درآمدی بر علم لغت

جلسه دوم

00:55:47
59

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.

در موارد اشتقاق اصغر، کبیر و اکبر، ایشان چهارمین نوع از اشتقاق را «اشتقاق انتزاعی» عرض کردند. اشتقاق انتزاعی، اشتقاق از مواد جامد است؛ یعنی هر کدام از این‌ها یک جامد است. الهام مشتق نیست. خاطرتان هست که بحث جامد و مشتق را در صرف چطور معنی می‌کردیم؟ کلمه‌ای که از کلمۀ دیگری گرفته شده باشد، می‌شد مشتق. کلمه‌ای که مستقیم از حروف گرفته شده باشد، می‌شود جامد. در اشتقاق انتزاعی هر کدام از این‌ها یک جامد است، ولی یک جهتی در این‌ها معتبر شده است؛ جهتی در این‌ها شرط شده که آن جهت همان حدس انتزاعی است. مثلاً حیثیتی در این کلمه است که این حیثیت در کلمۀ دیگر هم لحاظ شده و باعث شده است که بین این دو تا نسبت اشتقاق انتزاعی وجود داشته باشد.

مثل چه؟ مثلاً هر دو دلالت بر ورود دارد؛ هر دو دلالت بر خروج دارند؛ هر دو دلالت بر روز و مانند آن. خلاصه، به این‌ها می‌گویند اشتقاق انتزاعی. ما مصدر انتزاعی هم داریم که خاطرتان هست «مصدر انتزاعی» یا «مصدر صناعی» چه مصدری بود؟ آخرش «یّت» اضافه می‌شود. هر کلمه‌ای را، هر کلمۀ جامدی را، حتی ما می‌توانستیم بگیریم و آخرش «یّت» اضافه می‌کردیم، مثل بشر. بشر: «بشریّت» اضافه می‌کنیم. بشر با اینکه جامد است یا مشتق؟ جامد. «رجل» جامد است یا بفرمایید مثلاً «قلم» جامد است. این‌ها همه جامد هستند، ولی ما می‌توانیم با «یّت» از آن یک «مصدر انتزاعی» درست بکنیم. الان اینجا نسبت خود بشر و بشریت، اشتقاق انتزاعی است. بیش از این‌هاست که حالا در انتزاعی، بعداً ان شاء الله در موارد خودش به آن اشاره می‌کند.

مثلاً ایشان می‌گوید: «اِبِل» و «اَبابیْل» اشتقاق انتزاعی دارند با همدیگر. جفتش جامد است؛ هم ابل هم ابابیل. ابابیل بحثش دیگر، حالا همین جلوتر، سه چهار کلمه جلوتر به آن می‌رسیم که «ابابیل» چه معنایی دارد. یک عده گفتند که این جمع همان «اِبِل» است، مثلاً. یک عده گفتند نه، اسم پرندۀ خاصی است، اصلاً اسم پرندۀ ابابیل. من در مازندران تازگی که بودم، برای اولین بار دیدم. پرندۀ ابابیل را به آن می‌گویند پرندۀ ابابیل. می‌آمدند برای مرغ‌های در واقع مرغ ماهی‌خوار بودند. بالای جایی که ماهی داشت، این‌ها می‌آمدند، می‌ایستادند، ماهی‌ها را خلاصه می‌گرفتند و می‌بردند. خب، ابابیل اگر یک اسم باشد برای این پرنده‌ها، نسبتش با ابل: ابابیل جامد است، ابل جامد است. نسبت این دو تا با همدیگر اشتقاق انتزاعی است. هر دو در یک جهت با همدیگر شباهت دارند؛ آن هم از جهت بزرگی و عظمت و... آن ها مشتق بودند؛ یعنی نسبت بین این‌ها خدمت شما عرض کنم که مثلاً شما به شما اصغر که خوب روشن بود، به معنای کنده شدن به یک معنا. مثلاً شاید از این جهت، از این جهت اینکه یک هدفی دارد از این‌ها انتزاع می‌شود.

انتزاع یعنی برداشت می‌شود. برداشتی بین این و او ما داریم؛ یک چیزی را برداشت می‌کنیم. خودمان. این دو تا کلمه با همدیگر اشتقاق، علی الظاهر ندارد. دو تا کلمه جامد، ولی در یک حیثیت با همدیگر شباهتی دارند که باعث می‌شود ما از این دو تا یک حدسی را برداشت بکنیم. می‌شود اشتقاق انتزاعی. عرض کردیم مثلاً وقتی «یّت» اضافه می‌شود، این از جمود خارج می‌شود و تحلیل و تفکیک در مفاد، مثل «رجلیت». این هم از اقسام اشتقاق است.

بله، بریم جواب نه. «اباب» ابابیل، جامد است. حروف مشترک دارد با همدیگر. یکیش این است. حالا حیثیت‌های دیگری هم دارد، ولی می‌شود فهمید که این‌ها در واقع این حرف الف و با و لام در هر دو بوده و هر دو را به یک نحوی از این حروف ساخته‌اند. حالا در «ابل» روشن است، در ابابیل هم همینطور. پس باید یک وجه مشترکی بین این دو تا کلمه باشد. می‌شود اشتقاق انتزاعی. اگر اشتراک اینجوری داشته موجود باشد، بله. ولی از جهت ربطش با همدیگر، از یک جهتش بر آن جهت موجود اشتقاق دیگر نمی‌گوید.

