تفسیر سوره حج

جلسه ششم

01:28:52
42

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی.
خدا را شاکریم که باز هم در محضر قرآن کریم و سوره مبارکه حج قرار داریم. این سوره به صفحه دیگری می‌رسیم که با آیه «حُنَفاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ» آغاز می‌شود. این «حُنَفاءَ لِلَّهِ» به چه حالی اشاره دارد؟ اجتناب کنید از رِجس، از اوثان و قول زور؛ در حالی اجتناب کنید که حُنَفاء برای خدا هستید و به او مشرک نیستید.
«حُنَفا» جمع «حنیف» و «حَنِيفَة» است. حنیف به کسی یا چیزی گفته می‌شود که از افراط و تفریط دوری کرده و به سمت وسط می‌آید؛ کسی که راه و مسیر میانی و وسط را طی می‌کند. به این شخص «حنیف» می‌گویند. مانند «جنف» و «متجانف». «متجانف» یعنی کسی که به اطراف می‌کشد. ماشینی که در وسط جاده حرکت می‌کند و خط وسط را رعایت می‌کند، به آن «حنیف» می‌گویند. دقیقاً در وسط حرکت می‌کند و وقتی متمایل به چپ و راست می‌شود یا به حاشیه‌های جاده و شانه خاکی متمایل و منحرف می‌شود، «جنیف» و «متجانف» می‌شود. خداوند می‌فرماید: «حُنَفاءَ لِلَّهِ» باشید. آن مرکزیت حقیقت را از دست ندهید، وسط حقیقت را بگیرید و پیش بروید و با همان ادامه دهید.
مسیر را می‌فرماید: هم «حنیف لله» باشید و هم مشرک برای خدا باشید. خب، دو بحث مطرح می‌شود: یکی اجتناب از رِجس و اوثان است که در واقع جنبه سلبی دارد و می‌خواهد بگوید که از این اوثان و رِجس فاصله بگیرید. یک جنبه ایجابی هم دارد که این فاصله گرفتن با توجه به حق تعالی است. یکی بحث شرک است و دیگری بحث اخلاص. مانند بحث ریا؛ چطور که ما یک «ریا نکردن» داریم و یک «اخلاص داشتن». هر وقت انسان ریا نکند، لزوماً اخلاص ندارد. ریا یعنی جلب توجه دیگران و توجه به تحسین و بزرگداشت آن‌ها و کف و سوت زدنشان که این می‌شود ریا. یک وقت انسان قصد ریا ندارد، ولی اخلاص هم ندارد و توجه به حق تعالی هم ندارد. اینی که هم ریا نباشد و هم توجه به خدا باشد، خدا را لحاظ کند، خدا را در نظر بگیرد.
در اینجا هم یک بحث اجتناب از رِجس داریم و یک بحث «حُنَفاءَ لِلَّهِ» و حنیف بودن. آن مسیر حق را، مرکزیت حق را در بر گرفتن و پیش گرفتن، پشت سر آن حرکت کردن و توحید خالصانه، که در نقطه اوجش حضرت ابراهیم بوده است: «ابراهیم حنیفاً». ما هم باید در این مسیر حرکت کنیم. او هیچ شرکی نداشته است. همه وجود او تابع توجه به حق تعالی بوده و مطیع بوده است. وجه او در برابر حق تعالی مقیم بوده است. ما با باید در مسیر حرکت کنیم و حنیف شویم تا هیچ شرکی در ما نماند. این می‌شود مراتب اخلاص.
در اینجا مرحوم علامه نکته‌ای در مورد «حُنَفاءَ لِلَّهِ» مطرح می‌کنند که از اینکه این‌ها «حُنَفاءَ» و «غَيْرَ مُشْرِكِينَ» هستند، دو حال برای فاعل قائل می‌شوند. ایشان می‌فرمایند چون این‌ها در ایام قبل از اسلام، حجی که به جا می‌آوردند، تربیتشان این شکلی بود. می‌گفتند «لبیک لا شریک لک الا شریکاً هو لَكَ تملکه و ما ملک». خدایا تو شریکی نداری، غیر از همان شریکی که خودت برای خودت گذاشتی که هم تو مالک او هستی و هم مالک آنچه او مالک است. این تلویح آن‌ها بود. خب، این هم یک درجه‌ای از شرک بود که این آیه دارد به آن اشاره می‌کند: «غَيْرَ مُشْرِكِينَ».
بالاتر را هم من اینجا یک تشبیهی در این آیه به کار رفته در مورد شرک که تشبیه فوق‌العاده‌ای است و خیلی قابل توجه. آن هم این که «وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَكَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَتَخَطَّفُهُ الطَّيْرُ». هر کس که مشرک به خدا شود، انگار از آسمان پرتاب می‌شود. خب، منظور از آسمان اول در این تشبیه چیست؟ آسمان، این آسمان مادی هم البته خب این تشبیه معقول به محسوس است دیگر. یک امر در آسمان‌های بالاتر را دارد تشبیه می‌کند به امر در آسمان اول. همین آسمان مادی تا جایی که ما با ابزارهای مادی دسترسی داریم و می‌توانیم ببینیم؛ ابزارهای عجیب و غریب و این تلسکوپ‌ها و این‌ها. تا آنجایی که می‌توانیم ببینیم، این‌ها همه می‌شود آسمان مادی.
این آسمان اول. آسمان‌ها را قبلاً بحث کرده‌ایم، هفت آسمان: «يتنزل الأمر بينهن». امر از آسمان‌های بالاتر تنزل می‌کند و به آسمان پایین‌تر می‌آید. «وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ». رزق ما در آسمان است و «وَ ما تُوعَدُونَ»؛ آنچه به شما وعده داده شده است مانند بهشت و جهنم و قیامت. این‌ها همه، ملاقات خدا، این‌ها همه وعده‌های الهی است؛ نصرت خدا و امثال این. این‌ها همه در نه در آسمان مادی، بلکه در آسمان‌های بالاتر است. عرش خدا هم در آسمان است، بلکه محیط بر آسمان است. امر الهی از آنجا تنزل پیدا می‌کند، می‌آید پایین و به این آسمان می‌رسد و صورت پیدا می‌کند در عوالم پایین‌تر تا تبدیل می‌شود به آب و چه می‌دانم برف و باران و نور و این جور مسائلی که مادی و محسوس هستند. در عوالم بالاتر هم این‌ها هستند. خود خورشید تنازل پیدا کرده است. یک حقیقتی است. ابر همین طور، باد همین طور. در عوالم بالاتر حقایق دیگری داریم که در عوالم پایین‌تر در آسمان مادی تنزل یافته و صورت دیگری پیدا کرده‌اند.
به هر حال، آسمانی می‌شویم با توحید. مسیر صعود ما: «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ». اگر کسی عقیده پاکیزه داشت و عمل صالح داشت، این هی صعود می‌کند در این آسمان‌ها، بالا می‌رود. به میزان خلوص او: خلوص عملی و ذاتی او. به میزانی که حنیف لله و شرک در وجود او راه پیدا نکرده است. این متن حقیقت را گرفته و دارد بالا می‌رود. حنیف در متن ماجرا است، در وسط راه قرار گرفته و دارد بالا می‌رود. این می‌شود حنیف و دارد صعود می‌کند. به میزان اخلاص او، صعود او هم عالی‌تر و راقی‌تر است.
اگر مشرک شد، چطور؟ به میزان اینکه شریک پیدا کرد در عمل او، به درجات پایین می‌آید. هر چقدر که شرک راه پیدا کرد، باعث تنزل او از این عوالم می‌شود و پایین می‌آید. شرک باعث سنگین شدن او و اخلاص باعث سبک شدن و صعود او می‌شود. خب، حالا باید تشبیه کنیم. می‌فرماید چطور اگر در آسمان دنیا این یعنی ربایش. چطور پرنده ماهی را از آب می‌رباید یا چیزی را از آسمان مثلاً عقابی می‌رباید؟ این ربایش، ربودن ناگهانی و آنی است. دارد تشبیه می‌کند به اینکه یک پرنده چیزی را ناگهانی برباید. می‌فرماید انگار در آسمان چیزی پرت شود؛ چیزی که باید سقوط می‌کرد، چیزی که حالت اولیه‌اش به سمت بالا رفتن است. چطور مثلاً یک بالونی با امکاناتی که در آن مرغ است و ماهی است و چه می‌دانم خوراک است و دانه است و ... این بالون منفجر می‌شود یا سوراخ می‌شود و دارد سقوط می‌کند، متلاشی می‌شود و پخش می‌شود. یک پرنده او را در هوا می‌رباید. کسی که مشرک به خدا باشد، این شکلی می‌شود. اول «خَرَّ مِنَ السَّماءِ»؛ پرتاب می‌شود از آسمان، سقوط می‌کند و می‌افتد. و ثانیاً پرنده او را می‌رباید. این پرنده‌هایی که در کمین دزدان هستند، در کمینند برای ربایش. این‌ها می‌ربایند؛ همین شیاطین که در آسمان‌های پایین‌تر کمین کرده‌اند برای ربایش.
هم برای اینکه وحی و حقایق بالا به پایین نیاید، آنقدر که در سوره مبارکه صافات نکاتی بود که قبلاً عرض کردیم، بتوانند رخنه بکنند که این وحی و این حقایق پایین نیاید و بتوانند رخنه بکنند که از این پایین کسی بالا نرود. از بالا به پایین که حقایق، رزق، معارف و این‌ها پایین نیاید. از پایین به بالا که اعمال، خلوص، عبودیت، عروج است. این هم از پایین به بالا نرود. این کار شیاطین است که دارند رصد می‌کنند. از بالا به پایینش تضمین شده است. شیاطین هیچ کاری نمی‌توانند بکنند. هر آنچه از حقایق بالا است، به پایین قطعاً نزول خواهد کرد. اگر نزدیک شوند، با «شِهابٍ رَصَدٍ مُبِينٍ»، «شِهابٌ ثاقِبٌ»، با تعابیر این شکلی که در قرآن است، می‌زند و این‌ها را دور می‌کند و نمی‌گذارد که این‌ها رخنه بکنند در مسیر. در مسیر صعود و عروج ما چه؟ حمایت کمالات را پیدا کنیم و بالا برویم. آنجا چرا؟ آنجا می‌توانند رخنه بکنند. رخنه آن‌ها چیست؟ همین است که ما مشرک شویم. به میزان توجه به غیر خدا بستگی دارد که درجا بزنیم. اگر اسباب را مستقل بدانیم، همین قدر که توجه پیدا کردیم و شیئی را مستقل دانستیم، احساس کردیم که این استقلالی از خودش دارد، چیزی از خودش دارد، در عرض خدا در کنار خدا این هم هست، موجودیتی برای او قائل شدیم و این را جلوه حق تعالی ندیدیم، تجلی حق تعالی، خود این هم یک مرتبه‌ای از شرک است.
تا اینجا که بیاید، دیگر رسوخ بکند. آن قدر رسوخ بکند که واقعاً او را هم مستقل بدانیم و هم منشأ اثر بدانیم. استقلالی دانستن مراتبی دارد. یک وقت دکتر را منشأ اثر می‌دانیم در درمان؛ این هم یک مرتبه از شرک است. یک وقت فقط دکتر را منشأ اثر می‌دانیم و دعا و ذکر و ثنا و این‌ها را اصلاً نمی‌دانیم؛ این دیگر شرک با درجه بالاتری است و به سمت شرک جلی هی دارد حرکت می‌کند. بت‌هایی که ما می‌پرستیم، این‌ها همه آیه‌های حق تعالی و سایه‌های خدای متعال هستند. این‌ها را کم کم منشأ اثر می‌دانیم در عالم. این می‌شود جلی. هر چه پایین، خفی. به میزانی که برای این‌ها استقلال و اثر قائل هستیم. به هر حال، این می‌شود مراتب شرک. به میزان این مراتب شرک، مراتب ربایش است. در صعود ما این‌ها تأثیرگذارند. اما ناگهان آنی بریده می‌شویم از عالم بالاتر. «خَرَّ مِنَ السَّماءِ»، کنده می‌شویم و این‌ها ما را می‌دزدند، می‌قاپند، می‌ربایند.
