متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا مصطفی محمد، اللهم صل علی محمد و آل محمد قیام یومالدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری.
نسبت مؤمن با مسجد چه نوع نسبتی است؟ رابطه یک مؤمن با مسجد چه نوع رابطهای است؟ جایگاه مسجد در زندگی یک مؤمن چه جایگاهی است؟ کجای زندگی ماست؟ کدام بخش است؟ وسط است یا حاشیه؟ یک وقتهایی اگر فرصت شود، آن لطیفهای که نقل میکنند، بعید هم نیست واقعیت داشته باشد: حتماً بچه از دست بابایش فرار کرد، رفت توی مسجد. بعد شصت سال: "پای منو به مسجد وا نکن." "خودت بیا بیرون." با زبان بعضیها بدتر از این است. بعد شصت سال پایشان به مسجد باز میشود، آن هم تابوتشان را میآورند.
استاد ما میفرمود آقایی بود در شمال شهر تهران، خیلی پول داشت. التماس کردند: "آقا، یک مقداری هم کمک کن به مسجد. حالا مسجد که نمیآید! این همه پول داری، یک مقدار اندکی بده." نه، "من الان انقدر خودم کار دارم، درگیری دارم، بچههایم را لازم دارم، فلان جای تهران آماده شد برای بهرهبرداری، آن پنت هاوسش را نگاه کن، از آنجا منظره را ببیند که طبقه آخر برج مثلاً چه ویویی دارد، به قول امروزیها نماش چطور است؟"
در مسیر آقا سکته کرد و بردندش خانه و از دنیا رفت. و شب شد. خب، شب هم که کجا تحویل بدهیم، به کی بدهیم، چی و اینها؟ گفتند: "ما میترسیم بچههایی که به خاطرش پول نمیداد، این آقا، بابای مرده ما توی خانه باشد. مرده را که توی خانه شب نگه نمیدارند. این را ببریمش بیرون." گفتند: "خب کجا ببریم؟" گفتم: "ببریم مسجد." آوردند مسجد و دیدند در ورودی مسجد بسته است. در دستشویی مسجد! چارهای نیست دیگر. بعد شصت سال پایش به دستشویی مسجد باز شد. بعضی همین هم باز نمیشود.
فرمودند: "نسبت مؤمن با مسجد مثل ماهی است توی دریا." یک ماهی توی دریا چه حسی دارد؟ چه حالی دارد؟ میشود تصور کرد یک ماهی از دریا جدا باشد؟ از آن طرف نسبت منافق با مسجد، نسبت پرنده است در قفس. پرندهای در قفس. مجلس ختم میخواهد برود مسجد، گذاشته آن سه دقیقه آخر بیاید شکار کند. نمیآید. یک وقت احیاناً خدایی نکرده، همان دم در یک سلام میدهد، دم در یک شربت میخورد. "یا علی!" میدانند خودشان که مسجد جای اینها نیست. مسجد! کسی این توفیق را پیدا نمیکند. بودن توی این فضا، تنفس توی این فضا شوخی نیست.
میگوید: "با پای راست وارد مسجد شو." برای چی؟ ورودی مسجد سکته کردی؟ میگویند آدم وقتی سکته میکند، یک لحظه همه بدن قفل میشود. میافتد روی پای راست. پزشکان اگر روی پای چپ هم، پای چپش هم جلو باشد، باز میافتد روی پای راست. ورودی مسجد را با پای راست بیا داخل.
من یک وقتی یک جایی مشهد، به مسجد بودیم. گفتیم: "خدایا، یک نفر میشود با پای راست..." آخر یک بچهای بود، به نظرم با پای چپ وارد شد. انقدر بودن در مسجد مهم است. میگوید: "اگر سکته کردی توی مسجد بیفتی، انقدر اهمیت دارد بودن در مسجد." دستشویی و جاهای دیگر و اینها با پای چپ انسان وارد میشود. اگر سکته کرد، بیرون بیفتد. چند بار گفتیم، بماند که الان بعضی نمازها، بعضی اوقات من برایم پیش آمده تهران، یک وقتی از کربلا برگشته بودیم، بساط بینالطلوعین رسیدیم تهران. مثلاً اگر ساعت شش صبح نماز قضا میشد، ما پنج و نیم تحویل گرفتیم و آمدیم و اینها. آقا، پنج و نیم صبح توی تهران مگر شما مسجد میتوانی پیدا کنی؟ انقدر این درها را زدیم. دم آخر دیگر با چه بدبختی یک جایی پیدا کردیم، یادم نیست چی بود. مسجد مگر باز است؟ نماز صبح را به زور باز میکنند. ده دقیقه بعد نماز هم تعطیل! این نیست سیستم مسجدداری. مسجد در طول شبانهروز باز است. مسجدالحرام بسته باشد؟ مسجدالحرام را تا حالا دیدی بسته باشد؟ مسجدالنبی را تا حالا دیدی بسته باشد؟ البته مسجدالنبی را یک ساعتهایی در مسجد را که نمیبندند.