ببینید، باید شما حالا در آن سه تا قسمت اشتقاق اول که خوب روشن است، در اشتقاق انتزاعی، این کلمه‌ با آن کلمه یک نسبتی دارد که دیده می‌شود، قشنگ به چشم می‌آید. این کلمه و آن کلمه نقاط مشترک بارزی دارند با همدیگر. من که حالا هر دو کلمه نقطه مشترک. الان ابل و ابابیل دو تا جامدند که هر کی نگاه می‌کند، می‌گوید این دو تا به همدیگر ربطی شما نمی‌آید بین ابل و ابابیل یک ربطی باشد. چه حروف مشترک، دو تا در یک حد از شباهت. چه کلمه باشند، چه الف و ب و لام داشته باشند. همین قدر شباهت می‌شود. خیلی فرق می‌کند، حالا خیلی شما انتظار کار را نداشته باشید. چون خیلی آن جور که فکر کنید پر استعمال نیست. خیلی تک و توک مثال بارزش همان بشر و بشریت. جامد: بشریت اگر مصدر بدانیم. در مورد مصدر، دو تا قول مجازاً به آن مصدر گفته می‌شود. مصدر نیست واقعاً. ولی اگر واقعاً با مصدر بدانیم در مورد مصدر دو تا قول، برخی به نظرم کوفیان مشتق می‌دانند، بصریان جامد می‌دانند. رابطه نه، یکی از اقسام چهار قسمت دیگر. برای تمام آن‌ها را می‌شود اشتقاق انتزاعی. چرا تمایل؟ اشتغال انتزاعی در نظر جذبه و جذب. جامد یا مشتق؟

نکتۀ بعدی یکی از واژگان کلیدی در کتاب تحقیق، واژۀ «اصل واحد» است. اصل واحد: نظم واژگان خیلی حیاتی است در این. مثلاً می‌گوید که جذبۀ مثلاً اصل واحد در اینجا به فلان معناست. اصل واحد یعنی چه؟ خود «اصل» که روشن است. اصل: این ریشه. اصل واحد یعنی ریشۀ واحد، ریشۀ یکسان. ایشان در هر کلمه‌ای می‌آید آن معنای ریشه را در واقع اول می‌گوید؛ یعنی آن «ج» و «ز» و «ب» این یک معنایی دارد. بعد اگر این شد جذبه، اگر شد چه می‌دانم مثلاً جذاب، اگر شد چه می‌دانم مثلاً هر چه کلمه‌ای که از این درمی‌آید، مثل همان مثلاً عمامه، اُمَّک، اُمَّت و امام و بفرمایید «اُمّ». این‌ها همه دارد از آن گرفته می‌شود. خب، این‌ها در یک نقطه مشترک هستند با هم. امام، امت، این‌ها در یک نقطه، «اُم» این‌ها همه در یک نقطه با هم مشترک است. آن هم چیست؟ آن هم اصل واحدِ اصلی است که دارد که همان «اُمَمَ» است. لذا آن اصل واحد یک معنایی دارد. آن معنای اصل واحد را که فهمیدیم، آن وقت هر کدام از این کلمات دیگر، این‌ها هر کدام یک چیز خاصی دارند؛ یعنی نقطۀ مشترک همۀ این‌ها همان اصل واحد و هر کدام یک نقطۀ افتراقی هم برای خودش دارد. امام یک چیزی دارد که امت ندارد. امام یک چیزی دارد که امت ندارد. امت یک چیزی دارد که اُمّ ندارد. اُمّ یک امت ندارد. ولی همه به خاطر آن عمامه، یک نقطۀ مشترکی با همدیگر دارند که می‌شود همان اصل واحد.

خب، تعریف ایشان اصل واحد: «آن معنای حقیقی و مفهوم اصیلی است که در مبدأ اشتقاق اخذ می‌شود و در تمام صیغ و اشتقاق جریان دارد.» نکتۀ خوبی هم که اینجا هست، نکتۀ بعدی در بحث اصل واحد این است که مفاهیم، صیغ، مشتقات. حالا هر مشتقی خودش یک صیغه است دیگر: فاعل و فعال و فعل و… نه، همۀ صیغه‌های مختلفی‌اند که از این اصل واحد دارد گرفته می‌شود. یک «رحم» داریم، حالا این «رحم» می‌شود رحمت، رحیم، رحمان، مرحوم و قس علی هذا. در تمام این صیغه‌ها نباید ضدیت با اصل واحد باشد. ضدیت، مغایرت، مخالفت با اصل واحد معنا ندارد. بلکه اصل واحد در تمام این‌ها یکسان است. هم اشتقاق اصغر، نسبت کلمات با همدیگر است. عالم و معلوم چه اشتقاقی دارند با هم؟ اصغر. ولی در اصل واحد می‌گوییم عالم و معلوم. اصل واحدش چیست؟ عین و لام و میم. آن اصل واحد چه معنایی دارد؟ معنای دانایی مثلاً. خب، حالا دانایی در عالم با معلوم چه فرقی دارد؟ دانایی برای فاعل را می‌گویند عالم، برای مفعول را می‌گویند معلوم. خب، پس هر چقدر صیغه‌ها و هیئت‌ها اختلاف پیدا کند، باعث نمی‌شود که اصل واحد در این کلمات تفاوتی پیدا بکند. بلکه هر هیئتی، هر صیغه‌ای خودش یک معنایی را اضافه می‌کند. به علامه مثلاً یک چیزی را اضافه می‌کند. این هیئت فعاله یک معنایی را اضافه می‌کند به اصل واحد. علیم هیئت فعل، یک معنایی را اضافه می‌کند به اصل واحد.

