شراره

جلسه هفتم

قرآن . شراره . 1404/12/07
00:50:29
35

تفسیر سوره مسد

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم‌الله الرحمن الرحیم
«الحمدلله رب‌العالمین صلی‌الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنةالله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین رب اشرح لی صدری و یسرلی و احلل عقدة من لسانی»
بحثی که داشتیم با محوریت «سوره مبارکه مسد»، مروری داشتیم بر قضایای صدر اسلام و دشمنان اولیه نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله. (۱۳ تا یا ۱۴ تا یا ۱۶ تا یا ۱۷ تا، طبق زخم‌های مختلف)؛ افراد اصلی جریانی بودند که روبه‌روی پیامبر ایستاده بودند. پنج نفرشان البته نقل‌های مختلفی دارد که پنج نفر هست، شش نفر، هفت نفر تا ۸ نفر. پنج نفرش تقریباً قطعی است که به‌عنوان سران معروف بودند. اسامی نحسشان را شب‌های قبل خواندیم، از زندگی کثیفشان هم گفتیم، از عاقبت سیاهشان هم گفتیم.
طبق برخی روایات این‌ها فراعنه بودند، فراعنه شبتا و فراعنه مختلف. موسی نبی با یک فرعون مواجه بود اما نبی اکرم با چندین فرعون مواجه بود. یک نفر بود در برابر موسی علیه‌السلام که امکانات داشت، قدرت داشت، پول داشت و به قول ماها خرش می‌رفت، ولی پیغمبر اکرم روبه‌روی افراد متعددی بود و از همه دردناک‌تر و سخت‌تر این بود که عموی پیامبر جزو این سران کفر بود و فرعون بود. موسی دیگر این‌جور نبود. حضرت ابراهیم علیه‌السلام هم عمویش کافر بود، ولی عموی ابراهیم نمرود نبود. شدیدبودن اذیت پیامبر که فرمود: «هیچ پیغمبری به‌اندازه من آزار ندیده» وجوه مختلفی دارد که یکی‌اش همین است که نمرود، ابولهب بود. ابولهب همه کار کرد برای زمین‌گیر کردن پیامبر.
عرض کردم؛ تحریم اقتصادی کرد. داستان شعب ابی‌طالب شد، البته تنها نبود، ابولهب گروهی بودند و بعد هم داستان وفات حضرت ابوطالب علیه‌السلام، مظلومیت و تنهایی پیامبر که این‌ها دیگر تصمیم گرفتند پیامبر را بکشند. جبرئیل به پیامبر وحی کرد که اینجا نمان، «ور و ونتو بریز» که از مکه خارج شوی. یک دوسه‌سالی طول کشید تا پیامبر از مکه خارج شد.
خیلی تو این‌ها درس است، خیلی نکته است. تاریخ پیامبر یک‌جوری است که نمی‌شود گفت و رد شد. به تعبیر رهبر عزیز انقلاب، باید میلی‌متری انسان بخواند تاریخ پیامبر را، چون خیلی نکته دارد. ولی حالا چون بعضی مطالبش خیلی کم گفته می‌شود، یک مرور اجمالی داریم به برخی قضایا می‌کنیم که تا حدی بیان شده باشد. وقتی که به پیامبر گفتند شما از مکه باید بروی (جبرئیل گفت)، پیامبر شروع کردند از مکه آمدن، دور مکه می‌گشتند تا قبیله‌هایی را پیدا کنند که با آن‌ها پیمان ببندند. این‌ها نکته دارد. نکته‌اش این است که ولی خدا، درسته پیامبر اکرم است ولی نیاز دارد به یاور، نیاز دارد به ناصر، نیاز دارد به آدم، نیاز دارد به مردم.
خیلی نکته مهم است. بعضی خیلی فانتزی و توهمی مسائل را تحلیل می‌کنند. افرادی که هزار لایه فاصله دارند با پیامبر را، ازشان توقع دارند یک‌تنه بزنند، ببرند اعدام کنند، بررسی کنند، بازرسی کنند، نظارت کنند، قانون وضع کنند، پیگیری کنند. بابا خود پیامبرش این‌طور نبود. خود پیامبر، ابوطالب که رفت، جانش در معرض خطر قرار گرفت و وقتی به او گفتند که از مکه برو، نگفت می‌روم یک‌جا توی بیابان‌ها چادر می‌زنم، همان‌جا زندگی می‌کنم. رفت، شروع کرد دانه دانه با این قبیله‌ها وارد گفتگو شد و طرد کردند پیامبر را، هیچ‌کس گردن نگرفت پیامبر را. دانه دانه با این‌ها صحبت می‌کرد. مطالب عجیبی دارد.
بنده حالا به این دوستان جوان‌تر سفارش می‌کنم این چهارجلدی که چاپ شده که واقعاً خواندنی است و زحمت کشیده؛ چرا آیت‌الله یوسفی قروی (کتاب تاریخ تحقیقی اسلام)، البته فکر می‌کنم الان توی بازار نباشد، چاپش احتمالاً تمام شده. چهار جلد ایشان کار کرده. کار تحقیقی انسان فاضل و ملا، در بحث‌های تاریخی سوار به مطلب و خوب هم بحث و تحلیل می‌کند، نتیجه‌گیری می‌کند. یک دوره تاریخ پیامبر توی این چهار جلد خیلی قشنگ، ساده، شفاف و متقن آدم می‌بیند.
اگر هم کسی اهل تحقیق است، کتاب مرحوم آیت‌الله سید جعفر مرتضی عاملی که خب آن از صحیح سیرت نبی الاعظم، آن کتاب دیگر کتاب کامل و مفصلی است و خیلی پر و پیمان. ترجمه هم ظاهراً شده، مطالب خواندنی دارد. پیامبر دانه دانه با این قبیله‌ها صحبت می‌کرد، می‌فرمود که از من محافظت می‌کنید؟ با هم قرارداد ببندیم. خب جهان عرب این شکلی بود که الان برای ماها یکم عجیب است که مثلاً یکی بیاید با یک‌جایی مثلاً بیاید توی پردیسان در بزند بگوید آقا از من محافظت می‌کنی؟ من... این‌جوری نبوده. ارتباطات قبیلگی داشتند و آن وقت هم درآمد این‌ها از راه نفت و چه‌می‌دانم این چیزها که نبود که پهنای باند که نمی‌فروختند، زندگیشان تأمین بشود. زندگیشان از راه جنگ بود. می‌جنگیدند، کشاورزی هم بود که خوب کمتر یا می‌رفتند شکار یا می‌جنگیدند. بیشتر درآمد این‌ها این‌جوری بود. پیامبر به این‌ها می‌فرمود که جان من در خطر است، شما بیاین از جان من محافظت کنید، با هم قرارداد ببندیم. این‌ها می‌گفتند که، خیلی جالب است، خب دو دوتا چهارتا دیگر. می‌گفتند خب ما اگر از جان شما محافظت کنیم، چه نصیبمان می‌شود؟ حضرت می‌فرمود که من پیغمبر خدایم. از جان من محافظت کنید، این حکومت ما می‌توانیم تشکیل بدهیم، برقرار کنیم. گفتند خب حالا حکومت تشکیل دادی، ما از جان تو محافظت کنیم یعنی مثلاً تو از دنیا بری، بعد از تو ما رئیس می‌شویم؟ می‌فرمود نه. می‌گفت گیر آوردی ما را؟ به قول ما: ما بیایم از تو دفاع کنیم، کشته بشیم، زخم برداریم، بعد تو دشمنانت را محو کنی، قدرت تشکیل بدی، بعد هم هرکسی را خواستی جای خودت جانشین کنی؟ برو عمو! به پیامبر بعضی جواب تلخ‌تری می‌دادند که اینجا معلوم می‌شود خیانت ابولهب را. می‌گفتند: تو اگر آدم خوبی بودی، فامیل دنبالت نبودند که بکشنت. آدمی که عمویش می‌خواهد بکشتش، معلوم است اوضاعش چطور است. این خیلی تلخ است شنیدن این حرف.
پیامبر به طائف می‌رفت، قبیله قبیله صحبت می‌کرد. نه تنها کسی استقبال نمی‌کرد، تحقیر می‌کردند، توهین می‌کردند. انواع و اقسام جملاتی که نقل شده، توی این کتاب ایشان خیلی قشنگ این مطالب را آورده. گاهی دیوانه‌ها را جمع می‌کردند، با این بچه‌های کوچک بهشان سنگ می‌دادند، پیامبر را سنگ‌باران می‌کردند. از آن سفر طائف پیامبر (از آن همه رفت‌وآمد)، هیچ‌کس که حمایت نکرد، قرارداد که نبست، هیچی. یک عده‌شان که انگور آوردند. یک خادمی بود، غلامی بود برای پیامبر انگور آورد. مثلاً حالا یکم احترام کردند این‌ها. پیامبر شروع کردند به خوردن، گفتند بسم‌الله. گفت: اینجا کسی این حرف‌ها را نمی‌زند. بسم‌الله چی بود؟ حضرت گفتند که من الله را قبول دارم فلان این‌ها. تو اسمت چی است؟ از اهل کجایی؟ گفت: نینوا. نینوا همین کوفه خودمان می‌شود. عجب! پس بچه‌محل داداش ما هم که هستی. گفت: داداش شما کیست؟ فرمود: یونس پیامبر. گفت: شما پیامبری؟ گفت: یونس را از کجا می‌شناسی؟ گفت: خب چون پیامبرم دیگر. پیامبری که یونس را بشناسی، غیر پیامبر یونس را کسی نمی‌شناسد، اینجا توی جزیرةالعرب. یکی از یونس را بشناسد. آنجا تو نینوا افتاد به دست و پای پیامبر، مسلمان شد. همین یک دانه بار پیامبر بود از طائف. این همه رفت‌وآمد و هی پیامبر می‌رفتند می‌آمدند، این‌ها هم امان نمی‌دادند. دوباره برمی‌گشتند مکه با یک وضعیت ناامنی.
تنها یاری هم که داشت برای رفت‌وآمد و کمکش کند امیرالمؤمنین علیه‌السلام، دنبال برنامه رفتن از مکه بود. شرایط مکه به هم ریخته، هیچ‌جا هم از پیامبر حمایت نمی‌کند. خیلی شرایط سختی است. می‌خواهم این مطابقت‌ها شکل بگیرد برای ما، ببینیم این پیامبری که الان اسمش این‌جور عالم پر کرده، توی انگلیس پرتکرارترین اسم شناسنامه‌ها اسم محمد، این پیامبر چه اوضاعی را گذرانده. ببینید، این‌ها را ببینید. این روزگار تنهایی یک عاقبت این شکلی دارد. الان هم این اوضاعی که ما داریم می‌گذرانیم، یک عده‌ای فکر می‌کنند بدبختیم و کارمان تمام شد. نه آقا! این سرآغاز یک انقلاب بزرگی است که یک روزی کسی باورش نمی‌شود که مسلمان‌ها توی این قدرت و مظلومیت زندگی کنند.
خلاصه پیامبر آن‌قدر این در و آن در زدند، توانستند با یثرب (که آن موقع اسمش یثرب بود، بعداً شد مدینه)، البته اواخر پیامبر فرمود: حتی بهش مدینه هم نگویید، طیبه بگویید یا طیب، توی این اشعار عربی یا طیبه که می‌گویند همین مدینه است. پیامبر با این‌ها ارتباط گرفتند، این‌ها اقبال نشان دادند به پیامبر، یثربی‌ها. کم‌کم آقا بین این‌ها منتشر شد. یک جمعیت کثیری مسلمان شدند توی رفت‌وآمدهای پیامبر و به‌واسطه آدم‌های خاصی که حضرت بعضی از این‌ها را می‌فرستادند توی مدینه (که یثرب بود آن موقع)، یک جو فوق‌العاده‌ای برای پیامبر شکل گرفت توی یثرب.
جوری شد که هم از اینجا پیامبر از مکه تعداد را می‌فرستاد، می‌فرمود: بروید آنجا در امان باشید. یک تعدادی هم که فرستاد حبشه همان اول‌ها که جعفر طیار بود و دیگران که نجاشی، روحش شاد باشد ان‌شاءالله. آخر نشد مسلمان شد یا نشد، ولی به‌هرحال آدم خوبی بود، حمایت کرد از این‌ها. این دو تا جا را پیامبر دیدند که می‌شود بهش پناه برد. یثرب اوضاعش بهتر بود. جوری شد که این‌ها اصلاً به پیامبر گفتند که شما بیا همین‌جا. زمینه‌اش فراهم شد. قول و قرارهایی شد که این‌ها حمایت کنند از پیامبر و دفاع کنند از پیامبر.
حالا این سمت اوضاع چطور است؟ اینجا هم این شکلی است که دیگر تصمیم قتل پیامبر را گرفتند و کار پیامبر تمام است توی مکه. تک و تنها شد. قضیه دارالندوه که عرض کردم، شورا را تشکیل دادند و خود شخص ابلیس آمد مدیریت کرد و بنا شد که بریزند پیامبر را بکشند که خب پیامبر رفتند غار ثور و امیرالمؤمنین ماندند جای پیامبر. تازه امیرالمؤمنین را هم داشتند می‌کشتند. این را هم باید بهش توجه کرد. بعضی فکر می‌کنند مثلاً روپوش دادند کنار، یک بوس گرفتند از امیرالمؤمنین، علی پیامبر. نه این‌جور نبود. این‌ها از اول با شمشیر حمله کردند به امیرالمؤمنین. می‌خواستند امیرالمؤمنین را هم بکشند. خالد بن ولید پسر ولید بن مغیره حمله کرد ولی خب امیرالمؤمنین مرد جنگ است، جنگی بیمه. درجه یک. توی بستر یک‌جا خالی داد، یک جست زد، شمشیر را از دست خالد بن ولید گرفت. حالا ۱۰-۱۵ نفر ریختند برای کشتن امیرالمؤمنین. یک جوان توی بستر یک حرکتی زد و شمشیر را گرفت و افتاد به این‌ها، فرار کردند، بعدشان در رفتند. رفتند بالا پشت‌بام با یک حرکت، که بعد دیگر شد قضیه هجرت پیامبر، که خودش داستان مفصلی دارد.
