معرفی
وعده قطعی قرآن: استهزاکنندگان پیامبر را تحقیر و محو میکنیم.[4:30]
ریشه کفر از ابلیس تا ترامپ: احساس بینیازی از دین با تکیه بر قدرت ظاهری.[7:15]
دو دستی که در قرآن خشکید؛ با قهر و غیرت خداوند، ابولهب تمام ثروت و دستاوردهایش را باخت.[10:40]
تکبر مستکبرانی چون ترامپ، در گرسنگی مردم، یتیمشدن کودکان و جنگافروزی جلوه میکند![14:05]
آنها که میگویند «تقصیر خودمان است که آمریکا با ما بد است»؛ پیغمبر چه گناهی کرده بود که سه سال در شعب ابیطالب تحریمش کردند؟[17:15]
تاریخ شعبایطالب اثبات کرد، راه خروج از تحریم، مقاومت است؛ نه مذاکره با شیطان! تا دشمن بفهمد اهرمش بیاثر است![20:50]
جلوهای از اوج استهزاء الهی: دشمن تا پشت در غار رفت اما با تار عنکبوت تحقیر شد![31:00]
جنگ بدر، پایان کار مستهزئین؛ ذوالفقار علی(ع) طومار سران کفر را در هم پیچید.[35:15]
انتقام بدر در کربلا؛ لشکر یزید با تکهتکه کردنِ شبیهِ پیامبر، سرانجام دستش به رسولالله رسید.[42:20]
ریشه کفر از ابلیس تا ترامپ: احساس بینیازی از دین با تکیه بر قدرت ظاهری.[7:15]
دو دستی که در قرآن خشکید؛ با قهر و غیرت خداوند، ابولهب تمام ثروت و دستاوردهایش را باخت.[10:40]
تکبر مستکبرانی چون ترامپ، در گرسنگی مردم، یتیمشدن کودکان و جنگافروزی جلوه میکند![14:05]
آنها که میگویند «تقصیر خودمان است که آمریکا با ما بد است»؛ پیغمبر چه گناهی کرده بود که سه سال در شعب ابیطالب تحریمش کردند؟[17:15]
تاریخ شعبایطالب اثبات کرد، راه خروج از تحریم، مقاومت است؛ نه مذاکره با شیطان! تا دشمن بفهمد اهرمش بیاثر است![20:50]
جلوهای از اوج استهزاء الهی: دشمن تا پشت در غار رفت اما با تار عنکبوت تحقیر شد![31:00]
جنگ بدر، پایان کار مستهزئین؛ ذوالفقار علی(ع) طومار سران کفر را در هم پیچید.[35:15]
انتقام بدر در کربلا؛ لشکر یزید با تکهتکه کردنِ شبیهِ پیامبر، سرانجام دستش به رسولالله رسید.[42:20]
خلاصه
خدای متعال در قرآن کریم به حبیب خود وعده داد: «إِنَّا کَفَیْنَاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ». این کِفایت الهی، یعنی سپری در برابر شرارتِ کسانی که حق را به استهزا میگیرند. در سورهٔ مبارکهٔ مسد میبینیم که چگونه ابولهب با تکیه بر مال و داراییاش طغیان کرد، اما حقتعالی فرمود: «تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ». این دستخالی ماندنِ ظالم، سنتی همیشگی است. مستکبرانِ تاریخ، از فرعون تا ابولهب و تا گردنکشانِ امروز، همگی اسیرِ نگاهِ ظاهرگرا و حسگرای خویشاند و خیال میکنند با تحریمِ اقتصادی و ترور میتوانند نورِ خدا را خاموش کنند. اما خداوند با ضعیفترین ابزارها، همچون تارِ عنکبوت در غارِ ثور یا شنهای صحرای طبس، ابرقدرتها را تحقیر میکند. ابولهب با آنهمه ادعا، با ذلت در تنهایی جان داد و مالش به کارش نیامد.
متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احل العقده من لسانی یفقهوا قولی.
خدای متعال در قرآن به پیغمبر اکرم وعده داد: «إِنَّا کَفَیْنَاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ». روشن است؛ در جلسه قبل در مورد کفایت، این کفایتی که خدای متعال نسبت به پیغمبر داشت، صحبت کردیم. این افرادی که مصداق مستهزئین بودند، پیغمبر را استهزا میکردند و خدای متعال وعده داد که پیغمبر را از شرّ آنان کفایت کند. این پنج نفر را که در تاریخ و کتب تفسیری اسمشان آمده بود، مروری کردیم و داستان کفایت را بررسی کردیم که اینها چه میکردند با پیغمبر و عاقبتشان چه شد.
در یک روایت دیگری، مرحوم علامه مجلسی در جلد ۱۸ بحار، همین قضیه را که این شبها مرور کردیم، به نحو دیگری روایت میکند. بخش عمدهای از مطالب شبیه به همینهایی است که عرض کردیم؛ یک سری نکات اضافهتر دارد و یک سری اسماء بیشتری را آورده که همه اینها را در زمره مستهزئین حساب کرده، طبق این نقل.
به هر حال، این را هم دوستان توجه دارند که بحثهای تاریخی با بحثهای حدیثی متفاوته. منابع تاریخی، به هر حال، چالشهای بیشتری در خود دارند و سندیتشان با قضایای فقهی و حدیثی و اینها فرق میکند و اینگونه نیست که حالا بشود خیلی راحت آدم به یک سند متقنی برسد. خیلی هم مطالب گاهی با همدیگر ضد و نقیض میشود و مطالب گاهی خیلی اختلاف پیدا میکند. نمونههایش را در لابلای بحث عرض خواهم کرد. کار سختی است در بحثهای تاریخی که آدم به یک قول متقن و شفافی برسد. شما در همین قضایایی که امروز با آن مواجهید، میبینید که گزارشی که به شما میدهند، هر کسی یک جور گزارش میدهد. در خیابان یک اتفاقی رخ داده، یکی میگوید: «این زد»، یکی میگوید: «آن زد»، یکی میگوید: «این به این دلیل زد»، یکی میگوید: «آن به آن دلیل». اینها کار را سخت میکند که آدم به یک گزارش دقیق برسد.
به هر حال، با یک روال و با سیاقی باید بحث را پیش آورد، آن هم با مبانی قرآنی. آنی که واضح است، به تعبیر آیتالله جوادی آملی در «تسنیم»، بعد از نقل این قضیه که دیشب خواندیم، ایشان میفرماید که: «این جزئیات تاریخیاش، به هر حال، مخصوصاً وقتی که چیز عجیبی بیان میشود، اینکه آدم بخواهد قطعی بگوید حتماً همینطور شده، سخت است؛ ولی کلیتش را با فرهنگ قرآن میشود گفت. بله، دشمنان پیغمبر محکومند به نابودی، محکومند به اینکه تحقیر بشوند، محو بشوند. قطعاً همینطور خواهد شد.»
حالا به هر حال، ما با توجه به این نکته اصلی، بحثهای تاریخی را باید در نظر بگیریم؛ ولی نمیشود متقن گفت که حتماً همین بوده و حتماً همین جزئیات اتفاقاتی که دیشب در روایتی خواندیم (مثلاً خیلی وقایع برای دیگران هم به همین کیفیت نقل شد) یا مثلاً در مورد یک نفر چهار گزارش آمده که: «این به این کیفیت از دنیا رفت.» خب، این کار را سخت میکند برای اینکه آدم مثلاً بگوید: «آسِ بن وائل ملعون حتماً به این شکل مرده است.» ولی آنی که برای ما واضح است این است که خدای متعال اینها را به دَرَک واصل کرد، تحقیرشان کرد، خُردشان کرد؛ در همین دنیا هم به هیچی نرسیدند که این تازه مقدمه عذاب است.
سوره مبارکه مسد هم همین را میگوید: «تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ». دست ابولهب خالی ماند، دچار تَبَاب شد. این تَبَاب آن حالتی است که آدم چیزی در دستش نمیگیرد. هم دستش — نه یک دستش، دو تا دستش — دو تا دستش نکته دارد: هم دو تا دست او خالی ماند و تَبّ هم خودش خالی ماند و خسارتزده شد. خیلی عمیق است، خیلی نکته دارد. تازه این مال اوضاع دنیایی او است. «مَا أَغْنَى عَنْهُ مَالُهُ وَ مَا کَسَبَ». همینجا مالش به دردش نخورد. مرحوم راغب در «مفردات» میفرماید: «مَا أَغْنَى عَنْهُ مَالُهُ»، این کلمه «ما أغنی» به معنای «کفاه» است. همین کِفایتی که داشتیم در این جلسات بحث میکردیم، مالش کفایتش را نکرد.
آنی که کِفایت میکند خداست: «کَفَى بِاللَّهِ وَکیلًا»، «کَفَى بِاللَّهِ نَصِیرًا». مال کِفایت نمیکند، مال به کار نمیآید. عجیب این است که عامل کفر همه اینها، مالشان بود. دیدید هم در مورد ولید بن مغیره این قضیه را داشتیم، هم در مورد آسِ بن وائل داشتیم، هم در مورد ابوجهل داریم که حالا انشاءالله بعداً به آن اشاره میکنیم، هم در مورد ابولهب؛ و اساساً یک روال ثابتی است که قرآن به آن اشاره میکند که فراعنه بر اساس همین طغیان میکنند، به پشتوانه دارایی ظاهری که دارند.
فرعون وقتی که حضرت موسی آمد، دعوتش کرد به توحید، نگاهی به سر و وضع حضرت موسی کرد که امیرالمؤمنین مفصل در آن خطبه شاهکار قاصعه، که واقعاً جزو خطبههای بینظیر است — همه خطبههای امیرالمؤمنین بینظیرند، این باز در همه خطبههای امیرالمؤمنین بینظیر است — خطبه طولانی و فوقالعادهای است که حول محور استکبار و تکبر است. از شیطان شروع میکند امیرالمؤمنین، میآید تا خود زمان پیغمبر، یک سیر تاریخی میکند، روانشناسی مستکبرین: اول شیطان است، قابیل همینجور میآید جلو، فرعون را میگوید، میرسد به پیغمبر اکرم.
شریعت اسلام، اصلاً دین آمده برای اینکه استکبار را بشکند و روبروی مستکبر باشد. چرا استکبار شکل میگیرد؟ قلدرمآبی برای چه شکل میگیرد؟ چون آدم احساس میکند در موقعیت برتر، بدون دین حالش بهتر است و وضعش خوب است، نیازی به دین ندارد. احساس استغنا میکند، احساس میکنی که نیازی نداری. پیغمبر چه میخواهد به او بدهد؟ «من همه چی دارم. تو محتاج آنی هستی که من دارم. تو میخواهی آن چیزی را که من دارم. من نمیخواهم آن چیزی را که تو داری. تو چه داری که من را به آن دعوت میکنی؟» این داستان امروز ما است. این داستان همیشه است. چالش اصلیای که ما داریم، خصوصاً با نسل جوان، نسل نسل آلفا، همین است. میگوید: «شما آخوندها برای ما چه خاصیتی دارید؟ جمهوری اسلامی برای ما چه آورد؟ آورده است؟ استکبارستیزی شما، مرگ بر آمریکای شما چه بود جز فقر و فلاکت و دور ماندن از پیشرفت و تمدن؟ نماز قرآنی که مسجد و هیئتی که ما را به آب و نان نرساند، به چه دردمان میخورد؟ میخواهیم چهکار؟»
این نگاه ظاهرگرا، سطحی و حسگرا روح حاکم بر همه شرارتها و شرارههای تاریخ، از ابلیس تا ترامپ، همهشان سر همین کافر شدند: «أَبَىٰ وَاسْتَکْبَرَ وَکَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ». احساس میکند در یک موقعیت برتر است. چه چیزی او را به این درک و حس میرساند؟ موقعیت ظاهریاش، توان ظاهریاش. حالا ابلیس نگاه میکند، میبیند این از آتش است، آن از خاک است. آن صفر کیلومتر است، این ۶۰۰۰ کیلومتر، ۶۰۰۰ سال راه رفته، قدمت دارد، سابقه دارد. اینها همهاش مسائل ظاهری است. همین میشود مبنای تکبرش. بعدیها هم میآیند، موقعیت ظاهری را نگاه میکنند. قصرش را نگاه میکند، تشکیلاتش را نگاه میکند، حساب بانکیاش را نگاه میکند، آدمهایی که دور و برش هستند: «ما چقدر استاد دانشگاه با ماست؟ شما چقدر استاد دانشگاه دارید؟ هر که در تیم ماست سرمایهدار، استاد دانشگاه، خارجرفته است. از هر که در تیم شماست. راهپیماییهای ما را بیاین نگاه کنید. راهپیماییهای خودتان را بیاین نگاه کنید. راهپیماییهای ما هر چه شاسیبلند، راهپیمایی شما هر چه ماشین زواردررفته است.» «لبیک یا مهدی» معمولاً پشت پرایدها و اینها است، پشت سانتافه اینها «لبیک یا مهدی» نمیزنند. برای همین گفتم هر ماشین مشخصات ظاهری.
