سبک زندگی از منظر المیزان

جلسه هفدهم

00:27:31
46

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.

درباره سبک زندگی مؤمنانه صحبت می‌کردیم. بحث ما به اینجا رسید که در سبک زندگی مؤمنانه، رکن اصلی «تکلیف‌گرایی» است؛ و آن‌چه که به سبک زندگی مؤمنانه هویت می‌دهد، تکلیف‌گرایی است. فرض شد که آدمی که خودش را بنده خدا می‌داند، سعی می‌کند تکلیف را مراعات کند. اصل این است که آدم بفهمد بنده است و باید تکلیفش را انجام دهد، در برابر خدا وظیفه‌ای دارد. این را باید انجام دهد. این می‌شود اصل زندگی یک مؤمن، یک انسان الهی، یک انسان وارسته. خدا از ما کار زیادی نمی‌خواهد، خدا از ما پانصد رکعت نماز و هفتصد بار زیارت عاشورا و ششصد بار زیارت پیاده و خیلی این‌ها را نمی‌خواهد. خدا از ما بندگی می‌خواهد، تکلیف‌گرایی می‌خواهد.

آقای بهجت، چرا آقای بهجت؟ رمز اینکه آقای بهجت به اینجا رسید، چه بود؟ به کجا رسید؟ آقای بهجت به آنجایی رسید که امام خمینی می‌فرمود ایشان از ۱۸ سالگی «موت اختیاری» داشتند. موت اختیاری یعنی چه؟ یک وقت آدم پرواز می‌کند، روحش در ملکوت به پرواز در می‌آید. از این‌ها برای ماها ممکن است پیش بیاید. خواب خوبی ببینیم، احساس کنیم داریم پرواز می‌کنیم تو آسمان، کربلا می‌رویم، مکه. یک وقت انسان قدرت این را دارد که روحش را ببرد در عالم برزخ. بدن از روح تهی بشود، اراده کند دوباره روح را برگرداند. موت اختیاری، مرگ اختیاری. با اختیار خودش بمیرد؛ با اختیار خودش دوباره زنده بشود.

آقای بهجت از ۱۸ سالگی موت اختیاری داشته. گاهی هم پیش آمده بود. به نقل از خانواده ایشان: «توی ماجرایی دیدیم پدر ما سنگین شد بدنش، اولش گفتیم خوابیده، دنیا رفته. هر کاری کردیم، رفتیم. می‌خواستیم ببریم، آمبولانس زنگ بزنیم و فلان و اینها. دیدیم ایشان برگشت. سوالی می‌کند: "چه خبره؟"» این می‌شود موت اختیاری. ۱۸ سالگی‌اش! از این ۱۸ سالگی، ۸۰ سال بعد هم زندگی کرد. اول راه این‌ها را خدا بهش داده بود، اول کار. بعد دیگر حالا چه‌ها دیده و چه شده و کجا رسیده و این‌ها را ما که نمی‌فهمیم. مراتبش اصلاً به زبان نمی‌آید. کجا بوده، کی بوده... ایشان ماجرایی دارد: خدمت استادش، مرحوم آقای قاضی، می‌رفته است. در عنفوان جوانی، ۱۳، ۱۴ سالگی از این منطقه حاصل‌خیز و عالم‌خیز و عارف‌خیزِ شمال کشور، استان گیلان، مازندران. شما که واقعاً استان‌های شمالی ما از جهت استعداد و این‌ها، گنجینه عظیمی است. هر چی آدم نگاه می‌کند، می‌بیند چه شخصیتی... بعضی مناطق خاصه، انگار خاکش یک جور دیگر است. چه جوری؟ بین خود ما این منطقه بندپی معروف است. می‌گویند آقا اینجا آدم‌هایش خاص‌اند. هر چی درس‌خوان و باهوش و این‌ها، دکتر هستند. به قول خودتان هر چی دکتر است، مال بندپی. بعضی خاک‌ها انگار خاکش خاصه. حالا یک خورده هندوانه هم بگذاریم سر ظهر، سر صبح ماه رمضون شما مازندرانی‌ها! خلاصه خاک‌تان خاک خوبی است مازندران، گیلان، گلستان که حالا مخصوصاً مازندران و گیلان بیشتر. منطقه، منطقه خوبی است.

آقای بهجت ۱۳، ۱۴ سالگی از اینجا کوچ می‌کنند کربلا. آنجا کربلا و نجف و سامرا و این‌ها، تحصیلات. در محضر سید علی آقای قاضی. در آن سن جوانی، در سن کم، می‌رود برای شاگردی عرفانی، شاگرد ایشان قاضی. دستورات عرفانی و این‌ها. بزرگی در مورد آقای بهجت می‌گوید که ایشان چون از قبل بلوغ سیر و سلوک را شروع کرده، در تمام عمرش یک بار هم معصیت نکرده. بزرگی گفته بود: «ایشان کودکی خودشو حفظ کرد.» همانی که خدا بهش داده. صاف‌تر و زلال‌تر و پاک‌تر تحویل خدا می‌دهد. خیلی واقعاً صافی. کودکی‌اش را تر تمیزتر و نورانی‌تر تحویل خدا می‌دهد. در تمام عمر یک بار به گناه آلوده نمی‌شود.

شروع می‌کند خدمت آقای قاضی این کارها را یعنی سلوک عرفانی و کسب کمالات طی کردن. پدر ایشان در فومن هستند. باخبر می‌شوند. حالا پدر ایشان انسان باصفا، معنوی، ذاکر اهل بیت، شاعر اهل بیت... پدر ایشان شعری دارند که چاپ شده. این شعر معروف «امشبی را شه دین در حرمش مهمان است»، این شعر مال پدر آقای بهجت است. حاج محمود بهجت، خدا رحمتشان کند. ایشان باخبر می‌شود که آقا بچه‌ات رفته تو خط صوفی و صوفی‌نمایی و فلان و این‌ها. «بدو که داره بچه‌ات از دست می‌ره. بچه با این استعداد رفته افتاده تو خط صوفی‌بازی قاضی.» را خیلی مردم صوفیه گوشه‌نشین و درویش و کشکول و طبرزین از این کارها، ادا اطوار عرفان می‌دانستند. پدر ایشان باخبر می‌شود، سریع نامه می‌زند: «راضی نیستم هیچ کار مستحبی انجام دهی.» هیچ مستحبی لازم نیست. چقدر سختش کردی! بعضی‌ها یک جوری از یک جاهایی می‌زنند کار را سخت می‌کنند. سختش نکنیم. حالا خدا که سخت نکرده. ما احل الله علیه... چیزی که خدا حلال کرده، چرا حرام می‌کند؟ خواست خدا بوده بر دهان... هیچی!

نامه می‌رسد به آقای بهجت. می‌رود خدمت آقای قاضی. «آقای قاضی ما چه کنیم؟» "برو از مرجع تقلیدت بپرس." مرجع تقلیدت کیه؟ «آسید ابوالحسن اصفهانی.» آسید ابوالحسن اصفهانی. «ما چه کنیم؟» دستور پدر در غیر واجبات و محرماتم هست. باید حرفش را گوش بدهی. پدر اگر در مورد واجبات و محرمات امری بکند، نافذ نیست. از حضرت امام (رضوان الله علیه) استفتا کردند: پسری می‌پرسد که آقا پدر من به من گفته که راضی نیستم در منزل من نماز بخوانی. من می‌توانم تو خونه بابام نماز بخونم؟ پاسخ امام: «بسمه تعالی، غلط کرده است، بخوانید.» پاسخ حضرت امام. خودم دیدم. «غلط کرده است، بخوانید.» اما ای پدر! می‌تواند بگوید راضی نیستم زیارت بروی. در مورد سفر مستحبی، همین قدر که شما فهمیدی راضی نیست، سفرت می‌شود سفر معصیت و نمازت را کامل بخوان. روزه مستحبی، احساس می‌کنی پدر راضی نیست، روزه‌ات حرام است، باطل. «مستحبی راضی نیستم.» پاسخ امام در مورد پدر آقای بهجت: "چی بفرمایید؟ غلط..."

آقای بهجت نامه داده. نه اینجا دیگر غلط کرده اصل نیست. بلکه باطل است. مستحبی! «آقا ما طلبه‌ایم، نماز شب می‌خواهیم بخونیم، نافله می‌خواهیم بخونیم، زیارت می‌خواهیم بریم... بدجور آی به مخمصه می‌افته.» قاضی رو باید بزنیم. جلسات عرفانی، دستور‌العمل... نمازم می‌خواهیم بخونیم، دیگر باید فقط به واجبات اکتفا کنیم. هیچی ذکری، تسبیحات حضرت زهرا. راه‌هایی پیدا کند مثلاً نذر کند، قسم بخورد وگرنه اصلش حرام است. ایشان مدت طولانی به این سبک ادامه می‌دهد. تو همان سنین پایین، به خاطر خدا مستحبات را ترک می‌کند. به خاطر خدا. می‌شود آدم به خاطر خدا زیارت عاشورا نخواند؟ به خاطر خدا بد بشود؟ رمزش چیست؟ رمزش "العبد". العبد محمد تقی بهجت. هر چی می‌خواستند روی قبر ایشان بزنند، جملات نمی‌گرفته، حک نمی‌شده. یا مشکل پیش می‌آمد. خواب می‌دیدند. این‌ها.

موقع چاپ رساله‌اش هم بعد از رحلت مرحوم اراکی سال ۷۴ وقتی که اعلام می‌شود مرجعیت‌های بهجت توسط جامعه مدرسین: «می‌گن آقا رساله نداریم. آقا مردم می‌خوان تقلید کنن.» به من چه؟ "وظیفه من پولی، پولی، پولی، پولی..." این‌ها خبری نیست. می‌روند چاپ کنند. آقا دستور دادند که برگردد. «چرا روش زدی آیت الله بهجت؟ آیت الله العظمی بهجت؟» نخیر! «العبد محمد تقی بهجت.» یک دونه رساله از آقای بهجت پیدا نمی‌کنی روش زده باشه آیت الله العظمی بهجت. آیت الله بهجت. همه خبرها دنیا بوده. خدا چی می‌خواد؟ خودت! وای که آدم چه چیزایی نمی‌بینه. سبک زندگی مؤمنانه.

بعضی خانم‌ها صبح تا شب واسه اونجا نذری درست می‌کنند، شب تا صبح هم میروند برای کمک و خدمات و فلان و این‌ها. بعد می‌گیم که خب حاج آقای‌تان چی؟ آدم شوهرش راضیه؟ اجازه گرفته؟ یک وقت از امر واجبیه. حالا آدم می‌گه که آقا اجازه‌ام نداد، اگر واجب باشد، تکلیف است. رضایت شوهر شرط نیست. خیلی کم پیش می‌آید این جوری بشود. اصلش رضایت شوهر است. رضایت همسر برای بنده، همسرم، بچه‌ام... آدم تکلیفش را باید نگاه کند. تکلیف من چیست؟ از من چی خواستند؟

خدا حفظ کند رهبر معظم انقلاب، مقام معظم رهبری. امام را. عرض کردم: «آقا شما از اول می‌خواستی حکومت تشکیل بدهی؟ انقلاب کردی؟ می‌دانستی این جوری می‌شود؟ شاه می‌رود، شما می‌آیی ولی فقیه میشی و فلان و این‌ها؟» به ما گفته بودن نه. «شروع کردی به انقلاب، شما یعنی اصلاً تصورت این نبود که یک روزی رهبر نمی‌خواستی رهبر بشوی و باید در این مورد سکوت کنی؟» تکلیف! «آقا می‌اندازنت تبعید.» یک مجتهد مبرز، استاد نمونه. حضرت امام از لحاظ علمی ناشناخته است بین ما. در علم اصول ملاحظه بفرمایید. امام صاحب بهترین آرا، پخته‌ترین نظرات، تو فلسفه، تو فقه، تو عرفان، تو تفسیر... یک علامه‌ علی الاطلاقه‌اند. از سر انگشتش یک پسر تربیت می‌شود به اسم آقا مصطفی خمینی که او هم الحق و الانصاف علامه است. با بعضی از آثار مصطفی را در قم مقایسه کردیم، متوجه شدیم فوق‌العاده است. ۵ جلد تفسیر نوشته به اندازه ۳۰۰ جلد تفسیر ارزش علم دارد. در عنفوان جوانی شهیدش کردند. این از سر انگشت امام چکید شد، مصطفی خمینی.

قید همه چی رو می‌زند. آقا فحش می‌خوری. خلع لباست می‌کنند. امام وقتی می‌فرستند ایشون را به ترکیه، امام خلع لباس شدند. چقدر برایش هک حرمت! لباس روحانیت از تنش کشیده بشود. مرجع تقلید را خلع لباس کنند، با کت و شلوار تو خیابان‌های ترکیه... ما می‌چرخیم. بعد توی خونه حبسش می‌کنند. ایشان تو اون خونه تحریر الوسیله را می‌نویسد. با بدترین وضع امام زندگی می‌کردند. می‌رود دم مرز کویت. کشور کویت راهش نمی‌دهد. لب مرز پس می‌زند. چقدر تحقیر! پشت مرز ایستاده‌ای. نقطه صفر مرزی. کشور شما را راه نمی‌دهد. برگشت. همه کشورها شما را بیرون کردند. عراق! عراق. اون هم با چه وضعیتی؟ اون هم طراحی داشتند. می‌گفتند امام می‌آید نجف بین مراجع گم می‌شود. دیده نمی‌شود. خمینی کیه؟ می‌رود یک گوشه بین این جمعیت، یک کلمه‌ای شروع می‌کند در درس و بحث و آرام آرام مضمحل می‌شود. چون باکی از این‌ها نداشت. باکی از اینکه ما بریم و اسمی ازمون نمونه و له بشیم، تحقیر بشیم و این‌ها. رفت. اتفاقاً درسش را شلوغ‌ترین درس کرد. همه مراجع نجف را زد کنار. یک طلبه‌ای از خمینی درس خونده قم بوده، اومده نجف، شده اعلم العلما. خدا عزتم به او می‌دهد‌ها. عجیبه. این‌ها طرحشان این بود امام برود آنجا حرفش گم بشود. امام، حرفش از آنجا به همه دنیا رسید. شد مرجع تقلید رسمی درست حسابی، شناسنامه‌دار. ولی بازم گیر این‌ها نبود. کارش را انجام داد. تا جایی که از عراق هم بیرونش کرد. فرستادن یک دهکده توی فرانسه، نوفل لوشاتو. اهمیتی نداره. من می‌خوام ببینم خدا از من چی می‌خواد.

همان مرز کویت وقتی امام را فرستاده بودند، فیلمش هست. با آستین‌های بالا زده وضو می‌گیرد و این‌ها. رضوان خدا... ما چه می‌شناسیم امام کیه؟ چه می‌فهمیم؟ دور و برش ایستاده‌اند. کشور کویت راهش نمی‌دهد. همین چهار تا رفیق و همین چهار تا شاگرد را دارد. امامی که آقای بهجت می‌فرماید: «روزی که می‌خواست از دنیا بره.» آقای بهجتی که از کراماتش نمی‌گفت، از حالاتش نمی‌گفت. مگر می‌شود از آقای بهجت حرف کشید؟ جواب استخاره را با دست می‌داد! موقع رحلت حضرت امام. چند جور وحدت از ایشان، از امام چیزهای مختلف نقل کردند. یک بار فرمودند که: «من در جوانی یک وقتی دیدم یک سیدی رو. سید جوانی رو دیدم. هرکی روبروش وای‌می‌ایسته نابود می‌شه.» بعد این ماجرا رو در دوران رهبری امام خمینی نقل کرده بودند. بعد یکی رفته بود عکس جوانی امام رو برای ایشون گذاشته بود. از محمدرضا پهلوی و صدام، بنی صدر و منتظری که و که و که و که. هر کی روبروی این سید وایساد، بدبخت شد.

آقای بهجت فرموده بود که: «روزی که امام داشت از دنیا می‌رفت بعد نماز صبح مشغول ذکر بودم. همین حالی که شما نشستید. یک لحظه پرده‌ها رفت کنار. آقای خمینی رو دیدم.» آقای خمینی، و امام سوالشون خیلی فاصله‌ای نداشت با هم. امام متولد ۱۲۷۸. ۱۲ تفاوت. بله. فرمودند که امام را دیدم. آقای خمینی را تو اون حالت دیدم، دیدم ایشان خیلی خوشحال و سرحاله. روزی که امام داره از دنیا می‌ره. دیدم که آقا (امام) آقای خمینی خیلی خوشحال و سرحاله. خیلی ادبیات سنگینی هم داشت. ادبیات علمایی. امر خودش را ناجی می‌دید. یعنی خوشحال بود از اینکه با دست پر رفت. اوضاعش راست و ریس بود. اوضاع برای همین می‌گه: «با دلی آرام و قلبی مطمئن.» خون ۳۰۰ هزار شهید این انقلاب مسئول شمایی؟ جواب امامی که سوسک را نمی‌کشت، پشه رو نمی‌کشت. تو خونه پشه را با حوله می‌داد بیرون. بعد دستور داد: «سلمان رشدی را هر کجا گیر آوردید بکشید.» من اگر پیر نبودم... سال آخر عمرش هم بود. پیر شدی شما. تکلیف چیست؟ «دلم نمی‌آد.» وای وای این جوری شد و چه جور... دلت کنار نمی‌آید. سوسک را نباید بکشی چون تکلیف است. سلمان رشدی را باید بکشی چون تکلیف است. خدا چی می‌خواد؟ خدا چی می‌خواد؟

بعد این امام رو حاج احمد آقا خواب می‌بیند. خسته که نشدی؟ آخرشه دیگه. ادا کنیم. می‌آیم پایین. حاج احمد آقای خمینی خواب می‌بینه حضرت امام. ماجرایی که باعث میشه حاج احمد آقای خمینی حال و هواش عوض بشه. چند سال بعد از رحلت حضرت امام، خواب امام را می‌بینه. امامی که امر خود را ناجی می‌دید. با اون وضع از دنیا رفت که انقدر روبه‌راه بود، وضعش خوب بود. می‌گه: «امام رو دیدم. گفتم آقا چه خبر؟» فرمود: «احمد! من که به سختی رد شدم. فکر خودت باش!» گفته بود آقا یعنی چی؟ امام دستشان هر دستی که تکون دادم، حسابش را پرسیدم. حسابش را. حاج احمد آقای خمینی این خواب را که می‌بینه، یک سکته خفیف می‌کند. بعد عزلت‌نشین می‌شود. می‌رود روستاهای اطراف قم، یک آلونکی می‌گیرد. این سال‌های آخر عمر شما عکس هاشو فقط نگاه کنید، تو این دو سه سال کلاً تیپ ایشون عوض شده. پیرمردی شده. ما که سنی نداشته. بعد این ماجرای خواب کلاً سازش عوض می‌شود. سیاست و همه این‌ها را ول می‌کند. گوشه‌ای مشغول خودش می‌شود. چلّه‌ها می‌گیرد. فاز عرفانی و فلان و این‌ها. بعد چند وقت خبر می‌دهد به یکی از خادم‌های بیت امام. می‌فرماید که: «فلانی! من فلان تاریخ از دنیا می‌رم.»

حواس‌مان اگه باشه، عبدیم. زندگی‌مان عوض می‌شود. یک مدل دیگری زندگی می‌کنیم. مثل امام رضوان الله علیه. زوج احمد آقای خمینی. مثل این بزرگان، مثل این خوبان. این‌ها حواس‌شان بود. به یکی باید حساب پس بدهند. حواس‌شان بود بنده‌اند. صاحب دارند. خیلی مهم است. آدم وقتی فکر می‌کند که وله دیگه، زندگی می‌کنی. به کی باید جواب دهی؟ حالش را ببر! بهجت، علامه طباطبایی. حالا دیدم به ایشون یعنی این بزرگان فرصت نیست. می‌خواهم عرایضی داشته باشم. بزرگان و خوبان، آقا هر کی هر جایی رسید از عمل به تکلیف رسید.

«من تا وقتی می‌خوام یه چیزی بشم، امام فرموده بود: "خدا رو شاهد می‌گیرم در تمام عمرم یک قدم برای رسیدن به یک جایگاه دنیایی و اخروی برنداشتم."» چیزی بشوم. کسی بشوم. بگویم آقاست. بگویم مرجع تقلید. بگویند عالم. بگویند... خدا چی می‌خواد؟ اخلاص. سبک زندگی، سبک زندگی امام چه سبکی؟ قدم به قدم خدا کمکش می‌کند. قدم به قدم چیزی را انتخاب می‌کند که حق است. بصیرت خدا بهش می‌دهد. تا عمق ماجرا را می‌بیند. تو آینه نمی‌بینم. تو خشت خام یک نگاه می‌کنی آقا این آقا یک روزی فلان کس می‌شود، وای‌می‌ایسته. این آقا یک روزی این جوری میشه، اونجا این جوری میشه. اینجا باید این کار را بکنیم. همین آقای بهجت نامه می‌زند به امام اول رهبری. آقای بهجت می‌فرمایند که: «آقا ما پشت شما هستیم. شما چرا انتخابات راه انداختی؟ خودت تصمیم بگیر. رئیس جمهور انتخاب کن. همه مسؤولین را انتخاب کن. مجلس را انتخاب کن. ما هم ازت حمایت می‌کنیم.» امام فرموده بودند که: «اینی که شما می‌فرمایید درسته و برای الان خوبه ولی ۲۰ سال بعد مملکت با مشکل مواجه میشه اگه بخواد همه انتخاب من باشه. مردم پس می‌زنند. مردم زیر بار نمی‌روند. از الان باید کار را یک جوری واگذار کنیم که مردم خودشونو مسؤول همه چی بدونن. بد شد خودشون کردن. خوب شد خودشون کردن.» وگرنه نظام آقا گذاشته، ما دخالت نمی‌کنیم. مال اینجا بوده. ما دخالت نمی‌کنیم. ایشان تا وقتی از هر چی خدا... تو خشت خام یک چیزی می‌بینه. بصیرت خدا بهش بده. نمی‌شه.

سبک زندگی مؤمنانه، عمل به تکلیف. تکلیفم چیست؟ تکلیف دو نوع است. دو نوعش را ان‌شاءالله فردا عرض خواهیم کرد: تکلیف عام و تکلیف خاص.

خدایا ما را به تکالیف‌مان آشنا بفرما. ما را بنده خالص خودت قرار بده. بالاترین سلام‌ها و تحیت‌های ما را به بندگان صالح خودت در طبق‌هایی از نور واصل بفرما. در فرج آقامان امام زمان تعجیل بفرما. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات سبک زندگی از منظر المیزان