احسنت! آن معنای ثابتش می‌شود اصل. و یک معنا بابت هیئتش دارد. حالا یک هیئت فاعل، یکی هیئت مفعول، یک هیئت فعل، یک هیئت مبالغه است، هیئت مشبهه است. هر کدام از این‌ها هیئتی دارد که آن هیئت دوباره می‌شود یک امتیاز خاص و یک مفهوم خاصی از آن فهمیده می‌شود. خب، این دیگر در تمام کتاب التحقیق بحث اصل واحد جاری است. حالا ما اصل واحد را چطور می‌توانیم پیدا بکنیم؟ از کجا بگوییم اصل واحد این کلمات مثلاً چیست؟ معنایش چیست؟ یک اصل واحدی در همه این‌ها هست که فلان معنا را دارد. این را از کجا شما می‌گویید؟ ایشان می‌گوید ما پنج مرحله را طی می‌کنیم برای اینکه حکم کنیم که اصل واحد چیست.

مرحلۀ اول: می‌رویم مراجعه می‌کنیم به کتب لغت تا ببینیم که کجاها استعمال حقیقی شده، کجا استعمال مجازی شده. حالا اینجا چه کتاب‌هایی خوب است؟ مثلاً کتاب مقاییس اللغة و اساس البلاغه. اینجا این دو تا کتاب، کتاب‌های غیاثیه. به شما می‌گوید کدام استعمال‌ها، استعمال‌های حقیقی است، کدام استفاده‌ها، استعمال‌های مجازی. این مرحلۀ اول.

مرحلۀ دوم: مراجعه می‌کنیم به معانی لغت در معاجم. معنایش چیست؟ آنی که بیشتر استعمال شده، در کدام معنا بوده است؟ اگر عند الاطلاق آمد، قیدی نداشت، مطلق آمد. این کلمه چه برداشتی؟ مرحلۀ دوم.

مرحلۀ سوم: می‌آییم موارد استعمال را بررسی می‌کنیم. این اصلاً این لفظ کجاها استعمال شده؟ حقیقت و مجاز. معانی حقیقی و معانی مجازی. در دومی آنی که استعمالش غالب است و شایع. سومین موارد استعمال را می‌خواهیم کشف کنیم. کجاها اصلاً استعمال شده؟ همۀ موارد استعمال را که بررسی کردیم، یک جامعی می‌گیریم از این‌ها. می‌گوییم انگار در تمام این‌ها یک نقطۀ مشترک هست، که آن چیست؟ مثلاً در این کلمه، آن کلمه، آن کلمه، آن کلمه، مواردی که این اصل واحد داشته، در همه‌اش انگار در این نقطه مشترک است. درست شد؟ مرحلۀ سوم اینکه موارد استعمال را پیدا می‌کنیم و جامع‌گیری می‌کنیم از آن.

مرحلۀ چهارم: در مرحلۀ چهارم مراجعه می‌کنیم به کلماتی که ظاهر از این کلمات اراده می‌شود. بعد می‌آییم تعیین خصوصیت می‌کنیم در هر کدام از این کلمات. الان مواردی که استعمال شده، تک تک این‌ها را می‌آییم می‌بینیم از این چی فهمیده می‌شود، از این چی فهمیده می‌شود، از این چی فهمیده می‌شود. خصوصیت هر یک را پیدا می‌کنیم. امتیاز هر یک را پیدا می‌کنیم. این لغت با آن لغت که هر دو اصل واحد دارد. علیم، علام. با علامه چه خصوصیتی در علامه است که در علام نیست؟ چه خصوصیتی در علامه است که در علام نیست؟ مرحلۀ چهارم.

بله. و مرحلۀ پنجم: در قرآن چطور استعمال شده؟ دقت و نظر خالصی که در قرآن به این کلمه بوده چی بوده؟ در استعمالات قرآنی چه جامعی گرفته می‌شود؟ خب، فقط فعلاً داشته باشید. همۀ این کلماتی که می‌خواهیم کار بکنیم این شکلی است. حالا خدمتتان عرض کنم موارد چطوری ما این کار را انجام می‌دهیم، روش را ان شاء الله همه را می‌بینید. الان فقط قاعده‌اش را داشته باشید، بعداً روشن می‌شود. در مرحلۀ پنجم هم عرض کردیم؛ یعنی شما می‌آیید می‌بینید که حالا این‌ها در استعمال عرب بوده است، در استعمال قرآنی این واحد در چه معانی به کار رفته؟ کجاها به کار رفته؟ مواردی که در قرآن به کار رفته، اصل واحدی که از آن گرفته می‌شود، در چه نقطه‌ای با همدیگر اشتراک دارند؟ این می‌شود مرحله.

مرحلۀ چهارم: هر کلمه‌ای چه امتیازی دارد که آن یکی ندارد؟ خود این کلمات که استعمال شده، هر کدام یک امتیازی دارد. این هم بحث دوممان. بحث اول در مورد اشتقاق بود. بحث دوم دربارۀ اصل واحد.

