مسجد تمدن ساز

جلسه دوم

00:45:41
9

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری.

جلسه گذشته، خدمت عزیزان عرض کردم که مسجد، جایی برای قرار دل‌های بی‌قرار است؛ پناه آدم‌های بی‌‌پناه. جایی برای گرفتن خستگی روزانه. اگر قرار است خستگی‌مان در مسجد در نرود و شب پای شبکه نسیم خستگی‌مان در برود؛ اگر قرار است در مسجد همدیگر را نبینیم و چیزهایی طراحی بکنیم و چیزهایی بسازیم برای خودمان؛ اگر قرار است بعضی اوقات، با هزار تا دنگ و فنگ و با هزار تا بدبختی که نمی‌دانیم چطور از پس هزینه‌های مرغ و روغنش برآییم، در خانه بمانیم، پس این‌طور مواقع که دور هم نیستیم، باید در تلگرام گروه بزنیم. گروه تلگرامی مال آدم‌هایی است که در مسجد همدیگر را نمی‌بینند. وگرنه آدم‌هایی که در مسجد همدیگر را می‌بینند -حالا نمی‌خواهم بگویم هیچ‌کس گروه نزند- ولی جایی که باید با هم دور هم جمع شویم، مسجد است.

به آن می‌گویند مسجد. چه مسجدی؟ یکی گفت: «چی؟» مسجد جامع! یعنی چه مسجد جامع؟ نه یعنی مسجدی باشد در یک شهر؛ هر مسجدی که درش باز است، می‌شود مسجد جامع. حالا ما می‌گوییم مسجد جامع، شما یاد میدان کهنه و مسجد جامع انبار یاسر می‌افتید. نه، مسجد جامع، اینجا الان مسجد جامع، اعتکاف برقرار است. مسجد جامع یعنی مسجدی که همه در آن جمع شوند. مسجدی که مردم را جمع می‌کند. کجا باید مردم دور هم جمع شوند؟ مسجد. کجا باید از احوال هم خبر داشته باشند؟ در مسجد. چرا؟ چون مسجد خانه خداست. آدم در خانه بزرگ‌تر جمع می‌شود. کجاست که آدم‌ها همدیگر را در آن می‌بینند، بدون خرج و دنگ و فنگ و اینها؟ حاج آقا، ما در خانه پدر و مادرمان جمع می‌شویم. شما خیلی لطف فرمودید. پدر و مادر محترم، دلشان می‌شکند که شما می‌خواهید دور هم جمع شوید و همدیگر را ببینید. آخر هفته‌ها همه جمع می‌شوند خانه پدر و مادرها. پدر بیچاره، با حقوق بازنشستگی‌اش، هر چه درمی‌آورد، باید آخر هفته‌ها بریزد توی شکم این بچه‌ها. چه بگویم؟

دور هم جمع شوند و همدیگر را ببینند. فرهنگ ما، این‌ها چیزهای خوبی است که متأسفانه داریم از دست می‌دهیم. پدر و مادرها نمی‌روند، خواهر و برادر همدیگر را نمی‌بینند. این دیگر هیچ. این دیگر اصلاً مصیبت است. حرف من از همه این‌ها یک درجه جلوتر است. می‌خواهم بگویم ما اگر به مسجد بها بدهیم، مسجد بشود گلِ محله، بشود گلِ منطقه، خیلی از مشکلاتمان برطرف می‌شود. حاج آقا، مسجد به چه درد ما می‌خورد؟ انقدر مصیبت داریم. حالا مسجد کجای زندگی ما را می‌خواهد درست بکند؟ «کمک کنید، آبش مانده، خرج برقش مانده، دیوار آن‌ور را نزدی.» مسجد کجای زندگی ماست؟ به درد کجای زندگی ما می‌خورد؟ کدام مشکل ما را می‌خواهد برطرف کند؟

او، مسجد، مهم‌ترین نیاز شما را برطرف می‌کند. شما مسجد که می‌روی، می‌روی زیارت خدا. ما بیشتر از همه در این عالم به چه کسی نیاز داریم؟ ببخشید، کسی هست که به او بیشتر از خدا نیاز داشته باشیم؟ کسی هست که بیشتر از خدا به درد ما بخورد؟ کسی دوست‌داشتنی‌تر از خدا سراغ داریم در این عالم؟ آن هفته عرض کردم: «من وقتی دلم برای خدا تنگ می‌شود، کجا باید بروم؟» مسجد جایی است که آدم می‌رود دیدار خدا، با خدا خلوت می‌کند. بله، ممکن است سال به سال بگذرد و یک بار دلشان برای خدا تنگ نشود. ببخشید، ما در مورد سنگ و چوب و اینها صحبت می‌کنیم.

مسجد خانه مؤمن است. خانه مؤمن. شما ببخشید، چند وقت به چند وقت تشریف می‌برید خانه؟ سؤال خنده‌داری بود، نه؟ شمای مؤمن چند وقت به چند وقت تشریف می‌برید خانه؟ حاج آقا، «هفته‌ای یک بار.» به حاج خانمتان نشنود. اگر بگوید هفته‌ای یک بار، سریع حاج خانم شک می‌کند. مؤمن هفته‌ای یک بار می‌رود خانه؟ صبح می‌رود، آن‌هایی که شاغلند، صبح می‌رود سر کار، ظهر برمی‌گردد خانه. شاغل آزاد، جایشان هم نزدیک بازار، صبح می‌رود، می‌رود در مغازه، ظهر برمی‌گردد، عصری می‌رود، شب برمی‌گردد. بنده شغلم بقالی باشد، از خانه بزنم بیرون، بروم در مغازه بنشینم. آخر هفته‌ها بروم یک سری بزنم خانه، ببینم چه خبر. خب، خداوکیلی به من نمی‌خندند؟

حالا روایت می‌گوید مسجد خانه مؤمن است. مثل اینکه من از یکی بپرسم شما چند وقت به چند وقت مسجد می‌روی؟ بگوید هفته‌ای یک بار. «رهن و مروت نداری؟ دلت برای بچه‌ها تنگ نمی‌شود؟» هفته‌ای یک بار. حالا بنده مسجد دم خانه‌ام باشد. حالا من که خودم بدبختم. این‌ها را دارم می‌گویم که عمل بکنم، فکر نکنید من خیلی آدم خوبی هستم. مسجد دم خانه‌مان باشد، هفته‌ای یک بار، مثل بعضی‌ها. درِ گوشی، درِ گوشی، درِ گوشی. کسی شنید؟ بعضی مشهدی‌ها هستند، یک بار می‌روند، سالی یک بار. داشتیم، یک مورد داشتیم، مشهدی بوده، رفته حرم، گفته: «بعد بیست سال آمدم، عوض شده!» بعد بیست سال آمده حرم، چقدر عوض شده! قمی داشته باشیم، هفته‌ای یک بار، ماهی یک بار برود حرم. دل آدم تنگ نمی‌شود واقعاً؟ چطور ما می‌توانیم زندگی کنیم؟

مسجد خانه خداست. ما می‌رویم مسجد، می‌رویم زیارت خدا. چقدر روایت داریم برای اینکه مسجد محل زیارت خداست، محل ملاقات خداست. آدم در خانه بزرگ‌تر جمع می‌شود، دیگر کنار بزرگ‌تر جمع می‌شود. آن هم مسجد. آخه مسجد که اصلاً فرق می‌کند. فضایش، درش به روی همه باز است. همچین محیط باصفا، بانشاط. امیرالمؤمنین در مناجات می‌گوید: «خدایا، من در مسجد که بنشینم، بیشتر خوشم می‌آید تا در بهشت بنشینم.» الله اکبر. «من در مسجد که باشم، بیشتر خوشم می‌آید تا اینکه در بهشت باشم.» چرا؟ چون بهشت که باشم، خودم دارم لذت می‌برم، ولی در مسجدی که هستم، تو خوشت می‌آید، خدا خوشش می‌آید. ما کریمیم دیگر. کریم لذت می‌برد، خدا لذت می‌برد. در مسجد باز است. می‌آیند و می‌روند، گپ می‌زنند، مشکلاتشان را می‌آیند در مسجد حل می‌کنند، حرف‌هایشان را در مسجد می‌زنند. مشاوره‌ها باید در مسجد باشد. نمی‌فهمم یعنی چه که مشاوره‌ها را مثلاً یک جاهای جداگانه‌ای درست می‌کنند برایش. خدا، تو را به من! پول می‌گیرند از طرف، دو دقیقه بیاید بنشیند و مشورت کند.

مسجد جای مشورت است. مسجد، کسی مشکل دارد، خانمی با آقای خودش مشکل دارد، آقایی با خانم خودش مشکل دارد، اولین جایی که باید برود، برای داد زدن باید برود، دنبال یک آدم خداشناس، عاقل، چیزفهم، سرد و گرم‌چشیده‌ای که مسجد. خدایا، سرطان است. نه این‌ها، نه مسجد. بعضی وقت‌ها که یک کسی می‌ایستد: «آقا، من این مشکلم است.» این لیست دست جیگرش کباب می‌شود دیگر. می‌بیند یک بنده خدایی رفته، هزینه درمان نداشته، آمده توی مسجد وایساده. ما نباید مسجدمان فقط مال کسانی باشد که مشکلات مالی دارند. باید یک جوری باشد، فرهنگ بشود، بینمان جا بیفتد. یک جوانی پاشود بعد نماز خانم‌ها: «بنده در زندگیم یک مشکلی پیدا کرده‌ام، دنبال مشاور می‌گردم در زندگیم کمکم بکند. آمده‌ام مسجد از شما بخواهم به من مشاور معرفی کنید. اگر کسی هست، در همین‌جا به من بگوید.» خداوکیلی مسجد ما این‌طور هست یا نیست؟ شما بگویید.

خیلی مشکلات را حل می‌کند. ما هر چقدر خودمان را این‌ور و آن‌ور بزنیم، هیچ جایی برایمان مسجد نمی‌شود. خدا رحمت کند حضرت امام رضوان الله علیه فرمود: «مسجد سنگر است.» مسجد. وقتی یک کسی احساس می‌کند دارد بمباران می‌شود، باید بیاید. یک جایی می‌خواهد پناه بگیرد. بلا دارد از آسمان می‌بارد. آقا، ما در زندگی پشت سر هم داریم بد می‌آوریم. مسجد نمی‌رویم. مثل اینکه شما مسجد سنگر است. مسجد نمی‌گذارد بلا بیاید. روایت بخوانم؟ یک خورده، یک خورده خیلی ناجور من را نگاه می‌کنی. معلوم است که یک خورده همین‌طور دنبال روایت می‌گردید. روایت دارد که: «اذا نزلت الآهات والآفات او فی اهل المساجد.» وقتی بلا می‌خواهد نازل شود، دستور بخشنامه اهل مساجد، بلا نازل شود، خود مسجد معاف می‌شود. فراوان هم پیش آمده‌ها! فراوان داریم. سیل آمده، زلزله آمده، شهر خراب شده. عکس‌هایش را بروید در اینترنت بگردید، الی ماشاءالله. سیل آمده، زلزله آمده، همه جا خراب شده، مسجد سالم بود. مسجد این‌جوری است. خدا حساس است روی خانه.

بله، یک وقت‌هایی هم خدا مسجد را نگه نمی‌دارد. حالا این هم دلیل دارد. یک وقت‌هایی بعضی مساجد یا اهلش ناجورند یا مسجد را رها کرده‌اند. دلیل زیاد دارد. کعبه هم همین‌طور است دیگر. کعبه، یک وقتی سپاه ابرهه حمله کرد کعبه را خراب بکند، پرنده‌هایی را فرستاد، ابابیل. ماجرایش را همه بلدید دیگر. این‌ها با سنگ‌ریزه زدند و شترها را از پا درآوردند. یک وقتی هم عبدالله بن زبیر ملعون در این فیلم مختار دیده بودید دیگر، با قرقره از بالا می‌آوردند. عبدالله بن زبیر ملعون رفت در کعبه، گفت: «اینجا خراب نمی‌شود. ما قبلاً شنیدیم که حمله کردند کعبه را خراب بکنند، سالم مانده.» یزید آمد کعبه را صاف کرد. بله، یک وقتی هم خدا از کعبه محافظت نمی‌کند. کعبه‌ای که بخواهد در آن عبدالله بن زبیر حفظ شود، بله، خدا از این کعبه محافظت نمی‌کند. کعبه‌ای که بخواهد محل تولد امیرالمؤمنین باشد، بله، خدا از این کعبه محافظت می‌کند. مسجد داری تا مسجد. مساجد ما، بله. عذاب نازل شود، اولین جایی که خراب می‌شود، مسجدی است که محل دعوا و تفرقه و فحش و فحش‌کاری و این حزب و آن حزب و دعوای این‌ور و آن‌ور است. محل تفرقه محله است. «مسجد فولادی، شنیدی؟ می‌روی آن‌جا، دیگر مسجد آن‌ور را نمی‌بینی.» من دیده‌ام در بعضی محله‌های کوچک، یک خیابان، چهار تا مسجد درش است. یک مسجد سر محله با مسجد ته محله دعوا دارد. یعنی یکی از مسجدی‌های این‌ور، مسجد آن آخر را ببیند، می‌گیرند و می‌زنند. «مسجد آن‌ور می‌روی؟ خانه خداست، مرد حسابی!» ملک شخصی آن مسجدی که واقعاً خانه خدا باشد، این مرکز رحمت توی محله است.

مرکز رحمت. روایت دارد وقتی خدا نگاه می‌اندازد به یک شهری -روایت از پیغمبر اکرم حضرت محمد مصطفی- خدا نگاه می‌اندازد به شهری، می‌بیند که این‌ها خیلی گناه کرده‌اند. «اسرفوا فی المعاصی»، دیگر شورش را درآورده‌اند. سه تا مؤمن توی این شهر. شما را به خدا! روایت داشته باشید. در روایت دارد، توی مسجدی، توی... خدا می‌خواهد عذاب نازل بکند. سه تا مؤمن در این شهر، خدا ندا می‌دهد، می‌فرماید: «یا اهل المعصیة! ای گناهکاران! به گناهکاران آن... آی گناهکاران! اگر این سه تا مؤمنی که بین شما همدیگر را به خاطر من دوست دارند، مساجد من را آباد کرده‌اند، مسجد می‌روند و صحرا از خوف من گریه می‌کنند، اگر این سه تا نبودند، شهر را روی سرتان خراب کرده بودم.» گاهی یک جدی، یک مسجدی، عذاب از یک شهر، یک مسجد مخصوصاً در روایت دارد. پیرمردهایی که مسجد می‌روند، دیگر پیر شده‌اند دیگر. طرف باید برود کنج مسجد؟ نه عزیز من. این‌ها خیلی پیش خدا محترمند. کسی محاسنی سفید کرده با قد خم. من دیده بودم کسی را در همین قم. به نظرم دیگر الان باید از دنیا رفته باشد. این توان نداشت، روی زمین خودش را می‌کشید. با طناب از منزل می‌آمد مسجد نماز جماعت. روی زمین. خدا معلوم است که به واسطه این آدم عذاب را برمی‌دارد. از یک... خدا از آن بفرستد، خانه‌اش هم خراب بشود.

مسجد جایگاه شیر است. مسجدی وقتی خدا می‌خواهد مصیبت بفرستد، ندا می‌دهد که... از این روایت زیاد داریم. اگر این پیرمردها و آن بچه‌هایی که قرآن یاد می‌گیرند و پیرمردهایی که عرض کردم، پیرمردها و پیرزن‌هایی که مسجد می‌روند، این‌ها نبودند، ازمان... بچه‌هایی که قرآن یاد می‌گیرند، خیلی جالب است، کنار هم می‌گذارد در روایت. بچه‌های کوچکی که قرآن یاد می‌گیرند، پیرمردها و پیرزن‌هایی که مسجد می‌روند، شهر به برکت این‌ها آباد می‌شود، به نفس این‌ها آباد می‌شود. وقتی یک شهری آلوده است، می‌آیند درخت می‌کارند در این شهر. دیدید؟ شهرهای آلوده را درخت‌کاری می‌کنند. درخت‌های معنوی شهر ما کیان؟ کیا آلودگی معنوی را از شهر ما می‌گیرند؟ فضای شهر آلوده بشود، حق تنفس به گردن ما دارد. کیان؟ مسجدیان. مسجدیان. زندگی می‌کنیم. خدا برکت مسجدیان ما را روزی می‌دهد. مسجدی‌هاست به برکت مساجدمان. قاعدتاً الان هیچ کدام از ما نباید زنده باشیم. کشوری که دور تا دورش جنگ است، مسئولینش هم رفته‌اند تفریحات و تعطیلات. قاعدتاً این کشورها نباید اصلاً باشد. قاعدتاً نباید الان ما باشیم. خدا ما را نگه داشته. چه خبر است؟ چه خبر است واقعاً؟

در مسجد نشسته‌ایم، می‌گوییم و می‌خندیم. من یک سری مناطق، یک جاهایی رفته‌ام، ندارد. اینجا از در هتل بیایی بیرون، احتمال بریده شدن سرت است. مسجد کسی نمی‌رود، در مسجد خبری نیست. یک جایی بودیم، یک شهری، هتلی، مرکز... مسجد. یکی از برکات مسجد چیست؟ این را هم بگویم، خیلی معطلتان نمی‌کنم. یک روایتی برایتان بخوانم. کسی مسجد برود، چی گیرش می‌آید؟ هشت تا چیز در روایت فرمود، کسی مسجد برود، خدا هشت تا چیز را نصیبش می‌کند. هر کی دوست دارد این روایت را بشنود، باید یک صلوات چه جوری بفرستد؟ مشتی. «محمد!» انصافاً حاج خانم، صدایشان در این صلوات بلندتر بود، عجیب بود. «و آل محمد.» احسنت، احسنت. خدا ان‌شاءالله به همه‌تان خیر بدهد. همه ما و شما ان‌شاءالله مسجدی باشیم.

پیغمبر اکرم فرمود: «هر کی زیاد برود مسجد...» بترسیم. «کسی که مسجد نرود، منافق است.» تمام شد. همسایه مسجد. همسایه مسجد هم نداریم. من بعضی شهرستان‌ها رفته‌ام، دیده‌ام، پرسیدم: «شما مسجد چه کار می‌کنی؟» استان کرمان رفته بودیم، مسجد می‌ساختیم. حالا ما که کاره‌ای نبودیم، نگاه می‌کردیم، رفقایمان می‌ساختند. گفتم: «خب، اینجا الان مسجد... پنج کیلومتر پیاده می‌رویم تا برویم مسجد. پنج کیلومتر راه می‌رویم تا مسجد برویم. مسجد ریخته.» حالا کاری به همسایه مسجد نداریم. «کسی مسجد نرود، منافق است.» این که هیچی. حالا کسی مسجد برود، چی گیرش می‌آید؟ به به! عجب روایت. «اصاب عهد الثمان.» لااقل یکی از این هشت تا گیرش می‌آید. اگر هر هشت تا گیرش نیاید، لا... اولیش چیست؟ «اخاً مستفاداً فی الله.» اول، یک رفیق خوب در راه خدا پیدا می‌کند. آقا، رفیق خوب خیلی قیمتی است. روایت از پیغمبر اکرم داریم: «بعد از مسلمانی، مسلمان بودن، هیچ نعمتی بالاتر از رفیق خوب نیست.» رفیق خوب به درد آدم بخورد. به درد بخورد، نه خودش درد باشد. بعضی‌ها هم که درد بی‌درمانند. اصلاً مشکل پیدا کردی، مسجد، مسجد. حرف خیلی داغ، داغ دلم هم خیلی داغ است از این حرف.

آقا جان، عزیزم، خانم‌ها، آقایون، یکی از مشکلات بزرگ مملکت ما، بنده به عنوان یک مشاور، به عنوان یک کسی که کار فرهنگی می‌کنم، به عنوان کسی که کار رسانه‌ای می‌کنم. قبول نیست ها! در درگاه الهی قفل نمی‌ارزد. سفر زیاد رفته‌ام. با آدم زیاد سروکار دارم. با انواع و اقسام سنین، از مای بیبی تا ایزی لایف، گشتیم، سروکار داریم. می‌رویم و می‌آییم. بزرگترین مشکل مملکت ما الان کمبود محبت است. نقطه سر خط. کمبود محبت. بنده نمی‌گویم مشکل ما حجاب است، بی‌حجابی به خاطر کمبود محبت است. بنده نمی‌گویم مشکل ما طلاق است، طلاق به خاطر کمبود محبت است. بنده نمی‌گویم مشکل ما اعتیاد است، اعتیاد به خاطر کمبود محبت است. بنده نمی‌گویم مشکل ما جرم و جنایت و قتل و سرقت و همه این‌ها به خاطر کمبود محبت است. آدم‌ها اگر محبت ببینند، خوبند، بد نمی‌شوند. محبت نمی‌بینند. خانه‌های ما در زندگی ما محبت نیست. از زن و شوهر که رکن خانه‌اند بگیر، تا ارتباط پدر و مادر با بچه، بچه با پدر و مادر، فامیل با هم، همسایه با هم، پسرخاله و دخترخاله، این‌ها از دست رفته. تهش مانده پدر و مادرم.

بنده از دیشب تا حالا دو مورد مشاوره داشتم، خیلی هم عجیب بوده برایم. دو مورد مشاوره. از ساعت یک دیشب تا الان، پنج بعد از ظهر امروز. دو تا دختر خانمی که فراری بودند، افتاده بودند آلودگی‌هایی، ارتباط با پسر و فلان و این‌ها. یکی مال دماوند بود، یکی مال پرند بود. مال تهران بودند. بچه‌طلاق. پدر و مادر طلاق گرفته‌اند به خاطر کمبود محبت، رو آورده‌اند. حالا تا آنجا که توانستیم کمک کردیم. یکی که الحمدلله حالا تا حدی مشکل حل شد. یکی دیگر هم گفتیم یک چیزهایی گفتیم انجام بده. من چیزی که به این دو تا گفتم، خب چه بگویم؟ آدمی که کمبود محبت دارد، اینکه پدر و مادر بهش محبت نمی‌کنند، پدر و مادر عرضه ندارند خودشان را با همدیگر نگه دارند، واقعاً یک کمبودی است دیگر. چه کار بکنیم؟ آقا، برای کمبود محبت باید چه کار بکنیم؟ ما کجا را داریم این کمبود محبت را جبران کنیم؟

من حرف‌هایم اثر تعصب نیست ها! اثر مطالعه است. به عنوان یک آدمی که دغدغه کار فرهنگی دارد، مطالعه می‌کنم، می‌بینم. خداوکیلی وقتی در خانه بچه کمبود محبت ببیند، ما برای جبران این هیچ جایی را نداریم، غیر از غیر غیر از مسجد. رفیق مسجدی، انس در مسجد. اولین چیزی که خدا به مسجدی عنایت می‌کند، رفیق خوب است. رفیق خوب کمبود محبت‌ها را تا حد زیادی جبران می‌کند. حالا مسجد که می‌گویم، هیئت و حرم و این‌ها را هم کنارش می‌گذاریم ها! اولین عنایتی که خدا می‌کند به مسجدی، اولین چیزی که مسجدی گیرش می‌آید چیست؟ رفیق خوب در راه خدا. دومیش چیست؟ «علم مستطرفاً.» یک علم جدید، چیز یاد می‌گیرد در مسجد. مسجدی‌ها چیز بلدند. قم، برای قمی‌ها احکام نگویید ها! این قمی‌ها اکثر پنجاه سال، شصت سال پای منبر بوده‌اند. در مسجد احکام بخواهی بگویی، سریع مچت را می‌گیرند. بعضی جاها پیش آمده سربازی که شما می‌روید در جمع سربازها صحبت بکنید، می‌گویم: «خب، شما آخوند نداری، چه کار می‌کنی؟» می‌گوید: «حاج آقا، یک سرباز قمی داریم، سؤال‌هایمان را از آن سرباز قمی داریم.» نشست و برخاست و این‌ها هم روحانی زیاد می‌بینند. در مغازه، این‌ور و آن‌ور، جلسه، روضه. مسجدی علم خدا نصبش می‌کند، نکات جدید، حرف جدید. سومیش: «کلمةً تدلُّه علی هدًی.» مسجد که می‌رود، یک چیزهایی می‌شنود. این را راهنمایی می‌کند. کسی درمی‌آید، من الان به شما عرض بکنم، نیت بکنید از این به بعد هر وقت مسجد خواستید بیایید، «امشب من مسجد می‌روم، مشکلی دارم. به زبان یکی بیندازیم، مشکل من را...» آن‌جوری هم مجرب ها! تجربه شده است. مشکلش را که باید چه کار کرد؟ مسجد گیر می‌آید. یک کسی می‌آید، یک حرفی می‌زند، چیزی، دیوار چیزی می‌خواند.

«او تصرف عنه ردًی.» یا یک کلمه‌ای یاد می‌گیرد که هدایتش می‌کند به زشتی. زشتی را نشان می‌دهد. می‌فهمی فلان چیز زشت است، نباید این کار را انجام بدهی. تا حالا حواسش نبوده. «او رحمة منتظرة.» یک وقت هم خدا در مسجد یک رحمتی به آدم می‌دهد. رحمت. «او ترغبه عن حیاء خشیةً.» آدم مسجد که می‌رود، خواه ناخواه گناه را می‌گذارد کنار. از سر حیا. یک چیز دیگر عرض بکنم خدمتتان. مسجدی. ما نشستیم یک شب، یک حاج آقای... خیلی حرف‌های مهمی است. من بعضی از این‌ها را برای برخی رفقایی که در کارهای جامعه‌شناسی و این‌ها دکترا... یکی از رفقایی که اصلاً دکترای جرم‌شناسی دارد، بهش گفتم که: «شما می‌دانی برای کاهش جرم در محله باید چه کار کرد؟» برای کاهش جرم در محله، منطق دین این است که مسجد باعث می‌شود که جرم و جنایت و آلودگی و این‌ها در محله کم بشود. خیلی برایش جالب بود. گفتم: «می‌دانی چرا؟» گفتم: «چون بیشتر، بیشتر بزهکاری‌ها و جرم و جنایت و این‌ها را آدم جایی انجام می‌دهد که نشناسندش. خلاف‌کاری بکنند، می‌روند یک جاهایی ناشناس.» آدم در آن محلی که بزرگ شده و همه می‌شناسندش، کمتر. تجربه نشان داده گناه در محیط‌هایی که مردم همدیگر را کمتر می‌شناسند، زیادتر است. آلودگی، بزهکاری، جرم، اینجاها بیشتر است. شمال رفتم، گفت: «ما ماشین‌ها را درشان قفل نمی‌کنیم.» محله همدیگر را می‌شناسند. دزدی کرده، دزدی نمی‌کند. ناشناسی که دزدی می‌کند. حالا وقتی مردم همه اهل مسجد بشوند، در مسجد همدیگر را بشناسند، دیگر کسی جرأت می‌کند انجام بدهد؟ خاصیت مسجد این است. از آلودگی کم می‌کند. حالا در موردش باید یک جلسه بیشتر صحبت بکنیم، در مورد اینکه بچه‌ها را وقتی مسجد بیاوریم، چه خاصیت‌هایی رویشان داریم. در تربیت بچه‌ها، ارزش ما تمام.

یکی از آثار مسجد، شما مسجد که می‌روی، انگار رفتی زیارت معصوم. خیلی حرف‌ها. آدم وقتی دلش تنگ می‌شود برای معصوم، معصومین، برای حرم‌ها، دستش کوتاه است. کجا برود؟ چه کار بکند؟ برود الان امسال خدا لعنت بکند این شجره ملعونه. شرط و شروط گذاشته‌اند، گفته‌اند: «هر ایرانی که می‌آید باید زنجیر به دست و پایش ببندد و...» چه بکنیم و چه کارش بکنیم و فلان. تازه هیچ تضمینی هم ندارد که فاجعه منا تکرار نشود. خدا لعنتشان بکند. امسال ایرانی نیست، مگر کسانی که از طریق عراق و سوریه و این‌ها... بر مردم سوریه و یمن هم راه نمی‌دهد آل سعود. حالا امسال حاجی‌ها دلشان تنگ است. آن‌هایی که می‌خواستند بروند، دلشان تنگ است. کجا بروند؟ کجا معادله کعبه است؟ کجا جایگزین کعبه است؟ مسجد. مساجد هم که جایگاه دارد دیگر. رتبه‌بندی دارد. حالا در موردش باید یک شب صحبت بکنیم. برای ماها، یک جایی مثل مسجد جمکران. در روایت فرمود خود امام زمان فرمود. فرمود: «کسی در این مسجد جمکران این دو رکعت نماز را بخواند، انگار رفته در کعبه نماز خوانده.» این دو رکعت نماز تحیت، نماز امام زمان. کسی در مسجد جمکران بخواند، انگار رفته داخل کعبه نماز خوانده. چه مسجدی ما داریم. دلمان برای مکه تنگ می‌شود، باید برویم جمکران.

ایام شهادت امام باقر علیه السلام. امسال قبرستان بقیع خلوت است. هر سال خلوت و سوت و کور. امسال خلوت است. ساکت‌تر، تاریک‌تر. تازه هر سال به شب شهادت امام باقر علیه السلام که می‌رسید، دیگر مدینه خالی می‌شد. شهادت امام باقر علیه السلام روز هفتم ذیحجه است دیگر. کسی تا هفت ذیحجه مدینه نمی‌ماند. حاجی‌ها همه زودتر می‌روند بیرون برای اینکه مکه و محرم بشوند و اعمال را انجام بدهند. همین‌جوری‌اش که هر سال شیعیان و حاجی‌های ما و این‌ها بودند، مکه و مدینه. شهادت امام باقر علیه السلام که می‌شد، مدینه خلوتی قبرستان بقیع کوروش... سوت و کور. یکی از اساتید ما می‌فرمود من یک وقتی مشهد می‌رفتم با هواپیما. هواپیما وارد آسمان مشهد شد، دیدم یک جای خیلی از همه جا روشن‌تر است. خلبان را پرسیدم: «اینجایی که انقدر روشن است، کجاست؟» گفت: «مشهد.» یک شب دیگر هم با پرواز می‌رفتم مدینه. شب بود. به آسمان مدینه رسیدیم. از آن بالا نگاه کردم، دیدم یک جایی خیلی تاریک است. «قبرستان بقیع.» از این بالا تاریک.

یا یا محمد بن علی ایها الباقرون، یا ابن رسول، یا سیدنا و مولانا، یا حجت الله علی... یا سیدنا و انا توجهنا وست و توسلنا و... یا وجیه. یک مدینه بقیع که حرم ندارد. یک مدینه امامی که حرم ندارد. زن‌ها کسی نیست. یک دونه شب جناب... قربان مظلومیت شما، باقر آقا. جانم. آن عاشق می‌گفت: «قبرستان بقیع رفتی یا نه؟» نمی‌دانم از این مجلس کیا رفتند قبرستان بقیع. از در که وارد می‌شوی، یک سایه‌بان می‌بینی. زیر سایه‌بان را که نگاه می‌کنی، می‌بینی... تابستان بقیع. سمت راست را که نگاه می‌کنی، می‌بینی چهار تا قبر غریب. دست‌های پودی. تازه نزدیک که می‌روی، پس می‌زنند، می‌گویند: «کجا می‌خواهی بروی؟ خاک آلوده است، مریض می‌شوید، بروید بیرون!» لا اله الا الله! بابا، اینجا قبر امام ماست. قبر امام باقر است. قربانش بروم. انقدر گردن ما حق دارد. این همه شاگرد تربیت کرده. هنوز روز غریب است. سمت قبرش نمی‌توانی ببینی.

روضه بخوانم. امام باقر خیلی این چیزها را در زندگی دیده. اولین چیزهایی که در زندگی دیده، بگویم برایت. چهار ساله بود. مثل این روزها ابی عبدالله از مکه حرکت... سمت کربلا. دیگر خدا می‌داند. این آقای چهار ساله کربلا که ندیده، لب‌های تشنه که ندیده، خیمه‌های سوخته که ندیده، دست‌های... که ندیده. باید سرکشیده که ندیده، سرهای روی نیزه که ندیده، ولی همه یک با... دسته دسته وارد شهر شام شد. این همه دارند کف می‌زنند. لا اله... امام سجاد، پدر امام باقر. یکی آشنا همراه داری. آقا جان، چه کنم؟ یا صاحب الزمان. ایام عرفه نزدیک است. رزق جان. بله. فرمود: «این ساربان را می‌بینی؟ مسئول این... برو یک پولی بهش بگو این نیزه‌هایی که سر شهدا... یار جلوی کاروان، این زینب...»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط