مکاسب - خیارات

جلسه دوم

00:27:05
9

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم. بحث در این بود که تعریف خیار در کلام شیخ اعظم چیست. عرض کردیم خدمت شما که تعریف اول، تعریف متأخرین بود، از فخرالمحققین. البته متأخرین، منظور متأخرینِ شیخ ما (فخرالمحققین و شیخ انصاری) است. گفتیم شش اشکال به این تعریف وارد است؛ زیرا این عبارت «ملکُ فسخِ العقد» شامل شش مورد می‌شود، درحالی‌که این شش تا خیار نیستند.
تعریف دوم، تعریف اصطلاحی است؛ تعریفی که صاحب جواهر و دیگران کرده‌اند. البته قبل از این، مطلبی را باید عرض کنیم. قبل از اینکه مطلب صاحب جواهر را عرض کنیم، اشکالی که به فخرالمحققین شده است را خود شیخ با کیفیتی می‌خواهد جواب بدهد تا آن «ملکُ فسخِ العقد» درواقع از این حالت اعم دربیاید و درست شود. ایشان در کلمه «ملک» تصرف می‌کند: «و لعل التعبیر بالملک لتنبیه علی أن الخیار من الحقوق لا من الاحکام فضولی و تسلط علی فصل العقود الجا فن ذالک من الاحکام الشرعیه لا من الحقوق و لذا لا توبرس ولا تسقط با الاسقاط».
شیخ می‌فرمایند که اینجا می‌شود یک توجیهی برای کلمه «ملک» کرد. ما می‌گفتیم: «آقا، ذو الخیار مالکُ فسخِ عقده». این مالک‌بودن را یک تصرفی در آن بکنیم تا آن شش مورد دیگر شاملش نشوند. در آن شش مورد دیگر هم طرف مالک بود، ولی این «مالک» اینجا با آن «مالک» آنجاها فرق می‌کند. شاید تعبیر به «ملک» برای این باشد که ایشان بخواهد بگوید: «آقا، هشدار به این بده که خیار از حقوق است، نه از احکام.» کلمه «ملک» را آورده که بگوید: «آقا، این حکم نیست، حق است.»
تفاوت حق و حکم چیست؟ در حق، این امر وابسته به اراده صاحب حق است. می‌تواند اعمال کند، می‌تواند اسقاط کند و درواقع یک مرتبه ضعیفی از مالکیت است. اگر حق باشد، صاحب حق می‌تواند تصرف بکند، به اختیار خودش اعمال کند یا اسقاط کند. اگر حکم باشد، دیگر دست شما نیست، دست شارع امر است و در حکم تا وقتی موضوع باقی است، حکم هم باقی است و هیچ‌کسی هم جز شارع قدرت ندارد برای اینکه اسقاط بکند و نفی بکند؛ قابل اسقاط نیست. پس تفاوت حق و حکم این است که حق قابل اسقاط است، حکم قابل اسقاط نیست. این تفاوت اول.
تفاوت دوم: حق قابل انتقال به وارث است. حالا شیخ چگونه توجیه می‌کند و از فخرالمحققین و از تعریف فخرالمحققین دفاع می‌کند؟ می‌فرمایند که آقا، این شش موردی که گفته بودیم (عمه مزوجه، لحظه فضولی و عقد مورث و عقود جایزه و عمه و خاله و عیوبی که باعث فسخ نکاح می‌شد) این‌ها آقا همه‌شان چیست؟ آقا، حکم بودند، همه شش تا حکم بودند، همه‌اش حکم شرعی و دست خداست. شما حق اسقاط این‌ها را ندارید، ولی خیار آقا، خیار حق است. لذا این خیار را اگر ما حق بدانیم، یعنی «ملک» را به معنای مالکیت نگفته است، «ملک» را گفته از باب اینکه بین حق و حکم آنی که قابل ملکیت است را اشاره کرده باشد. بین حق و حقوق، کدام قابل ملکیت است؟ حق. خواسته بین حق و حکم فرق بگذارد با تعبیر «ملک».
این‌ها دفاع‌هایی است که شیخ انصاری می‌کند، یعنی این‌ها اصلاً اختصاصی شیخ انصاری است. عرض کنم خدمت شما که با این توجیه شیخ، تعریف فخر را قبول می‌کنم و می‌گویم تعریف خوبی است. خب پس چی شد؟ از روی متن بخوانیم آقا گفتند تطبیق بدهیم تا این جایش را بخوانیم. یک تطبیقی بدهم؛ چون ترجمه نکردیم، فقط تندتند خواندیم.
«خیار، لغتاً اسم مصدر است از اختیار که تقلیب شده، یعنی خیلی استفاده زیادی شده در کلمات جماعتی از متأخرین. غالباً استفاده شده در چی؟ در ملکِ فسخِ عقد.» بنابر آن چیزی که این عبارت را تفسیر کرده، آن را (یعنی خیار را) به این جمله در موضعی از «ایضاً» تفسیر کرده است. کی این کار را کرده؟ فخرالمحققین. پس داخل می‌شود، یعنی فال تفریع شده و در فرع این تعریفی که ایشان کرده این اتفاق افتاده. «داخل می‌شود ملکِ فسخِ» یعنی مانع‌نبودنش، مانعیت ندارد برای این شش تا.
«داخل می‌شود ملکِ فسخِ در عقود جایزه.» این اولیش بود که در عقود جایزه هم می‌شود فسخش کرد. شما مالک فسخ هستید.
«و در عقد فضولی.»
«و ملکِ الوارث.» و اینکه وارث مالک رد عقد است بر مازاد بر یک‌سوم؛ که گفتیم دو حالت داشت: یا وصیتی صورت گرفته به نسبت مازاد بر یک‌سوم، یا بیماری که در بیماری مرده، هبه و وقفی کرده نه وصیتی. دو جا وارث نسبت به مازاد بر یک‌سوم این اختیار را داشت که تأیید کند یا رد کند: یکی آنجایی که موصی چه کار کرده؟ در معرض موت بوده، موصی بیش از یک‌سوم وصیت کرده. یا نصفه یا کل. دومیش، موصی در معرض موت منجر به مرگ است، ولی وصیت نکرده، چه کار کرده؟ وقف یا هبه کرده. اولیش وصیت، دومیش وقف و حبس. اشتباه نکنید. توی دوتای این‌ها وارث این اختیار را دارد که مازاد بر یک‌سوم را رد کند؛ چون نسبت به یک‌سوم اختیاری ندارم، نسبت به یک‌سوم اختیاری ندارم، نسبت به مازاد بر یک‌سوم اختیار دارد رد کند یا تأیید کند. این هم شد سوم.
چهارمی: «ملکُ عمه و خاله.» عمه و خاله مالک چیست؟ اینجا «ملک» یعنی مالک بودن، «مالک بودن» را مصدری ترجمه کنید. حق فسخ دارد؟ بله، بله. مالک بودن عمه و خاله برای فسخ عقد بر دختر برادر و دختر خواهر. می‌توانند عقدش را فسخ کنند که خود موردش را عرض کردیم کجاست.
پنجمین: «مالک بودن کنیز به ازدواج درآمده به یک عبدی که فسخ شده عقد هنگامی که آن کنیز آزاد شد.» با آزادی کنیز، عقد این دو تا فسخ شده. حالا کنیزه می‌تواند یا بر این عقد بماند یا بگوید فسخ شده. دیگر این‌ها اصطلاحاً همان عقود متزلزله به نحوی به حساب می‌آید. همان بحث تزلزل و اینهاست؛ تزلزل در عقد که در حال لرزش است که حالا به یک‌طرف تثبیت شود.
و ششمیش هم: «مالک بودن هر کدام از زوجین برای فسخ به‌واسطه عیوب.» به‌واسطه عیوب مالک فسخ است.
«و شاید تعبیر به الملک که در کلام فخرالمحققین بوده، برای هشدار بر این بوده که خیار از حقوق است.» که چه‌جوری این ملک می‌رساند که خیار از حقوق است؟ شما توانایی این را داری که فسخش کنی. دیگر نشان مالک این هستی که این را دیگر بگذاری کنار. توجیه شیخ انصاری اشاره دارد به اینکه خیار از حقوق است. می‌خواهد بگوید که -عرض کردم این‌ها توجیهاتی است که با دقت، کسی ممکن است رد بکند، ولی به‌هرحال می‌خواهند کأنّه بگویند که آقا ما از دو حالت خارج نداریم: یا حق یا چیست؟ یا حکم. در تعریف خیار ما بالاخره باید الفاظی را استفاده بکنیم که دلالت بکند یا بر حق بودنش یا بر حکم بودنش. فخرالمحققین از چه کلماتی استفاده کرده است؟ از کلمه «ملک» استفاده کرده. «ملک» در دوگانه بین حق و حکم به کدام‌یک اشاره دارد؟ به حق. لذا این «ملک» که اینجا گفته، با آن «ملک» که آن‌ها گفتند، مشترک لفظی است. شبیه به آن است. ایشان منظورش «ملک» نبوده، منظورش «حق» بوده؛ چون یک در حق، مالکیتی داریم، ایشان کلمه «ملک» را استفاده کرده که بین حق و حکم، اشاره به حق است. ولی در آن شش‌تای دیگر، این‌ها هیچ‌کدام حق نیست. این‌ها حکم شرعی است، قابل انتقال نیست، قابل ارث نیست.
خیار به ارث می‌رسد، ولی اگر مثلاً این خانمه اذن داشت، اجازه داشت که نسبت به خواهرزاده‌اش یا برادرزاده‌اش، عقد این‌ها را تأیید بکند یا رد بکند، الان عقدی که شوهرش خوانده لنگ در هواست، لنگ در هواست. خود خانم هم بله. حالا این وضعیتی که حاصل شده، تا این خانم چیز نکند، همه لنگ در هواست. خانم افتاد مرد. این خواهرزاده‌ای که شوهر گرفته، الان عقدش چیست؟ عقدش منوط به اجازه اوست. خانم افتاد مُرد. یک دختر دارد که می‌شود دختر همین شوهر. الان باید برود شوهر از دخترش بپرسد که تو اذن می‌دهی یا نمی‌دهی به ارث رسید به دخترش؟ نه. چرا؟ چون حکم بود. خانمه می‌تواند بگوید که آقا من اصلاً نمی‌خواهم از این استفاده بکنم، از قبل اسقاط بکند. روش بحث‌ها است که مثلاً شرط ضمن عقد می‌توانند بکنند که مثلاً اگر من یک وقتی خواهرزاده تو را خواستم بگیرم، از الان تو راضی باشی. باز باید به دلیل شرعی همان اثبات بشود وگرنه به اصل اولیه که اثبات نمی‌شود. به‌هرحال قابل انتقال به غیر اینستاگرام نیست. یا مثلاً این عمه مزوجه به بچه‌اش ارث نمی‌رسد. یا مثلاً شمایی که یخچال‌تان را بردن، این فضولی کردن. اثاث‌کشی داشتیم می‌کردی. آن اثاث‌کش دیده خیلی به قیمت خوب می‌خرند این‌ها. دلش سوخته برای‌تان. گفته بگذار برای حاجی آقا بفروشم، بروم یخچال خوب بخرم برای‌تان. فروخته به پنج برابر قیمت. رفته با نصف قیمت یخچال نو هم یک چیز خریده تازه. بعد شما می‌گویی که من این را نمی‌خواهم. آن یخچال بابابزرگم بوده، یادگار بوده، همان را می‌خواهم. حالا دور از جانتان، بچه‌تان را جلب کند. نه، به ارث نرسیده. آن اجازه مالک به بچه‌اش که فضولی بخواهد بیاید، حالا از بچه اذن را بگیرد. ولی خیار چیست؟ خیار به ارث می‌رسد. خیار حق است.
لذا این «ملک»، البته انصافاً انسان به وجدانش مراجعه می‌کند، خیلی فرق نمی‌کند، کلمه «ملک» آن‌قدر نمی‌رساند ولی به‌هرحال عرض می‌کنم بزرگان ذهن به‌خصوص... این شیخ چیز را بنویسد، نخل و نارنجی گفتش که شیخ انصاری را تو یک کلمه توصیف کن، من همان را کتاب کنم، گفتم که جولان پایان‌ناپذیر. اگر شیخ انصاری را بخواهید تو یک کلمه خلاصه کنید، این هم همین را گرفت و آن جمله معروف: «از ماندن می‌ترسم، هی تو هر جایی کتاب: از ماندن می‌ترسم.» امیر جوانان پایان‌ناپذیر، یعنی واقعاً بنده ذهنم نسبت به شیخ انصاری، نیست. هیچ‌جا بند نمی‌‌شده، نه ذهنش، نه علمش، نه فتوایش، نه خودش. بی‌قراری دور از شأن این بزرگوار به معنای بیش‌فعالی نیست‌ها. بی‌قراری از شدت شکوفایی و درواقع این قلیان علم و جوشش علم، جوشش علم و معرفت. به‌هرحال این ذهن خلاق و جوال نمی‌ماند دیگر یک جایی. یعنی سریع یک چیزی تولید می‌کند، یک وجه و به نحوی هم دفاع می‌کند.
به‌هرحال این شد حق. پس خارج می‌شود آن چیزی که از قبیل اجازه و رد است برای عقد فضولی. چرا؟ چون عقد فضولی از چه جنسی است؟ از چه سنخی است؟ از احکام شرعی است و تسلط بر فسخ عقود جایزه اصلاً ارث نمی‌رسد. با اسقاط هم ساقط نمی‌شود. شما آنجا بالا سر ما. رفتیم تازگی با کدام شما؟ رفتیم عبا بخریم مشهد. با شما بود. رفتیم آن ورقه کلفت را با شما خریدیم. آن بالا خیلی ریز هم حرفه‌ای وردافروشی آن بالا نوشته: «اسقاط کافه.» خیلی کوچولو. این قابل اسقاط است؟ اسقاط کافه خیارات. البته این رندی است دیگر. خدا از جانب خودت داری اسقاط می‌کنی. ولی بعدها که بخواهی برگردی، می‌گوید: «آنجا را بخوان. ما اسقاط کافه. نشد که بعد من هم اسقاط کنم.» بعضی‌ها این‌جوری هستند. بنده خدا غرضش این بوده، ولی خب خیلی بعید است که یکی یک‌طرفه بگوید من از جانب من اسقاط کافه خیارات. وقتی آن‌جوری می‌نویسند، منظور این است که خیار داشتیم. غرض اینکه اسقاط کرد. ولی شما در عقود جایزه که نمی‌توانی از آن اول اسقاط بکنی که آقا بعدها من که قابل مثلاً قدرت فسخ دارم، از الان قدرت فسخم را اسقاط کنم. وکیل شدم، ولی از همین الان به شما. البته این‌ها بحث است دیگر. توی بحث‌های فقهیش هست. شرط ضمن عقد و این‌ها می‌شود باشد، به نحو شرط ضمن عقد. وکیل را بهش می‌گویند که آقا به این شرط وکیلت می‌کنیم که قرار بگذاری که این را فسخ کنی. از جانب تو فسخ صورت نگیرد. به شرط عدم فسخ. اصل عقدش جزو عقود جایزه است بعد شرط ضمن عقدی پیدا کند که شرط که ضمن عقد جایزه خود شرط لازم باشد. گفتند بله می‌شود. چرا نشود؟ ادله خودش را دارد. باید بهش تعهد کند، آن هم جایزه. حالا این هم به‌واسطه این اتفاقاً لازم می‌شود. حق فسخ دیگر ندارد. آن بحثش جداست، ولی «لو خُلی و طبعه»، به خودی خود قابل اسقاط نیست. حالا قابل اسقاطش بحث باشد، قابل ارث که دیگر قطعاً نیست. اینکه دیگر با شرط ضمن عقد و این‌ها درست نمی‌شود. به شرط اینکه ارث برسد. شرط مخالف کتاب، مخالف محتوای عقد و این بحث‌های خودش را دارد. یکی از راه‌های لازم‌شدن عقود، شرط ضمن عقد است. بله، بله. این هم اختلافی است. ولی به‌هرحال ظاهراً مشهور، نظر این است.
خدمت شما عرض کنم که پس این‌ها از احکام شرعی است، نه از حقوق و برای همین به عنوان ارث منتقل نمی‌شود: «لا تورث و لا تسقط بالاسقاط.» نه ارث برده می‌شود، نه با اسقاط ساقط می‌شود.
تعریف دوم: «و قد یحرب أنه ملک اقرار العقد و اذالته یا اذال و ذا لته آره.» چون اضافه به همان «ملک» بشود. تعریف دوم که مال صاحب جواهر و فاضل مقداد و این‌ها است، این است که کسی مالک این باشد که عقد را اقرار کند یا ازاله کند. مالک این نه، مالک فسخ عقد آنجا فقط مالک فسخ عقد گفته بودند، نه هم مالک ازاله است هم مالک اقرار است. کأنّه تضمینی بود تو آن قبلی که فقط می‌تواند فسخ بکند، اقرار نمی‌تواند بکند. اینجا می‌گوید نه، هم می‌تواند اقرار بکند هم می‌تواند ازاله کند. درست شد؟
حالا جالب این است که شیخ اینجا خدشه می‌کند بر این مطلب. خدشه اول را عرض می‌کنیم، البته باز دفاع می‌کند. اولیش را امروز عرض می‌کنیم، دومیش بماند. می‌شود این‌جوری خدشه کرد در این تعریف: «ان اُرید من اقرار العقد ابقائه علی حاله بترک الفسخ، ذکره مستدرک. لأن القدره علی الفسخ عین القدره علی ترکه اذ القدره لا تتعلق به احد الطرفین.»
آقا منظور از این «اقرار العقد» چیست؟ شیخ انصاری می‌فرماید که منظورتان چیست از اقرار عقد؟ اگر منظور این است که عقد را بر همان حالی که هست ابقا کنیم، یعنی فسخ نکنی. یعنی در نظر شیخ، همان تعبیر فسخ خوب بود؛ برای اینکه ابقایش که خب معنا ندارد که من چه‌جوری می‌خواهم؟ اینکه تحصیل حاصل می‌شود. اینکه هست. عقد الان منعقد هست، من چه‌جوری می‌خواهم اقرارش کنم؟ چه چیزی را می‌خواهم بهش بدهم؟ فسخش کنم؟ قائماً و اقرار من هم به ترک فسخ است. یعنی خرابش نمی‌کنم. همین‌که هست را خراب نمی‌کنم. اگر منظور از اقرار این است که خرابش نمی‌کنم، فسخش نمی‌کنم، اگر منظور این است دخل و تصرفی تو عقد نمی‌کنم، «فذکره مستدرک.» اقراری صورت نمی‌گیرد. عدم فسخ، فسخ و عدم فسخ. اقرار ما نداریم. ایجادی نیست، انشایی نیست، ابقا و اقراری نیست. فعلی صورت نگرفته. ترک فعل وجودی نیست. عدم، یک عقدی هست به خودی خود، شما می‌توانی فسخش کنی یا نکنی. اگر فسخش نکنی که چیزی به عقد اضافه نکردی. عقد خودش هست. اگر بخواهی به عقد چیزی بدهی که تحصیل حاصل است. خودش عقد کنی، عقدی که خودش هست. روشن؟ آقا پس چی شد؟ این کلمه لغو، مستدرک. مستدرک یعنی چی؟ این زیادی است، اضافی است. همان کلمه «ازاله» کفایت می‌کند.
مالک ازاله عقد باشد. ازاله عقد منظور همان فسخ است. خب چرا می‌گوییم این اضافی است؟ به‌خاطر اینکه قدرت بر فسخ یک‌چیز جدایی نیست از قدرت بر ترک. قدرت بر فسخ عین قدرت بر ترک فسخ است. قدرت دوطرفه است دیگر. اگر قدرت بر فعل دارد، قدرت و ترک هم دارد. قدرت بر فسخ عقد می‌شود عین قدرت بر ترک فسخ. همین می‌شود ابقای عقد بر حال خودش. فقط کفایت می‌کند که این قدرت بر فسخ داشته باشد. دو تا دیگر نیستش که. یکی همان قدرت بر فسخ خودش قدرت بر عدم فسخ است. دو تا قدرت نداریم که که بخواهیم در تعریف این دو تا را بگنجانیم، بگوییم دو کار می‌کند، دو چیز دارد. ما در خیار دو چیز داده‌ایم به ذو الخیار: یکی قدرت دادیم، یکی قدرت دادیم ابقا کند. ابقا همان عدم فسخ است. و این عدم فسخ هم خود همان فسخ است. قدرت بر عدم فسخ همان قدرت بر فسخ است. پس دو تا چیز ندارد؛ یک‌چیز دارد. پس این دو تا لفظ که شما کردی، یکیش اضافی است. روشن شد؟
«إذ القدره لا تتعلق به احد الطرفین.» چون‌که قدرت که به یکی از این دو طرف تعلق نمی‌گیرد که به این معنا نیستش که آقا نه، ایشان یکی از این قدرت‌ها را دارد. فقط می‌تواند فسخ کند. خب اگر می‌تواند فسخ کند، قدرت بر عدم فسخ هم دارد دیگر. کدامش را داری؟ قدرت بر فسخ دارد یا قدرت بر عدم فسخ؟ به یکی از دو طرف تعلق نمی‌گیرد. وقتی که قدرت بر فسخ دارد، قدرت بر عدم فسخ هم دارد. پس این یکی است، دو تا نیست. دو تا لفظ نمی‌خواهد. مگر اینکه بگوییم «حشفٌ زائدٌ مستدرک.» خواسته جا نماند. مصدق یعنی می‌گوید: «خواسته جا نماند.» یک چیزی را رساندند، مستدرک الوسائل. همین روایت بوده که احساس کردم جا مانده. این را خواستند جا نماند. «لا تخاف درکاً و لا تخشاه.» همین است دیگر. درک از پشت می‌آید، بهش می‌رسد. مستدرک، اونی که پشت یکی گرفته، بهش رسیده. این خواسته تو این عبارت جا نماند. جا نماند، ولی تو بحث علمی که این‌جوری بحث نمی‌کند. خطابه که نیستش. منبر نیستش که شما هی الفاظ کنار هم بچسبانی. تو منبر شما یک کلمه را می‌گویی، پنج معادل می‌گویی که هی ذهن را آماده کنی. ذهن عموم معمولاً با تک‌کلمه گفتن و رفتن. تفاوتش با نوشتار، طرف دارد می‌خواند، فرصت دارد برای تفکر. فرصت در اختیار خواننده است. توی سخنرانی فرصت در اختیار سخنران است و این کلمه به کلمه اگر بخواهد بگوید، آنجا می‌ماند. یک کلمه جا می‌ماند، کل بحث از دست در می‌آید. لذا هی عبارت پر می‌کند. یکیش را لااقل تو پردازش بگیرد. تو کار علمی که این‌جوری کار نمی‌کند که دو تا، سه تا، پنج تا عبارت نمی‌آورند که این‌ها همه‌اش معادل هم باشد. کار علمی هر واژه حرفی که توش می‌آید، معنای خاص خودش را دارد. اینجا کلمه مستدرک، تعریف را خراب کردی. این اشکال اولی که بهش شده. یک اشکال دیگر هم دارد که ان‌شاءالله فردا بحث می‌کنیم.
وصلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00