بحث سوم دربارۀ «دلالت ذاتی» است که ایشان قائل به دلالت ذاتیه هستند. یعنی می‌فهمند که هر حرفی، هر حرفی، تک تک حرف. چطور آب تکویناً یک خاصیتی دارد؟ باد تکویناً یک خاصیتی دارد؟ حروف همین طورند، قبل از اینکه در عالم وضع بیایند. ما بگوییم که من این حروف و این حروف و این حروف را ترکیب کردم و قرارداد می‌کنم که هر وقت این سه تا حرف با همدیگر ترکیب شد، فلان کلمه فهمیده بشود. هر وقت میم و الف و حمزه کنار هم آمد، شما از آن آب بفهم. این در دلالت وضعی‌اش است. در مرحلۀ دلالت ذاتی هم خودش خاصیتی دارد؛ یعنی بدون اینکه ما قرارداد بگذاریم. چطور آب خود آب خاصیت دارد؟ خاصیتش این است که مرطوب می‌کند، خیس می‌کند، می‌شوید. درست؟ یک اثر تکوینی دارد. تک تک این حروف هم یک اثر تکوینی دارد. چه دلالت ذاتیه. بحث دلالت ذاتی. این هم از این. اشکال ندارد. چرا مفصل من وارد بحثش نشدم؟ چون بحث عمیقی است و محل اختلاف هم هست. در مباحث اصولی، اقوال مختلفی. پنج مرحله کرده، دوباره مفصل بحث کرده. علت ذاتی خیلی در مباحث ایشان تکرار نمی‌شود. آنی که خیلی تکرار می‌شود اصل...

نکتۀ چهارم که این هم باز از کنارش سریع می‌گذریم این است که این‌ها تکوینی است دیگر. هر کدام یک اثر تکوینی دارد. مثال از ما بود. جمع‌بندی تمام مبحثی بود که ایشان اینجا داشت. ایشان مثالش، مثال تناسخ روح و جسم. بله، خلاصۀ وجود به ماهو به ما هو وجود خاصیت دارد، اثر دارد. این حروف هم آثاری دارد بابت خودش. تک تکش بحث و بحث‌های مهم و دقیقی است. در همان حروف مقطعه و این‌ها این مباحث کاربرد دارد. این هم از این نکته. مثلاً اگر حرف «خ» مثلاً در کلماتی مشترک بود، این «خ» خودش یک ویژگی دارد، «ف» یک ویژگی، «د» یک ویژگی دارد. این خود آمدن کلمۀ «خ» در همۀ این‌ها. ایشان مثلاً می‌گوید هر جا «الف» آمد، هر جا «یاء» آمد، زینت دارد. فهمیده می‌شود. بحث غریبی است این چیز علما. بله، حالا این از کجا بوده؟ چطور بوده؟ و این‌ها این دیگر ایشان آنجا اثبات می‌کند. اثبات می‌کند. یعنی می‌گوید چطور نشنیدم کسی نه خون. محصول تخصصی هم هست. اگر کسی متخصص در مباحث باشد، می‌تواند نظر...

نکتۀ چهارم این است که کلمات قرآن همه در حقیقت به کار رفته است. ایشان می‌گوید ما در قرآن چیزی به اسم مجاز نداریم. چون مجاز یعنی من دستم بسته بود، می‌خواستم چیزی را بگویم، برایش کلمه نداشتم. رفتم دیدم آنجا یک کلمۀ دیگر هست. این به آن شبیه است. یک تناسب بین این و آن است. این را می‌گویم که آن را بفهمی. بله. ایشان می‌گوید که خدای متعال علمش حضوری است، نه فکری و حصولی و احضار و احتیاجی ندارد. دوری زمانی، حدود شخصی، تشخصات در ساحت جبروت خدا منتفی است. بعد همۀ کلمات نزد او حاضر و مشهود است. هیچ کدام اقرب نیست، هیچ کدام انَس نیست. این جوری نیست که بگوییم خدا به یک کلمه قرب بیشتری دارد. قرب مال ماهاست که می‌گوییم برای اینکه می‌خواستیم برسانیم زیبایی را، می‌خواستیم برسانیم ماه از همه نزدیک‌تر بود. ماه گفتی منظورمان زیبایی است. فلان «قمَر» یعنی فلان جمیلاً. «قمَر» که گفتم، مجاز است. معنای حقیقی‌اش زیبایی است. الان اگر داریم می‌گوییم فلان «قمَر» است، این احتمال مجازی دارد. چرا استعمال مجازی کردیم؟ چون دستمان از عبارت طریقه کوتاه بود. این عبارت نزدیک‌تر بود به ذهن مخاطب. مخاطب برای زیبایی، تشبیه به ماه را زودتر می‌گرفت. درست؟ حالا در مورد خدا هم این راه دارد که یک کلمه به او نزدیک‌تر است، یک کلمه انس بیشتر با ذهن او دارد. ما با یک کلمه انس بیشتر داریم. برای زیبایی، یک کلمه‌ای. برایمان یک کلمه برایمان غریب‌تر است. برای همین این را می‌گوییم مجاز، استعمال مجازی. بله بله بله. این هم از آن مباحث. لزوماً جور نیست، ولی خب حالا ایشان می‌فهمند که خدا وقتی که معنایی را بخواهد برساند، لفظش را دارد و همان لفظ را در معنای حقیقی‌اش به کار می‌برد و لذا اصلاً مجاز را ایشان در قرآن مطلقاً قبول ندارند. این هم از مبانی ایشان بود. باز توجه به آن داشته باشید.