حالا این بحثها، مباحث معرفتشناسی دارد، بحثهای هستیشناسی، انسانشناسی دارد. عالم را چه شکلی باید تعریف کنیم؟ انسان را تعریف کنیم؟ کمالات انسان را چه بدانیم؟ عالم غیب... حالا بحث آنها سر جای خودش، هم باید به آن پرداخته بشود، هم ما خودمان مفصل به لطف خدا به این موضوعات در جلسات متعدد پرداختیم. آنی که اینجا مطرح است این است که ابولهبها، به حسب موقعیت ظاهریشان، روبروی انبیا و اولیا و حقیقت و وحی قرار میگیرند: «مَا أَغْنَىٰ عَنْهُ مَالُهُ وَ مَا کَسَبَ». مالش و «ما کسبه»، به تعبیر برخی بزرگان، این دو تا دست ابولهب و مرحوم آیتالله حاج آقا مجتبی تهرانی نظرشان بر این است که این دو تا دست ابولهب همین است: یکیاش مالش است، یکیاش «ماکسبه». داراییاش و چیزهایی که دارد، به واسطه دارایی، تولید میکند و کسب میکند. با مال، تولید دارد. با این تولیدش، محصول دارد. یک طرف مالش است، یک طرف محصولش است. یک دستش مالش است، یک طرف محصولش است. این میشود «یدَا أَبِی لَهَبٍ»، دو تا دست ابولهب.
اینجا هر چه دارد میگذارد، امکاناتش را به کار میگیرد، آدمهای دور و برش را فعال میکند. اگر قدرت نظامی دارد، قدرت رسانهای دارد، پول خرج میکند، مرید دارد، نوچه دارد؛ همه را میآورد وسط، ولی تهش هیچی دستش را نمیگیرد. همینجا دستخالی است. همینجا «تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ». این تازه مقدمه آن اوضاع بعدی است که «سَیَصْلَىٰ نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ». این تازه وارد عذاب ابدی میشود، گرفتاریهای عجیب. در یک روایت دارد این جمله «صعوداً» که در سوره مبارکه مدثر بود، که اشاره شد به قضیه ولید بن مغیره، به ابوجهل و دیگران نسبت داده این قضیه را از باب جری؛ یعنی این است که همیشه اوضاع همهشان همین است.
بعد در روایت توضیح میدهد، «صعوداً». خیلی اینها روایات عجیبی است. بحثهای معاد و قیامت و اینها، یک بُعد جدیاش که روی آن بحث مهم بشود، همین بُعدش است؛ عقوبت کسانی که روبروی حقیقت قرار میگیرند. بعد چقدر متناسب با عمل است! حالا یکیاش در همین سوره مبارکه مسد است، «حَمَّالَةَ الْحَطَبِ» که همسر ابولهب بود. در آیات متعددی هم به این قضیه اشاره میکند. یکیاش این آیه «صعوداً» است. بعد در روایت توضیح میدهد، میفرماید که این «صعود» یک کوهی است در جهنم. یک کوهی که لغزنده است و شیبدار و به سختی ازش بالا میروند. اینها را وادار میکنند. خیلی عجیب است، خیلی این آیات عجیب است. میفرماید که وادارش میکنند به سختی در جهنم از این کوه برود بالا. قله در جهنم! جهنم کوه دارد! قله دارد! از این قله میرود بالا، به سختی تا میرسد آن بالا، پرتش میکنند پایین. میگویند: «دوباره باید بیایی بالا.» هنوز تا نفس نگرفته، تا استراحت نکرده، تا یک نفسی چاق نکرده، دوباره پرتش میکنند. دوباره کوه را میگیرد میآید بالا، دوباره پرتش میکنند. میفرماید: «تا ابد اوضاع این همین است. تا ابد، صعوداً ادامه دارد.» این یک عذابش است.
آن طرف شجره زقوم که به طور خاص برای ابوجهل هست، حالا روایتش را احتمالاً اگر فرصت بشود، میخوانم انشاءالله. غسلین آبی که به او میدهند، غذایی که میدهند، شیطانی که قرینش است، سایهای که خودش سه تا شعله حرارت دارد، و در اوج همه اینها، غضب خدای متعال که از همه عذابهای جهنم سختتر است. اینها بروزات عذابهای اینها است. چرا؟ چون این کفرش در عالم بروزهای مختلف دارد.
شما این ترامپ را ببینید، شرارت این خبیث ملعون را ببینید، تکبر این را ببینید. این تکبر و استکبار و شرارتش در اقتصاد یکجور خودش را نشان میدهد، در امنیت یکجور نشان میدهد، در فرهنگ یکجور نشان میدهد. هر طرفی میبینید که اثر شرارت و تکبر اوست. یکجا تحریم اقتصادی میکند. ابولهب دقیقاً همینها است. ابولهب، بهش میگویند ابولهب. یکی از دلایلش این بود که صورت سرخی داشت، مثل این ترامپ ملعون. زیر گونههایش سرخ بود همیشه. «سَیَصْلَىٰ نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ». زیر پوستش هم همیشه آتش است، تا ابد.
یک طرف فشار میآورد در حوزه فرهنگ: «آقا حجاب نباید باشه، فلان چیز ممنوع باید باشه.» الان شما کشور عراق را ببینید. انتخابات آزادی برگزار شده. تازه یک سری افراد صاحبنفوذ، تحریم کردند. مردم آمدند مشارکت بالا. رأی دادند. رسیدند به نخستوزیر، جناب نوری مالکی. برگشته آمریکا گفته که: «این اگر بخواهد بر مسند بنشیند، من تحریم میکنم عراق را و مثلاً جنگ و فلان و...» خیلی! تو چهکاره عالمی آخه؟ به تو چه؟ یک مردمی برای خودشان انتخاب کردهاند. تا قبلش دیگرانی بودند، بعضیشان به شما نزدیک بودند، متمایل بودند. حالا مردم خواستند یکی دیگر بیاید. تو چهکاره عالمی؟ کیا باید در جنگ باشند، یا باید در گرسنگی باشند، چون تو دلت نمیخواهد، چون تو خوشت نمیآید؟ تکبر او یکجا میشود گرسنگی مردم، یکجا میشود ولانگاری مردم، یکجا میشود یتیم شدن یک بچه کوچک، بیسرپرست شدن یک خانم تنها، داغدار شدن دل یک مادر. اینها همه جلوههای تکبر این مستکبرین است.
در جهنم، دانه دانه این جلوهها بروز پیدا میکند. دانه دانه، این بچههایی که جگرشان سوخته، آتشش بر قلب وارد خواهد شد. در دنیا هم چیزی گیرشان نمیآید. اولین بدبختی و فلاکتی است که اینجا نصیبشان میشود، با دست خالی، هیچ و پوچ. اینها جلو چشم ماست. اینها قاعده و سنت است. نمونه بارزش هم ابولهب است و این تیمی که اینها داشتند، که حالا حدوداً ۱۴ نفر بودند، افراد اصلی که همان تیمی بودند که در دارالندوه نشستند، نقشه قتل پیغمبر را کشیدند و آمدند پشت در خانه پیغمبر حمله کردند که پیغمبر را بکشند.
قبلش هم تحریم اقتصادی کرده بودند. خیلی جالب است، اکثراً هم اینها را نمیدانند. حالا نسل جدید که هیچی، نسل قدیم هم خیلی وقتها این نکات درست تبیین نشده، گفته نشده. ما فکر میکنیم مثلاً حالا یک عمامه به سر احمقی هم میآید میگوید که: «ما ببینیم چهکار کردیم که کل دنیا با ما...» کل دنیاش آمریکا. «آن هم تقصیر ماست. ما یک کاری کردیم که اینها افتادند به جان ما.» خیلی، واقعاً خدا کند زیر عمامه آدم شاخ نداشته باشد، خیلی دردناکتر میشود! نفهمی، هیچی از قرآن و سنت نفهمی، عمامه هم داشته باشی. حتی عقل سیاستمدارهای باشعور دنیا را هم نداشته باشی. به اندازه رئیسجمهور ونزوئلا نفهمی، به اندازه مکزیکیها نفهمی، به اندازه گرینلند هم نفهمی، به اندازه کانادا هم نفهمی. اینها چهکار کردهاند که ترامپ به جانشان افتاده؟ آنها نمیگویند: «ما یک کاری کردیم، ترامپ افتاده به جانمان.» توی احمق که ملتت را کشتند! ۵۰ ساله پدرت را... خیلی اینها دردناک است. نان امام زمان، تهش بهش همچین حرفهایی...
پیغمبر چهکار کرد که افتادند به جانش؟ همه این کارها را با پیغمبر کردند. با تحریم اقتصادی شروع کردند. گفتند: «کسی حق ندارد با پیغمبر خرید و فروش بکند.» البته از پیغمبر، بنیهاشم و بنی عبدالمطلب حمایت کردند که در رأسش حضرت ابوطالب بود، سلام الله علیه. اینها پشتش ایستادند. آنها هم همه اینها را تحریم کردند. در رأس تحریم هم ابولهب بود که خودش جزو بنیهاشم بود. ابولهب سید است، میدانید که ابولهب از فرزندان حضرت ابراهیم علیه السلام است. «مِن ذُرِّیَّتِیَ أَن نَّعْبُدَ الْأَصْنَامَ». دعا کرد: «خدایا مرا و بچههایم را نگهدار که بت نپرستیم.» ابراهیم برایش دعا کرده. ابولهب سید است! ابولهب هاشمی! شخصیت خبیثی مثل میرحسین موسوی. نمیگذارند لعنش بکنیم. «که مستحق لعن است؟» سید است! ممنون است. سید است! هارون هم سید است. منصور عباسی سید است. کل بنیعباس سید هستند. مسائل قاطی شد. سادات هم محترماند، حق و باطل نباید همزمان با همدیگر باشند. ابولهب خودش جزو بنیهاشم بود، شد ضد بنیهاشم، شد جزو تیم طراحی تحریم برای پیغمبر و بنیهاشم و اهل بیت. تحریم شدید. یک لقمه نان به اینها نرسد.
اینها سابقه داشته. «مرگ بر آمریکا» گفتیم و ما «مرگ بر ابولهب» گفتیم و اینها یکجوری صحبت کنیم، قضیه را حل کنیم و فلان و اینها. با اینکه واقعاً پیغمبر یک کار کرده بود؛ چون آبرو برای بتهای اینها نگذاشته بود. «وقیعه» پیغمبر برای بتهای اینها زیاد بود. خیلی بد و بیراه میگفت پیغمبر به بتهای اینها. و رسماً میشکست، میشکست اینها را. جوانان عرب را فرهنگسازی میکرد و حمایت میکرد که بروند بت را بگیرند بشکنند. پیغمبر هم مقصر بود؟ پیغمبر هم بگوییم بت نشکن که نانت را بهت بدهند؟ «مرگ بر آمریکا» نگو، تسلیم شو، راه بیا، برد موشکهایت را کم کن. آخه برد موشکهای من چه ربطی دارد به کسی؟ این برای دفاع من است. همین آدمها آنجا، ذاتشان میشود همان. شاکله یکی است؛ همان حماقت است، همان نفهمی است، همان رو دست خوردن است. اگر تازه حماقت باشد اسمش.
تحریم اقتصادی، سه سال در شعب ابیطالب اوج فشار را تحمل کرد. حضرت ابوطالب هم حمایت کرد. آخر هم با مذاکره و اینها حل نشد. راهحلش این است. نگاه کردند، دیدند این فشار فایده ندارد، فقط اینها را دارد در چشم دیگران تبدیل میکند به مجسمه مقاومت. روی بقیه را دارد به ما وا میکند. ترس بقیه را دارد میریزد. ما بقیه را میخواهیم بترسانیم از تحریم. اینها نگاه میکنند، میگویند: «خب این شعب ابیطالب چی؟ بقیه هم دارند گستاخ میشوند. اینها را از شعب ابیطالب دربیارید.» راهحل بیرون آمدن از تحریم اینهاست. هر که هر گزینه دیگری که میدهد ما را دارد بدبختتر میکند. هر مذاکرهای که میگویند و هر مذاکرهای که میروند، هم سکه گرانتر میشود، هم دلار و هم هر کوفت و زهرِماری که هیچ ربطی به هیچکدام از اینها ندارد. چرا نمیفهمند یک عده؟ راهحلش این است. باید بفهمند که آقا! این اهرم اثر ندارد، تبدیل به ضد خودش میشود. حالا دنیا دارد میفهمد که این اهرم اثر ندارد. چهار تا احمق بین ما میآیند میگویند: «این اهرم خیلی اثر دارد. ما هیچکار نمیتوانیم بکنیم.» اثری که ما باید، میوهای که باید از این مقاومت بگیریم، در آن لحظه آخر این میوه را از دست ما احمق نادان...
تحریم کردند، فشار آوردند، اثر نکرد. هر چه گفتگو با پیغمبر، فشار، و خصوصاً فشار رسانهای و روانی مستهزئین که این خودش خیلی فشار بزرگی است. پیغمبر مشغول نماز میشدند، میآمدند سنگباران میکردند. دل و روده گوسفند را درمیآوردند. پیغمبر در سجده بود، میآمدند این دل و روده کثیف را میریختند رو سر و روی پیغمبر. پیغمبر در بازار راه میرفت، با مردم گفتگو بکند. پیغمبر حرف میزد، نه دعوت به شورش میکرد، نه فریب میداد. قدرت استدلال که نداشتند. مناظره که نمیتوانستند بکنند. همینهایند دیگر. همینها همانانند. یکیشان حاضر نیست بیاید بنشیند ۱۰ دقیقه صحبت کند. فقط فحش میدهند، عکس آتش میزنند. حالا آن زمان با امکانات آن زمان، الانِ همینها با امکانات این زمان، پرچم آتش میزنند، عکس آتش. حرفی ندارد، بدبخت. بزند. این جز فحش دادن، چه کاری ازش برمیآید؟ مثل ابولهب، مثل ابوجهل. این چه حرفی در برابر پیغمبر داری؟ هر بار که با پیغمبر گفتگو میکند، بیشتر تحقیر میشود، بیشتر رو میآید که چقدر لمپن است، چقدر نفهم است. حرفی ندارند برای گفتگو، فقط فحش دارند، مسخره، تمسخر.
شما اینجا باید مقاومت کنی، «لَا یَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ» باید باشی. این ملامت، این سرزنش، این تحقیر فایده ندارد. مثل مرحوم شهید رئیسی، رضوان الله علیه. چرا؟ که نمیساختند برایش. وایمی ایستاد. آخر هم معلوم شد همه اینهایی که روبروش ایستادند، «تَبَّتْ یَدَاهُمْ جَمِیعًا». همهشان دست خالی ماندند. آخرش هیچی به هیچی، در همین دنیا. تازه بعد از اینکه از دنیا بروند، حساب و کتاب شروع میشود. آن موقع وقت اصلی حساب و کتاب. تهمتهایی که زدند، دانه به دانه حساب پس بده. همین جایش هم هیچی نشد. چهکار توانستند بکنند؟ به کجا رسیدند؟ الان امروز آقای رئیسی کجاست که از دنیا رفته و اینهایی که زندهاند کجا؟ روحالله زم برای جنتی میگفت: «امیرالمؤمنین پنج ساله زیر خاکی. آقای جنتی هم دارد به روح کار خدا.» یادتان هست؟ روحالله زم کیست؟ روحالله زم! اگر بعد صد سال دیگر انشاءالله آیتالله جنتی از دنیا برود ۲۰۰ سال بعد، «اسماعیل جنتی» را میشنوید. اسم روحالله زم هم میشنوید. واکنشها را هم خواهید دید. کنار قبر هر دو تا هم خواهید دید. جمعیتی که میروند. اینها تازه فقط دنیاییاش است که مفت نمیارزد. بعدش اصل داستان است. آن روحالله زم کجاست؟ دارد حساب و کتاب این خزعبلاتی که ریخته و فحشهایی که داده و تهمتهایی که زده را پس میدهد. گرفتاری و بدبختی تا ابد. به کجا رسیدی تو بدبخت؟ آرزویش هم این بود که اینجا رژیم چنج بشود این بیاید بشود رئیس صدا و سیما. الان رئیس صدا و سیمای جهنم هر که هر فشاری بهش میآید این گزارش میدهد. مسئول اطلاعرسانی عذابهای مختلف. رفیق رفقایش، اینها داستان ماست.
اینها تحریم کردند، اثر نکرد. رو آوردند به جنگ، البته به ترور. تصمیم گرفتند پیغمبر را بکشند. دارالنَدوَه. و پیغمبر هم به حسب ظاهر تنها شده بود. ابوطالب را از دست داد. حضرت خدیجه را هم از دست داد. حامی رسانهای و اعتباری، چون ابوطالب وقتی با پیغمبر میآمد کسی نزدیک نمیشد. البته حالا در دل این اتفاقات هم چه اتفاقاتی میافتد، خود این هم کلی بحث دارد. مثلاً ابوجهل یک وقتی شروع کرد کنار کعبه به پیغمبر توهین کردن و کثافات گوسفند پاشیدن و اینها. یک زنی خونش کنار کعبه بود و کعبه در گودی است، میدانید؟ این از پنجره خونش نگاه کرد، دید دارند روی پیغمبر کثافت میریزند. حضرت حمزه، سلام الله علیه، داشتند رد میشدند. آمدند کنار کعبه. مسلمان نشده بود. سالها گذشته بود از دعوت پیغمبر. عموی پیغمبر هم بود. از بنیهاشم بود. مسلمان نشده بود. این زن آمد گفتش که: «فهمیدی با پسر برادرت چهکار کردند؟» گفت: «چهکار کردند؟» گفت: «این ابوجهل آمد کثافت پاشید رو سر پیغمبر. پیغمبر تک و تنها کنار کعبه.» حالا چقدر دعوت کرده، اثر نداشته. اینها در دل این بحرانها فرصتهایی است که اتفاق میافتد و اینها نکته دارد. همهاش تاریخ یک چیزی نیست که گذشته، تمام شده؛ یک روحیهای است که هر روز دارد اتفاق میافتد.
حمزه تا این را شنید شمشیرش را کشید، حمله کرد سمت ابوجهل. یک دانه ضربه محکم زد، گفت: «فکر کردین کس و کار ندارد؟» در روایت هم داریم: «تنها تعصبی بود که با آن آدم میرود بهشت، همه تعصبها جهنمی است غیر از تعصب حمزه.» چون یک کینه مقدس... «کس و کار ندارد؟ راه افتادی؟ دفعه بعد این کار را بکنی گردنت را میزنم. این را هم بدان که من مسلمانم.» نگو: «من مسلمان شدم» یا «از الان میشوم.» گفت: «بدان من مسلمانم.» این خبرش پخش شد. خبر اسلام حمزه. جو عوض شد. کسی سمت پیغمبر نمیآمد. حمزه شخصیتی بود، قدرتی بود، خیلی آدم موجه و پرقدرت و پرنفوذی بود. دیگر پیغمبر با حمزه میآمدند بیرون، هیچکس نزدیک نمیشد. البته جناب حمزه بود، ولی حضرت ابوطالب که از دنیا رفت، آن پایه جدی حمایت از پیغمبر از بین رفت. حضرت خدیجه سلام الله علیها که این ایام، ایام رحلتشان است، آن پایه جدی حمایت اقتصادی (البته دیگر این اواخر چیزی نمانده بود برای حضرت خدیجه سلام الله علیها در حدی که پول کفن نداشت و حتی کفن نداشت وقتی که از دنیا رفت). حضرت خدیجه که لحظات آخر به حضرت زهرا سلام الله علیها عرض کرد: «به پدرت بگو عبایش را بده لااقل مرا در این دفن کند.» که خدای متعال از بهشت کفن فرستاد برای حضرت خدیجه سلام الله علیها. از بین رفت.
به حسب ظاهر پیغمبر تنها شد. اینها گفتند: «دیگر وقت کشتن است.» نشستند، برنامهریزی کردند. خدا هم دارد کار خودش را پیش میبرد، با همان ریتم، هیچ چیز خاصی یکهو رخ نمیدهد، همان آهنگ آرام معمولی خودش است. یکهو خدا یک کارهایی میکند، همه درش میمانند. دیگر روی حساب برنامهریزی اینها کار پیغمبر تمام است. دیگر آن هم اینجور قتل پیغمبر که همه بریزند پشت در خانه، پیغمبر هم خواب باشد، یکجوری هم میکشیم که قصاص هم نشود کرد. ۱۰ تا قبیله را که نمیتوانند قصاص کنند. خیلی آقا! مولایی درز برنامهریزی اینها نمیرود. شیطان است دیگر، عقل متفکر و هوش سیاهی که پشت این قضایاست. ولی در محاسباتش همهاش همین چیزهای ظاهری است. آن دست پرقدرت پشت قضیه را که نمیتواند ببیند.
برگردید قرآن، در سوره آل عمران، شیطان به این کفار گفتش که: «یک اتفاقاتی دارد میافتد که آن سپاهی از ملائکه که آمدند کمک کردند...» انشاءالله داستان بعد را خلاصه. محاسبه اینها، آن مغز متفکرم که به اینها پیشنهاد داد در دارالندوه خود ابلیس بود دیگر. گفتند که: «تجسم در واقع پیدا کرد.» ظاهر شد، به اینها گفت: «اینجور بکشید پیغمبر را.» محاسبه اینها کاملاً درست. آن لحظه آخر جبرئیل میآید: «بَیْنَ أَیْدِیهِمْ سَدًّا» – پیغمبر را از جلو چشم اینها رد میکند (به پیغمبر: «وقتی رد میشوی، خاک میپاشی رو سر اینها»)، همین «خاک بر سر خودمان». خاکی است، هوا روشن شود حمله میکنند. تا قبلش هم سنگباران میکردند. ظاهراً خونی شده بود امیرالمؤمنین علیه السلام، صدایش هم درنمیآمد. این کینه و نفرتی که آنجا ایستادند، معمولی نمیتوانستند تحمل کنند. همینهایند دیگر، همینها همانانند. بدون... «بسیجی» میافتم، حمله کردند. دیدند امیرالمؤمنین یک فصل مشتی زدند. امیرالمؤمنین علیه السلام که: «فلانفلانشده تو برای چی اینجا خوابیدی؟» «اجازه بگیرم؟» «سر اینکه اینجا خوابیدم، نشان بده کجا رفت!» گفت: «مگر به من سپرده بودینش که از من بپرسید کجا رفت؟»
حالا راه افتادند، امکانات و تجهیزات اینها را ببینید. رادار و تجهیزات و فلان و اینها که پیغمبر و رَدش را زدند. آن زمان با آن امکانات از روی پشکل شتر، که این مثلاً چی چی خورده و کدام وری رفته، راه را پیدا کردند. تا پشت در غار رفته. امکانات اینها این است. آن لحظه آخر است که جان به لب میرسد، انقطاع که حاصل میشود، اوضاع هم عوض میشود. حالا آن یک نفری که با پیغمبر در غار است (که هر که بوده، که خیلی هم ظاهراً آدم علیه السلامی نبوده، هر که بوده) حالا ما کار نداریم کی بوده. کنار پیغمبر نشسته، استرس دارد. پیغمبر دارد آرامش میکند: «فدایت کنم پیغمبر استرس نداشته باشد.» یکی اینجا در حاشیه امن دارد پیغمبر استرس میدهد. پشت در غار آمدند. آنجا که رفتند تا پشت در اتاق پیغمبر، یک دو رکب خوردند. اینجا آمدند تا پشت در غار. حالا در نداشته غار. حالا برنامهریزی خدا. خدا وقتی میخواهد قدرتنمایی کند، میخواهد تحقیر کند، «اللَّهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ»، این مدلی است. مسخره میکنند؟ مسخرهشان میکنم. خدایا! مگر تو هم فحش بلدی بدهی؟ فحش چی میدهی؟ مسخرهشان میکنی؟ من اینجوری مسخره میکنم. من مسخره... عین حقیقت است.
چطور مسخره میکنی؟ با تار عنکبوت مسخرهشان میکنی! میآیند تا آنجا میرسند، به تار عنکبوت میرسند. میگویند: «اینکه بابا چند روز ازش گذشته. این کبوتر هم اینجا تخم گذاشته.» مسخرهاش کردم! تا آنجا رفتی، به پشت آن تار عنکبوت رسیدی. چی شد؟ چی شد ازگل؟ تار عنکبوت هم رسیدی. پیغمبر آن پشت بود. چی شد؟ میکشتیاش؟ چی شد برگشتی؟ ندیدیش؟ نفهمیدی؟ صدای نفسش نیامد؟ یک متر فاصله داشتی، بدبخت! چی شد؟ تار عنکبوت نگذاشت؟ «إِنَّ أَوهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنکَبُوتِ». از عنکبوت هم کم خوردی. تو که میگفتی: «من خیلی دارم.» میشود تحقیر. تحقیر واقعی خدا. امام تحقیق: «این هلیکوپترهای اینها را در آسمان کی ساقط کرد؟» خدا رحمت کند امام، رضوان الله علیه. چه روحی بود روح خدا! «ما ثابت کردیم شنها ساقط کردند.» چه پز ابرقدرتی! به این میگویند. انگار مال باباش است همه شنهای صحرای طبس! انگار ایشان دستور داده، عملیات. «دکمه زدیم، شنها بلند شدند، همه رفتند.» این در مشت کسی است که همه عالم را دارد اداره میکند. دیشب همه خواب بودند. اگر بیدار بودم کسی نمیتوانست کاری بکند. نه پدافندی داشتیم، نه راداری داشتیم، هیچی. شنهای طبس پا شدند، همه اینها را لت و پار کردند.