من یک نکتهای امشب میخواهم خدمت شما عرض بکنم. یادگاری، نکته عجیبی در سیره امیرالمؤمنین علیه السلام. نسبت امیرالمؤمنین با مسجد چیست؟ نسبت امیرالمؤمنین با مسجد. شنیدید حضرت میرفتند کار میکردند، بیل میزدند، چاه میکندند، درخت میکاشتند. پانصد تا درخت امیرالمؤمنین کاشتند. هر شب، عجیب است! هر شب امیرالمؤمنین کنار هر یک دانه از این درختهای نخل دو رکعت نماز شب میخواند. این هزار رکعت نماز شب اینجوری نبود که کنار هر نخلی دو رکعت. هر شب رمضان نماز بخواند. خواب ندارد! این بخشی است که بیرون مسجد است. یک بخش هم جدا توی مسجد داشت امیرالمؤمنین. تازه بعد این میآمد مسجد سحر. یک وقت نخلستان داشت. خلوت خاص امیرالمؤمنین بود. توی تاریکی نماز شب را میخواند. اذان را میگفت. مؤذن مسجد امیرالمؤمنین است. بعضیها خجالت میکشند توی مسجد اذان بگویند. مؤذن امیرالمؤمنین بوده. امام خمینی رضوان الله علیه مؤذن مسجد خودشان بودند. مؤذن نمازشان! چقدر جایگاه! میروم بالای مناره. امیرالمؤمنین اذان میگفت، مردم جمع میشدند. وقتهای غیر نماز هم که: "الصلاة جامعه، نماز." مردم را توی مسجد جمع میکردند. وقت امیرالمؤمنین. آقا جان من، امیرالمؤمنین کار میکرد، بله. ولی کی در روایات گفتند به ما؟ میگوید امیرالمؤمنین جایش توی مسجد بود، کارش نماز بود. هر وقت خیلی کار بیخ پیدا میکرد، دیگر چیزی توی جیبش نمانده بود، میرفت یک خرده کار میکرد. مسجد گاهی میرفت سر کار. عزیز من، دقیقاً برعکس زندگی من و شما که سر کار میرویم، گاهی میرویم مسجد. امیرالمؤمنین مسجد بود، گاهی میرفت سر کار. در حدی که نیاز خودش و مردم برطرف بشود.
من یک مسئله فقهی برای شما بگویم. توی رساله مراجع آمده. توی رساله مراجع گفتند: "اگر یک نفر کاسب مغازهدار، این مثلاً هر شغلی دارد، برنج فروش. روزی چقدر مثلاً درآمد دارد؟ مثلاً روزی پنجاه کیلو برنج میفروشد، درست؟ این آقای برنج فروش اول صبح رفت در مغازه. مستحب هم هست مغازهدار اول صبح که میرود در مغازه، آخرین مغازهای باشد که باز میکند. خیلی عجله نداشته باشد. از آن طرف سر شب، اولین مغازهای باشد که میبندد. شش صبح باز میکند، دوازده شب به زور میبندد. در روایات ما فرمودند: "در روایات ما فرمودند مغازهدار هر روز یک میزانی برای خودش برای اینکه زندگیش بچرخد، اهل قناعت هم هست، توقع زیاد هم ندارد، دندون خرج خودش و خانهاش و بچههایش و اینها در بیاید. در آن حدی که لازم است، روزی پنجاه کیلو برنج بفروشم." مغازهدار رفتی در مغازه اول صبح، یک خریدار آمد ازش شصت کیلو برنج خرید. "امروز این قدمش خیلی خوب بود. تا عصر چقدر میفروشم!" ها؟ فرمود: "مستحب است در مغازه را ببندد، برود بنشیند مسجد." مسجد پارک یعنی چی؟ زمستانها پارک سرد است، میرویم توی بانک مینشینیم. مسجد پس چیست؟ مراسم ختم میگیرند آنجا؟ بله، مسجد ماها فقط بیکاری، علافی. آن مسجدی که دین میگوید، که خب این نیست. مسجدی که دین میگوید خیلی فرق میکند. بیکاری برایمان معنا ندارد. اوقات فراغت. فراغت یعنی چی؟ مشغولیت جدید.
