متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی ذاک به ان الله هو الحق و انه یحیی الموتی و انه علی کل شیء قدیر.
اینها اشاره به مطالبی است که در آیه قبلی در مورد خلقت انسان و گیاه و تدبیر امر اینها از نظر حدوث و بقا و هم از جهت خلقت و تدبیر امریه که واقعیت دارد و کسی نمیتواند در آن تردید بکند. خوب، مراد از حق چیست؟ پایینتر با رفقا در بحث «شمس الوحی» و غیره، دو سه جلسه شاید بیشتر در مورد حق صحبت کردیم: حق محض، حق مخلوق-به. اگر دوست داشتید میتوانید مراجعه بفرمایید.
بحث حق آنجا اشارهای میکند. مراد از حق، خودِ حق است؛ یعنی وصفی نیست که قائممقام موصوف حذف شده باشد. نه، یک چیز حق، مثلاً شما میگویید: «نظر حق»، «کلام حق». اینها میشود حقِ مخلوق-به. حق در برابر باطل، این حقِ محض است. خدا خودِ خودِ حق است، حق صرفی که مقابل ندارد. این حقی که مقابلش عدم است. آن حق، مقابلش باطل است: حق و باطل. آن حق نازل شده است؛ یعنی حق مخلوق-به نازل شده است در واقع منظور، حق محض است. میخواهد بفرماید که خدای تعالی خودِ حق است. حقی که هر موجودی را تحقق میدهد. حقانیت هر شیء، هر چیزی، هر اعتباری، هر فکری، هر رأیی و استنادش به آن حق محض است. هرچه به آن نسبت داشته باشد، میشود حق.
کسی حق است یا باطل؟ شاخص خیلی خوبش این است که یک طرف باشد که این آدم خالص است، «یعبد الله خالصاً». من هم به یک نفر رأی میدهم، انتخاب؛ یعنی میزان و ملاکش خلوص است، خلوص طرف. که شاخص برای حقانیت است. حالا چگونه خلوص طرف را باید کشف بکنیم؟ خوب، ابزارهایی دارد. اصلاً اخلاص چیست؟ مراتب اخلاص چیست؟ باز مثل بقیه حقه نخوریم؛ یعنی سادهزیست بودن. کاپشن مثلاً معمولی، بهاری میآید. اینها علامت اخلاص است؟ کفش بندی دارد، مثلاً میخواهد ببندد، دولا بشود، در فیلم تبلیغ میشود شاخص اخلاص؟ یا نه.
شاخص اخلاص آن عبور از نفس، عدم اتکا به نفس، عدم جلب برای نفس است. چیزی برای نفس خودش جذب و جلب نمیکند. امور را بر محور حق تعالی و خاص او میبیند و پیش میبرد. نامش میشود شاخص حق. اگر کسی چنین نیست، نمیشود حقّ محض. حق و باطل نیست. این زد و خورد سیاسی را خیلی ایدئولوژیک نکنید که مثلاً دیگر این حق است و آن باطل. نه، این حرف غلطی است. بله، در وقتی که رقابت بین مؤمنین است، این بله، عرصه حق و باطل نیست، چون همه افراد حقاند. ولی یک وقت هستش که جریانی… الان من دیدم که «من و تو» شروع کرده باز یک سری از این لیستهای انتخاباتی را حمایت و بعضی از افراد به ظاهر حزباللهی خودمان را شاخص کردهاند. یعنی در اینها چیزی دیده، مطلوبش را احساس کرده که اینها میتوانند با بیکلهگیهایی دارند، یک عدم فهمهایی دارند، میشود روی اینها سرمایهگذاری کرد. پس فردا نظام و انقلاب و اینها، را با شعار عدالت و اینها آورد، اینها را نظام کله کرد. عرصه حق و باطل دیگر مسلم است: «کلمة حق یراد به باطل».
گاهی شعار خوب است، افراد هم خوباند؛ یعنی امیرالمؤمنین آخرش خوارج را ذیل جبهه باطل تعریف نکرد. این چیز عجیبی است. امیرالمؤمنین آخرین فرمایششان این بود که: «لا تقتلوا الخوارجَ من بعدی». بعد از من با خوارج مقاتله نکنید. نگویید که اینها چون تشکیلاتی زدند، تشکیلاتی باید بزنیمشان. نه، این قتل یک نفر است، یک نفر زده، ضربت زده. تازه خودم بمانم، شاید همان را هم ببخشم. کلاً محاسبات سیاسی به هم ریخت. آقا را زده، رهبر جامعه اسلامی، آن هم کسی مثل امیرالمؤمنین را کشته. نگیریم؟ اعدام کنیم؟ دستهجمعی؟ خب، دلیل: «لیس من طلب الحق فاخط…». «من طلب الباطل فا اصابَه». خیلی این حرفها عجیب است. خیلی اینها میزانهای عجیب و غریبی است. کسی که دنبال حق است و اشتباه میکند، مثل کسی نیست که دنبال باطل است و میداند باطل است و به خاطر باطل بودنش آن را میخواهد. خوارج طالب حقاند، ولی مُخطئاند. معاویه طالب باطل و مُصیب است. میداند باطل است، میدانم باطل را میخواهد؛ یعنی با علم به اینکه باطل است، میخواهدش و دارد محققش هم میکند. کسی که نمیداند این باطل است، فکر میکند حق است و حق را میخواهد واقعاً و حق را در لباس باطل اشتباه گرفته و تشخیص نداده. امیرالمؤمنین آخرش اینها را طالب حق به حساب میآورد. ولی شعار خوارج چیست؟ «کلمة حق یراد بها باطل.» طالب حقاند، مُصیب باطلاند. دنبال حق راه افتاده، به باطل رسیده. باطلش را بزن که گفتمانش است، خودش را نزن. خیلی مهم است. کمک کن حق را ببیند. آقا خوارج! دیگر ما کمک کنیم؟ آره. خوارج چون زدهاند، اینها تقویت معاویه است. همینها را زدنش تقویت معاویه است.
تعریف امروزیاش، بعضی طیفهای خاص مرجعیتی، مرجع مثلاً انگلیسی و امثالهم. اینها هم مصداق همان است. بعضیهایشان «طلب الباطل فأصابَه»، «طلب الحق فاخطئَ» نیست. آفرین، خوارج لجستیک از جبهه مقابل است. این تفاوت عمده اینجاست. وقتی تو میبینی این طیف مقابل، این جبهه خس و خاشاک دارد بودجه میدهد، حمایت میکند، رسانه در اختیارت قرار میدهد، طلب حق است؟ نه، این به جایی بند نیست. خودش آمده زده تو میدان، از آن هم بدش میآید و تشخیص نمیدهد. یک نفهمیهایی توش است. یک قلدریهایی توش است. یک تحجرهایی توش است. خیلی عوامل هست که حالا باید... یک کتاب خوبی دلشاد دارد، «رهزنان دین» فکر کنم. «رهزن دین»، «رهزنان دین»، پدیدارشناسی خوارج را در نهجالبلاغه کار کرده است. خیلی کتاب فاخری است. ایشان خودش حامی دولت بزرگوار! چرا باید به فلانی رأی داد؟ سال ۹۶، شاخصههای نهجالبلاغه را اثبات کرده که برای بنفش بشود که خیلی کَرک و پری از ما ریخت وقتی این را دیدیم. خیلی عجیب بود. با نهجالبلاغه و به فلانی رأی بدهیم! دیگر خیلی واقعاً خواندم. خیلی آثار قابل استفاده است. بخشهای تحلیلی ایشان. خیلی کار نداشته باشید. تطبیقی ایشان تحلیلیِ روایت را کار داشته باشیم، تطبیق را که در مورد خوارج بحث «کلب»، یکی از کلیدواژههایی که در مورد خوارج در نهجالبلاغه به کار رفته است. اینها بیماری هاری دارند. کلب، بیماری هاری، هار است. البته دوست دارد پاچه آن را بگیرد که لایق پاچه گرفتن است. ببین چقدر این میزان در امیرالمومنین ع انصاف است. چقدر عجیب و غریب است. میگوید: "این هار است، پاچهام را میگیرد، ولی دوست دارد پاچهای را بگیرد که مستحق پاچه گرفتن است. نزنَش!" بازم این را نزن! خیلی حرف عجیب امیرالمؤمنین ع است. گریه میکنم. پدر است دیگر. پدر امت، بچههای خود را دارد با دست خود به این نحو میکُشد. برایش سخت است دیگر. سگ هار را باید زد. صاحب یک سگ باشی که سگت دست بچه تو را دارد گاز میگیرد. سگ را خیلی دوست داریها، چاره نداری، گریه میکنی. "سگ خوبی بود، چه خاطرات خوبی من با این دارم." اجاره خوارج این بود برای امیرالمؤمنین ع.
نمیشود شاخص حق و باطل نبود. نه، عرصه انتخابات عرصه حق و باطل هست. ما در زندگی هیچ جایی نداریم که خالی باشد از توصیف حق و باطل. چون همه عالم تجلیات حق تعالی است. مگر نسبت تَجَلّی با حق تعالی به واسطه نفس خبیثی منقطع بشود. این میشود امر باطل. دوباره بگویم: نسبت اَمری با حق تعالی به واسطه نفس خبیثی، اگر این نسبت منقطع بشود، یک نفس خبیثی این وسط بیاید حجاب کند، پرده بیندازد. تو همه عالم که تجلی حق تعالی هست، این آن جلوه حق تعالی را به محاق میبَرَد. این میشود باطل. بعضیها نمیخواهند دست قدرت خدا در این مملکت دیده بشود. دست نصرت خدا دیده بشود. دست امداد خدا دیده بشود. دست برتر خدا دیده بشود. اینها میپوشانند این را. «یقلّبون الامور». امور را تقلید میکنند و یک جور دیگر نشان میدهند. این ویژگی منافقین است. میگویند: "آقا این قدرتی که در مملکت داریم به خاطر توکل و مجاهده و تلاش و اینهایمان نیست ها. به خاطر مذاکره کردیم که امنیت داریم." این ویژگی نفاق است، ولی خودش باطل است، دارد حجاب میکند، نمیگذارد حق تعالی دیده بشود. سالی که «أن الله هو الحق»، او حق محض است. خوب، به کی باید رأی داد؟ به کسی که حجاب نشود در این امر. کی این جوری است؟ اونی که عبده است، اونی که خالص است. ویژگیهای بسیار مهمی است. معمولاً در عرصه سیاسی تحلیل، همه فرع ماجراست. اول آقا فرمودند: اولین شاخص ایمان، تعهد. بعد میرسیم سراغ بقیه فاکتورها. هر سال آقا همین اول میگوید. دیفالت، بقیهاش دعوا سر همان تکه است. واقعاً شما احراز کردی ایمان را در این طرف یا نه؟ از چه راهی احراز کردی؟ ایمان اگر احراز شد، طرف اگر تخصص آن چنانی نداشته باشد، لااقل دلت گرم است که باز به حرف متخصص گوش میدهد. مؤمن است دیگر، خراب نمیکند. ولی یک متخصص بود و کاربلد بود، خب، پس فردا قلدر میشود. یک بتی میشود و...
بوی این را جمع کنیم: حقی که هر موجودی را تحقق میدهد و در همه چیز، نظام حق جاری میکند. پس همین که خدای تعالی حق است و هر چیزی، تحققش به او سَبَب شده که این موجودات و نظامهای حق جاری در آن به وجود بیاید و همه اینها کشف از اینکه او حق است. او مردهها را حیات میدهد، احیا میکند. این جلوههایی که دیده میشود در این نبات، درخت و فلان. قدیر، خدا بر هر چیزی قدرتمند است. اینکه خدا قدیر است: ایجاد انسان و نبات و تدبیر امر آنها در ایجاد و ابقا، مرتبط به وجود و نظامی است که در عالم جریان دارد. همانطور که ایجاد وجود و نظام عالم جز با داشتن قدرت میسر نمیشود، داشتن قدرت بر آن دو کار جز با داشتن قدرت بر هر چیز میسر نمیشود. پس باید قدیر مطلق باشد که قدرت احیا داشته باشد، قدرت تدبیر داشته باشد. پس ایجاد انسان و نبات و تدبیر امر، دو تا به خاطر عموم قدرت اوست. خلقت و تدبیر انسان و نبات از عموم قدرت، «قدیر بودن حق تعالی» کشفش «قدیر علی الاطلاق» بودن است. آن وقت احیای او هم کشف میشود. همه… آقا، برخی گفتند و خوبم هست. همه بحث معاد، معاد شبهه علمی ندارد. همه اش استبعاد است. آیتالله جوادی آملی این را در درس میفرمودند که: اول سوره مبارکه قیامت، «یسئل ایان یوم القیامه یرید ان یفجر امامه». کِی قیامت است؟ این دنبال جواب نمیگردد. این میخواهد جلوش باز باشد. «یریدوا و یفجر امامه». ولنگار، محدودش نکن. بعضی ها شبهه علمی ندارند، شهوت عملی دارند. که یک بابایی هم سال ۷۶ در آبانماه در قم علیه آقای موزه گفت و این حرف، حرف منه. زمان قائممقام بود و تجمعش در قم، سال ۷۶. سخنران تجمع، آیتالله جوادی آملی در مسجد. حالا جوادی آملی این قدر مؤدب است که دیگر مثلاً خودت را بکُش، یک کلمه سیاسی تند از ایشان پیدا کنی. تندترین کلامش این است: بعضیها شبهه علمی ندارند، شهوت عملی دارند. اینها سؤال میکنند که مثلاً صلاحیت تو را کی امضا کرده؟ کی به تو صلاحیت داده؟ این شبهه علمی نیست، شهوت عملی است. این هم همین است. در مورد قیامت کسی شبهه علمی اصلاً نمیتواند داشته باشد، چون همین قدر که پذیرفت خدا قدیر است، تمام. اونی که قدرت داشته نطفه را جنین کند، جنین را آدم کند، به دنیا بیاوَرَد، قدرتش را اگر شما تأیید کردی، همین اولِ دیروز مفصل در مورد این صحبت شد.
و «ان الساعة آتیه لاریب فیها». این ساعت قطعاً خواهد آمد. «آتیه» هم هست ها، نه «تأتی». فرق «آتیه» و «تأتی» چیست؟ فرق اسم فاعل و فعل مضارع چیست؟ کدامش مؤکدتر در معناست؟ اسم فاعل مؤکدتر در معناست؛ یعنی یک وقت شما الان در راهی، یعنی مُنْسَلَخ از زمانه. در وصف زمان نمیگنجد. مثل اینکه شما الان کسی میخواهد بیاید: "دارم میام." یک وقت میگوید: "تو راه،" یک وقت میگوید: "خواهم آمد،" یک وقت میگوید: "تو راه." «آتیه» یعنی در راه است. «تأتی» یعنی خواهد آمد. ترتیبِ «آتی» و «تأتی» تفاوتش این است. قیامت همین الان هست و قیامت میشود. همین الان هست. همین الان دارد میآید. همین الان در حرکت است. بعد آن تعبیر فوقالعاده قرآنی که: «إیانا مرساها» در اعراف. کی لنگر میاندازد؟ «إیانا مرساها». قیامت انگار در حرکت است و لنگر خواهد انداخت. توقف خواهد کرد. این عالم وجود. این دیگر حالا با بحثهای حرکت جوهری و اینها. آقا وقت بگذارید روی اینها، کار بکنید. تو جوانی وقت دارید، سرتان شلوغ نشده، مثل ما مصیبتزده نشدهاید. بدبخت نشدهاید. روی این موضوعات کار کنید. برهان صدیقین را کار کنید. حرکت جوهری را کار کنید. اینها خیلی کلیدی است. خیلی حرف به آدم میدهد. خیلی مبنا دست آدم میدهد. قیامت انتهای این حرکت جوهری است. حالا بحث البته در بهشت، اما حرکت جوهری داریم یا نداریم؟ این هم موضوع خوبی است، روی آن بتوانی کار بکنی. حرکت از قوه به فعل. هر چیزی در مسیر فعلیت وقتی حرکت میکند، این میشود حرکت جوهر. جوهر هر چیزی در حرکت از قوه به فعل. حالا عالم در حرکت است. لنگرگاه این عالم، کی قیامت است؟ حرکت جوهری یک جایی لنگر میاندازد، آن میشود قیامت. لذا «آتیه» باز از همین، خود قیامت در حرکت است. همین الان هم هست. امام رضا ع فرمود: "از ما نیست کسی که قائل نباشد به اینکه همین الان بهشت و جهنم هست و همین الان بهشتیها در بهشتند و جهنمیها در جهنم. کسی قائل به این نباشد، از ما نیست." این از تشیع هیچ بهرهای نبرده، نفهمیده تشیع چیست.
«لاریب فیها»، شکی در این نیست. و «ان الله یبعث من فی القبور». خدا مبعوث میکند کسانی را که در قبورند. اینهایی که در قبورند کیاناند؟ حالا یک بحث خوبی اینجا هست. برای من هم علامه طباطبایی در مورد اینکه آیا ظاهرش به این است که در مورد انسان، ولی آیا ظاهرش به این است که در مورد همه مردههاست؟ انسان به کار میبرید. حشر حیوانات. در «المیزان»، به نظرم جلد ۸، بحث مطرح شده است و الان اثبات میکند که حیوانات حشر دارند. حشرت وحوش، محشور میشوند. حشر حیوانات، حساب کتابشان چیست؟ اینها یک بحث مفصلی است. خیلی هم از تو اینها مطلب در میآید. چون شما اول باید حیوانشناسی کنی، بعد مَلَکشناسی کنی، بعد حالا بیایی بگویی اونی که این دو تا نیست یا ترکیبی از این دو تاست، کیست و چیست؟ حیوانشناسی خیلی مهم است. حیوان درگاه قرآن یکی از بحثهای مهم حیوان، حشر است. حشر چی مگر؟ حیوان قدرت دارد؟ اختیار دارد؟ علم دارد؟ عقل دارد؟ مگر حشر مال اینها نیست؟ مگر حساب کتاب مال اینها نیست؟ باز بحث ملائکه. ملائکه عصمت دارند. عصمت فرع بر اختیار است یا نه؟ «لا یعصون الله ما أمرهم». اینها عصیان نمیکنند اونی که خدا بهشان امر میکند. وقتی خدا امر میکند، عصیان نکردن اینها، این فرع بر این است که قدرت بر عصیان دارند؟ مَلَکه آدم، مَلَکه است دیگر. حواسَت باشد این دیوار میبیند ها! خب، دیوار نمیبیند. این آدم مَلَکه است. باید قابلیت دیدن باشد که ازش نفی بشود. ملائکه عصیان نمیکنند؛ یعنی قابلیت عصیان هست و عصیان نمیکند. این قابلیت در ملائکه چیست؟ اینها که ماده ندارند. ترکیب ندارند. ارادهشان چه شکلی؟ گناهشان چه شکلی میشود؟ گناه فرع بر غضب و شهوت و واهمه و متخیله مگر نبود؟ در حوزه عقل عملی، حکمت عملی درگیر با شهوت و غضب میشود. تو حوزه عقل نظری درگیر با واهمه و متخیله میشود. خوب، حالا عصیان ملائکه چیست؟ عمری میگیرد از آدمها. اینها اصل بحث است، مسائل درجه پنجم، ششم، دهم. درجه یک در حوزه هیچ خبری ازش نیست. ۱۰ تا طلبه پیدا نمیکنی که در این بحث مسلط باشد، تو مُشتش باشد این مبانی با ادله تفصیلیه از روی متن قرآن. باز نمیخواهم آن را تحقیر بکنم، میخواهم این را بالا ببرم.
خدا مبعوث میکند کسانی که در قبرند. روی این کار بکنید. اینها که در قبرند کیاناند؟ چیاند؟
آیه بعد: «و من الناس من یجادل فی الله بغیر علم». اینجا کتگوری (دستهبندی) میدهد به ما از افراد مختلف در جامعه. اقسام «ناس». اول خطاب به کل «ناس» است؛ یعنی بدون که این دستهبندیهای جامعه میریزد به هم در قیامت. یک زلزلهای در پیش است. این اعتبارات و رتبهبندیهای اعتباری جمع میشود. در بحثهایی داشتیم یک وقتی مهندسی طبقات اجتماعی. ۴۰ جلسه چقدر بحث کردیم آنجا اینها را. عرض طبقات اجتماعی که شکل میگیرد بر اساس اعتبارات، یکی میشود نظامی، یکی میشود فرهنگی در زمان کوروش بوده و از قبل کوروش بلکه بوده و این دستهبندیها را داشتند. امیرالمومنین ع طبقات را در نامه مالک ۶ طبقه میکند. طبقات سته. به هر کدام یکی از وظیفه قاضیها و نظامیها و طبقه اولیای حضرت میفرمایند: "نظامیان، رگ حیاتی جامعه." نظامیان خیلی مبنا میدهد دست آدم. نظام جمهوری اسلامی حقانیتش بخشش به این است که نظامیانش فاسد نیستند یا شهرت فساد ندارند یا خائن نیستند. طبقه اولیایش سالم است. خدمت شما عرض کنم که اینها دستهبندیهای «ناس» است.
حالا قرآن دارد دستهبندی از «ناس» میدهد. دسته اولی که داد در آیه سوم، یک دستهای از «ناس» مجادله با خدا هستند بدون اینکه علم داشته باشند و تابع کسانی هستند که بعد آمد جلوتر، آیه ۸، دوباره یک طیف دیگر را میخواهد بگوید. باز اینها مجادله با خدا به غیر علم هستند، ولی اینها دیگر مقلد نیستند. مقلدند. اینها دیگر خواص عوام نیستند. آن طایفه اول عوام بودند. یُجَادِل بِغَیرِ کُلِ مَرِیض. هرکه هر طوری باشد. اینها چی؟ اینها نه، اینها تولیدگرند. پمپاژکنندهاند. رسانه دست اینهاست. فکر و جهتدهی فکری و خط و ربط، مهندسی افکار عمومی دست اینهاست. ولی مسئله این است که اینها هم دوباره مجادله با خدا به علم هم ندارند. «هدی و کتاب منیر» هم ندارند. کنشگر باید باشد در عرصه جامعه، باید به اینها باشد. یا علم یا خدا. تفکیک میکنند. میفهمند که «سبیل الله» هم دارد در ادامه اش که اینها کنشگرند و مُضِلّ. آن اولیها زالّ بودند، اینها مُضِلّاند. اینها مقلد نیستند. آنها مقلد نیستند. آنها تابع بودند، اینها اضلال میکنند. آنها قابلیت پذیرش بودند، اینها فاعلیت تولید دارند. حالا بین علم و هدایت و کتاب تفاوتش چیست؟ با توجه به اینکه هر کدام از اینها (علم و هدایت و کتاب) شامل آن تشکلهای دیگر یکدیگر هم میشود، مراد علم مخصوصی است. همچنان که مراد از هدایت، هدایت مخصوصی است. پس این یک علم مخصوص با یک هدایت مخصوص است. آن چه علمی است؟ چه هدایتی است؟ بعضی گفتند: علمه، داشته باشید. نکات علامه اینجا مهم است. علم، علم ضروری و علم بدیهی است. هدیت و استدلال، فکر صحیح که آدم را به سمت معرفت ببرد. کتاب منیر هم وحی آسمانی است. این درست نیست. هیچ دلیلی ندارد که علم را بگیریم علم بدیهی. ضمن اینکه مجادله در مسئله توحید و خداشناسی چه مرادی از آن اصرار در بحث باشد. چه به معنای اصطلاحیاش باشد؛ یعنی قیاسی که از مشهورات و مسلمات استفاده میکند. استدلال است. هدایت یعنی استدلال. تعریفی که از علم باز میشود ذیل هدایت کدام علم است؟ علم حاصل از حجت عقلیه. هدایت، علم حاصل از هدایت الهیه که فقط نصیب کسانی میشود که در بندگی خدا اخلاص به خرج دادهاند. هدایت الهی و مراد از هدایت، علم از طریق حجت عقلی باشد، برعکسش را بگوییم. برعکس نظر قبل. حالا این را بگوییم: خدا به نور معرفت، دل هدایت شده. علم یعنی ذهنی در ذهن خودش مقدمات قیاس را شکل داده و مقدمات بدیهی ذهناً پذیرفته. هَدی هم میشود قلباً پذیرفته. کتاب منیر هم میشود که طبعاً لِلوَحی پذیرفته. یکیاش حجت عقلی، یکیاش حجت قلبی که خدا باشد، یکی هم حجت نقلی که وحی و کلام معصوم است. این سه تا، مراد از هدایت این طرق سهگانه به سوی مطلق علم است. یکی از راه عقل، یکی از راه چشم، یکی از راه گوش. کدامش عقلی بود؟ علم. کدامش چشمی بود؟ هدی. برای کدام چشم؟ چشم دل. کدامش سمعی بود؟ کتاب منیر. «ان السمع و البصیر و الفؤاد کل اولئک سمع و بَصَرُ و فُؤاد مسئول». گوش دادن، اگر ما اَهل گوش دادن بودیم. اگر عقل داشتیم، اگر گوش میدادیم یا عقل به خرج میدادیم، جهنمی نمیشدیم. «لو کنا نسمع لو کنا نسمع و نعقل». اگر گوش میدادیم یا عقل به خرج میدادیم، جهنمی نمیشدیم. همین است. گوش دادن نقل، عقلی هم که حجت عقلی، خودمان عقل به خرج دادیم. آن وسط هم یک معرفت شهودی هم که خداست.
حالا بعضی از مردم این سه تا را ندارند. خود حق، حق محض. هیچ نسبت ندارند. اگر کسی این سه تا را نداشت، هیچ نسبتی دیگر با حق ندارد. این حقانیت درش نیست. یا علم باید داشته باشد یا خدا یا کتاب. بحث چهارشنبه که امیرالمومنین ع داریم، همین بخش اولش همین است که امیرالمومنین ع اولین شاخصه زندگیش این است که فرمود: «ما اعلم من». بر اساس «ما اعلم» یقین عمل میکنم. اینجا مثلاً یک پولی بهمان دادند، قاعده کشف نمیکنیم. قاعدهاش بین همه انضباط زندگی امیرالمومنین ع بر این مبناست که او تابع علم، بر مبنای علم عمل میکند. قرآن فرمود: «لا تقف ما لیس لک به علم». اگر علم نداری، دنبالش راه نیفت. اما بر اساس علمم عمل میکنم. کسایی را میخواهم که علم داشته باشند. «لا یحمل هذا العلم الا اهل بصیرة و صبر و العلم بمواضع الحق». علم به مواضع حق. علم را او میتواند بلند کند. به کیا رأی بدهیم؟ به این سه تا: بَصَر، صَبر، علم به مواضع حق. فیلم این ستاره اینجاست. همین است. اگر کسی این سه تا را نداشت، نباید دنبال او راه افتاد. مقلد نباید بشود. مقلدی نباید دنبال او راه بیفتد. پس بعضیها خودشان که علم ندارند، دنبال هر شیطان مریضی هم راه میافتند. بعضیها هم علم ندارند، خدا ندارند، کتاب منیر هم ندارند. اجازه میدهم بقیه دنبال اینها راه بیفتند. این هم یک تعداد دیگر از ناس. سوره حج با «ناس» کار داشت دیگر. مخاطبش کل «ناس» بودند. یک طایفه را گفت. طایفه دوم باز هم «ثانیة عطفه». صنایع یعنی شکستن عطفه با کسر جیم بشود به معنای پهلو شکستن پهلو، کنایه از رو گرداندن. ثانیه انگار یک چیزی از گویی، کسی که از چیزی رو برمیگرداند. یک پهلوی خود را خم میکند و میشکند. «ثانیة عطفه». کسی که چون عطف آن پیوند است دیگر. یک چیزی به یک چیزی عطف و اشتباهشون یکی است. حالا ثانیه شکستن، یک میشود دو. دو و نیم میشود دیگر. ثانی ثانی، این لطایف این کلمات همش نهفته است؛ یعنی قشنگ تو تَعوَیلات اهل بیت ع میگویند: "رافضه، رَوافِض، حافظه". کسانی بودند که فرعون از کاخَش بیرون کرد. گفت: "اینها رافضی اند." خارج از کاخ فرعون شدید، رافضی. منظورشون از دین خارج شدید. نمیدانم این کلمه را هم خدا وصل کرده. این هم یک بار ملکوتی حقیقی دارد. رافضی که میگویند، یک معنای قدسی توش نهفته است. «ثانیة» که میگویند، این نیست که فقط چون این دومی بوده. شکننده ثانیه با همین معنای پهلو شکستن. به هر حال عرض کنم که به نظرم تو برخی از این روایاتی که تفسیری هم همین را قشنگ تطبیق داده است «سبیل الله» بوده. اگر سرچ بکنید، تفسیر قمی معمولاً تفسیر قمی خیلی خوب میچسباند اینها را. حالا تو «نورالثقلین» و «صافی» هم دارد.