تحقیر خدا این است: «اللَّهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ». بعد میگذارد قشنگ تا آن نقطه آخرش بروند، چون میخواهد این «صعوداً» در دنیا که بود، خیلی بلندپروازی میکرد، خیلی خودش را در قلهها میدانست. «من میبرم تو قلههای جهنم پرتش میکنم، میگویم دوباره بیا. سوارقو، صعوداً.» خیلی خودش را بالا میدانست، خیلی خودش را بالا میگرفت. بالا! این جلوه دنیایت است. خیلی بلندپروازی میکردی. این شد داستان ترور پیغمبر که درش ماندند و شد قضیه جنگ بدر که انشاءالله اگر فرصت بشود فردا شب به قضیه جنگ بدر میپردازیم.
نقدی که مرحوم مجلسی دارد که حالا امشب فرصت نشد شبهای بعدی اشاره میکنم، نقل جامعی است که همه اینها را یککاسه میکند: ابوجهل و ابولهب و دیگران را عمل میکند جزو مستهزئین و عاقبت همه اینها میشود عاقبت «إِنا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ». این که بخش عمدهای از این قضیه مستهزئین مال جنگ بدر است که اینها دیگر تصمیم نهایی گرفتند که ما باید با این بجنگیم. حالا به پیغمبری که نه عده و عده دارد، نه پول دارد، نه امکانات، نه سرباز آماده رزم دارد. ابتدای هجرت پیغمبر. همه را جمع کردند برای قلع و قمع پیغمبر. یک تعداد زیاد، چند برابر. آنور هم سیصد و خردهای نفر. همه تجهیزات و امکانات و پول و همه را آوردند وسط. همه گندههایشان آمدند وسط. همه نخبههایشان آمدند وسط. ابولهب البته نیامد، در مکه ماند. بقیهشان آمدند. همهشان آقا در بدر تار و مار شدند به طرز عجیب. طبق نقل تاریخ، یا مستقیم به دست امیرالمؤمنین علیه السلام کشته شدند، یا با مشارکت امیرالمؤمنین کشته شدند. همه این گندهها کشته شدند که در رأس همهشان ابوجهل بود.
جمعش کنم، برویم در روضه. پیغمبر اکرم فرمود: «ابوجهل.» در یک روایت فرمود: «فرعون این امت است.» وقتی که ابوجهل کشته شد در جنگ بدر، میفرمود: «خبر از ابوجهل به من بدهید.» فرماندهشان هم ابوجهل. حتی یک بار هم ابولهب آمد مماشات کند با پیغمبر، ابوجهل آمد دوباره راهش انداخت ابولهب را. اینجور بود ابوجهل که به دست عبدالله بن مسعود سر از تنش جدا شد. پیغمبر آوردند، پیغمبر هی میفرمود که: «از ابوجهل خبر بیایید.» همه گندههایی هم که جزو مستهزئین بودند و جزو فراعنه بودند، غیر از آن مستهزئین اصلی که در آن روز نابود شدند، بقیهشان در بدر کشته شدند. یک دانه ابولهب بود که مال بعد بدر عرض میکنم چی بود. اینها کارهای خدا است، خیلی عجیب است. اینها همهشان تار و مار شدند و سر ابوجهل را آوردند برای پیغمبر. فرمود: «این از فرعون بدتر است.» «اعطی من فرعون»اش از فرعون بالاتر است. گفتند: «چرا یا رسول الله؟» «فرعون موقع جان دادنش ایمان آورد به موسی، به رب موسی، این ملعون موقع جان دادنش هم میگفت من از لات و عزی کوتاه نمیآیم.» این از فرعون هم بدتر.
جنازههایشان را دستور داد یک چاه درست کردند، پرت کرد در چاه که این خودش صورت دارد، صورت ملکوتی دارد. آن «ویل» که حالا در باطن عالم میخواهند پرتشان کنند، اینجا هم همه را ریخت در چاه و ایستاد تحقیرشان کرد. با اینها حرف زد پیغمبر. ابوسفیان فرار کرد، برگشت عقب. ابولهب دیدش، گفت: «از میدان چه خبر؟» گفت: «هیچی نگو. بدبخت شدیم.» حالا متن آن را انشاءالله شبهای بعد میخوانم. گفت: «مگر چی شد؟» گفت: «با چشم خودمان دیدیم فرشتهها آمدند کمک رسول الله.» حالا «رسول الله» نگفت، «پسر عبدالله» چون دیدند دیگر خودشان. این واقعه خیلی عجیب بود. ملائکه بیایند. ۴۰۰۰ فرشته، حالا ۳۰۰۰، ۴۰۰۰ آمدند کمک جلو چشم اینها. اصلاً واقعی بد واقعاً، واقعی عجیب است. ایام سالگردش هم هست. در ماه رمضان بود دیگر، واقعه بدر که میدان نبرد بدر را امیرالمؤمنین کرد میدان بدر. آنجا بین زمین و صدا بلند شد: «لَا فَتَیٰ إِلَّا عَلِیٌّ، لَا سَیْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ». امیرالمؤمنین را که نگه داشت این سپاه را در بدر، البته خدای متعال هم برکت داد و حمایت کرد از کار او.
این خبر به ابولهب که رسید تشنج کرد با خبر جنگ بدر. حالا برخی نقلها دارد که یک چوبی هم در سرش خورد که انشاءالله بعداً برایتان میخوانم که آن داستان عجیبی دارد. برخی نقلها دارم از شنیدن خبر شکست تشنج کرد. یک هفته بدنش ریخت بیرون. مرغ جنازهاش را بچههایش جمع نمیکردند. بردند پرت کردند، سنگبارانش کردند. «تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ، مَا أَغْنَىٰ عَنْهُ مَالُهُ». این همه شرارت آخرش این. با شنیدن خبر بدر قدرتنمایی میکند. آن وقتی که اینها دیگر خاطرشان جمع است که کار تمام است، دیگر جنگ است، دیگر شمشیر آوردیم، شمشیر ۲ متری آورده بودم برای زدن پیغمبر، قلع و قمع شدن همهشان. اصلاً عجیب بود قضیه. در جنگ احد هم که یک ضربهای زدند چون مؤمنین توکلشان را از دست دادند. این داستان همیشه تاریخ است. این دو طرف قضیه است. ابولهبها همیشه دستشان خالی است. خدا کفایتی نمیکند. مالشان به درد نمیخورد. آنور کفایت خداست. این داستان پیغمبر اکرم بود و شرارتهای دیگران.
خب، روضه امشب یک جایی میخواهم بروم انشاءالله، متصل به این بحث. خیلی عجیب است. امام حسین علیه السلام هم پیغمبری را به کربلا آورد. این کتابی که عزیزمان آقای دکتر رفعت دیشب لطف کردند به بنده دادند، زحمت خودشان بود و اثر فاخری هم بود. بنده تورقی کردم. روایات مقتل عاشورا را آنهایش که مستند و از زبان اهل بیت است، همه را یک کتاب کردند، که حالا معرفی هم میکنم اگر دوستان خواستند بگیرند: «ذارالله» اشتباه لفظی: دارالکتب در بیان آلالله. من حالا از باب تشکر از این برادر عزیزمان که متواضعانه در جلسات حضور دارند، روضه امشب را از کتاب ایشان که نقل از منابع متقن است، از این کتاب میخوانم.
روضه دارد که در کربلا، تعبیر این است. امام سجاد علیه السلام اینطور فرمود: «فلمَّا بَرَزَ لَهُمْ» البته در مورد حضرت علی اکبر علیه السلام. وقتی که ایشان خواست وارد میدان بشود «دَمَعَتْ عَیْنُ الْحُسَیْنِ علیه السلام». چشم امام حسین پر از اشک شد. دلیلش چیست؟ ادامهاش. خطاب کرد امام حسین به خدای متعال: «اللَّهُمَّ کُنْ أَنْتَ شَهِیدٌ عَلَیْهِمْ». «خدایا! تو شاهد باش فقط.» بعد: «على ابن رسولک». «پسر پیغمبرت دارد وارد میدان و أشْبَهُ الناس بِسَمْتِهِمْ». «شبیهترین آدم این عالم به پیغمبر» وارد این میدان. هم از چهره، هم از خلق و خو، از رفتار. پیغمبر! امام حسین بود، پیغمبر اهل بیت بود که وارد میدان. این روضه برای اهل بیت یک روضه دیگری است و انگار این انتقام هم برای آنها یک انتقام دیگری بود. انگار دستشان به پیغمبر رسید. همانهایی که پشت غار ثور دستشان نرسید، پشت خانه پیغمبر دستشان نرسید، در بدر دستشان نرسید، بنیامیه دیگر. حالا انگار دستشان به پیغمبر رسیده. انتقام بدر و احد را میگیرند. یزید هم گفت: «من انتقام بدر را.» در بدر نتوانستم پیغمبر را خیلی دوست داشتم، پیغمبر میکردند. ولی در کربلا توانستند دستشان به پیغمبر رسید.
لذا تعبیر این است: «مُرَّةُ بْنُ مُنْقِذٍ». خدا عذابش را بیشتر کند. وقتی دید دلاوری حضرت علی اکبر علیه السلام را، گفت: «علی آثام العرب.» «گناه همه عرب به گردن من اگر داغ این بچه را به دل مادرش نگذارم.» فراتر از «مَرَّهَ وَ طَعَنَهُ» – یکبارم آمد کمین کرد، مرّه نیزهای فرو کرد به پیکر مطهر حضرت علی اکبر علیه السلام. «فصرعه علی اکبر» به زمین افتاد از مرکب. و «اعتبره الَنَّهَ». اشتباه لفظی: و "اعتبره النَهب" به جای "اعتوره النَهب". فقط، همه ریختند. اهل فضل، اهل این جلسه اهل علمند، میفهمند مطلب را. «فَقَطَّعُوهُ». باب تفعیل. گفتند باب شدت و کثرت و مبالغه را میرساند. نه یعنی چند ضربه بهش زدند با شمشیرشان؛ یعنی با شمشیرشان این بچه را تیکه تیکه کردند. این شد که در موردش گفتند: «إِرْباً إِرْباً». برای همین امام حسین وقتی آمد همه شهدا را از میدان خودش برگرداند. روی اسب، شهید را میگذاشت، میبست افسار اسب را میگرفت، شهید را برمیگرداند خیمه. خیمه شهدایی داشت. شهدا را آنجا، که از دسترس دشمن دور بشوند. تنها شهیدی که از میدان نتوانست برگرداند امام حسین، علی اکبر بود. دلیلش هم گفتند این بود: دست انداخت دو دست را، انداخت زیر این پیکر بلند کرد، دید بقیه بدن رها. هر طرف را دست میگیرد طرف دیگر... لذا خطاب کرد: «جوانان بنیهاشم بیایید.»
الا لعنت الله علی القوم الظالمین الذین ظلموا آل بیت رسول الله من الاولین و الآخرین.
ای خدایا در فرج آقا امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. ارواح مطهر انبیا، علما، شهدا، فقها، امام راحل، حقوقالناس، ذوالارحام، ملتمسین دعا، از ساقه سر سفره با برکت حضرت علی اکبر مهمان بفرما. خدایا شر دشمنان پیغمبر و اسلام را به خودشان برگردان. آمریکا و اسرائیل جنایتکار را نیست و نابود بفرما. رهبر عزیزمان را، این فرزند پاک رسولالله را، به آبروی پیغمبر تا انتها در کنف لطف و حمایت و نصرت خودت قرار بده. پرچم این انقلاب را با دست با کفایت او به دست صاحب این انقلاب برسان. خدایا حوائج مسلمین، حوائج شیعیان را به فضل و کرمت برآورده بفرما. هر چه گفتیم خیر ما بود. هر چه نگفتیم و صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن.
بن نبی و آله. رحم الله من قرأ الفاتحه مع الصلوات.
---------------------------
منابع:
[آیه قرآن] سوره حجر، آیه ۹۵ — «إِنَّا کَفَیْنَاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ»
[حدیث] روایت در مورد مستهزئین و عاقبت آنها که با جزئیات و اسامی بیشتر نقل شده است.
مرحوم علامه مجلسی در جلد ۱۸ بحارالأنوار.
[آیه قرآن] سوره مسد، آیه ۱ — «تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ»
[آیه قرآن] سوره مسد، آیه ۲ — «مَا أَغْنَى عَنْهُ مَالُهُ وَ مَا کَسَبَ»
[آیه قرآن] سوره نساء، آیه ۸۱ — «کَفَى بِاللَّهِ وَکیلًا»
[آیه قرآن] سوره نساء، آیه ۴۵ — «کَفَى بِاللَّهِ نَصِیرًا»
[داستان] خطبه قاصعه امیرالمؤمنین (ع) که به بررسی سیر تاریخی استکبار از ابلیس و قابیل تا فرعون و زمان پیامبر اکرم (ص) میپردازد.
