. آن یک بحث دیگری است. با آنش کار ندارم. ولی کلیتش همه این‌ها می‌چشند.
«وَنَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً». ما شما را بلا می‌دهیم به خیر و شر. خدا مگر شر می‌دهد؟ می‌گوید خدا بد ندهد. می‌گوید خدا که بد نمی‌دهد. امتحان می‌کنیم شما را با خیر و شر و فتنه. هر دو هم فتنه است. برای به هم ریخته. فتنه یعنی به هم ریختگی اوضاع. با خیر و شر اوضاعت را به هم می‌ریزی. شر آقا از شما توقع نداشت؟ شر خیر سلامتی و عافیت، بیماری. بیماری از تو. نسبت سلامتی و بیماری خیر و شر می‌شود؟ نه. نسبت با شما. تو نسبت با شما که خدا شر به شما نمی‌دهد که. تو نسبت بیماری و سلامتی کدامش خیر، کدام شر است؟ بیماری شر، سلامتی خیر است. حالا به نسبت شما، بیماری شر، سلامتی شر. بیماری خیر، سلامتی خیر. کدام؟ نه خیر نه شر. نسبت به همدیگر. بیماری نه خیر. برای کسی فقر خیر است، برای کسی فقر شر. «لَا یُصْلِحُهُ إِلَّا الْفَقْرُ لَا یُصْلِحُهُ إِلَّا الْغِنَیٰ». یک بنده‌ای دارم این فقیر که بشود مومن می‌ماند. پول‌دار بشود از راه به در می‌شود. یک بنده دیگر هم دارم پول‌دار که بشود مومن می‌ماند. فقیر بشود از راه به در می‌شود. اونی که من خودم تدبیرش می‌کنم، دخالت در کار من نکند. من می‌دانم برای کدامشان خیر است.
ما باید در یک وضعیتی باشیم که همه این امکانات برای ما خیر بشود. وضعیت ما که ایمان نور است. اگر آن باشد، فقر هم برای ما خیر است. سلامتی هم برای ما خیر است. مریضیم بر ما ؟. وضعیت نباشد. کفر باشد، فقر هم برای او شر است، دارایی هم بر او شر است. حالا نسبت خود فقر و دارایی خودشان خیر و شر… در قیاس با تو، در قیاس با من چی؟ لزوماً نه خیر. خیر و شر امتحان می‌کنیم. کدام خیر و شر؟ خیر و شر دریا با هم عبد. چون اگر بنده مطیع باشد، مسلم باشد، در مسیر بندگی خدا باشد، هر آنچه، هرچه آن خسرو کند شیرین بود. هرچه خدا برایش رقم بزند خیر است. پس این محک با خیر و شر به هم می‌خورد. تازه شر هم جلوتر آورده. «بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً». «وَإِلَیْنَا تُرْجَعُونَ». به سمت ما رجوع می‌کنید. این هم از این صفحه ما در سوره مبارکه جان انبیا. انعام گفتم، انبیا. الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00