تفسیر سوره حج

جلسه هفتم

01:21:33
45

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ. در محضر سوره مبارکه حج هستیم. آیه ۳۹: «أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ».
عرض کردیم که این دسته‌بندی‌ها، این طیف در جامعه، کم‌کم به مقابله بین این دست و آن دست می‌رسد؛ آن وقتی است که منافع آن جناح مؤمن توسط غیرمؤمن به خطر می‌افتد. جناح غیرمؤمن، جناح مؤمن را به رسمیت نمی‌شناسد، از حقوق انسانی خودش محرومش می‌کند، از حقوق الهی محرومش می‌کند، گاهی از حقوق اولیه و حتی حقوق حیوانی خودش، آب و نان و دارو و این‌ها محرومش می‌کند، آن وقت باید مجاهده کرد، تلاش کرد این مانع و این مزاحم را کنار زد. گاهی ممکن است این مجاهده به مقاتله کشد؛ یعنی دیگر حتی کار به جایی می‌رسد که ما را از حق حیات هم می‌خواهند محروم بکنند، نفس کشیدن را هم از ما دریغ بکنند، آن وقت است که ما باید مقاتله بکنیم و از جان خودمان دفاع بکنیم و ثانیاً آن‌ها حیاتی ما را به رسمیت نمی‌شناسند، ما هم حیاتشان را به رسمیت نشناسیم، مقابله‌به‌مثل بکنیم. آن‌قدر با این‌ها درگیر بشویم که دست بردارند از این کار، عقب‌نشینی بکنند، حقوق‌بشناس شوند.
آن منطق کلی که قرآن در مجاهده و مقاتله تبیین می‌کند و لذا اصلاً بحث جهاد و مقاتله نیازمند به اذن حق‌تعالی است. هرچند دفاع از کیان یک جامعه اصل عقلایی است و انسان به ماهو انسان دفاع می‌کند، که دارد از حقوقش دفاع می‌کند، از دارایی‌اش دفاع می‌کند. این اصل دفاع نه در انسان، بلکه در حیوانات هم هست؛ ولی این مقاتله به این معنا که اجازه داده بشود که حالا ما از این‌ها بکشیم، این چیزی است که نیاز به اذن حق‌تعالی دارد. «اُذِنَ» اینجا تعبیر به توضیحش، کلیاتش عرض سیاق این را می‌رساند که این «اذنَ» فرمان به اذن است، نه اینکه بخواهد از اذن سابق خبر دهد که قبلاً اذن داده، الان فرمان می‌دهم به اینکه اذن «قاتِلُونَ». «لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ» هم برمی‌آید که این اذن، اذن به قتال نفوس «الذین آمنوا» به مؤمنین نمی‌خواهم این اذن را بدهم برای مقابله به «لِلْقَاتِلِينَ» می‌خواهم اذن مقاتله بدهم. کسانی که در معرض قتال قرار گرفته‌اند، کسانی که دارند قلع‌وقمع می‌شوند، کشته می‌شوند، مورد کشتار واقع شده‌اند. لذا «الَّذِينَ يُقَاتَلُونَ» فرمود. دلیل بر اینکه به چه کاری اجازه داده؟ به مقاتله. به چه کسانی اجازه؟ به کسانی که در فضای مقاتله و کشتار قرار گرفتند.
خب این آیه خیلی هم تناسب دارد با وضعیت امروز ما. البته ما خود ملت ایران مقاتله‌اش از جنس دیگری است با دشمنان. ترور بیولوژیک، ترورهای به نحو تحریم. دارو را تحریم کرده‌اند، ویروس بین ما منتشر می‌کنند، از شگردهای مختلف بین ما استفاده می‌کنند و این‌ها همه مقاتله است. البته از همین سنخ این مقاتله باید پاسخگو باشیم، دفاع بکنیم از خودمان. یک بحث، البته تو ماجرای ترور قاسم سلیمانی، یک مقاتله اصلی و جدی و نمایانی صورت گرفت و باید انتقام حتماً صورت بگیرد در همان سطح. خب این مقاتله، مقاتله کشتن ایرانی نبود، یک نفر، حاج‌قاسم سلیمانی نبود که مقاتله‌به‌مثلش به این باشد که ما یک نفر آمریکایی ... حضور فرامنطقه‌ای ما، حضور فرامرزی ما را در منطقه می‌خواستند محدود بکنند که ما بیش از مرزهای خودمان جایی برای دفاع از خودمان نرویم. که البته باز خود همین هم یعنی ایجاد ناامنی در داخل مرزها؛ چون ما داریم فتنه را از بیرون مرزهایمان دور می‌کنیم که ما این حضور فرامرزی خودمان را از دست بدهیم و نتوانیم امنیتمان را تأمین بکنیم. کشتن حاج‌قاسم برای این بود که ما در از منطقه برویم، در بیش از مرزهای خودمان جایی نداشته باشیم. مقاتله‌به‌مثابه و مقابله‌به‌مثلش به این است که آمریکا از منطقه برود و در بیش از مرزهای خودش جا نداشته باشد. این می‌شود انتقامی که در این ماجرا.
پس این می‌شود مقابله‌به‌مثل. «فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ». به همان جنس، به همان محدوده، به همان کیفیتی که اعتدال بر شما کردند، به مثلِ همان باید با این‌ها اعتدال کنید. خب این یک بخش و در فضای مسلمانان هند و سایر کشورها هم درگیری‌هایی به نحو دارند؛ ولی خب این ایام مسلمانان مظلوم هند و کشمیر مظلوم واقع شده‌اند و مورد قتال صورت گرفت واقع شده‌اند در واقع، و مورد کشتار واقع شده‌اند. اینجا این آیات خیلی تناسب با این‌ها هم دارد. می‌فرماید که خدا اذن داده به این کسانی که مورد قتال قرار می‌گیرند، اذن به قتال داده و این‌ها می‌توانند حالا پاسخگو باشند. البته خب این مسلمانان مظلوم هند نه رهبری دارند، نه امکاناتی دارند، نه توانی دارند برای مقاتله‌به‌مثل. کسانی که توان و قدرت دارند باید به میان بیایند. حالا نه لزوماً در میدان نظامی و لشکرکشی. فعلاً در میدان دیپلماتیک از ابزارها و اهرم‌های دیپلماتیک می‌شود استفاده کرد و ای‌کاش مسئولین ما بفهمند مسائل قرآنی را. این قرآن فکر، قرآن باور، قلب تعظیم شعائر الهی بکنند. مسلمان برای این‌ها ارزشمند است. مشاعر الهی، شعائر فقط مکه و منا و این‌ها نیست. یک مسجد هم شعیرۀ الهی است. یک زن محجبه هم شعیرۀ الهی است. چادر بر سر یک زن هم شعیرۀ الهی است، نه هم. شعائر الهی همه نمادهای حق و حق است. یک محاسن بر صورت مسلمان هم شعیرۀ الهی است. یک مهر شعیرۀ قرآن هم شعیرۀ الهی است. سید مسلمان، ذکر «الله‌اکبر» هم شعیرۀ الهی است. همه شعائر الهی‌اند. باید این‌ها در چشم ما بزرگ داشته بشود. باید عظمت برای این‌ها، علامت تقوا باشد. اگر جامعه ما جامعه با تقوایی باشد، یعنی از این کروناهای قلبی و درونی نجات پیدا کرده باشد، از این ویروس‌های باطل نجات پیدا کرده باشد، جامعه سالمی باشد، جامعه صالحی باشد، برای این شعائر الهی عظمت قائل است.
اگر مسئولین ما تقوا داشته باشند، تقوای دل داشته باشند، برای این شعائر الهی عظمت قائل‌اند. از توپ و تشر و پشه، سر و صدای دشمن نمی‌ترسند. از هارت و پورت دشمن هراسی ندارند. این‌ها برای این‌ها عظمت ندارد. بهانه را از دست نابود... این‌ها عظمت نداشته باشد، در دل این‌ها عظمت. آن مؤمن و مسلمانی «لا اله الا الله» می‌گوید، «الله‌اکبر» می‌گوید، آن زنی که روسری به سر دارد در هند و مورد هتک واقع می‌شود با لگد او را می‌زنند، تعرض می‌کنند، تجاوز می‌کنند، گاهی خدا... و عرض. او مال، او جان ارزشی ندارد برای این هندوهای از خبر و این دشمنان خدا، سران پست و کثیف هند که کاسلۀ صهیون امپریال... این‌ها باید در چشم ما عظمت. بزرگ. خدا اذن مقاتله داده. خود آن‌ها که نمی‌توانند مقاتله. ما باید حداقلش به این است که موضع سفت و سختی، کشورهای عضو جنبش عدم تعهد را جمع بکنیم، قدرت دیپلماسی استفاده بکنیم، تحت فشار قرار بدهیم، اهرم‌های بین‌المللی را فعال. با یک توییت دو خطی خنثی و بی‌خاصیت که بیشتر حکم نوازش دارد، حکم نصیحت یک آدم ترسو و بزدل را دارد، با این‌ها کار پیش نمی‌رود. قرآن می‌فرماید که باید نصرت بکنیم این‌ها را تا خدا ما را نصرت بکند. باید مقاتله بکنیم برای دفع ظلم از مظلوم تا خدا هم هوای ما را داشته باشد. مثل مرد شهید بزرگوار ما، عید سعید سلیمانی، که اهل مقاتله و دفاع از مظلوم بود. هر کسی، هر جای عالم محصور واقع مظلوم، با همه توان و قوا می‌آمد به میدان، حمایت می‌کرد. رضوان خداوندی شهید. این الگو، این مکتب حاج‌قاسم سلیمانی، مکتب، مکتب اسلام، مکتب قرآن، مکتب دفاع از مظلوم.
هویت این حرف‌ها را نمی‌فهمد کسی که حیاتش حیات حیوانی است. بیش از یونجه و علف و کاه و مقاربت جنسی و این‌ها چیزی نمی‌فهمد. آرزو و آمالی ندارد در این دنیا. معلوم است که خوب هیچ وقت گوسفندها قیام نمی‌کنند برای دفاع از بزها. بزها هیچ وقت قیام نمی‌کنند. حیات گوسفند دیگر به خطر نمی‌اندازد. کاه و جوش برسد همین است. اگر از شورش و اعتراض و ناراحتی و سر و صدایی باشد، برای کاه و جو خود اوست، برای سلامتی و امنیت خود او. او هیچ درکی از دیگری ندارد. این‌ها فاقد حیات انسانی‌اند. شعار «نه غزه، نه لبنان» نشأت‌گرفته از همین منطقه، از همین نگاه است. این هیچ سنخیتی با قرآن ندارد. هیچ آیه‌ای از قرآن این را تأیید نمی‌کند. بلکه همه قرآن علیه این حرف و علیه این شعار است. ذره‌ای ادراک قرآنی که ندارد، هیچ ادراک انسانی هم ندارد که اگه کسی مظلوم واقع شد، این مرزبندی‌هایی که استعمار برای ما تعیین کرده است، از اینجا به بعد به حساب بیاید، از آنجا به بعد افغانستان به حساب آذربایجان به حساب بیاید. از آن ور آذربایجان، کشور آذربایجان به حساب می‌آید، تا اینجا عراق یا تا اینجا کرمانشاه، تا اینجا فلان. این مرزبندی‌ها فکر کردند که این‌ها مرز انسانیت است. که اگر مثلاً در عراق سیلی آمد، زلزله آمد، به من ربطی ندارد. به بیگانه نباید کمک کرد. این ور مرز اگر باشد، این انسان است. اگر کرمانشاه باشد، باید بهش کمک کرد. اینکه برای انسانیت کسی مرز قائل بشود، معلوم می‌شود که خودش از مرز انسانیت دور افتاده است. خودش، انسان که بفهمد، انسانیت ندارد. انسان، انسان است. هر جای عالم با این خط‌کشی‌ها تفکیک نمی‌شود. انسان درجه یک و درجه دو نمی‌شود. مظلوم، مظلوم است از هر جای عالم. البته گاهی مظلوم خودش ظالم است و خدا ظالمین را به هم مشغول کرده است. این ظالم به آن ظالم ظلم می‌کند، آن ظالم به این ظالم ظلم می‌کند. این نصرت خداست. اینجا نباید به حمایت مظلوم.
ولی یک وقت مظلوم، مظلوم است، که ظالم نیست. و در برابر ظالم مظلوم واقع شده است. اینجا دیگر دین او، عقاید او ملاک نیست. چه برسد به اینکه بخواهد مسلمان هم باشد. به خاطر «لا اله الا الله» گفتنش، به خاطر قرآن بودنش، به خاطر تابع کعبه بودنش، دل بگیری روی پیغمبر دادنش، به خاطر این مظلوم واقع شده است. قطعاً اینجا حق مضاعفی پیدا می‌کند برای نصرت. به هر حال این آیات مقام جهاد و مقاتله است. دفاع از مؤمن مظلومین، بحث روز ما هم هست این‌ها. خب می‌فرماید که فلسفه این اجازه هم همین است که مشرکین آغاز به این عمل کردند و اصولاً خواستار جنگ و نزاع و النزاع... خدا اجازه داده به قتال بکنند مؤمنین را در باب «سببی» همین خودش علت اذن را می‌فهماند و می‌رساند. چرا خدای متعال اذن داده؟ به خاطر اینکه این‌ها مورد ظلم واقع شده‌اند، به خاطر ظلمی که به این‌ها شده است، خدا اذن داده به اینکه این‌ها قتال. بعد می‌فرماید که حالا در ادامه، البته آیه بعدی می‌آید. «الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَ غَيْرِ حَقٍّ» را هم دارد که این‌ها را از سرزمین بیرون.
بعد می‌فرماید که: «إِنَّ اللَّهَ عَلَى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ». کی اذن داده؟ فرمود: «اللهَ». مجهول آورد. اذن داده شد. از باب تعظیم و بزرگداشت خداست. اینجا «إِنَّ اللَّهَ عَلَى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ». قدرت بر یاری را خاطرنشان کرده است. نمی‌گوید خدا ان‌شاءالله یاری می‌کند، نمی‌فهمد «إِنَّ اللَّهَ يَنْصُرُهُمْ». می‌فرماید خدا بر نصرت این‌ها قادر است. خب خداوند نصرت این‌ها قادر است. می‌خواهد بفهماند که او آن‌قدر بزرگ است. اعتنایی به این موضوع ندارد. برایش حائز هیچ اهمیتی نیست؛ چون برای کسی که بر هر چیز قادر است، مشکلی نیست که دوستان خوب این یک نکته که قدرت خدا را می‌خواهد بفهماند. چون گاهی کسی نصرتی می‌کند؛ ولی لزوماً هر ناصری قادر نیست، قدیر نیست. اینجا خدای متعال ناصری است که یک نکته. نکته بعد این است که می‌فرماید می‌خواهم شما هم به میدان بیایید و نصرت تا نصرت حق‌تعالی جلوه بکند. وقتی نصرت حق‌تعالی جلوه کرد، قدرت حق‌تعالی شما وقتی ناصر هم شدید، وقتی نصیر بود. یک مؤمنی به نصرت مؤمن دیگر رفت، نصرت حق‌تعالی جلوه می‌کند، قدرت حق‌تعالی جلوه. قدیر هم. رضای خدای متعال به محض اینکه یک کسی مظلوم واقع شد، سریع نصرتش را نمی‌رساند. نصرتش را هم اگر برساند در قالب نصرت چیست؟ که از طرف سایر مؤمنین می‌رساند. برای اینکه آن می‌خواهد جامعه مؤمنین قدرتمند بشود. می‌خواهد منطق مؤمنین قدرتمند بشود. قرار نیست که یک فیلم هالیوودی باشد و به محض اینکه کسی که حالا خدا گفت دیگر اگر تو چاله افتاد، چاله‌ها همه پر بشود و همه زخم‌هایش خوب بشود و همه دشمنانش یکهو فلج بشوند. این‌جوری نیست. خدای متعال این فرصت را می‌دهد به دشمنان که اقدامی بکنند که مؤمنین به خودشان بیایند، رو پای خودشان بایستند، برای نصرت خودشان اقدام بکنند تا قدرت پیدا بکنند. در راستای این قدرت است که جبهه مؤمنین و کیان مؤمنین و جناح مؤمنین حفظ.
در ادامه می‌فرماید که این‌ها کیان؟ «الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ» این مظلومیت مؤمنین را بیان می‌کند که این‌ها به غیر از دیارشان اخراج شده‌اند. خب یک اخراج می‌کنند از شهرش اخراج بکنند، از نفی بلد می‌کنند. همان‌جور که در سوره مبارکه حشر فرمود: «جَلَاء». بیرون می‌کنند. اراده کرده برای بیرون کردن این‌ها؛ ولی این حقی که نفی بلدی که می‌کنند، تبعیدی که می‌کنند، گاهی به حقی است که در آیات قرآن برخی شأن فرموده و در فقه ما هم برخی از این موارد گفته که حالا یک نمونه‌اش را عرض بکنم. سوره مبارکه مائده ۳۳: «أَوْ يُقْطَعَ مِنْ أَرْضٍ مُّحَرَّبِينَ» که می‌فرماید این‌ها را باید نفی از عرض، این‌ها را باید بیرونشان کرد از سرزمین. خب این نفی بلد، این بیرون کردن، این اخراج از دیار به این؛ ولی این مؤمنین را از دیارشان اخراج می‌کنند به غیر حق. این همان بود که به حضرت شعیب هم می‌گفتند: «لَنَخْرُجَنَّكَ يَا شُعَيْبُ». اینجا در سوره مبارکه اعراف، آیه ۸۸: «قَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّكَ يَا شُعَيْبُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَكَ مِنْ قَرْيَتِنَا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنَا». یا برمی‌گردید به ملت ما یا اخراج. این منطق، این ظالمین بی‌منطقی این ظالم و اخراج از دیار به غیر حق همین است: که چون تن نمی‌دهند به مرام این‌ها، به عقیده این‌ها، به سبک زندگی این‌ها، به فرهنگ این‌ها، به ایدئولوژی این‌ها، این‌ها را اخراج می‌کنند از دیارشان. این یک آیه است. در شماره ابراهیم هم که آیه‌اش را قبلاً خواندیم. «قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّكُمْ مِنْ أَرْضِنَا». کفار به رسولشان می‌گفتند که ما حتماً شما را از زمینمان بیرون می‌کنیم یا برمی‌گردید در ملت ما. که این می‌شود منطق یا بی‌منطقی در واقع این کفار و مظلومیت مؤمنین که انبیا هم البته بودند که این‌ها از دیارشان به غیر حق اخراج. هیچ مجوزی نبوده برای اینکه این‌ها را از دیار به وطنشان بیرون کنند و بحث مکه هم ربط دارد این آیه که این‌ها را از مکه بیرون کردند. آن هم نه این‌طور که دست این‌ها را بگیرند از خانه و شهرشان بیرون کنند. بلکه آن‌قدر شکنجه و آزار کردند، آن‌قدر صحنه‌سازی کردند تا این‌ها ناگزیر شدند با پای خودشان شهر و زندگی را رها کنند. که این انگار بدتر. بیرونش می‌کنند. یک وقت آن‌قدر شرایط را سخت می‌کند که خودش مجبور بشود اخراج دیار، اخراج از دیار بلیط بگیرم برایش، بگویند آقا برو تبعیدش از اموال و هستی خودشان چشم بپوشند، با فقر و تنگدستی گرفتار. عده‌ای‌شان رفتند حبشه و عده بعد از هجرت پیغمبر به مدینه آمدند.
اخراج در اینجا معنایش این است که مجبور به خروج. «إِلَّا أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ». هیچ این‌ها را خارج نکرد مگر اینکه این‌ها گفتند: «رَبُّنَا اللَّهُ». عامل اخراجشان چی بود؟ این‌ها به غیر حق خارج شدند، خب این از اخراج این‌ها «إِلَّا أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ» مال این نیست که به غیر حق. «إِلَّا أَنْ يَقُولُوا» مال کل اخراجشان است. یعنی هیچ دلیل برای اخراج این‌ها نبود مگر اینکه این‌ها گفتند: «رَبُّنَا اللَّهُ». این اخراج به غیر حق این‌ها هیچ دلیلی نداشت مگر اینکه این‌ها گفتند: «رَبُّنَا اللَّهُ». فقط یک عامل بود که این‌ها ربوبیت را به الله سپردند. من خالقیت. چون در خالقیت دعوایی نیست، در ربوبیت دعوا است. خالقیت را که همه کفار قبول دارند که من خلت، خلق کرده. سر خالقیت خدا کسی مشکل ندارد. سر ربوبیت، تدبیر امر با خدا باشد. جوامع و نظام‌سازی و تمدن را خدای متعال تدبیر بکند. تحت ربوبیت او روابط ما در جامعه شکل بگیرد. او خلق کرده، خب من، زید و با آن عمو و با آن بکر و با آن خالد خلق کرده. او خالق ماست. قبول هم داریم؛ ولی این نظامی که باید اداره بکند رابطه من و عمو و بکر و خالد را، دیگر خودمان می‌نشینیم با دموکراسی، با لیبرالیسم، با ساینس، با نظام‌های فکری متعدد و مکاتب فکری متعدد، با فلسفه‌های مختلف، می‌نشینیم تدبیر می‌کنیم چه شکلی ما با هم رابطه داشته باشیم. این می‌شود همان در واقع منطقی که حاکم بر زندگی کفار است که ربوبیت حق‌تعالی را تن به آن ندادند. مسئله سر ربوبیت الله دانستن این‌ها را از شهرشان اخراج. خودشان دفاع بکنند و مقاتله.
بعد می‌فرماید که این «إِلَّا أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ» استثنای منقطع معنای «لاکن» را می‌دهد. لکن به این جهت اخراج شدند که می‌گفتند پروردگار ما الله است. نه این تعبیر اشاره می‌کند به اینکه مشرکین آن‌قدر نفهم و منحرف از حق بودند که این کلمه حق را از مسلمانان جرم می‌دانستند. از وطن معروفشان بیرون. محمد می‌فرماید که اگر همه مسلمانان را به این وصف توصیف کرده که «آمِنُوا»، چرا همه مؤمنین؟ فرمودند: چون مؤمنین یک پیکرند که حالا ما این‌ها را در مباحث مختلف توضیح داده‌ایم، همچون کتاب اینستاگرام بحثش آمده، هم در مباحث شذراتمان بهش پرداختیم، هم جاهای دیگری به این بحث اشاره شده. بحث تفسیرمان هم، جای جای مباحث به این نکته اشاره: مؤمنین یک پیکر، یک وحدتی؛ چون بحث‌های روانشناسی وحدت هم همین را عرض می‌کند. مؤمنین یک پیکر است. جامعه یک بدنه، یکی، یک من بیشتر، یک من جمعی. لذا این افراد همه قطعات این پیکر به حساب می‌آیند. اگر دست درد، چشم شب نمی‌خوابد و پا مشغول فعالیت می‌شود. یعنی اگر گوش درد بکند، پا به دنبال پزشک می‌رود و دست می‌رود دارو می‌گیرد و چشم بیداری می‌کشد. همه اعضا درگیرند برای این درد گوش؛ چون عضوی از یک پیکر است. لذا اگر یک مؤمن هم مورد قتال قرار بگیرد، این همه مؤمنین مورد قتال قرار گرفته‌اند و همه مؤمنین اذن دارند به اینکه مقاتله کنند. در برابر بگذارید علامه می‌فرمایند که از باب توصیف کل به وصف بعضه، به عنایت اتحاد و ائتلاف؛ چون مؤمنین از شدت اتحاد و ائتلاف همه با هم برادر و علیه دشمن یک دست.
اگر همه امت‌ها را به وصف بعضی افراد توصیف کرده، این در قرآن تازگی ندارد. بلکه از حدّ و شمار بیرون است که هر امتی را اگر دو نفر سه نفر از یک امت یک کاری را بکنند، به آن امت نسبت می‌دهند. مگر اینکه آن امت موضع بگیرند. در ماجرای یک نفر قاتل شتر حضرت صالح، کل آن امت نسبت داد. با اینکه قاتل یک نفر. «فَتَعَاطَوْا فَعَقَرُوهَا فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ». این «ذَنْبِهِمْ» شد، «أَقَرُّوا» شد. همه با هم کشتند شتر را، همه با هم گناه کردند. با اینکه یک نفر از این امت گناهکار بود که یک عضو از این پیکر عظیم، یک امت فعال می‌شود؛ ولی چون همه راضی‌اند به فعل او، فعل امت به حساب می‌آید. خب این از جهت اقدام. از جهت مظلوم واقع شدن هم همین است. اگر یک عضوی از این پیکر، مناسبت مؤمن بودنش، مسلم بودنش مورد هتک قرار گرفت، هتک حیثیت شد، قتالی بر او واقع شد، کشتاری بر او رخ داد، اینجا هم همه مؤمنین بعد از خودشان واکنش نشان بدهند و یک یک امت باید. مگر اینکه یک فردی یک کاری انجام بدهد و آن امت راضی نباشد. پایان امت نوشته نمی‌شود. یک مسلمانی کاری انجام بدهد، برود ضریحی را لیس بزند. مثلاً در وقتی که خطر میکروبی هست. و این کار نه موافق با عقل است، نه موافق با شرع است، نه موافق با عرف. هیچ منطقی از این امت این را تأیید نمی‌کند. این‌ها در واقع به پایین امت نوشته. «دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ وَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ». «وَ لَوْ لَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَ بِيعٌ وَ صَلَوَاتٌ وَ مَسَاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيرًا». در سبک زندگی که حالا فایل‌هایش را دوستان منتشر، این آیه را آنجا یک بحث در مورد داشتیم و همین نکات، همین تفسیر المیزان را هم آنجا خواند. حالا باز به مناسبت این بحثمان دوباره عرض می‌کنیم. نکات خوبی هم یک بحث، یک صفحه‌ای اینجا می‌کنم که خیلی قابل استفاده.
«صَوَامِعُ» جمع «صَوْمَعَة». صومعه معبدهایی هستند که برای عبادت عابدان و زاهدان بالای کوه‌ها و در بیابان‌های دورافتاده ساخته می‌شد. معمولاً هم یک عمارت نوک‌تیز و مخروطی بودند. «بِيَعٌ» جمع «بِيعَه» که اسم معبد یهود و نصارا است. «صَلَوَاتٌ» جمع «صَلَاتٌ» به معنای مصلا و نمازگاه. این نمازگاه یهود را مصلی صلات گفتند، از باب تسمیه محل و حال که گاهی حال؛ یعنی آن نماز، آنی که حلول کرده است در یک جا که نماز می‌گوییم و آن محل را اراده. مثل اینکه مصلی می‌گوییم صلات نماز، در حالی که من نماز نمی‌روم، دارم می‌روم نمازخانه. داری می‌روی غذا؟ دارم می‌روم غذاخوری. حال را می‌گوید و محل را اراده. «لَا تَقْرَبُوا الصَّلَاةَ وَأَنْتُمْ سُكَارَى». به نماز نزدیک نشوید در حالی که به نماز در واقع منظور خود نماز نیست. به نمازگاه، به مصلی نزدیک نشوید که شاهدش هم همان ادامه آیه است که «وَلَا جُنُبًا إِلَّا عَابِرِي سَبِيلٍ» که می‌فرماید در حال جنابت هم نزدیک نشوید. معلوم می‌شود که عبور از مسجد نمازگاه است، نه عبور از نماز. می‌گوید جنب نباشی مگر اینکه داری عبور می‌کنی. به نماز نزدیک نشو مگر اینکه عبوری باشد از نماز. که کسی عبوری رد نمی‌شود. از نمازگاه عبوری رد می‌شود. به نماز نزدیک نشوید منظورش نمازگاه. اینجا هم «صَلَوَاتٌ» منظورش مصلّاهاست. حال را می‌گوید، محل را اراده. گفتن که مثل زمخشری که این صلات، ثلاثاً بوده که عبری سایت سه نقطه دارد. بنای مصلی. این مساجد هم جمع مسجد است که معبد مسلمانان.
خب اینجا بگذارید یک نکته یک صفحه‌ای مرحوم علامه را بخوانم. «این آیه هرچند که در مقام تعلیل نسبت به تشریع قتال و جهاد قرار دارد». چرا باید جهاد کرد؟ چرا باید قتال کرد؟ حاصلش این است که «تشریع قتال به منظور حفظ مجتمع دینی از شر دشمنان دین». چرا قتال واجب کرده؟ تا جامعه دینی از شر دشمنان دین حفظ. که می‌خواهند نور خدا را خاموش کنند. چون اگر جهاد نباشد، همه معابد دینی و مشاعر الهی ویران می‌شود. دیگر شعائر الهی معنا ندارد. چه این شعائر را حفظ می‌کند؟ جهاد. نمونه بارزش همین سالیان اخیر ما و مدافعان حرم و حرم حضرت زینب و حرم آستان‌های مقدسه کربلا و نجف و سامرا و کاظمین، سوریه و حتی ایران و حرم حضرت امام و حرم امام رضا و بر همه این‌ها طرح داشتند. خب چی این‌ها را حفظ کرد؟ جهاد. چی حرم اهل‌بیت در بقیع را حفظ نکرد؟ عدم جهاد. اگر جهاد بود، این وضع رخ نمی‌داد. فعلاً الحمدلله در حدّ یک قبر از این ذوات مقدس مانده است وگرنه همین را هم برنمی‌تابیدند و آنجا را صاف می‌کردند. قبرستان تبدیل به هیچ اثری از این قبور. به هر حال ضامن حفظ این‌هاست. چی مسجد را نگه می‌دارد؟ نه مسجد ما مسلمان‌ها، صوامع و صلوات به چی نگه داشته؟ صومعه یهودی‌ها و عبادتگاه نصرانی‌ها و محل عبادت همه این‌ها. هر نمادی که از هر بخشی از دین، هر نمادی که ولو با هر ضعفی که باشد نسبت به حق‌تعالی نسبتی داشته باشد، همه این‌ها را جهاد نگه داشته است. اگر جهاد و مجاهدین نبود، کلیسا و هیچ کنیسه‌ای هم حفظ نمی‌شد. هیچ اسمی از خدا و هیچ نمادی از خدا نمی‌ماند. ولو این نماد‌های مغلوط، قلب شده و محرف، تحریف شده، نمادهایی که واقعاً نمی‌نمایند خدا را. نیستند کلیسا. اگر بخواهد واقعاً نماد خدا باشد، باید تبدیل به مسجد بشود. کلیسای حقیقی همان مسجد است. حالا این کلیسایی است که با همه این تحریف‌های آیین مسیح علیه‌السلام مانده است و این دین تحریف شده هم هنوز مانده است و یک اسمی از مسیح مانده است، یک اسمی از انجیل مانده است، یک اسمی از خدا، همان خدایی که یکی از سه خدای این‌هاست، همان خدایی هم که اسمی ازش مانده است، همان را هم جهاد نگه.
رضا بزرگان فرمودند که اگر امام حسین، اباعبدالله علیه‌السلام، نبود، هیچ مسجدی، کلیسایی، هیچ کنیسه‌ای در این عالم نمی‌ماند. واقعاً هم طرح یزید هم همین بود. تربیت شده کلیسا به این معنا هم نبود جذابیت، توضیح. کی بود تربیت‌شده مکتب لاابالی‌گری بود. معالم فکرش به نیهیلیسم برمی‌گشت، به پوچ‌گرایی و به اینکه هیچ‌چیزی نیست. هیچ انگار و اعتقادی به کلیسا هم نداشت. اعتقادی به خدا هم ابداً. امام حسین علیه‌السلام کلیساها را نگه داشت! کنیسه‌ها را نگه داشت! صومعه‌ها را! راهب مسیحی که ایمان آورد به امام حسین علیه‌السلام، او خوب فهمید. از کلیسای خودش منتقل شد به اباعبدالله. با آن. آن یهودی که آمد مسلمان شد، ملکه روم بود، فرستاده رسول روم بود. فرستاده روم آمد و ایمان آورد به اباعبدالله. او خوب فهمید که حقیقت یهودی‌گری را. یعنی آن اتصالی که حتی یهودی با خدا دارد، اباعبدالله. اتصالی که مسیحی با خدا دارد، اباعبدالله. هر نامی که از خدا مانده است، هر نمادی که از حق‌تعالی مانده است در این عالم در طول این سالیان، مقام ابراهیم، اگر کعبه، اگر کوه صفا و کوه مروه، اگر مانده، این‌ها همه‌اش در اثر جهاد، مقاتله و جهاد. اگر نبود، هیچ‌چیزی از این نمادها. امثال من باید واقعاً شاکر این شهدا و این رزمنده‌ها باشیم. اگر قاسم سلیمانی‌ها نبودند، تفسیر المیزانی نبود. مباحثه قرآن ما نبود. این صوت‌ها و این کانال‌ها و این مطالب و این حرف‌ها از ریشه قطع شده بود. اصلاً ما الان نمی‌توانستیم که بخواهیم به بنده‌ای برسد. هیچ‌چیزی نمانده بود. هرآنچه هست، ما سر سفره شهدا؛ چون این‌ها سرمنشأ رزقند. واسطه رزق ما. اگر این‌ها نبودند، معارف الهی به ما نمی‌رسید. همان‌جور که الان ما به واسطه خون این‌ها این معارف را داریم. در بهشت هم ان‌شاءالله اگر رفتیم، به قرب این‌ها به ما رزق می‌رسد. «عِنْدَ رَبِّهِمْ». من واسطه رزق در درجات بالای حیاتند و به واسطه آن‌ها پایینی‌ها از حیات بهره‌مندند. همان‌جور که همین الان هم حیات ما وابسته به این حیات خون این شهداست. حیاتشان را به خطر انداختند که ما زنده بمانیم. حیاتشان را به خطر انداختند که این نمادها و این معارف بماند در دل تاریخ و منتقل بشود. همه این درس‌ها و بحث‌ها و گفتگو، همه مجالسی که در فضیلت اهل‌بیت گرفته، در مصیبت اهل‌بیت، در انتقال معارف اهل‌بیت. همه این کانال‌ها، این چنل‌های ارتباطی، در فضاهای مجازی و این پیج‌ها و فلان و همه این‌ها به واسطه خون شهدا و مجاهد شهدا و مقاتله‌ای عده‌ای از ناصرین حق است. «أَنْصَارُ اللَّهِ مَن أنصاري إِلَى اللَّهِ»؟ «مَن أَنْصَارِي إِلَى اللَّهِ»؟ «نَحْنُ أَنْصَارُ اللَّهِ».
فضای جهاد که آنجا فرمود که اتفاقاً مشهور به سازش حضرت عیسی در ذهن عده‌ای ناآشنا. ایشان برگشت گفت کی ناصر من است که من نصرت خدا بکنم؟ که این‌ها گفتند: «نَحْنُ أَنْصَارُ اللَّهِ». اصلاً نصارا که گفته می‌شود، انصارالله. این‌ها قیام به حق کردند. شمشیر دست گرفتند. من که یک سیلی به این ور بزنم، صورت آن ور بگیرند، که یک سیل هم آن طرف بخورد. قرآن تعریف می‌کند. این‌ها مجاهد راه حق بودند. مقاتل در راه حق بودند. انصارالله بودند. انصارالله که این دین را نگه داشتند. انصارالله که اسماءالله را نگه داشتند و نمادهای اسماءالله را در عالم نگه داشتند و خودشان هم شدند اسم. در عین حال مراد از دفع خدا مردم می‌فرماید اگر خدا بعضی از مردم را با بعضی دیگر دفع نکرده بود، همه صومعه‌ها حد می‌شد، محدود شده بود، از بین رفته بود. صومعه‌ها، بیعت‌ها، محل عبادت، صلوات، محل ثلاث و مساجد، مساجدی که خدا در او کثیراً ذکر می‌شود، اسم خدا را کثیراً درش می‌آورند، همه این‌ها از بین رفته بود. اگر این دفع خدا بعضی را با بعضی دیگر نبود، همه این‌ها از بین رفته. خدا دفع کرده است. پس آن‌ها مظهر اسم «هُوَ الدَّافِعُ» شدند. این انصارالله مظهر اسم «هُوَ الدَّافِعُ» شده‌اند. می‌فرمایند که این اعمّ از مسئله جهاد است؛ چون دفاع مردم از منافع حیاتی خودشان و حفظ استقامت وضع زندگی سنتی است. فطری است که چه این آیه بفرماید، چه نفرماید، در بین مردم جریان دارد. هرچند که این سنت فطری هم منتهی به خدای متعال. اوست که آدمی را به چنین روشی هدایت کرده. چون می‌بینیم که انسان مثل سایر موجودات مجهز به یک جهاز و ادوات دفاعی است. خدا به ما ابزار دفاع داده است تا به آسانی بتوانیم دشمن مزاحم حقش را دفع کنیم و او را مجهز به فکر کرده تا با آن فکر به فکر درست کردن وسایل دفاع و سلاح‌های دفاعی بیفتد تا از خودش به هر شأن از شئون زندگی‌اش که مایه حیات یا تکمیل حیات و تمامیت سعادت اوست، دفاع کند. یک اصل عقلایی است. موشک ساختن اصل عقلایی است. شمشیر داشتن اصل عقلایی است. چیزی که هست، دفاع با قتال آخرین وسیله است. ما هنوز باید در مراتب پایین‌تر دفاع داشته باشیم. یک وقت فقط یک زرق و برقی باید از ابزار و ادواتمان به دشمن نشان بدهیم. یک رزمایشی فقط باشد. لزوماً هر وقت می‌خواهیم دفاع بکنیم، نباید به قتال کشیده بشود. قتال دیگر آخرین مرحله دفاع است که هیچ راهی وقتی دیگر نمی‌ماند برای دفاع غیر از قتال، آن وقت وارد قتال. مثل آخرین دعوا که داغ کردن. «آخر الدوا الکی». آخرین ضرب‌المثل معروف در زبان عربی، آخرین دعوا داغ کردن. وقتی بیمار دیابتی را نمی‌توانند خوب بکنند، دیگر عضو را قطع. هیچ راهی دیگر وقتی نمی‌ماند، این قطع کردن دیگر آخرین راه است. تا قبل دارو، درمان، راه‌های مختلف را استفاده. دواهای دیگر نتیجه ندارد. چون در قتال هم بشر اقدام می‌کند به اینکه بعضی از اجزای بدن یا افراد اجتماع از بین بروند تا بقیه نجات پیدا کنند. این سنتی است که در جامعه بشری جریان دارد. بلکه به انسان‌ها اختصاص نداشته، هر موجودی که به نحوی شخصیت و استقلال داریم، این سنت را دارد که احیاناً مشقت موقتی را به راحتی دائم تحمل کند. پس می‌شود گفت در این آیه شریفه به این نکته اشاره شده که قتال در اسلام از فروعات همان سنت فطری است که در بشر.
چیزی که هست وقتی همین قتال و دفاع را به خدا نسبت می‌دهیم، آن وقت «دَفَعَ اللَّهُ» می‌شود. می‌گوییم خدا به خاطر حفظ دینش از خطر انقراض، بعضی از مردم را به دست بعضی دفع. چرا فقط معابد را اسم برده؟ با اینکه اگر دفاع نباشد، اصل دین باقی نمی‌ماند، چه برسد به معابدش. به خاطر اینکه معابد مظاهر دین، شعائر، نشانه‌های دین است که مردم به وسیله این‌ها به. پس خود حفظ دین هم به واسطه حفظ شعائر دین است. این سلسله را برداشت. دیگر دین با شعائرش حفظ می‌شود. شعائر با جهاد، با قتال. این را به شدت دوباره. دین، حفظ دین، وابسته به حفظ شعائر و نمازهای دین است. حفظ نمادهای دین وابسته به قتال و جهاد. چون اگر نام و تو نباشد، افراد محوری برای رابطه پیرامون این‌ها جمع می‌شوند. دین یاد می‌گیرند، معارف منتقل می‌شود. رضا همیشه این حوزه‌های علمیه اطراف این حرم‌ها بوده. یا نجف بوده، کاظمین، بغداد بوده، کنار حرم مطهر کاظمین. یا قم بوده، یا مشهد بوده. همیشه پیرامون یا مدینه بوده. دور این حرم‌ها، این عتبات، این محورها، این نمادها. همه جمع می‌شوند. معارف آنجا منتقل می‌شود. صورت دین حفظ می‌شود. دینداری مردم مستحکم می‌شود. روابط متدینین حفظ می‌شود که همان بحث حج و این‌ها هم. «لَأَنْصُرَنَّهُ». لام قسم، سوگند یاد می‌کند، با نون تأکید ثقیله هم می‌آید. هر کسی که خدا را با جهاد و قتال یاری بکند، با دشمنان خدا جهاد، دشمن خدا را دفع بکند، تو این مسیر اگر قرار بگیرد، قطعاً خدا به او نصرت می‌رساند. این آیاتی است که رهبر می‌فرماید که ما قطعاً پیروزیم. این انقلاب و این نظام پیروز است؛ چون این نظام برآمده برای نصرت خداست. نصرت دین، نصرت اهل‌بیت است، نصرت امام زمان است. قطعاً به خدا قسم، قطعاً خدا نصرت می‌رساند به کسی که او را نصرت. کسی تو مسیر نصرت حق‌تعالی قرار گرفت، همان نکته‌ای است که عرض کردم که تو آن بروز اسم خودش را قرار می‌دهد. این اسم نصیر در او بروز پیدا می‌کند. اسم حفیظ در او بروز پیدا می‌کند. اسم دافع از او بروز پیدا می‌کند. دفع می‌کند همه میکروب‌های اجتماعی و سیاسی اطلاعات و خطرات و تهدیدها را. همه تهدیدها برای تبدیل به فرصت می‌شود. اگر جامعه‌ای، اگر جمعی بر محور نصرت حق‌تعالی قیام کرد، همه تهدیدها برای او در همه مصیبت‌ها نصرت به او می‌رسد.
البته نصرت خدا عرض کردیم این را باز هم عرض می‌کنیم. نصرت خدا به این نیست که موانع را بردارند. مثالی که قبلاً هم عرض کردیم که اگر یک اسب سواری که کارش پرش از مانع است. این نصرت به او به این نیست که بیایم تو مسابقه اسب سواری موانع را از سر اسب او بردارند. اینکه نصرت آن نیست. امتیازی دیگر. قوی می‌کنند او را. اسب خوب بهش می‌دهند. سوارکاری بهش یاد می‌دهند. مهارت بهش می‌دهند که بتواند از این موانع خوب عبور بکند. نصرت خدا به این است که او را عبور می‌دهد از موانع. نه که موانع را برایش برمی‌دارد. اگر کسی تو مسیر این بود که موانع را بردارد، موانع دینی را، موانع را از مسیر جبهه حق، از موانع را از سر مؤمنین بردارد. خدا موانع را از سر خود راه او برخواهد داشت. اگر کسی تو مسیر نصرت قرار گرفت، فهم او هم بیش از نام نصرت است. دیگر آن عالمی، آن طلبه‌ای که در مسیر نصرت دیگران قرار می‌گیرد با علمش سعی می‌کند دیگران را کمک بکند. با اخلاص آسیب‌های فکری را از این‌ها بردارد. آسیب‌های روحی، شخصیتی، اجتماعی، فرهنگی، تربیتی، اعتقادی را از کنار بزند. خدا هم آسیب‌ها را از کنار می‌زند. تو درس خواندنش موفق‌تر است. راهی که دیگران تو یک روز می‌روند، او تو یک سال می‌رود. اساتیدی که دیگران تو ۱۰ سال پیدا نمی‌کنند، او تو یک سال پیدا می‌کند. این‌ها همه‌اش مصادیق نصرت خداست. دوست، کتاب‌هایی که پیدا می‌کند، فرصت درس خواندن، شرایط همسر، خانواده، زن، بچه. بسیاری از این اتفاقات و آفات از او دور می‌شود؛ چون او تو مسیر نصرت خدا قدم. این قاعده، قاعده بسیار مهمی است در مسیر کار فرهنگی، کار سیاسی، کار اجتماعی. این اصلی است که باید لحاظ داشته باشیم که اگر کسی تو مسیر نصرت خدا قرار گرفت، قطعاً خدا به او نصرت می‌رساند. یاریش می‌کند. خدای تعالی به این وعده خود در حق مسلمانان وفا کرد. در جنگ‌ها و غزوات بر دشمنان پیروزشان. البته این تا وقتی بود که مسلمانان دین خدا را یاری. معنای «آیین». سوگند می‌خورم که هر آینه و حتماً خدا هر که را یاریش کند از دین او دفاع کند. یاری می‌کند. خدا توانایی است که احدی او را ضعیف نمی‌تواند. قوی عین قوت و عین عزت. عزت یعنی نفوذناپذیر. یعنی تحت تأثیر کسی واقع نمی‌شود. که حالا هم عزت خوب داریم، هم عزت بد. جایی که باید انسان متأثر بشود. حالا خدا ابداً متأثر نمی‌شود از هیچ‌چیزی. این می‌شود عین. متأثر از یک‌چیزی بشود، من در برابر یک موجود بالاتری باید کرنش بکنم و از او متأثر باشم. از او حرف بشنوم. حرف بپذیرم. ذلول باشم در برابر او. «أَذِلَّةً عَلَى الْمُؤْمِنِينَ» در برابر مؤمنین باید ذلیل باشم. «أَعِزَّةً عَلَى الْكَافِرِينَ» در برابر کافرین باید عزیز. بعضی برعکسند. بعضی در برابر مؤمنین عزت دارند. این همان عزت بدی است که ابلیس داشت. عزتی است که جهنمی‌ها دارند. «ذُقْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْكَرِيمُ». بهش می‌گویند عذاب را بچش. تو عزیزی؟ عزت در برابر مؤمنین. کرامت در برابر مؤمنین داشته. با اینکه باید کرامت در برابر کفار داشته. کرامت در برابر غیر خدا داشته است. در برابر خدا باید مهین باشد. سبک باشد. داشته باشد؛ ولی این کرامتش را در برابر خدا کریم که به جهنمی این عزت خدا عین قوت است و عین عزت است. شما در مسیر نصرت کسی قرار گرفتید که عین قوت و عزت است. و کسی شما را نصرت می‌کند که عین قوت. اولاً که قوت دارد. ابداً ضعف در او راه ندارد. هیچ سستی در او راه ندارد. این همان است که ملت باید قوی باشد که رهبر انقلاب فرمودند همین. کدام ملت قوی می‌شود؟ ملتی که در مسیر قیام می‌کند و فعالیت. خب این خودش را به اسم قوی خدا نزدیک. عزیز هم می‌شود. نفوذناپذیر. ابداً تأثیرپذیری ندارد. مگر جاهایی که باید تأثیرپذیر باشیم که می‌شود در برابر حق‌تعالی. در برابر مؤمنین باید آنجا ذلیل باشیم. به این معنا که و تأثیرپذیر باشیم. در برابر دیگران باید عزیز باشیم. در برابر کفار، کسانی که منطقشان منطق وحدانیت و توحید نیست. منطق عبودیت نیست. در برابر این‌ها باید عزیز باشیم و نفوذناپذیر باشیم و نگیر.
از این آیه استفاده می‌شود که در شرایع قبلی هم حکم دفاعی فی‌الجمله بوده است. ولو کیفیت این را بیان نکرده؛ چون از این برداشت می‌شود که صوامع و این‌ها مرحوم علامه به این معنا می‌گیرد. یعنی قبلی‌ها هم اگه کنیسه‌ها ماند، کلیساها ماند. تو همان دوران خودشان مجاهدت‌های این‌ها بود که نمونه‌اش را از حضرت عرض. ولی آیه بیش از این را می‌رساند که همین الان هم اگر کنیسه‌ها و کلیساها هست، باز به برکت مجاهدت مجاهدان و مقاتلان در راه. حالا می‌فرماید که اگر ما تو مسیری، مسیر مخالفت اشرار قرار گرفتیم و خدا به ما این فرصت را داد که حکومت تشکیل. اول دسته‌بندی‌هایی که شکل می‌گیرد و بعد تقابلی که شکل می‌گیرد. بعد حالا این مؤمنین در مسیر دفاع از خودشان قرار می‌گیرند. از خودشان دفاع می‌کنند. دشمن را هم پس می‌زنند. دشمن را پس می‌زنند. گاهی ممکن است به مکنت برسند، به حکومت برسند. دیگر اختیار دست خودشان باشد. آن‌چنانی که منطقه حق اقتضا دارد و مسیر حق اقتضا دارد. تدبیر خودشان اداره جامعه‌شان را به همان مسیر پیش می‌برند. به همان دست می‌گیرند. مکنت پیدا می‌کنند. دیگر زیر بار کفار و زیر هژمونی قدرتمندان و زوردارها و ثروتمندان دیگر نیستند و مکنت در اختیار خودشان است. حکومت در اختیار خودشان است. خودشان تدبیر امر می‌کنند. آموزش و پرورششان، قانون، نظام قضایی، نظام جزایی، همه این‌ها دست خودشان است. کی می‌شود؟ رسیدن به حکومت اسلامی، جامعه اسلامی، دولت اسلامی، حکومت اسلامی مراتب تمدن که این‌ها حالا به مرتبه دولت و حکومت رسیده‌اند. حالا این جامعه اسلامی که مرتبه دولت و حکومت رسید چه شاخصه‌هایی دارد و چه‌کار باید بکند؟ خب این مؤمنین را می‌فرماید که اگر به این مرتبه برسند، این همان مؤمنینی که تو آن دسته‌بندی «ناسا» تو آن چهار دسته تعریف کرده بودیم که این‌ها دسته چهارمند. آن سه دسته قبلی نه مقلد. نه مقلدند. نه مقلد تابع هر شیطان مریدی‌اند. نه مقلدین که هدایت و کتاب منیر ندارد. نه از آن افرادند که «يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَى حَرْفٍ». این سه تا نیستند. این‌ها مؤمن‌اند. این‌ها خالصند. این‌ها برای خدا قیام کرده‌اند. حالا اگر حکومت دست این‌ها رسید چه‌کار می‌کنند؟ «أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَ آتَوُا الزَّكَاةَ». توصیف مجموع از جهت مجموعیت. یعنی آن کلان این‌ها را لحاظ. الان دانش‌آموزان امروز تعطیلند. مثلاً دانش‌آموزان از شنبه به مدرسه می‌روند در حالی که قطع داریم به اینکه چهار تا دانش‌آموز هم هستند که شنبه مدرسه نمی‌روند. نه به خاطر کرونا، به خاطر دلایل دیگری. مسافرتند، مریضند، هرچی. هر مسئله‌ای ممکن است باشد که دانش‌آموزان نروند؛ ولی می‌گوییم دانش‌آموزان از شنبه به مدرسه می‌روند. حیثیت جمعی این‌ها لحاظ شده بدون اینکه همه افراد را لزوم لحاظ کرده. این‌جا هم همین است. می‌فرماید که مؤمنین ممکن است که تعدادی از این افراد باشند به خاطر ضعف ایمان همچین کاری را نکنند؛ ولی آن حیثیت جمعی مؤمنانه این‌ها اقتضای همچین چیزی را دارد که وقتی که به حکومت رسیدند، به مکنت در زمین در اختیار این‌ها قرار گرفت، همچین فعالیتی داشته باشند. «إِنْ نُمَكِّنْهُ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ». اگر ما در زمین به تمکین بدهیم، توصیف نوع مؤمنین است. کار با فرد فرد این‌ها ندارد؛ چون ممکن است فردی از این‌ها این صفات را نداشته باشد. تمکین منظور این است که این‌ها را در زمین نیرومند کند. زمین را در اختیار این‌ها در مورد زمین ما یک بحث‌هایی داشتیم در آن مباحث عنصر جهادی و جهانی که باید زمین را در اختیار بگیریم. زمین را در دست بگیریم و دوران امام زمان هم زمین در قرار می‌گیرد که این زمین می‌شود نماد. نماد حکومت، صاحب اختیار بودن بر شئون زندگی. آن ی که زمین در اختیار قرار هر کاری بخواهند می‌توانند انجام بدهند. هیچ مانع یا مزاحمی دیگر سر راهشان نیست و سد راهشان نمی‌کنند. دیگر این موانع و سدها را کنار. اگر این‌ها در زمین تمکن پیدا کنند، حریت بهشان داده بشود که راحت بتوانند آن‌جوری که می‌خواهند زندگی بکنند، این‌ها می‌آیند چه‌کار می‌کنند؟ چه مدل سبک زندگی‌ای را اختیار می‌کنند؟ در بین همه انواع و انحای زندگی یک زندگی صالح را اختیار. آن چیزی را که مطابق با عبودیت انتخاب. از بین سبک‌های مختلف، استایل‌های مختلف، شیوه‌های مختلف. آن شیوه‌ای که تناسب با عبودیت دارد را اقتضا می‌کند. جامعه را آن مدلی اداره می‌کنند بر مبنای عبودیت حق‌تعالی، بر مبنای خاص خدا، اراده خدا، شریعت خدا. این می‌شود جامعه ایمانی که دارد دولت ایمانی و حکومت ایمانی. جامعه صالحی به وجود می‌آورند. خب صلاحیت جامعه را از کجا تشخیص می‌دهیم؟ از کجا بفهمیم یک جامعه ایمانی و در مسیر ایمانش رشد کرده است؟ این‌ها شاخص‌هایی است که این آیه می‌دهد. نمادهای دین‌ورزی مردم، شاخصه‌های دینداری مردم. که چقدر دینداری مردم تقویت، تضعیف شده است. از این آیه فهمیده می‌شود.
قبل انقلاب دینداری قوی‌تر بود، بعد انقلاب قوی‌تر شده و مسائل از این قبیل که بین مردم هم چالش ذهنی هست. این آیه می‌فرماید این‌ها می‌شود نمادهای یک حکومت ایمانی. در واقع چهار رکن اگر بود، این جامعه جامعه ایمانی است. محور فعالیت‌ها بر این چهار تا بود. حرکت برای این چهار تا بود. برای اقامه این چهار تا بود. این می‌شود جامعه صالح، جامعه ایمانی. این چهار تا چیست؟ اقامه صلات، ایتا زکات، امر به معروف، نهی از منکر. باب مفصل و مبسوطی است و باید ساعت‌ها بلکه صدها جلسه در مورد این‌ها صحبت. خب از بین عبادیات فقط صلات را فرمود. چرا از بین مالیات؟ آن‌هایی که مالی‌اند فقط زکات. این از بین عبادات فقط صلات. از بین یعنی در حوزه ارتباط با حق‌تعالی فقط صلات را فرمود. در حوزه ارتباط با خلق، در بین مسائل مالی فقط زکات؛ چون این‌ها عمده در آن. یعنی پوشش هم یعنی انگار ولایت در عبادات با صلات، ولایت در مسائل مالی هم با زکات. اگر کسی مقید به ایتا زکات بود، سایر حقوق مالی را انجام. اگر هم کسی مقید به صلات سایر حقوق عبادی و وظایف عبادی، تکالیف عبادیش هم انجام. «إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَىٰ عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ». وقتی صلات بیاید، دیگر بقیه فحشا و منکر و معاصی را از انسان دور. ایتا زکات هم اگر بود، دیگر انسان آن قوه در او شکل می‌گیرد که بخواهد بخشنده باشد، سخاوت داشته باشد، رسیدگی به دیگران داشته باشد و دلسوز و دغدغه‌مند باشد نسبت به هم‌نوع خودش در جامعه. بگذارید این دو تا را به عنوان شاخص. اقام الصلاح. خب ممکن است حالا یک کسی هم باشد تو یک دورانی باشد که صلات ندارد. مثل خانم‌هایی که چند روز از ماه را نماز ندارند. اصلاً نماز بر این‌ها حرام است. حیض و نفاس. و ممکن است اصلاً کسی شرایطی باشد که زکات نمی‌تواند بدهد. پس این تکلیف بر فرد فرد مؤمنین نیست که اقامه فرهنگ، فرهنگ صلات و صلات هم لزوماً فعل خود صلات نیست. صلات نمادیست از آن اتصال به حق‌تعالی. لذا این اتصال البته فعل هم قطعاً هست. حالا این را هم نمی‌خواهیم بگوییم که فعل صلات را نباید انجام بدهد. ملاک فعل صلات نیست. همان هر جور توجهی. نخیر. فعل صلات قطعاً ملاک است؛ ولی نه به خاطر خود فعل فعل صلات. به خاطر آن جنبه تقرب. فعل صلات به خاطر آن جنبه توجه به حق. اصل ماجراست توجه به حق‌تعالی. این را اگر بیایند حاکمیت را دست بگیرند، از ابزارهایی که دارند استفاده می‌کنند برای بسط توجه به خدا در جامعه. می‌خواهند دل‌ها را متوجه به خدا. اقامه صلات می‌خواهم دل‌ها را متوجه بکنند نسبت به تکالیفی که یک فرد مؤمن در جامعه نسبت به سایر مؤمنین دارد. دلسوز بقیه باشد. حقوق مالی و وظایف مالی که حق است. باید ادا بکند. «وَ فِي أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ». حقی در اموال مثبت است نسبت به دیگران. رسیدگی بکنیم. آن سیل‌زده است. این زلزله‌زده است. این ندارد. آن بیچاره است. این بیمار. این یتیم. نسبت به همه این‌ها مسئولیت داریم و وظیفه داریم.
که البته خب با منطق ایندیویژوالیستی این‌ها جور درنمی‌آید. دیگر. آن منطق لیبرالی نیهیلیستی می‌گوید خودش است و لذت خودش است و هیچ کاری به بقیه ندارد. جامعه هم فقط برای همین است که لذت فرد این افراد را تأمین و من تکلیفم نسبت به جامعه این است که من وظیفه نسبت به جامعه. وظیفه‌مان را انجام بدهم که جامعه وظیفه‌اش را در برابر من انجام بدهد که آخرت را تأمین. لذت من هیچ حیثیت جمعی ندارد. من هم اگر دارم قانون را رعایت می‌کنم، نظم دارم. دروغ نمی‌گویم. سر کار می‌روم. کار می‌کنم. فلان. از این بابت است که من وظیفه‌مان را در برابر جامعه انجام داده باشم که جامعه آخرت و لذت من را و سهم من را به من بدهد. نه چون من نسبت به بقیه نسبت به همه اعضا و جوارح این جامعه وظیفه‌ای دارم و تکلیف. این تفاوت بنیادین در دو تا منطق و دو طرز دید و طرز فکر. خب وقتی که این آمد امر به معروف و نهی از منکر هم. من نسبت به بقیه وظیفه دارم. نسبت به معروف و منکر. نسبت به کار فرهنگ. نسبت به آن معارف فرهنگی خودم و آن مناکیر فرهنگی خودم. آن‌هایی که معروف است و منکر است. نسبت به آنچه که فرهنگ من او را خوب می‌داند. این می‌شود معروف. نسبت به آنچه که فرهنگ من آن را بد می‌داند. می‌شود منکر. آن فرهنگ الهی من که برآمده از رابطه من با حق‌تعالی است. برآمده از وحی، برآمده از شرع، برآمده از آن عقلانیت مبتنی بر عبودیت. آن فرهنگ هرچه را خوب دانست می‌شود معروف. هرچه را بد دانست می‌شود منکر. خیلی از مسائل. همه معاصی، همه جرائم. یک وقت ممکن است همین باشد که آقا حرم نرویم. الان حرم رفتن با مثلاً رعایت نکردن مسائل بهداشتی، خود این حرم رفتن می‌شود منکر. چون آن فرهنگ الهی من این را قبول ندارد که حالا یک صحبتی امروز دوستان آستان قدس دارند می‌آیند. یک گفتگویی داریم که آنجا بنده این را عرض می‌کنم ان‌شاءالله فایل منتشر می‌شود که خود سیره اهل‌بیت هم بر این نبوده. حالا فقط نمونه‌اش را عرض می‌کنم که شب شهادت امیرالمؤمنین، طبیب امیرالمؤمنین، ممنوع‌الملاقات کرد و امام حسن دیگر کسی را راه نداد. ملاقات با امیرالمؤمنین که یکی از افضل اعمال است در این حالت دیگر می‌شود منکر به خاطر اینکه این باعث شیوع بیماری می‌شود. آن ویروس در حضرت غلبه کرده و ممکن است دیگران در اثر ارتباط با حضرت ویروس را بگیرند یا خود حضرت بیماری‌شان تشدید بشود. به هر حال این‌ها می‌شود منکر. این‌ها می‌شود نهی از منکر. فقط توضیحش به این است. لزوماً هر بی‌قانونی نیست؛ چون خودمان قانون ممکن است از فرهنگ حیوانی برآمده. نه آن قانونی که از فرهنگ انسانی و الهی برآمده. آن قانون هرچه را که ارزش دانست می‌شود معروف. هرچه را ضد ارزش دانست می‌شود منکر.
اگر من مؤمن به موقعیتی دست پیدا کردم، حکومت دست من رسید، حاکمیت دست من رسید، توان این را داشتم که خودم برای زندگی خودم و برای دیگران برنامه‌ریزی بکنم، باید این‌ها را شاخص قرار. اول اقامه صلات در همه ابعاد. بعد ایتا زکات در همه ابعادش. بعد امر به معروف و نهی. جامعه باید حساسیت نشان بدهد نسبت به این ارزش‌ها و ضدارزش‌ها و خود مردم باید. یعنی این را توسعه بدهم و فرهنگ کنم. رواج بدهم که خود مردم واکنش نشان بدهد. نسبت به توسعه پیدا کردن ارزش‌ها. نسبت به تزریق شدن ضد معروف. «وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ». برای توضیحاتی مرحوم علامه باز می‌دهند در مورد این که «صفت مومن مذکور در صدر آیات این بود. مراد از این صفت این است که در صورت داشتن قدرت و اختیار اجتماعی صالح به وجود می‌آورند.» از سوی دیگر «حکم جهاد هم مخصوص به یک طایفه معینی نیست». نتیجه می‌گیریم که پس مراد از مؤمنین عموم مؤمنین. آن روزه، بلکه عامه مسلمین تا روز قیامت. این خصیصه و طبع هر مسلمان است که مخصوص به مؤمنین و مسلمانان آن دوره نیست. هیچ آیه در قرآن انحصار به مؤمنین آن دوره ندارد. این آیات درباره روح الایمان است. اگر کسی روح الایمان را داشت، اقتضای داشتن روح ایمان این‌جور فعالیت‌هاست. این نکته بسیار مهمی است که حالا بحث روح الایمان در سوره مبارکه مجادله اشاره شده. ما هم مباحث در بحث‌های ایمان‌درمانی در مورد روح الایمان داشتیم. پس طبع مسلمان‌ها از این جهت که مسلمانند، صلاح و صدق است. ولو احیاناً برخلاف طبعش کاری هم انجام. ممکن است یکی دو نفر هم در این مؤمنین کار صلاح و صدق انجام ندهند. ممکن است خود این مؤمن هم گاهی بر مبنای صلاح و صدقات انجام ندهد. ولی آن روح الایمان بالاخره در او هست. با شدت و ضعف اقتضای روح الایمان این است که در جامعه همچین فعالیتی. روح الایمان یک مدیر بر حکم می‌کند که او جامعه را به سمت توجه به حق‌تعالی ببرد. صلات را در جامعه توسعه بدهد. زکات را توسعه. رضا نباید توهم کرد که این مخصوص به آن دوران بوده که این را هم نکته‌ای است که مرحوم علامه اشاره می‌کنند. تأکید وعده نصرتی که قبلاً داده بود: «چیره کردن مؤمنین است بر دشمنان دین که به این‌ها ظلم کرده. مال خداست». اگر شما هم الهی شدید، آن عاقبت امر الهی را. عاقبت امور مال خداست. آنچه در عقب امور است، آخر همه این امور در مشت خداست. از دست خدا هیچ‌چیزی در نمی‌رود. مهم این است که ما می‌خواهیم کدام یک از مظاهر و تجلیات اسمای حق‌تعالی باهاش مواجه بشویم. می‌خواهیم آخر امر اسم منتقم را ببینیم که خدا از ما انتقام بکشد، انتقام بگیرد یا می‌خواهیم عاقبت امر اسم رحمان و رحیم را ببینیم، جلوه رحمت او را ببینیم. فعالیت ما دخالت دارد در اینکه آخر آن عاقبت امر چی باشد برای ما و چیزی رقم بخورد. اگر جامعه ما به سمت توسعه این چهار تا رکن باشد، عاقبت امرش می‌شود بروز قدرت حق‌تعالی، ربوبیت حق‌تعالی، نصرت حق‌تعالی، امداد حق‌تعالی، رحمت حق‌تعالی این‌ها. اگر خدای ناکرده این‌ها نباشد، همان که امت‌های دیگر در آمد سرمان در می‌آید که آیات بعدی همین را اشاره می‌کند. سر امت‌های دیگر مگر چی در آمد؟ امت‌هایی که ملاکی برایشان در حاکمیت این نبود که اقامه صلات و ایتا زکات و امر. «فَقَدْ كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عادٌ وَ ثَمُودُ». اگر تکذیبت کردند، عاقبت الامر این‌ها می‌شود. اگر تصدیقت کردند، می‌پذیرند جامعه بر مبنای این فرهنگ اداره بشود. تو رئیس باشی این‌ها همه‌اش شئون تصدیق پیغمبر است. تو حاکم باشی، تو ولی باشی و آن منطق تو حاکم باشد. ولایت تو با آن منطقی که تو داری در جامعه جاری باشد که همین چهار تا رکن است. این‌ها همه‌اش تصدیق پیامبر اکرم. اگر تکذیبش کردند یا اصلاً نبوت او را نپذیرفتند یا او را به عنوان نبی قبول کردند، شئون نبوت او در اداره جامعه را نپذیرفتند. این‌ها همه‌اش مصادیق تکذیب است.
اگر تکذیب کردند، قبلی‌ها هم تکذیب کردند. بلایی که سر قبلی‌ها در آمد سر این‌ها. قبلی‌ها کی‌ها بودند که تکذیب کردند؟ قوم نوح و عاد و ثمود بودند. قوم ابراهیم و قوم لوط بودند. قوم ابراهیم و قوم لوط و اصحاب مدین و «فَكَيْفَ كَانَ عَذَابِي وَ نُكُرْ». «وَ كَذَّبَ مُوسَى الْكَافِرِينَ ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كَانَ نَكِيرِ». چند تا قوم را دارد اسم می‌آورد که مرحوم علامه هم توضیح در مورد این‌ها می‌دهند. قوم نوح و عاد، قوم عاد قوم هود پیغمبر. قوم ثمود قوم حضرت صالح. قوم ابراهیم، قوم لوط، اصحاب مدین، اصحاب مدین هم قوم حضرت شعیب. تکذیب موسی را نام می‌برد. نمی‌فرماید که و اصحاب و موسی یا مثلاً قوم موسی. قوم موسی. بنی‌اسرائیل بودند و بهش ایمان آوردند. آن‌هایی که تکذیب کردند فرعون و قوم فرعون. لذا قوم بنی‌اسرائیل را نمی‌گوید. قوم موسی هم نمی‌گوید. تکذیب موسی، موسی هم تکذیب شد. «کافِریٖنَ». املا می‌کنم. وقت می‌دهم پر بشود این پیمانه‌شان. عجلی که برای یک امت در نظر گرفتند می‌شود سنت املا حق‌تعالی. پر کردن، ملأ. پر بودن. فرصت. این پیمانه پر بشود. برای کافری خدای متعال اجل ۷۰ ساله نوشته است. فرصت این اجل ۷۰ سالش پر بشود. این می‌شود املا. او مهلت دادن برای اینکه آن پیمانه‌اش پر. یا گاهی گفتم که تا این حد گناه او را اجازه می‌دهم. بیش از آن اجازه نمی‌دهد. فرصت می‌دهم تا آن حد گناهش انجام بدهد. این هم باز می‌شود سنت املا. که اگر به آن حد رساند کارش دیگر تمام. این‌ها می‌شود املای حق‌تعالی. مهلت دادن، عقب انداختن اجل. تا «نکر»اش. این «نکره»ش افتاده. به معنای انکار. معنایش این است که من به کافرینی که رسول خدا را انکار و تکذیب کردند مهلت دادم. آن وقتی که این‌ها را گرفتم. یعنی اخذ کردم. وقتی اخذ کردم ارواح این‌ها را و نفوس این‌ها را اخذ کردم. در عالم بعدی این‌ها را گرفتم. این می‌شود «أَخْذُ». این کنایه از عذاب هم هست. این انکار من، این‌ها را در تکذیب و کفرشان چگونه بود؟ آن انکار من چی بود؟ چه شکلی بود؟ اینی که من را انکار می‌کردند کجا به دردشان خورد؟ چی شد؟ وقتی گرفتمشان؟ کو؟ چطوری بود آن انکار؟ داد و بیداد می‌کردند، زیر بار نمی‌رفتند. وقتی اخذشان کردم چی شد؟ کجا رفت؟ آن؟ چه شکلی بود آن انکار؟ «فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا وَ هِيَ ظَالِمَةٌ فَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ». چه بسیار قریه‌ای که ما این قریه‌ها را هلاک کردیم در حالی که این‌ها ظالم بودند. «فَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا». قریه‌ای که دیوارهای آن روی سقف‌هایش ریخته باشند، می‌گویند: «خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا». همه دیوار ریخت، به کلی خراب و برهنه. «مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ». «بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ». آن چاهی که دیگر کسی از اهل آبادی کنارش نمی‌رود تا آب بردارد. اصلاً کسی در آبادی نمانده است. می‌شود «بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ». آب دارد ها، ولی معطل است. تعطیل شده است که سراغش نمی‌رود که در بعضی از روایات ما این آیه را، این: «بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ» را تأویل به حضرت حجت بن الحسن ارواحنا فداه کرده‌ام که او هم «بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ» است. یعنی چاهی است که کسی سراغش نمی‌آید ازش آب بردارد. رهایش کرده‌اند. مردم از او عبور. خب پس این چاهی که ولش کرده‌اند و قصر مشید، کاخ‌هایی که با گچ ساخته بودند. شاید به معنای گچ. می‌فرماید که «فَكَيْلٌ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَا». ظاهر سیاق می‌رساند که این جمله بیان برای «فَكَيْفَ كَانَ نَكِيرِ». قصر مشید هم عطف به قریه است. معنایش این است: چه بسیار قریه‌ها که ما اهل آن‌ها را به خاطر اینکه ظالم بودند در حالی که مشغول ظلم بودند هلاک کردیم. در نتیجه آن قریه‌های آباد به صورت خرابه‌هایی در آمد که دیوارها روی سقف‌ها ریخت. چه بسا چاه‌های آب که تعطیل شد و آیندگان کنار چاه برای برداشتن آب. همه هلاک شدند. دیگر کسی نیست که آیندگان یعنی آن‌هایی که می‌آیند. آن‌هایی که می‌آیند کنار آب برای اینکه آب بردارند، همه هلاک شدند. دیگر کسی نیست که از آن آب بردارد و بنوشد. چه بسیار قصرهای با گچ ساخته شده که ساکنانش هلاک شدند. گچ، سفیدکاری و تمیز کردن این‌ها در روایات هم داریم که خوب است. مظهر زینت به حساب می‌آید. زینت خوب و حلال است. به خشت و استخوان‌ها توصیه شده است به اینکه خانه‌هایتان را گچ‌کاری کنید و این قصر مشید همین است. یعنی این‌ها که تمیزکاری شده، سفیدکاری شده، مرتب شده. قصر این شکلی است و ساکنانش هلاک شدند. حتی نشانه‌ای از این‌ها نمانده است. صدایی از این‌ها به گوش نمی‌رسد. مقصود از اهل چاه‌ها دهات‌نشینان. مقصود از کاخ‌نشین‌ها شهرنشینان. آن‌هایی که کنار چاه بودند، در ده بودند. آن هم که در قصرها بودند، در شهر بودند. همه این‌ها را بردیم. این‌ها را هلاک کردیم. ظالم بودند و همه این قریشان «خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا». همه روی این پایه دیوارهایشان روی سقف دیوار.
خب، «أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ». این‌ها در زمین سیر نمی‌کنند؟ سیر نکردند؟ اینجا توصیه است به اینکه بروید بگردید. این آثار بازمانده از دیگرانی که از این فرهنگ شما بیگانه بودند. بروید ببینید عقوبت و عاقبتی که نصیب دیگران شد که اهل این فرهنگ. اگر جهاد نکردید، اگر قتال نکردید، در این مسیر بودید، تن دادید به خواسته آن کفار و ظالمین و قدرتمندان و ثروتمندان. آن سبک، آن شیوه‌ای که این‌ها می‌خواهند. اگر پذیرفتید و مطابق با آن عمل کردید، آخرش عاقبتتان می‌شود مثل این قبلی که ظالم بودند و هلاکش کردیم. بروید بگردید. آثار باستانی که از ما مانده ببینید. توصیه قرآن به این نیست که بروی در زمین‌ها بگردی. همین از باب اینکه مثلاً ببینید چقدر فلان جا میوه‌هایش چه شکلی است و فلان جا مثلاً آدم‌ها چه شکلی‌اند و زبانشان چه شکلی است. حالا این‌ها اشکالی ندارد. این‌ها هم آیات خداست؛ ولی اصل محور در گشتن سفر برای این است. بروید بگردید. صاحب‌دل بشوید. دلتان بیدار بشود. تعقل بکنید. ببینید دیگرانی که اهل این مرام و این فکر و فرهنگ نبودند چه شدند. می‌روید مقام ابراهیم پشت کعبه می‌بینید که هنوز جای پای ابراهیم را خدا بعد از چند هزار سال حفظ کرده است. خانه اصحاب مدین و آن وضعیت اقتصادی فوق‌العاده قوم فرعون و این‌ها را هم می‌بینید. می‌بینید که این اهرام ثلاثه را گذاشتند و رفتند. هیچ‌کس از این‌ها هیچ‌چیز نبرد. بدبخت شدند. نابود شدند. اسمی از این‌ها نماند. بعضی از این‌ها جسدهایشان را حتی نتوانستند دفن بکنند. سوختند. زیر آوار ماندند. تکه‌تکه شدند. سنگباران شدند. انواع و اقسام عذاب‌هایی که آمد و این‌ها را متلاشی کرد. «پدر» این‌ها را درآورد. بروید ببینید این‌ها آخرش به کجا رسیدند؟ کجا را؟ چه نتیجه‌ای برای التذاذهای دنیوی و مادی؟ آخرش نتیجه‌اش برای این‌ها چی بود؟ بروید بگردید. این‌ها را می‌فرماید که این‌ها نرفتند بگردند ببینند که با این‌ها که هلاک شدند و نابود شدند چی سر این‌ها آمد. در زمین سیر کنیم که سیر در زمین چه بسا آدمی را وادار به تفکر کند که چه شد که این امم نابود شدند. در جستجوی دلیل آن متوجه این دلیل بشوم که هلاکت آن‌ها به خاطر شرک به خدا و اعراض از آیات او، استکبار در مقابل حق و تکذیب رسولان بوده است. آن وقتی که صاحب قلبی می‌شوند که باهاش تعقل می‌کنند و همان عقل و قلب ایشان را مانع از شرک و کفر می‌شود. این در صورتی که سیر در زمین این‌ها را به تعقل و تفکر واداریم. اگر این مقدار در این‌ها اثر نگذارد، حداقل عبرت‌گیری وادارشان می‌کند که به سخن مشفق خیرخواه که هیچ منظوری جز خیر ایشان ندارد گوش بدهند. لااقل از عبرت‌گیری هم همین است دیگر. لااقل حرف یک کسی است که دلبسته به حق، دلبسته منطقه حق. نسبت به حق و حقیقت دلبستگی در حرف او را لااقل گوش بدهید. اندرز واعظی را که نفع و ضرر و خیر ایشان را، شر ایشان را تمیز می‌دهد، به جان و دل بپذیرند. هیچ مشفق و واعظی چون کتاب خدا و هیچ ناصحی ایشان، فرستاده او نیست. حرف‌شنوی نسبت به خدا و پیغمبر و علما و این‌جور افراد پیدا می‌کنند. انسان ناگزیر کلام خدا و سخن فرستاده او را می‌شنود. در نتیجه از آن‌هایی می‌شنوند که دارای گوش‌های شنوا هستند که به سوی سعادت راهنمایی.
لذا بحث چشم نیست. علامه هم اینجا اشاره می‌کنند. می‌فهمند که در جستجوی دلیل آن متوجه شوند که هلاکت این‌ها به خاطر شرک به خدا و اعراض از آیات او، استکبار در مقابل حق و تکذیب. آن وقتی که صاحب قلبی می‌شوند که با آن تعقل می‌کنند و همان عقل و قلب ایشان را مانع از شرک و کفر می‌شود. این در صورتی است که سیر در زمین این‌ها را به تعقل و تفکر واداریم. اگر این مقدار در این‌ها اثر نگذارد، حداقل عبرت‌گیری وادارشان می‌کند که به سخن مشفق خیرخواه که هیچ منظوری جز خیر ایشان ندارد گوش بدهند. لااقل از عبرت‌گیری هم همین است دیگر. لااقل حرف یک کسی است که دلبسته به حق، دلبسته منطقه حق. نسبت به حق و حقیقت دلبستگی در حرف او را لااقل گوش بدهید. اندرز واعظی را که نفع و ضرر و خیر ایشان را، شر ایشان را تمیز می‌دهد، به جان و دل بپذیرند. هیچ مشفق و واعظی چون کتاب خدا و هیچ ناصحی ایشان فرستاده او نیست. حرف‌شنوی نسبت به خدا و پیغمبر و علما و این‌جور افراد پیدا می‌کنند. انسان ناگزیر کلام خدا و سخن فرستاده او را می‌شنود. در نتیجه از آن‌هایی می‌شنوند که دارای گوش شنوا هستند که با به سوی سعادت راهنمایی. لذا بحث چشم چون مردم از نظر قوت عقل به دو قسم تقسیم: یکی این‌هایی که خودشان مستقل‌اند در تعقل. خودشان خیر را از شر، نافع از ضار تمیز می‌دهند. دوم. آن‌هایی که از راه پیروی پیشوایانی که پیروان پیروی‌شان جایز است. خیر و شرشان یا همان مقلد و مقلده. فقط بر مبنای حق است. اول سوره مبارکه حج مقلد و مقلد را گفت. هیچ‌کدام تابع حق نبودند. همه تابع هوای نفس و شهوات و غرایز و این‌ها بودند. اینجا مقلد و مقلد هر دو تابع حق‌اند. یا خودش تعقل کرده و به حق رسیده و بر اساس آن می‌گیرد و پیش می‌رود. سمعش را سپرده به کسی که حق کشف کرده و شهود. چون این دو معنا یعنی تعقل و سمع، این دو قسم اعتبار، کار قلب و گوش. ربطی به چشم ندارد؛ چون این دو معنا یعنی تعقل و سمع در حقیقت کار قلب و نفس مدرک است که آدمی را وادار می‌کند به اینکه آنچه خودش تعقل می‌کند یا از پیشوای هدایت می‌شنود بپذیرد. لذا این درک را رؤیت قلب و مشاهده آن خواند. فرمود دیدگان کور نمی‌شوند. اینجا حالا حرف چشم را مطرح. دیده قلب. حرف از چشم نیاورد؛ ولی چشم است در واقع همان شهود است. همان قلب است. همان دیدن قلبی است که امیرالمؤمنین فرمود که من خدا را دیدم؛ ولی نه با دیده چشم بصر مادی. با چشم قلب. با چشم شهود. خب اصل الان من خودم خودم را می‌بینم. چشمانم را هم که ببندم باز خودم را می‌بینم. افکارم را هم می‌بینم. قوای خودم را هم می‌بینم. من می‌بینم خودم را یا نمی‌بینم؟ چه نوع دیدنی دارم؟ این دیدن شهود است. دیدن دارم. خودم خودم را می‌بینم. من می‌بینم اینجا هستم. آینه هم ندارم. می‌بینم دارم حرف می‌زنم. می‌بینم یک سری چیزها را دارم می‌گویم. می‌بینم تفکرم را. می‌بینم از آن تفکر انتقال می‌دهم به این کلام. می‌بینم تکلمم را. من تکلم را می‌بینم یا نمی‌بینم؟ این چه نوع دیدنی است؟ دیدن با چشم ظاهری است؟ نه. خدای متعال هم این شکلی رؤیت می‌شود. مشاهده می‌شود. دیدن خدا این شکلی است. دیدن آیات خدا این. این می‌گوید بروید این چشم بصر را دنبال شعائر الهی بیندازید. تا بصیرت کار بیفتد. تا آن چشم باطن، آن قلب کار بیفتد. آن ببیند. قدرت پیدا کند که البته مسیر قدرت پیدا کردن مسیر تقواست. هر چقدر در مسیر تقوا بالاتر برود، حقایق بیشتری را شهود می‌کند. «اتَّقُوا اللَّهَ وَيُعَلِّمْكُمُ اللَّهُ». به علمی می‌رسد. به حقایقی. به هر که می‌رسد. به معارفی می‌رسد. این می‌شود شهود حق‌تعالی و شهود حقایق. می‌فرماید این کوری‌هایی هم که در قرآن می‌گویند منظورم این چشم مادی نیست. ممکن است یک کسی این چشمش هم کور باشد. مثل ابوبصیر. ولی آن قلب می‌بیند. یا مثل حضرت یعقوب. چشم نمی‌بیند. در یک دوره نابینا می‌شود از شدت گریه. این نابینایی‌های قرآن که مذمتشان می‌کند آن نابینایی نیست. اتفاقاً آن از شدت توجه قلب این چشم را هم از دست داد. آن‌قدر گریه کرد از بس که قلبش متوجه یوسف بود و ولایت یوسف را داشت. این چشم ظاهری آن‌قدر گریه کرد که همین هم نابینا شد. لذا این اصلاً معیار نیست. این چشم ظاهری معیار نیست. معیار آن چشم. می‌خواهد این را داشته باشد. می‌خواهد نداشته باشد. اگر داشت هم باید در مسیر به کارش بگیرد که آن چشم باطنی فعال بشود. اگر نداشت هم باز باید آن چشم باطنی را فعال بکند. «لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ». «اَمّا» «وَلَاكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ». کوری مال آن قلبی است که در صدر است. یک قلب داریم، یک صدر داریم که حالا اگر فرصت بشود یک نکاتی می‌فرمایند که این «درک رؤیت قلب و مشاهده آن» خواند. فرمود دیدگان کور نمی‌شوند، بلکه کور حقیقی دل‌هایی می‌شوند که در سینه‌هاست. با این تعبیر کسانی را که یا تعقل ندارند یا گوش شنوا ندارند کوردل خواند. حقیقت کوری همانا کوری قلب است، نه کوری چشم. چون کسی که از چشم کور می‌شود باز مقداری از منافع فوت شده را راه رفتن و بلند شدن و دست و این‌ها بالاخره کار چشم را برایش دست و پا و این‌ها انجام؛ اما وقتی کسی دلش کور شد، دیگر به جای چشم دل چیز دیگری ندارد که منافعی که ازش فوت شده را بخواهد تأمین بکند و آرامش. این را که می‌فرماید: «تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ»، سینه را جایگاه قلب. ما یک قلب داریم، یک صدر. صدر آنجاست که از آن صدور پیدا می‌کند. البته همه این‌ها نفس ماست. لایه‌بندی نفس ماست. مرتبه‌بندی. آن مرکز عواطف، ادراکات ما را بهش می‌گویند قلب. آنجایی که همه ادراکات حضوری ما آنجاست. این می‌شود قلب. صدور آنی است که خط می‌دهد به این. یعنی تحت تأثیر قرار می‌دهد قلب. آن می‌شود تکبر. جایش در قلب نیست، در صدر من است. که تکبر. یعنی گاهی تکبر، گاهی تواضع. اگر تکبر شد و تواضع شد، حق‌تعالی را دیگر انسان وجدان نمی‌کند و نمی‌بیند و نمی‌فهمد. این تکبر می‌آید در صدر. آن وقت این صدر من را که گرفت قلبم را تحت تأثیر قرار می‌دهد. دیگر نمی‌توانم عاطفه داشته باشم نسبت به آن کسی که حقیقت دارد و حقانی و ربانی. از او بدم می‌آید. این کبری که در صدر من است. قلب تحت تأثیر قرار می‌دهد. به قلب می‌گوید محبت داشته باش. به قلب می‌گوید نفرت داشته باش. آن صدرش تکبر وارد می‌شود. لذا این قلوبی که در صدور. این دچار نابینایی می‌شود. خب این سوره هم این بخش، این صفحه هم به اتمام رسید. وصلّى اللَّه على سيد نا محمد و آله الطاهرين.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00