متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. به مقدمه ثانیه رسیدیم. در مقدمه ثانیه گفتیم که تأسیس اصل را میخواهیم بررسی کنیم؛ یعنی میخواهیم ببینیم اصل اولی در عقود چیست: لزوم یا جواز؟ لزوم یعنی غیر قابل فسخ و جواز یعنی قابل فسخ و متزلزل. خاصیت تأسیس اصل مربوط به کجا بود؟ هنگام شک؛ یعنی آنجاهایی که دلیل خاص نداریم، اینجا باید بنا را بگذاریم بر آن اصل که حالا یا لزوم است یا جواز. دلیل خاص را گاهی برای لزوم و گاهی برای جواز داریم.
برای تأسیس اصل، چهار معنا گفته شد. معنای اول: بقیش را. معنای دوم: عموقناد مگه. سوم: دست جیغ و هورا. و معنای چهارم...
معنای اول این است که اصل به معنای راجح باشد. اصل به معنای راجح باشد یعنی چه؟ یعنی رجحان دارد، یعنی مظنون است، یعنی ظاهر است، یعنی احتمالش قوی است.
این نظر کیست؟ این معنای اول که اصل به معنای راجح باشد، متعلق به جامع المقاصد، محقق کرکی یا محقق ثانی است؟
شیخ اینجا میفرماید: «نقل ثانیه ذکره غیر واحد طبعا للعلامه فی کتبه.» تعداد زیادی از افراد این را به تبعیت از علامه در کتب علامه گفتهاند. کدام علامه؟ علامه حلی. در کدام کتب؟ «قواعد» و «تذکره». میگفتیم دو تا اصلی... یا اصلی علامه. حالا در کتبش، ولی در دو کتاب فقط پیدا شده. یکی «قواعد»، جلد ۲، صفحه ۶۴. ایشان فرموده: «ان الاصل فی البیع اللزوم.» اصل در بیع، لزوم است.
پس اینجا این لزوم را غیر واحدی به تبعیت علامه حلی گفتهاند: «اصل لزوم است.» معلوم است، قشنگ شد اینجوری؟ خوب شده است.
در «تذکره» فرموده: «الاصل فی البیع اللزوم.» اصل در بیع، لزوم است. چرا اینجا دلیل آورده ایشان؟ دلیل، دلیلی که آورده این است. میفرماید که این دلیل اول و غرض... دلیل دوم: «لان الشارع وضعه مفيدا لنقل الملک.» دلیل اول این است که واژه «بیع» در اصل و در لغت عرب برای چه وضع شده است؟ برای نقل و تملیک و مبادله مال به مال. شارع هم آمده و بیع را برای همین معنا وضع کرده است. اینجا وضع تأکیدی است، وضع تأسیسی نیست. پس وقتی بیع محقق شد، چه میشود؟ نقل ملک اتفاق میافتد. بله، ملک مشتری میشود. حالا بعد شک میکنیم که ملکیت مشتری از بین رفته یا نرفته است. استصحاب میکنیم: «والاصل الاستصحاب.» استصحاب میکنیم بقای ملکیت را. بنا را میگذاریم بر اینکه ملک مشتری باقی است. این میشود معنای لزوم. پس دلیل اول این بود که دو قسمت داشتیم. قسمت اولش این بود که میگوییم: خود بیع، انتقال ملکیت. سر معنای لغوی در لغت به معنای انتقال است. وقتی بیع محقق میشود، شارع هم همان معنای لغت را تأکید و تأیید کرده. بعد «عند الشک» شک میکنیم که الان منتقل شد یا نشد.
پس معنای لغوی بیع، انتقال ملکیت است. شارع هم آمده همین معنا را تأکید کرده، انتقال چی به چی؟ اصطلاح «تأیید میکرد» الفاظ... چه بود اسمش؟ «وضع تعیین تعیینی»، «حقیقت شرعی». حقیقت شرعی، خانم شیرزاد، تبریک. «تملیک مبادله مال به مال.» بد خط مینویسم، ببخشید. به این معنا نیست که جای دیگر خوش خط مینویسم. پس شارع هم همین معنا را تأکید کرده و وضع تأکیدی، نه تأسیسی. وضع تعیینی نیست. وضع تعیینی تعیین نکرده بوده و شارع فقط همان را تأیید کرد.
قدم اول، قدم اول... قدم به قدم چیست؟ همین آن قدم اول، لزوم. قدم دوم، پس قدم اول این شد که معنای لغوی بیع، انتقال است. قدم دوم این شد که شارع هم آمده همین معنای لغوی را تأکید کرده، امضا کرده. چیزی؟ قدم سوم این است که بیع موجب میشود ملکیت منتقل شود. خوب، حالا قدم چهارم: بعد از این انتقال شک میکنی. شک بعد از ملکیت: ملکیتش یقینی است. به آن لزوم کار نداریم، میخواهیم به لزوم برسیم. الان میبینیم ما الان یک لزوم داریم، یک ملکیت داریم. ملکیت، ملکیت است. میخواهیم ببینیم ملکیت متزلزل است یا ملکیت لازم است. خلط نشود این دو تا با هم. مالک که شد، به چه کیفیتی مالک شد؟ میگوییم الان مالک شده. بیایند بهش بگویند: «آقا مال ما را برگردان.» این برمیگرداند؟ بهش بگویند که: «مالک نیستی. من پشیمان شدم، تو هم مالک نیستی.» اینجا چکار میکنیم؟ میگوید: «من مالک بودم. به چه دلیل دیگر مالک نیستم؟ مالک بودم. شک دارم الان مالک هستم یا نیستم.» استصحاب میکنم که یک ساعت پیش مالک بودم. وقتی عقد را خواندم، مالک بودم، مالک شدم. الان هم بنا را میگذارم بر همین که همان ملکیت هنوز هست و جنس را تحویلت نمیدهم. از معامله دست برنمیدارم. این میشود استصحاب ملکیت سابق من و خودش میشود. این دلیل اول برای اینکه اصل در بیع لزوم است. روشن استصحاب ملکیت هنگام شک.
خوب، مجموعاً اینها شد لزوم. دلیل دوم: «و الغرض تمکن کل من المتعاقدین من التصرف فیما صار الیه و انما یأمن من نقض صاحبه علیه.» غرض از بیع چیست؟ بفرمایید آن مال، یعنی منافع آن مال به دست صاحبش برسد. هر کدام از متعاقدین تمکن داشته باشد از اینکه تصرف بکند در آن چیزی که به او منتقل شده. از بیع تصرف قدین... تصرفاتی که میخواهد در ملکش بکند دیگر، حالا در چیزی که به او منتقل شده است. احسنت. دیگر چی؟ سنگ، کاه، اگر باشد اینها چی؟ دیگر هر کدام تصرف خودش. تصرف کلی، شهید، به حسب... برای شام، درست کردن شام.
پس غرض این است که هر کدام از این دو متعاقد تصرف بکنند در آن چیزی که بهش منتقل شده. این غرض کی تأمین میشود؟ غرض کی تأمین میشود؟ این قدم اول. غرض وقتی تأمین میشود که ملکیت لازم باشد، ملکیت متزلزل و جایز که این غرض تأمین نمیشود. پدر خانمت هر وقت خواست... غرض وقتی میشود که نتوانند فسخش کنند. هر دو در امان باشند از فسخ دیگری. هر دو در امان باشند از فسخ دیگری. «لیمناقض صاحبه علیه.» در امان باشد از نقض صاحبش بر خودش. پس غرض بیع ایجاب میکند که بیع لازم باشد. مشهور که اصلاً محقق نمیشود. عقد تعلیقی که اصلاً محقق نمیشود. همه عقود لازم نیست. حق تصرف تام ندارد. بیع مشروط یا منظورتان این است که شرط ضمن عقد منظورتان است یا منظورتان این است که بیع معلق؟ اگر بیع معلق است که هیچی، باطل است، بنا بر نظر مشهور. البته بحثهایی داریم.
بعد خدمت شما عرض کنم که اگر هم شرط ضمن عقد است که عقدش، یعنی تصرف این شرطه آمده در واقع تصرف را محدود کرده. وگرنه غرض چیزی غیر از تصرف نشده. غرض تصرف است. تصرف را مشروط کردهاند. لزومی؟ اگر قرار باشد که من معامله انجام بدهم و تصرف تویش صورت نگیرد. شما جز دو تا، دو تا چیز، دو تا چیز دارد با هم خلط میشود. بحث سر این است که ما معامله را انجام میدهیم که من بتوانم تصرف کنم. این هم که شما میگویید همین است. فقط شرط ضمن عقد آمد، گفت: «من تصرف را اجازه میدهم بعد از فلان قضیه بتوانی تصرف کنی.» غرض، تصرف است. اگر غرض، تصرف است، من باید تصرف کنم. شما جواز؟ هر وقت خواستیم، فسخ میکنیم، میبریم. رکورد کنم؟ غرضش دائمی بوده دیگر. من الان میخرم. میخرم که همیشه داشته باشم. من الان مثلاً بازار را میخرم، میخرم که یک بار استفاده دارد. خلط میشود، عزیز دلم. در مورد یک چیزی که اَجَل محدود دارد و تصرفش هم به حسب وجودش در واقع محدود است، داری خلط میکنی با خود عقدی که قرار است بیاید، فارغ از متعلقش، یک ایجاد تصرفی بکند. آن ایجاد تصرف به حسب هر چیزی است. درست شد؟ آن تصرفه. لیوان را که میخرند. لیوان میخرند که یک بار آب بخورند یا مصرف؟ لیوان شیشهای. لیوانی که میخواهم تا وقتی نشکسته، استفاده کنم. تا وقتی وجوداً منقضی نشده است، میخواهم استفاده کنم. یا تاریخ مصرفش نگذشته. تاریخ مصرف دارد بعضی چیزها. تا وقتی که نشکسته، تا وقتی که منهدم نشده. فلان. ماشین را میخرند که یک بار بنشینند؟ کلید را میخرند که یک بار در را باز کنند؟ صندلی... اینها فلان بحث کرایه بود، جداست. کرایه برای تصرف محدود است. اجاره توی بیع. توی بیع، من میخواهم تصرف کنم. میخواهم تا وقتی که این ازش میشود استفاده کرد. غرض اولیه، بله. ممکن است کسی بگوید آقا فرق میکند. آن خلاف قاعده... خلاف قاعده قرآن. میخواهم فقط مجلس ختم پخش بکنم. خیلی اتفاق میافتد. اینجا ما الان یک باتری لازم داریم، یک سیم لازم داریم. برای عرف زندگی، چرا؟ چرا؟ برای اینکه همان آدم که خریده، ولو دیگر هم استفاده نمیکند، نمیگوید: «من دیگر میخواهم بعد از اینکه یک بار استفاده کنم، دیگر شاید دوباره باز یک وقتی... الان ننم مرده، گذاشتم. شاید پس فردا بابام مرد، کس دیگری نبرده که بگذارم. ولی اگر کس دیگری مرد، من این را دارم.» بگویم نه، همان یک بار میخواستم، دیگر مالک نیستم؟ کدام احمقی پیدا میشود که میخواهم فقط یک شب مالک باشم؟ مگر در چیزهای مغالطات. خودت پیبردی؟ بگو دیگر این کارها را نمیکنم. هواش انتها...
این متن چی بود آقا؟ تذکره علامه در تذکره. حالا عقود چی میفرماید؟ شیخ المصطفی... «من کلمات جماعت ان الاصل حنا قابل ارادت معان.» حالا من میگویم اصل را لزوم گذاشتیم بر اساس کلام علامه و به تبع ایشان خیلیهای دیگر. این لزوم یعنی چی که میگوییم اصل در بیع، لزوم است؟ حالا لزوم یعنی چی؟ برای لزوم در نظر بگیریم. معنای اولش همین است که جامع المقاصد گفته، محقق کرکی به معنای راجح باشد. رجحان دارد. لزوم بر جواز رجحان دارد. یا جایز است. وقتی میگوییم اصل لازم بودن بیع است، یعنی لزوم بر جواز رجحان دارد. احتمالش قویتر است. ظاهر، مظنون. بله، اینها میشود معانی اصل در کلام محقق. شیخ آنقدر که من فهمیدم در مکاسب، حالا جسارت به این بزرگان هم نباشد، حالا شوخی جدی اینها، یک کمی همچین زاویه دارد کلاً با محقق. بنده اینطور فهمیدم. یعنی همان فضایی که در درس خارج آقا خویی دارد که هر وقت یک چیزشان نقل میکند، بعد نقدش میکند. ایشان با محقق کرکی دارد، خصوصاً نسبت به اجماعاتی که چون خیلی اجماع و خیلی نقل میکند، اعصاب شیخ هم ریخته به هم. کلاً از این نقل اجماعها فهمیدم. هیچی. ولی فقیه بوده، شخصیت ممتازی. به هر حال بانک شیخ هم قبول دارد به عنوان یک وزنه علمی. قبول نداشت که در مکاسب نمیآورد. اعتنا نمیکرد. ولی به هر حال یک چالشی همیشه این بزرگواران با هم دارند.
خوب، «الاولی الراجحه.» معنای اول: راجح. «احتمله فی جامع المقاصد المحقق.» در «جامع المقاصد» نه، احتمال داده. «مستندا فی تصحیحه الی الغلبه.» دلیل را چه گفته است آقای ایشان؟ محقق میشود. یعنی علم به غلبه شده در باب لزوم. غالب است. درست شد؟ یعنی چی؟ یعنی جواز چیست؟ جواز نادر است. بله. اینجا یک قاعدهای در واقع، قاعده مضمری اینجا داریم. آن قاعده چی میگوید؟ میگوید که: «الظن یلحق الشیء بالعم الاغلب.» قاعده خاص و خوبی. ظن میآید شیء را ملحق میکند به عموم اغلب. مثلاً شما نسبت به آخوند ظن داری که این کیست، چیست، چکار است؟ دزدند، ظن بازن. ملحق میکنی به اعماق اغلب. همهشان همین. مگر اینکه خلافش ظن... حسین، تا حالا مکاسب اینجوری خونده بودی؟ سید بنده خدا با خودش میگوید: «خدایا، کنترل زد بزنم. راهی ندارد برگردم. از همینجا که فهمیدم اشتباه کردم، دیگر راهی نیست برگردم.» پس اصل در بیع میشود لزوم. این میشود احتمال قویتر. حج و شک کردیم، حکم میکنیم به خوب.
«و فیه»، میرویم سراغ اشکال. دو تا اشکال میکنند. اشکال اول، چون جا نیست، معنای دوم اشکال. اشکال ۱. البته این اشکال را ایشان در واقع دو تا اشکال کرده. برخی آمدند این دو تا اشکال را سه تا اشکال کردهاند. حالا بنده فعلاً دو تا اشکال. اگر برسیم امروز، اگر نرسیم یکیاش را میگویم. رسیدیم، دومیاش را هم میگویم. سومیاش انشالله فردا.
اینکه اشکال دوم. یک اشکالی در واقع در کلام شیخ است که متن نیاورده. مقدر. خوب این اشکال این است. اشکال کبری. اشکال چیست؟ اشکال این است که مگر غلبه حجت است؟ فرض کنید بگوییم که غلبه باشد، باید انصراف به کثرت استعمال برگردد. آن کثرت استعمال در واقع قدر متیقن ایجاد میکند بین آن دو نفری که دارند با هم صحبت میکنند، متکلم و مخاطب. چون تفاهم عرفی ایجاد میکند و بلکه سطح استعمال بین این دو تا باشد. دقت داشته باشید در انصراف، نه که ضد استعمال دیگران. اگر بنده یک کلمه مثلاً حمید شمسایی میگوید: «آقا طرف بالاست، وصل آمریکاست.» خانم در کلام معنای دیگری دارد. باید کثرت استعمال بین این دو تا باشد که قدر متیقن بشود. انصراف مانع اطلاق میشود. خود انصراف که خاصیتی... انصراف حجیتش به خاطر این است که دست از اطلاق برداریم. حالا اینجا میگوییم که بر فرض هم غلبه باشد، خوب مگر غلبه حجت است؟ سید مظلوم. سید چی بود؟ محرومان، مظلومان.
پس میگوییم بر فرض هم غلبه باشد، حجت نیست، ارزش ندارد. آن فرد مشکوک را که نمیشود با غلبه... چون معمولاً این است، پس این آن است. معمولاً شکلاتها تاریخ مصرفش نگذشته. یک شک کردیم، این شکلات تاریخ مصرفش گذشته یا نگذشته؟ چون غالباً نگذشته، میگوییم پس این هم اصلش این است. حجیت ندارد. حجیت میخواهد این. درست نیست. بله، بله.
خوب، منظور از لازم هست بیشتر من میگیرم که تصرف کنم. شما برداری. ولی مواردی هم از بیع پدر و پسر به این صورت گرفت: بابایی به بچهاش فروخته، هر وقت دلش بخواهد میآید. غلبه، قالبش این است که لازم است. وقتی دادی، دیگر پس گرفته نمیشود. اکثر مغازهها این را میزنند: غالباً این را میگویند پس گرفته میشود. حتی اگر خرابش هم کرده باشی، پس میگیرم. مرشد جلویی زده بود که نسیه داده میشود، حتی به شما. دوست است، خلاف اصلی. شما شک میکنی مغازه به شما نسیه میدهد یا نمیدهد. از ظن غالب. اینجا ظنت ملحقت میکند مغازهها به شما نسیه.
این شد پس دلیل. اشکال اول، اشکال کبری میشود که اصلاً مگر حجت است؟ این در کلام شیخ نیست. اشکال دوم این اشکال صغروی. اشکال دوم این است که منظور از این غلبه چیست؟ خوب. یعنی چه؟ غلبه بر این است. غالب بر این است که حالا آقای جهان گفته همین غلبه افرادی یا ازمانی؟ اگر قرار است افرادی باشد، معنایش چیست؟ آنچه در بیرون محقق است، غالباً لازم است. اگر ازمانی باشد، افرادی را بگویم. افرادی اگر باشد، شیخ میفرماید: «ما افرادی را، حجت غلبه افرادی را، حجت نمیدانیم.» مثالی که بنده عرض کردم چی بود؟ وسایل شکلات تاریخ مصرف نگذشته. از قالب شکلاتها تاریخ مصرفش نگذشت. مگر بگوییم اصل. چون شیرینی میخری. مگر تأسیس اصل میکنی؟ هنگام شک به اصل سؤال میکنیم. اصل این است که اکثر شیرها تاریخ مصرفش نگذشته. پس این هم.
غلبه ازمانی لازم باشد. ایشان در واقع جدای از اینکه این کبرا را، حمله قلب افرادی را قبول ندارد. اشکال دیگری هم که دارد این است که آقا اغلب بیع جایز است، نه لازم. کجا؟ کجا اکثر بیعها لازم است؟ اکثر این جواز از کجا میآید؟ علت جواز، علت جوازش یا خیار مجلس یا خیار حیوان یا خیار شرط یا هر خیار کوفت دیگری. درست شد؟ پس نمیتوانیم بگوییم «الغالب اللزوم». خیارها را الان در عرف جامعه خبر که ندارند. بعد مدتها...
اگر منظور غلبه ازمانی چقدر حال میدهد. مثل تخته نیست. تمام بشود. هر چه بری جلو میرود. اگر منظور غلبه ازمانی، میگوییم که آقا بالاخره در زمان قلیلی بیع چیست آقا؟ جایز است. مثل کی؟ بالاخره در زمان قدیم بیع جایز است. آن زمان قدیم مثل کی؟ آقای فاطمی که بیع جایز است در مجلس تا هنگام تفرق. از شمای الان بگیر. بالاخره یک مدت کوتاهی. پس در مجلس فعلاً در همان ده دقیقه که با هم نشستهاند معامله میکنند که بیع لازم نیست. جایز است. خیار مجلس دارد. در مورد حیوان تا سه روز خیار دارد. در آن سه روز بیع متزلزل است. پس از جهت زمانی هم بخواهی نگاه کنی، چیست آقا؟ تا سه روز جایز است. پس غلبه زمانی هم با بیع لازم نیست. مثلاً چند دهها سالی که شما میتوانی مالک این باشی، فقط چند ثانیه. قلب زمانی. غلبه زمانی روی افراد بیع، نه روی این فرد بیع. غلبه زمانیاش با کدام است؟ روی افراد بیع. غلبه زمانی با چیست؟ غلبه زمانی این الان غلبه زمانی در بیع، بالاخره بعدش کار نداریم ما چه میدانیم به چقدر میخواهد طول بکشد. هر بیعی محقق میشود، همان «عند التحقق»ش، از لحظه تحققش اغلبش همان لحظه جایز است، نه لازم. زمانی، در آن ۵ دقیقه اولش، در آن ۴ دقیقه اولش، در همان مجلس یا در حیوان تا سه روز اول، اغلب با چیست؟ خب، این هم از این. در حیوان تا سه روز. بعدش دیگر لازم میشود و قابل فسخ نیست.
اینجا یک نکتهای هست. نکتهای هست. این است که شیخ میفرماید که آقا من غلبه زمانی را قبول، قبول دارم. ولی این غلبه فایده ندارد. چرا آقا؟ بعدی بخوانی تا خوب یاد بگیریم. پاسخ چیست آقا سید؟ پاسخ این است که بحث در همین است. بحث سر این است که الان معامله صورت گرفت. اولش معامله چیست؟ جزیره افراد را نگاه کنیم. زمان را نگاه کنید. غلبه زمانی همین معامله که صورت گرفت از جهت معاملات از حیث زمان، از همان اولی که منعقد میشوند، زمان اول تحققشان بر جواز است، نه بر لزوم. حالا غلبه زمانی را قبول دارم. این غلبه فایده ندارد. چرا؟ برای اینکه ما داشتیم چه کار میکردیم؟ تأسیس اصل میکردیم. تأسیس اصل به درد کجا میخورد؟ جاهایی که شک داریم. هنگام شک. این مواردی که شما اسم بردی، از امور مشکوک یا متیقن؟ این مواردی که اسم آوردی، همه از موارد یقینی است و نه مشکوک. انجام شده. همان لحظه اول تا وقتی در مجلس هستند، خیار مجلس دارند. اینجا دیگر اصل نمیخواهد. اصل بر چیست؟ تا وقتی در مجلس هستند، اصل نمیخواهد که. اصل هنگام شک داریم که بخواهیم بگوییم اصل بر چیست. اینجا میدانیم که اینها خیار دارند به خاطر دلیل خاص. خاص نداریم. الان عقد صورت گرفته در مجلس. اینها خیار دارند تا وقتی در مجلس با همند. اینجا اصل بر چیست؟ اصل بر جواز. اصل را از کجا درآوردی؟ از دلیل خاص. خیار باشد. دلیل خاص که آمد، دیگر تأسیس اصل نمیشود. روشن است آقا؟
خوب، این هم شد اشکال دوم. «و فیه انه ان اراد غلبه الافراد.» اگر منظور ایشان غلبه افراد است: «فغالبها ینعقد جائزا.» غالب این افراد به نحو جواز و جایز منعقد میشود. «لعجل خیار المجلس او الحیوان او الشرط.» چون بالاخره خیار مجلس و حیوان شرق... یا ازمان. اگر منظورش غلبه ازمانی است: «فهی لا تنفع فی الافراد المشکوکه.» در افراد مشکوک نفعی ندارد. چرا؟ «من انه لایناسب ما فی القواعد.» حالا این هم اشکال سومی که «اِنَّهُ» را باید بگذاریم فردا انشالله. «فهی لا تنفع فی الافراد المشکوکه.» چی میشود؟ دلیلش میشود همین که نفعی ندارد در این افراد مشکوک. چرا؟ یقین داریم ما نسبت به افراد مشکوک. میخواهیم بگوییم که آنجا دلیلی نداریم. اینکه نسبت به افرادی دلیل برایش داریم. تأسیس اصل میخواهد بیاید بگوید آنجا که دلیل نداریم، چکار کن؟ شما مواردی که دلیل داریم، داری میگویی.
بسم الله الرحمن الرحیم. به مقدمه ثانیه رسیدیم. در مقدمه ثانیه گفتیم که تأسیس اصل را میخواهیم بررسی کنیم؛ یعنی میخواهیم ببینیم اصل اولی در عقود چیست: لزوم یا جواز؟ لزوم یعنی غیر قابل فسخ و جواز یعنی قابل فسخ و متزلزل. خاصیت تأسیس اصل مربوط به کجا بود؟ هنگام شک؛ یعنی آنجاهایی که دلیل خاص نداریم، اینجا باید بنا را بگذاریم بر آن اصل که حالا یا لزوم است یا جواز. دلیل خاص را گاهی برای لزوم و گاهی برای جواز داریم.
برای تأسیس اصل، چهار معنا گفته شد. معنای اول: بقیش را. معنای دوم: عموقناد مگه. سوم: دست جیغ و هورا. و معنای چهارم...
معنای اول این است که اصل به معنای راجح باشد. اصل به معنای راجح باشد یعنی چه؟ یعنی رجحان دارد، یعنی مظنون است، یعنی ظاهر است، یعنی احتمالش قوی است.
این نظر کیست؟ این معنای اول که اصل به معنای راجح باشد، متعلق به جامع المقاصد، محقق کرکی یا محقق ثانی است؟
شیخ اینجا میفرماید: «نقل ثانیه ذکره غیر واحد طبعا للعلامه فی کتبه.» تعداد زیادی از افراد این را به تبعیت از علامه در کتب علامه گفتهاند. کدام علامه؟ علامه حلی. در کدام کتب؟ «قواعد» و «تذکره». میگفتیم دو تا اصلی... یا اصلی علامه. حالا در کتبش، ولی در دو کتاب فقط پیدا شده. یکی «قواعد»، جلد ۲، صفحه ۶۴. ایشان فرموده: «ان الاصل فی البیع اللزوم.» اصل در بیع، لزوم است.
پس اینجا این لزوم را غیر واحدی به تبعیت علامه حلی گفتهاند: «اصل لزوم است.» معلوم است، قشنگ شد اینجوری؟ خوب شده است.
در «تذکره» فرموده: «الاصل فی البیع اللزوم.» اصل در بیع، لزوم است. چرا اینجا دلیل آورده ایشان؟ دلیل، دلیلی که آورده این است. میفرماید که این دلیل اول و غرض... دلیل دوم: «لان الشارع وضعه مفيدا لنقل الملک.» دلیل اول این است که واژه «بیع» در اصل و در لغت عرب برای چه وضع شده است؟ برای نقل و تملیک و مبادله مال به مال. شارع هم آمده و بیع را برای همین معنا وضع کرده است. اینجا وضع تأکیدی است، وضع تأسیسی نیست. پس وقتی بیع محقق شد، چه میشود؟ نقل ملک اتفاق میافتد. بله، ملک مشتری میشود. حالا بعد شک میکنیم که ملکیت مشتری از بین رفته یا نرفته است. استصحاب میکنیم: «والاصل الاستصحاب.» استصحاب میکنیم بقای ملکیت را. بنا را میگذاریم بر اینکه ملک مشتری باقی است. این میشود معنای لزوم. پس دلیل اول این بود که دو قسمت داشتیم. قسمت اولش این بود که میگوییم: خود بیع، انتقال ملکیت. سر معنای لغوی در لغت به معنای انتقال است. وقتی بیع محقق میشود، شارع هم همان معنای لغت را تأکید و تأیید کرده. بعد «عند الشک» شک میکنیم که الان منتقل شد یا نشد.
پس معنای لغوی بیع، انتقال ملکیت است. شارع هم آمده همین معنا را تأکید کرده، انتقال چی به چی؟ اصطلاح «تأیید میکرد» الفاظ... چه بود اسمش؟ «وضع تعیین تعیینی»، «حقیقت شرعی». حقیقت شرعی، خانم شیرزاد، تبریک. «تملیک مبادله مال به مال.» بد خط مینویسم، ببخشید. به این معنا نیست که جای دیگر خوش خط مینویسم. پس شارع هم همین معنا را تأکید کرده و وضع تأکیدی، نه تأسیسی. وضع تعیینی نیست. وضع تعیینی تعیین نکرده بوده و شارع فقط همان را تأیید کرد.
قدم اول، قدم اول... قدم به قدم چیست؟ همین آن قدم اول، لزوم. قدم دوم، پس قدم اول این شد که معنای لغوی بیع، انتقال است. قدم دوم این شد که شارع هم آمده همین معنای لغوی را تأکید کرده، امضا کرده. چیزی؟ قدم سوم این است که بیع موجب میشود ملکیت منتقل شود. خوب، حالا قدم چهارم: بعد از این انتقال شک میکنی. شک بعد از ملکیت: ملکیتش یقینی است. به آن لزوم کار نداریم، میخواهیم به لزوم برسیم. الان میبینیم ما الان یک لزوم داریم، یک ملکیت داریم. ملکیت، ملکیت است. میخواهیم ببینیم ملکیت متزلزل است یا ملکیت لازم است. خلط نشود این دو تا با هم. مالک که شد، به چه کیفیتی مالک شد؟ میگوییم الان مالک شده. بیایند بهش بگویند: «آقا مال ما را برگردان.» این برمیگرداند؟ بهش بگویند که: «مالک نیستی. من پشیمان شدم، تو هم مالک نیستی.» اینجا چکار میکنیم؟ میگوید: «من مالک بودم. به چه دلیل دیگر مالک نیستم؟ مالک بودم. شک دارم الان مالک هستم یا نیستم.» استصحاب میکنم که یک ساعت پیش مالک بودم. وقتی عقد را خواندم، مالک بودم، مالک شدم. الان هم بنا را میگذارم بر همین که همان ملکیت هنوز هست و جنس را تحویلت نمیدهم. از معامله دست برنمیدارم. این میشود استصحاب ملکیت سابق من و خودش میشود. این دلیل اول برای اینکه اصل در بیع لزوم است. روشن استصحاب ملکیت هنگام شک.
خوب، مجموعاً اینها شد لزوم. دلیل دوم: «و الغرض تمکن کل من المتعاقدین من التصرف فیما صار الیه و انما یأمن من نقض صاحبه علیه.» غرض از بیع چیست؟ بفرمایید آن مال، یعنی منافع آن مال به دست صاحبش برسد. هر کدام از متعاقدین تمکن داشته باشد از اینکه تصرف بکند در آن چیزی که به او منتقل شده. از بیع تصرف قدین... تصرفاتی که میخواهد در ملکش بکند دیگر، حالا در چیزی که به او منتقل شده است. احسنت. دیگر چی؟ سنگ، کاه، اگر باشد اینها چی؟ دیگر هر کدام تصرف خودش. تصرف کلی، شهید، به حسب... برای شام، درست کردن شام.
پس غرض این است که هر کدام از این دو متعاقد تصرف بکنند در آن چیزی که بهش منتقل شده. این غرض کی تأمین میشود؟ غرض کی تأمین میشود؟ این قدم اول. غرض وقتی تأمین میشود که ملکیت لازم باشد، ملکیت متزلزل و جایز که این غرض تأمین نمیشود. پدر خانمت هر وقت خواست... غرض وقتی میشود که نتوانند فسخش کنند. هر دو در امان باشند از فسخ دیگری. هر دو در امان باشند از فسخ دیگری. «لیمناقض صاحبه علیه.» در امان باشد از نقض صاحبش بر خودش. پس غرض بیع ایجاب میکند که بیع لازم باشد. مشهور که اصلاً محقق نمیشود. عقد تعلیقی که اصلاً محقق نمیشود. همه عقود لازم نیست. حق تصرف تام ندارد. بیع مشروط یا منظورتان این است که شرط ضمن عقد منظورتان است یا منظورتان این است که بیع معلق؟ اگر بیع معلق است که هیچی، باطل است، بنا بر نظر مشهور. البته بحثهایی داریم.
بعد خدمت شما عرض کنم که اگر هم شرط ضمن عقد است که عقدش، یعنی تصرف این شرطه آمده در واقع تصرف را محدود کرده. وگرنه غرض چیزی غیر از تصرف نشده. غرض تصرف است. تصرف را مشروط کردهاند. لزومی؟ اگر قرار باشد که من معامله انجام بدهم و تصرف تویش صورت نگیرد. شما جز دو تا، دو تا چیز، دو تا چیز دارد با هم خلط میشود. بحث سر این است که ما معامله را انجام میدهیم که من بتوانم تصرف کنم. این هم که شما میگویید همین است. فقط شرط ضمن عقد آمد، گفت: «من تصرف را اجازه میدهم بعد از فلان قضیه بتوانی تصرف کنی.» غرض، تصرف است. اگر غرض، تصرف است، من باید تصرف کنم. شما جواز؟ هر وقت خواستیم، فسخ میکنیم، میبریم. رکورد کنم؟ غرضش دائمی بوده دیگر. من الان میخرم. میخرم که همیشه داشته باشم. من الان مثلاً بازار را میخرم، میخرم که یک بار استفاده دارد. خلط میشود، عزیز دلم. در مورد یک چیزی که اَجَل محدود دارد و تصرفش هم به حسب وجودش در واقع محدود است، داری خلط میکنی با خود عقدی که قرار است بیاید، فارغ از متعلقش، یک ایجاد تصرفی بکند. آن ایجاد تصرف به حسب هر چیزی است. درست شد؟ آن تصرفه. لیوان را که میخرند. لیوان میخرند که یک بار آب بخورند یا مصرف؟ لیوان شیشهای. لیوانی که میخواهم تا وقتی نشکسته، استفاده کنم. تا وقتی وجوداً منقضی نشده است، میخواهم استفاده کنم. یا تاریخ مصرفش نگذشته. تاریخ مصرف دارد بعضی چیزها. تا وقتی که نشکسته، تا وقتی که منهدم نشده. فلان. ماشین را میخرند که یک بار بنشینند؟ کلید را میخرند که یک بار در را باز کنند؟ صندلی... اینها فلان بحث کرایه بود، جداست. کرایه برای تصرف محدود است. اجاره توی بیع. توی بیع، من میخواهم تصرف کنم. میخواهم تا وقتی که این ازش میشود استفاده کرد. غرض اولیه، بله. ممکن است کسی بگوید آقا فرق میکند. آن خلاف قاعده... خلاف قاعده قرآن. میخواهم فقط مجلس ختم پخش بکنم. خیلی اتفاق میافتد. اینجا ما الان یک باتری لازم داریم، یک سیم لازم داریم. برای عرف زندگی، چرا؟ چرا؟ برای اینکه همان آدم که خریده، ولو دیگر هم استفاده نمیکند، نمیگوید: «من دیگر میخواهم بعد از اینکه یک بار استفاده کنم، دیگر شاید دوباره باز یک وقتی... الان ننم مرده، گذاشتم. شاید پس فردا بابام مرد، کس دیگری نبرده که بگذارم. ولی اگر کس دیگری مرد، من این را دارم.» بگویم نه، همان یک بار میخواستم، دیگر مالک نیستم؟ کدام احمقی پیدا میشود که میخواهم فقط یک شب مالک باشم؟ مگر در چیزهای مغالطات. خودت پیبردی؟ بگو دیگر این کارها را نمیکنم. هواش انتها...
این متن چی بود آقا؟ تذکره علامه در تذکره. حالا عقود چی میفرماید؟ شیخ المصطفی... «من کلمات جماعت ان الاصل حنا قابل ارادت معان.» حالا من میگویم اصل را لزوم گذاشتیم بر اساس کلام علامه و به تبع ایشان خیلیهای دیگر. این لزوم یعنی چی که میگوییم اصل در بیع، لزوم است؟ حالا لزوم یعنی چی؟ برای لزوم در نظر بگیریم. معنای اولش همین است که جامع المقاصد گفته، محقق کرکی به معنای راجح باشد. رجحان دارد. لزوم بر جواز رجحان دارد. یا جایز است. وقتی میگوییم اصل لازم بودن بیع است، یعنی لزوم بر جواز رجحان دارد. احتمالش قویتر است. ظاهر، مظنون. بله، اینها میشود معانی اصل در کلام محقق. شیخ آنقدر که من فهمیدم در مکاسب، حالا جسارت به این بزرگان هم نباشد، حالا شوخی جدی اینها، یک کمی همچین زاویه دارد کلاً با محقق. بنده اینطور فهمیدم. یعنی همان فضایی که در درس خارج آقا خویی دارد که هر وقت یک چیزشان نقل میکند، بعد نقدش میکند. ایشان با محقق کرکی دارد، خصوصاً نسبت به اجماعاتی که چون خیلی اجماع و خیلی نقل میکند، اعصاب شیخ هم ریخته به هم. کلاً از این نقل اجماعها فهمیدم. هیچی. ولی فقیه بوده، شخصیت ممتازی. به هر حال بانک شیخ هم قبول دارد به عنوان یک وزنه علمی. قبول نداشت که در مکاسب نمیآورد. اعتنا نمیکرد. ولی به هر حال یک چالشی همیشه این بزرگواران با هم دارند.
خوب، «الاولی الراجحه.» معنای اول: راجح. «احتمله فی جامع المقاصد المحقق.» در «جامع المقاصد» نه، احتمال داده. «مستندا فی تصحیحه الی الغلبه.» دلیل را چه گفته است آقای ایشان؟ محقق میشود. یعنی علم به غلبه شده در باب لزوم. غالب است. درست شد؟ یعنی چی؟ یعنی جواز چیست؟ جواز نادر است. بله. اینجا یک قاعدهای در واقع، قاعده مضمری اینجا داریم. آن قاعده چی میگوید؟ میگوید که: «الظن یلحق الشیء بالعم الاغلب.» قاعده خاص و خوبی. ظن میآید شیء را ملحق میکند به عموم اغلب. مثلاً شما نسبت به آخوند ظن داری که این کیست، چیست، چکار است؟ دزدند، ظن بازن. ملحق میکنی به اعماق اغلب. همهشان همین. مگر اینکه خلافش ظن... حسین، تا حالا مکاسب اینجوری خونده بودی؟ سید بنده خدا با خودش میگوید: «خدایا، کنترل زد بزنم. راهی ندارد برگردم. از همینجا که فهمیدم اشتباه کردم، دیگر راهی نیست برگردم.» پس اصل در بیع میشود لزوم. این میشود احتمال قویتر. حج و شک کردیم، حکم میکنیم به خوب.
«و فیه»، میرویم سراغ اشکال. دو تا اشکال میکنند. اشکال اول، چون جا نیست، معنای دوم اشکال. اشکال ۱. البته این اشکال را ایشان در واقع دو تا اشکال کرده. برخی آمدند این دو تا اشکال را سه تا اشکال کردهاند. حالا بنده فعلاً دو تا اشکال. اگر برسیم امروز، اگر نرسیم یکیاش را میگویم. رسیدیم، دومیاش را هم میگویم. سومیاش انشالله فردا.
اینکه اشکال دوم. یک اشکالی در واقع در کلام شیخ است که متن نیاورده. مقدر. خوب این اشکال این است. اشکال کبری. اشکال چیست؟ اشکال این است که مگر غلبه حجت است؟ فرض کنید بگوییم که غلبه باشد، باید انصراف به کثرت استعمال برگردد. آن کثرت استعمال در واقع قدر متیقن ایجاد میکند بین آن دو نفری که دارند با هم صحبت میکنند، متکلم و مخاطب. چون تفاهم عرفی ایجاد میکند و بلکه سطح استعمال بین این دو تا باشد. دقت داشته باشید در انصراف، نه که ضد استعمال دیگران. اگر بنده یک کلمه مثلاً حمید شمسایی میگوید: «آقا طرف بالاست، وصل آمریکاست.» خانم در کلام معنای دیگری دارد. باید کثرت استعمال بین این دو تا باشد که قدر متیقن بشود. انصراف مانع اطلاق میشود. خود انصراف که خاصیتی... انصراف حجیتش به خاطر این است که دست از اطلاق برداریم. حالا اینجا میگوییم که بر فرض هم غلبه باشد، خوب مگر غلبه حجت است؟ سید مظلوم. سید چی بود؟ محرومان، مظلومان.
پس میگوییم بر فرض هم غلبه باشد، حجت نیست، ارزش ندارد. آن فرد مشکوک را که نمیشود با غلبه... چون معمولاً این است، پس این آن است. معمولاً شکلاتها تاریخ مصرفش نگذشته. یک شک کردیم، این شکلات تاریخ مصرفش گذشته یا نگذشته؟ چون غالباً نگذشته، میگوییم پس این هم اصلش این است. حجیت ندارد. حجیت میخواهد این. درست نیست. بله، بله.
خوب، منظور از لازم هست بیشتر من میگیرم که تصرف کنم. شما برداری. ولی مواردی هم از بیع پدر و پسر به این صورت گرفت: بابایی به بچهاش فروخته، هر وقت دلش بخواهد میآید. غلبه، قالبش این است که لازم است. وقتی دادی، دیگر پس گرفته نمیشود. اکثر مغازهها این را میزنند: غالباً این را میگویند پس گرفته میشود. حتی اگر خرابش هم کرده باشی، پس میگیرم. مرشد جلویی زده بود که نسیه داده میشود، حتی به شما. دوست است، خلاف اصلی. شما شک میکنی مغازه به شما نسیه میدهد یا نمیدهد. از ظن غالب. اینجا ظنت ملحقت میکند مغازهها به شما نسیه.
این شد پس دلیل. اشکال اول، اشکال کبری میشود که اصلاً مگر حجت است؟ این در کلام شیخ نیست. اشکال دوم این اشکال صغروی. اشکال دوم این است که منظور از این غلبه چیست؟ خوب. یعنی چه؟ غلبه بر این است. غالب بر این است که حالا آقای جهان گفته همین غلبه افرادی یا ازمانی؟ اگر قرار است افرادی باشد، معنایش چیست؟ آنچه در بیرون محقق است، غالباً لازم است. اگر ازمانی باشد، افرادی را بگویم. افرادی اگر باشد، شیخ میفرماید: «ما افرادی را، حجت غلبه افرادی را، حجت نمیدانیم.» مثالی که بنده عرض کردم چی بود؟ وسایل شکلات تاریخ مصرف نگذشته. از قالب شکلاتها تاریخ مصرفش نگذشت. مگر بگوییم اصل. چون شیرینی میخری. مگر تأسیس اصل میکنی؟ هنگام شک به اصل سؤال میکنیم. اصل این است که اکثر شیرها تاریخ مصرفش نگذشته. پس این هم.
غلبه ازمانی لازم باشد. ایشان در واقع جدای از اینکه این کبرا را، حمله قلب افرادی را قبول ندارد. اشکال دیگری هم که دارد این است که آقا اغلب بیع جایز است، نه لازم. کجا؟ کجا اکثر بیعها لازم است؟ اکثر این جواز از کجا میآید؟ علت جواز، علت جوازش یا خیار مجلس یا خیار حیوان یا خیار شرط یا هر خیار کوفت دیگری. درست شد؟ پس نمیتوانیم بگوییم «الغالب اللزوم». خیارها را الان در عرف جامعه خبر که ندارند. بعد مدتها...
اگر منظور غلبه ازمانی چقدر حال میدهد. مثل تخته نیست. تمام بشود. هر چه بری جلو میرود. اگر منظور غلبه ازمانی، میگوییم که آقا بالاخره در زمان قلیلی بیع چیست آقا؟ جایز است. مثل کی؟ بالاخره در زمان قدیم بیع جایز است. آن زمان قدیم مثل کی؟ آقای فاطمی که بیع جایز است در مجلس تا هنگام تفرق. از شمای الان بگیر. بالاخره یک مدت کوتاهی. پس در مجلس فعلاً در همان ده دقیقه که با هم نشستهاند معامله میکنند که بیع لازم نیست. جایز است. خیار مجلس دارد. در مورد حیوان تا سه روز خیار دارد. در آن سه روز بیع متزلزل است. پس از جهت زمانی هم بخواهی نگاه کنی، چیست آقا؟ تا سه روز جایز است. پس غلبه زمانی هم با بیع لازم نیست. مثلاً چند دهها سالی که شما میتوانی مالک این باشی، فقط چند ثانیه. قلب زمانی. غلبه زمانی روی افراد بیع، نه روی این فرد بیع. غلبه زمانیاش با کدام است؟ روی افراد بیع. غلبه زمانی با چیست؟ غلبه زمانی این الان غلبه زمانی در بیع، بالاخره بعدش کار نداریم ما چه میدانیم به چقدر میخواهد طول بکشد. هر بیعی محقق میشود، همان «عند التحقق»ش، از لحظه تحققش اغلبش همان لحظه جایز است، نه لازم. زمانی، در آن ۵ دقیقه اولش، در آن ۴ دقیقه اولش، در همان مجلس یا در حیوان تا سه روز اول، اغلب با چیست؟ خب، این هم از این. در حیوان تا سه روز. بعدش دیگر لازم میشود و قابل فسخ نیست.
اینجا یک نکتهای هست. نکتهای هست. این است که شیخ میفرماید که آقا من غلبه زمانی را قبول، قبول دارم. ولی این غلبه فایده ندارد. چرا آقا؟ بعدی بخوانی تا خوب یاد بگیریم. پاسخ چیست آقا سید؟ پاسخ این است که بحث در همین است. بحث سر این است که الان معامله صورت گرفت. اولش معامله چیست؟ جزیره افراد را نگاه کنیم. زمان را نگاه کنید. غلبه زمانی همین معامله که صورت گرفت از جهت معاملات از حیث زمان، از همان اولی که منعقد میشوند، زمان اول تحققشان بر جواز است، نه بر لزوم. حالا غلبه زمانی را قبول دارم. این غلبه فایده ندارد. چرا؟ برای اینکه ما داشتیم چه کار میکردیم؟ تأسیس اصل میکردیم. تأسیس اصل به درد کجا میخورد؟ جاهایی که شک داریم. هنگام شک. این مواردی که شما اسم بردی، از امور مشکوک یا متیقن؟ این مواردی که اسم آوردی، همه از موارد یقینی است و نه مشکوک. انجام شده. همان لحظه اول تا وقتی در مجلس هستند، خیار مجلس دارند. اینجا دیگر اصل نمیخواهد. اصل بر چیست؟ تا وقتی در مجلس هستند، اصل نمیخواهد که. اصل هنگام شک داریم که بخواهیم بگوییم اصل بر چیست. اینجا میدانیم که اینها خیار دارند به خاطر دلیل خاص. خاص نداریم. الان عقد صورت گرفته در مجلس. اینها خیار دارند تا وقتی در مجلس با همند. اینجا اصل بر چیست؟ اصل بر جواز. اصل را از کجا درآوردی؟ از دلیل خاص. خیار باشد. دلیل خاص که آمد، دیگر تأسیس اصل نمیشود. روشن است آقا؟
خوب، این هم شد اشکال دوم. «و فیه انه ان اراد غلبه الافراد.» اگر منظور ایشان غلبه افراد است: «فغالبها ینعقد جائزا.» غالب این افراد به نحو جواز و جایز منعقد میشود. «لعجل خیار المجلس او الحیوان او الشرط.» چون بالاخره خیار مجلس و حیوان شرق... یا ازمان. اگر منظورش غلبه ازمانی است: «فهی لا تنفع فی الافراد المشکوکه.» در افراد مشکوک نفعی ندارد. چرا؟ «من انه لایناسب ما فی القواعد.» حالا این هم اشکال سومی که «اِنَّهُ» را باید بگذاریم فردا انشالله. «فهی لا تنفع فی الافراد المشکوکه.» چی میشود؟ دلیلش میشود همین که نفعی ندارد در این افراد مشکوک. چرا؟ یقین داریم ما نسبت به افراد مشکوک. میخواهیم بگوییم که آنجا دلیلی نداریم. اینکه نسبت به افرادی دلیل برایش داریم. تأسیس اصل میخواهد بیاید بگوید آنجا که دلیل نداریم، چکار کن؟ شما مواردی که دلیل داریم، داری میگویی.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...