متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
«اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضا و کذالک انزلناه آیات بینات و ان الله یهدی من یرید.»
این «کذلک» را میفرمایند از باب تشبیه کلی به فرد. یک فردی مصداق کلی میشود؛ تطبیق این شکلی را «کذلک» میفرمایند. نکته مهم این نیست؛ این کُبرایی است که در قرآن بهشدت به درد ما میخورد و علامه اینجا به آن اشاره میکنند. به این اعتبار که بین کلی و فرد تباین فرض شده؛ این اعتبار به خاطر این است که بفهماند حکم جاری در فرد مفروض در سایر افراد هم جریان مییابد؛ مثل کسی که به حسن و جواد، که مشغول صحبتکردن و قدمزدناند، اشاره کند و بگوید: «انسان باید اینطور باشد؛ انسان باید اینطور باشد.» یعنی حکم و طریقه حرفزدن و تکلم که در این دو نفر جریان دارد، باید در همه جریان یابد.
تطبیق کلی بر فرد، «کذلک» این شکلی میشود. معنای آیه میشود: ما قرآن را درحالیکه آیاتی روشن و واضحالدلاله است، نازل کردیم؛ همچنانکه سابقه آن نیز واضح بود. این شکلی. مدل این آیاتِ ما، این قرآن و آیات بینات را نازل کردیم.
«و ان الله یهدی من یرید.» خبر برای مبتدای حذفشده است؛ تقدیرش این است: و الامر ان الله یهدی من یرید. معنایش این است که مطلب از این قرار است که خدا هرکه را بخواهد، هدایت میکند. کسی که نخواهد خدا هدایتش کند، دیگر هدایتکننده برایش نیست. خواست هدایت و اینها، قبلاً چند باری عرض کردیم به چه نحوی است. مشیت و اراده ابتدا نیست. ابتدا به ساکن بخواهد یکی را هدایت کند و یکی را اضلال کند، نه؛ زمینههایی است که شخص در خودش متناسب با آن زمینهها، خدا میفرماید: «هرکه را بخواهد»، یعنی هرکه مورد و در معرض این اراده قرار بگیرد. خب این هم از این.
«ان الذین آمنوا والذین هادوا و الصابئین والمجوس والذین اشرکوا.»
کسانی که ایمان آوردند، کسانی که هادوا (یعنی یهودی شدند) از «هَادهَ» است؛ این «هادوا» به معنای هدایت نیست. و صابئین که حالا تکتک این واژگان را علامه توضیح میدهند. قبلش یه توضیح در مورد این چند آیه، آیات ۱۷ تا ۲۴، میفرمایند که خدا سؤالات قبل، یعنی اختلاف مردم و خصومت اینها را در مورد خدای سبحان نقل کرد. یکی از اینها تابع بود؛ «تابع» یعنی مقلدی بود که از هر شیطان مریدی تقلید میکرد. یکی مقلد بود و بدون علم جدال میکرد. یکی مذبذب و سرگردان بود و خدا را نصفهونیمه میپرستید. دیگری به خدای سبحان ایمان و عمل صالح داشت.
حالا میخواهد بفرماید که خدا روز قیامت بین همه اینها تفکیک میکند. این «ناس» با همه این تلونشان و رنگارنگبودنشان، روز قیامت بین اینها حکم میشود؛ فصل میشود؛ بین همه. خاضع و مقهور در برابر عظمت و کبریایی او به سجده میافتند. سجده حقیقی هم میکنند. آن اجر مؤمنین و کیفر غیرمؤمنین را بعد از اینکه قضاوت و فصل کرد، در روز قیامت میدهد و بیان میکند.
«ان الذین آمنوا والذین هادوا.» آمنوا هم کسانی بودند که به پیغمبر و قرآن ایمان داشتند. هادوا کسانی بودند که به موسی و پیامبران بعد از موسی ایمان داشتند و تورات بود کتابشان. میفرماید که بختالنصر پادشاه بابل وقتی در اواسط قرن هفتم قبل از مسیح بر اینها مستولی شد، آن را سوزاند. مدتها به کلی نابود شد تا اینکه عزرا کاهن، یا عزراء بگوییم، عزراء کاهن در اوایل قرن ششم قبل از مسیح، در روزگاری که کوروش پادشاه ایران، بابل را فتح کرده و بنیاسرائیل را از اسارت نجات داده و به سرزمین مقدس برگردانده بود، آن را به رشته تحریر درآورد که باز دوباره تورات را، نه پیامبران موسوی، یعنی همه آنهایی که توراتی بودند.
صابئین میفرمایند که حالا بحثی در مورد صابئین هست؛ بحث مفصلی هم هست. اینها کیاند؟ اینها عابدین کواکب نیستند؛ چون خود آیه بین صابئین و الذین اشرکوا فرق گذاشته. اگر اینها ستارهپرست بودند، دیگر بعد از «اشرکو» میشدند. درحالیکه دارد اینها یعنی ادیان صاحب کتاب را مطرح میکند. صابئین کسانیاند که معتقد به کیشی هستند که حد وسط بین یهودیت و مجوسیت است. کتابی دارند که آن را به حضرت یحیی نسبت دادند. امروز عامه مردم ایشان را صبّی میگویند که ذیل آیه ۶۲ سوره بقره، مرحوم علامه بحث صابئین را آنجا مطرح کردهاند. یه جورایی اینها مثلاً تابعین حضرت یحییاند.
«و النصارا.» طرفداران حضرت عیسی و پیامبران قبل از او. چهار تا انجیل دارند: لوقا، مرقس، متی، یوحنا. و کتب عهد قدیم؛ آن مقداری که از کتب عهد قدیم که کلیسا آن را مقدس میداند. قرآن میفرماید: کتاب مسیحها همان انجیل است که به عیسی نازل شد. بقیه کتابها را قرآن قبلاً هم عرض کردم که بین این اناجیل، آنی که از همه بهتر است، گفتند چیست؟ یادتان هست؟ انجیل یوحنا که آقای قاضی به این کتاب خیلی نظر داشتند؛ به انجیل یوحنا و فرمودند که برای ازدیاد حُب، خواندنش خوب است. محبت خدا را در انسان شعلهور میکند. بزرگان انجیل یوحنا را نظر داشتند و بعضی میخواندند. به نظرم آقای بهجت هم تأییداتی... آره، چی فرموده بودند؟ یوحنای تأییداتی داشتند. روایتهایی که از حضرت عیسی نقل میکنیم، اباعبدالله... علیرضا علیهالسلام اهلبیت است که در آن آخر از حضرت مسیح نقلقول میشود. بله، همین سلسلهسند خودمان را دارد دیگر.
خب، مجوس کیاناند؟ اینها قوم معروفیاند که تابعین زرتشت بودند. کتاب مقدسشان اوستا است. تاریخ حیات زرتشت و زمان ظهور او بسیار مبهم است. میشود گفت به کلی منقطع است. اینها کتاب مقدسشان را در داستان استیلای اسکندر بر ایران به کلی از دست دادند. یک نسخه هم از آن باقی نماند. در زمان ملوک ساسانی مجدداً نوشتند. لذا ممکن نیست بر واقعیت مذهب ایشان ما بخواهیم دسترسی داشته باشیم و وقوف پیدا کنیم. آنی که مسلم است، مجوسیها معتقدند که برای تدبیر عالم، دو تا مبدا است: یکی مبدا خیر، یکی مبدا شر است. یکی اسمش یزدان است و یکی اهریمن. یکی نور است و یکی ظلمت. اینها ملائکه را مقدس میدانند، بدون اینکه مثل بتپرستها برایش بتی درست کنند. به اینها توسل و تقرب دارند. به ملائکه عناصر بسیطه، مخصوصاً آتش را مقدس میدانند. در قدیمالایام، مجوسیان در ایران و چین و هند و غیر اینها آتشکدههایی داشتند که وجود همه عالم را مستند به اهورامزدا میدانستند. او را ایجادکننده همه میدانستند و آدابی هم دارند. آتشکدههاشان و اینها هنوز که هنوز هم هست. در یزد و اینها ایام خاصی حج دارند. آنجا چکچک میروند؛ منطقه زرتشتیها. و یه قبرستانی دارند؛ از آن بالا پرت میکردند جنازهها را. اگه کفتار چشم راست طرف را میخورد، میفهمیدند بهشتی است (کفتار و لاشخور و اینها). اگه چشم چپش را میخورد، میفهمیدند جهنمی.
بزرگی در مورد آتشکده زرتشتیها که در یزد است، میگفت که ظاهراً سههزار سال است که این آتشکده خاموش نشده است. ایشان فرمود که این اثر مراقبت است؛ چون مراقبه بر آتش داشتند (سههزار سال آتش را روشن نگه داشتند). تو هم اگه مراقبت داشته باشی، آتش تو خاموش نمیشود. بزرگی بود.
منظور از مشرکین در «والذین اشرکوا»، همین وثنیاناند که بت میپرستیدند. اصول مذهبشان هم سه تا بود. یکی مذهب وثنیت صابئی، یکی وثنیت برهمایی، یکی بودایی. این سه مذهب، اصول مذاهب مشرکیناند. وگرنه اقوام دیگر هم هستند که از اصنام هرچی بخواهند و به هر نحوی بخواهند، میپرستند. بدون اینکه پرستششان را بر اصل منظمی استوار کنند؛ مثل بتپرستان حجاز و طوایفی در اطراف معموره جهان که در جلد ۱۰ میفرمایند که ما در مورد اینها صحبت میکنیم.
خب، «ان الله یفصل بینهم یوم القیامه.» خدا فصل میدهد؛ منظور از فصل اینجا، فصل قضاوت و حکم به حق در مسائلی است که اینها باهم اختلاف داشتند. بههرحال ما و مجوسیها و مسیحیها و یهودیها و اینها باهم اختلافاتی داریم.
بله، خانم مسیحی پیام داده که: «بچه من از دست من در رفت! مسلمانش کردی؟ بچۀ مرا برگردان! شمارهحساب بده. سیصد میلیون برایت میریزم. زمین تو دماوند میدهی؟» هیچی، آخرش خود بنده خدا مسلمان نشده بود. نوزاد بود. صالحنژاد نصب کرده بود. زمین و اینها. رفت آنجا که... باید میرفتیم. خَندهام گرفته بود که این بنده خدا میگوید سیصد میلیون. ما الان شش ماه است که دو میلیون بدهکاری داریم و هنوز نتوانستهایم آن را بدهیم. از بنده خدا مهلت گرفتیم تا اسفند. هنوزم نمیتوانیم. خَندهام میگیرد. آخر برج، میزایی. آره.
بعد در معرض هم هستی. میگویند که این که همش منبر میرود، که همش فلان است. اینها خیلی شیرین است دیگر. هرکاری دارد میآید سمت تو، مزهاش به همینهاست. این دخلوخرجهایی که جور در نمیآید.
خب، خدا فصل میکند بین اینها روز قیامت؛ فصل قضاوت و حکم به حق در مسائلی که صاحبان این مذاهب در آن اختلاف دارند تا محق اینها را از بابتل جدا کند. هیچ ساتری وسط نماند. هیچ حاجبی جلوی آن حکم به حق را نگیرد.
خب چرا «اِنَّ» تکرار شده؟ «ان الله یفصل بینهم یوم القیامه ان الله علی کل شیء شهید.» دوبار «اِنَّ» دارد. برای ترکیب، چون بین آنِ اول و خبرش زیاد فاصله شده است، خدا دوباره «اِنَّ» را تأکید کرده؛ تکرار تا تأکید اثرش... ببخشید که حالا مثالهایی را هم میآورند. مرحوم «ان الذین آمنوا.» بین این و میگویید بله و «ان الله علی کل شیء شهید.»
«ان الذین آمنوا ان الله یفصل بینهم.» آن شدت تحقق را گفتیم «اِنَّ» میرساند دیگر. نه تأکید نیست. نه، شدت تحقق است؛ چون در بلاغت میگفتند که وقتی مخاطب چیست؟ شاک، منکر. اینجوری نیست. «انّک لَعلَی خُلق عظیم» را مثال زدیم. گفتیم به پیغمبر میفرماید که تو بر خلق عظیمی. یعنی پیغمبر شاکی است و برایش نمیآورد این را. و تازه لام تأکید هم دارد؛ یعنی پیامبر مُنکِر هستند. اینها دیگر مندرآوردیهای بخارات مغز برخی از این حضرات دور از ولایت امیرالمؤمنین است که در مغز ماها فرو کردند. تو این درسها، قرآن باید به خود قرآن فهمیده شود. قرآن را ارجاع به لغت و عُرف استعمال و اینها که میدهند، برای کشف ضوابط اولیه است؛ برای دلالت تصوری. دلالت تصدیقی قرآن که دیگر با استعمالات فهمیده نمیشود. قرآن خودش یک فرهنگی دارد، خودش معجمی دارد، زبانی دارد، ادبیاتی دارد، اصطلاحاتی دارد؛ اصطلاحات معانی دارد. ممکن است عرب جاهلی «اِنَّ» میگفته در برابر کسی که منکر بوده مثلاً شاک بوده. خب قرار نیست که قرآن همینجوری بگوید: تو آنجا میگفتی و من روح آن را میآورم تو این ادبیات خودم.
لذا این مثالی که بارها عرض کردیم، مثال بسیار دقیق و درستی هم هست که شبیه ماجرای قرآن در زبان عرب، شبیه آن در دوز پایینتر، اصلاً قابل قیاس نیست ولی شبیه دیوان حافظ است در زبان فارسی. شبیهش که اولاً میشود باهاش تحدی کرد: که آقا کسی مثل اینو بیارد. و هر شعری را شما در قیاس با شعر حافظ که بگذاری، معلوم میشود که این از حافظ نیست. «بار دیگر مدرسهها باز شد / زنگ ریاضی ز نو آغاز شد.» شعر فارسی؛ «جمله عربی» ؟ مثل قرآن. دیگر چه فرقی میکند؟ «الفیل و ما الفیل / خرطومُهُ طویل.» خب یکیش هم «زنگ ریاضی ز نو آغاز». اینجوری باشد. شما شعر حافظ: «سحرگه رهروی در سرزمینی / بگفت این راهی دیگر نیست جز این / خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی.» خب این را شما بگذاری کنار: «میرم مدرسه / جیبم پر از فندق و پسته.» این هم شعر است دیگر. وزن دارد، کلمات فارسی دارد.
و یه نکته بحثهای کلامی کردیم. خیلی، آن بحث، بحث خوبی است. بحثهای قرآن. اگه توانستید گوش بدهید که چرا قرآن اول میگوید یه سوره مثل قرآن بیاورید؟ مرحله بعد میگوید ده تا سوره مثل قرآن بیاورید؟ این از عجایب کار قرآن است. درحالیکه اول باید ۱۰ تا بگوید، بعد یکی را بگوید دیگر. علامه طباطبایی اینجوری جواب داده. ایشان میفرماید که: یکی را میگوید که اول عاجزت کند. ۱۰ تا را میگوید که بفهمی که خود منم، فکر نکن از دستم در رفته. چون یکی ممکن است از دست آدم در برود. یعنی به خود حافظ بگوید ۱۰ تا مثل این. خب یه وقت میگوید یکی مثل شعرهای من بگو. یکیش را تو یکی ممکن است در برود از کسی. از خود حافظ هم ممکن است در رفته باشد شعری. میگوید: دیگر. ولی وقتی ۱۰ تا شد، دیگر معلوم میشود که این از یک ملکهای نشئت گرفته. روشن است؟ لابهلا یادم آمد. چه نکته خیلی قشنگی است! وقتی حافظ ۱۰ تا غزل گفت، همه شکل بود، یه فرم بود، ۲۰ تا ۳۰ تا ۴۰ تا. معلوم میشود که حافظ حالی داشته. یه شعری گفته. خود طرف بهش بگوید دوباره آن را بگو.
بله. خب یه وقت کسی ۱۰ بار «انالله» میگوید. این ملکه است. وقتی ۱۰ تا شد، حکایت از یک ملکهای میکند. غرض اینکه ۱۰ تا مثل این بیاور یعنی من پیغمبر ۱۰ تا که آوردم، معلوم میشود که از من هم در نرفته (از من نیست). و چطور زبان حافظ ادبیات دارد برای خودش؟ محتسب معنایی را اراده کرده از زاهد معنایی را اراده کرده از شب معنایی را اراده کرده از جام باده میکده خمخانه مُغبچه سجاده شاخنبات می زلف گره زلف و همینجور. خب اینها همه در زبان فارسی هست. ولی شما شعر حافظ را تطبیق بدی ؟ احتمالات فارسی به «می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید.» «عرق بریز» ؟ روی آن. این را میخواهد بگوید. استعمالات دیگر. حمل عُرفی میشود. خب حالا نمیخواهم بگویم قرآن کتاب شعری است که همش حمله بر استعاره و کنایه و اینها. نمیخواهم اینجور بگویمها. بله، اشعار حافظ قالبش بر استعاره و کنایه و اینها است. قرآن اینجور نیست. ولی ادبیاتش مال خودش است. شما شعر حافظ را باید با ادبیات خود حافظ تفسیر کنی. باید ادبیات او را کشف بکنی. البته او هم از زبان فارسی استنباط و استخراج کرده. همین «باده و لیل و شب و زلف و اینایی که فارسها میگفتند» ؟ گرفته. جلوه داده به این معانی. یک وضعیت ثانویهای در فرهنگ خودش انجام داده.
روشن است عرض من؟ لسان قرآن هم این است. حالا سر «اِنَّ». بود. خیلی مثالهای دیگری هم دارد. «اِنَّ» در قرآن نمیخواهد تأکید را برساند که آن وقت مخاطبش مُنکِر است یا شاک است. در قرآن میخواهد شدت تحقق را برساند. (خیلی این امر مُحقَّق است). هر وقت نمیآید، یعنی دیگر این تحققش ضعیف نیست. اگر ضعیف باشد، با «اِنَّ» نمیآورد. تحقق وقتی که مستقر است. «اِنَّکَ لَعَلی خُلقٍ عظیم.» یعنی این خلق عظیم در تو مُحقَّق شده به نحو شدید. عوض میشود. تأکید: همانا. هرآینه چنین است که هرآینه را آخر نفهمیدیم یعنی چه؟ همانا همانا یعنی چه؟ مثلاً ترجمههای فارسی بیخاصیت فقط موجب تمسخر قرآن میشود. «باشد که مثلاً فلان شود.» «هرآینه همانا.» «همانا آنان رستگار شدگانند.» ترجمه یعنی چه؟ «انّ اولئکَ همُ المفلحونَ.» بابا «اِنَّ» شدت تحقق را میرساند. «هم» هم دارد تثبیت بر این مصداق را میرساند. همانا اینها رستگار شوندگاناند.
«اِنَّ اللهَ عَلی کُلِّ شَیءٍ شَهید.» خب. «اِنَّ اللهَ عَلی کُلِّ شَیءٍ شَهید.» خدا بر هر چیزی شاهد است. «شهید» دو تا معنا دارد آقا. فعل یا معنای مفعولی دارد یا معنای فاعلی دارد. «مقتول» فعل - معنای مفعولی. «نَصیر-ناصر» فعل- به معنای فاعل. حالا «حَبیب» چی؟ «حَبیب» جفتش است. «مُحِب» و «محبوب». وقتی میگویند فلانی «حبیب» فلانی است، یعنی چی؟ روی قبر «حبیبالله کاسهساز». هنرمنداناند دیگر؛ بالاخره هر قبر یه توئیتی است. مثلاً یه پروفایلی دارد برای خودش. روی قبر «حبیبالله کاسهساز» نوشته که: «مهمان حبیب خداست.» «حبیب» مهمان خداست. بامزه. «مهمان حبیب خداست.» «حبیب» چیست؟ «حبیب خدا.» یعنی «مُحِبّ» و «محبوب». بر مبنای استعمال لفظ مشترک در اکثر از معنا که مبنای اصولی ما بود از اول میگفتیم و شما اصول احتمالاً بهش رسیدید. عرض کنم که بر مبنای احتمال مشترک در اکثر از معنا هر دو درست است. میشود یکجا فعلی آمده باشد که هم فاعل را برساند و هم مفعول را.
«اِنَّ اللهَ عَلی کُلِّ شَیءٍ شَهید.» چی میشود معنایش؟ علامه رد کرده. این از آن تیکههایش است. اصلاً هیچ توضیحی ندارد با از گِل و آیات عرفانی و علامه جاهای دیگر. «اِنَّ اللهَ عَلی کُلِّ شَیءٍ شَهید.» خب معنای ظاهری چیست؟ خدا بر هر چیزی شاهد است. معنای دیگرش چیست؟ «شهید» هم معنای شاهد است و هم معنای مشهود. «اِنَّ اللهَ عَلی کُلِّ شَیءٍ مشهود.» آنی که به شهود رسیده فقط او را میبیند. «علی کل شیء» او را میبیند البته رو کلمه «رو» یا «او» هم میبیند ولی «شیء» را هم در جلوۀ او میبیند در پس او میبیند. «عَلی کُلِّ شَیءٍ شَهید.»
چرا فصل میکند خدا؟ «اِنَّ اللهَ یَفصِلُ بَینَهُم یَومَ القیامَةِ.» چون علی کل شهید، شاهد است و حاکم است. «هو الحاکم» در نهجالبلاغه: «اتقوا الله فی الخلوات.» در خلوت حواستان به خدا باشد. «لانه الشاهد هو الحاکم.» چون اونی که شاهد است، خودش حاکم است. این حاکم، حاکمی نیست که واسه خود حاکم باشد. دیده همه را. «شاهد علی کل شیء» شهید میزان حقانیت هرکدامتان را شاهد است. میداند حق با کیست؛ با چیست. چقدر حق با تو است؛ چقدر حق با او. شهید بر هر چیزی است. خود او فصل میکند روز قیامت و حکم.
«اَلم تَرَ انَّ اللهَ یَزدُ لَهُ مَن فِی السَّماواتِ و مَن فِی الاَرضِ.» ندیدی؟ این هم باز از آن بحث: «خطاب به کیست؟» میگویند: خطاب به پیغمبر. چه دلیلی ما داریم که خطابات قرآن به پیغمبر باشد؟ این هم قبلاً باز با هم بحث کردیم. این کُبریات، کُبریات مهمی است. بحث قرآن ما همین کُبریاتش میماند برای ارتباط و انس با قرآن و تدبر در قرآن. این کبریت که خیلی مهم است. کی به چه دلیل گفته که خطابات قرآنی به پیغمبر است؟ شاهد نقض هم که فراوان دارد که اصلا نمیتواند خطاب پیغمبر باشد. یه نمونهاش را تو سوره اسرا با هم داشتیم: «عِندَکَ الکبرُ او کِلامَا فَلا تَقُل لَهُمَا.» خب پیغمبر که پدر و مادر در کودکی از دست دادند. سوره اسرا در وقتی نازل شده که قطعاً پیغمبر پدر و مادر نداشتند. البته تو برخی روایات این را داریم ولی باز آن هم مضمونش چیز دیگری است. یعنی نمیخواهد تو مخاطبی به آن هم دارد میگوید، واساینکه تو بشنوی. همین است؛ یعنی مخاطب اصلی تویی. نمیگوید آمی ؟ منم.
پیغمبر را هم بهش گفتند از باب اینکه او دروازهای برای تخاطب با بشریت است. فرد فرد ما را نگفته دیگر. چون باز جمع میشد. یک فرد انسانی را لحاظ کرد. یک فرد انسانی و نوع انسانی را در او دیده. کلمه بحثهای کلمه نامشخص آمازون اینها که اول کفایه آمده همینهاست دیگر. که میشود مخاطب مثلاً حالا بحث مخاطب نیست بحث وضع یک لفظی گذاشته بشود. موضوع لهش این وضع آن باشد موضوع خاص باشد. که چهار تا وجه دارد و چند تا قول دارد. اول کفایه انشاالله میخوانید. خلاصه میشود یک عامی را در یک خاصی لحاظ کرد. چون همه گفتند محال است. امام گفتند ممکن است. که وضع خاصون له عام که شما بر اینی که شدت امکانش از همه اینها بیشتر است اصلش بر این است شما را جزئی کلی را لحاظ رو پیغمبر نوع بشر را لحاظ کرده. مخاطب اوست به حسب ظاهر. ولی نه اسکلت پیغمبر، نفس نفیس خاتمالانبیاء. «اِنَّمَا اَنَا بَشَرٌ مِثلُکُم» که علی وجه الارض است از جنس تراب است. از این ها. این مخاطب است برای هر آن کسی که از جنس تراب است. و الا وجه الارض است. روشن باید بشود مسائلی. وگرنه آن آیه قطعاً سوره اسرا بعد از این است که پیغمبر پدر و مادر از دست دادند و میفرماید که پدر و مادرت وقتی کنارت پیر شدند بهشان «اُف» نگو. از این قبیل آیات هم باز داریم دیگر، اگر بخواهیم لحاظ بکنیم.
خب، ندیدی؟ پس مخاطب همهمانیم. به همه ما تکبهتک دارد میگوید. ندیدی؟
«رویت» اولاً لزوماً «رویت» با حس نیست. «رویت» قلبی. «رویت» عقلی. الان من و شما داریم صحنههایی را میبینیم. یکی از چیزهای عجیبی که دیدیم این بود که بنده خدایی همه زورش را زد که سه نفر نروند مجلس خبرگان؛ و مجلس خبرگان آنی بشود که این میخواهد؛ با پیوند با انگلیس و فلان و اینها. با تهمت و دروغ و همهرقم کاری. و خودش یک سال بعد از دریچه استخر لقاءالله پیوست. و آن سهتا هم که میخواست نروند، هر سه تا هستن و تندتر از آن هم هستند. و شاگردهای این سه تا هم الان هستند. و مجلس هم که اینها ۳۰ هیچ زدند، ۳۰ هیچ باختن. و خلاصه تو کل کشور ۳۰۰ هیچ باختند. و خلاصه این، این وزر و وبال، این دروغها و تهمتها و اینها الیالابد گردن آدم است. چهار سال بعد، چهار سال بعد دقیقاً ضد آنی که تو میخواستی. الان من به شما میگویم: «دیدید خدا چکار کرد؟» این «دیدی» چه جور دیدنیست؟ الان این را دیدید یا ندیدید که عبرت بگیرید؟ دیدیم دیگر. دیدیم که اینها سه نفر را با یک طراحی عجیب و غریبی حذف کردند. به چهار سال نکشید. هر سه تا الان رئیس خبرگان. میگویم: «دیدی خدا چکار کرد؟» «خدا کید اینها را...» «اِنَّ اللهَ لَا یَهدِی کَیدَ الخَائِنِین.» را دیدی؟ خدا کید خائنین را هدایت نمیکند. میبینی؟ کم دیدنی است؟ به کجا دیدیم؟ مسئله داشته باشید. از باب نمونه داشتم میگفتم.
میگویم: «دیدید شما؟ دیدید یا ندیدید؟» مخالف ؟ موافقین. چند چندیم؟ حال ندارید؟ شنبه است. بچه آقا ؟. گفتنی گفتنی. یا قافله یا خائن. کسی که این موشکها را خلاصه... «اِنَّ اللهَ لَا یَهدِی کَیدَ الخَائِن.» دیدیم. با چی دیدیم؟ با قلبمان دیدیم. با عقلمان دیدیم. رویت احسن که نکردیم با چشم که ندیدیم. درک کردیم. این میشود دیدن. «اَلَم تَرَ اِنَّ اللهَ یَسجُدُ لَهُ مَن فِی السَّمَاواتِ وَ مَن فِی الاَرضِ.» ندیدی؟ برای خدا سجده میکند هرآنچه در آسمانها و هرچه در زمین است. خب چه نوع دیدنی؟ البته هرکه من را هم هرکه گفتم در مورد من و ما فعلاً بحثی نمیکنیم. این بحث مفصلی. مطالعه بکنید که «مَن» واقعاً به ذویالعقول تعلق میگیرد یا نه؟ ما هم لزوماً برای غیر ذویالعقول است یا نه؟ این باشد. تحقیق هرکی بیاورد شیرینی دارد انشاالله. خصوصاً خود آیات قرآن.
«یَسجُدُ لَهُ مَن فِی السَّمَوَاتِ و مَن فِی الاَرضِ. وَ الشَّمسُ وَ القَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الجِبَالُ وَ الشَّجَرُ.» ندیدی؟ هرکه در آسمانها و در زمین است، سجده میکند. ندیدی؟ یعنی ندیدی؟ خاطرهای افتادم. آقا رضا پروانه، خادم آقای بهجت، برای بنده نقل میکرد. مجلس روضه جمعه حاج آقا بود. آیتالله جوادی آملی آمدند. از این در این از اداره عمومی است. آمدم جلو در نشستم و مبل که نمیشود گفت، تختی حالت درست کردهاند آنجا. میگفتند که مجلس تمام شد. ولی با کسی حرف نمیزنند. خیلی دیگر. محل نگاه میکردم. کسی آیتالله جوادی آملی، ایستاده بودند سرشان پایین. دعای وحشت. ایستادم رو به آقای جوادی آملی گفتم که آقا دیدید؟ آقا رضا میگفت که من نفهمیدم آقای جوادی چی جواب دادند؟ وحشت بلندتر گفتند. یعنی ندیدید؟ «چرا آقا، دیدم.» رو ما ماندیم دیگر. چی بود بین این دو نفر که یعنی ندیدی؟ آن هم گفت ما دیدیم در آیتالله جوادی. خواندند. برای خود من واقعاً چیز عجیبی بود که با اراده تکوینی آقای بهجت، ایشان را آوردند که نماز بخواند. این چیز عجیبی بود برای ما. بانک مراجع و اینها، بزرگتر از آقای جوادی از سن و سال هم بودند دیگر.
بعد خدمتان عرض کنم که میگفتند که آقای بهجت خیلی لحن خاصی با جوادی صحبت میکرد. «امسال هم میری آمل برای تبلیغ»؟ آقای بهجت به آقای جوادی گفتند که: «آنکه دست...» «آنکه قراره بهت بدم، آنکه دست من دارد.» یه همچین چیزی. «شبی بعد از نماز یکی را بفرست بیاد بگیره.» جوادی گفتند که: «میشود خودم بیایم؟» گفتند: «نه.» تعابیر امام و شخصیتهای فوقالعاده عجیب و غریب رضوانالله.
«وَ الشَّمسُ وَ القَمَرُ وَ النُّجُومُ.» همه در سجدهاند. یک عالم است و یک سجده. از همسر سید احمد کربلایی پرسیدند که شوهرت را توصیف کن، گفتد: «شصت سال در سجده بود.» شصت سال درس سجده. شصت ساله بود. این آدم زندگیش، یعنی درس هم که میداد، سجده بود. بازار هم که میرفت، سجده بود. رأی هم که میداد، سجده بود. سجده بود. سخن هم که میکرد، سجده بود. یک سجده شصت ساله. این ما وسیله ناجور عالم ماییم دیگر. همه در سجدهاند. شمس و قمر در سجده. سجده آقا جان آن حالت در برابر ولایت حقیقت، پذیرش ولایت میشود سجده و تقرب در مسیر اطاعت و تقرب. همه قوای او وقتی به خاک افتاده. سجده این است دیگر. همه قوای من و شما به خاک بیفتد. (خصوص جبهه ما پیشانی ما). آهنگران چند تا چیز گفت. تا حالا امروز خرجش میکنم. گفت خواب دیدم که حاج قاسم پیشانیام را بوسید. (دو سه تا خواب از حاج قاسم دیده بود). نقل آن دوستمان که با هم خیلی رفیق شدند و دیروز آمده بودند مشهد با هم. آن دوستمان بهشان گفته بود که: «قاسم پیام داده که یکی حالا اینکه زیارت امینالله را بخوان تو حرم برایم. یکی هم اینکه این صلیالله علیک یا فاطمه، صلیالله علیک یا اباعبدالله را از دست نده. آن مدالی که میخواهی بهت میدهم با این دو تا شهادت. صلیالله علیک یا اباعبدالله، صلیالله علیک یا فاطمه.» دو تا چند تا خواب بود دیگر. حالا ایشان از باب حُسنظن به ما گفت که تعبیر کنم. گفت که به قاسم گفتم: «دعا کن شهید بشم. پیشانیام را ببوسی.» این چیست؟ فلانی اینجوری تعبیر کرده. فلانی ؟ جبهه نور هر کسی پیشانیش است. میگوید: مؤمنین وقتی به هم رسیدید پیشانی یکدیگر را ببوسید. پیدا کنید. البته خیلی جالب است. چون نور هر کسی، یعنی نورانیت هر کسی از کانال پیشانی او وارد وجود او میشود. خب و همه قوا متمرکز در پیشانی شما. شما همه قوایی که دارید در پیشانی شما متمرکز است. از اینجا فرماندهی میشود نظام بدن. آدم وقتی فشار میآید، این پیشانی احساس میکند. همه فشار آنجا مضاعف است. تمرکز انسان تو پیشانیش است. توجه انسان در پیشانیش است. با توجه پیشانی است. لذا سجده باب توجه وقتی شدت پیدا کرد توجه. این همون حقیقت سجده همین دیگر. یعنی به خاک انداختن این پیشانی را در برابر کسی. ذلیل و تسلیم کردن. یعنی شدت توجه به او. لذا تو ماجرای حضرت یعقوب هم سجده یعقوب به یوسف که تو خواب دیده بود. این چه بود؟ یعنی شدت توجه یعقوب به یوسف. سجده بوسیدن پیشانی و اینها دیگر. هرکدام خودش ماجراهایی دارد. از چند کانال که ایشان میگفت به من گفتند آخر شهید میشوی و بعد یه خاطره نقل کرد. اینش خیلی جالب بود. گفت دنبال فیلمش هم پیدا کنم فیلمش را. گفتم فیلم را منتشر کنیم. گفت یه خاطره از قاسم دارم. آتیشم میزند. شهید و مثل قاسم. مرا آتیش میزند. گفت که دو سال پیش شب بیستویکم، ۲۱ ماه مبارک رمضان. حاج قاسم گفته بود که مدافعان حرم زیاد میرفتیم سوریه. شب بیستویکم حرم حضرت رقیه بود. کاروان و اینها هم بودند و حاج قاسم آمده بود آن پشت توی اتاق پشتی نشسته بود. داخل نمیآید به خاطر مسائل امنیتی. تمام شد و بعد حرم را خالی کردند و من رفتم اتاق بالا (اتاقی ؟. آهنگر رفتم اتاق بالا). یکی آمد گفتش که حاج قاسم صدایت میکند. گفتم: «مگر هنوز هست؟» گفت: «آره، آن اتاق است. کنار ضریح تنها نشسته.» گنبد را من را بوسید و گفتش که به من نچسبید. یه قرآن به سر برای من بگیر. یه روضه. گفتش که من و قاسم فقط یه نفر بود که فیلم ؟. نشستم. قاسم چسبید به ضریح. من شروع کردم روضه خواندن و قرآن به سر. دو سه بار احساس کردم قاسم دارد از شدت گریه غش میکند. نگه میداشتم که نیفتد. «فیلمت را ول کن، قاسم را بگیر.» خیلی گریه کرد. خیلی خیلی گریه کرد و بعد هم هی دست و پای من را بوسید. سفر دیگری با هم بودیم و چندین بار به من گفتش که بعد از شهادتم کم نذاری و هرجا دعوتت کردند میآیی. چند بار به من گفت بعد شهادتم کم نذاری، هرجا دعوت کردند بیا و روضه بخوان. کرمان بودم و بیتالزهرا بودم و روضه خاصی خواندیم. باز یه خواب دیگری دیده بود. میگفت آقای صدف نامی ظاهراً که مسئول تامین امنیت کرمان بود. به صادق میگفتش که من منتشر میکنیم و حرف خصوصی با زبون ما که زبونم بند بود که تا حالا یه کسی شده بود گفتنش ذکر شهید و دلهار متوجه شهید گفتند که صدفی تو ماجرا ۷۰ نفری که کشته شدند تو کرمان. مراسم تشییع خیلی زیر سوال بود. خیلی اذیت شد. گفت که من تماس گرفته بودم همون روز اول درگیر کار و اینها بودم. صدایش در فشار بود. خدایا که ۷۰ نفرتان تشییع کشته شده بودند. قاسم خواب دیدم. این بار حاج قاسم پشت فرمان بود. حاج صادق فرمان و ماشین و راه و اینها. هرکدام حکایت در راه را میبرد. پشت فرمان است. رول مثل با او حک. گفتش که حاج قاسم ؟. گفتم که امروز به صدفی صحبت میکردم. آنقدر که درگیر کارها بود، صدایش درنمیآمد. حاج قاسم گفت که شعارهای خوبی را روی پلاکاردها نوشته بودند. شعارهای لازم نیست بگویم. خلاصه سه تا خواب گفت من بعد شهادتش دیدم. یکیش هم که قبل شهادتش دو هفته قبلش آمد من را بغل گرفت و با من خداحافظی کرد. قبل شهادت خیلی با هم ارتباط قلبی خاصی دارند و روغن هم ؟. حاج صادق از بعضی لحاظ آدم احساس میکند از حاج قاسم کم ندارد. او اخلاص، آن روحیه و آن حال. واقعاً همین است. حالا چیزهایی میدانم ازشان که بعد از شهادتش انشاالله عرض خواهم کرد.
«الشمس» اگه با همشه با هم، و شهید آن نور را هم تایید کردی هم گرفتی از آن نور صبر میکنی. این پیشانیبوسیدن حکایت از «وَالشَّمسُ وَالقَمَرُ وَالنُّجُومُ.» شمس در سجده است. قمر در سجده است. نجوم در سجدهاند. جبال در سجدهاند. شجر در سجده است. جنس شجر و دواب. همه این جنبندههایی که در عالماند در سجده و «وَ کَثِیرٌ مِنَ النَّاسِ.» بسیاری از مردم در سجدهاند. حالا این هم باز از آن آیاتی است که: «قَلِیلٌ مِن عبَادِی الشکورُ.» قرآن که میگوید اکثریت گمراهند، اقلیتاند که در هدایتند. اینجا کثیر دانسته، آن اقلیت. فکر کن دیگه رابطه اینکه یه جایی کثیر، یه جایی قلیل میداند. «کثیرٌ مِنَ النَّاسِ.» بسیاری از مردم هم در سجدهاند و «وَ کَثِیرٌ حَقَّ عَلَیهِ العَذَابُ.» بسیاری هم عذاب بر اینها مُحقَّق شده. پس «بسیار» اینجا خیلی ملاک اینکه اکثریت و اینها را بخواهد بگوید، ندارد. ممکن است ۱۰ نفرم باشند. ۱۰ نفر هم کثیر است دیگر. چون بالای سه نفر کثرت به حساب میآید. اکثر. میگوید کثیر. کثیری در سجده اند و کثیری هم در جهنم. بالای سه تا کثیر است. این در برابر هم لحاظ نکرده است. تعدادی. تعداد زیادی اینجوری است. الان این کلاس، تعداد زیادی تو کلاس نشستهاند. در قیاس با مثلاً کلاس آقای جوادی آملی، اگه بخواهیم حساب بکنیم که اصلاً ما اصلاً کلاس نیستیم.
«وَ کَثِیرٌ حَقَّ عَلَیهِ العَذَابُ.» پس عذاب بر کیها ثابت است؟ برای کسانی که در سجده نیستند و «وَمَن یُهِنِ اللهُ فَمَا لَهُ مِن مُکرِمٍ.» کسی که خدا اهانت بکند به او، او را هون کند. کرامت یعنی شایستگی ذاتی دادن. «هون» یعنی در ذات او بیارزش بودن. این میشود اهانت. حالا اگه «هون» باشد اینجوری. اگه به حساب نیاوردم. «هون علیه بما انه بعین الله» ؟. اباعبدالله موقع شهادت حضرت علی اصغر عرض کردم. یعنی چی؟ یعنی ساده است. یعنی به حسابش نمیآورم. چیزی نیست. «علیه» برایم چیزی نیست. انگار چیزی نیست. انگار چیزی هست؟ میشود اکرام. اکرام و اهانت. یعنی موقعیتی ندارد. «عباد الرحمن» آدم خون به دلش میشود از بس ترجمه سوره فرقان، ترجمههای عجیب غریبی دارد درمیآید. اینها «اِنَّ اللهَ یَفعَلُ.» اگه کسی خدا اهانتش کرد، دیگر مکرم ندارد. اگه خدا کسی را هیچی به حساب نیاورد. چو ؟ خدا ارزش ذاتی میدهد او. اصلاً ارزش ذاتی هست. ذاتاً ارزش اوست. «ثمن» لکل قال. «ثمن» برای هرچیز ارزشمندی اوست. از «سَقطَ بالله» ؟ تازه اینجوری است. نه خود «الله صِقَهَ بالله» ؟. «ثمن لکل قال.» هرچیزی که گران است، هرچی که ارزش دارد از او گرفته ارزشش را.
«هذان خصمان اختصموا فی ربهم.» اینها دو گروهاند آقا. این دو جناحی که گفتیم «هذان خصمان»، اینها دو فرقهاند. یه جوان دانشجویی آمده بود گفت: «نوبت کلاس آقا. چرا تو همه را اینجوری قطبی میبینی عالم را؟ یا باطل حسین، فلان طیف روشنفکری فلان جا را تو حق میبینی یا باطل؟» قرآن میگوید: یا حق است یا باطل است. «هذان خصمان.» کلاً دو جناح. کل مردم دو جناح خصمانه. دو تا خصمان. اینوری آنوری. دو جناح حق و باطل. بنده خدا تو ذهناً قانع شد، قلباً قانع نشد. کتو ؟. برای اینکه آدم قلب هم قانع بشود، باید ترک گناه بکند. قرآن است دیگر. این دستهبندیها اینجوری است دیگر. مؤمن و منافق و کافر. نه دیگر. بعضیها اصلاً نه مؤمن نه منافقاند نه کافرند. حالا غیر از اینکه «هذان خصمان»، یعنی دو جناحاً. هستیشناسی دیروز بهشان عرض کردم. گفتم تو کار طلبگی چکار باید کرد؟ گفتم اول هستیشناسی دقیق. مبتنی بر آن هستیشناسی دقیق، انسانشناسی دقیق. مبتنی بر آن انسانشناسی دقیق، علوم ذیل انسانشناسی، علوم تربیتی، علوم روانشناختی، جامعهشناختی. اینها همه ذیل. خب فقه ما اینها. همه ذیل این بحثهایی که همه تابع علوم انسانی. این انسان که در فقه باهاش کار داریم، انسان انسان درست حسابی نیست. انسان همان حیوان ناطق است. قرآن که تعریف از انسان ناطق نیست. آثار علامه را بخوانید. به من اگه بود هرکه میخواست ۵ سال میگرفتم قرنطینه. آثار علامه باهاش کار میکردم. تو هستیشناسی همین است که شمسالوَحی میگوید. همین بحثها. اول عالم میشود نظام حق و باطل. این حق و باطل میآید دستهبندی میشود. ترکیببندی شکل در جامعه انسانها متناسب با این شاخص تعریف میشوند (جهان اول، جهان دوم، توسعهیافته، در حال توسعه). اینها از کدام دکانی از کدام قبرستانی در آمده؟ این دستهبندیها را به رسمیت نمیشناسد. توسعهیافته، در حال توسعه، جهان اول، جهان دوم، در مسیر توسعه. وقتی ماده شده است، آن وقت یا ماده را دارد یا ندارد. اگه ماده را دارد، میشود توسعهیافته. پس این شد. این ترکیببندی ما وقتی ماده شد اصل. میگوید ماده داری یا نداری؟ اگه ماده داری، توسعهیافتهای. نداری؟ میخواهی داشته باشی یا نه؟ حرف ما که ماده داریم را گوش میدهی یا نه؟ در مسیر توسعه. نداری، میشود جهان عقبافتاده، جهان سوم، پنجم. اینها این دستهبندی بر مبنای ماده است. ولی وقتی مبنا شد حق، میگوید بهره از حقیقت داری یا نداری؟ اگه داری، مؤمنی. نداری، آن طایفههای دیگر. آن چند دسته دیگر که گفتم: «یعبد الله علی حرفٍ». یا مقلد بدون علمی یا مقلد تابع کل شیطان مریدی. این دستهبندی قرآن این شکلی است. ترکیب جمعیتی کار داریم. «انعمت علیهم»، «مغضوب علیهم»، «ضالین». این دستهبندی جمعیتی در قرآن نگاه ترکیبی این است. بر مبنای ولایت بر مبنای حق ترکیب میشود. بعضی نعمت ولایت و بهرها دارند ازش. بعضی حالا این نعمت داده شده را حقش را ادا نکردند. در برابرش ایستادگی کردند. آسیب به نعمت زدند. میشوند «مغضوب علیهم». یه دانه بیتفاوت است نسبت به این نعمت. ذالین. دستهبندی جمعیتی قرآن با این نگاه. بخوانید. بعد حالا اصلاً جامعه را باید اصولگرا اصلاحطلبی شناخت. شعر و ور است واقعاً. حق و باطل این دستهبندی قرآن است. همه افراد جمعیت در جامعه را باید با این دستهبندی کرد. جامعه بر مبنا ی این شکل میگیرد. دستهبندیها این شکلی است. لیستبندی مدل اصولگرا، اصلاحطلب. بعد گاهی مثلاً آن اصولگرا از هر اصلاحطلبی ؟ روی هر اصلاحطلبی اصولگرا به حساب میآید. شاخص ندارد این مائز ندارد. برای اینکه اصلاً با چه معیاری دارد طرف را تشخیص میدهی. اینها میشوند «هذان خصمان». دو تا خصمان. دو تا خصمان ولی همه در افرادش ؟. اختصام به حساب افراد اینها جمع آورده. «خصمان» تثنیه. «اختصموا فی ربهم.» همه خصومتها در رب است آقا جان. در ربوبیت. اینها رب را پذیرفتند، آنجا نپذیرفتند. اینها تابع ربوبیت حق تعالیاند.
ترکیببندی جامعه بر مبنای این است: آنهایی که ربوبیت خدا را پذیرفتند و آنهایی که نپذیرفتند. بنیامیه و بنیهاشم یک نمونهاش است. نه اینکه آیا میخواهد این را بگوید. جریان یعنی این نمونه. بنیامیه، بنیهاشم. «هذان خصمان.» این دو قطبی ما تا قیامت هم ادامه دارد. سفیانی از بنیامیه. امام زمان از بنیهاشم. امتداد دارد. این «هذان خصمان» تو امت ادامه دارد. تو عالم هم همین است. «هذان خصمان اختصموا.» در مورد ربوبیت. «علی ربکم الاعلی.» فراعنه این را میگویند: «ما اوریکم الا ما ارا.» حرف فرعون این است دیگر. من، آنی که من میبینم همین است و تابع این باشی. ولی او چی میگوید؟ میگوید: «اِنَّ ربَّکم اللهَ فَتَّبعونی.» «انا ربکم الرحمن.» نظرم این بود. «اِنَّ رَبَّکُمُ الرَّحمانُ فاتّبعونی.» این حضرت هارون به اینها که گوسالهپرست بودند: «اِنَّ رَبَّکُمُ الرَّحمانُ فاتّبعونی.» این کلام انبیاست. رب شما رحمان است. پس مال من راه بیفتید. آنها میگویند. آن میگوید: «اَنَا رَبُّکُمُ الاَعلی.» دنبال «ربکم الرحمن» دست الرحمن این تفاوت است.
«والذین کفروا قُطِّعَت لهم ثِیابٌ من نار.» اینهایی که کافر شدند، «تقطیع» شده برای ایشان. «تقطیع» شده یعنی چی؟ دوختند و برش زدند. برای اینها «ثواب» آنی که به قامت خودت است. «صبا» ؟ شما عمل شما جلوهای در ملکوت دارد. آن جلوه به قامت خودت است. قامت تو همین قد «ثواب» تو است. «ثوب» درست میکنی برای خودت. بزرگان میگویند که روح انسان در برزخ علم اوست. تَن او در برزخ عمل اوست. موش ؟ «ص» ؟ قامت برزخی او عمل اوست. جلوه میدهد به او در عالم برزخی. میشود «ثواب». برای «ثواب» کار کن. یعنی برای همین خوشگل باشی در برزخ. خوشسیما باشی. خوشاندام باشی. این «صبا» ؟ وقتی نداره، میشود شکل مار و خوک و عقرب و گراز و اینها. حجر و مُجر و شجر و مَدر ؟ در همه این صورتها جلوه. بعد اینجا «قُطِّعَت لهم ثِیابٌ من نار.» «تقطیع» شده برای اینها. یعین برای کفار لباس از آتش میبرند. این «تقیه» ؟ چیست؟ خودش برش زده. کی برش زده؟ خودش برش از آتش. لباسی را در نظر بگیرند. میگویند بریدیمش. بریدیم به نام فلانی. میشود تقطیع.
«فَوقَ رُؤوسِهِمُ الحَمِیمُ.» از بالای سرشان آب جوش را روی سرشان میریزند. بالای سر و شب. بالای سر میریزند یعنی این تحت ولایت چی؟ خود را قرار داده بود؟ خودش را ذیل چی تعریف کرده بود؟ شما وقتی خودت را ذیل رحمت تعریف کردی، تابع و شیعه امیرالمؤمنین بودی، تابع و شیعه اباعبدالله بودی. او رحمتاللهالواسعه است. جلوه رحمتاللهالواسعه میشود نزول باران، نزول آب. تو خودت را در معرض ریزش آب قرار دادی. آن میشود آنی که بهشتیها دارند. آب گوارا را روی سرشان ریخته. ولی یه وقت خودت را ذیل شعاع وجودی کسی قرار دادی غلیان شهوت و قدرت در او بود و تو هم تابع او بودی. قلقل میزد در او قدرتطلبی. آن آب جوش است. تو هم ذیل او تعریف میشدی. این میشود ریزش آب جوش روی سرت. فکر تو از او گرفتی. ایدهات را از او گرفتی. منطقت را از او گرفتی. گرفته بود از جوشش قدرتطلبی در خودش. روشن است عرض من؟ کشکی نکنیم رد بشیمها. عمیق بشیم نسبت به آیه.
«هِم یُسحَرُ بهِ ما فی بطُونِهِم.» میریزند. این «حمیم» از همان حرارت است. جملۀ نامشخص. از آن بالا میریزند. «ما فی بطونهم.» «سحر» با «صاد» و «حاء» و «میم» به معنای آب کردن. به داماد هم میگویند «صهْر». آب میشود یا آب میکند؟ بله. آن آب جوش میآید. اینها را یکی میشود دیگر. انگار ذوب میشود داماد توی خانواده. چون ذوب میشود، میشود «سهر». آن خانواده. لذا امیرالمؤمنین هم «سهره». و در برخی آیات هم کلمه «سهری» که در قرآن آمده «سهرا» و «نصبا» چیست؟ تطبیق به امیرالمؤمنین دادهاند. داماد پیغمبر هست ولی ذوبشده در نفس پیغمبر است. او یکی است. همین ذوبشدن، یکیشدن. این آب جوش که از بالا میریزند، خب این هم ولایت بود دیگر. منطقش را از کدامها گرفت؟ از کسانی که تابع قدرت بودند. رسانه، رسانه اینها پمپاژ میکرد و میگرفت. این میآید در «ما فی بطونهم». در بطن او چیست؟ همین آب جوشی که از بالا سرش ریختند. روشن شد؟ میآید تو بطن او ذوب میشود.
«والجلوود.» حالا دیگر بروز جلوههای بیرونیش هم پوست. پوست او را هم میگیرد. پوست او را هم ذوب میکند. اینها همه باطن همان است که تو دنیا بود. تو دنیا چطور خودش را تابع و تسلیم کرده بود نسبت به قدرتپرستها؟ نسبت به آن مقلدینی که تابع علم و هدی و کتاب منیر نبودند. هرچی آنها میگفتند قبول میکرد و بروز میداد. از تو انگشتهایش درمیآمد. توئیت میکرد. فکرش را از آنها گرفته بود. بعد متنش را گرفته بود. قلب و روحش را تسلیم آنها کرده بود. بعد سر انگشتهایش توئیتش درمیآمد. درست است؟ آب جوش از بالا میریزند و میآید روی سرش. میآید تو بطنش. از تو پوستهایش میزند بیرون. روشن شد؟ با این دقت نگاه کنید.
«وَلَهُم مَقامِعُ مِن حَدیدٍ.» میخوانم و ترجمه میکنم. بعد یه ماجرایی در مورد حضرت سلمان دارد. دوستانی که میخواهند بروند، بروند. ماجرای جالبی دارد. حضرت سلمان که با یکی عقد اخوت میبندد. «مقام» جمع «مِقمَعَه». «مِقمَعَه» به معنای پتک و گرز است. اینها مقامی از حدید دارند. با آهن هی اینها را میکوبند. چرا؟ برای اینکه اینها با آهن میکوبیدند. اینها با ابزار و ادوات و سلاحهایی که داشتند، جریان حق را ویرایش: ضربه میزدند. درست است؟ از هر موقعیتی استفاده میکردند برای کوبیدن. مثلاً روحانیت. کوبیدن حزباللهیها. کوبیدن بسیجیها. روشن است؟ الان کرونا آمده. این باز یه حدیدیه که اینها باز باهاش قمیها و روحانیون و جامعهالمصطفی و حزباللهیها اینها را میکوبند. دیگر انتخابات میشود. باز میکوبند. هواپیما سقوط میکند. باز میکوبند. هرچی میشود دنبال یه کوبشاند. لذا آنها هم دائم تو ملکوت این کار. اینها این است که دائم مقامی از این در قیامت و در برزخ است. کلام ماجرا که تو بازار آهنگرها پسره چی دیده؟
«کُلَّما اَرَادوا أَن یَخرُجوا مِنها مِن غَمٍّ أُعیدُوا فِیهَا.» هر وقت اراده میکنند که از آن خارج شوند. اراده را دارند. دردشان هم همین است. جهنمیها اراده خروج دارند ولی نمیتوانند. اگر اراده نداشتند که دیگر غصه نداشتند. میخواهند خارج بشوند. سعیاش هم میکند. نمیتواند. اراده را دارد. فطرت را دارد. «من غم» را هم گفتند. این پس غصه باطنی انسان است. گرفتاری درونی است. وقتی دارد یه وقت دست و پای من و شما را میبندند ولی حس بدی نداریم. خوشحال هم هستیم. یه وقت دست و بالمون باز است. از تو بستهایم. همین مؤمن تو غم نمیماند. ممکن است مؤمن توی شرایطی گرفتار بشود ولی درونش هیچ وقت غم نیست. ماجرای یونس و سوره انبیا که با هم خواندیم: «فَاستَجَبنا لَهُ وَ نَجَّیناهُ مِنَ الغَمِّ.» کسی وقتی مؤمن بود، این دیگر تو غم نمیماند. در باطن او گرفتگی نیست. «از غم نجات». میگوید «حُزنٌ هو فی قلبه». نمیگوید «غَمٌّ هو فی قلبه». مؤمن غم ندارد. مؤمن حزن دارد. و حزنش هم شیرین است. حزنش هم اثر شیدایی، اثر گرفتگی نیست. پس فرق میکند این حالات ما. حزن اباعبدالله را داریم. غم اباعبدالله را که نداریم. ما غم نداریم بابت امام حسین. ما حزن داریم بابت امام حسین. حزن فرق میکند. غم وقتی است که کسی چیزی از دست داده. گرفتار است. گرفتار فراق. همهرقم است ؟. اوست. ما که امام حسین را از دست ندادیم. امام حسین قلب ماست. ما حزن داریم. حزن عاشقانه بابت این ابتلائاتی که به او وارد شد.
«وَ یَتَعِیدُ فِیهَا.» هر وقت میخواهند اراده کنند خارج بشوند، اعاده میشوند. در اراده. اعاده قشنگ است دیگر. اعاده میشوند. برشان میگردانند تو جهنم و «وَ ذُوقُوا عَذابَ الحَرِیقِ.» بهشان میگویند بچشید عذاب حریق را که حریق همان به معنای شعله سوزاننده است.
«اِنَّ اللهَ یُدخِلُ الّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالحاتِ.» خدا داخل میکند کسانی که ایمان و عمل صالح دارند. «جَنّاتٍ تَجرِی مِن تَحتِهَا الاَنهارُ.» توضیح دادی برگ و بال دارد. ریشه دارد. از این ریشه شاخ و برگی بیرون آمده. جلوه دارد. آن اتصال قلبی اینها با حق تعالی به این برگ و بار ریخته بیرون شده. بهشت. بهشتی است که از زیر این بهشت نهر جاری است. نهر چیست؟ آب. آب چیست؟ مایه حیات.
«یُحَلَّونَ فِیها مِن اساوِرَ.» «اساور» چیست؟ جمع «اسورة». «اسورة» جمع «سواره». سه بار جوری که راغب گفته همان معرب دستواره است. «یُحَلَّونَ». تحلیه میشوند اینها. هدیه بر اینها میکنند. زیور به این ها و زیور آراسته میکنند. دستوارههایی (دستبندی). «من ذهب» طلا. خب این کدام طلا است؟ این همان طلایی است که ارزش مادی همه مادیات به عهده اوست ؟ در دنیا. درست است؟ همه مادیات را با طلا میسنجند دیگر. الان ارزش این خانه به چیست؟ ارزش ساختمان به پول است. به زمین. به زمین. بعد به پول. آن پول ارزشش به چیست؟ به طلا. هواپیما. هرچی شما تو دنیا لحاظ میکنی، آخر ارزشش را از طلا میگیرد. درست است؟ این چون اهل انفاق بود و از این ماده کنده بود، سوار بر ماده بود. ماده این طلا تو دست او، تو مچ او نبود. زیور دست او بود. الان آنی که دنیا پول دارد، مادیات دارد، از اینها استفاده بهینه میکند. دستگیری از بقیه میکند. این پول تو مشتش نیست. مال یه جایی بود. طرف سکه تو مشتش بود و بعد نگاه کرد دید که بخیل بود. آن بابا اسکاندیناوی. اینها جاهایی. شهرهایی از آنجاها که مربوط به بخل و اینها بودند. بعد دستش را دید که این سکه عرق کرده. گفت: «هرچی گریه کنی من خرجت نمیکنم.» پول زیور دست اوست. خرجش میکند. ولی اعتبار این دست، آبرو گرفته از این پول. این طلایی است که دستبند شده برایش. روشن است؟ خرجش نمیکند. از آن طلا این نگهش نمیدارد. از این طلا آبرو کسب میکند. زینت پیدا کرده این دست. دست که نماد فعل است دیگر. طلا را با این دست خرج کرده که همه ارزشهای مادی با اوست. یعنی همه ارزشهای مادی شد تو این مسیر گذاشته. حالا این شده دستبند دست او. جلوه ملکوتی قیامتی برزخیش میشود دستبند طلا. روشن است آقا؟
«وَلُؤلُؤًا.» تصاویر از ذهب طلا دارد و لؤلؤ دارد. لؤلؤ چیست؟ مروارید. با این مرواریدها زیور داده میشود. خب مروارید هم جلوه ملکوتی دارد. طلا جلوه ملکوتی دارد. علی ذهب و الناس کلهم سفال. علی طلاست. مردم همه سفال. چرا گنبد اهلبیت را طلا میکنند؟ میگویند که اینها طلاییاند. طلای ۱۸ عیار. طلای ۲۴ عیار. بقیه همه خاکروبه و سفال و گچ. اینها تهش. تهش یه خیلی خوب باشن یه نقرهای. طلا. خب این دسته چون اتصال به امیرالمؤمنین و ولایت داشته، دستبند طلا و مروارید.
چرا مروارید همان گنج نهفته در اعماق دریاست؟ درست است آقا یا نه؟ در دریا. در دریای معرفت. آنچه آن آخر استحصال میشود چیست؟ آن مروارید است. چیست؟ اشک اباعبدالله را روز قیامت چون دُر نقدش میکند. آن چکیده و عصاره ولایت و محبت. گزین اعماق این دریای معرفت این حرفها که دانسته میشود. انشاالله از آن دریای معرفت از آن اعماقش. به قول چوپانی میگوید ۱۰ دقیقه آخر، بله. این از این دریای معرفت. آنچه که آخر. لذا اشک عصاره هیچ چیزی معادل ندارد با اشک بر اهلبیت. چون عصاره معرفت و مثل مروارید در اعماق دریاست. این تو دستش این را دارد. همان که حاج قاسم گفت وصیتنامهاش که من چیزی ندارم غیر از اشک بر اهلبیت و دستی که محصورین را باهاش نجات دادم و خیلی کلمات فوقالعادهای آنجا به کار برد. مرعشی نجفی وصیت کردند که این دستمال من را با من دفع کنید. ۵۰ سال اشکها را با این دستمال پاک کردم. تو کفن دستمال را بگذار. همین است. مروارید این دستمال. دستمالهای مرعشی. ما الان یه دستمال پاره میبینیم ولی حقیقت برزخی چیست؟ یک کیسه پر از مروارید. پر از مروارید. این تو این دستها چی دارد؟ مروارید. لؤلؤ دارد. دستبند او طلا و مروارید.
«وَ لِباسُهُمْ فِيهَا حَرِيرٍ.» لباسشان آنجا چیست؟ حریر. خب حقیقت ملکوتی حریر چیست؟ این را دیگر شما به این کار کنید. حریر چیست؟ آقا خلیج فارس بهش میگویند چی؟ دیبا یا دیباج. خاصیت حریر چیست؟ این باشد دیگر چون وقتمان هم گذشته. میخواهیم آن روایت را هم کار بکنیم در مورد حریر. فردا دوستان یه تحقیقی برای ما بیاورند که ویژگیهای حریر چیست؟ عظمت حریر و خاص بودن حریر در چیست؟ که این نکته حریر را هم اینجا بگوییم و پیدا کردید. توی بازار آهنگرها بود. همان سلمان را سرچ بکنید.
«وَلَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَدیدٍ.» عمربن یزید ابی علیهالسلام در امالی مفید، صفحه ۱۳۶: «مَرَّ سلمانُ رَضِیَ اللهُ عَنهُ عَلَی الحَدّادینَ بِالکوفَةِ فَوَقَفَ عَلَی شابٍّ یَصْعَقُ فَاَجْتَمَعوا النَّاسُ حَولَهُ فَقَالُوا لَهُ یا اَباعَبْدِاللهِ اَصْعِقْ هَذَا الشابَّ فَاَدْنُوا مِنهُ.» حضرت سلمان، جناب سلمان محمدی، ایشان از بازار آهنگرهای کوفه رد میشد. دید یه جوانی دارد داد میزند و غش کرده روی زمین. مردم دورش جمع شدند. «فقالوا له: یا اباعبدالله.» لقب سلمان اباعبدالله است. «صعق» همان حالتی که غش است. این جوان غش کرد. ای کاش تو گوشش یه چیزی بخوانی. قبول کند. «فَاَدْنَوَا مِنهُ.» سلمان، جناب سلمان بهش نزدیک شد. «فَلَمّا رَأهُ الشّابُّ اَفَاق.» جوان که سلمان را دید، سرحال شد. نفس وقتی قوی شد، اینطور میشود. سخنرانی میکرد. بوعلی تو مجلس گمنام نشسته بود. اینجاست. منبری گفتش که من امروز قدرت تکلمم را از دست دادم. احساس میکنم یک نفس قوی در جلسه حضور دارد. چه قدرت بیان را از من گرفته. «اثرَنَفَسَهُ» ؟. جناب سلمان تا آمد، حالش خوب شد. «وَ قَالَ یا اباعبداللهِ لَیسَ بِی مَا یَقُولُ هؤلاءِ.» گفتش که اباعبدالله اینهایی که میگویند اینها نیست در مورد من. سر و اینها ندارم. «حدّادین.» از این بازار آهنگر رد شدم و «وَ هُمْ یَضْرِبُونَ بِالْمَرْزَبَاتِ.» اینها داشتند با این پتکهایشان میکوبیدند. «فَتَذَکَّرتُ قولَهُ تعالی و لَهُم مَقامِعُ مِن حَديدٍ.» یاد این آیه افتادم: که تو قیامت با پتک میکوبند. «فَذَهَبَ عَقلی خوفاً مِن عِقابِ اللهِ تعالی.» عقلم رفت. عقلم پرید از خوف از عقاب خدا. «فَاتَّخَذَهُ سلمانُ اَخاً.» خب اگه بعضی حضرات آقا نترسند و من تو مردم از خدا نترسونید، حلالت نمیکنم اصلاً بابت اینی که گفتی. میگوید سلمان به عنوان برادر این را اتخاذ کرد. عقد اخوت. «وَ دَخَلَ قَلْبَهُ حَلاوَةُ مَحَبَّتِهِ فِی اللهِ تعالی.» وارد قلب او شیرینی محبت این در راه خدا آمد. کی را باید در راه خدا دوست گرفت؟ چه حالتی دارند. رفاقت این حلاوت محبت میآید با هم بودن. «حَتّی مَاتَ الشابُّ.» تا اینکه این جوان مریض شد. «فَجَاءَهُ سلمانُ.» سلمان آمد بالای سرش. «فَقَالَ یا مَلَکَ الْمَوْتِ ارْفِقْ بِاَخی.» حالا سلمان. سلمان برگشت به عزرائیل گفت: «با این برادر ما مدارا کن ای ملکالموت.» رفیق باش با برادرم. «فَقَالَ یا اباعبداللهِ اِنّی بِکُلِّ مُؤمِنٍ رَفِیقٌ.» اباعبدالله من با هر مؤمنی رفیقم. با رفیق جانش را میگیرد. اهل این حالات اسم بابش چیست؟ اعمالی که باببندی نداره. مجلسبندی. بر مریض شانزدهم حالات قرار بده. و اینجوری باشیم که یه سلمانی پیدا بشود با ما عقد اخوت بخواند. یه حال این شکلی اگه پیدا کنیم، یه سلمانی پیدا میشود آقا. استاد. او میآید. حالات اگه باشد، سلمان میآید سراغ آدم. سلمان میآید.
بسم الله الرحمن الرحیم.
«اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضا و کذالک انزلناه آیات بینات و ان الله یهدی من یرید.»
این «کذلک» را میفرمایند از باب تشبیه کلی به فرد. یک فردی مصداق کلی میشود؛ تطبیق این شکلی را «کذلک» میفرمایند. نکته مهم این نیست؛ این کُبرایی است که در قرآن بهشدت به درد ما میخورد و علامه اینجا به آن اشاره میکنند. به این اعتبار که بین کلی و فرد تباین فرض شده؛ این اعتبار به خاطر این است که بفهماند حکم جاری در فرد مفروض در سایر افراد هم جریان مییابد؛ مثل کسی که به حسن و جواد، که مشغول صحبتکردن و قدمزدناند، اشاره کند و بگوید: «انسان باید اینطور باشد؛ انسان باید اینطور باشد.» یعنی حکم و طریقه حرفزدن و تکلم که در این دو نفر جریان دارد، باید در همه جریان یابد.
تطبیق کلی بر فرد، «کذلک» این شکلی میشود. معنای آیه میشود: ما قرآن را درحالیکه آیاتی روشن و واضحالدلاله است، نازل کردیم؛ همچنانکه سابقه آن نیز واضح بود. این شکلی. مدل این آیاتِ ما، این قرآن و آیات بینات را نازل کردیم.
«و ان الله یهدی من یرید.» خبر برای مبتدای حذفشده است؛ تقدیرش این است: و الامر ان الله یهدی من یرید. معنایش این است که مطلب از این قرار است که خدا هرکه را بخواهد، هدایت میکند. کسی که نخواهد خدا هدایتش کند، دیگر هدایتکننده برایش نیست. خواست هدایت و اینها، قبلاً چند باری عرض کردیم به چه نحوی است. مشیت و اراده ابتدا نیست. ابتدا به ساکن بخواهد یکی را هدایت کند و یکی را اضلال کند، نه؛ زمینههایی است که شخص در خودش متناسب با آن زمینهها، خدا میفرماید: «هرکه را بخواهد»، یعنی هرکه مورد و در معرض این اراده قرار بگیرد. خب این هم از این.
«ان الذین آمنوا والذین هادوا و الصابئین والمجوس والذین اشرکوا.»
کسانی که ایمان آوردند، کسانی که هادوا (یعنی یهودی شدند) از «هَادهَ» است؛ این «هادوا» به معنای هدایت نیست. و صابئین که حالا تکتک این واژگان را علامه توضیح میدهند. قبلش یه توضیح در مورد این چند آیه، آیات ۱۷ تا ۲۴، میفرمایند که خدا سؤالات قبل، یعنی اختلاف مردم و خصومت اینها را در مورد خدای سبحان نقل کرد. یکی از اینها تابع بود؛ «تابع» یعنی مقلدی بود که از هر شیطان مریدی تقلید میکرد. یکی مقلد بود و بدون علم جدال میکرد. یکی مذبذب و سرگردان بود و خدا را نصفهونیمه میپرستید. دیگری به خدای سبحان ایمان و عمل صالح داشت.
حالا میخواهد بفرماید که خدا روز قیامت بین همه اینها تفکیک میکند. این «ناس» با همه این تلونشان و رنگارنگبودنشان، روز قیامت بین اینها حکم میشود؛ فصل میشود؛ بین همه. خاضع و مقهور در برابر عظمت و کبریایی او به سجده میافتند. سجده حقیقی هم میکنند. آن اجر مؤمنین و کیفر غیرمؤمنین را بعد از اینکه قضاوت و فصل کرد، در روز قیامت میدهد و بیان میکند.
«ان الذین آمنوا والذین هادوا.» آمنوا هم کسانی بودند که به پیغمبر و قرآن ایمان داشتند. هادوا کسانی بودند که به موسی و پیامبران بعد از موسی ایمان داشتند و تورات بود کتابشان. میفرماید که بختالنصر پادشاه بابل وقتی در اواسط قرن هفتم قبل از مسیح بر اینها مستولی شد، آن را سوزاند. مدتها به کلی نابود شد تا اینکه عزرا کاهن، یا عزراء بگوییم، عزراء کاهن در اوایل قرن ششم قبل از مسیح، در روزگاری که کوروش پادشاه ایران، بابل را فتح کرده و بنیاسرائیل را از اسارت نجات داده و به سرزمین مقدس برگردانده بود، آن را به رشته تحریر درآورد که باز دوباره تورات را، نه پیامبران موسوی، یعنی همه آنهایی که توراتی بودند.
صابئین میفرمایند که حالا بحثی در مورد صابئین هست؛ بحث مفصلی هم هست. اینها کیاند؟ اینها عابدین کواکب نیستند؛ چون خود آیه بین صابئین و الذین اشرکوا فرق گذاشته. اگر اینها ستارهپرست بودند، دیگر بعد از «اشرکو» میشدند. درحالیکه دارد اینها یعنی ادیان صاحب کتاب را مطرح میکند. صابئین کسانیاند که معتقد به کیشی هستند که حد وسط بین یهودیت و مجوسیت است. کتابی دارند که آن را به حضرت یحیی نسبت دادند. امروز عامه مردم ایشان را صبّی میگویند که ذیل آیه ۶۲ سوره بقره، مرحوم علامه بحث صابئین را آنجا مطرح کردهاند. یه جورایی اینها مثلاً تابعین حضرت یحییاند.
«و النصارا.» طرفداران حضرت عیسی و پیامبران قبل از او. چهار تا انجیل دارند: لوقا، مرقس، متی، یوحنا. و کتب عهد قدیم؛ آن مقداری که از کتب عهد قدیم که کلیسا آن را مقدس میداند. قرآن میفرماید: کتاب مسیحها همان انجیل است که به عیسی نازل شد. بقیه کتابها را قرآن قبلاً هم عرض کردم که بین این اناجیل، آنی که از همه بهتر است، گفتند چیست؟ یادتان هست؟ انجیل یوحنا که آقای قاضی به این کتاب خیلی نظر داشتند؛ به انجیل یوحنا و فرمودند که برای ازدیاد حُب، خواندنش خوب است. محبت خدا را در انسان شعلهور میکند. بزرگان انجیل یوحنا را نظر داشتند و بعضی میخواندند. به نظرم آقای بهجت هم تأییداتی... آره، چی فرموده بودند؟ یوحنای تأییداتی داشتند. روایتهایی که از حضرت عیسی نقل میکنیم، اباعبدالله... علیرضا علیهالسلام اهلبیت است که در آن آخر از حضرت مسیح نقلقول میشود. بله، همین سلسلهسند خودمان را دارد دیگر.
خب، مجوس کیاناند؟ اینها قوم معروفیاند که تابعین زرتشت بودند. کتاب مقدسشان اوستا است. تاریخ حیات زرتشت و زمان ظهور او بسیار مبهم است. میشود گفت به کلی منقطع است. اینها کتاب مقدسشان را در داستان استیلای اسکندر بر ایران به کلی از دست دادند. یک نسخه هم از آن باقی نماند. در زمان ملوک ساسانی مجدداً نوشتند. لذا ممکن نیست بر واقعیت مذهب ایشان ما بخواهیم دسترسی داشته باشیم و وقوف پیدا کنیم. آنی که مسلم است، مجوسیها معتقدند که برای تدبیر عالم، دو تا مبدا است: یکی مبدا خیر، یکی مبدا شر است. یکی اسمش یزدان است و یکی اهریمن. یکی نور است و یکی ظلمت. اینها ملائکه را مقدس میدانند، بدون اینکه مثل بتپرستها برایش بتی درست کنند. به اینها توسل و تقرب دارند. به ملائکه عناصر بسیطه، مخصوصاً آتش را مقدس میدانند. در قدیمالایام، مجوسیان در ایران و چین و هند و غیر اینها آتشکدههایی داشتند که وجود همه عالم را مستند به اهورامزدا میدانستند. او را ایجادکننده همه میدانستند و آدابی هم دارند. آتشکدههاشان و اینها هنوز که هنوز هم هست. در یزد و اینها ایام خاصی حج دارند. آنجا چکچک میروند؛ منطقه زرتشتیها. و یه قبرستانی دارند؛ از آن بالا پرت میکردند جنازهها را. اگه کفتار چشم راست طرف را میخورد، میفهمیدند بهشتی است (کفتار و لاشخور و اینها). اگه چشم چپش را میخورد، میفهمیدند جهنمی.
بزرگی در مورد آتشکده زرتشتیها که در یزد است، میگفت که ظاهراً سههزار سال است که این آتشکده خاموش نشده است. ایشان فرمود که این اثر مراقبت است؛ چون مراقبه بر آتش داشتند (سههزار سال آتش را روشن نگه داشتند). تو هم اگه مراقبت داشته باشی، آتش تو خاموش نمیشود. بزرگی بود.
منظور از مشرکین در «والذین اشرکوا»، همین وثنیاناند که بت میپرستیدند. اصول مذهبشان هم سه تا بود. یکی مذهب وثنیت صابئی، یکی وثنیت برهمایی، یکی بودایی. این سه مذهب، اصول مذاهب مشرکیناند. وگرنه اقوام دیگر هم هستند که از اصنام هرچی بخواهند و به هر نحوی بخواهند، میپرستند. بدون اینکه پرستششان را بر اصل منظمی استوار کنند؛ مثل بتپرستان حجاز و طوایفی در اطراف معموره جهان که در جلد ۱۰ میفرمایند که ما در مورد اینها صحبت میکنیم.
خب، «ان الله یفصل بینهم یوم القیامه.» خدا فصل میدهد؛ منظور از فصل اینجا، فصل قضاوت و حکم به حق در مسائلی است که اینها باهم اختلاف داشتند. بههرحال ما و مجوسیها و مسیحیها و یهودیها و اینها باهم اختلافاتی داریم.
بله، خانم مسیحی پیام داده که: «بچه من از دست من در رفت! مسلمانش کردی؟ بچۀ مرا برگردان! شمارهحساب بده. سیصد میلیون برایت میریزم. زمین تو دماوند میدهی؟» هیچی، آخرش خود بنده خدا مسلمان نشده بود. نوزاد بود. صالحنژاد نصب کرده بود. زمین و اینها. رفت آنجا که... باید میرفتیم. خَندهام گرفته بود که این بنده خدا میگوید سیصد میلیون. ما الان شش ماه است که دو میلیون بدهکاری داریم و هنوز نتوانستهایم آن را بدهیم. از بنده خدا مهلت گرفتیم تا اسفند. هنوزم نمیتوانیم. خَندهام میگیرد. آخر برج، میزایی. آره.
بعد در معرض هم هستی. میگویند که این که همش منبر میرود، که همش فلان است. اینها خیلی شیرین است دیگر. هرکاری دارد میآید سمت تو، مزهاش به همینهاست. این دخلوخرجهایی که جور در نمیآید.
خب، خدا فصل میکند بین اینها روز قیامت؛ فصل قضاوت و حکم به حق در مسائلی که صاحبان این مذاهب در آن اختلاف دارند تا محق اینها را از بابتل جدا کند. هیچ ساتری وسط نماند. هیچ حاجبی جلوی آن حکم به حق را نگیرد.
خب چرا «اِنَّ» تکرار شده؟ «ان الله یفصل بینهم یوم القیامه ان الله علی کل شیء شهید.» دوبار «اِنَّ» دارد. برای ترکیب، چون بین آنِ اول و خبرش زیاد فاصله شده است، خدا دوباره «اِنَّ» را تأکید کرده؛ تکرار تا تأکید اثرش... ببخشید که حالا مثالهایی را هم میآورند. مرحوم «ان الذین آمنوا.» بین این و میگویید بله و «ان الله علی کل شیء شهید.»
«ان الذین آمنوا ان الله یفصل بینهم.» آن شدت تحقق را گفتیم «اِنَّ» میرساند دیگر. نه تأکید نیست. نه، شدت تحقق است؛ چون در بلاغت میگفتند که وقتی مخاطب چیست؟ شاک، منکر. اینجوری نیست. «انّک لَعلَی خُلق عظیم» را مثال زدیم. گفتیم به پیغمبر میفرماید که تو بر خلق عظیمی. یعنی پیغمبر شاکی است و برایش نمیآورد این را. و تازه لام تأکید هم دارد؛ یعنی پیامبر مُنکِر هستند. اینها دیگر مندرآوردیهای بخارات مغز برخی از این حضرات دور از ولایت امیرالمؤمنین است که در مغز ماها فرو کردند. تو این درسها، قرآن باید به خود قرآن فهمیده شود. قرآن را ارجاع به لغت و عُرف استعمال و اینها که میدهند، برای کشف ضوابط اولیه است؛ برای دلالت تصوری. دلالت تصدیقی قرآن که دیگر با استعمالات فهمیده نمیشود. قرآن خودش یک فرهنگی دارد، خودش معجمی دارد، زبانی دارد، ادبیاتی دارد، اصطلاحاتی دارد؛ اصطلاحات معانی دارد. ممکن است عرب جاهلی «اِنَّ» میگفته در برابر کسی که منکر بوده مثلاً شاک بوده. خب قرار نیست که قرآن همینجوری بگوید: تو آنجا میگفتی و من روح آن را میآورم تو این ادبیات خودم.
لذا این مثالی که بارها عرض کردیم، مثال بسیار دقیق و درستی هم هست که شبیه ماجرای قرآن در زبان عرب، شبیه آن در دوز پایینتر، اصلاً قابل قیاس نیست ولی شبیه دیوان حافظ است در زبان فارسی. شبیهش که اولاً میشود باهاش تحدی کرد: که آقا کسی مثل اینو بیارد. و هر شعری را شما در قیاس با شعر حافظ که بگذاری، معلوم میشود که این از حافظ نیست. «بار دیگر مدرسهها باز شد / زنگ ریاضی ز نو آغاز شد.» شعر فارسی؛ «جمله عربی» ؟ مثل قرآن. دیگر چه فرقی میکند؟ «الفیل و ما الفیل / خرطومُهُ طویل.» خب یکیش هم «زنگ ریاضی ز نو آغاز». اینجوری باشد. شما شعر حافظ: «سحرگه رهروی در سرزمینی / بگفت این راهی دیگر نیست جز این / خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی.» خب این را شما بگذاری کنار: «میرم مدرسه / جیبم پر از فندق و پسته.» این هم شعر است دیگر. وزن دارد، کلمات فارسی دارد.
و یه نکته بحثهای کلامی کردیم. خیلی، آن بحث، بحث خوبی است. بحثهای قرآن. اگه توانستید گوش بدهید که چرا قرآن اول میگوید یه سوره مثل قرآن بیاورید؟ مرحله بعد میگوید ده تا سوره مثل قرآن بیاورید؟ این از عجایب کار قرآن است. درحالیکه اول باید ۱۰ تا بگوید، بعد یکی را بگوید دیگر. علامه طباطبایی اینجوری جواب داده. ایشان میفرماید که: یکی را میگوید که اول عاجزت کند. ۱۰ تا را میگوید که بفهمی که خود منم، فکر نکن از دستم در رفته. چون یکی ممکن است از دست آدم در برود. یعنی به خود حافظ بگوید ۱۰ تا مثل این. خب یه وقت میگوید یکی مثل شعرهای من بگو. یکیش را تو یکی ممکن است در برود از کسی. از خود حافظ هم ممکن است در رفته باشد شعری. میگوید: دیگر. ولی وقتی ۱۰ تا شد، دیگر معلوم میشود که این از یک ملکهای نشئت گرفته. روشن است؟ لابهلا یادم آمد. چه نکته خیلی قشنگی است! وقتی حافظ ۱۰ تا غزل گفت، همه شکل بود، یه فرم بود، ۲۰ تا ۳۰ تا ۴۰ تا. معلوم میشود که حافظ حالی داشته. یه شعری گفته. خود طرف بهش بگوید دوباره آن را بگو.
بله. خب یه وقت کسی ۱۰ بار «انالله» میگوید. این ملکه است. وقتی ۱۰ تا شد، حکایت از یک ملکهای میکند. غرض اینکه ۱۰ تا مثل این بیاور یعنی من پیغمبر ۱۰ تا که آوردم، معلوم میشود که از من هم در نرفته (از من نیست). و چطور زبان حافظ ادبیات دارد برای خودش؟ محتسب معنایی را اراده کرده از زاهد معنایی را اراده کرده از شب معنایی را اراده کرده از جام باده میکده خمخانه مُغبچه سجاده شاخنبات می زلف گره زلف و همینجور. خب اینها همه در زبان فارسی هست. ولی شما شعر حافظ را تطبیق بدی ؟ احتمالات فارسی به «می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید.» «عرق بریز» ؟ روی آن. این را میخواهد بگوید. استعمالات دیگر. حمل عُرفی میشود. خب حالا نمیخواهم بگویم قرآن کتاب شعری است که همش حمله بر استعاره و کنایه و اینها. نمیخواهم اینجور بگویمها. بله، اشعار حافظ قالبش بر استعاره و کنایه و اینها است. قرآن اینجور نیست. ولی ادبیاتش مال خودش است. شما شعر حافظ را باید با ادبیات خود حافظ تفسیر کنی. باید ادبیات او را کشف بکنی. البته او هم از زبان فارسی استنباط و استخراج کرده. همین «باده و لیل و شب و زلف و اینایی که فارسها میگفتند» ؟ گرفته. جلوه داده به این معانی. یک وضعیت ثانویهای در فرهنگ خودش انجام داده.
روشن است عرض من؟ لسان قرآن هم این است. حالا سر «اِنَّ». بود. خیلی مثالهای دیگری هم دارد. «اِنَّ» در قرآن نمیخواهد تأکید را برساند که آن وقت مخاطبش مُنکِر است یا شاک است. در قرآن میخواهد شدت تحقق را برساند. (خیلی این امر مُحقَّق است). هر وقت نمیآید، یعنی دیگر این تحققش ضعیف نیست. اگر ضعیف باشد، با «اِنَّ» نمیآورد. تحقق وقتی که مستقر است. «اِنَّکَ لَعَلی خُلقٍ عظیم.» یعنی این خلق عظیم در تو مُحقَّق شده به نحو شدید. عوض میشود. تأکید: همانا. هرآینه چنین است که هرآینه را آخر نفهمیدیم یعنی چه؟ همانا همانا یعنی چه؟ مثلاً ترجمههای فارسی بیخاصیت فقط موجب تمسخر قرآن میشود. «باشد که مثلاً فلان شود.» «هرآینه همانا.» «همانا آنان رستگار شدگانند.» ترجمه یعنی چه؟ «انّ اولئکَ همُ المفلحونَ.» بابا «اِنَّ» شدت تحقق را میرساند. «هم» هم دارد تثبیت بر این مصداق را میرساند. همانا اینها رستگار شوندگاناند.
«اِنَّ اللهَ عَلی کُلِّ شَیءٍ شَهید.» خب. «اِنَّ اللهَ عَلی کُلِّ شَیءٍ شَهید.» خدا بر هر چیزی شاهد است. «شهید» دو تا معنا دارد آقا. فعل یا معنای مفعولی دارد یا معنای فاعلی دارد. «مقتول» فعل - معنای مفعولی. «نَصیر-ناصر» فعل- به معنای فاعل. حالا «حَبیب» چی؟ «حَبیب» جفتش است. «مُحِب» و «محبوب». وقتی میگویند فلانی «حبیب» فلانی است، یعنی چی؟ روی قبر «حبیبالله کاسهساز». هنرمنداناند دیگر؛ بالاخره هر قبر یه توئیتی است. مثلاً یه پروفایلی دارد برای خودش. روی قبر «حبیبالله کاسهساز» نوشته که: «مهمان حبیب خداست.» «حبیب» مهمان خداست. بامزه. «مهمان حبیب خداست.» «حبیب» چیست؟ «حبیب خدا.» یعنی «مُحِبّ» و «محبوب». بر مبنای استعمال لفظ مشترک در اکثر از معنا که مبنای اصولی ما بود از اول میگفتیم و شما اصول احتمالاً بهش رسیدید. عرض کنم که بر مبنای احتمال مشترک در اکثر از معنا هر دو درست است. میشود یکجا فعلی آمده باشد که هم فاعل را برساند و هم مفعول را.
«اِنَّ اللهَ عَلی کُلِّ شَیءٍ شَهید.» چی میشود معنایش؟ علامه رد کرده. این از آن تیکههایش است. اصلاً هیچ توضیحی ندارد با از گِل و آیات عرفانی و علامه جاهای دیگر. «اِنَّ اللهَ عَلی کُلِّ شَیءٍ شَهید.» خب معنای ظاهری چیست؟ خدا بر هر چیزی شاهد است. معنای دیگرش چیست؟ «شهید» هم معنای شاهد است و هم معنای مشهود. «اِنَّ اللهَ عَلی کُلِّ شَیءٍ مشهود.» آنی که به شهود رسیده فقط او را میبیند. «علی کل شیء» او را میبیند البته رو کلمه «رو» یا «او» هم میبیند ولی «شیء» را هم در جلوۀ او میبیند در پس او میبیند. «عَلی کُلِّ شَیءٍ شَهید.»
چرا فصل میکند خدا؟ «اِنَّ اللهَ یَفصِلُ بَینَهُم یَومَ القیامَةِ.» چون علی کل شهید، شاهد است و حاکم است. «هو الحاکم» در نهجالبلاغه: «اتقوا الله فی الخلوات.» در خلوت حواستان به خدا باشد. «لانه الشاهد هو الحاکم.» چون اونی که شاهد است، خودش حاکم است. این حاکم، حاکمی نیست که واسه خود حاکم باشد. دیده همه را. «شاهد علی کل شیء» شهید میزان حقانیت هرکدامتان را شاهد است. میداند حق با کیست؛ با چیست. چقدر حق با تو است؛ چقدر حق با او. شهید بر هر چیزی است. خود او فصل میکند روز قیامت و حکم.
«اَلم تَرَ انَّ اللهَ یَزدُ لَهُ مَن فِی السَّماواتِ و مَن فِی الاَرضِ.» ندیدی؟ این هم باز از آن بحث: «خطاب به کیست؟» میگویند: خطاب به پیغمبر. چه دلیلی ما داریم که خطابات قرآن به پیغمبر باشد؟ این هم قبلاً باز با هم بحث کردیم. این کُبریات، کُبریات مهمی است. بحث قرآن ما همین کُبریاتش میماند برای ارتباط و انس با قرآن و تدبر در قرآن. این کبریت که خیلی مهم است. کی به چه دلیل گفته که خطابات قرآنی به پیغمبر است؟ شاهد نقض هم که فراوان دارد که اصلا نمیتواند خطاب پیغمبر باشد. یه نمونهاش را تو سوره اسرا با هم داشتیم: «عِندَکَ الکبرُ او کِلامَا فَلا تَقُل لَهُمَا.» خب پیغمبر که پدر و مادر در کودکی از دست دادند. سوره اسرا در وقتی نازل شده که قطعاً پیغمبر پدر و مادر نداشتند. البته تو برخی روایات این را داریم ولی باز آن هم مضمونش چیز دیگری است. یعنی نمیخواهد تو مخاطبی به آن هم دارد میگوید، واساینکه تو بشنوی. همین است؛ یعنی مخاطب اصلی تویی. نمیگوید آمی ؟ منم.
پیغمبر را هم بهش گفتند از باب اینکه او دروازهای برای تخاطب با بشریت است. فرد فرد ما را نگفته دیگر. چون باز جمع میشد. یک فرد انسانی را لحاظ کرد. یک فرد انسانی و نوع انسانی را در او دیده. کلمه بحثهای کلمه نامشخص آمازون اینها که اول کفایه آمده همینهاست دیگر. که میشود مخاطب مثلاً حالا بحث مخاطب نیست بحث وضع یک لفظی گذاشته بشود. موضوع لهش این وضع آن باشد موضوع خاص باشد. که چهار تا وجه دارد و چند تا قول دارد. اول کفایه انشاالله میخوانید. خلاصه میشود یک عامی را در یک خاصی لحاظ کرد. چون همه گفتند محال است. امام گفتند ممکن است. که وضع خاصون له عام که شما بر اینی که شدت امکانش از همه اینها بیشتر است اصلش بر این است شما را جزئی کلی را لحاظ رو پیغمبر نوع بشر را لحاظ کرده. مخاطب اوست به حسب ظاهر. ولی نه اسکلت پیغمبر، نفس نفیس خاتمالانبیاء. «اِنَّمَا اَنَا بَشَرٌ مِثلُکُم» که علی وجه الارض است از جنس تراب است. از این ها. این مخاطب است برای هر آن کسی که از جنس تراب است. و الا وجه الارض است. روشن باید بشود مسائلی. وگرنه آن آیه قطعاً سوره اسرا بعد از این است که پیغمبر پدر و مادر از دست دادند و میفرماید که پدر و مادرت وقتی کنارت پیر شدند بهشان «اُف» نگو. از این قبیل آیات هم باز داریم دیگر، اگر بخواهیم لحاظ بکنیم.
خب، ندیدی؟ پس مخاطب همهمانیم. به همه ما تکبهتک دارد میگوید. ندیدی؟
«رویت» اولاً لزوماً «رویت» با حس نیست. «رویت» قلبی. «رویت» عقلی. الان من و شما داریم صحنههایی را میبینیم. یکی از چیزهای عجیبی که دیدیم این بود که بنده خدایی همه زورش را زد که سه نفر نروند مجلس خبرگان؛ و مجلس خبرگان آنی بشود که این میخواهد؛ با پیوند با انگلیس و فلان و اینها. با تهمت و دروغ و همهرقم کاری. و خودش یک سال بعد از دریچه استخر لقاءالله پیوست. و آن سهتا هم که میخواست نروند، هر سه تا هستن و تندتر از آن هم هستند. و شاگردهای این سه تا هم الان هستند. و مجلس هم که اینها ۳۰ هیچ زدند، ۳۰ هیچ باختن. و خلاصه تو کل کشور ۳۰۰ هیچ باختند. و خلاصه این، این وزر و وبال، این دروغها و تهمتها و اینها الیالابد گردن آدم است. چهار سال بعد، چهار سال بعد دقیقاً ضد آنی که تو میخواستی. الان من به شما میگویم: «دیدید خدا چکار کرد؟» این «دیدی» چه جور دیدنیست؟ الان این را دیدید یا ندیدید که عبرت بگیرید؟ دیدیم دیگر. دیدیم که اینها سه نفر را با یک طراحی عجیب و غریبی حذف کردند. به چهار سال نکشید. هر سه تا الان رئیس خبرگان. میگویم: «دیدی خدا چکار کرد؟» «خدا کید اینها را...» «اِنَّ اللهَ لَا یَهدِی کَیدَ الخَائِنِین.» را دیدی؟ خدا کید خائنین را هدایت نمیکند. میبینی؟ کم دیدنی است؟ به کجا دیدیم؟ مسئله داشته باشید. از باب نمونه داشتم میگفتم.
میگویم: «دیدید شما؟ دیدید یا ندیدید؟» مخالف ؟ موافقین. چند چندیم؟ حال ندارید؟ شنبه است. بچه آقا ؟. گفتنی گفتنی. یا قافله یا خائن. کسی که این موشکها را خلاصه... «اِنَّ اللهَ لَا یَهدِی کَیدَ الخَائِن.» دیدیم. با چی دیدیم؟ با قلبمان دیدیم. با عقلمان دیدیم. رویت احسن که نکردیم با چشم که ندیدیم. درک کردیم. این میشود دیدن. «اَلَم تَرَ اِنَّ اللهَ یَسجُدُ لَهُ مَن فِی السَّمَاواتِ وَ مَن فِی الاَرضِ.» ندیدی؟ برای خدا سجده میکند هرآنچه در آسمانها و هرچه در زمین است. خب چه نوع دیدنی؟ البته هرکه من را هم هرکه گفتم در مورد من و ما فعلاً بحثی نمیکنیم. این بحث مفصلی. مطالعه بکنید که «مَن» واقعاً به ذویالعقول تعلق میگیرد یا نه؟ ما هم لزوماً برای غیر ذویالعقول است یا نه؟ این باشد. تحقیق هرکی بیاورد شیرینی دارد انشاالله. خصوصاً خود آیات قرآن.
«یَسجُدُ لَهُ مَن فِی السَّمَوَاتِ و مَن فِی الاَرضِ. وَ الشَّمسُ وَ القَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الجِبَالُ وَ الشَّجَرُ.» ندیدی؟ هرکه در آسمانها و در زمین است، سجده میکند. ندیدی؟ یعنی ندیدی؟ خاطرهای افتادم. آقا رضا پروانه، خادم آقای بهجت، برای بنده نقل میکرد. مجلس روضه جمعه حاج آقا بود. آیتالله جوادی آملی آمدند. از این در این از اداره عمومی است. آمدم جلو در نشستم و مبل که نمیشود گفت، تختی حالت درست کردهاند آنجا. میگفتند که مجلس تمام شد. ولی با کسی حرف نمیزنند. خیلی دیگر. محل نگاه میکردم. کسی آیتالله جوادی آملی، ایستاده بودند سرشان پایین. دعای وحشت. ایستادم رو به آقای جوادی آملی گفتم که آقا دیدید؟ آقا رضا میگفت که من نفهمیدم آقای جوادی چی جواب دادند؟ وحشت بلندتر گفتند. یعنی ندیدید؟ «چرا آقا، دیدم.» رو ما ماندیم دیگر. چی بود بین این دو نفر که یعنی ندیدی؟ آن هم گفت ما دیدیم در آیتالله جوادی. خواندند. برای خود من واقعاً چیز عجیبی بود که با اراده تکوینی آقای بهجت، ایشان را آوردند که نماز بخواند. این چیز عجیبی بود برای ما. بانک مراجع و اینها، بزرگتر از آقای جوادی از سن و سال هم بودند دیگر.
بعد خدمتان عرض کنم که میگفتند که آقای بهجت خیلی لحن خاصی با جوادی صحبت میکرد. «امسال هم میری آمل برای تبلیغ»؟ آقای بهجت به آقای جوادی گفتند که: «آنکه دست...» «آنکه قراره بهت بدم، آنکه دست من دارد.» یه همچین چیزی. «شبی بعد از نماز یکی را بفرست بیاد بگیره.» جوادی گفتند که: «میشود خودم بیایم؟» گفتند: «نه.» تعابیر امام و شخصیتهای فوقالعاده عجیب و غریب رضوانالله.
«وَ الشَّمسُ وَ القَمَرُ وَ النُّجُومُ.» همه در سجدهاند. یک عالم است و یک سجده. از همسر سید احمد کربلایی پرسیدند که شوهرت را توصیف کن، گفتد: «شصت سال در سجده بود.» شصت سال درس سجده. شصت ساله بود. این آدم زندگیش، یعنی درس هم که میداد، سجده بود. بازار هم که میرفت، سجده بود. رأی هم که میداد، سجده بود. سجده بود. سخن هم که میکرد، سجده بود. یک سجده شصت ساله. این ما وسیله ناجور عالم ماییم دیگر. همه در سجدهاند. شمس و قمر در سجده. سجده آقا جان آن حالت در برابر ولایت حقیقت، پذیرش ولایت میشود سجده و تقرب در مسیر اطاعت و تقرب. همه قوای او وقتی به خاک افتاده. سجده این است دیگر. همه قوای من و شما به خاک بیفتد. (خصوص جبهه ما پیشانی ما). آهنگران چند تا چیز گفت. تا حالا امروز خرجش میکنم. گفت خواب دیدم که حاج قاسم پیشانیام را بوسید. (دو سه تا خواب از حاج قاسم دیده بود). نقل آن دوستمان که با هم خیلی رفیق شدند و دیروز آمده بودند مشهد با هم. آن دوستمان بهشان گفته بود که: «قاسم پیام داده که یکی حالا اینکه زیارت امینالله را بخوان تو حرم برایم. یکی هم اینکه این صلیالله علیک یا فاطمه، صلیالله علیک یا اباعبدالله را از دست نده. آن مدالی که میخواهی بهت میدهم با این دو تا شهادت. صلیالله علیک یا اباعبدالله، صلیالله علیک یا فاطمه.» دو تا چند تا خواب بود دیگر. حالا ایشان از باب حُسنظن به ما گفت که تعبیر کنم. گفت که به قاسم گفتم: «دعا کن شهید بشم. پیشانیام را ببوسی.» این چیست؟ فلانی اینجوری تعبیر کرده. فلانی ؟ جبهه نور هر کسی پیشانیش است. میگوید: مؤمنین وقتی به هم رسیدید پیشانی یکدیگر را ببوسید. پیدا کنید. البته خیلی جالب است. چون نور هر کسی، یعنی نورانیت هر کسی از کانال پیشانی او وارد وجود او میشود. خب و همه قوا متمرکز در پیشانی شما. شما همه قوایی که دارید در پیشانی شما متمرکز است. از اینجا فرماندهی میشود نظام بدن. آدم وقتی فشار میآید، این پیشانی احساس میکند. همه فشار آنجا مضاعف است. تمرکز انسان تو پیشانیش است. توجه انسان در پیشانیش است. با توجه پیشانی است. لذا سجده باب توجه وقتی شدت پیدا کرد توجه. این همون حقیقت سجده همین دیگر. یعنی به خاک انداختن این پیشانی را در برابر کسی. ذلیل و تسلیم کردن. یعنی شدت توجه به او. لذا تو ماجرای حضرت یعقوب هم سجده یعقوب به یوسف که تو خواب دیده بود. این چه بود؟ یعنی شدت توجه یعقوب به یوسف. سجده بوسیدن پیشانی و اینها دیگر. هرکدام خودش ماجراهایی دارد. از چند کانال که ایشان میگفت به من گفتند آخر شهید میشوی و بعد یه خاطره نقل کرد. اینش خیلی جالب بود. گفت دنبال فیلمش هم پیدا کنم فیلمش را. گفتم فیلم را منتشر کنیم. گفت یه خاطره از قاسم دارم. آتیشم میزند. شهید و مثل قاسم. مرا آتیش میزند. گفت که دو سال پیش شب بیستویکم، ۲۱ ماه مبارک رمضان. حاج قاسم گفته بود که مدافعان حرم زیاد میرفتیم سوریه. شب بیستویکم حرم حضرت رقیه بود. کاروان و اینها هم بودند و حاج قاسم آمده بود آن پشت توی اتاق پشتی نشسته بود. داخل نمیآید به خاطر مسائل امنیتی. تمام شد و بعد حرم را خالی کردند و من رفتم اتاق بالا (اتاقی ؟. آهنگر رفتم اتاق بالا). یکی آمد گفتش که حاج قاسم صدایت میکند. گفتم: «مگر هنوز هست؟» گفت: «آره، آن اتاق است. کنار ضریح تنها نشسته.» گنبد را من را بوسید و گفتش که به من نچسبید. یه قرآن به سر برای من بگیر. یه روضه. گفتش که من و قاسم فقط یه نفر بود که فیلم ؟. نشستم. قاسم چسبید به ضریح. من شروع کردم روضه خواندن و قرآن به سر. دو سه بار احساس کردم قاسم دارد از شدت گریه غش میکند. نگه میداشتم که نیفتد. «فیلمت را ول کن، قاسم را بگیر.» خیلی گریه کرد. خیلی خیلی گریه کرد و بعد هم هی دست و پای من را بوسید. سفر دیگری با هم بودیم و چندین بار به من گفتش که بعد از شهادتم کم نذاری و هرجا دعوتت کردند میآیی. چند بار به من گفت بعد شهادتم کم نذاری، هرجا دعوت کردند بیا و روضه بخوان. کرمان بودم و بیتالزهرا بودم و روضه خاصی خواندیم. باز یه خواب دیگری دیده بود. میگفت آقای صدف نامی ظاهراً که مسئول تامین امنیت کرمان بود. به صادق میگفتش که من منتشر میکنیم و حرف خصوصی با زبون ما که زبونم بند بود که تا حالا یه کسی شده بود گفتنش ذکر شهید و دلهار متوجه شهید گفتند که صدفی تو ماجرا ۷۰ نفری که کشته شدند تو کرمان. مراسم تشییع خیلی زیر سوال بود. خیلی اذیت شد. گفت که من تماس گرفته بودم همون روز اول درگیر کار و اینها بودم. صدایش در فشار بود. خدایا که ۷۰ نفرتان تشییع کشته شده بودند. قاسم خواب دیدم. این بار حاج قاسم پشت فرمان بود. حاج صادق فرمان و ماشین و راه و اینها. هرکدام حکایت در راه را میبرد. پشت فرمان است. رول مثل با او حک. گفتش که حاج قاسم ؟. گفتم که امروز به صدفی صحبت میکردم. آنقدر که درگیر کارها بود، صدایش درنمیآمد. حاج قاسم گفت که شعارهای خوبی را روی پلاکاردها نوشته بودند. شعارهای لازم نیست بگویم. خلاصه سه تا خواب گفت من بعد شهادتش دیدم. یکیش هم که قبل شهادتش دو هفته قبلش آمد من را بغل گرفت و با من خداحافظی کرد. قبل شهادت خیلی با هم ارتباط قلبی خاصی دارند و روغن هم ؟. حاج صادق از بعضی لحاظ آدم احساس میکند از حاج قاسم کم ندارد. او اخلاص، آن روحیه و آن حال. واقعاً همین است. حالا چیزهایی میدانم ازشان که بعد از شهادتش انشاالله عرض خواهم کرد.
«الشمس» اگه با همشه با هم، و شهید آن نور را هم تایید کردی هم گرفتی از آن نور صبر میکنی. این پیشانیبوسیدن حکایت از «وَالشَّمسُ وَالقَمَرُ وَالنُّجُومُ.» شمس در سجده است. قمر در سجده است. نجوم در سجدهاند. جبال در سجدهاند. شجر در سجده است. جنس شجر و دواب. همه این جنبندههایی که در عالماند در سجده و «وَ کَثِیرٌ مِنَ النَّاسِ.» بسیاری از مردم در سجدهاند. حالا این هم باز از آن آیاتی است که: «قَلِیلٌ مِن عبَادِی الشکورُ.» قرآن که میگوید اکثریت گمراهند، اقلیتاند که در هدایتند. اینجا کثیر دانسته، آن اقلیت. فکر کن دیگه رابطه اینکه یه جایی کثیر، یه جایی قلیل میداند. «کثیرٌ مِنَ النَّاسِ.» بسیاری از مردم هم در سجدهاند و «وَ کَثِیرٌ حَقَّ عَلَیهِ العَذَابُ.» بسیاری هم عذاب بر اینها مُحقَّق شده. پس «بسیار» اینجا خیلی ملاک اینکه اکثریت و اینها را بخواهد بگوید، ندارد. ممکن است ۱۰ نفرم باشند. ۱۰ نفر هم کثیر است دیگر. چون بالای سه نفر کثرت به حساب میآید. اکثر. میگوید کثیر. کثیری در سجده اند و کثیری هم در جهنم. بالای سه تا کثیر است. این در برابر هم لحاظ نکرده است. تعدادی. تعداد زیادی اینجوری است. الان این کلاس، تعداد زیادی تو کلاس نشستهاند. در قیاس با مثلاً کلاس آقای جوادی آملی، اگه بخواهیم حساب بکنیم که اصلاً ما اصلاً کلاس نیستیم.
«وَ کَثِیرٌ حَقَّ عَلَیهِ العَذَابُ.» پس عذاب بر کیها ثابت است؟ برای کسانی که در سجده نیستند و «وَمَن یُهِنِ اللهُ فَمَا لَهُ مِن مُکرِمٍ.» کسی که خدا اهانت بکند به او، او را هون کند. کرامت یعنی شایستگی ذاتی دادن. «هون» یعنی در ذات او بیارزش بودن. این میشود اهانت. حالا اگه «هون» باشد اینجوری. اگه به حساب نیاوردم. «هون علیه بما انه بعین الله» ؟. اباعبدالله موقع شهادت حضرت علی اصغر عرض کردم. یعنی چی؟ یعنی ساده است. یعنی به حسابش نمیآورم. چیزی نیست. «علیه» برایم چیزی نیست. انگار چیزی نیست. انگار چیزی هست؟ میشود اکرام. اکرام و اهانت. یعنی موقعیتی ندارد. «عباد الرحمن» آدم خون به دلش میشود از بس ترجمه سوره فرقان، ترجمههای عجیب غریبی دارد درمیآید. اینها «اِنَّ اللهَ یَفعَلُ.» اگه کسی خدا اهانتش کرد، دیگر مکرم ندارد. اگه خدا کسی را هیچی به حساب نیاورد. چو ؟ خدا ارزش ذاتی میدهد او. اصلاً ارزش ذاتی هست. ذاتاً ارزش اوست. «ثمن» لکل قال. «ثمن» برای هرچیز ارزشمندی اوست. از «سَقطَ بالله» ؟ تازه اینجوری است. نه خود «الله صِقَهَ بالله» ؟. «ثمن لکل قال.» هرچیزی که گران است، هرچی که ارزش دارد از او گرفته ارزشش را.
«هذان خصمان اختصموا فی ربهم.» اینها دو گروهاند آقا. این دو جناحی که گفتیم «هذان خصمان»، اینها دو فرقهاند. یه جوان دانشجویی آمده بود گفت: «نوبت کلاس آقا. چرا تو همه را اینجوری قطبی میبینی عالم را؟ یا باطل حسین، فلان طیف روشنفکری فلان جا را تو حق میبینی یا باطل؟» قرآن میگوید: یا حق است یا باطل است. «هذان خصمان.» کلاً دو جناح. کل مردم دو جناح خصمانه. دو تا خصمان. اینوری آنوری. دو جناح حق و باطل. بنده خدا تو ذهناً قانع شد، قلباً قانع نشد. کتو ؟. برای اینکه آدم قلب هم قانع بشود، باید ترک گناه بکند. قرآن است دیگر. این دستهبندیها اینجوری است دیگر. مؤمن و منافق و کافر. نه دیگر. بعضیها اصلاً نه مؤمن نه منافقاند نه کافرند. حالا غیر از اینکه «هذان خصمان»، یعنی دو جناحاً. هستیشناسی دیروز بهشان عرض کردم. گفتم تو کار طلبگی چکار باید کرد؟ گفتم اول هستیشناسی دقیق. مبتنی بر آن هستیشناسی دقیق، انسانشناسی دقیق. مبتنی بر آن انسانشناسی دقیق، علوم ذیل انسانشناسی، علوم تربیتی، علوم روانشناختی، جامعهشناختی. اینها همه ذیل. خب فقه ما اینها. همه ذیل این بحثهایی که همه تابع علوم انسانی. این انسان که در فقه باهاش کار داریم، انسان انسان درست حسابی نیست. انسان همان حیوان ناطق است. قرآن که تعریف از انسان ناطق نیست. آثار علامه را بخوانید. به من اگه بود هرکه میخواست ۵ سال میگرفتم قرنطینه. آثار علامه باهاش کار میکردم. تو هستیشناسی همین است که شمسالوَحی میگوید. همین بحثها. اول عالم میشود نظام حق و باطل. این حق و باطل میآید دستهبندی میشود. ترکیببندی شکل در جامعه انسانها متناسب با این شاخص تعریف میشوند (جهان اول، جهان دوم، توسعهیافته، در حال توسعه). اینها از کدام دکانی از کدام قبرستانی در آمده؟ این دستهبندیها را به رسمیت نمیشناسد. توسعهیافته، در حال توسعه، جهان اول، جهان دوم، در مسیر توسعه. وقتی ماده شده است، آن وقت یا ماده را دارد یا ندارد. اگه ماده را دارد، میشود توسعهیافته. پس این شد. این ترکیببندی ما وقتی ماده شد اصل. میگوید ماده داری یا نداری؟ اگه ماده داری، توسعهیافتهای. نداری؟ میخواهی داشته باشی یا نه؟ حرف ما که ماده داریم را گوش میدهی یا نه؟ در مسیر توسعه. نداری، میشود جهان عقبافتاده، جهان سوم، پنجم. اینها این دستهبندی بر مبنای ماده است. ولی وقتی مبنا شد حق، میگوید بهره از حقیقت داری یا نداری؟ اگه داری، مؤمنی. نداری، آن طایفههای دیگر. آن چند دسته دیگر که گفتم: «یعبد الله علی حرفٍ». یا مقلد بدون علمی یا مقلد تابع کل شیطان مریدی. این دستهبندی قرآن این شکلی است. ترکیب جمعیتی کار داریم. «انعمت علیهم»، «مغضوب علیهم»، «ضالین». این دستهبندی جمعیتی در قرآن نگاه ترکیبی این است. بر مبنای ولایت بر مبنای حق ترکیب میشود. بعضی نعمت ولایت و بهرها دارند ازش. بعضی حالا این نعمت داده شده را حقش را ادا نکردند. در برابرش ایستادگی کردند. آسیب به نعمت زدند. میشوند «مغضوب علیهم». یه دانه بیتفاوت است نسبت به این نعمت. ذالین. دستهبندی جمعیتی قرآن با این نگاه. بخوانید. بعد حالا اصلاً جامعه را باید اصولگرا اصلاحطلبی شناخت. شعر و ور است واقعاً. حق و باطل این دستهبندی قرآن است. همه افراد جمعیت در جامعه را باید با این دستهبندی کرد. جامعه بر مبنا ی این شکل میگیرد. دستهبندیها این شکلی است. لیستبندی مدل اصولگرا، اصلاحطلب. بعد گاهی مثلاً آن اصولگرا از هر اصلاحطلبی ؟ روی هر اصلاحطلبی اصولگرا به حساب میآید. شاخص ندارد این مائز ندارد. برای اینکه اصلاً با چه معیاری دارد طرف را تشخیص میدهی. اینها میشوند «هذان خصمان». دو تا خصمان. دو تا خصمان ولی همه در افرادش ؟. اختصام به حساب افراد اینها جمع آورده. «خصمان» تثنیه. «اختصموا فی ربهم.» همه خصومتها در رب است آقا جان. در ربوبیت. اینها رب را پذیرفتند، آنجا نپذیرفتند. اینها تابع ربوبیت حق تعالیاند.
ترکیببندی جامعه بر مبنای این است: آنهایی که ربوبیت خدا را پذیرفتند و آنهایی که نپذیرفتند. بنیامیه و بنیهاشم یک نمونهاش است. نه اینکه آیا میخواهد این را بگوید. جریان یعنی این نمونه. بنیامیه، بنیهاشم. «هذان خصمان.» این دو قطبی ما تا قیامت هم ادامه دارد. سفیانی از بنیامیه. امام زمان از بنیهاشم. امتداد دارد. این «هذان خصمان» تو امت ادامه دارد. تو عالم هم همین است. «هذان خصمان اختصموا.» در مورد ربوبیت. «علی ربکم الاعلی.» فراعنه این را میگویند: «ما اوریکم الا ما ارا.» حرف فرعون این است دیگر. من، آنی که من میبینم همین است و تابع این باشی. ولی او چی میگوید؟ میگوید: «اِنَّ ربَّکم اللهَ فَتَّبعونی.» «انا ربکم الرحمن.» نظرم این بود. «اِنَّ رَبَّکُمُ الرَّحمانُ فاتّبعونی.» این حضرت هارون به اینها که گوسالهپرست بودند: «اِنَّ رَبَّکُمُ الرَّحمانُ فاتّبعونی.» این کلام انبیاست. رب شما رحمان است. پس مال من راه بیفتید. آنها میگویند. آن میگوید: «اَنَا رَبُّکُمُ الاَعلی.» دنبال «ربکم الرحمن» دست الرحمن این تفاوت است.
«والذین کفروا قُطِّعَت لهم ثِیابٌ من نار.» اینهایی که کافر شدند، «تقطیع» شده برای ایشان. «تقطیع» شده یعنی چی؟ دوختند و برش زدند. برای اینها «ثواب» آنی که به قامت خودت است. «صبا» ؟ شما عمل شما جلوهای در ملکوت دارد. آن جلوه به قامت خودت است. قامت تو همین قد «ثواب» تو است. «ثوب» درست میکنی برای خودت. بزرگان میگویند که روح انسان در برزخ علم اوست. تَن او در برزخ عمل اوست. موش ؟ «ص» ؟ قامت برزخی او عمل اوست. جلوه میدهد به او در عالم برزخی. میشود «ثواب». برای «ثواب» کار کن. یعنی برای همین خوشگل باشی در برزخ. خوشسیما باشی. خوشاندام باشی. این «صبا» ؟ وقتی نداره، میشود شکل مار و خوک و عقرب و گراز و اینها. حجر و مُجر و شجر و مَدر ؟ در همه این صورتها جلوه. بعد اینجا «قُطِّعَت لهم ثِیابٌ من نار.» «تقطیع» شده برای اینها. یعین برای کفار لباس از آتش میبرند. این «تقیه» ؟ چیست؟ خودش برش زده. کی برش زده؟ خودش برش از آتش. لباسی را در نظر بگیرند. میگویند بریدیمش. بریدیم به نام فلانی. میشود تقطیع.
«فَوقَ رُؤوسِهِمُ الحَمِیمُ.» از بالای سرشان آب جوش را روی سرشان میریزند. بالای سر و شب. بالای سر میریزند یعنی این تحت ولایت چی؟ خود را قرار داده بود؟ خودش را ذیل چی تعریف کرده بود؟ شما وقتی خودت را ذیل رحمت تعریف کردی، تابع و شیعه امیرالمؤمنین بودی، تابع و شیعه اباعبدالله بودی. او رحمتاللهالواسعه است. جلوه رحمتاللهالواسعه میشود نزول باران، نزول آب. تو خودت را در معرض ریزش آب قرار دادی. آن میشود آنی که بهشتیها دارند. آب گوارا را روی سرشان ریخته. ولی یه وقت خودت را ذیل شعاع وجودی کسی قرار دادی غلیان شهوت و قدرت در او بود و تو هم تابع او بودی. قلقل میزد در او قدرتطلبی. آن آب جوش است. تو هم ذیل او تعریف میشدی. این میشود ریزش آب جوش روی سرت. فکر تو از او گرفتی. ایدهات را از او گرفتی. منطقت را از او گرفتی. گرفته بود از جوشش قدرتطلبی در خودش. روشن است عرض من؟ کشکی نکنیم رد بشیمها. عمیق بشیم نسبت به آیه.
«هِم یُسحَرُ بهِ ما فی بطُونِهِم.» میریزند. این «حمیم» از همان حرارت است. جملۀ نامشخص. از آن بالا میریزند. «ما فی بطونهم.» «سحر» با «صاد» و «حاء» و «میم» به معنای آب کردن. به داماد هم میگویند «صهْر». آب میشود یا آب میکند؟ بله. آن آب جوش میآید. اینها را یکی میشود دیگر. انگار ذوب میشود داماد توی خانواده. چون ذوب میشود، میشود «سهر». آن خانواده. لذا امیرالمؤمنین هم «سهره». و در برخی آیات هم کلمه «سهری» که در قرآن آمده «سهرا» و «نصبا» چیست؟ تطبیق به امیرالمؤمنین دادهاند. داماد پیغمبر هست ولی ذوبشده در نفس پیغمبر است. او یکی است. همین ذوبشدن، یکیشدن. این آب جوش که از بالا میریزند، خب این هم ولایت بود دیگر. منطقش را از کدامها گرفت؟ از کسانی که تابع قدرت بودند. رسانه، رسانه اینها پمپاژ میکرد و میگرفت. این میآید در «ما فی بطونهم». در بطن او چیست؟ همین آب جوشی که از بالا سرش ریختند. روشن شد؟ میآید تو بطن او ذوب میشود.
«والجلوود.» حالا دیگر بروز جلوههای بیرونیش هم پوست. پوست او را هم میگیرد. پوست او را هم ذوب میکند. اینها همه باطن همان است که تو دنیا بود. تو دنیا چطور خودش را تابع و تسلیم کرده بود نسبت به قدرتپرستها؟ نسبت به آن مقلدینی که تابع علم و هدی و کتاب منیر نبودند. هرچی آنها میگفتند قبول میکرد و بروز میداد. از تو انگشتهایش درمیآمد. توئیت میکرد. فکرش را از آنها گرفته بود. بعد متنش را گرفته بود. قلب و روحش را تسلیم آنها کرده بود. بعد سر انگشتهایش توئیتش درمیآمد. درست است؟ آب جوش از بالا میریزند و میآید روی سرش. میآید تو بطنش. از تو پوستهایش میزند بیرون. روشن شد؟ با این دقت نگاه کنید.
«وَلَهُم مَقامِعُ مِن حَدیدٍ.» میخوانم و ترجمه میکنم. بعد یه ماجرایی در مورد حضرت سلمان دارد. دوستانی که میخواهند بروند، بروند. ماجرای جالبی دارد. حضرت سلمان که با یکی عقد اخوت میبندد. «مقام» جمع «مِقمَعَه». «مِقمَعَه» به معنای پتک و گرز است. اینها مقامی از حدید دارند. با آهن هی اینها را میکوبند. چرا؟ برای اینکه اینها با آهن میکوبیدند. اینها با ابزار و ادوات و سلاحهایی که داشتند، جریان حق را ویرایش: ضربه میزدند. درست است؟ از هر موقعیتی استفاده میکردند برای کوبیدن. مثلاً روحانیت. کوبیدن حزباللهیها. کوبیدن بسیجیها. روشن است؟ الان کرونا آمده. این باز یه حدیدیه که اینها باز باهاش قمیها و روحانیون و جامعهالمصطفی و حزباللهیها اینها را میکوبند. دیگر انتخابات میشود. باز میکوبند. هواپیما سقوط میکند. باز میکوبند. هرچی میشود دنبال یه کوبشاند. لذا آنها هم دائم تو ملکوت این کار. اینها این است که دائم مقامی از این در قیامت و در برزخ است. کلام ماجرا که تو بازار آهنگرها پسره چی دیده؟
«کُلَّما اَرَادوا أَن یَخرُجوا مِنها مِن غَمٍّ أُعیدُوا فِیهَا.» هر وقت اراده میکنند که از آن خارج شوند. اراده را دارند. دردشان هم همین است. جهنمیها اراده خروج دارند ولی نمیتوانند. اگر اراده نداشتند که دیگر غصه نداشتند. میخواهند خارج بشوند. سعیاش هم میکند. نمیتواند. اراده را دارد. فطرت را دارد. «من غم» را هم گفتند. این پس غصه باطنی انسان است. گرفتاری درونی است. وقتی دارد یه وقت دست و پای من و شما را میبندند ولی حس بدی نداریم. خوشحال هم هستیم. یه وقت دست و بالمون باز است. از تو بستهایم. همین مؤمن تو غم نمیماند. ممکن است مؤمن توی شرایطی گرفتار بشود ولی درونش هیچ وقت غم نیست. ماجرای یونس و سوره انبیا که با هم خواندیم: «فَاستَجَبنا لَهُ وَ نَجَّیناهُ مِنَ الغَمِّ.» کسی وقتی مؤمن بود، این دیگر تو غم نمیماند. در باطن او گرفتگی نیست. «از غم نجات». میگوید «حُزنٌ هو فی قلبه». نمیگوید «غَمٌّ هو فی قلبه». مؤمن غم ندارد. مؤمن حزن دارد. و حزنش هم شیرین است. حزنش هم اثر شیدایی، اثر گرفتگی نیست. پس فرق میکند این حالات ما. حزن اباعبدالله را داریم. غم اباعبدالله را که نداریم. ما غم نداریم بابت امام حسین. ما حزن داریم بابت امام حسین. حزن فرق میکند. غم وقتی است که کسی چیزی از دست داده. گرفتار است. گرفتار فراق. همهرقم است ؟. اوست. ما که امام حسین را از دست ندادیم. امام حسین قلب ماست. ما حزن داریم. حزن عاشقانه بابت این ابتلائاتی که به او وارد شد.
«وَ یَتَعِیدُ فِیهَا.» هر وقت میخواهند اراده کنند خارج بشوند، اعاده میشوند. در اراده. اعاده قشنگ است دیگر. اعاده میشوند. برشان میگردانند تو جهنم و «وَ ذُوقُوا عَذابَ الحَرِیقِ.» بهشان میگویند بچشید عذاب حریق را که حریق همان به معنای شعله سوزاننده است.
«اِنَّ اللهَ یُدخِلُ الّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالحاتِ.» خدا داخل میکند کسانی که ایمان و عمل صالح دارند. «جَنّاتٍ تَجرِی مِن تَحتِهَا الاَنهارُ.» توضیح دادی برگ و بال دارد. ریشه دارد. از این ریشه شاخ و برگی بیرون آمده. جلوه دارد. آن اتصال قلبی اینها با حق تعالی به این برگ و بار ریخته بیرون شده. بهشت. بهشتی است که از زیر این بهشت نهر جاری است. نهر چیست؟ آب. آب چیست؟ مایه حیات.
«یُحَلَّونَ فِیها مِن اساوِرَ.» «اساور» چیست؟ جمع «اسورة». «اسورة» جمع «سواره». سه بار جوری که راغب گفته همان معرب دستواره است. «یُحَلَّونَ». تحلیه میشوند اینها. هدیه بر اینها میکنند. زیور به این ها و زیور آراسته میکنند. دستوارههایی (دستبندی). «من ذهب» طلا. خب این کدام طلا است؟ این همان طلایی است که ارزش مادی همه مادیات به عهده اوست ؟ در دنیا. درست است؟ همه مادیات را با طلا میسنجند دیگر. الان ارزش این خانه به چیست؟ ارزش ساختمان به پول است. به زمین. به زمین. بعد به پول. آن پول ارزشش به چیست؟ به طلا. هواپیما. هرچی شما تو دنیا لحاظ میکنی، آخر ارزشش را از طلا میگیرد. درست است؟ این چون اهل انفاق بود و از این ماده کنده بود، سوار بر ماده بود. ماده این طلا تو دست او، تو مچ او نبود. زیور دست او بود. الان آنی که دنیا پول دارد، مادیات دارد، از اینها استفاده بهینه میکند. دستگیری از بقیه میکند. این پول تو مشتش نیست. مال یه جایی بود. طرف سکه تو مشتش بود و بعد نگاه کرد دید که بخیل بود. آن بابا اسکاندیناوی. اینها جاهایی. شهرهایی از آنجاها که مربوط به بخل و اینها بودند. بعد دستش را دید که این سکه عرق کرده. گفت: «هرچی گریه کنی من خرجت نمیکنم.» پول زیور دست اوست. خرجش میکند. ولی اعتبار این دست، آبرو گرفته از این پول. این طلایی است که دستبند شده برایش. روشن است؟ خرجش نمیکند. از آن طلا این نگهش نمیدارد. از این طلا آبرو کسب میکند. زینت پیدا کرده این دست. دست که نماد فعل است دیگر. طلا را با این دست خرج کرده که همه ارزشهای مادی با اوست. یعنی همه ارزشهای مادی شد تو این مسیر گذاشته. حالا این شده دستبند دست او. جلوه ملکوتی قیامتی برزخیش میشود دستبند طلا. روشن است آقا؟
«وَلُؤلُؤًا.» تصاویر از ذهب طلا دارد و لؤلؤ دارد. لؤلؤ چیست؟ مروارید. با این مرواریدها زیور داده میشود. خب مروارید هم جلوه ملکوتی دارد. طلا جلوه ملکوتی دارد. علی ذهب و الناس کلهم سفال. علی طلاست. مردم همه سفال. چرا گنبد اهلبیت را طلا میکنند؟ میگویند که اینها طلاییاند. طلای ۱۸ عیار. طلای ۲۴ عیار. بقیه همه خاکروبه و سفال و گچ. اینها تهش. تهش یه خیلی خوب باشن یه نقرهای. طلا. خب این دسته چون اتصال به امیرالمؤمنین و ولایت داشته، دستبند طلا و مروارید.
چرا مروارید همان گنج نهفته در اعماق دریاست؟ درست است آقا یا نه؟ در دریا. در دریای معرفت. آنچه آن آخر استحصال میشود چیست؟ آن مروارید است. چیست؟ اشک اباعبدالله را روز قیامت چون دُر نقدش میکند. آن چکیده و عصاره ولایت و محبت. گزین اعماق این دریای معرفت این حرفها که دانسته میشود. انشاالله از آن دریای معرفت از آن اعماقش. به قول چوپانی میگوید ۱۰ دقیقه آخر، بله. این از این دریای معرفت. آنچه که آخر. لذا اشک عصاره هیچ چیزی معادل ندارد با اشک بر اهلبیت. چون عصاره معرفت و مثل مروارید در اعماق دریاست. این تو دستش این را دارد. همان که حاج قاسم گفت وصیتنامهاش که من چیزی ندارم غیر از اشک بر اهلبیت و دستی که محصورین را باهاش نجات دادم و خیلی کلمات فوقالعادهای آنجا به کار برد. مرعشی نجفی وصیت کردند که این دستمال من را با من دفع کنید. ۵۰ سال اشکها را با این دستمال پاک کردم. تو کفن دستمال را بگذار. همین است. مروارید این دستمال. دستمالهای مرعشی. ما الان یه دستمال پاره میبینیم ولی حقیقت برزخی چیست؟ یک کیسه پر از مروارید. پر از مروارید. این تو این دستها چی دارد؟ مروارید. لؤلؤ دارد. دستبند او طلا و مروارید.
«وَ لِباسُهُمْ فِيهَا حَرِيرٍ.» لباسشان آنجا چیست؟ حریر. خب حقیقت ملکوتی حریر چیست؟ این را دیگر شما به این کار کنید. حریر چیست؟ آقا خلیج فارس بهش میگویند چی؟ دیبا یا دیباج. خاصیت حریر چیست؟ این باشد دیگر چون وقتمان هم گذشته. میخواهیم آن روایت را هم کار بکنیم در مورد حریر. فردا دوستان یه تحقیقی برای ما بیاورند که ویژگیهای حریر چیست؟ عظمت حریر و خاص بودن حریر در چیست؟ که این نکته حریر را هم اینجا بگوییم و پیدا کردید. توی بازار آهنگرها بود. همان سلمان را سرچ بکنید.
«وَلَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَدیدٍ.» عمربن یزید ابی علیهالسلام در امالی مفید، صفحه ۱۳۶: «مَرَّ سلمانُ رَضِیَ اللهُ عَنهُ عَلَی الحَدّادینَ بِالکوفَةِ فَوَقَفَ عَلَی شابٍّ یَصْعَقُ فَاَجْتَمَعوا النَّاسُ حَولَهُ فَقَالُوا لَهُ یا اَباعَبْدِاللهِ اَصْعِقْ هَذَا الشابَّ فَاَدْنُوا مِنهُ.» حضرت سلمان، جناب سلمان محمدی، ایشان از بازار آهنگرهای کوفه رد میشد. دید یه جوانی دارد داد میزند و غش کرده روی زمین. مردم دورش جمع شدند. «فقالوا له: یا اباعبدالله.» لقب سلمان اباعبدالله است. «صعق» همان حالتی که غش است. این جوان غش کرد. ای کاش تو گوشش یه چیزی بخوانی. قبول کند. «فَاَدْنَوَا مِنهُ.» سلمان، جناب سلمان بهش نزدیک شد. «فَلَمّا رَأهُ الشّابُّ اَفَاق.» جوان که سلمان را دید، سرحال شد. نفس وقتی قوی شد، اینطور میشود. سخنرانی میکرد. بوعلی تو مجلس گمنام نشسته بود. اینجاست. منبری گفتش که من امروز قدرت تکلمم را از دست دادم. احساس میکنم یک نفس قوی در جلسه حضور دارد. چه قدرت بیان را از من گرفته. «اثرَنَفَسَهُ» ؟. جناب سلمان تا آمد، حالش خوب شد. «وَ قَالَ یا اباعبداللهِ لَیسَ بِی مَا یَقُولُ هؤلاءِ.» گفتش که اباعبدالله اینهایی که میگویند اینها نیست در مورد من. سر و اینها ندارم. «حدّادین.» از این بازار آهنگر رد شدم و «وَ هُمْ یَضْرِبُونَ بِالْمَرْزَبَاتِ.» اینها داشتند با این پتکهایشان میکوبیدند. «فَتَذَکَّرتُ قولَهُ تعالی و لَهُم مَقامِعُ مِن حَديدٍ.» یاد این آیه افتادم: که تو قیامت با پتک میکوبند. «فَذَهَبَ عَقلی خوفاً مِن عِقابِ اللهِ تعالی.» عقلم رفت. عقلم پرید از خوف از عقاب خدا. «فَاتَّخَذَهُ سلمانُ اَخاً.» خب اگه بعضی حضرات آقا نترسند و من تو مردم از خدا نترسونید، حلالت نمیکنم اصلاً بابت اینی که گفتی. میگوید سلمان به عنوان برادر این را اتخاذ کرد. عقد اخوت. «وَ دَخَلَ قَلْبَهُ حَلاوَةُ مَحَبَّتِهِ فِی اللهِ تعالی.» وارد قلب او شیرینی محبت این در راه خدا آمد. کی را باید در راه خدا دوست گرفت؟ چه حالتی دارند. رفاقت این حلاوت محبت میآید با هم بودن. «حَتّی مَاتَ الشابُّ.» تا اینکه این جوان مریض شد. «فَجَاءَهُ سلمانُ.» سلمان آمد بالای سرش. «فَقَالَ یا مَلَکَ الْمَوْتِ ارْفِقْ بِاَخی.» حالا سلمان. سلمان برگشت به عزرائیل گفت: «با این برادر ما مدارا کن ای ملکالموت.» رفیق باش با برادرم. «فَقَالَ یا اباعبداللهِ اِنّی بِکُلِّ مُؤمِنٍ رَفِیقٌ.» اباعبدالله من با هر مؤمنی رفیقم. با رفیق جانش را میگیرد. اهل این حالات اسم بابش چیست؟ اعمالی که باببندی نداره. مجلسبندی. بر مریض شانزدهم حالات قرار بده. و اینجوری باشیم که یه سلمانی پیدا بشود با ما عقد اخوت بخواند. یه حال این شکلی اگه پیدا کنیم، یه سلمانی پیدا میشود آقا. استاد. او میآید. حالات اگه باشد، سلمان میآید سراغ آدم. سلمان میآید.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...