«او تهوى به الريح في مكان سحيق.» یا اینکه باد می‌آید و او را به مکان سحیقی می‌برد. به جای بسیار دور پرتاب. «تهوی»؛ هوا پایین آمدن. «وَ النَّجْمِ إِذا هَوى». وقتی پایین می‌آید، می‌گویند «هوا». ستاره وقتی می‌آید پایین، می‌شود «هو». «هوای نفس»؛ یعنی نفس متمایل به پایین شود. نفسی که مال عوالم بالا است وقتی گرایش و کشش به سمت پایین پیدا می‌کند، می‌شود «هوا». نفس می‌تواند در ماده باشد، از ماده هم استفاده بکند، ولی هوای به ماده نداشته باشد. گرایش و کشش او به سمت عوالم بالاتر باشد. خود او در ماده و در حال استفاده است. «قُلُوبُهُمْ فِي الْجَنَتانِ وَ أَجْسادُهُمْ فِي الْعَمَلِ». دلش در بهشت است و بدنش در عمل. تو این ولی هوای نفس یعنی اینکه نفس به پایین متمایل باشد. خب، این «تهوی به الريح» باز می‌شود مثال دوم. یک بادی که همان کشش‌ها، فشارها و این در واقع باد همان نماد کشش است دیگر. «نفحات» هم همین است؛ آن جذب‌ها و آن کشش‌ها و این‌ها که حرکتی ایجاد می‌کند، تحرک ایجاد می‌کند. یک بادی می‌آید و این را حرکت می‌کند به سمت پایین. این همان هوای نفسی است که یک کشش آنی به سمت پایین ایجاد می‌کند. «فَيُلْقى فِي مَكانٍ سَحِيقٍ». پرتش می‌کند در یک مکان سحیقی، یک جایی که دورافتاده و غیرقابل دسترس است. می‌شود «مکان سحیق»؛ جایی پودر شده است. چیزی که آن قدر ساییده شده که دو چیز به هم مالیده شده‌اند. الان به همین پودر و این‌ها می‌گویند در زبان عربی: چیزی که انگار همه موجودیت و صورت خودش را از دست داده است، حیثیتی دیگر برایش نمانده است. این مالش دو تا چیزم که وقتی دو تا چیز آن قدر به هم می‌مالیم که دیگر این‌ها صورتش را از دست می‌دهد، این مالش دو تا چیز را «سحق» می‌گویند. «سحیق» می‌گویند. «مکان سحیق» یعنی مکانی که آن قدر آسیب به آن وارد شده، دیگر حیثیتی در آن مکان نیست، صورتی ندارد، جایگاه زندگی نیست، صورت تمدنی و صورت زیستی برایش ناپدید شده است. پرتش می‌کند به سمت عوالم پایین‌تری که صورت تمدنی و زیستی برای انسان ندارد؛ انسان افق الهی و انسان افق عبودیت در او مفقود است. خب، این می‌شود حیثیت فردی. اگر در جامعه هم شرک حاکم شد، می‌شود آن جامعه از زیست انسانی خودش دور می‌شود. می‌شود «مکان سحیق».
از آسمان پرتاب می‌شود. در آسمان فرمود «لا تفتحوا لهم ابواب السماء»؛ فرمود در آسمان را به سمت این‌ها باز نمی‌کنید. «حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِياطِ». اگر شتر را توانستید از آن سوراخ سوزن رد کنید، منم در آسمان به سمت مشرکین و کفار باز می‌کنم. این‌ها هیچ ورودی به آسمان ندارند. منظور از آسمان مادی هم باز دوباره همان آسمان‌های بالا است. این از آسمان پرتاب می‌شود و پرت می‌شود در یک مکان سحیق. این دو تا مثال در این آیه ذکر شده است که تشبیه دیگری از مشرکین و دوری از راه خدا را نشان می‌دهد.
خب، این مطالب را گفتیم: «ذالِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ». این‌ها را گفتیم: «ذالِكَ» خبر برای مبتدایی است که حذف شده است؛ یعنی «الأمر ذالِكَ». قضیه از این قرار است. این جوری است. ماجرا این است. این‌ها را داشتی و من یعظّم. خب در برابر این چیست؟ در برابر این شرک که این طور پایین می‌آورد. در برابر این، این است. می‌گوید حالا آن را داشته باش، این را هم داشته باش. این «ذالِكَ» در واقع به معنای این است، این شکلی است. آن را داشته باشید، این را هم داشته باشید. که یک کسی هم این طور می‌شود: «وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ»، تعظیم شعائر الهی می‌کند، «فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ». این معلوم می‌شود که در قلب، تقوا رسوخ کرده است. این قلب در عوالم بالا مستقر است. هر چه بزرگ می‌دارد، بالا می‌داند. شعائر الهی را خودش بالا می‌رود. خب، در تقوا بالا رفتن.
وقتی که تقوا به قلب برسد. یک وقت تقوا در بدن راه پیدا می‌کند. البته کسب تقوا و راه قلبی شدن تقوا از همین راه عمل است؛ از راه اعمال ظاهری. چون آسمان هم همین طور است؛ از زمین به آسمان انتقال صورت می‌گیرد دیگر. ما زمینمان همین جسدمان است و آسمانمان نفسمان است و روحمان است و قلبمان. از این زمین به آسمان می‌فرستیم. از زمین چشممان را به آسمان بصیرتمان می‌فرستیم. از زمین زبانمان را و آسمان تکلممان را می‌فرستیم. زبان را وقتی مراقبت کردیم، قوه تکلم ما صلاحیت پیدا می‌کند. تقوا در آن مستقر می‌شود. این می‌شود تقوای قوه تکلم. تقوای قلب می‌شود تقوای باطنی. آن قلبی، چون قلب اینجا لزوماً معنای عواطف نیست. مجموعه آن قوای باطنی ما را لحاظ می‌کند. قلب که اصلاً معنای ظاهریش که اصلاً نیست. این قلب صنوبری که نیست. بنای باطنیش هم لزوماً معنای عاطفه نیست. آن مرکزیت ادراکات ما. چون در قرآن خیلی وقت‌ها قلب به عنوان مرکز ادراکات ما گفته شده است: «لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ». اصلاً فهم و تفقه را قرآن در مورد قلب قبلاً داشتیم و ادامه پیدا نکردم. آن‌هایی که تفقه که قرآن می‌گوید و می‌گوید بروید فقیه بشوید، اصلاً خاستگاه این فقه قلب است. می‌گوید برو فقیه شو، نه یعنی برو سواد پیدا کن، ذهنت را پر از اصطلاحات کن؛ برو قلبت را پر از لبریز از اخلاص کن. وقتی قلب لبریز از این حقایق شد، حالا می‌توانی منتظر باشی که می‌آیی به دیگران هم انزال می‌دهی و بقیه را هم از این حقایق باخبر می‌کنی. این مال قلب. «هُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِهَا». این‌ها قلب‌هایی دارند که با آن تفقه نمی‌کنند. پس تفقه کار قلب است. «مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ»؛ یعنی وقتی که این قلب به تفقه رسیده، فهم و ادراک حقیقی و شهودی و حضوری در او شکل گرفته.
این می‌شود تقوا. تقریباً هر چقدر شعائ در کسی، یعنی کسی بزرگ می‌داند شعائر الهی را، تعظیم می‌کند. این حکایت می‌کند از تقوای قلب او. معلوم می‌شود که خود او در تقوا رفعت دارد که شعائر الهی را مرتفع می‌بیند، بزرگ می‌بیند، بلند می‌بیند. به میزانی که بزرگ می‌بیند آیه‌ها و جلوه‌ها و نمادهای الهی را. «شعائر الله» همان نماد است. به میزانی که بلند می‌بیند، یعنی بلند شده است و بزرگ شده است. به قدر خودش قدر خود را انسان آیات را بلند می‌بیند. اگر کوچک می‌بیند، یعنی خودش کوچک است. اگر برایش چیزی نیست، اهمیتی ندارد، ارزشی ندارد. در روایت هم آمده که مؤمن در مورد گناه نگاهش این است که انگار یک صخره سنگ تخته سنگ بلندی بالا سر او است که اگر این این سیم رو، سیم تقوا را قطع بکند، آن صخره می‌افتد روی سرش. این نگاه مؤمن است. نگاه منافق و کافر هم مانند نگاه به مگس است. یک مگسی که جلو دماغش است. این اصلاً احکام مزاحمش است، آزارش می‌دهد و با یک فوت یا با یک دست هم تکانش نمی‌دهد. هیچ جایگاهی برایش قائل نیستند. هیچ ارزش قائل نیستند. مگر اذیت و مزاحمت و دردسر. علامت حقارت و مرتبه وجودی پایین این شخص. هر چند مرتبه وجودیش بالا می‌رود، علامتش به چیست؟ این که شعائر الهی را بلندتر و بزرگ‌تر می‌بیند.
خب، کعبه نماد خدا در قرآن است. در اول سوره مبارکه مائده، برخی از این شعائر را فرمود که با هم بخوانیم. فرمود که: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ». فرمود شعائر الهی را احلال نکنید. از حریم خارج نکنید. «احلال» یعنی از حریم خارج کردن. «وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرَامَ». ماه حرام خدا را که ماه ذی الحجه است، ایام حج. آن هم از حریم خارج نکنید. «وَ لاَ الْقَلائِدَ وَ لاَ الْأَمَينَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ». کشتن این قربانی‌ها و خوردنش، این قربانی‌هایی که نشان ندارد و به آن «نشان‌دار» می‌گویند. آن قربانی‌هایی که نشان دارد که به آن «قلائد» می‌گویند. این‌ها را هم حلال ندانید. «وَ لاَ آمِينَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ». آن‌هایی هم که قصد کرده‌اند بیت‌الحرام را، این‌ها را هم حلال ندانید. این‌ها همه را دارد ملحق می‌کند به «شَعَائِرُ اللَّهِ». همه جزو شعائرند. آن کسی هم که قصد بیت‌الحرام کرده، نه خود کعبه. آنی هم که قصد دارد به کعبه برود، تازه نه حاجی هم باشد، ممکن است در عمره باشد. قصد دارد به آن سمت. آن گوسفندی هم که دارند می‌برند قربانی کنند، یا با نشان، یا بی‌نشان. اگر برای او هم عظمتی در قلبت قائلی و بزرگ می‌بینی آن را، معلوم شود که قلب تو بلند شده است و بزرگ شده‌ای. به تقوای قلب رسیده‌ای. تقوا به قلب تو رسیده که تقوا هر چقدر هر جا می‌آید، بالا می‌برد دیگر. «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ». تقوا منجر به اکرام می‌شود. در آیات بعدی که می‌فرماید تقوای شما بالا می‌رود. تقوای شما بلند می‌شود. صعود به تقواست. این مراتب و عروج که گفتیم از پایین به بالا می‌رود چیست؟ از پایین به بالا می‌رود تقوا. از پایین به بالا می‌رود آن صعود ما در کانال تقواست. به میزانی که در این کانال تقوا بالاتر رفتیم، اکرم می‌شویم. «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ». وارد عوالم بالاترین مرتبه وجودی ما. اکرام عندالله یعنی همین دیگر. مرتبه وجودی ما بیشتر و بهره‌مان از تجلیات و تنزلات حق تعالی بیشتر می‌شود.