توی غار پیامبر سه‌روز ماندند و امیرالمؤمنین این سمت دارد رسیدگی می‌کند به اوضاع پیامبر. پیامبر هم به امیرالمؤمنین فرمود: برو. امین بود پیامبر در مکه، اموال مردم دستش بود. حتی تجار قریش هم تجار دیگران، جاهای مکه ایام حج به پیامبر... پیامبر جایگاهش این شکلی بود. فرمود: برو این سه روز تسویه‌حساب کن، بدهی نمانده باشد از من. بعد فرمود: خیالت هم تخت باشد، هیچ‌کس با تو کار ندارد. خیلی چیز عجیبی بود. وعده‌ای که پیامبر به امیرالمؤمنین داد که تو سه روز برو داد بزن توی خیابان، بگو هرکسی که طلب دارد و حساب‌وکتابی دارد با فرزند عبدالله، بیاید اینجا حساب‌وکتاب و توی این سه روز حالا کار چریکی امیرالمؤمنین و اطلاعاتی امیرالمؤمنین فوق‌العاده است که توی این سه روز این‌طرف وسط خیابان دارد داد می‌زند، همه را جمع می‌کند که بیایند حساب‌وکتاب پیامبر را بکنند، مخفیانه آب و غذا می‌برد برای پیامبر سر غار ثور. شوخی نبوده این رفتن. آقا رصد می‌کردند. امیرالمؤمنین بعد آب‌غذا بردنش خیلی سخت است. آن غار هم نمی‌دانم رفتید شماها. ما توفیق داشتیم رفتیم دیدیم یک جای پرت، سنگلاخ، دور، همین الانش دور از شهر. رفت‌وآمدش خیلی سخت است. آن موقع چه‌کار می‌کرد امیرالمؤمنین؟ سه روز مدام رسیدگی، شرایط فراهم می‌کند. اصلاً واقعاً بی‌نظیر است، اصلاً در وهم نمی‌گنجد. فاطمات را دارد آماده می‌کند که ببرد، شرایط را دارد فراهم می‌کند که راه بیفتد برود مدینه.
حالا این داستانش مفصل است. این ابولهب و دیگران که دنبال کشتن پیامبرند، پیامبر حرکت می‌کند سمت مدینه. آن سمت هم که اوس و خزرج به‌عنوان انصار، قرارداد بستند با پیامبر که ما ازت دفاع می‌کنیم، مثل بچه خودمان، مثل جان خودمان ازت حفاظت می‌کنیم. حالا اینجا قضایای عجیبی رخ داد، چون نکته دارد این لابلای من. حیفم می‌آید بعضی نکات را نگویم.
پیامبر وقتی رسیدند مدینه، در بدو ورود به مدینه ماندند (مسجد قبا و این‌ها که خبر دارید که صبر می‌کنم تا علی برسد). که ماندند چند روزی و امیرالمؤمنین علیه‌السلام رسید و درعین‌حال تا امیرالمؤمنین برسد، آن پایه مسجد را هم حضرت زد. اولین چیزی که برای حکومتش حضرت برقرار کرد: مسجد. این خیلی چیز… با اینکه بیرون مدینه یک مسجد آنجا تشکیل داد و بعد وارد مدینه شد. بعد هم وارد مدینه که شد، همان بدو ورود حضرت یک آقای ایرانی، پیرمردی آمد. قضایای مفصلی دارد، خود را رساند به پیامبر. گفتش که من از ایران راه افتادم برای دیدن شما.
اسمت چی است؟ حالا آن موقع اسم ایشان روزبه بوده، حالا فیلمش را چند سال دیگر می‌سازند. یعنی ساختند، چند سال دیگر آرام‌آرام پخش می‌شود، ان‌شاءالله. چند سال دیگر قبر ایشان هم غلغله می‌شود، ان‌شاءالله. که آنجا پیامبر اسم ایشان را سلمان کرد بعد از اینکه مسلمان شد. قضیه عجیبی داشت. گفت بر اساس اخباری که بهم رسیده بود، می‌دانستم یک نفر پیامبر شده و از ایران راه افتادم، می‌آمدم سمت مکه. توی مسیر دزد به من زد و من را گرفتند و برده کردند و آوردند مدینه.
حالا کارهای خدا. این یک قاعده اینجا دارد. این داستان را گفتم چون حیفم می‌آمد این قاعده را نگویم، چون به بحث ابولهب مرتبط است. قاعده طلایی و عجیبی در کلمات امیرالمؤمنین علیه‌السلام در نهج‌البلاغه. این را یادگاری داشته باشید، از آن جملاتی که خیلی به دل می‌نشیند. خیلی، خیلی، خیلی، خیلی به دل می‌نشیند و اصلاً کلاً یک حال دیگری به آدم می‌دهد. امیرالمؤمنین توی این کلمات قصارشان می‌فرمایند: «الاقرب اتی له الاب». کسی که نزدیکانش ولش کنند، دورها می‌آیند به دادش می‌رسند. الابولهب دنبال کشتن پیامبر است، سلمان دنبال پیدا کردن پیامبر است. خیلی، خیلی. عقرب. نزدیکانت وقتی که تضیعت کنند، از دورها می‌آیند به دادت. یک قاعده‌ای است.
نزدیکانش ولش کردند، اوس و خزرج دارند ازش حمایت می‌کنند. نزدیکانش ولش کردند، سلمان از آنجا پا شده، آمده پیامبر را پیدا می‌کند (یک سری نشانه‌ها را هم که داشت، تست از روی پیامبر که حالا چون وقت گرفته می‌شود، نمی‌گویم) و ایمان آورد.