و نکتۀ پنجم: حقیقت اعجاز قرآن. بله، همۀ نکات بلاغی هم می‌رسد. در برخی از چیزها مبانی ایشان است دیگر. حالا یکیش این. ما متعبد به این نیستیم که هرچی ایشان گفته قبول بکنیم. می‌خواهم فقط این کتاب را داریم می‌خوانیم، بدانیم مبانی ایشان چیست. ایشان می‌گوید: خب، با این حساب آوردن این قرآن، خارج از عهده و بشریت است. اصلاً بشر نمی‌تواند مانند قرآن بیاورد. چرا؟ چون شما مقید باشی به اینکه هر کلمه‌ای در معنای حقیقی‌اش به کار ببری، بین کلمات اصل واحدی باشد و رعایت بکنیم و احاطه داشته باشی به همۀ کلمات، به همۀ معانی، به همۀ دلالت ذاتی همۀ حروف. نیست در بشر. لذا بشر عاجز است از اینکه مثل قرآن بیاید. از کجا ایشان اعجاز قرآن را چطور؟ این بحث بدیعی‌ها در مورد اعجاز قرآن بعضی‌ها می‌لنگند که بخواهند اثبات بکنند. خب، وجه اعجازی قرآن چیست؟ یک دختری که هرچی بگذرد زمان برایش بگذرد، کهنه نمی‌شود. خب، یعنی چی؟ هرچی پیش‌بینی کرده، محقق می‌شود. خب، یعنی چی؟ وجه اعجازی چیست؟ چرا شما می‌گویید معجزه است؟ ایشان این توضیحشان توضیح خوبی است در اینکه چرا قرآن معجزه است. پس هم از جهت الفاظ، وضعیت بیان حقایق و معارف، هم از جهت تشخیص خلقیات روانشناسیش در اوج است، هم در جهت جعل احکام. در همۀ این‌ها قرآن معجزه است.

و نکتۀ ششم این است که مجاز و اشتراک. عرض کردیم که ایشان در قرآن مجاز را قبول ندارند. اشتراک لفظی را هم قبول ندارند. چون می‌گویند که اگر اشتراک لفظی و مجاز باشد، این اغرا به جهل است، اضلال مردم است. حجیت و احکام ساقط می‌شود. این هم باز از مبانی ایشان. اشتراک را هم قبول دارند، اشتراک لفظی را و بله، حالا اینجا دوباره تأکید می‌کنم. نکتۀ ششم: اشتراک لفظی یا این است یا این است. سه تا: اشتراک لفظی، اشتراک معنوی یا لفظی است یا معنوی. راه ندارد. در قرآن عبری و این‌ها الا اشتراک لفظی معنا کند. لفظ مشترک بین معنی به نحو دلالت الحقیقه معین غیر موجود فی کلمات القرآن و کل ما کونه مومن بابل اشتراک معنوی من باب الا استعمال فی المصادیق و هذا هو. هر وقت ادعا بشود که یک چیزی مشترک است یا از باب مشترک معنوی. مشترک معنوی خاطرتان هست چی بود دیگر؟ می‌گوییم در درخت اشتراک معنوی دارد، اشتراک لفظی ندارد. چرا؟ بین درخت سیب و گلابی و هلو و همه اشتراک دارد، ولی اشتراکش اشتراک لفظی نیست. این جوری نیستش که شما وقتی لفظ را می‌آوری، بین چند معنا در خود معانیش، معانی شمول دارد. لفظ در معانی شمول دارد، این می‌شود اشتراک معنوی. اشتراک لفظی یعنی لفظ مردد بین چند معناست. بله، این جداش می‌کند. اشتراک را به این معنا قبول دارد یا از باب استعمال در مصادیق که اغلب همین است. این اشتراک نیست، این تقریباً همان اشتراک معنوی. چرا؟ یک مرتبۀ بالاتراست دیگر. یعنی یک لفظی، مصادیقی دارد. لزوماً اشتراک معنوی هم نیست. یعنی لفظ خودش چند تا مصداق دارد. اینکه آن مصداق را شامل بشود، این می‌شود کلمۀ «شیر» مثلاً. ما یک شیری داریم که یکی از مصادیقش می‌تواند این جوری. بله، ایشان حتی در کلمۀ «عَین» می‌گویند چند؟ آن هم تلألؤ. در همۀ این‌ها وجه مشترک تلألؤ است. هم چشم تلألؤ دارد، هم چشمه تلألؤ دارد، هم طلا. اصل واحدش تلألؤ. واضحات در ادبیات عربی برای ماها که خب، این هفتاد تا معنا دارد. همین جوری از باب مصادیقش است که خب، حالا این شما آمدی گفتی که چشم و چشمه و طلا و نقره و فلان و این‌ها، این‌ها مصادیق برای آن تلألؤ است، نه اینکه هفتاد تا معنا یک جا دارد می‌آید از این کلمه. نه، می‌تواند بیشتر هم باشد، ولی هفتاد تایش کشف شده است. هفتاد نوع تلألؤ کشف شده است. ایشان می‌گوید تلألؤ یک معنا دارد. وقتی تلألؤ می‌گویند، وقتی عَین می‌گویند، یک معنا. که این را بگویند هفتاد تا معنا بیاید. ولی این حالا آن هفتاد تا را چه کار می‌کنی؟ آن هفتاد تا مصادیق برای تلألؤ.

