مکاسب - خیارات

جلسه هفتم

00:26:56
7

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم.
بحث از چهار معنا برای «اصل» بود که می‌گوییم: «الاصل فی العقود اللزوم». چهار معنا داشت. مرحوم شیخ در ادامه می‌فرماید که: «و من هنا ظهر انه ثبوت خیار المجلس فی اول زمان انعقاد البیع لا ینافی کونه فی حد ذاته مبنیاً علی اللزوم، لان الخیار حق خارجی قابل الانفکاک. نعم لو کان فی اول انعقاده محکومًا شرعًا بجواز الرجوع، بحیث یکون حکمًا فیه لا حقًا مجعولًا قابلًا للسقوط، فالأصل هنا -کما قیل- نظیر قولهم: ان الاصل فی الجسم الاستداره و اکثر الأجسام علی غیر الاستداره اثرٌ خارجی».
از اینجا ظاهر شد، از این بحثی که مطرح کردند در بحث معنای لغوی (منظور هنوز احتمالاً این است که در اول زمان انعقاد بیع، خیار مجلس ثابت می‌شود)، این همین بحث حق خارجی را می‌خواهند مطرح کنند. از همین بحث آخری که گفتیم خیار به‌عنوان حق خارجی وصل شده، با اسقاط ساقط می‌شود و مُلک نیست، از همین جا ثابت می‌شود که اینی که اول انعقاد، خیار مجلس داریم، منافات ندارد با اینکه فی حد ذاته این بیع ما مبتنی باشد بر لزوم؛ هم لازم است هم آن اولش متزلزل. خب چه شکلی اینها با هم جمع می‌شود؟ به خاطر اینکه خیار یک حق خارجی قابل انفکاک است. پس این خود بیع، لازم است، یک حق خارجی روی آن هست، آن حق خارجی قابل انفکاک است. بله، اگر در اول انعقادش شرعاً محکوم باشد به جواز رجوع، به حیثی که اینجا حکم باشد در آن، نه حقی که مجعول و قابل سقوط باشد، این دیگر منافات پیدا می‌کند با اینکه بخواهد مبنی بر لزوم باشد. اگر حکم باشد، دیگر نمی‌شود که ساقطش کرد. حکم شرعی که قابل اسقاط نیست که! اما این قابل انتقال است؛ حقی است که قابل اسقاط و قابل انتقال است. آنی که می‌توانی اسقاط کنی چیست؟ اینجا خیار است. خیار بیع قابل اسقاط نیست بلکه خیار قابل اسقاط و قابل استفاده است. خیار قابل اسقاط است، پس معلوم می‌شود که خیار حق است؛ حق مجعول و قابل سقوط است. اینجا در واقع اسقاط حکم نیست. اگر در آن اول انعقاد، آن خیار مجلس حکم بود، دیگر نمی‌شد ساقطش کرد. خب، پس همین جا معلوم می‌شود که این بیع، بنایش بر لزوم است. تزلزل هبه چیست؟ حکمِ تزلزل هبه از خود اوست. حکمًا او را متزلزل آفریدند. لذا، یعنی خدای متعال در مقام جعلش این را متزلزل جعل کرده، لذا قابل اسقاط هم نبود. نمی‌شد کسی بگوید که آقا من رجوع به هبه را اسقاط می‌کنم. نه، این در ذات این هبه نهفته است.
خب، پس این خیار مجلس یک حقی شد که شارع تعیین کرده برای طرفین، خارج از مقتضای بیع و قابل انفکاک. اگر حکم اصلی و اولی، تزلزل بود (در واقع رجوع و فسخ، حکم شرعی جایز بود، این شد حکم شرعی، نه حق خارجی)، آن وقت کسی می‌توانست بگوید که آقا اینجا این منافات دارد. آنجا می‌شد گفت که منافات هست بین خیار و لزومِ بیع. روشن شد؟ بحث منافات خیار با لزوم بیع وابسته به این بود که خیار حکم باشد. حالا که حق است، منافاتی با لزوم بیع ندارد. مثل چی؟ ایشان می‌فرماید اینجا اصلی که می‌گیریم، مثل قضیه آن در فلسفه طبیعی که می‌گویند اصل در جسم دایره بودن است. اصل در جسم، دایره بودن؛ این منافات ندارد با اینکه اکثر اجسام غیر دایره باشند. خب، برای اینکه آنی که دایره نیست، به واسطه قسر خارجی از دایره بودن خارج شده است. این قسر خارجی، یعنی عامل خارجی، فشار خارجی. اصل هر چیزی دایره است، دایره بودنش اصل است. حالا که دایره نیست، یک چیزی این را از دایره بودن خارج کرده است. این را اجبار می‌کند درست است، ولی اراده نداریم طبیعیات.
خب، اینجا می‌گوییم که آقا بیع غالباً در خارج جایز منعقد می‌شود، ولی اصل درش لزوم است. «و من ما ذکرنا ظَهر وجه النظر به عبارتی نکته درباره خیار مجلس و نسبت با لزوم این دو با هم منافات ندارند.» چرا؟ چون خیار حق خارجی قابل انفکاک است. اما اگر خیار حکم مجعول شرعی برای جواز رجوع بود و نه حق مجعول و قابل سقوط، در این صورت با اصل لزوم منافات پیدا می‌کرد.
سخت‌ترین جای مکاسب، خیارات است دیگر، که کمرشکن است. عرض کنم خدمت شما که پس اینجا اصل در اینجا شبیه اصل در فلسفه طبیعیات است که اصل را دایره می‌داند. (و من ما ذکرنا، شیخ سعید که می‌گفت زمین تخت است! و من ما ذکرنا حکم مذاکرات بنویسیم:).
وارد بحث جدیدی می‌خواهد بشود: نقد نظریه صاحب الوافیه (فاضل تونی). فاضل تونی آدم خودمانی است مثل منطق استاد حسن‌زاده. این فاضل تونی مولا عبدالله فاضل تونی کرمانی، مقبره صاحب الوافیه در اصفهان تحصیل کرد، در مشهد و قزوین سکونت داشت، در کرمانشاه درگذشت. خیلی در کربلا، آنجا قبر ششم معروف. آنجا خیلی در ۱۴ فرسخی تن فردوس کنونی. همدونی هم بهش می‌گویند. ملا عبدالله بشروئی خراسانی. هنگامی که به کربلا می‌رفت که توی راه قزوین رد می‌شود، مولا خلیل قزوینی ازش می‌خواهد اینجا بماند. می‌ماند، می‌ماند مدتی، و از آنجا دفنش می‌کنند. و عالم اخباری بوده و اخباری معتدل بود، با اصول رابطه خوبی داشته، حتی برخی او را اصولی دانستم. جریان اخباری‌گری را به سمت اعتدال توانست هدایت کند. این الوافیه، اثر اصولی اوست که توش دسته‌بندی جدیدی ارائه کرده از بحث اصولی. آثار دیگری هم البته داشته.
خب، صاحب الوافیه چه می‌گوید آقا جان؟ نظریه ایشان چیست؟ ایشان قائل است که نظر ایشان این است که آقا اصل در بیع چیست؟ جواز است، نه لزوم. با این بحث‌هایی که تا حالا کردیم، «مما ذکرنا ظهر وجه النظر فی کلام صاحب الوافیه». شما خودت با مطالب قبلی می‌توانی بفهمی که ما چرا ایراد نظر دادیم بر صاحب الوافیه. اشکالاتش معلوم است. خب، با کدام مطالب اشکالش معلوم می‌شود؟ حالا اول بخوانیم بعد ببینیم با کدام مطالب معلوم می‌شود. «حيث أنكر هذا الاصل». ایشان این اصل را انکار کرده، اصل بر لزوم را. «لاجل دلیل». دلیل ایشان چیست؟ «لاجل خیار المجلس». دلیل ایشان خیار مجلس است. ایشان می‌گوید بیع از ابتدا متزلزل منعقد می‌شود، از همان اول جایز است. این نظر ایشان مخالف مشهور است. «الا ان یریده توجیه ابتدایی». خب، ما اینجا همش آقا از این به بعد دو سه جلسه، هی توجیه، رد توجیه، توجیه، رد، اول توجیه، توجیه، رد. هی همش توی جَر و بحث است فعلاً. حالا حالا یک چند جلسه‌ای احتمالاً دو سه جلسه این طور باشد. اول کلاً این سبک شیخ هم خوب است دیگر وقتی مقایسه می‌کنیم، سبک شیخ دستمان می‌آید. تحلیل می‌کند کلمات دیگران را، تا جایی که می‌تواند حمله بر صحت می‌کند، بعد باز رد می‌کند، بعد باز آنی که رد می‌کند را خودش باز رد می‌کند. توجیه دیگران را می‌آورد، با استدلال دیگران را خیلی کامل پرورش می‌دهد، بعد آنی که کامل پرورش داده را رد می‌کند. خیلی هی این رفت و برگشت ایشان خیلی مهم است این وسط. و اصل این کار فقهی همین است دیگر. مطلب که خوبی باشد.
توجیه اولیه کلام تونی. توجیه می‌کند کلام‌های افراد مقابلش را. شاید این باشد که بعدش که می‌خواهیم جوابش را بدهند، می‌گویند ما تمام استدلال‌هایی که می‌شد در این آورد را مطرح کردیم، تا شُل و وِری باشد که روبرویش وایسیم. توجیه اولیه‌ای که ایشان می‌کنند این است: «الا ان یُرادَ ان الاصل بعد از ثبوت خیار المجلس، بقاءُ عدم لزوم». توجیه اولیه کلام تونی این است که اصل، پس از ثبوت خیار مجلس، بقای عدم لزوم است. یعنی بقای عدم لزوم چیست؟ احسنت! استصحاب عدم لزوم. اگر منظور ایشان این است که خیار مجلس منافات دارد با اینکه ما بنای بیع را بگذاریم بر لزوم که خب ما اول گفتیم منافات اینها با همدیگر نداریم بین خیار مجلس. پس این نقد نظریه صاحب الوافیه. «من ما ذکر ظهر»، این از آنچه گفتیم یعنی از همین نکته، این نکته می‌شود پاسخ به نظریه فاضل تونی در منافات خیار مجلس با چی آقا؟ با لزوم بیع. روشن است اینجا که ما توضیح دادیم. اگر منظور ایشان این است که این عدم لزوم را بخواهیم استصحاب کنیم، پس توجیه اولیه کلام تونی این است که عدم لزوم را استصحاب کنیم. اول اول لازم که نیست، بیع دارد جایز منعقد می‌شود، چون با خیار مجلس منعقد می‌شود. اول با خیار مجلس منعقد می‌شود. بعد همین عدم بقا را استصحاب می‌کنی. ما هم که گفتیم اصلاً اصل معنای «اصل» چیست؟ استصحاب. که هذا حسنٌ! شیخ هم رد نکرد. اصل در بیوع چی بگیریم؟ اصل در یعنی استصحاب در بیع بگیریم دیگر. استصحاب چی بگیریم؟ استصحاب حالت سابقه آن امر یقینی سابق. الان این امر یقینی سابقمان چیست؟ اول جواز است دیگر، به واسطه خیار مجلس بیع منعقد می‌شود. این هم یقینی ماست. بعد از این هر آنچه که رخ داد، بعد از مجلس، مجلس تمام شد. هر چه که رفت استصحاب می‌کنیم عدم بقای لزوم را. این بشود معنای جواز در نظر فاضل تونی. شاید منظورش این بوده. روشن است آقا؟ نمودارم از جزوه هم نیست، فعال نیستم. استخاره است.
حالا اینجا عدم لزوم را استصحاب می‌کنیم که بعد از تفرق از مجلس، معامله را اصل هنوز بر چه بداریم؟ بر جواز بکنیم، بقای جواز استصحاب بکنیم، عدم لزوم را. جفتش را دوست دارم! یا استصحاب عدم لزوم یا استصحاب جواز. این توجیه کلام فاضل تونی. توجیه ابتدایی کلام فاضل تونی. چرا گفتم توجیه ابتدایی؟ برای اینکه می‌خواهیم اصلاً کلام ایشان را یک وجهی بهش بدهیم که بیاوریم، وارد بحث بخواهیم ضربه بدهیم بهش به عنوان یک نظریه. می‌خواهیم حالا با فرض این توجیه بررسیش کنیم. با فرض آن توجیه خودمان که منافات، واقعاً منظور ایشان این بوده که بین خیار مجلس و لزوم منافات است. آن که از بیخ رد است. «من ما ذکرنا» رد شد. نه منظور آن منافاتی که گفتیم نیست. منظور چیست؟ منظور استصحاب عدم لزوم. منظورش استصحاب است نه منافات بین خود این دو تا. نمی‌گوید منافات دارد بیع با خیار مجلس، لزوم بیع با خیار مجلس. می‌گوید نه، این خیار مجلس باعث شده که ما دیگر از این به بعد استصحاب بکنیم جواز را. روشن آقایان؟
خب، ما فی آن را هم بیان می‌کنیم. این هم آقا پاسخ ابتدایی کلام تونی. توجیه ابتدایی یا پاسخ ابتدایی، «ما فی» که حالا بعدها می‌آید مشکلاتش. ولی فعلاً ابتدایی سرپایی بخواهیم جواب بدهیم، این است که: اولاً اینجا جای استصحاب نیست. ثانیاً دلیل اجتهادی مبنی بر لزوم بعد از تفرق مجلس داریم. دلیل اجتهادی مبنی بر لزوم بیع بعد از تفرق از مجلس داریم. دلیل اجتهادی بر اصل عملی چیست آقا؟ مقدم است. دلیل اجتهادی بر اصل عملی مقدم است. وارد است. منتفی می‌کند. این پاسخ ابتدایی به کلام فاضل تونی. امشب اول این بررسی می‌شود، دوم هم این بررسی می‌شود که آن دو تا قید استصحاب رعایت شده یا نه. بعد از این، بعد از تفرق، لازم است.
خب، بقیة الکلام فی معنای قول علامه. این توجیه بحث، چیزی که توجیهات که گفتم مربوط به کلام فاضل تونی دیگر نیست. نسبت به کلام علامه این کلام چیز، در واقع ابتدایی ابتدایی بعد فاکتور می‌گیرم این توجیه و آن هم پاسخ ابتدایی. دیگر نباید بگوییم. چون همین بود از اول. البته بعدها توضیحات مفصل‌تری می‌دهد ها، شیخ! بعدها در توجیه کلام علامه آن بحث‌ها مطرح می‌شود.
خب، پس توجیه کلام، پاسخش. حالا برگردیم به آن کلام علامه. علامه چه گفته بود؟ گفته بود که یادتان هست توی بحث دوم (معنای دوم) فرمود «هذا حسنٌ لاکن لا یناسب ما ذکره فی التذکره فی توجیه الاصل»، ببخشید، «فی القواعد من قوله فی المعنى الاول و انما یخرج من الاصل امرین». روشن است آقا؟ «ثبوت خیارٍ او ظهور عیبٍ». درباره کلام علامه. علامه چی فرموده بودند در قواعد و تذکره؟ کلام علامه این است که «انه لا یخرج من هذا الاصل» (کدام اصل؟ اصل لزوم) «الا بامرین». دو تا امری که گفته بود چی بود؟ «سقوط خیارٍ او ظهور عیبٍ». ظاهر عبارت علامه چیست؟ «فان ظاهره ان ظهور العیب سبب ثبوت و خیارٍ» یا «ظهور» درست. چی آقا؟ تفصیل. تفصیل چیست آقا؟ قاطع شرکت! وقتی اینها قاطع شرکت شد، این دو تا با همدیگر چی می‌شوند آقا؟ قسیم همدیگر. درست. خب، خود عیب مگر یکی از اقسام خیارات نیست؟ خیار عیب نداریم؟ پس چرا اینجا ظهور عیب را در برابر ثبوت خیار آورد؟ ظهور این کلام این است: قسیم خیار است. در حالی که می‌دانیم خودش یکی از اقسام خیار است. معلوم است آقا؟ حالا آرام آرام پیش می‌رویم ولی لااقل بحث پخته می‌شود دیگر، فله‌ای نمی‌ریزیم رو هم. «سبب لتزلزل البیع». می‌خواهد بگوید که آقا ظهور عیب باعث می‌شود که بیع متزلزل بشود. ولی این را به عنوان یک سببی دارد ذکر می‌کند در برابر ثبوت خیار. «فی مقابل خیار». خیار که می‌دانیم که عیب خودش یکی از اسباب خیار است. حالا ما اینجا نوشتیم اقسام خیار، اسباب خیار، فرقی نمی‌کند. خب، اینجا چند تا توجیه دارد. واردش بشوم یا وقت تمام شده؟ تمام شده. توضیحاتش باشد ان شاء الله برای فردا. بقیه الکلام این مانده بود دیگر، این بحث مانده بود در مورد کلام علامه.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00