ورود پیامبر به مدینه. این سمت قریش دست برنمی‌دارند. این فشار اضافه می‌شود. هرچه که اموال بود از پیامبر، از مهاجرین که قبل پیامبر رفتند یثرب، آدم‌های متمولی هم خیلی‌هایشان بودند. خانه داشتند، زندگی داشتند، گاو و گوسفند داشتند، شتر داشتند. این‌ها برداشتند مصادره کردند اموال این‌ها را، تحریم دیگر. مصادره بلوک کردند اموال این‌ها را. اینجا امین ابولهب و دیگران اموال پیامبر و مهاجرین. خب پیامبر چه‌کار کرد؟ پیامبر؛ پیامبر اخلاق. مکارم‌الاخلاق. به این‌ها گفت: کارتان اصلاً قشنگ نبود. بعد پیامبر کاپ اخلاق را برد. بعد پیامبر گفت: من توصیه‌تان می‌کنم که انسان‌های خوبی باشید. یا مثلاً گفتند: بیاییم با هم گفتگو کنیم، آخه چرا دعوا؟
پیامبر فرمود: اموال ما را مصادره کردید؟ سپاه این کاروان تجاری شما رفته شام. این‌ها هم خرپول‌های عرب بودند دیگر. قریش خرپول‌های عرب بودند. محل تجارت اصلی هم که شام بود. این کاروان رفته بود شام. کاروان تجاری یک سود کلانی هم کرده بود، پول مشتی داشت برمی‌گشت. توی مسیر که می‌خواهد برگردد برسد مکه، از مدینه باید رد بشود. پیامبر فرمود که: بریزید این کاروان تجاری این‌ها را مصادره کنیم، پول‌ها را برداریم بیاوریم. پیامبر اخلاق! مکارم‌الاخلاق! خاک‌برسر هر کسی که اخلاق این‌جوری ندارد و خاک‌برسر هر کسی که به ما یک اخلاق دیگری معرفی می‌کند. کاپ اخلاق را بردیم و این‌ها مملکت را به خار و خاشاک دادیم. کاپ اخلاق را بردیم! خاک‌برسر هر کسی که این‌جوری است!
پیامبر را هم تحریف می‌کنند دیگر. این پیامبر اخلاق! اخلاق این است. وقتی ظلم می‌کنی، اموال ما را مصادره کردی، پدرت را درمی‌آوریم آقا. انقلابی شد. این خبر پخش شد توی مکه بین قریش که پیامبر دست گذاشته روی نقطه ضعفش. این‌ها همه دار و ندارشان دنیاست، پول است. تهدید می‌کند. نباید بگویی که: آخه چرا تهدید؟ راه دیپلماسی که باز است! تهدید! جوابش فحش است! بلد نیستی بگو، از این بچه‌های پایین شهر بگوییم چهار تا بیایند کار را جمع کنند.
توی این قضایای ۱۸ دی و ۱۹ دی (حالا بین پرانتز) یکی از این دوستان منبری مشهد، خب داشتند می‌ریختند حرم را بگیرند دیگر، از چهار طرف حمله کردند به حرم. خیلی شب عجیب و تلخی بود. قبه استثنایی بود. ۱۸ دی برنامه‌ریزی عجیب، حرکت همهشان هم به سمت حرم بود. اطراف حرم اصلاً شهر جنگ‌زده شده بود. یکی از این منبری بود (یک تعداد از این قمه‌کش‌های پایین شهر را که بچه‌های هیئتشان بودند) گفته بود که: مگر مدینه بودیم یک کاری می‌کردیم؟ الان اینجا مدینه است؟ این قمه‌کش‌ها آمده بودند وسط خیابان افتاده بودند به جان این‌ها. حالا دیگر این‌ها قابل پخش نیست، آخرش لات‌ها کار را درمی‌آورند. سوسول‌ها و باکلاس‌ها و ژیگول‌ها و کراوات‌زده‌ها و کراواتی‌ها...
پیامبر هم اینجا سپرد به لات‌ها. می‌رویم کاروان را برمی‌داریم می‌آوریم. بعد تهدیدش کرد. شهر هرته مگر؟ مصادره می‌کنی؟ تمام شد آقا! تو چند نفر کلاً آدم داری که این‌جور تهدید می‌کنی، سر و صدا می‌کنی؟ برای این‌ها خوشگلش اینجاست که جنگ هم شد بعدش. پیامبر این‌ها را تهدید کرد و فرمود: جبرئیل به من گفته که بروید سمت این کاروانی که دارد می‌رود. جالب بود که یک کاروانش تجاری بود، یک کاروانش هم کاروان جنگی بود، سلاح داشتند. ذات الشوکه بودند به تعبیر قرآن.
پیامبر فرمود: به من وعده دادند یکی از این دو تا کاروان می‌افتد توی دست شما. «وَدَدتم أنَّ غیر ذات الشّوکة تکون لکم». دوست داشتید آن یکی که کاروان پول است، بخورند، به آن ها پول‌ها را بردارند بیاورند. رفتند و ابوسفیان هم خبر را شنید و مکه پخش کرد. داستان مفصلی دارد، واردش بشوم خیلی وقت می‌گیرد. با یک وضعی یک نفر را سوار شتر کرد، برعکس کرد، سر و صورتش را زخمی کرد و خون مالید از یک جایی و این‌ها. لباسش را پاره کرد و لختش کرد و این‌ها. گفت: برو تو شهر داد بزن داره جنگ میشه! پسر عبدالله می‌خواهد به ما حمله کند، به کاروانمان حمله کند، همه پول‌هایمان را می‌خواهد بگیرد. خیلی هم مهم بود پولی که داشت می‌آمد، همه سرمایه این‌ها بود. همه سرمایه‌ها رفته بود، سودش داشت برمی‌گشت. این کاروان اگر آسیب می‌دید، پدر این‌ها درمی‌آمد. این‌ها دیدند آقا هوا خیلی پس است. خب پیامبر تهدید کرد، در برابر تهدید حتی عمل کرد. در برابر عمل. نه اینکه او کارش را بکند، ما فقط تهدید بکنیم. خیلی اخلاق ندارند، خیلی بدی احترام! بنشین ابوسفیان! نکن این کارها را! زشت است. می‌برم اموالتان را. یمنی‌ها را ببینید. این‌ها مسلمانند، تهدید مهدی دیپلماسی این‌ها ندارد. دمشون گرم شب تا عروسیش پخش می‌کند پول‌ها را. می‌گوید: صهیونیست‌ها بود، کشتیشان بود، برداشتیم آوردیم اینجا بینم پخش کردیم. حزب‌اللهی مسلم.
خلاصه آقا فضا خیلی پرتنش شد. اول هجرت پیامبر است، هنوز سپاهی، نه تشکیلاتی، نه آدم درست حسابی، هنوز پیامبر اصلاً این‌ها را تست نکرده، بعد تازه قرار پیامبر هم با این‌ها این بود که: هر وقت من توی مدینه جانم در خطر بود، از من دفاع کنید. اینجا بیرون مدینه است، اینجا سرزمین بدر است. کاروان را بگیرند. خلاصه فضا رفت به سمت جنگ و تنش و این‌ها. آن سمت آقا کاروان هزار و بیش از هزار، این سمت سر و ته همه را با هم جمع کردند ۳۰۰ نفر. قابل مقایسه نیست تعداد. بعد تجهیزات، امکانات. آن سمت سرداران جنگی‌اند که اصلاً کارشان این است. این بدبخت‌ها تا حالا جنگ ندیده‌اند. بعد تازه قرار هم این بوده که توی مدینه از پیامبر دفاع کنند. اینجا بیرون مدینه است. اوضاع خیلی به هم ریخته است.