عرض کنم خدمتتان که پس این «ثانیة عطفه» شد. این پهلویش را خم میکند. حق این توی مسیر حق نایستاده. این ببینید، مثل نور است دیگر. که شما اگر در معرض تابش نور باشید، شما خودت بهره از نور داری. وقتی که این شکست ایجاد میکنی، سایه میکنی. این «ثانیة» میشود همان که عرض کردم. نمیگذارند حق در جامعه دیده بشود. موقعیت ایستادنشان یک جوری است که تابش نور دارد میآید، اینها آن نور را تبدیل به سایه میکنند. جامعه را تاریک میکنند. نسبت این خلق با حق را منقطع میکند. این خلق دیگر از حق بهره ندارد. این میشود جامعه باطل، جامعه تاریک. سردمداران، خواصی که در برابر حق مطیع و رام و کرنشگر نیستند، بلکه موضع تقابلی دارند. اینها موضع تقابلیشان و نوع موقعیت ایستادگیشان در برابر حق جوری است که در مادون خودشان در پایینتر خودشان، در مراتب طبقات اجتماعی پایینتر خودشان ایجاد چی میکند؟ ظلمت میکند. درست شد؟ جانم. پیدا شد. «لیضل عن سبیل الله». تا از راه خدا گمراه کند. چرا مجادله میکند؟ تا اضلال کند. درباره خدا از روی جدال میکند، اظهار اعراض و استکبار میکند تا به این وسیله به غرض خود که اضلال مردم است برسد. اینها همان رؤسای مشرکیناند که دیگران از اینها پیروی میکنند.
«له فی الدنیا خزی و یوم القیامة عذاب الحریق». اینها اولاً در دنیا خزی دارند. خواری و ذلت و رسوایی دارد که کار مشرکین قریش هم آخر به اینجا رسید. و «نذیقه یوم القیامه عذاب الحریق». روز قیامت هم چی بهش میچشانیم؟ عذاب حریق، آتش. که باطن همین است که همین الان دارد دیگر. نه اینکه دو تاست. یک خَزی در دنیا دارد یک عذاب حریق در قیامت. نه، اینها جفتش یکی است. ظاهرش میشود خزی در دنیا، باطنش میشود عذاب حریق. «ذالک بما قدمت یداک». اینجا دیگر خطاب به خود طرف میکند. این به خاطر همان است که فرستادی. دو دستت فرستاد که آن بحث نظام تقدیم را ما از همین واژه گرفتیم. «قدمت یدک»، نظام عمل و عکسالعمل. واژه قرآنی که نظام تقدیم. «قدمت یدک»، دو دستت فرستاد. دست هم که نماد قدرت است. اعضا صحبت کردیم که هر کدام نماد چیست. نماد فاعلیت. انسان کنشهایش با دست است. تحولش، احاطهاش، سیطرهاش. اینها همه با دست است. اندازی کرد، به دست آورد. دستاورد واژهها، کار بکنید. این لغتنامه دهخدا چیز خوبی است. مشتقات دست را ببینی چی آورده. دست، پا، چشم. چشمنواز مثلاً چشمگیر. به آن معنای تحویلی چشم منتقل میشوید که چشم تو مراتب بالاترش یعنی چه؟ کدام قوای ماست؟ دست کدام قوای ماست؟ پابند کسی تعلقات به پای گیر میافتد. پابند، دست چی؟ با دست نجات، پا که گیر میافتد، دست آزاد میکند. چشم پیدا میکند. «عین الله»، «یدالله» یعنی چی؟ «عین الله» یعنی خب وقتی «یدالله»، «رجل الله» هم داریم یا نداریم؟ بررسی دست دارد، چشم برای پا هم داشته باشد، خونم دارد، «ثارالله». استناد داد استعاره یا نه؟ با دستهایت فرستادی. ابزار قدرتی که بهت دادیم این را تولید کرد. چی تولید کرد؟ از عذاب حریق. که ملکوتی دیروز در موردش صحبت شد. که در ملکوت خودش تولیداتی دارد انسان. دیگر کمکم به فعلیت میافتد. از بلوغ. اینجا داریم میگوییم جلسه چندم؟ صورت جلسه دوم. میشود در قیامت یک بحث در مورد بلوغ دارد. همان اول میگوید: پرونده من از بلوغ حساب کرد. ۱۳ سال. ۱۰ تا ۱۳ روز. اینجا بدهیم که این بحث گوش داده بشود. این جلسه. جلسه قبلمان که در مورد بلوغ صحبت کردیم و این تولیدات ملکوتی. آن ور هم پرونده اعمال از همان وقت بلوغ حسابش هست؛ یعنی از وقت بلوغ آثار حاضر است. فعلیت. خدا به هیچ کسی ظلم نکرده. خب، چرا میگوید: ظَلّام؟ باید بگوید: ظالم. خدا خیلی ظلم کننده به عبید نیست. خیلی ظلم بکند به کسی، میگوید چون او خیلی بزرگ است. اگر مفهوم داشته باشد پیش میآید. ولی نیست که همش دیگر من ظلم کنم ظَلّام نیستم. حالا ظالم ممکن است باشم. خدا ظَلّام نیست، معنایش این است که او چون خودش خیلی بزرگ است، سرسوزنی از ظلم او باعث نمیشود که او ظالم بشود، باعث ظَلّام بشود. چون مطلق وجود از او، همه عالم جلوه گرفته. او حق مطلق است. آن وقت خود حق متصف میشود به ظلم؟ چطور همه عالم محقق از اوست، حالا همه عالم که محقق از او، ظلم درش رخنه میکند؟ آن وقت دیگر خدا ظالم نمیشود. خدا میشود ظَلّام. بله، خدا ظَلّام عبید نیست؛ یعنی خودت تولید کردی. من یک عالمی آفریدم، عکسالعمل و عکسالعمل. بهت هم گفتم این کار را کنی، عکسالعملش آن میشود. چوب و چماق خوردم که به تو حالی کنند که آقا عمل عکسالعمل دارد. تو هم زدی همه اینها را کشتی. «بِما لا تهوی انفسکم» که بودن، حرفایی میزنند که خوششان نمیآمد. زدید اینها را کشتید، نابود کردید. «یختلون» نبینند «بغیر الحق». زیر بار نرفتید، قبول نکردید. من دیگر ظلم نکردما، خودت ظلم کردی.
«و من الناس من یعبد الله علی حرف». حالا بعضی از مردم آقا جان خدا را «علی حرف» میپرستند. تا آیه ۱۵ را بخوانیم. «علی حرف» یعنی چی؟ پس دسته سوم از ناس. دو دسته از ناس گفتیم. دسته سوم ناس کیا؟ اینها دیگر در خط عبودیت هستند. آن دو تا عبودیت نبود. «کل شیطان مریض»، همه جا روا بود، کلاً ول بود. دسته دوم کنشگر بود، ولی پشت نداده بود به علم خدا و کتاب منیر. فقط اضلال بود. دسته سوم میخواهد خدا را بپرستد ها. یک نسبتی با حق دارد، ولی منفعتسنجی و موقعیتسنجی میکند؛ یعنی حق را باید در ماده پیدا کند و در لذتهای مادی. هر جایی که در ماده لذت مادی، منفعت مادی برایش بود و آن منفعت مادی مطابقت با خدا داشت یا خدا مطابقت با منفعت مادی داشت، خدا را میگیرد. آن جایی از دین که میگوید که آقا زن نفقه بگیر از مرد، خیلی خوب است. الان در غرب میدانی که یکی از عجایب برای آنها این است که آقا در اسلام حکم این است که خرج زن و مرد باید بدهد. در مستند «انقلاب جنسی» اگر دیده باشی، وقتی این را در خیابان میآید مطرح میکند، خیلی عجیب است. اینجا صبح تا شب دوتایی باید کار بکنند. خرج هر کدام سر جایش، دخلش سر جایش. رستوران که میروند این پول خودش را حساب میکند، آن پول خودش را حساب میکند. بر میخورد، رگ غیرت میزند بیرون. خب، این جایش خوب است اسلام، نفقه گفته. در مورد اطاعت والدین گفته. این جایش خیلی خوب است. گفته که مثلاً دیگر حالا: رقصم، رقصم گفته. شرابم گفته و حجابم گفته و یک پیرمردی بود و یک کم همچین مشکوک میزد به هوسبازی و این حرفها. در خیابان بچههای خوشگل مشکل را که میدید، بغل میکرد، هی میبوسید، هی میبوسید. "نکن! زشت است!" این خوشگل مشکل! ساداتشان را پیدا کردند. گشتند یک بچه علیل و کَچَل کور و لال درب و داغان پیدا کردند. گفتند: "حاج آقا اینم سید است." نگاه کرد و کلاً خشکید. گفتش که: "دیگر قرار نیست که هرچی ثواب من ببرم. این هم تو ببوس. برو بهشت."
«حرف» یعنی چی؟ آقا، «حرف» یعنی کنار. یعنی حرف! یعنی همش حرف. آخه یکی از دردسرهای ما این است که قرآن عربی را فارسی ترجمه میکنیم؛ یعنی با کلماتی که معادل فارسیاش هست؛ یعنی: «حسود هرگز نیاسود». سود فارسی است. سود عربی را زده به سود فارسی. بعد تازه آن هم آسودگی باز یک چیز زده به آسودگی. خیلی خندهای. دیگر «الی حرفه» نه یعنی حرفی میپرستد خدا را کنار. هرجا خدا با منفعت او تطبیق دارد، خدا را میآورد جلو. خدا گفته نفقه، خدا گفته والدین، خدا گفته حرف شوهر، خدا گفته چهار تا زن برای مردونههاش را گفتیم، زنونه بود. خدا گفته نفقه، خدا گفته عدالت. واضح. خدا یک گفته. کنار هر چقدر با منافع ما. ما دنبال این هستیم که با حقیقت خودمان را تطبیق بدهیم. دنبال این هستیم که با منفعت عالم را تطبیق بدهیم. این اصل مشکل چالش اینجاست. اصل مشکل فرهنگی در یک جامعه این جامعهای است که بر مبنای منفعت شکل بگیرد. فساد غرب در چیست؟ زیاد است. نه، خودمان از چی نشئت گرفته؟ از اینکه حقیقت، تابع منفعت است. اگر اصلاً حقیقتی هم دنبالش بخواهند باشند، دسته سوم به حساب نمیآید. همان دسته اول و دوم حساب میآید. بر فرض که یک حقیقتی هم قبول میکند، حقیقتی که تابع منفعت است. چقدر با منفعت جور در میآید؟ نان من، اسم من، شهرت من، زندگی من، رفاه من. شما باید منفعت را تابع حقیقت کنی. چقدر اینجا ملاک حقیقت است؟ یک جایی از منفعت بگذری در راه حقیقت، از اسم و رسم، سلامتی، آسایش، رفاه، خانواده، از اینها باید بگذری در راه حقیقت. باید با پیغمبر بیعت کند. حضرت فرمودند که: "با من بیعت میکنید که بابایت را بکشی." ایمان داری. تو تابع منفعت نیستی. تابع حقیقت. منفعت را پای حقیقت ذبح میکنی. نه حقیقت پای منفعت. روشن است؟ اینها که یک دسته سوم که «علی حرف» میپرستند. چجوری بودن؟ «ان اصابه خیر اطمئن بِه». خیر مادی. و «ان اصابته فتنه». فتنه که برسد، همچین اوضاع که میریزد به هم. دگرگون میشود. آن ریتم کلی زندگیش وقتی به هم میخورد. آن آسایش ظاهری وقتی یکم دگرگون میشود، چکار میکند؟ شما بگویید: «انقلب علی وجهه». انقلاب میکند. برمیگردد. "قبول ندارم. من اصلاً این وری نیستم." خودم کانالهای Fun تلگرام، خیلی عجیب است، واقعاً این حال آخرالزمان. کافران شدهاند. من توی ماجرا بعد حاج قاسم دیدم. «تلوونا»، شب و روز حال عوض کردن. روز مؤمن، شب کافر. در کانالِ خزعبلات میگفت. حاج قاسم که شهید شد، شروع کرد گزارش لحظه به لحظه از تشییع حاج قاسم و آثار و فلان و اینها. هواپیما که زدند، شروع کرد لعن و نفرین و فحش به نظام. سر تا پا. قاسم سلیمانی نبود. سر سفره نان اینستاگرام. جهنم؛ یعنی غربیها همه میروند جهنم. حسن تو خوبی؟ باورهای یک یاور. داشتیم همین ملاک بود دیگر. کثرت ملاک حقانیت نیست. اتفاقاً فرمودند که هرجا خلوت شد، احتمال بده که این حق است. خدا در قرآن «مدح قلیل» و «ذم کثیر». یک همچین چیزی. در خدا «کما» را در قرآن تعریف کرده. زیادها را ازش بد گفته. «اینها که ملاک نیست که.» تو هواپیما را زدند. من خودم ضد «الی حرفه»، «خسر الدنیا و الاخره». خیلی تعبیر تندی است. نه دنیا دارم، نه آخرت. کتاب منفعت، این هرچقدری که تو دنیا منفعتش بوده گرفته. خب، این از دنیا که گذشت یعنی دنیا از دستش در میرود، آخرت هم ندارد. چرا؟ چون بهره اخروی انسان به میزان حقیقتی است که با خودش میبَرَد. حق، دستور «اکلُ الاعراف» است. اتحاد با حق نداشت، با منفعت داشت. منافع هم که در دنیا گذاشت. رفت. دنیا، آخرت هم که حق نبرده که بخواهد آن ور چیزی داشته باشد. «ان الانسان لفی خسر، الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق». ملاک حق است. اینها از خسران در میآیند. نه خسران دنیا دارم، نه خسران آخرت. چون وزن دارد. چون ما به ازا گیرش میآید. ما به ازا. آقا، ما تو ما الان در حال مصرفیم. همهمان در حال از دست رفتنیم. مصرف میشوی. الان این حرفها. انرژی که من از صبح تا حالا گذاشتم، رفتم درس سوم. باز این درس. بعد نماز داریم. باز سخنرانی شب داریم. باز همینجور. هر روز هر روز. اینکه خودمان الکی مشغول کردیم اسم خدا، اهل بیت، شهرت گیرم میآید. خاک بر سر من و هدف من و همت من و مصرف میشود. ما به ازایش چی باشد؟ شهرت. شهرت کجاست؟ شهرت حق است؟ شهرت ذیل منفعت تعریف میشود؟ ذیل حقیقت. اگر شما حقیقتگرا بودی، آن وقت منفعتت هم ذیل حقیقت تعریف میشود. همین شهرت هم برایت حق است. ولی وقتی تو دوگانه منفعت و حقیقت، منفعتگرا بودی یا همان واقعیت یا جذابیتی که قبلاً میگفتیم، اگر تو جذابیتگرا بودی، منفعتگرا بودی، آن وقت دیگر بهره از حق گیرت نمیآید. تو این دنیا ایمان، عمل صالح، توصیه به حق. توصیه به «تواصی بالحق»؛ یعنی ملاک و معیار حق. شاخص. هی دارد به همه را تذکر میدهد. آقا، حق! حواست به حق باشد. تواصی، فرهنگ جامع بر مبنای حق شکل میگیرد. تابع حق باشند. حق را پیدا کنند. روشن است؟ آقا، نمیدانم با این حرفها شما حال میکنی یا نه؟ من که خیلی صفا میکنم با این نکات قرآنی. چون خیلی اینها آثار عجیب و غریب دارد در جامعهشناسی، در تحلیل سیاسی، وسایل فرهنگی. علم باشد یا هدی باشد یا کتاب. «ذالک هو الخسران المبین». این خسران مبین، آشکار اینه. کسانی که واضح است نه دنیا دارند نه آخرت. بله، آن چی است؟ آخرتش را میدهد که کی را بگیرد؟ «اشتغال اهل الجنة بالجنة، اشتغال اهل النار بالنار، و اشتغال اهل الله بالله». در قیامت جهنمیها درگیر جهنماند. بهشتیان مشغول بهشتند. اهل الله مشغول الله. مرندی هم مباحثههای علامه طباطبایی. حسن اکبر عکس جوانیشان هست. آقای مرندی و علامه طباطبایی و اخوی علامه. دیدین عکس پیدا کردین. مرندی فرمانده بود که ما وقتی با قاضی آشنا شدیم، «خسر الدنیا و الاخره» شدیم. دنیا و آخرت را داده. کی گیرش آمده؟ الله! الله را ول کرده، رفته دنبال دنیا و آخرت. آخرت هم که نه. اول الله را فروخت، بعد آخرت را فروخت. دنیا هم که بخواهد نخواهد باید بفروشد. هیچ به هیچ. «خسران مبین». بدبخت این قید همه چیز را زده. نه عشق و حالی، نه کیفی. همش درس، همش مطالعه. عشق و زندگی. یکم به خودت برس.