امر هفتم را هم ایشان می‌فهمند که ما سعیمان کرده‌ایم که نقلی اگر از کتابی داریم، امانت را درش رعایت بکنیم و خلاصه اگر چیزی را حذف می‌کنیم، مُخلِ مقصود نباشد تا تحریف نشده باشد. هیچ کدام از کتاب‌های سابق وارد کلمات بشویم. چند تا کلمه رو، یک کلمه امروز اگر فرصت بکنیم بگوییم. خب، ما قرار شد که آن‌هایی که پرکاربرد هستند، حالا در قرآن زیاد به کار رفته را اول بحث بکنیم. اولین کلمه کلمۀ «اَبَد» است که در قرآن زیاد به کار رفته است. کلمۀ «اَبَد» بیست و هشت بار در قرآن استعمال شده است. بیست و هشت. من آدرسش را می‌گویم. آیاتی که آمده است. آدرس یادداشت بکنند. در تفسیر روشن هم نشان داد، بررسی بکنیم. ما هم لغتش را اینجا توضیح می‌دهیم. بله، تمام شد دیگر. بله، دیگر فقط کرم. بقره ۹۵، با همزه. بله، بله. خالدین فیها ابداً. نساء ۵، ۱۲۲، ۱۶۹. مائده ۲۴، ۱۱۹. توبه ۲۲، ۸۳، ۸۴، ۱۰۸. کهف ۱۰۸، ۳۵، ۵۷. نور ۱۷، ۲۱. احزاب ۵۳، ۶۵. فتح ۱۲. حشر ۱۱. ممتحنه ۴. جمعه ۷. تغابن. طلاق ۱۱، ۲۳. بینه ۸.

حالا الان که خوب بود به کلمۀ «اَب» که برسیم، ۱۱۷ بار در قرآن استعمال شده است. ما یک مبنایی داریم در بحث تفسیر. فایل صوتی‌اش را اگر بتوانیم گوش بدهید. سورۀ انسان و سورۀ قیامت. یکی از مبانی تفسیری این است که آن نقطه در واقع گرانیگاه سوره را ما چه شکلی کشف بکنیم که سوره درباره چیست؟ اصل یک سوره، محتوای یک سوره درباره چیست؟ در واقع اصلش چیست؟ بقیه پیرامون آن است. یکی از راه‌های کشف آن نقطۀ اصلی در سوره، کشف این است که کدام لغت بیشتر از همه در آن به کار رفته است یا درباره کدام معنا بیشتر از همه صحبت شده است. اگر این کشف بشود، آن وقت خیلی مسائل. خود مرحوم علامه طباطبایی رویکرد را دارد که اصل سوره این سوره، اصل محتوایش چیست؟ حالا ما در کشف اصل محتوا راه‌هایی داریم. یکی اینکه سیاق آیات، دیگری شأن نزولش، دیگری کلماتی که بیشتر از همه به کار رفته است. مثلاً در سورۀ انسان می‌گوییم که خود کلمۀ «انسان» خیلی به کار رفته است. در سورۀ بقره، حیات، مادۀ «حیا» خیلی به کار رفته است. سورۀ بقره، سورۀ حیات. سورۀ انسان، سورۀ انسان. و مانند این. که خب، این کلماتی که زیاد به کار رفته است. الان خب شما این را چطور می‌توانید پیدا بکنید؟ این کاری که الان ما انجام می‌دهیم، این بدن شما ثمراتش را بیست سال دیگر می‌بینید، چقدر به درد می‌خورد. الان همین الان که رد شدیم، کدام سوره بیشتر از همه در مورد «اَبَد» بحث کرده بود؟ توبه. گوشۀ ذهنتان می‌ماند. واژۀ «ابد» در سورۀ توبه زیادتر. شصت و هفتاد تا، صد تا لغت را همین جوری داریم همزمان بررسی می‌کنیم. در سورۀ توبه کدامش از همه بیشتر بود؟ این مثلاً چهار بار آمده بود، پنج بار آمده بود، آن یکی لغت بیست بار آمده، آن یکی لغت سی بار آمده. بد کردید آدرس می‌نویسیم، ولی بعداً ثمراتش را خواهید دید.

حالا کلمۀ «اَب» چون خیلی زیاد استعمال شده است، ۱۱۷. «عطیّه» مثلاً ۵۴۹ بار در قرآن استعمال شده است. «أرض» ۱۰۸ بار. «أخذ» ۲۷۳ بار. «آخره»، «آخرت» ۲۵۲ بار. «عِزّ» ۴۶۱ بار. «أزر» و این‌ها را دیگر ما آدرس بیشترینش... «الله»، «اله» ۲۹۶۳ بار. آدرس ۸۷۹ بار. «ایّ» ۶۲۱ بار. ایوب دیگر، بفرمایید بقیه‌اش دیگر حالا خیلی. «بصیر» ۱۴۸ بار. دیگر این‌ها دیگر آن جور تکرار چیزی ندارند. اصلش همین. وگرنه ۵۲۳. این‌ها را دیگر حالا آدرس‌هایش را نمی‌گوییم. این‌ها که خیلی زیاد باشد، از چهل پنجاه تا بیشتر باشد، آدرس‌ها را نمی‌گوییم. خود عزیزان مراجعه بکنند. ۳۴۲ بار. در خود کتاب از تحقیق که نه، در معجم باید ملاحظه بفرمایید دیگر. کلمه آن جوری که خیلی زیاد به کار رفته باشد، نداریم. همان اصلش «الله» که جامعه فقه اهل الب لغات را همه را تفکیک کرده است، جدا جدا.

