مکاسب - خیارات

جلسه ششم

00:22:09
6

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم‌الله الرحمن الرحیم.
خب، معنای اولی که برای «اصل» گفته شده بود را بحث کردیم و خدمت شما عرض کنم که آن را به‌معنای غلبه گرفته بود. مرحوم محقق ثانی سه تا اشکال داشتیم: اشکال اول این بود که خب، مگر اصلاً غلبه حجت است؟ اشکال دوم این بود که منظور از این غلبه چیست؟ غلبه‌ی افرادی است یا کلمه «ازمانی»؟ در مورد هرکدامش هم مطلبی داشتیم. بحث ما الان در مورد اشکال سوم است.
اشکال سوم این است که اینی که شما می‌گویید، با آنی که علامه در «قواعد» گفته، تناسب ندارد. اصلاً «اصل» را چه کسی داده بود؟ یادتان هست؟ اول اول که بحث «اصل» شد، گفتیم «تبعاً للعلام فی کتبه‌، کن العسل». آنی که فرموده بود «اصل» در بیع لزوم است، علامه بود. خب، ما داریم کلام علامه را بحث می‌کنیم. «اصل» در کلام علامه چیست؟ می‌خواهیم ببینیم که علامه که گفته «الاصل فی البیع اللزوم»، این «اصل»ی که علامه گفته، چیست؟ جناب محقق ثانی می‌فرمایند که این «اصل»ی که علامه گفته، غلبه است؛ یعنی «الغلبه فی البیع اللزوم».
می‌خواهیم بگوییم آقا، مؤسسش که علامه باشد، «اصل» را در آثارش به این معنا نگرفته. "ما فی القواعد". اینی که شما گفتید تناسب این معنا، تناسب با آنچه علامه در قواعد فرموده، معنا تناسب ندارد با آنچه علامه در "قواعد" فرموده. در "قواعد" علامه چی فرموده که این تناسب ندارد با او کلام علامه؟ ایشان فرموده که «انما یخرج من الاصل لامرین: ثبوت خیار، ظهور عیب.» علامه در مورد تأسیس اصل فرمودند که ما از این اصل، از همین اصلی که داریم می‌گوییم «الاصل»، از همین اصل خارج نمی‌شویم مگر برای دو امر؛ یعنی فقط با دو امر از «اصل» خارج می‌شویم: یا اینکه خیاری ثابت شود، یا اینکه عیبی ظاهر شود. اگر این دو تا نباشد، در غیر این دو بر «اصل» باقی می‌مانیم که «اصل» را گفتیم چیست؟ «اللزوم». اگر این دو تا نباشد، ما بر لزوم باقی می‌مانیم.
غلبه دارد. درحال‌حاضر می‌گوییم که اینی که جناب محقق ثانی فرموده، اگر این‌طور باشد، باید همه‌ی بیع‌ها داخل در این «اصل» باشند. اگر این دو تا نبود، حکم بکنیم به اینکه بیع لازم است و این دو تا را فقط استثنا بگیریم؛ درحالی‌که اگر منظور از این «اصل»، غلبه باشد، رجحان باشد، ما باید غالب بیع‌ها را لازم بدانیم نه همه‌ی آن‌ها را. بحث همه و غالبی است. وقتی که افراد نادر را باید در برابر فرد غالب بگیریم نه داخل در این. این معنای اول از «اصل» بود که جناب محقق ثانی فرمود که به معنای غلبه باشد. سه تا اشکال کردیم. خیلی جالب شده، همه‌ی مطالب پشت سر هم می‌آید، قشنگ در ذهن می‌ماند.
می‌رویم سراغ معنای دوم. معنای دوم آقا جون، «اصل» به معنای «قاعده» باشد. خب، این قاعده هم که می‌گوییم «قاعده» منظور چیست آقا جون؟ منظور «قاعده‌ی لفظی» است، «قاعده‌ی لفظی» نه «قاعده‌ی عقلی». منظور از «قاعده‌ی لفظی» چیست؟ «قاعده‌ی لفظی» آنی است که از عمومات و اطلاقات استفاده می‌شود. خب، یعنی چه اطلاقات استفاده می‌شود؟ آفرین، مثل «اوفوا بالعقود»، مثل «المومنون شروطهم». این «اوفوا بالعقود» چی می‌گوید؟ می‌گوید هر عقدی، عموم اطلاقش می‌گوید تمام عقود لازم‌الوفا است، درست است آقا؟ لازم‌الوفا هستند. لازم‌الوفا بودن عقود به چه معناست؟ به معنای لزوم است، به معنای جواز. یعنی جایز نیست. این را اطلاقات به ما می‌گوید، عمومات به ما می‌گوید که همه‌ی عقود باید به آن وفا شود. خب؟ «افاذن القاعده المستفاده من العمومات التی یجب الرجوع الیها عند الشک». قاعده‌ای که استفاده می‌شود از عمومات، آن عموماتی که واجب است رجوع، او قاعده‌ای که طیب قاعده، قاعده‌ای که واجب است رجوع به آن هنگام شک فی بعض الافراد و الاحوال. اطلاق افرادی، اطلاق احوالی، درست شد؟
وقتی شک می‌کنیم در مورد بعضی افراد که افراد را شامل می‌شود یا نه، در مورد بعضی احوال که این احوال را شامل می‌شود یا نه. ایستاده، نشسته، خوابیده، گرسنه، تشنه، فلان. افراد، زید، عمرو، بکر، بیع اجاره، فلان. در مورد افراد شک می‌کنیم، در مورد احوال شک می‌کنیم، به چی مراجعه می‌کنیم؟ به قاعده. قاعده را از کجا گرفتیم؟ از عمومات و اطلاقات گرفتیم. پس اینجا «اصل» به معنای قاعده است. کدام قاعده؟ «قاعده‌ی عقلی» نه. «قاعده‌ی عقلی» که نداریم. «قاعده‌ی لفظی» که اطلاقات. این معنای دوم برای «اصل». شیخ می‌فرماید که «هذا حسنٌ». ایشان دومی و سومی را می‌گوید خوب است. دومی را می‌گوید خوب است و اشکال می‌کند. سومی را می‌گوید خوب است و اشکال نمی‌کند. خوب می‌گوید که این خوب است «لاکن لا یناسب ما ذکره فی التذکره فی توجیه الاصل». اشکال به معنای دوم. اشکال اشکال چیست؟ می‌گویند که آقا، با استدلال علامه در تذکره تناسب ندارد. خب، مگر علامه چی فرموده که می‌فرمایند که با استدلال علامه؟ علامه استدلال کرده به استصحاب، چون علامه به استصحاب استدلال کرده است. علامه به استصحاب استدلال کرده، حالا چه ناسازگاری‌ای دارد این‌ها با همدیگر؟ علامه در تذکره برای این «اصل»، در تذکره برای «اصل» یعنی گفته این «اصل» است چون استصحاب این را می‌گوید. «اصل» را موافق استصحاب دانسته.
خب، مشکلش چیست؟ اینجا. آن که هیچی. الان علامه «اصل» را در تذکره، معنای استصحاب، یعنی دلیل برای «اصل»، استصحاب آورده‌اند. چرا «اصل» را لزوم گرفته‌اند؟ به‌خاطر استصحاب. خوب، حالا مشکلش چیست این با این معنای دوم که «اصل» را معنای «قاعده‌ی لفظی» می‌دانیم؟ بعضی از موارد، یکی یقین سابق، شک لاحق. تفاوت استصحاب جایی مطرح می‌شود که ما دلیل لفظی نداریم. دلیل لفظی. وقتی علامه رفته سراغ استصحاب، معلوم می‌شود که در نگاه ایشان «اصل» لفظی نبوده، به «اصل» لفظی کار نداشته، به اطلاقات و عمومات کار نداشته. پس «الاصل اللزوم»، این «اصل»ی که ایشان لزوم گرفته، نمی‌تواند آن «اصل» معنای «قاعده‌ی لفظی» باشد. نمی‌شود به‌معنای اطلاقات و عمومات ادله باشد، چون اگر این بود دیگر ازش تعبیر به استصحاب نمی‌کرد. وقتی ما دلیل داریم، نوبت به «اصل» و استصحاب نمی‌رسد. «دلیل بر اصل وارد» یعنی چی «وارد»؟ یعنی چی «وارد»؟ موضوع را منتفی می‌کند. نیاز به مباحثه دارد. فکر می‌کنم بحث‌ها اگر احساس می‌کنید که لازم است، فعلاً تعطیلش کنید. خب، معنای دوم.
تلمبار می‌شود مطالب. عرض کنم خدمت شما که "اسفار" سخن منطقی فرمودید. آقایان نگاه می‌کنند، فرمود خب، فعلاً "اسفار" تعطیل. دوستان بروند منطق بخوانند. حالا دوستان ان‌شاءالله یک مقایسه‌ی اصول مظفرال داشته باشند. عرض کنم خدمت شما که این هم شد معنای دوم، معنای سوم چیست؟
معنای سوم استصحاب است. استصحاب یعنی چی؟ استصحاب یعنی آقا یک عقدی الان انجام شده، ملکیت هم حاصل شده. ملکیت، اثر عقد است دیگر، پس عقد رخ داده. ملکیت که اثر عقد است، حاصل شده. حالا با فسخ کرده است. شک می‌کنیم اثر باقی است، رفع شده؟ این‌ها می‌شود معنای استصحاب در اینجا. حساب می‌کنیم ملکیت، ملکیت، ملکیت که اثر عقد بود. ملکیت را استصحاب می‌کنیم. با یک فسخ کرد، شک می‌کنیم ملکیت از بین رفت یا نرفت. استصحاب می‌کنیم ملکیت اینجا لزوم یعنی «اصل»، «اصل» همان استصحاب است. «الاصل اللزوم» یعنی مقتضای استصحاب. معتبرترین احتمالات است. شیخ این را حسن دانسته و اشکالی وارد نکرده است. «الثالث الاستصحاب». می‌گوید: بنویس «حسنٌ تمام». اشکالی وارد نکرده. بعد می‌فهمیم از «حسن الاستصحاب و مرجعه الی اصل، علی اصل علی اصالت عدم ارتفاع اثر العقد بمجرد فسخ احدهما». مرجع این استصحاب به چیست؟ به «اصالت عدم ارتفاع اثر». «اصل» بر این است که اثر عقد، اثر عقد ملکیت، اثر عقد رفع نمی‌شود به مجرد فسخ احدهما. به صرف اینکه یکی از این دوتا، بایع و مشتری، فسخ کردند، به صرف این اثر مرتفع نمی‌شود. اثر ملکیت، ملکیت با فسخ یکی از این دو تا کالبد رفت نمی‌شود. ملکیت سابقه را استصحاب می‌کنیم «به هذا حسنا». این هم که حرف خوبی است. این هم می‌شود معنای سوم.
می‌رویم سراغ معنای چهارم. چی گفت؟ گفت: چی چی نیست؟ نمودار جزوه نیست. معنای چهارم معنای لغوی. چرا یک چیزی می‌گویی که من آن را دست بگیرم، اشکت را در بیاورم؟ چرا گوشت جلو گربه می‌اندازی؟ کم تجربه داشتی از این چک و لگد؟ معنای چهارم، معنای لغوی. معنای لغوی یعنی چی آقا؟ لغوی یعنی چی اینجا؟ معنای لغوی خود «بیع» یعنی معنای لغوی خود «اصل». «اصل» معنای لغوی‌اش چیست؟ «اصل» یعنی ریشه، یعنی پایه، یعنی اساس. درست شد؟ «الاصل اللزوم» یعنی «الاساس اللزوم»، یعنی «الپایت اللزوم». معنای لغوی، معنای «اصل»، پایه و اساس است. خب، اینجا یعنی پایه و اساس بیع بر لزوم؟ «الاصل فی البیع اللزوم». نمودار جزوه نیست. یعنی پایه بر لزوم است. حالا این پایه پیش کیا بر لزوم است؟ «عند العقلا»، «عند الشارع». روشن است آقا جون؟ چه ارزش دارد؟ نه. پایه بودن اینجا، پایه پیش عقلا لزوم، پایه پیش شارع لزوم.
عبارات متن را می‌خواهم بخوانم. روی متن باشید. یک دقیقه دیگر روی نمودار چیزی فعلاً نمی‌نویسم. «الرابع: المعنی اللغوی به معنا ان وضع البیع و بناه عرفا و شرعا علی اللزوم و سیروره المالک الاول کلجنبی». یعنی مالک اول که معامله را انجام می‌دهد، دیگر با بقیه‌ی اجنبی‌ها هیچ فرقی نمی‌کند. به‌واسطه‌ی بیع او، نسبتش با آن که ملک را فروخته، مثل بقیه‌ی اجنبی‌هاست. روشن؟ «و انما جعل الخیار فیه حقاً خارجیاً». خیار به عنوان یک حق خارجی می‌آید وزن می‌شود. یا برای یکی‌شان، یا برای دوتاشان. یک حق خارجی است. از داخل این معامله دیگر نیست. فروخت، تمام شد و رفت. دیگر هیچ نسبتی ندارد. از بیرون آمدند گفتند چون قبلاً مال تو بوده، حالا این حق خیار را هم داشته باش تا سه روز مثلاً می‌توانی بیایی پس بگیری. یا مثلاً در مجلس می‌توانی پس بگیری. یا با شرط می‌توانی فلان کنی. روشن است؟ «یسقطو بالاسقاط و بغیره». این حق خارجی، این خیار با اسقاط و با غیر اسقاط ساقط می‌شود. یک حق خارجی که ساقطش می‌کند. «و لیس البیع کالهبه». بیع مثل هبه نیست که به عقد جایز باشد. هبه از بیرون حق خارجی ندارد. خودش متزلزل است. از درون می‌تواند بیاید برگردد. ولی بیع این‌جوری نیست. واحد در هبه، شارع حکم کرده که این واحد می‌تواند رجوع کند، برگردد بیاید بگیرد. درست؟ «به معنا کنه حکماً شرعیاً له». اصلاً این دیگر حق خارجی نیست. این حکم شرعی است. در «اصل» برای او حکم شرعی است و به ذات اصلاً و به ذات. یعنی از بیخ این واحد این حق را دارد به عنوان یک حکم شرعی بهش دادند. از خود هبه دارد، نه از بیرون هبه. ولی خیار در بیع از بیرون بیع است، نه از خود بیع. «بحیث لا یقبل الاسقاط». خیار چون از بیرون است، قابل اسقاط است. ولی این رجوع واحد چون از خود هبه است، دیگر قابل اسقاط معلوم نیست آقا؟ «و من هنا زهره». حالا از همین مطلبی که گفتیم، واضح می‌شود نمودارش را چه شکلی باید بنویسم؟ این هم که جزوه نیست. «نمودار خیار مجلس فی اول از مت ان ما یه بحثی داره گذشته که حالا پس اون لزوم اولیش چی میشه؟ اول لزوم داره بعد خیار هم داره؟ این دو تا رو چه شکلی با هم جمع می‌کنیم؟ که همون تو مجلس هم لزوم داره هم و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین».
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00