مکاسب - خیارات

جلسه سوم

00:31:58
7

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
تعریف دومی که برای خیار ذکر کردیم، تعریف صاحب جواهر و صاحب ریاض و این‌ها بود که گفته بودند: "ملک و اقرار العقد و ازالته". شیخ انصاری دو خدشه به این تعریف وارد می‌کند:
**خدشه اول:** اگر منظور از "اقرار العقد" این است که عقد به همان حال خودش باقی بماند، خب این در واقع مستدرک است؛ به خاطر اینکه قدرت بر فسخ، خودش همان قدرت بر ترک فسخ است. دیگر دو ماهیت نیست که یکی در واقع "اقرار العقد" باشد و دیگری "ازاله".
**خدشه دوم:** اگر هم منظورتان این نیست که صرفاً عقد بر حال خودش باقی بماند و صرف ترک فسخ باشد، و منظورتان این است که عقد تثبیت و تحکیم شود و در واقع "الزام" به معنایی باشد که لازم قرار داده شود؛ یعنی کاری کنم که عقد غیرقابل فسخ شود، نه اینکه فسخش نکنم، نه اینکه ترک فسخ باشد؛ بلکه کاری کنم که آن کار، این باشد که عقد غیرقابل فسخ شود. اگر منظور از خیار این است، اگر به معنای تثبیت عقد، به معنای تحکیم عقد، به معنای **الزام عقد** باشد، یعنی به معنای این باشد که کاری کنم که عقد غیرقابل فسخ شود، اشکالش این می‌شود که این "ملک و اقرار العقد"...
اصل اشکال شیخ در این تعریف، به همان "اقرار العقد" برمی‌گردد. این "اقرار العقد" در واقع برمی‌گردد به اسقاط خیار، به اسقاط حق خیار. یعنی حق خیار می‌خواهد خود خیار را اسقاط کند، حق خیار می‌خواهد عقد را غیرقابل فسخ کند، خیار ساقط شود. یعنی این دیگر، یعنی عقد دیگر قابل فسخ نباشد. در واقع، خیار قرار است بیاید، خیار را بردارد که عقد غیرقابل فسخ شود. خب! در حالی که آقا، اسقاط خیار خودش جزو احکام خیار، جزو آثار خیار، جزو لوازم خیار است. بعد خیار معنا پیدا می‌کند. اول خیاری باید باشد که بعد اسقاط خیار شود. بله آقا.
و اساساً اینجا خود خیار را در تعریف خیار آورده‌ایم. این باعث می‌شود که دور پیش بیاید. خیار چیست؟ خیار همانی است که با آن می‌شود خیار را اسقاط کرد. "اقرار العقد" یعنی چه؟ یعنی عقد را محکم کنم. حواست هست خیار چیست؟ به تعریف صاحب جواهر، خیار چیزی است که با آن مالک می‌شوی عقد را محکم کنی یا ازاله کنی. ازاله را کار نداریم، سلمنا. خیار چیزی است که با آن می‌توانم عقد را محکم کنم. عقد محکم می‌شود یعنی چه؟ یعنی عقد دیگر قابل فسخ نیست. عقد قابل فسخ نیست یعنی عقدی که خیار ندارد. پس یعنی خیار چیزی است که خیار را از بین می‌برد. "خیار یعنی اقرار العقد"، یعنی "الزام العقد". پس یعنی خیار، اسقاط خیار است. این که می‌شود دور. قبل از اینکه ما بدانیم خیار چیست، خیار را تعریف کرده‌ایم و قبل از اینکه خیاری باشد، خیاری بوده که در معنای این خیار اخذ شده.
معنای خیار شد "اقرار العقد و ازالته". دو تا شد دیگر: "اقرار العقد و ازالته". "اقرار العقد"ش یعنی "اسقاط الخیار". پس یعنی الخیار، اسقاط الخیار و ازالة العقد است. تعریف صاحب جواهر، "الخیار ماهو هو اسقاط الخیار و ازالة العقد". چون "اقرار العقد" یعنی اسقاط الخیار، روشن است. پس شما در تعریف خیار، اسقاط الخیار آوردی. آخه چطور؟ چیزی که رتبتاً مقدم است... اسقاط الخیار جزو لوازم خیار است، جزو رتبتاً بعد از خیار است، فرع خیار است. چه شکلی می‌شود در تعریف خیار بیاید؟ تعریف به لوازم کردی. تعریف لوازم که روش‌های تعریف... نه، تعریف به لوازم، تعریف حقیقی نیست. تعریف به لوازم هم در واقع "شرح اسم" است، بحث آثار. تعریف بکنید، یک وقت می‌خواهی معلوم بشوی، می‌خواهی این تفکیک شود از غیر خودش، خیار از غیر خیار می‌خواهد تفکیک شود.
"و ان ارید منه"؛ اگر اراده شود از "اقرار العقد"، "الزام العقد". منظور از اقرار عقد، "الزام العقد" است، دیگر؟ بله آقا. من با شما کار دارم، می‌خواهم قشنگ دل بدهی. "واجعله غیر قابل ان یفسخ". معنایش این باشد. "الزام العقد" یعنی چه؟ باب تفسیری "الزام العقد" یعنی چه؟ یعنی با عقد یک کاری بکنیم که دیگر نشود فسخش کرد. درست است؟ "ففیه"؛ مشکلش چیست؟ دو تا مشکل.
**مشکل اول:** "ان مرجعه الی اسقاط حق الخیار". مرجع چی؟ غیرقابل فسخ شود. مرجع "الزام العقد" و غیرقابل فسخ شدنش، اسقاط حق خیار است. "فلا یُؤخذ فی تعریف نفس الخیار". آخه نمی‌شود که این اسقاط حق خیار را بیاوریم در تعریف خود خیار.
دو تا... آن که مال آن بحث قبلی بود که "اقرار العقد" ابقای عقد باشد. دو تا معنا، دو تا معنا از "اقرار العقد" می‌شد اراده کرد. معنای اول: "ابقاء العقد علی حاله". معنای دوم: "الزام العقد بکونه غیر قابل فسخ".
ابقاء علی حاله که خواستی الان عقدی هست، خرابش نکنی. خب این خراب نکردن، قدرت خراب نکردن، همان قدرت خراب کردن است. دیگر دو تا نیست که. قدرتش که فرقی نمی‌کند، متعلق قدرت فرق می‌کند. قدرت یکی است. "ملک و اقرار العقد" یعنی من مالک دو چیز می‌شوم: مالک می‌شوم بتوانم عقد را قبول کنم، مالک می‌شوم بتوانم رد کنم. خب دو تا "بتوانم" نداری. یک "بتوانم" همان است که "می‌توانم رد کنم". یعنی پس چرا دو تایش کردی؟ قدرت که تعلق به یکی از دو طرف نمی‌گیرد. فقط می‌تواند رد کند، ایشان نمی‌تواند قبول کند. فقط می‌تواند رد کند. قدرتش یکی است، متعلقش را که کار نداریم که. آقا قدرت بر حرف زدن، قدرت ترک انجام. اگر به یک طرف تعلق گرفت، طبیعتاً تعلق گرفت عیناً به آن طرف دیگر هم تعلق گرفته. متعلق را نگاه می‌کنی. ما فارغ از متعلق، قدرت. خدا قدرت تعلق بگیرد. قدرت وقتی باشد، قدرت به یک طرف تعلق نمی‌گیرد. اگر چیزی دو طرفین باشد، یک کاری با ضدش یعنی انجام دادن و انجام ندادن، اگر قدرت انجام دادن هست، این عین همان است. برای به یک طرف تعلق نمی‌گیرد. قدرت تک‌بعدی نیست. قدرت گفتن و نگفتن. نمی‌شود گفت: آقا این قدرت گفتن دارد، قدرت نگفتن ندارد. می‌تواند بگوید، بله؛ ولی نمی‌تواند... فقط بله را می‌تواند بگوید.
قدرت وقتی آمد، دو بعد دیگر ندارد. قدرت اصلاً خودش قدرت است. می‌تواند بروز دهد، می‌تواند بروز ندهد. آن‌ها بروز این قدرت است. بروزش گاهی به یک طرف است، گاهی به یک طرف دیگر است. قدرت به یک طرف تعلق نمی‌گیرد. قدرت فسخ همان قدرت ابقاء است. می‌تواند، می‌تواند فسخ کند. پس شما چرا می‌گویی که آقا اقرار اینجا به معنای ابقاء، به معنای این است که می‌تواند تأیید کند، می‌تواند رد کند. خب چرا دو تا؟ می‌تواند، می‌تواند یکی است. همان که می‌تواند رد کند، همان یعنی می‌تواند تأیید کند. پس این می‌تواند تأیید کند، مستدرک است، زیادی است، اضافی است. اشکالی ندارد اگر به من مستدرک می‌گویی، ولی تعریف علمی نیست. رضا. تعریف قبلی بازگشت به همان تعریف قبلی دارد. عملاً این تعریف جدید "ملک و فسخ"، "ملک و ازاله" چه فرقی؟ ازاله را کار نداشتیم. ما بحثمان این است که "ملک" را چرا آوردیم؟ کلمه "ملک" شش امر، شش غیب را در خودش می‌گنجاند. جسارت به شیخ انصاری بکنم ولی در مکاسب بسیار رایج است. رضوان الله علیه.
خب نه، باید ما دلیلی که شیخ آمده این را تفسیر به حق کرده، بررسی کنیم دیگر. ملک را تفسیر کرده به حق. ببینیم برای چی این کار را کرده. جاهای دیگر، بعضی جاها هستش که اصلاً تعاریف علما برای اینکه لفظ "حق" را به کار ببرند. طوسی یک جایی هستش به‌جای اینکه بگوید "حق"، گفته "ملک". یعنی استفاده می‌کردند. از همین خاطرم ایشان، بله، عرض کردم برای اینکه در حکم اصلاً هیچ مالکیتی نیست. پای "ملک" وقتی آمد وسط، طبعاً حکم نمی‌تواند باشد. بین ما هم چیزی بیرون از حکم و حق نداریم دیگر. یا حکم یا... کلمه "ملک" قطعاً حکم خارج است. یک جوری شبیه همان اجماع مرکب و این حرف.
پس چی شد؟ این آقا حل شد. قبلی. پس اگر منظور از "اقرار العقد"، "ابقاء العقد" باشد، تو وجود... اگر منظور از اقرار، "ابقاء" است، مستدرک است. اگر منظور از اقرار، "الزام" است که دو تا اشکال دارد. اشکال اول این است که این "دور" است، برای اینکه خیاری که هنوز نیامده، چه شکلی شما می‌خواهی خیار کنی؟ اسقاط خیار در تعریف خودش نهفته است، خودش پیش از خودش بوده. نه تنها پیش از خودش بوده و الان وجود این یک بخشش به این است که آن را اثبات کنی، این خیلی قشنگ می‌شود. خیار به این است که اول اسقاط خیار کنی، یا اسقاط خیار کنی یا خیارت را نگه داری. نگه داری، ازالة العقد. خیارت را نگه داری. روشن است آقا؟ این بحث‌های مکاسب و این‌ها معمولاً این بخش اولش همیشه تو تعاریف و بحث سنگین است.
**مع الانظار الالزام:** اشکال دوم "فی مقابل الفسخ جعله لازماً مطلقاً". خب اشکال دوم این است که آقا، "ازالة العقد" یعنی اینکه وقتی می‌گوییم عقد "ازاله" شود یعنی چه؟ ازاله یعنی نه من مالک بشوم، نه شما. این بیسکویت را من دادم به شما، خیاری. حالا در مجلس، الان خیار مجلس. تا وقتی نرفتی از مغازه بیرون، می‌توانی پس بدهی. پولش را هم دادی ها! 50 تومان دادی به من، من مالک 50 تومان شدم، شما مالک بیسکویت شدی. قبل اینکه بروی بیرون، یک بیسکویت دیگر دیدی ارزان‌تر. این را می‌آیی پس می‌دهی. الان "ازالة العقد" باید صورت بگیرد دیگر با این خیار. شما خیار مجلس داری. "ازالة العقد" یعنی چه؟ منحل می‌شود از هر دو طرف، برمی‌گردد رو مالکین قبلی.
مگر نمی‌گوییم "ازالة العقد" در برابر الزام؟ مگر نمی‌گویی "الزام العقد" به معنای اقرار است، به معنای تحکیم است، به معنای تثبیت است؟ اشکال اول این بود که دور است. اشکال دوم این است که این ازاله و تحکیم روبروی هم‌اند دیگر. ازاله یک‌طرفه است یا دو‌طرفه؟ تحکیم هم روبروی چیست؟ پس وقتی ازاله دو‌طرفه است، تحکیم هم می‌شود تحکیم دو‌طرفه. بگیریم می‌شود من ملزم بشوم، من اسقاط خیار بکنم، بر شما لازم شود. "الزام العقد" این می‌شود دیگر. "اقرار العقد" می‌شود "الزام العقد". "الزام العقد" یعنی چه؟ بر کی لازم شود؟ دقت می‌کنی آقا؟
ببین آقا، شفاف‌ترش را بگویم. تعریفی که صاحب جواهر کرده، این است: "ملک و اقرار العقد و ازالته". مالک دو چیز می‌شود در خیار، ذوالخیار دو تا چیز دارد: یا عقد را اقرار کند یا ازاله. اقرار. اگر منظور از اقرار "الزام" باشد، الزام اینجا روبروی ازاله است. ازاله که دو‌طرفه است. اگر ازاله‌ای صورت گرفت، هم از جان من و شما. پس الزام دو‌طرفه باشد. اگر من الزام کردم، حالا یک وقت خیار اختصاصی، کار نداریم. در خیار مشترک که هر دو خیار داریم، مثل خیار مجلس، اگر من "اقرار العقد" کردم، گفتم قبول، گفتم لازم. من عقد را لازم کردم. الان خیار دارم تو مجلس. یعنی چه تفسیر کنیم دیگر؟
خیار مجلس یعنی چه؟ یعنی من این بیسکویت را می‌توانم اقرار کنم یا ازاله کنم. اگر الزام کردن به شما، الزام می‌شود، روشن شد؟ نمی‌شود دیگر. چون خیار مشترک است دیگر. این خیار را جاری نکردم. اقرار... نه دیگر، خیار یکی از معانی‌اش شد جاری نکردن. به چه معنا می‌خواهیم بگوییم؟ یعنی از کارم استفاده نکردم، از خیالم استفاده نکردم. همین می‌شود "الزام العقد" دیگر. یعنی الزام کردن برای شما هم الزام. چون ازاله‌اش دو‌طرفه است، الزام بر دو‌طرفه. چون این روبروی آن است. برای خیار اختصاصی اشکال ندارد. خیار اختصاصی می‌شود این را گفت. بعضی خیارات اختصاصی، ولی تو خیار مشترک که دیگر نمی‌شود گفت. تو خیار مجلس من اگر "الزام العقد" کردم، به شما باید لازم... یکی از کافه‌خیالت چیست؟ خیار مجلس است. در مجلس پول گرفتم، دیگر پول پس نمی‌دهم. خب تو غلط کردی. من اگر در مجلس ازت خریدم، پولش را پس می‌گیرم. از کافه‌خیالت به من چه ربطی دارد؟ روشن است. الزام برای خودت است. تو به خودت لازم کردی. معنایش را بله. دو‌طرفه. الزامش طرفه. ولی این دو تا را روبروی هم آورده. باید بگوید: "الزام و علی نفسه به طرفین" مثلاً وقتی که این فسخ خیار مجلس می‌کند، می‌گوید آقا من معامله کردم. این هم فسخ خیار مجلس. وقتی می‌گوید طرف مقابل هم این فصل خوب قبول می‌کند دیگر. چی اوقات خیار مجلس را قبول نکند؟ نه خیار فسخ. رو به خیار مجلس را من الان اسقاط می‌کنم. اینجا خیار مجلس من همانا "الزام العقد"م همانا. وقتی من این اختیار مجلس را اسقاط بکنم، از طرف شما هم این خیار مجلس اسقاط می‌شود دیگر. من خودم خیار دارم. دو تا خیار است. در خیار مجلس دو تا خیار است. هرکی خیار خودش. شما خیار داری، من خیار دارم. شما خیار خودت را دوست داری ثابت کنی مشترک است. پس چی شد؟ «مَعَ» اشکال دوم.
چرا شما خودت باز دوباره؟ خیار مشترک در ضمن عقد باشد. آن دو طرف عقد الزام نمی‌شود. ایشان ملزم می‌شود. عقد، ملزم عقد، محکم نمی‌شود. اگر ایشان گفت خیارم را گذاشتم، عقد الزام نمی‌شود. انگارش باید تعاقد و ایجاب و قبول بشود. بعضی همان شارلاتان‌بازی. چهار تا بندگان خدا بلد نیستند، همان را می‌شنوند گول می‌خورند.
اشکال دومش این است که ظاهر الزام در مقابل فسخ، یک فرض کنیم یک الزام. این الزام ظاهرش چیست؟ "لازماً مطلقاً". لازم مطلق است دیگر. مطلقاً یعنی چه؟ هر دو طرف به هر دو طرف لازم باشد. نه فقط طرفین. "فینتقض بالخیار المشترک". نقض می‌شود با خیار مشترک. شما خودتان را ملزم کردی به عقد پا‌بند باشی. الزام شما که به عقد پا‌بند باشی که دلیل نمی‌شود که من هم به عقد پا‌بند باشم. اینجا این الزام نقض شد با خیار مشترک. فان چرا نقض شد؟ "فان لکل منهما الزام هو من طرفه لا مطلقاً". به خاطر اینکه هر کدامشان این را دارند که از جانب خودشان الزام کنند. هرکی می‌تواند خودش را ملزم کند. به من آقا اصغر خیاری، فی المجلس جلوی چشم همه‌تان تو همین مجلس خیارم را ساقط می‌کنم. درست شد؟ می‌خواهیم حالا حالاها با خیارمان زندگی کنیم. این هم از. روشن شد آقا؟ این با قرینه مقابله در واقع دارد استفاده می‌کند از قرینه مقابله فسخ و الزام. خیار مختص اگر ذوالخیار فسخ نکند، این معامله... اشکالی که می‌کنند، اشکال نقضی انگار دیگر. یعنی می‌خواهد شما تو تعریف خیار، چیزی را آوردی که به بعضی از خیارها تطابق ندارد. اگر خیار شما خیار مختص باشد، مشکل نیست این مسئله؛ یعنی الزام می‌شود. اما اگر خیار، خیار مشترک است از ظاهر تعریف استفاده کرد دیگر. مطلبی را (خشخاش) گذاشتن. الزام اینجا به این معناست. بعد چون به قرینه مقابله روبروی آن آمده، بعد آن فسخ چون مطلق و دو‌طرفه است، این هم الزامش دو‌طرفه می‌شود. و تو خیار مشترک، تو الزام کردی عقد را، ولی عقد ملزم نشده چون طرف مقابلت هنوز از خیارش نگذشته. روشن آقا؟ "اقرار العقد و ازالته". تو فصل خراب می‌شود.
نظر نهایی شیخ همین است که در تعریف خیار، "الزام" نیاید. اقرار همان فسخ و ازاله باشد. خیار مشترک. پس گفتیم این جوری نیست که اگر یکی از این دو تا اسقاط کرد، لازم بشود مطلقاً. فقط از طرف خودش لازم می‌شود. از طرف دیگری لازم نمی‌شود.
"ثم انما ذکرناه من معنی الخیار هو المتبادر منه". یادتان هست می‌گفتیم چهار تا معنا برای خیار مطرح شده. یک معنا لغوی بود، دو تا اصطلاحی بود؛ که اصطلاحی اول مال فخر المحققین بود، اصطلاحی دوم مال صاحب جواهر، صاحب ریاض و مقداد این‌ها. نکته چهارمی که شیخ می‌گوید این است: باشد. شاید بشود گفت معنای چهارم این است که آقا یک معنای ما در نظر بگیریم که از لغوی‌اش محدودتر باشد، به معنای مطلق سلطنت نباشد. لغوی سلطنت بود. رمان مطلق سلطنت نباشد. از اصطلاحی‌اش هم وسیع‌تر باشد. "ملک و فسخله". یک چیزی بین این دو تا باید بگوییم. یک چیزی بین لغوی و اصطلاحی باید. لفظ خیار اگر قرینه نداشته باشد، این همان معنای اصطلاحی‌اش تبادر می‌کند: "ملک و فسخ". ولی منحصر در این نیست. خیلی وقت‌ها می‌شود که به معنای قدرت و سلطنت.
پس آنچه ما ذکر کردیم آن را از معنای خیار، همانی است که متبادر از خیار از هنگام اطلاق در کلمات و تأخر متأخرین. وقتی که به نحو مطلق را گفتند، همین استفاده این‌ها استعمار این‌ها. تبادر پیدا. ملک و فسخ و الا "فاتلاقه فی الاخبار و کلمات الاصحاب علی سلطنة الإجازة و الرد لفضولي و سلطنة الرجوع فی الحبة و غیرهما من افراد السلطنة". وگرنه خیلی وقت‌ها همین آقایان، همین کلمه خیار هم تو روایات داریم. توی پاورقی گفته کجاها. هم در کلمات اصحاب داریم که این کلمه خیار را استعمال کردند در سلطنت اجازه. و آن کسی که مالک اصلی که می‌توانست در عقد فضولی اجازه بدهد یا رد کند، آن‌جا هم سلطنت دارد. سلطنت خیار به معنای سلطنت. آره لفظ خیار به معنای سلطنت آن‌جا استفاده می‌شود. "فله الخیار". آقا اینجا این مالک اصلی فضولی بهش مراجعه می‌کند و می‌گوید که آقا من فروختم. "فله الخیار". "فللمالک الخیار". مالک خیار دارد یعنی سلطنت دارد. سلطنت نشان گرفته از حکم.
پس یک وقت سلطنت است نشأت گرفته از حق. اینجا یک کسی مالک، مالک ذی الحق و این همان خیار مصطلح می‌شود. یک وقتی هم از ناحیه حکم شرعی، شارع این خیار و سلطنت را داده. مثل کسی که هبه کرده. مثل موکل یا بقیه عقود جایزه. اینجا خیار اطلاق می‌شود به معنای سلطنت. مخیر، مختار. شرعاً مجاز که این هبه را فسخ بکند، وکالت را فسخ بکند. "یوم سلطنتی" که مالک اصلی دارد در بیع فضولی، آن سلطنت رجوع در هبه. یعنی واحد این سلطنت را دارد در هبه‌ای که کرده. برگرد. انگشتر به شما می‌دهد. می‌آید بیرون می‌گوید: "آنجا خواستم عکس داشتم می‌گرفتم. این‌ها انگشتر تو دستت کردم". انگشتر را شما نمی‌توانی بگویی من مالک شدم. عقد جایز است. من ازش برگشتم و ازت می‌گیرم. معنای بازگشت این است. خیلی از تعریف چهارم. تعریف خیار نشد دیگر؟ بله. می‌خواهد بگوید که آقا خیلی رایج است که خیار برای مطلق افراد سلطنت استفاده می‌شود.
خب پس در مجموع، آنی که مورد نظر شیخ شد، همان معنای دوم. و صلی الله علی سیدنا محمد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00