این می‌شود «اکرم عندالله». چه‌شکلی بالاتر می‌شود؟ «أَتْقاكُمْ». هرچه در مراتب تقوا بالاتر می‌رود، اکرام الهی بیشتر به او می‌رسد. این توسعه وجودی پیدا می‌کند. مرتبه وجودیش بالاتر می‌رود. این تقوا را با چه شاخصی می‌شود محک زد؟ با شاخص شعائر الهی. هر چقدر شعائر الهی برای او عظیم و بزرگ‌تر باشد، تقوای او عمیق‌تر و راسخ‌تر و بالاتر است. در مرتبه تقوا رشد می‌کند. برای نام اهل‌بیت، برای حرم اهل‌بیت، برای مجلس اهل‌بیت، برای معارف اهل‌بیت چقدر در چشم او بزرگ است؟ حساس است. آیت‌الله جوادی می‌فرمودند که ما هیچ عالمی مثل علامه طباطبایی ندیدیم که وقتی بحارالانوار می‌خواند، مثل قرآن بوس می‌کرد، به چشم می‌مالید، می‌گذاشت. اصول کافی را به چشم می‌مالید، می‌بوسید، می‌گذاشت روی پیشانی. و مثل قرآن رفتار می‌کرد با نهج‌البلاغه، بحار و صحیفه. مثل قرآن رفتار می‌کرد. یک علامت تقوی‌القلو. در خود همین اساتید، مثل آیت‌الله جوادی آملی و برخی اساتید دیگر می‌دیدیم که نه روی قرآن چیزی نمی‌گذاشتند و نه روی برگه کاغذ، برگه نامه را روی قرآن نمی‌گذاشت. همیشه قرآن را بالاتر قرار می‌داد. کتاب‌ها را وقتی می‌چیدند، مرتبه‌بندی می‌کردند. برخی اساتید، قرآن را اصلاً روی زمین نمی‌گذاشتند. قرآن ایستاده و تکیه می‌دادند به دیوار. قرآن. هیچ کتابی نمی‌گذاشتند. روی زمین بگذار می‌گفتی و کتاب‌ها را هم روی هم می‌چیدند. با این مرتبه‌بندی بود. بالاتر از همه قرآن می‌گذاشتند. بعد پایینش مثلاً نهج‌البلاغه و کتاب تفسیری، کتاب روایی مثلاً کتاب روایی، کتاب تفسیری، کتاب کتاب اصولی. مراتب. این‌ها را هم می‌چیدند. عظمت شعائر الهی که در چشم او بزرگ می‌شود.
یکی از دوستان که در مورد یکی از بزرگان می‌گفت، فرمود که پدرم وقتی که در سجاده‌اش ببیند مقداری مهر شکسته و تربت مثلاً یک کمی روی آن سجاده ریخته است، آن قدر ناراحت و نگران و عصبانی می‌شود که تا شب می‌بینیم سرخ است که چرا مثلاً به این تربت در این حد بی‌احترامی شده که مثلاً پودر شده است؟. بزرگان مقید بودند مهر را مثلاً در جیب پایین نمی‌گذاشتند. اگر مهری داشتند، تسبیح تربت را مثلاً در عمامه می‌گذاشتند. خب، این‌ها همش می‌شود عظمت شعائر الهی. اسم اهلبیت. برخی بزرگان مقید بودند «صلی الله علیه و آله و سلم» را «سلم» نمی‌نوشتند. «ع» نمی‌نوشتند. مرحوم شهید ثانی هم در مُنْيَةُ الْمُرید می‌فرمایند- می‌فرمایند که اولین کسی که «صلی الله علیه و آله و سلم» را «سلم» نوشت، ساده خالی هم نه، «صلع» یعنی «صلی الله». این ساده و لام و عین و میم، اول هر کلمه‌ای را گرفته. اولین کسی که «سلم» نوشت، دستش معلول شد. خدا عقوبتش کرد. خب، این‌ها علامت بزرگداشت است دیگر. اسم او را با احترام نوشتن. محمد چیست؟ علی، جعفر. این اسامی را با احترام. حسین، حسن. خب، گاهی در مجلسی حسین هم گفته نمی‌شود، مثلاً «عسکری» گفته می‌شود. کاری به آن ندارم که حالا قرائت‌های مختلف مثلاً ممکن است در یک زبانی یا به خاطر آن ضرورت شعری و این‌ها گاهی عوض بشود. خیلی نمی‌خواهم گیر ملا لغتی بدهم. عرض من این است که گاهی از سر بی‌احترامی است.
بعضی بزرگان مثلاً در جلسه کسی روضه می‌خواند. گفت: «زینب اومد.» ایشان گفت: «ببند دهنتو! خاک بر دهان تو! زینب اومد» یعنی بانوی دو جهان، زینب کبری، شفیعه محشر. این‌ها را باید بگویی: «وارد شدند»، «نزول اجلال کردند». هر چقدر که این قلب در مراتب تقوا بالاتر می‌رود، لطافت یک نفر بالاتر می‌شود. در مراتب توحید و عبودیت رشد می‌کند. نسبت به این شعائر اعتنای بیشتری، عظمت بیشتری در قلب خودش احساس می‌کند. نسبت به حرم. نسبت به حرم ائمه همین طور. می‌گفت: «یکی می‌آید پشت به ضریح هم وایساده، داره فیلم می‌گیره، عکس می‌گیره یا ضریح را لیس می‌زنه از این جور کارا.» یک وقت یک کسی آن قدری با جلالت در این حرم هست که اصلاً سرش رو بالا نمی‌آورد، چشم نمی‌چرخاند. برخی بزرگان در حرم سر رو بالا نمی‌آوردند و چشم در حرم نمی‌چرخاندند. این می‌شود بزرگداشت این شعائر الهی و این شعیره الهی.
«شَعِیرَه» مفردش «شعار» است. حالا در کتاب اینستاگرام یک بحثی در مورد شعائر آن‌ها داشتیم. ان‌شاءالله اگر چاپ بشود، وقتی از دوستان نگیرید و ارزش داشته باشد برای مطالعه دوستان. می‌توانند بخش شعار را مطالعه بکند. نکاتی عرض کردیم. خلاصه‌اش این است: «شَعِیرَه» به معنای «علامت»، «نماد». نمادهای خدا. خدا برای اینکه توجه خودش را در قلوب ایجاد بکند، از نمادها استفاده می‌کند. این حرم‌ها نماد خداست. صفا و مروه «من شعائر الله»ند، نماد خداست. کعبه نماز خداست. آیات الهی، علما. این‌ها نماد خدا هستند. این‌ها شعائر الهی هستند. خب، یک کسی به یک عالمی می‌رسد، می‌زند پسِ کله رفیق. «إنّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَتَخَطَّفُهُ الطَّیْرُ». یک کسی هم به عالم می‌رسد، دوپا می‌ایستد، تکان نمی‌خورد، سر پایین می‌اندازد، صدای خودش را از صدای او بالاتر نمی‌برد. با اسم کوچک او را صدا نمی‌زند، حتی با فامیل صدا نمی‌زند. «آقای فلانی» هم نمی‌گوید. «آقای جوادی». علامت بی‌شعوری من است صدا بزنم «شیخ عبدالله». علامت نفهمی انسانیت. اصلاً به حساب آن عظمت حضرت استاد، حضرت آیت‌الله. این تعابیر این شکلی. هرچه که این عظمت در قلب او دارد، علامت این است که او تقوایش بالاتر است. او شعیره خداست، نماد حق تعالی است. به خدا در او جلوه کرده است. آیتی، علامتی از این نمادهای الهی است که حالا ما یک بحثی هم داشتیم در مورد امام عسکری علیه‌السلام. امام نمادها. نمادها و این‌ها. نکاتی عرض کردیم. به هر حال، «شعار خدا» علامت‌هایی است که خدا آن‌ها را برای اطاعتش نصب کرده است. «إنّ الصفا و المروة من شعائر الله».
«وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَکُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ» که این آیه را جلوتر داریم و بهش می‌پردازیم. مراد از آن شتری که برای قربانی سوق داده می‌شود و با شکافتن کوهانش از طرف راست او را علامت‌گذاری می‌کنند تا معلوم شود قربانی است که این یکی از مصادیق شعائر الهی است. دارد زنده می‌کند دیگر. ماجرای حج و این اعمال و این مناسک را زنده نگه داشته است. این شتر را با یک سیمایی آورده‌اند. این دیگر شتر معمولی نیست. این سیمایش، سیمای شتری است که دارد در راه خدا قربانی می‌شود. مناسک خدا را دارد به یاد می‌آورد. همه را دارد متوجه به آن اعمال حج می‌کند. دارد همه را متوجه می‌کند به اعمال منا، به آن قربانی، به آن قربانگاه. شتر علامت که پیدا می‌کند برای قربانی در منا، این می‌شود جزو شعائر الهی. این دیگر شتر معمولی نیست. این گاو و گوسفندی که در ایام اربعین در مسیر می‌برند یا کناری گذاشته‌اند که قربانی بشود، مصرف بشود توسط این زائرها. این هم جزو شعائر الهی است. توهین به این هم نباید کرد. این هم در چشم آدم باید بزرگ داشته باشد. چه برسد به آن زائری که دارد می‌رود ایام زیارت. می‌بینیم دولا، پهنا، این ظاهراً تلکه می‌کند. از شرکت‌های هواپیمایی، از شرکت بیمه، از مسئولین فاسد و معیوبی که به هر نحوی سنگ‌اندازی می‌کنند، سخت می‌کنند، رسیدگی نمی‌کنند، مانع درست می‌کنند برای این زائرها. البته آدم‌های خوبی هم داریم در طرف مقابل در همه این‌ها. شرکت هواپیمایی، بیمه و چه و چه که آن‌ها بزرگ در چشمشان این زائر با عظمت است. نگاه می‌کنند با جان و دل فعالیت می‌کنند، اقدام می‌کنند. وقتشان و جانشان، همه چیزشان را می‌گذرند برای اینکه این‌ها در سلامت و رفاه و آسایش و امنیت باشند. این می‌شود تعظیم شعائر الهی. این خیلی ابعاد وسیعی دارد. تنظیم شعائر الهی. نمادهای خدا.
خب، کسی که محو خودش است. حالا از آن کتاب اینستاگرام یک نکته. کسی که غرق در خودش است، فانی در خودش است، عبد خودش است، خودش یعنی همین موهومات و این «من» پایینی او. این «من» مادی او. این همش دنبال این است که نمادهایی از خودش بگذارد؛ سلفی از خودش و چه می‌دانم اگر کتابی نوشته و اگر جزوه‌ای دارد و اگر عکسی دارد و اگر تقدیری از او کرده‌اند، مدرک دانشگاهی او چه و چه و چه. همش نمادهایی از خودش را می‌خواهد به زور در ذهن دیگران مدرسه بسازد و جلوه بدهد و دائم توجهات را به خودش جلب کند. جلب توجه. یک کسی هم دائماً می‌خواهد توجه‌ها را به حق تعالی جلب کند. به هر مناسبتی، از هر ابزاری، می‌خواهد یک نمادی برای خدا ایجاد بکند. با آن نماد یاد خدا را در دل‌ها بکارد، نه یاد خودش را، نه توجه به خودش. این علامت دو عبودیت و دو فرهنگ و دو بستر در جامعه و دو تمدن از این شکل. یک تمدن برآمده است: «اومانیسم». این خودگرایی و این شیفتگی نسبت به خود. این «من» نارسیستی در واقع. «من سوبژکتیو» ما که از خودمان یک تلقی و ادراکی داریم و دوست داریم دائماً این را جلوه بدهیم. این می‌شود تمدن غرب. منصه ظهور و بروزش هم می‌شود همین ابزارهایی که ایجاد می‌کند برای اینکه دائماً نمادها شکل بگیرد: فیسبوک و اینستاگرام. یک وقت تقابل با این است. آن باید دیگر بستری فراهم بشود برای مقابله با این. یعنی باید نمادهای حق تعالی وجود داشته باشد. نه خب، ما بیاییم در اینستاگرام هی عکس حرم و این‌ها بگذاریم. نه. اصلاً آن فضا، آن بستر، آن ساختار اینستاگرام، یک آلبوم شخصی است که هر کسی نماد خودش را در دل‌ها جا می‌دهد. ما باید یک چیز دیگری در ساختار در واقع سخت‌افزاری‌اش، نه نرم‌افزاری و محتوا، که بیاییم فقط عکس‌ها را جابه‌جا کنیم.
در سخت‌افزارش باید لحاظ بکنیم که اگر خواستیم ما یاد خدا را در دل‌ها بزرگ بکنیم، این چه ساز و کاری دارد؟ با چه ساختاری؟ آن ساختار ارتباطی، ابزار ارتباطی، آن اپلیکیشن چی باید باشد که اصلاً آن ساختار به شما اجازه ندهد بخواهید جلوه‌گری شخصی و فردی و آن جلوه تبرجی در تو باشد و هر آنچه که آمد، آن جلوه عمومی، آن برآیند قدرت عمومی، آن جلوه‌های حق تعالی، نمازهای حق تعالی، آیات الهی باشد. این باید بشود چون بنشین و روی آن کار بکن. منم نمی‌دانم که چه شکلی باید باشد. به هر حال، این دو تا ساختار و دو تقابلی که در برابر هم شکل گرفته است. پس هر کسی که تعظیم بکند شعائر الهی را، این از «تقوی القلوب» است. «لَكُمْ فِيها مَنافِعُ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى». تعظیم شعائر الهی از تقوا است. ضمیر در انتها به تعظیم شعائری برمی‌گردد که از کلام مفهوم می‌شود. آن وقت گویی که مضاف تعظیم حذف شده، مضاف‌الیه شعائر به جایش نشسته و ضمیر مضاف هم به همان قائم‌مقام برمی‌گردد. اضافه تقوا به قلوب اشاره به این است که حقیقت تقوا و احتراز و اجتناب از غضب خدا و تبرء از محارم او امری معنوی است که قائم است به دل‌ها. منظور از قلب، دل و نفوذ است. پس تقوا قائم به اعمال نیست. اعمال عبارت است از حرکات و سکنات بدن، چون حرکات و سکنات در اطاعت و معصیت مشترک است. این هم نکته خیلی قشنگی است. خود اعمال که نمی‌شود گفت این تقواست. به عمل که نمی‌گویند تقوا. چون اعمال که مشترک است. بعد مثال زنا را می‌زنند. زنا و نکاح. فعل هر دو تا یکی است. خب آن حرکت ظاهری او که متصف نمی‌شود به تقوا و غیرتقوا. یعنی ما که به آن نمی‌گوییم معصیت و طاعت. به آن جنبه قلبی او می‌گوییم معصیت و طاعت. نه به آن جنبه ظاهری او. یک بستری است این جنبه ظاهری و مشترک هم هست.
اونی که داره آب تربت با داره تربت با آب زمزم به نیت شفا می‌خوره، اینم در شربش، در اکلش، ظاهرش یک چیزه. اونی هم که داره مال حرام می‌خوره، العیاذ بالله، مثلاً ادرار انسان می‌خوره، اونم ظاهرش همینه دیگه. در شرب که تفاوتی نداره. هر دو دارن می‌نوشن. این کجا و آن کجا؟ آن وصف قلبی اوست که عوض می‌کند این رو. یکم داره خون می‌خوره، یکی هم داره سیب می‌خوره. یا یک سیب. یک وقت عنوان حلال دارد، عنوان حرام دارد. خوردن این سیب تو هر دو تا یکسان است. آن وصف قلب اوست که با اینکه می‌داند این حرام است، غصبی است، مال یکی دیگه است، می‌خوره. یک وقتی می‌داند که مال خود اوست و به نیت مثلاً شفا و به نیت شکر خدا می‌خوره. خب، این دو تا مرتبه تقوا. پس عنوان قلبی است. و چون مثلاً دست زدن و لمس بدن جنس مخالف یا کشتن ممکن است در جنایت و در قصاص هر دو تا یکی باشد. می‌کشیم. خب این یکیش عین تقواست، یکی عین گناه. آقا قرائتی مثال خوبی می‌زدند. می‌گفتند که: «یکی به من گفتش که آقا، زمان شاه می‌گفتیم سربازخونه‌ها و پادگان، می‌گفتند جانم فدای اعلیحضرت. مثلاً الان شما می‌گین جانم فدای رهبر. این که همون شد! چه فرقی کرد؟» ایشون فرمود که: «من مثال یوسف و زلیخا را زدم براش. هر دو به سمت در می‌دویدند. فعل هر دو و سرعت هر دو یکسان. یکی می‌دوید که گناه کنه، یکی برای اینکه گناه نکنه.» صورت عمل در هر دو تا مشترک است. تقواست. صورت عمل گفته نمی‌شود تقوا به آن باطن و قلبی است. لذا یکی باطن قلبش باطن یوسفی است، یکی باطن قلبش باطن زلیخایی. این جا هم همین است. یکی جنایت است، یکی قصاص. نماز برای خدا یا برای ریا. امثال این‌ها از نظر اسکلت ظاهری یکی است. پس اگر یکی حلال و دیگری حرام، یکی زشت و دیگری معروف است، به خاطر همان امر معنوی درونی و تقوای قلبی است. نه خود عمل و نه عناوینی که از افعال انتزاع می‌شود، مثل احسان و اطاعت و امثالهم.
«لَكُمْ فِيهَا مَنَافِعُ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ مَحِلُّهَا إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيق». «محلها» اسم زمان است و به معنای وقت حلول و سررسید یک مدت. «ثم محلها الی البیت العتیق». «لَكُمْ فِيهَا» این «فِيها» به شعائر برمی‌گردد. برای شما در این شعائر منافعی است تا همان بحث منافعی که قبلاً داشتیم. خب، اگر معنا همان شتر قربانی باشد، معنایش این است که برای شما در این شعائر، این شتر قربانی منافع دارد. سوارش می‌شوید، شیرش را می‌خورید تا یک مدت معینی. تا «أَجَلٍ مُسَمًّى»، تا آن وقتی که دیگر باید این‌ها را قربانی کرد. وقت اجلشان برسد برای این. که «هَدْياً بَالِغَ الْكَعْبَةِ» همین معنا را می‌رساند که قبلاً در مورد بقره داشتیم. تا وقتی که این را به کعبه برسانید، از آن منافعی دارید. این در این شعائر منافع دارد.
و اما منظور اگر این «شعائر» مناسک حج باشد، منافعی که در آن ایام از راه خرید و فروش می‌رسد. حاجی که آخرش تا وقتی که آنجا هست و مناسک حج را انجام می‌دهد تا وقت طواف، این منافع برای این‌ها هست. به هر حال، این منافع ظاهری. «إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى». اجل مسمی. وقتی که می‌آید، این دیگر می‌شود پایان. چون در غیر مادی ما اجل مسمی نداریم. این اجل مسمایی که گفته می‌شود که مهلت دارد، مدت دارد و تمام می‌شود و نفاد (پایان‌پذیری) دارد، منافع اینجا منظور منافع مادی است که تا یک اجل مسمایی این منافع برای ما است. «ثُمَّ مَحِلُّها إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ». بعد شما تا آن وقتی که بازگشت بکنید، حلول بکنید، مهلت سر برسد، زمان رنج آن تا برگشتن به خانه کعبه ادامه دارد، این جور تعبیرات را گفتند. در این زمان یک منافعی دارید تا اجل مسمی، بعد دیگر محل حلول آن تا وقتی است که بیت عتیق تمام شود. برخی ترجمه کردند که «تا زمان معینی محل آن خانه قدیمی و گرامی کعبه است».
آخر بحث می‌خوانم. چند تا روایت خیلی خوب در مورد این آیاتی که خواندیم و آیات قبلش داریم که من ان‌شاءالله بعداً می‌خوانم. «وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكًا». ما برای هر امتی منسکی قرار دادیم. این چیز جدیدی نیست. «مَنْسَك» مصدر میمی و اسم زمان و مکان هم است. از که از این «لِيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ» بر می‌آید که اینجا مسلک مقام «معنای عبادت» باشد. عبادتی که مشتمل بر قربانی و ذبح هم باشد. معنایش این است که ما در امت‌های گذشته، آن‌هایی که ایمان داشتند، عبادتی با پیشکش قربانی قرار داده بودیم. این بحث ذبح و این‌ها را داشتیم. از همان اولم بوده دیگر. ماجرای هابیل و قابیل، هم بحث قربانی و این‌ها داشت. آنجا فقط در بحث تقبلش فرق می‌کرد. قبول به نحو این بود که آتش می‌گرفت اگر چیزی قبول می‌شد. نه قربانی هم همین الان دیگر قبولش به این نحو نیست. این بحث‌هایی است که چرا این جوری می‌شود؟ خیلی جالب است که چرا در آن دوره آتش گرفتن و الان این طور نیست؟ الان همان سیر صعودی در تقواست. اثر تقبلش «إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ». اگر کسی در این کانال باشد، خدا از او قبول می‌کند و تقبل به عروج خود اوست. خب، در آن دوره‌ها چون بدوی بودند، یک چیزی علامت از بالا به پایینم می‌آمد که معلوم می‌شود که از پایین به بالا رفته. یک آتشی از بالا به پایین می‌خواست. بحث «سوتیس» در سوره مبارکه مائده می‌فرماید که تا آن‌ها هم نام خدا را بر بهیمه انعام که خدا کرده بود ببرند. خلاصه شما پیروان ابراهیم، اولین امتی نیستید که قربانی برایتان مقرر شده است، بلکه برای قبل از شما هم مقرر بوده است. از این رو تا خدا را یاد بکنند. «لِيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَى مَا رَزَقَهُم مِّن بَهِيمَةِ الْأَنْعَامِ». این مناسک را ما قرار دادیم تا اسم خدا را یاد کنند بر آنچه خدا روزیشان کرده از این بهیمه انعام. که به انعام البته توضیح. هر امتی یک منسکی دارد و یک نوع در این خودش به نحوی خدا این ایجاد ارتباط اسم خودش با آن قربانی را قرار داده است.
به عنوان «فإلهکم إله واحد فله أسلموا» می‌فرماید: «اله شما خدای یگانه است. پس برای او تسلیم شوید.» همه‌تان یک خدا دارید. همه‌تان اسلام را برای او بیاورید. وقتی خدای شما همان خدایی است که برای امت‌های گذشته هم احکام شما را تشریع کرده، پس بدانید که معبود شما و نعمت‌ها یکی است. اسلام بیاورید، تسلیمش باشید. اسلام ظاهری منظور نیست. تسلیم عمل خودتان را برای او خالص کنید. فقط برای او به جا بیاورید. در قربانی‌هاتان به خدای دیگری تقرب نداشته باشید. این حرف «فا» در «إلهکم» برای تفریح سبب بر هم در «فله» و «اسلموا» برای تفریح مصوب بر هم سبق است. «وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتينَ». اینجا اشاره دارد به اینکه هر کس برای خدا در حج خودش اسلام و اخلاص داشته باشد، از مخبتین است. آن وقت خدا این را در قرآن این چنین تفسیر کرده: «الذين إذا ذکر الله وجلت قلوبهم». این «مخبَتين» از «خفت» به معنای «پایین بودن» است. این دلی که خود مرتبه وجودی او دارد صعود می‌کند. اصلاً صعود ما در برابر حق تعالی به نزول ما در برابر خودمان است. هر چقدر پیش خودمان پایین می‌آییم، فروکش می‌کند این غریزه‌ها و این هیجانات و این انانیت ما. این «جبل انانیت» ما، این کوه «من» ما هرچه پایین می‌آید، فرو می‌پاشد، گود می‌شود. اول این کوه است، هی پایین می‌آید، می‌شود تپه. پایین، پایین، صاف می‌شود، می‌رود پایین. اصلاً گود می‌شود، چاله می‌شود. به میزانی که این گود می‌شود، ظرفیت پیدا می‌کند برای اینکه حق تعالی رحمتش را بر این بریزد. قبلاً هم خواندیم از امام سجاد ذلت خاصی پیدا کنیم که احساس کنیم بین ما و خدا موجودی ذلیل‌تر از ما در برابر حق تعالی نیست. آن وقتی است که ما این احساس را داریم. این همان احساس ذلت در برابر اخبات مخبتین است. این‌ها می‌فرماید: «به مخبتین بشارت» این‌هایی که خط همین حالت گود برداشتن در درون این‌ها که در درون چاله دارند، هیچ سر بیرون نیاورده‌اند. کوه نیستند در برابر خدا. تپه هم نیستند. زمین صاف هم نیستند. این‌ها گودند. در حفره. این‌ها را بهشان بشارت.
ویژگیشون چیه؟ «الذين اذا ذکر الله وجلت قلوبهم». وقتی خدا یاد می‌شود، دل‌هاشون «وجل» پیدا می‌کند. دل تکان می‌خورد. نسبت به حق تعالی تلنگر پیدا می‌کند. دل تکان می‌خورد. این همان علامت بزرگ بودن خدا با خدا و نمازهای خدایی است. وقتی مواجه می‌شوند، از خودشان یک واکنش، واکنشی نشان می‌دهند که این واکنش را معمولاً یک موجود ضعیف و حقیر در برابر یک موجود عظیم نشان می‌دهد. مثلاً پلیس آمده. خب، یک ترس دارم از فعل خودم و یک عظمتی برای او قائلم و مقام او و جایگاه او که قدرت دارد به من هر طوری بخواهد برخورد کند. بگویند مثلاً استاد و فلان عالم وارد شده است. همین که خبر می‌دهند، همین که تصویر ایشان در آیفون تصویری می‌افتد، چه حالی یکهو به دل من دست می‌دهد! چه لرزشی این دل پیدا می‌کند! این علامت بزرگ‌داشتن است. مخبتین چون در خودشان حفره دارند، درباره حق تعالی و عظمت خدا در این‌ها جلوه کرده. «مَا خَلَقَ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ». در نفس این‌ها، خدا عظیم است و غیر خدا حقیر و کوچک است. این خدای بزرگ وقتی یادش می‌آید در دل این‌ها، چه تلنگری می‌آید؟ چه تکونی می‌خورد؟ چه واکنشی نشان می‌دهند؟ این حالت وجل است. «وَ يَعْمَلُونَ الْأَعْمَالَ الصَّالِحَةَ وَ عَطَاءَهُمْ صابِرِينَ عَلَى مَا أَصَابَهُمْ». با این دلواپسی، نگرانی، اضطراب و استرس، با یک شکوه، با یک شکوهمندی. این ترس از سر شکوه است. بهش می‌گویند وجل. وقتی یاد خدا می‌آید، دل این‌ها این طور ترس همراه شکوه و صابرین دارد. «صَابِرِينَ عَلَى مَا أَصَابَهُمْ». این‌ها نسبت به آنچه که بهشان اصابت می‌کند توی این مسیر. می‌افتند تو مسیر صعود، تو مسیر حرکت. با چیزهایی روبرو می‌شوند و چیزهایی به این‌ها می‌رسد. صبر علامت حرکت و رشد تو مسیر موفقیت ظاهری هم همینه. قهرمان المپیک شود، حرکت می‌کند به سمت قهرمان المپیک شدن. تو مسیر با موانعی مواجه می‌شود، با سختی‌هایی، با ناملایماتی و صبر می‌کند تا ... «وَ الْمُقِيمِي الصَّلَاةِ». این‌ها اقامه می‌کنند صلاة را. این‌ها علامت کسانی است که مخبط و حفره‌ای در درون خودشان دارند. خدا را مالک نمی‌دانند. صلات دارند. توجه، وجهه توجه آن‌ها به سمت خداست و این را مقیم کرده‌اند. ثابت است توجه امشب است و از آنچه که روزیشان کردیم، انفاق می‌کنند در این کانال می‌دهند. انفاق. نفقه مثل موشی است که نفقه می‌زند، سوراخ می‌زند. از یک جا به جای دیگر در می‌رود. این را می‌گویند انفاق؛ یعنی همین سوراخ زدن، کانال زدن. از اینکه منافع همه به سمت او نباشد. این منافع سرازیر می‌شود با کانال‌هایی که می‌زند. به دیگران هم می‌رسد. این می‌شود انفاق از آنچه روزیشان کردیم. خودش را چون بالا نمی‌داند، برای خودش نگه نمی‌ دارد. مثل یک چاله‌ای که آب آنجا جمع می‌شود که این خیر به همه می‌رسد. قلبی که این شکلی است، برکات از او به دیگران می‌رسد. بخلی ندارد. یک امکانی که برای او فراهم می‌شود، نعمتی که به او می‌رسد، «ما یَنالُ الخَیْر» نیست. از او به دیگران هم می‌رسد. این می‌شود انفاق از آنچه خدا کردیم که در حدیث عنوان بصری هم بحث مفصلی است. قبلاً عرض کردیم که اولین ویژگی این است که خودشان مالک چیزی نیستند. اولین درجه این باز با هم بحث تقوا نسبت پیدا می‌کند. اخبات هم مرتبه‌ای از مراتب تقواست.
کمی که این تقوا رشد پیدا می‌کند در انسان، اخبار از آن خبر می‌دهد. خویش را مالک نمی‌داند نسبت به توجهات، نسبت به حق تعالی این تلنگر می‌خورد، تکان می‌خورد. نسبت به اونی که بهش می‌رسد، صبر. علامت این است که در تقوا دارد رشد می‌کند و به اخبات دارد می‌رسد. این آیه انطباق این چند صفتی که در آیه شریفه در تفسیر اخبات آمده، با کسی که حج خانه خدا را با اخلاص روشن می‌کند، اشاره دارد. چون صفات مذکور عبارت است از ترس از خدا، صبر، به پا داشتن نماز و انفاق که همه‌اش در حج است. کسی که حج برود، انگار حج با آن مناسک خودش تربیت می‌کند یک «مخبت» را. این مناسک اجتماعی این شکلی که پیرامون شعائر الهی شکل گرفته، باعث می‌شود در جامعه رشد معنوی به سمت اخبات شکل بگیرد. که این اخبات خیلی مهم است که در آیات بعدی بحثش را مطرح می‌کند. قدرت و حکومت باید دست کسانی باشد که این ویژگی‌ها را دارند. ما باید مخبتین را انتخاب بکنیم. زمام اختیار ترجمه ایمانی باید به دست مخبتین باشد. نماینده‌های مجلس‌مان، مسئولین‌مان، وزرامان، وکیلمان، رؤسامان، این‌ها همه باید از مخبتین باشند. کار باید به دست مخبتین باشد. مخبتین توی این مناسک تربیت می‌شوند و این ویژگی‌ها را پیدا می‌کنند.
«وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَکُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ لَکُمْ فِيها خَيْرٌ». این «بدن» جمع «بدنه» است. شتر چاق و درشت را به آن «بدنه» می‌گویند. جمعش می‌شود «بدن». که این هم جز شعائر ماست. ما این بز را برای شما از شعائر الهی قرار دادیم. چون دارد در راه خدا قربانی می‌شود. دارد مناسک الهی را به یاد می‌آورد. توجهات را نسبت به مناسک الهی جلب می‌کند. «لَكُمْ فِيها خَيْرٌ». برای شما در این‌ها خیر است. «فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْها صَوافَّ». اسم خدا را بر این‌ها ذکر بکنید. «صواف» جمع «صافّ» است. «صافّ» یعنی ایستاده باشند. دست و پاهایشان برابر هم و دست‌هایشان بسته باشد. این می‌شود «صافّ». این حالت ایستادن. «صافات» و «صافّاتٍ صَفًّا». «إنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ». این «صَفًّا» همین است. این حالت کنار هم ایستادن، به خط بودن. وقتی این‌ها را «صوافّ» کردید، اسم خدا را بر این‌ها بیاورید. یاد بکنید خدا را در حالی که «صافّ» هستند و ایستاده‌اند. «وَجَبَتْ جُنُوبُهَا فَكُلُوا مِنْهَا». اون حالت ایستادنشان که می‌خواهید قربان کنید. وقتی جنوب این‌ها وجوب پیدا کرد. وجوب به معنای سقوط، پایین آمدن است. «وَجَبَتْ الشَّمْسُ». یعنی آفتاب غروب کرد. آفتاب که پایین بیاید، می‌گویند «وَجَبَْ». وجب. از «جنوبها». «جنوب» جمع «جنب». یعنی این پهلو، پهلوهای این‌ها وقتی به زمین رسید، پایین آمد؛ این وجوب هم یک چیزی وقتی پایین آمد یعنی دیگر به من و شما این تکلیف ابلاغ شد. این را می‌گویند واجب. دیگر رسید به من و شما. آمد پایین. دیگر حتمی شد. دیگر تمام شد. این می‌شود وجب. اینجا هم می‌فرماید که وقتی که پهلوهای این‌ها به زمین رسید، «فَكُلُوا مِنْهَا». از این‌ها بخورید. اگر این‌ها مردند، کارشان تمام شد. برای شما حلال است دیگر. رفع ممنوعیت. می‌توانید از این‌ها بخورید. «وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ». ولی اطعام هم بکنید به قانع و معتر. قانع کیست؟ فقیری که هر چقدر بهش بدهند، قانع می‌شود. «قنا». «معتر» کسی است که برای سؤال پیش شما آمده است. البته در روایت آن را جور دیگری هم تفسیر کرده‌اند که فقیری که برای سؤال و درخواست آمده، بهش می‌گویند معتر.
«كَذلِكَ سَخَّرْناها لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ». این شکلی برای شما تسخیرش کردیم. شاید که شکر گزار باشید. در بحث نظام تسخیر نکاتی عرض شد که همه این عوالم در تسخیر ماست. خدای متعال هر آنچه از جنس ماده است برای انسانی آفریده که قرار است از این ماده سفر بکند، رحلت بکند، عزم بکند به سمت ماده و سمت همه مادیات در تسخیر، نه انسان مادی. این‌ها در تسخیرش است. انسان مادی اشرف موجودات نیست. انسان مادی اتفاقاً اخبس موجودات است. از همه این‌ها پایین‌تر است انسان مادی. این‌ها را هم از مسیر قرب وجودیشان جدا می‌کند. چون همه این‌ها آمده‌اند در مسیر قرب وجودی ما قرار بگیرند. زمینه‌ساز این باشند که ما صعود بکنیم. ما که صعود کردیم، این‌ها هم انگار به آن مسیر کمالی خودشان تو آن سیر صعودی قرار می‌گیرند. اگر این سیر صعودی را ندادیم، ما رفتیم تو سیر نزولی. همه این‌ها حق به گردن ما دارند و همه این‌ها را از مسیر حق منحرف کردیم. انسان اشرف موجودات نیست. انسان مادی که در ماده مانده و رشد نمی‌کند. انسان مادی که در مسیر قرب حق تعالی است، او اشرف خلایق، اشرف موجودات است و همه این‌ها در تسخیر او است. انسانی که عبد است، همه این عوالم در تسخیر اوست. شاید شاکر بشوید. اگر شاکر شدید، دارید این‌ها را تو مسیر خودش قرار می‌دهید. شکر هم همان حرکت به سمت منعم در مسیر منعم است. یعنی منعم نعمتی را در اختیار من گذاشته برای تقرب به او. وقتی من از این نعمت استفاده کردم و در جهت تقرب به او قرار گرفتم، این می‌شود شکر نعمت.
یک وقت ابراز زبانی می‌کنم، چه شکر لسانی است. یک وقت قلبم متوجه به این است که شکر قلبی است. یک وقت در عمل منم بروز می‌کند شکر. «ما را تسخیر شما کردیم که شما شکر شاید تشکر.» «لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لاكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ». می‌فرماید که این گوشت‌ها و اینم که قربانی می‌کنند، یک وقت توهم پیش نیاید که «قربانی کردیم، خدا مگه به گوشت این نیاز داشت؟ به خون این نیاز داشت؟ حیوونای بدبخت اونجا قربانی کردیم، خونشونو ریختیم رو به قبله با اون احکام، احکام مناسک». برای این نیست که خدا مادی جلو پای خدا داری قربانی می‌کنی، مثل عروس دامادی که گوسفند جلو پاشون قربانی می‌کنند. این اون نیست. این به خاطر بزرگداشت اوست. مثلاً داریم تحویلش می‌گیریم، اکرامش می‌کنیم. نه، این از آن جنس نیست. چون قدیم در زمان جاهلیت این‌ها را قربانی می‌کردند و به خانه کعبه می‌مالیدند. می‌فرماید که این از آن جنس نیست که بردارید به کعبه بمالید یا مثلاً گوسفند را می‌کشند و خونش را می‌مالند به پلاک ماشین. پلاک ماشین تبرک می‌شود. از این ماشین دیگه به احترام این خون گوسفند تصادف نمی‌کند. مثلاً نه، این‌ها نیست. آن ارزش عمل توی این محسوسات نیست. بعضی‌ها کلاً زندگیشون با محسوسات است دیگه. بالاتر از محسوسات نه ادراکی از آن دارند، نه می‌فهمند، نه می‌بینند. قرآن آمده که ما رو از محسوسات رد کنه به سمت معقولات. از تجربی‌ها به تجریدی‌ها ما را برساند. و لذا گرفتار خون و گوش و این‌هاش نشوید. این‌ها به خدا نمی‌رسد. این‌ها اصلاً هیچ‌کاره است. ماده است. خدا را با ماده چه کار؟ آن امر حقیقی معنوی صعودی شما ارزش دارد و او به خدا می‌رسد.
این برخی اساتید قائلند که این عرفانی‌ترین آیه قرآن است. «يناله التقوی منکم». نیل می‌کند، نائل می‌شود از شما تقوا به او. در قرآن واژه سیر و سلوک ندارد. واژه نیل دارد. نائل شدن به خدا. نائل می‌شود که حالا این خیلی توش بحث است. ببینید تقوا وصف است، وصف عرض. عرض معروض می‌خواهد. مثل سفیدی. سفیدی مثلاً می‌گوییم سفید. خب، سفید خالی که ما نداریم. همیشه موصوفی هست که این سفید. کتاب سفید، در سفید، لباس، جوراب سفید. این‌ها همه می‌شود موصوف ما. سفید خالی تو ذهن داریم ولی در بیرون نداریم. در بیرون همیشه یک چیزی با سفید همراه است. معروض، موصوف. تقوا هم همین طور است. تو ذهن داریم. اعتباری‌اش را داریم. تقوای خالی. ولی در عالم واقع و خارج هیچ تقوای جدا از متقی نداریم. تقوای جدا از موصوف. پس همیشه تقوا با متقی همراه است. تقوای شما به خدا نائل می‌شود، یعنی متقی به خدا نائل می‌شود. این سیر صعودی مراتب قرب به حق تعالی و مراتب رسیدن به خداست. این که یک سؤال می‌شود: «چه کنیم به خدا برسیم؟» راهش تقواست. به میزانی که تو این کانال قرار می‌گیریم، اول از محرمات شروع می‌شود که ترک می‌کنیم این‌ها. حلالات را انجام می‌دهیم. تو این کانال می‌افتیم، تو این بستر. به میزانی که حنیف للهیم، شرک نداریم، توجهات داریم، تعظیم شعائر الهی داریم، این شعائر را هی عظیم‌تر می‌دانیم. هی رشد می‌کنیم، صعود می‌کنیم، بالاتر می‌رویم. این تقوا از ما به بالا می‌رود و ماییم که این تقوا را داریم. ما متقی هستیم. ما این درجات را بالا می‌رویم، صعود می‌کنیم. به او نزدیک می‌شویم، قرب وجودی پیدا می‌کنیم. قرب وجودی‌مان وقتی پیدا کردیم، بیشتر جلوه می‌کند. کمالات او در ما جلوه می‌کند. علم او در ما بیشتر جلوه می‌کند. لذا فرمود: «اتَّقُوا اللَّهَ وَ يُعَلِّمْكُمُ اللَّهُ». تقوا داشته باشید، خدا بهتان علم می‌دهد. این چون بالاتر می‌رود، جلوه علم حق تعالی، جلوه قدرت حق تعالی می‌شود. وقتی با تقوا بود، قدرت خدا در او هم بروز پیدا می‌کند. عظمت خدا در او هم بروز پیدا می‌کند. علم خدا در او هم بروز پیدا می‌کند. حیات الهی در روحش بروز پیدا می‌کند. هر آنچه از کمالات الهی هست، در این هم جلوه می‌کند. این می‌شود «متقین».
«وَ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا». این‌ها آیات خدا با متقین است. خدا ولی متقین است و آیات فراوانی که در وصف تقوا است. «إِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى». بهترین توشه برای ملاقات خدا تقواست. چیزی که شما را بالا می‌برد. چون توشه را برای اینکه سفر را طی کند. بهترین چیزی که در این سفر شما را کمک می‌کند برای طی کردن سفر، بهترین «زاد» است. «می‌خوریم، می‌رویم پیش خدا، سفره را پهن می‌کنیم، لقمه را باز می‌کنیم، می‌خوریم.» که توشه تقوا. این توشه نیست. تقوا خود توشه سفره توشه حرکت است. آنچه با او می‌شود این مسیر را طی کرد، بهترین چیزی که با آن‌ها می‌شود این‌ها مسیر را طی کرد. «تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى». که تقوا همان وقایتی است که انسان ایجاد می‌کند بین خودش و غیر خدا. نمی‌گذارد غیر خدا در او رسوخ بکند. هر آنچه از غیر خداست، هر آنچه از ظلمت است، هر آنچه از طاغی است. تقوا در فکر او، در عمل او، در ذات او، در قلب او، در هیچ جایی از من رسوخ نمی‌کند. می‌شود تقوا. به میزانی که مراتب رعایت در عمل من است که عرض کردیم از راه عمل هم قلب کنترل می‌شود و مدیریت می‌شود، به تقوای قلب می‌رسیم. چشمم را مدیریت می‌کنم. غیرخدایی‌ها و آنچه مرضی خدا نیست و خدا حلال نمی‌داند به چشمم نیاید. بر این زبان نیاید. بر این گوش نیاید. بر این ذهن نیاید. بر این دست نیاید. بر این پا نیاید. بر این اعضا جوارح نیاید. بر این لمس من نیاید. لامسه من نیاید. تقوای در مرتبه جسم. هر چه رسوخ پیدا کرد، تقوا عظیم‌تر می‌شود و انسان رفعت پیدا می‌کند و اکرم می‌شود و بالا می‌رود.
گوشت و خون این قربانی به خدا نمی‌رسد. تقوای از شما به خدا می‌رسد. تقوا. می‌فرمایند که این قربانی‌ها اثری معنوی برای آورنده‌اش دارد و آن صفات و آثار معنوی است که جا دارد که به خدا، به معنای اینکه جا دارد که به سوی خدای تعالی صعود کند و صاحبش را به خدا نزدیک کند. آن قدر نزدیک کند که دیگر حجاب بین او و خدا نماند. این قربت چیست؟ «يناله التَّقوى». هیچ حجابی بین او و خدا نیست. پس صعود هی به این است که این حجاب‌ها کنار بروند. حجاب ماده کنار می‌رود. حجاب خیال کنار می‌رود. حجاب عقل کنار می‌رود. حجاب نور کنار می‌رود. که در دعای مناجات شعبانیه فرمود: «این ابزار قلوب، حجب نور را خلق می‌کند.» آن قدر این دیگر قرب وجودی پیدا می‌کند. دیگر حجب نورانی هم ندارد. حتی علم را هم نمی‌بیند. حتی عبادت را هم نمی‌بیند. جزو او چیزی نمی‌بیند. با او همه عالم. که برخی بزرگان بودند، مردم فکر می‌کردند که این‌ها که با آن بزرگ حرف می‌زنند، آن بزرگ این‌ها را می‌بیند. نمی‌دانستند این بزرگ چهل ساله جز خدا کسی و چیزی را ندیده. هر که را می‌بیند در پرتو نور حق تعالی می‌بیند. زید و حسن و بکر و عمر. درجه بالا. با چی به آنجا رسیدند؟ با تقوا. تقوا.
«كَذَلِكَ سَخَّرْناها لَكُمْ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلَى مَا هَدَاکُمْ». مراد از این تکبیر خدا، ذکر او به کبریایی و عظمتش است که ما را هدایت کرده است. خدا این شکلی برای شما تسخیرش کرد. آن را تا اینکه خداوند آن حیوان را این چنین برای شما مسخر کرد تا همان تسخیر وسیله هدایت شما به سوی اطاعت، تقرب به سویش باشد. همه عالم ماده که یک نمونه‌اش این شتر و این غنائم و انعام و این‌ها بود. این جور تسخیر شما کرد. ابزاری باشد تو کانال قرب وجودی به سمت خدا تا «تُكَبِّرُوا اللَّهَ» بشوید. خدا را تکبیر کنید. خدا را کبیر بدانید. تو مسیر کبریایی او حرکت بکنید و کبریای او را بپذیرید و بپرستید و در برابر کبریای او تعظیم داشته باشید. این می‌شود «لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلَى مَا هَدَاکُمْ». بنا بر آنچه که شما را هدایت کرده است. شما آن را قربانی کنید. در هنگام قربانی کردن و یاد کبریایی و عظمت او در برابر این هدایت بیفتید. یاد این کبریایی بیفتید در برابر این هدایتی که برای شما داشته. مراد از «هدایت» هم، هدایت به اطاعت و عبودیت است. خود اینم از این نکته.
بعد می‌فرمایند که حاجی به یاد کبریایی خدا می‌افتد. او را در برابر اینکه هدایت به چنین عبادتی شده که هم رضای او را دنبال دارد، هم ثواب. تکبیر می‌گوید. فضای حج فضای کبریایی خداست دیگر. هی خود ما را پیش خودمان کوچک می‌کند و ما را از خودمان فاصله می‌دهد. لباس‌هایمان را از ما می‌گیرد. لباس احرام تن ما می‌کند. پول و ابزارآلات و این‌ها را خیلی از ما دور می‌کند. خانه و زندگی و این‌ها را که قبلش از ما دور می‌کند محل کار، چه‌می‌دانم دفتر و دستک، ماشین و فلان را از ما گرفته. بعد آمده لباس‌هامان را گرفته. بعد حتی بعضی خوشی‌ها را از ما گرفته. زیر سایه نمی‌توانیم برویم. چه‌می‌دانم مگس را از خودمان نمی‌توانیم دور بکنیم. بینیم از بوی بد نمی‌توانیم فرار کنیم. این‌ها همه احکام در کتاب حج توضیحش را دادیم. تو این‌ها همه را که داریم. کبریایی خدا. هر چقدر ما را پیش خودمان کوچک کرد با این شعائر الهی و بزرگ‌داشتن این شعائر الهی، خدا را بزرگ می‌دانیم و او کبیر می‌شود برای ما در ازای هدایتی که کرده ما را که آورده تو این فضا. این کبریای الهی است در ما. «وَ بَشِّرِ الْمُحْسِنِينَ». می‌فرمایند که «محسنین» را بشارت بده. آن‌هایی که احسان کرده‌اند.
«محسن» حالا ما می‌گوییم نیکوکاران. نیکوکاری خیلی معنا نمی‌دهد. احسان. افعال. افعال جعل و زیدا. اصل مصدر را وقتی کسی چیزی را صاحب آن مصدر بکند. اکرام یعنی کریم کردن کسی. کریم کردن احسان یعنی حسن بخشیدن. به محسن یعنی کسی است که یک کاری را با عنوان حسن انجام می‌دهد. به به یک چیزی حسن می‌بخشد. احسان والدین یعنی همین. یعنی والدین را حسن بخشیدن. به آن خدمتی که به والدین می‌کنیم، آن خدمت ما عنوان حسن بهش بدهیم. یک خدمت حسن انجام دهیم. والدین را حسن کنیم. والدین حسن خودمان کنیم. پدر ما پدر حسن باشد برای ما. یعنی ما کاری، رفتاری داشته باشیم که آن پدر به واسطه رفتار ما حسن به حساب آید. زیبا، نیکو. مادر به واسطه رفتار ما نیکو به حساب می‌آید. آن خانواده نیکو به حساب می‌آید. آن کار را نیکو کنیم. این نیکوکاری به این معنی است. یعنی کار خوب انجام دادن. کار را با وصف خوب انجام دادن. این می‌شود احسان. این‌هایی که این اعمال را با این وصف انجام داده‌اند، با این حسن انجام داده‌اند، به این‌ها بشارت. تو مسیر این حج حسن. این دو تا آیه بعدی را هم بخوانیم که خیلی بحث‌ها دیگر وارد بحث‌های اجتماعی و سیاسی دقیق و عمیقی می‌شود. بعد می‌آیم یک سری روایت‌ها را در مورد این آیات می‌خوانم.
«إِنَّ اللَّهَ يُدافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا». می‌فرمایند که در مورد این فقره از آیات که از آیه ۳۸ تا آیه ۵۷ بشود، نکات خوبی می‌فرمایند. از اینجا وارد بحث اذن به مؤمنین برای قتال با کفار می‌شود و اولین آیه‌ای که درباره جهاد نازل شده، این است. مسلمانان مدت‌ها بود که از رسول خدا درخواست اجازه می‌کردند که مشرکین را قتال کنند. پیغمبر هم فرمود که: «من مأمور به قتال نشدم. در این باب هیچ دستوری نرسیده.» تا در مکه بود. هر روز عده‌ای از مسلمانان پیش حضرت می‌آمدند که یا کتک خورده بودند، یا زخمی شده بودند و یا شکنجه دیده بودند. در محضر آن حضرت از وضع خودشان و ستم‌هایی که از مشرکین مکه و گردن‌کلفت‌های آن می‌دیدند شکوه می‌کردند. حضرت هم این‌ها را تسلیت می‌دادند و امر به صبر و انتظار فرج می‌کردند تا اینکه این آیات نازل شد که فرمود: «اذن داده شد برای اینکه مقاتله شود.» آیات دیگری را گفتم به عنوان آیات اول جهاد، ولی علامه می‌فرمایند که همین آیه سوره حج اولین آیه در مورد جهاد است. برای اینکه صریحاً کلمه اجازه و اذن در آن زمینه چینی هم شده است. مردم برای جهاد تهیج شده‌اند. دل‌ها را تقویت کرده با وعده نصرت به طور اشاره و به طور اشاره و تصفیه. آن‌ها را ثابت‌قدم کرده است. رفتاری که خدا با اقوام ستمگر گذشته نموده، یادآور کرده است. همه این‌ها از لوازم تشریح احکام مهم این خیلی نکته قشنگی است. وقتی خدا می‌خواهد یک چیزی را برای اولین بار ابلاغ بکند، این شکلی زمینه‌سازی با این بیان ابلاغ برای اولین بار دارد ابلاغ می‌کند. بنای آن بر اساس فداکاری و جان‌فشانی از دشوارترین احکام اجتماعی و مؤثرترین آن‌ها در حفظ اجتماعی است. نیست تو بحث اجتماع. حالا آن دسته‌بندی‌های فکری و فرهنگی و اعتقادی و مناسکی شکل گرفت. ما آمدیم مناسکی را داشتیم. تمدن ما بر پیرامون این سبک زندگی و این مناسک شکل گرفت. حالا به تقابل تمدنی که تقابل تمدنی مرحله جهاد است. درگیر شدن، قتال، صف‌بندی‌ها، خب، شکل گرفته. حالا دیگر وارد درگیری می‌شویم. اولین درگیری‌مان هم درگیری ابتدایی است که به کانون ما آسیب نخورد. مرحله بالاتر به کانون دشمن. اول دفاع بعد حمله. لذا در شریعت ما هیچ وقت جهاد ابتدایی ما تا حالا نداشتیم که اولاً و به ذات مسلمین به کفار حمله بکند. نه، همیشه در مقام دفاع بودیم. اگر هم ابتدایی بوده به ظاهر، باز هم در مقام دفاع بوده. یعنی آن‌ها حمله‌ای را آغاز کرده بودند، زمینه‌سازی کرده بودند، ما پیش‌دستی کردیم. ابتدایی به این معنا. ظهور امام زمان هم همین طور است. لذا، این می‌شود بحث جهاد. ابلاغ چنین حکم برای اولین بار بسیار احتیاج دارد به زمینه‌چینی و بسط کلام و بیدار کردن افکار. همچنان که در همین آیات این روش به کار رفته است. این مدل و مدیریت افکار عمومی قرآن هم خیلی قشنگ است دیگر. مدیریت افکار عمومی. زمینه‌سازی‌ها. از اول سوره مبارکه حج را دیدیم چه شکلی آمد این «ناس» را دسته‌بندی کرد. هر کدامی را در مرتبه خودش تعریف کرد. این جدال فرهنگی و در سبک زندگی و مناسک را نشان داد. ما را دعوت به مناسکمان کرد. دعوت کرد در این مناسک مستحکم بشویم، قدرت پیدا کنیم، رشد پیدا کنیم. حالا این مناسک خصمایی دارد. این زندگی ما، این تمدن ما دشمنانی و این تمدن در واقع این دشمن‌ها با هم درگیر می‌شوند در بستر این تمدن‌ها. اینجا دیگر امر به جهاد می‌رسد.
بعد می‌فرمایند که اولاً کلام را با این نکته که خدای متعال مولای مؤمنین و مدافع این‌هاست، افتتاح کرد. بعد به طور صریح اجازه قتال داده. فرموده: «شما تاکنون مظلوم بودید. قتال تنها راه حفظ اجتماع صالح از ظلم ستمگر است.» در این جمله ایشان را به وصف صلاحیت ستوده. آن‌ها را شایسته و قابل برای تشکیل یک مجتمع دینی که در آن اعمال صالح عملی می‌شود دانسته. خب، اجتماع را الان اجتماع دانسته. وقتی یک جامعه‌ای بر محور عمل صالح، بر محور ولی خدا شکل بگیرد. اعمال صالح بین مردم مستقر شد و این‌ها در واقع بهشان ظلم شده بابت اینکه می‌خواهند حقوقشان را احقاق بکنند، می‌خواهند «کلمة الله» را اعلا بدهند، می‌خواهند اعمال صالح را انجام بدهند، و بقیه مزاحمت ایجاد می‌کند در اینکه این‌ها اعمال صالح نداشته باشند یا دست از ایمانشان بردارند، از حقوقشان دست بردارند. اینجا دیگر امر به قتال و دستور به جهاد داده می‌شود. بعد خدا رفتار، رفتار خدا را نسبت به اقوام ستمگر گذشته حکایت کرده است. وعده داده که به زودی انتقام این‌ها را از ستمگران مهاصرشان خواهد گرفت، همان طور که از گذشتگان گرفت که خب این آیه آخر این صفحه «إِنَّ اللَّهَ يُدافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ». می‌فرماید: «خدا دفاع می‌کند از کسانی که ایمان دارند و خدا دوست نمی‌دارد هر خوّان کیفوری را.» هیچی یعنی یک دانه خوّان کیفور را هم خدا دوست نمی‌دارد. و چون دوست ندارد و مؤمنین را دوست دارد، از این‌هایی که دوست دارد در برابر آن‌ها که دوست ندارد دفاع می‌کند. آن چیزی که در هستی در عالم ثابت و جا دارد. آنچه محبوب حق است، دفع می‌کند آنچه مبغوض اوست. آنچه مورد محبت خداست، شما هم که معامله می‌کنید. نه، چون شما مؤمنین خدا به گل روی شما، عاشق چشم و ابروتان باشد. نه. شما تو آن بستر شکل گرفته‌اید. یک بستر محبّت خداست. هر کسی خودش را تو این بستر قرار بدهد، بستر محبت خداست و آن طرف کسی خودش را در بستر مبغوضیت یا عدم محبوبیت خدا قرار بدهد. خدا دفاع از این کسی که در بستر محبوبیت اوست و دفع می‌کند. دفاع می‌کند یعنی چی؟ یعنی با این کسی که محبوب اوست، دفع می‌کند آن کسی را که محبوب او نیست. دفاع خدا. خدا از این‌ها دفاع می‌کند یعنی از این‌ها دفع می‌کند آن چیزی را که آن غیرمحبوبین، آن مبغوضین می‌خواهند به این‌ها وارد بکنند، دیکته بکنند؛ آسیبی که آن‌ها می‌خواهند به این‌ها بزنند، خدا از این‌ها دفع می‌کند. خدا از این مؤمنین دفع می‌کند. خب، این دفع شدن لزوماً به این معنی نیست که مریض نمی‌شوند، گرسنه نمی‌شوند، فقیر نمی‌شوند. این‌ها که همه در طول تاریخ بوده. به آن منطق ایمانی این‌ها، به آن اجتماع ایمانی آن‌ها، به آن محور ایمانی این‌ها نمی‌گذارد آسیب به ماده آسیب برسد. به آن اثری که از ماده دارند در عوالم بالاتر تولید می‌کنند، در ملکوت تولید می‌کنند، به آن اثر نمی‌گذارد آسیب برسد. آن ملکوت معنوی، آن آثار معنوی که دارد از اعمال این‌ها شکل می‌گیرد، این را خدا دفاع می‌کند که این مؤمنین بتوانند آن را شکل بدهند. بتوانند ملکوت صالح درست بکنند با اعمال صالح برای خودشان. تو ماده بودن بالاخره اقتضایش رنج است، درد است، جنگیدن، کشته دادن. همه این‌ها که خداوند در سوره آل عمران فرمود که این‌ها طبیعی است. شما در دشمن شما درد برمی‌دارید. شما درد من را دارید. آن‌ها ندارند. این اصل ماجراست. این‌ها شما مریضی دارید، سختی دارید، گرسنگی دارید، تحریم دارید، فشار دارید. در سوره مبارکه منافقون به نحو دیگری فرمود. در سوره‌های دیگر هم این بحث را تأکید کرده که این‌ها سختی‌هایی است که قطعاً تو این مسیر هست.
دفاع خدا به این نیست که نگذارید شما مریض شوید. نگذارید فقیر شوید. نگذارید گرسنه. نمی‌گذارد گرسنگی شما باعث این بشود که در درجات ایمانی سقوط بکنید. گرسنگی شما را مایه برکت می‌کند برای شما. اولاً گرسنگی شما را مایه حفظ ایمان شما می‌کند. گرسنگی شما را مایه این می‌کند که ایمان شما اثربخش باشد. ایمان شما توسعه پیدا کند در عالم. منطق شما مستحکم باشد. منطق شما غالب باشد. حرف شما شنیده بشود در عالم. حرف شما بماند. رشد بکند. مخاطبین خودش را پیدا بکند. دل‌ها را جذب بکند. این می‌شود دفاع خدا از جریان مؤمن. و در مسیر مقابل هم خوّان و کفورند که این مؤمنین آن ویژگی‌ها را ندارند. خائن و کافر نیستند که خدا از این‌ها دفاع می‌کند. اگر کسی اسماً مؤمن باشد، باطناً خائن و کافر باشد، می‌شود همان منافق. و خدا از این هم دفاعی ندارد. به میزانی که این فاصله‌ای از عنوان خائن و کفور بودن پیدا شد، برای ما خدا از ما دفاع می‌کند. خدا از من دفاع می‌کند اگر ما خوّان و کفور نبودیم. خدا از ما دفاع می‌کند. از ما یعنی از حقوق ما دفاع می‌کند. از شأن ما دفاع می‌کند. از از هستی ما، بودن ما، از امتیازات ما، نفوذ ما دفاع می‌کند. می‌گذارد ما نفوذ پیدا بکنیم. اثر بگذاریم. منطق ما را منطق غالب و مستحکم می‌کند. از منطق ما دفاع می‌کند. این‌ها می‌شود دفاع از مؤمنین. وگرنه کشته شدن امام حسین هم اتفاق افتاد. خدا از امام حسین هم دفاع کرد. چه جور دفاع کردند ازش؟ تیر سمت امام حسین بیاید؟ نه. او ماند. همان که حضرت زینب به یزید فرمودند که: «لا تمحوا ذکرنا.» تو نمی‌توانی ذکر ما را محو بکنی. ما هستیم و تو می‌روی. هیچ منطقی از یزید نمانده. هیچ شیعه سینه چاکی برای یزید نمانده. شیعه سینه چاک بر اباعبدالله فراوان است. قبر امام حسین کجا؟ قبر یزید طالبین یزید کجا؟ طالبین اباعبدالله کجا؟ مشتاقان هر ساله و هر روزه اباعبدالله کجا؟ مشتاقان هر روزه و دائمی یزید کجا؟
«دفاع از کسانی که ایمان دارند» واژه «یدافع» مبالغه در دفع را افاده می‌کند. «خوّان» اسم مبالغه از خیانت است. کلمه «کفور» مبالغه کفر و نعمت است. «الذين آمنوا» منظور مؤمنین از امت است. هرچند که به حسب مورد با مؤمنین آن روز اسلام منطبق است. به هر حال، بحث جهاد. «کُلُّ خَوَّانٍ كَفُورٍ». مشرکین بسیار خیانت‌کار و کفران‌پیشه بودند. چون که خدا امانت دین حق را به این‌ها عرضه کرد. در میان آن‌ها این دین را ظاهر کرد. آن‌ها امانت و ودیعه در نزد فطرت آن‌ها سپرد تا در نتیجه حفظ و رعایت آن به سعادت دنیا و آخرت برسند. آن‌ها از طریق رسالت به پیامبر شناساند، ولی این‌ها بهش خیانت کردند، انکارش کردند. خدا این‌ها را غرق در نعمت‌های ظاهری و باطنی کرد. کفران کردند. شکرش را وسیله عبادت به جا نیاوردند. این زمینه‌چینی عادت بد ما است که می‌فرماید از مؤمنین دفاع می‌کند، شر مشرکین از این‌ها دفع می‌کند، چون این‌ها را دوست می‌دارد. مشرکین را دوست نمی‌دارد برای اینکه مشرکین خیانت‌کارند. پس او اگر او مؤمن را دوست می‌دارد، بدین جهت که مؤمنین امانت را رعایت و نعمت خدا را شکرگزارند. پس در حقیقت خدا از دین خودش دفاع می‌کند. از آن امانتی که پیش مؤمن است. از آن حق. خدا مدافع حق است. مدافع حقیقت است. چرا از مؤمنین دفاع می‌کند؟ چون این‌ها مدافع حقّ‌اند. چون این‌ها حقیقت خودشان را قرار داده‌اند در بستر حقیقت. جا گرفته‌اند. و چون خدا همیشه از حق و حقانیت و حقیقت دفاع می‌کند، هرکس که تو این بستر خودش را قرار داد، فاصله گرفت، و قرار گرفت، خدا شر او را دفع می‌کند و با او مقابله می‌کند. این می‌شود ساختار هستی‌شناسی. یعنی پشتوانه هستی‌شناسی منطق نصرت حق تعالی که تو این بستر اجتماعی و سیاسی شکل می‌گیرد. خیلی سوره مبارکه حج سوره فوق‌العاده‌ای است و هر کس که می‌خواهد فعالیت سیاسی داشته باشد، سوره را با این نگاه و نکاتی که عرض می‌شود، مطالعه جدی داشته باشد.
عرض بکنم در ذیل این آیات خواندیم. روایتی دارد که فرمود: «اولین کسی که در گذاشت برای خانه‌های مکه، معاویه بود.» تا قبلش این خانه‌ها در نداشت. در دِر و لنگه گذاشت یعنی دو لنگه در گذاشت. و حالا که برای احدی سزاوار نبود که حاجی را از خانه و منزل‌های مکه جلوگیری کنیم. قبلاً در نبود در خانه‌های مکه. و هر کسی هر خانه‌ای که می‌خواست می‌رفت. معاویه بود که این ساختار را ریخت به هم. این هم نکته بسیار مهمی است. توضیحاتی که قبلاً «الحاد بِالزُّور» فرمودند که هر ظلمی که شخصی در مکه مرتکب بشود، چه ظلمی به خودش چه ظلم به دیگران، این الحاد است. سفارش نمی‌شد به اینکه کسی در مکه سکونت داشته باشد. ائمه هم هیچ وقت در مکه سکونت نداشتند. می‌رفتند حج به جا می‌آوردند. همین حرمت خاصی که مکه دارد که نباید خدشه‌دار بشود و کسی اگر ظلم در مکه بکند، این الحاد به ظلم و عذاب علیم می‌شود. خب، اهل‌بیت هیچ جا ظلم نمی‌کردند. می‌خواهد بگوید که باز آن بستر را و آن شرایط، آن موقعیت را برایش یک حرمت ویژه قائلم که نکند وقتی ما خطایی از ما سر بزند و این حریم مقدس آلوده بشود. این که از ما خطا سر می‌زند، پس بریم مدینه. نه، از آن‌ها هیچ وقت خطا سر نمی‌زند. می‌خواهد این شرافت مکان را بهش تذکر بدهند که این قدر این مکان مقدس است. ما اینجا مقیم نمی‌شویم که نکند وقتی از ما خطایی سر بزند، جایگاه این مکان رعایت نشود. لذا در روایت دیگر هم دارد که به همین جهت امام همواره مردم را نهی می‌کرد از اینکه مجاور مکه باشند. این هم روایت دیگری است که در «علل الشرایع» آمده است.
روایت دیگر دارد که ربیع بن حسین می‌گوید که امام صادق علیه‌السلام را دیدم که داشت پیرامون کعبه طواف می‌کرد در حالی که در محملی قرار داشت چون سخت مریض بود. پس دیدم که هر وقت به «ركن یمانی» دست می‌رسید، خودشو از سوراخ محمل بیرون می‌آورد. آن را به زمین می‌کشید. بعد بر می‌خاست و بلند می‌شد. تو هر شَوْتی، هر دوری که ازش می‌زدند دور کعبه، چون هر طوافی هفت تا است. تو هر شَوْتی دیدم این کار را تکرار می‌کردم. گفتم این کار شما برای شما زحمت زیاد دارد. فرمود: «منظور منافع دنیاست آخرت هم». فرمود: «همه می‌خواهم شاهد منافعم باشم.» این شد مصداقی برای آن حضرت. دست می‌باریدند به این رکن یمانی، انگار منفعت خودشان را داشتند از زمین می‌گرفتند. منفعت دنیوی و اخروی. برکات در روزی مادی، برکات معنوی، آثار. این‌ها همه می‌شود منافع و بر سر همین هم این منافع «لهم» است. پس، دایره خیلی بستگی دارد. شامل این رفتارها هم منافع آخرت می‌شود. منظور که همان عفو و مغفرت است.
روایتی هم در این فضا «علت وجوب حج» است که از امام رضا علیه‌السلام در «علل الشرایع» است. روایت خیلی زیبایی است. تو نامه‌ای حضرت پاسخ دادند. نوشتند که: «علت آن رفتن به مهمانی خدای عزوجل و طلب حوایج و بیرون شدن از همه گناهان برای این است که از گناه‌های گذشته تائب بشود. نسبت به آینده‌اش تجدید عمل بکند و در حج انسان موفق به بذل مال می‌شود. تنش به زحمت می‌افتد در مقابل ارج می‌برد آدمی را از شهوات و لذات باز می‌دارد. به وسیله عبادت به درگاه خدای عزوجل نزدیک می‌شود. آدمی را به خضوع و استکانی و اظهار ذلت در برابر آن درگاه می‌خواند. حج دائماً آدمی را دچار سرما و گرما و ایمنی و خوف می‌کند و آدمی با این حوادث خو می‌گیرد.» نتیجه آثارش این است که امید و ترس آدمی همه متوجه خدا می‌شود. نتیجه دیگرش اینکه قساوت را از قلب، خشونت را از نفس و نسیان را از دل می‌زداید. امید و ترس از غیر خدا را می‌برد. حقوق خدایی را تجدید می‌کند. نفس را از فساد باز می‌دارد. منافع شرقیان را عاید غربیان، ساحلیان و عاید خشکی‌نشینان که به حج آمده‌اند، می‌کند. این‌ها همه منافعی است که حج برای بشر دارد. آن گردش اقتصادی و بازار و اقتصاد و رونق و تجارت و این‌ها همه می‌شود جز منافع. و تو ایام مختلف سال هم هست. می‌چرخد. در سال هم فصل سرما می‌رویم، هم فصل گرما می‌رویم. بارانش را می‌بینیم. برفش را می‌بینیم. گرمایش را می‌بینیم. گرسنگی، خستگی. این‌ها همه را انسان تجربه می‌کند و نسبت به این‌ها ایمن می‌شود. عنصر مقاوم می‌شود در زندگی و در دنیا و می‌تواند برای محافظت از این تمدن خودش اقدام بکند با این مسائل قدرت پیدا می‌کند.
و نکته بعدی این است که در مورد آیه فرمودند که: «منظور تراشیدن سر و ازاله مو از زیارت امام» به «ذریه محاربی» است. تو پرسید: «چرا به «زوری» گفتید که این زیارت امام به ما می‌گوید ناخن‌هاتونو بگیرین؟» حضرت فرمودند: «مرتبه زریح بالا بود. طهارت روحی را بهش طهارت در حد اعلا را می‌خواستند.» چون اهل‌بیت مطهرند. ملاقات با آن‌ها انسان در عالی‌ترین درجه طهارت قرار می‌گیرد. مراتب نازلش هم گرفتن ناخن و سبیل و زدن مو و گرفتن موهای زائد و این‌هاست. زوائد از انسان گرفته می‌شود. آلودگی‌ها و چرک‌ها که خلاف قاعده بدن است از او گرفته می‌شود. تو زیارت امام هم انسان زوائد فکری و عملی و این‌ها ازش گرفته می‌شود. او به تطهیر می‌رسد. در اهل‌بیت که هیچ زائدی نیست. طهارت محض. پاک پاک. در اثر ملاقات حقیقی با این‌ها و زیارت، این زوائد از ما هم گرفته می‌شود. آن هم می‌شود یک مرتبه بالاتر تفس دهد. ناخن گرفتن و چرک گرفتن از بدن و کنار گذاشتن جامه احرام منظور طواف نسا حسین است.
چرا اینجا را بیت‌العتیق می‌گویند؟ فرمود: «هر خانه‌ای تو دنیا در قید ملک مالکی است. این خانه در ملک هیچ مالکی نیست. خدا این را از قید ملکیت انسانها آزاد کرده. هیچ کس مالکَش نیست.» لذا می‌شود بیت عتیق. یک بحث دیگر هم همانی که عرض کردیم که ایامی که طوفان نوح بود، از غرق شدن آزاد بود. و هرجایی که بخش می‌شود، می‌شود بیت عتیق. «حجر اسماعیل» جزو «مطاف» یعنی جسمانی است. باید توی در واقع مطاف بگذاریم و توی حجره اسماعیل کسی نمی‌تواند برود. از پشت اسماعیل باید طواف کند. لذا پس خود حجر اسماعیل هم جزء اعمال حج به حساب می‌آید. بعد روایت از پیامبری که فرمود: «ای بنی عبد مناف! زنهار! که احدی را از طواف این خانه و نماز در آن ممانعت کنید. هر وقت که باشد، چه شب و چه روز.» که دائماً این کار نیکوست.
برخی گفتند بازی شطرنج و نرد و بقیه ابزار قمار است که این‌ها «رِجس» است که همان بحث قمار مهم است دیگر. قماری‌ بودنش مهم است. ممکن است یک چیزی هم از قماری بودن در طول زمان پیدا کند. گفتند غنا و سایر سخنان لهو، شهادت به ناحق را هم لنگه شرک به حساب آورده‌اند. «وَ لَكُمْ فِيها مَنافِعُ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى» را فرمودند: «مادامی که قربانی نشده، اگر در راه خسته شد، می‌توانند سوارش بشوند. نه اینکه خسته‌اش کند.» و «اگر تشنه شد، می‌تواند از شیرش بدوشد به شرط اینکه همه آن شیر را ندوشد.» این هم می‌شود منافعی که تو اجل مسمی برایش است. سوار شترش بشود اما به طور کامل. «فَلَهُ أَسْلِمُوا». فرموده که: «عبادت‌کنندگان منظورند.» «وَ اذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْها صَوافَّ». روایت داریم که: «هنگامی که شتر برای نَحْر می‌ایستد، دست و پایش تو یک صف قرار می‌گیرد. دست‌هایش از پا تا زانو بسته شده.» «وَجَبَتْ جُنوبُها» مربوط به وقتی است که به زمین می‌افتد. مهم است. و بحث آخرمان: «قانع» کسی است که هرچه بهش بدهند راضی می‌شود. ناراحت نمی‌شود. قهر نمی‌کند. «معتر» کسی است که از کنارتان رد می‌شود که تعارفش کنی. سعید بن عبدالملک به حج آمد. امام صادق علیه‌السلام فرمود که: «سعید بن عبدالملک به حج آمد. پدرم را دید.» یعنی امام. «پس گفت من شتری سوق دادم برای قربانی آوردم. چه کنم؟» حضرت فرمود: «یک ثلثش را برای خوردن خانواده‌ات بده. ثلث دیگر را به قانع بده. ثلث دیگر را به مسکین بده.» «مسکین» یعنی سائل. فرمود: «بله. قانع آن کسی است که هرچه بهش بدهی، ولو یک تیکه گوشت باشد، قناعت می‌کند. معتر کسی است که به طمع گوشت از کنار شما رد می‌شود و درخواست دارد.» تو جوامع روایی گفته شده که روایت شده است مردم جاهلیت رسم بر این بود که وقتی شتر نَحْر می‌کردند، خونش را به دیوار کعبه می‌مالیدند. پس وقتی مسلمان‌ها به حج رفتند، می‌خواستند همین رسم جاهلیت را انجام بدهند، این آیه نازل شد. «وَ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلَى مَا هَدَاكُمْ». تکبیر در ایام تشریق در منا به دنبال ۱۵ نماز و در شهرها به دنبال ده نماز گفته می‌شود که تکبیر به جای «لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ» «اللّه اكبر على ما أولينا و الحمدلله على ما هدانا» این‌ها که جزء اعمال است. برخی این را «اُمُّ التَّكبِيرِ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى ما هَداكُم» دانسته‌اند. تو برخی روایات دارد که این یکی از نکات است. و صلّى الله على سيدنا محمّد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00