«ان ذلک به ان الله هو الحق». «و یدعو من دون الله مالا یضر». اینها دچار شرک است. حالا یا شرک خفی یا شرک جلی. از غیر خدا کسانی را دعوت میکنند، میخوانند، دعا میکنند. ضرر ندارند برایش، نفع هم ندارند. «و ما لا ینفع». قابل محض دیگر. قابل را میپرستند نه فاعل را. قابل را میپرستند. تو فاعل را بپرست. کی بود؟ نفع میتواند ایجاد کند، ضرر میتواند ایجاد کند. هرچی غیر خدا بپرستی، قابل است، فاعل یکی بیشتر نیست. او فعال است. این هم قابل دیگر. در سوره مبارکه نساء یا عمران، نساء فرمود: «ان تدعون من دون الله الا اناسا». نکات قشنگ و فوقالعاده است. نظام زوجی. از وقتی تو عالم میشود باز مرد و زن بین خودشان یک فاعلیت و قابلیت هست. باز فاعلیت و قابلیت با کیست؟ ذکر فاعل، انثی قابل. فاعلیت و قابلیت با هم خیلی به درد میخورد. فقط قابل، فاعلیت ندارد. این همان خوانش دیگرش است که «اناثا قابلن» یعنی چی؟ یعنی نه ضرر دارند، نه نفع. مفسر میگفتیم، میگفتند که آقا ضرر که دارند دیگر. برای تو که ضرر دارد. نه، نمیخواهد بگوید بتپرستی ضرر دارد. بت ضرری نمیتواند برساند؛ یعنی چی بت نمیتواند ضرر برساند؟ تو همین عبارت قشنگ فلسفیش این است که فاعلیت ندارد، قابلیت فاعل نیست. «ذالک هو الضلال البعید». این هم اصل ضلال است. پس آن ضالینی که در سوره حمد میگوییم منظور چیست؟ همین ضلال. ضلال بعید دارد، یک ضلال مبین دارد. در قرآن ضلال را سرچ بکنیم.
«یدعو لمن ضره». شما گفتین ضرر نمیرساند. الان میگوید ضررش از نفعش جلوتر است. یعنی چی؟ حالا دیگر پرستش را کار دارد. نه معبود را. عبادت را کار دارد. عبادتش حالا برای خود او عقب میاندازد. ضررش بیشتر از نفعش است. چرا آنجا گفت نه ضرر دارد نه نفع؟ اینجا میگوید ضررش بیشتر است. پرستش برای این موجود، برای عابد؛ یعنی معبود. عابد وقتی معبود را عبادت میکند، در اثر عبادت این معبود بیشتر ضرر میکند تا نفع. «لبئس المولی و لبئس العشیر». حالا اگر مربوط این جور بود که وقتی اطاعتش را کردی دنبالش راه افتادی، عبادتش کردی بیشتر عقب انداختن که جلو بندازد. خیلی مولای بدی است. خیلی عشیر بدی است. مولا، مولا یعنی ولی و یاور. عشیر هم معنای مصاحب. نکته نحوی: «لمن» ابتدایی که لام ابتدا سرش آمده. خود آن کلمه موصوله، «صله»اش جمله «ضرّه» و «اقرأ نفع» است. «لبئس المولی و لبئس العشیر». هم جواب قسم حذف شده. قائ میگوید معنای آیه، کسی که بت را میپرستد روز قیامت خودش بتها را چنین توصیف میکند که آنچه من در دنیا مولا و عشیر خود گرفتم، ضررش بیشتر از سودش بود. و خدایی که از سودش بیشتر باشد! «لبئس المولی و لبئس العشیر». سوگند میخورم که بد مولا و بد عشیری است.
«ان الله یدخل الذین آمنوا و عملوا الصالحات». حالا میآید دنبال یک دسته دیگری از «ناس». دیگر اینها جزو «ناس» به حساب نمیآید و «و من الناس» نمیگوید. چون قرآن معمولاً تعبیر «ناس» را توش یک اشتراکی از تخفیف هست. خیلی با عظمت یاد نمیکند. «ناس» میگوید: مردم. ظرایف قرآن را به قرآن نخوندیم، من خودم را میگویم. از این ظرایف دوریم. اینها که با قرآن مانوساند، بغل بغل دارند موج میگیرند از این دریای معانی. خوب، «ناس» یعنی چی؟ میگویند از انس میآید. از انس میآید، از اینها میآید. خوب، «ناس» از «نوس» است. کلماتی که الحمدلله فارسیاش ما میگوییم: نوسه. آن در فارسی از این کلمه چه استفاده میکنیم؟ نوسه، نوسان. ناس آن طایفهای، آن جمعیت انسانی که نوسان دارد. رهایی از نوسان، بچسب، کار بشود، پیاده بشود. رهایی از نوسان. «قل اعوذ برب الناس». همین است. استفاده برای رهایی از نوسان. مردم توشان نوسان زیاد است. ناس همین «ناس» نوسان دارد. مگر اینکه عباد بشود. قرآن این دو تا «ناس» است. بعضی «عباد الرحمن» هستند. این جمعیت دیگر یک شاخص دیگری دارد. اینها حول ولایت و توحید شکل گرفته. جمعیت که حول ولایت و توحید، چه میگویند؟ عباد. جمعیتی که حول منافع شکل میگیرند، میشوند ناس در نوسان. اینها هی دارند در نوسانند. حول مادیات شکل میگیرند. مادیت هم هی دارد نوسان دارد. نوسان سکه و ارز. نوسان چی؟ نوسان چی؟ نوسان روابط بینالملل. ایران دچار نوسان میشود. جامعه نوسانی است. این میشود ناس. کی از نوسان در آمدن؟ کیا وارد جنت شدند؟ دیگر نوسان ندارند. به قرار. القرار است دیگر. یک قراری رسیدند که باز همون کلمه طیبهای هم که در سوره ابراهیم با هم داشتیم همین بود دیگر. مثلاً کلمه طیبه که «شجره طیبة اصلها ثابت و فرعها فی السماء تعطی اکلها کل حین کشجرة خبیثة من فوق الارض ما لها من قرار». آنها که ناساند، شجره خبیثاند. از فوق ارض، قرار ندارند. هی در نوسان. اینهایی که عبادند، کلمه طیبه. اینها اصلشان ثابت است. فرعشان در آسمان است. دائم میوه میدهند. اینجا وارد بحث مؤمنین میشود. خدا داخل میکند اینها را که ایمان دارند و عمل صالح دارند. داخل میکند در جنتی که جاری میشود از زیر این «جنات انهار». قبلاً در مورد اینها صحبت کردیم. نهر آب حیات که فاعلیت و اینها آثار آن فعلیت را حالا میبینند؛ یعنی نهر زیر اینهاست. اینها سوار بر نهرند. اینها فوق نهرند. اینها جناتشان از نهر در آمده است. آثاری که اینجا بروز پیدا کرده از آن فعالیت نهر، آثار آن نهر این جنت را حل کرد. «ان الله یفعل ما یرید». باز فاعلیت مطرح میکند. خدا هر کار بخواهد میکند. فاعل، اینها فاعل را پرستیدند. اینها فاعل را پرستیدند. جنات ازشان در آمد. اکل در آمد. اصلاً ثابت، پرواز سما در آمد.
یکی از مباحث بنیادین و بسامد در سوره حج، بحث نصرت است که خیلی قشنگ. تحمل جدید بخوانم، وقتمان تمام شده. «من کان یظن ان لن ینصره الله فی الدنیا و الاخره». حالا اگر کسی فکر میکند خدا برای این، این دسته چهارم را نصرت نمیکند. این دسته چهارم کیا بودند؟ عباد بودند. مؤمنین بودند که عمل صالح داشتند. پس حالا چهار طایفه است. خلایق را دیدیم تو جامعه. طایفه اول کیا بودند؟ مقلدینی که دنبال شیطان مریض. طایفه دوم مقلدینی که بدون علم و هدی و کتاب منیر، «ثانیة عطفه» بودند، اضلال میکردند. دسته سوم. دسته چهارم کیا بودند؟ نه، واقعاً عبد خدا بودند. ایمان داشتند. عمل صالح داشتند. اینها وارد داخل جنت شده بودند. درهای آسمان باز شده بود. جنات از اینها در آمده. آثار وجودی، فروع وجودی از اینها در آمده در عالم. بعد زایش ملکوتی داشتند، جنت تولید. حالا کسی فکر کند خدا این دسته چهارم را نصرت نمیکند، خفه کند. خیلی جالب است. هرکه گمان دارد که خدا این دسته چهارم را نصرت نمیدهد در دنیا و آخرت، «فلیمدد بسبب الی السماء». بِرَوَد یک سببی از آسمان، به وسیله آن چیز دیگری به دست بیاورد. طناب را هم سبب میگویند. طریق را هم سبب میگویند. درب را هم سبب میگویند. اینجا منظور خدا از سبب این است که طناب. طنابی پیدا کن از آسمان بیندازد به قطع. قطع کند. بریدن، اختناق. خفه کند خودش را و قطع نفس. گردنش را خوش دار بزن! آفرین. «فلینظر بعد»، ببین. «هل یذهبن کیده ما یغیظ». ببیند این برنامهریزیهایی که کرد، از این خشمش چیزی را از بین برد؟ از اونی که بدش میآمد؟ از اونی که نسبت بهش غیظ داشت که چرا خودمان را نصرت میکند. تکه تکه هم بکنی. فارسیش این است: قشنگش تکه تکه. این هم اتصال پیدا کرد. حقیقت نه با منفعت تو. بدبخت! پایت را گذاشتی روی منفعت. این آدم عاقل پایش را گذاشته روی حقیقت. این جای صفر وایستاده. تکان نمیخورد. هی بزنش. اِذهاب میکند این کید تو. این برنامهریزی که میکنیم، برو خودت را دار بزنی، ببین میبرد این «ما یغیظک»؟ اینی که نسبت بهش بدت میآید و عصبانی ازش هستی. نصرت من جناحی و حزبی و اینها نیست. برنامه حقیقت است. تو هم بیا منتظر به حقیقت شو. تو همین نصرت بهت میرسد.
خیلی این آرامشبخش است. برای فیلم تخاصمهایی که حالا شما با آن سه دسته میخواهید در جامعه درگیر بشوی. دیگر انتخابات داری، فعالیت داری. رقیبت میگوید هرکه خدا نصرت کند، قطعاً خدا نصرتش میکند. جلو میگوید: ببین این را دیدی؟ ایمان و عمل صالح داشت. هرکه فکر میکند من هوای این را ندارم، برود بمیرد. بعد جلوتر میگوید چرا هوای این را دارد. میگوید چون تو هوای حقیقتت را داری. نصرت حقیقت میکنی وایستادی ازش دفاع میکنی از حقیقت، حقیقت از تو دفاع میکند.
بسم الله الرحمن الرحیم.
اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی ذاک به ان الله هو الحق و انه یحیی الموتی و انه علی کل شیء قدیر.
اینها اشاره به مطالبی است که در آیه قبلی در مورد خلقت انسان و گیاه و تدبیر امر اینها از نظر حدوث و بقا و هم از جهت خلقت و تدبیر امریه که واقعیت دارد و کسی نمیتواند در آن تردید بکند. خوب، مراد از حق چیست؟ پایینتر با رفقا در بحث «شمس الوحی» و غیره، دو سه جلسه شاید بیشتر در مورد حق صحبت کردیم: حق محض، حق مخلوق-به. اگر دوست داشتید میتوانید مراجعه بفرمایید.
بحث حق آنجا اشارهای میکند. مراد از حق، خودِ حق است؛ یعنی وصفی نیست که قائممقام موصوف حذف شده باشد. نه، یک چیز حق، مثلاً شما میگویید: «نظر حق»، «کلام حق». اینها میشود حقِ مخلوق-به. حق در برابر باطل، این حقِ محض است. خدا خودِ خودِ حق است، حق صرفی که مقابل ندارد. این حقی که مقابلش عدم است. آن حق، مقابلش باطل است: حق و باطل. آن حق نازل شده است؛ یعنی حق مخلوق-به نازل شده است در واقع منظور، حق محض است. میخواهد بفرماید که خدای تعالی خودِ حق است. حقی که هر موجودی را تحقق میدهد. حقانیت هر شیء، هر چیزی، هر اعتباری، هر فکری، هر رأیی و استنادش به آن حق محض است. هرچه به آن نسبت داشته باشد، میشود حق.
کسی حق است یا باطل؟ شاخص خیلی خوبش این است که یک طرف باشد که این آدم خالص است، «یعبد الله خالصاً». من هم به یک نفر رأی میدهم، انتخاب؛ یعنی میزان و ملاکش خلوص است، خلوص طرف. که شاخص برای حقانیت است. حالا چگونه خلوص طرف را باید کشف بکنیم؟ خوب، ابزارهایی دارد. اصلاً اخلاص چیست؟ مراتب اخلاص چیست؟ باز مثل بقیه حقه نخوریم؛ یعنی سادهزیست بودن. کاپشن مثلاً معمولی، بهاری میآید. اینها علامت اخلاص است؟ کفش بندی دارد، مثلاً میخواهد ببندد، دولا بشود، در فیلم تبلیغ میشود شاخص اخلاص؟ یا نه.
شاخص اخلاص آن عبور از نفس، عدم اتکا به نفس، عدم جلب برای نفس است. چیزی برای نفس خودش جذب و جلب نمیکند. امور را بر محور حق تعالی و خاص او میبیند و پیش میبرد. نامش میشود شاخص حق. اگر کسی چنین نیست، نمیشود حقّ محض. حق و باطل نیست. این زد و خورد سیاسی را خیلی ایدئولوژیک نکنید که مثلاً دیگر این حق است و آن باطل. نه، این حرف غلطی است. بله، در وقتی که رقابت بین مؤمنین است، این بله، عرصه حق و باطل نیست، چون همه افراد حقاند. ولی یک وقت هستش که جریانی… الان من دیدم که «من و تو» شروع کرده باز یک سری از این لیستهای انتخاباتی را حمایت و بعضی از افراد به ظاهر حزباللهی خودمان را شاخص کردهاند. یعنی در اینها چیزی دیده، مطلوبش را احساس کرده که اینها میتوانند با بیکلهگیهایی دارند، یک عدم فهمهایی دارند، میشود روی اینها سرمایهگذاری کرد. پس فردا نظام و انقلاب و اینها، را با شعار عدالت و اینها آورد، اینها را نظام کله کرد. عرصه حق و باطل دیگر مسلم است: «کلمة حق یراد به باطل».
گاهی شعار خوب است، افراد هم خوباند؛ یعنی امیرالمؤمنین آخرش خوارج را ذیل جبهه باطل تعریف نکرد. این چیز عجیبی است. امیرالمؤمنین آخرین فرمایششان این بود که: «لا تقتلوا الخوارجَ من بعدی». بعد از من با خوارج مقاتله نکنید. نگویید که اینها چون تشکیلاتی زدند، تشکیلاتی باید بزنیمشان. نه، این قتل یک نفر است، یک نفر زده، ضربت زده. تازه خودم بمانم، شاید همان را هم ببخشم. کلاً محاسبات سیاسی به هم ریخت. آقا را زده، رهبر جامعه اسلامی، آن هم کسی مثل امیرالمؤمنین را کشته. نگیریم؟ اعدام کنیم؟ دستهجمعی؟ خب، دلیل: «لیس من طلب الحق فاخط…». «من طلب الباطل فا اصابَه». خیلی این حرفها عجیب است. خیلی اینها میزانهای عجیب و غریبی است. کسی که دنبال حق است و اشتباه میکند، مثل کسی نیست که دنبال باطل است و میداند باطل است و به خاطر باطل بودنش آن را میخواهد. خوارج طالب حقاند، ولی مُخطئاند. معاویه طالب باطل و مُصیب است. میداند باطل است، میدانم باطل را میخواهد؛ یعنی با علم به اینکه باطل است، میخواهدش و دارد محققش هم میکند. کسی که نمیداند این باطل است، فکر میکند حق است و حق را میخواهد واقعاً و حق را در لباس باطل اشتباه گرفته و تشخیص نداده. امیرالمؤمنین آخرش اینها را طالب حق به حساب میآورد. ولی شعار خوارج چیست؟ «کلمة حق یراد بها باطل.» طالب حقاند، مُصیب باطلاند. دنبال حق راه افتاده، به باطل رسیده. باطلش را بزن که گفتمانش است، خودش را نزن. خیلی مهم است. کمک کن حق را ببیند. آقا خوارج! دیگر ما کمک کنیم؟ آره. خوارج چون زدهاند، اینها تقویت معاویه است. همینها را زدنش تقویت معاویه است.
تعریف امروزیاش، بعضی طیفهای خاص مرجعیتی، مرجع مثلاً انگلیسی و امثالهم. اینها هم مصداق همان است. بعضیهایشان «طلب الباطل فأصابَه»، «طلب الحق فاخطئَ» نیست. آفرین، خوارج لجستیک از جبهه مقابل است. این تفاوت عمده اینجاست. وقتی تو میبینی این طیف مقابل، این جبهه خس و خاشاک دارد بودجه میدهد، حمایت میکند، رسانه در اختیارت قرار میدهد، طلب حق است؟ نه، این به جایی بند نیست. خودش آمده زده تو میدان، از آن هم بدش میآید و تشخیص نمیدهد. یک نفهمیهایی توش است. یک قلدریهایی توش است. یک تحجرهایی توش است. خیلی عوامل هست که حالا باید... یک کتاب خوبی دلشاد دارد، «رهزنان دین» فکر کنم. «رهزن دین»، «رهزنان دین»، پدیدارشناسی خوارج را در نهجالبلاغه کار کرده است. خیلی کتاب فاخری است. ایشان خودش حامی دولت بزرگوار! چرا باید به فلانی رأی داد؟ سال ۹۶، شاخصههای نهجالبلاغه را اثبات کرده که برای بنفش بشود که خیلی کَرک و پری از ما ریخت وقتی این را دیدیم. خیلی عجیب بود. با نهجالبلاغه و به فلانی رأی بدهیم! دیگر خیلی واقعاً خواندم. خیلی آثار قابل استفاده است. بخشهای تحلیلی ایشان. خیلی کار نداشته باشید. تطبیقی ایشان تحلیلیِ روایت را کار داشته باشیم، تطبیق را که در مورد خوارج بحث «کلب»، یکی از کلیدواژههایی که در مورد خوارج در نهجالبلاغه به کار رفته است. اینها بیماری هاری دارند. کلب، بیماری هاری، هار است. البته دوست دارد پاچه آن را بگیرد که لایق پاچه گرفتن است. ببین چقدر این میزان در امیرالمومنین ع انصاف است. چقدر عجیب و غریب است. میگوید: "این هار است، پاچهام را میگیرد، ولی دوست دارد پاچهای را بگیرد که مستحق پاچه گرفتن است. نزنَش!" بازم این را نزن! خیلی حرف عجیب امیرالمؤمنین ع است. گریه میکنم. پدر است دیگر. پدر امت، بچههای خود را دارد با دست خود به این نحو میکُشد. برایش سخت است دیگر. سگ هار را باید زد. صاحب یک سگ باشی که سگت دست بچه تو را دارد گاز میگیرد. سگ را خیلی دوست داریها، چاره نداری، گریه میکنی. "سگ خوبی بود، چه خاطرات خوبی من با این دارم." اجاره خوارج این بود برای امیرالمؤمنین ع.
نمیشود شاخص حق و باطل نبود. نه، عرصه انتخابات عرصه حق و باطل هست. ما در زندگی هیچ جایی نداریم که خالی باشد از توصیف حق و باطل. چون همه عالم تجلیات حق تعالی است. مگر نسبت تَجَلّی با حق تعالی به واسطه نفس خبیثی منقطع بشود. این میشود امر باطل. دوباره بگویم: نسبت اَمری با حق تعالی به واسطه نفس خبیثی، اگر این نسبت منقطع بشود، یک نفس خبیثی این وسط بیاید حجاب کند، پرده بیندازد. تو همه عالم که تجلی حق تعالی هست، این آن جلوه حق تعالی را به محاق میبَرَد. این میشود باطل. بعضیها نمیخواهند دست قدرت خدا در این مملکت دیده بشود. دست نصرت خدا دیده بشود. دست امداد خدا دیده بشود. دست برتر خدا دیده بشود. اینها میپوشانند این را. «یقلّبون الامور». امور را تقلید میکنند و یک جور دیگر نشان میدهند. این ویژگی منافقین است. میگویند: "آقا این قدرتی که در مملکت داریم به خاطر توکل و مجاهده و تلاش و اینهایمان نیست ها. به خاطر مذاکره کردیم که امنیت داریم." این ویژگی نفاق است، ولی خودش باطل است، دارد حجاب میکند، نمیگذارد حق تعالی دیده بشود. سالی که «أن الله هو الحق»، او حق محض است. خوب، به کی باید رأی داد؟ به کسی که حجاب نشود در این امر. کی این جوری است؟ اونی که عبده است، اونی که خالص است. ویژگیهای بسیار مهمی است. معمولاً در عرصه سیاسی تحلیل، همه فرع ماجراست. اول آقا فرمودند: اولین شاخص ایمان، تعهد. بعد میرسیم سراغ بقیه فاکتورها. هر سال آقا همین اول میگوید. دیفالت، بقیهاش دعوا سر همان تکه است. واقعاً شما احراز کردی ایمان را در این طرف یا نه؟ از چه راهی احراز کردی؟ ایمان اگر احراز شد، طرف اگر تخصص آن چنانی نداشته باشد، لااقل دلت گرم است که باز به حرف متخصص گوش میدهد. مؤمن است دیگر، خراب نمیکند. ولی یک متخصص بود و کاربلد بود، خب، پس فردا قلدر میشود. یک بتی میشود و...
بوی این را جمع کنیم: حقی که هر موجودی را تحقق میدهد و در همه چیز، نظام حق جاری میکند. پس همین که خدای تعالی حق است و هر چیزی، تحققش به او سَبَب شده که این موجودات و نظامهای حق جاری در آن به وجود بیاید و همه اینها کشف از اینکه او حق است. او مردهها را حیات میدهد، احیا میکند. این جلوههایی که دیده میشود در این نبات، درخت و فلان. قدیر، خدا بر هر چیزی قدرتمند است. اینکه خدا قدیر است: ایجاد انسان و نبات و تدبیر امر آنها در ایجاد و ابقا، مرتبط به وجود و نظامی است که در عالم جریان دارد. همانطور که ایجاد وجود و نظام عالم جز با داشتن قدرت میسر نمیشود، داشتن قدرت بر آن دو کار جز با داشتن قدرت بر هر چیز میسر نمیشود. پس باید قدیر مطلق باشد که قدرت احیا داشته باشد، قدرت تدبیر داشته باشد. پس ایجاد انسان و نبات و تدبیر امر، دو تا به خاطر عموم قدرت اوست. خلقت و تدبیر انسان و نبات از عموم قدرت، «قدیر بودن حق تعالی» کشفش «قدیر علی الاطلاق» بودن است. آن وقت احیای او هم کشف میشود. همه… آقا، برخی گفتند و خوبم هست. همه بحث معاد، معاد شبهه علمی ندارد. همه اش استبعاد است. آیتالله جوادی آملی این را در درس میفرمودند که: اول سوره مبارکه قیامت، «یسئل ایان یوم القیامه یرید ان یفجر امامه». کِی قیامت است؟ این دنبال جواب نمیگردد. این میخواهد جلوش باز باشد. «یریدوا و یفجر امامه». ولنگار، محدودش نکن. بعضی ها شبهه علمی ندارند، شهوت عملی دارند. که یک بابایی هم سال ۷۶ در آبانماه در قم علیه آقای موزه گفت و این حرف، حرف منه. زمان قائممقام بود و تجمعش در قم، سال ۷۶. سخنران تجمع، آیتالله جوادی آملی در مسجد. حالا جوادی آملی این قدر مؤدب است که دیگر مثلاً خودت را بکُش، یک کلمه سیاسی تند از ایشان پیدا کنی. تندترین کلامش این است: بعضیها شبهه علمی ندارند، شهوت عملی دارند. اینها سؤال میکنند که مثلاً صلاحیت تو را کی امضا کرده؟ کی به تو صلاحیت داده؟ این شبهه علمی نیست، شهوت عملی است. این هم همین است. در مورد قیامت کسی شبهه علمی اصلاً نمیتواند داشته باشد، چون همین قدر که پذیرفت خدا قدیر است، تمام. اونی که قدرت داشته نطفه را جنین کند، جنین را آدم کند، به دنیا بیاوَرَد، قدرتش را اگر شما تأیید کردی، همین اولِ دیروز مفصل در مورد این صحبت شد.
و «ان الساعة آتیه لاریب فیها». این ساعت قطعاً خواهد آمد. «آتیه» هم هست ها، نه «تأتی». فرق «آتیه» و «تأتی» چیست؟ فرق اسم فاعل و فعل مضارع چیست؟ کدامش مؤکدتر در معناست؟ اسم فاعل مؤکدتر در معناست؛ یعنی یک وقت شما الان در راهی، یعنی مُنْسَلَخ از زمانه. در وصف زمان نمیگنجد. مثل اینکه شما الان کسی میخواهد بیاید: "دارم میام." یک وقت میگوید: "تو راه،" یک وقت میگوید: "خواهم آمد،" یک وقت میگوید: "تو راه." «آتیه» یعنی در راه است. «تأتی» یعنی خواهد آمد. ترتیبِ «آتی» و «تأتی» تفاوتش این است. قیامت همین الان هست و قیامت میشود. همین الان هست. همین الان دارد میآید. همین الان در حرکت است. بعد آن تعبیر فوقالعاده قرآنی که: «إیانا مرساها» در اعراف. کی لنگر میاندازد؟ «إیانا مرساها». قیامت انگار در حرکت است و لنگر خواهد انداخت. توقف خواهد کرد. این عالم وجود. این دیگر حالا با بحثهای حرکت جوهری و اینها. آقا وقت بگذارید روی اینها، کار بکنید. تو جوانی وقت دارید، سرتان شلوغ نشده، مثل ما مصیبتزده نشدهاید. بدبخت نشدهاید. روی این موضوعات کار کنید. برهان صدیقین را کار کنید. حرکت جوهری را کار کنید. اینها خیلی کلیدی است. خیلی حرف به آدم میدهد. خیلی مبنا دست آدم میدهد. قیامت انتهای این حرکت جوهری است. حالا بحث البته در بهشت، اما حرکت جوهری داریم یا نداریم؟ این هم موضوع خوبی است، روی آن بتوانی کار بکنی. حرکت از قوه به فعل. هر چیزی در مسیر فعلیت وقتی حرکت میکند، این میشود حرکت جوهر. جوهر هر چیزی در حرکت از قوه به فعل. حالا عالم در حرکت است. لنگرگاه این عالم، کی قیامت است؟ حرکت جوهری یک جایی لنگر میاندازد، آن میشود قیامت. لذا «آتیه» باز از همین، خود قیامت در حرکت است. همین الان هم هست. امام رضا ع فرمود: "از ما نیست کسی که قائل نباشد به اینکه همین الان بهشت و جهنم هست و همین الان بهشتیها در بهشتند و جهنمیها در جهنم. کسی قائل به این نباشد، از ما نیست." این از تشیع هیچ بهرهای نبرده، نفهمیده تشیع چیست.
«لاریب فیها»، شکی در این نیست. و «ان الله یبعث من فی القبور». خدا مبعوث میکند کسانی را که در قبورند. اینهایی که در قبورند کیاناند؟ حالا یک بحث خوبی اینجا هست. برای من هم علامه طباطبایی در مورد اینکه آیا ظاهرش به این است که در مورد انسان، ولی آیا ظاهرش به این است که در مورد همه مردههاست؟ انسان به کار میبرید. حشر حیوانات. در «المیزان»، به نظرم جلد ۸، بحث مطرح شده است و الان اثبات میکند که حیوانات حشر دارند. حشرت وحوش، محشور میشوند. حشر حیوانات، حساب کتابشان چیست؟ اینها یک بحث مفصلی است. خیلی هم از تو اینها مطلب در میآید. چون شما اول باید حیوانشناسی کنی، بعد مَلَکشناسی کنی، بعد حالا بیایی بگویی اونی که این دو تا نیست یا ترکیبی از این دو تاست، کیست و چیست؟ حیوانشناسی خیلی مهم است. حیوان درگاه قرآن یکی از بحثهای مهم حیوان، حشر است. حشر چی مگر؟ حیوان قدرت دارد؟ اختیار دارد؟ علم دارد؟ عقل دارد؟ مگر حشر مال اینها نیست؟ مگر حساب کتاب مال اینها نیست؟ باز بحث ملائکه. ملائکه عصمت دارند. عصمت فرع بر اختیار است یا نه؟ «لا یعصون الله ما أمرهم». اینها عصیان نمیکنند اونی که خدا بهشان امر میکند. وقتی خدا امر میکند، عصیان نکردن اینها، این فرع بر این است که قدرت بر عصیان دارند؟ مَلَکه آدم، مَلَکه است دیگر. حواسَت باشد این دیوار میبیند ها! خب، دیوار نمیبیند. این آدم مَلَکه است. باید قابلیت دیدن باشد که ازش نفی بشود. ملائکه عصیان نمیکنند؛ یعنی قابلیت عصیان هست و عصیان نمیکند. این قابلیت در ملائکه چیست؟ اینها که ماده ندارند. ترکیب ندارند. ارادهشان چه شکلی؟ گناهشان چه شکلی میشود؟ گناه فرع بر غضب و شهوت و واهمه و متخیله مگر نبود؟ در حوزه عقل عملی، حکمت عملی درگیر با شهوت و غضب میشود. تو حوزه عقل نظری درگیر با واهمه و متخیله میشود. خوب، حالا عصیان ملائکه چیست؟ عمری میگیرد از آدمها. اینها اصل بحث است، مسائل درجه پنجم، ششم، دهم. درجه یک در حوزه هیچ خبری ازش نیست. ۱۰ تا طلبه پیدا نمیکنی که در این بحث مسلط باشد، تو مُشتش باشد این مبانی با ادله تفصیلیه از روی متن قرآن. باز نمیخواهم آن را تحقیر بکنم، میخواهم این را بالا ببرم.
خدا مبعوث میکند کسانی که در قبرند. روی این کار بکنید. اینها که در قبرند کیاناند؟ چیاند؟
آیه بعد: «و من الناس من یجادل فی الله بغیر علم». اینجا کتگوری (دستهبندی) میدهد به ما از افراد مختلف در جامعه. اقسام «ناس». اول خطاب به کل «ناس» است؛ یعنی بدون که این دستهبندیهای جامعه میریزد به هم در قیامت. یک زلزلهای در پیش است. این اعتبارات و رتبهبندیهای اعتباری جمع میشود. در بحثهایی داشتیم یک وقتی مهندسی طبقات اجتماعی. ۴۰ جلسه چقدر بحث کردیم آنجا اینها را. عرض طبقات اجتماعی که شکل میگیرد بر اساس اعتبارات، یکی میشود نظامی، یکی میشود فرهنگی در زمان کوروش بوده و از قبل کوروش بلکه بوده و این دستهبندیها را داشتند. امیرالمومنین ع طبقات را در نامه مالک ۶ طبقه میکند. طبقات سته. به هر کدام یکی از وظیفه قاضیها و نظامیها و طبقه اولیای حضرت میفرمایند: "نظامیان، رگ حیاتی جامعه." نظامیان خیلی مبنا میدهد دست آدم. نظام جمهوری اسلامی حقانیتش بخشش به این است که نظامیانش فاسد نیستند یا شهرت فساد ندارند یا خائن نیستند. طبقه اولیایش سالم است. خدمت شما عرض کنم که اینها دستهبندیهای «ناس» است.
حالا قرآن دارد دستهبندی از «ناس» میدهد. دسته اولی که داد در آیه سوم، یک دستهای از «ناس» مجادله با خدا هستند بدون اینکه علم داشته باشند و تابع کسانی هستند که بعد آمد جلوتر، آیه ۸، دوباره یک طیف دیگر را میخواهد بگوید. باز اینها مجادله با خدا به غیر علم هستند، ولی اینها دیگر مقلد نیستند. مقلدند. اینها دیگر خواص عوام نیستند. آن طایفه اول عوام بودند. یُجَادِل بِغَیرِ کُلِ مَرِیض. هرکه هر طوری باشد. اینها چی؟ اینها نه، اینها تولیدگرند. پمپاژکنندهاند. رسانه دست اینهاست. فکر و جهتدهی فکری و خط و ربط، مهندسی افکار عمومی دست اینهاست. ولی مسئله این است که اینها هم دوباره مجادله با خدا به علم هم ندارند. «هدی و کتاب منیر» هم ندارند. کنشگر باید باشد در عرصه جامعه، باید به اینها باشد. یا علم یا خدا. تفکیک میکنند. میفهمند که «سبیل الله» هم دارد در ادامه اش که اینها کنشگرند و مُضِلّ. آن اولیها زالّ بودند، اینها مُضِلّاند. اینها مقلد نیستند. آنها مقلد نیستند. آنها تابع بودند، اینها اضلال میکنند. آنها قابلیت پذیرش بودند، اینها فاعلیت تولید دارند. حالا بین علم و هدایت و کتاب تفاوتش چیست؟ با توجه به اینکه هر کدام از اینها (علم و هدایت و کتاب) شامل آن تشکلهای دیگر یکدیگر هم میشود، مراد علم مخصوصی است. همچنان که مراد از هدایت، هدایت مخصوصی است. پس این یک علم مخصوص با یک هدایت مخصوص است. آن چه علمی است؟ چه هدایتی است؟ بعضی گفتند: علمه، داشته باشید. نکات علامه اینجا مهم است. علم، علم ضروری و علم بدیهی است. هدیت و استدلال، فکر صحیح که آدم را به سمت معرفت ببرد. کتاب منیر هم وحی آسمانی است. این درست نیست. هیچ دلیلی ندارد که علم را بگیریم علم بدیهی. ضمن اینکه مجادله در مسئله توحید و خداشناسی چه مرادی از آن اصرار در بحث باشد. چه به معنای اصطلاحیاش باشد؛ یعنی قیاسی که از مشهورات و مسلمات استفاده میکند. استدلال است. هدایت یعنی استدلال. تعریفی که از علم باز میشود ذیل هدایت کدام علم است؟ علم حاصل از حجت عقلیه. هدایت، علم حاصل از هدایت الهیه که فقط نصیب کسانی میشود که در بندگی خدا اخلاص به خرج دادهاند. هدایت الهی و مراد از هدایت، علم از طریق حجت عقلی باشد، برعکسش را بگوییم. برعکس نظر قبل. حالا این را بگوییم: خدا به نور معرفت، دل هدایت شده. علم یعنی ذهنی در ذهن خودش مقدمات قیاس را شکل داده و مقدمات بدیهی ذهناً پذیرفته. هَدی هم میشود قلباً پذیرفته. کتاب منیر هم میشود که طبعاً لِلوَحی پذیرفته. یکیاش حجت عقلی، یکیاش حجت قلبی که خدا باشد، یکی هم حجت نقلی که وحی و کلام معصوم است. این سه تا، مراد از هدایت این طرق سهگانه به سوی مطلق علم است. یکی از راه عقل، یکی از راه چشم، یکی از راه گوش. کدامش عقلی بود؟ علم. کدامش چشمی بود؟ هدی. برای کدام چشم؟ چشم دل. کدامش سمعی بود؟ کتاب منیر. «ان السمع و البصیر و الفؤاد کل اولئک سمع و بَصَرُ و فُؤاد مسئول». گوش دادن، اگر ما اَهل گوش دادن بودیم. اگر عقل داشتیم، اگر گوش میدادیم یا عقل به خرج میدادیم، جهنمی نمیشدیم. «لو کنا نسمع لو کنا نسمع و نعقل». اگر گوش میدادیم یا عقل به خرج میدادیم، جهنمی نمیشدیم. همین است. گوش دادن نقل، عقلی هم که حجت عقلی، خودمان عقل به خرج دادیم. آن وسط هم یک معرفت شهودی هم که خداست.
حالا بعضی از مردم این سه تا را ندارند. خود حق، حق محض. هیچ نسبت ندارند. اگر کسی این سه تا را نداشت، هیچ نسبتی دیگر با حق ندارد. این حقانیت درش نیست. یا علم باید داشته باشد یا خدا یا کتاب. بحث چهارشنبه که امیرالمومنین ع داریم، همین بخش اولش همین است که امیرالمومنین ع اولین شاخصه زندگیش این است که فرمود: «ما اعلم من». بر اساس «ما اعلم» یقین عمل میکنم. اینجا مثلاً یک پولی بهمان دادند، قاعده کشف نمیکنیم. قاعدهاش بین همه انضباط زندگی امیرالمومنین ع بر این مبناست که او تابع علم، بر مبنای علم عمل میکند. قرآن فرمود: «لا تقف ما لیس لک به علم». اگر علم نداری، دنبالش راه نیفت. اما بر اساس علمم عمل میکنم. کسایی را میخواهم که علم داشته باشند. «لا یحمل هذا العلم الا اهل بصیرة و صبر و العلم بمواضع الحق». علم به مواضع حق. علم را او میتواند بلند کند. به کیا رأی بدهیم؟ به این سه تا: بَصَر، صَبر، علم به مواضع حق. فیلم این ستاره اینجاست. همین است. اگر کسی این سه تا را نداشت، نباید دنبال او راه افتاد. مقلد نباید بشود. مقلدی نباید دنبال او راه بیفتد. پس بعضیها خودشان که علم ندارند، دنبال هر شیطان مریضی هم راه میافتند. بعضیها هم علم ندارند، خدا ندارند، کتاب منیر هم ندارند. اجازه میدهم بقیه دنبال اینها راه بیفتند. این هم یک تعداد دیگر از ناس. سوره حج با «ناس» کار داشت دیگر. مخاطبش کل «ناس» بودند. یک طایفه را گفت. طایفه دوم باز هم «ثانیة عطفه». صنایع یعنی شکستن عطفه با کسر جیم بشود به معنای پهلو شکستن پهلو، کنایه از رو گرداندن. ثانیه انگار یک چیزی از گویی، کسی که از چیزی رو برمیگرداند. یک پهلوی خود را خم میکند و میشکند. «ثانیة عطفه». کسی که چون عطف آن پیوند است دیگر. یک چیزی به یک چیزی عطف و اشتباهشون یکی است. حالا ثانیه شکستن، یک میشود دو. دو و نیم میشود دیگر. ثانی ثانی، این لطایف این کلمات همش نهفته است؛ یعنی قشنگ تو تَعوَیلات اهل بیت ع میگویند: "رافضه، رَوافِض، حافظه". کسانی بودند که فرعون از کاخَش بیرون کرد. گفت: "اینها رافضی اند." خارج از کاخ فرعون شدید، رافضی. منظورشون از دین خارج شدید. نمیدانم این کلمه را هم خدا وصل کرده. این هم یک بار ملکوتی حقیقی دارد. رافضی که میگویند، یک معنای قدسی توش نهفته است. «ثانیة» که میگویند، این نیست که فقط چون این دومی بوده. شکننده ثانیه با همین معنای پهلو شکستن. به هر حال عرض کنم که به نظرم تو برخی از این روایاتی که تفسیری هم همین را قشنگ تطبیق داده است «سبیل الله» بوده. اگر سرچ بکنید، تفسیر قمی معمولاً تفسیر قمی خیلی خوب میچسباند اینها را. حالا تو «نورالثقلین» و «صافی» هم دارد.
عرض کنم خدمتتان که پس این «ثانیة عطفه» شد. این پهلویش را خم میکند. حق این توی مسیر حق نایستاده. این ببینید، مثل نور است دیگر. که شما اگر در معرض تابش نور باشید، شما خودت بهره از نور داری. وقتی که این شکست ایجاد میکنی، سایه میکنی. این «ثانیة» میشود همان که عرض کردم. نمیگذارند حق در جامعه دیده بشود. موقعیت ایستادنشان یک جوری است که تابش نور دارد میآید، اینها آن نور را تبدیل به سایه میکنند. جامعه را تاریک میکنند. نسبت این خلق با حق را منقطع میکند. این خلق دیگر از حق بهره ندارد. این میشود جامعه باطل، جامعه تاریک. سردمداران، خواصی که در برابر حق مطیع و رام و کرنشگر نیستند، بلکه موضع تقابلی دارند. اینها موضع تقابلیشان و نوع موقعیت ایستادگیشان در برابر حق جوری است که در مادون خودشان در پایینتر خودشان، در مراتب طبقات اجتماعی پایینتر خودشان ایجاد چی میکند؟ ظلمت میکند. درست شد؟ جانم. پیدا شد. «لیضل عن سبیل الله». تا از راه خدا گمراه کند. چرا مجادله میکند؟ تا اضلال کند. درباره خدا از روی جدال میکند، اظهار اعراض و استکبار میکند تا به این وسیله به غرض خود که اضلال مردم است برسد. اینها همان رؤسای مشرکیناند که دیگران از اینها پیروی میکنند.
«له فی الدنیا خزی و یوم القیامة عذاب الحریق». اینها اولاً در دنیا خزی دارند. خواری و ذلت و رسوایی دارد که کار مشرکین قریش هم آخر به اینجا رسید. و «نذیقه یوم القیامه عذاب الحریق». روز قیامت هم چی بهش میچشانیم؟ عذاب حریق، آتش. که باطن همین است که همین الان دارد دیگر. نه اینکه دو تاست. یک خَزی در دنیا دارد یک عذاب حریق در قیامت. نه، اینها جفتش یکی است. ظاهرش میشود خزی در دنیا، باطنش میشود عذاب حریق. «ذالک بما قدمت یداک». اینجا دیگر خطاب به خود طرف میکند. این به خاطر همان است که فرستادی. دو دستت فرستاد که آن بحث نظام تقدیم را ما از همین واژه گرفتیم. «قدمت یدک»، نظام عمل و عکسالعمل. واژه قرآنی که نظام تقدیم. «قدمت یدک»، دو دستت فرستاد. دست هم که نماد قدرت است. اعضا صحبت کردیم که هر کدام نماد چیست. نماد فاعلیت. انسان کنشهایش با دست است. تحولش، احاطهاش، سیطرهاش. اینها همه با دست است. اندازی کرد، به دست آورد. دستاورد واژهها، کار بکنید. این لغتنامه دهخدا چیز خوبی است. مشتقات دست را ببینی چی آورده. دست، پا، چشم. چشمنواز مثلاً چشمگیر. به آن معنای تحویلی چشم منتقل میشوید که چشم تو مراتب بالاترش یعنی چه؟ کدام قوای ماست؟ دست کدام قوای ماست؟ پابند کسی تعلقات به پای گیر میافتد. پابند، دست چی؟ با دست نجات، پا که گیر میافتد، دست آزاد میکند. چشم پیدا میکند. «عین الله»، «یدالله» یعنی چی؟ «عین الله» یعنی خب وقتی «یدالله»، «رجل الله» هم داریم یا نداریم؟ بررسی دست دارد، چشم برای پا هم داشته باشد، خونم دارد، «ثارالله». استناد داد استعاره یا نه؟ با دستهایت فرستادی. ابزار قدرتی که بهت دادیم این را تولید کرد. چی تولید کرد؟ از عذاب حریق. که ملکوتی دیروز در موردش صحبت شد. که در ملکوت خودش تولیداتی دارد انسان. دیگر کمکم به فعلیت میافتد. از بلوغ. اینجا داریم میگوییم جلسه چندم؟ صورت جلسه دوم. میشود در قیامت یک بحث در مورد بلوغ دارد. همان اول میگوید: پرونده من از بلوغ حساب کرد. ۱۳ سال. ۱۰ تا ۱۳ روز. اینجا بدهیم که این بحث گوش داده بشود. این جلسه. جلسه قبلمان که در مورد بلوغ صحبت کردیم و این تولیدات ملکوتی. آن ور هم پرونده اعمال از همان وقت بلوغ حسابش هست؛ یعنی از وقت بلوغ آثار حاضر است. فعلیت. خدا به هیچ کسی ظلم نکرده. خب، چرا میگوید: ظَلّام؟ باید بگوید: ظالم. خدا خیلی ظلم کننده به عبید نیست. خیلی ظلم بکند به کسی، میگوید چون او خیلی بزرگ است. اگر مفهوم داشته باشد پیش میآید. ولی نیست که همش دیگر من ظلم کنم ظَلّام نیستم. حالا ظالم ممکن است باشم. خدا ظَلّام نیست، معنایش این است که او چون خودش خیلی بزرگ است، سرسوزنی از ظلم او باعث نمیشود که او ظالم بشود، باعث ظَلّام بشود. چون مطلق وجود از او، همه عالم جلوه گرفته. او حق مطلق است. آن وقت خود حق متصف میشود به ظلم؟ چطور همه عالم محقق از اوست، حالا همه عالم که محقق از او، ظلم درش رخنه میکند؟ آن وقت دیگر خدا ظالم نمیشود. خدا میشود ظَلّام. بله، خدا ظَلّام عبید نیست؛ یعنی خودت تولید کردی. من یک عالمی آفریدم، عکسالعمل و عکسالعمل. بهت هم گفتم این کار را کنی، عکسالعملش آن میشود. چوب و چماق خوردم که به تو حالی کنند که آقا عمل عکسالعمل دارد. تو هم زدی همه اینها را کشتی. «بِما لا تهوی انفسکم» که بودن، حرفایی میزنند که خوششان نمیآمد. زدید اینها را کشتید، نابود کردید. «یختلون» نبینند «بغیر الحق». زیر بار نرفتید، قبول نکردید. من دیگر ظلم نکردما، خودت ظلم کردی.
«و من الناس من یعبد الله علی حرف». حالا بعضی از مردم آقا جان خدا را «علی حرف» میپرستند. تا آیه ۱۵ را بخوانیم. «علی حرف» یعنی چی؟ پس دسته سوم از ناس. دو دسته از ناس گفتیم. دسته سوم ناس کیا؟ اینها دیگر در خط عبودیت هستند. آن دو تا عبودیت نبود. «کل شیطان مریض»، همه جا روا بود، کلاً ول بود. دسته دوم کنشگر بود، ولی پشت نداده بود به علم خدا و کتاب منیر. فقط اضلال بود. دسته سوم میخواهد خدا را بپرستد ها. یک نسبتی با حق دارد، ولی منفعتسنجی و موقعیتسنجی میکند؛ یعنی حق را باید در ماده پیدا کند و در لذتهای مادی. هر جایی که در ماده لذت مادی، منفعت مادی برایش بود و آن منفعت مادی مطابقت با خدا داشت یا خدا مطابقت با منفعت مادی داشت، خدا را میگیرد. آن جایی از دین که میگوید که آقا زن نفقه بگیر از مرد، خیلی خوب است. الان در غرب میدانی که یکی از عجایب برای آنها این است که آقا در اسلام حکم این است که خرج زن و مرد باید بدهد. در مستند «انقلاب جنسی» اگر دیده باشی، وقتی این را در خیابان میآید مطرح میکند، خیلی عجیب است. اینجا صبح تا شب دوتایی باید کار بکنند. خرج هر کدام سر جایش، دخلش سر جایش. رستوران که میروند این پول خودش را حساب میکند، آن پول خودش را حساب میکند. بر میخورد، رگ غیرت میزند بیرون. خب، این جایش خوب است اسلام، نفقه گفته. در مورد اطاعت والدین گفته. این جایش خیلی خوب است. گفته که مثلاً دیگر حالا: رقصم، رقصم گفته. شرابم گفته و حجابم گفته و یک پیرمردی بود و یک کم همچین مشکوک میزد به هوسبازی و این حرفها. در خیابان بچههای خوشگل مشکل را که میدید، بغل میکرد، هی میبوسید، هی میبوسید. "نکن! زشت است!" این خوشگل مشکل! ساداتشان را پیدا کردند. گشتند یک بچه علیل و کَچَل کور و لال درب و داغان پیدا کردند. گفتند: "حاج آقا اینم سید است." نگاه کرد و کلاً خشکید. گفتش که: "دیگر قرار نیست که هرچی ثواب من ببرم. این هم تو ببوس. برو بهشت."
«حرف» یعنی چی؟ آقا، «حرف» یعنی کنار. یعنی حرف! یعنی همش حرف. آخه یکی از دردسرهای ما این است که قرآن عربی را فارسی ترجمه میکنیم؛ یعنی با کلماتی که معادل فارسیاش هست؛ یعنی: «حسود هرگز نیاسود». سود فارسی است. سود عربی را زده به سود فارسی. بعد تازه آن هم آسودگی باز یک چیز زده به آسودگی. خیلی خندهای. دیگر «الی حرفه» نه یعنی حرفی میپرستد خدا را کنار. هرجا خدا با منفعت او تطبیق دارد، خدا را میآورد جلو. خدا گفته نفقه، خدا گفته والدین، خدا گفته حرف شوهر، خدا گفته چهار تا زن برای مردونههاش را گفتیم، زنونه بود. خدا گفته نفقه، خدا گفته عدالت. واضح. خدا یک گفته. کنار هر چقدر با منافع ما. ما دنبال این هستیم که با حقیقت خودمان را تطبیق بدهیم. دنبال این هستیم که با منفعت عالم را تطبیق بدهیم. این اصل مشکل چالش اینجاست. اصل مشکل فرهنگی در یک جامعه این جامعهای است که بر مبنای منفعت شکل بگیرد. فساد غرب در چیست؟ زیاد است. نه، خودمان از چی نشئت گرفته؟ از اینکه حقیقت، تابع منفعت است. اگر اصلاً حقیقتی هم دنبالش بخواهند باشند، دسته سوم به حساب نمیآید. همان دسته اول و دوم حساب میآید. بر فرض که یک حقیقتی هم قبول میکند، حقیقتی که تابع منفعت است. چقدر با منفعت جور در میآید؟ نان من، اسم من، شهرت من، زندگی من، رفاه من. شما باید منفعت را تابع حقیقت کنی. چقدر اینجا ملاک حقیقت است؟ یک جایی از منفعت بگذری در راه حقیقت، از اسم و رسم، سلامتی، آسایش، رفاه، خانواده، از اینها باید بگذری در راه حقیقت. باید با پیغمبر بیعت کند. حضرت فرمودند که: "با من بیعت میکنید که بابایت را بکشی." ایمان داری. تو تابع منفعت نیستی. تابع حقیقت. منفعت را پای حقیقت ذبح میکنی. نه حقیقت پای منفعت. روشن است؟ اینها که یک دسته سوم که «علی حرف» میپرستند. چجوری بودن؟ «ان اصابه خیر اطمئن بِه». خیر مادی. و «ان اصابته فتنه». فتنه که برسد، همچین اوضاع که میریزد به هم. دگرگون میشود. آن ریتم کلی زندگیش وقتی به هم میخورد. آن آسایش ظاهری وقتی یکم دگرگون میشود، چکار میکند؟ شما بگویید: «انقلب علی وجهه». انقلاب میکند. برمیگردد. "قبول ندارم. من اصلاً این وری نیستم." خودم کانالهای Fun تلگرام، خیلی عجیب است، واقعاً این حال آخرالزمان. کافران شدهاند. من توی ماجرا بعد حاج قاسم دیدم. «تلوونا»، شب و روز حال عوض کردن. روز مؤمن، شب کافر. در کانالِ خزعبلات میگفت. حاج قاسم که شهید شد، شروع کرد گزارش لحظه به لحظه از تشییع حاج قاسم و آثار و فلان و اینها. هواپیما که زدند، شروع کرد لعن و نفرین و فحش به نظام. سر تا پا. قاسم سلیمانی نبود. سر سفره نان اینستاگرام. جهنم؛ یعنی غربیها همه میروند جهنم. حسن تو خوبی؟ باورهای یک یاور. داشتیم همین ملاک بود دیگر. کثرت ملاک حقانیت نیست. اتفاقاً فرمودند که هرجا خلوت شد، احتمال بده که این حق است. خدا در قرآن «مدح قلیل» و «ذم کثیر». یک همچین چیزی. در خدا «کما» را در قرآن تعریف کرده. زیادها را ازش بد گفته. «اینها که ملاک نیست که.» تو هواپیما را زدند. من خودم ضد «الی حرفه»، «خسر الدنیا و الاخره». خیلی تعبیر تندی است. نه دنیا دارم، نه آخرت. کتاب منفعت، این هرچقدری که تو دنیا منفعتش بوده گرفته. خب، این از دنیا که گذشت یعنی دنیا از دستش در میرود، آخرت هم ندارد. چرا؟ چون بهره اخروی انسان به میزان حقیقتی است که با خودش میبَرَد. حق، دستور «اکلُ الاعراف» است. اتحاد با حق نداشت، با منفعت داشت. منافع هم که در دنیا گذاشت. رفت. دنیا، آخرت هم که حق نبرده که بخواهد آن ور چیزی داشته باشد. «ان الانسان لفی خسر، الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق». ملاک حق است. اینها از خسران در میآیند. نه خسران دنیا دارم، نه خسران آخرت. چون وزن دارد. چون ما به ازا گیرش میآید. ما به ازا. آقا، ما تو ما الان در حال مصرفیم. همهمان در حال از دست رفتنیم. مصرف میشوی. الان این حرفها. انرژی که من از صبح تا حالا گذاشتم، رفتم درس سوم. باز این درس. بعد نماز داریم. باز سخنرانی شب داریم. باز همینجور. هر روز هر روز. اینکه خودمان الکی مشغول کردیم اسم خدا، اهل بیت، شهرت گیرم میآید. خاک بر سر من و هدف من و همت من و مصرف میشود. ما به ازایش چی باشد؟ شهرت. شهرت کجاست؟ شهرت حق است؟ شهرت ذیل منفعت تعریف میشود؟ ذیل حقیقت. اگر شما حقیقتگرا بودی، آن وقت منفعتت هم ذیل حقیقت تعریف میشود. همین شهرت هم برایت حق است. ولی وقتی تو دوگانه منفعت و حقیقت، منفعتگرا بودی یا همان واقعیت یا جذابیتی که قبلاً میگفتیم، اگر تو جذابیتگرا بودی، منفعتگرا بودی، آن وقت دیگر بهره از حق گیرت نمیآید. تو این دنیا ایمان، عمل صالح، توصیه به حق. توصیه به «تواصی بالحق»؛ یعنی ملاک و معیار حق. شاخص. هی دارد به همه را تذکر میدهد. آقا، حق! حواست به حق باشد. تواصی، فرهنگ جامع بر مبنای حق شکل میگیرد. تابع حق باشند. حق را پیدا کنند. روشن است؟ آقا، نمیدانم با این حرفها شما حال میکنی یا نه؟ من که خیلی صفا میکنم با این نکات قرآنی. چون خیلی اینها آثار عجیب و غریب دارد در جامعهشناسی، در تحلیل سیاسی، وسایل فرهنگی. علم باشد یا هدی باشد یا کتاب. «ذالک هو الخسران المبین». این خسران مبین، آشکار اینه. کسانی که واضح است نه دنیا دارند نه آخرت. بله، آن چی است؟ آخرتش را میدهد که کی را بگیرد؟ «اشتغال اهل الجنة بالجنة، اشتغال اهل النار بالنار، و اشتغال اهل الله بالله». در قیامت جهنمیها درگیر جهنماند. بهشتیان مشغول بهشتند. اهل الله مشغول الله. مرندی هم مباحثههای علامه طباطبایی. حسن اکبر عکس جوانیشان هست. آقای مرندی و علامه طباطبایی و اخوی علامه. دیدین عکس پیدا کردین. مرندی فرمانده بود که ما وقتی با قاضی آشنا شدیم، «خسر الدنیا و الاخره» شدیم. دنیا و آخرت را داده. کی گیرش آمده؟ الله! الله را ول کرده، رفته دنبال دنیا و آخرت. آخرت هم که نه. اول الله را فروخت، بعد آخرت را فروخت. دنیا هم که بخواهد نخواهد باید بفروشد. هیچ به هیچ. «خسران مبین». بدبخت این قید همه چیز را زده. نه عشق و حالی، نه کیفی. همش درس، همش مطالعه. عشق و زندگی. یکم به خودت برس.
«ان ذلک به ان الله هو الحق». «و یدعو من دون الله مالا یضر». اینها دچار شرک است. حالا یا شرک خفی یا شرک جلی. از غیر خدا کسانی را دعوت میکنند، میخوانند، دعا میکنند. ضرر ندارند برایش، نفع هم ندارند. «و ما لا ینفع». قابل محض دیگر. قابل را میپرستند نه فاعل را. قابل را میپرستند. تو فاعل را بپرست. کی بود؟ نفع میتواند ایجاد کند، ضرر میتواند ایجاد کند. هرچی غیر خدا بپرستی، قابل است، فاعل یکی بیشتر نیست. او فعال است. این هم قابل دیگر. در سوره مبارکه نساء یا عمران، نساء فرمود: «ان تدعون من دون الله الا اناسا». نکات قشنگ و فوقالعاده است. نظام زوجی. از وقتی تو عالم میشود باز مرد و زن بین خودشان یک فاعلیت و قابلیت هست. باز فاعلیت و قابلیت با کیست؟ ذکر فاعل، انثی قابل. فاعلیت و قابلیت با هم خیلی به درد میخورد. فقط قابل، فاعلیت ندارد. این همان خوانش دیگرش است که «اناثا قابلن» یعنی چی؟ یعنی نه ضرر دارند، نه نفع. مفسر میگفتیم، میگفتند که آقا ضرر که دارند دیگر. برای تو که ضرر دارد. نه، نمیخواهد بگوید بتپرستی ضرر دارد. بت ضرری نمیتواند برساند؛ یعنی چی بت نمیتواند ضرر برساند؟ تو همین عبارت قشنگ فلسفیش این است که فاعلیت ندارد، قابلیت فاعل نیست. «ذالک هو الضلال البعید». این هم اصل ضلال است. پس آن ضالینی که در سوره حمد میگوییم منظور چیست؟ همین ضلال. ضلال بعید دارد، یک ضلال مبین دارد. در قرآن ضلال را سرچ بکنیم.
«یدعو لمن ضره». شما گفتین ضرر نمیرساند. الان میگوید ضررش از نفعش جلوتر است. یعنی چی؟ حالا دیگر پرستش را کار دارد. نه معبود را. عبادت را کار دارد. عبادتش حالا برای خود او عقب میاندازد. ضررش بیشتر از نفعش است. چرا آنجا گفت نه ضرر دارد نه نفع؟ اینجا میگوید ضررش بیشتر است. پرستش برای این موجود، برای عابد؛ یعنی معبود. عابد وقتی معبود را عبادت میکند، در اثر عبادت این معبود بیشتر ضرر میکند تا نفع. «لبئس المولی و لبئس العشیر». حالا اگر مربوط این جور بود که وقتی اطاعتش را کردی دنبالش راه افتادی، عبادتش کردی بیشتر عقب انداختن که جلو بندازد. خیلی مولای بدی است. خیلی عشیر بدی است. مولا، مولا یعنی ولی و یاور. عشیر هم معنای مصاحب. نکته نحوی: «لمن» ابتدایی که لام ابتدا سرش آمده. خود آن کلمه موصوله، «صله»اش جمله «ضرّه» و «اقرأ نفع» است. «لبئس المولی و لبئس العشیر». هم جواب قسم حذف شده. قائ میگوید معنای آیه، کسی که بت را میپرستد روز قیامت خودش بتها را چنین توصیف میکند که آنچه من در دنیا مولا و عشیر خود گرفتم، ضررش بیشتر از سودش بود. و خدایی که از سودش بیشتر باشد! «لبئس المولی و لبئس العشیر». سوگند میخورم که بد مولا و بد عشیری است.
«ان الله یدخل الذین آمنوا و عملوا الصالحات». حالا میآید دنبال یک دسته دیگری از «ناس». دیگر اینها جزو «ناس» به حساب نمیآید و «و من الناس» نمیگوید. چون قرآن معمولاً تعبیر «ناس» را توش یک اشتراکی از تخفیف هست. خیلی با عظمت یاد نمیکند. «ناس» میگوید: مردم. ظرایف قرآن را به قرآن نخوندیم، من خودم را میگویم. از این ظرایف دوریم. اینها که با قرآن مانوساند، بغل بغل دارند موج میگیرند از این دریای معانی. خوب، «ناس» یعنی چی؟ میگویند از انس میآید. از انس میآید، از اینها میآید. خوب، «ناس» از «نوس» است. کلماتی که الحمدلله فارسیاش ما میگوییم: نوسه. آن در فارسی از این کلمه چه استفاده میکنیم؟ نوسه، نوسان. ناس آن طایفهای، آن جمعیت انسانی که نوسان دارد. رهایی از نوسان، بچسب، کار بشود، پیاده بشود. رهایی از نوسان. «قل اعوذ برب الناس». همین است. استفاده برای رهایی از نوسان. مردم توشان نوسان زیاد است. ناس همین «ناس» نوسان دارد. مگر اینکه عباد بشود. قرآن این دو تا «ناس» است. بعضی «عباد الرحمن» هستند. این جمعیت دیگر یک شاخص دیگری دارد. اینها حول ولایت و توحید شکل گرفته. جمعیت که حول ولایت و توحید، چه میگویند؟ عباد. جمعیتی که حول منافع شکل میگیرند، میشوند ناس در نوسان. اینها هی دارند در نوسانند. حول مادیات شکل میگیرند. مادیت هم هی دارد نوسان دارد. نوسان سکه و ارز. نوسان چی؟ نوسان چی؟ نوسان روابط بینالملل. ایران دچار نوسان میشود. جامعه نوسانی است. این میشود ناس. کی از نوسان در آمدن؟ کیا وارد جنت شدند؟ دیگر نوسان ندارند. به قرار. القرار است دیگر. یک قراری رسیدند که باز همون کلمه طیبهای هم که در سوره ابراهیم با هم داشتیم همین بود دیگر. مثلاً کلمه طیبه که «شجره طیبة اصلها ثابت و فرعها فی السماء تعطی اکلها کل حین کشجرة خبیثة من فوق الارض ما لها من قرار». آنها که ناساند، شجره خبیثاند. از فوق ارض، قرار ندارند. هی در نوسان. اینهایی که عبادند، کلمه طیبه. اینها اصلشان ثابت است. فرعشان در آسمان است. دائم میوه میدهند. اینجا وارد بحث مؤمنین میشود. خدا داخل میکند اینها را که ایمان دارند و عمل صالح دارند. داخل میکند در جنتی که جاری میشود از زیر این «جنات انهار». قبلاً در مورد اینها صحبت کردیم. نهر آب حیات که فاعلیت و اینها آثار آن فعلیت را حالا میبینند؛ یعنی نهر زیر اینهاست. اینها سوار بر نهرند. اینها فوق نهرند. اینها جناتشان از نهر در آمده است. آثاری که اینجا بروز پیدا کرده از آن فعالیت نهر، آثار آن نهر این جنت را حل کرد. «ان الله یفعل ما یرید». باز فاعلیت مطرح میکند. خدا هر کار بخواهد میکند. فاعل، اینها فاعل را پرستیدند. اینها فاعل را پرستیدند. جنات ازشان در آمد. اکل در آمد. اصلاً ثابت، پرواز سما در آمد.
یکی از مباحث بنیادین و بسامد در سوره حج، بحث نصرت است که خیلی قشنگ. تحمل جدید بخوانم، وقتمان تمام شده. «من کان یظن ان لن ینصره الله فی الدنیا و الاخره». حالا اگر کسی فکر میکند خدا برای این، این دسته چهارم را نصرت نمیکند. این دسته چهارم کیا بودند؟ عباد بودند. مؤمنین بودند که عمل صالح داشتند. پس حالا چهار طایفه است. خلایق را دیدیم تو جامعه. طایفه اول کیا بودند؟ مقلدینی که دنبال شیطان مریض. طایفه دوم مقلدینی که بدون علم و هدی و کتاب منیر، «ثانیة عطفه» بودند، اضلال میکردند. دسته سوم. دسته چهارم کیا بودند؟ نه، واقعاً عبد خدا بودند. ایمان داشتند. عمل صالح داشتند. اینها وارد داخل جنت شده بودند. درهای آسمان باز شده بود. جنات از اینها در آمده. آثار وجودی، فروع وجودی از اینها در آمده در عالم. بعد زایش ملکوتی داشتند، جنت تولید. حالا کسی فکر کند خدا این دسته چهارم را نصرت نمیکند، خفه کند. خیلی جالب است. هرکه گمان دارد که خدا این دسته چهارم را نصرت نمیدهد در دنیا و آخرت، «فلیمدد بسبب الی السماء». بِرَوَد یک سببی از آسمان، به وسیله آن چیز دیگری به دست بیاورد. طناب را هم سبب میگویند. طریق را هم سبب میگویند. درب را هم سبب میگویند. اینجا منظور خدا از سبب این است که طناب. طنابی پیدا کن از آسمان بیندازد به قطع. قطع کند. بریدن، اختناق. خفه کند خودش را و قطع نفس. گردنش را خوش دار بزن! آفرین. «فلینظر بعد»، ببین. «هل یذهبن کیده ما یغیظ». ببیند این برنامهریزیهایی که کرد، از این خشمش چیزی را از بین برد؟ از اونی که بدش میآمد؟ از اونی که نسبت بهش غیظ داشت که چرا خودمان را نصرت میکند. تکه تکه هم بکنی. فارسیش این است: قشنگش تکه تکه. این هم اتصال پیدا کرد. حقیقت نه با منفعت تو. بدبخت! پایت را گذاشتی روی منفعت. این آدم عاقل پایش را گذاشته روی حقیقت. این جای صفر وایستاده. تکان نمیخورد. هی بزنش. اِذهاب میکند این کید تو. این برنامهریزی که میکنیم، برو خودت را دار بزنی، ببین میبرد این «ما یغیظک»؟ اینی که نسبت بهش بدت میآید و عصبانی ازش هستی. نصرت من جناحی و حزبی و اینها نیست. برنامه حقیقت است. تو هم بیا منتظر به حقیقت شو. تو همین نصرت بهت میرسد.
خیلی این آرامشبخش است. برای فیلم تخاصمهایی که حالا شما با آن سه دسته میخواهید در جامعه درگیر بشوی. دیگر انتخابات داری، فعالیت داری. رقیبت میگوید هرکه خدا نصرت کند، قطعاً خدا نصرتش میکند. جلو میگوید: ببین این را دیدی؟ ایمان و عمل صالح داشت. هرکه فکر میکند من هوای این را ندارم، برود بمیرد. بعد جلوتر میگوید چرا هوای این را دارد. میگوید چون تو هوای حقیقتت را داری. نصرت حقیقت میکنی وایستادی ازش دفاع میکنی از حقیقت، حقیقت از تو دفاع میکند.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...