خلاصه آقا پیامبر اکرم به این‌ها فرمود: نترسید. جنگ هم بشود هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند. ولی خدایی‌اش می‌ترسیدند. بعضی از مؤمنان خیلی به خودشان ترسیدند. بعضی از مؤمنین در کاروان پیامبر جوری بود که شب خوابشان نمی‌برد. بعد قرآن فرمود که: من یک کاری کردم یک چرتی آمد یکم خوابتان برد شب. این به‌عنوان آیات الهیه نوآس، امانتن نازل شد بر شما. یکم احساس امنیت کردید، خوابتان برد. یک باران نمه خوشگلی هم گرفت. خیلی هوا، هوای دلی شد و هوا دونفره و... حالا نگو یکم توی این‌ها بود که حالا اتفاقی برایش افتاده بود که نمی‌توانم الان بگویم. خلاصه جوان‌ها می‌گویند به جدول و این‌ها. این نیاز هم داشت خلاصه به آب و باران و این‌ها. به این بنده خدا یک خیری هم رسید.
حالا ماه رمضان هم بود، نکته زیاد دارد من حالا اگر یادم می‌آید یک چیزهایی را. یکی از نکات بامزه این قضیه این است که پیامبر آمد به بدر رسید. ماه رمضان بود. خب فضا، فضای جنگ بود، آماده می‌شدند. پیامبر فرمودند که: از حد ترخص خارج شدیم، روزه کنسلی است. حالا اصحاب بدر که هی همه هی همه اصحاب بدر را می‌کوبند توی سر همه. شهدای بدر، اصحاب بدر، این ۳۱۳ نفر تعداد یاران امام زمان به تعداد اصحاب سالم. خنده‌اش می‌گیرد. این خوب‌های پیامبر این‌ها بودند دیگر. حالا ببین بعد این‌ها آن‌ها را خوردند. ببین آن‌ها چی بودند. آن سپاه ابولهب، ببین چی بود که این ۳۱۳ تا تاپ پیامبر این‌ها بودند. و این‌ها آن‌ها را خوردند. ملائکه آمدند، چند هزار ملک آمد از این‌ها دفاع کرد. این‌ها کی بودند؟ این‌ها این بودند. پیامبر فرمود: روزه‌هایتان را بخورید. این‌ها گفتند: عه! ماه رمضان، روزه. بابا! پیامبر دارد بهت می‌گوید روزه‌ات را بخور.
پیامبر ما را سر چاه، خب بدر پر چاه بود دیگر. منطقه آبی بود. آمدند سر چاه. فرمودند: یک سطل آب بیاور بالا. آب آوردند. پیامبر آب را گرفتند، گفتند: آقا من خوردم، بخورید. این‌ها ۳۱۳ تا نامه تاریخ اسلامند. بعد هم سر غنائم دعوایشان شد. این ۳۱۳ تا ناب پیروز شدند. یک دعوای مشتی، چون بالاخره پول کلانی دستشان آمد. بعد به پیامبر تهمت بزنند: یا رسول‌الله! نمی‌خواهی که پول ما را بخوری؟ پیامبر ما؛ مثل اینکه بلدم تقسیم کنم. این‌ها ۳۱۳ تا ناب تاریخ اسلامند! ما با این ۳۱۳ تا. آن ببین! آن لشکر اوشکول چی بوده. لول کردند جمعیت سنگین، پول درآمد. همه گنده‌های عرب جمع شدند. ابوجهل، عتبه، شیبه. همه آن‌هایی که یک عمر خون کردند به دل پیامبر جمع شدند. فردا شب باشد. یکم وقتمان این شب‌ها کم است، حیفم است. حالا دیگر ما چون قول دادیم همین وقت کم ان‌شاءالله لحاظ می‌کنیم. ماه رمضان منبر داشتیم ۴ ساعت روز. بعد نماز ظهر شروع می‌کردیم، دم اذان مغرب تمام می‌کردیم.
خلاصه آقا! این گنده‌ها جمع شدند، گفتند که: می‌رویم کار پیامبر تمام است. ابوجهل هم گفتش که: من باورم نمی‌شود. آخه این‌ها همین‌قدر که اینجا وایستادند کسی قایم نشده باشد، رکب نباشد. این‌ها بیایند جلو ما را مشغول کنند، عملیات ایزایی باشد، بغل‌ها کسی دربیاید. یک چند تا از این جاسوس‌ها را فرستاد. کتاب دارد ایشان. طرف برمی‌گشت. گفتش که: آقا یک چیز بگویم؟ گفت: بگو. گفت: این‌ها همین ۳۰۰ تا بیشتر نیستند، ولی این ۳۰۰ تا خیلی محکمند! این ۳۰۰ تا را ما نمی‌توانیم ازشان رد شویم. این‌ها تا ما را نکشند، ول نمی‌کنند. قیافت معلوم است ترسیدی. این حرف‌های مفت نزن! به این‌ها هم نگو. این‌ها می‌ترسند. هر کسی را که می‌فرستاد، برود برای شناسایی عملیات، برمی‌گشت می‌گفت: آقا این‌ها خیلی محکمند! این‌ها از هیچی نمی‌ترسند! پیامبر هم به این‌ها فرمود که: حرف نمی‌زنید، چشم‌هایتان را هم می‌بندید که تعداد جمعیت این‌ها را نبینید. این‌ها خیلی… دهانتان را هم می‌بندید صدایتان درنیاید. حالا این‌ها چشم‌های بسته، یک‌جا وایستاده، دهان‌ها بسته. آن‌ها هرچه می‌آمدند برای شناسایی این‌ها، معلوم نیست چه نقشه‌ای توی کلشان است. همه ساکت وایستاده‌اند، هیچی نمی‌گویند.
یک برنامه برای منصور بر عب. امام زمان هم همین‌جوری پیروز می‌شود. او بعد از شما بترسد. او می‌ترسد از شما، او نمی‌فهمد شما چه‌کاره‌ای. برنامه‌ات چی است؟ چی پشتش است که از هیچی نمی‌ترسد؟ برای چی این‌ها باید ۳۰۰ تا روبه‌روی این تعداد بایستند؟ دو تا کلاً اسب بود توی لشکر پیامبر. اسب که وسیله اصلی جنگی بود. دو تا دانه اسب، پنج شش تا کلاً شتر بود. مرکب و سلاح و تجهیزات و این‌ها هم کلاً تعطیل، هیچی. آن سمت مجهز. فقط روزی دو سه تا شتر می‌کشتند. موکت برپا می‌کردند، غذای این‌ها را می‌دادند. این‌ور بدبخت‌ها هیچی نداشتند، تقسیم می‌کردند و این‌ها. گنده‌های عرب هم آن سمت. همه سرمایه‌دارها و پول‌دارها و این‌ها. خلاصه آقا! پیامبر آمد. فرمود که: من با شما نمی‌جنگم. فضا را بردید به سمت جنگ. من کراهت دارم نسبت به اینکه جنگ را شروع کنم. به شماها می‌گویم، ببینید یا من راست می‌گویم یا دروغ می‌گویم. اگر راست می‌گویم که نکنید این کار را. مگر واقعاً پیامبر باشم، می‌بازید. بیایید طرف من، من برنده‌ام. اگر دروغ می‌گویم که این سگ‌های بیابان من را می‌خورند. چرا می‌خواهیم بجنگیم؟ کوتاه گفتند: نه، تو اصلاً دیگر خیلی پررو شدی. به قول ما پشت هم جمع شده بود، خیالشان هم این بود که کار پیامبر تمام است. چون موقعیت ظاهری که نگاه می‌کردند این‌جور بود.
خب، پیامبر هم از جنگ نترس. جنگ شد. قرار شد که از آن‌ها چند نفر بیایند تو میدان. گنده‌های اصلیشان آمدند تو میدان. کیا بودند؟ همین عتبه و شیبه. این‌ها جزو مقتسِمین بودند که آیات سوره حج را چند شنبه پیش خواندم. ولید هم که پسر یکی از این‌ها بود. او هم آمد و آمدند تو میدان. گفتند که: ما آمدیم بجنگیم. بفرست آدم بیاید. پیامبر یکی دو نفر معمولی فرستادند. خیلی این‌ها کله‌شق بودند. این‌ها گفتند: اسمت را بگو بینم. گفت: من فلانیم. (حالا اسمش هم هست). گفت: نه! در شأن ما نیست با شما بجنگیم. گنده‌هایتان را بگویید بیاید. به پیامبر گفتم: گنده‌هایت را بگو بیاید، سه تا گنده بفرست برایمان. پیامبر هم به «عبیده» (که شهید شد، پسرعموی‌شان بود، این ایام است دیگر ایام جنگ بدر ماه رمضان بود همین ایام) به عبیده فرمود که: پاشو (هفتاد سالش بود، پیرمرد بود). فرمود: تو می‌روی. برای آن نفر دوم حمزه، نفر سوم هم جوان این کاروان ولی همه‌کاره این کاروان، امیرالمؤمنین علیه‌السلام، پاشو.
آن‌ها گفتند که: خب معرفی کنید این‌ها را. معرفی کردند. دیدند نه، مثل اینکه گنده‌هایشان همه بچه‌های نوه‌های عبدالمطلب! گنده‌های این کاروان.
یک جمله آنجا گفتند این‌ها به نظرم جالب است، خیلی نکته دارد. حالا وقتمان هم تمام شده، ولی حیفم می‌آید. یکی از این سه‌تایی که آن سمت بودند (کله شق‌ها)، آن «عطبه» و «شیبه» جزو همان فراعنه بوده. یکی‌شان برگشت گفتش که (خیلی جمله جای تأمل دارد ها! از آن جملات رسانه‌ای، زیرنویس بی‌بی‌سی قشنگ)، برگشت گفت: خدا لعنت کند اونی که ما دو تا را روبروی هم قرار داد. از آن جملاتی است که قشنگ خود شیطان دارد می‌اندازد این وسط. قشنگ دل آدم خالی می‌شود. کی الان این دو تا را روبروی هم قرار داد؟ این‌ها دو تا خانواده، دو تا رفیق، هم‌محلی، بچه‌محل، همشهری. داشتند زندگی می‌کردند. کی جنگ و دعوا این‌ها را راه انداخت؟ آدم نادان ساده چه‌می‌گوید؟ می‌گوید: پیامبر راه انداخت بساط جنگ را. پیامبر راه انداخت. ولی واقعیتش چی بود؟ ابولهب شرارت این‌ها را انداخت. تکبر و زیاده‌خواهی این‌ها را انداخت. پیامبر داشت زندگیش را می‌کرد. پیامبر با شماها چه‌کار داشت؟ پیامبر چه‌کار کرد؟ شما تصمیم گرفتید، شما تحریم کردید، شما توطئه کردید، شما بیرونش کردید.
خلاصه آقا! این سه تا با آن سه تا درگیر شدند. جناب عبیده رفت و یک پایش هم قطع شد، ولی زد. حمزه رفت درگیر شد، یک ضربه زد ولی خوب نتوانست کار را در بیاورد. امیرالمؤمنین که همان اول زد طرف را لت و پارش کرد. تو کاروان فریاد می‌زند: علی! به داد عمویت برس. نگاه کردید؟ حمزه درگیر است. یک فیلمی نمی‌دانم تازگی دیدید یا نه. این شبکه سعودی منتشر کرده. قضایای اخیر که سیل آمده توی عربستان، آب می‌افتد توی این قبرستان شهدای احد. دیدید این را یا ندید؟ و مزار این شهدا خیس می‌شود و این‌ها می‌آیند این قبرها را باز می‌کنند که پیکرها را در بیاورند. قبرها را دوباره بازسازی کنند، دفن کنند. یکی از این پیکرها پیکر حضرت حمزه سیدالشهداست. خیلی عجیب بود. من امروز می‌دیدم فیلمش را. ای کاش عکس‌هایش را خود آن‌ها می‌گرفتند. یک مقداری از عکس‌هاش هست، ولی خود تصویر را نگرفته. می‌گویند کفن حمزه را باز کردند. سالم. پیکر کامل سالم. بوی عطر عجیب و هنوز خون جاری بود از پیکر ایشان. ۱۴ قرن گذشته و آن یک معنویت خاصی در چهره از دور این سیم‌های کلی پیکر ایشان را نشان می‌دهد، ولی عکس از نزدیک ازشان نگرفته‌اند. مقامات این‌ها. خدا می‌داند چه جایگاهی! «و من المؤمنين رجال صدَقوا ما عاهد الله عليه». این آیه در مورد همین سه نفر است: عبیده و حمزه و امیرالمؤمنین علیه‌السلام. «من قضا نَحْبَه». توی جنگ اول عبیده شهید شد. توی جنگ دوم که احد بود، حمزه شهید شد. «و منهم من ینتظر». یکی هم که منتظر شهادت است که چند شب دیگر شهادت این مرد بزرگ، امیرالمؤمنین علیه‌السلام.
خلاصه امیرالمؤمنین آمد پشت حمزه، فرمود: عموجان! «راسَک». سرت. اصلاً آدم کیف می‌کند این صحنه را وقتی می‌بیند. سرت را بدزد. حمزه فقط سر آورد پایین. یک ضربه زد امیرالمؤمنین. آن روبه‌رویی نصف سرش پرت شد. ضربه امیرالمؤمنین! این‌ها دیدند آقا حریف این‌ها نیستند. خیلی اوضاع جنگ به هم ریخته است. پیامبر هم آمد یک تکه خاک توی دست مبارک گرفت و من سریع بتوانم جمعش کنم. وقت گذشته، شرمنده‌ام، ببخشید. حیفم می‌آید نصفه می‌ماند بحث. یک تکه خاک گرفت. به سمت این کاروان این‌ها فوت کرد. «شَاهَت الوُجوه». این جمله معروف را اینجا پیامبر فرمود. این رفت توی لشکر دشمن.
طوفان شد. گرد و خاک رفت توی چشم این‌ها. حالا بعداً هم یک بنده خدایی می‌گویند هر شاهکاری یک بدل فیک خنده‌داری دارد دیگر. یک خانمی هم توی جنگ با امیرالمؤمنین خاک را گرفت (درب جنگ). روبه‌روی کاروان این‌جور گره پرت کرد روبه‌روی سپاه امیرالمؤمنین. گفت: شاهد الوجود. باز زد. همه‌اش برگشت توی صورت خودش. هر شاهکاری یک بدل خنده‌داری دارد. امیرالمؤمنین «شَاهَت الوُجوه» گفت با پیامبر «شَاهَت الرجوع» گفت. زد، طوفان شد. از آن‌ور هم ملائکه آمدند.
حالا ابلیس آقا به شکل بن مالک ظاهر شده توی میدان. یک بار توی دارال... اینجا، قضایای عجیب این داستان در جنگ بدر که در سوره انفال حکایت می‌کند. حالا سراقه کجاست؟ سراقه یکی از این اشراف مکه بود. این‌ها فکر می‌کردند که این خود سراقه است. آمده وسط معرکه و این کار را بکنید، آن کار را بکنید. پشت منید، همه گردن من. برید بزنید کار این‌ها تمام است. پدرشان را درمی‌آوریم امروز. هیچ‌کس به شما غلبه ندارد. بعدها که برگشتند شهر، سراقه را دیدند. گفتند: تو باعث بدبختی ما شدی. ادامه دارد قضیه. گفت: کجا؟ گفتم: تو بدر. گفت: بدر چیست؟ من توی خانه‌ام بودم، فلان فلان شدم. من فقط خبر داشتم که رفتید برگشتی. گفتم: مگر تو نبودی؟ گفت: نه، ابلیس بوده. به این‌ها گفتش که: برید بجنگید. این‌ها را همه را هیجان‌آور کرد. قشنگ چیزهایی که امروز هم هست. این‌ها همه‌اش از این جنس‌ها.
حالا حرف زیاد است. اگر بخواهم به این قضایا اشاره کنم، خیلی از این مسائل طبیعی نیست. حال این‌ها هم طبیعی نیست. دیدی آن پسر آمده بود کف خیابان نشسته بود توی خیابان جمهوری که این قضایای اخیر با همان شروع شد؟ قیافه‌اش اصلاً عادی. یا خود ابلیس است یا بچه‌های ابلیس است یا جن است یا آدمیزاد است. سحر تسخیر شدی. اصلاً حال عادی نداری. قیافه‌اش مشخص است. این قضایا هست.
خلاصه بن مالک که قیافه‌اش بود، که ابلیس بود. نگاه کردید؟ هزار تا ملک دارند می‌آیند، شمشیر هم دست جبرئیل است. به این‌ها برگشت. گفت: دررید. گفتند: چی چی؟ فلان فلان‌شده! تو گفتی وایستا جلو. یک‌چیزی دارم می‌بینم شماها نمی‌بینید. بگذارید برید. خودش هم گذاشت در رفت. «أخافُ الله ربَّ الْعالمین». من می‌ترسم از خدا. کو... دل این‌ها را خالی کرد و این‌ها به ترس به وجودشان افتاد و خلاصه فعلاً تا اینجا قضیه را داشته باشیم.
شب بعد ان‌شاءالله یکم دیگر در مورد جنگ بدر عرض بکنم. فضای جنگ بدر کاملاً عوض شد. این‌ها خودشان را باختند و تن دادند به اسیری. تعداد زیاد. که ابوسفیان و ابولهب گفتش که: نبودی توی جنگ؟ کتف ما توی دست این‌ها بود. هرکسی را می‌خواستند دستش را می‌گرفتند، می‌بستند، می‌بردند. ابوسفیان و ابولهب هم نسبتشون با همدیگه چی بود؟ ابوسفیان برادرخانم ابولهب بود. همه گنده‌های طاغوت عرب اصلی‌ها توی جنگ بدر سقط شدند. یکی ماند، دو تا ماندند. ابوسفیان، ابولهب. ابولهب از شنیدن خبر جنگ بدر (که دیشب عرض کردم) سقط شد. یک دانه ماند که تا امروز همان یک دانه پدر همه‌مان را درآورده. ابوسفیان امروز با درگیر سفیانی هستیم. یک دانه آن یک دانه. اگر کارش تمام می‌شد آنجا، ورق برمی‌گشت. همان یک دانه، یک دانه خیلی مهم است. آن یک دانه ها. صدام همه مراجع از نجف بیرون کرد. آقای سیستانی گفت: این کاری ندارد، بگذارید بماند. همین یک دانه، یک دانه ها خیلی مهم است.
خلاصه آقا! این شد داستان جنگ بدر. قدرت اهل‌بیت. مردم انصافاً مایه گذاشتند برای پیامبر. هم مهاجرین هم انصار. البته پچ‌پچ‌های این‌ها را منافقینشان را قرآن حکایت می‌کند. می‌گوید زمزمه‌هایی بین این‌ها بود که این خیلی مطلب عجیبی است. می‌گوید توی همان جنگ بدر هم یک عده‌ای بودند منافق بودند و بیمار دل بودند. پچ‌پچ می‌کردند. توی خیمه‌ها توی دل بقیه که بعدها این‌ها قضایایی را رقم زدند.
نکته آخر را بگویم و بریم توی روضه. دو تا جنگ اصلی بود که این‌ها خاطرشان جمع بود که براندازی کامل می‌شود. یکی‌اش جنگ بدر بود که هیچ غلطی نتوانستند بکنند. نابود شدند، خوار شدند. «بودید توی مشت این‌ها بودیم. کوچیک بودین. من نجاتتان دادم». بعدها رفتند قواشان را دوباره جمع کردند. جنگ بعدی که آمدند برای براندازی کامل، جنگ چی بود آقا؟ جنگ احزاب بود. احد این قضایای ادامه همین بعد بود. دعوای بعدی‌اش بود. آن جنگی که دوباره گفتند کار تمام است، همه آمدند جنگ احزاب بود که امروز آدم احساس می‌کند توی موقعیت جنگ احزابی. البته اینجا هم کارشان تمام می‌شود. پدر همه‌شان در می‌آید. آنجا هم امیرالمؤمنین هم توی بدر، همه‌کاره امیرالمؤمنین بود. گفتند: یک دانه هم اسیر نگرفت. بقیه می‌رفتند اسیر می‌گرفتند. آن‌ها خودشان ترسیده، امیرالمؤمنین که شمشیر دستش بود حمله می‌کرد. می‌رفت حمله می‌کرد. می‌زد، می‌کشت. هیچ‌کس را اسیر نگرفت. چرا؟ چون اسیر می‌گرفتند که برده بشود، بخرند، بفروشند. دنبال پول این قضیه نبود. نه غنیمت جمع کرد، نه پول گرفت، نه اسیر گرفت. یا خیلی تویش حرف است. خیلی توی این‌ها حرف است.
این شد داستان جنگ بدر. امشب یک روضه دیگری می‌خواهم بخوانم. یک گریزی می‌خواهم بزنم. ان‌شاءالله که این روضه هم دل‌هایمان را تکان بدهد. مهاجرین و انصار سنگ تمام گذاشتند. با اینکه توی‌شان آدم‌هایی هم بودند که به‌هرحال شیطنت می‌کردند. ولی دلاورانه وارد شدند، مایه گذاشتند برای پیامبر. اثرش هم این شد که رده اول دشمنان پیامبر محو شدند. ابوجهل توی آن جنگ کشته شد که فردا شب ان‌شاءالله در مورد ابوجهل نکات زیادی را عرض خواهم کرد. سرش را جدا کردند، جسدش را پرت کردند توی چاه و پیامبر اعلام کرد: جشن بگیرند در مدینه. جشن پیروزی بگیرند و برای شهدا مرثیه‌سرایی کنند و مراسم ختم و عزاداری بگیرند. اوضاعی شد در مدینه.
یک جمله‌ای دارد صدیقه طاهره (خیلی این جمله جای دقت). اصلاً روضه‌های حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها روضه‌های عمیقی است که هرکسی نمی‌فهمد. ولی اگر کسی بفهمد، تا اعماق وجودش آتش می‌گیرد. وقتی در مدینه در مسجد سخنرانی کرد، خطاب کرد به این مهاجرین و انصار، خصوصاً به انصار، اوس و خزرج. فرمود: مگر شماها نبودید با پدرم پیمان بستید که از پدرم محافظت کنید؟ مگر شما نبودید آن روز اول سنگ تمام گذاشتید؟ جان پیامبر را حفظ کردید؟ دور پیامبر را گرفتید؟ شمشیر کشیدید؟ برای من هم دختر همان پیامبرم. امروز هم اوضاع همان اوضاع است. امروز من به سمت شما دست دراز کردم. «ما هذه الغمیضه عن حَقِّی»! چرا به روی خودتان نمی‌آورید؟ چرا هیچ کاری نمی‌کنید؟ چرا صدایتان درنمی‌آید؟ مگر همان‌هایی نیستید شما که برای پیامبر آن‌جور سنگ تمام گذاشتید؟ امروز که من تنهاترم از آن روزی که پیامبر توی این شهر بود. من بیشتر نیاز به کمک شما دارم. صدا از هیچ‌کس در نیامد. رو کرد به قبر پیامبر، با پیامبر نجوا کرد، درد دل کرد. حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها. آدم باورش نمی‌شود این مدینه همان مدینه باشد. همان مدینه‌ای که آن‌جور برای پیامبر سنگ تمام گذاشتند. چه اوضاعی شده اینجا؟ دختر پیامبر چقدر تنها شده.
آمدند به امیرالمؤمنین گفتند: به علی! به فاطمه بگو: یا شب گریه کن یا روز گریه کن! خسته شدیم از صدای گریه فاطمه. عجیب است! این دختر پیامبر، این تنها یادگار رسول‌الله چقدر مگر گذشته از پیامبر؟ چند روز گذشته؟ چند روز؟ بیت الاحزان را درست کرد امیرالمؤمنین. فاطمه زهرا بیرون از شهر می‌رفت. تازه این مال ایامی است که هنوز حال حالش خوب بود. بر اساس شواهد تاریخی هنوز بیت مقدس او مورد هجوم قرار نگرفته. صدای گریه فاطمه را تحمل نداشتند! فدای غربتت خانم جان. چند روز بعد این دشمنا دیدند مثل اینکه فاطمه خیلی کس و کاری ندارد توی این شهر. عرض کردم اول جلسه: آدم می‌خواهم، پیامبر هم آدم می‌خواست. نیرو می‌خواست. آمد دانه به دانه این قبیله‌ها را درخواست کمک کرد و مردم مدینه کمکش کردند. اینجا فاطمه زهرا دانه دانه در این خانه‌ها رفت، در خانه مردم مدینه. هیچ‌کس کمکش نکرد. دشمن دید مثل اینکه این‌ها پشتیبان ندارند، بی‌‌پناهند. به خودشان جرأت دادند. هیزم آوردند پشت در. طناب آوردند پشت در. دست علی را ببند، گردن علی را ببند. وقتی دیدند مثل اینکه این‌ها پشتیبان ندارند، در را آتش زدند. با لگد به در کوبیدند. نامرد می‌گوید صدای فاطمه را از پشت در شنیدم: «فَذَکَّرَتْ احقادَ بَدریه»! این منافقین و بیمار دلان که به ظاهر توی ۳۱۳ تا بودند ولی در واقع جزو لشکر دشمن بودند. این‌ها همان‌جا هم عقده گرفتند از علی. کینه گرفتند. مرد این میدان علی بود. علی قائله را تمام کرد. گفت: من تا صدای فاطمه را پشت در شنیدم، یک لحظه دلم نرم شد. با خودم گفتم: زن است، رهایش کن. ولی یادم آمد از احقاد بدریه و کینه‌ها و حسادت‌هایی که از علی داشتم.
«وَ رَكَلْتُ البابَ بِرِجلى»‏. هرچه کینه داشتم گذاشتم روی پام. این پا را گذاشتم روی این در. لا اله الا الله! اگر ناله می‌زنید، بگویم یک‌طوری این در را فشار دادم. «فَسَمِعْتُ إنّی نَاءَا». صدای ناله فاطمه را بین در و دیوار فهمیدم. بین در و دیوار محسن را سقط کرد.
الا لعنت‌الله علی القوم الظالمین. «و سَیَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ».
خدایا! در فرج آقا امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمرمان را نوکر حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکر حضرتش قرار بده. رهبر عزیزمان را حفظ و نصرت و طول عمر با عزت عنایت بفرما. آمریکا و اسرائیل جنایتکار، تمام این اشرار و این خبائث، این مستکبرین را به فضل و کرمت به عاقبت ابوجهل و ابولهب مبتلا بفرما. ترامپ و نتانیاهوی ملعون را به همین زودی زود خبر مرگشان را به ما برسان. خدایا! شر همه دشمنان را به خودشان برگردان. امت اسلام را پیروز فرما. گرفتاری‌های این امت را به فضل و کرمت برطرف فرما. هرچه گفتیم و صلاح ما بود، هرچه نگفتیم و صلاح ما را برای ما رقم بزن.
النبی و آله رحم الله من الفاتحه مع...
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شراره

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00