متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
لغت بعدی که بحث آن را داریم، واژهی "اَجَل" است؛ از واژههای پرکاربرد قرآنی که ۵۶ بار در قرآن استعمال شده است. این ماده، "ع ج ل"، شش بار و پنج بار و آن هم در سوره بقره، آلعمران (یک بار)، نساء (یک بار)، مائده (یک بار)، و انعام (سه بار) آمده است. میخواهم بگویم، چون بیش از ۵۰ مورد است، طولانی میشود؛ ۴۸ مورد یعنی در ۴۸ آیه آمده است:
* بقره: ۳۱، ۲۳۲، ۲۰۳۴، ۲۳۵، ۲۸۲.
* آلعمران: ۱۴۵.
* نساء: ۷.
* مائده: ۳۲ (من تند میگویم، دوستان میرسند، مینویسند).
* انعام: ۲، ۶۰، ۱۲۸.
* اعراف: ۳۴، ۱۳۵، ۱۸۵.
* یونس: ۱۱، ۴۹.
* هود: ۱۰۴.
* رعد: ۲، ۳۸.
* ابراهیم: ۴۴.
* حجر: ۵.
* نحل: ۶۱.
* اسراء: ۹۹.
* طه: ۱۲۹، ۳۳.
* مؤمنون: ۴۳.
* قصص: ۲۸، ۲۹.
* عنکبوت: ۵، ۵۳.
* روم: ۸.
* لقمان: ۲۹.
* فاطر: ۱۳، ۴۵.
* زمر: ۴۲.
* غافر: ۶۷.
* شوری: ۱۴.
* احقاف، منافقون: ۱۱.
* طلاق: ۴.
* مرسلات: ۱۲.
اصل واحد در "اَجَل" چیست؟ وقت معین، معهود، عهد بسته شده. برای همین، مثلاً گاهی میگویند: «اَجَلَ علی قومه شرا». یعنی کسی شر را به سمت قومش کشید، یعنی: «جلبه علیهم». این کشیدن به سمت قوم، یک شرارت است؛ این را میگویند "اَجَل". گاهی چرا؟ «کانهم یک تعیین وقتی کرده بر اینها که ملازم است با اقدام بر ضرر ایشان و تضییق بر ایشان»، تنگ گرفتن بر ایشان، محدود کردن ایشان. خلاصه، این "اَجَل" این معانی را در خودش دارد؛ بازهی زمانی که بسته شده است، تنگ، سر و تهش معلوم است. خب، یک وقتی شما شری را به سمت یک قومی جلب میکنی، یعنی انگار اینها را در تنگنا قرار میدهی. یک جور معنای تنگنا در واژهی "اَجَل" نهفته است. درست شد آقا؟ «جانور یقال» بود (گاهی اینگونه گفته میشود). گاهی در استعمالاتش، تنگنا لحاظ میشود. بله، مثلاً میگویند: «آخرین وقتی که شما دین را باید ادا بکنیم، میشود "اَجَل"». تنگنایش آخرش بسته شده است. «اَجَلَ الشیء»، میگویند: یعنی «تأخرن تعیین». یک چیزی عقب افتاد. "اَجَل" گاهی معنای عقب افتادن هم میدهد.
بریم سراغ آیات سوره بقره، ۲۸۲. اینکه گفتم "اَجَل" معنای عقب افتادن میدهد، یک بحرینی شوخی میکرد، میگفت: «شما ایرانیها ظهور را عقب انداختید. برای چه؟» میگفت: «شما دعای فرج که میخوانید، چه میدانید؟ میگویید: «اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج». با "ع" بگویید، با همزه میگویید. با همزه که میگیرید، تعجیل میشود؛ تعجیل یعنی عقب بنداز، عقب افتادن، تأخیر. «اَللّهُمَّ اَجِّل»، یعنی خدایا فرج را عقب بنداز. اگر بگویی: «اَللّهُمَّ عَجِّل»، یعنی: «اَللّهُمَّ اَجِّل»، یعنی عقب بیفتد. خب، یکی از معانیاش هم همین عقب افتادن بود که عرض شد. «اِذا تَداینتم بِدَینٍ اِلی اَجَلٍ مُّسَمًّی». وقتی تدایُن کردید به دینی تا اَجَلش، تا آن وقت معین معهود، معهود یعنی قرار بسته شده، قرارداد، دوش بسته شده. با هم عهد کردید، با هم قرار گذاشتید. خلاصه، ما تا یک وقتی یک قراری داریم. قرارمان کیست؟ اَجَل. آن میشود.
هرکسی یک اَجَلی دارد. خودش اَجَلی دارد. هر جامعه یک اَجَلی دارد. زمان محدود، زمان مشخص. اَجَل دو نوع: اَجَل مسما و اَجَل معلق. قانون بحثش جداست، اینجا بحث نمیکنیم. خب، آیهی ۲ بقره، بله، اعراف ۳۴. بله، این اَجَل مربوط به دین بود؛ قراردادی که دو طرف یک پول قرض داده و باید برگرداند. تا کی وقت دارد؟ آن وقت نهاییاش، وقت اَجَل. اعراف ۳۴. «وَلِکُلِّ اُمَّهٍ اَجَلٌ». هر اُمتی اَجَلی دارد. پایان پایانی دارد، نقطهی نهایی، وقت معین، معهود. اُمت مثل انسان است، عُمر دارد. عُمر اُمت رسولالله، تا کی تمام میشود؟ یعنی بازی آمد، دیگر بعدش میآید، تمام میشود. حالا یا قیامت میشود یا هرچیزی. اَجَلی دارد، تمام میشود. بله، خود اُمت، نه افرادی که هستند. بله، دیگر نیست، از بین میرود، اسلام نیست. بله، درخت خود اسلام، نه اسلام؛ خود اُمت، مسلمین هم دیگر نیستند. اُمت هم تمام میشود. بسیاری از اُمتها، قوم عاد، قوم ثمود، آمدند و رفتند. اَجَلی داشتند، تمام شد. اُمت، به آن میرسیم. چهار پنج تا بازی جلوتر. اُمت، آن جمعیت محل توجه، جمعیت پیشرو. انعام ۱۲۸. بله، بله، برگردید عقب. اِعراب میشود الان. اَحسَنت. «وَ بَلَغْنَا أَجَلَنَا الَّذِي أَجَّلْتَ لَنَا». قال: «أَوْلِيَاءَ مِنَ الْإِنسِ». آن اولیا انس. «وَ بَلَغْنَا أَجَلَنَا الَّذِي أَجَّلْتَ لَنَا». «أَجَّلْتَ لَنَا» یعنی چه؟ اَجَلی که تو برای ما تعیین کردی، وقتش را مشخص کردی. آیهی سورهی مرسلات آیه ۱۲: چیزی که داخلش است، میتواند هرچیزی باشد. نه دیگر، زمان، یک زمان تعیین شده، محدود شده. یک وقتی معین کرده بودی نسبت به یک چیز دیگر. درست است؟ نسبت عمرمان دیگر، نسبت به زندگیمان. آنجا از سیاق اینها. ممکن است وقتی که باید پول را برگردانیم، یک وقت وقتی که باید امتحان را بدهیم. هر… نه نه، همهچیز. میگوید: «آقا اَجَلِ امتحانتان سر آمد». یعنی چه؟ یعنی وقت اتمام امتحان. بله، در چیزهای مختلف به کار رفته است. اَجَلِ میکروفون ما، مثلاً سر رسیده است. «لِیَوْمٍ أُجِّلَتْ» (مرسلات ۱۲). بله، «لِیَوْمٍ أُجِّلَتْ»، آفرین. یا به تأخیر افتاده است. اینجا تأخیر هم معلوم است. وقتی برای پیغمبر تعیین وقت میشود برای چه روزی؟ عقب افتاده است. «لِیَوْمِ الْفَصْلِ»، برای روز فصل که میشود چه روزی؟ «حجت» به معنای تأخیری، عقب افتادن، تأخیر انداختن. برای چه روزی عقب افتاده؟ «لِیَوْمِ الْفَصْلِ».
با کلمهی آخر آلعمران ۱۴۵: «وَمَا کَانَ لِنَفْسٍ یرْحَمُکُمُ اللَّهُ أَنْ تَمُوتَ لِوَافَقَتْ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ کِتَابًا مُؤَجَّلًا». یک پازل معاصری میخواهیم به ما بگوید چرا این کتابت منصوب است. اسمش چیست؟ «کان» و خبرش چی میشود؟ «کان» و خبرش چی میشود؟ و چون ضمیری از فاعل به مفعول برمیگردد، مفعول خبر مقدم شده است برای «تموت». «وَمَا کَانَ لِنَفْسٍ تَمُوتُ کِتَابًا مُؤَجَّلًا». این «کتاباً مؤجلاً» چیست؟ حالا اقسام منصوبات چی بود؟ درحالیکه مطلق است. مفعول له است. قبل از آن یکی از شرایط مفعول له چی بود؟ اینکه یکیش چی بود؟ ملاحظهی معنای لفظ مصدر باشد. مصدر هست اینجا؟ «کتاب»؛ «کتاب» مصدر. «کتاب» اینجا معنای «مکتوب». «فعال» گاهی به معنای مفعول میآید. «کتاب» معنای «مکتوب» یعنی «مکتوباً معجلاً». آفرین، دیگر روشن شد دیگر. این، یکی از کلیدهایش این بود. خب، حالا اینها هزار سال مبارزه میکردیم به آن میرسیدیم. من... من چون گفتم، این اثر کار تمرینی است. اینکه ما تأکید داریم که در بحث باید تمرین کرد. من... من نکته را بگویم، بگویم شما بروید تمرین کنید. خیلی نکات اینشکلی است. در بحث فقط حل میشود. الان دیگر این «کتاباً» را هیچ وقت شما یادتان نمیرود. یادتان میرود؟ دیگر «کتاب» خیلی وقتها در قرآن معنای «مکتوب» میدهد. «من مکتوب». دلیل... «مکتوباً معجلاً» چی میتواند باشد؟ «مکتوباً معجلاً». ترجمه کرد: «وَمَا کَانَ لِنَفْسٍ تَمُوتُ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ». هیچ نفسی نمیتواند بمیرد. «مَا کَانَ لَه» که میآید، یعنی نمیتواند. نمیتواند نفسی بمیرد مگر به اذن خدا. «کتاباً مؤجلاً»، غیر از حال، چی معنا میدهد؟ چهجوری میشود ترجمه کرد؟ بهخاطر اینکه «کتاب» مصدر باید باشد که این نیست. «کتاباً مؤجلاً» یعنی «مکتوباً مؤجلاً». تمییز هم که نمیتواند باشد. بفرمایید دیگر. مفعولبه هم که نمیتواند باشد. مستثنی هم که نیست. ظرف هم که نیست. دیگر بفرمایید. خبر «کان» هم که نیست. اسم «ان» هم که نیست. ۸ بیشتر نبود دیگر، حالا تا ۱۲ تا نهایتاً منصوبات میتوانیم بگیریم. مفعولمع هم که نیست. مفعولفیه هم که نیست. درحالیکه مکتوب مؤجلی است. چی؟ زلالش چیست؟ آن «موت»ی که تبدیل به مصدر رفته است. در «عنکبوت» «موتهو»، «موتها». در واقع «موت نفس» درحالیکه او «موت نفس کتاب مؤجلی» است. خب، یعنی چی «کتاب مؤجلی» است؟ «مکتوب» گفتی. «مکتوب» یعنی چی؟ نوشته شده. و یک ویژگی دیگر هم دارد: زمانش هم معین شده، محدود و معهود. روشن شد آقا جان؟ نوشته شده، ثبت شده، سرنوشت، نوشت. بله، «کتاب» به معنای ثبت. سیاق روشن میکند. کلاً ما یک اصلی داریم در ادبیات، در مواجهه با متون، در مواجهه با ظواهر، به اسم «أصالة السیاق». این اصل با سیاق چی تعیین میکند؟ سیاق. این یکی از مبانی بسیار مهم مرحوم علامه در «المیزان»، «أصالة السیاق».
«تعجیل تعجیل» گفتیم چیست؟ تعیین اَجَل یا تأخیر. جفتش. «مؤجل» گفتیم چیست؟ «موقت معین». حالا به «قطعی بقر» هم میگویند. ماده برایش به کار میرود. «قطعی بقر»؛ از گاو وقتی یک چیزی را میبُرند، میگویند. حالا واژهاش را. اَجَل. اَجَل با همزه؟ نه با عین. خود «بَقَر» را بهش میگویند چی؟ «عجل» با عین. چیزی که از بُقل میبُرند و میگویند «اَجَل» با همزه، مثل «اَجَل»، فقط کسره دارد. چرا؟ چون یک جور بُرش است. اصلاً «اَجَل» یک جور بُرش است. میگوید: «برایش اینقدر بریدن. برایش ۱۰ سال حبس بریدن». یعنی حبس «مُعجَّل». درست شد؟ «معطل» نه دیگر، با همزه. برای ما الان ۵۰ سال زندگی در دنیا بریدن. امشب «اَجَل» است. از این گاو یک مقدار را بریدن، این میشود اَجَل. از گاو یک نوعی از انتها، محدودیت و تعین. خب، این هم اگر روشن است. محدود کردن، محدود کردن، بریدن، بُرش. «مُعجَّل» منظور. «عِجْل» در مورد گاو. خود واژهی «مُعجَّل» و اصلاً در این ماده «عجل»، این معنا بسیاری از مواقع لحاظ شده و دیده میشود. بریم لغت بعدی قرآن. «اَجَل» از «عجل». درست شد؟ حل شد آقا جان؟ انشاءالله حل میشود.
واژهی «اَحَد»، ۸۵ بار در قرآن آمده است. این را دیگر من آدرسش را نمیتوانم بگویم، فقط تعداد آیات را میگویم. «اَحَد» در سوره بقره را میگویم، بقیهاش را فقط آدرس. بقره «اَحَد»، کلمهی «اَحَد». بله، «یک». بقره: ۹۶، ۱۰۲، ۱۳۶، ۱۸۰، ۲۶۶، ۲۸۲، ۲۸۵. آلعمران: ۴ بار. نساء: ۴ بار. مائده: ۵ بار. انعام: یک بار. اعراف: یک بار. انفال: یک بار. انعام... اعراف... توبه: ۵ بار. هود: یک بار. یوسف: ۴ بار. حجر: یک بار... نه دو تا. اسراء: یک بار. ۹ بار. مریم: ۲ بار. مؤمنون: یک بار. نور: ۳ بار. کسی مینویسد؟ قصص: ۳ بار. (گاهی صدایتان درنمیآید، مشکوک میشویم). عنکبوت: یک بار. احزاب: ۳ بار. فاطر: ۲ بار. عنکبوت: یک بار. احزاب: ۳ بار. فاطر: ۲ بار. صاد: ۱. زخرف: ۱. حجرات: ۲. حشر، منافقون، حاقه: اینها هم یکی. سوره جن که یک سورهی کوچولو است: ۶ بار. مدثر: ۱ بار. فجر: ۲ بار. بلد: ۲ بار. لیل: ۱ بار. اخلاص: ۴.
وضعیت درصدی بخواهید حساب کنید، در کدام سوره بیشتر از همه آمده است؟ درصدی، اخلاص. اخلاص درصدی. چون از بین چهار آیه، دو بار (۵۰ درصد). جن: ۲۸، ۲۷ درصد. درصدی حساب کنید. نه، بقره هم خوب است. بعضیهایش کمتر. ۶ بار آمده است. چند درصد میشود؟ ۶ ضربدر ۲۶ تا، ۶ تا ۲۴ تا (بین یکچهارم و یکپنجم). بریم ببینیم «اَحَد» به چه معناست؟ «اَحَد»، آقا، از کلمات بسیار مهم است. «احدی» حق ندارد اینجا وارد بشود. در این حال یکی از اسماءالله هم هست؛ «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ». در زبان عربی هم خب خیلی کاربرد دارد. «اَحَد» و «واحِد». تفاوت «اَحَد» و «واحِد» چیست؟ یکی از مباحث فلسفی بسیار مهم است. «احدیت» و «واحدیت» از مباحث فلسفی و عرفانی. حالا یک مقدارش را امروز میخوانیم، یک مقدار دیگرش را هم امروز میخوانیم، چون کلاً ۱۰ خط جان. نه، اصل واحدش یک خط است. بقیهاش ارجاع به آیات است. اینجا مباحث فلسفی عرفانی اینش را بحث نکردیم. ایشان اصلاً اصل واحدش را در واقع اصلاً نگفته است. نسبت بین «اَحَد» و «وَحدَة». نسبت بین این دو تا چیست؟ اشتقاق کبیر بین «اَحَد» و «وَحْدَة». ایشان میگوید: «اشتقاق اکبر»، همانگونه که در امثال این دو تا از کلمات متقاربه لفظاً و معناً، هم لفظ، هم معنا، هم ترتیب. هم لفظ، هم معنا، و هم ترتیب. هر سه تا توش آمده. او احتمالاً «اکبر» به معنای «کبیر» منظورش هست. دو تا واژه بود دیگر، یادتان رکنا. شهاب صغیر، کبیر. صغیر: اصغر و کبیر، اشتقاق صغیر چی بود؟ در تمام حروف، عصر شمولیت داشته باشد و ترتیب هم توش رعایت شده باشد. اصغر همهچیز بود، دیگر صرف بود؟ بعد کبیر بود، بر بعضی از ترتیب هم توش رعایت. اکبر که میگفت که بر بعضی از یک حیثیت با هم است. سهو القلم بوده. کبیر. و اینکه حکم، اینکه هر یک از این دو تا اصل است و دیگری فرع است، این حکم، حکم غلطی است که برخی اینجور حکم کردهاند. گفتند: «بین اَحَد و واحد، یکی...» هر دو اصلی برای خودشان دارند. هیچکدام فرع برای دیگری نیست. در عین حال بفرمایید: نسبتشان هم اشتقاق اکبر. خصوصاً همراه استعمال صیغههای مشتقه از هر یک از این دو در از دو ماده. یعنی هر کدام اشتقاق خودش را دارد. اینجوری نیست که اگر اصل و فرع باشد، باید آنی که اصل است، مثلاً «اَحَد» اصل و «واحَد» فرع. آن وقت دیگر همه خودش فرع است. درحالیکه هم ما از «اَحَد» مشتقات داریم، هم از «واحِد». بله.
حالا با مزگیاش چیست؟ اینجا میخوانیم و «واحِد» (آخرین بحثی که داریم)، آخرها به «واحِد» را بحث میکنیم. جلد ۱۴. تا این تایم ۱۴ جلد باید صبر کنیم تا فرق «اَحَد» و «واحِد» معلوم بشود. بله، اول و آخر با «اَحَد» و «واحِد» تمام میکنیم.
خب، یک نکتهای که هست این است که «اَحَد» یک دلالت زائده دارد نسبت به «واحِد». رفتم زیر میز خوابیدم. «اَحَد» با «واحِد» تفاوتش چیست؟ «اَحَد» همان «واحِد» است به علاوهی تجرد و انفراد. نوشتید: «آقا فرق احد و واحد؟» «اَحَد» همان «واحِد» است به علاوهی تجرد و انفراد. یعنی چه؟ اینی که الان گفتی یعنی چه؟ یعنی اینکه عرض کنم که «واحِد» یعنی یک. یکی که در برابرش دو هم میآید. یکی که دو... یعنی «واحِد»، بعدش چیست؟ «اثنان»، بعد «ثلاثه»، بعد «اربعه»، «خمسه». خیلی عربی غلیظ بود. به ترتیب میرود. یکی از... یعنی ۱۲. ولی در «اَحَد»، یکی است که دیگر دو ندارد. یکی یکپارچه. «اَحَد» یکی که دو ندارد. «اَحَد» یک مجرد، یک منفرد. در واقع، در واقع ترجمهی فارسی لاتیش میدانی چی میشود؟ «واحِد» یعنی یکی، «اَحَد» یعنی تک. بفرمایید، تک. تک هم خوب است. تک تک نه. «واحِد» که خودش که دو ندارد که. یعنی بعدش دو میآید. «اَحَد» یکی است که دیگر دو بعدش نیست. بله، در برابر «واحِد» چیزی فرض میشود. در کنار چیزی فرض میشود. در برابر و کنار «اَحَد» چیزی فرض نمیشود. همین که میگوییم تک، «اَحَد» به معنای تک. «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ». آفرین، آفرین. یک تکسایز مثلاً ۶. اینجا سوره مبارکه آره. اصل واحدش با «وحْدَة» یکی است. خیال. اصل واحدش را در «وحْدَة» میبینیم. چیست؟ یک نکته اضافه بر «وحْدَة» دارد، آن هم این است که «وحْدَة» یکی، «اَحَد» هم یکی است؛ با این تفاوت که «یک مجرد»، «یک منفرد». بله، فرق احدیت و واحدیت. بله، خوب سوره لیل آیه ۱۹. بله. «وَمَا لِأَحَدٍ عِندَهُ مِن نِّعْمَةٍ». کتابت فرمودید؟ آقا، کتابت نفرمودید؟ «کِتَابًا مُّؤَجَّلًا» نشد؟ «ثمانية حجار» خوب است. «وَمَا لِأَحَدٍ عِندَهُ مِن نِّعْمَةٍ» پدید آمد آقا؟ الحمدلله، یک جشن خودکفایی بگیریم پس. «وَمَا لِأَحَدٍ عِندَهُ». اینجا «اَحَد» در مورد ما هم استعمال میشود. چون ما هرکدام در واقع تکی، تک، تک، لَک لَک نیستیم ولی تک تک. هرکی یکی است دیگر. هرکی یکی است که دو ندارد برای خودش. ذات ما، آن مقام مجرد ما. اینها نشان میدهد که انسان یک حقیقت مجرد دارد. بله، آقا انسان یک حقیقت مجرد دارد. حالا ما الان اینجا حرفش را میزنیم، بعداً میآییم در مباحث کلامی و فلسفی ببینیم دعوا، کتککاری. بزرگانی از شیعه مثل علامه مجلسی قبول ندارند که نفس انسانی مجرد است. قالب تجرد نفس نیستند. نفس را مادی میدانند. بزرگانِ ما مثل امام علامه و که که که صدها نفر، اینها میفرمایند که نفس مجرد است. ملاصدرا و مانند آن. بله، اینها همه قائل به تجرد نفس هستند. خب، حالا یکی از چیزهای خوبی که دلالت بر این مسئله دارد همین کلمهی «اَحَد» است. برای ما هم واژهی «اَحَد» به کار رفته است. ما هم یک نفس مجرد، یک ذات مجرد داریم. از کجا برمیآید؟ همین خود واژهی «اَحَد». چون «اَحَد» دلالت بر تجرد دارد. «اَحَدهُم». نه. خب هر کدام الان شکل ظاهریمان مگر تجرد دارد؟ میگوید: «اَحَدُکُم»، «اَحَدُکُمَا». یکی از شما دوتا، یکی از شما چند نفر، یکی از شما. خب چرا من نمیگویم «واحِدُکُم»؟ چرا میگویم «اَحَدُکُم»؟ شکل ظاهری، ظاهر که یکی است، یکی شما، یکی ایشان هم یکی. مقام تجرد. اگر بدن شما باشد، یکی که دو دارد. جان؟ دو تا دوست صمیمی. اینجا «اَحَد»، مجرد از خصوصیات ظاهری را بهش میگویند «اَحَد». «اَحَدِی»، هیچکس. «وَمَا لِأَحَدٍ عِندَهُ مِن نِّعْمَةٍ». نیست برای احدی نزد خدا نعمتی. هیچکی حقی پیش خدا ندارد. هرچی هست لطف از طرف خداست. اینجوری نیست که خدا بدهکار کسی باشد. «اَحَد». بله، مجرد که یکی از... در عالم مجرد، حیثیت مجردشان مد نظر. خود کلمهی نفس انشاءالله بهش میرسیم. مفصل بحث بر تجرد. بله آفرین، آفرین، آفرین. خیلی واژهی خوبی. ذات منحصر به فرد. اگر «اَحَد»ی، اگر واژهی «اَحَد» آمد، آن حیثیت مجردِ ممکن است. خب، ما هم یک حیثیت مجرد داریم، یک حیثیت مادی داریم. «واحِد» که گفته میشود، همو کثرتش مد نظر. حالا نمیخواهیم، نمیخواهم فلسفی عرفانی از فضای قرآن در بیاییم. وقتی به عالم تکثر و کثرت نظر داریم، واژهی «وحدت»، واژهی «واحِد» را به کار میبریم. واژهی «واحِد» قاطی نشود. وقتی به عالم کثرت نظر داریم، واژهی «واحِد» را به کار میبریم. وقتی به عالم وحدت نظر، واژهی «اَحَد». وقتی یکی از این چند تا، یکی از چند تا را میخواهیم بگوییم. چند تایی که در بیرون میشود بهش اشاره کرد، میشود یعنی یک، دو، سه. یکی که بعدش دو است. وقتی یکی که بعدش دو است را میخواهیم بگوییم، میگوییم «واحِد». وقتی یکی که دو ندارد را میخواهیم بگوییم، میگوییم «اَحَد». ذات منحصر به فرد. حیثیت جسمشان. میگوید: «چند نفر در این خانه هستند؟ ۱، ۲، ۳، ۴، ۵.» ولی چند تا روح اینجاست؟ روح مگر در جای... جا میشود؟ مگر جا دارد؟ مجرد از زمان، مجرد از مکان، مجرد از ماده. الان من دارم آیهی قرآن میخوانم. شما میتوانید بگویید این آیه الان قُم است؟ این آیه الان در مدرسه؟ آیا در مدرسه؟ حقیقتش، مفهومش در دهان من هست ولی چی؟ صوتش، لفظش، معنایش چی؟ معنا، مفهوم آیه کجاست؟ مجردات مکان. در مکان جا نمیشود نسبت داد. جسم شما با روح شما نسبتی دارد؛ تعلق دارد. تعلق دادن از اینکه روح شما در جسمتان است. روح شما در جسم تعلق دارد. جسم شما. تعلق دارد. روح ما در عالم مجازات تعلق دارد. از سنگینترین مباحث و شیرین که اوج شیرینی مباحث اینجاست. معرفت نفس هم همین است دیگر. بله، برگه متعلق به این دفتر جزئی از دفتر. در بحث نفس و اینها بحثش را میکنیم. خب، دست شما درد نکند. فلسفه و منطق. حالا بخوانیم. هر نفس، هر انسان دست و پایش بسته است. نفس انسانی ذات منحصر به فرد. هر کسی یک حیثیت نفسانی دارد. نفس، یک نفسی داری، یک جسمی دارد. به اعتبار آن نفس، شکل ذات منحصر به فرد «اَحَد» است. مجردات نفس مثلاً حسین، مثلاً یکی نمیشود کدام «واحِد» میشود. همان یکی که شما میگویید، همان «واحِد». «اَحَد» به کار نمیرود. اگر برود به یک نقاط ممیزه است. نفس حسین یکی، نفس علی یکی. نفس حسین «اَحَدٌ»، نفس... نفس حسین «واحِدٌ»، نفس علی «واحِد». از یک جای دیگر توضیحات بیشتر بدهم دیگر مشرک میشوید. در بحث وحدت وجود و لیوان من را برداری، استعمال. حالا این از صوت امام در بیاید. یک بنده خدایی میخواهد بیاید با لغت قرآن آشنا میشود، میگوید وحدت وجود، این حرفها چیست؟ برای احدی. پس هر کدام از ما یک احدی محسوب بله. یکی از اساتید گفتم آقا شما یک دانه «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» که این بر خدا اطلاق شده. «عَهْدَ الطائِفَتَیْنِ» سوره توبه. سوره انفال آیه ۷. اینها را سریع بخوانیم. انفال. «عَهْدَ الطائِفَتَیْنِ». یکی از دو طایفه. طایفه هم یک حیثیت ظاهری دارد، یک کیفیت باطنی دارد که مجرد است. طایفه مردم است دیگر. طایفه، گروه، فرقه. بله. «عَهْدَ الطَّائِفَتَیْنِ». لغت بعدی نساء ۲۰. اصلش از علامه است. علامه طباطبایی. «إِحْدَاهُنَّ آتَيْتُمْ إِحْدَاهُنَّ قِنْطَارًا». سوره نساء. پس «اَحَد» مؤنثش چیست؟ «اِحْدَی». سریع بخوانیم، بریم قصص ۲۷. «إِحْدَى ابْنَتَیَّ»، ماجرای چی بود؟ خواستگاری. خواستگاری حضرت شعیب از حضرت موسی برای دخترهایش. «یکی از دو دخترم. اِحْدَى ابْنَتَیَّ» که اینجا صیغهی تأنیس که به عنوان مضاف استعمال شده است. آیهی بعد، سوره بقره آیهی ۱۸۰. ۲۷ بقره ۱۸۰. «إِذَا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ». «إِذَا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ» ترجمه چی شد؟ زمانی که مرگ یکی از شما، هنگامی که مرگ حاضر شود. یکی از شما را مرگ حاضر میشود. ما نمیمیریم. مرگ میآید. با محتضر میشویم. ما در محضر مرگ. مرگ، ما نمیرویم پیش. کل لطافت در این است. کل لطافت. موت خودش مخلوق است. «خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ». اینجوری نیست که شما معدوم میشوید. از یک جای دیگر حیاتتان را از دست میدهید. یک چیزی است به اسم موت. میآید، میگیرد و میبردتتان. خودش یک چیزی است، یک موجود است. عدمی نیست. عدم نیست. حیات و موت تناقض نیستند. متضادین. آیه فهمیدیم که مرگ یک چیزی نفسانی است. یعنی حضور در مورد موت. موت حاضر میشود. احدی از شما را. خب. واژهی بدی. یوسف ۴۱. «وَاحِدُکُمَا». «واحِد»ی که یعنی به کسی رد نظر خود مردم عرفاً میگویند «اَحَد»، دیگر نمیگویند «واحِد». یعنی «اَحَدِی» این را. «اَحَدِی» از شما اگر این کار را بکند فلان، اگر «اَحَدِی» را برداری بیاوری در خانه فلانت میکند. اما «اَحَدُکُمَا». این هم یکی. دوباره در سوره یوسف آیهی ۷۸: «فَخُذْ أَحَدَنَا مَکَانَهُ». یکی از ما را به جایش. بله. اما «أَحَدُکُمَا» بود، آن در ۷۸ بود که خواندیم. بقره ۹۶. همین ۷۸ بود که خواندیم. بقره ۹۶: «یَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ». هر یک از ایشان دوست میدارد که ای کاش هزار سال عمر کند. «یَوَدُّ أَحَدُهُمْ». هر یک از ایشان. اگر میگفت «واحِدُهُمْ»، یعنی فقط یکیشان این را دوست داشت. درست. یک نفر دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ تفاوت. «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان این را دوست داشت. درست. یک نفر دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ تفاوت «واحِد». «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان این را دوست داشت. درست. یک نفر دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ تفاوت «واحِد». «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت. درست. یک نفر دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ تفاوت «واحِد». «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت. درست. یک نفر دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت. درست. یک نفر دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت. درست. یک نفر دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» tức هو واحدی. یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» tức هو کلهم. یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر ی کشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان.یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» यानी सिर्फ एक उनमें से प्यार करता था। यह सही है कि एक व्यक्ति प्यार करता था और दो नहीं। «अहदुहुम्» यानी उनमें से हर एक। यानी सभी। यह स्पष्ट हो गया? अंतर? «वाहिदुहुम्» یعنی صرف یک نفرشان این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «وَاحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «وَاحِدُهُمْ» यानी सिर्फ एक उनमें से प्यार करता था। यह सही है कि एक व्यक्ति प्यार करता था और दो नहीं। «अहदुहुम्» यानी उनमें से हर एक। यानी सभी। यह स्पष्ट हो गया? अंतर? «وَاحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «وَاحِدُهُمْ» એટલે ફક્ત એક જણે આને પસંદ કર્યું અને બે એ નહીં. «अहदुहुम्» એટલે એમનો દરેક જણ. એટલે બધા. આ સ્પષ્ટ થયું? તફાવત? «وَاحِدُهُمْ» Yani, hanya satu di antara mereka yang menyukainya, bukan dua. «Ahada Hum» berarti masing-masing dari mereka. Maksudnya, semua. Jelaskah perbedaannya? «وَاحِدُهُمْ» yaitu hanya satu dari mereka menyukainya dan bukan dua. «أَحَدُهُمْ» artinya masing-masing dari mereka. Artinya semua. Jelas bedanya? «وَاحِدُهُمْ» artinya hanya satu dari mereka yang menyukainya, bukan dua. «أَحَدُهُمْ» artinya masing-masing dari mereka. Artinya semua. Jelas bedanya?
خواسته به نفس برمیگردد. یعنی این حیثیت مال نفسشان است و مربوط به همهشان. «فَخُذْ وَاحِدَنَا» یعنی یکی از ما، یکهی معین، یکی از ما که معین است را بگیر. ولی «اَحَد» که گفتی یعنی یک نفر نامعین. آن حیثیت در اینکه ما داریم میگوییم ملاک نیست. فرد خاصی، ماهیت خاصی، صورت خاصی برای ما ملاک نیست. آن واحد مجرد را، یک مجرد را، یک که درش صفات یک نفر. اگر میگفت: «واحِدمان را بگیر»، کدامتان واحِدمان که قدش کوتاهتر است. یک ویژگی خاصی در این واحِد است. یک ویژگی معین. ولی «اَحَد» که گفته، هر کدام ویژگی خاصی ملاک نیست. آن یک مجرد از ویژگیها. روشن شد آقا؟ «قَالَ أَحَدُهُمَا». این هم که دیگر باز همان سوره یوسف آیهی ۳۶. پس تعبیر به این کلمه اشاره است به اینکه خصوصیت فرد معینی ملاک نیست. فرد معین خصوصیت ندارد برای ما. وقتی به کار میرود این است: خصوصیات را کنار زدیم، تمایزات را کنار زدیم. انسانی که مجرد از خصوصیات، مجرد از ویژگیها، مجرد از تمایزات. انسان بما هو انسان. این میشود «اَحَد». «إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ الطَّائِفَةُ»، به ماهی طایفه. ذاتش. ذات منحصر به فرد. همان ذات منحصر به فرد. یعنی کاری به ویژگیها، خصوصیات این فرد، آن فرد، اینها نداریم. آن ذات یکپارچه که همه دارند که همان حقیقت نفس انسانی است. انسان مجرد، نفس مجرد. آنی که در همه مشترک است، به این معنا مشترک است و در این به یک معنای دیگر هر کسی مال خودش است. توجه به حکم است نه موضوع معین. و الحمدلله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم.
لغت بعدی که بحث آن را داریم، واژهی "اَجَل" است؛ از واژههای پرکاربرد قرآنی که ۵۶ بار در قرآن استعمال شده است. این ماده، "ع ج ل"، شش بار و پنج بار و آن هم در سوره بقره، آلعمران (یک بار)، نساء (یک بار)، مائده (یک بار)، و انعام (سه بار) آمده است. میخواهم بگویم، چون بیش از ۵۰ مورد است، طولانی میشود؛ ۴۸ مورد یعنی در ۴۸ آیه آمده است:
* بقره: ۳۱، ۲۳۲، ۲۰۳۴، ۲۳۵، ۲۸۲.
* آلعمران: ۱۴۵.
* نساء: ۷.
* مائده: ۳۲ (من تند میگویم، دوستان میرسند، مینویسند).
* انعام: ۲، ۶۰، ۱۲۸.
* اعراف: ۳۴، ۱۳۵، ۱۸۵.
* یونس: ۱۱، ۴۹.
* هود: ۱۰۴.
* رعد: ۲، ۳۸.
* ابراهیم: ۴۴.
* حجر: ۵.
* نحل: ۶۱.
* اسراء: ۹۹.
* طه: ۱۲۹، ۳۳.
* مؤمنون: ۴۳.
* قصص: ۲۸، ۲۹.
* عنکبوت: ۵، ۵۳.
* روم: ۸.
* لقمان: ۲۹.
* فاطر: ۱۳، ۴۵.
* زمر: ۴۲.
* غافر: ۶۷.
* شوری: ۱۴.
* احقاف، منافقون: ۱۱.
* طلاق: ۴.
* مرسلات: ۱۲.
اصل واحد در "اَجَل" چیست؟ وقت معین، معهود، عهد بسته شده. برای همین، مثلاً گاهی میگویند: «اَجَلَ علی قومه شرا». یعنی کسی شر را به سمت قومش کشید، یعنی: «جلبه علیهم». این کشیدن به سمت قوم، یک شرارت است؛ این را میگویند "اَجَل". گاهی چرا؟ «کانهم یک تعیین وقتی کرده بر اینها که ملازم است با اقدام بر ضرر ایشان و تضییق بر ایشان»، تنگ گرفتن بر ایشان، محدود کردن ایشان. خلاصه، این "اَجَل" این معانی را در خودش دارد؛ بازهی زمانی که بسته شده است، تنگ، سر و تهش معلوم است. خب، یک وقتی شما شری را به سمت یک قومی جلب میکنی، یعنی انگار اینها را در تنگنا قرار میدهی. یک جور معنای تنگنا در واژهی "اَجَل" نهفته است. درست شد آقا؟ «جانور یقال» بود (گاهی اینگونه گفته میشود). گاهی در استعمالاتش، تنگنا لحاظ میشود. بله، مثلاً میگویند: «آخرین وقتی که شما دین را باید ادا بکنیم، میشود "اَجَل"». تنگنایش آخرش بسته شده است. «اَجَلَ الشیء»، میگویند: یعنی «تأخرن تعیین». یک چیزی عقب افتاد. "اَجَل" گاهی معنای عقب افتادن هم میدهد.
بریم سراغ آیات سوره بقره، ۲۸۲. اینکه گفتم "اَجَل" معنای عقب افتادن میدهد، یک بحرینی شوخی میکرد، میگفت: «شما ایرانیها ظهور را عقب انداختید. برای چه؟» میگفت: «شما دعای فرج که میخوانید، چه میدانید؟ میگویید: «اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج». با "ع" بگویید، با همزه میگویید. با همزه که میگیرید، تعجیل میشود؛ تعجیل یعنی عقب بنداز، عقب افتادن، تأخیر. «اَللّهُمَّ اَجِّل»، یعنی خدایا فرج را عقب بنداز. اگر بگویی: «اَللّهُمَّ عَجِّل»، یعنی: «اَللّهُمَّ اَجِّل»، یعنی عقب بیفتد. خب، یکی از معانیاش هم همین عقب افتادن بود که عرض شد. «اِذا تَداینتم بِدَینٍ اِلی اَجَلٍ مُّسَمًّی». وقتی تدایُن کردید به دینی تا اَجَلش، تا آن وقت معین معهود، معهود یعنی قرار بسته شده، قرارداد، دوش بسته شده. با هم عهد کردید، با هم قرار گذاشتید. خلاصه، ما تا یک وقتی یک قراری داریم. قرارمان کیست؟ اَجَل. آن میشود.
هرکسی یک اَجَلی دارد. خودش اَجَلی دارد. هر جامعه یک اَجَلی دارد. زمان محدود، زمان مشخص. اَجَل دو نوع: اَجَل مسما و اَجَل معلق. قانون بحثش جداست، اینجا بحث نمیکنیم. خب، آیهی ۲ بقره، بله، اعراف ۳۴. بله، این اَجَل مربوط به دین بود؛ قراردادی که دو طرف یک پول قرض داده و باید برگرداند. تا کی وقت دارد؟ آن وقت نهاییاش، وقت اَجَل. اعراف ۳۴. «وَلِکُلِّ اُمَّهٍ اَجَلٌ». هر اُمتی اَجَلی دارد. پایان پایانی دارد، نقطهی نهایی، وقت معین، معهود. اُمت مثل انسان است، عُمر دارد. عُمر اُمت رسولالله، تا کی تمام میشود؟ یعنی بازی آمد، دیگر بعدش میآید، تمام میشود. حالا یا قیامت میشود یا هرچیزی. اَجَلی دارد، تمام میشود. بله، خود اُمت، نه افرادی که هستند. بله، دیگر نیست، از بین میرود، اسلام نیست. بله، درخت خود اسلام، نه اسلام؛ خود اُمت، مسلمین هم دیگر نیستند. اُمت هم تمام میشود. بسیاری از اُمتها، قوم عاد، قوم ثمود، آمدند و رفتند. اَجَلی داشتند، تمام شد. اُمت، به آن میرسیم. چهار پنج تا بازی جلوتر. اُمت، آن جمعیت محل توجه، جمعیت پیشرو. انعام ۱۲۸. بله، بله، برگردید عقب. اِعراب میشود الان. اَحسَنت. «وَ بَلَغْنَا أَجَلَنَا الَّذِي أَجَّلْتَ لَنَا». قال: «أَوْلِيَاءَ مِنَ الْإِنسِ». آن اولیا انس. «وَ بَلَغْنَا أَجَلَنَا الَّذِي أَجَّلْتَ لَنَا». «أَجَّلْتَ لَنَا» یعنی چه؟ اَجَلی که تو برای ما تعیین کردی، وقتش را مشخص کردی. آیهی سورهی مرسلات آیه ۱۲: چیزی که داخلش است، میتواند هرچیزی باشد. نه دیگر، زمان، یک زمان تعیین شده، محدود شده. یک وقتی معین کرده بودی نسبت به یک چیز دیگر. درست است؟ نسبت عمرمان دیگر، نسبت به زندگیمان. آنجا از سیاق اینها. ممکن است وقتی که باید پول را برگردانیم، یک وقت وقتی که باید امتحان را بدهیم. هر… نه نه، همهچیز. میگوید: «آقا اَجَلِ امتحانتان سر آمد». یعنی چه؟ یعنی وقت اتمام امتحان. بله، در چیزهای مختلف به کار رفته است. اَجَلِ میکروفون ما، مثلاً سر رسیده است. «لِیَوْمٍ أُجِّلَتْ» (مرسلات ۱۲). بله، «لِیَوْمٍ أُجِّلَتْ»، آفرین. یا به تأخیر افتاده است. اینجا تأخیر هم معلوم است. وقتی برای پیغمبر تعیین وقت میشود برای چه روزی؟ عقب افتاده است. «لِیَوْمِ الْفَصْلِ»، برای روز فصل که میشود چه روزی؟ «حجت» به معنای تأخیری، عقب افتادن، تأخیر انداختن. برای چه روزی عقب افتاده؟ «لِیَوْمِ الْفَصْلِ».
با کلمهی آخر آلعمران ۱۴۵: «وَمَا کَانَ لِنَفْسٍ یرْحَمُکُمُ اللَّهُ أَنْ تَمُوتَ لِوَافَقَتْ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ کِتَابًا مُؤَجَّلًا». یک پازل معاصری میخواهیم به ما بگوید چرا این کتابت منصوب است. اسمش چیست؟ «کان» و خبرش چی میشود؟ «کان» و خبرش چی میشود؟ و چون ضمیری از فاعل به مفعول برمیگردد، مفعول خبر مقدم شده است برای «تموت». «وَمَا کَانَ لِنَفْسٍ تَمُوتُ کِتَابًا مُؤَجَّلًا». این «کتاباً مؤجلاً» چیست؟ حالا اقسام منصوبات چی بود؟ درحالیکه مطلق است. مفعول له است. قبل از آن یکی از شرایط مفعول له چی بود؟ اینکه یکیش چی بود؟ ملاحظهی معنای لفظ مصدر باشد. مصدر هست اینجا؟ «کتاب»؛ «کتاب» مصدر. «کتاب» اینجا معنای «مکتوب». «فعال» گاهی به معنای مفعول میآید. «کتاب» معنای «مکتوب» یعنی «مکتوباً معجلاً». آفرین، دیگر روشن شد دیگر. این، یکی از کلیدهایش این بود. خب، حالا اینها هزار سال مبارزه میکردیم به آن میرسیدیم. من... من چون گفتم، این اثر کار تمرینی است. اینکه ما تأکید داریم که در بحث باید تمرین کرد. من... من نکته را بگویم، بگویم شما بروید تمرین کنید. خیلی نکات اینشکلی است. در بحث فقط حل میشود. الان دیگر این «کتاباً» را هیچ وقت شما یادتان نمیرود. یادتان میرود؟ دیگر «کتاب» خیلی وقتها در قرآن معنای «مکتوب» میدهد. «من مکتوب». دلیل... «مکتوباً معجلاً» چی میتواند باشد؟ «مکتوباً معجلاً». ترجمه کرد: «وَمَا کَانَ لِنَفْسٍ تَمُوتُ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ». هیچ نفسی نمیتواند بمیرد. «مَا کَانَ لَه» که میآید، یعنی نمیتواند. نمیتواند نفسی بمیرد مگر به اذن خدا. «کتاباً مؤجلاً»، غیر از حال، چی معنا میدهد؟ چهجوری میشود ترجمه کرد؟ بهخاطر اینکه «کتاب» مصدر باید باشد که این نیست. «کتاباً مؤجلاً» یعنی «مکتوباً مؤجلاً». تمییز هم که نمیتواند باشد. بفرمایید دیگر. مفعولبه هم که نمیتواند باشد. مستثنی هم که نیست. ظرف هم که نیست. دیگر بفرمایید. خبر «کان» هم که نیست. اسم «ان» هم که نیست. ۸ بیشتر نبود دیگر، حالا تا ۱۲ تا نهایتاً منصوبات میتوانیم بگیریم. مفعولمع هم که نیست. مفعولفیه هم که نیست. درحالیکه مکتوب مؤجلی است. چی؟ زلالش چیست؟ آن «موت»ی که تبدیل به مصدر رفته است. در «عنکبوت» «موتهو»، «موتها». در واقع «موت نفس» درحالیکه او «موت نفس کتاب مؤجلی» است. خب، یعنی چی «کتاب مؤجلی» است؟ «مکتوب» گفتی. «مکتوب» یعنی چی؟ نوشته شده. و یک ویژگی دیگر هم دارد: زمانش هم معین شده، محدود و معهود. روشن شد آقا جان؟ نوشته شده، ثبت شده، سرنوشت، نوشت. بله، «کتاب» به معنای ثبت. سیاق روشن میکند. کلاً ما یک اصلی داریم در ادبیات، در مواجهه با متون، در مواجهه با ظواهر، به اسم «أصالة السیاق». این اصل با سیاق چی تعیین میکند؟ سیاق. این یکی از مبانی بسیار مهم مرحوم علامه در «المیزان»، «أصالة السیاق».
«تعجیل تعجیل» گفتیم چیست؟ تعیین اَجَل یا تأخیر. جفتش. «مؤجل» گفتیم چیست؟ «موقت معین». حالا به «قطعی بقر» هم میگویند. ماده برایش به کار میرود. «قطعی بقر»؛ از گاو وقتی یک چیزی را میبُرند، میگویند. حالا واژهاش را. اَجَل. اَجَل با همزه؟ نه با عین. خود «بَقَر» را بهش میگویند چی؟ «عجل» با عین. چیزی که از بُقل میبُرند و میگویند «اَجَل» با همزه، مثل «اَجَل»، فقط کسره دارد. چرا؟ چون یک جور بُرش است. اصلاً «اَجَل» یک جور بُرش است. میگوید: «برایش اینقدر بریدن. برایش ۱۰ سال حبس بریدن». یعنی حبس «مُعجَّل». درست شد؟ «معطل» نه دیگر، با همزه. برای ما الان ۵۰ سال زندگی در دنیا بریدن. امشب «اَجَل» است. از این گاو یک مقدار را بریدن، این میشود اَجَل. از گاو یک نوعی از انتها، محدودیت و تعین. خب، این هم اگر روشن است. محدود کردن، محدود کردن، بریدن، بُرش. «مُعجَّل» منظور. «عِجْل» در مورد گاو. خود واژهی «مُعجَّل» و اصلاً در این ماده «عجل»، این معنا بسیاری از مواقع لحاظ شده و دیده میشود. بریم لغت بعدی قرآن. «اَجَل» از «عجل». درست شد؟ حل شد آقا جان؟ انشاءالله حل میشود.
واژهی «اَحَد»، ۸۵ بار در قرآن آمده است. این را دیگر من آدرسش را نمیتوانم بگویم، فقط تعداد آیات را میگویم. «اَحَد» در سوره بقره را میگویم، بقیهاش را فقط آدرس. بقره «اَحَد»، کلمهی «اَحَد». بله، «یک». بقره: ۹۶، ۱۰۲، ۱۳۶، ۱۸۰، ۲۶۶، ۲۸۲، ۲۸۵. آلعمران: ۴ بار. نساء: ۴ بار. مائده: ۵ بار. انعام: یک بار. اعراف: یک بار. انفال: یک بار. انعام... اعراف... توبه: ۵ بار. هود: یک بار. یوسف: ۴ بار. حجر: یک بار... نه دو تا. اسراء: یک بار. ۹ بار. مریم: ۲ بار. مؤمنون: یک بار. نور: ۳ بار. کسی مینویسد؟ قصص: ۳ بار. (گاهی صدایتان درنمیآید، مشکوک میشویم). عنکبوت: یک بار. احزاب: ۳ بار. فاطر: ۲ بار. عنکبوت: یک بار. احزاب: ۳ بار. فاطر: ۲ بار. صاد: ۱. زخرف: ۱. حجرات: ۲. حشر، منافقون، حاقه: اینها هم یکی. سوره جن که یک سورهی کوچولو است: ۶ بار. مدثر: ۱ بار. فجر: ۲ بار. بلد: ۲ بار. لیل: ۱ بار. اخلاص: ۴.
وضعیت درصدی بخواهید حساب کنید، در کدام سوره بیشتر از همه آمده است؟ درصدی، اخلاص. اخلاص درصدی. چون از بین چهار آیه، دو بار (۵۰ درصد). جن: ۲۸، ۲۷ درصد. درصدی حساب کنید. نه، بقره هم خوب است. بعضیهایش کمتر. ۶ بار آمده است. چند درصد میشود؟ ۶ ضربدر ۲۶ تا، ۶ تا ۲۴ تا (بین یکچهارم و یکپنجم). بریم ببینیم «اَحَد» به چه معناست؟ «اَحَد»، آقا، از کلمات بسیار مهم است. «احدی» حق ندارد اینجا وارد بشود. در این حال یکی از اسماءالله هم هست؛ «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ». در زبان عربی هم خب خیلی کاربرد دارد. «اَحَد» و «واحِد». تفاوت «اَحَد» و «واحِد» چیست؟ یکی از مباحث فلسفی بسیار مهم است. «احدیت» و «واحدیت» از مباحث فلسفی و عرفانی. حالا یک مقدارش را امروز میخوانیم، یک مقدار دیگرش را هم امروز میخوانیم، چون کلاً ۱۰ خط جان. نه، اصل واحدش یک خط است. بقیهاش ارجاع به آیات است. اینجا مباحث فلسفی عرفانی اینش را بحث نکردیم. ایشان اصلاً اصل واحدش را در واقع اصلاً نگفته است. نسبت بین «اَحَد» و «وَحدَة». نسبت بین این دو تا چیست؟ اشتقاق کبیر بین «اَحَد» و «وَحْدَة». ایشان میگوید: «اشتقاق اکبر»، همانگونه که در امثال این دو تا از کلمات متقاربه لفظاً و معناً، هم لفظ، هم معنا، هم ترتیب. هم لفظ، هم معنا، و هم ترتیب. هر سه تا توش آمده. او احتمالاً «اکبر» به معنای «کبیر» منظورش هست. دو تا واژه بود دیگر، یادتان رکنا. شهاب صغیر، کبیر. صغیر: اصغر و کبیر، اشتقاق صغیر چی بود؟ در تمام حروف، عصر شمولیت داشته باشد و ترتیب هم توش رعایت شده باشد. اصغر همهچیز بود، دیگر صرف بود؟ بعد کبیر بود، بر بعضی از ترتیب هم توش رعایت. اکبر که میگفت که بر بعضی از یک حیثیت با هم است. سهو القلم بوده. کبیر. و اینکه حکم، اینکه هر یک از این دو تا اصل است و دیگری فرع است، این حکم، حکم غلطی است که برخی اینجور حکم کردهاند. گفتند: «بین اَحَد و واحد، یکی...» هر دو اصلی برای خودشان دارند. هیچکدام فرع برای دیگری نیست. در عین حال بفرمایید: نسبتشان هم اشتقاق اکبر. خصوصاً همراه استعمال صیغههای مشتقه از هر یک از این دو در از دو ماده. یعنی هر کدام اشتقاق خودش را دارد. اینجوری نیست که اگر اصل و فرع باشد، باید آنی که اصل است، مثلاً «اَحَد» اصل و «واحَد» فرع. آن وقت دیگر همه خودش فرع است. درحالیکه هم ما از «اَحَد» مشتقات داریم، هم از «واحِد». بله.
حالا با مزگیاش چیست؟ اینجا میخوانیم و «واحِد» (آخرین بحثی که داریم)، آخرها به «واحِد» را بحث میکنیم. جلد ۱۴. تا این تایم ۱۴ جلد باید صبر کنیم تا فرق «اَحَد» و «واحِد» معلوم بشود. بله، اول و آخر با «اَحَد» و «واحِد» تمام میکنیم.
خب، یک نکتهای که هست این است که «اَحَد» یک دلالت زائده دارد نسبت به «واحِد». رفتم زیر میز خوابیدم. «اَحَد» با «واحِد» تفاوتش چیست؟ «اَحَد» همان «واحِد» است به علاوهی تجرد و انفراد. نوشتید: «آقا فرق احد و واحد؟» «اَحَد» همان «واحِد» است به علاوهی تجرد و انفراد. یعنی چه؟ اینی که الان گفتی یعنی چه؟ یعنی اینکه عرض کنم که «واحِد» یعنی یک. یکی که در برابرش دو هم میآید. یکی که دو... یعنی «واحِد»، بعدش چیست؟ «اثنان»، بعد «ثلاثه»، بعد «اربعه»، «خمسه». خیلی عربی غلیظ بود. به ترتیب میرود. یکی از... یعنی ۱۲. ولی در «اَحَد»، یکی است که دیگر دو ندارد. یکی یکپارچه. «اَحَد» یکی که دو ندارد. «اَحَد» یک مجرد، یک منفرد. در واقع، در واقع ترجمهی فارسی لاتیش میدانی چی میشود؟ «واحِد» یعنی یکی، «اَحَد» یعنی تک. بفرمایید، تک. تک هم خوب است. تک تک نه. «واحِد» که خودش که دو ندارد که. یعنی بعدش دو میآید. «اَحَد» یکی است که دیگر دو بعدش نیست. بله، در برابر «واحِد» چیزی فرض میشود. در کنار چیزی فرض میشود. در برابر و کنار «اَحَد» چیزی فرض نمیشود. همین که میگوییم تک، «اَحَد» به معنای تک. «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ». آفرین، آفرین. یک تکسایز مثلاً ۶. اینجا سوره مبارکه آره. اصل واحدش با «وحْدَة» یکی است. خیال. اصل واحدش را در «وحْدَة» میبینیم. چیست؟ یک نکته اضافه بر «وحْدَة» دارد، آن هم این است که «وحْدَة» یکی، «اَحَد» هم یکی است؛ با این تفاوت که «یک مجرد»، «یک منفرد». بله، فرق احدیت و واحدیت. بله، خوب سوره لیل آیه ۱۹. بله. «وَمَا لِأَحَدٍ عِندَهُ مِن نِّعْمَةٍ». کتابت فرمودید؟ آقا، کتابت نفرمودید؟ «کِتَابًا مُّؤَجَّلًا» نشد؟ «ثمانية حجار» خوب است. «وَمَا لِأَحَدٍ عِندَهُ مِن نِّعْمَةٍ» پدید آمد آقا؟ الحمدلله، یک جشن خودکفایی بگیریم پس. «وَمَا لِأَحَدٍ عِندَهُ». اینجا «اَحَد» در مورد ما هم استعمال میشود. چون ما هرکدام در واقع تکی، تک، تک، لَک لَک نیستیم ولی تک تک. هرکی یکی است دیگر. هرکی یکی است که دو ندارد برای خودش. ذات ما، آن مقام مجرد ما. اینها نشان میدهد که انسان یک حقیقت مجرد دارد. بله، آقا انسان یک حقیقت مجرد دارد. حالا ما الان اینجا حرفش را میزنیم، بعداً میآییم در مباحث کلامی و فلسفی ببینیم دعوا، کتککاری. بزرگانی از شیعه مثل علامه مجلسی قبول ندارند که نفس انسانی مجرد است. قالب تجرد نفس نیستند. نفس را مادی میدانند. بزرگانِ ما مثل امام علامه و که که که صدها نفر، اینها میفرمایند که نفس مجرد است. ملاصدرا و مانند آن. بله، اینها همه قائل به تجرد نفس هستند. خب، حالا یکی از چیزهای خوبی که دلالت بر این مسئله دارد همین کلمهی «اَحَد» است. برای ما هم واژهی «اَحَد» به کار رفته است. ما هم یک نفس مجرد، یک ذات مجرد داریم. از کجا برمیآید؟ همین خود واژهی «اَحَد». چون «اَحَد» دلالت بر تجرد دارد. «اَحَدهُم». نه. خب هر کدام الان شکل ظاهریمان مگر تجرد دارد؟ میگوید: «اَحَدُکُم»، «اَحَدُکُمَا». یکی از شما دوتا، یکی از شما چند نفر، یکی از شما. خب چرا من نمیگویم «واحِدُکُم»؟ چرا میگویم «اَحَدُکُم»؟ شکل ظاهری، ظاهر که یکی است، یکی شما، یکی ایشان هم یکی. مقام تجرد. اگر بدن شما باشد، یکی که دو دارد. جان؟ دو تا دوست صمیمی. اینجا «اَحَد»، مجرد از خصوصیات ظاهری را بهش میگویند «اَحَد». «اَحَدِی»، هیچکس. «وَمَا لِأَحَدٍ عِندَهُ مِن نِّعْمَةٍ». نیست برای احدی نزد خدا نعمتی. هیچکی حقی پیش خدا ندارد. هرچی هست لطف از طرف خداست. اینجوری نیست که خدا بدهکار کسی باشد. «اَحَد». بله، مجرد که یکی از... در عالم مجرد، حیثیت مجردشان مد نظر. خود کلمهی نفس انشاءالله بهش میرسیم. مفصل بحث بر تجرد. بله آفرین، آفرین، آفرین. خیلی واژهی خوبی. ذات منحصر به فرد. اگر «اَحَد»ی، اگر واژهی «اَحَد» آمد، آن حیثیت مجردِ ممکن است. خب، ما هم یک حیثیت مجرد داریم، یک حیثیت مادی داریم. «واحِد» که گفته میشود، همو کثرتش مد نظر. حالا نمیخواهیم، نمیخواهم فلسفی عرفانی از فضای قرآن در بیاییم. وقتی به عالم تکثر و کثرت نظر داریم، واژهی «وحدت»، واژهی «واحِد» را به کار میبریم. واژهی «واحِد» قاطی نشود. وقتی به عالم کثرت نظر داریم، واژهی «واحِد» را به کار میبریم. وقتی به عالم وحدت نظر، واژهی «اَحَد». وقتی یکی از این چند تا، یکی از چند تا را میخواهیم بگوییم. چند تایی که در بیرون میشود بهش اشاره کرد، میشود یعنی یک، دو، سه. یکی که بعدش دو است. وقتی یکی که بعدش دو است را میخواهیم بگوییم، میگوییم «واحِد». وقتی یکی که دو ندارد را میخواهیم بگوییم، میگوییم «اَحَد». ذات منحصر به فرد. حیثیت جسمشان. میگوید: «چند نفر در این خانه هستند؟ ۱، ۲، ۳، ۴، ۵.» ولی چند تا روح اینجاست؟ روح مگر در جای... جا میشود؟ مگر جا دارد؟ مجرد از زمان، مجرد از مکان، مجرد از ماده. الان من دارم آیهی قرآن میخوانم. شما میتوانید بگویید این آیه الان قُم است؟ این آیه الان در مدرسه؟ آیا در مدرسه؟ حقیقتش، مفهومش در دهان من هست ولی چی؟ صوتش، لفظش، معنایش چی؟ معنا، مفهوم آیه کجاست؟ مجردات مکان. در مکان جا نمیشود نسبت داد. جسم شما با روح شما نسبتی دارد؛ تعلق دارد. تعلق دادن از اینکه روح شما در جسمتان است. روح شما در جسم تعلق دارد. جسم شما. تعلق دارد. روح ما در عالم مجازات تعلق دارد. از سنگینترین مباحث و شیرین که اوج شیرینی مباحث اینجاست. معرفت نفس هم همین است دیگر. بله، برگه متعلق به این دفتر جزئی از دفتر. در بحث نفس و اینها بحثش را میکنیم. خب، دست شما درد نکند. فلسفه و منطق. حالا بخوانیم. هر نفس، هر انسان دست و پایش بسته است. نفس انسانی ذات منحصر به فرد. هر کسی یک حیثیت نفسانی دارد. نفس، یک نفسی داری، یک جسمی دارد. به اعتبار آن نفس، شکل ذات منحصر به فرد «اَحَد» است. مجردات نفس مثلاً حسین، مثلاً یکی نمیشود کدام «واحِد» میشود. همان یکی که شما میگویید، همان «واحِد». «اَحَد» به کار نمیرود. اگر برود به یک نقاط ممیزه است. نفس حسین یکی، نفس علی یکی. نفس حسین «اَحَدٌ»، نفس... نفس حسین «واحِدٌ»، نفس علی «واحِد». از یک جای دیگر توضیحات بیشتر بدهم دیگر مشرک میشوید. در بحث وحدت وجود و لیوان من را برداری، استعمال. حالا این از صوت امام در بیاید. یک بنده خدایی میخواهد بیاید با لغت قرآن آشنا میشود، میگوید وحدت وجود، این حرفها چیست؟ برای احدی. پس هر کدام از ما یک احدی محسوب بله. یکی از اساتید گفتم آقا شما یک دانه «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» که این بر خدا اطلاق شده. «عَهْدَ الطائِفَتَیْنِ» سوره توبه. سوره انفال آیه ۷. اینها را سریع بخوانیم. انفال. «عَهْدَ الطائِفَتَیْنِ». یکی از دو طایفه. طایفه هم یک حیثیت ظاهری دارد، یک کیفیت باطنی دارد که مجرد است. طایفه مردم است دیگر. طایفه، گروه، فرقه. بله. «عَهْدَ الطَّائِفَتَیْنِ». لغت بعدی نساء ۲۰. اصلش از علامه است. علامه طباطبایی. «إِحْدَاهُنَّ آتَيْتُمْ إِحْدَاهُنَّ قِنْطَارًا». سوره نساء. پس «اَحَد» مؤنثش چیست؟ «اِحْدَی». سریع بخوانیم، بریم قصص ۲۷. «إِحْدَى ابْنَتَیَّ»، ماجرای چی بود؟ خواستگاری. خواستگاری حضرت شعیب از حضرت موسی برای دخترهایش. «یکی از دو دخترم. اِحْدَى ابْنَتَیَّ» که اینجا صیغهی تأنیس که به عنوان مضاف استعمال شده است. آیهی بعد، سوره بقره آیهی ۱۸۰. ۲۷ بقره ۱۸۰. «إِذَا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ». «إِذَا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ» ترجمه چی شد؟ زمانی که مرگ یکی از شما، هنگامی که مرگ حاضر شود. یکی از شما را مرگ حاضر میشود. ما نمیمیریم. مرگ میآید. با محتضر میشویم. ما در محضر مرگ. مرگ، ما نمیرویم پیش. کل لطافت در این است. کل لطافت. موت خودش مخلوق است. «خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ». اینجوری نیست که شما معدوم میشوید. از یک جای دیگر حیاتتان را از دست میدهید. یک چیزی است به اسم موت. میآید، میگیرد و میبردتتان. خودش یک چیزی است، یک موجود است. عدمی نیست. عدم نیست. حیات و موت تناقض نیستند. متضادین. آیه فهمیدیم که مرگ یک چیزی نفسانی است. یعنی حضور در مورد موت. موت حاضر میشود. احدی از شما را. خب. واژهی بدی. یوسف ۴۱. «وَاحِدُکُمَا». «واحِد»ی که یعنی به کسی رد نظر خود مردم عرفاً میگویند «اَحَد»، دیگر نمیگویند «واحِد». یعنی «اَحَدِی» این را. «اَحَدِی» از شما اگر این کار را بکند فلان، اگر «اَحَدِی» را برداری بیاوری در خانه فلانت میکند. اما «اَحَدُکُمَا». این هم یکی. دوباره در سوره یوسف آیهی ۷۸: «فَخُذْ أَحَدَنَا مَکَانَهُ». یکی از ما را به جایش. بله. اما «أَحَدُکُمَا» بود، آن در ۷۸ بود که خواندیم. بقره ۹۶. همین ۷۸ بود که خواندیم. بقره ۹۶: «یَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ». هر یک از ایشان دوست میدارد که ای کاش هزار سال عمر کند. «یَوَدُّ أَحَدُهُمْ». هر یک از ایشان. اگر میگفت «واحِدُهُمْ»، یعنی فقط یکیشان این را دوست داشت. درست. یک نفر دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ تفاوت. «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان این را دوست داشت. درست. یک نفر دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ تفاوت «واحِد». «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان این را دوست داشت. درست. یک نفر دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ تفاوت «واحِد». «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت. درست. یک نفر دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ تفاوت «واحِد». «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت. درست. یک نفر دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت. درست. یک نفر دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت. درست. یک نفر دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» tức هو واحدی. یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» tức هو کلهم. یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر ی کشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان. این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان.یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «واحِدُهُمْ» यानी सिर्फ एक उनमें से प्यार करता था। यह सही है कि एक व्यक्ति प्यार करता था और दो नहीं। «अहदुहुम्» यानी उनमें से हर एक। यानी सभी। यह स्पष्ट हो गया? अंतर? «वाहिदुहुम्» یعنی صرف یک نفرشان این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «وَاحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «وَاحِدُهُمْ» यानी सिर्फ एक उनमें से प्यार करता था। यह सही है कि एक व्यक्ति प्यार करता था और दो नहीं। «अहदुहुम्» यानी उनमें से हर एक। यानी सभी। यह स्पष्ट हो गया? अंतर? «وَاحِدُهُمْ» یعنی فقط یک نفرشان این را دوست داشت و نه دو نفر. «أَحَدُهُمْ» یعنی هر یکشان. یعنی همهشان. روشن شد؟ تفاوت؟ «وَاحِدُهُمْ» એટલે ફક્ત એક જણે આને પસંદ કર્યું અને બે એ નહીં. «अहदुहुम्» એટલે એમનો દરેક જણ. એટલે બધા. આ સ્પષ્ટ થયું? તફાવત? «وَاحِدُهُمْ» Yani, hanya satu di antara mereka yang menyukainya, bukan dua. «Ahada Hum» berarti masing-masing dari mereka. Maksudnya, semua. Jelaskah perbedaannya? «وَاحِدُهُمْ» yaitu hanya satu dari mereka menyukainya dan bukan dua. «أَحَدُهُمْ» artinya masing-masing dari mereka. Artinya semua. Jelas bedanya? «وَاحِدُهُمْ» artinya hanya satu dari mereka yang menyukainya, bukan dua. «أَحَدُهُمْ» artinya masing-masing dari mereka. Artinya semua. Jelas bedanya?
خواسته به نفس برمیگردد. یعنی این حیثیت مال نفسشان است و مربوط به همهشان. «فَخُذْ وَاحِدَنَا» یعنی یکی از ما، یکهی معین، یکی از ما که معین است را بگیر. ولی «اَحَد» که گفتی یعنی یک نفر نامعین. آن حیثیت در اینکه ما داریم میگوییم ملاک نیست. فرد خاصی، ماهیت خاصی، صورت خاصی برای ما ملاک نیست. آن واحد مجرد را، یک مجرد را، یک که درش صفات یک نفر. اگر میگفت: «واحِدمان را بگیر»، کدامتان واحِدمان که قدش کوتاهتر است. یک ویژگی خاصی در این واحِد است. یک ویژگی معین. ولی «اَحَد» که گفته، هر کدام ویژگی خاصی ملاک نیست. آن یک مجرد از ویژگیها. روشن شد آقا؟ «قَالَ أَحَدُهُمَا». این هم که دیگر باز همان سوره یوسف آیهی ۳۶. پس تعبیر به این کلمه اشاره است به اینکه خصوصیت فرد معینی ملاک نیست. فرد معین خصوصیت ندارد برای ما. وقتی به کار میرود این است: خصوصیات را کنار زدیم، تمایزات را کنار زدیم. انسانی که مجرد از خصوصیات، مجرد از ویژگیها، مجرد از تمایزات. انسان بما هو انسان. این میشود «اَحَد». «إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ الطَّائِفَةُ»، به ماهی طایفه. ذاتش. ذات منحصر به فرد. همان ذات منحصر به فرد. یعنی کاری به ویژگیها، خصوصیات این فرد، آن فرد، اینها نداریم. آن ذات یکپارچه که همه دارند که همان حقیقت نفس انسانی است. انسان مجرد، نفس مجرد. آنی که در همه مشترک است، به این معنا مشترک است و در این به یک معنای دیگر هر کسی مال خودش است. توجه به حکم است نه موضوع معین. و الحمدلله رب العالمین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول
درآمدی بر علم لغت
جلسه دوم
درآمدی بر علم لغت
جلسه سوم
درآمدی بر علم لغت
جلسه چهارم
درآمدی بر علم لغت
جلسه پنجم
درآمدی بر علم لغت
جلسه هفتم
درآمدی بر علم لغت
جلسه هشتم
درآمدی بر علم لغت
جلسه نهم
درآمدی بر علم لغت
جلسه دهم
درآمدی بر علم لغت
جلسه یازدهم
درآمدی بر علم لغت
در حال بارگذاری نظرات...