متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
«اللهم اجْعَلْ صَباحَنا مَجلِسَنا ومنطِقَنا رضاک»
در ادامه بحث سوره مبارکه مؤمنون، به آیه شصت و دوم رسیدیم: «إِلَّا وُسۡعَهَا ۚ وَلَدَيْنَا كِتَابٌ يَنطِقُ بِٱلۡحَقِّ ۚ وَهُمۡ لَا يٌظلَمُونَ». نکته بسیار خوبی را علامه طباطبایی در جلد پانزدهم المیزان به آن اشاره میکند: بفهمند که این آیه، بر اساس سیاقی که در آیات قبل بود، به ما میخواهد بفهماند که میخواهد مردم را به سمت آن صفاتی که برای مؤمنین فرموده، تشویق کند. میخواهد بگوید این برای شما هم هست، همه میتوانید مؤمن باشید، همه میتوانید به فلاح برسید. به فلاح رسیدن یک چیز استثنا نیست، به فلاح رسیدن، قاعده است، به فلاح رسیدن، فوق طاقت نیست. مؤمن بودن، مؤمنانه زندگی کردن، یک چیز استثنایی نیست. عارف شدن، یک چیز استثنایی و دور از دسترس نیست. مؤمن شدن، به فلاح رسیدن، یک چیزی است که در اختیار همه است، مال همه است. همه باید عارف شوند، همه باید به فلاح برسند. رویش برای همه است، همه باید این استعدادها را فعال کنند.
اگر فعال نیست، اگر قالب این طوری است که میبینیم در بیرون، عمده افراد، اکثریت بشریت، کسانی هستند که استعدادها را فعال نکردند و به فلاح نرسیدهاند، این ضعف از خودشان است. خدای متعال تکلیف کرده است که ما استعدادهایمان را فعال کنیم و خدای متعال به چیزی تکلیف میکند که وسع ما به آن برسد. اگر وسع ما به آن نرسد، خدا ما را به آن تکلیف نمیکند.
قبل از اینکه من مطالب مرحوم علامه را بخوانم، مقداری عرض بکنم در مورد این کلمات «تکلیف» و «وسع» و اینها. خب، ما «تکلیف» زیاد میگوییم. تکلیفی که در فارسی میگوییم به معنای وظیفه است. مثلاً یک چیزی به عهده ما گذاشتهاند. مصطفوی در جلد دهم قرآن کریم میفرمایند که تعلق امری به چیزی و اینکه یک چیزی بیاید یک مشقتی بر خلاف جریان عادی ایجاد بکند، این را میگویند تکلیف، تکلف اینها. مثلاً در صورت یک تغییری حاصل شود یا رنگ مثلاً عوض شود و انسان به عهدهاش بیاید که در آن مشقت باشد، کلفتی باشد، این تکالیفی هم که از جانب خداست همین است. خب، هسته وقتی قرار است شکافته شود، به آن فشار میآید. از درون، از مغز قرار است که شکافته شود و بیرون بزند. این همراه با یک فشاری است. حرکت همیشه با یک فشاری همراه است. این تکلیف همین است. تکلیف در واقع، آن فشاری است که باعث میشود که این ماده اولیه، این مغز شیء، مغز اندرون، آن هسته مرکزی بیرون بزند و شکوفا شود. آن فشاری که وارد میشود، آن مشقتی که وارد میشود برای خارج کردن آن، در واقع توانایی بالقوه، آن توانایی ذخیره شده در درون.
وقتی قرار است این ذخیره درونی و خیال خارج شود، با یک فشاری همراه است. حرکت همیشه با فشاری همراه است. لذا این میشود «کلفت». البته هر چقدر انسان در حرکت سرعت پیدا کند و پیش برود، فشار بر او کمتر میشود. این را قبلاً یک بحثی داشتیم: «دغدغه زندگی راحت». آنجا عرض کردم که ماشین وقتی میخواهد حرکت بکند، این مهندسها و این فیزیکدانها و اینها میگویند که بیشترین فشار که بر یک ماشین وارد میشود، آن وقتی است که قرار است از نقطه صفر حرکت بکند. لذا دنده یک ماشین، اگر دقت کرده باشید، بیشترین فشار را به موتور ماشین میآورد. دیدید چقدر سریع پر میشود؟ مثلاً با ۱۰ تا سرعت، با ۲۰ تا سرعت پر میشود. این دور موتور پر. دنده یک خیلی پُرفشار است. دنده دو، فشار کمتر میشود. دنده سه کمتر. یعنی میزان بیشتری را حجم پُر میکند. مثلاً دنده یک شاید مثلاً در حد ۱۰ کیلومتر ۲۰ کیلومتر پر بکند، دنده دو مثلاً تا ۴۰ کیلومتر پر میکند، تا مثلاً ۴۰-۵۰ تا دنده سه میرود تا مثلاً هفتاد هشتاد تا، و دنده چهار از ۷۰-۸۰ تا مثلاً تا ۱۰۰ تا ۱۱۰ تا، از ۱۱۰ به بعد، ۱۱۰-۱۲۰ اینها، دنده پنج. دنده پنج دیگر از ۱۲۰ تا ۲۰۰ تا را و این دور موتور انگار افزایش پیدا میکند.
هر چقدر انسان در این مسیر، آن از آن نقطه اولیهای که ایستا، ساکن، حرکت میکند، راه میافتد، اول فشار، یک کلفت، یک تکلیف است. یک حرکت خلاف بر آن ایستایی او. فشاری دارد وارد میکند که این را به جریان بیندازد. برای چی؟ بیشتر به جریان بیفتد، این فشار کمتر میشود. مسیر عبودیت و مسیر بندگیِ خدا این شکلی است و شما نگو که این فشار همان اول که میروی، فشار وارد میشود، نگو: «اوه، این در توانش نیست.» شما دنده یک را که میزنی، احساس میکنی موتور دارد منفجر میشود. میگویی: «اوه، این الان آقا این موتور نمیکشد.» نه عزیز. بعد بزن دنده دو، میبینی جا داشت. دیدید چقدر جا داشت؟ دیدید به اندازه وسعتش داشت به آن تکلیف میشد؟ فشار فوق طاقت نبود. فشار بود؟ «موتور دارد منفجر میشود، موتور تحت فشار است، این موتور از کار میافتد، یاتاقان میزند.» ولی یکم که فشار دادی، دیدی نه بابا این دنده را که تازه این را پر میکند، وارد دنده دو میشود. مراتب ایمان این شکلی است. آنجایی که لبریز میشوی در یک فشاری، مقدمه این است که داری دنده عوض میکنی. وارد مرتبه بعدی ایمان میشوی. آن وقتی که احساس احتراق داری و احساس شدت داری و احساس میکنی دیگر دارد پر میشود، وقتی جابهجایی دنده است. در ماجرای ظهور هم همین است. وقتی که عالم دیگر دارد لبریز از ظلم میشود، لبریز از مال، از ظلم و جور، از فشار دارد لبریز میشود، آن وقت وقت دنده عوض کردن است. عالم عوض میشود. از عالم پیش از ظهور، به عالم بعد از ظهور منتقل میشویم. همه حجم موتور و این دور موتور پر شده. این فشارها و تحمل کرد. این میشود انتظار فرج. فرج کی است؟ وقتی که آن دور موتور پر میشود. میزانی که باید وارد میشد، فشاری که باید میآمد، لبریز شد.
حالا دنده سه شروع نمیکند. ماشین خاموش میشود. از دنده یک شروع میشود. دنده یک، امتحان خیلی پُرفشاری است. خیلی به موتور فشار میآورد. این فشار برای راه افتادن. یکم که سرعت گرفت، موتور گرم شد، دور موتور بالا رفت، میرویم دنده سه، دنده چهار. این هی افزایش پیدا میکند. مراتب ایمان این شکلی است. درجات ایمانی این شکلی است. درجات ایمان، هر مرتبه سختی خودش را دارد. اولی که آدم میخواهد ایمان بیاورد، به شدت تحت فشار است. از عالم حیوانی آدم میخواهد جدا شود. تا قبلش راحت میخورد و میخوابید. شب آخر شب، هر وقت میخواستی میخوابیدیم. هر وقت میخواستیم پا میشدیم. دوازده شب میخوابیدیم، یازده صبح پا میشدیم. هر چه میخواستیم میخوردیم. با هر که میخواستیم باشیم. هر چه میخواستیم میدیدیم. هر چه میخواستیم میشنیدیم. هر چه میخواستیم میگفتیم. هر جا میخواستیم میرفتیم. هر چه میخواستیم میپوشیدیم. مسلمان شدی، مؤمن شدیم، دست و پا نسبت به همه اینها بسته شد. نه دیگر هر چه بخواهیم میتوانیم ببینیم. احساس میکنیم خیلی دارند دست و پای ما را میبندند. این را نبین، آن را نگو، آن را نشنو، آنجا نرو، با این حرف نزن، این ساعت بخواب، آن ساعت پا شو، چهار صبح پا شو نماز بخوان. همش بگیر و ببند است. دارد محدودمان میکند. فشار میآید به ما. اشکال ندارد. در مسیر شکوفایی قرار گرفتی.
هر چقدر رشد بکنی، بزرگان میفرمایند که در مسیر عبودیت خدا، عمل به این تکالیف سخت است. ما هم احساس میکنیم یک گمشدهای داریم. آن گمشده در پس اینهاست. این تکالیف شیرین نیست. برای ما یک چیز دیگری میخواهم. آن عرفان، آن معنویت، آن پشت مشتها، آن پشت سوراخ سنبهها که عرفا به همدیگر میگویند. این نماز و اینها خوبهها ولی دیگر فشار است، لذت ندارد. از آنهایی که لذت دارد بگو. عزیزم خدا کند که ان شاءالله توهم حق این شب عزیز که الان در این شب هستم، شب مبعث. به حق این شب نازنین، به حق «اللهم انی تجلی اعظمی» که در این شب رخ داد به پیغمبر اکرم و این وجود نازنین پیغمبر اکرم که این صفحه امشب ما خیلی ربط به پیغمبر و به جریان مبعث دارد. جریان تولد دین، چون امشب شب جشن تولد دین است. دین متولد خدا کند به حق این شب از توهمات درآییم. خدا کند بفهمیم. خدا کند با واقعیها زندگی کنیم. واقعیت این است. این زندگی، این مسیر بندگی، فشارهایی دارد. در پس این فشارها، عشق میآید. این را میگویم سالک مجذوب. البته ما مجذوبین سالک داریم، آنها تک و توکند، به ندرت، بلکه میشود گفت استثنا. مسیر اولیه و اصلی همین است. سالک حرکت میکنی، فشارها میآید. از یک جایی که این فشارها لبریز میشود، یکمی عنایت، یک فرجی میآید. یک میزان عشق و علاقه و جلوه و جذبهای. دوباره بعد از آن جذبه، وارد یک درگیری جدید میشویم که: «عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها.»
«الا يا ايها الساقي ادر کاسا و ناولها.» این کاسه را بچرخان. «ادر دائره کن، دور بده، ادر کاسا.» این دور دور میشود. یک تایمی هم دست تو میافتد. یک پیاله میریزی بالا تا باز این پیاله بچرخد، دست تو بیفتد و که یکمی سر بکشی و دوباره وصل بشوی. میرود تا چند سال بعد یک شب مبعثی بشود، یک نیمه شعبانی بشود، یک شب قدری بشود. باز دوباره شش ماه بعد، یک سال بعد، چهار ماه بعد که این پیاله باز بچرخد، نصیب تو بشود و «ناولها». این را بچرخان ایها الساقی. اولین بیت دیوان حافظ این است: «ای ساقی این پیاله را بچرخان، نوبت ما هم بشود.» که عشق آسان نمود اول. اول یک پیاله به ما دادی، آمدیم توی خط، بعد افتادیم توی خمار چشم، برای این که باز از آن پیالهها بدهی. الان دیگر همش تلخ شد. اول خیلی شیرین بود. شب اولی بود. اولین باری که من آمدم نماز بخوانم. اولین باری که امام رضا رفتم. شب اولی که توبه کردم. اولین باری که چادر پوشیدم. خیلی شیرین بود، خیلی مست شدم. چرا آن حس پرید؟ این از این دستورهای خاص پشت پرده ما بدین! از آن حالا بیاید. عزیزم پشت پردهای نیست. بعد از اینش فشار است. باید تحمل کنی. این دور موتور باید پر بشود. دور موتور که پر بشود، میزنند دنده بعدی. دنده بعدی، جذب است. خلاصه یک راحتی است، یک آرامش است. یک دوباره احساس خالی شدن، احساس سبک شدن. این سبکی را اگر میخواهی که روز اولی که آمدی توی این فضا، نماز خواندی، روزه گرفتی، حج رفتی، کربلا رفتی، محجبه شدی، هر چه. آن روز اولش، آن شیرینیه را اگر میخواهی، کلاس ماند، شیرینی مرتبه بعدی را میدهند. اگر ۲۰ اولی که گرفتی، روز اولی که میروی مدرسه، بعد شش ماه صد آفرین را میدهند. بر اساس امتحانات صد آفرین میدهند. امتحانات را خوب بده، صد آفرین میگیری. کلفت این میشود. تکلف این میشود. فشار، مشقت. قطعاً این مسیر فشار دارد. مسیر شکوفایی.
اگر قرار است استعداد ما شکوفا شود، همراه فشار، همراه کلفت است. ولی این را بدان که اولاً این کلفت بیش از وسع تو نیست. اندازهاش را داری. هر چه که به تو تکلیف کرده، بدان اندازه تو است. و این خودش یکی از راههای کشف استعداد است. اگر یک جایی بهت گفته صبر کن، معلوم میشود که استعدادِ صبر کردن، استعداد تحمل کردن داری. یک باری را دوشت گذاشتهاند. تو یک خانهای قرارت دادهاند. با یک مثلاً بابای عرقخور. با یک مادر بد دهن. و گفتهاند تحمل کن. نمیتوانی بگویی طاقتش را ندارم. «لَا يُكَلِّفُ ٱللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسۡعَهَا». مگر تکلیفش نکرده؟ اینجا صبر کردن شکوفایش کن. شکوفا شود. یکی بیاید بهش بگوید استعدادش چی است؟ خود خدا دارد بهت میگوید استعدادت چی است؟ جلو چشمت آورده. صبح تا شب دارد بهت میگوید استعدادت این است. استعدادت این است که میتوانی اینجا در این مسئله صبر کنی. تو میتوانی از این فتنه بیرون بیایی. این استعداد تو است. تو اینی که جلو چشمت است، این استعداد واضح و محرز و معین و محل نمیگذاری. رو کنم و بهت بگویم و فعال کنم پر کن. بیا. دنده دو. سه. چهار. پنج. همان روز اول میخواهد آقای قاضی بشود، آقای بهجت. از آن پشت پردهها بگویم. یک مشرف کاملی پیدا کند و بیاید و به او یک چیزی بگوید. و از آن پشت پردهها بگوید و بهش نگاه کن صبح خواب ماندهای و بیست سال پیش توی گوش فلانی زدی. و همه هم دنبال همین میگردیم. بندهای که دارم با شما صحبت میکنم، به لطف خدا بعضی از اینها را سراغ داشتم که از این حرفها میزدند و به لطف خدا. به لطف هزاران بار شکر میکنم خدای متعال. لااقل در یک مورد، لااقل به یک میزان خیلی کمی از توهم درآورد ما را. به برکت برخی از این اساتید. و به برکت سیلیهایی که به ما زدند که مسیر بندگی خدا اینها نیست که یکی بیاید به من نگاه کند: «تو بیست سال پیش کجا رفتی؟ چی خوردی؟ با کی چی گفتی؟» من تکلیف روشنی که جلو چشام است انجام ندهم؟ این چه عقلی است؟ این چه دینی است؟ این چه منطقی است؟ به وضوح دارم میبینم من الان زبانم مشکل دارد. من الان حرف زدنم مشکل دارد. من الان برخوردم با زنم، با بچهام، با پدرم، با مادرم مشکل دارد. خودم دارم میبینم. خود خدا هم صد بار خدا بهت الهام میکند. تو اگر هر آنچه که جلو چشمت بود، هر آنچه جلو چشم بود و میدانستی که تو اینها کم و کسری داری، انجام دادی، حلش کردی، برطرفش کردی. الان میگویی من مشکلم این است. شاید بیست سال پیش یک کاری کرده باشم که مثلاً نمیدانم و دارد آسیب به من میزند. خیلی خوب. خدای متعال وظیفه ربوبیت را اقتضا میکند که به شما بفهماند آن را. الهام میکند. الهام میکند گناه بیست سال پیشت را. یهو یادت میافتد که بیست سال پیش توی گوش فلانی. از اینها که عبور کردی، به آن لایههای عمیقتر رسیده.
روشن میکند به یک نحوی شاید یک وقتی هم لازم شود فلان جا، فلان وقت، فلان کار را. اینها مال بعد از این است که آدم حرکت کرد. اینهایی که جلو چشمش بود. البته بنده نه حرکت کردم، نه راه افتادم، نه هیچی. هیچ استفاده از این بزرگ نکردم. این شب مبعث دارم در محضر خدا عرض میکنم. هیچ استفاده. فهمیدم که حالیم نمیشود. یعنی این اقرار به نفهمی برایم الحمدلله حاصل است. اقرار به اینکه اشتباه میفهمیدم. ما اینطور بودیم دنبال بعضی میگشتیم که یک نگاه بکنند، یک فوتی بکنند، یک راه میانبری بدهند. مسیر صد ساله را یک شبه طی بکنید. دنبال این چیزها بودیم. در این عالم هپروت و توهم بودیم. به لطف خدا فهمیدیم اینها هپروت است. فهمیدیم واضحات و بدیهیات را باید بگیریم. اول ملتزم بهش بشویم. از همینها که جلو چشممان است، جلو دست شروع بکنیم. اقدام بکنیم. حلش بکنیم. درگیرش بشویم. اگر هم یک لایههایی باشد نیاز به استادی داشته باشد، خدای متعال استاد هم میدهد. این قاعده را از بنده داشته باشید. دیگر از این به بعد هر سوالی در این زمینه آمد، باید همین جلسه را ما ارجاع بدهیم برای اینکه این رفقا گوش بدهند. دنبال این مسائل این شکلی نباشند. میگوید: «جلسه آقای فلانی رفتم، یک کاملی میخواهم که یک جوری تحولی حاصل نشد.» خب عزیزم، این این اصلاً جمله خوبی نیست. فلانی که مثلاً استاد اخلاقی است، آدم خوب و مورد تایید. وقتی میگویی یک کس دیگری من آنجا تحولی حاصل نشد، این جمله خیلی جمله... چون معلوم میشود که عمل نکردی. وقتی میگویی یکی دیگر را معرفی کن. اینجا تحول حاصل نشد. آنی که گوشش خبردار میشود و حرفهای است، چون شما قبلاً رفتی یک نسخه گرفتی و عمل نکردی، آن نسخه را رد کرده برایت. دوباره نسخه دوم. آدم ساده به شما میآید یکی دیگر را معرفی میکند. ولی آدم وارد بهت میگوید که همان را سفت برو. استفاده کن. خوشبخت وقتی کسی میگفت که آقا ما ترک گناهی که شما گفتی را انجام دادیم، حالا بعدیش را بگو.
ایشان فرمود: «اگر انجام داده بودی، همین را اگر انجام داده بودی، با یک سری سوال دیگر مواجه میشدی. سوالات عمیقتر.» بعد میپرسیدی از استاد. استاد هم میفهمید که تو راه افتادی و جواب تو را بهت میداد. وقتی میگویی: «آنها را انجام دادم، دیگر من مشکل ندارم و کسی هم چیزی نمیگوید و فلان و این ها»، این خودش علامت این است که انجام ندادی. آدم درست انجام ندهد. رو قاعده پیش نرفته. اثر «ح» راه فعال کردن استعداد شکوفا شدن آنچه که در درون است: تکلیف. تکالیف الهی، استعداد شکوفاست. خدا به اندازه وسعت بهت تکلیف کرده. به همان اندازه استعدادت. به آنی که داری، تکلیف کرده و راه بروز آنی هم که داری، همین تکلیف است. همین فشار است. همین فعالت میکند. ما میخواهیم از زیر همین یک دانه در برویم. یعنی همانی که درد. یعنی یکی از اساتید یک وقت به بنده میفهماند. یکی از بزرگان میفرماید: «نمک به زخمت بپاش، ببین زخمت کدام است؟ چی است؟» بعضی خواب خیلی اذیتشان میکند. بعضیها خوراک. خیلی کم بخوابند، اذیت نمیشوند. کم بخورند، خیلی اذیت میشوند. بعضی کم بخورند، اذیت نمیشوند. کم بخوابند. بعضی با این دو تا مثلاً تو وادی مسائل دامن و این حرفها خیلی اذیت نمیشوند. نمیخواهم بگویم آدم فشار غیر معقول به خودش بیاورد که سر به جنون بزند و اینها. تو آن فاز درگیر شو با خودت. البته منطقی و حرفهای. درگیر شدنتان به همان بخش واجبات. بخش دامن بهت آسیب میزند. تو همان واجبات مربوط به دامن مشغول شو. راز این است. میگوید: «اینو ولش کن یک چیز دیگر از یک جای دیگر بهم بگو اینجا که من تعطیلم. از اینجا به جایی نمیرسم. از آن پشت مشتها ببین. من ذکر بهم میدهی. خوب میروم میگویم. اینها توهم است.» همین استعداد تو این شکلی شکوفا میشود. همین وسعت را اینجا خدا لحاظ کرده و تکلیفت. راهت این است. از اینجا در میآید آنی که میخواهد. روی همین. بعضیها هم که همه را دارند. تو همش مشکل دارند. هم خوراک برایش سخت است کنترلش. هم خواب برایش سخت است. هم دامن برایش سخت است. هم زبان برایش سخت است. چشم. همش. گوش. بعضی حالا گوش برایش راحتتر است، به زبانش سخت است. واجبات زبانت را جدی درگیر آنها شو. این تکلیف و این فشار. آقا فشار میآید، اذیت میشویم. خیلی خوب. اشکال ندارد. تحمل کن. از ابزارهای دیگر استفاده کن که این را بتوانی تحمل کنی. اگر خاطرات بزرگان را خواندنش باعث قدرت تحملت در این ماجرا میرود بالا. نه توهمت از جاهای دیگر. در این ماجرا قدرت تحملت میرود بالا. بخوان زندگی شهدا، خاطرات بزرگان، دستورالعمل بزرگان. در این فضا این یک دانه از بزرگ را میخواهی سوال کنی، این را بپرس که آقا من زبانم را چه کار کنم. بعد رفتی یک بار انجام دادی، لطمه خوردی، دفعه دوم میروی. اینها معلوم میشود که داری کار میکنی. اینجا فهمیده میشود. وقتی رفتی آمدی، گفتی: «آقا اینجوری زدم خورد، آنجوری زد من خوردم. حالا اینجا چه کار کنم؟» داری کار میکنی. بهت دستور میدهد. استادی که وارد است و حرفهای است، «جدید بگو؟» قطع میشود. استاد میفهمد اصلاً تو نمیخواهی کاری بکنی. از همان هم که قبلاً گفته، پشیمان است. اینها قواعدی است که باید در مسیر دستمان باشد.
این به لطف خدا ما این ۵۰ - ۶۰ بزرگی که دیدیم در طول زندگیمان لااقل و استفاده نکردیم، دیدمشان، محضرشان بودیم، دستشان را بوسیدیم. بعضیهاشان کمتر، بعضیهاشان بیشتر. اینقدر یاد گرفتیم در این عمر کوتاهمان و این عقل کممان، سواد نداشتنمان، تجربه نداشتنمان. اینقدرش را فهمیدیم. این بزرگان اینجوری است. قواعد ارتباط با اینها این است. اگه کسی عمل کرد، در مسیر عمل با چالشهای جدی مواجه میشود و او میآید آن چالشها را به آن استاد اهل فن میگوید. من، استاد میفهمم که این دارد کار میکند. از نوع چالشی که باهاش مواجه میشود، این استاد میفهمد دارد کار میکند. «روشن کن.» «روشن کردیم، خاموش شد.» اگر روشن کرده بودی، بعد میگفتی: «حالا ماشین روشن شده. این آمپر الان آنجاست. آن یکی آنجاست. حالا چه کار کنم؟» آنجا بهت میگوید دنده را بزن. میگویی: «خب دنده را زدم، کلاچ گرفتم، خاموش شد.» که داری راه میروی. دوباره از اول استارتت را بزن. کلاچت را بگیر. دنده را بزن. گاز را متعادل بگیر با کلاچ. آها. خب، یکم رفتیم، خیلی پُرفشار شد. «آقا یک صدای گومی برداشته موتور.» بزن دنده دو. بزرگی که اهل فن است، استادی که مورد تایید است، فلان مشکل طرف درش استعداد و طلب و اینها را جدی ببیند و بداند این اهل راه و اهل زحمت و اینها هست، از همان اول یک نگاهی بهش میکنی، یک چیزی هم ممکن است. من مینشینم استاد. اگر استاد باشد، یک چیزی به ما میپراند. استاد اگر استاد باشد هم بابت همین حرفت خودت را میپراند توی ذهنت. خودت را دک میکند. میگوید دنبال بازی است. این دنبال کار نیست. دنبال جد طالب نیست. اینها را بخشش در سوره مبارکه... که عرض. و از بس به خاطر کثرت مراجعات و سوالات و مسائلی که هست، مجبور شدم دوباره این نکات را عرض کنم.
به هر حال، خدا به میزان وسع ما به ما تکلیف میکند و فشار میآورد. این باعث فعال شدن استعداد. مرحوم مصطفوی در جلد ۱۰، صفحه ۱۱۱: «فتکاليفُ الهي انما هي تعالیمُ روحانیت.» تکالیف الهی اینها تعالیم آموزشی است. خدا مربی مربی نیست که با جمله و کلمه و اینها دستور بهت بدهد. با کلمه تشریعی بهت دستور نمیدهد. با کلمه تکوینی بهت دستور میدهد. کلمات الله. قبلاً صحبت کردیم در همان آخر سوره مبارکه کهف و جاهای دیگر. اینها کلمات. کلمه خداست. دیگر این پدر بد زبان و آن مادر عنق و آن بچه ناسپاس و اینها همه کلمات الهی. مگر دنبال دستور نمیگشتی؟ این دستور. این کلمه. بفهم! دارد خدا در قالب این بهت چه میگوید؟ دارد میگوید این بچه را تحمل کن. استعدادت از زاویه تحمل این فعال میشود. این بچه را تربیت کن. این بچه را راه بینداز. رَبّ این بچه. لوازم تربیت این بچه را فراهم کن. زحمت نکشیم. یک دعایی، یک ذکر فلانی. تمام شود، برویم. همش در رفتن از این همین تکلیف، همین مشقت و همین فشار. بهشت جایگاه ماست. برای بهشت آفریدن کسی حوصله ندارد. انسان دنبال راحتی است. مسیر مفت و مجانی میخواهیم. جذبه مفتی بیاید. من حال ندارم پا شوم. حال ندارم خودم پا بگذارم. حال ندارم از این شهواتم بگذرم. از غفلتهایم بگذرم. از سرگرمیهایم بگذرم. من میخواهم سریال هم ببینم. هر جا دوست دارم بروم. مثل الان ماجرای کرونا. دیگر مسافرتم هم بروم. خانه فامیلام هم بروم. این ماسک و دستکش و اینها هم که آدم خفه میکند. پدر آدم را در میآورد و همش هم اینجا دستمال، آنجا فلان و اینجا ضد عفونی و اینها. نمیخواهم. میخواهم کرونا نگیرم. چه ذکر جور بشود؟ ذکر: «خدایا عقل بده!» این ذکر به من عقل. کی بفهمم؟ اینجا بعد از ماسک دست...
به هر حال، مسئله تکالیف الهی تعالیم روحانی است. تربیت برای انسان تا او را به کمال و سعادت و حقیقت انسانیتش برساند. «لَهَا مَا كَسَبَتْ وَ عَلَیْهَا مَا اکتَسَبَتْ». تکالیف الهی تقدیر شده بر اکمل تقدیر و اَحْسَنُ آن. همه جهات خیر و صلاح در جهت کیفیت خصوصیاتش و رساندنش به... مختلف، مختلف. بیشتر روی آن بمانم و این صفحه را تمام نکنیم، چون خیلی مطلب دارد. و نکات بسیار مهمی در تفسیر المیزان هم خیلی مطالب. سرعتمان کم بشود و سه چهار آیه امشب بخوانم و باز سه چهار آیه جلسه بعد. ببینید، ساختار عالم را خدای متعال نگاه کرد. در ملکوت عالم و دید ما را میخواهد به قرب خودش برساند. دید ما نیاز به توجه داریم. نیاز به حرکت به سمت او داریم. نیاز به پس زدن این خاک داریم. این پس زدن این خاک را آمد برای ما فرمولیزه کرد. در قالب شریعت به ما داد. شریعت چی است؟ همان چیزی است که اگر بهش ملتزم بشوی، از این خاک در میآیی، استعداد فعال میشود. از ماده عبور میکنیم، به ملکوت میرویم. مجرد میشوی. قدسی میشوی. انسان میشوی. فرشته میشوی. «تو فرشته شوی ار کنی در پی آن برگ توت است، به تدریج کنندش اطلس.» تو فرشته شوی ار کنی در پی آن برگ توت است، به تدریج کنندش اطلس. برگ توت تبدیل به چی میشود؟ تبدیل به ابریشم میشود. این مراحل را آرام آرام طی میکند. این مراحل را آرام طی کردن با شریعت مراعات میکند. خودت را سپردی به ساختار، به ناموس عالم. خدای متعال بر اساس ناموس عالم، شریعت خلق کرده، شریعت آورده. «جَعَلَ آیَاتِ بَعْدَنَا» و ان شاءالله میخواهیم. و خدای متعال همین نماز، ملکوت، همین نماز، آداب نماز را رعایت کنیم. قد و قواره نماز را. یعنی نماز تو همان قد و قواره و حد و حدودی که دارد مراعات. گفته اول وقت، گفته با حضور قلب. حالا حضور قلب نبود، خدا اول وقتش هم کنار. حضور قلب میکنی. گفته با این آداب. آقا سر مثلاً پایین مهر نگاه کن، فلان جا به بینیت نگاه کن، فلان جا به نوک انگشتت نگاه کن، فلان جا مثلاً چه میدانم دستت روی رانت باشد، فلان جا مثلاً پایت را کج بگذار. فلان جا این حالا توجه. همه آن ملکوت را خدای متعال آوردیش پایین برای ما. بزرگترین لطفی که خدا در حق ما کرده، خدا به ما دین داده. این شب مبعث چرا عید بزرگی است؟ چون خدا به ما محل گذاشت. به ما اعتنا کرد. به ما دین داد. خدا به ما این پیام را فرستاد: «من میخواهم شما را ببرم ملکوت.» چه لطفی در حق ما کرد! به ما دین داد ما را ببرد ملکوت. به ما شریعت داد. شریعت برای ما فرستاد. با این شریعت خواست دست ما را بگیرد. ما را ببرد به خودش واصل کند. نائل کند. تقوا خودش برساند. با همین مراعات این شریعت. همین نماز، همین روزه است، همین حج، همین زیارت. در مراحل ابتدایی همین صورت ظاهری اینها.
در مراحل بالاتر اینها هی عمق پیدا میکند. عوض که نمیشود که. همین نماز. ارتفاع نماز برای مبتدی باشد، نماز عبور میکند. نه اتفاق نماز. چی چی بود؟ چه کار کرده خدا؟ چه داد با این که میفرماید: «خَیْرٌ موصِلٌ.» خدا بهترین چیزی که در این عالم به ما داده نماز است. این ماجرای دین است. این ماجرای تکلیف است که مصطفوی میفهماند که همه آنچه ما در نتیجه دنبالش بودیم، خدا در قالب این تکالیف به ما... هم حیات دنیامان را تامین میکند، هم حیات روحانیمان را. و خدا در این تکالیف حد دل ما از جهت وسعت و تنگیاش نگاه کرد و به میزان استعداد هر کسی بهش تکلیف کرده. به میزان گنجایش هر کسی تکلیف کرده. به حد ظرفیت هر کسی. همان مهندسی معکوسش این میشود که اگر فلان جا من فلان تکلیف میکنم، معلوم میشود که من جایش را دارم. وقتی میگوید نگاه نکنی، میتوانم نگاه کنم و باید نگاه نکنم و رشدم در همان نگاه. اگر من در یک موقعیتی قرار گرفتم، از من میخواهند که رئیس باشم. ریاست کنم. و دقیقاً هم خودم میل باطنی به این است که رئیس نباشم. زمین و زمان هم آمده به هم دوخته شده که من رئیس بشوم. استعداد ریاست دارم. تکلیفم ریاست است. استعدادم ریاست. و در ریاست شکوفا میشوم. یک جای دیگر در اثر تحمل فلان مریضی شکوفا میشوم. یک جای دیگر در اثر فلان فقر شکوفا میشوم. به من گفته: «این فقر را تحمل کن.» میتوانم تحمل کنم؟ هیچ کس نمیتواند بگوید که خدا من را مکلف به یک چیزی کرد. هر کسی هر آنچه که تکلیفش است، وسعش است. اندازه درون او، باطن او، اندازه این را دارد. وزن شکوفاییاش به همین است.
«تعلُّقُ التّكلِيفِ بِأَدْنيَّةِ النَّفْسِ لا يَسِعُ أنْ يَتَعَلّقَ التكليفُ بِأَكْثَرَ مِنْ قُدْرَتِهِ وَ إمْكاناتِهِ». یعنی تکلیف تعلق پیدا نمیکند به بیش از ظرفیت نفس، به بیش از قدرتش و امکانات. خدا کار فساد انجام داده است. مثل اینکه مظروف بزرگتر از ظرف باشد. یک حکیمی به شما بگوید که این ۵ کیلو سیب را بریز تو آن تشت. بعد شما هر چی حساب کنی، میبینی که نه دستور از جهل طرف است. یا خواسته سر کارت بگذارد. یا خواسته بهت بخندد. یا واقعاً نمیدانسته. اگر حکیم است و گفتی ۵ کیلو را بریزد آن تشت، معلوم میشود که آن تشت جا دارد برای ۵ کیلو. من نمیتوانم. آقا من میتوانم. من میدانم نمیتوانم. من میدانم که میتوانم. تو وقتی تکلیف کردی میتوانم. این میشود راه فعال کردن استعداد. استعدادها این شکلی شکوفا میشود. «سعه» و «ضیق» در نفوس عبارت است از «إِنَّ الاستعدادَ الذِّي خُلِقَتْ عَلَیْهِ تكوينيًّا». گشایش و تنگنا در هر نفسی همان استعدادی است که خدا تک... به میزان تکلیفی که بهت داده، معلوم میشود که استعداد داری. اگر تکالیف سخت ازت میخواهد، استعدادهای بلند بلند و بالا بالا داری. تکالیف ساده ازت میخواهد. همین ازت خواسته که فقط اینجا آقا دروغ نگویی. سطح تامین. ولی کسی دیگر ازش خواستهاند که این ۵ میلیون را ببر بهشت. این ۵۰ میلیون را هدایت به سمت بهشت. گاهی استعداد ذاتی با تربیت توسعه پیدا میکند. این خیلی نکته مهمی است. استعداد ذاتی چه شکلی میشود؟ استعداد ذاتی را توسعه داد. تکلیفی نداریم. خب، حالا شما در مسیر مجاهدت، تربیت و عمل وقتی قرار میگیری، هی میرود جلو. به پیغمبر اکرم چی؟ به پیغمبر اکرم در اوج تکلیف است. تو در اوج استعداد و توانمندی، شکوفایی و سعه نفس. نماز شب به من و شما واجب نیست. بگو: «وا! هر شب سعه نفسش بیشتر است.» تقیه برایش حرام است. در میدان جنگ همه ول کنند بروند، او باید بایستد بجنگد. او واجب است. چرا؟ چون او وسعت دارد. تکالیفش با ما فرق میکند. الان تکالیف آقای بهجت با من، تکالیف رهبر انقلاب با ما فرق میکند. تکالیف امام خمینی با ما فرق. بزرگتر بود استعدادش بیشتر بود. هر چقدر انسان سوء تربیت داشته باشد، هی نفسش ناقص میشود. هی کم میشود. «أدبار نفس» پا نمیدهد. نفسم را کوچک کردم. «واجب فشار نیاور به نفس.» نمازت را بخوان. آخر وقت هم شده بخوان. نفس تو آنقدر دیگر کشش بیشتر از این ندارد. به مغز فشار نیاور.
علامت اینکه نرم افزار توسعه پیدا میکند همین است. میبیند نمازها را میخواند. اول وقت هم میخواند. میبیند سیر نمیشود با اینها. نافله هم پیدا میکند. آماده میشود برای تکالیف بعدی. علامت را میخوانم: «اول وقت هم میخوانم، نافله را میخوانم، سیر نمیشوم.» آن استادی که اهل فن است، به این میگوید: «جا.» این «مَا آتَاهَا» همین است. خدای متعال استعداد را عطا میکند. به اقتضا را ایجاد میکند در محل بد. تکلیف میکند به حسب آن استعداد و به اقتضا. این نکته هم از مصطفوی است: «تکالیف هم اعم از این است که در خصوص امور مادی باشد یا در معنویات باشد.» همان جور که بخشیدن سعه و استعداد اعم از در اول خلقت باشد و در تکوین که غالباً اینطور است یا در مراحل بعدی باشد. ممکن است آن اول به ما ندادند ولی بعداً استعداد شکوفا میشود. شما زحمت میکشی. خود علامه طباطبایی انسان باهوشی نبود. هوش استثنایی مثل مثلاً شهید صدر داشته باشد که از کودکی اسمش هوش عجیب غریب داشته یا بوعلی سینا هوش عجیب غریب داشته از کودکی. طباطبایی آنقدر کم بهره بودند از هوش در آن ابتدا که معلمشان را بیرون میکنند. خسته شدهاند. «نمیفهمی!» میرود با توسل و تضرع و زاری سر به بیابان میگذارد. تو بیابانهای شادآباد در تبریز. صورت را خاک میگذارد. گریه میکند. میگوید: «خدایا یا فهم یا یا به من بفهمان یا من را بمیران.» بهشان عنایت نداشتند. با دعا، با تضرع، با ناله، با عمل، با مجاهدت که ما در بحث استعداد را دریافت. مفصل در مورد این صحبت کردیم. مجاهده زمینه رشد استعداد را فراهم میکند. اصلاً یک استعدادهایی در تو بروز پیدا میکند که فکرش را نمیکردی همچین چیزهایی درون تو باشد. مثل یک صندوقچهای که فکر نمیکردی همچین گنج و جواهری توش باشد. هی رفتی شکافتی. هی رفتی پس زدی لایههایش را. دیدیم آن اعماقش. اوه چه خبر است! چیها تو این خونه. مازندران و آنورها خیلی زیاد است. این کف زمین را میکنند به یک کوزههایی از طلا و فلان و اینها میرسند. فکرش را نمیکرد زیر این خانهای که مثلاً خروس نشسته آنجا، گاو دارد به هم میریزد و اینها، آن زیر همچین گنج طلایی باشد. هی شکافت. هی زحمت کشید. عرق ریخت. هی لایه کنار زد. عمق داد. کوزههای طلایی است!
«چه فلانی؟!» همین میشکافی، میروی جلو. میبینی چه استعدادهایی انسان دارد. ظرفیتی این انسان. پس مراتب ایمان، حقیقت تقسیم ایمان به حسب مراتب الاقرار، مراتب ایمان به همین است. مراتب ایمان به همین است که انسان استعدادش هی شکوفا میشود. هی تکالیفش بیشتر میشود. هر چه ایمان آدم بالاتر میرود، تکلیف آدم، تکلیف ایمان انسان بیشتر میشود. ایمانش بالاتر. از کجا بفهمیم مرتبه ایمانمان را؟ به مرتبه سعه نفسمان، وسعت نفسمان، مرتبه ظرفیتمان، پذیرشمان برای تکالیف. اینها حکایت دارد از مرتبه ایمان. خوب پس شریعت، تشریع و تکوین کاملاً با هم منطبق است. هر چه تکوین تو توسعه پیدا میکند، میرود بالا، تشریع تو هم لایه عمیقتری پیدا میکند. تکالیف تو سختتر میشود و با همان تکلیف هم حالا آنی هم که داری اگر عمل کردی باز میروی مرحله بعدی. ببین چقدر قشنگ است دقیقه. دوباره میگویم: خدا تکلیفی بهت میدهد. اگر این را عمل کردی، وسعت پیدا میکنی. میروی بالا. بالا که رفتی چه اتفاقی میافتد؟ دوباره تکلیف مطابق با آن مرتبه بالا بهت میدهد. باز چه اتفاقی میافتد؟ باز همان را عمل میکنی. وسعت پیدا میکنی. میروی بالا. تکلیف سختتر. عمل میکنی. باز چه اتفاقی میافتد؟ باز وسعت پیدا. مرحله ایمان. خدا سخت میگیرد نسبت به کارهایی که به ظاهر مباح هم است. شما در مرتبه عالی مانند تکالیف. آنها خیلی سنگین است. وسعت آنها خیلی زیاد است. این اصل مسئله. این هم پس شد توسعه در نفس و ضیق و اینها که مصطفوی اینجا خیلی نکات قشنگی را میفهماند که من دیگر فرصت نیست بخوانم. و ای کاش فرصتی میشد در مورد این بحث تکلیف و استعداد و اینها. همین فقط بخشی که ایشان نکات فرمودند را عرض که متاسفانه الان دیگر وقت نیست. میخواهد این آیه دعوت بکند به اینکه نسبت به صفاتی که مؤمنی دارند، تشویق بکند. و شبهه و توهم را که ممکن است به ذهن کسی بیاید، دفع بکند. توهمی که مردم از رسیدن به کرامت، آن صفات باز میمانند. و آن هم این است که رسیدن به آن مقام امری دشوار است. ما طاقت تحمل دشواریهای آن را نداریم. این توهم به دو وجه دفع میشود. اول اینکه دارا شدن آن صفات آن طوری که شهوت پرستها وانمود میکنند، دشوار نیست.
آسانی در خور طاقت نفوس است. ماشین اول که راه میافتد، روشن میکنی، فکر میکنی موتور دارد میترکد. نه بابا، اینجوری هم نیست. انقدر ظرفیت داشت. اول فشار. صدای تق تق. صدا داد. از سادگی آن مسیر خیلی سخت است. من روزه بگیرم در تابستان در گرما. نماز بخوانم. چادر بپوشم و آرایش نکنم. اینجا نرم. رقص نه، عرق نه، موسیقی. کی میتواند اینجوری زندگی کند؟ تنفس میکنی، میگویی: «مگه میشه کسی دیگر اینجوری غیر از این زندگی کنه؟» مگه میشه انسان حجاب نداشته باشد؟ مگه میشه آدم عرق بخورد؟ مگه میشه آدم مثلاً اینجور با نامحرم گپ بزند، برقصد، فلان بکند. زندگی لذت ببرد. این آدم که در این مرتبه است، نگاه میکند مثلاً با آقای بهجت خیلی راحت است، از شیرین. ولی به آقای بهجت که برسد، کسی به مرتبه ماها نگاه میکند، میگوید که اینها چه جور زندگی میکنند؟ اینها مثلاً زندگی برایشان معنا دارد؟ مگه آقای بهجت فرموده بود که من لذت یک سبحان الله، یک رکوعم را به کل این حکومت، این حاکمین و قدرتمندان و حضور دار ظالمین و اینها نمیدهم. کجایند این ملوک عالم؟ «أينَ الْمُلُوكُ وَ أَيْنَ الْمُلُوكُ.» کجایند اینها که غرق در لذتند! بیایند ببینند نماز چی است؟ گریه کنند. مبعثی باشد، عرفهای باشد و چنان کربلایی باشد. یک دو رکعت نماز بخوان، خیلی دیگر حال میدهد، فاز میدهد. چطور آخه نماز میخوانی، گریه نمیکنی؟ آن وسعت نفس اوست. با چی رسیده؟ با تکلیف رسیده. با تکلیف. پدرش بهش دستور میدهد که من راضی نیستم مستحبات قاضی. ایشان میفرمایند که مرجعیت «کیست؟» ابوالحسن میگوید از مرجع دستور پدر باید عمل کنی. دیگر زیارت امیرالمؤمنین نمیتوانست برود. نماز شب نمیتوانست. خیلی گشایش: «من میمیرم. یک صلواتی تو نماز، یک قنوت نمیتوانم بگیرم.» «ما طلبهای من دارم دق میکنم.» دیگر پدرشان راضی میشود ایشان مثلاً حالا انجام بده. وضع پس میشود. آدم مستحبات انجام ندهد. روش آقای بهجت. بله! اگه تکلیفش باشد، واجبات. این باز نفس من فشار بگذارم. همان کانالش را پیدا کنم که چی برایش سخت است. نمک به زخم بپاشم. آن قاعده را یادمان نرود. برای بعضی نافله نخواندن سخت است. برای بعضیها نخواندن. برای بعضیها دعا و ذکر و اینها سخت است. برای بعضیها دعا ذکر نداشتن سخت است. این شرایط فرق میکند. و خدا هم گرفتار میکند آدم را در هر. الان این ایام زیارت نرفتن امام رضا برایمان سخت است و مکلفیم به زیارت نرفتن و این زیارت نرفتن اگر با این تکلیف و این فشار باشد، آدم را راه میاندازد. نکته بسیار مهم: چه دشوار و چه آسان، پاداش دارد. خدا عمل صالح بندهها را ضایع نمیکند. اجر جزیلشان را فراموش. به هر میزان که فشار آوردی بر این نفس، فشار معقول و منطقی در مسیر حرکت. تو یک وجب اگر تکان بخوری به مسیر به سمت رویش. تو آن خاک یک تکان هم که بخوری، نگو ما از این خاک در نیامدیم. بهجت نشدیم. ما که بهجت نمیشویم. ما که قاضی نمیشویم. تو یک تکان هم که در این مسیر میخوری. همان یک تکان را خدا برایت دارد. به همان یک تکان برایت ارزش قائل است. یک وجبی که آدم حرکت کرده، مزد میدهد، پاداش میدهد، اثر میدهد، آثار فوق العاده میدهد. این است که ادامه آیه میفرماید که: «وَلَدَيْنَا كِتَابٌ يَنطِقُ بِٱلۡحَقِّ». داریم مینویسیم. به میزانی که به این تکلیف عمل کردی و باعث شده حرکت بکنی در مسیر. میزانی که رشد بکنی، ولو یک سر سوزن. همه را نوشتیم. ثبت کردیم. کتابی لدینا. پیش ماست. همه اینها را ثبت کردیم که آقا این یک وجب تکان خورد. یک قدم برداشت. پس میخواهد بگوید که تکلیف حرجی را دارد دفع میکند. تکلیف خارج از وسع را از نفوس نفی میکند. حاصلش این است که این تکلیف یا در اعتقادات است که خدای تعالی حجتهای روشن و واضحی قرار داده که هم آدمی را به سمت ایمان و لوازم آن که معارف حقیقی است، دلالت و هم انسان مجهز به قوا و غرایضی کرده که میتواند آن حقایق را درک کند و آنها را تصدیق کند و آن عبارت از عقل. آن وقت، از آنجایی که عقول مردم در قوت ادراک و ضعفش مختلف است، رعایت آن هم کرده است. از هر عقلی مقدار توانایی درکش و طاقت تحملش را تکلیف خواسته است. عامه مردم به آنی که از خواص میخواهد، تکلیف نمیکند. از خواص که همان نیکان و ابرار، آنی را که از مقربین میخواهد، طلب نمیکند. آن طور که مخلصین را سوق میدهد، مستضعفین را نمیدهد. این میشود در اعتقاد، تکالیف اعتقادی. از مخلصین میخواهد. از ابرار نمیخواهد. آنی که از ابرار میخواهد، از آدمهای عادی نمیخواهد. در حوزه اعتقاد. در حوزه عمل چی؟ انسان را به اعمالی دعوت کرده که خیر او در زندگی اجتماعی و فردیش و سعادت دنیا و آخرتش را تعیین میکند. چون قابل انکار نیست که سعادت بشر با هر عملی، چه خوب، چه بد، تامین نمیشود. همان طور که در هر موجودی غیر انسانی هم اینطوری است. خدای تعالی بشر را به نیرویی که بتواند آن عمل را به جا بیاورد، مجهز کرده است. عملی که وضعش اینجوری است. هیچ وقت حج طاقتفرسا نیست. در دین خدا به هیچ عمل و اعتقاد طاقتفرسا تکلیف نشده است. هیچ حکم حرجی نداریم که ما را به حرجی به حرج بیندازد و در شریعت باشد. این خودش منتی است که خدا بر بندههایش گذاشته است. و در این آیه هم تذکر داده که دلهای بشر را به سوی این اوصاف مؤمنین تشویق کرده و این اصلاً در آن حرج نیست. کاملاً موافق طبع ماست. کاملاً برای به همه اینها میتوانیم برسیم.
«مَنْ خَشِیَ رَبَّهُمْ مُشْفِقُونَ» بشویم. مؤمن بشویم. «حافِظُون» بشویم. لحظه و اماناتم راعون بشویم. همه اینها در دسترس ماست. نگوییم سخت است. نگوییم نمیشود. نگوییم کی میرسد به آنجا. دلالت بر این معنا و بیش از این میکند. علاوه بر اینکه تشریح احکام حرجی را نفی کرده. یعنی اصلاً در احکامش احکام حرجی نیست. مثلاً رهبانیت دستور نداده. قربانی کردن اولاد دستور نداده. چون اینها در آن حرج است. هم احکام حرجی را برداشته که تکلیفی را که در اصلش حرجی نیست. تکلیفی را که اصلش حرج نیست ولی در یک جاهایی درش پیدا میشود، آن هم برداشته. مثل چی؟ نماز خودش حرج نیست ولی آدم مریض بخواهد ایستاده نماز بخواند، این حرجی میشود. منتش برداشته. نفی کرده. پس این هم از این نکته. مراتب مختلف اعتقاد که در اثر اختلاف درجه عقول مختلف میشود. همه را امضا کرده و این حرج را به هر دو قسمش برداشته. خوب ادامه: «قُلُوبُهُمْ فِی غَمْرَةٍ مِنْ هَذَا وَ لَهُمْ أَعْمَالٌ مِنْ دُونِ ذَلِکَ وَ هُمْ عَامِلُونَ». اینجا دل مؤمنین را خشک میکند به اینکه عملشان ضایع نمیشود. اجرشان هدر نمیرود. اینکه این کتاب گویا منظورش این است. آنی که درش ثابت است، بیپرده و فاش بیان میکند، به آنی که از اعمال صالح که در این کتاب نوشته شده. این اعمال صالح هر چی درش است حرف نمیزند مگر به حق. این کتاب زیادی ندارد. نقصان ندارد. تحریف ندارد. هیچ امر غیر حقی درش نیست. حرف میزند. نطق دارد. این کتاب حرف میزند. گویا است. هر آنچه رخ داده در تو. هر فعل و انفعالی که عمل کردی و از خودت بیرون فرستادی. همه را نوشته و با حق هم نوشته. این همه را ثبت کرده است. حساب قیامت هم بر اساس همین است که یعنی بروز بین قیامت ظرف بروز آثار. خدا اثر میدهد. به وجود ما. به آنچه که بردیم با خودمان. آثار آنچه بردیم را میخواهیم ببینیم. آثار آنچه از خودمان بروز دادیم را میخواهیم ببینیم. هر آنچه از خودمان بروز دادیم ثبت شده. به حق هم ثبت شده. هیچی از دست نرفته. هیچ کم و کسرش آب نرفته. زیاد نشده. برعکس هم هست. کارها خوب است ۱۰ برابر میشود. کارهای بد معادلش مشمول شفاعت میشود. حَبْط میشود. حسنات اینها را میزند کنار. و عنایت حق تعالی خیلی چیزها هست این وسط.
آنی که حاکم است آن نظام حاکم بر عالم حق. نظام حاکم در عالم برزخ هم حق. نظام حاکم در قیامت. این کتاب بر اساس حق نوشته شده. بر اساس حق حرف میزند. بر اساس حق حکم میکند. هیچ ظلمی نیست. هیچ ظلمی در این عالم رخ نمیدهد. چون ظلم یعنی اینکه ندید گرفتن حق. یعنی آنی که مقتضای حق است رعایت نشود. این میشود ظلم. ظلم اینجا رخ نمیدهد. به مؤمنین ظلم نمیشود. اجرشان فراموش نمیشود. از دادن این اجر دریغ نمیشود. کمتر از آن به اینها نمیدهند. عوض و بدل نمیشود. از خطر اینکه اعمالشان حفظ نشود یا بعد از حفظ فراموشی بشود یا به یک وجه از وجوه تغییر کند. از همه در امان. اشکال و پاسخ که خب چرا خدا مینویسد؟ آن کتابت برای چی است؟ اینها صورتش است که خدا دارد ازش حکایت میکند. تمثیل است. واقعیتش این است که یک دادگاه. یعنی واقعیتش این است که خدا حاکم است. خدا حاکم است. حاکم. حاکم وقتی میخواهد حکم بکند، یک میزی هست، یک متهمی هست، مجرمی هست. این و نشسته. شاهدی هست. این میشود آن صورتی که ما از آن فضای حکم کردن در ذهنمان هست. خدای متعال با همین با ما حرف زده. روز قیامت حکم کردن خدا منوط به این باشد که میزی باشد. کسی اینور بنشیند، کسی آنور بنشیند. این حکم بکند. آن پرونده را بیاورند. ثبت کنیم. صورت مثال. برای اینکه ما تصور کنیم، قوه خیالمان درگیر بشود و متاثر بشود. چون آدم از قوه خیالش تاثیر میپذیرد. مسئله عقلی را میگویم: تشبیه معقول به محسوس. یک مسئله معقول را به محسوس تشبیه کرده تا انگار جلو چشممان بیاید و اثرش بیشتر بشود. اصل بحث، بحث عقلی است. خدا حاکم است. خدا عدل به حکم حکم او عادلانه. به حق حکم میکند. اینها همه واضح. کتابی هست و واقعاً هم هست. صورت دارد. بله. آن کتابی هست. ملائکهای هستند. ثبتتی هست. دادگاهی هست. شاهدی هست. اعلام جرمی هست. متهمی هست. همه اینها هست. در واقع مثال آن حقیقتی که در بالاتر. خود اذن خدا برای حکم کردن کافی است. اصلاً نیازی به این تشکی میز و پرونده و اینها ندارد. و بدون همه اینها هم اگه بخواهد حکم بکند، میتواند حکم کند.
«وَقُلُوبُهُمْ فِي غَمْرَةٍ مِنْ هَذَا». ادامه اش میفرماید که دلهای اینها در قمره است و «بِيَقْمَرَةٍ مِّنْهَا». اینها دلشان نسبت به این مسئله در قبر است. که «قمره» را توضیح دادم. آن حجابهایی که میگیرد و آدم را میبرد به سطح پایینتر. دل این آقا در این عالم نیست. در این فضاها نیست. به سمت آن رشد و شکوفایی نیست. مادیات اند. دل به همین ابزار بستهاند. به هدف کار ندارند. این اوصافی که گفتیم که خدا برای مؤمنین آورد. مصارعه در خیر دارند. مشفقاند. خشیت دارند. اینها اصلاً در باغ این چیزها نیستند. محل اعتنا به این چیزها ندارند. ارزش، ارزش برای کسی که این چیزها را دارد هم قائل نیستند. در این فضاها نیستند. «وَ لَهُمْ أَعْمَالٌ مِنْ دُونِ ذَلِکَ». به خود این اعمالی که گفتیم هم، این چیزهایی که گفتیم باشیم، اوصاف مؤمن باشیم، هم حقایق و معارف باشیم. بابا، این حقایق و معارفی که من دارم میگویم، اینها اصلاً در باغ این حرفها نیستند. دنبال این چیزها نیستند. یک بخشی از این حقایق و معارف همین ویژگی مؤمنین بود که مشفقاند و خشیت دارند. اینها یک اعمالی هم دارند «مِنْ دُونِ ذَلِکَ». نقطه مقابل. اصلاً هیچ بویی از معنا ندارد. هیچ بویی از شکوفایی ندارد. هیچ بویی از فلاح ندارد. کاملاً اعمال اینها بوی گند فرو رفتن است در دنیا. «خوض» در دنیا، «غور» در دنیا. هی فرو رفتن توی اعتباریات. غرق این اعتباریات شدن. غرق لذتهای مادی شدن. اعمالشان همش همین است. اعمالشان حیوانی است. «مِنْ دُونِ ذَلِکَ» اعمال انسانی نیست. ربطی به عالم انسانیت ندارد. همش همین حیوانیت است. هر چی از خوردن و چریدن، لذتهای جنسی و همینهاست. اعمال اینها همینهاست. «هُمْ عَامِلُونَ» تصمیم به عمل که میگیرند. در میدان عمل که میآیند، تهش همین است. چیزی بیش از این حیوانیت نصیبشان نیست. برای بیش از حیوانیت اصلاً برنامه ندارند. کار ندارند. فعالیتی ندارند. حیوانیت. معنای آیه این میشود: کفار نسبت به این اوصافی که برای مؤمنین شمردیم، در غفلت شدید یا جهل شدیدند. در مقابل اعمال زشت و خبیثی دارند که همواره مرتکب میشوند. این اعمال مانع اینهاست از اینکه بخواهند عمل خیر انجام دهند.
«حَتَّى إِذَا أَخَذْنَا مُتْرَفِيهِم بِالْعَذَابِ إِذَا هُمْ يَجْأَرُونَ» چقدر این آیات فوق العاده است! وقتی مترفین، اینها را به عذاب اخذ میکنیم و میگیریم - که اشارهای کردیم مترفین را گفتیم کیان؟ کسانی که در این لذتهای مادی غرق شدند. مترفین. اینها را وقتی میگیریم با عذاب - چی میشود؟ عذاب یعنی همین که وارد یک عالمی میشود که هیچ ابزاری برای آن عالم نیاورده. عذاب. هیچ تناسبی با آن عالم ندارد. مهیای آن عالم نیست. من را بردارند بفرستند بدون سلاح و امکانات در وسط بیابان. نه کولری هست، نه آب خنکی هست، نه سایبانی هست. هیچی! این میشود عذاب. در بیابان بودن عذاب است. سایبان ندارم و کاری نکردم. یک جایی نبردم خودم. خودم را کنار آب، آب ببرم. آنجا هم رود بود، هم بیابان بود. خودم، خودم را بردم وسط بیابان. بدون هیچ سلاح و وسیلهای. برنداشتم. ابزاری ندارم برای اینکه در آن بیابان سر کنم. عذاب. وقتی با عذاب میگیریم، جَوار دارند. جَوار به آن ناله حیوانها میگویند. حیوانی بود. بعد دردشان هم درد حیو. حیوانات درد میکشند. مثل حیوانات زوزه میکشند. صدای ناله گرگ میدهند. حالا میخواستم ناله سگ بگویم ولی ناله گرگ. صدایی از حیوانها که میشنوی، نالههایشان همین شکلی است. «يَجْأَرُونَ» صدای حیوانها را میدهند. صدای استغاثه و ناله و فریاد حیو. حیوان درد کشیده و زخم زوزه چطور میکشد. این همیشه تعبیر زوزه تعبیر قشنگی است. اینها وقتی به عذاب میافتند بعد از این دنیا، صدای زوزه میدهند. چه حیوانی زندگی کرده! دیگر یک حیوان را بردهاند وارد یک عالمی کردهاند که آنجا باید شرایط زیست انسانی را برای خودش فراهم میکرد و هیچی ندارد. یک حیوانی است در یک عالمی که انسانیت به کار، به جز ناله از این چیزی جز درد برای چیزی ندارد. جز رنج و عذاب و گرفتاری برای چیزی. صدای نالهاش هم صدای ناله حیوان.
«لَا تَجْأَرُوا الْيَوْمَ ۖ إِنَّكُمْ مِنَّا لَا تُنْصَرُونَ». به اینها میگویند که امروز جَوار نداشته باشید. ناله نکنید. زوزه نکشید. این زوزه نکش. البته تکوینی نیست. چون اگر تکوینی به اینها میگفتند، خب اینها دیگر زوزه نمیکشیدند. شریعتی نیست که دستور داشته باشند، بخواهند عمل کنند. میخواهند عمل نکنند. این در واقع امری است با لحن توبیخ و بیمحلی. «آ، ناله نکن! صدایت را بالا نبر!» این دستور نیست. این در واقع تحقیر است. «لَا تَجْأَرُوا الْيَوْمَ» تحقیر است. این تحقیر هم جلوه همان تحقیری است که در دنیا داشتم. اینها چطور نسبت به مؤمنین تحقیر داشتند؟ به حساب نمیآوردند؟ بیمحلی میکردند؟ «خوبه، خوبه. نمیخواهد شورش را دربیاری! سروصدا نکن!» اینها بعد از مرگشان این هم میآید توی آن عالم. خدای متعال میگوید خب، ناله نکن! صدایت را بالا نبر. «إِنَّكُمْ مِنَّا لَا تُنْصَرُونَ». از جانب ما نصرتی بهت نمیرسد. ما به دادت نمیرسیم. «نکون» تو به داد نرسیدی. تو مگر نصرت حق کردی که حق به نصرت تو بیاید؟ تو مگر کمکی برای حق و حقیقت داشتی؟ برای جبهه حق داشتی؟ برای مؤمنین داشتی که من بخواهم من و کمکی کنم؟ نصرت برای حق نداشتی. حق هم نصرت برای تو ندارد. همانی که آوردی میبینی. اگر نصرت برای حق آورده بودی، نصرت حق را اینجا میدیدی از جانب ما.
«قَدْ كَانَتْ آَيَاتِي تُتْلَى عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ تَنْكِصُونَ». آیات ما به شما تلاوت میشد. جلو چشمتان میآمد. «فَكُنْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ تَنْكِصُونَ.» به پشت برمیگشتید. در میرفتید. به اعقابتان عکس و نکس داشتید. این «نکس» و «نکوس» باز مفهوم. مصطفوی در کتاب شریف «التحقیق» جلد دوازده میفرمایند که وقتی آدم شانسش این است که در یک جایی قرار بگیرد و مستقر بشود. وقتی از آنجا بر میگردد، این را میگویند «نکوس». یعنی عقلاً آدم باید یک جایی باشد. در آن جای خودش قرار نمیگیرد. «پا پس کشیدن». این پا پس کشیدن میشود «نکوس». من مثلاً اگر رفتم با یک کسی دعوام شده، من میخواهم حقم را ازش بگیرم و وایستادم که حقم را بگیرم یا حق کسی را بگیرم. داد میزنم و پا پس میکشم. عقب نشینی میکنم. میدان را خالی میکنم. این میشود «نکوس». آیات وقتی تلاوت میشد، خب حقش چی است؟ حقش این است که دنبال این راه حرکت کنی، دیگر. این آیات تلاوت میشد که دنبالش راه بیفتی. ماده بزنی بیرون. به رویش برسی. تو چه کار میکردی؟ پا پس میکشیدی. بیشتر میرفتی تو ماده. فرو میرفتی. بیشتر پایین میرفتی. این اثر همان است. ناله نکن. زوزه نکش. اینجا کار خودت را داری میبینی. وظیفه انسانی ات را باید انجام میدادی. وظیفه شرعی ات را باید انجام میدادی. هیچ کاری نکردی. از خود چیز واکنش مثبت و درست و خ.. پا پس کشیدن است. او را اینجا داری میبینی. اینجا عقب افتادی و تفکر میکردی. تدبر میکردی. خضوع میکردی. در برابر آیات الهی و کلمات الهی و کتاب الهی تا حق را تشخیص بدهی. خیر و صلاح را تشخیص بدهی. به سعادت و فلاح برسی. این آیاتی که بهت نشان دادم، برای این بود که دنبالش راه بیفتی. موافق بود. حرکت کنی. برسی به آن منزلگاه نهایی. به قرب برسی. به لقاءالله برسی. بالاترین درجات کمال برسی. حرکت نکردی. در حیوانیت خودت فرو رفتی. برگشتی به عقب. به جای اینکه به سمت انسانیت حرکت بکنی که عالم بالاتر و بعدی است. عالم ایمان است. تو در عالم حیوانیت بیشتر فرو رفتی. هی پایینتر رفتی. بیشتر حیوان شدی. این همان حیوان شدی. آنجا سروصدای حیوانی میکردی. جفتک میانداختی. لگد حیوانی میانداختی. اینجا هم داری میبینی همان حیوانیت عالم قیامت فقط کنار رفتن پرده است. هیچی دیگر نیست. حیوانیتی که در دنیا داشتی را اینجا داری میبینی. هیچی دیگر نیست.
«یَنْكِصُونَ مُسْتَكْبِرِينَ بِهِ» تکبر هم تازه میکردی. تازه خودت را بهتر هم میدانستی. موقعیت خودت را بهتر میدانستی از موقعیت اهل حق و انبیا و اولیا. کسانی که به رویش رسیدند. ماده بیشتر داری. از مادیات بهره داری. در یک موقعیت ممتاز و برتری. «سَامِرًا تَهْجُرُونَ». «سَامِرًا» به چه معناست؟ لطیف قرآنی است که قبلاً هم البته یک اشارهای در جلسات شد ولی فرصت نشد که بحث مفصل در مورد کلمه «سامره» باشد. آن ظلمت خفیف است. این ماده سَمُر به ظلمت خفیف میگوید. سَمُر دلالت دارد بر خلاف سفیدی. تاریکی مطلق میشود «سمور». «سَمْر» یعنی سیاهی شب. و این اسمها و «اَسْمَار» و فلان و اینها همان ظلمت و تاریکی است. سَمَر رنگ بین سفیدی و سیاهی. «سَامِرٌ» شب مظلم. این از این. «سَامِرًا تَهْجُرُونَ». مُسامَرِه، مثلاً در شب، در تاریکی با هم پچپچ کردن که هیچ ربطی و اثری دیده نمیشود. در تاریکی مطلق. مُسامَرِه. بعد میفرماید که من مصطفوی در جلد ۵ از التحقیق ذیل این آیه میفرمایند که: یعنی اینها به خاطر نفوسشان استکبار داشتند در «سَمَر». بعد ایشان توضیح میدهد، میفرماید که: یعنی اینها این اعراضی که کردند و نکوس کردند، باعث شده که بیشتر در «سَامِر» تو توهمات فرو روند و در تاریکی و در ظلمات، هی میروند پایین دیگر. هی فرو میروند در خاک. هی از نور دارند. از آن نوری که بیرون خاک دارد بر سطح زمین میتابد، از آن هی فاصله میگیرند. هی میروند پایین. هی در خاک بیشتر فرو میروند. «سَمَر». هی در ظلمت میروند آن ظلمت و آن تاریکی و آن در واقع استکبار دارند دیگر. این تو این مسیر مادیشان، قدرت را در همین مسیر مادی میبینند. هی بیشتر میچسبند به مادیات. هی بیشتر فرو میروند. هی غلیظتر میشوند در مادیات. حجابها بیشتر میشود. تاریکی بیشتر میشود. میشود «سَامِر». به هم رفتند پایین دیگر. «سامری». در واقع سامرا یک شهری بوده در فلسطین. یک عده گفتند که به خاطر اینکه مال آنجا بوده، بهش میگویند سامری. یا نه، بگوییم که این همین فردی بود که به خاطر ظلمت باطنی که داشت و تکیه کرد به مادیات و غور کرد و «خوض» کرد. در «م» فرو رفت تو این مادیات و اعتباریات. برای همین بهش میگویند سامری. و عنوان عامی هم هست که قبلاً در سوره مریم و اینها و سوره طه بهش اشاره کردیم. هر کی که تو این مسیر میرود. تو مسیر انحراف و تاریکی و ظلمات فکری و اعتقادی و اینها. و مردم را هم تو آن فضا میاندازد. «سامری» نسبت به سمر دارد و آمده بین مردم ایجاد سمر کند. سمر بیندازد. تاریک کند. همه را تاریک میکند. این را میگویند سامری. مصطفوی در اینجا بحث خوبی هم در مورد سامری دارند و توضیحاتی میدهند که از تورات و بحثهای تاریخی و اینها که این سامری کی بود و چی بود و چه کار کرد. و توضیحات این شکلی که در جلد ۵، صفحه ۲۵۲ از «ان» اگر خواستید، میتوانید مطالعه کنید در کتاب.
خب، این هم از این. پس اینها «سامِرًا» و «تَهْجُرُونَ». «تَهْجُرُونَ» دیگر چی است؟ این هم باز از مرحوم مصطفوی در «التحقیق» جلد ۱۱ صفحه ۲۶۱. وقتی بین دو تا چیز ارتباط باشد و یکی آن یکی را ترک بکند، هجران هم که میگویند همین است. دو تا چیز با هم ارتباط دارند. قهر هم همینو میگویند دیگر. و «تَهْجُرُونَ» به هذیان هم همین را میگویند. یعنی وقتی یک کسی دارد حرف میزند، حرفش باید با عقلش ارتباط داشته باشد. این حرف اتصالش با عقل قطع میشود. این را میگویند «حجر». میگویند هذیان. اتصال با عقل ندارد. هجران همین است. قهر کردن هم همین است. مهاجرت هم همین است. یک کسی به یک جایی پیوند دارد آنجا را ترک میکند. این میشود مهاجرت. «تَهْجُرُونَ» اینجا چه میشود؟ «سَامِرًا بِهِ تَهْجُرُونَ». گفتند که یعنی که تعبیر مرحوم مصطفوی را بیاورم، یعنی رابطهای هست در عین اینکه باید این رابطه استمرار داشته باشد، این ترک میکند. خب این تحجر چی است؟ خطاب به اینهاست دیگر. میفهمند که شما هجرت کردید. مستکبر بودی. آیات ما تلاوت میشد بر شما، شما پشت میکردی به این آیات. استکبار نسبت به این آیات داشتید و نسبت به اینها. «بِهِ» به «بیت» برمیگردد یا به «حرم» برمیگردد ولی درست نیست. شما نسبت به این آیات من را برگردانده بودید و نسبت به این آیات استکبار داشتید. مستکبرین. و در حالی که «سامِرًا» بودید. «تَهْجُرُونَ» در حالی که در ظلمت بودیم. در تاریکی فرو رفته بودید. هجرت کردید. ارتباط داشتی. شکوفایی شما به این آیات من بود. اگر دنبال این آیات راه میافتادید، شکوفا میشدید. بالفعل به فلاح. ولی هجرت کردی. قطع رابطه کردید با این آیات. از عالم ایمانی و عالم نور خودتان را جدا کردید. از آنجا هجرت کردید. کندید خودتان را از آن عالم که در عالم حیوانیت خودتان را قرار. خب این تا اینجایش مطرح شد. چند آیه خواندیم. این بخش چون یک توضیحی دارد و چهار تا در واقع مسئله را اشاره میکند. چهار تا عذری که اینها ممکن است بیاورند در مورد اینکه خب ما چرا قطع رابطه کردیم با پیغمبر، با آیات؟ تو خدا را... خدای متعال هر چهار تا استدلال اینها را رد میکند که هیچ کدام از این چهار تا را به عنوان عذر نمیتوانند بیاورند. که این عادت بعدی ماست انشاالله تا آن نصفه دیگر صفحه را بخوانیم و این صفحه را تمام بکنیم.
فردا میشود که روز مبعث انشاءالله بحثمان را ادامه میدهیم که ربط دارد با این آیات و جریان بعثت و انبیا. ماجرای مبعث همین است دیگر. خدای متعال افاضه کرد و ما را پیوند داد با این آیات. پیغمبر آمده برای شکوفا کردن ما. برای فعال کردن ما. برای اینکه ما را به سمت عالم قدس ببرد. به سمت عالم نورانیت ببرد. که در آیات جلوترش از «إِنَّكَ لَتَدۡعُوهُمۡ إِلَىٰ صِرَٰطٍ مُّسۡتَقِيمٍ». تو دعوت رسالت مستقیم میکنی. صراط مستقیم آنجایی است که کسی در آن وقتی قرار میگیرد، دیگر در مسیر شکوفایی. صراط مستقیم صورت مسیر شکوفایی. مسیر انسانیت است. مسیر بروز انسانیت است. مسیر عبودیت. مسیر بالفعل شدن است. مسیر جلوه کردن کمالات انسانی. مسیر جلوه کردن خلیفهاللهی است. اینها صراط مستقیم. تو دعوت به صراط مستقیم میکنی. اینها را مستقیم ببری. بعثت این است. خدای متعال پیغمبرش را. بالاترین عبدش را برای ما فرستاد. این بالاترین عبد دست ما را بگیرد. از این خاک. «تو را ز کنگره عرش میزنند سفیر ندانمت که در این خوابگه چه افتاده.» همچین چیزی.
اگر اسیر خاک شدی، اسیر این تاریکیها و مادیات، از اعتباریات در بیا. از حجاب در بیا. در مسیر انسانیت و شکوفایی قرار بده. تو با خودت چه کردی؟ چرا دور کردی خودت را از این حقایق؟ از این اتصال؟ از این آیات حق تعالی که در راس این آیات پیغمبر، در راس این آیات امیرالمؤمنین. و جالب است. شب مبعث سفارش شده که ما حرم امیرالمؤمنین برویم. چون در راس آیات. بالاترین آیه حق تعالی. امیرالمؤمنین برویم. اتصال برقرار کنیم با این آیات. بعثت آمده ما را به آیات. شب زیارت است. چرا زیارت امیرالمؤمنین است که بالاترین آیهای است که خدای متعال در این عالم جلوه داد؟ جهان نفس پیغمبر اکرم است. با اینها اتصال پیدا کنیم. اینها را باور کنیم. به اینها بچسبیم. شکوفا میکنند. آن قدر انسان از عالم چیزی میفهمد. آن قدر از این عالم چیزی گیرش میآید. آن قدر حقایق نصیبش میشود. باورش نمیشد این حقایق در عالم به خواب شبش نمیدید. عالم همچین غوغایی. دستش در دست آیات. همان مسیر تکلیف. عمل به تکلیف. مسیر نیت. مسیر شکوفایی قرار میگیرد. رشد میکند. به آیات حق تعالی توجه دارد. دائماً آیات را تلاوت میکند. جلو چشمش میگذارد. پشت نمیکند. عقبگرد نمیرود. پا پس نمیکشد. تکبر نمیکند. در ظلمات فرو نمیرود. هجران و ترک آن موقعیت را ندارد. خشیت دارد. مراقبه دارد. اشفاق دارد. بی فروغ میشود خودش. نفسش پیش او. همه اینهایی که گفتیم هی به فلاح میرسد. هی شکوفا میشود. هی جلوه میکند. این میشود جلوه بعثت و اعجاز بعثت و اعجاز. به حق این شب نازنین. به این تجلی اعظم در این شب دست ما را بگیرند. به حقیقت مبعث را در دل ما شکوفا کند. ما را به آن حقیقت، به آن غایت، به آن سرانجام و «صلى الله علی سیدنا محمد وآله».
بسم الله الرحمن الرحیم.
«اللهم اجْعَلْ صَباحَنا مَجلِسَنا ومنطِقَنا رضاک»
در ادامه بحث سوره مبارکه مؤمنون، به آیه شصت و دوم رسیدیم: «إِلَّا وُسۡعَهَا ۚ وَلَدَيْنَا كِتَابٌ يَنطِقُ بِٱلۡحَقِّ ۚ وَهُمۡ لَا يٌظلَمُونَ». نکته بسیار خوبی را علامه طباطبایی در جلد پانزدهم المیزان به آن اشاره میکند: بفهمند که این آیه، بر اساس سیاقی که در آیات قبل بود، به ما میخواهد بفهماند که میخواهد مردم را به سمت آن صفاتی که برای مؤمنین فرموده، تشویق کند. میخواهد بگوید این برای شما هم هست، همه میتوانید مؤمن باشید، همه میتوانید به فلاح برسید. به فلاح رسیدن یک چیز استثنا نیست، به فلاح رسیدن، قاعده است، به فلاح رسیدن، فوق طاقت نیست. مؤمن بودن، مؤمنانه زندگی کردن، یک چیز استثنایی نیست. عارف شدن، یک چیز استثنایی و دور از دسترس نیست. مؤمن شدن، به فلاح رسیدن، یک چیزی است که در اختیار همه است، مال همه است. همه باید عارف شوند، همه باید به فلاح برسند. رویش برای همه است، همه باید این استعدادها را فعال کنند.
اگر فعال نیست، اگر قالب این طوری است که میبینیم در بیرون، عمده افراد، اکثریت بشریت، کسانی هستند که استعدادها را فعال نکردند و به فلاح نرسیدهاند، این ضعف از خودشان است. خدای متعال تکلیف کرده است که ما استعدادهایمان را فعال کنیم و خدای متعال به چیزی تکلیف میکند که وسع ما به آن برسد. اگر وسع ما به آن نرسد، خدا ما را به آن تکلیف نمیکند.
قبل از اینکه من مطالب مرحوم علامه را بخوانم، مقداری عرض بکنم در مورد این کلمات «تکلیف» و «وسع» و اینها. خب، ما «تکلیف» زیاد میگوییم. تکلیفی که در فارسی میگوییم به معنای وظیفه است. مثلاً یک چیزی به عهده ما گذاشتهاند. مصطفوی در جلد دهم قرآن کریم میفرمایند که تعلق امری به چیزی و اینکه یک چیزی بیاید یک مشقتی بر خلاف جریان عادی ایجاد بکند، این را میگویند تکلیف، تکلف اینها. مثلاً در صورت یک تغییری حاصل شود یا رنگ مثلاً عوض شود و انسان به عهدهاش بیاید که در آن مشقت باشد، کلفتی باشد، این تکالیفی هم که از جانب خداست همین است. خب، هسته وقتی قرار است شکافته شود، به آن فشار میآید. از درون، از مغز قرار است که شکافته شود و بیرون بزند. این همراه با یک فشاری است. حرکت همیشه با یک فشاری همراه است. این تکلیف همین است. تکلیف در واقع، آن فشاری است که باعث میشود که این ماده اولیه، این مغز شیء، مغز اندرون، آن هسته مرکزی بیرون بزند و شکوفا شود. آن فشاری که وارد میشود، آن مشقتی که وارد میشود برای خارج کردن آن، در واقع توانایی بالقوه، آن توانایی ذخیره شده در درون.
وقتی قرار است این ذخیره درونی و خیال خارج شود، با یک فشاری همراه است. حرکت همیشه با فشاری همراه است. لذا این میشود «کلفت». البته هر چقدر انسان در حرکت سرعت پیدا کند و پیش برود، فشار بر او کمتر میشود. این را قبلاً یک بحثی داشتیم: «دغدغه زندگی راحت». آنجا عرض کردم که ماشین وقتی میخواهد حرکت بکند، این مهندسها و این فیزیکدانها و اینها میگویند که بیشترین فشار که بر یک ماشین وارد میشود، آن وقتی است که قرار است از نقطه صفر حرکت بکند. لذا دنده یک ماشین، اگر دقت کرده باشید، بیشترین فشار را به موتور ماشین میآورد. دیدید چقدر سریع پر میشود؟ مثلاً با ۱۰ تا سرعت، با ۲۰ تا سرعت پر میشود. این دور موتور پر. دنده یک خیلی پُرفشار است. دنده دو، فشار کمتر میشود. دنده سه کمتر. یعنی میزان بیشتری را حجم پُر میکند. مثلاً دنده یک شاید مثلاً در حد ۱۰ کیلومتر ۲۰ کیلومتر پر بکند، دنده دو مثلاً تا ۴۰ کیلومتر پر میکند، تا مثلاً ۴۰-۵۰ تا دنده سه میرود تا مثلاً هفتاد هشتاد تا، و دنده چهار از ۷۰-۸۰ تا مثلاً تا ۱۰۰ تا ۱۱۰ تا، از ۱۱۰ به بعد، ۱۱۰-۱۲۰ اینها، دنده پنج. دنده پنج دیگر از ۱۲۰ تا ۲۰۰ تا را و این دور موتور انگار افزایش پیدا میکند.
هر چقدر انسان در این مسیر، آن از آن نقطه اولیهای که ایستا، ساکن، حرکت میکند، راه میافتد، اول فشار، یک کلفت، یک تکلیف است. یک حرکت خلاف بر آن ایستایی او. فشاری دارد وارد میکند که این را به جریان بیندازد. برای چی؟ بیشتر به جریان بیفتد، این فشار کمتر میشود. مسیر عبودیت و مسیر بندگیِ خدا این شکلی است و شما نگو که این فشار همان اول که میروی، فشار وارد میشود، نگو: «اوه، این در توانش نیست.» شما دنده یک را که میزنی، احساس میکنی موتور دارد منفجر میشود. میگویی: «اوه، این الان آقا این موتور نمیکشد.» نه عزیز. بعد بزن دنده دو، میبینی جا داشت. دیدید چقدر جا داشت؟ دیدید به اندازه وسعتش داشت به آن تکلیف میشد؟ فشار فوق طاقت نبود. فشار بود؟ «موتور دارد منفجر میشود، موتور تحت فشار است، این موتور از کار میافتد، یاتاقان میزند.» ولی یکم که فشار دادی، دیدی نه بابا این دنده را که تازه این را پر میکند، وارد دنده دو میشود. مراتب ایمان این شکلی است. آنجایی که لبریز میشوی در یک فشاری، مقدمه این است که داری دنده عوض میکنی. وارد مرتبه بعدی ایمان میشوی. آن وقتی که احساس احتراق داری و احساس شدت داری و احساس میکنی دیگر دارد پر میشود، وقتی جابهجایی دنده است. در ماجرای ظهور هم همین است. وقتی که عالم دیگر دارد لبریز از ظلم میشود، لبریز از مال، از ظلم و جور، از فشار دارد لبریز میشود، آن وقت وقت دنده عوض کردن است. عالم عوض میشود. از عالم پیش از ظهور، به عالم بعد از ظهور منتقل میشویم. همه حجم موتور و این دور موتور پر شده. این فشارها و تحمل کرد. این میشود انتظار فرج. فرج کی است؟ وقتی که آن دور موتور پر میشود. میزانی که باید وارد میشد، فشاری که باید میآمد، لبریز شد.
حالا دنده سه شروع نمیکند. ماشین خاموش میشود. از دنده یک شروع میشود. دنده یک، امتحان خیلی پُرفشاری است. خیلی به موتور فشار میآورد. این فشار برای راه افتادن. یکم که سرعت گرفت، موتور گرم شد، دور موتور بالا رفت، میرویم دنده سه، دنده چهار. این هی افزایش پیدا میکند. مراتب ایمان این شکلی است. درجات ایمانی این شکلی است. درجات ایمان، هر مرتبه سختی خودش را دارد. اولی که آدم میخواهد ایمان بیاورد، به شدت تحت فشار است. از عالم حیوانی آدم میخواهد جدا شود. تا قبلش راحت میخورد و میخوابید. شب آخر شب، هر وقت میخواستی میخوابیدیم. هر وقت میخواستیم پا میشدیم. دوازده شب میخوابیدیم، یازده صبح پا میشدیم. هر چه میخواستیم میخوردیم. با هر که میخواستیم باشیم. هر چه میخواستیم میدیدیم. هر چه میخواستیم میشنیدیم. هر چه میخواستیم میگفتیم. هر جا میخواستیم میرفتیم. هر چه میخواستیم میپوشیدیم. مسلمان شدی، مؤمن شدیم، دست و پا نسبت به همه اینها بسته شد. نه دیگر هر چه بخواهیم میتوانیم ببینیم. احساس میکنیم خیلی دارند دست و پای ما را میبندند. این را نبین، آن را نگو، آن را نشنو، آنجا نرو، با این حرف نزن، این ساعت بخواب، آن ساعت پا شو، چهار صبح پا شو نماز بخوان. همش بگیر و ببند است. دارد محدودمان میکند. فشار میآید به ما. اشکال ندارد. در مسیر شکوفایی قرار گرفتی.
هر چقدر رشد بکنی، بزرگان میفرمایند که در مسیر عبودیت خدا، عمل به این تکالیف سخت است. ما هم احساس میکنیم یک گمشدهای داریم. آن گمشده در پس اینهاست. این تکالیف شیرین نیست. برای ما یک چیز دیگری میخواهم. آن عرفان، آن معنویت، آن پشت مشتها، آن پشت سوراخ سنبهها که عرفا به همدیگر میگویند. این نماز و اینها خوبهها ولی دیگر فشار است، لذت ندارد. از آنهایی که لذت دارد بگو. عزیزم خدا کند که ان شاءالله توهم حق این شب عزیز که الان در این شب هستم، شب مبعث. به حق این شب نازنین، به حق «اللهم انی تجلی اعظمی» که در این شب رخ داد به پیغمبر اکرم و این وجود نازنین پیغمبر اکرم که این صفحه امشب ما خیلی ربط به پیغمبر و به جریان مبعث دارد. جریان تولد دین، چون امشب شب جشن تولد دین است. دین متولد خدا کند به حق این شب از توهمات درآییم. خدا کند بفهمیم. خدا کند با واقعیها زندگی کنیم. واقعیت این است. این زندگی، این مسیر بندگی، فشارهایی دارد. در پس این فشارها، عشق میآید. این را میگویم سالک مجذوب. البته ما مجذوبین سالک داریم، آنها تک و توکند، به ندرت، بلکه میشود گفت استثنا. مسیر اولیه و اصلی همین است. سالک حرکت میکنی، فشارها میآید. از یک جایی که این فشارها لبریز میشود، یکمی عنایت، یک فرجی میآید. یک میزان عشق و علاقه و جلوه و جذبهای. دوباره بعد از آن جذبه، وارد یک درگیری جدید میشویم که: «عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها.»
«الا يا ايها الساقي ادر کاسا و ناولها.» این کاسه را بچرخان. «ادر دائره کن، دور بده، ادر کاسا.» این دور دور میشود. یک تایمی هم دست تو میافتد. یک پیاله میریزی بالا تا باز این پیاله بچرخد، دست تو بیفتد و که یکمی سر بکشی و دوباره وصل بشوی. میرود تا چند سال بعد یک شب مبعثی بشود، یک نیمه شعبانی بشود، یک شب قدری بشود. باز دوباره شش ماه بعد، یک سال بعد، چهار ماه بعد که این پیاله باز بچرخد، نصیب تو بشود و «ناولها». این را بچرخان ایها الساقی. اولین بیت دیوان حافظ این است: «ای ساقی این پیاله را بچرخان، نوبت ما هم بشود.» که عشق آسان نمود اول. اول یک پیاله به ما دادی، آمدیم توی خط، بعد افتادیم توی خمار چشم، برای این که باز از آن پیالهها بدهی. الان دیگر همش تلخ شد. اول خیلی شیرین بود. شب اولی بود. اولین باری که من آمدم نماز بخوانم. اولین باری که امام رضا رفتم. شب اولی که توبه کردم. اولین باری که چادر پوشیدم. خیلی شیرین بود، خیلی مست شدم. چرا آن حس پرید؟ این از این دستورهای خاص پشت پرده ما بدین! از آن حالا بیاید. عزیزم پشت پردهای نیست. بعد از اینش فشار است. باید تحمل کنی. این دور موتور باید پر بشود. دور موتور که پر بشود، میزنند دنده بعدی. دنده بعدی، جذب است. خلاصه یک راحتی است، یک آرامش است. یک دوباره احساس خالی شدن، احساس سبک شدن. این سبکی را اگر میخواهی که روز اولی که آمدی توی این فضا، نماز خواندی، روزه گرفتی، حج رفتی، کربلا رفتی، محجبه شدی، هر چه. آن روز اولش، آن شیرینیه را اگر میخواهی، کلاس ماند، شیرینی مرتبه بعدی را میدهند. اگر ۲۰ اولی که گرفتی، روز اولی که میروی مدرسه، بعد شش ماه صد آفرین را میدهند. بر اساس امتحانات صد آفرین میدهند. امتحانات را خوب بده، صد آفرین میگیری. کلفت این میشود. تکلف این میشود. فشار، مشقت. قطعاً این مسیر فشار دارد. مسیر شکوفایی.
اگر قرار است استعداد ما شکوفا شود، همراه فشار، همراه کلفت است. ولی این را بدان که اولاً این کلفت بیش از وسع تو نیست. اندازهاش را داری. هر چه که به تو تکلیف کرده، بدان اندازه تو است. و این خودش یکی از راههای کشف استعداد است. اگر یک جایی بهت گفته صبر کن، معلوم میشود که استعدادِ صبر کردن، استعداد تحمل کردن داری. یک باری را دوشت گذاشتهاند. تو یک خانهای قرارت دادهاند. با یک مثلاً بابای عرقخور. با یک مادر بد دهن. و گفتهاند تحمل کن. نمیتوانی بگویی طاقتش را ندارم. «لَا يُكَلِّفُ ٱللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسۡعَهَا». مگر تکلیفش نکرده؟ اینجا صبر کردن شکوفایش کن. شکوفا شود. یکی بیاید بهش بگوید استعدادش چی است؟ خود خدا دارد بهت میگوید استعدادت چی است؟ جلو چشمت آورده. صبح تا شب دارد بهت میگوید استعدادت این است. استعدادت این است که میتوانی اینجا در این مسئله صبر کنی. تو میتوانی از این فتنه بیرون بیایی. این استعداد تو است. تو اینی که جلو چشمت است، این استعداد واضح و محرز و معین و محل نمیگذاری. رو کنم و بهت بگویم و فعال کنم پر کن. بیا. دنده دو. سه. چهار. پنج. همان روز اول میخواهد آقای قاضی بشود، آقای بهجت. از آن پشت پردهها بگویم. یک مشرف کاملی پیدا کند و بیاید و به او یک چیزی بگوید. و از آن پشت پردهها بگوید و بهش نگاه کن صبح خواب ماندهای و بیست سال پیش توی گوش فلانی زدی. و همه هم دنبال همین میگردیم. بندهای که دارم با شما صحبت میکنم، به لطف خدا بعضی از اینها را سراغ داشتم که از این حرفها میزدند و به لطف خدا. به لطف هزاران بار شکر میکنم خدای متعال. لااقل در یک مورد، لااقل به یک میزان خیلی کمی از توهم درآورد ما را. به برکت برخی از این اساتید. و به برکت سیلیهایی که به ما زدند که مسیر بندگی خدا اینها نیست که یکی بیاید به من نگاه کند: «تو بیست سال پیش کجا رفتی؟ چی خوردی؟ با کی چی گفتی؟» من تکلیف روشنی که جلو چشام است انجام ندهم؟ این چه عقلی است؟ این چه دینی است؟ این چه منطقی است؟ به وضوح دارم میبینم من الان زبانم مشکل دارد. من الان حرف زدنم مشکل دارد. من الان برخوردم با زنم، با بچهام، با پدرم، با مادرم مشکل دارد. خودم دارم میبینم. خود خدا هم صد بار خدا بهت الهام میکند. تو اگر هر آنچه که جلو چشمت بود، هر آنچه جلو چشم بود و میدانستی که تو اینها کم و کسری داری، انجام دادی، حلش کردی، برطرفش کردی. الان میگویی من مشکلم این است. شاید بیست سال پیش یک کاری کرده باشم که مثلاً نمیدانم و دارد آسیب به من میزند. خیلی خوب. خدای متعال وظیفه ربوبیت را اقتضا میکند که به شما بفهماند آن را. الهام میکند. الهام میکند گناه بیست سال پیشت را. یهو یادت میافتد که بیست سال پیش توی گوش فلانی. از اینها که عبور کردی، به آن لایههای عمیقتر رسیده.
روشن میکند به یک نحوی شاید یک وقتی هم لازم شود فلان جا، فلان وقت، فلان کار را. اینها مال بعد از این است که آدم حرکت کرد. اینهایی که جلو چشمش بود. البته بنده نه حرکت کردم، نه راه افتادم، نه هیچی. هیچ استفاده از این بزرگ نکردم. این شب مبعث دارم در محضر خدا عرض میکنم. هیچ استفاده. فهمیدم که حالیم نمیشود. یعنی این اقرار به نفهمی برایم الحمدلله حاصل است. اقرار به اینکه اشتباه میفهمیدم. ما اینطور بودیم دنبال بعضی میگشتیم که یک نگاه بکنند، یک فوتی بکنند، یک راه میانبری بدهند. مسیر صد ساله را یک شبه طی بکنید. دنبال این چیزها بودیم. در این عالم هپروت و توهم بودیم. به لطف خدا فهمیدیم اینها هپروت است. فهمیدیم واضحات و بدیهیات را باید بگیریم. اول ملتزم بهش بشویم. از همینها که جلو چشممان است، جلو دست شروع بکنیم. اقدام بکنیم. حلش بکنیم. درگیرش بشویم. اگر هم یک لایههایی باشد نیاز به استادی داشته باشد، خدای متعال استاد هم میدهد. این قاعده را از بنده داشته باشید. دیگر از این به بعد هر سوالی در این زمینه آمد، باید همین جلسه را ما ارجاع بدهیم برای اینکه این رفقا گوش بدهند. دنبال این مسائل این شکلی نباشند. میگوید: «جلسه آقای فلانی رفتم، یک کاملی میخواهم که یک جوری تحولی حاصل نشد.» خب عزیزم، این این اصلاً جمله خوبی نیست. فلانی که مثلاً استاد اخلاقی است، آدم خوب و مورد تایید. وقتی میگویی یک کس دیگری من آنجا تحولی حاصل نشد، این جمله خیلی جمله... چون معلوم میشود که عمل نکردی. وقتی میگویی یکی دیگر را معرفی کن. اینجا تحول حاصل نشد. آنی که گوشش خبردار میشود و حرفهای است، چون شما قبلاً رفتی یک نسخه گرفتی و عمل نکردی، آن نسخه را رد کرده برایت. دوباره نسخه دوم. آدم ساده به شما میآید یکی دیگر را معرفی میکند. ولی آدم وارد بهت میگوید که همان را سفت برو. استفاده کن. خوشبخت وقتی کسی میگفت که آقا ما ترک گناهی که شما گفتی را انجام دادیم، حالا بعدیش را بگو.
ایشان فرمود: «اگر انجام داده بودی، همین را اگر انجام داده بودی، با یک سری سوال دیگر مواجه میشدی. سوالات عمیقتر.» بعد میپرسیدی از استاد. استاد هم میفهمید که تو راه افتادی و جواب تو را بهت میداد. وقتی میگویی: «آنها را انجام دادم، دیگر من مشکل ندارم و کسی هم چیزی نمیگوید و فلان و این ها»، این خودش علامت این است که انجام ندادی. آدم درست انجام ندهد. رو قاعده پیش نرفته. اثر «ح» راه فعال کردن استعداد شکوفا شدن آنچه که در درون است: تکلیف. تکالیف الهی، استعداد شکوفاست. خدا به اندازه وسعت بهت تکلیف کرده. به همان اندازه استعدادت. به آنی که داری، تکلیف کرده و راه بروز آنی هم که داری، همین تکلیف است. همین فشار است. همین فعالت میکند. ما میخواهیم از زیر همین یک دانه در برویم. یعنی همانی که درد. یعنی یکی از اساتید یک وقت به بنده میفهماند. یکی از بزرگان میفرماید: «نمک به زخمت بپاش، ببین زخمت کدام است؟ چی است؟» بعضی خواب خیلی اذیتشان میکند. بعضیها خوراک. خیلی کم بخوابند، اذیت نمیشوند. کم بخورند، خیلی اذیت میشوند. بعضی کم بخورند، اذیت نمیشوند. کم بخوابند. بعضی با این دو تا مثلاً تو وادی مسائل دامن و این حرفها خیلی اذیت نمیشوند. نمیخواهم بگویم آدم فشار غیر معقول به خودش بیاورد که سر به جنون بزند و اینها. تو آن فاز درگیر شو با خودت. البته منطقی و حرفهای. درگیر شدنتان به همان بخش واجبات. بخش دامن بهت آسیب میزند. تو همان واجبات مربوط به دامن مشغول شو. راز این است. میگوید: «اینو ولش کن یک چیز دیگر از یک جای دیگر بهم بگو اینجا که من تعطیلم. از اینجا به جایی نمیرسم. از آن پشت مشتها ببین. من ذکر بهم میدهی. خوب میروم میگویم. اینها توهم است.» همین استعداد تو این شکلی شکوفا میشود. همین وسعت را اینجا خدا لحاظ کرده و تکلیفت. راهت این است. از اینجا در میآید آنی که میخواهد. روی همین. بعضیها هم که همه را دارند. تو همش مشکل دارند. هم خوراک برایش سخت است کنترلش. هم خواب برایش سخت است. هم دامن برایش سخت است. هم زبان برایش سخت است. چشم. همش. گوش. بعضی حالا گوش برایش راحتتر است، به زبانش سخت است. واجبات زبانت را جدی درگیر آنها شو. این تکلیف و این فشار. آقا فشار میآید، اذیت میشویم. خیلی خوب. اشکال ندارد. تحمل کن. از ابزارهای دیگر استفاده کن که این را بتوانی تحمل کنی. اگر خاطرات بزرگان را خواندنش باعث قدرت تحملت در این ماجرا میرود بالا. نه توهمت از جاهای دیگر. در این ماجرا قدرت تحملت میرود بالا. بخوان زندگی شهدا، خاطرات بزرگان، دستورالعمل بزرگان. در این فضا این یک دانه از بزرگ را میخواهی سوال کنی، این را بپرس که آقا من زبانم را چه کار کنم. بعد رفتی یک بار انجام دادی، لطمه خوردی، دفعه دوم میروی. اینها معلوم میشود که داری کار میکنی. اینجا فهمیده میشود. وقتی رفتی آمدی، گفتی: «آقا اینجوری زدم خورد، آنجوری زد من خوردم. حالا اینجا چه کار کنم؟» داری کار میکنی. بهت دستور میدهد. استادی که وارد است و حرفهای است، «جدید بگو؟» قطع میشود. استاد میفهمد اصلاً تو نمیخواهی کاری بکنی. از همان هم که قبلاً گفته، پشیمان است. اینها قواعدی است که باید در مسیر دستمان باشد.
این به لطف خدا ما این ۵۰ - ۶۰ بزرگی که دیدیم در طول زندگیمان لااقل و استفاده نکردیم، دیدمشان، محضرشان بودیم، دستشان را بوسیدیم. بعضیهاشان کمتر، بعضیهاشان بیشتر. اینقدر یاد گرفتیم در این عمر کوتاهمان و این عقل کممان، سواد نداشتنمان، تجربه نداشتنمان. اینقدرش را فهمیدیم. این بزرگان اینجوری است. قواعد ارتباط با اینها این است. اگه کسی عمل کرد، در مسیر عمل با چالشهای جدی مواجه میشود و او میآید آن چالشها را به آن استاد اهل فن میگوید. من، استاد میفهمم که این دارد کار میکند. از نوع چالشی که باهاش مواجه میشود، این استاد میفهمد دارد کار میکند. «روشن کن.» «روشن کردیم، خاموش شد.» اگر روشن کرده بودی، بعد میگفتی: «حالا ماشین روشن شده. این آمپر الان آنجاست. آن یکی آنجاست. حالا چه کار کنم؟» آنجا بهت میگوید دنده را بزن. میگویی: «خب دنده را زدم، کلاچ گرفتم، خاموش شد.» که داری راه میروی. دوباره از اول استارتت را بزن. کلاچت را بگیر. دنده را بزن. گاز را متعادل بگیر با کلاچ. آها. خب، یکم رفتیم، خیلی پُرفشار شد. «آقا یک صدای گومی برداشته موتور.» بزن دنده دو. بزرگی که اهل فن است، استادی که مورد تایید است، فلان مشکل طرف درش استعداد و طلب و اینها را جدی ببیند و بداند این اهل راه و اهل زحمت و اینها هست، از همان اول یک نگاهی بهش میکنی، یک چیزی هم ممکن است. من مینشینم استاد. اگر استاد باشد، یک چیزی به ما میپراند. استاد اگر استاد باشد هم بابت همین حرفت خودت را میپراند توی ذهنت. خودت را دک میکند. میگوید دنبال بازی است. این دنبال کار نیست. دنبال جد طالب نیست. اینها را بخشش در سوره مبارکه... که عرض. و از بس به خاطر کثرت مراجعات و سوالات و مسائلی که هست، مجبور شدم دوباره این نکات را عرض کنم.
به هر حال، خدا به میزان وسع ما به ما تکلیف میکند و فشار میآورد. این باعث فعال شدن استعداد. مرحوم مصطفوی در جلد ۱۰، صفحه ۱۱۱: «فتکاليفُ الهي انما هي تعالیمُ روحانیت.» تکالیف الهی اینها تعالیم آموزشی است. خدا مربی مربی نیست که با جمله و کلمه و اینها دستور بهت بدهد. با کلمه تشریعی بهت دستور نمیدهد. با کلمه تکوینی بهت دستور میدهد. کلمات الله. قبلاً صحبت کردیم در همان آخر سوره مبارکه کهف و جاهای دیگر. اینها کلمات. کلمه خداست. دیگر این پدر بد زبان و آن مادر عنق و آن بچه ناسپاس و اینها همه کلمات الهی. مگر دنبال دستور نمیگشتی؟ این دستور. این کلمه. بفهم! دارد خدا در قالب این بهت چه میگوید؟ دارد میگوید این بچه را تحمل کن. استعدادت از زاویه تحمل این فعال میشود. این بچه را تربیت کن. این بچه را راه بینداز. رَبّ این بچه. لوازم تربیت این بچه را فراهم کن. زحمت نکشیم. یک دعایی، یک ذکر فلانی. تمام شود، برویم. همش در رفتن از این همین تکلیف، همین مشقت و همین فشار. بهشت جایگاه ماست. برای بهشت آفریدن کسی حوصله ندارد. انسان دنبال راحتی است. مسیر مفت و مجانی میخواهیم. جذبه مفتی بیاید. من حال ندارم پا شوم. حال ندارم خودم پا بگذارم. حال ندارم از این شهواتم بگذرم. از غفلتهایم بگذرم. از سرگرمیهایم بگذرم. من میخواهم سریال هم ببینم. هر جا دوست دارم بروم. مثل الان ماجرای کرونا. دیگر مسافرتم هم بروم. خانه فامیلام هم بروم. این ماسک و دستکش و اینها هم که آدم خفه میکند. پدر آدم را در میآورد و همش هم اینجا دستمال، آنجا فلان و اینجا ضد عفونی و اینها. نمیخواهم. میخواهم کرونا نگیرم. چه ذکر جور بشود؟ ذکر: «خدایا عقل بده!» این ذکر به من عقل. کی بفهمم؟ اینجا بعد از ماسک دست...
به هر حال، مسئله تکالیف الهی تعالیم روحانی است. تربیت برای انسان تا او را به کمال و سعادت و حقیقت انسانیتش برساند. «لَهَا مَا كَسَبَتْ وَ عَلَیْهَا مَا اکتَسَبَتْ». تکالیف الهی تقدیر شده بر اکمل تقدیر و اَحْسَنُ آن. همه جهات خیر و صلاح در جهت کیفیت خصوصیاتش و رساندنش به... مختلف، مختلف. بیشتر روی آن بمانم و این صفحه را تمام نکنیم، چون خیلی مطلب دارد. و نکات بسیار مهمی در تفسیر المیزان هم خیلی مطالب. سرعتمان کم بشود و سه چهار آیه امشب بخوانم و باز سه چهار آیه جلسه بعد. ببینید، ساختار عالم را خدای متعال نگاه کرد. در ملکوت عالم و دید ما را میخواهد به قرب خودش برساند. دید ما نیاز به توجه داریم. نیاز به حرکت به سمت او داریم. نیاز به پس زدن این خاک داریم. این پس زدن این خاک را آمد برای ما فرمولیزه کرد. در قالب شریعت به ما داد. شریعت چی است؟ همان چیزی است که اگر بهش ملتزم بشوی، از این خاک در میآیی، استعداد فعال میشود. از ماده عبور میکنیم، به ملکوت میرویم. مجرد میشوی. قدسی میشوی. انسان میشوی. فرشته میشوی. «تو فرشته شوی ار کنی در پی آن برگ توت است، به تدریج کنندش اطلس.» تو فرشته شوی ار کنی در پی آن برگ توت است، به تدریج کنندش اطلس. برگ توت تبدیل به چی میشود؟ تبدیل به ابریشم میشود. این مراحل را آرام آرام طی میکند. این مراحل را آرام طی کردن با شریعت مراعات میکند. خودت را سپردی به ساختار، به ناموس عالم. خدای متعال بر اساس ناموس عالم، شریعت خلق کرده، شریعت آورده. «جَعَلَ آیَاتِ بَعْدَنَا» و ان شاءالله میخواهیم. و خدای متعال همین نماز، ملکوت، همین نماز، آداب نماز را رعایت کنیم. قد و قواره نماز را. یعنی نماز تو همان قد و قواره و حد و حدودی که دارد مراعات. گفته اول وقت، گفته با حضور قلب. حالا حضور قلب نبود، خدا اول وقتش هم کنار. حضور قلب میکنی. گفته با این آداب. آقا سر مثلاً پایین مهر نگاه کن، فلان جا به بینیت نگاه کن، فلان جا به نوک انگشتت نگاه کن، فلان جا مثلاً چه میدانم دستت روی رانت باشد، فلان جا مثلاً پایت را کج بگذار. فلان جا این حالا توجه. همه آن ملکوت را خدای متعال آوردیش پایین برای ما. بزرگترین لطفی که خدا در حق ما کرده، خدا به ما دین داده. این شب مبعث چرا عید بزرگی است؟ چون خدا به ما محل گذاشت. به ما اعتنا کرد. به ما دین داد. خدا به ما این پیام را فرستاد: «من میخواهم شما را ببرم ملکوت.» چه لطفی در حق ما کرد! به ما دین داد ما را ببرد ملکوت. به ما شریعت داد. شریعت برای ما فرستاد. با این شریعت خواست دست ما را بگیرد. ما را ببرد به خودش واصل کند. نائل کند. تقوا خودش برساند. با همین مراعات این شریعت. همین نماز، همین روزه است، همین حج، همین زیارت. در مراحل ابتدایی همین صورت ظاهری اینها.
در مراحل بالاتر اینها هی عمق پیدا میکند. عوض که نمیشود که. همین نماز. ارتفاع نماز برای مبتدی باشد، نماز عبور میکند. نه اتفاق نماز. چی چی بود؟ چه کار کرده خدا؟ چه داد با این که میفرماید: «خَیْرٌ موصِلٌ.» خدا بهترین چیزی که در این عالم به ما داده نماز است. این ماجرای دین است. این ماجرای تکلیف است که مصطفوی میفهماند که همه آنچه ما در نتیجه دنبالش بودیم، خدا در قالب این تکالیف به ما... هم حیات دنیامان را تامین میکند، هم حیات روحانیمان را. و خدا در این تکالیف حد دل ما از جهت وسعت و تنگیاش نگاه کرد و به میزان استعداد هر کسی بهش تکلیف کرده. به میزان گنجایش هر کسی تکلیف کرده. به حد ظرفیت هر کسی. همان مهندسی معکوسش این میشود که اگر فلان جا من فلان تکلیف میکنم، معلوم میشود که من جایش را دارم. وقتی میگوید نگاه نکنی، میتوانم نگاه کنم و باید نگاه نکنم و رشدم در همان نگاه. اگر من در یک موقعیتی قرار گرفتم، از من میخواهند که رئیس باشم. ریاست کنم. و دقیقاً هم خودم میل باطنی به این است که رئیس نباشم. زمین و زمان هم آمده به هم دوخته شده که من رئیس بشوم. استعداد ریاست دارم. تکلیفم ریاست است. استعدادم ریاست. و در ریاست شکوفا میشوم. یک جای دیگر در اثر تحمل فلان مریضی شکوفا میشوم. یک جای دیگر در اثر فلان فقر شکوفا میشوم. به من گفته: «این فقر را تحمل کن.» میتوانم تحمل کنم؟ هیچ کس نمیتواند بگوید که خدا من را مکلف به یک چیزی کرد. هر کسی هر آنچه که تکلیفش است، وسعش است. اندازه درون او، باطن او، اندازه این را دارد. وزن شکوفاییاش به همین است.
«تعلُّقُ التّكلِيفِ بِأَدْنيَّةِ النَّفْسِ لا يَسِعُ أنْ يَتَعَلّقَ التكليفُ بِأَكْثَرَ مِنْ قُدْرَتِهِ وَ إمْكاناتِهِ». یعنی تکلیف تعلق پیدا نمیکند به بیش از ظرفیت نفس، به بیش از قدرتش و امکانات. خدا کار فساد انجام داده است. مثل اینکه مظروف بزرگتر از ظرف باشد. یک حکیمی به شما بگوید که این ۵ کیلو سیب را بریز تو آن تشت. بعد شما هر چی حساب کنی، میبینی که نه دستور از جهل طرف است. یا خواسته سر کارت بگذارد. یا خواسته بهت بخندد. یا واقعاً نمیدانسته. اگر حکیم است و گفتی ۵ کیلو را بریزد آن تشت، معلوم میشود که آن تشت جا دارد برای ۵ کیلو. من نمیتوانم. آقا من میتوانم. من میدانم نمیتوانم. من میدانم که میتوانم. تو وقتی تکلیف کردی میتوانم. این میشود راه فعال کردن استعداد. استعدادها این شکلی شکوفا میشود. «سعه» و «ضیق» در نفوس عبارت است از «إِنَّ الاستعدادَ الذِّي خُلِقَتْ عَلَیْهِ تكوينيًّا». گشایش و تنگنا در هر نفسی همان استعدادی است که خدا تک... به میزان تکلیفی که بهت داده، معلوم میشود که استعداد داری. اگر تکالیف سخت ازت میخواهد، استعدادهای بلند بلند و بالا بالا داری. تکالیف ساده ازت میخواهد. همین ازت خواسته که فقط اینجا آقا دروغ نگویی. سطح تامین. ولی کسی دیگر ازش خواستهاند که این ۵ میلیون را ببر بهشت. این ۵۰ میلیون را هدایت به سمت بهشت. گاهی استعداد ذاتی با تربیت توسعه پیدا میکند. این خیلی نکته مهمی است. استعداد ذاتی چه شکلی میشود؟ استعداد ذاتی را توسعه داد. تکلیفی نداریم. خب، حالا شما در مسیر مجاهدت، تربیت و عمل وقتی قرار میگیری، هی میرود جلو. به پیغمبر اکرم چی؟ به پیغمبر اکرم در اوج تکلیف است. تو در اوج استعداد و توانمندی، شکوفایی و سعه نفس. نماز شب به من و شما واجب نیست. بگو: «وا! هر شب سعه نفسش بیشتر است.» تقیه برایش حرام است. در میدان جنگ همه ول کنند بروند، او باید بایستد بجنگد. او واجب است. چرا؟ چون او وسعت دارد. تکالیفش با ما فرق میکند. الان تکالیف آقای بهجت با من، تکالیف رهبر انقلاب با ما فرق میکند. تکالیف امام خمینی با ما فرق. بزرگتر بود استعدادش بیشتر بود. هر چقدر انسان سوء تربیت داشته باشد، هی نفسش ناقص میشود. هی کم میشود. «أدبار نفس» پا نمیدهد. نفسم را کوچک کردم. «واجب فشار نیاور به نفس.» نمازت را بخوان. آخر وقت هم شده بخوان. نفس تو آنقدر دیگر کشش بیشتر از این ندارد. به مغز فشار نیاور.
علامت اینکه نرم افزار توسعه پیدا میکند همین است. میبیند نمازها را میخواند. اول وقت هم میخواند. میبیند سیر نمیشود با اینها. نافله هم پیدا میکند. آماده میشود برای تکالیف بعدی. علامت را میخوانم: «اول وقت هم میخوانم، نافله را میخوانم، سیر نمیشوم.» آن استادی که اهل فن است، به این میگوید: «جا.» این «مَا آتَاهَا» همین است. خدای متعال استعداد را عطا میکند. به اقتضا را ایجاد میکند در محل بد. تکلیف میکند به حسب آن استعداد و به اقتضا. این نکته هم از مصطفوی است: «تکالیف هم اعم از این است که در خصوص امور مادی باشد یا در معنویات باشد.» همان جور که بخشیدن سعه و استعداد اعم از در اول خلقت باشد و در تکوین که غالباً اینطور است یا در مراحل بعدی باشد. ممکن است آن اول به ما ندادند ولی بعداً استعداد شکوفا میشود. شما زحمت میکشی. خود علامه طباطبایی انسان باهوشی نبود. هوش استثنایی مثل مثلاً شهید صدر داشته باشد که از کودکی اسمش هوش عجیب غریب داشته یا بوعلی سینا هوش عجیب غریب داشته از کودکی. طباطبایی آنقدر کم بهره بودند از هوش در آن ابتدا که معلمشان را بیرون میکنند. خسته شدهاند. «نمیفهمی!» میرود با توسل و تضرع و زاری سر به بیابان میگذارد. تو بیابانهای شادآباد در تبریز. صورت را خاک میگذارد. گریه میکند. میگوید: «خدایا یا فهم یا یا به من بفهمان یا من را بمیران.» بهشان عنایت نداشتند. با دعا، با تضرع، با ناله، با عمل، با مجاهدت که ما در بحث استعداد را دریافت. مفصل در مورد این صحبت کردیم. مجاهده زمینه رشد استعداد را فراهم میکند. اصلاً یک استعدادهایی در تو بروز پیدا میکند که فکرش را نمیکردی همچین چیزهایی درون تو باشد. مثل یک صندوقچهای که فکر نمیکردی همچین گنج و جواهری توش باشد. هی رفتی شکافتی. هی رفتی پس زدی لایههایش را. دیدیم آن اعماقش. اوه چه خبر است! چیها تو این خونه. مازندران و آنورها خیلی زیاد است. این کف زمین را میکنند به یک کوزههایی از طلا و فلان و اینها میرسند. فکرش را نمیکرد زیر این خانهای که مثلاً خروس نشسته آنجا، گاو دارد به هم میریزد و اینها، آن زیر همچین گنج طلایی باشد. هی شکافت. هی زحمت کشید. عرق ریخت. هی لایه کنار زد. عمق داد. کوزههای طلایی است!
«چه فلانی؟!» همین میشکافی، میروی جلو. میبینی چه استعدادهایی انسان دارد. ظرفیتی این انسان. پس مراتب ایمان، حقیقت تقسیم ایمان به حسب مراتب الاقرار، مراتب ایمان به همین است. مراتب ایمان به همین است که انسان استعدادش هی شکوفا میشود. هی تکالیفش بیشتر میشود. هر چه ایمان آدم بالاتر میرود، تکلیف آدم، تکلیف ایمان انسان بیشتر میشود. ایمانش بالاتر. از کجا بفهمیم مرتبه ایمانمان را؟ به مرتبه سعه نفسمان، وسعت نفسمان، مرتبه ظرفیتمان، پذیرشمان برای تکالیف. اینها حکایت دارد از مرتبه ایمان. خوب پس شریعت، تشریع و تکوین کاملاً با هم منطبق است. هر چه تکوین تو توسعه پیدا میکند، میرود بالا، تشریع تو هم لایه عمیقتری پیدا میکند. تکالیف تو سختتر میشود و با همان تکلیف هم حالا آنی هم که داری اگر عمل کردی باز میروی مرحله بعدی. ببین چقدر قشنگ است دقیقه. دوباره میگویم: خدا تکلیفی بهت میدهد. اگر این را عمل کردی، وسعت پیدا میکنی. میروی بالا. بالا که رفتی چه اتفاقی میافتد؟ دوباره تکلیف مطابق با آن مرتبه بالا بهت میدهد. باز چه اتفاقی میافتد؟ باز همان را عمل میکنی. وسعت پیدا میکنی. میروی بالا. تکلیف سختتر. عمل میکنی. باز چه اتفاقی میافتد؟ باز وسعت پیدا. مرحله ایمان. خدا سخت میگیرد نسبت به کارهایی که به ظاهر مباح هم است. شما در مرتبه عالی مانند تکالیف. آنها خیلی سنگین است. وسعت آنها خیلی زیاد است. این اصل مسئله. این هم پس شد توسعه در نفس و ضیق و اینها که مصطفوی اینجا خیلی نکات قشنگی را میفهماند که من دیگر فرصت نیست بخوانم. و ای کاش فرصتی میشد در مورد این بحث تکلیف و استعداد و اینها. همین فقط بخشی که ایشان نکات فرمودند را عرض که متاسفانه الان دیگر وقت نیست. میخواهد این آیه دعوت بکند به اینکه نسبت به صفاتی که مؤمنی دارند، تشویق بکند. و شبهه و توهم را که ممکن است به ذهن کسی بیاید، دفع بکند. توهمی که مردم از رسیدن به کرامت، آن صفات باز میمانند. و آن هم این است که رسیدن به آن مقام امری دشوار است. ما طاقت تحمل دشواریهای آن را نداریم. این توهم به دو وجه دفع میشود. اول اینکه دارا شدن آن صفات آن طوری که شهوت پرستها وانمود میکنند، دشوار نیست.
آسانی در خور طاقت نفوس است. ماشین اول که راه میافتد، روشن میکنی، فکر میکنی موتور دارد میترکد. نه بابا، اینجوری هم نیست. انقدر ظرفیت داشت. اول فشار. صدای تق تق. صدا داد. از سادگی آن مسیر خیلی سخت است. من روزه بگیرم در تابستان در گرما. نماز بخوانم. چادر بپوشم و آرایش نکنم. اینجا نرم. رقص نه، عرق نه، موسیقی. کی میتواند اینجوری زندگی کند؟ تنفس میکنی، میگویی: «مگه میشه کسی دیگر اینجوری غیر از این زندگی کنه؟» مگه میشه انسان حجاب نداشته باشد؟ مگه میشه آدم عرق بخورد؟ مگه میشه آدم مثلاً اینجور با نامحرم گپ بزند، برقصد، فلان بکند. زندگی لذت ببرد. این آدم که در این مرتبه است، نگاه میکند مثلاً با آقای بهجت خیلی راحت است، از شیرین. ولی به آقای بهجت که برسد، کسی به مرتبه ماها نگاه میکند، میگوید که اینها چه جور زندگی میکنند؟ اینها مثلاً زندگی برایشان معنا دارد؟ مگه آقای بهجت فرموده بود که من لذت یک سبحان الله، یک رکوعم را به کل این حکومت، این حاکمین و قدرتمندان و حضور دار ظالمین و اینها نمیدهم. کجایند این ملوک عالم؟ «أينَ الْمُلُوكُ وَ أَيْنَ الْمُلُوكُ.» کجایند اینها که غرق در لذتند! بیایند ببینند نماز چی است؟ گریه کنند. مبعثی باشد، عرفهای باشد و چنان کربلایی باشد. یک دو رکعت نماز بخوان، خیلی دیگر حال میدهد، فاز میدهد. چطور آخه نماز میخوانی، گریه نمیکنی؟ آن وسعت نفس اوست. با چی رسیده؟ با تکلیف رسیده. با تکلیف. پدرش بهش دستور میدهد که من راضی نیستم مستحبات قاضی. ایشان میفرمایند که مرجعیت «کیست؟» ابوالحسن میگوید از مرجع دستور پدر باید عمل کنی. دیگر زیارت امیرالمؤمنین نمیتوانست برود. نماز شب نمیتوانست. خیلی گشایش: «من میمیرم. یک صلواتی تو نماز، یک قنوت نمیتوانم بگیرم.» «ما طلبهای من دارم دق میکنم.» دیگر پدرشان راضی میشود ایشان مثلاً حالا انجام بده. وضع پس میشود. آدم مستحبات انجام ندهد. روش آقای بهجت. بله! اگه تکلیفش باشد، واجبات. این باز نفس من فشار بگذارم. همان کانالش را پیدا کنم که چی برایش سخت است. نمک به زخم بپاشم. آن قاعده را یادمان نرود. برای بعضی نافله نخواندن سخت است. برای بعضیها نخواندن. برای بعضیها دعا و ذکر و اینها سخت است. برای بعضیها دعا ذکر نداشتن سخت است. این شرایط فرق میکند. و خدا هم گرفتار میکند آدم را در هر. الان این ایام زیارت نرفتن امام رضا برایمان سخت است و مکلفیم به زیارت نرفتن و این زیارت نرفتن اگر با این تکلیف و این فشار باشد، آدم را راه میاندازد. نکته بسیار مهم: چه دشوار و چه آسان، پاداش دارد. خدا عمل صالح بندهها را ضایع نمیکند. اجر جزیلشان را فراموش. به هر میزان که فشار آوردی بر این نفس، فشار معقول و منطقی در مسیر حرکت. تو یک وجب اگر تکان بخوری به مسیر به سمت رویش. تو آن خاک یک تکان هم که بخوری، نگو ما از این خاک در نیامدیم. بهجت نشدیم. ما که بهجت نمیشویم. ما که قاضی نمیشویم. تو یک تکان هم که در این مسیر میخوری. همان یک تکان را خدا برایت دارد. به همان یک تکان برایت ارزش قائل است. یک وجبی که آدم حرکت کرده، مزد میدهد، پاداش میدهد، اثر میدهد، آثار فوق العاده میدهد. این است که ادامه آیه میفرماید که: «وَلَدَيْنَا كِتَابٌ يَنطِقُ بِٱلۡحَقِّ». داریم مینویسیم. به میزانی که به این تکلیف عمل کردی و باعث شده حرکت بکنی در مسیر. میزانی که رشد بکنی، ولو یک سر سوزن. همه را نوشتیم. ثبت کردیم. کتابی لدینا. پیش ماست. همه اینها را ثبت کردیم که آقا این یک وجب تکان خورد. یک قدم برداشت. پس میخواهد بگوید که تکلیف حرجی را دارد دفع میکند. تکلیف خارج از وسع را از نفوس نفی میکند. حاصلش این است که این تکلیف یا در اعتقادات است که خدای تعالی حجتهای روشن و واضحی قرار داده که هم آدمی را به سمت ایمان و لوازم آن که معارف حقیقی است، دلالت و هم انسان مجهز به قوا و غرایضی کرده که میتواند آن حقایق را درک کند و آنها را تصدیق کند و آن عبارت از عقل. آن وقت، از آنجایی که عقول مردم در قوت ادراک و ضعفش مختلف است، رعایت آن هم کرده است. از هر عقلی مقدار توانایی درکش و طاقت تحملش را تکلیف خواسته است. عامه مردم به آنی که از خواص میخواهد، تکلیف نمیکند. از خواص که همان نیکان و ابرار، آنی را که از مقربین میخواهد، طلب نمیکند. آن طور که مخلصین را سوق میدهد، مستضعفین را نمیدهد. این میشود در اعتقاد، تکالیف اعتقادی. از مخلصین میخواهد. از ابرار نمیخواهد. آنی که از ابرار میخواهد، از آدمهای عادی نمیخواهد. در حوزه اعتقاد. در حوزه عمل چی؟ انسان را به اعمالی دعوت کرده که خیر او در زندگی اجتماعی و فردیش و سعادت دنیا و آخرتش را تعیین میکند. چون قابل انکار نیست که سعادت بشر با هر عملی، چه خوب، چه بد، تامین نمیشود. همان طور که در هر موجودی غیر انسانی هم اینطوری است. خدای تعالی بشر را به نیرویی که بتواند آن عمل را به جا بیاورد، مجهز کرده است. عملی که وضعش اینجوری است. هیچ وقت حج طاقتفرسا نیست. در دین خدا به هیچ عمل و اعتقاد طاقتفرسا تکلیف نشده است. هیچ حکم حرجی نداریم که ما را به حرجی به حرج بیندازد و در شریعت باشد. این خودش منتی است که خدا بر بندههایش گذاشته است. و در این آیه هم تذکر داده که دلهای بشر را به سوی این اوصاف مؤمنین تشویق کرده و این اصلاً در آن حرج نیست. کاملاً موافق طبع ماست. کاملاً برای به همه اینها میتوانیم برسیم.
«مَنْ خَشِیَ رَبَّهُمْ مُشْفِقُونَ» بشویم. مؤمن بشویم. «حافِظُون» بشویم. لحظه و اماناتم راعون بشویم. همه اینها در دسترس ماست. نگوییم سخت است. نگوییم نمیشود. نگوییم کی میرسد به آنجا. دلالت بر این معنا و بیش از این میکند. علاوه بر اینکه تشریح احکام حرجی را نفی کرده. یعنی اصلاً در احکامش احکام حرجی نیست. مثلاً رهبانیت دستور نداده. قربانی کردن اولاد دستور نداده. چون اینها در آن حرج است. هم احکام حرجی را برداشته که تکلیفی را که در اصلش حرجی نیست. تکلیفی را که اصلش حرج نیست ولی در یک جاهایی درش پیدا میشود، آن هم برداشته. مثل چی؟ نماز خودش حرج نیست ولی آدم مریض بخواهد ایستاده نماز بخواند، این حرجی میشود. منتش برداشته. نفی کرده. پس این هم از این نکته. مراتب مختلف اعتقاد که در اثر اختلاف درجه عقول مختلف میشود. همه را امضا کرده و این حرج را به هر دو قسمش برداشته. خوب ادامه: «قُلُوبُهُمْ فِی غَمْرَةٍ مِنْ هَذَا وَ لَهُمْ أَعْمَالٌ مِنْ دُونِ ذَلِکَ وَ هُمْ عَامِلُونَ». اینجا دل مؤمنین را خشک میکند به اینکه عملشان ضایع نمیشود. اجرشان هدر نمیرود. اینکه این کتاب گویا منظورش این است. آنی که درش ثابت است، بیپرده و فاش بیان میکند، به آنی که از اعمال صالح که در این کتاب نوشته شده. این اعمال صالح هر چی درش است حرف نمیزند مگر به حق. این کتاب زیادی ندارد. نقصان ندارد. تحریف ندارد. هیچ امر غیر حقی درش نیست. حرف میزند. نطق دارد. این کتاب حرف میزند. گویا است. هر آنچه رخ داده در تو. هر فعل و انفعالی که عمل کردی و از خودت بیرون فرستادی. همه را نوشته و با حق هم نوشته. این همه را ثبت کرده است. حساب قیامت هم بر اساس همین است که یعنی بروز بین قیامت ظرف بروز آثار. خدا اثر میدهد. به وجود ما. به آنچه که بردیم با خودمان. آثار آنچه بردیم را میخواهیم ببینیم. آثار آنچه از خودمان بروز دادیم را میخواهیم ببینیم. هر آنچه از خودمان بروز دادیم ثبت شده. به حق هم ثبت شده. هیچی از دست نرفته. هیچ کم و کسرش آب نرفته. زیاد نشده. برعکس هم هست. کارها خوب است ۱۰ برابر میشود. کارهای بد معادلش مشمول شفاعت میشود. حَبْط میشود. حسنات اینها را میزند کنار. و عنایت حق تعالی خیلی چیزها هست این وسط.
آنی که حاکم است آن نظام حاکم بر عالم حق. نظام حاکم در عالم برزخ هم حق. نظام حاکم در قیامت. این کتاب بر اساس حق نوشته شده. بر اساس حق حرف میزند. بر اساس حق حکم میکند. هیچ ظلمی نیست. هیچ ظلمی در این عالم رخ نمیدهد. چون ظلم یعنی اینکه ندید گرفتن حق. یعنی آنی که مقتضای حق است رعایت نشود. این میشود ظلم. ظلم اینجا رخ نمیدهد. به مؤمنین ظلم نمیشود. اجرشان فراموش نمیشود. از دادن این اجر دریغ نمیشود. کمتر از آن به اینها نمیدهند. عوض و بدل نمیشود. از خطر اینکه اعمالشان حفظ نشود یا بعد از حفظ فراموشی بشود یا به یک وجه از وجوه تغییر کند. از همه در امان. اشکال و پاسخ که خب چرا خدا مینویسد؟ آن کتابت برای چی است؟ اینها صورتش است که خدا دارد ازش حکایت میکند. تمثیل است. واقعیتش این است که یک دادگاه. یعنی واقعیتش این است که خدا حاکم است. خدا حاکم است. حاکم. حاکم وقتی میخواهد حکم بکند، یک میزی هست، یک متهمی هست، مجرمی هست. این و نشسته. شاهدی هست. این میشود آن صورتی که ما از آن فضای حکم کردن در ذهنمان هست. خدای متعال با همین با ما حرف زده. روز قیامت حکم کردن خدا منوط به این باشد که میزی باشد. کسی اینور بنشیند، کسی آنور بنشیند. این حکم بکند. آن پرونده را بیاورند. ثبت کنیم. صورت مثال. برای اینکه ما تصور کنیم، قوه خیالمان درگیر بشود و متاثر بشود. چون آدم از قوه خیالش تاثیر میپذیرد. مسئله عقلی را میگویم: تشبیه معقول به محسوس. یک مسئله معقول را به محسوس تشبیه کرده تا انگار جلو چشممان بیاید و اثرش بیشتر بشود. اصل بحث، بحث عقلی است. خدا حاکم است. خدا عدل به حکم حکم او عادلانه. به حق حکم میکند. اینها همه واضح. کتابی هست و واقعاً هم هست. صورت دارد. بله. آن کتابی هست. ملائکهای هستند. ثبتتی هست. دادگاهی هست. شاهدی هست. اعلام جرمی هست. متهمی هست. همه اینها هست. در واقع مثال آن حقیقتی که در بالاتر. خود اذن خدا برای حکم کردن کافی است. اصلاً نیازی به این تشکی میز و پرونده و اینها ندارد. و بدون همه اینها هم اگه بخواهد حکم بکند، میتواند حکم کند.
«وَقُلُوبُهُمْ فِي غَمْرَةٍ مِنْ هَذَا». ادامه اش میفرماید که دلهای اینها در قمره است و «بِيَقْمَرَةٍ مِّنْهَا». اینها دلشان نسبت به این مسئله در قبر است. که «قمره» را توضیح دادم. آن حجابهایی که میگیرد و آدم را میبرد به سطح پایینتر. دل این آقا در این عالم نیست. در این فضاها نیست. به سمت آن رشد و شکوفایی نیست. مادیات اند. دل به همین ابزار بستهاند. به هدف کار ندارند. این اوصافی که گفتیم که خدا برای مؤمنین آورد. مصارعه در خیر دارند. مشفقاند. خشیت دارند. اینها اصلاً در باغ این چیزها نیستند. محل اعتنا به این چیزها ندارند. ارزش، ارزش برای کسی که این چیزها را دارد هم قائل نیستند. در این فضاها نیستند. «وَ لَهُمْ أَعْمَالٌ مِنْ دُونِ ذَلِکَ». به خود این اعمالی که گفتیم هم، این چیزهایی که گفتیم باشیم، اوصاف مؤمن باشیم، هم حقایق و معارف باشیم. بابا، این حقایق و معارفی که من دارم میگویم، اینها اصلاً در باغ این حرفها نیستند. دنبال این چیزها نیستند. یک بخشی از این حقایق و معارف همین ویژگی مؤمنین بود که مشفقاند و خشیت دارند. اینها یک اعمالی هم دارند «مِنْ دُونِ ذَلِکَ». نقطه مقابل. اصلاً هیچ بویی از معنا ندارد. هیچ بویی از شکوفایی ندارد. هیچ بویی از فلاح ندارد. کاملاً اعمال اینها بوی گند فرو رفتن است در دنیا. «خوض» در دنیا، «غور» در دنیا. هی فرو رفتن توی اعتباریات. غرق این اعتباریات شدن. غرق لذتهای مادی شدن. اعمالشان همش همین است. اعمالشان حیوانی است. «مِنْ دُونِ ذَلِکَ» اعمال انسانی نیست. ربطی به عالم انسانیت ندارد. همش همین حیوانیت است. هر چی از خوردن و چریدن، لذتهای جنسی و همینهاست. اعمال اینها همینهاست. «هُمْ عَامِلُونَ» تصمیم به عمل که میگیرند. در میدان عمل که میآیند، تهش همین است. چیزی بیش از این حیوانیت نصیبشان نیست. برای بیش از حیوانیت اصلاً برنامه ندارند. کار ندارند. فعالیتی ندارند. حیوانیت. معنای آیه این میشود: کفار نسبت به این اوصافی که برای مؤمنین شمردیم، در غفلت شدید یا جهل شدیدند. در مقابل اعمال زشت و خبیثی دارند که همواره مرتکب میشوند. این اعمال مانع اینهاست از اینکه بخواهند عمل خیر انجام دهند.
«حَتَّى إِذَا أَخَذْنَا مُتْرَفِيهِم بِالْعَذَابِ إِذَا هُمْ يَجْأَرُونَ» چقدر این آیات فوق العاده است! وقتی مترفین، اینها را به عذاب اخذ میکنیم و میگیریم - که اشارهای کردیم مترفین را گفتیم کیان؟ کسانی که در این لذتهای مادی غرق شدند. مترفین. اینها را وقتی میگیریم با عذاب - چی میشود؟ عذاب یعنی همین که وارد یک عالمی میشود که هیچ ابزاری برای آن عالم نیاورده. عذاب. هیچ تناسبی با آن عالم ندارد. مهیای آن عالم نیست. من را بردارند بفرستند بدون سلاح و امکانات در وسط بیابان. نه کولری هست، نه آب خنکی هست، نه سایبانی هست. هیچی! این میشود عذاب. در بیابان بودن عذاب است. سایبان ندارم و کاری نکردم. یک جایی نبردم خودم. خودم را کنار آب، آب ببرم. آنجا هم رود بود، هم بیابان بود. خودم، خودم را بردم وسط بیابان. بدون هیچ سلاح و وسیلهای. برنداشتم. ابزاری ندارم برای اینکه در آن بیابان سر کنم. عذاب. وقتی با عذاب میگیریم، جَوار دارند. جَوار به آن ناله حیوانها میگویند. حیوانی بود. بعد دردشان هم درد حیو. حیوانات درد میکشند. مثل حیوانات زوزه میکشند. صدای ناله گرگ میدهند. حالا میخواستم ناله سگ بگویم ولی ناله گرگ. صدایی از حیوانها که میشنوی، نالههایشان همین شکلی است. «يَجْأَرُونَ» صدای حیوانها را میدهند. صدای استغاثه و ناله و فریاد حیو. حیوان درد کشیده و زخم زوزه چطور میکشد. این همیشه تعبیر زوزه تعبیر قشنگی است. اینها وقتی به عذاب میافتند بعد از این دنیا، صدای زوزه میدهند. چه حیوانی زندگی کرده! دیگر یک حیوان را بردهاند وارد یک عالمی کردهاند که آنجا باید شرایط زیست انسانی را برای خودش فراهم میکرد و هیچی ندارد. یک حیوانی است در یک عالمی که انسانیت به کار، به جز ناله از این چیزی جز درد برای چیزی ندارد. جز رنج و عذاب و گرفتاری برای چیزی. صدای نالهاش هم صدای ناله حیوان.
«لَا تَجْأَرُوا الْيَوْمَ ۖ إِنَّكُمْ مِنَّا لَا تُنْصَرُونَ». به اینها میگویند که امروز جَوار نداشته باشید. ناله نکنید. زوزه نکشید. این زوزه نکش. البته تکوینی نیست. چون اگر تکوینی به اینها میگفتند، خب اینها دیگر زوزه نمیکشیدند. شریعتی نیست که دستور داشته باشند، بخواهند عمل کنند. میخواهند عمل نکنند. این در واقع امری است با لحن توبیخ و بیمحلی. «آ، ناله نکن! صدایت را بالا نبر!» این دستور نیست. این در واقع تحقیر است. «لَا تَجْأَرُوا الْيَوْمَ» تحقیر است. این تحقیر هم جلوه همان تحقیری است که در دنیا داشتم. اینها چطور نسبت به مؤمنین تحقیر داشتند؟ به حساب نمیآوردند؟ بیمحلی میکردند؟ «خوبه، خوبه. نمیخواهد شورش را دربیاری! سروصدا نکن!» اینها بعد از مرگشان این هم میآید توی آن عالم. خدای متعال میگوید خب، ناله نکن! صدایت را بالا نبر. «إِنَّكُمْ مِنَّا لَا تُنْصَرُونَ». از جانب ما نصرتی بهت نمیرسد. ما به دادت نمیرسیم. «نکون» تو به داد نرسیدی. تو مگر نصرت حق کردی که حق به نصرت تو بیاید؟ تو مگر کمکی برای حق و حقیقت داشتی؟ برای جبهه حق داشتی؟ برای مؤمنین داشتی که من بخواهم من و کمکی کنم؟ نصرت برای حق نداشتی. حق هم نصرت برای تو ندارد. همانی که آوردی میبینی. اگر نصرت برای حق آورده بودی، نصرت حق را اینجا میدیدی از جانب ما.
«قَدْ كَانَتْ آَيَاتِي تُتْلَى عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ تَنْكِصُونَ». آیات ما به شما تلاوت میشد. جلو چشمتان میآمد. «فَكُنْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ تَنْكِصُونَ.» به پشت برمیگشتید. در میرفتید. به اعقابتان عکس و نکس داشتید. این «نکس» و «نکوس» باز مفهوم. مصطفوی در کتاب شریف «التحقیق» جلد دوازده میفرمایند که وقتی آدم شانسش این است که در یک جایی قرار بگیرد و مستقر بشود. وقتی از آنجا بر میگردد، این را میگویند «نکوس». یعنی عقلاً آدم باید یک جایی باشد. در آن جای خودش قرار نمیگیرد. «پا پس کشیدن». این پا پس کشیدن میشود «نکوس». من مثلاً اگر رفتم با یک کسی دعوام شده، من میخواهم حقم را ازش بگیرم و وایستادم که حقم را بگیرم یا حق کسی را بگیرم. داد میزنم و پا پس میکشم. عقب نشینی میکنم. میدان را خالی میکنم. این میشود «نکوس». آیات وقتی تلاوت میشد، خب حقش چی است؟ حقش این است که دنبال این راه حرکت کنی، دیگر. این آیات تلاوت میشد که دنبالش راه بیفتی. ماده بزنی بیرون. به رویش برسی. تو چه کار میکردی؟ پا پس میکشیدی. بیشتر میرفتی تو ماده. فرو میرفتی. بیشتر پایین میرفتی. این اثر همان است. ناله نکن. زوزه نکش. اینجا کار خودت را داری میبینی. وظیفه انسانی ات را باید انجام میدادی. وظیفه شرعی ات را باید انجام میدادی. هیچ کاری نکردی. از خود چیز واکنش مثبت و درست و خ.. پا پس کشیدن است. او را اینجا داری میبینی. اینجا عقب افتادی و تفکر میکردی. تدبر میکردی. خضوع میکردی. در برابر آیات الهی و کلمات الهی و کتاب الهی تا حق را تشخیص بدهی. خیر و صلاح را تشخیص بدهی. به سعادت و فلاح برسی. این آیاتی که بهت نشان دادم، برای این بود که دنبالش راه بیفتی. موافق بود. حرکت کنی. برسی به آن منزلگاه نهایی. به قرب برسی. به لقاءالله برسی. بالاترین درجات کمال برسی. حرکت نکردی. در حیوانیت خودت فرو رفتی. برگشتی به عقب. به جای اینکه به سمت انسانیت حرکت بکنی که عالم بالاتر و بعدی است. عالم ایمان است. تو در عالم حیوانیت بیشتر فرو رفتی. هی پایینتر رفتی. بیشتر حیوان شدی. این همان حیوان شدی. آنجا سروصدای حیوانی میکردی. جفتک میانداختی. لگد حیوانی میانداختی. اینجا هم داری میبینی همان حیوانیت عالم قیامت فقط کنار رفتن پرده است. هیچی دیگر نیست. حیوانیتی که در دنیا داشتی را اینجا داری میبینی. هیچی دیگر نیست.
«یَنْكِصُونَ مُسْتَكْبِرِينَ بِهِ» تکبر هم تازه میکردی. تازه خودت را بهتر هم میدانستی. موقعیت خودت را بهتر میدانستی از موقعیت اهل حق و انبیا و اولیا. کسانی که به رویش رسیدند. ماده بیشتر داری. از مادیات بهره داری. در یک موقعیت ممتاز و برتری. «سَامِرًا تَهْجُرُونَ». «سَامِرًا» به چه معناست؟ لطیف قرآنی است که قبلاً هم البته یک اشارهای در جلسات شد ولی فرصت نشد که بحث مفصل در مورد کلمه «سامره» باشد. آن ظلمت خفیف است. این ماده سَمُر به ظلمت خفیف میگوید. سَمُر دلالت دارد بر خلاف سفیدی. تاریکی مطلق میشود «سمور». «سَمْر» یعنی سیاهی شب. و این اسمها و «اَسْمَار» و فلان و اینها همان ظلمت و تاریکی است. سَمَر رنگ بین سفیدی و سیاهی. «سَامِرٌ» شب مظلم. این از این. «سَامِرًا تَهْجُرُونَ». مُسامَرِه، مثلاً در شب، در تاریکی با هم پچپچ کردن که هیچ ربطی و اثری دیده نمیشود. در تاریکی مطلق. مُسامَرِه. بعد میفرماید که من مصطفوی در جلد ۵ از التحقیق ذیل این آیه میفرمایند که: یعنی اینها به خاطر نفوسشان استکبار داشتند در «سَمَر». بعد ایشان توضیح میدهد، میفرماید که: یعنی اینها این اعراضی که کردند و نکوس کردند، باعث شده که بیشتر در «سَامِر» تو توهمات فرو روند و در تاریکی و در ظلمات، هی میروند پایین دیگر. هی فرو میروند در خاک. هی از نور دارند. از آن نوری که بیرون خاک دارد بر سطح زمین میتابد، از آن هی فاصله میگیرند. هی میروند پایین. هی در خاک بیشتر فرو میروند. «سَمَر». هی در ظلمت میروند آن ظلمت و آن تاریکی و آن در واقع استکبار دارند دیگر. این تو این مسیر مادیشان، قدرت را در همین مسیر مادی میبینند. هی بیشتر میچسبند به مادیات. هی بیشتر فرو میروند. هی غلیظتر میشوند در مادیات. حجابها بیشتر میشود. تاریکی بیشتر میشود. میشود «سَامِر». به هم رفتند پایین دیگر. «سامری». در واقع سامرا یک شهری بوده در فلسطین. یک عده گفتند که به خاطر اینکه مال آنجا بوده، بهش میگویند سامری. یا نه، بگوییم که این همین فردی بود که به خاطر ظلمت باطنی که داشت و تکیه کرد به مادیات و غور کرد و «خوض» کرد. در «م» فرو رفت تو این مادیات و اعتباریات. برای همین بهش میگویند سامری. و عنوان عامی هم هست که قبلاً در سوره مریم و اینها و سوره طه بهش اشاره کردیم. هر کی که تو این مسیر میرود. تو مسیر انحراف و تاریکی و ظلمات فکری و اعتقادی و اینها. و مردم را هم تو آن فضا میاندازد. «سامری» نسبت به سمر دارد و آمده بین مردم ایجاد سمر کند. سمر بیندازد. تاریک کند. همه را تاریک میکند. این را میگویند سامری. مصطفوی در اینجا بحث خوبی هم در مورد سامری دارند و توضیحاتی میدهند که از تورات و بحثهای تاریخی و اینها که این سامری کی بود و چی بود و چه کار کرد. و توضیحات این شکلی که در جلد ۵، صفحه ۲۵۲ از «ان» اگر خواستید، میتوانید مطالعه کنید در کتاب.
خب، این هم از این. پس اینها «سامِرًا» و «تَهْجُرُونَ». «تَهْجُرُونَ» دیگر چی است؟ این هم باز از مرحوم مصطفوی در «التحقیق» جلد ۱۱ صفحه ۲۶۱. وقتی بین دو تا چیز ارتباط باشد و یکی آن یکی را ترک بکند، هجران هم که میگویند همین است. دو تا چیز با هم ارتباط دارند. قهر هم همینو میگویند دیگر. و «تَهْجُرُونَ» به هذیان هم همین را میگویند. یعنی وقتی یک کسی دارد حرف میزند، حرفش باید با عقلش ارتباط داشته باشد. این حرف اتصالش با عقل قطع میشود. این را میگویند «حجر». میگویند هذیان. اتصال با عقل ندارد. هجران همین است. قهر کردن هم همین است. مهاجرت هم همین است. یک کسی به یک جایی پیوند دارد آنجا را ترک میکند. این میشود مهاجرت. «تَهْجُرُونَ» اینجا چه میشود؟ «سَامِرًا بِهِ تَهْجُرُونَ». گفتند که یعنی که تعبیر مرحوم مصطفوی را بیاورم، یعنی رابطهای هست در عین اینکه باید این رابطه استمرار داشته باشد، این ترک میکند. خب این تحجر چی است؟ خطاب به اینهاست دیگر. میفهمند که شما هجرت کردید. مستکبر بودی. آیات ما تلاوت میشد بر شما، شما پشت میکردی به این آیات. استکبار نسبت به این آیات داشتید و نسبت به اینها. «بِهِ» به «بیت» برمیگردد یا به «حرم» برمیگردد ولی درست نیست. شما نسبت به این آیات من را برگردانده بودید و نسبت به این آیات استکبار داشتید. مستکبرین. و در حالی که «سامِرًا» بودید. «تَهْجُرُونَ» در حالی که در ظلمت بودیم. در تاریکی فرو رفته بودید. هجرت کردید. ارتباط داشتی. شکوفایی شما به این آیات من بود. اگر دنبال این آیات راه میافتادید، شکوفا میشدید. بالفعل به فلاح. ولی هجرت کردی. قطع رابطه کردید با این آیات. از عالم ایمانی و عالم نور خودتان را جدا کردید. از آنجا هجرت کردید. کندید خودتان را از آن عالم که در عالم حیوانیت خودتان را قرار. خب این تا اینجایش مطرح شد. چند آیه خواندیم. این بخش چون یک توضیحی دارد و چهار تا در واقع مسئله را اشاره میکند. چهار تا عذری که اینها ممکن است بیاورند در مورد اینکه خب ما چرا قطع رابطه کردیم با پیغمبر، با آیات؟ تو خدا را... خدای متعال هر چهار تا استدلال اینها را رد میکند که هیچ کدام از این چهار تا را به عنوان عذر نمیتوانند بیاورند. که این عادت بعدی ماست انشاالله تا آن نصفه دیگر صفحه را بخوانیم و این صفحه را تمام بکنیم.
فردا میشود که روز مبعث انشاءالله بحثمان را ادامه میدهیم که ربط دارد با این آیات و جریان بعثت و انبیا. ماجرای مبعث همین است دیگر. خدای متعال افاضه کرد و ما را پیوند داد با این آیات. پیغمبر آمده برای شکوفا کردن ما. برای فعال کردن ما. برای اینکه ما را به سمت عالم قدس ببرد. به سمت عالم نورانیت ببرد. که در آیات جلوترش از «إِنَّكَ لَتَدۡعُوهُمۡ إِلَىٰ صِرَٰطٍ مُّسۡتَقِيمٍ». تو دعوت رسالت مستقیم میکنی. صراط مستقیم آنجایی است که کسی در آن وقتی قرار میگیرد، دیگر در مسیر شکوفایی. صراط مستقیم صورت مسیر شکوفایی. مسیر انسانیت است. مسیر بروز انسانیت است. مسیر عبودیت. مسیر بالفعل شدن است. مسیر جلوه کردن کمالات انسانی. مسیر جلوه کردن خلیفهاللهی است. اینها صراط مستقیم. تو دعوت به صراط مستقیم میکنی. اینها را مستقیم ببری. بعثت این است. خدای متعال پیغمبرش را. بالاترین عبدش را برای ما فرستاد. این بالاترین عبد دست ما را بگیرد. از این خاک. «تو را ز کنگره عرش میزنند سفیر ندانمت که در این خوابگه چه افتاده.» همچین چیزی.
اگر اسیر خاک شدی، اسیر این تاریکیها و مادیات، از اعتباریات در بیا. از حجاب در بیا. در مسیر انسانیت و شکوفایی قرار بده. تو با خودت چه کردی؟ چرا دور کردی خودت را از این حقایق؟ از این اتصال؟ از این آیات حق تعالی که در راس این آیات پیغمبر، در راس این آیات امیرالمؤمنین. و جالب است. شب مبعث سفارش شده که ما حرم امیرالمؤمنین برویم. چون در راس آیات. بالاترین آیه حق تعالی. امیرالمؤمنین برویم. اتصال برقرار کنیم با این آیات. بعثت آمده ما را به آیات. شب زیارت است. چرا زیارت امیرالمؤمنین است که بالاترین آیهای است که خدای متعال در این عالم جلوه داد؟ جهان نفس پیغمبر اکرم است. با اینها اتصال پیدا کنیم. اینها را باور کنیم. به اینها بچسبیم. شکوفا میکنند. آن قدر انسان از عالم چیزی میفهمد. آن قدر از این عالم چیزی گیرش میآید. آن قدر حقایق نصیبش میشود. باورش نمیشد این حقایق در عالم به خواب شبش نمیدید. عالم همچین غوغایی. دستش در دست آیات. همان مسیر تکلیف. عمل به تکلیف. مسیر نیت. مسیر شکوفایی قرار میگیرد. رشد میکند. به آیات حق تعالی توجه دارد. دائماً آیات را تلاوت میکند. جلو چشمش میگذارد. پشت نمیکند. عقبگرد نمیرود. پا پس نمیکشد. تکبر نمیکند. در ظلمات فرو نمیرود. هجران و ترک آن موقعیت را ندارد. خشیت دارد. مراقبه دارد. اشفاق دارد. بی فروغ میشود خودش. نفسش پیش او. همه اینهایی که گفتیم هی به فلاح میرسد. هی شکوفا میشود. هی جلوه میکند. این میشود جلوه بعثت و اعجاز بعثت و اعجاز. به حق این شب نازنین. به این تجلی اعظم در این شب دست ما را بگیرند. به حقیقت مبعث را در دل ما شکوفا کند. ما را به آن حقیقت، به آن غایت، به آن سرانجام و «صلى الله علی سیدنا محمد وآله».
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول
تفسیر سوره مومنون
جلسه دوم
تفسیر سوره مومنون
جلسه سوم
تفسیر سوره مومنون
جلسه چهارم
تفسیر سوره مومنون
جلسه پنجم
تفسیر سوره مومنون
جلسه هفتم
تفسیر سوره مومنون
جلسه هشتم
تفسیر سوره مومنون
جلسه نهم
تفسیر سوره مومنون
جلسه دهم
تفسیر سوره مومنون
جلسه یازدهم
تفسیر سوره مومنون
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات تفسیر سوره مومنون
جلسه اول
تفسیر سوره مومنون
جلسه دوم
تفسیر سوره مومنون
جلسه سوم
تفسیر سوره مومنون
جلسه چهارم
تفسیر سوره مومنون
جلسه پنجم
تفسیر سوره مومنون
در حال بارگذاری نظرات...