[آیه قرآن] سوره بقره، آیه ۳۴ — «أَبَىٰ وَاسْتَکْبَرَ وَکَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ»
[آیه قرآن] سوره مسد، آیه ۳ — «سَیَصْلَىٰ نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ»
[آیه قرآن] سوره مسد، آیه ۴ — «وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ»
[آیه قرآن] سوره ابراهیم، آیه ۳۵ — «وَاجْنُبْنِي وَبَنِيَّ أَن نَّعْبُدَ الْأَصْنَامَ»
[داستان] ماجرای توهین ابوجهل به پیامبر (ص) در کنار کعبه و واکنش غیرتمندانه حضرت حمزه (ع) که با شمشیر به او حمله کرد و همانجا اعلام اسلام نمود.
فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام، ص ۱۱۴.
[آیه قرآن] سوره یس، آیه ۹ — «وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ»
(منبع در متن: آن لحظه آخر جبرئیل میآید... پیغمبر را از جلو چشم اینها رد میکند)
[داستان] پناه گرفتن پیامبر (ص) در غار و معجزه تار عنکبوت و تخمگذاری کبوتر در دهانه آن که باعث تحقیر و بازگشت تعقیبکنندگان مشرک شد.
بیهقی، أبو بکر، دلائل النبوه، ج۲، ص۴۸۲
[آیه قرآن] سوره عنکبوت، آیه ۴۱ — «إِنَّ أَوهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنکَبُوتِ»
[حدیث] ندای آسمانی در جریان رشادتهای امیرالمؤمنین (ع) در جنگ بدر: «لَا فَتَیٰ إِلَّا عَلِیٌّ، لَا سَیْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ».
تاريخ طبرى طبع دار المعارف مصر ج ۲، ص ۵۰۹.
[داستان] مرگ ذلتبار ابولهب در مکه پس از شنیدن خبر شکست مشرکان در بدر، که بر اثر تشنج و بیماری ریوی بود و جنازهاش را با سنگباران دفن کردند.
بلاذری، انساب الاشراف، ۱۹۵۹م، ج۱، ص۴۷۸
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احل العقده من لسانی یفقهوا قولی.
خدای متعال در قرآن به پیغمبر اکرم وعده داد: «إِنَّا کَفَیْنَاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ». روشن است؛ در جلسه قبل در مورد کفایت، این کفایتی که خدای متعال نسبت به پیغمبر داشت، صحبت کردیم. این افرادی که مصداق مستهزئین بودند، پیغمبر را استهزا میکردند و خدای متعال وعده داد که پیغمبر را از شرّ آنان کفایت کند. این پنج نفر را که در تاریخ و کتب تفسیری اسمشان آمده بود، مروری کردیم و داستان کفایت را بررسی کردیم که اینها چه میکردند با پیغمبر و عاقبتشان چه شد.
در یک روایت دیگری، مرحوم علامه مجلسی در جلد ۱۸ بحار، همین قضیه را که این شبها مرور کردیم، به نحو دیگری روایت میکند. بخش عمدهای از مطالب شبیه به همینهایی است که عرض کردیم؛ یک سری نکات اضافهتر دارد و یک سری اسماء بیشتری را آورده که همه اینها را در زمره مستهزئین حساب کرده، طبق این نقل.
به هر حال، این را هم دوستان توجه دارند که بحثهای تاریخی با بحثهای حدیثی متفاوته. منابع تاریخی، به هر حال، چالشهای بیشتری در خود دارند و سندیتشان با قضایای فقهی و حدیثی و اینها فرق میکند و اینگونه نیست که حالا بشود خیلی راحت آدم به یک سند متقنی برسد. خیلی هم مطالب گاهی با همدیگر ضد و نقیض میشود و مطالب گاهی خیلی اختلاف پیدا میکند. نمونههایش را در لابلای بحث عرض خواهم کرد. کار سختی است در بحثهای تاریخی که آدم به یک قول متقن و شفافی برسد. شما در همین قضایایی که امروز با آن مواجهید، میبینید که گزارشی که به شما میدهند، هر کسی یک جور گزارش میدهد. در خیابان یک اتفاقی رخ داده، یکی میگوید: «این زد»، یکی میگوید: «آن زد»، یکی میگوید: «این به این دلیل زد»، یکی میگوید: «آن به آن دلیل». اینها کار را سخت میکند که آدم به یک گزارش دقیق برسد.
به هر حال، با یک روال و با سیاقی باید بحث را پیش آورد، آن هم با مبانی قرآنی. آنی که واضح است، به تعبیر آیتالله جوادی آملی در «تسنیم»، بعد از نقل این قضیه که دیشب خواندیم، ایشان میفرماید که: «این جزئیات تاریخیاش، به هر حال، مخصوصاً وقتی که چیز عجیبی بیان میشود، اینکه آدم بخواهد قطعی بگوید حتماً همینطور شده، سخت است؛ ولی کلیتش را با فرهنگ قرآن میشود گفت. بله، دشمنان پیغمبر محکومند به نابودی، محکومند به اینکه تحقیر بشوند، محو بشوند. قطعاً همینطور خواهد شد.»
حالا به هر حال، ما با توجه به این نکته اصلی، بحثهای تاریخی را باید در نظر بگیریم؛ ولی نمیشود متقن گفت که حتماً همین بوده و حتماً همین جزئیات اتفاقاتی که دیشب در روایتی خواندیم (مثلاً خیلی وقایع برای دیگران هم به همین کیفیت نقل شد) یا مثلاً در مورد یک نفر چهار گزارش آمده که: «این به این کیفیت از دنیا رفت.» خب، این کار را سخت میکند برای اینکه آدم مثلاً بگوید: «آسِ بن وائل ملعون حتماً به این شکل مرده است.» ولی آنی که برای ما واضح است این است که خدای متعال اینها را به دَرَک واصل کرد، تحقیرشان کرد، خُردشان کرد؛ در همین دنیا هم به هیچی نرسیدند که این تازه مقدمه عذاب است.
سوره مبارکه مسد هم همین را میگوید: «تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ». دست ابولهب خالی ماند، دچار تَبَاب شد. این تَبَاب آن حالتی است که آدم چیزی در دستش نمیگیرد. هم دستش — نه یک دستش، دو تا دستش — دو تا دستش نکته دارد: هم دو تا دست او خالی ماند و تَبّ هم خودش خالی ماند و خسارتزده شد. خیلی عمیق است، خیلی نکته دارد. تازه این مال اوضاع دنیایی او است. «مَا أَغْنَى عَنْهُ مَالُهُ وَ مَا کَسَبَ». همینجا مالش به دردش نخورد. مرحوم راغب در «مفردات» میفرماید: «مَا أَغْنَى عَنْهُ مَالُهُ»، این کلمه «ما أغنی» به معنای «کفاه» است. همین کِفایتی که داشتیم در این جلسات بحث میکردیم، مالش کفایتش را نکرد.
آنی که کِفایت میکند خداست: «کَفَى بِاللَّهِ وَکیلًا»، «کَفَى بِاللَّهِ نَصِیرًا». مال کِفایت نمیکند، مال به کار نمیآید. عجیب این است که عامل کفر همه اینها، مالشان بود. دیدید هم در مورد ولید بن مغیره این قضیه را داشتیم، هم در مورد آسِ بن وائل داشتیم، هم در مورد ابوجهل داریم که حالا انشاءالله بعداً به آن اشاره میکنیم، هم در مورد ابولهب؛ و اساساً یک روال ثابتی است که قرآن به آن اشاره میکند که فراعنه بر اساس همین طغیان میکنند، به پشتوانه دارایی ظاهری که دارند.
فرعون وقتی که حضرت موسی آمد، دعوتش کرد به توحید، نگاهی به سر و وضع حضرت موسی کرد که امیرالمؤمنین مفصل در آن خطبه شاهکار قاصعه، که واقعاً جزو خطبههای بینظیر است — همه خطبههای امیرالمؤمنین بینظیرند، این باز در همه خطبههای امیرالمؤمنین بینظیر است — خطبه طولانی و فوقالعادهای است که حول محور استکبار و تکبر است. از شیطان شروع میکند امیرالمؤمنین، میآید تا خود زمان پیغمبر، یک سیر تاریخی میکند، روانشناسی مستکبرین: اول شیطان است، قابیل همینجور میآید جلو، فرعون را میگوید، میرسد به پیغمبر اکرم.
شریعت اسلام، اصلاً دین آمده برای اینکه استکبار را بشکند و روبروی مستکبر باشد. چرا استکبار شکل میگیرد؟ قلدرمآبی برای چه شکل میگیرد؟ چون آدم احساس میکند در موقعیت برتر، بدون دین حالش بهتر است و وضعش خوب است، نیازی به دین ندارد. احساس استغنا میکند، احساس میکنی که نیازی نداری. پیغمبر چه میخواهد به او بدهد؟ «من همه چی دارم. تو محتاج آنی هستی که من دارم. تو میخواهی آن چیزی را که من دارم. من نمیخواهم آن چیزی را که تو داری. تو چه داری که من را به آن دعوت میکنی؟» این داستان امروز ما است. این داستان همیشه است. چالش اصلیای که ما داریم، خصوصاً با نسل جوان، نسل نسل آلفا، همین است. میگوید: «شما آخوندها برای ما چه خاصیتی دارید؟ جمهوری اسلامی برای ما چه آورد؟ آورده است؟ استکبارستیزی شما، مرگ بر آمریکای شما چه بود جز فقر و فلاکت و دور ماندن از پیشرفت و تمدن؟ نماز قرآنی که مسجد و هیئتی که ما را به آب و نان نرساند، به چه دردمان میخورد؟ میخواهیم چهکار؟»
این نگاه ظاهرگرا، سطحی و حسگرا روح حاکم بر همه شرارتها و شرارههای تاریخ، از ابلیس تا ترامپ، همهشان سر همین کافر شدند: «أَبَىٰ وَاسْتَکْبَرَ وَکَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ». احساس میکند در یک موقعیت برتر است. چه چیزی او را به این درک و حس میرساند؟ موقعیت ظاهریاش، توان ظاهریاش. حالا ابلیس نگاه میکند، میبیند این از آتش است، آن از خاک است. آن صفر کیلومتر است، این ۶۰۰۰ کیلومتر، ۶۰۰۰ سال راه رفته، قدمت دارد، سابقه دارد. اینها همهاش مسائل ظاهری است. همین میشود مبنای تکبرش. بعدیها هم میآیند، موقعیت ظاهری را نگاه میکنند. قصرش را نگاه میکند، تشکیلاتش را نگاه میکند، حساب بانکیاش را نگاه میکند، آدمهایی که دور و برش هستند: «ما چقدر استاد دانشگاه با ماست؟ شما چقدر استاد دانشگاه دارید؟ هر که در تیم ماست سرمایهدار، استاد دانشگاه، خارجرفته است. از هر که در تیم شماست. راهپیماییهای ما را بیاین نگاه کنید. راهپیماییهای خودتان را بیاین نگاه کنید. راهپیماییهای ما هر چه شاسیبلند، راهپیمایی شما هر چه ماشین زواردررفته است.» «لبیک یا مهدی» معمولاً پشت پرایدها و اینها است، پشت سانتافه اینها «لبیک یا مهدی» نمیزنند. برای همین گفتم هر ماشین مشخصات ظاهری.
حالا این بحثها، مباحث معرفتشناسی دارد، بحثهای هستیشناسی، انسانشناسی دارد. عالم را چه شکلی باید تعریف کنیم؟ انسان را تعریف کنیم؟ کمالات انسان را چه بدانیم؟ عالم غیب... حالا بحث آنها سر جای خودش، هم باید به آن پرداخته بشود، هم ما خودمان مفصل به لطف خدا به این موضوعات در جلسات متعدد پرداختیم. آنی که اینجا مطرح است این است که ابولهبها، به حسب موقعیت ظاهریشان، روبروی انبیا و اولیا و حقیقت و وحی قرار میگیرند: «مَا أَغْنَىٰ عَنْهُ مَالُهُ وَ مَا کَسَبَ». مالش و «ما کسبه»، به تعبیر برخی بزرگان، این دو تا دست ابولهب و مرحوم آیتالله حاج آقا مجتبی تهرانی نظرشان بر این است که این دو تا دست ابولهب همین است: یکیاش مالش است، یکیاش «ماکسبه». داراییاش و چیزهایی که دارد، به واسطه دارایی، تولید میکند و کسب میکند. با مال، تولید دارد. با این تولیدش، محصول دارد. یک طرف مالش است، یک طرف محصولش است. یک دستش مالش است، یک طرف محصولش است. این میشود «یدَا أَبِی لَهَبٍ»، دو تا دست ابولهب.
اینجا هر چه دارد میگذارد، امکاناتش را به کار میگیرد، آدمهای دور و برش را فعال میکند. اگر قدرت نظامی دارد، قدرت رسانهای دارد، پول خرج میکند، مرید دارد، نوچه دارد؛ همه را میآورد وسط، ولی تهش هیچی دستش را نمیگیرد. همینجا دستخالی است. همینجا «تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ». این تازه مقدمه آن اوضاع بعدی است که «سَیَصْلَىٰ نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ». این تازه وارد عذاب ابدی میشود، گرفتاریهای عجیب. در یک روایت دارد این جمله «صعوداً» که در سوره مبارکه مدثر بود، که اشاره شد به قضیه ولید بن مغیره، به ابوجهل و دیگران نسبت داده این قضیه را از باب جری؛ یعنی این است که همیشه اوضاع همهشان همین است.
بعد در روایت توضیح میدهد، «صعوداً». خیلی اینها روایات عجیبی است. بحثهای معاد و قیامت و اینها، یک بُعد جدیاش که روی آن بحث مهم بشود، همین بُعدش است؛ عقوبت کسانی که روبروی حقیقت قرار میگیرند. بعد چقدر متناسب با عمل است! حالا یکیاش در همین سوره مبارکه مسد است، «حَمَّالَةَ الْحَطَبِ» که همسر ابولهب بود. در آیات متعددی هم به این قضیه اشاره میکند. یکیاش این آیه «صعوداً» است. بعد در روایت توضیح میدهد، میفرماید که این «صعود» یک کوهی است در جهنم. یک کوهی که لغزنده است و شیبدار و به سختی ازش بالا میروند. اینها را وادار میکنند. خیلی عجیب است، خیلی این آیات عجیب است. میفرماید که وادارش میکنند به سختی در جهنم از این کوه برود بالا. قله در جهنم! جهنم کوه دارد! قله دارد! از این قله میرود بالا، به سختی تا میرسد آن بالا، پرتش میکنند پایین. میگویند: «دوباره باید بیایی بالا.» هنوز تا نفس نگرفته، تا استراحت نکرده، تا یک نفسی چاق نکرده، دوباره پرتش میکنند. دوباره کوه را میگیرد میآید بالا، دوباره پرتش میکنند. میفرماید: «تا ابد اوضاع این همین است. تا ابد، صعوداً ادامه دارد.» این یک عذابش است.
آن طرف شجره زقوم که به طور خاص برای ابوجهل هست، حالا روایتش را احتمالاً اگر فرصت بشود، میخوانم انشاءالله. غسلین آبی که به او میدهند، غذایی که میدهند، شیطانی که قرینش است، سایهای که خودش سه تا شعله حرارت دارد، و در اوج همه اینها، غضب خدای متعال که از همه عذابهای جهنم سختتر است. اینها بروزات عذابهای اینها است. چرا؟ چون این کفرش در عالم بروزهای مختلف دارد.
شما این ترامپ را ببینید، شرارت این خبیث ملعون را ببینید، تکبر این را ببینید. این تکبر و استکبار و شرارتش در اقتصاد یکجور خودش را نشان میدهد، در امنیت یکجور نشان میدهد، در فرهنگ یکجور نشان میدهد. هر طرفی میبینید که اثر شرارت و تکبر اوست. یکجا تحریم اقتصادی میکند. ابولهب دقیقاً همینها است. ابولهب، بهش میگویند ابولهب. یکی از دلایلش این بود که صورت سرخی داشت، مثل این ترامپ ملعون. زیر گونههایش سرخ بود همیشه. «سَیَصْلَىٰ نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ». زیر پوستش هم همیشه آتش است، تا ابد.
یک طرف فشار میآورد در حوزه فرهنگ: «آقا حجاب نباید باشه، فلان چیز ممنوع باید باشه.» الان شما کشور عراق را ببینید. انتخابات آزادی برگزار شده. تازه یک سری افراد صاحبنفوذ، تحریم کردند. مردم آمدند مشارکت بالا. رأی دادند. رسیدند به نخستوزیر، جناب نوری مالکی. برگشته آمریکا گفته که: «این اگر بخواهد بر مسند بنشیند، من تحریم میکنم عراق را و مثلاً جنگ و فلان و...» خیلی! تو چهکاره عالمی آخه؟ به تو چه؟ یک مردمی برای خودشان انتخاب کردهاند. تا قبلش دیگرانی بودند، بعضیشان به شما نزدیک بودند، متمایل بودند. حالا مردم خواستند یکی دیگر بیاید. تو چهکاره عالمی؟ کیا باید در جنگ باشند، یا باید در گرسنگی باشند، چون تو دلت نمیخواهد، چون تو خوشت نمیآید؟ تکبر او یکجا میشود گرسنگی مردم، یکجا میشود ولانگاری مردم، یکجا میشود یتیم شدن یک بچه کوچک، بیسرپرست شدن یک خانم تنها، داغدار شدن دل یک مادر. اینها همه جلوههای تکبر این مستکبرین است.
در جهنم، دانه دانه این جلوهها بروز پیدا میکند. دانه دانه، این بچههایی که جگرشان سوخته، آتشش بر قلب وارد خواهد شد. در دنیا هم چیزی گیرشان نمیآید. اولین بدبختی و فلاکتی است که اینجا نصیبشان میشود، با دست خالی، هیچ و پوچ. اینها جلو چشم ماست. اینها قاعده و سنت است. نمونه بارزش هم ابولهب است و این تیمی که اینها داشتند، که حالا حدوداً ۱۴ نفر بودند، افراد اصلی که همان تیمی بودند که در دارالندوه نشستند، نقشه قتل پیغمبر را کشیدند و آمدند پشت در خانه پیغمبر حمله کردند که پیغمبر را بکشند.
قبلش هم تحریم اقتصادی کرده بودند. خیلی جالب است، اکثراً هم اینها را نمیدانند. حالا نسل جدید که هیچی، نسل قدیم هم خیلی وقتها این نکات درست تبیین نشده، گفته نشده. ما فکر میکنیم مثلاً حالا یک عمامه به سر احمقی هم میآید میگوید که: «ما ببینیم چهکار کردیم که کل دنیا با ما...» کل دنیاش آمریکا. «آن هم تقصیر ماست. ما یک کاری کردیم که اینها افتادند به جان ما.» خیلی، واقعاً خدا کند زیر عمامه آدم شاخ نداشته باشد، خیلی دردناکتر میشود! نفهمی، هیچی از قرآن و سنت نفهمی، عمامه هم داشته باشی. حتی عقل سیاستمدارهای باشعور دنیا را هم نداشته باشی. به اندازه رئیسجمهور ونزوئلا نفهمی، به اندازه مکزیکیها نفهمی، به اندازه گرینلند هم نفهمی، به اندازه کانادا هم نفهمی. اینها چهکار کردهاند که ترامپ به جانشان افتاده؟ آنها نمیگویند: «ما یک کاری کردیم، ترامپ افتاده به جانمان.» توی احمق که ملتت را کشتند! ۵۰ ساله پدرت را... خیلی اینها دردناک است. نان امام زمان، تهش بهش همچین حرفهایی...
پیغمبر چهکار کرد که افتادند به جانش؟ همه این کارها را با پیغمبر کردند. با تحریم اقتصادی شروع کردند. گفتند: «کسی حق ندارد با پیغمبر خرید و فروش بکند.» البته از پیغمبر، بنیهاشم و بنی عبدالمطلب حمایت کردند که در رأسش حضرت ابوطالب بود، سلام الله علیه. اینها پشتش ایستادند. آنها هم همه اینها را تحریم کردند. در رأس تحریم هم ابولهب بود که خودش جزو بنیهاشم بود. ابولهب سید است، میدانید که ابولهب از فرزندان حضرت ابراهیم علیه السلام است. «مِن ذُرِّیَّتِیَ أَن نَّعْبُدَ الْأَصْنَامَ». دعا کرد: «خدایا مرا و بچههایم را نگهدار که بت نپرستیم.» ابراهیم برایش دعا کرده. ابولهب سید است! ابولهب هاشمی! شخصیت خبیثی مثل میرحسین موسوی. نمیگذارند لعنش بکنیم. «که مستحق لعن است؟» سید است! ممنون است. سید است! هارون هم سید است. منصور عباسی سید است. کل بنیعباس سید هستند. مسائل قاطی شد. سادات هم محترماند، حق و باطل نباید همزمان با همدیگر باشند. ابولهب خودش جزو بنیهاشم بود، شد ضد بنیهاشم، شد جزو تیم طراحی تحریم برای پیغمبر و بنیهاشم و اهل بیت. تحریم شدید. یک لقمه نان به اینها نرسد.
اینها سابقه داشته. «مرگ بر آمریکا» گفتیم و ما «مرگ بر ابولهب» گفتیم و اینها یکجوری صحبت کنیم، قضیه را حل کنیم و فلان و اینها. با اینکه واقعاً پیغمبر یک کار کرده بود؛ چون آبرو برای بتهای اینها نگذاشته بود. «وقیعه» پیغمبر برای بتهای اینها زیاد بود. خیلی بد و بیراه میگفت پیغمبر به بتهای اینها. و رسماً میشکست، میشکست اینها را. جوانان عرب را فرهنگسازی میکرد و حمایت میکرد که بروند بت را بگیرند بشکنند. پیغمبر هم مقصر بود؟ پیغمبر هم بگوییم بت نشکن که نانت را بهت بدهند؟ «مرگ بر آمریکا» نگو، تسلیم شو، راه بیا، برد موشکهایت را کم کن. آخه برد موشکهای من چه ربطی دارد به کسی؟ این برای دفاع من است. همین آدمها آنجا، ذاتشان میشود همان. شاکله یکی است؛ همان حماقت است، همان نفهمی است، همان رو دست خوردن است. اگر تازه حماقت باشد اسمش.
تحریم اقتصادی، سه سال در شعب ابیطالب اوج فشار را تحمل کرد. حضرت ابوطالب هم حمایت کرد. آخر هم با مذاکره و اینها حل نشد. راهحلش این است. نگاه کردند، دیدند این فشار فایده ندارد، فقط اینها را دارد در چشم دیگران تبدیل میکند به مجسمه مقاومت. روی بقیه را دارد به ما وا میکند. ترس بقیه را دارد میریزد. ما بقیه را میخواهیم بترسانیم از تحریم. اینها نگاه میکنند، میگویند: «خب این شعب ابیطالب چی؟ بقیه هم دارند گستاخ میشوند. اینها را از شعب ابیطالب دربیارید.» راهحل بیرون آمدن از تحریم اینهاست. هر که هر گزینه دیگری که میدهد ما را دارد بدبختتر میکند. هر مذاکرهای که میگویند و هر مذاکرهای که میروند، هم سکه گرانتر میشود، هم دلار و هم هر کوفت و زهرِماری که هیچ ربطی به هیچکدام از اینها ندارد. چرا نمیفهمند یک عده؟ راهحلش این است. باید بفهمند که آقا! این اهرم اثر ندارد، تبدیل به ضد خودش میشود. حالا دنیا دارد میفهمد که این اهرم اثر ندارد. چهار تا احمق بین ما میآیند میگویند: «این اهرم خیلی اثر دارد. ما هیچکار نمیتوانیم بکنیم.» اثری که ما باید، میوهای که باید از این مقاومت بگیریم، در آن لحظه آخر این میوه را از دست ما احمق نادان...
تحریم کردند، فشار آوردند، اثر نکرد. هر چه گفتگو با پیغمبر، فشار، و خصوصاً فشار رسانهای و روانی مستهزئین که این خودش خیلی فشار بزرگی است. پیغمبر مشغول نماز میشدند، میآمدند سنگباران میکردند. دل و روده گوسفند را درمیآوردند. پیغمبر در سجده بود، میآمدند این دل و روده کثیف را میریختند رو سر و روی پیغمبر. پیغمبر در بازار راه میرفت، با مردم گفتگو بکند. پیغمبر حرف میزد، نه دعوت به شورش میکرد، نه فریب میداد. قدرت استدلال که نداشتند. مناظره که نمیتوانستند بکنند. همینهایند دیگر. همینها همانانند. یکیشان حاضر نیست بیاید بنشیند ۱۰ دقیقه صحبت کند. فقط فحش میدهند، عکس آتش میزنند. حالا آن زمان با امکانات آن زمان، الانِ همینها با امکانات این زمان، پرچم آتش میزنند، عکس آتش. حرفی ندارد، بدبخت. بزند. این جز فحش دادن، چه کاری ازش برمیآید؟ مثل ابولهب، مثل ابوجهل. این چه حرفی در برابر پیغمبر داری؟ هر بار که با پیغمبر گفتگو میکند، بیشتر تحقیر میشود، بیشتر رو میآید که چقدر لمپن است، چقدر نفهم است. حرفی ندارند برای گفتگو، فقط فحش دارند، مسخره، تمسخر.
شما اینجا باید مقاومت کنی، «لَا یَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ» باید باشی. این ملامت، این سرزنش، این تحقیر فایده ندارد. مثل مرحوم شهید رئیسی، رضوان الله علیه. چرا؟ که نمیساختند برایش. وایمی ایستاد. آخر هم معلوم شد همه اینهایی که روبروش ایستادند، «تَبَّتْ یَدَاهُمْ جَمِیعًا». همهشان دست خالی ماندند. آخرش هیچی به هیچی، در همین دنیا. تازه بعد از اینکه از دنیا بروند، حساب و کتاب شروع میشود. آن موقع وقت اصلی حساب و کتاب. تهمتهایی که زدند، دانه به دانه حساب پس بده. همین جایش هم هیچی نشد. چهکار توانستند بکنند؟ به کجا رسیدند؟ الان امروز آقای رئیسی کجاست که از دنیا رفته و اینهایی که زندهاند کجا؟ روحالله زم برای جنتی میگفت: «امیرالمؤمنین پنج ساله زیر خاکی. آقای جنتی هم دارد به روح کار خدا.» یادتان هست؟ روحالله زم کیست؟ روحالله زم! اگر بعد صد سال دیگر انشاءالله آیتالله جنتی از دنیا برود ۲۰۰ سال بعد، «اسماعیل جنتی» را میشنوید. اسم روحالله زم هم میشنوید. واکنشها را هم خواهید دید. کنار قبر هر دو تا هم خواهید دید. جمعیتی که میروند. اینها تازه فقط دنیاییاش است که مفت نمیارزد. بعدش اصل داستان است. آن روحالله زم کجاست؟ دارد حساب و کتاب این خزعبلاتی که ریخته و فحشهایی که داده و تهمتهایی که زده را پس میدهد. گرفتاری و بدبختی تا ابد. به کجا رسیدی تو بدبخت؟ آرزویش هم این بود که اینجا رژیم چنج بشود این بیاید بشود رئیس صدا و سیما. الان رئیس صدا و سیمای جهنم هر که هر فشاری بهش میآید این گزارش میدهد. مسئول اطلاعرسانی عذابهای مختلف. رفیق رفقایش، اینها داستان ماست.
اینها تحریم کردند، اثر نکرد. رو آوردند به جنگ، البته به ترور. تصمیم گرفتند پیغمبر را بکشند. دارالنَدوَه. و پیغمبر هم به حسب ظاهر تنها شده بود. ابوطالب را از دست داد. حضرت خدیجه را هم از دست داد. حامی رسانهای و اعتباری، چون ابوطالب وقتی با پیغمبر میآمد کسی نزدیک نمیشد. البته حالا در دل این اتفاقات هم چه اتفاقاتی میافتد، خود این هم کلی بحث دارد. مثلاً ابوجهل یک وقتی شروع کرد کنار کعبه به پیغمبر توهین کردن و کثافات گوسفند پاشیدن و اینها. یک زنی خونش کنار کعبه بود و کعبه در گودی است، میدانید؟ این از پنجره خونش نگاه کرد، دید دارند روی پیغمبر کثافت میریزند. حضرت حمزه، سلام الله علیه، داشتند رد میشدند. آمدند کنار کعبه. مسلمان نشده بود. سالها گذشته بود از دعوت پیغمبر. عموی پیغمبر هم بود. از بنیهاشم بود. مسلمان نشده بود. این زن آمد گفتش که: «فهمیدی با پسر برادرت چهکار کردند؟» گفت: «چهکار کردند؟» گفت: «این ابوجهل آمد کثافت پاشید رو سر پیغمبر. پیغمبر تک و تنها کنار کعبه.» حالا چقدر دعوت کرده، اثر نداشته. اینها در دل این بحرانها فرصتهایی است که اتفاق میافتد و اینها نکته دارد. همهاش تاریخ یک چیزی نیست که گذشته، تمام شده؛ یک روحیهای است که هر روز دارد اتفاق میافتد.
حمزه تا این را شنید شمشیرش را کشید، حمله کرد سمت ابوجهل. یک دانه ضربه محکم زد، گفت: «فکر کردین کس و کار ندارد؟» در روایت هم داریم: «تنها تعصبی بود که با آن آدم میرود بهشت، همه تعصبها جهنمی است غیر از تعصب حمزه.» چون یک کینه مقدس... «کس و کار ندارد؟ راه افتادی؟ دفعه بعد این کار را بکنی گردنت را میزنم. این را هم بدان که من مسلمانم.» نگو: «من مسلمان شدم» یا «از الان میشوم.» گفت: «بدان من مسلمانم.» این خبرش پخش شد. خبر اسلام حمزه. جو عوض شد. کسی سمت پیغمبر نمیآمد. حمزه شخصیتی بود، قدرتی بود، خیلی آدم موجه و پرقدرت و پرنفوذی بود. دیگر پیغمبر با حمزه میآمدند بیرون، هیچکس نزدیک نمیشد. البته جناب حمزه بود، ولی حضرت ابوطالب که از دنیا رفت، آن پایه جدی حمایت از پیغمبر از بین رفت. حضرت خدیجه سلام الله علیها که این ایام، ایام رحلتشان است، آن پایه جدی حمایت اقتصادی (البته دیگر این اواخر چیزی نمانده بود برای حضرت خدیجه سلام الله علیها در حدی که پول کفن نداشت و حتی کفن نداشت وقتی که از دنیا رفت). حضرت خدیجه که لحظات آخر به حضرت زهرا سلام الله علیها عرض کرد: «به پدرت بگو عبایش را بده لااقل مرا در این دفن کند.» که خدای متعال از بهشت کفن فرستاد برای حضرت خدیجه سلام الله علیها. از بین رفت.
به حسب ظاهر پیغمبر تنها شد. اینها گفتند: «دیگر وقت کشتن است.» نشستند، برنامهریزی کردند. خدا هم دارد کار خودش را پیش میبرد، با همان ریتم، هیچ چیز خاصی یکهو رخ نمیدهد، همان آهنگ آرام معمولی خودش است. یکهو خدا یک کارهایی میکند، همه درش میمانند. دیگر روی حساب برنامهریزی اینها کار پیغمبر تمام است. دیگر آن هم اینجور قتل پیغمبر که همه بریزند پشت در خانه، پیغمبر هم خواب باشد، یکجوری هم میکشیم که قصاص هم نشود کرد. ۱۰ تا قبیله را که نمیتوانند قصاص کنند. خیلی آقا! مولایی درز برنامهریزی اینها نمیرود. شیطان است دیگر، عقل متفکر و هوش سیاهی که پشت این قضایاست. ولی در محاسباتش همهاش همین چیزهای ظاهری است. آن دست پرقدرت پشت قضیه را که نمیتواند ببیند.
برگردید قرآن، در سوره آل عمران، شیطان به این کفار گفتش که: «یک اتفاقاتی دارد میافتد که آن سپاهی از ملائکه که آمدند کمک کردند...» انشاءالله داستان بعد را خلاصه. محاسبه اینها، آن مغز متفکرم که به اینها پیشنهاد داد در دارالندوه خود ابلیس بود دیگر. گفتند که: «تجسم در واقع پیدا کرد.» ظاهر شد، به اینها گفت: «اینجور بکشید پیغمبر را.» محاسبه اینها کاملاً درست. آن لحظه آخر جبرئیل میآید: «بَیْنَ أَیْدِیهِمْ سَدًّا» – پیغمبر را از جلو چشم اینها رد میکند (به پیغمبر: «وقتی رد میشوی، خاک میپاشی رو سر اینها»)، همین «خاک بر سر خودمان». خاکی است، هوا روشن شود حمله میکنند. تا قبلش هم سنگباران میکردند. ظاهراً خونی شده بود امیرالمؤمنین علیه السلام، صدایش هم درنمیآمد. این کینه و نفرتی که آنجا ایستادند، معمولی نمیتوانستند تحمل کنند. همینهایند دیگر، همینها همانانند. بدون... «بسیجی» میافتم، حمله کردند. دیدند امیرالمؤمنین یک فصل مشتی زدند. امیرالمؤمنین علیه السلام که: «فلانفلانشده تو برای چی اینجا خوابیدی؟» «اجازه بگیرم؟» «سر اینکه اینجا خوابیدم، نشان بده کجا رفت!» گفت: «مگر به من سپرده بودینش که از من بپرسید کجا رفت؟»
حالا راه افتادند، امکانات و تجهیزات اینها را ببینید. رادار و تجهیزات و فلان و اینها که پیغمبر و رَدش را زدند. آن زمان با آن امکانات از روی پشکل شتر، که این مثلاً چی چی خورده و کدام وری رفته، راه را پیدا کردند. تا پشت در غار رفته. امکانات اینها این است. آن لحظه آخر است که جان به لب میرسد، انقطاع که حاصل میشود، اوضاع هم عوض میشود. حالا آن یک نفری که با پیغمبر در غار است (که هر که بوده، که خیلی هم ظاهراً آدم علیه السلامی نبوده، هر که بوده) حالا ما کار نداریم کی بوده. کنار پیغمبر نشسته، استرس دارد. پیغمبر دارد آرامش میکند: «فدایت کنم پیغمبر استرس نداشته باشد.» یکی اینجا در حاشیه امن دارد پیغمبر استرس میدهد. پشت در غار آمدند. آنجا که رفتند تا پشت در اتاق پیغمبر، یک دو رکب خوردند. اینجا آمدند تا پشت در غار. حالا در نداشته غار. حالا برنامهریزی خدا. خدا وقتی میخواهد قدرتنمایی کند، میخواهد تحقیر کند، «اللَّهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ»، این مدلی است. مسخره میکنند؟ مسخرهشان میکنم. خدایا! مگر تو هم فحش بلدی بدهی؟ فحش چی میدهی؟ مسخرهشان میکنی؟ من اینجوری مسخره میکنم. من مسخره... عین حقیقت است.
چطور مسخره میکنی؟ با تار عنکبوت مسخرهشان میکنی! میآیند تا آنجا میرسند، به تار عنکبوت میرسند. میگویند: «اینکه بابا چند روز ازش گذشته. این کبوتر هم اینجا تخم گذاشته.» مسخرهاش کردم! تا آنجا رفتی، به پشت آن تار عنکبوت رسیدی. چی شد؟ چی شد ازگل؟ تار عنکبوت هم رسیدی. پیغمبر آن پشت بود. چی شد؟ میکشتیاش؟ چی شد برگشتی؟ ندیدیش؟ نفهمیدی؟ صدای نفسش نیامد؟ یک متر فاصله داشتی، بدبخت! چی شد؟ تار عنکبوت نگذاشت؟ «إِنَّ أَوهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنکَبُوتِ». از عنکبوت هم کم خوردی. تو که میگفتی: «من خیلی دارم.» میشود تحقیر. تحقیر واقعی خدا. امام تحقیق: «این هلیکوپترهای اینها را در آسمان کی ساقط کرد؟» خدا رحمت کند امام، رضوان الله علیه. چه روحی بود روح خدا! «ما ثابت کردیم شنها ساقط کردند.» چه پز ابرقدرتی! به این میگویند. انگار مال باباش است همه شنهای صحرای طبس! انگار ایشان دستور داده، عملیات. «دکمه زدیم، شنها بلند شدند، همه رفتند.» این در مشت کسی است که همه عالم را دارد اداره میکند. دیشب همه خواب بودند. اگر بیدار بودم کسی نمیتوانست کاری بکند. نه پدافندی داشتیم، نه راداری داشتیم، هیچی. شنهای طبس پا شدند، همه اینها را لت و پار کردند.
تحقیر خدا این است: «اللَّهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ». بعد میگذارد قشنگ تا آن نقطه آخرش بروند، چون میخواهد این «صعوداً» در دنیا که بود، خیلی بلندپروازی میکرد، خیلی خودش را در قلهها میدانست. «من میبرم تو قلههای جهنم پرتش میکنم، میگویم دوباره بیا. سوارقو، صعوداً.» خیلی خودش را بالا میدانست، خیلی خودش را بالا میگرفت. بالا! این جلوه دنیایت است. خیلی بلندپروازی میکردی. این شد داستان ترور پیغمبر که درش ماندند و شد قضیه جنگ بدر که انشاءالله اگر فرصت بشود فردا شب به قضیه جنگ بدر میپردازیم.
نقدی که مرحوم مجلسی دارد که حالا امشب فرصت نشد شبهای بعدی اشاره میکنم، نقل جامعی است که همه اینها را یککاسه میکند: ابوجهل و ابولهب و دیگران را عمل میکند جزو مستهزئین و عاقبت همه اینها میشود عاقبت «إِنا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ». این که بخش عمدهای از این قضیه مستهزئین مال جنگ بدر است که اینها دیگر تصمیم نهایی گرفتند که ما باید با این بجنگیم. حالا به پیغمبری که نه عده و عده دارد، نه پول دارد، نه امکانات، نه سرباز آماده رزم دارد. ابتدای هجرت پیغمبر. همه را جمع کردند برای قلع و قمع پیغمبر. یک تعداد زیاد، چند برابر. آنور هم سیصد و خردهای نفر. همه تجهیزات و امکانات و پول و همه را آوردند وسط. همه گندههایشان آمدند وسط. همه نخبههایشان آمدند وسط. ابولهب البته نیامد، در مکه ماند. بقیهشان آمدند. همهشان آقا در بدر تار و مار شدند به طرز عجیب. طبق نقل تاریخ، یا مستقیم به دست امیرالمؤمنین علیه السلام کشته شدند، یا با مشارکت امیرالمؤمنین کشته شدند. همه این گندهها کشته شدند که در رأس همهشان ابوجهل بود.
جمعش کنم، برویم در روضه. پیغمبر اکرم فرمود: «ابوجهل.» در یک روایت فرمود: «فرعون این امت است.» وقتی که ابوجهل کشته شد در جنگ بدر، میفرمود: «خبر از ابوجهل به من بدهید.» فرماندهشان هم ابوجهل. حتی یک بار هم ابولهب آمد مماشات کند با پیغمبر، ابوجهل آمد دوباره راهش انداخت ابولهب را. اینجور بود ابوجهل که به دست عبدالله بن مسعود سر از تنش جدا شد. پیغمبر آوردند، پیغمبر هی میفرمود که: «از ابوجهل خبر بیایید.» همه گندههایی هم که جزو مستهزئین بودند و جزو فراعنه بودند، غیر از آن مستهزئین اصلی که در آن روز نابود شدند، بقیهشان در بدر کشته شدند. یک دانه ابولهب بود که مال بعد بدر عرض میکنم چی بود. اینها کارهای خدا است، خیلی عجیب است. اینها همهشان تار و مار شدند و سر ابوجهل را آوردند برای پیغمبر. فرمود: «این از فرعون بدتر است.» «اعطی من فرعون»اش از فرعون بالاتر است. گفتند: «چرا یا رسول الله؟» «فرعون موقع جان دادنش ایمان آورد به موسی، به رب موسی، این ملعون موقع جان دادنش هم میگفت من از لات و عزی کوتاه نمیآیم.» این از فرعون هم بدتر.
جنازههایشان را دستور داد یک چاه درست کردند، پرت کرد در چاه که این خودش صورت دارد، صورت ملکوتی دارد. آن «ویل» که حالا در باطن عالم میخواهند پرتشان کنند، اینجا هم همه را ریخت در چاه و ایستاد تحقیرشان کرد. با اینها حرف زد پیغمبر. ابوسفیان فرار کرد، برگشت عقب. ابولهب دیدش، گفت: «از میدان چه خبر؟» گفت: «هیچی نگو. بدبخت شدیم.» حالا متن آن را انشاءالله شبهای بعد میخوانم. گفت: «مگر چی شد؟» گفت: «با چشم خودمان دیدیم فرشتهها آمدند کمک رسول الله.» حالا «رسول الله» نگفت، «پسر عبدالله» چون دیدند دیگر خودشان. این واقعه خیلی عجیب بود. ملائکه بیایند. ۴۰۰۰ فرشته، حالا ۳۰۰۰، ۴۰۰۰ آمدند کمک جلو چشم اینها. اصلاً واقعی بد واقعاً، واقعی عجیب است. ایام سالگردش هم هست. در ماه رمضان بود دیگر، واقعه بدر که میدان نبرد بدر را امیرالمؤمنین کرد میدان بدر. آنجا بین زمین و صدا بلند شد: «لَا فَتَیٰ إِلَّا عَلِیٌّ، لَا سَیْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ». امیرالمؤمنین را که نگه داشت این سپاه را در بدر، البته خدای متعال هم برکت داد و حمایت کرد از کار او.
این خبر به ابولهب که رسید تشنج کرد با خبر جنگ بدر. حالا برخی نقلها دارد که یک چوبی هم در سرش خورد که انشاءالله بعداً برایتان میخوانم که آن داستان عجیبی دارد. برخی نقلها دارم از شنیدن خبر شکست تشنج کرد. یک هفته بدنش ریخت بیرون. مرغ جنازهاش را بچههایش جمع نمیکردند. بردند پرت کردند، سنگبارانش کردند. «تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ، مَا أَغْنَىٰ عَنْهُ مَالُهُ». این همه شرارت آخرش این. با شنیدن خبر بدر قدرتنمایی میکند. آن وقتی که اینها دیگر خاطرشان جمع است که کار تمام است، دیگر جنگ است، دیگر شمشیر آوردیم، شمشیر ۲ متری آورده بودم برای زدن پیغمبر، قلع و قمع شدن همهشان. اصلاً عجیب بود قضیه. در جنگ احد هم که یک ضربهای زدند چون مؤمنین توکلشان را از دست دادند. این داستان همیشه تاریخ است. این دو طرف قضیه است. ابولهبها همیشه دستشان خالی است. خدا کفایتی نمیکند. مالشان به درد نمیخورد. آنور کفایت خداست. این داستان پیغمبر اکرم بود و شرارتهای دیگران.
خب، روضه امشب یک جایی میخواهم بروم انشاءالله، متصل به این بحث. خیلی عجیب است. امام حسین علیه السلام هم پیغمبری را به کربلا آورد. این کتابی که عزیزمان آقای دکتر رفعت دیشب لطف کردند به بنده دادند، زحمت خودشان بود و اثر فاخری هم بود. بنده تورقی کردم. روایات مقتل عاشورا را آنهایش که مستند و از زبان اهل بیت است، همه را یک کتاب کردند، که حالا معرفی هم میکنم اگر دوستان خواستند بگیرند: «ذارالله» اشتباه لفظی: دارالکتب در بیان آلالله. من حالا از باب تشکر از این برادر عزیزمان که متواضعانه در جلسات حضور دارند، روضه امشب را از کتاب ایشان که نقل از منابع متقن است، از این کتاب میخوانم.
روضه دارد که در کربلا، تعبیر این است. امام سجاد علیه السلام اینطور فرمود: «فلمَّا بَرَزَ لَهُمْ» البته در مورد حضرت علی اکبر علیه السلام. وقتی که ایشان خواست وارد میدان بشود «دَمَعَتْ عَیْنُ الْحُسَیْنِ علیه السلام». چشم امام حسین پر از اشک شد. دلیلش چیست؟ ادامهاش. خطاب کرد امام حسین به خدای متعال: «اللَّهُمَّ کُنْ أَنْتَ شَهِیدٌ عَلَیْهِمْ». «خدایا! تو شاهد باش فقط.» بعد: «على ابن رسولک». «پسر پیغمبرت دارد وارد میدان و أشْبَهُ الناس بِسَمْتِهِمْ». «شبیهترین آدم این عالم به پیغمبر» وارد این میدان. هم از چهره، هم از خلق و خو، از رفتار. پیغمبر! امام حسین بود، پیغمبر اهل بیت بود که وارد میدان. این روضه برای اهل بیت یک روضه دیگری است و انگار این انتقام هم برای آنها یک انتقام دیگری بود. انگار دستشان به پیغمبر رسید. همانهایی که پشت غار ثور دستشان نرسید، پشت خانه پیغمبر دستشان نرسید، در بدر دستشان نرسید، بنیامیه دیگر. حالا انگار دستشان به پیغمبر رسیده. انتقام بدر و احد را میگیرند. یزید هم گفت: «من انتقام بدر را.» در بدر نتوانستم پیغمبر را خیلی دوست داشتم، پیغمبر میکردند. ولی در کربلا توانستند دستشان به پیغمبر رسید.
لذا تعبیر این است: «مُرَّةُ بْنُ مُنْقِذٍ». خدا عذابش را بیشتر کند. وقتی دید دلاوری حضرت علی اکبر علیه السلام را، گفت: «علی آثام العرب.» «گناه همه عرب به گردن من اگر داغ این بچه را به دل مادرش نگذارم.» فراتر از «مَرَّهَ وَ طَعَنَهُ» – یکبارم آمد کمین کرد، مرّه نیزهای فرو کرد به پیکر مطهر حضرت علی اکبر علیه السلام. «فصرعه علی اکبر» به زمین افتاد از مرکب. و «اعتبره الَنَّهَ». اشتباه لفظی: و "اعتبره النَهب" به جای "اعتوره النَهب". فقط، همه ریختند. اهل فضل، اهل این جلسه اهل علمند، میفهمند مطلب را. «فَقَطَّعُوهُ». باب تفعیل. گفتند باب شدت و کثرت و مبالغه را میرساند. نه یعنی چند ضربه بهش زدند با شمشیرشان؛ یعنی با شمشیرشان این بچه را تیکه تیکه کردند. این شد که در موردش گفتند: «إِرْباً إِرْباً». برای همین امام حسین وقتی آمد همه شهدا را از میدان خودش برگرداند. روی اسب، شهید را میگذاشت، میبست افسار اسب را میگرفت، شهید را برمیگرداند خیمه. خیمه شهدایی داشت. شهدا را آنجا، که از دسترس دشمن دور بشوند. تنها شهیدی که از میدان نتوانست برگرداند امام حسین، علی اکبر بود. دلیلش هم گفتند این بود: دست انداخت دو دست را، انداخت زیر این پیکر بلند کرد، دید بقیه بدن رها. هر طرف را دست میگیرد طرف دیگر... لذا خطاب کرد: «جوانان بنیهاشم بیایید.»
الا لعنت الله علی القوم الظالمین الذین ظلموا آل بیت رسول الله من الاولین و الآخرین.
ای خدایا در فرج آقا امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. ارواح مطهر انبیا، علما، شهدا، فقها، امام راحل، حقوقالناس، ذوالارحام، ملتمسین دعا، از ساقه سر سفره با برکت حضرت علی اکبر مهمان بفرما. خدایا شر دشمنان پیغمبر و اسلام را به خودشان برگردان. آمریکا و اسرائیل جنایتکار را نیست و نابود بفرما. رهبر عزیزمان را، این فرزند پاک رسولالله را، به آبروی پیغمبر تا انتها در کنف لطف و حمایت و نصرت خودت قرار بده. پرچم این انقلاب را با دست با کفایت او به دست صاحب این انقلاب برسان. خدایا حوائج مسلمین، حوائج شیعیان را به فضل و کرمت برآورده بفرما. هر چه گفتیم خیر ما بود. هر چه نگفتیم و صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن.
بن نبی و آله. رحم الله من قرأ الفاتحه مع الصلوات.
---------------------------
منابع:
[آیه قرآن] سوره حجر، آیه ۹۵ — «إِنَّا کَفَیْنَاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ»
[حدیث] روایت در مورد مستهزئین و عاقبت آنها که با جزئیات و اسامی بیشتر نقل شده است.
مرحوم علامه مجلسی در جلد ۱۸ بحارالأنوار.
[آیه قرآن] سوره مسد، آیه ۱ — «تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ»
[آیه قرآن] سوره مسد، آیه ۲ — «مَا أَغْنَى عَنْهُ مَالُهُ وَ مَا کَسَبَ»
[آیه قرآن] سوره نساء، آیه ۸۱ — «کَفَى بِاللَّهِ وَکیلًا»
[آیه قرآن] سوره نساء، آیه ۴۵ — «کَفَى بِاللَّهِ نَصِیرًا»
[داستان] خطبه قاصعه امیرالمؤمنین (ع) که به بررسی سیر تاریخی استکبار از ابلیس و قابیل تا فرعون و زمان پیامبر اکرم (ص) میپردازد.
[آیه قرآن] سوره بقره، آیه ۳۴ — «أَبَىٰ وَاسْتَکْبَرَ وَکَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ»
[آیه قرآن] سوره مسد، آیه ۳ — «سَیَصْلَىٰ نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ»
[آیه قرآن] سوره مسد، آیه ۴ — «وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ»
[آیه قرآن] سوره ابراهیم، آیه ۳۵ — «وَاجْنُبْنِي وَبَنِيَّ أَن نَّعْبُدَ الْأَصْنَامَ»
[داستان] ماجرای توهین ابوجهل به پیامبر (ص) در کنار کعبه و واکنش غیرتمندانه حضرت حمزه (ع) که با شمشیر به او حمله کرد و همانجا اعلام اسلام نمود.
فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام، ص ۱۱۴.
[آیه قرآن] سوره یس، آیه ۹ — «وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ»
(منبع در متن: آن لحظه آخر جبرئیل میآید... پیغمبر را از جلو چشم اینها رد میکند)
[داستان] پناه گرفتن پیامبر (ص) در غار و معجزه تار عنکبوت و تخمگذاری کبوتر در دهانه آن که باعث تحقیر و بازگشت تعقیبکنندگان مشرک شد.
بیهقی، أبو بکر، دلائل النبوه، ج۲، ص۴۸۲
[آیه قرآن] سوره عنکبوت، آیه ۴۱ — «إِنَّ أَوهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنکَبُوتِ»
[حدیث] ندای آسمانی در جریان رشادتهای امیرالمؤمنین (ع) در جنگ بدر: «لَا فَتَیٰ إِلَّا عَلِیٌّ، لَا سَیْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ».
تاريخ طبرى طبع دار المعارف مصر ج ۲، ص ۵۰۹.
[داستان] مرگ ذلتبار ابولهب در مکه پس از شنیدن خبر شکست مشرکان در بدر، که بر اثر تشنج و بیماری ریوی بود و جنازهاش را با سنگباران دفن کردند.
بلاذری، انساب الاشراف، ۱۹۵۹م، ج۱، ص۴۷۸
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...