متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضا.
در محضر سوره مبارکه مؤمنون، آیه سی و سوم هستیم: «وَ قَالَ الْمَلَأُ مِن قَوْمِهِ الَّذِینَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِلِقَاءِ الْآخِرَةِ وَ أَتْرَفْنَاهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا مَا هَذَا إِلَّا بَشَرٌ یَأْكُلُ مِمَّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَ یَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ»
میفرماید که اشراف قوم حضرت نوح (علیه السلام) که کافر بودند و لقاء آخرت را تکذیب میکردند. آخرت یعنی امری غیر از این حیات مادی، آخرت بخش پایانبخش به این حیات مادی است؛ لذا شامل برزخ و قیامت با هم میشود. همه اینها میشود آخر عالم. عالم برزخ بینابین دنیا و آخرت است؛ هم دنیاست و هم آخرت. دنیاست چون هنوز جای رشد دارد و انسان میتواند با اعمالش پرورش پیدا کند، اعمالی که خودش یا دیگران انجام میدهند؛ خودش انجام داده و هنوز بهش میرسد و اعمالی که دیگران انجام میدهند و به ما میرسد. از این جهت، یک سری تناسبات مادی بر زندگی او حاکم است. از جهت دیگر، آخرت است به خاطر اینکه جزای اعمال را دارد میبیند، بابت آنچه تا حالا کرده و تأثیرش را دارد میبیند که اثرات اینها چیست. لقاء آخرت شامل هر دوتای اینها میشود. کافر کسی است که تکذیب میکند. در واقع ریشه کفر به همین است که آدم فکر میکند همه زندگی مادیات است. «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ». مؤمنان کیستند؟ کسانی که از سوی این معنا درآمدهاند، از این فکر درآمدهاند، از این توهم که همه زندگی همین مادیات است.
عالم ماده که خب ما در مورد عالم ماده و تعریف عالم ماده مفصل توی بحثهای «آن سوی مرگ» صحبت کردیم. معنای ماده را گفتیم چیست؟ آنی که دائماً تَبَل دارد، تغییر دارد، عوض میشود، حرکت دارد، سکون ندارد، اثرش اثر ماندگار نیست. ماده و این عالم زندگی مادی ما را قرآن از آن تعبیر میکند به «الحیات الدنیا»، پستترین مرتبه حیات. حیات نیست اینجا؛ چون چیزی که آن به آن بخواهد عوض بشود، فرسایش تویش باشد، از دست رفتن باشد، اینکه حیات نیست. مثل اینکه ارزش، فقط ارزشش از این جهت است که از این عبور کنیم و به آن سرانجام و مقصود برسیم، به زندگی واقعی برسیم که «إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ». زندگی واقعی شما آخرت است. اصل در واقع، حیات و حیات را آنجا تجربه خواهید کرد. اینی که اینجا دارید حیات نیست، این اسمش حیات دنیاست.
این آیه شریفه را ملاحظه بفرمایید در سوره مبارکه عنکبوت، آیه ۶۴: «وَ مَا هَذِهِ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ». این حیات دنیا چیست؟ هیچی جز لهو و لعب، که قبلاً توی سوره مبارکه انبیاء و سور دیگر در مورد این بحث لهو و لعب صحبت کردیم. همهاش بازی، همهاش خیالات، همهاش توهمات. «وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ لَوْ كَانُوا یَعْلَمُونَ». اگر حالیتان شود، اگر علم داشته باشید، میفهمید که دار آخرت همانجا حیوان است. زندگی آنجاست، آنجاست که به درد میخورد، آنجاست که کارایی دارد، آن زندگی واقعی است. غیر از این اصلاً زندگی به حساب نمیآید.
وقتی کسانی لقاء آخرت را تکذیب کردند، یعنی در واقع زندگی را تکذیب کردند، مرتبهی بالاتری از حیات را تکذیب کردند و به مرحله پایینتر از حیات اکتفا کردند. اینها به شکوفایی خودشان پشت پا زدند، «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ» نمیشوند، شکوفایی را انکار کردند، حرکت دیگر نمیکنند به سمت شکوفایی.
وقتی که یک بذر در یک خاک میماند، اگر باور داشت که بالاتر از این سطح خاک خبرهایی است، حرکت کرد برای اینکه بالاتر از اینجا را درک کند و تجربه کند. این بذر از خاک حرکت کرد به سمت بیرون خاک تا برود بیرون خاک را تجربه کند، بیرون خاک را درک کند. این میشود شکوفایی. بذر وارد عالم بیرون خاک که میشود میگوییم شکوفا، رست، رویید. رویش به چه معناست؟ از این حجاب خاک درمیآید.
کدام بذری حرکت میکند به سمت بیرون خاک؟ بذری که قبول داشته باشد (بر فرض داریم با این مثال خودمان میگوییم)، بذری که قبول داشته باشد بیرون از این خاک خبری است. او حرکت میکند. حالا اگر بذر گفت: «آقا پشت این خروار خاک هیچ خبری نیست»، آیهاش را میخوانیم جلوتر. اینها گفتند عوالم بعدی نیست، همینجاییم و همینجا میمیریم و همینجا زندگی میکنیم، هیچ خبری هیچ جای دیگر نیست: «نَمُوتُ وَ نَحْيَا». هیچی غیر از همین حیات مادی ما و دنیا نیست. مبعوثی نیست، رستنگاهی نیست، رویشی نیست، برون آمدن از خاکی نیست. همه تو خاکیم و تو خاک زندگی میکنیم، تو خاک میمیریم. حرکت نمیکند به سمت بیرون خاک. وقتی حرکت نکرد به سمت بیرون خاک، شکوفا نمیشود.
همه خوبیها در عالم ایمان، همه کمالات انسانی آنجاست. کی به آن کمال میرسد؟ حرکت به سمت آن عالم ایمان. شرطش چیست؟ به شرط اینکه قبول داشته باشی بیش از این عالم ماده خبری است، باور کنی و تصدیق کنی. این نقطه حیاتی ایمان است. مؤمن کسی نیست که بگوید خدا هست، یعنی ما فقط آتئیستها را کافر بدانیم که اصلاً وجود خدایی را انکار میکنند. کمونیستها که کلاً انکار میکنند و کافرند. نه، خیلی در نگاه قرآن اینها کافر نیستند. اصل پذیرفتن خداست که اصلاً خدا جز بدیهیات است. اصلاً کسی نمیتواند انکارش بکند؛ چون اگر بخواهی انکارش بکنی، در همان گزارهای که میخواهی خدا را انکار بکنی، خدا را تأیید میکنی. که گفته بود: «از یک جوانی نقل کرده بود که میگفت: ای کاش من عدم بودم. برای چی خدا منو به وجود آورد؟ من دوست میداشتم که عدم بودم.» گفتم: «خود این دارد میگوید عدم بودم. باز دارد میگوید عدم بودم، عدم بودم.» باز خودش تویش بودن است، یعنی باز وجود، یعنی از وجود نمیتواند در برود. نمیفهمی عزیز من! ما که این حرف را میزنیم نمیفهمیم. آن منظورش از عدم، آنی که او میگوید عدم محض، هیچ آدمی آن را نمیخواهد. چون خودت داری میگویی عدم بودم. اگر منظورت این است که وجود، نبودم... ببینید اینها ظرافتهاست. روی آن دقت بکنیم، خصوصاً رفقای طلبهمان به اینها توجه بکنند. مگر نمیگویی ای کاش وجود نبودم؟ ببین، اگر داری میگویی ای کاش نبودم، ای کاش عدم بودم، عدم بودم. خوب دقت بکنید (یک دو دقیقه سختتان نباشد، کسی اذیت نشود.) اگر داری میگویی کاش عدم بودم، عدم بودم یعنی خودش بودن. پس داری باز طلب میکنی وجود. یعنی وجود تو، قلب تو، فطرت تو چی میخواهد؟ بودن را میخواهد. وجود نبودم. خیلی خوب، یعنی بودن را نمیخواهی دیگر، یعنی نبودن را میخواهی؟ آخرش گفتی چی؟ ای کاش وجود نبودم. من با بود و نبودت کار ندارم، با آن «م» آخر کار دارم. مگر نمیگویی نبودم؟ پس آخر یک «م»ی در کار بود. پس باز بودنی هست؛ چون اگر «م» دارد میآید، آن «م» باید باشد که وجود نباشد. مگر نمیگویی نبودم؟ پس خودت را میخواهی. آخرش تو خودت را میخواهی. آخرش تو از اینی که هستی خوشحالی، از اصل بودنت خوشحالی، از اصل حیاتت لذت میبری. الان مصیبتی افتادی، نمیتوانی از این بودن خودت لذت ببری. بابت همین عصبانی هستی که (نامت در ایماندرمانی گفتی) مشکل تو این نیست که چرا به من وجود داده. تو خودت داری میگویی نبودم. وجودی نبود. وجود نبودم. یعنی منِ منی که از خودم خوشم میآید و دوست دارم از خودم لذت ببرم، یک سری چیزها نمیگذارد از خودم لذت ببرم. ای کاش نبودم، وضعیت نبودم. ای کاش اصلاً نبودم. حرف تو این است. چون نبودم که میگویی آخرش «م» دارد، فکر میکنی آخرش داری تلاش میکنی برای اینکه آن «م» لذت ببرد. پس معلوم میشود که از بودن آن «م» لذت، لذت میبری که میخواهی لذتت بیشتر بشود، «م» لذت بیشتری ببرد.
مشکلت این است که اشتباه گرفتی عزیزم. آدرس را غلط رفتی، اشتباه فهمیدی. کجا را اشتباه فهمیدی؟ فکر کردی که بودن تو توی این دنیا، زندگی این مادیات، این اینجا را خطا رفتی. اگر بفهمی تو اصلاً برایم اینجا نیستی که داری الان غصه میخوری، کاش من اینجا نبودم. تو فکر کردی آوردن تو عالم دنیا، این همه مزاحم داری، خستهات میکند، اذیتت میکند، آزارت میدهد، نمیگذارد لذت ببری، نمیگذارد کیف کنی، نمیگذارد راحت باشی. بیماریها اذیتت میکند، نداریها اذیتت میکند، غصهها اذیتت میکند، مرگ و میرها اذیتت میکند، مریضیها اذیتت میکند. هزار و یک عامل برای اذیت و آزار داریم. میگوید: «کاش نبودم!» میدانی منظورت چیست؟ منظورت این است که ای کاش اینجا نبودم. خوب، ای کاش ندارد. خدا و پیغمبر آمدهاند بهت بگویند که اینجا نباش. ای کاش ندارد. آمدهاند بگویند اینجا نباش. تو مال توی خاک نیستی، تو باید از خاک بیایی بیرون. کی به تو گفت اینجا باشی که دچار سوء تفاهم بشوی؟ مگر آنها هم که آمدهاند نمیگویند اینجا نباش؟ تو میگویی ای کاش نبودم. آنها هم میگویند: «ای کاش نباشی!» کی به تو گفت اینجا باشی؟ تو مال جای دیگری هستی. «خُلِقْتُمْ لِلْبَقَاءِ لَا لِلْفَنَاءِ». تو برای ابدیت خلق شدی، تو برای آنجایی خلق شدی که همه چیز با تو میتواند در سلم باشد، سلام بر تو باشد، «سلام علیه». هر تو هر عالمی که باشی، در سلم باشد، همه چیز با تو جور باشد. از همه چیز لذت ببری، مطابق تو باشد، موافق تو باشد. همه عوالم تو را برای آنجا آفریدهاند. این خاک عالم تو نیست، این ماده، این حیات دنیا، اینجا جای تو نیست. تو بالاتر از اینی. تو برای رویش آمدی، تو آمدی از اینجا دربیایی. حرکت کن به سمت بیرون. باور کن بیرون خاک خبری است. دلت را بفرست. نه اینکه حتماً باید بمیری که بخواهی لذت ببری. وارد عالم ایمان کن، خشوع در نماز حاصل شود، لذت بردن را تازه آدم میفهمد چیست. «الَّذِينَ هُمْ فِی صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ».
وقتی شد، آدم وقتی مؤمن شد، از نماز لذت میبرد. میشود پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم): «جُعِلَتْ قُرَّهُ عَیْنِی فِی الصَّلَاهِ». نور چشم او در نماز. لذت زندگی او در نماز. علیآقای قاضی فرمود (همه سختیها که من الآن عکسشان اینجا جلو چشمم است، دارم لذت میبرم از دیدن عکس این مرد بزرگ)، فرمود: «همه سختیهای زندگی ما برای ما تا وقت اللهاکبر نماز است.» میآییم بیرون از این همه مور و ملخها، کرمها و تاریکیها و تنگیها مال توی خاک است. از خاک میروی بیرون میبینی همه چیز آماده است، همه چیز خوب است، همه چیز روبهراه است، همه چیز اوکی است. با چی میروی بیرون؟ با اللهاکبر، با نماز. فارغ میشود از این دنیا. خدا روزی ما بکند این را. «قدر افلح المؤمنون» شرطش و رکنش چیست؟ باور کنیم بالاتر از این عالم خبری است. دلمان را به آن سمت بفرستیم، گندهتر از دنیا بشویم، بزرگتر از این دنیا بشویم، بزرگ بشویم. بزرگ فکر نکنیم برای همین زندگی چهار روزه، آمدهایم به این دل خوش کنیم. به اینکه فلان پیتزا را بخوریم و فلان کباب را بخوریم و فلان زن زیبا را بگیریم و فلان ماشین آخرینمدل را داشته باشیم. ممکن است اینها خوب باشد، ممکن است بد باشد. من کاری به آن ندارم، در مقام ارزشگذاری نیستم. ولی اگر تو فکر کردی همه زندگی تو خلاصه میشود به داشتن فلان ماشین خوب و فلان زن خوب و اینها، خیلی اشتباه کردی. خیلی سوء تفاهم نسبت به عالم و هستی داری. خیلی اشتباه رفتی عزیزم. خیلی خطا گرفتی. همه چی تو برای اینجا نیستی، تو برای اینجا نیافریدهاند. زندگی خلاصه به اینجا نمیشود. تکذیب نکن مراحل بعد حیات را تا بتوانی به سمتش حرکت کنی، حرکت به فلاح برسی، برویی، رویش داشته باشی، به رستن برسی، بشکافی این خاک را، بیایی بیرون. تازه میبینی چه عالم وسیعی است. این خاک عالم نبود، این پرمور و ملخ و کرم و آشغال بود. بیرون که میآیی تازه میبینی بابا! نور اینجاست، خورشید اینجاست، نسیم اینجاست، باد اینجاست، آب اینجاست. همه خبرها اینجاست. تاریکی توی آن ظلمت میرفتیم برای اینکه اگر آنجا نمیرفتیم که نمیتوانستیم رویش داشته باشیم. رویش آن بذر به من توی خاک بودیم تا این هسته را تبدیل به درخت میکردیم، وگرنه درخت شکل نمیگرفت.
درخت غیر از خاک به عمل نمیآید، رویشی نیست. همه درختها توی خاک درآمدهاند. همه اولیاء خدا، همه بهشتیان از توی دنیا ساخته شدهاند. از این حیات دنیا بهرهشان را گرفتهاند، حرکت کردهاند به سمت عوالم بعدی، روییدهاند در عوالم بعدی، بالیدند، شدهاند درخت. نسیم به نازشان سایه کرده، میوه دادهاند. حرکت به آن سمت چی میخواهد؟ اول باور به اینکه آنجا خبری هست. باور به اینکه آن جلوتر چیزی است. باور کنیم بالاتر از این حیات ماده خبری است، بالاتر از این خاک چیزهایی است. به آن سمت حرکت کنیم. در اثر این حرکت، رویه شکل میگیرد. چه کنیم مؤمن باشیم؟ همه پس همه خوبیها و کمالات مال مؤمنین است. چه کنیم مؤمن باشیم؟ اول از همه باور کنیم بالاتر از اینجا خبری است. ثانیاً حرکت کنیم به سمت. حرکت با چیست؟ دستورات شرع. همینی که بهش میگویند واجبات و محرمات. این واجبات محرمات همان محرک ماست به سمت خروج از این ماده. همینها را اگر حرکت بکنیم، درمیآید. همین روزه. آقا! روزه چیکار میکند با آدم؟ روزه ماه رمضان. خداوکیلی، آنقدری که ما دنبال دستور میگردیم، توی همین واجبات ریخته. ماه رمضانت را روزه میگیری، نماز صبحت را پا میشوی میخوانی. نرمافزار اول وقت میخوانیم. نگاه حرام نمیکنی، غیبت نمیگویی. اینها حرکت است دیگر. میدانم بالاتر از اینجا جایی هست، باید حساب پس بدهم، غیبت نمیکنم. این حرکت به سمت آن بالاتر است. تهمت نمیزنم، دروغ نمیگویم، بد کسی را نمیخواهم، آسیب به کسی نمیزنم. با این جهت، من که آسیب نمیزنم، چون لو میرود، چون جریمهام میکنند، چون قانون اینجوری میگوید. آسیب نمیزنم، چون عوالم بعد گرفتار میشوم. با این حرکت، با این نیت، حرکت میدهم خودم را به سمت عوالم بعد. توی رفتارهام جهت میدهم رفتارهام را به سمت عوالم بعد. رفتارها به سمت عوالم بعد جهت میدهند. میخواهم چیزی بخرم، خوراک بخرم، پنکه بخرم، کولر بخرم، فرش بخرم. برای چی با نگاه مادی بخرم؟ خدایا، گفتی ثواب دارد من به زن و بچهام برسم. ثواب دارد اینها توی گرما نباشند. ثواب دارد آب خنک دست اینها بدهم. یخچال میخرم آب خنک به اینها بدهم. تو گفتی ثواب دارد. تو گفتی در عوالم بعد آثاری دارد. من چرا دنبال آثار مال توی خاک باشم؟ دنبال آثار بعد از خاک. کافر عقله. این عاقل شعور دارد، در نظر میگیرد. این نادان است، نمیفهمد، انکار میکند. جفتشان هم میخورند، نوهدار میشوند. این تمام میشود با هفتاد سال پاک و صاف تمام. آن بعد هفتاد سال تازه شروع میشود. تفاوت این دو تا این است. فرق آدم عاقل و آدم احمق در این است که بالاتر از آن انکار کرد. تو حالا بالاتر از آن انکار کنی. گیر تو میآید. بیچاره! همین روزه سلامتی مادی برایت میآورد، ورزیدگی میآورد. همین نماز صبح. میگویند: آقا! پا میشویم سحری. هشتاد درصد سکتهها مال آن ساعت است. با این خواب چند دقیقه که بیدار میشوی، از آن خواب درمیآید، از سکته درمیآید. آثار دنیوی برایت دارد. قطعاً دنیای مؤمنان بهتر است، دنیایشان آبادتر است.
اینهایی که کافر بودند، اینهایی که ملت قوم نوح را تکذیب میکردند، لقاء آخرت را که سه تا صفت داشتند: یکی اینکه کفر داشتند به خدا، چون غیر خدا را عبادت میکردند. یکی اینکه روز قیامت و لقاء آخرت را تکذیب میکردند. یکی همین که مطرف بودند در حیات دنیا، که این را توضیح میدهم ان شاء الله. اینها باعث شدند که این دو تا صفتشان که اول و آخر عالم را ندید گرفتند، قبل و بعدشان نفهمیدند. اینها وسط ما، اول و آخر همین مادیات نفهمیدند. مادیات وسط است. «از خدا آمدهایم و به خدا میرویم.» که اگر این را کسی فهمید، صبور میشود: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ». در ادامه کدام آیه؟ «وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ». تو مشکلات الان ما همه گرفتاریم. خوف، ترس آمده، گرفتاری آمده، بی پولی آمده، فقر آمده، ناامنی آمده، مرگ آمده، رکود آمده، همه چیزها آمده، اتفاقات شدید. فرمود: «اینها همه میآید. به صابرین بشارت بده که شما توی همین گرفتاریها سالم درمیآیید از اینها.» یعنی نفستان، یعنی روحتان. اگر بدن باشد که بدن در هیچ حالتی سالم درنمیآید، درنمیآید. آخر باید برود زیر خاک. شخصیتتان سالم درمیآید. یعنی خوبید، یعنی راحتید، یعنی حالتان خوب است.
صابرین کیستند؟ اینها صابر میشوند. «الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ». وقتی با یک چیزی مواجه میشوند، توی زندگی سدی توی راهشان قرار میگیرد، آسیب بهشان میرسد، میگویند: «إِنَّا لِلَّهِ». منطقشان این است: میگویند اینها وسط عالماند. ما پس و پیش داریم. مال خداییم، به او هم برمیگردیم. مبدأمان اوست، منتهایمان اوست، اولمان اوست، آخرانمان اوست، آغاز اوست، انجام اوست. ما وسط ماجراییم. اینجا وطن ما نیست که بابت اینجا غصه بخوریم. ما از خانهمان راه افتادیم، آمدهایم اینجا جنس بخریم، برگردیم خانهمان. حالا اینجا شلوغپلوغ است، حالا اینجا گرم است. مگر من قرار است اینجا بمانم؟ اینجا غبار گرفته. مگر من مال اینجا هستم؟ البته سعی میکنم کاری بکنم که غبار به من آسیب نزند. اگر بتوانم کاری میکنم که اصلاً غبار از اینجا برداشته بشود، بردارم به خاطر اینکه بقیه که اینجا هستند راحت باشیم. وگرنه من که مال اینجا نیستم، من باید برگردم خانهمان. این صبور میشود. صبرا از توی دل چی درآمده؟ از توی دل ایمان درآمده. چه ذکری بگوییم صبور بشویم، با حوصله بشویم، تحمل کنیم؟ ذکر نمیخواهد، ایمانت را ببر بالا. با چی ایمان میرود بالا؟ با این نکاتی که عرض کردم. از حیات دنیا باید دربیاییم، حرکت کنیم به سمت عوالم بالاتر. جهت بدهیم به رفتارها و اعمالمان به سمت عالم بالاتر. حاکم کنی منطق آخرتی را بر زندگی مادیمان. آخرتی فکر کنیم، آخرتی حرف بزنیم، آخرتی رفتار کنیم، آخرتی ازدواج کنیم، آخرتی بچهدار بشویم، آخرتی کاسبی کنیم، آخرتی دربیاریم، آخرتی خرج بکنیم. همین آخرتی باشه، آخرتی میشوی. آخرتی که شدیم، مؤمن میشویم. مؤمن که شدیم، صبور میشویم، منظم میشویم، دقیق میشویم، با حوصله میشویم، مهربان میشویم. من هیچکدام از اینها به نحو حیوانیاش. بعضی حیوانات مهرباناند. بعضی حیوانها با حوصله. دیدهاید بعضی حیوانها چقدر باحوصلهاند؟ دیگر اسم نمیبرم. بعضی از حیوانهای شریف، خیلی حوصله دارند. حوصله حیوانی، حوصله ایمانی، نظم ایمانی که توی عوالم بعد به دردت میخورد. وگرنه نظم حیوانی را همینجا میگذاری و میروی. نظم ایمانی، به نظم ایمانی نور است، نظم ایمانی روح است. خب اینها چون انکار کردند اول و آخر را، مطرف شدند. اطراف دنیا باعث شد که از غیر دنیا منقطع شدند، چسبیدند فقط به دنیا. اصلاً به غیر دنیا دیگر فکر نکردند. هر جور خواستند اینجا رفتار کردند. مادیات برای جلوه کرد، زینت شد برای اینها. لذتبخش شد. دائماً اینها را به سمت خودشان جلب کرد و هوای خودشان، هوای نفسشان را پیروی کردند. حق و حقیقت را فراموش کردند و باعث شد که انکار کنند مبدأ، انکار کنند معاد و انکار کنند دعوت انبیاء را. چرا؟ چون انبیاء و دعوت انبیاء ضربه میزند به این حیات مادی اینها. اینها میخواهند این خاک، تو خاک را نگه دارند. انبیاء باغبونند، زارعاند. آمدهاند بیل بزنند، رشد بکند. آن میگوید: «بیل توی سر من نزن.» بیل زدن دارد؟ خوب عزیز من! این زمین اگر قرار است که رشد بکنی، خاکش باید عوض بشود، باید بهش آب بدهند. میگوید: «خیسم نکن، سرم اذیتم میکنی.» ماه رمضان، بیرون جلو چشم مردم رستوران نروم، چیزی نخورم، توی استخر نروم. تابستان گرم من ظهر میخواهم بروم توی استخر. برای چی استخر بستی؟ میگوید پیغمبر گفته، شریعت گفته. اذیتش میکند. با پیغمبر دشمن میشود و با هر کسی که حرف پیغمبر را میزند دشمن میشود. با هر کسی که حرف پیغمبر را اجرا میکند دشمن میشود. چرا؟ برای اینکه این دارد آب میریزد روی سرش، دارد بیل میزند بهش برای اینکه شکوفایش کند. پیغمبر فلاحه، باغبون، زارع است. آمده ما را به فلاح برساند، شکوفا کند. از این هسته ما، این هسته بیخاصیت، درخت در بیاورد. پیغمبر برای این آمده، برای فلاح آمده. این هم احساس میکند پیغمبر مزاحمش است. پیغمبر دارد بیل میزند، آب میریزد، شیار میدهد، تمرین خاک میدهد، کود میدهد. اینها اضافیات چیست؟ دیگر اذیتش میکند. پیامبران را مزاحم میبیند.
اینجا برمیگردند چی میگویند؟ برای اینکه پیغمبر را تحقیر کنند، توهین کنند، میگویند: «مَا هَذَا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ». این فقط توی سر من میزند. ما همه توی خاکیم، تو هم خاکی. تو پیغمبر به چه حقی به من میگویی که این کار را بکنم و آن کار را نکنم؟ تو از جنس مایی، تو خاکی. اگر خاکی نبودی، ملکی میشدی، از یک عالم بالاتر آنجا میآمدی به ما میگفتی چیکار کنیم، چیکار نکنیم؟ پس با انبیاء به خاطر این مشکل دارم. بلکه اگر ملک بود خب شما نمیتوانستی او را ببینی. آدم ماده که نمیتواند موجود مجرد و مثالی را ببیند. ملائکه را نمیتوانستیم ببینیم. اگر موقع مرگ خدا آمده کسی را فرستاده که هم ملکی باشد و هم ملکوتی باشد، میشود پیغمبر. لطف خدای متعال است. در زیر خاک باشد، از بیرون خاک هم خبر داشته باشد. از توی خاک شما را هل بدهد به سمت بیرون خاک. از بیرون خاک اگر کسی صدایت میکرد بیایید اینور که نمیفهمیدید، نمیدیدیدش. خدا لطف کرد توی خاک کسی از جنس خودتان فرستاد. از توی خاک بهتان بگوید کدام مسیر را بروید، کدام جهت را بروید که رشد کنید، شکوفا شوید. بعد حالا میگویید که این یک آدمی مثل ماست، یک کسی، یک بشری مثل ماست. این هم خاکی است. «یَأْكُلُ مِمَّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَ یَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ». این یک بشری مثل ماست، از هرچی ما میخوریم این هم میخورد. از هرچی ما مینوشیم، و مینوشد.
خیلی نکته قشنگی است. دارم میفهمم که از استدلالی که اینها کردند که گفتند: «مثل بقیه مردم است، چون میخورد و مینوشد.» معلوم میشود که برای انسان غیر از خوردن و نوشیدن چیز دیگری، ارزش دیگری قائل نیستند. خوردن و نوشیدن خاصیت حیوانیت اینهاست. کمال و فضیلت دیگری غیر از این سراغ نداشتند. غیر از خوردن و نوشیدن که کمال و فضیلت حیوانات است. سعادت و تنها خوشبختی بشر را توی این میدانستند که فقط بچَرَد، توی لذت آزاد باشد. قرآن هم در سوره مبارکه (که به نام پیغمبر است)، سوره مبارکه محمد (اللهم صل علیه و آل محمد)، آیه ۱۲ میفرماید که: «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعَامُ». اینهایی که کافرند، متمتع میشوند، بهره میبرند و میخورند «کَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعَامُ»، همان جور که حیوانها میخورند. اینها حیاتشان حیوانی است. همه زندگی حیوانات خلاصه میشود توی لذت جنسی و خورد و خوراک. همه لذت زندگی انسانهای حیوان که کافرانند، انسانهایی که بهره از انسانیت نبردهاند، خلاصه میشود توی همین لذتهای جنسی، خورد و خوراک. بقیه چیزها مقدمه این دو تاست. خوشگلی و آرایش و تیپ و قیافه و راحتی و کولر گازی و فلان و اینها همه برای اینکه به این دو تا برسند. این دو تا حاصل بشود. اصل لذت همین دو تاست. سلامتی را هم برای همین میخواهم. خانه خوب هم برای همین میخواهم. شغل و کاسبی و کارم هم برای همین میخواهم. دسترنجشان این دو تاست: شکم و زیر شکم حاصل بشود.
یک زندگی کافرانه و میگفتم که این هم یک بشری مثل ماست. تو هم که شکمو زیر شکمی، تو هم که میخوری و مینوشی. به چه حقی به ما دستور میدهی؟ تو چه فرقی با ما داری؟ زندگی من یک چیزی بیش از خورد و خوراک است. تو هم که خورد و خوراکی. پس تو مگر جنس مایی؟ تو چه فضیلتی بر ما داری؟ پولت بیشتر است؟ قدرت بیشتر داری؟ که حرفت را گوش بدهیم. اگر نداری پس چی؟ اینها مبانی لیبرالیسم وصل شدند. این لیبرالیسم دموکراسی غربی درمیآید که ما اینها را رابط جلسات مفصلی توی بحثهای مختلف در موردش صحبت کردیم. نگاه اینها نسبت به هستی غلط است. هستیشناسی غلط، که هستی را منحصر میکنند در ماده. هستیشناسی غلط باعث انسانشناسی غلط میشود. انسان را هم منحصر میکنند در ماده: خورد و خوراک. انسانشناسی غلط باعث میشود که فروع غلط از توی این درمیآید: جامعهشناسی غلط، روانشناسی غلط، حقوق قضایی، حقوق کیفری، حقوق بینالملل. همه رشتههای انسانی اینها غلط است، محدوده اشتباه. همهاش منحصر به مادیات، منحصر به خورد و خوراک، منحصر به حیوانیت. جز حیوانیت توی این خبری نیست. از عالم ایمانی هیچ خبری بین اینها نیست. انبیاء آمدهاند ما را وارد عالم ایمانی کنند. اگر آنجا رفتیم این کمالاتی که توی قرآن میگوید: صبر ایوب را میگوید، شجاعت ابراهیم را میگوید، با حیوانها حرف زدن داوود و سلیمان را میگوید، تخت جابجا کردن را از آصف بن برخیا میگوید. همه اینها آثار چیست؟ آثار ایمان است. اگر مؤمن شدی، عالم را طور دیگری میبینی. عالم برایت یک استفاده دیگری دارد. یک کارکرد دیگری دارد. به شرط اینکه تو توی آن مسیر آدم قدم بگذارد. خب حالا اینها علوم انسانیشان غلط شد، سیاستورزیشان هم غلط است. پس هستیشناسی غلط، انسانشناسی غلط، انسانشناسی غلط، علوم انسانی غلط. یکی از علوم انسانی سیاست است. مدیریت. مدیر کیست؟ چه کسی باید مدیریت کند؟ همه اینها میشود حیوانی. همه اینها میشود حیوانی. مدیر کیست؟ آنی که سمش پرزورتر است، پول بیشتر دارد، قدرت بیشتر دارد. چطور باید مدیریت کند؟ جوری مدیریت کنی که پول بیشتری تولید بشود، خوراک بیشتری تولید بشود، لذت بیشتری تولید بشود. تبدیل به فلسفه کردهاند، در غرب دارند تدریس میکنند، دنیا را اداره میکنند. اپیکور یکی از کسانی است که مبدع این فلسفه است و اپیکوری (کپسول فلسفه بود). به ظاهر میگویند در غرب خیلی طرفدار ندارد اپیکوریسم، ولی در واقع فلسفه او توی فلسفههای دیگر خیلی خودش را جا کرده. فلسفه اپیکور لذتگرایی است. که یک چیز اصالت دارد در عالم، آن هم لذت است. اگر بین ما کسی پیدا شد گفت: «آقا! ما برای لذت به دنیا آمدهایم.» باید ازش بپرسیم: منظورت این است که فقط مادیات، یا بیش از این؟ توضیح بده ببینم چیکارهای؟ چقدر میفهمی عالم را؟ لذت آمدهایم، ولی لذت اُنس، لذت قرب. نه لذت ماده. آمدهایم از این لذت ماده اتفاقاً، از این عبور کنیم، بِجَهِیم، بَرَهِیم، به رویش برسیم. تازه به نور برسیم. «يُخْرِجُونَهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ»، این ظلمات خاک، «إِلَى النُّورِ»، به آن نور بیرون خاک. اولیاء خدا این کار را میکنند. نور که آن بیرون آفتاب است، تابش است. از آنجا ما را خارج میکنند. خاک هی خاکیتر میکند. درست.
حالا سیاست اینها چه شکلی میشود؟ اینجوری میشود. میگفتند: «لَئِنْ أَطَعْتُم بَشَرًا مِّثْلَکُمْ إِنَّکُمْ إِذًا لَخَاسِرُونَ». اگر یک بشری مثل خودتان را اطاعت کنید، خیلی خسران دیدهاید. از بشری مثل خودتان نباید اطاعت کنید. از چی اطاعت کنیم؟ از قدرت اطاعت کن، از ثروت اطاعت کن. از بشر اطاعت نکنید. باید قدرت و ثروت دست هر کسی بود، آن هم بشود حق. بعد دیگر وقتی آمدیم قدرت و ثروت را عمومی کردیم، آن وقت از عموم اطاعت میکنیم. از اکثریت اطاعت میکنیم. این میشود مبنای دموکراسی. هر آنچه که اکثریت گفتند، بشود ملاک برای قدرت. بعد او را گوش بدهیم. اینها همهاش منطقهای غلطی است که قرآن سر سوزن اینها را قبول ندارد. اکثریت اگر در مسیر حق، یعنی اکثریتی که پشتوانهاش حق و حقیقت است، ملکوت عوالم بعد. اگر مشورتی بسازند، اکثریت چیزی را گفتند قبول میکنیم. این میشود دموکراسی اسلامی، مردمسالاری دینی. یعنی مردم به جای حق و حقیقت نمینشینند. مردم در مسیر حق و حقیقت به ما خط میدهند که برای اجرای این حق کدام شیوه را پیش بگیریم. میخواهیم یک جایی برویم، یک سفر خوبی برویم. مردم نمیگویند که مثلاً مشهد رفتن خوب است یا بد است. خدا میگوید مشهد رفتن خوب است یا بد است. مردم به ما بگویند چه مدل مشهد رفتنی خوب است. اکثریت میگویند آقا مثلاً پنج صبح راه بیفتیم خوب است، با هواپیما برویم خوب است. اینجا اکثریت را میپذیریم. چون اکثریت نیست به ما حق و باطل را تعیین کند. اکثریت میخواهد رفتن به سمت حق و مسیر فرار از باطل را بگوید. اشکال ندارد. این مسیرش را با دکترها تعیین میکنند. اینها میگفتند: «اگر از بشری مثل خودتان اطاعت کنید، خاسرید.» زیر بار یک بشری مثل خودش برود که همان بحث یوری دنیا علیکم. میخواهد بر شما قدرت پیدا کند. هیچ فضیلتی بر شما ندارد. مایه خسران و بطلان زندگی شماست. چون غیر از این حیات دنیا حیات دیگری نیست. توی این زندگی هم جز حریت و آزادی توی لذت، سعادتی نیست. هر کسی آزادی شما را توی این دنیا محدود بکند، آزادی شما را توی این دنیا محدود. از کیف حالت درآورد، حال خوبت را نباید کسی بگیرد. از این شرورهایی که میگویند: «هر کسی میخواهد مزاحم آزادی تو بشود، محکوم به نابودی است.» هر کسی میخواهد جلوی تو را بگیرد، جلوی حال کردن. منطق حیوانی است. چون هدف چریدن است. ما آمدهایم که بچریم. به هر کسی مانع چریدن بشود، مانع هدف ما شده. بعضیها باید مانع چریدن ما بشوند، چون میخواهند ما را تربیت بکنند، میخواهند پرورش بدهند. مربی بدنساز هم میآید به شما میگوید که آقا روزی اینقدر باید غذا بخوری، این ساعت باید تفریح کنی. دارد گوشی از دستت درمیآورد، کنترل تلویزیون را ازت میگیرد. به جای خورد و خوراک هر ساعت پیتزا، هر ساعت کباب. هر ساعت دارد دستت دمبل میدهد و سوار تردمیلت میکند و دارد محدودت میکند. محدودت میکند که چی؟ از توش درآید، از توش ورزشکار درآید، ورزیده درآید. میخواهد تربیتت بکند. انبیاء آمدهاند محدود میکنند. بله، قطعاً همین است. هیچ ابایی ما از این نداریم که بگوییم انبیاء ما را محدود میکنند. توی آن بحث تکلیف و تکلف. اصل حرف را آنجا زدیم که معمولاً به رفقا عرض میکنم اگر کسی میخواهد صحبتها را گوش بدهد، از آنجا شروع بکند. اصل جان مطلب همین است. ما نگاه نسبت به انبیاء را باید اصلاح کنیم. انبیاء آمدهاند ما را محدود کنند تا از ما یک چیزی، یک کرهای در بیاورند، محصولی بیرون بکشند. تربیتمان بکنند. نگو هر چیزی را نخور، هر چیزی را نبین، گوش نده. تا مؤمن بشوی، تا از خاک دربیایی. تا تازه بفهمی چه لذتی توی عالم است. تازه بفهمیم چه خبری است توی این عالم. تازه نور بهت بخورد. روشنه؟ چی بود آن خراب شده آن زیر.
نکتهای که توی آنسوی مرگ میگفت، میگفت وقتی رفتم عالم برزخ و دیدم، فکر کردم همه رنگهایی که توی دنیا میدیدم از پشت جوراب مشکی داشتم میدیدم. این شکلی بود برایم. حجاب تاریک خاک. از اینجا درمیآیی تازه میفهمی چه خبری است این عالم و «كُنتُمْ تُرَابًا وَ إِذَا مِنِّی إِنَّکُمْ مُّخْرَجُونَ». اینها میگفتند: «به شما وعده میدهد که از این خاک درمیآید.» وقتی مردید و خاک شدید، خاک شدی. یعنی شما خاکین. از آن خاک درنمیآید. وقتی مردید و خاک شدید و استخوان، یک استخوان ازتون. «كُنتُمْ تُرَابًا وَ إِذَا مِنِّی إِنَّکُمْ مُّخْرَجُونَ». خاک و استخوان شدید. باز هم میخواهند از این خاک در بیایند؟ اصلاً بحث این است که از خروج از خاک، «مخرجون خاک». «هَیْهَاتَ هَیْهَاتَ لِمَا تُوعَدُونَ». اینها میگفتند: «دور خیلی دور است. آنی که به شما وعده دادهاند نیست. خبری نیست. این کشک است، وعدهای نیست. بنشین، جهنمی نیست، بالاتر نیست. بعد از اینجا همین است. به هیچ وجه اینها که وعده میدهند نیست. توی این عالم خبری نیست. «إِنْ هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا». هیچی حیات دنیای ما نیست. «نَمُوتُ وَ نَحْيَا». زندگی میکنیم، میمیریم. میمیریم، زنده میشویم. یعنی هی نسل به نسل میآیند و میروند. توی همین خاک است. گاو و گوسفندان یک نسل گاو میآید زندگی میکند، میخورد، میچرد، شیر میدهد، تمام میشود، میرود. گاو بعدی، گاو بعدی، گاو بعدی، گاو بعدی.
شاید هم اشاره به تناسخ داشته باشد که بین اینها خیلی رایج بوده، که میمیریم دوباره توی بدن یکی دیگر حلول میکنیم. روح از این عالم خارج نمیشود، یک روحی هی سرگردان است، هی از یک نسلی به نسل یکی ضروری البطلان است. یعنی در منطق دین بطلانش واضح است که تناسخ معنا ندارد. چون روح از عالم دنیا که میرود سیر قهقرایی ندارد. هیچ چیزی توی این عالم این شکلی نیست که وقتی میرود جلو، برگردد. هیچ وقت درخت بذر نمیشود دوباره. من که توی چرخهای بیفتد خود درخت است. برنمیگردد عقب. درختی که رفته، درخت شده، برگردد همان بذر خودش بشود دوباره. عالم سری. اینجا هم همینطور. سیر قهقرایی نداریم که برگردیم دوباره بیاییم توی بدن دیگر حلول بکنیم، برویم توی سوسک، برویم توی موش. اینها میگویند تناسخ این است. نه، وقتی آدم رفت، پانصد سال برگردد بیاید برود توی جسم یکی دیگر. این هم نیست. هر کسی یک نفسی است و خودش است. و اگر هم بخواهد برگردد به دنیا، برمیگردد به بدن خودش. به بدن یکی دیگر برنمیگردد که این. حالا بحث مفصلی است. علما هم آثاری دارند، کتابهایی نوشته شده، بحث تناسخ. میتوانید سرچ بکنید، بررسی بکنید، مطالعه بکنید که بحثش را کاری نداریم. میفرماید شاید اینها منظورشان از اینکه ما میمیریم دوباره زنده میشویم همین تناسخ باشد. خیلی سیاق این آیات بهش. ما مبعوث نمیشویم. بعثتی، برانگیخته شدن، در آمدنی نیست از توی خاک. در آمدن نیست.
«افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا وَ مَا نَحْنُ لَهُ بِمُؤْمِنِينَ». ما بهش ایمان نمیآوریم. «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ» چه کسانی مؤمن نیستند؟ کسانی که زیر بار این دعوت انبیاء نمیروند. نمیسپارند دست انبیاء که این به این خاک شیار بزنند، بیل بزنند، کود بدهند، آب بدهند. خودشان را دست انبیاء نمیسپارند. اینها مؤمن نیستند. اینها به رویشی هم نمیرسند. اینها به محصولی هم نمیرسند. چون همه محصولات مال آن درخت است، میوهها مال آن درخت است. درخت هم باید از زیر خاک در بیاید تا میوه بدهد. هیچ بذری زیر خاک میوه نمیدهد. همه میوهها مال عالم ایمان است. صبر، شجاعت، حوصله. صد بار هرچی شما میگویید از کمالات. هرچی میخواهید لیست کنید به من بدهید. من به شما میگویم اینها همه مال عالم ایمان است. عالم ایمان یعنی درخت، مثل «کلمه طیبه» که «شجره طیبه». این شجره طیبه است، از توی خاک درآمده، میوه میدهد. درخت توحید، درخت ایمان. از توی خاکم باید در بیاید. این نقطه اول است. از توی خاک درمیآید، یعنی میپذیرد بعد از این عالم خبری است. میسپارد خودش را به کسی که برای این بعد از این عالم خبر دارد، که آن پیغمبر است. این جریان نبوت، جریان امامت، جریان ولایت. جریان نبوت، ولایت امتداد پیدا میکند میرسد تا به علماء. اگر پیغمبر بود، پیغمبر نبود، امام نبود، ولی حق، نایب امام کسی که مسلط بر منطق امام، فقه امام را میداند که ما اسمش را میگذاریم فقیه. او ولایت دارد، باید به او بسپاری. یا مرجع تقلید، عالم، کسی که مسلط است بر آن شریعتی است که آن پیغمبر آورده. شریعتی که آن امام آورده. میداند آن شریعت را. خودت را به او بسپار. بابا! حرکت کن، این به فلاح میرسد.
این فقط یک مردی است که «افتر على الله كذبا». جالبه! اینها میگفتند حضرت نوح دارد به خدا دروغ میبندد. این انبیاء دارند به خدا دروغ میبندند. اینها افترا میبندند. اینها بافتهاند. اینها میخواهند من و تو را سر کیسه کنند، خالی کنند به اسم خمس و زکات و اینها. کعبه برای اینها ناندانی، حرم برای اینها ناندانی است. شما یک میمون را، یک گراز را چه شکلی میتوانیم توجیه کنیم به اینکه مثلاً فلان مسئله اینطوری هست یا فلان مسئله آنطوری نیست؟ گراز را چه شکلی میشود مجاب کرد؟ میشود اصلاً به گراز ما قدرت تفاهم با گراز داریم؟ با یک خرس، با یک گوریل میتوانیم تفاهم کنیم؟ انبیاء هم قدرت تفاهم با اینها را نداشتند، نمیتوانستند حالی اینها کنند. حیات حیوانی است. ما به اینها ایمان نمیآوریم. «قَالَ إِنَّمَا قَلِیلٌ لَّیُسْبِحَانِ آدَمِينَ». درخواست کرد: «خدایا! من را نصرت بده بابت اینکه اینها در من تکذیب میکنند. بابت تکذیب اینها من را نصرت بده.» دم مطرفین. فقط قبل از اینکه رد بشویم از این بخش، از محمود مصطفوی در کتاب شریف التخبیر، نکاتی عرض بکنم. طرف: ط، ط. دو نقطه، ر و ف. تنعم به نام دنیوی و وسعت عیش در حیات دنیوی و تمتع به اینها در هر جهت. اطراف یعنی همین. یعنی توسعه در این زندگی دنیایی و منعم بودن از هر جهت. هر کاری آدم دلش میخواهد، هر عشق و حالی را که میخواهد میکند. این را میگویند. و در آیات فراوانی هم در مورد مطرفین مطلب داریم. سوره مبارکه مؤمنون که خواندیم: «أَتْرَفْنَاهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا». سوره مبارکه انبیاء، باز آنجا خواندیم: «وَ رَجَعُوا إِلَى مَا أُتْرِفْتُمْ فِيهِ». اعتراف کردید به آنهایی که اعتراف کرد، برگردیم به همان سمت. سوره مبارکه زخرف، آیه ۲۳: «إِلَّا قَالَ مُتْرِفُوهَا»، انبیاء میایستادند، مطرفین بودند. پس سوره مبارکه واقعه، آیه ۴۵: «إِنَّهُمْ كَانُوا قَبْلَ ذَلِكَ مُتْرَفِينَ». اینها در دنیا مطرف بودند، توی این تمتعات دنیا غرق شده بودند. از حالات روحانی غافل بودند، اعراض کرده بودند. از وظایفشان غافل بودند. لذا مطرف کسی است که جوری فرو میرود در این لذتهای مادی که هیچ اعتنایی به عوالم نمیکند. مطل. خب این هم از این نکته.
حضرت نوح (علیه السلام) درخواست نصرت کرد: «خدایا! به من نصرت بده به خاطر این تکذیبی که برای من دارند.» «قَالَ اَمَّا قَلِیلٌ لَّیُسْبِحَانَ آدَمِينَ». فرمود: «به همین زودی اینها نادم، خیلی زود اینها پشیمان میشوند.» صبح میکنند. صبح کردن یعنی آفتاب میزند، میبینند. اصباح. صبح کردن. به همین زودیها صبح میکنند. به همین زودی آفتاب میزند. تمام میشود. از دنیا درمیآیند، از ماده درمیآیند. بذری که زیر خاک بوده و باید درمیآید. کم کم دیگر از توی خاک درش میآوریم دیگر. نه فرصت رویش دارد، نه هیچی. همین یک بذر خالی بیرون از خاک افتاده. این چه وضعی دارد؟ هر جور بازی میکند. و نه درختی، نه باری، نه برگی، نه میوهای. هیچ. و تازه گندیده هم شده، بوی گند هم میدهد، تعفن هم دارد. توی خاک هم برش گردانند. شکوفایی تمام شده. از دنیا میروند. رجعت هم بکنند، برگردند، ممکن باشد، خوب بشوند. صدام و اینها را برمیگردانم. دوران رجعت. نه، همان بذر تلف شده گندیدهایم که از خاک درآوردند. دوباره توی خاک میکارند. فرقی نمیکند. فقط میآید اینجا که اینجا هم حسابش را پس بدهد. ممکن است حالا صدام بیاید، ممکن است سرش به سنگ بخورد. اینجا تصمیم بگیرد آدم خوبی باشد. این نیست. برگشت اینها همراه با مسیر توبه برای اینها نیست. اینها به زودی نادم میشوند. «انما قلیل». «انّ» میشود به معنای بعد. ما برای تأکید، تأکید. کمی. مدت. «جَمْعَهُمْ بِقُم» برمیگردم برای تأکید. نونش هم نون تأکید است. سوگند میخورم که به زودی رسیدن عذاب، پشیمانی اینها را قطعاً خواهد گرفت. «فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ بِالْحَقِّ». صیحه اینها را به حق. «فَجَعَلْنَاهُمْ غُثَاءً». به حق باید. «بِالْحَقِّ». با این مصاحبت و معیت در حالی که مصاحبه با حق بود. صیحهای که به حق بود، عین حق بود. بادی است که اگر این باد حق است، باد اگر تو شکوفا شده بودی، این باد برایت خیر بود. این صیحه برایت خیر بود. باد که باد است. به خاطر وضعیت بد تو است که میشود طوفان. اگر کوه بودی، این باد که میآمد آشغالهایت را برمیداشت، میبرد. حالا که کاهی، باد که میآید خودت را برمیدارد، میبرد. تو اگر درخت بودی، باد که میآمد به تو شکوفا میشدی، گرد و غبارت گرفته میشد، تمیز میشدی، زنده میشدی. بذر درنیامدهای، بذر فاسد شدهای. این باد میآید بوی تعفنت را منتشر میکند. فقط جابجات میکند، لای سنگها میاندازدت. این باد به حق، این صیحه به حق. تو خودت را خراب کردی. «فَجَعَلْنَاهُمْ غُثَاءً». تو کاری کردی که غُثا شدی. گیاه پوسیده و خشک. چقدر این تعابیر فوقالعاده است.
این یک غثاء است، یک گیاهی است که باید رویش میکرد. رویش نکرده. یک گیاه پوسیده پلاسیده است. این باد که میآید این را از اینور به آنور پرت میکند. باز از مرحوم مصطفوی برایتان بخوانم که در مورد ایشان چی میفرماید. ایشان میفرمایند که هر چیز خفیفی که از موقعیت خودش ساقط بشود، از صورت اصلی خودش خارج بشود، برود به یک صورت غثاء. مثل برگ درخت که خشک شده، میریزد زمین. این میشود مثل آن چیزهای کوچکی که پوسیده و پلاسیده میشود. این را میگویند غثاء. آن کثافتهایی که خشک میشوند. مثل یک تیکه نجاست، مثل تیکه مدفوعی که خشک میشود. هیچکس به این اعتنا نمیکند. مفت نمیارزد برای کسی. به این میگویند غثاء. پس یکی از جایگاه خودش ساقط شده و یکی بیارزش است. و هرچی هم که بیاید این را جابجا میکند. هیچ استحکام و قدرتی ندارد. باد این را جابجا میکند. سیل رغبت ندارد. «فَجَعَلْنَاهُمْ غُثَاءً». آنی که خط توی خط انبیاء نیامد، از ماده بیرون نیامد، به فلاح نرسید، غثاء است. این نیست که حالا ما اختیار داریم، دوست داشتیم میرویم. حالا مؤمن میشویم خوب است، نرفتیم هم هیچی. کنکور شرکت میکنم، امتحان میدهم، قبول میشوم، دکتر میشوم. خب خوب. حالا نشدم؟ مگر بد است؟ عالم ایمان این شکلی نیست. عالم ایمان اگر روییدی که روییدی، اگر نرویدی، به رویش نرسیدی، غثایی. یک تیکه کثافت و نجاستی که باد میزند و جابجا. «بِالْحَقِّ فَجَعَلْنَاهُمْ غُثَاءً فَ بُعْدًا لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ». مرحوم آقای مصطفوی، جلد ۷ تحقیق، اینجا نکات قشنگی دارند که میخوانم برایتان. ایشان میفرمایند که این جریان در قرن بعد از جریان نوح. اینها با صیحه شدید هلاک شدند. غثاء شدند. از آن موقعیت خودشان خارج شدند. از آن مقامی که باید توش قرار میگرفتند، ساقط شدند. مقام ایمانی که حیات انسانی آنجاست. اینها با این صیحه اموات شدند، اجساد شدند. بدون حرکت. نه روحی بود، نه حیاتی بود، نه حسی بود. مثل چوب خشک شده. و به این لحاظ که از حقیقت حیات منقطع شدند که حقیقت حیات و هیروهانی والایمان بالله. قشنگه. «به لحاظ انقطاع من حقیقت الحیات و هی روحانی بالله». حقیقت حیات چی بود؟ ایمان به خدا بود، روحانیت بود. اینها چون این حیات حقیقی را نداشتند، چون ایمان نداشتند، چون روحانیت نداشتند و فقط برای خودشان قائل به بدن بودند. بدن میدانستند. حالا روح از این بدن گرفته شده، بدنش را چوب خشک. سارو اجساد خفیفه. یک سری پوست پوسیده شدند. مفت نمیارزیدند. هیچ کار هم نمیتوانستند بکنند. تکان نمیتوانستند بخورند. جابجا. «لَا يَسْتَطِيعُونَ صَرْفًا». این ور آن ور نمیتوانستند بشن. «وَ لَا دِفَاعًا». از خودشان چیزی دفاع کنند. «وَ لَا تَمَسُّکًا». به چیزی بند بشوند. «وَ لَا جَعْلًا». با چیزی سمت خودشان بکشند. «لِنَفْعٍ وَ خَيْرٍ». «یَحْمِلُهُمُ السَّيْلُ». سیل اینها را سوار میکرد از این ور به آن ور. باد اینها را از این ور به آن ور جابجا. مگر اگر فقط حیات مادی و ماده باشید، الان چیستید؟ یک غثایی، یک تیکه نجاستی، یک چیز پوسیدهاید که باد میزند از این ور به آن ور جابجا. شما همینید دیگر. البته روح آنها هست توی عالم بعد. و این را میبیند. و تعلقشان به این تن هنوز هست. و این میشود اوج عذاب برای اینها. متلاشی شدن این بدن، زیر خاک رفتن این بدن، خوراک کرم و مور و ملخ شدن این بدن. میفرماید که این هم که غثاء را بر این بدنهای پوسیده سقوط کرده اطلاق کرده، دلالت میکند بر همان که ما گفتیم که اختصاص به پفک برگ و اینها ندارد و به همه چی میشود غثاء گفت. که این هم در قرآن آمده. آنهایی که ظالمند، بعد دارند از عالم ایمانی دورند که باعث دوری از عالم ایمانی میشود ظلم. ظالمین دور. ما به وعدهمان عمل و نصرت را هم رساندیم. نصرت به حضرت نوح (علیه السلام) چی بود؟ ماده خودشان گرفتار. آنی که در عالم بالاتر است، اینهایی که توی عالم پایینترند. اینها جلو چشمشان بیاورد حقارت و پستی خودشان را توی عالم پایین. این نصرت که اینها دیگر آسیب نزنند به ملکوت خودشان و ملکوت دیگران. راه حق را نبندند که دیگر تا ابد کسی نتواند مسیر را بیاید. یک تیکه آشغال آمده سر رودخانه را گرفته. نصرت انبیاء. انبیاء آن وسط رودخانه. نصرت این انبیاء به چیست؟ نصرت این انبیاء به این است که خدا این آشغالهای سر رودخانه را برمیدارد، پرت میکند بیرون. توی جنگل پودرشان میکنیم. چیز خبیث، کثیف، نجس و بیارزش میکنیم. پرتشان میکنیم. خب این هم از این. «فَبُعْدًا لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ».
بعد میفرماید که «ثُمَّ أَنشَأْنَا مِن بَعْدِهِمْ قُرُونًا آخَرِينَ». بعد از اینها باز ما قرون دیگری را آوردیم که قبلاً در مورد قرون صحبت کردیم. انشا کردیم. این بحث ایجاد عالم امر است که اول سوره مبارکه مؤمنون داشتیم. یک نسلی را ایجاد کردیم. همه را با هم تولید کردیم که این بشوند فلان امت. این میشود انشا. البته بدن اینها، یعنی افراد این امت مثلاً توی بازه ۸۰ ساله، ۸۰۰ ساله کنار هم. یک امت خدا با هم ایجاد کرده. یک امت را یکجا ایجاد کرده. هشت نسل توی صد سال، دویست سال مثلاً به مرور میآیند و میروند. آمدنشان آرام آرام. این اولی میآید بعد آن میآید بعد آن میآید. ولی اینها را توی عالم بالاتر، توی عالم امر خدا یکجا ایجاد کرده. پایین آمدن و بروزشان زمان و وقت میبرد. وگرنه ایجادشان یکباره بوده. «یک امت» را «یکجا» ایجاد کرد. «مَا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهَا». هیچ امتی هم سبقت نمیگیرد از اجلش و جلو هم نمیافتد. نه عقب میافتد، نه جلو میافتد. هر امتی ما یک امت. امت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را یکجا ایجاد کردیم. در تقدیر گرفتیم این پنج میلیارد آدم امت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) باشد. من این را توی این بازه زمانی مثلاً از سال ۲۴۴ بیایند تا سال مثلاً ۵۳۴۱. توی این بازه زمانی تک تک افراد با این اجل بیایند. آن فلانی اول بیاید، این هفتاد سالش بشود، چهار تا بچه داشته باشد. این چهار هشتاد سال. هیچ کسی از آن اجل سبقت نمیگیرد. هیچکس جلو نمیافتد. و هیچ امتی هم از آن تایم خودش جلو و عقب نمیافتد. هر امتی سر وقت خودش میآید.
و «ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَی». بعد رسولانمان را تتری فرستادیم. تتری مثل تواتر میماند. یعنی میآیند پشت سر هم، یکی در پی دیگری. این رسولان خودمان را یکی پس از دیگری فرستادیم. «کُلَّمَا جَاءَ أُمَّةً رَسُولُهَا کَذَّبُوهَا». هر وقت برای یک امتی، یک رسولی آمد، غالب بر این بوده امتها نسبتشان با انبیاء خودشان تکذیب بوده. غالب بر این بوده هر امتی که برایش رسول فرستادیم، تکذیبش کردند. «فَأَتْبَعْنَا بَعْضَهُم بَعْضًا». ما اینها را پشت سر هم فرستادیم. تابع همدیگر کردیم. این افراد پشت سر همدیگر آمدند. بعد میفرماید که «وَ جَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ». تبدیل به احادیث کردیم که جلسه قبل در مورد «وَ جَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ» صحبت کردیم. تاریخی. میگویند فلان امت آمد و رفت. سان فلان سال قبل از مثلاً میلاد. فلان امت بودند در فلان جای کره زمین. فلان جمعیت بودند که مثلاً باباشو فلانی بود. دویست سال فلان جا زندگی کردند. تعدادشان اینقدر بود. کارشان هم این بود. همین شد. فقط شد یک رفرنس تاریخی، یک فکت تاریخی، یک گزارش تاریخی، یک گوشهای از تاریخ. اسمی از این. یکی بعد از دیگری. اینها در تبع آن یکی، یکی آمدند و رفتند. این امت بعد آن آمد. آمد بعد این آمد. همه آمدند، رفتند، تمام شدند. چون مادی بودند، به بیش از ماده تکیهای نداشتند. بقا هم نداشتند. چون بقا مال بالاتر از ماده است. «مَا عِنْدَكُمْ يَنفَدُ وَ مَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ». آنی که پیش شماست نَفاد دارد، تمام میشود. این مادیات تمام میشود. آنی که بیش از این ماده است، بقا آنجاست. آن وجه الله است. «وَ يَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ». آنجا بقاست. آنجا ماندگاری است. انبیاء مال عالم بالاتری بودند. اینها ماندند. مؤمنین مال عالم بالاتری بودند. اینها ماندند. «لَا يُؤْمِنُونَ». اینهایی که ایمان نیاوردند را دور کردیم. پسشان زدیم. اینها ماندگاری ندارند. اینها دوام ندارند. اینهایی که ایمان ندارند، رویش نداشته باشند، ماندگاری هم ندارند. زیر خاک میپوسند، تمام میشوند. الان آنهایی که بیرون خاکاند، از زیر خاک چه خبری دارند که چقدر بذر این زیر آمده و رفته و یک دانه از اینها درخت نشده؟ کی خبر دارد از اینها؟ مگر اینکه یک کسی بیاید گزارش بدهد که آقا! ما اینجا ۸۰۰ هزار تا. یکی از اینها بیرون نزد. فقط با یک گزارشی که کسی از بیرون به ما بگوید، میتوانیم باخبر بشویم. وگرنه همه اینها تمام شدند، رفتند. ولی مؤمنات چی؟ از این خاک که درآمدی میبینی مؤمنها هستند. دوام آنها را میبینی. بقای آنها را میبینی. میبینی اینها ابدیاند. میبینی اینها همیشگیاند. تمامشدنی نیستند. اباعبدالله الحسین تا ابد است. امیرالمؤمنین تا ابد هست. قاسم سلیمانی تا ابد هست. اینها ابدیتند. این مؤمنین ابدیاند. ترامپ نبوده و نه هست و نخواهد بود. یزید نبوده و نه هست و نخواهد بود. «ثُمَّ أَرْسَلْنَا مُوسَى وَ أَخَاهُ». که بخش بعدی ما میشود که ان شاء الله فصل بعدی را در مورد حضرت موسی و حضرت عیسی، نکاتی را عرض خواهیم کرد. خدای متعال ان شاء الله با فضل و کرمش ما را از این حقایق قرآنی بهرهمند بفرماید. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضا.
در محضر سوره مبارکه مؤمنون، آیه سی و سوم هستیم: «وَ قَالَ الْمَلَأُ مِن قَوْمِهِ الَّذِینَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِلِقَاءِ الْآخِرَةِ وَ أَتْرَفْنَاهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا مَا هَذَا إِلَّا بَشَرٌ یَأْكُلُ مِمَّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَ یَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ»
میفرماید که اشراف قوم حضرت نوح (علیه السلام) که کافر بودند و لقاء آخرت را تکذیب میکردند. آخرت یعنی امری غیر از این حیات مادی، آخرت بخش پایانبخش به این حیات مادی است؛ لذا شامل برزخ و قیامت با هم میشود. همه اینها میشود آخر عالم. عالم برزخ بینابین دنیا و آخرت است؛ هم دنیاست و هم آخرت. دنیاست چون هنوز جای رشد دارد و انسان میتواند با اعمالش پرورش پیدا کند، اعمالی که خودش یا دیگران انجام میدهند؛ خودش انجام داده و هنوز بهش میرسد و اعمالی که دیگران انجام میدهند و به ما میرسد. از این جهت، یک سری تناسبات مادی بر زندگی او حاکم است. از جهت دیگر، آخرت است به خاطر اینکه جزای اعمال را دارد میبیند، بابت آنچه تا حالا کرده و تأثیرش را دارد میبیند که اثرات اینها چیست. لقاء آخرت شامل هر دوتای اینها میشود. کافر کسی است که تکذیب میکند. در واقع ریشه کفر به همین است که آدم فکر میکند همه زندگی مادیات است. «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ». مؤمنان کیستند؟ کسانی که از سوی این معنا درآمدهاند، از این فکر درآمدهاند، از این توهم که همه زندگی همین مادیات است.
عالم ماده که خب ما در مورد عالم ماده و تعریف عالم ماده مفصل توی بحثهای «آن سوی مرگ» صحبت کردیم. معنای ماده را گفتیم چیست؟ آنی که دائماً تَبَل دارد، تغییر دارد، عوض میشود، حرکت دارد، سکون ندارد، اثرش اثر ماندگار نیست. ماده و این عالم زندگی مادی ما را قرآن از آن تعبیر میکند به «الحیات الدنیا»، پستترین مرتبه حیات. حیات نیست اینجا؛ چون چیزی که آن به آن بخواهد عوض بشود، فرسایش تویش باشد، از دست رفتن باشد، اینکه حیات نیست. مثل اینکه ارزش، فقط ارزشش از این جهت است که از این عبور کنیم و به آن سرانجام و مقصود برسیم، به زندگی واقعی برسیم که «إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ». زندگی واقعی شما آخرت است. اصل در واقع، حیات و حیات را آنجا تجربه خواهید کرد. اینی که اینجا دارید حیات نیست، این اسمش حیات دنیاست.
این آیه شریفه را ملاحظه بفرمایید در سوره مبارکه عنکبوت، آیه ۶۴: «وَ مَا هَذِهِ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ». این حیات دنیا چیست؟ هیچی جز لهو و لعب، که قبلاً توی سوره مبارکه انبیاء و سور دیگر در مورد این بحث لهو و لعب صحبت کردیم. همهاش بازی، همهاش خیالات، همهاش توهمات. «وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ لَوْ كَانُوا یَعْلَمُونَ». اگر حالیتان شود، اگر علم داشته باشید، میفهمید که دار آخرت همانجا حیوان است. زندگی آنجاست، آنجاست که به درد میخورد، آنجاست که کارایی دارد، آن زندگی واقعی است. غیر از این اصلاً زندگی به حساب نمیآید.
وقتی کسانی لقاء آخرت را تکذیب کردند، یعنی در واقع زندگی را تکذیب کردند، مرتبهی بالاتری از حیات را تکذیب کردند و به مرحله پایینتر از حیات اکتفا کردند. اینها به شکوفایی خودشان پشت پا زدند، «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ» نمیشوند، شکوفایی را انکار کردند، حرکت دیگر نمیکنند به سمت شکوفایی.
وقتی که یک بذر در یک خاک میماند، اگر باور داشت که بالاتر از این سطح خاک خبرهایی است، حرکت کرد برای اینکه بالاتر از اینجا را درک کند و تجربه کند. این بذر از خاک حرکت کرد به سمت بیرون خاک تا برود بیرون خاک را تجربه کند، بیرون خاک را درک کند. این میشود شکوفایی. بذر وارد عالم بیرون خاک که میشود میگوییم شکوفا، رست، رویید. رویش به چه معناست؟ از این حجاب خاک درمیآید.
کدام بذری حرکت میکند به سمت بیرون خاک؟ بذری که قبول داشته باشد (بر فرض داریم با این مثال خودمان میگوییم)، بذری که قبول داشته باشد بیرون از این خاک خبری است. او حرکت میکند. حالا اگر بذر گفت: «آقا پشت این خروار خاک هیچ خبری نیست»، آیهاش را میخوانیم جلوتر. اینها گفتند عوالم بعدی نیست، همینجاییم و همینجا میمیریم و همینجا زندگی میکنیم، هیچ خبری هیچ جای دیگر نیست: «نَمُوتُ وَ نَحْيَا». هیچی غیر از همین حیات مادی ما و دنیا نیست. مبعوثی نیست، رستنگاهی نیست، رویشی نیست، برون آمدن از خاکی نیست. همه تو خاکیم و تو خاک زندگی میکنیم، تو خاک میمیریم. حرکت نمیکند به سمت بیرون خاک. وقتی حرکت نکرد به سمت بیرون خاک، شکوفا نمیشود.
همه خوبیها در عالم ایمان، همه کمالات انسانی آنجاست. کی به آن کمال میرسد؟ حرکت به سمت آن عالم ایمان. شرطش چیست؟ به شرط اینکه قبول داشته باشی بیش از این عالم ماده خبری است، باور کنی و تصدیق کنی. این نقطه حیاتی ایمان است. مؤمن کسی نیست که بگوید خدا هست، یعنی ما فقط آتئیستها را کافر بدانیم که اصلاً وجود خدایی را انکار میکنند. کمونیستها که کلاً انکار میکنند و کافرند. نه، خیلی در نگاه قرآن اینها کافر نیستند. اصل پذیرفتن خداست که اصلاً خدا جز بدیهیات است. اصلاً کسی نمیتواند انکارش بکند؛ چون اگر بخواهی انکارش بکنی، در همان گزارهای که میخواهی خدا را انکار بکنی، خدا را تأیید میکنی. که گفته بود: «از یک جوانی نقل کرده بود که میگفت: ای کاش من عدم بودم. برای چی خدا منو به وجود آورد؟ من دوست میداشتم که عدم بودم.» گفتم: «خود این دارد میگوید عدم بودم. باز دارد میگوید عدم بودم، عدم بودم.» باز خودش تویش بودن است، یعنی باز وجود، یعنی از وجود نمیتواند در برود. نمیفهمی عزیز من! ما که این حرف را میزنیم نمیفهمیم. آن منظورش از عدم، آنی که او میگوید عدم محض، هیچ آدمی آن را نمیخواهد. چون خودت داری میگویی عدم بودم. اگر منظورت این است که وجود، نبودم... ببینید اینها ظرافتهاست. روی آن دقت بکنیم، خصوصاً رفقای طلبهمان به اینها توجه بکنند. مگر نمیگویی ای کاش وجود نبودم؟ ببین، اگر داری میگویی ای کاش نبودم، ای کاش عدم بودم، عدم بودم. خوب دقت بکنید (یک دو دقیقه سختتان نباشد، کسی اذیت نشود.) اگر داری میگویی کاش عدم بودم، عدم بودم یعنی خودش بودن. پس داری باز طلب میکنی وجود. یعنی وجود تو، قلب تو، فطرت تو چی میخواهد؟ بودن را میخواهد. وجود نبودم. خیلی خوب، یعنی بودن را نمیخواهی دیگر، یعنی نبودن را میخواهی؟ آخرش گفتی چی؟ ای کاش وجود نبودم. من با بود و نبودت کار ندارم، با آن «م» آخر کار دارم. مگر نمیگویی نبودم؟ پس آخر یک «م»ی در کار بود. پس باز بودنی هست؛ چون اگر «م» دارد میآید، آن «م» باید باشد که وجود نباشد. مگر نمیگویی نبودم؟ پس خودت را میخواهی. آخرش تو خودت را میخواهی. آخرش تو از اینی که هستی خوشحالی، از اصل بودنت خوشحالی، از اصل حیاتت لذت میبری. الان مصیبتی افتادی، نمیتوانی از این بودن خودت لذت ببری. بابت همین عصبانی هستی که (نامت در ایماندرمانی گفتی) مشکل تو این نیست که چرا به من وجود داده. تو خودت داری میگویی نبودم. وجودی نبود. وجود نبودم. یعنی منِ منی که از خودم خوشم میآید و دوست دارم از خودم لذت ببرم، یک سری چیزها نمیگذارد از خودم لذت ببرم. ای کاش نبودم، وضعیت نبودم. ای کاش اصلاً نبودم. حرف تو این است. چون نبودم که میگویی آخرش «م» دارد، فکر میکنی آخرش داری تلاش میکنی برای اینکه آن «م» لذت ببرد. پس معلوم میشود که از بودن آن «م» لذت، لذت میبری که میخواهی لذتت بیشتر بشود، «م» لذت بیشتری ببرد.
مشکلت این است که اشتباه گرفتی عزیزم. آدرس را غلط رفتی، اشتباه فهمیدی. کجا را اشتباه فهمیدی؟ فکر کردی که بودن تو توی این دنیا، زندگی این مادیات، این اینجا را خطا رفتی. اگر بفهمی تو اصلاً برایم اینجا نیستی که داری الان غصه میخوری، کاش من اینجا نبودم. تو فکر کردی آوردن تو عالم دنیا، این همه مزاحم داری، خستهات میکند، اذیتت میکند، آزارت میدهد، نمیگذارد لذت ببری، نمیگذارد کیف کنی، نمیگذارد راحت باشی. بیماریها اذیتت میکند، نداریها اذیتت میکند، غصهها اذیتت میکند، مرگ و میرها اذیتت میکند، مریضیها اذیتت میکند. هزار و یک عامل برای اذیت و آزار داریم. میگوید: «کاش نبودم!» میدانی منظورت چیست؟ منظورت این است که ای کاش اینجا نبودم. خوب، ای کاش ندارد. خدا و پیغمبر آمدهاند بهت بگویند که اینجا نباش. ای کاش ندارد. آمدهاند بگویند اینجا نباش. تو مال توی خاک نیستی، تو باید از خاک بیایی بیرون. کی به تو گفت اینجا باشی که دچار سوء تفاهم بشوی؟ مگر آنها هم که آمدهاند نمیگویند اینجا نباش؟ تو میگویی ای کاش نبودم. آنها هم میگویند: «ای کاش نباشی!» کی به تو گفت اینجا باشی؟ تو مال جای دیگری هستی. «خُلِقْتُمْ لِلْبَقَاءِ لَا لِلْفَنَاءِ». تو برای ابدیت خلق شدی، تو برای آنجایی خلق شدی که همه چیز با تو میتواند در سلم باشد، سلام بر تو باشد، «سلام علیه». هر تو هر عالمی که باشی، در سلم باشد، همه چیز با تو جور باشد. از همه چیز لذت ببری، مطابق تو باشد، موافق تو باشد. همه عوالم تو را برای آنجا آفریدهاند. این خاک عالم تو نیست، این ماده، این حیات دنیا، اینجا جای تو نیست. تو بالاتر از اینی. تو برای رویش آمدی، تو آمدی از اینجا دربیایی. حرکت کن به سمت بیرون. باور کن بیرون خاک خبری است. دلت را بفرست. نه اینکه حتماً باید بمیری که بخواهی لذت ببری. وارد عالم ایمان کن، خشوع در نماز حاصل شود، لذت بردن را تازه آدم میفهمد چیست. «الَّذِينَ هُمْ فِی صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ».
وقتی شد، آدم وقتی مؤمن شد، از نماز لذت میبرد. میشود پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم): «جُعِلَتْ قُرَّهُ عَیْنِی فِی الصَّلَاهِ». نور چشم او در نماز. لذت زندگی او در نماز. علیآقای قاضی فرمود (همه سختیها که من الآن عکسشان اینجا جلو چشمم است، دارم لذت میبرم از دیدن عکس این مرد بزرگ)، فرمود: «همه سختیهای زندگی ما برای ما تا وقت اللهاکبر نماز است.» میآییم بیرون از این همه مور و ملخها، کرمها و تاریکیها و تنگیها مال توی خاک است. از خاک میروی بیرون میبینی همه چیز آماده است، همه چیز خوب است، همه چیز روبهراه است، همه چیز اوکی است. با چی میروی بیرون؟ با اللهاکبر، با نماز. فارغ میشود از این دنیا. خدا روزی ما بکند این را. «قدر افلح المؤمنون» شرطش و رکنش چیست؟ باور کنیم بالاتر از این عالم خبری است. دلمان را به آن سمت بفرستیم، گندهتر از دنیا بشویم، بزرگتر از این دنیا بشویم، بزرگ بشویم. بزرگ فکر نکنیم برای همین زندگی چهار روزه، آمدهایم به این دل خوش کنیم. به اینکه فلان پیتزا را بخوریم و فلان کباب را بخوریم و فلان زن زیبا را بگیریم و فلان ماشین آخرینمدل را داشته باشیم. ممکن است اینها خوب باشد، ممکن است بد باشد. من کاری به آن ندارم، در مقام ارزشگذاری نیستم. ولی اگر تو فکر کردی همه زندگی تو خلاصه میشود به داشتن فلان ماشین خوب و فلان زن خوب و اینها، خیلی اشتباه کردی. خیلی سوء تفاهم نسبت به عالم و هستی داری. خیلی اشتباه رفتی عزیزم. خیلی خطا گرفتی. همه چی تو برای اینجا نیستی، تو برای اینجا نیافریدهاند. زندگی خلاصه به اینجا نمیشود. تکذیب نکن مراحل بعد حیات را تا بتوانی به سمتش حرکت کنی، حرکت به فلاح برسی، برویی، رویش داشته باشی، به رستن برسی، بشکافی این خاک را، بیایی بیرون. تازه میبینی چه عالم وسیعی است. این خاک عالم نبود، این پرمور و ملخ و کرم و آشغال بود. بیرون که میآیی تازه میبینی بابا! نور اینجاست، خورشید اینجاست، نسیم اینجاست، باد اینجاست، آب اینجاست. همه خبرها اینجاست. تاریکی توی آن ظلمت میرفتیم برای اینکه اگر آنجا نمیرفتیم که نمیتوانستیم رویش داشته باشیم. رویش آن بذر به من توی خاک بودیم تا این هسته را تبدیل به درخت میکردیم، وگرنه درخت شکل نمیگرفت.
درخت غیر از خاک به عمل نمیآید، رویشی نیست. همه درختها توی خاک درآمدهاند. همه اولیاء خدا، همه بهشتیان از توی دنیا ساخته شدهاند. از این حیات دنیا بهرهشان را گرفتهاند، حرکت کردهاند به سمت عوالم بعدی، روییدهاند در عوالم بعدی، بالیدند، شدهاند درخت. نسیم به نازشان سایه کرده، میوه دادهاند. حرکت به آن سمت چی میخواهد؟ اول باور به اینکه آنجا خبری هست. باور به اینکه آن جلوتر چیزی است. باور کنیم بالاتر از این حیات ماده خبری است، بالاتر از این خاک چیزهایی است. به آن سمت حرکت کنیم. در اثر این حرکت، رویه شکل میگیرد. چه کنیم مؤمن باشیم؟ همه پس همه خوبیها و کمالات مال مؤمنین است. چه کنیم مؤمن باشیم؟ اول از همه باور کنیم بالاتر از اینجا خبری است. ثانیاً حرکت کنیم به سمت. حرکت با چیست؟ دستورات شرع. همینی که بهش میگویند واجبات و محرمات. این واجبات محرمات همان محرک ماست به سمت خروج از این ماده. همینها را اگر حرکت بکنیم، درمیآید. همین روزه. آقا! روزه چیکار میکند با آدم؟ روزه ماه رمضان. خداوکیلی، آنقدری که ما دنبال دستور میگردیم، توی همین واجبات ریخته. ماه رمضانت را روزه میگیری، نماز صبحت را پا میشوی میخوانی. نرمافزار اول وقت میخوانیم. نگاه حرام نمیکنی، غیبت نمیگویی. اینها حرکت است دیگر. میدانم بالاتر از اینجا جایی هست، باید حساب پس بدهم، غیبت نمیکنم. این حرکت به سمت آن بالاتر است. تهمت نمیزنم، دروغ نمیگویم، بد کسی را نمیخواهم، آسیب به کسی نمیزنم. با این جهت، من که آسیب نمیزنم، چون لو میرود، چون جریمهام میکنند، چون قانون اینجوری میگوید. آسیب نمیزنم، چون عوالم بعد گرفتار میشوم. با این حرکت، با این نیت، حرکت میدهم خودم را به سمت عوالم بعد. توی رفتارهام جهت میدهم رفتارهام را به سمت عوالم بعد. رفتارها به سمت عوالم بعد جهت میدهند. میخواهم چیزی بخرم، خوراک بخرم، پنکه بخرم، کولر بخرم، فرش بخرم. برای چی با نگاه مادی بخرم؟ خدایا، گفتی ثواب دارد من به زن و بچهام برسم. ثواب دارد اینها توی گرما نباشند. ثواب دارد آب خنک دست اینها بدهم. یخچال میخرم آب خنک به اینها بدهم. تو گفتی ثواب دارد. تو گفتی در عوالم بعد آثاری دارد. من چرا دنبال آثار مال توی خاک باشم؟ دنبال آثار بعد از خاک. کافر عقله. این عاقل شعور دارد، در نظر میگیرد. این نادان است، نمیفهمد، انکار میکند. جفتشان هم میخورند، نوهدار میشوند. این تمام میشود با هفتاد سال پاک و صاف تمام. آن بعد هفتاد سال تازه شروع میشود. تفاوت این دو تا این است. فرق آدم عاقل و آدم احمق در این است که بالاتر از آن انکار کرد. تو حالا بالاتر از آن انکار کنی. گیر تو میآید. بیچاره! همین روزه سلامتی مادی برایت میآورد، ورزیدگی میآورد. همین نماز صبح. میگویند: آقا! پا میشویم سحری. هشتاد درصد سکتهها مال آن ساعت است. با این خواب چند دقیقه که بیدار میشوی، از آن خواب درمیآید، از سکته درمیآید. آثار دنیوی برایت دارد. قطعاً دنیای مؤمنان بهتر است، دنیایشان آبادتر است.
اینهایی که کافر بودند، اینهایی که ملت قوم نوح را تکذیب میکردند، لقاء آخرت را که سه تا صفت داشتند: یکی اینکه کفر داشتند به خدا، چون غیر خدا را عبادت میکردند. یکی اینکه روز قیامت و لقاء آخرت را تکذیب میکردند. یکی همین که مطرف بودند در حیات دنیا، که این را توضیح میدهم ان شاء الله. اینها باعث شدند که این دو تا صفتشان که اول و آخر عالم را ندید گرفتند، قبل و بعدشان نفهمیدند. اینها وسط ما، اول و آخر همین مادیات نفهمیدند. مادیات وسط است. «از خدا آمدهایم و به خدا میرویم.» که اگر این را کسی فهمید، صبور میشود: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ». در ادامه کدام آیه؟ «وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ». تو مشکلات الان ما همه گرفتاریم. خوف، ترس آمده، گرفتاری آمده، بی پولی آمده، فقر آمده، ناامنی آمده، مرگ آمده، رکود آمده، همه چیزها آمده، اتفاقات شدید. فرمود: «اینها همه میآید. به صابرین بشارت بده که شما توی همین گرفتاریها سالم درمیآیید از اینها.» یعنی نفستان، یعنی روحتان. اگر بدن باشد که بدن در هیچ حالتی سالم درنمیآید، درنمیآید. آخر باید برود زیر خاک. شخصیتتان سالم درمیآید. یعنی خوبید، یعنی راحتید، یعنی حالتان خوب است.
صابرین کیستند؟ اینها صابر میشوند. «الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ». وقتی با یک چیزی مواجه میشوند، توی زندگی سدی توی راهشان قرار میگیرد، آسیب بهشان میرسد، میگویند: «إِنَّا لِلَّهِ». منطقشان این است: میگویند اینها وسط عالماند. ما پس و پیش داریم. مال خداییم، به او هم برمیگردیم. مبدأمان اوست، منتهایمان اوست، اولمان اوست، آخرانمان اوست، آغاز اوست، انجام اوست. ما وسط ماجراییم. اینجا وطن ما نیست که بابت اینجا غصه بخوریم. ما از خانهمان راه افتادیم، آمدهایم اینجا جنس بخریم، برگردیم خانهمان. حالا اینجا شلوغپلوغ است، حالا اینجا گرم است. مگر من قرار است اینجا بمانم؟ اینجا غبار گرفته. مگر من مال اینجا هستم؟ البته سعی میکنم کاری بکنم که غبار به من آسیب نزند. اگر بتوانم کاری میکنم که اصلاً غبار از اینجا برداشته بشود، بردارم به خاطر اینکه بقیه که اینجا هستند راحت باشیم. وگرنه من که مال اینجا نیستم، من باید برگردم خانهمان. این صبور میشود. صبرا از توی دل چی درآمده؟ از توی دل ایمان درآمده. چه ذکری بگوییم صبور بشویم، با حوصله بشویم، تحمل کنیم؟ ذکر نمیخواهد، ایمانت را ببر بالا. با چی ایمان میرود بالا؟ با این نکاتی که عرض کردم. از حیات دنیا باید دربیاییم، حرکت کنیم به سمت عوالم بالاتر. جهت بدهیم به رفتارها و اعمالمان به سمت عالم بالاتر. حاکم کنی منطق آخرتی را بر زندگی مادیمان. آخرتی فکر کنیم، آخرتی حرف بزنیم، آخرتی رفتار کنیم، آخرتی ازدواج کنیم، آخرتی بچهدار بشویم، آخرتی کاسبی کنیم، آخرتی دربیاریم، آخرتی خرج بکنیم. همین آخرتی باشه، آخرتی میشوی. آخرتی که شدیم، مؤمن میشویم. مؤمن که شدیم، صبور میشویم، منظم میشویم، دقیق میشویم، با حوصله میشویم، مهربان میشویم. من هیچکدام از اینها به نحو حیوانیاش. بعضی حیوانات مهرباناند. بعضی حیوانها با حوصله. دیدهاید بعضی حیوانها چقدر باحوصلهاند؟ دیگر اسم نمیبرم. بعضی از حیوانهای شریف، خیلی حوصله دارند. حوصله حیوانی، حوصله ایمانی، نظم ایمانی که توی عوالم بعد به دردت میخورد. وگرنه نظم حیوانی را همینجا میگذاری و میروی. نظم ایمانی، به نظم ایمانی نور است، نظم ایمانی روح است. خب اینها چون انکار کردند اول و آخر را، مطرف شدند. اطراف دنیا باعث شد که از غیر دنیا منقطع شدند، چسبیدند فقط به دنیا. اصلاً به غیر دنیا دیگر فکر نکردند. هر جور خواستند اینجا رفتار کردند. مادیات برای جلوه کرد، زینت شد برای اینها. لذتبخش شد. دائماً اینها را به سمت خودشان جلب کرد و هوای خودشان، هوای نفسشان را پیروی کردند. حق و حقیقت را فراموش کردند و باعث شد که انکار کنند مبدأ، انکار کنند معاد و انکار کنند دعوت انبیاء را. چرا؟ چون انبیاء و دعوت انبیاء ضربه میزند به این حیات مادی اینها. اینها میخواهند این خاک، تو خاک را نگه دارند. انبیاء باغبونند، زارعاند. آمدهاند بیل بزنند، رشد بکند. آن میگوید: «بیل توی سر من نزن.» بیل زدن دارد؟ خوب عزیز من! این زمین اگر قرار است که رشد بکنی، خاکش باید عوض بشود، باید بهش آب بدهند. میگوید: «خیسم نکن، سرم اذیتم میکنی.» ماه رمضان، بیرون جلو چشم مردم رستوران نروم، چیزی نخورم، توی استخر نروم. تابستان گرم من ظهر میخواهم بروم توی استخر. برای چی استخر بستی؟ میگوید پیغمبر گفته، شریعت گفته. اذیتش میکند. با پیغمبر دشمن میشود و با هر کسی که حرف پیغمبر را میزند دشمن میشود. با هر کسی که حرف پیغمبر را اجرا میکند دشمن میشود. چرا؟ برای اینکه این دارد آب میریزد روی سرش، دارد بیل میزند بهش برای اینکه شکوفایش کند. پیغمبر فلاحه، باغبون، زارع است. آمده ما را به فلاح برساند، شکوفا کند. از این هسته ما، این هسته بیخاصیت، درخت در بیاورد. پیغمبر برای این آمده، برای فلاح آمده. این هم احساس میکند پیغمبر مزاحمش است. پیغمبر دارد بیل میزند، آب میریزد، شیار میدهد، تمرین خاک میدهد، کود میدهد. اینها اضافیات چیست؟ دیگر اذیتش میکند. پیامبران را مزاحم میبیند.
اینجا برمیگردند چی میگویند؟ برای اینکه پیغمبر را تحقیر کنند، توهین کنند، میگویند: «مَا هَذَا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ». این فقط توی سر من میزند. ما همه توی خاکیم، تو هم خاکی. تو پیغمبر به چه حقی به من میگویی که این کار را بکنم و آن کار را نکنم؟ تو از جنس مایی، تو خاکی. اگر خاکی نبودی، ملکی میشدی، از یک عالم بالاتر آنجا میآمدی به ما میگفتی چیکار کنیم، چیکار نکنیم؟ پس با انبیاء به خاطر این مشکل دارم. بلکه اگر ملک بود خب شما نمیتوانستی او را ببینی. آدم ماده که نمیتواند موجود مجرد و مثالی را ببیند. ملائکه را نمیتوانستیم ببینیم. اگر موقع مرگ خدا آمده کسی را فرستاده که هم ملکی باشد و هم ملکوتی باشد، میشود پیغمبر. لطف خدای متعال است. در زیر خاک باشد، از بیرون خاک هم خبر داشته باشد. از توی خاک شما را هل بدهد به سمت بیرون خاک. از بیرون خاک اگر کسی صدایت میکرد بیایید اینور که نمیفهمیدید، نمیدیدیدش. خدا لطف کرد توی خاک کسی از جنس خودتان فرستاد. از توی خاک بهتان بگوید کدام مسیر را بروید، کدام جهت را بروید که رشد کنید، شکوفا شوید. بعد حالا میگویید که این یک آدمی مثل ماست، یک کسی، یک بشری مثل ماست. این هم خاکی است. «یَأْكُلُ مِمَّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَ یَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ». این یک بشری مثل ماست، از هرچی ما میخوریم این هم میخورد. از هرچی ما مینوشیم، و مینوشد.
خیلی نکته قشنگی است. دارم میفهمم که از استدلالی که اینها کردند که گفتند: «مثل بقیه مردم است، چون میخورد و مینوشد.» معلوم میشود که برای انسان غیر از خوردن و نوشیدن چیز دیگری، ارزش دیگری قائل نیستند. خوردن و نوشیدن خاصیت حیوانیت اینهاست. کمال و فضیلت دیگری غیر از این سراغ نداشتند. غیر از خوردن و نوشیدن که کمال و فضیلت حیوانات است. سعادت و تنها خوشبختی بشر را توی این میدانستند که فقط بچَرَد، توی لذت آزاد باشد. قرآن هم در سوره مبارکه (که به نام پیغمبر است)، سوره مبارکه محمد (اللهم صل علیه و آل محمد)، آیه ۱۲ میفرماید که: «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعَامُ». اینهایی که کافرند، متمتع میشوند، بهره میبرند و میخورند «کَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعَامُ»، همان جور که حیوانها میخورند. اینها حیاتشان حیوانی است. همه زندگی حیوانات خلاصه میشود توی لذت جنسی و خورد و خوراک. همه لذت زندگی انسانهای حیوان که کافرانند، انسانهایی که بهره از انسانیت نبردهاند، خلاصه میشود توی همین لذتهای جنسی، خورد و خوراک. بقیه چیزها مقدمه این دو تاست. خوشگلی و آرایش و تیپ و قیافه و راحتی و کولر گازی و فلان و اینها همه برای اینکه به این دو تا برسند. این دو تا حاصل بشود. اصل لذت همین دو تاست. سلامتی را هم برای همین میخواهم. خانه خوب هم برای همین میخواهم. شغل و کاسبی و کارم هم برای همین میخواهم. دسترنجشان این دو تاست: شکم و زیر شکم حاصل بشود.
یک زندگی کافرانه و میگفتم که این هم یک بشری مثل ماست. تو هم که شکمو زیر شکمی، تو هم که میخوری و مینوشی. به چه حقی به ما دستور میدهی؟ تو چه فرقی با ما داری؟ زندگی من یک چیزی بیش از خورد و خوراک است. تو هم که خورد و خوراکی. پس تو مگر جنس مایی؟ تو چه فضیلتی بر ما داری؟ پولت بیشتر است؟ قدرت بیشتر داری؟ که حرفت را گوش بدهیم. اگر نداری پس چی؟ اینها مبانی لیبرالیسم وصل شدند. این لیبرالیسم دموکراسی غربی درمیآید که ما اینها را رابط جلسات مفصلی توی بحثهای مختلف در موردش صحبت کردیم. نگاه اینها نسبت به هستی غلط است. هستیشناسی غلط، که هستی را منحصر میکنند در ماده. هستیشناسی غلط باعث انسانشناسی غلط میشود. انسان را هم منحصر میکنند در ماده: خورد و خوراک. انسانشناسی غلط باعث میشود که فروع غلط از توی این درمیآید: جامعهشناسی غلط، روانشناسی غلط، حقوق قضایی، حقوق کیفری، حقوق بینالملل. همه رشتههای انسانی اینها غلط است، محدوده اشتباه. همهاش منحصر به مادیات، منحصر به خورد و خوراک، منحصر به حیوانیت. جز حیوانیت توی این خبری نیست. از عالم ایمانی هیچ خبری بین اینها نیست. انبیاء آمدهاند ما را وارد عالم ایمانی کنند. اگر آنجا رفتیم این کمالاتی که توی قرآن میگوید: صبر ایوب را میگوید، شجاعت ابراهیم را میگوید، با حیوانها حرف زدن داوود و سلیمان را میگوید، تخت جابجا کردن را از آصف بن برخیا میگوید. همه اینها آثار چیست؟ آثار ایمان است. اگر مؤمن شدی، عالم را طور دیگری میبینی. عالم برایت یک استفاده دیگری دارد. یک کارکرد دیگری دارد. به شرط اینکه تو توی آن مسیر آدم قدم بگذارد. خب حالا اینها علوم انسانیشان غلط شد، سیاستورزیشان هم غلط است. پس هستیشناسی غلط، انسانشناسی غلط، انسانشناسی غلط، علوم انسانی غلط. یکی از علوم انسانی سیاست است. مدیریت. مدیر کیست؟ چه کسی باید مدیریت کند؟ همه اینها میشود حیوانی. همه اینها میشود حیوانی. مدیر کیست؟ آنی که سمش پرزورتر است، پول بیشتر دارد، قدرت بیشتر دارد. چطور باید مدیریت کند؟ جوری مدیریت کنی که پول بیشتری تولید بشود، خوراک بیشتری تولید بشود، لذت بیشتری تولید بشود. تبدیل به فلسفه کردهاند، در غرب دارند تدریس میکنند، دنیا را اداره میکنند. اپیکور یکی از کسانی است که مبدع این فلسفه است و اپیکوری (کپسول فلسفه بود). به ظاهر میگویند در غرب خیلی طرفدار ندارد اپیکوریسم، ولی در واقع فلسفه او توی فلسفههای دیگر خیلی خودش را جا کرده. فلسفه اپیکور لذتگرایی است. که یک چیز اصالت دارد در عالم، آن هم لذت است. اگر بین ما کسی پیدا شد گفت: «آقا! ما برای لذت به دنیا آمدهایم.» باید ازش بپرسیم: منظورت این است که فقط مادیات، یا بیش از این؟ توضیح بده ببینم چیکارهای؟ چقدر میفهمی عالم را؟ لذت آمدهایم، ولی لذت اُنس، لذت قرب. نه لذت ماده. آمدهایم از این لذت ماده اتفاقاً، از این عبور کنیم، بِجَهِیم، بَرَهِیم، به رویش برسیم. تازه به نور برسیم. «يُخْرِجُونَهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ»، این ظلمات خاک، «إِلَى النُّورِ»، به آن نور بیرون خاک. اولیاء خدا این کار را میکنند. نور که آن بیرون آفتاب است، تابش است. از آنجا ما را خارج میکنند. خاک هی خاکیتر میکند. درست.
حالا سیاست اینها چه شکلی میشود؟ اینجوری میشود. میگفتند: «لَئِنْ أَطَعْتُم بَشَرًا مِّثْلَکُمْ إِنَّکُمْ إِذًا لَخَاسِرُونَ». اگر یک بشری مثل خودتان را اطاعت کنید، خیلی خسران دیدهاید. از بشری مثل خودتان نباید اطاعت کنید. از چی اطاعت کنیم؟ از قدرت اطاعت کن، از ثروت اطاعت کن. از بشر اطاعت نکنید. باید قدرت و ثروت دست هر کسی بود، آن هم بشود حق. بعد دیگر وقتی آمدیم قدرت و ثروت را عمومی کردیم، آن وقت از عموم اطاعت میکنیم. از اکثریت اطاعت میکنیم. این میشود مبنای دموکراسی. هر آنچه که اکثریت گفتند، بشود ملاک برای قدرت. بعد او را گوش بدهیم. اینها همهاش منطقهای غلطی است که قرآن سر سوزن اینها را قبول ندارد. اکثریت اگر در مسیر حق، یعنی اکثریتی که پشتوانهاش حق و حقیقت است، ملکوت عوالم بعد. اگر مشورتی بسازند، اکثریت چیزی را گفتند قبول میکنیم. این میشود دموکراسی اسلامی، مردمسالاری دینی. یعنی مردم به جای حق و حقیقت نمینشینند. مردم در مسیر حق و حقیقت به ما خط میدهند که برای اجرای این حق کدام شیوه را پیش بگیریم. میخواهیم یک جایی برویم، یک سفر خوبی برویم. مردم نمیگویند که مثلاً مشهد رفتن خوب است یا بد است. خدا میگوید مشهد رفتن خوب است یا بد است. مردم به ما بگویند چه مدل مشهد رفتنی خوب است. اکثریت میگویند آقا مثلاً پنج صبح راه بیفتیم خوب است، با هواپیما برویم خوب است. اینجا اکثریت را میپذیریم. چون اکثریت نیست به ما حق و باطل را تعیین کند. اکثریت میخواهد رفتن به سمت حق و مسیر فرار از باطل را بگوید. اشکال ندارد. این مسیرش را با دکترها تعیین میکنند. اینها میگفتند: «اگر از بشری مثل خودتان اطاعت کنید، خاسرید.» زیر بار یک بشری مثل خودش برود که همان بحث یوری دنیا علیکم. میخواهد بر شما قدرت پیدا کند. هیچ فضیلتی بر شما ندارد. مایه خسران و بطلان زندگی شماست. چون غیر از این حیات دنیا حیات دیگری نیست. توی این زندگی هم جز حریت و آزادی توی لذت، سعادتی نیست. هر کسی آزادی شما را توی این دنیا محدود بکند، آزادی شما را توی این دنیا محدود. از کیف حالت درآورد، حال خوبت را نباید کسی بگیرد. از این شرورهایی که میگویند: «هر کسی میخواهد مزاحم آزادی تو بشود، محکوم به نابودی است.» هر کسی میخواهد جلوی تو را بگیرد، جلوی حال کردن. منطق حیوانی است. چون هدف چریدن است. ما آمدهایم که بچریم. به هر کسی مانع چریدن بشود، مانع هدف ما شده. بعضیها باید مانع چریدن ما بشوند، چون میخواهند ما را تربیت بکنند، میخواهند پرورش بدهند. مربی بدنساز هم میآید به شما میگوید که آقا روزی اینقدر باید غذا بخوری، این ساعت باید تفریح کنی. دارد گوشی از دستت درمیآورد، کنترل تلویزیون را ازت میگیرد. به جای خورد و خوراک هر ساعت پیتزا، هر ساعت کباب. هر ساعت دارد دستت دمبل میدهد و سوار تردمیلت میکند و دارد محدودت میکند. محدودت میکند که چی؟ از توش درآید، از توش ورزشکار درآید، ورزیده درآید. میخواهد تربیتت بکند. انبیاء آمدهاند محدود میکنند. بله، قطعاً همین است. هیچ ابایی ما از این نداریم که بگوییم انبیاء ما را محدود میکنند. توی آن بحث تکلیف و تکلف. اصل حرف را آنجا زدیم که معمولاً به رفقا عرض میکنم اگر کسی میخواهد صحبتها را گوش بدهد، از آنجا شروع بکند. اصل جان مطلب همین است. ما نگاه نسبت به انبیاء را باید اصلاح کنیم. انبیاء آمدهاند ما را محدود کنند تا از ما یک چیزی، یک کرهای در بیاورند، محصولی بیرون بکشند. تربیتمان بکنند. نگو هر چیزی را نخور، هر چیزی را نبین، گوش نده. تا مؤمن بشوی، تا از خاک دربیایی. تا تازه بفهمی چه لذتی توی عالم است. تازه بفهمیم چه خبری است توی این عالم. تازه نور بهت بخورد. روشنه؟ چی بود آن خراب شده آن زیر.
نکتهای که توی آنسوی مرگ میگفت، میگفت وقتی رفتم عالم برزخ و دیدم، فکر کردم همه رنگهایی که توی دنیا میدیدم از پشت جوراب مشکی داشتم میدیدم. این شکلی بود برایم. حجاب تاریک خاک. از اینجا درمیآیی تازه میفهمی چه خبری است این عالم و «كُنتُمْ تُرَابًا وَ إِذَا مِنِّی إِنَّکُمْ مُّخْرَجُونَ». اینها میگفتند: «به شما وعده میدهد که از این خاک درمیآید.» وقتی مردید و خاک شدید، خاک شدی. یعنی شما خاکین. از آن خاک درنمیآید. وقتی مردید و خاک شدید و استخوان، یک استخوان ازتون. «كُنتُمْ تُرَابًا وَ إِذَا مِنِّی إِنَّکُمْ مُّخْرَجُونَ». خاک و استخوان شدید. باز هم میخواهند از این خاک در بیایند؟ اصلاً بحث این است که از خروج از خاک، «مخرجون خاک». «هَیْهَاتَ هَیْهَاتَ لِمَا تُوعَدُونَ». اینها میگفتند: «دور خیلی دور است. آنی که به شما وعده دادهاند نیست. خبری نیست. این کشک است، وعدهای نیست. بنشین، جهنمی نیست، بالاتر نیست. بعد از اینجا همین است. به هیچ وجه اینها که وعده میدهند نیست. توی این عالم خبری نیست. «إِنْ هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا». هیچی حیات دنیای ما نیست. «نَمُوتُ وَ نَحْيَا». زندگی میکنیم، میمیریم. میمیریم، زنده میشویم. یعنی هی نسل به نسل میآیند و میروند. توی همین خاک است. گاو و گوسفندان یک نسل گاو میآید زندگی میکند، میخورد، میچرد، شیر میدهد، تمام میشود، میرود. گاو بعدی، گاو بعدی، گاو بعدی، گاو بعدی.
شاید هم اشاره به تناسخ داشته باشد که بین اینها خیلی رایج بوده، که میمیریم دوباره توی بدن یکی دیگر حلول میکنیم. روح از این عالم خارج نمیشود، یک روحی هی سرگردان است، هی از یک نسلی به نسل یکی ضروری البطلان است. یعنی در منطق دین بطلانش واضح است که تناسخ معنا ندارد. چون روح از عالم دنیا که میرود سیر قهقرایی ندارد. هیچ چیزی توی این عالم این شکلی نیست که وقتی میرود جلو، برگردد. هیچ وقت درخت بذر نمیشود دوباره. من که توی چرخهای بیفتد خود درخت است. برنمیگردد عقب. درختی که رفته، درخت شده، برگردد همان بذر خودش بشود دوباره. عالم سری. اینجا هم همینطور. سیر قهقرایی نداریم که برگردیم دوباره بیاییم توی بدن دیگر حلول بکنیم، برویم توی سوسک، برویم توی موش. اینها میگویند تناسخ این است. نه، وقتی آدم رفت، پانصد سال برگردد بیاید برود توی جسم یکی دیگر. این هم نیست. هر کسی یک نفسی است و خودش است. و اگر هم بخواهد برگردد به دنیا، برمیگردد به بدن خودش. به بدن یکی دیگر برنمیگردد که این. حالا بحث مفصلی است. علما هم آثاری دارند، کتابهایی نوشته شده، بحث تناسخ. میتوانید سرچ بکنید، بررسی بکنید، مطالعه بکنید که بحثش را کاری نداریم. میفرماید شاید اینها منظورشان از اینکه ما میمیریم دوباره زنده میشویم همین تناسخ باشد. خیلی سیاق این آیات بهش. ما مبعوث نمیشویم. بعثتی، برانگیخته شدن، در آمدنی نیست از توی خاک. در آمدن نیست.
«افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا وَ مَا نَحْنُ لَهُ بِمُؤْمِنِينَ». ما بهش ایمان نمیآوریم. «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ» چه کسانی مؤمن نیستند؟ کسانی که زیر بار این دعوت انبیاء نمیروند. نمیسپارند دست انبیاء که این به این خاک شیار بزنند، بیل بزنند، کود بدهند، آب بدهند. خودشان را دست انبیاء نمیسپارند. اینها مؤمن نیستند. اینها به رویشی هم نمیرسند. اینها به محصولی هم نمیرسند. چون همه محصولات مال آن درخت است، میوهها مال آن درخت است. درخت هم باید از زیر خاک در بیاید تا میوه بدهد. هیچ بذری زیر خاک میوه نمیدهد. همه میوهها مال عالم ایمان است. صبر، شجاعت، حوصله. صد بار هرچی شما میگویید از کمالات. هرچی میخواهید لیست کنید به من بدهید. من به شما میگویم اینها همه مال عالم ایمان است. عالم ایمان یعنی درخت، مثل «کلمه طیبه» که «شجره طیبه». این شجره طیبه است، از توی خاک درآمده، میوه میدهد. درخت توحید، درخت ایمان. از توی خاکم باید در بیاید. این نقطه اول است. از توی خاک درمیآید، یعنی میپذیرد بعد از این عالم خبری است. میسپارد خودش را به کسی که برای این بعد از این عالم خبر دارد، که آن پیغمبر است. این جریان نبوت، جریان امامت، جریان ولایت. جریان نبوت، ولایت امتداد پیدا میکند میرسد تا به علماء. اگر پیغمبر بود، پیغمبر نبود، امام نبود، ولی حق، نایب امام کسی که مسلط بر منطق امام، فقه امام را میداند که ما اسمش را میگذاریم فقیه. او ولایت دارد، باید به او بسپاری. یا مرجع تقلید، عالم، کسی که مسلط است بر آن شریعتی است که آن پیغمبر آورده. شریعتی که آن امام آورده. میداند آن شریعت را. خودت را به او بسپار. بابا! حرکت کن، این به فلاح میرسد.
این فقط یک مردی است که «افتر على الله كذبا». جالبه! اینها میگفتند حضرت نوح دارد به خدا دروغ میبندد. این انبیاء دارند به خدا دروغ میبندند. اینها افترا میبندند. اینها بافتهاند. اینها میخواهند من و تو را سر کیسه کنند، خالی کنند به اسم خمس و زکات و اینها. کعبه برای اینها ناندانی، حرم برای اینها ناندانی است. شما یک میمون را، یک گراز را چه شکلی میتوانیم توجیه کنیم به اینکه مثلاً فلان مسئله اینطوری هست یا فلان مسئله آنطوری نیست؟ گراز را چه شکلی میشود مجاب کرد؟ میشود اصلاً به گراز ما قدرت تفاهم با گراز داریم؟ با یک خرس، با یک گوریل میتوانیم تفاهم کنیم؟ انبیاء هم قدرت تفاهم با اینها را نداشتند، نمیتوانستند حالی اینها کنند. حیات حیوانی است. ما به اینها ایمان نمیآوریم. «قَالَ إِنَّمَا قَلِیلٌ لَّیُسْبِحَانِ آدَمِينَ». درخواست کرد: «خدایا! من را نصرت بده بابت اینکه اینها در من تکذیب میکنند. بابت تکذیب اینها من را نصرت بده.» دم مطرفین. فقط قبل از اینکه رد بشویم از این بخش، از محمود مصطفوی در کتاب شریف التخبیر، نکاتی عرض بکنم. طرف: ط، ط. دو نقطه، ر و ف. تنعم به نام دنیوی و وسعت عیش در حیات دنیوی و تمتع به اینها در هر جهت. اطراف یعنی همین. یعنی توسعه در این زندگی دنیایی و منعم بودن از هر جهت. هر کاری آدم دلش میخواهد، هر عشق و حالی را که میخواهد میکند. این را میگویند. و در آیات فراوانی هم در مورد مطرفین مطلب داریم. سوره مبارکه مؤمنون که خواندیم: «أَتْرَفْنَاهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا». سوره مبارکه انبیاء، باز آنجا خواندیم: «وَ رَجَعُوا إِلَى مَا أُتْرِفْتُمْ فِيهِ». اعتراف کردید به آنهایی که اعتراف کرد، برگردیم به همان سمت. سوره مبارکه زخرف، آیه ۲۳: «إِلَّا قَالَ مُتْرِفُوهَا»، انبیاء میایستادند، مطرفین بودند. پس سوره مبارکه واقعه، آیه ۴۵: «إِنَّهُمْ كَانُوا قَبْلَ ذَلِكَ مُتْرَفِينَ». اینها در دنیا مطرف بودند، توی این تمتعات دنیا غرق شده بودند. از حالات روحانی غافل بودند، اعراض کرده بودند. از وظایفشان غافل بودند. لذا مطرف کسی است که جوری فرو میرود در این لذتهای مادی که هیچ اعتنایی به عوالم نمیکند. مطل. خب این هم از این نکته.
حضرت نوح (علیه السلام) درخواست نصرت کرد: «خدایا! به من نصرت بده به خاطر این تکذیبی که برای من دارند.» «قَالَ اَمَّا قَلِیلٌ لَّیُسْبِحَانَ آدَمِينَ». فرمود: «به همین زودی اینها نادم، خیلی زود اینها پشیمان میشوند.» صبح میکنند. صبح کردن یعنی آفتاب میزند، میبینند. اصباح. صبح کردن. به همین زودیها صبح میکنند. به همین زودی آفتاب میزند. تمام میشود. از دنیا درمیآیند، از ماده درمیآیند. بذری که زیر خاک بوده و باید درمیآید. کم کم دیگر از توی خاک درش میآوریم دیگر. نه فرصت رویش دارد، نه هیچی. همین یک بذر خالی بیرون از خاک افتاده. این چه وضعی دارد؟ هر جور بازی میکند. و نه درختی، نه باری، نه برگی، نه میوهای. هیچ. و تازه گندیده هم شده، بوی گند هم میدهد، تعفن هم دارد. توی خاک هم برش گردانند. شکوفایی تمام شده. از دنیا میروند. رجعت هم بکنند، برگردند، ممکن باشد، خوب بشوند. صدام و اینها را برمیگردانم. دوران رجعت. نه، همان بذر تلف شده گندیدهایم که از خاک درآوردند. دوباره توی خاک میکارند. فرقی نمیکند. فقط میآید اینجا که اینجا هم حسابش را پس بدهد. ممکن است حالا صدام بیاید، ممکن است سرش به سنگ بخورد. اینجا تصمیم بگیرد آدم خوبی باشد. این نیست. برگشت اینها همراه با مسیر توبه برای اینها نیست. اینها به زودی نادم میشوند. «انما قلیل». «انّ» میشود به معنای بعد. ما برای تأکید، تأکید. کمی. مدت. «جَمْعَهُمْ بِقُم» برمیگردم برای تأکید. نونش هم نون تأکید است. سوگند میخورم که به زودی رسیدن عذاب، پشیمانی اینها را قطعاً خواهد گرفت. «فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ بِالْحَقِّ». صیحه اینها را به حق. «فَجَعَلْنَاهُمْ غُثَاءً». به حق باید. «بِالْحَقِّ». با این مصاحبت و معیت در حالی که مصاحبه با حق بود. صیحهای که به حق بود، عین حق بود. بادی است که اگر این باد حق است، باد اگر تو شکوفا شده بودی، این باد برایت خیر بود. این صیحه برایت خیر بود. باد که باد است. به خاطر وضعیت بد تو است که میشود طوفان. اگر کوه بودی، این باد که میآمد آشغالهایت را برمیداشت، میبرد. حالا که کاهی، باد که میآید خودت را برمیدارد، میبرد. تو اگر درخت بودی، باد که میآمد به تو شکوفا میشدی، گرد و غبارت گرفته میشد، تمیز میشدی، زنده میشدی. بذر درنیامدهای، بذر فاسد شدهای. این باد میآید بوی تعفنت را منتشر میکند. فقط جابجات میکند، لای سنگها میاندازدت. این باد به حق، این صیحه به حق. تو خودت را خراب کردی. «فَجَعَلْنَاهُمْ غُثَاءً». تو کاری کردی که غُثا شدی. گیاه پوسیده و خشک. چقدر این تعابیر فوقالعاده است.
این یک غثاء است، یک گیاهی است که باید رویش میکرد. رویش نکرده. یک گیاه پوسیده پلاسیده است. این باد که میآید این را از اینور به آنور پرت میکند. باز از مرحوم مصطفوی برایتان بخوانم که در مورد ایشان چی میفرماید. ایشان میفرمایند که هر چیز خفیفی که از موقعیت خودش ساقط بشود، از صورت اصلی خودش خارج بشود، برود به یک صورت غثاء. مثل برگ درخت که خشک شده، میریزد زمین. این میشود مثل آن چیزهای کوچکی که پوسیده و پلاسیده میشود. این را میگویند غثاء. آن کثافتهایی که خشک میشوند. مثل یک تیکه نجاست، مثل تیکه مدفوعی که خشک میشود. هیچکس به این اعتنا نمیکند. مفت نمیارزد برای کسی. به این میگویند غثاء. پس یکی از جایگاه خودش ساقط شده و یکی بیارزش است. و هرچی هم که بیاید این را جابجا میکند. هیچ استحکام و قدرتی ندارد. باد این را جابجا میکند. سیل رغبت ندارد. «فَجَعَلْنَاهُمْ غُثَاءً». آنی که خط توی خط انبیاء نیامد، از ماده بیرون نیامد، به فلاح نرسید، غثاء است. این نیست که حالا ما اختیار داریم، دوست داشتیم میرویم. حالا مؤمن میشویم خوب است، نرفتیم هم هیچی. کنکور شرکت میکنم، امتحان میدهم، قبول میشوم، دکتر میشوم. خب خوب. حالا نشدم؟ مگر بد است؟ عالم ایمان این شکلی نیست. عالم ایمان اگر روییدی که روییدی، اگر نرویدی، به رویش نرسیدی، غثایی. یک تیکه کثافت و نجاستی که باد میزند و جابجا. «بِالْحَقِّ فَجَعَلْنَاهُمْ غُثَاءً فَ بُعْدًا لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ». مرحوم آقای مصطفوی، جلد ۷ تحقیق، اینجا نکات قشنگی دارند که میخوانم برایتان. ایشان میفرمایند که این جریان در قرن بعد از جریان نوح. اینها با صیحه شدید هلاک شدند. غثاء شدند. از آن موقعیت خودشان خارج شدند. از آن مقامی که باید توش قرار میگرفتند، ساقط شدند. مقام ایمانی که حیات انسانی آنجاست. اینها با این صیحه اموات شدند، اجساد شدند. بدون حرکت. نه روحی بود، نه حیاتی بود، نه حسی بود. مثل چوب خشک شده. و به این لحاظ که از حقیقت حیات منقطع شدند که حقیقت حیات و هیروهانی والایمان بالله. قشنگه. «به لحاظ انقطاع من حقیقت الحیات و هی روحانی بالله». حقیقت حیات چی بود؟ ایمان به خدا بود، روحانیت بود. اینها چون این حیات حقیقی را نداشتند، چون ایمان نداشتند، چون روحانیت نداشتند و فقط برای خودشان قائل به بدن بودند. بدن میدانستند. حالا روح از این بدن گرفته شده، بدنش را چوب خشک. سارو اجساد خفیفه. یک سری پوست پوسیده شدند. مفت نمیارزیدند. هیچ کار هم نمیتوانستند بکنند. تکان نمیتوانستند بخورند. جابجا. «لَا يَسْتَطِيعُونَ صَرْفًا». این ور آن ور نمیتوانستند بشن. «وَ لَا دِفَاعًا». از خودشان چیزی دفاع کنند. «وَ لَا تَمَسُّکًا». به چیزی بند بشوند. «وَ لَا جَعْلًا». با چیزی سمت خودشان بکشند. «لِنَفْعٍ وَ خَيْرٍ». «یَحْمِلُهُمُ السَّيْلُ». سیل اینها را سوار میکرد از این ور به آن ور. باد اینها را از این ور به آن ور جابجا. مگر اگر فقط حیات مادی و ماده باشید، الان چیستید؟ یک غثایی، یک تیکه نجاستی، یک چیز پوسیدهاید که باد میزند از این ور به آن ور جابجا. شما همینید دیگر. البته روح آنها هست توی عالم بعد. و این را میبیند. و تعلقشان به این تن هنوز هست. و این میشود اوج عذاب برای اینها. متلاشی شدن این بدن، زیر خاک رفتن این بدن، خوراک کرم و مور و ملخ شدن این بدن. میفرماید که این هم که غثاء را بر این بدنهای پوسیده سقوط کرده اطلاق کرده، دلالت میکند بر همان که ما گفتیم که اختصاص به پفک برگ و اینها ندارد و به همه چی میشود غثاء گفت. که این هم در قرآن آمده. آنهایی که ظالمند، بعد دارند از عالم ایمانی دورند که باعث دوری از عالم ایمانی میشود ظلم. ظالمین دور. ما به وعدهمان عمل و نصرت را هم رساندیم. نصرت به حضرت نوح (علیه السلام) چی بود؟ ماده خودشان گرفتار. آنی که در عالم بالاتر است، اینهایی که توی عالم پایینترند. اینها جلو چشمشان بیاورد حقارت و پستی خودشان را توی عالم پایین. این نصرت که اینها دیگر آسیب نزنند به ملکوت خودشان و ملکوت دیگران. راه حق را نبندند که دیگر تا ابد کسی نتواند مسیر را بیاید. یک تیکه آشغال آمده سر رودخانه را گرفته. نصرت انبیاء. انبیاء آن وسط رودخانه. نصرت این انبیاء به چیست؟ نصرت این انبیاء به این است که خدا این آشغالهای سر رودخانه را برمیدارد، پرت میکند بیرون. توی جنگل پودرشان میکنیم. چیز خبیث، کثیف، نجس و بیارزش میکنیم. پرتشان میکنیم. خب این هم از این. «فَبُعْدًا لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ».
بعد میفرماید که «ثُمَّ أَنشَأْنَا مِن بَعْدِهِمْ قُرُونًا آخَرِينَ». بعد از اینها باز ما قرون دیگری را آوردیم که قبلاً در مورد قرون صحبت کردیم. انشا کردیم. این بحث ایجاد عالم امر است که اول سوره مبارکه مؤمنون داشتیم. یک نسلی را ایجاد کردیم. همه را با هم تولید کردیم که این بشوند فلان امت. این میشود انشا. البته بدن اینها، یعنی افراد این امت مثلاً توی بازه ۸۰ ساله، ۸۰۰ ساله کنار هم. یک امت خدا با هم ایجاد کرده. یک امت را یکجا ایجاد کرده. هشت نسل توی صد سال، دویست سال مثلاً به مرور میآیند و میروند. آمدنشان آرام آرام. این اولی میآید بعد آن میآید بعد آن میآید. ولی اینها را توی عالم بالاتر، توی عالم امر خدا یکجا ایجاد کرده. پایین آمدن و بروزشان زمان و وقت میبرد. وگرنه ایجادشان یکباره بوده. «یک امت» را «یکجا» ایجاد کرد. «مَا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهَا». هیچ امتی هم سبقت نمیگیرد از اجلش و جلو هم نمیافتد. نه عقب میافتد، نه جلو میافتد. هر امتی ما یک امت. امت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را یکجا ایجاد کردیم. در تقدیر گرفتیم این پنج میلیارد آدم امت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) باشد. من این را توی این بازه زمانی مثلاً از سال ۲۴۴ بیایند تا سال مثلاً ۵۳۴۱. توی این بازه زمانی تک تک افراد با این اجل بیایند. آن فلانی اول بیاید، این هفتاد سالش بشود، چهار تا بچه داشته باشد. این چهار هشتاد سال. هیچ کسی از آن اجل سبقت نمیگیرد. هیچکس جلو نمیافتد. و هیچ امتی هم از آن تایم خودش جلو و عقب نمیافتد. هر امتی سر وقت خودش میآید.
و «ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَی». بعد رسولانمان را تتری فرستادیم. تتری مثل تواتر میماند. یعنی میآیند پشت سر هم، یکی در پی دیگری. این رسولان خودمان را یکی پس از دیگری فرستادیم. «کُلَّمَا جَاءَ أُمَّةً رَسُولُهَا کَذَّبُوهَا». هر وقت برای یک امتی، یک رسولی آمد، غالب بر این بوده امتها نسبتشان با انبیاء خودشان تکذیب بوده. غالب بر این بوده هر امتی که برایش رسول فرستادیم، تکذیبش کردند. «فَأَتْبَعْنَا بَعْضَهُم بَعْضًا». ما اینها را پشت سر هم فرستادیم. تابع همدیگر کردیم. این افراد پشت سر همدیگر آمدند. بعد میفرماید که «وَ جَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ». تبدیل به احادیث کردیم که جلسه قبل در مورد «وَ جَعَلْنَاهُمْ أَحَادِیثَ» صحبت کردیم. تاریخی. میگویند فلان امت آمد و رفت. سان فلان سال قبل از مثلاً میلاد. فلان امت بودند در فلان جای کره زمین. فلان جمعیت بودند که مثلاً باباشو فلانی بود. دویست سال فلان جا زندگی کردند. تعدادشان اینقدر بود. کارشان هم این بود. همین شد. فقط شد یک رفرنس تاریخی، یک فکت تاریخی، یک گزارش تاریخی، یک گوشهای از تاریخ. اسمی از این. یکی بعد از دیگری. اینها در تبع آن یکی، یکی آمدند و رفتند. این امت بعد آن آمد. آمد بعد این آمد. همه آمدند، رفتند، تمام شدند. چون مادی بودند، به بیش از ماده تکیهای نداشتند. بقا هم نداشتند. چون بقا مال بالاتر از ماده است. «مَا عِنْدَكُمْ يَنفَدُ وَ مَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ». آنی که پیش شماست نَفاد دارد، تمام میشود. این مادیات تمام میشود. آنی که بیش از این ماده است، بقا آنجاست. آن وجه الله است. «وَ يَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ». آنجا بقاست. آنجا ماندگاری است. انبیاء مال عالم بالاتری بودند. اینها ماندند. مؤمنین مال عالم بالاتری بودند. اینها ماندند. «لَا يُؤْمِنُونَ». اینهایی که ایمان نیاوردند را دور کردیم. پسشان زدیم. اینها ماندگاری ندارند. اینها دوام ندارند. اینهایی که ایمان ندارند، رویش نداشته باشند، ماندگاری هم ندارند. زیر خاک میپوسند، تمام میشوند. الان آنهایی که بیرون خاکاند، از زیر خاک چه خبری دارند که چقدر بذر این زیر آمده و رفته و یک دانه از اینها درخت نشده؟ کی خبر دارد از اینها؟ مگر اینکه یک کسی بیاید گزارش بدهد که آقا! ما اینجا ۸۰۰ هزار تا. یکی از اینها بیرون نزد. فقط با یک گزارشی که کسی از بیرون به ما بگوید، میتوانیم باخبر بشویم. وگرنه همه اینها تمام شدند، رفتند. ولی مؤمنات چی؟ از این خاک که درآمدی میبینی مؤمنها هستند. دوام آنها را میبینی. بقای آنها را میبینی. میبینی اینها ابدیاند. میبینی اینها همیشگیاند. تمامشدنی نیستند. اباعبدالله الحسین تا ابد است. امیرالمؤمنین تا ابد هست. قاسم سلیمانی تا ابد هست. اینها ابدیتند. این مؤمنین ابدیاند. ترامپ نبوده و نه هست و نخواهد بود. یزید نبوده و نه هست و نخواهد بود. «ثُمَّ أَرْسَلْنَا مُوسَى وَ أَخَاهُ». که بخش بعدی ما میشود که ان شاء الله فصل بعدی را در مورد حضرت موسی و حضرت عیسی، نکاتی را عرض خواهیم کرد. خدای متعال ان شاء الله با فضل و کرمش ما را از این حقایق قرآنی بهرهمند بفرماید. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات تفسیر سوره مومنون
جلسه اول
تفسیر سوره مومنون
جلسه دوم
تفسیر سوره مومنون
جلسه سوم
تفسیر سوره مومنون
جلسه چهارم
تفسیر سوره مومنون
جلسه پنجم
تفسیر سوره مومنون
در حال بارگذاری نظرات...