ببینید این امیرالمؤمنین کیست؟ این آقای ما که برایش سینه چاکیم، انشاءالله همهمان. ماجرای جنگ خیبر را شنیدید. پیغمبر اکرم فرمود: "این پرچم را یکی دست بگیرد و برود برای اینکه این قلعه خیبر را فتح کنیم، یهودیها روبرو بشوند." اول یکی آمد، بعد آن یکی آمد. پیغمبر فرمود: "دوست دارم." هر چی گذشت، دیدند امیرالمؤمنین نمیآید. حضرت جویای احوالش شدند. گفتند: "آقا علی مریض است. چشم رحمت پیدا کرده، چشمش در کاسه سر را کرده بود، یک گوله درد، درد شدید بود." این تکه روایت خیلی برای من عجیب است. من تازگی دیدم. یعنی وقتی من این روایت را دیدم میخواستم فریاد بزنم. "همای امیرالمؤمنین کیست؟"
خدمت پیغمبر. پیغمبر از آب دهان زدند به چشم امیرالمؤمنین، حالشان خوب شد. پرچم را دادند، رفت، قلعه خیبر را فتح کرد. وقتی مریض بودند، چکار میکردند؟ من فکر کردم توی بستر افتاده بودند. میگوید راوی میگوید: "من آمدم دنبال امیرالمؤمنین که بگویم پیغمبر شما را خوانده. گشتم دنبالش. گفتم: 'علی کجاست؟' گفت: 'توی آشپزخانه دارد گندم آرد میکند.'" چشمش درد میکرد، نمیتوانست برود بجنگد. آشپزخانه دارد گندم آرد میکند. سردار خیبر است. فرمانده نظامی. حاج قاسم سلیمانی ناخن شست پایش نمیشود. مریضی، استراحت کن. امیرالمؤمنین بیکاری! این جهاد. زندگی بسیجی، زندگی جهادی یعنی این.
خدا وکیلی، اگر خواب نداشته، چی بگویم از بعضی از این مسئولین مفتخور شکمپرست. ماهی پنجاه و چهار میلیون گرفته، گفتند: "چرا میگیری؟" گفت: "حقمه، مالمه، سهممه، به تو چه؟" دمت گرم. تو شیعه علی. شما اگر دوران امیرالمؤمنین بودی، به نظرت جزو یاران حضرت؟ بله، قطعاً. وقتی که کار میکرد، درآمد. آن هم درآمد دیدی دیگر امیرالمؤمنین چه درآمدی داشت. خرج چی میکرد؟ خرج کت و شلوار؟ امیرالمؤمنین فرمود: "انقدر این کفشم را وصله زدم، رفتم پیش این کفاش کوفه، دیگر خجالت میکشم توی رویش نگاه کنم."
امیرالمؤمنین بچهای بود با پدرش رفت نماز جمعه. امیرالمؤمنین در مسجد کوفه. میگوید: "دیدم علی دستش را اینجوری، اینجوری میکند." این بچه برگشت به بابایش گفت که: "بابا!" "پسرم اینها اهل این کارها نیستند." گفت: "ماجرا چیست؟" گفت: "برای تو این آقا رهبر جامعه اسلامی، امام جمعه شهر ما، ایشان یک لباس بیشتر ندارد. جمعه خشک نشده بود، خیس است. آمده." بقیه وقتها مسجد، تازه مسجد بود، توی نماز بود. مثل امروز من. طرف داد زد: "گفت یک نفر توی مسجد پیغمبر پیدا نمیشود مشکل ما را برطرف کند؟" آدمهای سر و گنده نشستند توی مسجد. هیچکس محلش نکرد. امیرالمؤمنین توی رکوع بود، انگشترش را نشان داد. پیامبر اکرم. این سائل مسکین نالهاش بلند شد: "بابا این آقا کیست؟ ادا در میآورند." میگوید: "فلان کس هم توی مسجد بود، آنجا پول نداد." بعد که دید آیه نازل شد، هفتاد بار هی گفت: "بروم به یک فقیر بگویم توی نماز بیاید، من بهش کمک کنم." توی نماز هم که هست فکر درد مردم است. این عین حضور قلب است. یک وقت فکر نکنید. بله تیر از پایش میکشیدند، توجه نمیکرد. چون علی خودش را نمیبیند توی نماز.
این است که مثل پریروز که روز مباهله بود، آیه قرآن نازل شد: "بروید شما تیمتان را بردارید بیاورید، ما هم تیممان را برمیداریم میآوریم." این مسیحیهای نجران رفتند بزرگانشان را جمع کردند، علمایشان را جمع کردند. آیه قرآن این بود: "بروید انفسنا را بیاورید، جانهایتان را بردارید بیاورید، ما هم جانهایمان را برمیداریم." اینها فکر میکردند مثلاً پیغمبر میرود از این سران قریش، از این بزرگان پولدارها آنجا مباهله میکنند. میگویند نفرین میکنیم، هر کی نفرینش گرفت آن برنده است. رفتند بزرگانشان را جمع کردند. توی منطقهای که در مدینه ملاحظه فرمودید، آنهایی که مشرف شدند، مسجد مباهله، بزرگراه ابوطالب، سمت چپش مسجدی است به نام مسجد مباهله. توی مرکز جمع شدن مسیرهای نجران که آن منطقه میشود. اینها اول آمدند منتظر بودند ببینند پیغمبر کیا را میخواهد بیاورد. "نفرین میکنیم و میگیرد و برنده میشویم و اینها." یک وقت چشم انداختند دیدند از دور یک آقا با پیغمبر است، یک چادر سیاه، یک خانم، دو تا بچهام بغلش. "بزرگان قرار بود بیایند." گفته بودند: "جانهایمان را برمیداریم میآوریم، زنهایمان را برمیداریم میآوریم، بچههایمان را برمیداریم میآوریم." این که یک مرد است و یک زن و بچه.
آمدند این خانواده پنجتن. رئیس مسیحیها، این کشیش اسقف اعظم این برگشت یک نگاهی کرد به این بچهها و این خانواده. برگشت رو کرد به مسیرهای نجران، گفت: "بیایید از خیر این مباهله بگذریم. ما شکست خوردیم." گفتند: "آقا شکست نخوردیم، نفرین کن ببین کی برنده میشود." گفت: "این آقا انقدر از خودش مطمئن است، برداشت زن و بچه. این اگر یک ذره احتمال شکست میداد اینها را نمیآورد. معلوم است که قطعاً میداند که برنده قطعاً با اوست."
با شکست پیغمبر اکرم، مسیحیهای نجران نجابت به خرج دادند. آی مردم، چیزی نمانده تا محرم. مثل چند روز دیگر. واحد زمین کربلا میشود. بازم دم این مسیحیهای نجران گرم. السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حل. سلام الله ما بقی و بقیه اللیل و النهار. کربلا جعله الله آخر عهدی منی لزی. السلام حسین و علی ابن الحسین و علی اولاد. زان تشنگان هنوز میرسم فریاد "العطش". خیابان کربلا بودن. دیو همه سیراب و نیمکی خاتم. ز قحط آب کربلا پدرش خاتمبخش، ولی پسر از شدت تشنگی خاتم میمکد. کربلا از آب مضیقه کردن، خوش حرمت مهمان کربلا. لا اله الا الله. همین یک خط باشد، خیلی معنا دارد. انشاءالله بیایم برای ابیعبدالله خوب گریه رزقش را بگیریم امشب از امیرالمؤمنین. یا امیرالمؤمنین، آقا جان عنایتی کنید گریه کنیم، عزاداری کنیم برای آقازاده شما.
خیمهها را به هم نزدیک کنید، دشمن حملهور نشود، زن و بچه نترسند. دور خیمهها خندقی به پا کرد. صبح عاشورا از خارهایی که شب عاشورا جمع کرده بود، آتشی کردند این خندقها. دشمن یک وقت حملهور نشود. فقط یک مسیر باریکی بود برای رفتوآمد سربازانی که به میدان میروند. یک وقت لحظات حملهور میشود سمت خیمه، صورتش را گودی قتلگاه روی خاک صدا زد: "نامرد اول کار من را تمام کن. سراغ خیمهها برو." شمر دستور داد: "همه سمت ابیعبدالله." یک وقت بانگ تکبیر بلند شد از گودی قتلگاه. دستور داد: "حالا حرم!" نکن سمت خیمه. دور خیمهها، زن و بچه از خیمه بیرون دویدند، راهی برای فرار. یک وقت یکی آمد خدمت زینالعابدین. شما میفرمایید چه فرمود؟ "علیکم بالفرار." هر کی میتواند فقط فرار کند. انقدر این زن و بچه توی این صحرای پر از آتش افتاده. آتش گرفته، آتش گرفته حسین.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا مصطفی محمد، اللهم صل علی محمد و آل محمد قیام یومالدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری.
نسبت مؤمن با مسجد چه نوع نسبتی است؟ رابطه یک مؤمن با مسجد چه نوع رابطهای است؟ جایگاه مسجد در زندگی یک مؤمن چه جایگاهی است؟ کجای زندگی ماست؟ کدام بخش است؟ وسط است یا حاشیه؟ یک وقتهایی اگر فرصت شود، آن لطیفهای که نقل میکنند، بعید هم نیست واقعیت داشته باشد: حتماً بچه از دست بابایش فرار کرد، رفت توی مسجد. بعد شصت سال: "پای منو به مسجد وا نکن." "خودت بیا بیرون." با زبان بعضیها بدتر از این است. بعد شصت سال پایشان به مسجد باز میشود، آن هم تابوتشان را میآورند.
استاد ما میفرمود آقایی بود در شمال شهر تهران، خیلی پول داشت. التماس کردند: "آقا، یک مقداری هم کمک کن به مسجد. حالا مسجد که نمیآید! این همه پول داری، یک مقدار اندکی بده." نه، "من الان انقدر خودم کار دارم، درگیری دارم، بچههایم را لازم دارم، فلان جای تهران آماده شد برای بهرهبرداری، آن پنت هاوسش را نگاه کن، از آنجا منظره را ببیند که طبقه آخر برج مثلاً چه ویویی دارد، به قول امروزیها نماش چطور است؟"
در مسیر آقا سکته کرد و بردندش خانه و از دنیا رفت. و شب شد. خب، شب هم که کجا تحویل بدهیم، به کی بدهیم، چی و اینها؟ گفتند: "ما میترسیم بچههایی که به خاطرش پول نمیداد، این آقا، بابای مرده ما توی خانه باشد. مرده را که توی خانه شب نگه نمیدارند. این را ببریمش بیرون." گفتند: "خب کجا ببریم؟" گفتم: "ببریم مسجد." آوردند مسجد و دیدند در ورودی مسجد بسته است. در دستشویی مسجد! چارهای نیست دیگر. بعد شصت سال پایش به دستشویی مسجد باز شد. بعضی همین هم باز نمیشود.
فرمودند: "نسبت مؤمن با مسجد مثل ماهی است توی دریا." یک ماهی توی دریا چه حسی دارد؟ چه حالی دارد؟ میشود تصور کرد یک ماهی از دریا جدا باشد؟ از آن طرف نسبت منافق با مسجد، نسبت پرنده است در قفس. پرندهای در قفس. مجلس ختم میخواهد برود مسجد، گذاشته آن سه دقیقه آخر بیاید شکار کند. نمیآید. یک وقت احیاناً خدایی نکرده، همان دم در یک سلام میدهد، دم در یک شربت میخورد. "یا علی!" میدانند خودشان که مسجد جای اینها نیست. مسجد! کسی این توفیق را پیدا نمیکند. بودن توی این فضا، تنفس توی این فضا شوخی نیست.
میگوید: "با پای راست وارد مسجد شو." برای چی؟ ورودی مسجد سکته کردی؟ میگویند آدم وقتی سکته میکند، یک لحظه همه بدن قفل میشود. میافتد روی پای راست. پزشکان اگر روی پای چپ هم، پای چپش هم جلو باشد، باز میافتد روی پای راست. ورودی مسجد را با پای راست بیا داخل.
من یک وقتی یک جایی مشهد، به مسجد بودیم. گفتیم: "خدایا، یک نفر میشود با پای راست..." آخر یک بچهای بود، به نظرم با پای چپ وارد شد. انقدر بودن در مسجد مهم است. میگوید: "اگر سکته کردی توی مسجد بیفتی، انقدر اهمیت دارد بودن در مسجد." دستشویی و جاهای دیگر و اینها با پای چپ انسان وارد میشود. اگر سکته کرد، بیرون بیفتد. چند بار گفتیم، بماند که الان بعضی نمازها، بعضی اوقات من برایم پیش آمده تهران، یک وقتی از کربلا برگشته بودیم، بساط بینالطلوعین رسیدیم تهران. مثلاً اگر ساعت شش صبح نماز قضا میشد، ما پنج و نیم تحویل گرفتیم و آمدیم و اینها. آقا، پنج و نیم صبح توی تهران مگر شما مسجد میتوانی پیدا کنی؟ انقدر این درها را زدیم. دم آخر دیگر با چه بدبختی یک جایی پیدا کردیم، یادم نیست چی بود. مسجد مگر باز است؟ نماز صبح را به زور باز میکنند. ده دقیقه بعد نماز هم تعطیل! این نیست سیستم مسجدداری. مسجد در طول شبانهروز باز است. مسجدالحرام بسته باشد؟ مسجدالحرام را تا حالا دیدی بسته باشد؟ مسجدالنبی را تا حالا دیدی بسته باشد؟ البته مسجدالنبی را یک ساعتهایی در مسجد را که نمیبندند.
من یک نکتهای امشب میخواهم خدمت شما عرض بکنم. یادگاری، نکته عجیبی در سیره امیرالمؤمنین علیه السلام. نسبت امیرالمؤمنین با مسجد چیست؟ نسبت امیرالمؤمنین با مسجد. شنیدید حضرت میرفتند کار میکردند، بیل میزدند، چاه میکندند، درخت میکاشتند. پانصد تا درخت امیرالمؤمنین کاشتند. هر شب، عجیب است! هر شب امیرالمؤمنین کنار هر یک دانه از این درختهای نخل دو رکعت نماز شب میخواند. این هزار رکعت نماز شب اینجوری نبود که کنار هر نخلی دو رکعت. هر شب رمضان نماز بخواند. خواب ندارد! این بخشی است که بیرون مسجد است. یک بخش هم جدا توی مسجد داشت امیرالمؤمنین. تازه بعد این میآمد مسجد سحر. یک وقت نخلستان داشت. خلوت خاص امیرالمؤمنین بود. توی تاریکی نماز شب را میخواند. اذان را میگفت. مؤذن مسجد امیرالمؤمنین است. بعضیها خجالت میکشند توی مسجد اذان بگویند. مؤذن امیرالمؤمنین بوده. امام خمینی رضوان الله علیه مؤذن مسجد خودشان بودند. مؤذن نمازشان! چقدر جایگاه! میروم بالای مناره. امیرالمؤمنین اذان میگفت، مردم جمع میشدند. وقتهای غیر نماز هم که: "الصلاة جامعه، نماز." مردم را توی مسجد جمع میکردند. وقت امیرالمؤمنین. آقا جان من، امیرالمؤمنین کار میکرد، بله. ولی کی در روایات گفتند به ما؟ میگوید امیرالمؤمنین جایش توی مسجد بود، کارش نماز بود. هر وقت خیلی کار بیخ پیدا میکرد، دیگر چیزی توی جیبش نمانده بود، میرفت یک خرده کار میکرد. مسجد گاهی میرفت سر کار. عزیز من، دقیقاً برعکس زندگی من و شما که سر کار میرویم، گاهی میرویم مسجد. امیرالمؤمنین مسجد بود، گاهی میرفت سر کار. در حدی که نیاز خودش و مردم برطرف بشود.
من یک مسئله فقهی برای شما بگویم. توی رساله مراجع آمده. توی رساله مراجع گفتند: "اگر یک نفر کاسب مغازهدار، این مثلاً هر شغلی دارد، برنج فروش. روزی چقدر مثلاً درآمد دارد؟ مثلاً روزی پنجاه کیلو برنج میفروشد، درست؟ این آقای برنج فروش اول صبح رفت در مغازه. مستحب هم هست مغازهدار اول صبح که میرود در مغازه، آخرین مغازهای باشد که باز میکند. خیلی عجله نداشته باشد. از آن طرف سر شب، اولین مغازهای باشد که میبندد. شش صبح باز میکند، دوازده شب به زور میبندد. در روایات ما فرمودند: "در روایات ما فرمودند مغازهدار هر روز یک میزانی برای خودش برای اینکه زندگیش بچرخد، اهل قناعت هم هست، توقع زیاد هم ندارد، دندون خرج خودش و خانهاش و بچههایش و اینها در بیاید. در آن حدی که لازم است، روزی پنجاه کیلو برنج بفروشم." مغازهدار رفتی در مغازه اول صبح، یک خریدار آمد ازش شصت کیلو برنج خرید. "امروز این قدمش خیلی خوب بود. تا عصر چقدر میفروشم!" ها؟ فرمود: "مستحب است در مغازه را ببندد، برود بنشیند مسجد." مسجد پارک یعنی چی؟ زمستانها پارک سرد است، میرویم توی بانک مینشینیم. مسجد پس چیست؟ مراسم ختم میگیرند آنجا؟ بله، مسجد ماها فقط بیکاری، علافی. آن مسجدی که دین میگوید، که خب این نیست. مسجدی که دین میگوید خیلی فرق میکند. بیکاری برایمان معنا ندارد. اوقات فراغت. فراغت یعنی چی؟ مشغولیت جدید.
ببینید این امیرالمؤمنین کیست؟ این آقای ما که برایش سینه چاکیم، انشاءالله همهمان. ماجرای جنگ خیبر را شنیدید. پیغمبر اکرم فرمود: "این پرچم را یکی دست بگیرد و برود برای اینکه این قلعه خیبر را فتح کنیم، یهودیها روبرو بشوند." اول یکی آمد، بعد آن یکی آمد. پیغمبر فرمود: "دوست دارم." هر چی گذشت، دیدند امیرالمؤمنین نمیآید. حضرت جویای احوالش شدند. گفتند: "آقا علی مریض است. چشم رحمت پیدا کرده، چشمش در کاسه سر را کرده بود، یک گوله درد، درد شدید بود." این تکه روایت خیلی برای من عجیب است. من تازگی دیدم. یعنی وقتی من این روایت را دیدم میخواستم فریاد بزنم. "همای امیرالمؤمنین کیست؟"
خدمت پیغمبر. پیغمبر از آب دهان زدند به چشم امیرالمؤمنین، حالشان خوب شد. پرچم را دادند، رفت، قلعه خیبر را فتح کرد. وقتی مریض بودند، چکار میکردند؟ من فکر کردم توی بستر افتاده بودند. میگوید راوی میگوید: "من آمدم دنبال امیرالمؤمنین که بگویم پیغمبر شما را خوانده. گشتم دنبالش. گفتم: 'علی کجاست؟' گفت: 'توی آشپزخانه دارد گندم آرد میکند.'" چشمش درد میکرد، نمیتوانست برود بجنگد. آشپزخانه دارد گندم آرد میکند. سردار خیبر است. فرمانده نظامی. حاج قاسم سلیمانی ناخن شست پایش نمیشود. مریضی، استراحت کن. امیرالمؤمنین بیکاری! این جهاد. زندگی بسیجی، زندگی جهادی یعنی این.
خدا وکیلی، اگر خواب نداشته، چی بگویم از بعضی از این مسئولین مفتخور شکمپرست. ماهی پنجاه و چهار میلیون گرفته، گفتند: "چرا میگیری؟" گفت: "حقمه، مالمه، سهممه، به تو چه؟" دمت گرم. تو شیعه علی. شما اگر دوران امیرالمؤمنین بودی، به نظرت جزو یاران حضرت؟ بله، قطعاً. وقتی که کار میکرد، درآمد. آن هم درآمد دیدی دیگر امیرالمؤمنین چه درآمدی داشت. خرج چی میکرد؟ خرج کت و شلوار؟ امیرالمؤمنین فرمود: "انقدر این کفشم را وصله زدم، رفتم پیش این کفاش کوفه، دیگر خجالت میکشم توی رویش نگاه کنم."
امیرالمؤمنین بچهای بود با پدرش رفت نماز جمعه. امیرالمؤمنین در مسجد کوفه. میگوید: "دیدم علی دستش را اینجوری، اینجوری میکند." این بچه برگشت به بابایش گفت که: "بابا!" "پسرم اینها اهل این کارها نیستند." گفت: "ماجرا چیست؟" گفت: "برای تو این آقا رهبر جامعه اسلامی، امام جمعه شهر ما، ایشان یک لباس بیشتر ندارد. جمعه خشک نشده بود، خیس است. آمده." بقیه وقتها مسجد، تازه مسجد بود، توی نماز بود. مثل امروز من. طرف داد زد: "گفت یک نفر توی مسجد پیغمبر پیدا نمیشود مشکل ما را برطرف کند؟" آدمهای سر و گنده نشستند توی مسجد. هیچکس محلش نکرد. امیرالمؤمنین توی رکوع بود، انگشترش را نشان داد. پیامبر اکرم. این سائل مسکین نالهاش بلند شد: "بابا این آقا کیست؟ ادا در میآورند." میگوید: "فلان کس هم توی مسجد بود، آنجا پول نداد." بعد که دید آیه نازل شد، هفتاد بار هی گفت: "بروم به یک فقیر بگویم توی نماز بیاید، من بهش کمک کنم." توی نماز هم که هست فکر درد مردم است. این عین حضور قلب است. یک وقت فکر نکنید. بله تیر از پایش میکشیدند، توجه نمیکرد. چون علی خودش را نمیبیند توی نماز.
این است که مثل پریروز که روز مباهله بود، آیه قرآن نازل شد: "بروید شما تیمتان را بردارید بیاورید، ما هم تیممان را برمیداریم میآوریم." این مسیحیهای نجران رفتند بزرگانشان را جمع کردند، علمایشان را جمع کردند. آیه قرآن این بود: "بروید انفسنا را بیاورید، جانهایتان را بردارید بیاورید، ما هم جانهایمان را برمیداریم." اینها فکر میکردند مثلاً پیغمبر میرود از این سران قریش، از این بزرگان پولدارها آنجا مباهله میکنند. میگویند نفرین میکنیم، هر کی نفرینش گرفت آن برنده است. رفتند بزرگانشان را جمع کردند. توی منطقهای که در مدینه ملاحظه فرمودید، آنهایی که مشرف شدند، مسجد مباهله، بزرگراه ابوطالب، سمت چپش مسجدی است به نام مسجد مباهله. توی مرکز جمع شدن مسیرهای نجران که آن منطقه میشود. اینها اول آمدند منتظر بودند ببینند پیغمبر کیا را میخواهد بیاورد. "نفرین میکنیم و میگیرد و برنده میشویم و اینها." یک وقت چشم انداختند دیدند از دور یک آقا با پیغمبر است، یک چادر سیاه، یک خانم، دو تا بچهام بغلش. "بزرگان قرار بود بیایند." گفته بودند: "جانهایمان را برمیداریم میآوریم، زنهایمان را برمیداریم میآوریم، بچههایمان را برمیداریم میآوریم." این که یک مرد است و یک زن و بچه.
آمدند این خانواده پنجتن. رئیس مسیحیها، این کشیش اسقف اعظم این برگشت یک نگاهی کرد به این بچهها و این خانواده. برگشت رو کرد به مسیرهای نجران، گفت: "بیایید از خیر این مباهله بگذریم. ما شکست خوردیم." گفتند: "آقا شکست نخوردیم، نفرین کن ببین کی برنده میشود." گفت: "این آقا انقدر از خودش مطمئن است، برداشت زن و بچه. این اگر یک ذره احتمال شکست میداد اینها را نمیآورد. معلوم است که قطعاً میداند که برنده قطعاً با اوست."
با شکست پیغمبر اکرم، مسیحیهای نجران نجابت به خرج دادند. آی مردم، چیزی نمانده تا محرم. مثل چند روز دیگر. واحد زمین کربلا میشود. بازم دم این مسیحیهای نجران گرم. السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حل. سلام الله ما بقی و بقیه اللیل و النهار. کربلا جعله الله آخر عهدی منی لزی. السلام حسین و علی ابن الحسین و علی اولاد. زان تشنگان هنوز میرسم فریاد "العطش". خیابان کربلا بودن. دیو همه سیراب و نیمکی خاتم. ز قحط آب کربلا پدرش خاتمبخش، ولی پسر از شدت تشنگی خاتم میمکد. کربلا از آب مضیقه کردن، خوش حرمت مهمان کربلا. لا اله الا الله. همین یک خط باشد، خیلی معنا دارد. انشاءالله بیایم برای ابیعبدالله خوب گریه رزقش را بگیریم امشب از امیرالمؤمنین. یا امیرالمؤمنین، آقا جان عنایتی کنید گریه کنیم، عزاداری کنیم برای آقازاده شما.
خیمهها را به هم نزدیک کنید، دشمن حملهور نشود، زن و بچه نترسند. دور خیمهها خندقی به پا کرد. صبح عاشورا از خارهایی که شب عاشورا جمع کرده بود، آتشی کردند این خندقها. دشمن یک وقت حملهور نشود. فقط یک مسیر باریکی بود برای رفتوآمد سربازانی که به میدان میروند. یک وقت لحظات حملهور میشود سمت خیمه، صورتش را گودی قتلگاه روی خاک صدا زد: "نامرد اول کار من را تمام کن. سراغ خیمهها برو." شمر دستور داد: "همه سمت ابیعبدالله." یک وقت بانگ تکبیر بلند شد از گودی قتلگاه. دستور داد: "حالا حرم!" نکن سمت خیمه. دور خیمهها، زن و بچه از خیمه بیرون دویدند، راهی برای فرار. یک وقت یکی آمد خدمت زینالعابدین. شما میفرمایید چه فرمود؟ "علیکم بالفرار." هر کی میتواند فقط فرار کند. انقدر این زن و بچه توی این صحرای پر از آتش افتاده. آتش گرفته، آتش گرفته حسین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...