سبک زندگی از منظر المیزان

جلسه نوزدهم

00:50:06
60

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا اباالقاسم مصطفی محمد و آل محمد، آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.

خوب، روز آخر ماه مبارک رمضان، جلسه آخر بحث ما، و وقت، به قول مداح‌ها "گرفتن مزد شُغال"، و طلبه‌ها "گرفتن نتیجه". بحث ما در مورد "سبک زندگی" را با مبنای کتاب شریف المیزان پی گرفتیم؛ هرچند این جلسات آخر ارجاعات مستقیم به المیزان نداشت. سبک زندگی را در مقوله "بخش عمل صالح" تعریف کردیم و عرض شد که در این حوزه از معارف دینی باید دنبال سبک زندگی گشت و نسبتش با ایمان را مطرح کردیم. ایمانی که به عمل صالح جهت می‌دهد و سبک زندگی با ایمان شکل می‌گیرد.

ایمان را هم باز ارجاع دادیم به عبودیت، و عبودیت است که تعیین می‌کند انسان چگونه زندگی کند. اگر انسان "عبدالله" باشد، گونه‌ای زندگی می‌کند؛ اگر "عبد هوا" باشد یا "عبد طاغوت"، مدل دیگری زندگی می‌کند. این سیری بود که داشتیم: ایمان، ولایت، عبودیت. دهه اول در مورد ایمان صحبت کردیم، دهه دوم (تقریباً درباره کل بحثمان، ۲۰ جلسه فکر کنم شد) ماه مبارک درباره ولایت و شب‌های قدر و ایام شهادت امیرالمؤمنین، و این شب‌های آخر هم درباره عبودیت صحبت کردیم. عبودیت قالب‌گیری می‌کند تکلیف را، "تکلیف‌گرایی" سبک زندگی مؤمنانه، مبنایی دارد به اسم "تکلیف‌گرایی". مؤمن تکلیف‌گرا است.

جمله‌اش این است: «اِشتغالُه فی ما اَمَلَهُ اللهُ تعالی»، و عمده مشغولیت او در این است که خدا از او چه می‌خواهد، امر و نهی خدا چیست. لذا این یک حالت عارفانه است. تعبدی که ما می‌گوییم، در برابر تعقل به کار می‌بریم، انگار دو نفر، دو مدل آدم داریم: یک عده فکر می‌کنند، یک عده همین‌جوری هرکی هرچی گفت. نه، تعبد یک حالت "بعد از تعقل" است. بعد از تعقل، انسان اختیار می‌کند، انتخاب می‌کند تعبد را، که عبد باشد و بر اساس امر عمل کند، بر اساس تکلیف عمل کند.

جالب است برخی مفسرین در مورد برخی از این آیاتی که انسان، لوخَلّیَ و تبعه (به حال خود رها شود) خودش باشد و خودش انجام می‌دهد: «کـُلُوا وَاشْرَبُوا»، انسان خودش باشد و خودش کلوا و اشربوا را عمل می‌کند؛ «فَانْکِحُوا مَا طَابَ لَکُمْ مِنَ النِّسَاءِ». بعضی آیات قرآن دستور به چیزهایی است که انسان خودش عمل می‌کند. یک عده گفتند این‌ها ارشادی است؛ ارشاد به همانی که خودت می‌دانی، می‌فهمی، این‌ها خدا یا امضایی است. برخی مفسرین که به سلوک عارفانه‌ای دارند، این‌ها می‌گویند که این آیات اتفاقاً مولوی است و می‌خواهد از ساحت مولویت، انسان این کار را انجام دهد، "به خاطر خدا بخورد"، "به خاطر خدا عمل کند". انگار این عبد، بدون امر بهش نمی‌چسبد. می‌دانی که باید بخوری، بدن لازم دارد، می‌گوید: "حالا خدا تو امضا کنی، من به خاطر حرف تو بخورم." خیلی حالت عاشقانه و عارفانه نیست. فرق بین آیات اینجور نگاه کرده‌اند.

تکلیف، ذات عبودیت است. عقل کسی است که تکلیف می‌خواهد، باید تکلیف برایش روشن بشود. تکلیف را سه لایه کردیم، عرض کردیم: اول تکلیف عام، تکلیف خاص، تکلیف اخص. تکلیف عام: بین امام معصوم و یک فردی که دو ساعته بالغ شده، نیم ساعت بالغ شده، فرقی نمی‌کند؛ بین مرجع تقلید با یک آدمی که توی خیابان است، هیچ فرقی نیست. نمازشان یکی است، مبطلات روزه‌شان یکی است، حجشان یکی است، هیچ تفاوتی بین این‌ها نیست.

تکلیف خاص: تکلیف صنفی است. یک سری چیزها را خدا از یک صنفی بیشتر توقع دارد. به همسران پیغمبر خطاب می‌کند: «شماها اگه گناه کنید، خدا دو برابر عذابتون می‌کنه.» «لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ إِنِ اتَّقَیْتُنَّ». این صنف، صنف ویژه است. «اُمَّهَاتُ الْاَزْوَاجِ»، «اُمَّهَاتُکُمْ»، همسران پیغمبر، طبقه ویژه‌ای هستند در جامعه. نه طبقه ویژه‌خوار. یکی از اشتباهاتی که می‌شود این است: طبقه ویژه غیر از طبقه ویژه‌خوار است. به طرف می‌گویند چرا بابات انقدر فیش حقوقی‌اش بالا بوده؟ می‌گوید: «ما سهممون رو از سفره انقلاب برداشتیم.» چی سر سفره انقلاب گذاشتید که دارید برمی‌دارید؟ طبقه ویژه را با طبقه ویژه‌خوار قاطی کرده‌اند. اتفاقاً طبقه ویژه که بیشتر از همه خون داده‌اند، بیشتر از همه جون داده‌اند، بیشتر از همه آسیب دیده‌اند، امیرالمؤمنین فرمود: «ما طبقه ویژه هستیم، ما بنی‌هاشم.» در نامه‌ای که به معاویه می‌زند، «نام سیدالشهدا از کی بود؟ جعفر طیار از کی بود؟ مهدی از کیه؟ کی همیشه خون داد؟ کی همیشه پیش‌قراول جنگ‌ها بود؟ طبقه ویژه ماییم. طبقه ویژه‌خوار شمایید، ویژه‌خوار بنی‌امیه.» طبقه ویژه بنی‌هاشم، مردم خلط می‌کنند، قاطی می‌شود.

خوب، بعضی‌ها یک طبقه ویژه‌اند. طلبه‌ها طبقه ویژه اند در جامعه، علما طبقه ویژه‌اند. طبقه ویژه: ثواب این‌ها، طاعت این‌ها دوبرابر ثواب دارد، معصیت این‌ها دوبرابر چوب دارد. سادات طبقه ویژه اند. گناه این‌ها دوبرابر چوب دارد، ثوابشان دوبرابر ارزش دارد. طبقه ویژه: شما برای سادات وقتی سیدی وارد می‌شود باید جلو پایش بلند شوید. دست هرکسی نمی‌توانی ببوسی، عمود مقام؟ بوسیدن دست کسی مثل اینکه نماز بخوانی به سمتش. چند طبقه از این‌ها تخصیص خورد: یکی والدین‌اند، یکی علما، یکی سادات‌اند. طبقات ویژه: خانواده شهدا طبقه ویژه اند. این‌ها ما از مجموعه معارف دین استنباط می‌کنیم، طبقات ویژه‌اند، لذا تکالیف ویژه دارند. توی فتنه‌ها، آن کسی که می‌خواهد فتنه را پیش ببرد، همه چشمش به این است که از این طبقات ویژه چهار نفر را بگیرد. سکوت این‌ها هم کار را پیش می‌برد، حرف این‌ها هم کار را پیش می‌برد. طبقات ویژه اینجوری است. لذا یک عالمی وقتی توی یک فتنه‌ای ساکت باشد... "ساکت فتنه" مال هرکسی نیست. "ساکت فتنه" کسی است که سکوتش آسیب بزند. موضع گرفتن اصطلاحاً عدم ملکه است. کسی که موضع نگرفتن، موضع نگرفتنش آسیب می‌زند. باید موضع بگیرد. موضع گرفتن و آن را گرفتن یعنی به دست آوردن؟، شانیت باید داشته باشد. "ادا و ملکه" را ما همین را می‌گوییم دیگر. «جدارٌ اَصَمّ» می‌گویی «جدارٌ اَصَمّ»، دیوار، کوه. چرا؟ چون شأنیت بینایی و نابینایی و مثل آن را ندارد. شأنیت بینایی و کوری را ندارد. "ساکت" کسی است که شأنیت داشته باشد، سکوتش خاصیت داشته باشد.

«کُنْ فِی الْفِتْنَةِ کَ ابْنِ اللَّبُونِ»، در فتنه مثل «ابن‌لَبون» باش. من می‌خواستم یک مقاله‌ای بنویسم به اسم «ابن‌لَبون». «ابن‌لَبون» از اون اصطلاحات قشنگه که توی فضای سیاسی ما خیلی خیلی واژه قشنگی است. بچه حزب‌اللهی باید «ابن‌لَبون» باشد توی فتنه. معمار برایمان شاخص شد. «ابن‌لَبون»، و شاخص توی فتنه، اونایی که ساکتن، این‌ها دارند سواری می‌دهند. «ابن‌لَبون» که سواری نمی‌دهد توی فتنه. نه شیری دارد که کسی ببرد، نه زهری دارد که آزار برساند. «لا ضِرَارَ فِیهِ». آن‌ها تعبیر این است: «وَلَا ظَهْرٌ فِیهِ»، نه شیری دارد که کسی بدوشد، نه پشتی دارد که کسی سوار شود. این «ابن‌لَبون» است. خوب، این می‌شود تکلیف خاص.

کسی که این تکلیف خاص را عمل نمی‌کند، این عبد نیست. تکلیف خاصه. موضع نمی‌گیرد توی فتنه. کجای رساله آمده‌ای موضع بگیریم؟ این‌ها دیگه مال رساله نیست عزیزم. خلط نکن. همه تکالیف توی رساله ننوشته است. تکلیف خاص مال رساله نیست. کجای رساله گفته همسر پیغمبر گناه کند، دوبرابر چوب می‌خورد؟ اصلاً فقهیه مسئله نیست، فقهیه استنباط بخواهیم بکنیم. ظواهر اخبار مثلاً اطلاق دارد، همه را شامل می‌شود. بی‌حجابی مال همه گناه است، بی‌عفتی مال همه گناه است، ولی این‌ها اگر بخواهند این کارها را بکنند، دوبرابر کند مجازات می‌شوند. راه را برای یک عده باز می‌کنند. بیت امام، بیت رهبر، بیت پیغمبر؛ معصیت این‌ها، معصیت سیاسی این‌ها، معصیت فردی این‌ها، این "اضعاف مضاعفه" چوب دارد. هیچ جای رساله هم ننوشته. این مال قرآن، تکلیف خاص است.

دانلود تکلیف خاص، خیلی حرف‌ها است. این بحثی که این چند روز باز کردیم، این خودش یک ماه رمضون می‌شود رویش بحث کرد: اقسام تکلیف، تکلیف عام خاص و اخص. فرصت نیست.

دانلود تکلیف اخص: خودش تشخیص بدهد، با چی؟ با استعدادها و توانایی‌ها و نیازها. استعدادها، توانایی‌ها، نیاز. خدا حفظ کند حاج آقای میرباقری، حفظه الله، دامت برکات، استاد عزیزمان، سال ۸۷ بود به نظرم، ۸۶، ۸۷، شاید هم ۸۸. ۸۷ می‌رفتیم به سمت درس خارج ایشان (خارج فقه). ایشان شرکت می‌کرد. مؤسسه «در راه حق» کنار بیت آیت‌الله عظمی بهجت عقید حیات بودند حیاتشان جاری بود. و مدرسه‌مان دقیقاً دیوار به دیوار اتاق آقای بهجت، این دیوار، یعنی پشت سر حضرت آقای بهجت بودند که روزی که از دنیا رفتند، قشنگ ما همان‌جا درس داشتیم. بعد از فیضی میرباقری، دوتایی بودیم. می‌رفتی، یک بچه‌ای داشت گریه می‌کرد. خیابان ارم. باقری حاج آقای میرباقری ایشان یک لحظه سکوت کردند، فرمودند که: «شما برید درس به دوستان اعلام کنید من یک خورده دیر می‌آیم.» گفتم: «حاج آقا برای چی؟» توی خیابان بچه گریه می‌کرد. من پی‌اش را گرفتم، رفتم تا نزدیک آن پارکینگ روبروی حرم. بچه را به یکی رسید سپرد. و بعد گفتم: «آقا این بچه چشه و اینا؟» برادر! یک چیزی الکی بهانه می‌گیرد. گفتم: «مشکلی ندارد؟» منتظر ماندم که ببینم چی شده. بررسی کردی هیچ مشکلی نیست. ایشان فرمود: «آدم از همین‌جاها بی‌دین می‌شود، کافر می‌شود. وقتی یک بچه توی خیابان بغلت گریه می‌کند، اهمیت نمی‌دهی، کارت به آنجا می‌رسد که یک مملکت را سر می‌برند.»

استاد مرحوم صفایی حائری می‌فرمود که: «گاهی یک پوست پرتقال که بغل خیابان افتاده، این دارد تو را صدا می‌زند، می‌گوید مرا برسان به آنجایی که باید بهش برسم، که سطل زباله است. وقتی نمی‌رسانی، همین میزان کافر داری، کفران می‌کنی، داری تکلیفت را ازش چشم‌پوشی می‌کنی.» این تکلیفت توی رساله نیامده: «پوست پرتقال را روی زمین دیدی، بینداز سطل آشغال.» تکلیف صنفی هم نیست، مال یک صنف خاصی نیست، مال یک طبقه ویژه‌ای نیست. موردی است. تکالیف موردی. توانایی‌اش را داری و نیاز. نمی‌شود تکلیف خاص نکنی. چوب می‌خوری، کتک می‌خوری، کافر می‌شوی. به همین سادگی آدم کافر می‌شود. سبک زندگی عوض می‌شود. این یک سبک زندگی است. دیگر حساس است. اهمیت دارد برایش. حساسیت‌ها. انقدر ماجرا هست بخواهم برایتان تعریف کنم که زمانش نیست.

تکلیف خاص و توانایی‌های من، شکل می‌دهد تکلیف اخص را. ببخشید. خدا رحمت کند مرحوم حاج آقای کوثری. می‌شناسید حاج آقای کوثری را؟ آفرین! «اَحیَا اللهُ دَردَ» سخن شما را. روضه‌خوان حضرت امام، سید جلیل القدری بود. مسجد محمد یعنی «مصطفی» کوثری. ایشان پیرمرد بود دیگر. وقتی برای امام می‌خواست خطابه کند، با آن سنش. یک پدر پیری داشت. حاج آقای قرائتی می‌فرمود که: «ما توی اون دوران، دوران جنگ، یک وقت رفتیم ایالت پدر ایشان.» ماجرای عجیبی است. یک بار هم بنده از قرائتی اینو خیلی ندیدم. انتقال او نقل می‌کند از ماجراهای کثیر و نقل ایشان نیست. خدمت پدر ایشان توی بستر افتاده بود. ایام جنگ. «شما چگونه؟ خدای کوثری که دیده بودی دیگر چقدر پیر بود؟» «پدر ایشان، حالت چطوره و این‌ها؟» صحبت شد. ایشان برگشت گفتش که: «من خیلی درگیر این بودم که من در این جنگ، پدر آقای حسین، چه کاری ازم برمی‌آید برای نصرت دین خدا و حمایت از رزمنده‌ها و فلان؟ هیچ دستی دارم، نه پایی دارم، نه مالی دارم، هیچی ندارم کمک کنم.» آدم وقتی اهل «مُجادله» به معنای تساهل باشد، سریع یک نگاه می‌کند می‌گوید: «من چیزی ندارم.» سریع ول می‌کند می‌رود. این عبد نیست.

یک پرانتز باز کنم. خدا رحمت کند مرحوم صفایی حائری. می‌فرمود: «ما بچه بودیم، پدرم می‌گفت برو در خانه عمت در بزن برای ناهار دعوتشان کن. بعد می‌گفت که من با پسرعموهایم چون بد بودم، دعوا زیاد می‌کردیم، ناخن انقدر آرام در می‌زدم.» ۱۶ سالگی ازدواج کرده بود، ۱۸ سالگی مسئولیت سازندگی نوشته، ۱۷ سالگی از مجتهد بوده. آدم وقتی می‌خواهد یک کاری را شانه خالی کند، این مدل "عبد" نیست. مدل عبد، مدل ابراهیم است. اسماعیل را نمی‌برد، می‌زند به سنگ. دوباره اینور آنور تست می‌کند. «من مثل اینکه نمی‌بره. الحمدلله این چرا نمی‌بره؟» می‌زند اینور، می‌زند آنور، دوباره می‌کشد زیر. تکرار. این چاقو گلوی اسماعیل زخم شد. این درگیر تکلیف است. «خدا از من این را خواسته.» یعنی چی؟ «اِفْعَلْ مَا أُمِرْتَ. سَتَجِدُنِی إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ». وقتی به اسماعیل می‌گوید: «بابا آماده‌ای من کنم؟» این تکلیف اخص اش‌ها. «فکر اخص کتب آسمانی نیامده». ذبح کردن بچه توی طبقه ویژه نیست، برای انبیا هم نیست. انبیا باید بچه ذبح کنند؟ این تکلیف اخص است، از تکالیف اخص انبیا است. بکنید! خیلی موضوع قشنگی است. بنشینید کار کنید. این یک موضوع برای کتاب. بنویسید. موضوعات جدید، بکر، ناب، به‌دردبخور، مجموعه‌ای از معارف ما داریم. این‌ها توی این فضا «تکالیف اخص انبیا» چی بوده؟ هرکی توی یک فازی باید کار می‌کرد.

حاج آقای کوثری پدر توسط حاج آقای قرائتی نقل شده فرموده بود که: «من خیلی بررسی کردم ببینم چیکار می‌تونم بکنم برای رزمنده‌ها. هرچی فکر کردم دیدم هیچ کاری نمی‌تونم بکنم.» دیدم نصف شب که می‌شود، رادیو بغداد، اسیرهایی که از ما می‌گرفتند، می‌آمدند توی رادیو بغداد اعلام می‌کردند: «رضا کربلایی‌زاده هستم از اتاق اسرا، اسیر شدم در عملیات فلان.» پدر کوثری گفته بود که: «من وقتی دیدم هیچ کاری نمی‌تونم بکنم، شماره تلفن خانواده اهل فلان منطقه، با شماره تلفن منزل پدرم حسین.» گاهی بعضی‌هاشون نام و شماره تلفن را می گفتند. ایشان پدر کوثری می‌گوید: «من شروع کردم این نصف شب، نصف شب از رادیو بغداد این‌ها رو گوش می‌دادم. شماره تلفن‌ها رو ثبت می‌کردم، زنگ می‌زدم خانه‌هاشون. می‌گفتم بچه شما اسیر شد. خیلی خوشحال می‌شدند که شهید نشده‌اند، باخبر شدن، خیلی حرف است.»

اون داستانی که نقل می‌کنند، که حالا ظاهراً روایت است و بنده روایتش را ندیده‌ام، ولی دیده‌ام که این داستان را نقل کرده‌اند در ماجرای حضرت ابراهیم که آتش می‌زدند، دیدند کیه؟ زنبوری دارد می‌رود سمت آتش. «آتشی که از کیلومتر کسی نمی‌تونست نزدیکش بشه». دهنم آب جمع کردم می‌خواهم بروم بیندازم. اندازه. حضرت امام فرمود: «هرکی یک سطل آب بریزه سمت اسرائیل، آب می‌بری.» شهید مطهری فرمود: «هر کسی پنج قران، پنج قران اون موقع خرج کنه برای نابودی اسرائیل، اسرائیل نابود می‌شود.» مشکل همین است که این تک‌تک‌ها هرکی کار خودشو انجام نمی‌ده. پنج نفر اینجا، ده نفر اونجا، شصت نفر اون شهر، پانصد نفر این شهر. کی از خودمون شروع کنیم؟ تک‌تک آقا! تو کار تکلیفت را انجام بده. تکلیفت را انجام بده. متناسب با استعدادها، و نیازها، ضرورت‌ها، گاهی با ابتلائات من. تکلیف اخصم را از کجا بفهمم؟ گاهی از ابتلائات آدم می‌فهمد.

قضیه آقای بهجت را نقل کردم چند روز پیش، خاطرتان هست دیگه؟ خب ایشان بلایش این است که باید حرف پدرش را گوش بدهد. تکلیف اخصش همین. خدا از شما این را می‌خواهد. شما یک دانه استثنا. خدا ازت نماز شب و این‌ها نمی‌خواهد. پدر گفته راضی نیست. بنده تکلیف اخص که عمل می‌کند، همه درها باز می‌شود. انگار توی تکالیف، اونی که از همه مهم‌تره، تکلیف اخص است. تکلیف عام را نباید دست کم گرفت‌ها! غوغا می‌کند. ولی ماه رمضون، روز آخر و این‌ها. ولی بعضی از این‌ها حاصل عمر است. حاصل عمده، بلکه حاصل اعمال عمرها، گذاشته شده، فهمیده شده، نقل شده، رسیده. استعداد. استعداد را کشف کرد. آن را باید سفت چسبید. استعدادی که تکلیف مشخص می‌کند. استعدادی که عبودیت مشخص می‌کند. شما بنده ای، وقتی که توی آن کاری که در توانته، برای خدا آن را انجام بدهی. اونی که می‌تونی، اونی که فقط تو می‌تونی، کسی دیگه نمی‌تونه، خیلی مهم است این شناخت استعداد.

رضوان خدا بر مرحوم علامه مجلسی. پسر ش اسم پسر ش چیست؟ محمدباقر. اسم پدر ش چیست؟ محمدتقی. صاحب بحار الانوار کدامشان است؟ محمدباقر. صاحب حلیه المتقین کدامشان است؟ حلیه المتقین، محمدباقر. صاحب حق‌الیقین کدامشان است؟ محمدباقر. صاحب شرح جامعه کبیره کدامشان است؟ محمدتقی. پدر عارف‌مسلک بوده. توی حال و هوای عرفانی بود. استادی داشته مرحوم فشارکی در اصفهان. محمدتقی مجلسی حالات عجیب و غریبی داشته. تشرفات خدمت امام زمان داشته. حالات فوق‌العاده‌ای از ایشان نقل شده. ایشان یک روز تصمیم می‌گیرد عاشق محمدباقر مجلسی را ببرد خدمت استاد، استاد عرفان، ببیند استعداد بچه را خلاصه در مسائل سلوکی و عرفانی و این‌ها ببیند و تشخیص دهد. خط ظهر ماه رمضون بوده. پدر و پسر وارد می‌شوند. مرحوم فشارکی یک نگاه به محمدباقر مجلسی می‌کند، دونه دونه چیزهایی را می‌اندازد به سمتش. «بالا سر ظهر امروز محمدباقر مجلسی اینجاست. این استادته. روزه‌خوری ماه رمضون. آلوچه! این کیه اینجا؟ چه خبره؟» پا می‌شود با عصبانیت می‌رود. بنده خدا! «آقا، چرا؟ آخه چه کاری بود این؟» «یعنی چی؟» «عرفا زده شد؟» «بچه من؟» «یک نگاهی به این بچه شما کردم دیدم ایشان استعدادش برای این است که جهان اسلام را از قلمش بهره‌مند کند. گوشه‌گیری و این‌ها، اون وقت دیگه بحاری نوشته نمی‌شود.»

تظاهر کردم. استعدادشناسی خیلی مهم است. یکی از عزیزان، دوستان پدر من، بزرگتر است، درس آیت‌الله جوادی آملی، حاج آقای قاضی‌زاده جوادی بودند. ما وقتی آمدیم ایشان سالیانی بود که بودند توی درس آیت‌الله جوادی، کنار ستونشان می‌نشست. هنوزم که هنوزه هستند. حالا که دیگه ما هم نمی‌ریم ایشان هستند هنوز. اُنس عجیبی است. شما قرآن دارد و دائماً بروجردی در مسجد اعظم است. ایشان می‌آید گپ می‌زنیم، حرف می‌زنیم، مطالعه می‌کنیم. باصفا، معنوی. توی درس هر وقت حضرت استاد آیت‌الله جوادی اسم جهنم و عذاب و این‌ها را می‌آوردند، من یادمه ایشان گریه می‌کرد. «شونه‌هام همه اینی که من دارم به برکت یک کلمه حرف‌های بهجت است.» از خیابان داشته رد می‌شده. از اینور از اونور می‌آمده اینور. آقای بهجت از اینور می‌رفتند اونور. وسط راه به هم می‌رسند. آقای بهجت به ایشان گفتند: «اونی آنکه؟ تکلیف اخص شماست، یک تکلیف داری، آقای فلان تکلیف دارد، آقای فلان تکلیف. آقا! توی عالم طلبگی هرکی یک کاری دارد. تکلیف عاممان یکسان است، تکلیف خاص هم یکسان. ما همه طلبه‌ایم.»

حکیمانه خودش هرکی کار خودش را می‌کند. برق با ابتلاعات آدم فهمیده می‌شود. یکی بلایش روی بچه‌اش است، یکی بلایش سلامتی‌اش است، یکی توی مشکلات مالی. کسی حق ندارد خودش را با دیگری مقایسه بکند. یک حرف‌های احمقانه من گاهی از بعضی می‌شنوم: «منم اگه...». مزخرفات و خزعبلات چیست؟ سیستمی دارد. کارخانه است. هرکی باباش پول دارد، همین‌جور تولید می‌شود ازش درس‌خوان می‌شود، ملا می‌شود. پولدار دارد، بچه خوبی شده. یک عجیب است. این خلاف مسیر شنا کرده. برای اینکه بچه پولدار بیاید، ماشین زیر پایش، می‌رود دنبال طلبگی، درس بخواند؟! بچه پولدار که سمت درس خواندن نمی‌رود. فلان طلبه اگر طلبه خوبی شده، باباش پولدار بوده. اتفاقاً این باباش پولدار بوده، مبارزه کرده، قید این پول‌ها را زده، رفته درس خوانده. همین بوده که با این پولداری بابا مبارزه کنه. ندارید مبارزه کنید! یکی درس بخواند در پولداری. یکی درس بخواند در نداری.

تکلیف اخص. عرض بنده روشن است دیگر. تکلیف اخص را باید کشف کرد. یک آقایی بود، حالا حالا آدم. تکلیف اخص اگر عمل نکند چی می‌شود؟ چه حرف‌های مهمی امروز داریم می‌زنیم! نه، جلسه آخر را داریم با شکوه تمام می‌کنیم. سرفصلی باشد برای اینکه ذهنتان درگیر بشود. من این را می‌خواهم. مهم این است که جرقه‌ای بخورد. یک تلنگری بشود. آدم احساس کند باید یک کاری بکند، یک جایی برود، باید یک کاری بکند. این تکلیف اخص را برای پیدا کردنش از توسل غافل نشوی.

یک آقایی بود در زمان، متصل به زمان ما، کلان برادر ایشان قم هستند و خیلی علاقه به لحن و صدای علنی و این‌ها دارد. اون آقا خوب اوایل از کسانی بود که خیلی حمایت از امام کرد. وقتی امام رفتند کربلا، اون آقا امام جماعت حرم امام حسین بود. جا را داد به امام خمینی، رضوان الله علیه. امام را کرد امام جماعت حرم. تشکیلات هر چی داشت، گاو جلو پای امام سر برید و فلان و این‌ها. ولی این سال‌های آخر ضد انقلاب بود. اون موقع توی عراق به امام خوب بود. بعداً اومد اینور، صدام را بیرون کرد. ایشان اومد با خانواده‌اش. این آقا داره اینجا. با امام لج بود، دشمن هم سر مسائل مختلف. یکی از علمای تهران از بزرگان فرموده بود که: «من خیلی برایم مهم بود ببینم ایشان چرا لغزید.»

کتابی از زندگی‌نامه ایشان، خیلی هم کمیاب است این کتاب. کتابی چاپ شد. کتاب مختصری از حالات و زندگی‌نامه ایشان. بله بله. همین آقایی که با امام بد شد، شکراب شد و این‌ها. من این کتاب رو گرفتم، خوندم ببینم که خب، توی این چیزی پیدا می‌کنم برای اینکه چرا این آقا چپ کرد؟ پشت جلد یک ماجرایی نوشته که این گل زندگی ایشان بود. این سید واقعاً اعجوبه‌ای بود در زمان ما. از کثرت تألیفات ایشان مشهور بود. ۱۱۰۰ جلد تقریباً ازش کتاب مانده که ایشان متوسل می‌شود به امام زمان. ۴۰ هفته مسجد سهله، برای اینکه از ناحیه مقدسه نامه‌ای بیاید، ولی ایشان تکلیفش را مشخص کند. تکلیف اخص. بعد هفته چهلم نامه‌ای می‌آید: «اُکْتُبْ! بنویس!». این عامل عاقبت‌بخیری، عامل عاقبت‌به‌شری بود.

این آقا، یعنی آن بزرگوار که واقعاً انسان نازنینی است و بنده به شدت بهشون ارادت دارم، در تهران است و گاهی توفیقی هست خدمتشون می‌رسیم، استفاده می‌کنیم از نزدیک، از دور. ایشان فرموده بود که: «همین را من فهمیدم که این باعث عاقبت به شرش شد.» وقتی امام زمان چون ایشان خیلی مواضع سیاسی وارد شد. وقتی امام زمان به شما گفته «بنویس!»، یعنی بنویس! یعنی حرف نزن، یعنی بیانیه نده، یعنی موضع نگیر، یعنی توی سیاست نباش! مفهوم‌گیری غلط کرده. «اُکْتُبْ!». گاهی امام زمان چون او خودش هست ؟. را خواسته بود. تهدید داشت. سائل در مقام تهدید بود. مبانی مشکل پیدا نمی‌کند. ریخت بیرون. سائل در مقام تهدید می‌گوید: «یک چیزی برای من روشن کن. من فقط باید چیکار کنم؟» وقتی یک کلمه جواب... فهمیدی؟ اگر مفهوم وقتی می‌ری کار دیگه انجام می‌دی آسیب می‌بینی.

تکلیف اخص اینجوری است. وقتی که نادیده گرفته بشود، آدم زودتر زمین می‌خورد. فرمان «اُکْتُبْ!» برایش نمی‌آمد، ارجاع بود به اینکه عاقبت‌بخیر بشود. امید بیشتری بود برای اینکه عاقبت‌بخیر شود، تسهیل می‌کند. وقتی آدم تکلیف اخص را فهمید، عمل نکرد، جهنم رفتنش زودتر می‌شود؛ چون حجت بر او بیشتر تمام شده. حرف‌های سنگین. تکلیف اخص را باید پیدا کرد. اخص! این خیلی مهم است. خیلی. تکلیف اخص یکی توی عالم طلبگی تکلیف اخصش می‌شود منبر رفتن. یکی می‌شود پیش‌نماز شدن، محراب داشتن. یکی می‌شود قلم زدن. یکی می‌شود درس دادن. فضای بیرون هم که دیگر الی ماشاءالله. از کجا بفهمیم؟ همان که عرض کردم. بخشش توسلات است. توسل خیلی گنا گنجایش دارد برای شناخت تکلیف اخص. توسل باید کرد. قمر بنی هاشم تکلیف اخصش این بود که آب بیاورد. این تکلیف عام دیگه نیست. تکلیف اخص. توی ماجرای موسی و خضر می‌بینید دیگه. سنخ تکالیفی که خضر دارد، از سنخ تکالیف اخص است. بچه را باید بکشد، دیوار را باید بالا ببرد، کشتی را باید سوراخ کند. سیر و سلوک را تکلیف اخص است که به نظر می‌آید تکلیف اخص است که پیش می‌برد.

ببینید! قمر بنی هاشم: «السلام علیک ایها العبد الصالح المطیع لله و لرسوله». مظهر تامه عبودیت. مظهر تامه تکلیف‌گرایی است. تکلیف عام، خاص، اخص. به قول استاد، اینی که در مقتل آمده، روز آخر رو جلسه آخر رو دست زدن به دامن قمر بنی هاشم، تمام کنید. جلسه آخر با ذکر توسل، ذکر مصیبتی همراه باشد، مساحت روضه حضرت قمر بنی هاشم، ارواحنا فداه، که واقعاً دستگیری می‌کند. استاد ما می‌فرمود که: «اینی که در مقتل وارد شده که قمر بنی هاشم وقتی دست مبارک را در آب زد، وقتی خواست آب بنوشد، فَذَکَرَ عَطَشَ الْحُسَیْنِ.» این نشان می‌دهد که ایشان ذکر خاص داشته. ذکر خاصش هم «عَطَشَ الْحُسَیْنِ» است. یک ذکر خاص. عباس از این راه متصل می‌شود. فکر آب که خب همه روزه که هست. ذکر خاصم نیست، ذکر اخص راه این سیر و سلوک و این درجات و مراتبی که عمل بنی هاشم دارد، «عَطَشَ الْحُسَیْنِ». ذکر «عَطَشَ الْحُسَیْنِ» است. مدح یاد کن از «عَطَشَ الْحُسَیْنِ».

ذکر «عَطَشَ الْحُسَیْنِ». السلام علیک یا اباعبدالله و ارواح التي ثار علیک ثارُ الله؟. من سلام الله ما بقیت و بقی الّیل و النهار. روز آخر ماه رمضان. یا قمر بنی هاشم. آقا جانم! عنایتی کنی، با دست خالی از این ماه رمضان نری. توشه‌ای طلب کنید.

«وَ لَا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّی لِزِیَارَتِکُمْ. السَّلَامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَ عَلَی عَلِیِّ الْحُسَیْنِ وَ عَلَی أَوْلَادِ الْحُسَیْنِ وَ أَصْحَابِ الْحُسَیْنِ».

تیر و کمان عشق را هرچه ندیده ببین
دست بریده من و قد خمیده
دست بریده من، قد خمیده حسین
یه وقت کرده بدن، پاره پاره برادر
به چشم دریده، به فرق شکافته، به دست بریده
به زره دریده
فرمود ای که سر او را زدی، کمرم خم شد.
حمله کرد به لشکر دشمن. همه ابی عبدالله صدا زد. کجا فرار می‌کنی؟ بازویم را دریدی.
باز قطعه کرده. حالا می‌خواهد برگردد سمت خیمه‌ها. همه توی خیمه‌ها منتظرند. الان عمو می‌آید. این بچه‌ها از شدت تشنگی بال و پر می‌زنند.
یک وقت دیدند ابی عبدالله دارد با سر آستین مبارک، اشک‌های مبارک را پاک می‌کند. فرمود: «دیگه منتظر نباشید!»
جمع کرد دور خودش. فرمود: «من روضه عباس می‌خوانم، شما گریه کنید.»
دیگه خبری نیست، دیگه از عباس. نعره فرات، عموجان را ازتون گرفته. لا اله الا الله.
وقتی آمد ابی عبدالله با امام سجاد بود. فرمود: «پسرم، دیگه نوبت من شده میدان بروم.»
اول چیزی که سؤال کرد، سجاد این بود: «أَیْنَ الْعَبَّاسُ؟» بابا، مگر عمویم نیست؟ می‌خواهی میدان بروی؟
فرمود: «عمویت رو شهید رامین ؟.» می گوید دیدم امام سجاد از حال رفت.
برای غربت ناصرها ؟ دیگه بعد از عباس همه تنها شدیم. دیگه بی‌کس و کار. حسین جان، حسین جان.
«وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ».
لعنت الله علی القوم الظالمین.

نسئلک اللهم بسمک العظیم الأعظم الأجل الأکرم. یا الله! یا رحمن! یا رحیم! یا مقلب القلوب! ثبت قلبی علی دینک. إنک علی کل شیء قدیر. الهی یا حمید به حق محمد! یا علی به حق علی! یا فاطمه به حق فاطمه! یا محسن به حق الحسن! قدیم الإحسان به حق الحسین! اللهم عجل لولیک الفرج.

خدایا به حق این آخر ماه رمضان، به حق این ثانیه‌های عزیز، به حق این عبادات، عبادات ما که قیمتی ندارد، به حق امام زمان امسال سال ظهور قرار بده. قلب نازنینش از ما راضی و خوشنود باشد. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. اموات و شهدای ما را سر سفره با برکت قمر بنی هاشم مهمان بفرما. اول قبر قمر بنی هاشم به فریادمان برسان. از زیارت در آخرت و شفاعت اهل بیت نصیب ما بفرما. رهبر معظم انقلاب، مراجع عظام، علمای اعلام، مسؤولین خدمتگزار را مؤید و منصور بدار. دشمنان دین، و قرآن، و انقلاب، و ولایت را اگر قابل هدایت نیستند، نیست کنی؟. ح و حاجتمندان، شیعیان امیرالمؤمنین را از صالحان حوايجشان را برآورده بفرما. اگر تا این لحظه از ماه رمضان ما را نیامرزیده‌ای، این دقایق آخر ما را ببخش و بیامرز. عاقبت ما را ختم به خیر بفرما. آخرین ماه رمضان ما قرار مده. توفیق عبادت و بندگی را از ما دریافت بفرما. ما را با تکالیفمان آشنا بفرما. هر آن چیزی که گفتیم و بود و چه نگفتیم و صلاح ما می‌دانی، برای ما رقم بزن. رحم اللهُ مَنْ قَرَاَ الْفَاتِحَهَ مَعَ الصَّلَوات.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات سبک زندگی از منظر المیزان