آقا کلمۀ «عبد» به چه معنایی است؟ شما بفرمایید. پ آها احسنت، باریکلا! بله. الف و با و دال. هر کدامش. اصل واحد را مرحوم مصطفوی فرمودند که مطلق و امتداد زمان و طول مطلق امتداد زمان، مطلق طول زمان، زمان طولانی، نامحدود، نامحدود. در ترجمۀ ابد چی می‌گویید؟ نامحدود. خب، «خالدین فیها ابداً» آن وقت می‌شود چی؟ جاودانه اندر آن. به شکل ابداً. ابداً را باید ببینیم که این چیست؟ حال؟ مفعول فیه؟ بفرمایید هر کدامش باشد. حالا یا در حالی که نامحدود است یا در ظرف نامحدود. حالا نکته‌اش همین است که چرا هم جاودان گفته، بعد نامحدود گفته است؟ مطلق امتداد زمان و طول زمان. در مفهومش قید و حدی اگر هم بخواهد قید و حدی داشته باشد، از کلمات دیگری که کنارش می‌آید. خودش دلالت بر قید و حد ندارد. محدودیتی به هیچ وجه در این در محضر قرآن که هستید بررسی بکنیم. پس این کلمه دلالت می‌کند که آن جمله‌ای که «اَبَد» وقتی آمد، می‌گوید این جمله‌ای که من مال او هستم. خب، مثلاً «خالدین فیها ابداً» مال یک جمله است دیگر، متعلق به یک جمله است. آن جمله‌ای که من متعلق بهش هستم، امتداد دارد. من دارم می‌گویم که این واقعه‌ای که من برش حکایت می‌کنم، این واقعه یک واقعۀ ممتد است، نامحدود است. درست شد؟

آیه اول سورۀ مائده، آیۀ ۲۴. «اِنَّا لَنْ نَدْخُلَهَا أَبَدًا مَا دَامُوا فِيهَا». خب، این «ابداً»اش معلق شده به چیزی. اگر قیدی نیامده بود برایش، ابداً ابداً یعنی: تا قیام قیامت و بعد قیامت تا ابدالدهر ما وارد این سرزمین نمی‌شویم. حضرت. مقدسه بشید. «ماداموا فیها» یعنی چی؟ تا زمانی که داخل آن هستند. کیا؟ همین‌ها که این را می‌خواستم به جنگشان بروم. تا وقتی این‌ها آنجایند، ابداً ما نمی‌رویم. تا وقتی آن‌ها هستند، ابداً ما داخل نمی‌شویم. خب، پس ابداً نامحدود، ولی معلق به یک قید؛ یعنی تا آن‌ها هستند به شکل نامحدود. تا وقتی که آن‌ها هستند، ما نمی‌میریم. اگر تا قیامتم طول بکشد، ما نمی‌گوییم. درست شد؟ از طرف ما نامحدود، ولی این نامحدود معلق به یک اتفاق بیرونی است. معلق به اینکه آن‌ها باشند. یعنی ما قیدی نداریم که بگوییم تا یک زمانی، یک هفته، دو هفته، یک سال. مال ما محدودیت ندارد، ولی مشروط به چیزی است. محدودیت با مشروطیت فرق می‌کند. اینجا محدودیت ندارد، ولی مشروطیت دارد. می‌شود این لغت بگوید من مشروطم به فلان اتفاق، ولی محدود به چیزی. مشروطیت دارد. بله دیگر، محدودیت به هیچ وجه نداریم. خب، ندارد به هیچ وجه.

زمانی که آن‌ها هستند، محدودی نامحدود بودن مرتبط به آن زمان. بله، بله. از طرف ما نامحدود، ولی این نامحدود بودن مشروط به حضور آن‌هاست. تا وقتی آن‌ها هستم و به شکل نامحدود، حتی هر وقت بخواهد طول بکشد، ما نمی‌رویم. داخل نمی‌شویم.

خب، آیا بعد سورۀ مبارکۀ توبه، آیۀ ۸۳. «لَنْ تَخْرُجُوا مَعِیَ أَبَدًا». بحثش را حالا هم کردیم هم «لَنْ» نفیِ مُعَبَّد نیست، نفیِ مؤکد. نفی مُعَبَّد داریم، یک نفی مؤکد. «لَنْ» نفیِ «مُؤَبَّد» نیست. بحث نحوی بحثش را ما داشتیم. خب، «لَنْ تَخْرُجُوا مَعِیَ أَبَدًا». این چه را می‌رساند؟ ابداً تا کی؟ شما خارج نخواهید شد با من. ابداً. حالا اینجا نفی ابدش را از کجا بفهمیم؟ از خود ابد می‌فهمد، از «لَنْ» نمی‌فهمد. شما ابداً با من خارج نخواهید شد. این به صورت نامحدود تا وقتی که من زنده‌ام. مشروطیتش به اینکه با من است دیگر. با من تا وقتی که من هستم. یعنی دیگر ابداً مشروط به من است. تا وقتی من زنده‌ام، شما با من خارج نخواهید شد.

همان سوره، آیۀ ۱۰۸. «لَا تَقُمْ فِيهِ أَبَدًا». باز خود این «أَبَدًا» نامحدود، ولی باز مشروط به یک چیزی است. «لَا تَقُمْ»، «لَا تَقُمْ اَنْتَ». تا وقتی زنده‌ای «أَبَدًا»، یعنی تا وقتی زنده‌ای، تا وقتی که می‌توانی قیام کنی، تا وقتی که می‌توانی، تا وقتی هستی، تا وقتی تو هستی، تا وقتی این مسجد هست، در این مسیر دیگر. مسجد ضرار. «لَا تَقُمْ فِيهِ أَبَدًا».

آیۀ بعدی سورۀ مبارکۀ کهف، آیۀ ۲۰. تقریباً هست. بله، معمولاً با آن مشروطیت هست. آیۀ سورۀ کهف، آیه... «لَنْ تُفْلِحُوا إِذًا أَبَدًا». بنابراین، «أَبَدًا». سلام. به فلاح نخواهید رسید. دوباره آن هم یعنی تا وقتی که موجود، تا وقتی هستید، به صورت نامحدود. تا وقتی که هستید، تا وقتی موجودید، به فلاح نخواهید رسید.

آیۀ بعدی سورۀ مبارکۀ ممتحنه، آیۀ ۴. «وَ بَدَا بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَ الْبَغْضَاءُ أَبَدًا». این چیست؟ ترجمه بفرمایید. عداوت، دشمنی آشکار شد. «بَدَا» آشکار شد بین ما و شما عداوت و بغضا. آفرین. تا وقتی ما هستیم و شما هستید به صورت نامحدود. اینترنت نامحدود. اینترنت نامحدود یعنی چی؟ ابداً. خب، حالا اینترنت نامحدود یعنی تا وقتی که اینترنت هست، گوشیت سالم است، زنده‌ای، چه می‌دانم، کانکت وصل چیست، گوشی شارژ... با همۀ این‌ها مشروطیت‌ها، این نامحدود به خودی خودش محدودیت از طرف خودش محدودیتی ندارد. اگر از طرف شما ایجاد محدودیت و ایجاد یک لحظه حرف شما تمام نشود، از طرف خودش تمام شدنی... جان؟ این «اِبْدَأ بیننا و بینکم العداوه و البغضا ابدا» نماد حضرت قوم حضرت ابراهیم است. یعنی آن‌هایی که به حضرت ابراهیم ایمان آورده بودند، با مخالفین دشمن. چه جوری؟ یعنی محدودیت نامحدودیتش چه جوری است؟ یعنی ابداً شما این جوری نیست که بگویی هفتۀ بعد منعش برداشته می‌شود. دو هفتۀ دیگر برداشته می‌شود. هیچ وقت، خود حکم نه، حکمش نامحدود است. حکم حرمت قیام در مسجد ضرار این ابدی الی‌الابد حرام است. حالا در مورد پیغمبر، در مورد آن مسجد و آنی که فرمودید: «خالدین فیها ابداً». حالا باید دید که آن حکم مخصوص پیغمبر است، مخصوص دیگر، در مورد دیگران هم هست؟ اگر در مورد دیگران، در مورد همه «لَا تَقُمْ فِيهِ أَبَدًا». اگر مخصوص پیغمبر بوده فقط در مورد ایشان بوده. خرابش کردند. بله بله.

اینجا «خالدین فیها ابداً». یکی در سورۀ نساء آیۀ ۵۷. یکی در سورۀ جن آیۀ ۲۳. حالا آیۀ نساءش را بیاورید. حالا «خالدین فیها ابداً» را آقا فرمودند که خب، این چطور می‌شود؟ آن که خودش «خالدین» جاودانگی دیگر فهمیده می‌شود. «ابداً»ش چیست؟ شما بفرمایید. پاسخ. خلود از جهت ماست، ابد از جهت زمان. درست. «خالدین» حال است دیگر. زوالش کیست؟ ما. بهشتی‌ها ویژگی ما، خلود ویژگی زمان. ابدیت هم ما تمام نمی‌شویم، هم زمان تمام نمی‌شود. درست شد؟ دو طرف است. الان در دنیا هم ما تمام می‌شویم، هم دنیا تمام می‌شود. ما هم جاودانه باشیم، دنیا بالاخره تمام می‌شود. درست شد؟ دنیایم جاودانه باشد، ما بالاخره تمام می‌شویم، ولی در بهشت نه ما تمام می‌شویم نه زمان تمام می‌شود. «أَبَدًا» وصف زمان است. زمان تمام نمی‌شود. زمان نامحدود است. خب، «خالدین فیها ابداً» یعنی چی؟ یعنی هم ما جاودانه‌ایم هم زمان ابدی است. نکته: خلود در مورد ماست. اصلاً در مورد زمان و مکان نیست. «أَبَدًا» قید زمانی است. بر مکان یکی نیست. احسنت. زمان مشکلی پیش نمی‌آمد، ولی چون دو تاست «خالدین فیها ابداً» آورده. چون دو تاست «خالدین فیها ابداً». ابداً تأکید «خالدین» نیست. ابداً یعنی ابداً، «خالدین» یعنی «خالدین». زمان جفتش در یک جفتش معنا را دارد تشدید می‌کند. یعنی دارد به شما می‌گوید که آقا با یک مواجهی که تمام نمی‌شوی که تمام نمی‌شوی، نه ابداً همیشه زمانی است. ابداً همیشه برای زمان به کار می‌رود. روشن شد؟ این هم از واژۀ ابد.

حالا واژه‌های نه با چیزی با کلمۀ اجتهاد ندارد. بله. حالا اینجا قبلش ایشان آورده دیگر. من که مصباح چه گفته، معجم چی گفته، صحاح چی گفته، مفردات چی گفته. هر کدام از این‌ها یک بحثی در مورد «ابد» کرده است. جمع «ابد» هم چیست؟ «آباد». اصغری مفرد آن. رابطۀ مفرد و جمع اصغر. مدح «اَب». «ابابیل» جمع «اِبل» نبود. «ابابیل» یک معنا دارد، یک معنای دیگر دارد. بله، اگر آن جوری باشد، اگر جمع او باشد، می‌شود. این هم این هم از کلمۀ «ابد». ابراهیم کلمۀ بعدی است که خب، ما این را دیگر بحث نمی‌کنیم تا کلمۀ «اِبل» و «ابابیل» و این‌ها هم هست که آن هم باز بحث کلمات پر تکرار. واژۀ «ابر» ان شاء الله جلسۀ بعد بحث خواهیم کرد. الحمد لله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط