تفسیر سوره مومنون

جلسه دوم

01:21:34
81

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم.
«اللهم اجعل ثواب مجلسی و تقی رضاک»
آیه دوازدهم سوره مبارکه مؤمنون، «وَ لَقَدْ خَلَقْنا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ»
الان می‌فهمند که بعد از اینکه خدا در مورد رستگاری مؤمنین به خاطر اوصافی که دارند صحبت کرد، بیان فرمود، حالا اینجا در مورد خلقتشان و نعمت‌هایی که به این‌ها داده مطالبی را می‌فرماید. اینکه چه‌شکلی تدبیر امور این‌ها را کرده و تدبیر خودش را با خلقتش توأم کرده.
معلوم بشود که رب بر انسان و رب بر هر موجود دیگری است و بر همه واجب است که فقط او را بپرستند و شریکی برایش نگیرند. شاید در کنار این به این نکته هم توجه بخواهد بدهد، این آیات که این‌ها به فلاح رسیده‌اند یعنی از این بستر زندگی مادی استفاده کرده‌اند و رشد کرده‌اند و فراتر از این زندگی مادی رفته‌اند. عروج کرده‌اند از این ماده، صعود کرده‌اند از این ماده. کیفیت خلقت این‌ها را از این باب مطرح می‌کند. نقطه آغازشان و آمدنشان به این دنیا و مسیری که بعدش مطرح می‌شود که اتفاقاً به همین هم نظر دارد.
طرایق آسمان‌ها و این‌ها را مطرح می‌کند در قوس نزول و قوس صعود. از بالا به پایین چه‌شکلی آمده این انسان؟ از پیش خدا به دنیا آمده، از این دنیا به پیش خدا می‌رود و این دو مسیر را می‌خواهد بفرماید تا معلوم شود که این انسان مسافر نقطه عزیمتش از کجا بوده؟ خاستگاهش از کجا بوده؟ از کجا آغاز کرده؟ انجامش به کجاست؟ به کجا می‌رود؟ و در این بستر بین این آغاز و انجام، بین این اول و آخر، باید توشه‌ای جمع بکند، صلاحیتی فراهم بکند، آمادگی ایجاد بکند برای ملاقات حق‌تعالی، برای عبور از این ماده.
و بفهمد که این ماده، این دنیا، این وضعیتی که در آن است، این شرایط و موقعیتی که در این عالم دنیا دارد، این اول کار نیست، آخر کار هم نیست. این وسط کار است. یک اولی قبلاً داشته یا آخری بعداً دارد. این بین این دو تا در حال آماده شدن برای اینکه برگردد به آنجایی که اول بوده. از یک بالایی به پایین آمده و قرار است با امکاناتی برگردد به آن نقطه اول. لذا می‌فرماید که این از کجا آمده؟ چه‌شکلی خلق شده؟ چه‌شکلی به این عالم دنیا رسیده؟ این مسافر ابدیت کجا بوده؟ الان کجاست؟ بعداً کجا خواهد رفت؟
همین که امیرالمؤمنین فرمودند: «رَحِمَ اللهُ اِمْرَأً عَلِمَ مِن أَینَ وَ فِی أَینَ وَ اِلى أَینَ»؛ خدا رحمت کند کسی را که بداند کجا بوده است، از کجا آمده، کجاست و به کجا می‌رود. این در واقع این آیات دارد به این مسئله اشاره می‌فرماید که ما نطفه را خلق کردیم از این نطفه انسان. «وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ» ولی نطفه در متن تفسیر المیزان، نطفه درحالی که در آیه قرآن نطفه نیست و «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ طِينٍ»؛ ما انسان را از «سلاله»، از «طین» خلق کردیم.
سلاله اسم برای هر چیزی است که از یک چیز دیگر بیرون می‌کشند، یک عصاره‌ای که از چیزی می‌گیرند. از عصاره‌ای از گل. در مورد گل و این مسائل در سوره مبارکه حج نکاتی اشاره شد که دیگر تکرار نمی‌کنم که ما به چه معنا از گل خلق شدیم. خب، زمین و ماده قابلیت دارند. عالم ماده، عالم قابلیت است و نماد قابلیت، گل است که هر آنچه بهش بدهند، می‌گیرد و هر کاری که رویش انجام بدهند، تأثیر می‌پذیرد. یک ماده خامی که صورت‌پذیریش تابع ما است، تابع اراده ما است. سنگ این‌جور نیست. چوب هم این شکلی نیست. انعطاف نیست. گل این انعطاف را دارد.
عالم ماده، عالم قابلیت، همش قابلیت، همش استعداد. عالم ماده، عالم استعداد است مثل گل. یک گل استعداد محض است. دسته کوزه‌گر که می‌افتد. این تربیتش می‌کند. او اراده می‌کند که این گل تبدیل به چه چیزی بشود؟ تبدیل به سفال بشود؟ تبدیل به گلدان بشود؟ تبدیل به کلوخی بشود برای اینکه به سر این و آن بخورد؟ این مربی تعیین می‌کند این چه باشد.
این عالم تن ما که از گل است، عالم قابلیت در اختیار روح ما است. این روح ما، مربی این جسم است. روح تعیین می‌کند این روح کوزه‌گر و کاسه‌گر این تعیین می‌کند این گل چه باشد. ما این تن شما را، انسان را، از «سلاله»، از «طین» آفریدیم. یک عصاره‌ای از گل. یعنی همان قابلیت‌ها را از حیث قابلیت. این از گل است، از خاک است. نه اینکه از جنس خاک است که مثلاً اگر آب سر ما ریختند، گل بشویم، مثلاً این نیست. گلی که واقعاً در بیرون است، منظور نیست. آن گل از حیث قابلیت مدنظر است. ما گلیم. یعنی قابلیت، یعنی استعداد، یعنی آمادگی، یعنی زمینه.
انگل و انسان، اگر این را دست روح الهی سپرد، دست روح الله سپرد. آن روح الله از این گل چه در می‌آورد؟ مثل حضرت مسیح: «إِنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ». با هیئت. از این گل اول یک پرنده به شکل پرنده در می‌آورم. درست می‌کنم، برش می‌دهم. «فَیَکُونُ طَیْرًا بِإِذْنِ اللَّهِ». به اذن خدا پرنده می‌شود. یعنی روح الله اگر باشد، این گل به دست روح الله اگر سپرده بشود، این پرنده. این گل ما هم اگر دست روح الله. چون روح ما هم از روح خدا است دیگر.
اگر آن روح الهی ما، آن روحی که اتصال به حق‌تعالی دارد، روحی که شوق به حق‌تعالی دارد، آن روح تدبیر این گل را دست بگیرد، این را پرنده می‌کند، آسمانی می‌کند. این را پرواز. شما مسافرید و در این دنیایید. شما از گِلید، قابلیتید. این روح شما که از پیش من فرستادم، آمده آنجا. این تعیین می‌کند این تن شما. همه ماجرای ایمان و فلاح مؤمنین هم همین است. مؤمنین همین را درک کرده‌اند. مؤمنین فهمیده‌اند. مؤمنین، مؤمن شدند چون اول و آخرشان را می‌دانند. اول و آخر را باور دارند.
می‌دانند اولش نطفه است. این دنیا اولش یک نطفه کثیف نجس است، آخرش هم یک مردار کثیف نجس است. اولش را همه ازش فرار می‌کنند، آخرش هم همه ازش فرار می‌کنند. این اول و آخر مادی انسان است. الان من و شما بین این دو تاییم. اگر قرار باشد من و شما مادی باشیم، این اول و آخرمان است. اول نطفه نجس، آخر مردار نجس (جیفه‌ی نجس). ما بین نطفه و جیفه‌ایم. این مفت نیست، این ارزشی ندارد. این قابلیت است، این گل است.
ما اول باید نگاهمان نسبت به اول و آخرمان درست بشود. اولمان پیش حق‌تعالی بود: «نفختُ فیه من روحی». از روح او دمید. آخرِمان هم ملاقات او است: «يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِیهِ». ما بین دو ملاقاتیم نه بین دو نجاست. این تعریف از انسان. این باور مؤمن است. مؤمن یعنی کسی که این را درک کرده. اگر این را درک کرد، می‌افتد در مسیر شکوفایی. سعی می‌کند این عالم تنی که بهش دادند، این ماده‌ای که دادند، شکوفا بکند. حقیقت بدهد در این تن. من که این را بپرورانم، تن‌پروری نمی‌کنم. روح به دنبال تن نمی‌رود که روح بخواهد بیاید پایین گرفتار بشود در این‌ها. آن‌هایی که عرض کردم به عنوان تقویتی جلسه قبل اشاره. روح دنبال این‌ها نمی‌رود. تن دنبال آن روح دنبال علم می‌رود.
تن را می‌کشاند دنبال علم، دنبال معرفت، دنبال حقیقت، دنبال مجاهدت، دنبال کمال، دنبال رشد. این تن را بلند می‌کند برای عبادت. این تن را وادار می‌کند به روزه. این تن را می‌برد در میدان جهاد. آن روح الهی، این تن را این شکلی می‌کند. ولی تن حیوانی وقتی روح را دنبال خودش آورد، این روح الهی که شوق ملاقات خدا دارد را می‌شود. می‌نشاند پای بزم گناه. پای غفلت‌های شهوات. پای غفلت‌ها. و این ماده او هم که بین دو نجاست، این روح هم نجس می‌شود. «رجز» پیدا می‌کند، «رکسون». به تعبیر برخی آیات قرآن، «رجز» پیدا می‌کند. «رجسٌ مِن عَمَلِ الشَّيْطَانِ وَ الْأَنْصَابِ وَ الْأَزْلَامِ» این‌ها رجس است. این‌ها روح را می‌آورد در این فضای عالم مادی نجس. شما روح را هم آلوده می‌کنید.
درحالی که شما باید این تن بین دو نجاست را دنبال روح بیندازید تا پاک بشود، تا طهارت پیدا. این می‌شود فلاح. این دو تا مسیری است که مسیر مؤمنان و کافران است. مؤمنان این اول و آخرشان این است. کافرها اول و آخرشان باور اول و آخر برای مؤمن این است: اول پیش خدا بوده، آخر پیش خدا. باور کافران این است که از زمین بوده، به زمین می‌رود. همه زندگی زمینی است. آن همه زندگیش آسمانی. این تفاوت این دو نفر. آن وقت این یکی یک عمر زمینی فکر می‌کند و زمینی زندگی می‌کند، آن یکی آسمانی فکر می‌کند و آسمانی زندگی. این تفاوت اصلی بین، یعنی در حیث باور و فکر و نظر، تفاوت مؤمنان و کافران.
خود سلاله از طین منظور نوع بشر شامل حضرت آدم و ذریه‌اش هم می‌شود. خلق ابتدایی که درش آدم را از گل آفریده، بعد نسل او را از نطفه قرار داده این آیه و آیه بعدش در معنای آیه هفت و هشت سوره مبارکه سجده است: «جعلناه نطفتا». اگر منظور از انسان بچه‌های آدم بود و بس، دیگر شامل خود آدم نمی‌شد. مراد از خلقت انسان از گل این بود که بچه‌های آدم را از گل آفریده، ولی این نشان می‌دهد که خود آدم را از گل آفریده، بچه‌هایش را از نطفه قرار داده: «ثم جعلناه نطفه».
حالا ترجمه آیه قبل را پس بخوانیم. معنای آیه می‌شود: ما انسان را در آغاز از چکیده و خلاصه‌ای از اجزای زمین که با آب آمیخته بود، اندازه‌گیری کردیم. «ثم جعلناه نطفه». نطفه، آن آب اندکی که درواقع فعالیتی فرآورده‌ای صورت می‌گیرد. حالا من بخواهم از مرحوم مصطفوی اینجا یادی بکنم. در این بحث ایشان در جلد دوازده کتاب شریف «التحقیق»، صفحه هفتاد و هفت. در مورد ماده نطفه بحثی دارند. می‌فرمایند که این نطفه به معنای «چکیدن» است. یک چیزی از یک چیز دیگر چکیده می‌شود، سیلان پیدا می‌کند، مثل سیل جاری می‌شود، می‌چکد، می‌ریزد ازش. «نطفه»، «فعلٌ کلُّ لقمهٍ بِمَعْنَى مَا یَنْتُفُ وَ یَتْرَشَّحُ مِنْ شَیْءٍ». چیزی که از یک چیز دیگر ترشح پیدا می‌کند، بهش می‌گویند نطفه. که اینجا بحث در مورد نقطه آغاز انسان است.
ایشان پنج تا نکته دارند. عرض بکنم. حالا بحث‌های لغوی را ما در یک دوره‌ای که با دوستان، دوره قبلی، یعنی سه سال پیش تقریباً در بحث‌های قرآن را داشتیم، آنجا خیلی بحث‌های لغوی کردیم. لذا در این دوره جدید خیلی بحث‌های لغوی نکردیم. آنجا بیشتر لغات قرآن را. تقریباً به ما جلسات نرسید، پنج جزء قرآن را آن موقع ما با هم، با رفقا مباحثه کردیم. به مناسبت چون برخی‌اش گفته نشده، عرض می‌کنم که اگر حالا عزیزان خواستند این بماند.
در مورد مبدأ خلق انسان این پنج تا نکته‌ای که ایشان در مورد نطفه مطرح می‌کند، یکی این است که خاک آمیخته با آب را که بهش می‌گویند «گلِ طین». و از این طین نبات در می‌آید، گیاه در می‌آید که غذای همه حیوانات است و از غذا نطفه در می‌آید برای حیوان و انسان. پس مبدأ اصیل شکل گرفتن انسان، آن خاکی است که به طبع تحول پیدا کرده، به صورت گل رسیده. این‌جور در واقع به نطفه رسیده، یعنی آبکی شده، چكیده‌اش در آمده، شده «نطفه».
بعد می‌فهمند که این نطفه هم از مرد و زن است. این هم نکته مهمی است که نطفه فقط به آنی که از مرد بیرون می‌آید نمی‌گویند. نطفه از هر دو طرف است، هم از مرد هم زن. آنی که قرآن می‌فرماید آنی است. مرد و زن خارج می‌شود، از هر دو را بهش نطفه گفته. و ایشان می‌فرمایند که: «و النُّطفَة یُعَبَّرُ عَنها بِالمَنّی بِاعْتِبارِ كَوْنِهَا مُظْهَراً لِلتَّشَهُّي النَّفْسَانِيّ». از بابت این شهوات نفسانی به نطفه «منی» گفته می‌شود. چون مورد خاصه «منی»، آن خواستار آنی است که انسان می‌خواهد به سمتش حرکت می‌کند. در دسترس می‌بیند. این می‌شود آنی که مورد شهوت انسان است. که به نطفه منی هم گفته می‌شود از این باب است. و به اعتبار سیلانش بهش می‌گویند نطفه. پس یک واژه است، دو تا حیثیت و اعتبار دارد.
اگر ما همین ماده نجس را، اگر از حیث اینکه مورد شهوت واقع می‌شود، خروج آن، یعنی طلب می‌شود. اینکه این بیرون بیاید. بهش می‌گویند منی. مثل «مونا» (آرزو). این است که تمایل به تحققش هست. آنی که تمایل به تحققش باشد، می‌شود «مونا». منی هم از همین جنس است. تمایل به بیرون آمدنش هست، می‌شود معنی. از حیث اینکه سیلان پیدا می‌کند، می‌چکد، ترشح بیرون می‌آید. یعنی این‌جور چیزی بیرون می‌آید. یک وقت بحث اینکه دوست، یک وقت این است که حالا این یک کثافتی است، یک آلودگی است که از یک چیزی خارج می‌شود. یک ترشح کثیفی مثل آب بینی. این ترشح از این باب بهش نطفه گفته می‌شود. آن بحث منی‌اش از حیث شهوت. نطفه‌اش از حیث سیلانش. این سیل مثل سیل بیرون می‌آید، چکیدنش.
این پیدایش انسان یک معجونی از این دو تاست. یکی از آن شهوت است و یکی از این ظهور نطفه. این نطفه همان «ماء مهین» است. همان آب سبک است. آب بی‌ارزش. یعنی این آب قیمتی ندارد. هیچ جا خرید و فروش نمی‌شود. در این عالم هیچ ارزشی کسی برای نطفه به این معنا قائل نیست. مگر از حیث زاد و ولد و این‌ها که آن هم یک مکانیزم دیگری است. وگرنه باز یعنی در روال عادی زندگی ما برای این آب همان‌جور که برای آب بینی کسی هیچ ارزشی قائل نیست، هیچ جا خرید و فروش نمی‌شود. این‌ها آبی است که به عنوان کثافت از تن خارج می‌شود. ترشحی است که درواقع دفن می‌شود از این بدن و به حساب نمی‌آید. این می‌شود «ماء مهین». آب بی‌ارزش. مبدأ این آب هم از «تراب»، یعنی خاک و گل است. سپس این نطفه تبدیل شده به «علقه» که حالا در آیات بعدی داریم.
انسان به مراتب خلقت و ضعف نفسش چطور؟ انسان نسبت به مراتب خلقتش جاهل است؟ نسبت به ضعف نفسش جاهل است؟ نسبت به بی‌ارزش بودن وجودش؟ کدام وجود؟ وجود مادی. چطور این قافله، من تشحیاً و ماء مهین و علقه از چی پیدا شده؟ از یک شهوت. با یک آب کثیف. وضع «علقه». این آدم مادی با تکیه به مادیاتش دشمنی می‌کند با حقیقت. این بی‌عقلی نیست؟ نفهمی به پشتوانه چی؟ به پشتوانه نجاست؟ روبه‌روی خدا ایستاده‌ایم. روبه‌روی ملکوت ایستاده‌ایم. روبه‌روی حقیقت ایستاده‌ایم. به خاطر پولت؟ به خاطر قدرتت؟ به خاطر خوشگلیت؟ این ماء مهین و این آب کثیف را گرفته‌اند. چشم و ابرو از رویش درآورده‌اند. آن چشم و ابرویی که روی این آب کثیف آمده، مثل اینکه یک آب بینی را بردارند به چشم و ابرو بدهند، دماغ بدهند، مژه‌اش بکارند، بینی بردارد، بخواهد مثلاً در برابر آب زمزم ابراز وجود بکند. تو یک خوشگل! چقدر این آدمیزاد احمق است! چقدر نادان است! این آبی که ذاتاً کثیف، پست، بی‌ارزش، یک صورتی پیدا کرده. این صورت فریبش می‌دهد.
در مرتبه وجودی خودت نگاه کن. به این درجه نگاه کن. عالم ماده چیست؟ عالم دائماً از دست رفتن. هیچ چیزی نیست. همین جوانی دائماً در حال از دست رفتن. از سلامت حرف می‌زند. ذلت و ضعفمان را می‌بینیم که در خانه‌هایمان چپیده‌ایم از ترس مرگ. این ضعف انسان است. یک ویروس ناشناخته نادیدنی که منتشر شده، همه را از پا می‌اندازد. همه را از پا می‌اندازد. پیر و جوان و بزرگ و کوچک و سالم و قوی و خوشگل و زشت. این وضع ماست. این زندگی ماست. به چه چیزی داریم تکیه می‌کنیم؟ به چه چیزی داریم دل می‌بندیم؟ انسانی که اولش اگر قرار بود مادی باشیم، اولش یک شهوت بودیم و یک آب نجس. شهوت ننه بابا و ترشح کثافات ننه بابا. این بودیم. آخرش هم خوراک مور و ملخ، سوسک و کرم با بوی گند. اگر با کرونا بمیریم، آهک هم می‌پاشند. نمی‌گذارند کسی هم سمت قبرمان بیاید. کسی هم تابوتمان و جنازه‌مان را دست نمی‌گیرد.
اگر ما ماده‌ایم، اگر دنیاییم، اگر همین تنیم که این اول و آخرش این است. این چه زندگی‌ای است؟ این چه ارزشی دارد؟ ما آمدیم اینجا این باشیم؟ بخوریم و بچریم و بین دو نجاست زندگی کنیم؟ یا آمدیم نجاست را تبدیل به لولو لالا کنیم؟ از این نجاست کثیف اشک بیرون بیاید. عصاره خلقت ما که اشک می‌شود، نماد آن اتصال عبد به حق است. این لطافت وجودی، این عصاره، عصاره انسان می‌شود اشک. نه کثافت، نه نجاست. ما عصاره نجاست نیستیم. ما چیزی هستیم که عصاره‌مان می‌شود تقرب. می‌شود اشک. آن آب کجا؟ این آب کجا؟ آن آب کجا؟ این آب اشک. اشک کجا که از اتصال. این نطفه کجا که ترشح.
پس لازم است برای انسان که وجودش را از خاک و آب مهین و علقه تحول بدهد به مقامات عالیه روحانی، لطیف و نورانی. تانک منتهی بشود به عوالم لاهوت. انسان لاهوتی بشود. فانی در نور خدا بشود. خلاف و عصیان و خصومت را از میان بردارد. بحث طبی می‌کنند که ماه رجول اسپرم باشد یا به قول ایشان اسپرماتوزوئید. همین بحث نطفه مرد و نطفه زن و این‌ها را مطرح می‌کند. ایشان اینجا بعد می‌فهمند که اتحاد پیدا می‌کند با لقاح و این نطفه مرد در واقع در نطفه زن آمیخته می‌شود. این دو تا سلول که این هم نکته پنجمی است که مطرح است.
بله، خب، این هم از بخش نطفه‌ای که مرحوم علامه مصطفوی اشاره بهش می‌کند. حالا نکات دیگری هم هست تو بحث لغوی‌اش. اشاره: «ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِی قَرارٍ مَکِینٍ». این نطفه در قرار مکینی، قرارگاه مکین که رحم زن باشد، آنجا قرار می‌گیرد. مکین صفت رحم است و اینکه رحم را به مکین توصیف کرده از این جهت که تمکن دارد برای نگهداری. می‌تواند نطفه را از فساد و هدر رفتن نگه دارد یا از این باب که نطفه درش، آنجا، در آن تمکن زیست. معنایش این است که ما انسان و نطفه کردیم در رحم متمکن، یعنی در رحم متمکن باشد. همان‌طور که در اول از خلاصه از گل درستش کردیم. ما طریق خلقت انسان را از آن شکل به این شکل مبدل کردیم. از گل آوردیم نطفه و از قابلیت محض تبدیلش کردیم به یک ترشح مادی که از دو تا بدن گرفته می‌شود. یک جا لقاح صورت می‌گیرد در یک قرار مکینی. در یک جایی که مستقر می‌شود و امکان رشد او فراهم می‌شود که آنجا صورت‌گری بشود و مراتبی را طی بکند و پیشرفت در خلقت مادی.
بعد می‌فرماید که: «ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً». بعد نطفه را تبدیل به اینجا. من نکاتی را از مرحوم مصطفوی اشاره می‌کنم در این بحث. ایشان در باب علقه می‌فرمایند که از همان تعلق. یک چیزی به یک چیز دیگر تعلق داشته باشد و اینی که تعلق پیدا کرده خودش به خودش بند نباشد می‌شود علقه. یعنی خودش از خودش چیزی ندارد. به واسطه این تعلقش حفظ می‌شود. این علقه هم همین‌طور است که به این رحم انگار علقه پیدا می‌کند و خودش را می‌چسباند و نگه می‌دارد. یک کم سفت می‌شود. خودش را می‌چسباند به این رحم و آنجا قرص می‌شود. تعلق پیدا می‌کند. علقه پیدا می‌کند. این می‌شود علقه.
«اقرا» هم همین است. اولین آیه‌ای که بر پیغمبر اکرم نازل شد همین بود: «اقرأ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ، خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ». خب، این همان است. آن نقطه ابتدا، ابتدای خلقت دارد مطرح می‌شود در ابتدای آیات قرآن. این باور نسبت به ابتدا در اولین آیه‌ای که دارد نازل می‌شود. آن ربی که خلق کرد، از علق هم خلق کرد. یعنی انسان همه ذاتش را تعلق شکل می‌دهد. ما یک موجود کاملاً متعلقیم. سراسر وجود ما را تعلق گرفته و باید به یک چیزی خودمان را بند بکنیم. این فلسفه زندگی ما و فلسفه رفتارهای ما. همه رفتارها این شکلی تبیین می‌شود. انسان دارد مدیریت علاقه‌ها می‌کند. انسان از همان اول در هر چیزی که احساس قدرت بکند، احساس بکند که آن از خودش چیزی دارد. این خودش را به او ایجاد علقه می‌کند. خودش را بنده به آن می‌کند که این بماند.
از مادر گرفته، از پدر گرفته. کم‌کم می‌آید در جامعه. پول، قدرت، ثروت، ری. هرچیزی که احساس می‌کند به این‌ها می‌تواند خودش را نگه دارد، این می‌شود «علق». این می‌شود «علقه». این از اول خلقتش این شکلی شروع شده که در همان رحم هم که بود با علقه کارش شروع شد. وارد رحم دنیا هم که می‌شود، همه زندگی او را علقه شکل، علق می‌فهمند که حب و هوا مثلاً تعلق به قلب دارد. این هم بخشی از تعلق و علقه است. نطفه، آنی که از نطفه تحول پیدا می‌کند که یک مایع جامد است و می‌آید تبدیل می‌شود به یک چیزی که درش صفت تعلق است. یعنی حالا می‌تواند تعلق پیدا کند، می‌تواند بیاید «مضغه» بشود و تحول پیدا کند. کم‌کم به خودش بند بشود. این تعلق اول فقط این آب بند. این خودش را فقط نگه داشته اینجا. تعلق پیدا کرده به این رحم که فقط خودش را در این فضای رحم نگه دارد، به این رحم بچسبد که نیفتد. این می‌شود علقه.
بعد کم‌کم مضغه می‌شود و گوشت کم‌کم پیدا می‌کند و و بعداً کم‌کم استخوان پیدا می‌کند و که دیگر استخوان وقتی پیدا کرد، بعد دیگر روح درش دمیده می‌شود که جلوتر عرض می‌کنیم. می‌فرماید که در مورد این بحث، همان نکاتی که جلو قبلاً عرض کردیم که انسان ضعف است و عالم مادی‌اش این‌جوری است و این‌ها. همان نکات را دوباره مرحوم آقای مصطفوی اینجا مطرح می‌کند. این هم از این. پس ما نطفه را خلق کردیم به شکل علقه. نطفه را علقه کردیم. بعد علقه را چی کردیم؟ «مُضْغَه» کردیم.
حالا مضغه چیست؟ مضغ که از «مَزَقَ» از ماده «مَزَّهَ» گرفته شده. می‌فرمایند که یک چیزی که جویده می‌شود، مثل آدامس. شکل آدامس. آدامس را دیدید چطور؟ یک ماده جویده شده است. آن حیث جویده شده بودنش. یک چیز جویده شده این می‌شود. می‌گویند «مَس». «مضغه». «جَوَادُ المَزَقِ» که به نظرم در سوره حج هم اشاره کرد: جویدنت را خوب کن. خوب بجو. «مَزْق» یعنی جویدن. «مُضْغَه» آنچه جویده شده. یعنی این حالا اول علقه بود، تعلق داشت به رحم. کم‌کم خودش را جا می‌کند در رحم. کم‌کم به خودش هویت می‌دهد. هویّت ابتدایی که پیدا می‌کند شبیه یک چیز جویده شده است.
که می‌فرماید که در اصطلاحات قدیمه، مضغه عبارت است از حالت تحول بعد از اینکه مبدأ خلق انسان علقه بود، حالا به صورت مضغه شده و یک حالت تکون ماده له. وقتی که ماده گوشت این‌جور جویده می‌شود که دیگر آن صورت گوشت دیده نمی‌شود. یک ماده فقط هست. صورت گوشت را ندارد. یک ماده‌ای دارد به صورت جویده شده، له له. ماده ابتدایی می‌شود که فقط آن عصاره مانده. سیر خلقت انسان چه شکلی است؟ اول آن عصاره اولیه کم‌کم شکل می‌گیرد که شبیه گوشت جویده شده است. بعد کم‌کم این گوشت فرم پیدا می‌کند، صورت پیدا می‌کند تا جایی که صورت کلی‌اش وقتی شکل گرفت، حالا استخوان در باطن. هرچه ظواهر بیشتر. این سیر عالم خلقت این شکلی است. هرچه ظاهر بیشتر فرم خودش را پیدا می‌کند، هی باطن پیدا می‌کند. دقت.
هرچه ظاهر بیشتر مطابقت پیدا سالم صحیح استاندارد مطابق با چهارچوب. این هی یک بطنی پیدا می‌کند. لایه‌های عمیق‌تری پیدا می‌کند. اول ماده اصلی را دارد که یک گوشت است. می‌شود گوشت جویده شده است. کم‌کم فرم پیدا می‌کند. حالا در این گوشت استخوان کم‌کم در می‌آید. این‌جوری نیست که اول استخوان در بیاید بعد گوشت. اول گوشت لایه بیرونی. بعد کم‌کم ازش استخوان که لایه درونی در می‌آید. بعد کم‌کم روح که آن دیگر حقیقت کامل باطن او برای دمیده می‌شود.
در علم فیزیولوژی الان که در زمان ماست برای حیوانات نطفه از دو تا «زوجه». وقتی که اتصال به هم پیدا می‌کنند، از بین، از این دو تا سلول‌هایی شکل می‌گیرد. تعبیرهای عربی است. حالا ممکن است ما این‌هایی که می‌خوانیم، عزیزانی که در طب و این‌ها ورود دارند، بگویند آقا این واژه را نداریم، این واژه غلط است. من عباراتی که ایشان به صورت عربی نوشته دارم. شکل «گاسترولا». حالا شاید تعبیر انگلیسی‌اش این نباشد. شاید به نحو دیگری باشد. ایشان می‌فرماید که منتهی می‌شود به شکل «گاسترولا» که شبیه به «علقه». بعد می‌آید منتهی می‌شود به شکلی که «سلولاتی» دارد. در سلول‌هایی دارد در جدار خارجی که بهش می‌گویند که باز شاید این تعبیر به نحو دیگری باشد در طب مدرن که حالا این تعبیر عربی است که ایشان استفاده می‌کند. کم‌کم از این‌ها پوست و اعصاب و اعضای حس شکل می‌گیرد. سلول‌هایی در جدار داخلی شکل می‌گیرد که بهش می‌گویند «آندروم» و ازش عضلات و استخوان و خون شکل می‌گیرد. این سیری است که انسان طی می‌کند و ایشان اینجا مطرح می‌کند.
این هم از این. حالا بخشی را ما قبلاً توضیح داده بودیم. الان در نطفه مخلقه و غیرمخلقه. آن‌ها را قبلاً داشتیم. اینجا در این سوره مبارکه مؤمنون ظاهراً هیچ جای قرآن به این توضیح مفصل نسبت به خلق انسان داده نشده. لذا ما یک کم اینجا تمرکز و زوم بیشتری می‌کنیم.
می‌فرماید که ما این نطفه را به شکل علقه خلق کردیم. علقه را به شکل مضغه. مضغه را «اعظام» کردیم. «اعظام» همان استخوان. «فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا». بر این استخوان گوشت پوشاندیم. «کِسْوَة» همان لباس است. می‌گویند پیشکسوت. پیشکسوت یعنی انگار این لباس زودتر از ما داشته. در کسوت روحانیت، در کسوت پزشک. کسوت یعنی لباس. «کَسَهَ» پوشاندن. مثل یک لباسی که تنش می‌کند. می‌گوید این استخوان رویش لباس تن کردیم. لباس گوشت. برش لباس گوشت پوشاندیم: «ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ». تا حالا «ثم» نداشت. اینجا «ثم» می‌آورد. انگار یک عالم دیگری است.
با این «ثُمَّ»‌ای که اشاره می‌کند. تا حالا همه را با «فا» آورده. «فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ فَخَلَقْنَا الْعِظَامَ». همه «فا» «فا». یکهو می‌رسد به «ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ». بعد انشا کردیم او را به صورت یک خلق دیگری. اینجا بحث انشا را مطرح می‌کند. خلق دیگری. دو تا خلقت پس در ما هست. یک خلقت، خلقت مادیمان است. یک خلقت دیگر در ما هست که عالم امر ما است. این عالم خلق ما بود که بدن ما بود. عالم امر ما، عالم روح ما می‌شود. «انشا» یک خلق دیگری است نسبت به آن. می‌گوید: «فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ». تبریک می‌گوید خدا به خودش. تبریک به خدا که زیباترین خالقین، بهترین خالقین. هیچ‌کس مثل او نمی‌تواند خلقت داشته باشد. «تَبارَكَ» به خودش می‌گوید. «تَبارَکَ اللَّهُ» که حالا توضیحش را عرض می‌کنم.
بعد می‌فرمایند که انشا به معنای ایجاد چیزی و تربیتش است و نشئه به معنای احداث و تربیت چیزی. به جوان نورس می‌گویند ناشی. اینجا سیاق را از خلقت به انشا تغییر داده. با اینکه می‌توانست بگوید: «ثُمَّ خَلَقْنَاهُ». به خاطر اینکه دلالت کند برای اینکه آنی که به وجود، یک چیز دیگری است. یک حقیقت دیگری است. غیر از آنی که در مراحل قبلی بود. علقه از نظر اوصاف و خواص و رنگ و طعم و شکل و امثال آن با نطفه فرق دارد. ولی اوصافی که نطفه داشت از دست رفت. یک اوصاف هم‌جنس خودش را به خودش گرفت. خلاصه اگر عین اوصاف نطفه در علقه نیست ولی هم‌جنسش هست. مثلاً سفید. اگر سفید نبود، قرمز می‌شود. یعنی رنگ را دارد. حالا سفیدی را ندارد، قرمزی را دارد.
ولی اوصافی که خدا در مرحله آخر نشان داده که این‌ها انسان کرده، نه عین آن اوصاف در مراحل قبلی، هم‌جنس دیگر مسافر رنگ و منگ و فلان و این‌ها دیگر نیست. این دیگر مجرد است. آن‌ها ویژگی‌های مادی دارند. این دیگر مجرد است. بعد از مدت مثلاً در انشا اخیر، او را صاحب حیات و قدرت و علم کرد. این اصلاً یک ویژگی دیگری دارد. این ماده نه علم دارد، نه حیات دارد، نه قدرت دارد. حیات و علم و قدرتش را از آن نفس می‌گیرد. از آن روح می‌گیرد. از آن خلق دیگر می‌گیرد. از آن خلق مجرد می‌گیرد. از آن که مادی نیست. آن است که به این حیات می‌دهد. آن است که به این قدرت می‌دهد. آن است که به این علم می‌دهد.
آری، به او جوهره ذاتی داد که ازش تعبیر می‌کنیم به «من». آنی که می‌گویی «من»، این دست و پا و این‌ها نیست. هیچ کسی خودش را چند تا نمی‌داند. «من» یک وقت مضغه بودم، یک وقت علقه بودم، یک وقت نطفه بودم. همه را یکی می‌دانیم. یک وقت نوجوان بودم. نمی‌گوییم من چند تا بودم. تا وقتی کودک بودم یکی بودم. بعد شدم نوجوان، یکی دیگر شدم. کودک تمام شد. دیگر هر هفت سالم که یک بار سلول‌های ما می‌میرد. اگر ما این سلول‌هاییم که هر هفت سال باید عوض بشویم. اگر بیست سالگی کاری کردیم، چهل سالگی کسی حقش را ندارد. ما را بگیرند، اعدام کنند. حق ندارند بگیرند، مجازات بکنند. برای اینکه آنی که بیست ساله بود تمام شد. الان بیست سال گذشته. سه بار همه سلول‌ها سوخته، رفته. اگر ما ماده‌ایم که اصلاً نمی‌توانیم به عنوان یک من واحد از خودمان یاد بکنیم. این من تا حالا ده بار عوض شده.
درحالی که هر کسی نسبت به خودش یک تعبیر من واحدی دارد که همان است که در عالم جنین بوده. وقتی به دنیا آمده همان است. کودکی همان است. نوجوانی همان است. جوانی همان است. حتی آنی که در قبر می‌رود همان است. یعنی این نفس واحد. بدن هی صورت به صورت عوض می‌شود. یکی از ادله است. ده‌ها دلیل داریم برای اینکه نفس مجرد است. بلکه شاید صد تا دلیل داریم که آقای حسن‌زاده (برخی آثارشان عماد برکاته) صد تا دلیل آن‌جوری که در ذهن من است، صد تا دلیل برای تجرد نفس ایشان مطرح می‌کند که روح مجرد است. عالم غرب عالِمی که قبول ندارد تجرد روح را. می‌گوید ما چیزی به اسم روح نداریم. اگر هم باشد، مجرد نیست. همین است که در ذهن و این‌ها بهش می‌گوییم هوش فلان مصنوعی، هوش هیجانی فلانی. از این و آن چیزی است که درواقع مغز و «نورون‌ها» و آن نمی‌دانم چیزهایی که دارد فعالیت می‌کند و این‌ها. این همین است. چیز دیگری ما نداریم به اسم روح.
به هر این انسان تبدیل شد به یک خلق دیگری. آن منشأ، آن واقعیتش است. علم و قدرت و حیاتش مال این است. ضمیر در «أَنْشَأْنَاهُ» به انسانی برمی‌گردد. انشا آن انسان را درحالی که استخوان‌ها پوشیده از گوشت بود. او بود که در این مرحله اخیر خلقت، دیگر پیدا کرد. تعبیر می‌کند جناب ملاصدرا به «جسمانی‌الحدوث و روحانی‌البقا» که بحث مفصل فلسفی است. نمی‌خواهم اینجا واردش بشوم. یعنی صرف ماده‌ای مرده و جاهل و عاجز بود، حالا تبدیل شد به یک موجود زنده و عالم و قادر. بود و صفات و خواص ماده را داشت. چیزی شد که در ذات و صفات و خواص مغایر، درواقع آن صورت مادی‌اش حفظ می‌شود. یک حقیقت دیگری بر این ماده وارد می‌شود. یک واحد، یک مرحله دیگری می‌شود که می‌شود عالم روح. آن و نفس و نه در ذاتش باهاش شراکت دارد، نه در صفاتش. فقط یک نوعی اتحاد و تعلق دارد تا این را در راه رسیدن به مقصدش به کار بگیرد. یک ابزاری است در دست صاحبش و اصلاً از آن جنس نیست. او مجرد است، این مادی است. این فقط یک ابزار است.
تن یک ابزار در اختیار نفس است مثل قلم برای نویسنده. «تن آدمی هم آلتی است برای جان آدم» تعبیری که مرحوم موقع مرگم ملائک نفست را می‌گیرند، تنت را می‌گذارند. این تن می‌رود ملحق می‌شود به خاک و تراب و گل و فلان و این‌ها و نجاست می‌شود و ولش می‌کنند. زیر خاک می‌برند. این‌ها ما نیستیم. ما آنی هستیم که می‌رود. آنی که ابدی است. آنی که تا ابد هست. «فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ». این برکت، زانوی شتر. می‌گویند از مطالب مرحوم آقای مصطفوی نکاتی داشته باشیم.
مصطفوی در کتاب تحقیق، جلد صفحه دویست و هشتاد، ماده اصلی «برکه» است. فضل و فیض و خیر و زیادت است. حالا چه مادی باشد چه معنوی. «مبارک» آنی است که درش خیر است. تعلق به فیض و فضل دارد. برکت، خیر و فضل و زیادت است. یک خیر مخصوصی. حالا برکه آنجایی است که آب جمع می‌شود. یک نوع خاصی می‌ماند. زیادتی که مدل خاص و سینه شتر را هم بهش می‌گویند برکت. ماده برکت براش استفاده می‌شود. چون بخش جلوی بدن است و در اظهار تشخص و وجود و شجاعت آن بخش از شترش را اول دیده می‌شود. وقتی که بلند می‌شود و می‌نشیند و از این باب که شتر بزرگترین وسیله حیات و جابجایی و این و معیشت در زندگی‌های اعراب بوده، در واقع انگار شتر مظهر برکت بوده. این وقتی که بلند می‌شده، می‌نشسته، آن سینه، جلوی سینه او دیده می‌شده. ماده برکت به کار می‌رفته. «بارک» و «تبارک» هم دلالت بر این امتداد برکت دارد و طول برکت و استمرار برکت.
ایشان در مورد تبارک می‌فرمایند که: «تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ» «تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ». یعنی استمر. دوام و مقام فضلش مستمر است. دوام مقام فضل او و احسان او و فیض او. مبدأ فضل به فضل در او. این می‌شود تبارک. یعنی این اللهی که احسن الخالقین است، ادراک او وابسته به این است که آن خلق آخر را بفهمی. چطور دوام شما بنده‌ به آن نفس، آن روح. آنی که شما را باقی نگه داشته، ابدی نگه داشته. این جسم، این تن دائماً در حال جابه‌جایی است. یک حقیقت ثابت که اینی که هی دگرگون می‌شود، جابه‌جا می‌کند را نگه داشته. در این عالم هم یک حقیقت ثابت است که این همه دگرگونی‌ها می‌رود و می‌آید و او ثابت است. او برکت است. او ماندگاری است. او شدت ماندگاری است. او ماندگاری علی‌الدوام است. تبارک.
آن هم الله. اللهی که احسن الخالقین است. یعنی این خلقت‌های مداومی که او دارد، باعث نمی‌شود که خودش در حالت تغییر و تحول قرار بگیرد. دگرگونی در او نیست. دگرگونی را ایجاد می‌کند ولی خودش دگرگونی ندارد. و این دگرگونی‌ها نباید فکر بکنیم که او دارد تحول پیدا می‌کند. او یک حقیقت ثابت است. مثل نفس شما که حقیقت ثابتی است و تحول پیدا. اوج خلقت او در خلقت انسان. یعنی یک حقیقتی را نشان داده. اولاً احسن الخالقین. خب، مگر ما خالق دیگری هم داریم؟ بله، در طول خدا خالق داریم. در عرض خدا که خالق نداریم. ما هم در حال خلقیم. یک اثری خلق می‌کنیم. کتابی خلق می‌کنیم. حضرت عیسی هم آیه‌اش را خواندم که ایشان هم خلق پرنده. «تخلقون افکا». که آیات قرآن دارد. این «المُلْکُ» هم که سوره عنکبوت، آیه هفده. شما تهمت خلق می‌کنید. این‌ها مخلوقات ماست.
خدا احسن الخالقین است و بهترین ای خالقین. برای اینکه ما خالقینی هستیم که خودمان متحول می‌شویم و چه‌بسا مخلوق ما بماند و خود خالق برود. او احسن الخالقین است. خالقی است که مخلوقش و او می‌ماند. این‌جوری نیست که مخلوق بماند و خالق برود. در خلقت‌های ما خالق فلان اثر، خالق فلان نقاشی، خالق فلان اثر هنری، خالق می‌رود، مخلوق می‌ماند. لذا ما احسن الخالقین نیستیم. چون که احسن الخالقی به خاطر اینکه احسن المخلوقین را خلق کرده‌ایم. خب، این هم یک نکته است. بله، احسن المخلوقین انسان. کسی که زیباترین مخلوق را بیافریند، می‌شود زیباترین خالق. این یک نکته.
یک نکته دیگر هم اینکه همه خالقین می‌روند و چه‌بسا اثری که خلق کردند بعد از این‌ها بماند. درحالی که خدای متعال همه آثار خلقت او می‌رود. بگو خودش هست. این می‌شود احسن الخالق. و ثبوت او از جنس ثبوت روح. این تن هی می‌رود و می‌آید. دست می‌رود. این سلول‌ها می‌میرد. جابه‌جا می‌شود. بعد هفت سال قیافه را نگاه می‌کنیم. بعد چهل سال می‌بینی این جوان و آن پیر اصلاً قابل تطبیق به هم نیست. کسی نمی‌تواند بفهمد این همان آدم است. این دائماً در حال تغییر و تحول. از دست دادن. از دست دادن و به دست آوردن. درحالی که خدای متعال این‌طوری نیست. در حال از دست دادن و به دست آوردن نیست.
این می‌شود تبارک. که حالا یک تبارک داریم، یک سبحان داریم. بعضی جا «تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ». این آیه را قبلاً هم خواندیم. در قرآن چند بار «تبارک» به کار رفته. هفت بار «متبارک» در قرآن. «تبارک الله رب العالمین» سوره اعراف آیه پنجاه و چهار. «تبارک الذی نزل الفرقان» سوره فرقان که انشاالله بهش و دوباره در سوره فرقان: «تَبارَكَ الَّذِي إِنْ شَاءَ جَعَلَ لَكَ خَیرًا» آیه ده. دوباره در سوره فرقان آیه شصت و یک. «تَبارَكَ الَّذِي جَعَلَ فِي السَّمَاءِ بُرُوجًا». سوره زخرف. «تَبَارَكَ الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ». سوره الرحمن. «تَبَارَكَ اسْمُ رَبِّكَ ذِي الْجَلَالِ و الْإِكْرَامِ». و سوره ملک: «تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَ هُوَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ».
این ملک می‌رود. این‌ها همه جابه‌جا می‌شود. چند بار در مورد ملک و این‌هاست. در دو سه تا آیه، این ملک جابه‌جا می‌شود. او می‌ماند. او برکت است. او خیر ماندگار است. او فیض ماندگار است. او فضل ماندگار است. خب، این هم می‌شود معنای تبارک. خلق به معنای تقدیر است. این تبارک اینجا به معنای این است که این‌ها را خیلی قشنگ خدای متعال در خلقش همه چیز، این موجودات و این ترکیبی که بین این‌ها دارد، هم اجزای یک موجود با هم در تناسب کامل است، هم موجودات با همدیگر در تناسب کامل است. این می‌شود برکت خدای متعال.
برکت آن تناسب است. یعنی شما یک رزقی گیرت بیاید که باهات تناسب دارد. نیازت را برطرف می‌کند. تا وقتی نیازش داری، هست. این می‌شود برکت خدای متعال. مبدأ برکت است. که حالا طبق آن زیارت جامعه، تعبیری که آنجا دارد چیست؟ «مَعْدِنُ الْبَرَكَاتِ». در زیارت جامعه می‌فرماید که: «مَسَاکِنَ بَرَکَةِ اللَّهِ». مساکن برکت خدا. برکت خدا یک جایی ساکن است. در نفس نفیس ائمه است. مساکن برکت خدا. خود خدا هم که تبارک است دیگر. تبارک یعنی برکت ثابت و ماندگاری. یعنی سازگاری ثابت و هر چیزی با هرچیز سازگار می‌شود. او سازگار کرده. و ظهور خدای متعال هم که اهل. آن‌ها مظهر برکت. اگر دویست تومان گیر آدم آمده، این دویست تومان سازگار با نیاز من است. نیازهایی که دارم را برطرف می‌کند. آن وقتی که لازمش دارم، هست. این می‌شود برکتش. اگر پانصد هزار تومان داشتم، کار صد هزار تومان را برایم نمی‌کرد. سازگار نبود با نیازهای من. کمترین نیاز من را هم برآورده نمی‌کردی. این می‌شود بی‌برکت. گاهی کمترین چیز، بیشترین نیاز را برطرف می‌کند. گاهی بیشترین چیز، کمترین نیاز را برطرف نمی‌کند. اینکه کمترین چیز بیشترین نیاز را برطرف می‌کند، می‌شود برکت.
خب، این برکت از عالم دیگری است. عالم دنیا عالم برکت نیست. عالم ماندگاری نیست. برکت را یک چیز دیگری. آن نفس است که برکت ماندگاری. به نفس هرچقدر این نفس اتصالش به حقایق عالم بالا، به اهل‌بیت، به خدای متعال بیشتر باشد، برکت این بیشتر می‌شود. «جعلنی مبارکا». عین ما حضرت مسیح که روح الله متصل به حق‌تعالی است. روح متصل به حق‌تعالی است. من هرجا باشم، مبارک. من مظهر اسم مبارک. من ماندگاری می‌آورم. خودم ماندگاری می‌آورم. نه ماندگار هستم، ماندگاری می‌آورد. هرچه به من مرتبط بشود، ماندگار. این اثر چیست؟ اثر آن اتصال نفس. مؤمنین به فلاح رسیدند، آثارش را می‌بینند. برکت می‌بینند. همش به خاطر این اتصالی است که به حق.
در ادامه آیات می‌فرماید که: «ثُمَّ إِنَّكُمْ بَعْدَ ذَلِكَ لَمَيِّتُونَ». شما بعد از این می‌میرید. شما مادی می‌میرید. وگرنه ما روحانیت البقا. آن نفس و روحی که حق‌تعالی در ما دمیده، هیچ مرگی ندارد تا ابد. از یک عالمی به عالم دیگر منتقل می‌شود. بدن‌هایی که بهش می‌دهند، ابزار و آلات که می‌دهند، تغییر پیدا می‌کند. ما در هر نشئه‌ای یک بدن را می‌گذاریم. همان‌جور که علقه را گذاشتیم و مضغه، مضغه را گذاشتیم مرتبه بعدی‌اش را گرفتیم که: «فَکَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْمًا». همین‌طور کودکی را گذاشتیم، نوجوانی گرفتیم. نوجوانی را گذاشتیم، جوانی گرفتیم. جوانی را گذاشتیم، پیری گرفتیم. جسم مادی را می‌گذاریم، جسم مثالی می‌گیریم. جسم مثالی را می‌گذاریم، جسم قیامتی می‌گیریم.
این جسم، این هی آرام آرام، مرحله مرحله، تدریجاً جابه‌جا می‌شود و آن حقیقت ما هست. «ثُمَّ إِنَّكُمْ بَعْدَ ذَلِكَ لَمَيِّتُونَ» نمی‌فرمودند که بعداً می‌میرید. دائماً در حال مردنیم. ما دیگر همه زندگیمان این است. همه زندگی مادی ما مردن. دائماً الان دقیقه پیش من مُرد. امروز من مُرد. دیروز من مُرد. هفته پیش من مُرد. سال پیش من مُرد. هی در حال مردنیم. هی مردن و حیاتی داریم. هی موت و حیات. «مولتی» می‌آید، حیاتی بعد خودش می‌آورد. امروز می‌میرد، فردا زنده می‌شود. فردا می‌میرد، پس‌فردا زنده می‌شود. هی مرتبه مرتبه مرگ، حیاتی است که می‌آید.
«یوم القیامة» مبعوث می‌شود. بعث برای شما هست. همه انسان‌ها مراحل را طی خواهند کرد. این آخرین نقطه‌ای است که انسان درش طی می‌کند در این مسیری که مسیر کمال و کسب است. این آخرین نقطه‌ای است که می‌رسد که می‌شود روز قیامت. آنجا دیگر ملکات و آنچه که انسان بالفعل کرده، بروز پیدا می‌کند. آن دیگر نقطه آخری است که اول بحث عرض کردم. این اول و آخر زندگی مادی ما آنجا دیگر تمام می‌شود. چون هنوز حیات برزخی ما ملحق به زندگی مادی ما می‌شود. هنوز محل رشد در عالم برزخ جای رشد داریم ولی دیگر در قیامت جای رشدی نیست. هر آنچه کسب کردیم، با همان خواهیم بود.
«وَ لَقَدْ خَلَقْنا فَوْقَكُمْ سَبْعَ طَرائِقَ». ما بالای سر شما هفت تا طریقه. جمع طریقه است. راه‌های عبور و مرور، هفت تا طریقه قرار دادیم. خب، طریق دو طرفه است. از یک طرف از بالا به پایین رزق می‌آید. از پایین به بالا اعمال ما می‌رود. آیه را مفصل آنجا توضیح دادیم و «خلقه غافلین». ما از خلق غافل نیستیم. این زندگی مادی شماست و این عوالم بالای سر زندگی مادی شماست. تحت کنترلی. تحت نظارتید. شما می‌رسید. اعمال شما به عوالم بعد منتقل می‌شود. ما هیچ غفلتی نداریم. نه در رزقی که باید به سمت شما برسانیم غافلیم، نه در اعمالی که به سمت بالا می‌فرستید غافلیم. از هیچ‌کدام غافل نیستیم. این محل رفت و آمد است که ملائکه رزق از بالا به پایین رزقتان را می‌آورند. ملائکه اعمال هم از پایین به بالا اعمالتان را می‌آورند. تحت نظارت ماییم و از دست ما در نیستید.
«وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ». ما از آسمان آبی را فرستادیم با تقدیری، با اندازه‌گیری. با قدری. «فَأَسْكَنَّاهُ فِی الْأَرْضِ». این را آوردیم از آن عوالم بالاتر که بحث آسمان را قبلاً توضیح دادیم. از آن آسمان‌های بالاتر فرستادیم. آمد رسید به این زمین شما. یک قطره هم کم و زیاد نشد. با اندازه بود. همان‌قدر که لازم دارید. همان‌قدر که تشنگی زمین است. همان‌قدر که زمین را رشد می‌دهد. پس ساکنش کردیم در زمین. «أَسْكَنَّاهُ فی الْأَرْضِ وَ إِنَّا عَلَى ذَهابٍ بِهِ لَقادِرُونَ». این اول و آخری است که می‌خواهد ماجرای زندگی شما. ماجرای زندگی آب. ماجرای آب است. ماجرای نزول و صعود آب. آب را می‌فرستیم. یک مدتی هست. کاری می‌کند. باز دوباره تبخیر می‌شود. می‌رود بالا. شما هم زندگیتان این است. از عوالم بالاتر می‌آید به زمین می‌رسد.
این زمین هم که می‌آید گل می‌شود. مشکلاتی دارد. بالاخره این آب باید به گیاه برسد. گیاه را تبدیل بکند به یک درختی، میوه‌ای و صعود بکند. این آب برود برگردد بالا. این ماجرای شماست. روح شما از عالم بالا نازل شد. آمد به این بدن تعلق گرفت. در این دنیا بود. مدت اینجا هستیم و دوباره شما را می‌بریم. «إِنَّا عَلَى ذَهابٍ بِهِ لَقادِرُونَ». ما برای بردن این، قادریم. قدرت داریم که بخواهیم ببریم. در انبارهای زیرزمینی ذخیره‌اش می‌کنیم. به صورت چشمه و نهر و چاه از کوه‌ها و زمین‌های هموار بیرونش می‌کنیم. در حالی که می‌توانستیم این را از بین ببریم به طوری که شما نفهمید: «فَأَنْشَأْنا لَكُمْ بِهِ جَنَّاتٍ مِنْ نَخِیلٍ وَ أَعْنابٍ». ما به وسیله این برای شما انشا می‌کنیم باغ‌هایی را از نخل و اعناب. باغ‌هایی را از انگور، نخلستان خرما و انگور ایجاد کردیم برای شما. «فِيها فَواكِهُ كَثِيرَةٌ». در این.
این انشا از همان جنس انشا روح شماست. چطور دمیدیم این روح را؟ تبدیل به یک حقیقتی کردیم. آب و گیاه و خاک هم یک چیزی بود. به صورتی دادیم شد باغ. یک هویتی بهش بخشیدیم. یک روحی بهش بخشیدیم. روح نخلستان، روح باغ. با همان درخت. به یک درخت خالی نمی‌گویند باغ. به زمین خالی نمی‌گویند باغ. به چهار تا علف نمی‌گویند باغ. ترکیب بشود کنار هم. بیاید یک حقیقت واحد و جدیدی را شکل بدهد. یک روحی بر این هارمونی دمیده بشود. آن روحی که دمیده می‌شود با این مجموعه همه را بهش می‌گویند باغ. انسان هم همین‌طور است. دست و پا و این قطعات و این گوشت و مژه و علقه و فلان و این‌ها همه با هم ترکیب شد. یک روح هم در دمیده شد. یک هویت جدیدی انشا شد. حالا به آن می‌گوییم انسان. باغ هم همین‌طور.
حالا این‌ها در اختیار شماست. «فِیهَا فَوَاکِهُ کَثِیرَةٌ» میوه‌های مختلف کنار هم قرار دادیم و «وَمِنْهَا تَأْكُلُونَ» از این می‌خورید. بهره‌برداری می‌کنید. «وَ شَجَرَةً تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سِينَاءَ». دیگر چی دادیم؟ یک درختی را دادیم از تور سینا. عطف به جنات. یعنی ما با آن آب، با آن باران جنتی رویاندیم. باغ‌هایی رویاندیم و همچنین درختی که این درخت کجاست؟ در تور سینا است. «تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ». آن درختی که از تور سینا است، ازش چه چیزی در می‌آید؟ این روغن زیتون ازش در می‌آید. «تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ» مرحوم علامه چون اینجا این درخت، درخت زیتون می‌گیرند. روغن را، روغن زیتون. روغن خالی روغن زیتون گفته نمی‌شود. «زیت» می‌شود روغن زیتون. پس این درخت زیتون می‌گیریم و روغنی که ازش در می‌آید، روغن زیتون می‌گیریم. یک روغن می‌دهد و «صِبْغٍ لِلآكِلِينَ». «صبغ» به معنای خورش. و یک خورشی هم ازش در می‌آید برای اینکه آن‌هایی که می‌خواهند چیزی بخورند. این فضای زیست مادی شماست که عالم زیست مادی شما این‌طور فراهم کردیم. همه زمینه‌های رشد را در این عالم برای شما آماده کردیم که اینجا بستری باشد برای رشد شما.
بین همه درخت‌ها، درخت زیتون را نام برد به خاطر عجیب بودن این درخت. درخت خیلی در بحث این باز تور سینا مرحوم علامه مصطفوی نکاتی دارند که آن هم عرض بکنم خدمتتان. در مورد کلمه «طور» می‌فرمایند که آن کیفیتی که در یک چیزی تقدیر و تعیین می‌شود که همان «طور» می‌گوییم. مثلاً این فلان طور است. این چرا این‌طوری است؟ این چرا آن‌طوری است؟ این را می‌گوییم «طور». بعد کلمه «طور» را ایشان می‌فرمایند که در کلام عرب به «جبل» گفته می‌شود. هر جبلی هم نمی‌گویند «طور». مگر اینکه درخت داشته باشد. حالا اینجا بحث‌هایی را مطرح می‌کنند که مثلاً به همه سرزمین شام می‌گویند و برخی گفتند «طور» کوهی است که مشرف بر نابلس است. حالا ربطی به یهودی‌ها و این‌ها هم دارد. سرزمینی بود که حضرت موسی برای مناجات می‌رفت و ایشان می‌فرمایند که حالا بحث‌هایی را اینجا مطرح می‌کنند در مورد اینکه «طور» کجاست و فلان و این‌ها که من دیگر نمی‌خواهم وارد بشوم. بحث مفصلی که آن محلی بود که مناجات حضرت موسی در آن سرزمین بود که واقع در جنوب سینا. در مورد سینا انشاالله عرض می‌کنم. یا همان سینا خودمان. که سینا در تعبیر قرآن بین خلیج عقبه که منتهی می‌شود به ایله و خلیج سوئز که منتهی می‌شود به سوئز. متمایل به در حالی که متمایل به جهت‌ جنوب است.
بعد ایشان می‌فرمایند که طور سینا عبارت است از مجموعه‌ای سلسله‌ای که تعریف از این‌ها شده. و آن بالاترین قله‌اش، قله‌ای است که حضرت موسی آنجا برای عبادت می‌رفت و ۷۳۶۳ قدم ارتفاع دارد. «آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ نَارًا» که خب آن آتش را بر سر طور دید. حضرت موسی به جانب طور. «إِذْ نَادِعِينِ بِالطُّورِ». قسم خورده: «وَ الطُّورِ وَ کِتابٍ مَسْطُورٍ». که این قسمی است که در خود سوره مبارکه طور. که اصلاً ما سوره‌ای به اسم طور داریم و همان کوهی است که حضرت موسی برای مناجات و در قرآن هر جا که طور آمده، منظور همین سرزمینی است که حضرت موسی برای عبادت رفته و این‌جا هم قاعدتاً باید همین معنا را برای طور در نظر بگیریم: «نَادَیْنَاهُ مِن جَانِبِ الطُّورِ الأَیْمَنِ». که در سوره مبارکه طاها و سوره مریم یک بار داشتیم. بعد در سوره مبارکه طاها داشتیم بحث جانب طور. طور. طور چیست؟ جانب طور که سمت راست طور بود. این‌ها را عرض کردیم و که آن سمت راستش هم به خاطر این است که یمین است و مظهر یمن و برکت است. سمت راستش آن اتفاقات برای ایشان افتاد. به طور «سِینین» هم قسم خورده در سوره مبارکه تین.
این آیه که در سوره مبارکه مؤمنون است که حالا توضیح بیشترش را عرض می‌کنم و این کوه کوهی است که یک بار خدای متعال بالای سر بنی‌اسرائیل آورده: «رَفَعْنَا فَوْقَكُمُ الطُّورَ». و از این‌ها عهد گرفته. حالا این سینا کجاست؟ در آخر جلد پنج کتاب شریف «التحقیق» چند صفحه مرحوم مصطفوی در مورد این سینا صحبت می‌کند که این کجاست. البته نقشه‌های و این‌ها مطرح می‌کنند که آخر جلد یک هم یک نقشه‌هایی را ایشان دارند. مراجعه به آنجا، ارجاع به آنجا می‌دهند که آنجا مطالعه بشود. بعد می‌فهمند که یک معنای واحد اسمی یک زمین محدودی است از یک قطعه‌ای که واقع شده بین اراضی حجاز و مصر.
آن قدر مسلمی که نسبت بهش قطع داریم، آن بخشی است که بین خلیج سوئز و خلیج عقبه است. مجموعه اراضی از انتهای دریای سرخ تا انتهای دو تا خلیج در طرف شرق و غرب که بین این دو تا واقع شده و شامل سلسله جبال طور و بلادش می‌شود و ایله می‌افتد شرقش، سوئز می‌افتد غربش. متداول است در عرفه این است که به دریای سفید از جهت شمال امتداد دارد و سرزمین رفح از شرق و بورسعید از غرب. مجموعه این‌ها می‌شود ۳۰ هزار کیلومتر مربع. ده‌ها کیلومتر مربع می‌شود زمین درواقع ۳۰ هزار کیلومتر مربع که می‌شود آن قطعه وسیعی که نزدیک ۳۰ هزار کیلومتر و قطعه بلاد طور می‌شود. بله، ۱۰ هزار کیلومتر مربع. جبل طور می‌گویند جبل مناجات، جبل صفصافه، جبل سربال، جبل حمام موسی. که مشهورترینش جبل طور سینا. و کل جزیره به آنجا نسبت داده می‌شود. از جهت شمال به دریای سرخ می‌خورد. نزدیک به چهل میل با آنجا فاصله دارد و این جبل طور یک سلسله بحث مهم نیست و کمتر هم در موردش بحث شده.
دیگر حالا ما قبلاً هم «جانب تور» را داشتیم بحث نکردیم. اینجا دارم عرض می‌کنم یک سری قله دارد: جبل مناجات، جبل موسی و این‌ها است. ایشان می‌فرمایند که سینا کلمه عبری یا سریانی بوده که آمده عربی شده. در عبری می‌شود سینی. در سریانی هم می‌شود سینی. در یونانی می‌شود سینا و هر کدام از سینا و سینین اخذ شده از این لغات. یک همزه یا نونی در آخرش اضافه کرده‌ایم و «طور سینین» مثلاً در قرآن دارد. تین. بعد می‌فرمایند که: «وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ». جالب است که اینجا هم بحث زیتون را مطرح کرده. در این سوره مبارکه مؤمنون، سوره مبارکه تین هم بعد از زیتون، «طور سینین» را مطرح کرده. «تین» همان انجیر باشد و زیتون. این‌ها از درخت‌های میوه دارند و ممتازند و لذیذند و خیلی برای حیات جسمانی انسان مقوم و این دو تا یعنی طور سینین و «هذا البلد الامین». چرا می‌گوید به انجیر و زیتون قسم؟ به تور سینین، این سرزمین امین قسم. طور سینا و مکه. طور سینا و مکه هم از اماکن مقدسی است که خدا به این‌ها توجه دارد. آن دو تای اول برای تصفیه، این دو تا آخر برای تصفیه روح است. خیلی نکته لطیفی.
بعد از اینکه در سوره مبارکه مؤمنون بحث حیات جسمانی و حیات روحانی انسان را مطرح کرد، حالا آمد بحث زمین سینا و این‌ها را مطرح می‌کند. توجه داشته باشیم پرت نشویم که خب چرا یهو آمد رفت در فضای «شَجَرَةً تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سِينَاءَ». یک درختی که از تور سینا در می‌آید. این ربطش به این است. پس سرزمین سینا سرزمینی است که از آنجا تصفیه روح صورت می‌گیرد. همان‌جور که مکه این‌طوری است. این کلمات مناسبت دارد. حالا تفسیر سوره مبارکه تین هم هست اینجا دیگر که بعد در سوره تین بحث خلقت انسان را مطرح می‌کند: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ». بحث زیتون و طور سینا را که مطرح می‌کند، بعد خلقت انسان را مطرح می‌کند.
انسان را در بهترین تقویم آفریدیم. بعد او را برگرداندی به «اسفل السافلین». که همین حیات مادی. مگر کسانی که ایمان و عمل صالح آوردند که این‌ها اجر غیرممنون دارند. ایشان می‌فرمایند که انسان و ظاهر و بدنش را خلق کرد و همه این‌ها را احسن تقویم. این ظاهر احسن تقویم دوام ندارد. بلکه بعد یک مدتی فانی می‌شود. برمی‌گردد به اسفل مقام. مگر اینکه توجه داشته باشد به جهت باطن، کمال و جمال و نورانیت روحانی پیدا بکند که آن هم می‌شود ایمان و عمل. پس وقتش به ایمان باز این است. «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ». ایمان ابدیت می‌آورد برای انسان. این زندگی مادی متصل به آن ابدیت می‌شود. چون خودش حیات ایمانی است. نور و ایمان است. آن حیات ایمانی این حیات مادی و جسمانی را تحت شعاع قرار می‌دهد. می‌برد بالا، ارتقایش می‌دهد. حقیقت نهفته در پس این عالم که اگر آن باشد، آن مایه ماندگاری این می‌شود. وگرنه این فانی.
بحث زیتون و طور سینون و این‌ها هم همین است. همان‌طور که بدن وسیله‌ای است که با آن وسیله می‌شود باطن را قوی کرد و روح را کامل کرد و وصول پیدا کرد به سعادت حقه و عالم نور. این اماکن مکرمه‌ای هم که اینجا اسمش را آورده، آنجا نور جلال و جمال و عظمت الهی تجلی کرده. از آنجا درواقع دروازه‌های ورود به عالم غیب است. از آنجا خدا جلوه کرده در عالم ماده. یکی در طور سینا یکی در مکه. پس ربط بحث طور سینا به بحث ما این است. انگار آنجا هم دروازه اتصال غیب به دنیاست. دو تا دروازه خاص دارد این عالم. البته در برخی طور سینین را به کوفه و این‌ها نسبت داده‌اند. حالا امیرالمؤمنین در روایتی که ما قبلاً هم این را در بحث سیره امیرالمؤمنین خواندیم، حضرت فرمودند: من را آنجا دفن کنید. محل دفنشان که نجف است. فرمودند اینجا اولین نقطه طور سین است.
خب، معلوم می‌شود که طور سینا خیلی دایره‌اش وسیع است و شاید مزار اهل‌بیت، حرم‌های اهل‌بیت هم مدنظر همه شعبه‌هایی از طور سینا است. به هر حال آیاتی که در قرآن هست در مورد طور سینا: «فَلَمَّا تَجَلّٰى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ». «نَادَیْنَاهُ مِنْ جَانِبِ الطُّورِ الْأَیْمَنِ». مریم با هم خواندیم. «إِنَّ لِلَّذِي بِتِلْكَ مُبَارَكَةَ». که در مورد مکه است. در مورد خصوصیت انجیر و زیتون می‌فرمایند که این‌ها در اراضی بیت‌المقدس و حوالی‌اش زیاد است. و این اراضی محل بعثت انبیا بوده. موضوع حیات روحانی این‌ها بوده. اینجا دعوت الهی محقق شده. آیات ربانی ظاهر شده. اکثر انبیا بنی‌اسرائیل آنجا بودند و چون این‌ها مواضعی است که محل معین ندارد و مبسوط و اکثر اراضی شام قدیم را گرفته. تبدیل شده به دو تا درخت ممتاز در آنجا. اشاره به جهت روحانی و ظهور آیات الهی و توجه به حق در آنجا. مضاف به آن خصوصیت ممتازی که در انجیر و زیتون از جهت تصفیه، که جهت تصفیه خیلی ویژگی‌های ممتازی در این آیات نظر به ارشاد به دعوت انبیا، توجیه دل‌ها و آیات خدا و مظاهر و کلماتش.
و بعید نیست اینکه تعبیر به سینین کرده اینجا و سینا نیاورده. اشاره به این باشد که منظور در این مورد آن محل محدود از اراضی سینا است که نزدیک به جبل طور و حوالی آن. یا با نون که می‌آید دلالت بر انکسار و پایین آمدن دارد. این با محدودیت و اختصاص تناسب دارد. آنجا الف چون آورده، دلالت بر توسع و امتداد دارد. این هم یک نکته قشنگ حضرت علم الحروف. سینا چون الف و همزه دارد. آن بخشی که بالا می‌رود، سینی (سینی). آن بخشی که پایین و توسعه پایین که پهن می‌شود و وسیع می‌شود.
بعد این آیه را ایشان مطرح می‌کند. اینجا مرحوم مصطفوی آیه بیست سوره مبارکه مؤمنون که محل بحث ماست. اینجا مطرح می‌کند. ایشان می‌فرمایند که: «هذه الشجرة تخرج من طور سینا»، که عطف بر جنات تور سینا که اضافه شده «طور» به «سینا» اضافه شده. بر یک کوه معین ممتاز که یک روحانیت خاصی به آن می‌دهد که بغلش آمده چیست؟ «تَنْبُتُ بِالدّهْنِ». می‌فهمند که یعنی این گیاه، و رشدش مرتبط به. یعنی این گیاه، این درخت هر چقدر که رشد می‌کند از تو دل رشد این روغن و «صبغ» در می‌آید. کلّیت را توضیح می‌دهم. می‌فهمند که روغن، «دهن» به معنای لطافت و نرمی است. روغن. هرچیزی که باهاش نرمی. یعنی مثلاً به این در وقتی صدا می‌دهد روغن می‌زنند. چرخ خیاطی چه، چه. روغن برای چیست؟ برای اینکه اصطکاک پیدا نشود. مظهر لطافت است.
«صبغ» چیست؟ «ما یصبغ». آنی که باهاش «صباغی» می‌کنند. صباغ چیست؟ رنگ‌رزی. رنگ. رنگ و نما و قیافه و این‌ها می‌دهند. رنگ طعم این‌ها. خورش. آن خورش لعاب و رنگ و رو و زرق و برق و این‌ها، آن را می‌گویند. بعد می‌فهمند که این آبی که از آسمان نازل کردیم چیست؟ «أَنْزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ». که آیات قبلی‌اش را ایشان دارد مطرح می‌کند. منظور این است که آبی از آسمان نازل شد به زمین. یک سری جنت عمومی ازش شکل گرفت. باغ‌های عمومی که این‌ها شد باغ خرما، نخل خرما و انگور. حالا نسبتی هم بین خرما و انگور هست که نمی‌خواهم مطرح بکنم. قرآن ترکیب‌بندی‌هایش خیلی درش نکته و لطافت. مثلاً انجیر و زیتون را با هم می‌آورد. خرما و انگور را با هم کار بکنیم. بحث مفصل مخصوصاً در جهت صورت ملکوتی این‌ها. اول اتصال ملکوتی دارند و در عالم ماده با هم تناسب پیدا.
با هم تناسب پیدا می‌کند. بعد می‌فرماید که یک درخت خاصی که یک امتیاز خاصی از جهت محل دارد و جهت میوه دارد، اینجا جدا کرده که این در طور سینا در می‌آید. طور سینا آن زمینی است که نور خدا درش تجلی کرده. وادی مقدس منزل. میوه‌اش چیست؟ این درختی که در طور سینا در آمده میوه‌اش چیست؟ میوه‌اش روغن و «صبغ» است. یعنی این دو تا. روغن، ماده «اضاع» است. روغن را می‌گیرند در چراغ می‌ریزند دیگر که نور بدهد، روشنایی ایجاد کند. نور می‌کند ادامه حیات در نور. اگر شما می‌خواهید در عالم نورانیت باقی بمانید، روغن می‌خواهید. آن روغن چیست؟ لطافت. باید لطیف بشوید. و همچنین یک چیزی می‌خواهد که رنگ و رو بدهد به این طعام، نوع بدهد به این طعام. رنگ و لعاب، رنگ و لعاب ملکوتی و حقیقی باید داشته باشید. و این جمله مثل «مثال» است که اشاره می‌شود بهش به فیوضات معنوی که از آسمان نازل می‌شود. از زمان فیض و رحمت به زمین نفوس بشری. و از این‌ها کسانی هستند، بعضی از این‌ها استفاده نمی‌کنند مگر در حیات دنیایی. مستغرق در دنیا. فقط می‌خورند این زیتون و این انگور و این خرما و این به آن باطن این‌ها منتقل نمی‌شوند. نور نمی‌گیرند. لطافت از این درخت آن روغنی که باید بگیرد، از این درخت طور سینا که حضرت موسی از قالب این درخت خدا با او صحبت کرد. خدا را در پس درخت قبلاً آیه‌اش را با هم خواندیم دیگر.
در سوره مبارکه قصص آیه سی: «فَلَمّا أَتاها نُودِیَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ». از درخت بهش ندا داده شد: «یا موسی انی انا الله رب العالمین». این همان درخت است. این همان درختی است که با موسی ما از قالب این درخت صحبت کردیم. یک عده می‌آیند از این درخت، از این مادی فقط میوه را می‌گیرند، می‌خورند، می‌میرند، می‌روند از این دنیا. همین‌قدر فقط فهمیدند. مؤمنین چه چیزی از این درخت؟ نور گرفتند، روغن گرفتند، «صِبْغٍ לِلآكِلِينَ» گرفتند. خورش گرفتند. رشد کردند. سیر ملکوتی کردند. حیات ملکوتی‌شان مرتبه مرتبه بالا رفت. می‌فرماید: یک عده مستغرق در دنیا هستند. فقط همین دنیا را می‌بینند. تعلق به همین محدوده دارند. بیش از این را نمی‌فهمند. حرکت هم نمی‌کنند.
یک عده هم خواص اهل بصیرت و معرفت هستند. این‌ها فضایل و حکمت دارند. استعداد دارند. انوار را قبول می‌کنند. فیوضات ربانی را قبول می‌کنند. استفاده بکنند از توجهات رحمانیه. حیات روحانی دارند. تعلق به ملأ اعلا دارند. «هُمْ أَوْلِیاءُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ». این‌ها اولیای خدا در زمین هستند. این‌ها حجج خدا بر بندگان خدا هستند: «بِهِمْ یُنَوِّرُ اللَّهُ قُلُوبَ عِبادِهِ». خدا دل‌های بندگانش را با این‌ها نورانی می‌کند و «یِهْدیهِمْ إِلَی صِراطِهِ». با این‌ها به صراطش هدایت می‌کند. «مِنْهُمْ یُنْشَرُ الْعِلْمُ وَالْهِدَایَةُ». از این‌ها علم و هدایت منتشر می‌شود. از علوم این‌ها مردم استفاده می‌کنند. از انوار این‌ها هدایت می‌شوند. در ظلمات جهل و ضلالت هدایت پیدا می‌کنند. این‌ها منعم و منعمون هستند. هم نعمت دارند، هم نعمت می‌دهند. اهل نعمت هستند: «وَالنَّاسُ بِأَتَمِّ الرُّوحَانِيَّاتِ یَتَنَعَّمُونَ». مردم از اطعمه روحانی این‌ها متنعم هستند و استفاده می‌کنند.
این می‌شود شجره مبارکه زیتونه. که سوره مبارکه نور هم که جلوتر می‌رسیم. سوره بعدی‌مان انشاالله. آن نوری که جلوه کرده است را در عالم که حقیقت یعنی اهل‌بیت خدای متعال جلوه کرده است. آن نور اساسی در اهل‌بیت. بعد آن نور را تشبیه به چه چیزی کرده است؟ آن نور را تشبیه کرده است به درخت زیتونی که روغن زیتونی که در واقع ازش جلوه در می‌آید. روشن می‌شود. «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ». یک چراغی است، این چراغ اول یک «مشکات»ی. «مشکات» مصباح دارد. چراغ دارد. آن چراغ شیشه‌ای دارد. آن شیشه خیلی روشن است. می‌درخشد. آن سوخت اینی که دارد روشنایی می‌دهد. این نوری که عالم را گرفته است چیست؟ روغن زیتون. ربط این روغن زیتون با آن این است که چرا اینجا «شَجَرَةً تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ» را مطرح کرد؟ همین است. این جلوه‌ای که در عالم، آن نفسی که عالم را روشن کرده است. حضرات معصومین هستند. این نور است. «نُورٌ عَلَىٰ نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشَاءُ وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ». که این‌ها بحثی است که سوره مبارکه نور انشاالله بهش می‌رسیم. پس اینجا ربط این آیات با این مسئله این بود که چون مرحوم علامه خیلی کوتاه در حد سه چهار خط توضیح داده بودند، مجبور شدیم که از مرحوم آقای صفوی استفاده کنیم در این بحث. رضوان خدا بر همه این‌ها.
خوب، تمامش کنیم و «وَ إِنَّ لَكُمْ فِي الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً». برای شما در انعام عبرتی است. عبرت. چون مایه عبور است. از عالمی به عالم دیگر عبور می‌کنیم. شما این حیوان‌ها را ببینید. عبرت بگیرید. یعنی این مدلی نباشید. این مدلی حیوانی زندگی نکنید. شما نیامدید حیوانی زندگی کنید. این‌ها را ببینید. ببینید عقل ندارند. شعور ندارند. فهم ندارند. عالم بالاتر از خورد و خوراک ندارند. و هر آنچه هم که می‌خورند آخرش می‌شود ابزار برای آنی که مال عالم بالاتر است. این گاو و گوسفند پروار می‌شوند. آخر پروار و این‌ها می‌شود خوراک شما، طعمه شما. عبرت بگیرید این‌جوری نباشید. اگر بخواهید در حد چریدن باشید، در حد خورد و خوراک باشید. آخر طعمه آن‌هایی می‌شود که در عالم بالاترند. طعمه آن‌ها می‌شوید. در چنگ آن‌ها می‌افتید.
«نُسْقِيكُم مِمَّا فِي بُطُونِهَا». ببینید، از توی شکم این‌ها ما شما را سیراب می‌کنیم. شیر این گاو علف می‌خورد، می‌شود شیر. شیر گیر خودش می‌آید یا گیر شما می‌آید؟ یک کم شیر گیر بچه او می‌آید. آن گاوی که گوساله ندارد چی؟ یعنی شیر فقط این پستان او پر می‌شود. علف می‌خورد، می‌شود شیر. چی گیر خودش آمد؟ هیچی. شما مگر خواستید همه زندگیتان خورد و خوراک باشد؟ هیچی گیرتان نمی‌آید. بقیه از شما می‌کنند، می‌برند. تو تمام می‌شوی، می‌روی. تو نیامدی اینجا گاو باشی. عبرت بگیر از این.
«وَ لَكُمْ فِيها مَنافِعُ كَثِيرَةٌ». همه منفعتش مال شماست. «وَ مِنْها تَأْكُلُونَ». خوراک شما می‌شوند. عبرت بگیرید. حیوان زندگی نکنید. حیوانی نباشید. به این زندگی مادی‌تان نگاه نکنید. ای حیات حیوانی تو! نگاه نکن. شما نیامدید این‌جوری باشید. به حیات ایمانی‌تان نگاه کنید. حیات ایمانی، حیات نفع بردن است. حیات حیوانی، حیات نفع دادن. دوباره می‌گویم. حیات حیوانی، حیات نفع دادن: «لَكُمْ فِيها مَنافِعُ کَثِيرَةٌ». چیزی گیر خودش نمی‌آید. فقط به این و آن منفعت. آخر هیچ گاوی از این همه شیری که تولید کرده هیچی گیر خودش نشد. این همه علف خورد و شیر تولید کرد، هیچی نصیب خودش نشد. عالم حیوانی، عالم نفع دادن است. عالم انسانی، عالم نفع بردن است. عالم بقا است. تو می‌خواهی تا ابد بمانی. نفع ابدی می‌خواهی. می‌خواهی بهتر زندگی کنی. برای آنجات بردار.
«وَ مِنْهَا تَأْكُلُونَ وَ عَلَیْهَا وَ عَلَى الْفُلْكِ تُحْمَلُونَ». حالا منافع کثیره هم که در آیه قبل آمده بود. پشم و مو و کرک و پوست و بقیه منافعی که از بین می‌برند و گوشتش همه‌اش منفعت. چون گاو همه وجودش منفعت است. ما چطور؟ انسانی که مادی است، چطور؟ الان ترامپ همه وجودش ضرر است. از همه گاوها. نتانیاهو از هر یابویی. یعنی اگر نتانیاهو یابو بود، منفعت داشت. الان نتانیاهو هیچ منفعتی ندارد. همه ضرر است. یابو بر نتانیاهو شرافت دارد. منفعت دارد. خاصیت دارد. این هیچ خاصیتی. اگر انسانی در حد حیات مادی شد، منفعتی هم...
«وَ عَلَیْهَا وَ عَلَى الْفُلْکِ تُحْمَلُونَ». سوار این حیوانات می‌شوید. سوار شتر می‌شوید. سوار اسب می‌شوید. این انعام. حیوان‌هایی که با شما سازگاری دارند. به آن حیوان‌های چهارپایی که نعمت دارند، سازگاری دارند. به این‌ها می‌گویند انعام. به هر چهارپایی نمی‌گویند انعام. به پلنگ و شیر و این‌ها نمی‌گویند انعام. انعام بز و گوسفند و گاو و شتر و اسب و این‌ها را می‌گویند انعام. سوار این‌ها می‌شوید. سوار این و سوار کشتی. «وَ عَلَیْهَا وَ عَلَى الْفُلْكِ تُحْمَلُونَ». «فلک» جمع «فلک» است. به معنای کشتی. ما حمل بر این‌ها می‌کنیم. سوار شتر می‌شوید جابه‌جا می‌شوید. سوار اسب می‌شوید جابه‌جا می‌شوید. سوار فلک می‌شوید جابه‌جا می‌شوید. نمی‌شود زندگی مادی شما که در اختیار شماست، در تسخیر شماست. این حیوان. از این‌ها عبرت بگیرید. شما برای سواری دادن نیامدید. برای سواری بردن از عالم ماده. سواری بدهید. شما مجید عالم ماده به شما سواری بدهد. بروید در ملکوت ایمان. شما از ماده شما سواری بگیرد.
برای حالا یک نکته لطیفی هم اینجا دارد. آن هم این است که از ماجرای کشتی منتقل به حضرت نوح می‌شود. به قول برخی رفقا می‌فرمودند که اینجا خدای متعال گریز زده. کشتی. یاد نوح افتادم که این آیه را انشاالله جلسه بعد مطرح می‌کنیم. وارد داستان هسته نوح می‌شویم. تطبیق این مباحث و مطالب در یک سیر تاریخی از ماجرای حضرت نوح و ماجرای شریعت و ایمان از حیث تاریخی. حالا در بحث انسان‌شناسی‌اش ایمان را لحاظ کردیم در این آیه. از حیث خلقت انسان و کارایی‌اش در انسان. حالا می‌خواهیم از حیث جامعه‌شناسی از این آیات بعد که در جامعه وقتی ایمان باشد و نباشد چه اتفاقی می‌افتد. «أَرْسَلْنَا نُوحًا» که تا آیه پنجاه و چهار انشاالله مفصل بحثی را اینجا خواهیم داشت.
وصلی الله علی سیدنا محمد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات تفسیر سوره مومنون

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00