تفسیر سوره مومنون

جلسه اول

01:30:19
94

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی.
خدا را شاکریم که باز هم محضر قرآن هستیم و از این کلمات نورانی و قدسی مستفیض می‌شویم. به سوره مبارکه مؤمنون رسیدیم. بنابر تفسیر المیزان، که مباحث را از این تفسیر شریف با هم می‌خواندیم و پیش می‌رفتیم، به جلد ۱۵ تفسیر شریف المیزان رسیده‌ایم.
سوره مبارکه مؤمنون مکی و ۱۱۸ آیه دارد. فضای کلی سوره نیز در مورد آثار ایمان؛ آثار سلبی و ایجابی ایمان است. آنانی که ایمان آوردند چه چیزهایی نصیبشان شد و آن‌هایی که ایمان نیاوردند گرفتار چه چیزهایی شدند. این فضای کلی سوره است.
سوره مبارکه مؤمنون چنین فضایی دارد؛ دعوت به ایمان شده و دعوت به روز قیامت شده است. فرق‌های بین مؤمنین و کفار مطرح شده، فضائلی که در مؤمنان و رذائلی که در غیرمؤمنانه مطرح شده، مژده‌هایی که به مؤمنان و بیم‌هایی که به غیرمؤمنان داده شده، مطرح شده است. آنچه در گذشته دیده‌اند و آنچه در آینده خواهند دید را مطرح می‌فرماید؛ از دوران حضرت نوح، هر امتی را به عنوان نمونه ذکر کرده تا به دوران حضرت عیسی رسیده است. سیاق (شیوه نگارش) هم الان می‌فهمد که این سوره مکی است. آن استخوان‌بندی اصلی جامعه را سور مکی شکل می‌دهد که آن مبانی فکری است.
در اواخر سوره مبارکه حج این نکته به عرض رسید که آن آیات پایانی سوره حج و این آیات ابتدایی سوره مبارکه مؤمنون، خیلی تناسب با هم دارند. و گفته شد که بازگردان همان آیات، یعنی آنجا که آن سوره تمام می‌شود با یک معارفی، اینجا برمی‌گرداند و معارف را برای آغاز آنجا دارد. در مقام جمع‌بندی مباحث سوره مبارکه حج، نکاتی را مطرح می‌کند. همان نکات اینجا مطرح می‌شود برای اینکه تفصیل داده شود، مطلب را پرورش دهد که این ماجرا چیست و چه چیزی در پس این ایمان آوردن و ایمان نیاوردن نهفته است. سوره مبارکه مؤمنون سوره خیلی دلربایی است. خدا ان‌شاءالله ما را به ملکوت این سوره و به ورای این حجاب و پرده راه بدهد. ان‌شاءالله در الفاظ نمانیم. حقایقی از حقایق ملکوتی سوره مبارکه مؤمنون نصیبمان بشود، ان‌شاءالله.
آیه «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ». «فلح» یا همان «فَلَحَ» به معنای شکاف خوردن است؛ «الحدید بلحدید یف» می‌گویند آهن را با آهن می‌شکافند. به معنای ظفر پیدا کردن، به دست آوردن، رسیدن به آرزو. این حالت شکافی که می‌خورد، و مثل دانه‌ای که شکاف می‌خورد و از تویش جوانه می‌زند، آنچه که در او مخفی بوده، اونی که باطن است، وقتی که بروز پیدا می‌کند، به تعبیر قشنگ فلسفی‌اش، بالقوه وقتی بالفعل می‌شود. شاید این معادل خیلی خوب و زیبایی باشد. فلاح، آن وقتی است که یک چیز بالقوه، بالفعل می‌شود. یک کسی توانایی نویسندگی را بالقوه دارد، این نویسندگی را بالفعلش می‌کند. این می‌شود فلاح نویسندگی. نویسندگی او جوانه زد، در او شکوفا شد. یک کسی توان خوانندگی دارد. یک کسی توان حفظ قرآن دارد. یک کسی توان حفظ قرآن را بالقوه دارد، بالفعل نشده است. وقتی بالفعل شود، شکوفا می‌شود این استعداد من. تمام استعدادها این شکلی است. هر استعدادی به فلاح می‌رسد، که می‌شود شکوفا شدنش. مؤمنین کسانی‌اند که شکوفا شده‌اند، به فلاح رسیده‌اند.
خب اینجا اصطلاحاً می‌گویند: «وصف مشعر به علی»، یعنی وقتی توصیفی می‌آوریم، می‌خواهیم بگوییم که علتش این است. می‌گوییم که «این مهندس است، این کار را کرد»، یعنی می‌خواهیم بگوییم که این کار را کرد به خاطر اینکه مهندس است. «او دکتر است، این کار را کرده»، می‌خواهیم بگوییم که این چون دکتر بود، این کار را کرد. وصف را می‌آوریم به خاطر اینکه علت را برساند. در این مورد ما هم همین‌طور است: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ». مؤمنان چرا به فلاح رسیدند؟ در خود این وصف مخفی (پنهان) است، سرش همین است: «چون مؤمن بودم».
کی به فلاح می‌رسد؟ مؤمن. چی فلاح می‌رساند؟ ایمان. چی استعداد را شکوفا می‌کند؟ ایمان. ایمان، رمز شکوفا شدن استعداد است.
خب، این بحث سوره مبارکه مؤمنون. ما وقتی دارد ادا می‌شود، جریان تعطیلات منحصربه‌فرد کرونایی است. و خدا ان‌شاءالله این بلا را از سر این ملت و مملکت دور کند. چند هفته‌ای است که مباحث ایمان‌درمانی تعطیل بوده است. بحث سوره مبارکه مؤمنون یکی از فصل‌های بحث ایمان‌درمانی است. یعنی عزیزانی که بحث‌های ایمان‌درمانی را گوش کردند، به عنوان یک فصل از بحث ایمان‌درمانی باید تفسیر سوره مبارکه مؤمنون را مدنظر داشته باشند. عزیزانی هم که مؤمنون را مدنظر دارند و همراه شدند با این بحث، ان‌شاءالله در کنارش از بحث‌های ایمان‌درمانی غافل نشوند. این دو تا بحث خیلی با هم همپوشانی دارد.
دو رکن آنجا، ما همه‌اش تکیه‌مان به این است که همه مسائل وابسته به ایمان است. انسان اگر انسان می‌شود، شکوفا می‌شود، وارد حیات جدیدی می‌شود، به واسطه ایمان می‌شود. البته ادعا نیست و آنجا اثبات می‌کنیم از آیات قرآن، از روایات، از کلمات علامه طباطبایی در تفسیر المیزان. مطلب همین: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ» است که قرآن می‌فرماید. استعداد با چی شکوفا می‌شود؟ اصلاً لازم نیست که دنبال استعداد راه بیفتی و کشفش بکنیم. شما وقتی مؤمن شدی و ایمانت را بالفعل کردی، ایمان خودش همه فضایل تو را بالفعل می‌کند. تو ایمان را قوی کن، همه کمالات برایت حاصل می‌شود. بی‌حوصله‌ای، بی‌انگیزه‌ای، بی‌نظمی، بی‌برنامه‌ای، عجولی، عصبانی و هر آنچه که هست؛ تا توان بدنی، تا چه می‌دانم، استعدادهای مختلف. بسیاری از استعدادهای آدمی که پنهان است، راهی برای کشفش نیست که شما بخواهید بروید استعداد را یکی‌یکی کشف بکنید. استعدادها را باید از پرده درآورد. کی درمی‌آید؟ وارد عالم انسانی که شدید، استعدادهای انسانی شما فعال می‌شود.
مثل یک کودکی که وقتی وارد عالم دنیا شد، استعدادهای دنیایی او بروز پیدا می‌کند. هیچ‌وقت به یک جنین نمی‌گویند که برو صدایت را کشف بکن. جنین فرصت بروز استعداد ندارد. اصلاً توانایی در او بروزی ندارد. جنین باید به دنیا بیاید، وارد عالم جدید شود. بعد می‌بینیم که موهایش درمی‌آید، ابرو درمی‌آید، مژه درمی‌آید، دندان درمی‌آید، حس بویایی‌اش، حس تکلم را کم‌کم قوه تکلم در او بروز پیدا می‌کند. بعد از دو سال حرف می‌زند. غذا خوردن را... این‌ها همه بالفعل نیست. این‌ها همه باید وارد عالمی شود که کم‌کم این‌ها... عالم انسان تا عالم انسانی نشود، از عالم حیوانی درنیاید، استعدادهای انسانی او بروز پیدا نمی‌کند. بله، استعدادهای حیوانی بروز پیدا می‌کند. گاهی هم از یک حیوان استعدادی را کشف می‌کنیم، مثلاً سگ استعداد روپایی زدن دارد (بر فرض). میمون مثلاً استعداد کاسبی دارد. یک میمون روش کار می‌کنند، می‌زنند در مغازه، کاسبی. یک سگ، روش کار می‌کنند. یک شیر کار می‌کنند، از توی حلقه آتش می‌پرد. این‌ها استعدادهای حیوانی است. هیچ‌کدام این استعدادها (به تعبیر قرآن) برای هیچ‌کدام از این‌ها فلاح نیست.
فلاح وقتی است که جوانه بزند از زیر خاک بیرون بیاید. خیلی تعبیر لطیفی است. انسان باید جوانه بزند، از خاک درآید. خاک عالم ماده است. از این تراب باید بزند بیرون. باید سر به افلاک بکشد. باید در ملکوت متولد شود. حالا امروز که روز تولدمان است، روایت مربوط به روز تولدمان را برای خودم می‌خوانم که خوب است، یعنی با توجه حضرت مسیح (علیه السلام) الان پیدا کنم فرمود که کسی به ملکوت راه پیدا نمی‌کند مگر اینکه دو بار متولد شود. بله، ملاصدرا در شرح اصول کافی خودش به کرات این مطلب را نقل کرده است. «روایت نورانی از حضرت مسیح نورانی این است که لَا یَلِجُ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ مَنْ لَمْ یُولَدْ مَرَّتَیْنِ.» ورود پیدا نمی‌کند به ملکوت آسمان‌ها کسی که دو بار متولد نشده باشد. باید دو بار متولد شود. یک بار تولد حیوانی که پیدا کردیم، یک بار تولد انسانی. تولد انسانی، تولد ایمانی است. که در ادامه هم اتفاقاً مرحوم صدرا در همین جلد ۱ می‌فرماید که: «فَالْمُؤْمِنُ الْحَقِیقِیُّ مَنْ حَصَلَتْ لَهُ وِلَادَةٌ ثَانِیَةٌ.» خیلی تعبیر فوق‌العاده‌ای است. الان سرچ کردم، آمد. ندیده بودم تا حالا.
از ملاصدرا: «مؤمن حقیقی کسی است که ولادت ثانیه برایش حاصل شده «مِنْ حَیْثُ تَبَدَّلَتْ نَشْأَةُ نَفْسِهِ الَّتِی هِی کُلُّ مَادَّةٍ بِالنَّشْأَةِ الرُّوحَانِیَّةِ الَّتِی هِی کُلُّ نُورٍ.» از نشئه ماده درآمده و نشئه روح وارد شده است. متولد شده در نشئه روح. و این را می‌فرماید ولادت معنویة. و با ایمان است که انسان دوباره متولد می‌شود. این تولد مجدد است، از زیر خاک درمی‌آید. لذا در آن بحث‌ها می‌گفتیم که از پنج تا روحی که ما داریم، سه تایش را خدا به ما داده بدون زحمتی. دو تای بعدی‌اش که روح‌الأمان و روح‌القدس است، انسان خودش باید با زحمت حاصل بکند. همه کمالات کجاست؟ کمالات انسانی در عالم ایمان است. اگر کسی به آن عالم راه پیدا بکند، همه استعدادهای انسانی او شکوفا می‌شود. به میزان رشد ایمان، هر چقدر که ایمان او رشد بکند، بروز پیدا بکند، استعدادهای نهفته در او بروز پیدا می‌کند. قوایی که در او هست بروز پیدا می‌کند. تازه انسان می‌بیند چه کمالاتی داشته است. او چقدر این آدم حوصله داشت! چقدر شرح صدر داشت! چقدر قدرت تولید داشت! چقدر خلاقیت داشت! چقدر می‌توانست فکر بکند! چقدر ایده داشت! چقدر ظرفیت پذیرش و فهم داشت! ابداً فکر نمی‌کردی این آدم این همه توان داشته باشد، این همه کار از او بربیاید. وقتی وارد عالم ایمان شد، متولد شد در عالم ایمانی، حالا این ظرفیت‌ها در او بروز پیدا می‌کند.
این را قرآن می‌فرماید: «فلاح». این آن فلاحی است که برای مؤمنین حاصل شده. چون جاهای مختلف می‌فرماید که: «لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ». زمینه فلاح را می‌فهمند. فلان کارها را بکنید، ذکر کثیر داشته باشید، فلان کار بکنید، فلان کار بکنید، «لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ». جهاد بکنید، «لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ». شاید به فلاح برسیم. زمینه فلاح را فراهم می‌کند. یک جا سفت و قرص (یعنی دو جا در واقع) در مورد فلاح صحبت می‌کند: یکی «قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَکَّىٰ». که آنجا دیگر «قد» می‌آورد. قطعاً دیگر به فلاح رسیده کسی که تزکیه کرده، زوائد وجودی‌اش را گرفته، این امور بی‌خاصیت و بیخود را از خودش دور کرده، کنترل کرده، مراقبت کرده، نگذاشته هرزه‌ها در رشد بکند و هرزگی‌ها رشد بکند. کسی که تزکیه کرده، «قَدْ أَفْلَحَ». این که قطع. و در مورد مؤمنون هم می‌فرماید که: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ». در مورد این دو تا با تعبیر «قد» صحبت می‌کند، محکم قطعاً. «قد» یعنی دیگر سفت و قرص. قطعاً این‌ها به فلاح رسیدند، استعدادهایشان شکوفا شد. این هم دنیوی است هم اخروی.
این فلاح، فلاح دنیوی شامل رسیدن به سعادت زندگی به چیزی که زندگی را گوارا بکند؛ مثلاً بقاء، توانگری و عزت. اخرویش هم چهار تا چیز است: یکی بقایی که فنا نداشته باشد. غنایی که فقر نداشته باشد. عزتی که ذلت نداشته باشد. علمی که جهل نداشته باشد. در واقع، این‌ها موانع را کنار می‌زند. انسانی که مؤمن است و به آن شکوفایی می‌رسد و این برکات نصیبش می‌شود.
حالا معنای ایمان چیست؟ می‌فرماید ایمان به معنای اذعان و تصدیق به چیزی است و التزام به لوازم آن. مثلاً ایمان به خدا در واژه‌های قرآن به معنای تصدیق به یگانگی خدا، پیامبران خدا، تصدیق به روز جزا، بازگشت به سمت خدا، تصدیق به هر حکمی که فرستاده‌های خدا آوردند. البته تا اندازه‌ای با پیروی عملی، نه اینکه هیچ پیروی نداشته باشد. این هم نکته مهمی است. ببینید عزیزان، الان ما می‌گوییم این ایام، ایام کرونایی. به ما گفتند آقا، فضا آلوده است. من اگر قلباً تصدیق می‌کنم که الان ویروس هست، محیط آلوده است. محیط‌های عمومی مثلاً استیل را می‌گویند خیلی این ویروس رویش ساعات بیشتری زنده می‌ماند. که مثلاً آن دستگیره در مترو، آن دستگیره در اتوبوس، جنس استیل. اینجا اگر من باورم بود که کرونا هست، باور من از کجا می‌شود فهمید؟ از اینی که وقتی سوار مترو می‌شوم، دستگیره را می‌خواهم بگیرم، دستکش دارم. دست اگر زدم، سریع دستم را می‌شویم، ضدعفونی می‌کنم. واکنش‌های متناسب با این باور نشان می‌دهم. اگر من هیچ واکنشی نشان ندادم، به من بگویند که آقا اینجا دستت را ضدعفونی کن، بگویم دلت باید پاک بشود، آدم باور قلبی باید باور داشته باشد، من باورش را دارم. می‌دانم اینجا احتمالاً... آدم می‌پرسند که: «شماره ساقیت را به ما بده. از کی مواد می‌گیری؟ مصرف می‌کنی؟» این نمی‌خورد به آدم نرمال. این وضع، این حال نمی‌خورد که این هم باور داشته باشد، هم هیچ ترتیب اثری ندهد.
اگر کسی باور به قیامت دارد، باور به خدا دارد، من اگر باور به خدا دارم، کدام خدا را قبول دارم؟ خدایی که رزاق است، حکیم است، عادل است. اگر هیچ اتفاقی در زندگی خودم، آن‌ها را که خدا رقم زده، عادلانه نمی‌دانم: این کجا به دنیا آمدم؟ توی کدام خانواده؟ بابام کی بود؟ مادرم کی بود؟ چه می‌دانم، وضعیت جسمانی. این‌هایی که خدای متعال برای من لحاظ کرده، عادلانه نمی‌دانم. رزقم را هم که از او نمی‌دانم، از این و او می‌دانم. خب این چه باوری است؟ این چه ایمانی است؟ معلوم است که این شکوفایی درش نیست. ما به این جور مؤمنان نگاه کنیم و ببینیم این‌قدر بدبخت و توسری‌خور و نکبت زندگی‌شان بعد بگوییم آقا، ایمان که خوشبختی... وضعیت این نبود. این‌ها ایمان نیست عزیز من. این‌ها ادعای ایمان است. ادعای هیچ چیزی اثر آن چیز را ندارد. من اگر ادعا کنم که دکترم، ادعای دکتری، دکتری نمی‌آورد. ادعای پولداری هم پولداری نمی‌آورد. برای پولداری کردن، آثار پولداری در زندگی‌ام حاصل نمی‌شود. هر وقت پول را آوردم، آثارش در زندگی‌ام حاصل می‌شود. هر وقت ایمان را آوردم: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا آمِنُوا». کسانی که ایمان آوردید، ایمان بیاورید، یعنی نگهش دار و تقویتش کن و بیشترش کن تا آثارش بیشتر بشود. تازه به ایمان هم رسیدی، نباید اکتفا بکنی. هر چه بیشترش کنی آسایش بیشتر می‌شود. آن آرامش، آن طمأنینه، آن خیال راحت، آن نبود استرس، نبود تشویش، شکوفا شدن استعدادها، غضب کنترل می‌شود، حلم پیدا می‌شود، حوصله می‌آید، نظم می‌آید، برنامه‌ریزی می‌آید و هزار هزار هزار برکات دیگر مال ایمانی است که در جهش، در حرکت، در تکون خوردن، تپش دارد، کار می‌کند. ایمان راکت، نه ایمانی که فقط اسمش هست، یک پوسته ازش هست، هیچ حقیقتی ازش نیست.
اشاره می‌کنند که ایمان بدون عمل صالح اصلاً معنا ندارد و هر جا در قرآن اثری برای ایمان گفته شده، عمل صالح بعدش آمده است. مثلاً حیات طیبه را که فرموده، مال مؤمن است. حیات طیبه مال ایمان است، ولی کدام ایمان؟ ایمانی که عمل صالح: «الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ طُوبَىٰ لَهُمْ وَحُسْنُ مَآبٍ». آن‌هایی که ایمان و عمل صالح دارند، طوبی برای این‌ها است، حسن مآب. برای توضیح دارد، طوبی و حسن. صرفِ اعتقاد، ایمان نیست. باید التزام داشته باشیم به آن چیزهایی که بهشان اعتقاد داریم. ایمان، همان علم به هر چیزی است، اما علمی توأم با سکون و اطمینان به آن. و این چنین سکون و اطمینان ممکن نیست که منفک از التزام به لوازم باشد. اگر چیزی را باور دارم، باید به لوازمش پایبند باشم. اگر باور دارم اینجا کرونا است، باید به این باور خودم، به لوازمش پایبند باشم. لوازمش می‌شود چی؟ داشتن دستکش، داشتن ماسک، شستن دست، ضدعفونی کردن دست، دست ندادن، روبوسی نکردن. این‌ها همه لوازم باور من است.
می‌شود در من این باور را دید، این باورِ کرداری است. اگر کسی هم رفت، نه ما نه دستکشی... با هم روبوسی کرد، دست داد، به همه جا هم دستکش... باوری ندارد! قبول هم دارم کرونا است! معلوم است که قبول... این که باور ذهنی نیستش که توی ذهنت تصور و تصدیق می‌کنی کرونا هست. آها، کرونا تصور هست، تصدیق... اثر برای این نمی‌آید. این ذهنی است. ایمان یک اتفاق قلبی است، در قلب اتفاق می‌افتد. یک باوری است که عواطف انسان را تحت تأثیر می‌گیرد. از آنجا پمپاژ می‌شود. قلب اونی است که پمپاژ می‌کند به اعضا و جوارح. باور وقتی آمد، پمپاژ می‌شود به اعضا و جوارح. این باور سرایت می‌کند. توی دستهایش هم باورش را می‌بینی، توی چشم‌هایش هم باورش را می‌بینی، توی دهانش هم باورش را می‌بینی، توی دست ندادن باورش را می‌بینی، توی ماسکی که زده به صورتش باورش را می‌بینی. جلوه می‌کند این ایمان، این باور. از توی دست و صورت و چشم و همه این‌ها درمی‌آید. این می‌شود بروز و شکوفایی ایمان. اول ایمان در اعضا و جوارح او شکوفا می‌شود. در اعضا و جوارح او که شکوفا شد، حالا استعدادهای درونی او شکوفا می‌شود. هر چقدر این اعضا و جوارح ایمان را بیشتر به کار می‌گیرد، ایمان بیشتر به کار می‌آید. اراذل، من را خوب دقت بکنید. هر چقدر اعضا و جوارح ایمان را بیشتر به کار می‌گیرد، ایمان بیشتر به کار می‌آید.
امیرالمؤمنین (ع)، در اوقات ایمانشان را به کار می‌گرفتند، آرامش پیدا می‌کردند. هر مصیبتی که برای امیرالمؤمنین پیش می‌آمد، مرحله روایتش را الان اینجا می‌توانم بخوانم برایتان. روایت این است که امیرالمؤمنین هر وقت که در مشکلی قرار می‌گرفتند، چند تا کار می‌کردند. یکی‌اش این بود که هزار رکعت نماز می‌خواندند. بعد سه روز روزه می‌گرفتند. حالا دلم می‌خواهد که پیدا بکنم ماه رجب: «مَنْ صَامَ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ مِنْ رَجَبٍ فِی أَوَّلِهِ وَ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ فِی وَسَطِهِ وَ ثَلَاثَةَ أَیَّامٍ فِی آخِرِهِ.» کسی سه روز اول رجب، سه روز وسط رجب، سه روز آخر رجب روزه بگیرد، «غُفِرَ لَهُ مَا تَقَدَّمَ وَ مَا تَأَخَّرَ.» گناه‌های قدیم و اخیرش بخشیده می‌شود. و روایات فراوان در مورد سه روز. اگر سه روز روزه بگیری، خدا را در عرشش زیارت می‌کنی. هر روز در عرش از بهشت خودت، خدا را در عرشش هر روز زیارت می‌کنی. اگر سه روز روزه بگیری، آثار عجیب و غریبی است که برای روزه، خصوصاً سه روز روزه ذکر شده که فرمودند سه روز روزه معادل با یک عمر روزه است. حالا الان آن روایت خاص در مورد سیره امیرالمؤمنین علیه السلام را پیدا نمی‌کنم، «أصابته مصیبة مهمة». حالا کمی وقت گذاشتیم، اشکال ندارد اگر پیدا بشود، ان‌شاءالله خیلی برکات... به هر حال، اصل مطلب این است.
امیرالمؤمنین (ع) سه تا کار انجام می‌داد، در هر مصیبتی که به حضرت می‌رسید. یکی هزار درهم یا هزار دینار انفاق می‌کردند، هزار رکعت نماز می‌خواندند، سه روز هم روزه می‌گرفتند. خب، این نکته بسیار مهمی است از این جهت که نشان می‌دهد باید ایمان را به کار گرفت. امیرالمؤمنین ایمانشان را به کار می‌گرفتند و ایمان که به کار می‌گرفتند، به کار می‌آمد. ایمان به کار می‌آمد، چه کار می‌کرد؟ آرامش. ایمان به کار می‌آمد، هم بلا را دور می‌کرد، هم آرامش در انسان ایجاد می‌کرد. این نکته بسیار مهمی است. ایمان را باید به کار... اینجا زدم، اگر پیدا بشود، تا آخر جلسه امروز که ان‌شاءالله می‌خوانم. اگر هم پیدا نشد که دیگر روزی امروزمان نبود.
این هم این نکته. پس ایمان از جنس علم است. آن علمی که توأم با سکون نیست، چه بسا منفک از التزام بشود. مانند بسیاری از معتادین به عادت‌های زشت یا مخرب که علم پزشکی و ضرر عادت خود را دارند، ولی در عین حال ترک... از این جور علم نیست ایمان. ایمان علم است، ولی نه علم به اینکه من می‌دانم بد است و باز انجام می‌دهم، مثل این‌ها که عادت به کارهای بدی کردند و با اینکه می‌دانند بد است، تصدیق هم می‌کنند. شاید دو ساعتم سخنرانی بکنند، یعنی شما یک معتاد می‌آوری، دو ساعت علیه اعتیاد صحبت می‌کند و خسته می‌شود، بهش فشار می‌آید، بیرون یکم می‌کشد که باز ۱۰ دقیقه بتواند در مورد بدی‌های اعتیاد برایت صحبت بکند. این جور ایمان نیست. این جور علمی را بهش نمی‌گویند ایمان. ایمان این است که انسان باور در او نهادینه بشود. این باور سرایت بکند، بزند به همه اعضا و جوارح و همه را تحت تأثیر قرار بدهد. این می‌شود ایمان. این فلاح تویش هست. و آثار مال افراد با ایمان هم برخلاف لوازم ایمان، خود عمل می‌کنند. بله، حالا این جوری نیست که ایمان داشت، پس معصوم بشود. دیگر هر کاری که می‌کند، این همه کارهایش از سر عصمت است. این دیگر هیچ گناهی نمی‌کند. نه، این روح‌الأمان. هر چقدر اتصال انسان به روح‌الأمان قوی‌تر باشد، آثار ایمان در او بروز بیشتری دارد و برکات این را می‌بیند. حالا یک وقتی این هی قوی می‌شود، یک وقتی ضعیف می‌شود. این‌ها دیگر حالات مختلف انسان است. و بعضی‌ها مستقر می‌شوند در ایمان. ایمان خودش یک ایمان مستقر دارد، یک ایمان مستودع دارد. که حالا بحث‌هایی ما کردیم و دوستان دارند زحمتش را می‌کشند، آماده کنند که این‌ها را منتشر بکنند. بحث‌هایی در مورد ایمان ثابت و ایمان استوار، خصوصاً در فتنه‌های آخرالزمان داشتیم که این ایام ان‌شاءالله رفقای ما زحمت می‌کشند و منتشر می‌کنند. به هر حال، هر چقدر این ایمان قوی‌تر بشود، آثارش هم شدیدتر است و برکاتش هم بیشتر است. در خود مؤمن هم ممکن است کسی ایمانش ضعیف‌تر باشد. ایمانش گاه به گاهی باشد. آثار ایمانش هم گاه به گاهی و این جور دوامی برایش...
اولین شاخصه‌ای که برای مؤمنین می‌دهد چیست؟ «الَّذِينَ هُمْ فِي صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ». به دوستان که امروز ما کل صفحه را نمی‌خوانیم، از همین اول بگویم خیالشان راحت بشود. تا آیه ۱۱ اگر برسیم، یک ساعت و نیمی که داریم وقت می‌گذاریم، اگر برسیم تا آیه ۱۱ ان‌شاءالله می‌خوانیم. چون بخش اول سوره مبارکه مؤمنون خیلی مهم است. با یک سرعت، آیات… سرعت ما کمترین است، مطلب که زیاد... بیست و سه صفحه معلوم، علامه اینجا نکته دارد. ۲۰ صفحه. حالا دروغ گفتم ۸۸.
اینجا عرض کنم که ما دیگر نکات اول را چون داریم می‌گوییم، کمی زمان بیشتر می‌برد و آیات کمتری. قبلاً داشتیم: «نماز مؤمنانه». این بخش اول سوره مبارکه مؤمنون را آنجا بحث مفصلی نسبتاً در موردش داشتیم. «الَّذِينَ هُمْ فِي صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ». ببینید، اولین چیزی که ایمان باهاش ایمان می‌شود، نماز است. تولد انسان به نماز، مرز بین ایمان و کفر، نماز است. نماز آن چیزی است که انسان را وارد ملکوت می‌کند. هویت ملکوتی به انسان می‌دهد. انسان بی‌نماز هیچ هویت ملکوتی ندارد. منفک از ملکوت است. «مَا سَلَکَکُمْ فِی سَقَرٍ* قَالُوا لَمْ نَکُ مِنَ الْمُصَلِّینَ». به این‌ها می‌گوید چی باعث شد توی جهنم؟ می‌گویند ما جزو مصلی‌ها (نمازگزاران) نبودیم. نماز نداشتیم. اول صلات. بعد «لَمْ نَکُ نُطْعِمُ الْمِسْکِینَ». ما اطعام مسکین هم نداشتیم. این دو تا است که حالا نکته دومش می‌شود اطعام و زکات و این‌ها که بعد بهش می‌رسیم ان‌شاءالله. پس اصل مسئله صلات است.
اونی که خیلی مهم است در ابتدای کار، نماز است. هر چقدر نماز قوت بگیرد، ایمان شدیدتر می‌شود و علامت رشد ایمان هم نماز است. این هم نکته بسیار مهم. از کجا بفهمیم ایمانمان در چه مرحله‌ای است؟ از نماز. محک ایمان. هر چقدر حضور قلب و توجه در نماز، اشتیاق انسان به نماز بیشتر، توجه انسان در نماز بیشتر. هر چقدر این‌ها قوی‌تر است، ایمان انسان... این شاخص است. پس اصل مسئله ایمان، فلاح مال مؤمنین است. مؤمنین کیستند؟ اولین شاخصه: «الَّذِينَ هُمْ فِي صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ». کسانی‌اند که توی نمازشان خشوع دارند. خشوع، تأثیر خاصی است که وقتی انسان مقهور یک چیزی می‌شود، بهش دست می‌دهد. شما اگر مثلاً ما را ببرند توی تأسیسات هسته‌ای مثلاً یک اَبَر قدرت. و این باعث بشود که احساس کوچکی می‌کنیم در برابر این همه تأسیسات و احساس می‌کنیم که این‌ها هرجور بخواهند ما را تیکه‌تیکه می‌کنند، با یک بمبشان می‌توانند کلاً ما را نابود بکنند. احساس خشوع. خشوع در برابر کفار، خشوع در برابر طاغوت. این هم خشوع. آدم احساس می‌کند که کاری از او برنمی‌آید. این توی رفتارش دیده می‌شود. احساس کوچکی و حقارت. مقهور. خودش را باخته در برابر یک کسی، در برابر یک چیزی. این حس خودباختگی می‌شود خشوع. خیلی تعبیر قشنگی است. کلمه فارسی خودباختگی. خودباختگی، اثر احساس ضعف است، از سر احساس ناداری. یک وقت پیش یک پولدار است، یک وقت پیش یک آدم مشهور است، یک وقت پیش یک آدم قدرتمند است، یک وقت هم پیش حق تعالی. مؤمن این است دیگر، این خودباختگی‌اش پیش خداست. توی نمازش، توی نمازش می‌شود فهمید. این خودش را پیش خدا باخته است. که در مورد امیرالمؤمنین (ع) دارد که وقتی به نماز می‌ایستاد، رنگ صورتش زرد می‌شد. آن کسی که از احدی در طول تاریخ زره او پشت نداشت، پشت ندارد، می‌فرمود: «برای اینکه من قرار نیست به دشمن پشت بکنم.» و در تمام عمرش به دشمن پشت نکرد. همچین قدرتی، همچین اَبَر قدرتی که هراس از احدی در این عالم ندارد. به نماز که می‌ایستاد، اذان که می‌شد، دست و پای حضرت می‌لرزید، رنگش می‌پرید. به نماز که می‌ایستاد، علی نیست، علی که ما می‌شناسیم نیست. یکی دیگر است. این چه حالی است که نماز...
در برابر یک سلطان قاهر وقتی انسان قرار می‌گیرد، همه توجهش معطوف او می‌شود. از جای دیگر قطع می‌شود. یک حالت درونی با نوعی عنایت به اعضا و جوارح هم نسبت داده می‌شود. حالا این چون حالت قلبی است، باز پمپاژ... خشوع قلبی است. خضوع ظاهری، خشوع، خضوع می‌آورد. بعد می‌بینی توی آن کلام، توی لحن قرائتش، توی آهنگش، توی تن صدایش. یکی بلند بلند نماز می‌خواند! دعای کمیل که مثلاً توی مسجد، اذان مسجد که نمی‌گویی نماز. این جوری نیست. یک تن معمولی دارد. لحن صدا، لحن دعا، قنوتی که می‌گیرد، سجده‌ای که می‌رود، رکوعی که می‌رود. که این‌ها توی آداب الصلاة و این‌ها. این را هم بگویم که همان جوری که خشوع باعث خضوع می‌شود، خضوع هم باعث خشوع می‌شود. راه پیدا کردن خشوع از بیرون هم هست. هر چقدر این اعضا و جوارح را مؤدبش بکنیم، این باعث می‌شود که قلب هم متوجه... توی نماز خیلی آداب داریم که یک وقتی خدای متعال توفیق بدهد، بتوانیم بحث آداب نماز از کلمات بزرگان و... را بخوانیم. خیلی چیزهای عجیب و غریب و فوق‌العاده‌ای داریم. رکوع که می‌رود، دارد که گردنت را بکش. مثل کسی که ایستاده و یک حاکمی می‌خواهد با شمشیر گردنش را بزند، و این گردن می‌کشد که او راحت گردن بزند. می‌فرماید که این را گردنت را این طور بکش، به خدا بفهمانی، یعنی برسانی، بگویی، ابراز بکنی که خدایا من آماده‌ام. من این جور عَبْدم. این شکلی آماده‌ام که گردنم را بزنی. بعد توی رکوع، توی سجده، خودت را جمع کن. باز توی رکوع این دست‌ها را این جوری به پهلو بده، مثل بال کبوتر، انگار می‌خواهی بال بزنی. و خیلی لطایف، دست روی ران باشد. وقتی که انسان در سجده‌اش به چه نحو، قنوتش به چه نحو بشود. سر اصلاً بالا نیاید. چشم... دارد پیامبر تا قبل از اینکه آیات نازل بشود، نماز که می‌خواند، چشمشان را بالا می‌گرفتند، به حالت مثل دعا. از بعد اینکه این آیات نازل شد، چشمشان را پایین گرفتند. این هم یکی از نشانه‌های خضوع و خشوع. چشم تکان نمی‌خورد توی نماز. چشم پایین است. چشم بسته باشد. چشم تا پایین‌ترین حد خودش است. علامت خضوع.
این عکس زیبای سردار دلربای ما، شهید حاج قاسم سلیمانی، که در برابر رهبر انقلاب ایستاده و آقا می‌خواهند حکم و آن نشان را به سینه‌اش بزنند. فرم ایستادن او را، این حالت خضوع و خشوع، این شونه‌های افتاده. سرش را بالا نمی‌آورد، نگاه نمی‌کند. چشم پایین است. این حال، حال خضوع و خشوع است. این حال یک کسی است که در برابر یک قدرتمندی، یک عظیمی، از خودش کوچکی نشان می‌دهد. ادب می‌کند، توازن خشوع که در ظواهر جوارح ما هم بروز پیدا می‌کند. یک کسی توی نماز با ریشش بازی می‌کرد. پیغمبر فرمودند: «اگر توی دلش خشوع داشت، جوارحش هم خشوع داشت. جوارحش هم دیده می‌شد.» «الرحمن». صوت خشوع پیدا می‌کند. آدم‌هایی که جرئت حرف زدن... صدایشان درنمی‌آید. تلویزیون، این همچین نگاهش به دوربین، آنتن زنده و این‌ها که می‌افتد، دیگر صدایش درنمی‌آید. خشوع صوت است، صدا گام بلند ندارد، گام صدا پایین است. این‌ها همه‌اش نماد خشوع است. در قیامت برای همه خشوع حاصل است. آن‌هایی که خشوع در دنیا نداشتند، گرفتار می‌شوند. آن‌هایی که خشوع در دنیا داشتند، رد می‌شوند.
حالا توضیحاتی در مورد خشوع، مرحوم علامه می‌فرمایند که: می‌فرمایند اینکه ما گفتیم جامعه، همه این توضیحات هست. اوصاف مؤمنین، اوصاف ایمانی که زنده و فعال باشد. چند تعبیر قشنگ است. آثار خودش را داشته باشد تا غرض مطلوب ازش حاصل بشود. اثر چیست؟ آن اثری که ما از ایمان می‌خواهیم چیست؟ فلاح. کدام ایمان اثر فلاح را دارد؟ آن ایمانی که نماز... به نماز ختم می‌شود، ازش نماز درمی‌آید. نماز عبارت از توجه کسی است که جز فقر و ذلت ندارد، به درگاه عظمت و کبریایی و منبع عزت و بهای الهی. لازمه توجه چیست؟ لازمه‌اش این است که نمازگزار متوجه به همچین مقامی است. مستغرق در ذلت و خواری، دلش را از هر چیزی که او را از هدف، از قصد و هدفش نگه دارد، می‌کند (قطع می‌کند). اگر ایمان نمازگزار، ایمانی صادق باشد، در هنگام توجه، یکی می‌داند. آن هم معبود او است. و اشتغالش به عبادت، او را از هر کار دیگری باز می‌دارد. این علامت ایمان صادقانه است. در نماز بروز پیدا می‌کند. توجه به چیز دیگری در نماز غیر از خدای متعال. آری، شخص فقیری که فقرش نه تنها از جهت درهم و دینار است، بلکه سراپای ذاتش را گرفته. وقتی در برابر غنی قرار می‌گیرد که غنایش را به هیچ مقیاس نمی‌شود اندازه‌گیری کرد، چه می‌کند؟ یک فقیر مطلق در برابر غنی مطلق قرار بگیرد، چه حالی دارد؟ این توی نماز بروز... با همه حالاتمان همین‌ها است. آنجا توجه پیدا می‌کنیم، توجه پیدا به آن لحظه لحظه‌ای است که توجه به فقرمن پیدا می‌کنیم. فقرمن بروز پیدا می‌کند. وگرنه مثلاً یک طبیب هم در همه احوال طبیب است، ولی الان مشغول ناهار خوردن است. الان خواب است، الان فلان است. او آن وقتی که می‌رود عمل جراحی بروز طبیب بودن و جراح بودن او است. لذا همه توجهش را می‌گذارد در این جراح بودن. اینجا جراح بودنش به این نیست که الان جراح‌... وقت‌های دیگر جراح نیست، الان جراح است به خاطر اینکه همه توجه به جراح بودنش را با خودش دارد.
نماز، شاخصه عبودیت است. نه اینکه ما وقت‌های دیگر عبودیت نداریم. ما همه اوقاتمان، اوقات عبودیت و عبد. نماز که می‌شود، این بروز پیدا می‌کند. همه حجاب‌ها و موانع را گذاشتیم کنار. از مشغولیت‌ها فاصله گرفتیم. هویت اصلی‌مان جلو چشممان است که ما فقط عبدیم، هیچ‌چیز دیگری نیستیم. و به این توجه پیدا... به میزان ایمانمان توجه داریم. به میزان توجهمان، ایمان داریم. این رکن اساسی که خشوع در نماز ملاکش است. ذلیل وقتی متوجه عزت مطلقه می‌شود، عزتی که آمیخته با ذلت و خواری نیست، چه حالتی از خودش نشان می‌دهد؟ این همان در روایت از پیامبر (ص) آمده که: حارثة بن نعمان فرمود: «برای هر حقیقتی و برای هر ثواب نوری است.» که این شاخصش این می‌شود. علامت ایمان می‌شود نماز.
یک بحث خوبی را مرحوم علامه اینجا دارند که جا دارد این را مطرح بکنم. خیلی بحث مفید است. آن هم این است که تأثیر ایمان یعنی چی؟ من این را آرام آرام می‌خوانم. این بخش، بخش مهمی است. توجه داشته باشید. دین، همان طور که قبلاً گفتیم، به معنای سنت اجتماعی است. که انسان توی زندگی اجتماعی‌اش بر طبق این سنت‌های اجتماعی متعلق به عمل است. دین آمده یک سری سنت اجتماعی برای عمل ما قرار داده است. وزن کرده، نهاده، که ما این شکلی عمل بکنیم. با چه زیربنایی؟ زیربنای این عمل چیست؟ اعتقاد. اعتقاد به حقیقت هستی عالم و هستی خود انسان که یکی از اجزای عالم است. باور داریم که هستیم. هستی ما، هستی عاریتی است. هستی ما از هستی مطلق. هستی مطلق خداست. این باور به بودن خدا و باور به بودن خودمان در شعاع بودن خدا. این باور می‌شود زیرساخت عمل. عمل به آنچه که وظیفه بندگی ما در برابر خداست. در رفتارهای مختلف، در حوزه‌های گوناگون. این می‌شود دین. لذا هر جا که عقاید عوض می‌شود، اعمال و سنت‌های اجتماعی هم عوض می‌شود. حالا اگر یک جامعه‌ای معتقد بود که عالم رب و خالقی دارد که همه هستی عالم از این است. برگشت این انسان به او. معتقد بود که انسان فنا ناپذیر است. حیات ابدی دارد. با مرگ تمام نمی‌شود. اگر این اعتقاد یک جامعه بود، همچین جامعه‌ای توی زندگی روشی دارد که تویش سعادت حیات ابدی‌اش و تنعّم‌اش آخرت.
یک جامعه‌ای هم هست که اعتقادش به این است که عالم اله یا آلهه‌ای دارد که عالم را به دلخواه خودش اداره می‌کند. این‌ها همان در تتمه بحث‌های سوره حج. اگر راضی باشد، به نفع آدم‌ها حکم می‌کند. اگر راضی نباشد، به ضررشان حکم می‌کند. معادی هم در کار نیست. همچین جامعه‌ای زندگی‌اش را بر چه مبنایی قرار می‌دهد؟ اینکه بخواهد آلهه را راضی بکند. حالا یک وقت آلهه چوب و سنگ است، یک وقت آلهه ترامپ و نتانیاهو. هر کی که پول دارد، هر کی که قدرت دارد. این‌ها می‌شوند این آلهه. جوری زندگی می‌کنیم که این‌ها راضی بشوند، بهانه را از دست این‌ها بگیریم. وقتی عصبانی نشوند. قدرت‌ها، سازمان ملل آلهه می‌شود. سازمان ملل و یونیسف و یونسکو آلهه ما است. این را یونیسف گفته، تأیید کرده، تصویب کرده، باید عمل کنیم. آن را سازمان بهداشت جهانی گفته، این را صندوق بین‌المللی گفته، آن را کجا گفته، آن را کجا گفته. هر چی این‌ها گفتند، این‌ها آلهه ما هستند. این‌ها قدرت مطلق هستند، این‌ها را باید راضی نگه داریم. این می‌شود یک مدل دیگر جامعه.
یک جامعه‌ای هم هستش که نه به مسئله ربوبیت برای عالم اعتقاد دارد، نه برای انسان‌ها زندگی جاویدی را معتقد است، بلکه مثل مادین هیچ‌گونه اعتقادی به ماورای طبیعت ندارد. سنت حیات و قوانین اجتماعی خودش را بر اساس بهره‌مندی از زندگی بنا می‌کند که با مرگ تمام می‌شود. این‌ها شد دین‌های... دین، یعنی سنت عملی، برخاسته از عمل، باید با این اعتقاد باشد. ایمانی هم که دین بهش دعوت می‌کند، همین است. یعنی التزام به اونی که اعتقاد حق درباره خدا و رسول و روز جزا، احکامی که پیامبر آوردند، اقتضای علم عملی است. عملی که در عمل بروز پیدا می‌کند. علوم عملی، به میزانی که قوت و ضعف داشته باشد، انگیزه‌ها (خود آن علوم عملی) هم شدت و ضعف پیدا می‌کند. انجام نمی‌دهی مگر اینکه طمع خیر داریم، طمع نفع داریم، یا ترس از شر داریم، ترس از ضرر داریم. خیلی از فعل‌هایی که انجام می‌دهیم، به خاطر بعضی از انگیزه‌هاست. واجبش می‌دانیم، ولی یک انگیزه قوی‌تر می‌آید. الان مثلاً ما دوست داریم خانه اقوام برویم، دوست داریم استخر برویم. الان کی دوست ندارد استخر برود؟ کی دوست ندارد جنگل برود؟ کی دوست ندارد باغ برود؟ کی دوست ندارد شمال برود؟ الان این ایام عید دوست داریم شمال برویم. انگیزه‌اش را داریم.
چی باعث می‌شود که نرویم؟ یک انگیزه قوی‌تر. انگیزه حفظ جانمان از کرونا. پس یک انگیزه تفریح داریم. یک انگیزه قوی‌تر از تفریح داریم. آن انگیزه چیست؟ انگیزه حفظ جانمان. آن انگیزه قوی‌تر می‌آید، یک انگیزه ضعیف‌تر را مدیریت می‌کند. کنترل. ضرر دارد، دست برمی‌داریم. ما که خیلی هم شیرین است، خیلی لذیذ است. انگیزه خوردن چیز لذیذ داریم، ولی انگیزه حفظ جانمان قوی‌تر است. در حقیقت اینجا علم به آن انگیزه دوم باعث می‌شود که انگیزه اول را دست ازش برداریم. اینجا این علممان آمد، دست و پای آن انگیزه را بست. به ما گفت که درست است که این غذا خوب است، ولی ضرر دارد. اینجا معلوم می‌شود که ایمان به خدا هم وقتی اثر خودش را می‌دهد، آدمی را به اعمال صالحه می‌کشاند، به صفات خوب انسانی مثل خشیت، خشوع، اخلاص و این‌ها می‌کشاند، که انگیزه‌های باطل برش غلبه... خیلی نکته است. انگیزه الهی تحت تأثیر انگیزه شیطانی نرود. همیشه انگیزه الهی غالب باشد. اگر این طور بود، آثار ایمانمان را می‌بینیم. به عبارت دیگر ایمان ما مقید به یک حال معین نباشد. فقط بعضی وقت‌ها مؤمن نباشیم. بعضی جاها مؤمن نباشیم. فقط توی مسجد و شب قدر و ظهر عاشورا مؤمن نباشیم. توی پمپ بنزین مؤمن باشیم. توی بیمارستان هم مؤمن باشیم. توی عروسی مؤمن باشیم. توی عزا مؤمن باشیم. پای دخل مغازه مؤمن باشیم. پای فروش جنس مؤمن باشیم. توی بانک مؤمن باشیم. پای تلویزیون، پای گوشی وقتی که وی‌پی‌ان استفاده می‌کنیم، فیلترشکن داریم، هم مؤمن باشیم. اگر این ایمان همه جا بود، اثر ایمان را می‌بینیم. مشکل این است که ایمانمان فقط بعضی جاها، بعضی روزها هست. گاه گاهی اثری ازش...
سوره مبارکه حج در مورد این توضیح «مؤمن وقتی علی الاسلام مؤمن است» که اونی که انجام می‌دهد، مبتنی بر اساسی حقیقی و واقعی و مقتضای ایمان باشد. چون ایمان اقتضا دارد که اگر انسان عبادت می‌کند، خشوع داشته باشد. هر کاری می‌کند، خالی از لهو باشد. ایمانش آسیب بزند. این اگر بود، ایمان خوب است. از همین جا وارد بحث بعدی... چی خشوع می‌آورد؟ «وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ». حالا نگوییم چی خشوع می‌آورد، بگوییم که خشوع باعث می‌شود که آدم اصل ایمان، اصل نماز بود دیگر. نماز، ورود به کمال و ملکوت بود. اگر کسی اهل نماز شد، دیگر دست از لهویات برمی‌دارد. لهویات چیست؟ لهویات اونی که به درد عالم ایمانی نمی‌خورد. لهو یعنی این. تعریف از لهو را خوب دقت بکنید. کارهای لهو نکن. فیلم دیدن، رمان خواندن، فوتبال بازی کردن، ناهار خوردن، بیرون رفتن، شمال رفتن، لب آب رفتن، استخر رفتن... هیچ‌کدام از این‌ها «لهو» نیست. در نماز خواندن، روزه گرفتن، حج رفتن... همه این‌ها می‌تواند لهو باشد، اگر انسان از این کارها دارد ملکوت می‌گیرد. هیچ‌کدام از این کارها لهو نیست. اگر از این کارها ملکوت درنمی‌آید، این فقط راست و خم... لهو است. نمازی که از تویش ملکوت نباشد، چاقو سهو دارد. سهو و لهو و این‌ها همه یک «صابون». این «لاقی». الکی است، این بیهوده است. این اثر برایش ندارد. کاری که اثر ایمانی نداشته باشد، در ایمان من اثر نداشته باشد، در عالم ایمان من اثر نداشته باشد، کار لهو است.
چی باعث می‌شود دست از لهو برداریم؟ نماز. نماز توجه به خدا می‌آورد. همه اعمال را تحت‌الشعاع خودش قرار می‌دهد. «تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ». آدم زندگی‌اش جهت‌دار می‌شود، هدف‌دار می‌شود. نماز برای کسی... کیا نمازشان خاشع بود؟ یک آیه دیگر فرمود که نماز کیا خشوع دارد؟ کجا فرمودند؟ سوره مبارکه بقره فرمود: «وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ وَإِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخَاشِعِينَ». از صبر و صلاة کمک بگیرید. نماز سنگین است، مگر برای کسی که خاشع باشد. خب کیا خاشعند؟ خدایا، شما در سوره مبارکه مؤمنون دارید می‌فرمایید که مؤمنان کسانی‌اند که در نماز خشوع دارند. می‌شود بفرمایید که چی باعث شده که این‌ها خشوع دارند؟ بیا عزیزم، بیا آیه ۴۶ سوره بقره، برایت توضیح بدهم. آدم همین که حال و هوای این را پیدا کند که می‌رود ملاقات خدا. هدفی توی زندگی‌اش باشد. بداند در پس این کارها، پس از این زندگی، در افق این زندگی، ملاقات با خدا را دارد. زندگی‌اش جهت پیدا می‌کند. عالم و آدم عوض می‌شود. عالم آدم می‌شود عالم ایمانی. نماز آدم عوض می‌شود. در نماز خشوع پیدا می‌کند. «إِنَّهُمْ إِلَيْهِ رَاجِعُونَ». همین که می‌داند به سمت خدا برمی‌گردد، خشوع می‌آورد. خشوع در نماز چی می‌آورد؟ خب این آدم هدف پیدا کرد دیگر، هدفمند شد. این آدم فهمید که می‌خواهد ملاقات خدا برود. هدف دارد توی زندگی‌اش. هدف ملاقات خداست، هدف خلیفه خدا شدن. نماز، شهد پیدا کرد، حال و هوای نمازش عوض شد. حالا اثرش توی زندگی‌اش چیست؟ اثرش این است که از لهو دیگر درمی‌آید. می‌گوید: «خب که چی؟ الان برویم چهار ساعت رالی؟ خب که چی؟ برویم بازار پنج ساعت مغازه‌ها را بچرخیم؟ خب که چی؟ برویم توی اینستاگرام انواع و اقسام مثلاً کسی گوش داد برداشت دیگری بکند. آشپزی خوب است، سفره‌آرایی خوب است، حتی آرایش یاد گرفتنش خوب است. همه این‌ها خوب است ولی به شرط اینکه با جنبه لهو یعنی جهت داشته باشد. یاد می‌گیرم که توی زندگی انجام بدهم. حقوقی که نسبت به همسر دارم، ادا کنم. جهت بندگی دارد. انواع اقسام آرایش‌ها را ببینیم، انواع اقسام لباس‌هایی که مد روز است، انواع اقسام دامن‌ها را، انواع و اقسام مدل مو را ببینیم، انواع و اقسام مدل ابرو را ببینیم، انواع و اقسام چه می‌دانم، این‌ها همه‌اش لهو است. آدمی که توی زندگی جهت دارد، دیگر این جوری نیست. از این لهویات درآمده.
«وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ». اعراض کرده، محل نمی‌گذارد به این لهویات. اونی که دنبال عالم ایمان شده و خشوع در نماز هم، اگر نمازش هم بخواند، نمازش برش سنگین است. چکار کنیم نماز برایمان سنگین نباشد؟ یک روز می‌خوانیم، یک روز نمی‌خوانیم. دو تایش را می‌خوانیم، سه تایش را نمی‌خوانیم. به خاطر اینکه شما هنوز باور به جهت و هدف پیدا نکردید. چه جور باور به جهت و هدف پیدا کنم؟ باید ایمان بیاورم. چطور ایمان بیاورم؟ باور کن می‌میری. باور کن بعد از این مرگ خبر است. باور کن عالمی هست. باور کن زندگی هست. این‌ها باور می‌آورد. این‌ها هدف را در تو قوی می‌کند. هدف که شکل گرفت، یکی از دوستان دیروز پیام داد. یکی از اعضای خانواده حجاب و نماز و این‌ها نداشته. بعد یکی دیگر از اعضای خانواده گفته که چکار کنیم این نمازخوان بشود؟ می‌گفت: «منم گفتم که این بحث‌های آن سوی مرگ، فلان را توی ماشین بگذارید گوش بدهید.» می‌گفت: «الان یک جوری شده که آن عضو خانواده بعد از اینکه این بحث را گوش کرده که هیچ ربطی به من البته ندارد. صد بار خدا خواسته یک کاری بکند، ضبط صوتی وسط صدایش دربیاید، هلهله بکند خلایق.» خدا خواست سمت خودش زنگوله دست خدا بودیم، یک تکانی داد، خلایق را سمت خودش ببرد. بعد می‌گفتش که از وقتی که این‌ها را گوش کرده، اگر صبح بلندش نکنم نماز صبح، حجاب که کامل، نمازش هم اینطور. خب این اثر چیست؟ حرفی از نماز آنچنان... آداب نماز گفتیم، توصیه به نماز به آن معنا. فقط از جهت گفتیم. گفتیم: «آقا، زندگی این نیست.» آدمی که شیرفهم بشود، جای دیگر باید برود. همه را با خودش می‌برد. ایمان می‌آید، همه را می‌آورد. نماز هم می‌خواند، حجاب هم دارد. دروغ هم نمی‌گوید، غیبت هم نمی‌کند. همه‌اش حل است. آن نقطه اساسی را باید درست... جای دیگر می‌زنیم، فایده هم ندارد. از خود حجاب می‌خواهیم شروع کنیم، از چه می‌دانم، از خود نماز بخواهیم شروع بکنیم، از احکام نماز، شکیات نماز. این نیست. اول باید افق بدهیم به طرف. «بابا، تو مال اینجا نیستی عزیز من. قربون قد و بالات بشوم. تو برای اینجا نیامدی، مسافری. کار به اینجا نرو. این در و دیوار را نگاه نکن. به این‌ها دل نبند. توی مترو آدم نمی‌شود نگاه بکند. الان ما هزار بار سوار مترو شدیم، رفتیم، آمدیم. یادمان نمی‌آید صندلی مترو که رویش نشستیم، چه رنگی است؟ من بشینم روی صندلی این را چرا آبی کردند؟ من سبز. حالا دو ساعت جیغ و داد و گریه. خدایا، این انصاف است؟ چرا باید من آخر آبی سوار شوم؟ چرا من باید این آبی گیرم بیاید؟» همه وقتش را توی این مترو گذاشته روی اینکه بابا الان پیاده‌ات می‌کنند! بعد پیاده می‌شود. آماده می‌کردی که وقتی پیاده شد تحویل بدهی. هیچی آماده نکرده. دو ساعت فقط داشته بحث می‌کرده که این چرا... چرا سبز نیست؟ چرا سبز آبی نیست؟ گیر این پنجره چرا این وری است؟ چرا یک دستگیره دارد؟ چرا دو تا ندارد؟ ما مال اینجا نیستیم. مسافریم. این ما فقط اینجا وسیله حمل و نقل است. همه امکانات دنیا، این خانه زندگی، فرش، تخت، پتو، میز، مبل، تلویزیون... هیچ‌کدام از این‌ها مال ما نیست. ما مال هیچ‌کدام از این‌ها نیستیم. یک دوره‌ای ما با هم بودیم. یک ۲۰ سال همنشین بودیم با هم. این بیست سال همنشینی به اندازه ۲۰ ثانیه مترو، ۲۰ دقیقه مترو است. همنشینی توی مترو که به آن در و پنجره مترو همنشین بودیم. این باور اگر آمد، آدم جهت پیدا خشوع در نماز پیدا می‌کند. خشوع در نماز هم اثرش این است که لهو از بین می‌رود. البته ما مهندسی معکوس هم باید بکنیم. توی همان بحث نماز توضیح دادیم در مورد خشوع و خضوع. گفتیم هر چی خشوع بیشتر می‌شود، خضوع بیشتر می‌کند. هر چی هم خضوع بیشتر شد، خشوع بیشتر می‌کند. اینجا می‌گوییم هر چقدر خشوع در نماز بیشتر شد، از لهویات آدم بیشتر فاصله می‌گیرد. حالا از آن طرف، هر چی از لهویات بیشتر فاصله بگیری، خشوع در نماز از پراکندگی و غفلت‌ها و... اساتید می‌فرمودند: «آقا، فضای مجازی می‌خواهی بروی، جهت‌مند. هدف‌دار. تعیین مأموریت. دقیقاً کجا می‌خواهی بروی؟ دقیقاً چکار می‌خواهی بکنی؟» نه، حالا برویم بگردیم اینستا. این پیج، آن یکی، آن یکی. این این را فالو کرده، کیست؟ آن لایک کرده، کیست؟ همین جور می‌رویم، می‌رویم، می‌رویم. دو ساعت هیچی دستمان. بعد حالا «الله اکبر» نماز می‌گوییم. همه آن دو ساعت دوباره هر چی توی این دو...
اعراض از لهو باعث می‌شود که خشوع هم در انسان بیشتر. «وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ». کار لهو، کاری که فایده... به حسب اختلاف اموری که فایده عاید این‌ها می‌شود، مختلف می‌شود. چه بسا فعلی که نسبت به امری لهو است، نسبت به یکی دیگر مفید است. ممکن است کار برای شما مفید باشد، برای من لهو بشود. یک کاری برای من مفید است، برای شما لهو باشد. اصلاً شاخص‌بندی ندارد که بگوییم آقا کلاً تلویزیون دیدن لهو است. نخیر. ممکن است یک کسی این‌قدر رشد کرده کتاب مثلاً الان ما مثلاً می‌نشینیم کتاب صوتی می‌خوانیم. طلبه اگر طلبه پایه دوم باشد، بشیند کتاب صوتی بخواند، این کاملاً کار مفیدی دارد انجام می‌دهد. ولی طلبه درس خارج خوان بشیند سوییت(کتاب صوتی) بخواند چی؟ توی یک دوره این کار کار خوبی بود، توی یک دوره کار کار لهو است. کارهایی که من الان دارم انجام می‌دهم، برای من عبادت است، آقای بهجت اگر انجام بدهد، می‌رود جهنم. روزه من و نماز من و کتاب‌هایی که من می‌خوانم، فکرهایی که من دارم و این‌ها همه‌اش برای وحشت. لهو. فایده‌ای برای او ندارد. همان طور که توی سنین مختلف کارهایی که می‌کردیم، مختلف بود. توی یک دوره‌ای...
الان شما برای بچه ۵ ساله اگر روروک بخری، کار مفید کردی. برای بچه ۱۵ ساله چی؟ برای جوان ۲۵ ساله چی؟ این لهو است. چرا؟ چون دیگر برای او با آن سن او تناسب ندارد. آدم هر چی که بالاتر می‌رود، تعداد لهویاتش بیشتر می‌شود. این هم یک علامت. رشدمان به این است که هی تعداد لهویاتمان باید بیشتر بشود. هی چیزهایی که برای بقیه است. حالا می‌بینی خیلی کارها برای خیلی از مؤمنین هم خوب است‌ها. شب‌نشینی باشد، دور هم بنشینند، حتی روایت می‌خوانند. این برای شما هم لهو است. روایت می‌خوانند... برای شما لهو است! پایین آمدن... چه روایتی باشد، چی باشد. این‌ها فرق می‌کند. هی درجه آدم... کارهای لهو در نظر دین اعمال مباح و حلالی است که صاحبش توی آخرت یا در دنیا درش سودی نبرده. آخرش منتهی به سود آخرت نشود. خوردن و آشامیدن به انگیزه شهوت در غذا این لهو. غرض از خوردن و نوشیدن، گرفتن نیرو برای طاعت و عبادت. لذا اگر فعل هیچ سودی برای آخرت نداشته باشد. سود دنیایش منتهی به سود آخرت نشود، همچین فعلی لهو است. در واقع می‌شود کار غیر واجب و غیر مستحب. خب یک وقت کار غیر واجب است. خوابیدن. آدم نخوابد؟ نخیر. خوابت را کاریش کن، ازش فایده بگیری. از خوابت کره بگیر. بگو می‌خوابم خدایا، در خواب به من حقایقی نشان بده. می‌خوابم انرژی بگیرم، پاشم برایت خدمتی کاری بکنم. این‌ها همه‌اش می‌شود عبادت. همه‌اش می‌شود فایده مفید. به قول اساتید می‌فرمودند که: «اصل برکات انسان از وقتی که می‌خوابد، از آنجا تازه برکات علمی و کار علمی و فعالیت‌ها و شهود و فهمیدن حقایق و این‌ها تازه شروع می‌شود.»
خدا نمی‌فرماید که این‌ها کار لهو را ترک می‌کنند، اعراض دارند. هر انسانی هر قدر که با ایمان باشد، در معرض لغزش و خطا. کدام؟ لغزش‌های غیر کبائر را اگر آدم اهل کبائر نباشد، این غیر کبائر را می‌بخشد. لذا خدا مؤمنین را به این صفت ستوده است که از لهو اعراض می‌کنند. نه یعنی ترک به تمام معنا، توجه بهش ندارم. گاهی ممکن است مرتکب بشوند، ولی دنبال احراز (احراز: یعنی به دست آوردن) یعنی دنبالش نیست. دنبال لهویات نیست. کار وجدانی است. احراز وقتی است که محرک و انگیزه آدم به سوی اشتغال به فعلی دعوت بکند، و آدم ازش اعراض بکند. به یک کار دیگری اعتنایی بهش نکند. لازمه‌اش این است که نفس آدمی خودش را بزرگ‌تر از آن بداند. آدم خودش را توی این حد دیگر نمی‌بیند که دنبال این کارو راه بیفتد. اعراض. آدم وقتی خودش را در حد چیزی ندید، از او اعراض می‌کند. احراز، معنای احساس... احراز وقتی آدم خودش را بزرگ دید، می‌گوید من دیگر اندازه نیستم که من بشینم برنامه کودک نگاه بکنم. فلان برنامه را نگاه بکنم که استندآپ فلانی بخندم. مگر اینکه یک انگیزه آدم دارد. می‌خواهد بنشیند نقد بکند. می‌خواهد فضای فکری جامعه‌اش را بداند. می‌خواهد به ایده برسد، خلاقیت داشته باشد. شبیه‌سازی بکند. و هزار تا مثل این‌ها دیگر لهو نیست. آدمی که عالم دارد، عالم ایمانی دارد، از لهویات درمی‌آید. اعراض از نوع چشم‌پوشی می‌کند. ایمان واقعی هم همین اقتضا را دارد. چون سروکار ایمان هم با ساحت عظمت و کبریایی و منبع از عزت و مجد و بها. کسی که متصل به ایمان است، جز به زندگی سعادتمند ابدی و جاودانه اهتمام ندارد. اشتغال نمی‌ورزد مگر به کارهایی که حق آن‌ها را عظیم بداند. اونی که فرومایگان و جاهلان بهش تعلق و اهتمام دارند، دیگر بزرگ نمی‌شمارد. پنج ساعت هی بشینید آرایش، هی با سروکله ور بروید، هی فلان کنید، هی این مدل، هی آن مدل، هی این رنگ است، هی آن رنگ. آدمی که وارد عالم ایمانی شده، از این کارها بیزار است. و اعراض. توجه ارزشی در نظرش خار بی‌ارزش است. اگر جاهلان زخم زبانش بزنند، مسخره کنند، به این‌ها سلام می‌کند، برخورد کند. آبرومندانه می‌گذرد. «وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَامًا». ارزش وجودی من گنده‌تر از وقتی به لهو می‌رسد، کریمانه رد می‌شود. یعنی چی؟ من کرامت، ارزش وجودی من، ارزشم بالاتر از این است که من بشینم مثلاً با این‌ها فلان بازی کنم. من مثلاً بیایم... مگر اینکه یک انگیزه دیگری تویش باشد.
امیرالمؤمنین هم خم شدند برای یتیم. یتیم آمد، شانه حضرت را... و حضرت صدای مثلاً برخی از حیوانات را درمی‌آوردند که این خوش باشد. به تعبیر شیخ مفید، این صدای حیوان حضرت از خودشان درمی‌آوردند. این بچه شادِ... بچه بخندد. می‌خواستند خنده روی لب یتیم بنشیند. آن انگیزه‌اش یک چیز دیگر است. این دیگر لهو نیست. البته انسان باید ارزش ایمانی خودش را لحاظ داشته باشد که: حیثیت ایمانی خودش و چیزی که مهم است این است که این انسان خودش را کریم‌تر از این‌ها می‌داند. ارزشش را بالاتر از این... بعد می‌فهمند که: «وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ».
آیه «وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ». نکته بعدی این است که ببخشید. آیه «وَالَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَاةِ فَاعِلُونَ». این‌ها نسبت به زکات فاعلند. بعد از نماز همیشه بحث زکات را مطرح کرده است. قرینه است برای اینکه مقصود از زکات همان معنای معروفش است، یعنی انفاق. زکات، حذف زوائد. حذف زوائد از خودم، من اضافه دارم، می‌دهم به آن کسی که ندارد، یعنی دو تا سر دارد. از خودم زوائدم را حذف می‌کنم. مازادم را برمی‌دارم، می‌کنم، می‌دهم به آن کسی که ندارد، پرش می‌کند. من اضافی دارم، او ندارد. با اضافی خودم، کسر او را پر می‌کنم. این می‌شود معنای اصلی زکات. کسی که وارد عالم ایمانی شده، همچین نگاهی دارد نسبت به اطرافیان. پس اول خشوع، بعد اعراض از لهو، خودش را کریم‌تر از آن می‌داند. حالا به غیر از خودش، به بقیه هم توجه دارد. بعضی‌ها هم هستند، ندارند. هر چیزی هم زکاتی دارد. علم زکات دارد. جمال زکات دارد. من جمال دارم، زیبایی دارم. یک چیز ندارد. فرمود: «زَكَاةُ الجَمَالِ العَفَافُ». حالت مساوی دیگر. من اضافه دارم، او ندارد. کاری کنم که میانگین بشویم، با هم همسطح بشویم. این می‌شود زکات. من خوشگلی دارم، آن یکی ندارد. من زیبایی‌ام را می‌پوشانم، جلوه نمی‌دهم تا اونی که زیبایی ندارد با منی که زیبایی دارم، همسطح بشویم. زکات زیبایی من.
دانایی دارم، آن یکی ندارد. دانایی‌ام را در اختیارش قرار می‌دهم، رایگان، نه با پول. اونی که نمی‌داند، نه اینکه می‌خواهم زیر دست همیشه نگهش دارم. این علامت تکبر است. این از ایمان نیست. این علامت کفر است. دوست دارم همیشه توی وضعیت من... من نمی‌گویم سوادم را که دارم به او یاد نمی‌دهم که همیشه من، او در موقعیتی باشد که بدونم بلدم که او ندارد و همیشه دنبال من راه بیفتد، پیش من احساس حقارت کند، کوچک باشد. اونی که وارد عالم ایمان شده، بخل ندارد از هر زکاتی که باید بدهد، بخل ندارد. چون توسعه دیگران را توسعه در خودش می‌داند. هر چقدر بقیه را وسیع کند، خودش وسعت پیدا می‌کند. خودش لبریز می‌شود. هر چقدر از خودش زوائد را می‌زند، مثل درختی که زوائدش را می‌گیری، شاخه‌های اصلی رشد می‌کند. میوه‌های خوب می‌دهد، میوه‌هایش بهتر می‌شود، پرآب‌تر می‌شود. می‌زند آن لپش قوی‌تر می‌شود. اولوالالباب می‌شود، مغز در مغز کار رشد می‌کند. حقیقت در توسعه و وسعت و تقویت پیدا می‌کند. نسبت به زکات فاعلند. من که گاهی می‌دهم... این‌ها فعلشان زکات است. یعنی هر کاری که می‌کنند بر محور زکات، بر محور این است که زواید را... چون لهو ندارد دیگر. از لهو احتراز کرده است. اونی که مازاد است، اونی که اضافی است، از خودش حذف می‌کند، کنار می‌زند، می‌دهد به بقیه که ندارند، زکات به این تعبیر. «فاعلون» وقتی به کار می‌رود که همین الان مشغولش است. یعنی شما هر لحظه‌ای که به مؤمن نگاه می‌کنی، همان لحظه مشغول زکات است. دارد از خودش زوائد را پس می‌زند و دارد بقیه را با خودش هم‌سطح می‌کند. از خودش اضافی‌ها را می‌زند. بقیه را دارد می‌رساند به حد خودش. دائماً در حال این کار. این می‌شود مؤمن. این آن وقت استعدادهایش فعال می‌شود، به فلاح می‌رسد. چون هی دارد زوائد را می‌زند، هی آن اصل کاری را بروز... ما چرا استعدادهای اصلیمان بروز پیدا نمی‌کند؟ استعدادمان دارد هدر می‌رود. توان ما دارد آن جاهایی که مال ما نیست، در لهویات، در آنچه را که باید خرج کنیم که خرج نمی‌کنیم، استعداد ما دارد آنجا هدر می‌رود. استعدادمان چه شکلی شکوفا می‌شود، بروز پیدا می‌کند؟ اگر حذف کردیم زواید را، وقت خودمانو، انرژی و امکانات و فکر و ذهن و این‌هایمان را، آنجایی که نباید هزینه کنیم، فکر می‌کنیم. هر کدام از ما یک علامه طباطبایی هستیم. می‌توانیم المیزان بنویسیم. چرا نمی‌نویسیم؟ استعدادش را نداریم؟ نه عزیز من. آن فکری که باید بشیند المیزان بنویسد، نشسته دارد جوک می‌نویسد. آن فکری که باید بشیند به المیزان فکر بکند، دارد به شعر و ور فکر می‌کند. دارد به این فکر می‌کند که این میز اینجا باشد بهتر است یا آنجا باشد. فلانی این را گفت، فلان منظور داشت. آن یکی آن را گفت، فلان منظور را داشت. فکر دارد هدر می‌رود. درگیر لهویات است. مشغول زکات نیست. زوائد از خودش دور نکرده. تزکیه نکرده که اصلی‌ها را بگیرد بیخود را بریزد دور.
اگر مشغول زکات بود، نمی‌نشست فکر بکند به اینکه فلانی به من رسید چی گفت؟ منظورش چی بود؟ به این فلانی فلان حرف را که زد، نشان می‌دهد یک کم و کسری دارد. فلان کم و کسرش را برطرف کنم. اینجا صدا در بروز پیدا می‌کند. علامه طباطبایی المیزان از تو این‌ها درمی‌آید. «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ». مؤمن‌اند، به فلاح رسیده‌اند، شکوفا شده‌اند. چهل حدیث امام، صلات امام، آداب الصلات امام... این‌ها از تو همین‌ها درآمده است. انسان ۲۵۰ ساله، محصول لطماتی است که رهبر انقلاب در زندان خوردند که زندان سوم یا پنجمشان بوده است. فشارهای سنگین که به ایشان می‌آید، باعث می‌شود که بابی به روی ایشان باز می‌شود. چون فرمود: «من یکهو تاریخ اهل بیت را دیدم، یک جور دیگری دارم می‌فهمم. ۱۴ نفر نیستند، یک نفرند که ۲۵۰ سال عمر کرده است با ۱۴ واکنش مختلف در ۱۴ دوره زمانی و مقطع زمانی.» از کجا در آمد؟ در ایشان بود. کجا بروز پیدا کرد؟ شکوفا شد با ایمان، با اعراض از لهو، با زکات. زواید از خودش گرفت. یک سری آبروی اضافی ما داریم. آبروی الکی داریم. نمی‌خواهیم هزینه‌اش کنیم. این‌ها را خرج کن. این‌ها را بگذار. بگذار کنار. آبروی واقعی بهت می‌دهم. یک سری افکار اضافی داریم. یک سری کارکردهای اضافی داریم. حرف‌های اضافی داریم. حرف‌های الکی و بیخود را بگذار دور. حرف‌های درست حسابی بهت می‌دهند. افکار اضافی و الکی را بگذار دور، افکار درست حسابی بهت می‌دهند. رمز سوره مبارکه مؤمنون این است. استعدادها فعال می‌شود.
«لِلزَّكَاةِ فَاعِلُونَ». از رذائل اخلاقی تزکیه کرده‌اند. احتمال به معنای مصدری‌اش باشد. تطهیر مالش. نه آن مالی که به عنوان زکات داده می‌شود. برای اینکه سوره‌ای که دارد بحث می‌کند، مکی است و هنوز بحث زکات معروف نرسیده است. آن زکات معروف در مدینه بوده. هنوز اینجا نبوده. لذا آن حرکات معروف مد نظر نیست و زکات را عمل می‌کنند، فاعل. نمی‌فهمم زکات را می‌دهند. معناش این است که مؤمن کسی است که انفاق مالی دارد. اگر منظور از زکات خود مال بود، معنا نداشت که آن را یعنی بحث سر خود مال نیست. بحث سر آن حال است. حال زکات مهم است، نه مال زکات. زکات دادن مهم نیست. بر زکات بودن مهم است. هم هر آنی موقعیت انسان آماده باش. مثل یک آتش‌نشانی که آماده است و منتظر بهش اعلام بکنند، خودش را به صحنه خطر برساند. این را می‌گویند فاعل بر خاموش کردن آتش است. یک وقت یکی وایستاده دارد آتیش را خاموش می‌کند. آتش‌نشان. آتش‌نشانی که فاعل بر خاموش کردن آتش است، یعنی هر لحظه آماده است. هر لحظه آماده زکات است. موقعیت و موقعیت زکات موقعیتی است که دارد زوائد از خودش دور می‌کند. هر لحظه آمادگی‌اش را دارد که اگر با کم و کسری در کسی مواجه بشود، کم و کسری را پر بکند. این می‌شود زکات «فَاعِلُونَ». نه «لِلزَّكَاةِ آتُونَ». زکات می‌دهند. می‌گوید فاعل زکات. چون فلاح مال این است. فلاح مال آن کسی است که فاعل زکات باشد. استعدادهایش بروز پیدا... شکوفا.
بعد فرمود که مؤمنان به دادن زکات، مثل کسی که شما را امر کرده به خوردن آب، در جواب بگویید خواهم نوشید. آن عنایت را ندارد. تا اینکه بگویید من دارم می‌خورم، من دارم آب می‌نوشم. مشغولشم در متن کار. فاعل وقتی می‌آید، دارد متن کارو، دادن زکاتی از اموری که ایمان به خدا اقتضای آن را دارد. چون انسان به کمال سعادت نمی‌رسد مگر اینکه در سعادتمندی زندگی کند که آنجا هر کسی صاحب حقی را به حق خودش می‌رساند. جامعه روی سعادت نمی‌بیند مگر اینکه طبقات مختلف مردم در بهره‌مندی از مزایای حیات، و برخورداری از امطعه در سطوح نزدیک به هم قرار داشته باشند. به انفاق مالی به فقرا و مساکین از بزرگترین و قوی‌ترین عامل‌ها برای این هدف است. باید نگاه هدف.
«وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ». می‌رویم سراغ بحث بعدی. حالا پس ایمان اول با صلات بود. صلات چی آورد؟ اعراض از لهو آورد. اعراض از لهو چی آورد؟ فاعل بودن برای زکات آورد. فاعل بودن برای زکات چی می‌آورد؟ حالا انسان که تزکیه شد، زوائد از خودش دور کرد. در مورد بدن خودش هم قدرت پیدا می‌کند که بدنش را آنجایی که باید مصرف بکند، مصرف قدرت بر مصرف قوای تن خودش هم دارد. قدرت هزینه‌کرد سالم و بهینه‌سازی در مورد قوای خودش، قوای جنسی خودش. همان طور که قوای مالی‌اش را، قوای مالی را وقتی کنترل کرد، اموالی که داشت وقتی خوب هزینه کرد، قوای مالی خودش را هم درست هزینه می‌کند. بر احوال خودش هم مسلط می‌شود. بر این توان جنسی که دارد، محافظت دارد. «حَافِظُونَ». «وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ». «فروجهم». فرج به معنای عورت زن و مرد. و محافظت دارد از این. به عنوان یک امکان فوق‌العاده به این نگاه می‌کند. به عنوان یک امانت الهی نگاه می‌کند. عبد است دیگر. نسبت به همه چیز یک نگاه متفاوتی پیدا می‌کند. اول نسبت به مالش، تو از لهو در آمدی، جهت‌دار شدی. فهمیدی همه عالم مال کس دیگری است. اختیار همه عالم مال کسی دیگری است. تدبیر همه عالم مال کسی دیگری است. آن جوری باید هزینه کنم و مصرف کنم و رفتار کنم که او می‌خواهد. اول از همه توی اموالش این کار را می‌کند. جوری مصرف می‌کند، به کار می‌گیرد که مال من نیست، مال یکی دیگر است. آن جوری که او می‌خواهد باید هزینه. بعد نسبت به تنش اینطور است. این دستگاه تناسلی، این حالات من، این غریزه من مال من نیست. اختیاردارش نیست. مال کس دیگری. انسانی که جهت دارد، انسانی که در عالم ایمانی وارد شده، از عالم حیوانی خارج شده، نسبت به تن خودش، نسبت به دستگاه تناسلی خودش همچین نگاهی. لذا به عنوان یک امانت به این نگاه می‌کند. محافظت می‌کند ازش. یک چیز گران‌بهایی است که کسی به او داده، ازش استفاده کند و این باید مراقبت بکند، درست استفاده کند. آنجایی که لازم است، مصرف. فرض کنید مثلاً به من و شما جاروبرقی بدهند و امانت بدهند. جاروبرقی هم داده‌اند برای اینکه این گرد و غبارها، زباله‌ها، زوائد خانه را باهاش بگیریم. از این خوب محافظت. جاروبرقی قدرت مکش دارد. مثلاً می‌شود باهاش بازی کرد. چکار کرد؟ فلان. این را دیگر به بازی نمی‌گیرد. آن جوری که گفتند، آن برایش مصرفی که داده‌اند امانت است. که حالا توی آیات بعدی هم بحث امانت را مطرح می‌کند. این نگاه و این تصور در او شکل می‌گیرد. باید محافظت بکنم از این. مال من نیست، اختیارش را... این قوای جنسی، این ابزار و عادات جنسی مال من نیست. صاحب دارد. در اختیار من گذاشته‌اند. هیچ استفاده‌ای که آن صاحب اجازه نداده، مجوز بهش نداده، من حق آن جور استفاده از این را ندارم. فقط آنجایی که باید مصرف بشود، مصرف. آن هم کجاست؟ «إِلَّا عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ». نسبت به همسرانشان. او «ما ملکت ایمانهم»، نسبت به کنیزهایی که زیر دستشان. اینجا ملامت نمی‌شوند بابت اینکه دیگر ملامت این نمی‌شوند که خوب استفاده نکردی. ملامتش نمی‌کنند که در استفاده بهینه نکردید. امانت را درست استفاده نکردید. ملامت کی را ملامت می‌کنند؟ کسی که وظیفه‌ای به عهده دارد. یک کاری روی دوشش بود. اینجا جای ملامت است دیگر. اگر کسی مال خودش بود که ملامت ندارد که. من الان این کتاب خودم را هر جور دلم بخواهد استفاده می‌کنم. دیگر معنا ندارد ملامت. ولی وقتی نسبت به شما مسئولیتی داشتم، ملامت معنا پیدا می‌کند. اگر آن طوری که مسئولیتم بود انجام ندادم. کاری که باید انجام می‌دادم، انجام ندادم. اینجا ملامت معنا دارد. نسبت به همسر خودش اگر از این امکانات جنسی استفاده کرد، یعنی اصل بر محافظت بود، مگر نسبت به همسر خودش، نسبت به کنیز خودش. اینجا دیگر ملامت نمی‌شود در بهینه. استفاده بهینه کرده است. در غیر اینجا ملامت می‌شود.
«فَمَنِ ابْتَغَى ذَلِكَ هُمُ الْعَادُونَ». هر کی بیش از این بخواهد، بیش از آنچه به او اجازه داده‌اند، بیش از اونی که مجوز داده صاحبش، این دیگر عادون است. این دیگر سرکش است. این دیگر مرز را رعایت نمی‌کند. این دیگر از عالم ایمانی خارج می‌شود. خروج از عالم ایمانی، افتادن به عالم حیوانی است. در عالم ایمانی اگر می‌خواهد بماند، باید هر آنچه که دارد، مصرف بهینه بکند. باید مجوزدار باشد کارهای او. هر کاری که می‌کند، باید مطابق با اصول و قوانین و قواعد باشد. به مقتضای همینی که دارد قانون رعایت می‌کند، توی عالم ایمانی بماند. اگر قواعد عالم ایمانی را رعایت نکند، از عالم ایمانی خارج. «عادون» سر می‌کشد بیرون از عالم ایمانی، می‌افتد توی عالم حیوانی. بیش از این اگر بخواهد، دیگر می‌شود جزو عادون. وقتی مقتضای ایمان این شد که به کلی خروج خود را حفظ کنند، مگر تنها از دو طایفه از زنان که گفتیم: بیا همسر خودش. پس هر کسی با غیر این دو طایفه ارتباط پیدا کند، متجاوز از حدود خدا شناخته می‌شود. حدودی که خدا متعال برای مؤمنین قرار داده است.
توضیح بیشتر این را توی سوره مبارکه اسرا عرض کردیم در آیه ۳۲. آیه توضیح بیشتری.
بعد نگاه بعدی: «وَالَّذِينَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ». این‌ها نسبت به امانت‌ها و عهدشان رایان (رعایت کنندگان) هستند. امانت، اونی که به آدم می‌سپرند، چه مال باشد، چه سر باشد. مال یکی دیگر است، دست ما سپرده. و همه تکالیف الهی و این اعضا و جوارح و قوای بشری می‌شود امانت. آن جوری در این‌ها استفاده کرد، دخالت‌گر، تصرف کرد که صاحب راضی. «أَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ». عهد به حساب عرف و اصطلاح شرع، آن چیزی است که انسان متعهد می‌شود به انجامش، به عهده می‌گیرد. آن کارهایی که به عهده گرفته است. به ما سپرده‌اند، خودمان به عهده نگرفتیم. یک سری چیزها را خودمان به عهده گرفتیم. می‌شود امانت. و نسبت به این‌ها «رَاعُونَ» هستند. یعنی مراعات. راعی اصل این کلمه معنای محافظت از حیوانات یا اینکه آن‌ها را غذا بدهند. غذایی که... چراگاه است دیگر. غذایی که حافظ حیاتش باشد. یک جوری محافظت که این زنده بماند. چطور چوپان... به چوپان می‌گویند راعی. «كُلُّكُمْ رَاعٍ و كُلُّكُمْ مسئولٌ عَن رَعیته». به اونی هم که زیر دستش است می‌گویند رعیت. که باید مراعاتش را بکند. باید راعی. می‌گویند راعی. می‌گویند به چوپان می‌گویند راعی. چوپان می‌برد گوسفند را که آنجا چرا بکند. می‌گویند مرا (مراقب) که در سوپرمارکت اعلا آمده، «رَاعُونَ» یعنی حس یک چوپان که نسبت به گاو و گوسفند خودش دارد که می‌برد به چراگاه. این نسبت به تکالیف و امانتش همچین حسی دارد. نمی‌خواهم تشبیه کنیم تکلیف به گوسفندها. حال او را داریم تشبیه می‌کنیم. آن تعهد است. این چوپان چه تعهدی دارد؟ چه احساس مسئولیتی؟ یک گوسفند جدا می‌شود، دنبالش می‌دود، می‌رود می‌گیرد ورمی‌دارد می‌آورد. همه‌اش دارد مراعات می‌کند. می‌پاید. آن شکلی دارد حواسش هست. این‌ها نسبت به امانات و عهدشان این شکلی هستند. عالم ایمانی این شکلی است. اگر می‌بینیم توی مسئولینمان، توی کسانمان، اطراف کسانی عین خیالشان نیست. مسئولیت گرفته‌اند، شهوت قدرت دارند. می‌چرند در این بیت‌المال، می‌چرند در این مسئولیت، می‌تازند با این امکاناتی که دارند. این‌ها به خاطر اینکه وارد عالم ایمانی نشده‌اند. این‌ها در عالم حیوانی‌اند. اگر عالم ایمانی باشد، آدم شب خواب ندارد. مسئولیت وقتی با آدم سپرده می‌شود. وقتی مسئول شدم ۱۰ کیلو چاق... چوپان نیست این گله است. اگر چوپان نسبت به آن زیر دستش، نسبت به آن مسئولیتی که دارد، باید بدود. پیر بعد فرسوده بشود. چاق نشود یا مثلاً لاغر نشود. چاق شد یا لاغر نشود، بگوییم این جوری است. در قلبم همینه دیگر. هر چی که مسئولیت طرف می‌رود بالاتر، این کارش کمتر می‌شود. یعنی هر چی مسئولیت پایین‌تر است، در واقع کار طرف بیشتر. این فرهنگ منحط که ما ذره‌ای این را قبول نداریم، غلط هم هست. بله نگاه عالم ایمانی این است. نسبت به امانات و عهدشان مراعات دارند. راعی هستند.
آیات مورد بحث مؤمنین را به حفظ امانت و خیانت نکردن به آن و حفظ عهد و نشکستنش توصیف می‌کند. و حق ایمان هم همین است که مؤمن را به رعایت عهد و امانت وادار بکند. چون در ایمان معنای سکون و استقرار و اطمینان نهفته است. وقتی انسان کسی را امین دانست و یقین کرد که هرگز خیانت نکرده و پیمان نمی‌شکند، قهراً دلش بر آنچه یقین یافته مستقر و ساکن و مطمئن می‌شود و دیگر تزلزلی به خود راه نمی‌دهد.
این اول با نماز شروع کرد. آخر هم با نماز تمام می‌کند. اول و آخر: «وَالَّذِينَ هُمْ عَلَىٰ صَلَوَاتِهِمْ يُحَافِظُونَ». آخرین ویژگی که از ایمان این‌ها برآمده، این است. این‌ها نسبت به نمازهایشان محافظت از عدد این‌ها محافظت دارند. نسبت به وقتش محافظت دارند. هیچ نمازی از این‌ها فوت نشود. سر وقتش باشد. این حفاظت از ایمان، انگار بین دو تا پرانتز، بین دو تا کروشه است. چی؟ همه این صفات را جمع کرده است. در مؤمن، نماز. تعهد و وابستگی و حس و حالی که او نسبت به نماز دارد. همه این‌ها را درآورده است. اول و آخرش را نماز گذاشته است. با نماز شروع می‌شود، با نماز تمام می‌شود. یعنی از نماز در می‌آید و اثر در نماز می‌گذارد. هر چقدر خشوع در نماز بیشتر، این این‌هایی که گفتیم، احراز از لهو، انجام زکات. دیگر بفرمایید محافظت از فرج، مراعات عهد و امانت. این‌ها درش بیشتر می‌شود. هر چقدر این‌ها بیشتر شد، محافظتش نسبت به نماز بیشتر می‌شود. یعنی ایمان در نماز جلوه می‌کند. از نماز می‌زند به بقیه کارها. در کارها جلوه می‌کند. هر چی در کارها جلوه کرد، دوباره نمازش قوی‌تر می‌شود. دوباره ایمانش قوی‌تر می‌شود. سیر دوطرفه. از ایمان به نماز، از نماز به کارها، از کارها به نماز، از نماز به ایمان. دو طرفه است. «يحافظون» محافظت نسبت به صلواتشان دارند، نمازهایشان دارند.
«أُولَئِكَ هُمُ الْوَارِثُونَ * الَّذِينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ * هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ». وارث این‌ها هستند، ارث می‌برند. هر انسانی یک خانه توی بهشت برایش ساخته‌اند. اگر آنجا نرود، جهنمی‌ها... اگر رفت جهنم، بهشتی‌هایی که می‌روند بهشت، آن خانه را به ارث می‌برند. وارث بودن یکی از مصادیقش است دیگر. در وارثان قبلاً توی سوره مبارکه مریم در مورد ارث صحبت کردیم. یعنی ملکیت به این‌ها منتقل می‌شود. «الَّذِينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ». چون یک عالم بالاتر است دیگر. پایینی وقتی رفت، بعدی که می‌ماند، هر چی که پایینی دارد، به بعدی منتقل می‌شود. عالم ماده و اهلش جمع می‌شوند، عالم حیوانی و اهلش جمع می‌شوند، عالم ایمانی می‌ماند و اهل عالم ایمانی. هر چی از عالم انسان، از عالم حیوانی بوده، منتقل می‌شود به عالم ایمانی. از این به بعد همه مال عالم، مال مؤمنین است. بها، مال عالم مؤمنین است. این‌ها به ارث می‌برند فردوس را. ملکوت دنیاست دیگر. دنیا جمع می‌شود. دنیا ظاهر است. بهشت و جهنم باطن دنیاست. دنیا را جمع می‌کنند. سود می‌رسد به بهشتی‌ها، ضرر می‌رسد به جهنمی‌ها. سود می‌شود همان ارث. کیا سود را می‌برند؟ کیا ارث می‌برند؟ کیا فردوس را می‌برند؟ این مؤمنان. این‌ها استعدادشان فعال شده است. این‌ها قوایشان شکوفا شده است. این‌ها فردوس را ارث می‌برند. «هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ» در این فردوس هم خلود. که در سوره مبارکه کهف آیه ۱۰۷ اشاره شد. در سوره مبارکه مریم هم بهش اشاره شد آیه ۳۹، که توضیح داده‌اند مرحوم علامه. فردوس برای مؤمنین (باقی و همیشگی) و غیر مؤمنین هم اصلاً به اینجا راه پیدا نمی‌کنند.
به آن نکته هم که عرض کردیم که هر کسی توی بهشت خانه دارد، اگر نرود به بقیه بهشتی‌ها ارث می‌رسد. خب توی روایتش هم این آیات بحث چشم پایین انداختن بود که گفتیم و ظاهرش از خشوع قلبی‌اش بیشتر باشد. پیش ما منافق است، یعنی یک مرتبه از منافق را در ظاهر و باطنش با هم جور در... مگر اینکه دارد از راه ظاهر، باطن را تقویت می‌کند. آن اشکالی ندارد. فیلم بازی می‌کند، باطن ندارد، این می‌شود نفاق. و هر سخنی که ذکر خدا درش نباشد، لهو است. امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «امام صادق (ع) فرمودند هر کی به تو ناسزا گفت یا تهمت زد که در تو نبود، برای خدا اعراض کن.» خودت را بزرگ‌تر از این بدان که بخواهی باهاش دهان به دهان کنی. کل‌کل کریمانه برخورد. اگر معصیت و جهنم نباشد، فایده هم از تویش در نمی‌آید. این هم از این.
یک بحث مفصلی را مرحوم علامه اینجا در مورد ازدواج موقت و «متعه» مطرح می‌کنند و در مورد خود اصل بحث ازدواج که تقریباً این بخش شش، هفت صفحه… دوستان را سفارش می‌کنم آن‌هایی که تفسیر المیزان دارند، این بخش را مطالعه بکنند که دیگر فرصتش نشد عرض بکنیم. خیلی نکات قشنگی در مورد متعه دارند و ضرورتش در جامعه، تفاوتش با زنا، شبهاتی که در مورد متعه است، حرف و حدیث‌هایی که می‌زنند و علامه خیلی علمی و منطقی به این‌ها پاسخ می‌دهند. یکی از راه‌های حفظ فرج از زنا همین مسیری است که خدا قرار داده در قالب متعه. که البته مال کجا است و چطور آن یک بحث دیگری است که نمی‌خواهم الان... مال مرد متأهلی که همسرش در اختیارش است نیست. مگر در یک شرایط خاصی، امکانات، وضعیت خاصی که از هر ۱۰۰ نفر شاید دو نفر بهش... (برسد). یک قاعده نیست، ولی در هر صورت خدا این یک مسیری است که قرار داده، برای اینکه محافظت بشود از قوای انسان و انسان آلوده...
ادامه این صفحه را جلسه بعد با همدیگر خواهیم خواند.
و صلی الله علی سیدنا محمد و…
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات تفسیر سوره مومنون

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00