تفسیر سوره مومنون

جلسه پنجم

01:07:44
78

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی یوم الدین.
ادامه بحث سوره مبارکه مومنون را پی می‌گیریم. امروز، روز اول فروردین سال ۱۳۹۹ است. شاید هیچ بحثی از ما به این شکل نبوده که روز اول فروردین، در بحث‌های کلاسی و منبرها و نه در بحث‌های کلاسیمان، به این نحو باشد. خب، این هم در نوع خودش منحصر به فرد است. امسال، سال ۹۸، که گذراندیم، سالی بود با تلخی‌ها و شیرینی‌های مختلف و فرصت‌ها و تهدیدهای فراوان. یکی از این فرصت‌ها هم همین بود؛ امکان نشستن در محضر قرآن برایمان بیشتر فراهم شد و بنا داریم، ان‌شاءالله به حول و قوه الهی، این برنامه روزی یک صفحه قرآنی را که قبلاً داشتیم و تقریباً از جزء هفت و هشت و این‌ها با رفقا مباحثه داشتیم و فایل‌هایش از سوره اسراء منتشر شده، این ۳۶۵ روزی که در پیش داریم، اگر ما از این آیه‌ای که الان در سوره مومنون، آیه ۴۵، خدمت آن هستیم، روزی یک صفحه‌مان را برنامه‌ریزی کنیم، ان‌شاءالله، و هر روز اگر در طول سال این برنامه دوام داشته باشد، به لطف خدا، ان‌شاءالله می‌توانیم تا اول فروردین سال ۱۴۰۰ یک قرآن را ختم بکنیم که یک فرصت استثنایی است. امسال، به نظر می‌رسد سال ویژه‌ای است از جهات مختلف.
در تمام طول رهبری رهبر معظم انقلاب، اولین سالی است که رهبر معظم انقلاب در روز اول سال سخنرانی عمومی در حرم امام رضا (علیه السلام) نداشتند. در گفت‌وگوی تلویزیونی هنگام سال تحویل هم عبارت عجیبی را به کار بردند که فرمودند: «از محضر حضرت بقیةالله، به محضر حضرت بقیةالله عرض می‌کنم کشور خودش را به ساحل نجات برساند.» این تعبیر، تعبیر عجیبی است. خب، بنده می‌خواهم کمی ذوق و نگاه مثبت به این ماجرا بدهم تا تلخی‌هایمان یک از تلخی دربیاید و شیرین بشود. می‌خواهم خیلی برداشت مثبت و خیلی خاصی نسبت به این ماجرا داشته باشم. می‌خواهم بگویم که اساساً رهبر انقلاب در سال‌های قبل که روز اول سال سخنرانی می‌فرمودند، سخنرانی می‌کردند که چه چیزی را بفرمایند؛ راهبردهای اساسی که ایشان و نظام جمهوری اسلامی قرار بود در طی یک سال مد نظر داشته باشند را رهبر انقلاب از موضع یک رهبر بیان می‌فرمودند.
می‌خواهم با یک ذوقی عرض بکنم، خدا را چه دیدید؟ شاید اینکه امسال مقدر شد رهبر انقلاب روز اول سال سخنرانی نکند و در کنارش به آن نحو به محضر حضرت بقیةالله عرض بکنند که کشور خودش را به ساحل نجات برسانند، شاید بنا نیست امسال این ناخدای این کشتی ایشان باشد و قرار است که ناخدای کشتی، صاحب اصلی باشد؛ «کشور خودش را به ساحل نجات برساند.» این‌جور نگاه کنیم، خدا چه دیدی؟ شاید امسال تبیین راهبرد نکردند، چون تبیین راهبرد را رهبر انجام می‌دهد. خیلی دلمان گرم است به اینکه امسال سالی باشد که رهبر اصلی و حقیقی، آن امام غائب از نظر، آقایمان، مولایمان، حضرت بقیةالله (ارواحنا فداه) که روز جمعه هم بود و صبح جمعه هم بود، سال تحویل. ان‌شاءالله امسال، سال تحویل زعامت هم باشد؛ زعامت را تحویل بدهیم به حضرت بقیةالله و پرچم را تحویل صاحب اصلی بدهیم.
البته خود برای بنده، امسال روز اول سال تلخی‌هایی داشت. یکی از برادران بسیار خوبمان و برادران بسیار عزیزمان که حق به گردن ما داشت و واقعاً با اخلاص و فداکاری به ما محبت می‌کرد، واقعاً من خیالم جمع بود که هر وقت از ایشان کمک بخواهم، با همه توان و با همه امکانات، روی ما را زمین نمی‌اندازد و هر آن‌چه دارد کمک می‌کند، بیش از آن‌چه ما لازم داریم و درخواست داریم کمک می‌کند؛ برادر عزیزم جناب حجت الاسلام والمسلمین آقای محمدمهدی صالحی که معاون فرهنگی و سیاسی نهاد رهبر معظم انقلاب در دانشگاه‌ها هم بودند و توفیق داشتم خدمتش دو سالی را در دانشگاه فردوسی؛ تقریباً دو سال بنده مسئولیت دانشکده مهندسی را داشتم و ایشان مسئولیت کلان نهاد در کل دانشگاه فردوسی را. افتخار بنده این بود که با ایشان همکار بودم و از نزدیک می‌دیدم این صفای این عزیز را، اخلاص او را، دلسوزی او را، حلم او را، ادب او را. خیلی واقعاً ازشان چیزها یاد گرفتم و خیلی مغتنم بود معیت ایشان برای بنده. در سانحه تصادف، یک هفته‌ای بود که در کما بودند و امروز به رحمت ایزدی پیوستند. واقعاً این مصیبت برای خود بنده مصیبت سختی است.
در این سوره مبارکه مومنون که با «قد افلح المومنون» شروع شد، و به زعم ما به عنوان یک طلبه کوچک، در محضر خدای متعال شهادت می‌دهم که «انی لا اعلم الا خیر»؛ از او جز خیر سراغ ندارم و بر اساس فهم اندک من، ایشان یک مومن بود و ان‌شاءالله این بشارت در وصف ایشان محقق شده، «قد افلح المومنون»؛ به فلاح رسیده ان‌شاءالله و مصداق بارزی خواهد بود برای مطالبی که در سوره مبارکه مومنون عرض کردیم. از همه عزیزانی که این جلسه را می‌شنوند، چه در این ایام، چه بعدها، ولو ده سال بعد، یا صد سال بعد، تقاضا دارم برای روح این عزیز، فاتحه‌ای را با ذکر یک صلوات هدیه بکنیم. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
بسم الله الرحمن الرحیم. به محضر سوره مبارکه مومنون، آیه ۴۵ می‌رویم تا ادامه مباحثمان را داشته باشیم. «ثم ارسلنا موسی و اخاه هارون بآیاتنا و سلطان مبین.» ما موسی و برادرش هارون را ارسال کردیم به آیاتمان. این آیات می‌فهماند همان عصا و ید بیضا که در کتاب‌ها توضیحش را دادیم و بقیه معجزاتی است که حضرت موسی به فرعون و قومش نشان داد که در سوره مبارکه اعراف توضیح داده شده است. مقصود از سلطان مبین، حجت‌های واضح است. این‌که بعضی گفتند عصا، لزوماً این نیست. سلطان مبین، سلطانی است که با آن کشف می‌شود کسی سلطنت دارد در موقعیت برتر است. «لا تنفذون الا بسلطان»؛ شما از اقطار آسمان‌ها و زمین نمی‌توانید نفوذ بکنید مگر این‌که سلطان داشته باشید، تسلط داشته باشید بر عالم بالاتری و بر عالم پایین‌تر تسلط داشته باشید. انبیا سلطان داشتند، از یک عالم بالاتر بودند که نروییده بودند از خاک، درآمده بودند. خاکی نبودند و حقایقی برای این‌ها روشن بود. به همان سلطان بود، برای این‌ها سلطنت داشتند، تسلط داشتند بر ماده و اهل ماده و آیات الهی را همراه خودشان داشتند.
جلوه‌ها و تجلیات آیات، در واقع به معنای «عَبَو» می‌آید. بعضی گفتند که از «اَیَه» می‌آید. این آیات را حالا ما در فارسی می‌گوییم نشانه‌ها، ولی تعبیر نشانه‌ها خیلی تعبیر رسایی نمی‌تواند باشد در تعریف آیه. آیه را می‌گویند آن‌جایی که پناهگاه است؛ یعنی وقتی کسی می‌خواهد به یک جایی پناه ببرد، به این‌جا پناه می‌آورد. مصطفوی در یکی از تحقیقات (از ماده «أوَیَ» می‌آید) به معنای توجه و قصد می‌آورد؛ یعنی یک جایی را انسان دنبال می‌گردد برای این‌که برود آن‌جا استراحت بکند. مثلاً محلی که ایستگاه اتوبوس است، آن کسی که منتظر اتوبوس است، دنبال یک جایی می‌گردد پناه ببرد برای این‌که استراحت بکند. آن‌جا هم نشانه‌ای است برای این‌که اتوبوس این‌جا می‌ایستد، هم استراحتگاهی است برای کسی که می‌خواهد منتظر اتوبوس باشد. این را می‌گویند آیه. آیه آن چیزی است که در واقع می‌شود به آن راهبرد و قرار گرفت و استقرار پیدا کرد.
آن کسانی که در حرکتند -که این انسان در عالم ماده در حرکت است و در مسیر این حرکت آسیب‌هایی دارد، سختی‌هایی دارد، مزاحمت‌هایی دارد، تقابل‌هایی دارد، اصطکاکاتی دارد- به او آسیب می‌زند. فرسایش برای روح و روان او دارد. این‌جا باید چه کار بکند؟ باید تکیه‌اش به آیات حق تعالی باشد تا از این سختی‌ها عبور بکند. این اصطکاکات روی او اثر نگذارد. انبیا با این آیاتند. انبیا هم ما را می‌برند، جهت را به ما نشان می‌دهند، هم آن «مأوا» را دارند. می‌شود به زیر سایه لطف این‌ها پناه آورد؛ به انبیا می‌شود پناهنده شد از این خستگی‌ها و از این فشارها و از این مزاحمت‌ها و تقابل‌ها رهایی یافت تا وقتی که از این خاک سر در بیاوریم و به رستن و رویش نهایی و به فلاح برسیم. تا آن‌جا این انبیا کمک ما هستند با آیات و سلطان مبین که موسی و حضرت هارون هم با آیات الهی و سلطان مبین ارسال شدند.
«الی فرعون و ملئه.» به کی ارسال شدند؟ به فرعون و ملاء او، آن قومی که چشم پرکن بودند، سرانی که لبریز از تکبر، اشرافیت و مادیات بودند. «ملأ» برنامه علامه می‌فهماند که بعضی‌ها گفتند که اگر فقط بزرگان فرعون را نام برده و قومش را اسم نبرده، به خاطر این است که ملاء بزرگان بودند، اشراف بودند. مردم تابع این‌ها بودند. مردم بر دین ملوکشانند. مردم تابع سیاستمداران و بالادستی‌هایشان و قدرتمندان و ثروتمندان و زورمداران یک جامعه، وقتی که به یک تصمیمی رسیدند، تصمیم‌سازی می‌کنند برای توده؛ لذا این‌جا توده را به آن اشاره‌ای نمی‌کند، چون توده معمولاً تابع است.
رسالت حضرت موسی را به فرعون و ملأ فرعون می‌داند، نه به توده. این‌ها اگر می‌پذیرفتند، این‌ها اگر تابع بودند، توده و اساساً حرکت انبیا اولاً و به ذات در مسیر تشکیل حاکمیت است. نمی‌آیند از آن زیر شروع بکنند، یکی یکی بخواهند توده را همراه بکنند، مگر این‌که بخواهند توده را همراه بکنند برای، نه این‌که آمدند برای این‌که چهار نفری را توی گوشه‌ای هدایت بکنند. این اصلاً ساختار هدایت نیست که در سوره مبارکه حج بخشی از آن اشاره شد، در بحث‌های قبلی هم اشاراتی به این‌ها شد. اساساً فقط از راه تشکیل حکومت است که هدایت در یک جامعه معنا دارد؛ چون آن‌جایی که نهادی می‌خواهد تصمیم‌گیری بکند، تصمیم‌سازی بکند، قانون‌گذاری بکند، ارزش‌دهی بکند، نظامی است که می‌خواهد نظام ارزش‌سازی و ضد ارزش‌سازی باشد، می‌خواهد برای مردم فرهنگ‌سازی بکند، چه ارزش و چه چیزهایی ضد ارزش است. ساختار حاکمیت اگر ساختار حاکمیت در دست دشمنان بود، در دست طاغوت بود، انبیا هر چقدر هم کار بکنند، ذیل این ساختار طاغوتی هستند و عملاً کارهای این‌ها فقط دارد تقویت می‌کند ساختار طاغوتی را. مسجدی که ما بسازیم و طاغوت حمایت بکند و اداره بکنیم مسجد را و بودجه ما را بدهد، خب معلوم است که این دارد فقط تقویت می‌کند نظام طاغوت را.
لذا انبیا اولاً و به ذات -که در بحث‌های قبلی هم در سوره انبیا و هم در سوره نحل به آن اشاره کردیم- پیامشان این است: با طاغوت آمدند که به ما بگویند از طاغوت اجتناب بکنیم. لذا اول از همه می‌روند رأس طاغوت را بزنند تا این ساختار طاغوتی شکسته بشود و بتوانند ساختاری مبتنی بر هدایت شکل بدهند. البته در این مسیر نیاز به قوت دارند، نیاز به یار دارند، نیاز به نصرت و انصار دارند و لذا به توده‌ها رو می‌آورند، به توده‌ها رو می‌آورند برای این‌که با توده‌ها بتوانند قدرت تشکیل بدهند. حضرت نوح هم دقیقاً دنبال همین مسئله بود و همین هم باعث سوءتفاهم شد و می‌گفتند: «یرید ان یتفضل علیکم»؛ آمده رئیس بشود. اگر حضرت نوح فعالیتی نمی‌کرد مبتنی بر این‌که می‌خواهد ساختار را دست بگیرد، حکومت را دست بگیرد، اصلاً جایی نبود که بخواهند در مورد ایشان همچین ظنی داشته باشند که آمده رئیس بشود. خب، معلوم می‌شود که پیام او واضح بوده در این جهت که او می‌خواهد حاکمیت داشته باشد، او می‌خواهد شریعت خودش را و قوانین الهی را حاکم بکند مردم و زندگی مردم و ساختار بسازد بر اساس این. لذا این‌جا هم متهم می‌شد به این‌که دنبال برتری‌طلبی و ریاست است. در بحث حضرت موسی و حضرت هارون هم همین. ایشان، این دو بزرگوار، این دو پیغمبر خدا دنبال این بودند که حاکمیت تشکیل بدهند و در رأس رفتند برای فرعون و ملأ او که اولاً این‌ها را رام بکنند، این‌ها بپذیرند و قبول کنند، بر اساس متد و مدل موسایی جامعه اداره بشود، بر اساس باور الهی به باور توحیدی جامعه اداره بشود. که خب طبعاً فرعون نپذیرفت و در انکار و دشمنی درآمد و استکبار ورزید و همین باعث شد که تقابل جدی بشود تا جایی که به یک جنگ تمدنی ختم شد و حضرت موسی درگیر شد با فرعون و البته اگر انبیا با دشمنانشان درگیر شوند، قطعاً و اگر نصرت مردم با آن‌ها باشد و مردم پای کار باشند، قطعاً پیروزی و نتیجه نهایی برای انبیا است.
قرآن در وصف فرعون و ملأش می‌فرماید که این‌ها استکبار ورزیدند، خودشان را کبیر دانستند، بزرگ دانستند، خواستند بزرگ نشان بدهند در برابر حق و حقیقت. «فکانوا قوماً عالین»؛ این‌ها قوم عالین بودند. این «عالین» به معنای علو و برتری، گنده آمدن و گنده دیدن و خیلی خود را بزرگ فرض کردن و احساس می‌کردند که این‌ها تافته جدابافته‌اند، نژاد برتر، ژن خوبند، یک موقعیت و جایگاه ویژه و برتری دارند، بالادستند. این‌ها می‌شود قوم عالین. خودشان را بالادست می‌دیدند و ممتاز می‌دیدند، یک طبقه ممتاز. این‌گونه است که طاغوت این شکلی است دیگر. به خاطر داشتن یک سری امکانات و موقعیت‌های خاص مادی زور می‌گوید، ظلم می‌کند و حقوق دیگران را چپاول می‌کند، حقوق بقیه را نادیده می‌گیرد، آسیب می‌زند. این در واقع ماجرایی است که در قرآن کریم به کرات به آن اشاره شده. «کانوا قوماً عالین.» این‌ها قوم عالین بودند، بنی‌اسرائیل را عبد خودشان کرده بودند، طغیان می‌کردند.
در آیه بعد می‌فرماید: «فقالوا أنؤمن لبشرین مثلنا؟» ملاحظه می‌فرمایید، کلاً چالش اساسی بشرند. مثل ما چه امتیازی دارند؟ و با آن مختصات مادی خودشان می‌بینند. امتیاز امیرالمومنین در خطبه قاصعه مفصل در این باب صحبت می‌فرماید. کس موسی و حضرت هارون وقتی رفتند، یک لباس پشمی داشتند با یک عصا. این‌ها آمدند و «فشرط له دوام عزه و بقاء ملکه». فرعون گفتند: «اگر می‌خواهی حکومتت باقی بماند، ما ایمان بیاوریم.» «اگر می‌خواهی عزت پایدار داشته باشی، به ما ایمان بیاور.» این‌ها با مختصات مادی نگاه می‌کردند. ملاکشان پول است، ملاکشان قدرت است، ملاکشان رسانه است؛ این‌جور مسائل. این نه باغی دارد، نه ملکی دارد، نه سپاهی دارد، نه طلا و جواهراتی دارد، هیچی ندارد، نه آدمی طرفدارش است. با مختصات مادی این‌ها هیچی ندارند، هیچ چیزی ندارند که یک انسانی که ملاکش مادیات است، بخواهد به این‌ها دل ببندد. دقیقاً امتحان خدا همین است که در جنبه مادیات، انبیا را خالی می‌کند از آن نشانه‌های جذابیت و واقعیت توضیح نشانه‌های جذابی که برای اهل ماده و مادیات خیلی جذاب است، از این‌ها می‌گیرد. معنای این‌ها را قوی می‌کند. بعد به مردم می‌گوید: «این‌ها را به پشتوانه این‌که از عالم معنا سرمایه‌ای دارند، آیات ما را دارند، سلطان مبین دارند، بپذیرید.» تسلیم شدن، محک سنگینی است و پذیرش هم واقعاً دشوار است.
لذا این‌ها هر وقت که مواجه می‌شوند با این انبیا، گفتند که: «بشرین مثلنا و قومهما لنا عابدون.» به دوتا بشر مثل خودمان ایمان بیاوریم، در حالی که قوم این دوتا برای ما عابدند. این‌ها ما را می‌پرستند. قوم این ما که این‌قدر قدرت داریم که همه مردم تابع مایند، به چه دلیل تابع این دوتا بشویم؟ ثروتی دارند؟ قدرتی دارند؟ امکاناتی دارند؟ این منطقی است که همین الان هم برخی‌ها حاکم و ممکن است مسئولیت داشته باشند، عمامه‌ای هم به سر داشته باشند، ولی منطقشان این باشد. منطق، منطق این است که ضعیف‌تر باید تابع قوی‌تر باشد. هیچ جنبه حقانیت و دین و ایدئولوژی، باورهای الهی و ابداً این‌ها مطرح نیست. باید در واقع ساخت و پاخت بکنی با آن قدرتمندها تا تو را نگه دارند. بعضی از این‌ها تزشان این است، می‌گویند: «اگر شما، اقتصاد شما دچار تحریم نشود، یک راه حل دارد، آن هم این است که اقتصاد شما خُرده اقتصاد بشود برای آن اقتصادهای کلان دنیا برای آن هژمونی حاکم بر عالم. شما خرده فرهنگ بشوی، خرده اقتصاد بشوی، ذیل تمدن آن‌ها تعریف بشوی، آن وقت دیگر تحریم شما معنا ندارد؛ چون اگر بخواهند تو را تحریم بکنند، انگار بازوی خودشان را تحریم کرده‌اند، انگار دست و پای خودشان را زده‌اند، انگار خودشان را تحریم کرده‌اند.» این می‌شود راهکار گریز از تحریم. نفهمیده‌اند منطق اهل بیت و قرآن و انبیا را.
حضرت موسی هم می‌توانست این کار را بکند؛ بیاید برود بشود یک گوشه‌ای از کار فرعون، بعداً فرعون بمیرد، حضرت موسی بیاید بشود جایگزین. حضرت یوسف هم این کار را نکردند، اشتباه نکنید! حضرت یوسف بنا به تقدیر الهی، خود آن ساختار فاسد به لطف خدای متعال جوری شد که آمد حضرت یوسف را به کار گرفت، نه این‌که خود او بیاید برود با این‌ها ساخت و پاخت بکند. آرمان‌ها و مبانی خودش را اصلاً کوتاه نیامد و فرمود که من همان اولی که آمد تعبیر خواب بکند تو زندان: «انی ترکت ملت»؛ صاف اعلام کرد که من موحدم. این‌هایی که دارم به خاطر این است که اهل توحیدم، به آن‌هایی که از تعبیر خواب ایشان باخبر شدند و از زندان رفتند بیرون و بعداً بعد چند سال آمدند که از یوسف را ببرند به دربار معرفی بکنند برای تعبیر خواب. دقیقاً می‌دانستند که ایشان موحد است. این یک مسئله واضحی بود. هیچ تقیه و انکاری هم نداشت و زیر بار هیچ مجموعه قدرتمندی هم نرفته بود. همان اولم که آمد شرط کرد، درخواست کرد که به من مسئولیت بدهید. از موضع موحدانه هم وارد شد و آن‌ها هم پذیرفتند حضرت یوسف را با حیثیت موحدانه و به مرور جامعه را به سمت توحید سوق داد. یوسف هم نبود، ابداً هیچ کدام از انبیا، هیچ کدام از انبیا این‌جور نبودند که بخواهند بیایند ذیل ولایت طاغوت، ذیل حکومت و ساختار طاغوت رشد بکنند تا کم کم بخواهند یک سری فعالیت‌ها انجام بدهند.
بعضی‌ها که اصلاً می‌گویند اسلام مگر چیزی غیر از این است؟ یعنی آداب، یعنی صداقت، یعنی محبت. خب، الان حضرت موسی آمد و درگیری سر این بود که مردم صداقت داشته باشید؟ یعنی واقعاً چالش این بود و فرعون می‌گفت نه، مردم دروغ بگویید؟ و مردم هم به خاطر این‌که طرفدار دروغ بودن، بحث موسی می‌گفت: صداقت، روبروی موسی ایستاده. حضرت نوح هم همین‌طور. پس چرا می‌گفت: «عَلَیْکُم»؟ مگر کسی وقتی به مردم می‌گوید: «مردم صداقت داشته باشید، دروغ نگویید» این برتری‌طلب به حساب می‌آید؟ رئیس بشود؟ الان من بروم یک جایی توی اداره توصیه بکنم به این‌که: «مردم عزیزان من، این‌جا خوب کار بکنید، دروغ نگید، ظلم نکنید، حق هیچ کسی را نخورید.» من را بیرون می‌اندازند، می‌گویند: «تو آمدی این‌جا رئیس شوی؟ ساختار را به چالش کشیده‌ای.» از رأس آن قدرت، مبارزه خودم را شروع کردم. آن‌جا من را متهم می‌کنند به این‌که قصد براندازی دارم و قصد ریاست. «به سیاست کار نداشته باش، به قدرت کار نداشته باش. اسلام سکولار است و کاری ندارد. پیغمبر اصلاً برای حکومت نیامده و برای اخلاق خوب آمده.» و که تو این آثار آقای کدیور و این‌ها، خیلی از این حرف‌ها آدم می‌بیند و می‌شنود. این‌ها به خاطر نفهمیدن دین است، به خاطر نفهمیدن بینات قرآن، محکمات شریعت، واضحات قرآن و اهل بیت را نفهمیدن. در واقع هیچی نفهمیده‌اند از دین، هیچی نفهمیده‌اند. اگر بگوییم -اگر نگوییم که مزدورند و پول می‌گیرند این حرف‌ها را بزنند- باید بگوییم که نفهمیده‌اند. شاید نیت خوبی هم دارند، ولی نفهمیده‌اند از دین هیچی نفهمیده‌اند.
این منطقه حاکم بر رفتار انبیا و این ماجرا، حضرت موسی، ماجرای هارون، ماجرای نوح. انبیا وقتی می‌خواهند بیایند جامعه را مومنانه اداره کنند، از آن رأس هرم شروع می‌کنند. ایمان این‌ها نمی‌گذارد تسلیم باشند در برابر ولایت طاغوت نسبت به هژمونی کفار. ایمان این‌ها را به تقابل می‌کشاند. نشانه ایمان است. مومن کسی است که زیر بار حکومت کفار و منافقین نمی‌رود، زیر بار حکومت طاغوت نمی‌رود، بلکه مبارزه می‌کند. ایمان را حاکم می‌کند بر جامعه، مختصات ایمانی را حاکم می‌کند بر این بنا که یک مومن دارد. این‌ها مقابله می‌کردند، می‌گفتند: «ما به دوتا بشر مثل خودمان ایمان بیاوریم، در حالی که قوم این‌ها برای ما عابدند.» که این را توضیح عرض کردم. خودشان را اله می‌دانستند. فرعون در سوره مبارکه شعراء، که ان‌شاءالله به آن می‌رسیم، می‌گفت: «لئن اتخذت الهاً غیری لأجعلنک من المسجونین.» اگر غیر از من یک الهی را بگیری، می‌اندازمت زندان.
«فکذبوهما فکانوا من المهلکین.» این باعث شد که تکذیب این پیغمبر. «تو دروغ می‌گویی!» این تکذیب نیست! یعنی ما باور نداریم به این مدلی که تو می‌گویی. تکذیب یعنی این‌ها را صادق نمی‌دانیم، این را واقعی نمی‌دانیم، این را حق نمی‌دانیم، این را درست نمی‌دانیم. این می‌شود تکذیب. تو دروغ‌گویی و به فلان دلیل دروغ می‌گویی، یا فلان جمله دروغ است که بگوییم این تکذیب است. نه، من نمی‌توانم باور کنم. تکذیب این مدلی که تو می‌دهی را من نمی‌توانم باور کنم. برای چه من باید زیر بار یک آدمی بروم که ادعا دارد به ملکوت بند است و شاخصه‌های شاخص‌های قدرت مادی را ندارد؟ چرا من تو را قبول کنم؟ تقابل پیدا می‌کند. «فکانوا من المهلکین.» باعث شد که از مهلکین شدند و به هلاکت افتادند.
«و لقد آتینا موسی الکتاب لعلهم یهتدون.» ما به موسی کتاب دادیم، امید است که این بنی‌اسرائیل هدایت شوند که همین تورات است. بعد از این‌که فرعون و قومش هلاک شدند، «فکانوا من المهلکین» که شدند، بعد تورات داده شد؛ چون تورات اساساً بخشنامه‌ای است برای اداره جامعه، کتابی است برای حکومت. نکته جالب همین است؛ اگر حضرت موسی آمده بود و مردم را دعوت کند به یک زندگی فردی و یک سری آداب فردی، از همان اول باید کتاب را می‌داشت و با کتاب می‌آمد و مردم را دعوت به همان کتاب می‌کرد، در حالی که اول آمد مردم را به شورش علیه طاغوت تحریک کرد، بعد طاغوت را از بین برد، جامعه را آماده کرد برای حاکمیت الهی، بعد تازه تورات نازل شد که شد بخشنامه و دستور، کتاب قانون، آیین‌نامه برای اداره جامعه. که دیگر بعد در مسیر تورات مشکلات فراوانی پیش آمد که بخشش در سوره مبارکه مائده اشاره شده و بخشیش در آیات دیگری، در سوره مبارکه طه و جاهای دیگر مباحثی در این‌باره داشتیم.
ما دادیم که هدایت بشوند. پس اساساً هدایت را قرآن کریم در همان فضای جامعه و تشکیلات ساختار حاکمیت به آن معنا می‌دهد. «تورات را دادیم به موسی کتاب دادیم شاید هدایت بشوند.» خب، مگر این‌ها هدایت نشده بودند؟ این‌ها که پذیرفتند موسی را تا جایی پذیرفتند که با او در شبانه حرکت بکنند، از شهر خارج بشوند، بعد در تله و دام فرعون گرفتار شدند. بعد این‌ها دیدند هلاکت فرعون را جلوی چشمشان. این‌قدر ایمان داشتند که خدای متعال نصرت به آن‌ها رساند، این‌ها را از شر فرعون خلاص کرد. این‌ها هدایت نشده بودند؟ چرا، مرتبه پایینی از هدایت. ولی آن اصل هدایت آن وقتی است که جامعه بر شالوده آیین بنا می‌شود، آیین الهی می‌آید، تمام تار و پود این جامعه را، تمام پیچ و مهره این جامعه را می‌گیرد و دست می‌برد در تک تک این قوانین و بنا می‌شود با این قوانین جامعه اداره بشود. این می‌شود هدایت اصلی.
«و جعلنا ابن مریم.» نفر بعدی و نفر آخری که در واقع در این سلسله انبیا، پس آن سد را فرمود که حضرت نوح بود، در این بین قله را فرمود که حضرت موسی است که در واقع در طول تاریخ انبیا، هیچ یک از انبیا این‌قدر درگیر یک ماجرای تمدنی به این شکل نبودند. البته حضرت سلیمان و داوود، به حکومت، حکومت را منحصر به فرد، ولی این درگیری تمدنی و همه‌جانبه را هیچ پیغمبری مثل حضرت موسی (علیه‌السلام) نداشته و پیغمبر آخری که در این سیکل انبیا داعیه‌دار توحید بود، حاکمیت حقیقه الله، حضرت عیسی است. می‌فرماید: «ما ابن مریم و مادرش را آیه قرار دادیم.» «پسر مریم و مادرش» می‌فهماند مریم و پسرش. می‌فرماید: «پسر مریم و مادرش را یک آیه قرار دادیم.» من الان می‌فهمم، چون اصل ماجرای تولد ایشان را می‌خواهد بفرماید. در واقع عیسی این‌جا مهم است، نه مریم. ماجرای تولد عیسی مهم است که البته تولد عیسی دو سر دارد؛ یک بخشش مادر اوست، یک بخشش خود اوست. تولد عیسی یک آیه بود. آیه بود یعنی شما هر وقت خواستی به تردید بیفتی، برایت سخت بشود کنار دستور مالک و مریم، بخشش را اشاره کردیم در سوره مبارکه انبیا. اشاره به این فشارها و مزاحمت‌ها و آسیب‌ها. وقتی داشت کارد به استخوانت می‌رسید، این‌جا پناه بیاور. ببین مریم را. کار به کجا رسید؟ چه تهمت‌هایی شنید؟ چطور بی‌آبرو شد؟ چطور در معرض خطر قرار گرفت او و همه خوبان اطراف او و نسل و پدر و برادر و همه خوبان او و مادر، همه در معرض تهمت قرار گرفتند. خدای متعال چطور دفاع کرد؟ عیسی را چطور به سخن آورد که از حیثیت خودش و مادرش دفاع کند. این می‌شود آیه. ما پسر مریم و مادرش را آیه قرار دادیم.
«و آویناهما الی ربوة ذات قرار و معین.» این دو نفر را «آوینا»؛ از مصدر «ایواء». «ایواء» افعالی است از اولیه که عرض کردیم از همان «أوِیَ». «مأوا» دادیم این دوتا را. این‌ها خودشان آیه‌ای بودند، یعنی می‌شود به این‌ها پناه آورد و مأوا. و ما خود این‌ها را باز پناه دادیم، یعنی یک سایه‌ای بردیم، این‌ها را این‌ها در یک سایبانی زیر سایبانی قرار گرفتند و باز خودش روی سایبانی‌اند برای این‌که شما زیر سایبانی قرار بگیرید. به کدام سایبان بردیم؟ به کجا مأوا دادیم؟ «الا ربوة ذات قرار و معین.» این‌ها را در یک ربوه، یک سرزمینی که قرار و معین دارد جا دادیم، این‌ها را مأوا دادیم در آن‌جا مستقر شدند.
مرحوم علامه مصطفوی در تفسیر کلمه «ربوه» و توضیح این آیه شریفه که محضر هستیم، می‌فرماید که: «محلی است که مستعد برای رویش است.» سوره مبارکه مومنون، سوره رویش بود. جای دیگر در سوره مبارکه آل‌عمران در مورد مریم می‌فرماید که: «انبتها ربها نباتاً حسنا.» رب او، پروردگار او، خدای متعال او را رویاند. به نظر می‌آید در اوایل سوره مبارکه مومنون به آن اشاره کردیم، این رویش است، انبات، مثل گیاهی که می‌روید. خدای متعال این هسته را می‌گیرد، این ماده خام را می‌گیرد، به قول فلاسفه این هیولای اولی را می‌گیرد، ماده خام این استعداد محض را می‌گیرد، پرورش می‌دهد، بالفعل می‌کند یک ولی خدا در این آینه خام او جلوه می‌کند. هر آن‌چه از کمالات خودش هست در او جلوه می‌کند. می‌شود عیسی مسیح، محیی ممیت می‌شود. می‌شود مریم طاهر می‌شود، مظهر اسم طاهره حق تعالی.
«ان الله اصطفاک و طهرک و اصطفاک علی نساء العالمین.» خدا تطهیر کرده حضرت مریم را. مطهر است، مظهر اسم طاهر، مظهر اسم اطهر، طهر، طاهر، طهور، تطهیر. مظهر همه این اسامی حضرت مریم است. این را گرفت، رویاند. حالا «ربوة ذات قرار و معینن»، آن ربوه کجا است؟ آن محل رویش، محلی است که جایگاه خوبی دارد برای این‌که آن استقرارگاه، چه جور جایی است؟ فقط سایه است؟ نه خیر، جایی است که توش زمین آماده است برای رویش، مهیا است برای زراعت و «ذات قرار و معین» هم هست، هم قرار دارد، لرزش و لغزشی ندارد، آسیبی ندارد، بی‌قراری ندارد، ساکن است و هم «معین». خیلی گوارا و خیلی دل‌نشین است کلمه «معین». باز ان‌شاءالله عرض می‌کنم. ایشان می‌فرمایند که این آیه را نباید تفسیر کنیم به این‌که یک جایگاه بلندی و مثلاً خیلی طول و عرض دارد و این‌ها.
کلمه «معین». خب، قرار که مشخص بود. «ذات قرار و معین» یعنی آن محل قرار دارد، لرزشی ندارد، هیچ آسیب و خطری آن‌جا را تهدید نمی‌کند. در مورد کلمه «ماعون» که خب، کلمه «ماعون» هم که در آیه دیگری داریم، سوره مبارکه ماعون، به معنای ملایمت، اعتدال در یک امر است. وقتی که یک چیزی خیلی، مثلاً شما فرض کنید که مثلاً یک غذایی برای شما بیاورند که احساس خیلی به موقع آوردن و دقیقاً همان است که الان می‌خواستی. خسته بودی، گرسنه بودی، یک غذای گرم می‌خواستی که قوت داشته باشد، طبعش گرم باشد، بعد مثلاً خشک نباشد، تر باشد. همه آن‌هایی که تو لازم داشتی تو این غذا لحاظ شده. این می‌شود «معین». «معین» هم به همین معنا است که وقتی همسایه یک کسی به یک چیزی نیاز دارد و الان تو آن وسیله هم داری که نیاز او را حل کنی، آن ابزار کار را راه بیندازد، آن می‌شود ماعون. که حالا بخشش را ما در بحث‌های قبلیمان، در بحث طرح کلی اندیشه اسلامی که ماعون را گفتیم، جای دیگر هم گفتیم، ان‌شاءالله اگر خدا توفیق بدهد، حیاتی داشته باشیم، با کرونا و تصادف و فلان و این‌ها، سیل و زلزله، پراید و این‌ها، اگر نرفتیم، ان‌شاءالله و بودیم، تفسیر سوره مبارکه ماعون را به لطف حق تعالی ان‌شاءالله خواهیم گفت.
پس این کلمه «معین» که بعضی جاهای قرآن می‌فرماید که: «یطَافُ عَلَیْهِمْ بِکَأْسٍ مِّنْ مَعِینٍ»، «بِمَاءٍ مَعِینٍ». «ذات قرار و معین» این‌که همین‌جا محل بحثمان است، مجوعه مصطفوی می‌فرماید که: «زمین مرتفعی است که آن‌جا آب معتدل، گیاه معتدل، هوای معتدل و میوه معتدل.» که ایشان می‌فرماید منظور زمین فلسطین است که عیسی و مادرش آن‌جا ساکن بودند. این می‌شود آن «ربوة ذات قرار و معین». ما این‌ها را مأوا دادیم، بردیم. این هسته، هسته‌ای با قابلیت بود برای رویش. سوره مبارکه مومنون، سوره رویش بود دیگر، سوره فعال شدن استعدادها. این ما دیدیم خیلی استعداد دارد، قابلیت دارد و زمینه رشد و شکوفایی را دارد. دیدیم این گیاه حیف است که توی زمین معمولی در بیاید، بردیم توی زمین خوب که از آن‌جا اگر این گیاه در بیاید، از شاخ و برگش بشود هزاران گیاه را پیوند زد و سامان داد. بردیم تو یک جایی که قرار و معین دارد، به شدت سازگاری دارد، به شدت اعتدال دارد، قرار دارد، هیچ آسیبی نیست، هیچ خطری نیست، هیچ آفتی نیست. بردیم آن‌جا مأوا دادیم و آن‌جا رویاندیم این دو را.
حالا خطاب به جمع انبیا این‌جا می‌فرماید که: «یا ایها الرسل کلوا من الطیبات و اعملوا صالحاً.» ای رسل، که در مورد رسول در سوره مبارکه انبیا صحبت کردیم تو بحث قبلی، خطاب می‌کند به این رسل که این‌ها کسانی بودند که به فلاح رسیده بودند و به فلاح می‌رساندند دیگران را. این‌هایی که قرار است به فلاح برسانند، چه دستوری به این‌ها می‌دهد؟ «کلوا من الطیبات و اعملوا صالحاً.» آنی‌که قرار است محل رویش باشد، ابزار رویش باشد، باید همه زندگیش عجین با طیبات باشد. «از طیبات بخورید.» این خوردن لزوماً خوراک مادی نیست. خوراک یعنی هر آن‌چه که باعث رویش ما می‌شود، تغذیه ما. الان می‌گوییم دیگر، می‌گوییم که مثلاً این گیاه تغذیه‌اش خوب نبوده. خوراک فکری می‌دهیم مثلاً فلان. این تغذیه شامل همه این‌ها می‌شود. انبیا موظفند تغذیه‌شان تغذیه طیب باشد که حالا باز در مورد کد طیب ان‌شاءالله نکاتی را عرض می‌کند. پس دستور خدای متعال به انبیا این است که این‌ها تغذیه طیب داشته باشند، از طیبات بخورند. اَکلشان طیب باشد. آنی‌که انسان طَلب بهشت را دارد و درش هیچ قضاوت نیست، هیچ ناپاکی و بدجنسی و خرابی و این‌ها نیست. خیلی جنس جور درست و استانداردی است. یکی از رفقا کار کرده، آمد یک وقت هم معادل قرآنی واژه استاندارد را رسیدیم به واژه طیب. خیلی معادل خوبی پیدا شد. معادل قرآنی استاندارد، طیب است. تغذیه‌تان استاندارد باشد، همیشه از چیزهایی تغذیه کنید و خوراک بگیرید که آن چیز استاندارد باشد. «کلوا من الطیبات.» طیب بودن تو هر چیزی هم تناسب خودش را دارد. ما خوراک طیب داریم، عیش طیب داریم، همسر طیب داریم، کلام طیب داریم، مکان طیب داریم، بهشت طیب داریم، نفس طیب داریم، بوی طیب داریم، رزق طیب داریم، درخت طیب داریم، خاک طیب داریم. همه این‌ها می‌شود مصادیق طیب.
اگر خاطر شریف باشد در سوره مبارکه حج این آیه را داشتیم و «هُدُوا إِلَی الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ». این‌ها هدایت شده بودند به قول طیب، یعنی قول استاندارد. قولی که همه آن شاخصه‌ها درش لحاظ شده. پس کسی که می‌خواهد منشأ برای فعال کردن استعداد دیگران باشد، استعداد دیگران را شکوفا کند، که این‌ها رسل‌اند و کارشان فعال‌سازی استعداد دیگران است، این‌ها باید همه هم و غم مراعاتشان نسبت به استانداردها باشد. به قول طیب داشته باشند و اکل طیب. هیچ نگذارند جریان غیر استانداردی در این‌ها وارد بشود؛ در فکر این‌ها وارد بشود، در ساختار این‌ها وارد بشود. نخورند چیزی را، هضم نکنند چیزی را، نبلعند از آن‌چه غیر استاندارد است. نگذارند وارد مجموعه آن‌ها چیزی غیر استاندارد بشود. فکر غیر استاندارد وارد بشود، آدم غیر استاندارد وارد بشود، خوراک غیر استاندارد وارد این مجموعه بشود. رسانه‌های غیر استاندارد بخواهند به این‌ها فکر بدهند. صاحبان فکرهای غیر استاندارد بخواهند ایده و خلاقیت و فکر به این‌ها بدهند. این‌ها همه‌اش می‌شود مراقبت رسل نسبت به اکل طیب. که مرحوم مصطفوی هم این‌جا در مورد اَکل طیب نکاتی دارند.
در جلد ۷ تحقیق، صفحه ۱۸۴ ردیف می‌کنند: «کلوا من طیبات ما رزقناکم» که این دستوری است به همه ما. در سوره مبارکه طه بود که خواندیم این‌جا: «یا ایها الرسل کلوا من الطیبات» دارد. و در سوره مبارکه اعراف هم چند آیه در مورد طیبات و خبائث دارد. و در سوره مبارکه مائده هم باز بحث سر طیبات است. چند جا در مورد طیبات مطالبی می‌فرماید. ضابط کلی در حلیت آن خوردنی‌ها و روزی‌ها این است که طیب باشند، رِجس نداشته باشند، قضاوت نداشته باشند، با طبع سلیم سازگار باشند، که همان است که ما اسمش را می‌گذاریم به اصطلاح امروزی استاندارد. و اگر این‌ها را نداشت، می‌شود حرام، می‌شود خبیث. طیبات در سوره مبارکه نور نکاتی را عرض خواهیم کرد.
نکته بعدی این است که می‌فرماید: «و اعملوا صالحاً.» یعنی عمل صالح، خروجی اکل طیب است. شما اگر ورودی‌های خودت را طیب کردی، خروجی‌هایت هم صالح می‌شود. طیب بخور، عمل صالح. یک بخشش همین مادیات، نان حلال بخوری، کار حلال، کار خوب، در حوزه فکر و اندیشه و عقل نظری، عقل عملی. وقتی ورودی کثیف باشد، خروجی هم کثیف است. از دروازه‌های آلوده وقتی چیزی یعنی آلودگی‌ها وقتی از دروازه‌ها وارد شد، از آن طرف چیزهایی که بیرون می‌آید و خروجی ما است همیشه همین آلودگی‌ها است. «انی بما تعملون علیم.» من نسبت به آنی‌که انجام می‌دهید علیم. خطاب به همه پیغمبران: «طیبات بخورند.» گویا منظور از این‌که گفتند طیب بخورید، طعام‌های پاکیزه است که از این‌ها ارتزاق کنند و تصرف بکنند، چه به خوردن باشد، چه به هر نوع تصرف و می‌فهمند که در مقام منت گذاشتن بر انبیا است. لذا جمله بعدی هم که می‌فرماید: «و عمل صالحات.» مقامی که در مقابل این منت و شکرگزاری از آن، عمل صالح انجام بدهد، یعنی: «بما تعملون علیم.» من فرموده‌ی علت را گفته، برای چه نباید مخالفت با امر من بکنید؟ برای چه باید تقوا داشته باشیم؟ برای چه باید اکل طیب داشته باشیم و عمل صالح داشته باشیم؟ چون من نسبت به عمل شما علیمم و حواسم هست.
«و إن هذه امتکم امة واحدة فتقون.» این آیه را در سوره مبارکه انبیاء، چون مفصل توضیح دادیم، دیگر بحث نمی‌کنیم. ما چنین آیه را آن‌جا بحث کردیم، دیگر اشاره نمی‌کنیم. به هر حال، همه انبیاء یک امتند، یک خطند، یک سیستم و ساخت دارند. جلوه‌هایش مختلف است، ولی حقیقت یک چیز است. همان‌جور که وسایل نقلیه همه‌اش یکی است. ماشین، همه از یک مدل تبعیت می‌کنند. حالا یکی پیشرفته‌تر است، ۸ سیلندر است، یکی ۴ سیلندر است، یکی فلان است، یکی چه می‌دانم چرخ دنده‌های بیشتری توش به کار رفته و ابزار و قطعات سنگین‌تر و محکم‌تری به کار رفته، یکی ضعیف‌تر. ولی آن چارچوب و هندسه کلی این‌ها همه‌اش یکی است. همه این وسایل نقلیه و ماشین‌ها از یک جنس ساختار تبعیت می‌کنند. امت انبیا یکی می‌شود با همه تفاوت‌هایی که در درجات و در واقع ادراک انبیا، مراتب انبیا هست و «انا ربکم فتقون.» تقوا داشته باشیم.
«فتقطعوا امرهم بینهم زبرا.» و آن افرادی که از امت پیامبران تعریف می‌شدند، این‌ها آمدند چند تکه‌اش کردند، زبرش کردند، تکه تکه کردند در حالی که انبیا اصلاً امت موسی، امت عیسی، امت یحیی، امت ابراهیم. این‌ها معنا ندارد. خود این امت‌ها خباثت به خرج دادند، گفتند: «ما طرفدار موساییم، شما طرفدار عیسایید.» این خباثت. بین طرفداران موسی و عیسی اصلاً نمی‌تواند تفاوتی باشد؛ چون خود آن روسای این‌ها با هم تفاوت و اختلافی ندارند. وقتی منشأ این اتحاد است، امام. اگر همه انبیا را تو تهران جمع بکنیم، ۱۲۴۰۰۰ پیغمبر سر سوزنی با هم اختلاف ندارند. اختلاف داشته خود امت‌ها. «اختلاف افکنی بینهم زبرا.» این‌ها پاره پاره کردند. «زبر» کردند یعنی کتاب، کتاب کردن. خدا رسولان خودش را یکی بعد از دیگری به سمت این‌ها فرستاد. همه این‌ها امتی واحد بودند، رب واحد داشتند، این‌ها را به سمت تقوا دعوت کردند. این‌ها به هم پیامبران عمل نکردند. امر این‌ها بین این‌ها پاره پاره شد. به صورت کتاب‌هایی درآوردند. هر جمعیت، هر جمعیت کتابی را به خودش اختصاص داد. هر حزبی با آنی‌که داشت دلخوش شد. «کل حزب بما لدیهم فرحون.» این‌ها گفتند عیسی از ما است! عیسایی که جدا کرده بودند از موسی. آن‌ها می‌گفتند موسی از ما است! موسی که از عیسی جدا کرده بودند. هر کدام به آنی‌که خودش برای خودش تراشیده بود، در واقع ابزار هویتی کرده بود برای خودش، به همان هم دلش گرم بود، خوش بود.
«فذرهم فی غمرتهم حتّى حین.» این‌ها را در غمره خودشان رها کن تا یک مدتی در غمره رهایشان کن. غمره چیست؟ جالب است. قرآن است که توش لطافت است. بر من علامه بی لطافت اشاره دارم. مصطفوی در جلد ۷، صفحه ۳۲۳ می‌فرماید که: «وقتی یک چیزی وارد بر یک چیزی بشود، در یک محیط پایین‌تر، در یک جریان غیر ملایم، یک چیزی وقتی جایش یک جایی نیست، از جای خودش آمده پایین‌تر و گرفتار شده.» یعنی همین‌که از آن جای خودش درآمده، رفته پایین‌تر، باعث گرفتاری است. این می‌شود غمره. یک غَمس داریم، یک غَوس داریم، یک غُور داریم. این‌ها همه واژه‌هایی است که استفاده می‌شود و غمر. مثلاً سیل وقتی می‌آید، یا کسی توی امر شدیدی می‌افتد، تو ازدحام گرفتار می‌شود، غمر. و در قرآن چند جایی به این اشاره شده. یک جایش در سوره مبارکه ذاریات، آیه ۱۰ و ۱۱: «قُتِلَ الْخَرَّاصُونَ # الَّذِینَ هُمْ فِی غَمْرَةٍ ساهُونَ.» این‌ها در غمره سهو. یکی همین آیه است که محضرش هستیم، رسول و مومن. یکی دیگر باز در همین سوره مبارکه مومنون، آیه ۶۳ که ان‌شاءالله به آن می‌رسیم: «بَلْ قُلُوبُهُمْ فِی غَمْرَةٍ مِّنْ هَذَا.» دل‌های این‌ها در غمره است نسبت به این مسئله. پس یکی از حالات قلب، حالت غمره قلب است. ایمان درمانی ان‌شاءالله در مورد حالات دل صحبت می‌کنیم. دل حالات مختلفی دارد. یکی، یکی از حالات دل این است که دچار غمره می‌شود. بعد باز در سوره مبارکه انعام می‌فرماید: «وَلَوْ تَرَى إِذِ الظَّالِمُونَ فِی غَمَرَاتِ الْمَوْتِ.» در غمرات مرگ.
وقتی یک چیزی بیاید، قرار یعنی وارد در یک محیط پست بشود، در یک محیطی که از جایگاه او پایین‌تر است و تناسب با او ندارد و ملایمت با او ندارد، این می‌شود در واقع غمر و غمرات. خیلی تعبیر قشنگی در مورد کفار می‌فرماید که این‌ها را در غمرشان ول کن. برای همین بس که این‌ها از حیث وجودی خودشان آوردند جایگاه پایین‌تر. این‌ها مال عالم ملکوتند، مال عوالم بالاترند. این‌ها خودشان را تو ملک و تو خاک فرو بردند. به چه عذابی از این بدتر؟ مثل این‌که یک هسته‌ای که باید شکوفا بشود و حرکت بکند به سمت بالا تا از خاک بیرون بزند، هی برود به سمت پایین. عذاب نمی‌خواهد. خود این‌که دارد تو خاک هی می‌رود پایین‌تر، برای عذاب او بس است. لذا می‌گویند: «فعلاً ولش کن، رها کنید.» رهایشان کنید در غمره خودشان تا یک وقتی، تو وقتشان تمام بشود، تا تایمی بشود و وقت مهلتی بشود که ما بخواهیم این‌ها را از تو در بیاوریم. همین‌جور برود پایین. این هیچ عذابی مثل این نیست که این دارد تو این خاک پایین‌تر می‌رود.
بعد می‌فرماید: «ایحسبون إنما نمدهم به من مال و بنین، نسارع لهم فی الخیرات؟» این‌ها با خودشان حساب می‌کنند که ما به این‌ها پول می‌دهیم، بچه می‌دهیم، داریم این‌ها را امداد می‌کنیم، داریم این‌ها را کمک می‌کنیم، خیر این‌ها را می‌خواهیم؟ واقعاً تصورشان این است که ما این بخش این آیات را در بحث کوثرانه توضیح مفصلی دادیم. عزیزان اگر بخواهند می‌توانند آن بحث را گوش بدهند که تقریباً توضیح مبسوطی برای مباحث است. چکیده‌اش این است: «ماده ابزار است، هدف نیست.» اگر ما به یک کسی هی ابزارش را برایش بیشتر کردیم، یعنی برایش خیر می‌خواهیم؟ مثل ماجرای بانک دیگر. کارمند بانک پولی که می‌گیرد، این برایش وظیفه است یا نتیجه است؟ این پولی که می‌گیرد، وظیفه‌اش است، یعنی وظیفه‌اش را بیشتر می‌کند یا نتیجه‌اش را بیشتر می‌کند؟ حاصل را برایش بیشتر می‌کند؟ نه. چون مُزد نیست برایش. این پولی که می‌گیرد ذره‌ای برایش. الان اگر مراجعین به بانک بیشتر بشوند و این‌ها پول بیشتری را هم در اختیار کارمند بانک قرار بدهند، آن وقت خوشحال؟ دغدغه‌اش؛ چون اگر هزار تومان تو این‌ها جابجا بشود، پدرش را در می‌آورند. او آدم ساده که فریب می‌خورد، بی‌خبر است. می‌گوید: «آه! چقدر پول! این ده میلیارد به من داد، آن دویست میلیارد به من داد. همه را سپردن به من.» به چه عنوانی؟ به سپردن به عنوان امانت، به عنوان تکلیف رمان وظیفه، نه به عنوان نتیجه. نگفتند که این سود این مُزد. اصلاً عالم ماده، عالم مُزد نیست. هیچ مُزدی در این عالم دنیا و این عالم ماده محقق نمی‌شود.
«الْیَوْمَ عَمَلٌ وَلَا حِسَابَ وَغَدًا حِسَابٌ وَلَا عَمَلَ.» این‌جا فقط کار است. هیچ خبری از مُزد نیست. بعد از مرگ مُزد است و خبری از کار نیست. اگر خدای متعال این‌جا بعضی چیزها را به عنوان مُزد به ما می‌دهد، مثلاً توسل می‌کنیم، عبادت می‌کنیم، خدا یک عنایتی به ما می‌کند، یک چیزی می‌دهد، آن مُزد نیستا، آن باز خودش یک عمل است. مثلاً کلی توسل می‌کنیم خدا به ما بچه می‌دهد. خب، بچه می‌دهد چی می‌شود؟ وظیفه حالا پیدا می‌کند. تر جهنم. ما تو این دنیا هیچ چیزی از این‌که بخواهد نتیجه باشد، نداریم. این می‌شود یک محاسبه غلط، که باز یک بحث‌هایی داشتیم در مورد محاسبات غلط. محاسبه غلط فکر می‌کند وقتی تو دنیا ماده چیزی گیرش می‌آید، این یعنی خدا تحویلش گرفته؟ این خیر است؟ این خوب است؟ مثلاً علامت این‌که خدا برای من ارزش قائل است، خدا من را بالاتر دیده؟ این فریبی است که این آدمیزاد دوپای نادان -که از چهارپا نادان‌تر است- می‌خورد. «ایحسبون إنما نمدهم به من مال و بنین.» این‌ها واقعاً حساب می‌کنند که ما داریم با این مال و بنین، این‌ها را امداد می‌کنیم، مدد می‌رسانیم به این‌ها؟ اصلاً این نیست!
نکات قشنگی دارند. می‌فرمایند که این‌ها تو غمرات جهلشان فرو رفتند و خودشان باید آماده عذاب بکنند. فقط عذاب این‌ها را توسعه می‌دهد. لذا اگر تو مال و اولاد بین توسعه دادیم، خیال نکنند که خواستیم خیر این‌ها را زودتر بهشون برسانیم. اگر خیر بود، نباید این‌ها هیچ کدام گرفتار عذاب می‌شدند. شما به فرعون و قارون و این‌ها نگاه بکنید، اگر این‌ها باعث خیر این‌ها بود که نباید این‌ها گرفتار می‌شدند. این بلکه شَرّ بود. این هی تکلیفش را بیشتر می‌کند. هر چقدر خدا از عالم ماده به کسی که وضعیت خوب و درست ندارد و در مسیر بندگی نیست عنایت بیشتری بکند و ماده بهش بیشتر بدهیم، بیشتر مایه دردسر است. مثل کسی که اهل مطالعه نیست، هی برایش کتاب هدیه بیاورند. این شب اسباب کشی پدرش درمی‌آید. یک دو خط که از این‌ها مطالعه نکرده. وقتی قرار است جابجا بشود و این‌ها را جابجا بکند، آن‌جا کمرش می‌شکند. کارتن موزی که باید بخرد و اسباب کشی که باید بیاید. اسباب کش‌ها هم خدا خیرشان بدهد، می‌گویند: «ما یخچال جابجا می‌کنیم، کتاب جابجا نمی‌کنیم! یخچال برای ما راحت‌تر است تا کتاب!» تو پدر درمی‌آورد. حالا این بدبخت که اهل کتاب خواندن نبوده و همین‌جوری هی بهش کتاب داده‌اند، این مایه شَرّ است. اولین کتاب را کجای خانه جا بدهد؟ بعد باید رسیدگی بکند، بعد تو اسباب کشی باید جابجا کند. آنی‌که اهل مطالعه است، هر کتابی که می‌آید برایش خیر است. آنی‌که اهل مطالعه نیست که کتاب خیر برایش نیست، شَرّ است. پس این خیر و شَرّش بستگی به خود طرف و رویکرد و جایگاه او دارد که چه نعمتی برایش خیر باشد، چه نعمتی برایش شَرّ باشد.
کسی که در مسیر کفر، در مسیر رویش نیست، در مسیر شکوفایی نیست، در مسیر فعال کردن استعدادها نیست، هر آن‌چه از مادیات بهش بیشتر بدهند، این حجاب بیشتر می‌شود، گرفتاریش بیشتر می‌شود، فرورفتگیش تو ماده بیشتر می‌شود، غمره آتش بیشتر می‌شود، بیشتر دور می‌شود، بیشتر کار برای او، رشد و شکوفایی برای او سخت‌تر می‌شود. این‌ها فکر نکنند که به این‌ها دادیم برای این‌ها خیر است: «نُسَارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْرَاتِ.» این‌ها فکر نکنند ما برای این‌ها سرعت گرفتیم که به این‌ها خیرات بیشتر برسانیم، جزا یا نخستین تو دنیا بهشون بدهیم، زودتر شروع کردیم به جزا دادن. این‌ها نیستا. می‌فرماید که مطلب برعکس است. این‌ها فکر کردند که ما چون این‌ها را دوست داشتیم و احترام پیش ما داشتند سریع‌تر خیرات بهشون برسانیم قبل از این‌که از دنیا بروند، وارد عالم جزا بشوند، خیرات بهشون برسانیم. نه، «وَلَا یَشْعُرُونَ.» نمی‌فهمند. مطلب کاملاً برعکس است. حقیقت امر را درک نمی‌کنند. حقیقت امر این است که ما این‌ها را داریم «املاء» و «استدراج» می‌کنیم. اگر مال و فرزند بیشتر بهشون بدهیم، می‌خواهیم بیشتر تو طغیان بروند، بیشتر دور بشوند، شاید سرگرم بشوند، بیشتر تو حجاب بروند، این‌ورها اصلاً نیایند. بعضی بچه‌هایی که وقتی شما می‌خواهید از مجلس بزرگان بیرونشان کنید، بهشون می‌گید بیا بازی کن! چقدر خوشحال می‌شوند، فکر می‌کنند این‌ها را احترام کردی. نمی‌داند که دَکش کردی به اوج بی‌احترامی در مجلس بزرگان برای این‌که مجلس را به هم نریزند، خرابکاری نکنند، کثافت‌کاری نکنند، انداختی بیرون، مشغولش کردی برود تو حیاط بازی کند. خدای متعال بینایان تو خط نیستند که مشغول بشوند با همین‌ها، سرشان گرم بشود. «وَلَا یَشْعُرُونَ.» شعور ندارد.
«إِنَّ الَّذِینَ هُم مِّن خَشْیَةِ رَبِّهِم مُّشْفِقُونَ.» که به نظرم این می‌شود صفحه بعدی یا نه؟ هنوز خب نه. هنوز سه آیه دیگر داریم این صفحه تمام بشود. کسانی که از خشیت ربشان مشفقند. خشیت همان مراقبه است. کسانی که نسبت به ربشان مراقبه دارند و نسبت به این مراقبه، مراقبه باعث شده که این‌ها مشفقند. مشفق به چه معنا است؟ مصطفوی می‌فرماید که در مورد «شفق»، در واقع امری است که بین رخوت و دقت و ضعف در برابر شدت و غلظت و قوت است. همه این‌ها را دارد. هم رخوت دارد، هم سست است، هم دقیق است، هم غلیظ است، هم قوی است. همه این‌ها را با همدیگر داشته باشد، این را می‌گویند شفق. آن نور ضعیفی که سست است و دقیق بعد از غروب خورشید می‌آید، این را بهش می‌گویند شفق. و «مشفقون» که در قرآن فرموده که یکی‌اش همین‌جا است که: «و هُمْ مِنْ خَشْیَةِ رَبِّهِم مُشْفِقُونَ.» یکی‌اش در انبیا بود که خواندیم: «و هُمْ مِّن خَشْیَةِ رَبِّهِم مُشْفِقُونَ.» دوبار تو سوره انبیا داشتیم. یکی در سوره مبارکه معارج داریم: «وَالَّذِينَ هُم مِّنْ عَذَابِ رَبِّهِم مُّشْفِقُونَ.» یکی دیگر در سوره کهف داشتیم: «وَتَرَى الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِینَ مِمَّا فِیهِ.» این مشفق یعنی چه؟ این‌جا هم داریم که: «إِنَّ الَّذِینَ هُم مِّن خَشْیَةِ رَبِّهِم مُّشْفِقُونَ.» این اشفاق و مشفق یعنی چه؟ یعنی حالات این‌ها تبل دارد از قوت و شدت و غلظت. تبل دارد به ضعف و رخوت و دقت. خیلی این خودش را باعث شده که وقتی که این مراقبه آدم دارد نسبت به یک چیزی، خیلی باعث شده که او وا رفته در برابر چیزی. این حالت وا رفتگی استحکامی ندارد. خودش را چیزی به حساب نمی‌آورد. قدرتی ندارد. قوی به حساب نمی‌آورد. محکم به حساب نمی‌آورد. این‌ها در برابر خدای متعال این شکلی‌اند. خودشان را ندار می‌دانند. هیچی به حساب می‌آورند. به هیچ‌جا خودشان را بند نمی‌دانند و همین هم باعث می‌شود خدا این‌ها را به فلاح می‌رساند و این‌ها را شکوفا می‌کند. و همین حالت سست است که خدای متعال امر تربیت این‌ها را به دست می‌گیرد. این‌ها در خودشان احساس می‌کنند که به هیچی بند نیستند، ابزاری برای نجات ندارند. فقرشان، این نداریشان، آن گسست وجودی‌شان، از هم پاشیدگی‌شان باعث می‌شود که وا رفتن در برابر خدا. هیچ احساس استحکامی ندارند که بتوانند در برابر خدا مقاومت بکنند. در برابر خدا استحکامی داشته باشند، سفتی داشته باشند. این خشیت هم مراقبه با ترس است. از ترس قوی‌تر است. و این خشیت مشفقون در واقع همین است که این‌ها خیلی خودشان را ندار فرض می‌کنند و احساس ضعف و سستی و وارفتگی و این‌ها دارند. این می‌شود اشفاق. و شفق هم در واقع همین است دیگر. آن نور ضعیف و رقیقی که بعد از غروب می‌ماند. انگار خورشیدی که وا رفته، حالتی خورشید دیگر خورشید نیست، فروغ ندارد. این خیلی قشنگ است. فروغ نداشتن آن خورشید بی‌فروغ، شفق. این‌ها فروغی ندارند، جلوه‌ای ندارند، از خودشان نمودی ندارند. من مشفقن عظمت حق تعالی را جوری باور کرده‌اند که دیگر از خودشان نمود انایی از خودشان ندارند، کر و فری ندارند، ظهور و بروزی ندارند، جلوه و نمایشی ندارند. محو شده‌اند، انگار بی‌فروغ شده‌اند در برابر نور حق تعالی. این‌ها می‌شوند مشفقون. اشفاق که روز قیامت برای این‌ها رخ می‌دهد، برای کفار. البته این‌جا اگر مشفق نشوند، تو قیامت مشفق می‌شوند. این‌ها الان در برابر حق تعالی مشفق‌اند.
«وَالَّذِينَ هُم بِآيَاتِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ.» این‌ها کسانی هستند که به آیات ربشان ایمان دارند. مومنین، این علامت ایمان است. پس این قد افلح المومنون که خدا این‌ها را شکوفا می‌کند، استعدادهای این‌ها را فعال می‌کند، کی‌ان؟ کسانی که در برابر خدا احساس بی‌فروغی دارند. احساس نمود و جلوه ندارند و ایمان هر جلوه‌ای که هست از او، ما هیچی نیستیم. از خودمان هم هیچی نداریم. این لذا واگذار به او کرده‌اند، سپردن دست رب، دست رب العالمین، و رب العالمین دارد پرورش می‌دهد، دارد شکوفا می‌کند.
«وَالَّذِينَ هُم بِرَبِّهِمْ لَا یُشْرِکُونَ.» ایمان دارند و شرک هم ندارند. که ما تو بحث سوره مبارکه یوسف این را عرض کردیم که ایمان با شرک هم تو یک بحث دیگر هم هست که رفقا این هم منتشر می‌شود: «مومن مشرک.» اکثر مومنین مشرکند. هر چقدر ایمان آدم قوی‌تر بشود، بیشتر از شرک در اکثر مومنین -تو مراتب اولیه ایمانند- این‌ها با شرک. یعنی اسباب را مستقل می‌دانند. فکر می‌کند غذایی که آدم را سیر می‌کند، مدرکی که به آدم عزت می‌دهد، فکر می‌کند کاری که روزی به نصیب آدم می‌کند. بعد که می‌رود بالا می‌گوید: «من کارم را باید بکنم، چون وظیفه است، ولی کار غذاام سیری‌آور است، مدرک عزت‌آور است.» هی به سمت این می‌رود که خدای متعال را می‌بیند. از این اسباب درمی‌آید، از شرک درمی‌آید. به میزانی که از شرک دربیاید، ایمان او قوی‌تر می‌شود. به میزانی که ایمان او قوی‌تر بشود، اشفاق او قوی‌تر می‌شود، مراقبه او شدیدتر می‌شود، خشیت او بیشتر می‌شود.
کسانی که این‌طوری باشند، خشیت داشته باشند، ایمان داشته باشند، شرک نداشته باشند؛ «وَالَّذِينَ یُؤْتُونَ مَا آتَوْا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ.» هرچیزی را که باید انجام بدهند، وظایفشان را، وظایفی که به عهده‌شان است ادا می‌کنند. هر آن‌چه که دارند ادا می‌کنند. وجل دارند. وجل به چه معنا است؟ آن حالت گرفتگی، دلواپسی. تو باطن استرس. با استرس کار می‌کنند. آقا، مومن که می‌گویند استرس ندارد! خب، اشکال از همین مومن استرس است. نسبت به استرس شرک‌آمیز ندارد، استرس توحیدی دارد. ما دو جور استرس داریم: استرس خوب، استرس بد. استرس بد به خاطر عدم ایمان است، عدم استقرار ایمان است. آدم احساس می‌کند همه چیز از دست می‌رود و هیچ چیز گیرم نمی‌آید و بدبخت می‌شوم و می‌زنند نابود می‌شوم. این‌ها می‌شود استرس‌های مشرکانه. استرس ایمانی چیست؟ «آخه من عملم در پیشگاه خدا چه ارزش دارد؟ اگر قبول نکند چی؟ اگر بگوید که کار تو آنی‌که من می‌خواستم نبوده چی؟» این می‌شود استرس مومنانه. این می‌شود خشیت و می‌شود وجل. این حالت وجل است. این نگرانی و استرس و اضطراب. این را بهش می‌گویند وجل. این‌ها هرچه که به عهده‌شان است انجام می‌دهند ولی با وجل. «و قلوبهم وجله.» با وجل قلبی انجام می‌دهند، که باز یکی دیگر از حالات قلب وجل است. پس آن‌ور غمره بود، این‌ور وجل. «وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَى رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ.» این دلواپسی هست که من می‌خواهم بروم مثل کسی که می‌خواهد برود پیش یک رهبری، پیش یک رئیسی گزارش بدهد و نگرانی این را دارد که او بگوید که این آنی‌که من می‌خواستم نبود. فلان جایش اشکال دارد. فلان جایش را از کجا گفتی؟ فلان جایش را کی بهت گفته بود؟ یک نگرانی این شکلی دارد که مورد تایید واقع نشود. این می‌شود وجل. هر آن‌چه باید می‌آورد، آورده‌ها، هر چه وظیفه‌اش بود انجام داده‌ها، ولی وجل هم دارد. با این وجل «اَنَّهُمْ اِلَی رَبِّهِمْ راجِعُونَ.» دارد رجوع می‌کند به سمت حق تعالی.
«أُوْلَئِکَ یُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ.» این‌ها کسانی هستند که مصارعه به خیرات. این‌ها وضعیتشان وضعیت خوبی است. هرچه تو عالم دنیا گیرشان بیاید برایشان خیر است، چون همه این‌ها یک ابزاری برای شکوفایی این‌ها است. این‌ها از این ابزارها دارند استفاده می‌کنند به سمت تحقق هدف، به سمت شکوفایی. ابزارها برای این‌ها حجاب نمی‌شود، مانع نمی‌شود، بین این‌ها و هدف فاصله نمی‌اندازد، روی خاک این‌ها را بیشتر پر نمی‌کند تا این‌ها بیشتر فرو بروند در این خاک، بلکه کمک‌کار این‌ها می‌شود که از خاک سریع‌تر و بهتر دربیاید. خیرات. این‌ها سرعت نسبت به خیرات دارند. هر چیزی که سمت این‌ها می‌آید برای این‌ها خیر است. هر کاری که می‌کنند برای این‌ها خیر است. «و هُم لَهَا سَابِقُونَ.» هم مصارعه دارند، هم سَبقت دارند. هم سرعت به سمت خیرات دارند، هم سَبقت نسبت به خیرات دارند. از هم دارند پیشی می‌گیرند نسبت به این خیر. این می‌زند جلو، آن می‌زند جلو. هر دو تو مسیر حرکت به سمت خیراتند و هی هم سرعت می‌گیرند، هی یکی سرعتش بیشتر می‌شود آن یکی را جا می‌گذارد، باز این یکی سرعتش بیشتر می‌شود آن یکی. سَبقتشان به این است و این کاملاً خیر است. بهترین وضعیتی است که کسی می‌تواند توش قرار بگیرد. مسیر شکوفایی استعدادها است و معلوم می‌شود که این افراد تو مسیر شکوفایی استعدادها. اگر پرسش این است که پس چه شکلی می‌شود به آن «قد افلح المومنون» رسید که به فلاح برسیم؟ پاسخش این است که این پنج آیه را باید:
۱.خشیت همراه با اشفاق.
۲. ایمان به آیات.
۳. درآمدن از شرک.
۴. ادای وظایف.
۵. دلواپسی قلبی نسبت به رجوع به حق تعالی، احساس استرس.
این‌ها اگر باشد، می‌شود «مسارعه فی الخیرات» و «هُم لَهَا سَابِقُونَ.» این‌ها نسبت به این هم سَبقت دارند. خب، این تا کفایت بکند. البته مرحوم علامه توضیحات خوبی در تفسیر المیزان دارند که دیگر من نرسیدم بخواهم عرض بکنم و نکات بسیار نکات قابل استفاده‌ای در مورد این خشیت می‌فرمایند که: «مومنین کسانی هستند که به این‌ها ایمان می‌آورند، چون از خدا خشیت دارند، خشیتشان باعث می‌شود که به آیات حق ایمان می‌آورند، به انبیا و اولیا ایمان می‌آورند. همین خشیت وادارشان می‌کند که در مقام تحصیل رضای او برآیند، دعوت او را بپذیرند، امر او را اطاعت بکنند، همان عواملی که از طریق وحی و رسالت به این می‌رسد.» و در ادامه هم در مورد شرک و این‌ها نکاتی می‌فرمایند. در مورد خشیت و اشفاق و این‌ها هم نکاتی می‌فرمایند که دیگر حالا فرصت مرور این‌ها را نداریم. بعضی سوالات را هم علامه جواب می‌دهند که اگر عزیزی خواست می‌توانند مراجعه بکنند به این بخش تفسیر المیزان. ادامه را ان‌شاءالله جلسه بعد. نکات خیلی خوبی است، ان‌شاءالله جلسه بعد عرض می‌کنیم.
خدا به آبروی اهل بیت، ما را جزء مومنان به فلاح و شکوفایی برساند. ما را و همه عزیزانی را که سال ۹۸ از دست دادیم و امروز، روز اول سال ۹۹ از دست دادیم، از خوبان و مومنان و شهدا، ان‌شاءالله بر سر سفره با برکت حضرت ختمی مرتبت در این ایام مبعث مهمان باشند.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات تفسیر سوره مومنون