متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
هدیه به ارواح مطهر شهدای کربلا، اسرای کربلا، اصحاب سیدالشهدا، خود امام حسین (علیه السلام) و تمام محبین و ارادتمندان امام حسین در طول تاریخ صلواتی هدیه بفرمایید.
ابتدای بحث، روایتی را میخواهم تقدیم کنم خدمت عزیزان؛ روایتی بسیار زیبا و شنیدنی که شاید کمتر شنیده باشید، البته انشاءالله این روایت از روایاتی است که همهمان خواهیم دید، انشاءالله میرویم و میبینیم. فقط قبل از اینکه برویم و ببینیم، بشنویم: روایت پیغمبر اکرم، حضرت محمد مصطفی.
وقتی که از معراج برگشتند، پیغمبر اکرم قضایایی را از معراج تعریف میکردند و خب، خیلی چیزها را خدا در معراج به پیغمبر نشان داد؛ اتفاقات و وقایعی از آینده، حقایقی از عالم. یکی از چیزهایی که خدا به پیغمبر نشان داد، این است. میفرمایند که وقتی من به معراج برده شدم، جبرئیل به من گفت: «من مأمورم که بهشت و جهنم را به شما نشان دهم. یا رسول الله، به من دستور داده شده که بهشت و جهنم را به شما نشان دهیم.»
حضرت میفرماید که من را برد و بهشت را دیدم، نعمتهای بهشتی را دیدم، جهنم را دیدم، عقوبتهای جهنمی را دیدم. دیدم در بهشت چه خبر است و در جهنم چه خبر است. درهای بهشت را دیدم، درهای جهنم را دیدم. بعد میفرمایند که روی درهای بهشت که هشت تا در بود، دیدم روی هر دری چهار تا جمله نوشته است. هر جملهای از این جملات که روی درهای بهشت نوشته شده، از دنیا و تمام چیزهایی که در دنیاست، بهتر است. پیغمبر میفرمایند: «هر جملهای که روی در بهشت نوشته شده، از دنیا و هر آنچه که در دنیاست بهتر است؛ هر یک جمله برای کسی که عمل بکند به این جملات.»
این جملات را میرویم و میبینیم انشاءالله، ولی قبلش بشنویم و عمل کنیم که انشاءالله از آن در بهشت وارد بهشت شویم.
«یا رسول الله، بخوانید! روی درها را بخوانید و ببینید که چه نوشته است.»
من هم خواندم و تکتک درها را پیغمبر فرمودند که روی آنها چه نوشته است. در اول، در دوم، در سوم... روایت مفصل است، نمیخواهم اشاره بکنم.
پیغمبر به در ششم رسیدند. روی در ششم این را نوشته بود: «لا اله الا الله، محمد رسول الله، علی ولی الله.»
دیدم که روی در ششم بهشت، این جمله را نوشته است. این جمله اول نوشته بود: «فمن احب ان یکون قبره واسعا فسیحا، فلیبن المساجد.»
این در ششم، مال مسجدیهاست. در ششم بهشت، درِ مسجدی است، مال بچههای مسجد، مال اهالی مسجد. جملاتی که روی در ششم بهشت نوشته شده، درباره مسجد است؛ کسانی که آداب مسجد را بلدند، احکام مسجد را بلدند، اُنس با مسجد دارند. در ششم مال اینهاست. بسته میشود این در ششم به رویشان، باز میشود. حالا ببینید این در ششم، جملاتی نوشته شده است روی این در.
نوشته: «هر که دوست دارد قبرش وسیع باشد؛ یک جای درندشت، خیلی خوب.»
برای دنیا که همه دوست دارند. کی دوست دارد خانهاش تنگ باشد در دنیا؟ جایزه بدهیم بهش، هر که بگوید: «آخرت!» انشاءالله. هر که بگوید: «آقا من دوست دارم خانهام تنگ باشد، هر چه تنگتر باشد، حاج آقا بهتر.» شما میگویید که: «من یک دکتر خوب سراغ دارم، معرفی میکنم.» انشاءالله خانه تنگی سراغ دارم؛ «امینآباد تهران»، مثلاً آنجا میروید و خلاصه... بله! آدم عاقل که نمیگوید من خانه تنگ میخواهم. برای این دنیایی که مجانی باشد، مفتکی. مفتکی هم که باشد، باز هم ترجیح با بزرگی است دیگر؛ خانه بزرگ، خانه درندشت.
قبل از اینکه، آقا جان، زندگی دنیا که ده سال، بیست سال... معلوم نیست چند ساله زندگی دنیا. زندگی دنیا چند ساله؟ دیگر نهایتش چقدر؟ شصت، هفتاد ساله دیگر. دیگر کسی هفتاد را رد کند، کمکم مردم چپچپ بهش نگاه میکنند. قبرستانها، کسانی را دفن میکنند، به اینها که بالای هفتادند، چپچپ نگاه میکنند. من دیده بودم کسی جوان از دست داده بود، یک پیرزنی را نشان میداد: «خدایا! این که وقت رفتنشه، نمیبری؟ بچه ما که وقت ماندنشه.»
خلاصه، کمکم دیگر آدم هفتادی که رد میکند، دیگر هم خودش منتظر است، هم بقیه یکخورده دیگر کمکم منتظر میشوند. پناه بر خدا! چه روزگاری است واقعاً. آدمها دیگر کمکم. یک وقتی یکی آمد به من گفت: «این پدربزرگ ما یکخورده زیادی مانده! بعد چند روزی است که رو به قبله کردهاند و از دنیا نمیرود. شما کاری ازت برمیآید؟»
پدربزرگش را، ما تخصص داریم در فرستادن آن طرف. یک نیمساعتی نشستیم و گفتم که: «تحویل بگیر، جنازه! سوره صافات را خواندیم و فرستادیم بنده خدا را رفت.» بله.
حالا خلاصه، «مرده خود را به ما از یک جایی به بعد دیگر کمکم منتظرم: خیلی داریم اذیت میشویم دیگر! چند روزی است که هی لگن میگذاریم و...»
بابا! پدرت. آدم بچه بودم، پدر جمع میکرد آدم را، نجاست آدم را جمع میکرد.
میشود هم مادر، هم پدر از یک سنی به بعد آسایشگاه، خانه سالمندان. ده سال، بیست سال، سی سال از یک سنی به بعد هم که دیگر کمکم، عرض کردم، باید همه منتظرند دیگر. حالا در این دنیای چهل، پنجاه سال، برای پنج متر زمین آدم چه کارهایی که نمیکند. برای پنج متر! بروید و ببینید این زمینخواریها و رودخانه... در بستر رودخانه میسازند. هتل ساخته در بستر رودخانه، کوهخواری و چه میدانم کوچهخواری. جدیداً میشنوم: «کوچه مردم را برداشته، غصب کرده، رفته دامنه کوه را غصب کرده، فال حرام چهار تا خشت گذاشته روی هم که یک جایی را میخواهد.»
زندگی یک ابدیتی آدم در پیش دارد. ابدیت را ما وقتی که میخواستیم ازدواج بکنیم، رفتیم با استادمان مشورت کردیم. به استادمان عرض کردیم که: «ما میخواهیم برویم ازدواج و اینها. یکخورده سختگیر بودیم، اینطور نباشد، آنطور باشد.»
خیلی انسان ملکوتی و وارسته ایشان به ما فرمودند که: «چهل سال، پنجاه سال زندگی دیگر این حرفها را ندارد که آدم بخواهد اینقدر مته به خشخاش بگذارد برای زن گرفتن.»
«چهل سال، پنجاه سال زندگی که تازه نصفش هم رفته، نصفش هم رفته. این اینقدر ارزش ندارد که آدم بخواهد اینقدر مته به خشخاش بگذارد.»
«اینطور نشود، اینطور... این همه وسواس! میرود بالا، منتظر است که یک زورو سوار بر اسبی بیاید و او را ببرد به قصر آرزو.»
خواستگار بیاید. خوب باشد، اخلاقش خوب باشد، دیانتش خوب باشد. پول و اینها را نفرمود پیغمبر. نفرمود: «عقلش را میکشید، اخلاقش خوب باشد، دیانتش خوب باشد. اگر به این خواستگار دختر ندهند، این آقا رفت. هر گناهی که کرد...»
نه! حالا برود گناه بکند، ولی هر گناهی که کرد، گردن این خانواده است که دختر ندادهاند. بیست سال زندگی! این همه دنگ و فنگ، این همه مانع. بابا! برای آنجایی که باید آدم وسواس داشته باشد، وسواس داشته باشد. این همه آدم دغدغهاش باشد، این همه غصهاش باشد. ده سال است دارد این خانه را هی چپ و راست با آن ور میرود. «این ورش را آبنما بزنم، آن ورش را سنگ بزنم، این ورش را فلان کنم، اینها را بکنم، دوباره آنطور کنم.»
بابا! میخواهیم برویم. با ابدیت در پیش داریم. ابدیت در پیش داریم. چه کار کردیم؟ خانه گشاده و درندشت داشته باشیم. جهنم نبرند. هر جایی بردند. جهنم بعضی اینطوری است: «جهنم خانه خوب بالا شهر، بهشت.»
بهشت بالا شهر دارد، پایین شهر دارد. بعضیها مستأجرند در بهشت، بعضیها خانه دارند. حالا امشب برایتان اگر فرصت بشود، روایتش را میخوانم؛ آنهایی که در بهشت خانههای خوب دارند، چه خانههایی دارند.
فرمود: «کسی میخواهد قبرش واسع باشد، وسعت داشته باشد، یک قبر درندشت خیلی خوب، این چه کار بکند؟»
«فلیبن المساجد.»
مسجد بسازد. مسجد. آنهایی که در ساخت مسجد کمک میکنند، اینها دارند خانه آن طرف خودشان را آباد میکنند. الان این به برکت اینکه ما اینجا نشستهایم، حرف میزنیم، روایت میشنویم، روایت میخوانیم، به برکت یک آدمی بوده که قید دو قران پولش را زده. هم خیر دنیا گیرش آمده، هم خیر آخرت.
حالا آن آدمی هم که یک قران دارد، از همه دریغ دارد. آخر هم نخورد و برد، نه کس دهد. میرود حسابکتابش با این عشق و حالش با ورثه.
یک مسجد، یک مدرسه. نمیدانم یک وقتی اینجا گفتم یا نه؛ یک مدرسهای در مشهد، مدرسه «عباسقلی خان». گفتم اینجا نه؟ مدرسه بست پایین خیابان ما. چون نصف من مشهدیام، بالاخره تا حدی بلدیم از مشهد. بست پایین خیابان از بست نواب صفوی که میآییم بیرون به سمت... سمت راست مدرسه است. مدرسه عباسقلی خان. این مدرسه ماجرا دارد. عباسقلی خان یک آدم پولداری بوده. یک بچه مؤمنی هم داشته. این بچه هی بهش میگفته که: «بابا جان! به راه خدا بیا، برای خدا خرج کن.»
«عزیزم! ببین بابا جان! من از دنیا که رفتم، شما برای من میفرستی؟ من اینقدر پول دارم.»
یک شبی اینها میخواستند بروند بیرون. بیرون هم خب چراغ باید فانوس دست میگرفتند.
«بابا جان! این فانوس را دستت بگیر، برو جلو، من پشت سرت بیایم. چراغ را روشن کن.»
گفتش که: «پدر جان! شما جلو برو، من نور را برایت میفرستم. من بروم، نور برایم بفرستی؟ من میخواهم بروم، نور نباشد کجا بروم؟ پدر جان! من هر وقت به شما میگویم یک کار خیری بکن، شما میگویی من که از دنیا رفتم، من که رفتم، برایم خوب اینجا مثل همانجا، شما برو من برایت بفرستم. اول نور را میفرستم بعد آدم میرود، یا اول آدم میرود بعد نور میفرستند؟»
«خیلی خوب! با این حرفی که زدی، حالا میخواهم یک مقدار از پولم را بدهم، یک مدرسه علمیه.»
هنوز که هنوز است، وقف طلبهاست. طلبها میروند. چقدر عالم در این مدرسه تربیت شده! یک کلمه حرف. حالا میتوانست این آقا از دنیا برود و بگوید بچه هم بفرستد و بچه هم بخورد و یک لیوان آ** روی آن و هیچی به هیچی.
آدم عاقل مینشیند حساب میکند: «من با این پولم چه کار بکنم که آن طرف بیشتر دستم باشد؟»
سیدی! خیلی عجیب است واقعاً. بعضیها چه ایمانی دارند! آدم تعجب میکند. آقایی به سیدی گفته بود که: «من خانهام را بهت میفروشم در ازای اینکه ثواب یک صلوات را به من بدهی.»
آن هم خندیده بود. گفته بود آقای قبول کرده بود. آن خانه را به اسمش کرده بود و بعد گفته بود که رفته بود، گفته بود که: «من سر این آقا را کلاه گذاشتم، ثواب صلواتش را ازش گرفتم، یک خانه بهش دادم.»
همچین آدمهایی داریم. اکثر بهشتیها آدمهای سادهاند. آدمهای ساده میروند بهشت. آدمهای اهل دوز و کلک و قلتاق و خانه را چه کار میکند که بشود ده تا آپارتمان. ولی آدم زرنگ حساب میکند: «من یک خانه را چه کارش بکنم که این بشود صد تا قصر در بهشت؟»
آنجا قرار است بمانی. اینجا که مال ما نیست. اینجا که عاریتی است.
«اینجا مال در زمین دیگری خانه مکن. کار خود کن، کار بیگانه مکن. کیست بیگانه؟ تن خاکی تو. کس برای اوست غم خاکی؟»
مولوی میگوید: «در سرزمین دیگری...»
مقداری که بیشتر از نیازت درآوردی، مال خودت نیست. امیرالمؤمنین: «پول بیشتر از خرج امروز.»
آقا! الان هزینه ما تا آخر شب چقدر است؟ من تا آخر شب چقدر خرج میکنم؟ بفرمایید بیست هزار تومان بیشتر است، پنجاه هزار تومان بیشتر است. بیش از این پنجاه هزار تومان هر چه دارم، مال بقیه است.
امیرالمؤمنین فرمود: «این مقداری که الان نیاز ضروریات است داری، این مقدار مال خودت است، بقیهاش مال بقیه است.»
چقدر بعضیها فداکارند! هفتاد سال، هشتاد سال دارد جمع میکند برای بچهها. بعد از دنیا میرود. بچهها هم خرج میکنند. یک پول قلمبهای دستش آمده، یک ویلایی میخرد، یک ماشین آخرین سیستم میخرد، خرج مسافرتهای خارجی میکند. «لب ساحل در آنتالیا.»
بابا! «لب ساحل در جهنم لب ساحل آتیش مذاب» میزند.
خرج امام... کسی میخواهد قبر بزرگ داشته باشد، مسجد بسازد. خب، روی در بهشت نوشته اینها. در چندم بهشت بود؟ احسنت! پس معلوم میشود که همه بیدارند، الحمدلله. حالا خانمها که هم بیدارند، مشغول ذکر و فکر و همه چیز.
«تحت الارض فلیکنوا المساجد.» عجب روایتی! روی در بهشت نوشته. انشاءالله میرویم و میبینیم.
فرمود: «هر کس میخواهد در قبر، کرم قبر او را نخورد، کرمهای زمین بدنش را نخورند، چه کار کند؟»
«غبار و آشغال و زباله و اینهایی که در مسجد میافتد را جمع کند.»
«مسجد! کسی که مسجد جارو میکند، قبرش جارو میشود، قبر تمیز.»
سنگی از تختهسنگی از پارهسنگی است، همه را جمع کنیم، مرتب کنیم. جارو خودش با خودش میبرد. در مورد عبیدالله بن زیاد ملعون، فیلم مختار نشان ندادند. وقتی که سر از تنش جدا کردند، برای مختار فرستادند. در نقل تاریخی دارد که یک ماری از این بینی میآمد، از این سوراخ بینی میرفت داخل، از آن سوراخ بینی میآمد. اژدها.
کسی اگر میخواهد در قبرش بدنش طعمه کرم و سوسک و موش و اینها نشود، چه کار کند؟ اولین عضوی هم که از بدن میبرند، چشم است. جنازه که تازه دفن میشود. خلاصه، این کرمهای خاکی بساطی دارد. آیا جنازه آمده؟ بله.
زلیخا... یوسف به زلیخا گفت: «تو چرا اینقدر دنبال من راه افتادی؟ عاشق چشمهایت شدم. خیلی چشمهای قشنگی.»
فرمود که: «وقتی آدم میمیرد، کرم زیر زمین طعمه اینها نشود.»
«حرمت ما بیشتر از اینهاست. بشین مثل شیخ صدوق بعد از هشتصد سال، قبر ما را بشکافند، جنازه ما سالم باشد، تر و تازه.»
«چه کار کنیم؟»
«مسجد را تمیز.»
یک دانه کسی یک خار از روی زمین بردارد. در مسجد دیدم، خبر دارم هر چند وقت یک بار مخصوصاً بین خانمها. خدا خیرشان بدهد. میآیند گردگیری میکنند، عطرافشانی میکنند. در و دیوار مسجد را با گلاب و آب و با اینها میشورند، تمیز میکنند. اینها دیگر خیلی خوش به حال...
کسی میخواهد در قبر طعمه کرم نشود، چه کند؟ آقا جان! مسجد.
جمله بعدی بر ادامه است: «ساکن بده، مسکن بده به مسجد.»
آقا! کسی میخواهد جنازهاش تر و تازه، اصلاً خوشبو باشد. این در غرب، بوی گلاب بعضی قبور. شاید رفتید در بهشت زهرای تهران، هست قبر شهید گلاب میدهد. برخی قبور علما اینطور است. بعضیها را دو ساعت بعد که دفن میکنند. من رفتم دو ساعت بعد از شدت بوی تعفن. یکی از این مسئولین تفحص را ازش پرسیده بودند: «شما شهدای ایرانی و عراقی را چطور تشخیص میدهی؟ از کجا میفهمی ایرانی است؟»
«از کمربندش، از قمقمهاش، از فانوس خش، از زیرپوشش.»
«جنازه شهید ایرانی بوی گلاب میدهد، جنازه سرباز عراقی بوی زباله.»
حالا کسی میخواهد آقا بعد از مرگش یک جسد خوب، تر و تازه، مرتب. فکر... چقدر عمل زیبایی چه خبره واقعاً در این مملکت. نمیدانم در جریان هستید یا نه؟ این عملهای زیبایی، در کشور اول یا دوم خاورمیانه، در دنیا جزء سه تا کشور اولی در عمل زیبایی. بعضی از این هنرپیشهها و شخصیتهای مشهور خارجی، ایران مورد داشتیم تازگی آمده اینجا بورس. خب، برای چی؟ برای کجا؟ برای کی؟ این پوست را یکخورده بده عقب، پوست خیلی شاداب. خاک هزار سال، دو هزار سال. جنازه آنجا سالم باشد.
چه کار کنیم جنازهمان سالم بماند؟ فرمود: «مسجد را فرش کن.»
کسی فرش برای مسجد... مسجد را وقتی نو نوار میکنی، خدا تو قبرت نو نوارَت میکند. به مسجد برسید. یک گلیمی، یک حصیری، یک فرشی. این قاعده است. هر چه به خدا بدهی، هر چه به خانه خدا بدهی، خدا همان را به خانه خودت برمیگرداند. خانه ما هم اصل خانهمان کجاست؟ بفرمایید: «قبرمان است.»
خانه واقعی، آن خانهای که الان مال ماست، یک خانه یک متری است. روزی سه بار هم دارد صدایمان میکند: «الان یک خانه است.» حالا نمیدانی. من که نمیدانم کجاست. در این بهشت معصومه است، چه میدانیم در گلزار شهداست، اصلاً قم ایران باش که انشاءالله خدمتت هستیم. فرشی بفرستیم، چراغی بفرستیم، نو نوار بکنیم، تر و تمیز بکنیم.
چطور تمیز کنیم؟ به مسجد برسیم.
«و من اراد...» این دیگر خیلی زیباست: «و من اراد ان یری موضعه فی الجنه فلیرد فی المساجد.»
هر کس میخواهد جایش را در بهشت ببیند، قبل از اینکه از دنیا برود، دلهره ندارد. بعضیها در عالم برزخ هستند، هزاران سال در برزخ هستند، باز هم نمیدانند آخر بهشتیاند یا نه. صد سال، دویست سال، پانصد سال، یکی نگه دارند. آخر نمیداند باید قیامت بشود تا معلوم بشود که این... ولی یکی هم هست قبل از اینکه از دنیا برود، اول جایش را در بهشت میبیند. نه فقط میفهمد بهشتی است، جایش را در بهشت میبیند، بعد میرود.
به کیا میدهد خدا این را؟ اول جایش را در بهشت ببیند، بعد برود؟ کسی که جایش در مسجد. سرش را بزن، تهش را بزن، در مسجد. هر وقت دلش گرفته، زده از خانه بیرون. نوا میپرسند: «آقا جون ما کجا رفت؟ سینما.»
«آقا جون رفته سینما، نشسته.»
«آقا جون رفته پارک.»
«آقا جون رفته بانک.»
حالا باز اینقدرش هم خوب است. «آقا جون رفته اختلاس.»
«اختلاس آقا جون جمع کرده رفته کانادا، سه هزار میلیارد.»
«آقا جون جمع کرد رفت کانادا.»
مدلی آدم مؤمن. «آقا جون کجاست؟ مسجد.»
«مسجد، هر شب مسجد.»
«مسجد یعنی هر جایی برم، هر ساعتی ممکنه برم، ممکنه گم و گور بشم، ممکنه هر ساعتی، هر روزی یک جا باشم. اذان مغرب، نماز مسجد. اذان مغرب، نماز مسجد.»
این قبل مردن خوش به حالش.
خب، درباره مسجد یک روایت را خواندم. حالا فرصتمان را تقدیم بکنیم. این هم خیلی زیباست. آخرین خطبهای که پیغمبر خواندند و از دنیا رفتند بعدش. آخرین سخنرانی پیغمبر. خیلی باید جذاب باشد دیگر. جذاب نیست برای شما؟
«آخرین جملات فلان بازیگر. الان طرف خودکشی کرده در فضای مجازی، در میآید آخرین جملات. آخرین جملات. آخرین پیامی که در فضای مجازی منتشر کرد.»
اینها کجا! پیغمبر. آخرین سخنرانی پیغمبر. پیغمبر اکرم قبل از اینکه از دنیا بروند، مردم را جمع کردند، یک سخنرانی مفصل کردند. من اول... پیغمبر فرمودند که: «بلال! برو بالا وایسا، اذان بگو. مردم جمع بشوند.»
مردم جمع شدند. بعد پیغمبر سخنرانی کردند که ابن عباس میگوید که: «اشک از چشمهایش جاری میشد، دلها لرزیده بود، پوست مردم، مو به تن مردم راست شده بود.»
خیلی سخنرانی. خیلی این سخنرانی پیغمبر، سخنرانی غوغایی، خیلی عالی. بیشترش هم در مورد بهشت و جهنم و معاد و اینهاست. چیزهای عجیب و غریب هم میفرماید. عجیب و غریب. حالا فرصت نیست بخواهم برایتان بخوانم.
«یک کلمه با نامحرم اضافه حرف بزند، چند هزار سال.»
«یک شوخی با نامحرم بکند، چقدر گیره.»
«یک کلمه حرف بزند، زن و شوهر را به جان هم بیندازد.»
«این از دنیا نمیرود مگر اینکه خدا بدبختش میکند.»
چه میشود! چه میشود! چه میشود! خطبه پیغمبر. یک وقتی فرصت بشود، یک ماه رمضانی باشد، هر شب چند خطش را بخوانیم و لذت ببریم. ملائکه جا بشوند. خیلی هم جالب است. مسجد پر از ملائکه. شروع کرد پیغمبر اکرم سخنرانی. اواسط سخنرانی، اواخر سخنرانیشان در مورد مسجد.
آقا! خیلی این روایت زیباست. برخی روایات در مورد بهشت یک جوری است، آدم هوس میکند برود یک عملیات انتحاری بکند، برود آنور. اینطوری. اینقدر جذاب است. کسی باور بکند بهشتی هست، آن هم این شکلی است. حالا ببینید پیغمبر چه میفرماید. میفرماید که: «من بنا مسجدا فی الدنیا.»
«کسی در دنیا یک مسجد بسازد، بن الله له بکل شبر من او قال بکل ذراع من مسیرت اربعین الفا مدینة من ذهب و فضة و یاقوت.»
«آقا جان! کسی یک مسجد در دنیا بسازد، به هر یک وجبی که مسجد ساخته، به هر یک وجب...»
خانه چند وجب است؟ تقریباً اگر یک مسجد صد متری ساخته میشود، چند وجب؟
«به هر وجبش بهشت در بهشت یک شهری میدهند، یک زمینی میدهند که چهل هزار سال راه است از این سرش تا آن سرش، به هر یک وجب.»
احتمال میدهم کسی باور نکند این روایت را. مرحوم صدوق نقل کرده، سندش محکم است. باورش نمیآید. به هر یک وجبش، به هر یک وجبش زمینی میدهند در بهشت، از این سر تا آن سر چهل هزار سال راه است.
بله، چهل هزار سال. همهاش بیابان؟
«نخیر! تمام این راه طلا و نقره و دُر و یاقوت و زمرد.»
یک شهری که از اینور تا آنور چهل هزار سال راه است. حالا در این یک شهر، الله اکبر.
«در هر شهرش یک میلیون قصر است. قصرش چهل میلیون خانه است. در هر خانهاش چهل میلیون ساختمان.»
خانه یعنی با حیات، جای داخلش از حیات به خود خانه.
«چهل میلیون ساختمان است. در هر ساختمان چهل هزار تخت است. روی هر تختی یک همسری از حورالعین.»
خدا نصیب بکند.
«در هر خانه چهل میلیون خادم پسر بچه است، چهل میلیون خادم خدمتگزار زن. در هر خانهای چهل میلیون سفره است. در هر سفرهای چهل میلیون غذای مختلف.»
«خدایا! قدرتی به مؤمن میدهد که از پس همه اینها آن طرف برمیآید.»
این همه غذا و این همه... همه چیز. همه چیز هست دیگر. مال کسی که مسجد ساخته. به هر وجب، به هر وجبش اینقدر میدهند.
حالا کسی اذان مسجد را به عهده بگیرد. کسی اذان مسجد را به عهده بگیرد، در آن اذان بگوید، دست غربت باشد، به خاطر خدا اذان بگوید، خدا بهشت ثواب چهل میلیون پیغمبر و چهل میلیون صدیق و چهل میلیون شهید و...
«و ادخل فی شفاعه الجنه اربعین الف الف امة.»
با شفاعت این چهل میلیون امت میتوانند بروند در بهشت. موذن مسجد. موذن مسجد میتواند چهل میلیون امت را ببرد بهشت.
آخرین خطبه پیغمبر است. دارد از دنیا میرود. دارد یادگاری میگذارد و برود. چه یادگاری گذاشت! سگش مرده، آن یکی پیام گذاشته که: «عزیزم! خیلی سخت است که میدانم.» این فضای مجازی. من چند روز پیش بازیگران... «هفده سال بزرگش کرده بودی عزیزم! خیلی سخت است واقعاً.»
از سگ آن یکی خبر داریم، از حدیث آخرین خطبه پیغمبر خبر بعد.
فرمود: «کسی...» فرمود: «آن سفره بود، چهل میلیون غذا بود.» فرمود: «اگر همه جن و انس بیایند در کوچکترین اتاق خانه این آقا، به همهشان هر چه که میوه هست بدهد، هیچی ازش کم نمیشود.»
همه اینها هم سیر میشوند. همه عالم را یک بهشتی میتواند در اتاق کوچک خانهاش مهمان کند. چه خبر! ما نمیدانیم.
یکی از اساتید، پدر همسرشان از دنیا رفته بود. میفرمود که: «خوابش را دیدم.»
فرمود: «اگر کسی از اول عمر تا آخر عمر، هشتاد سال سجده برود که فقط بیاورند پشت در بهشت ببیند، پشت در کم داده، زیاد گیرش آمده.»
چه خبر! بعد فرمود که: «کسی اذان بگوید، اینقدر گیرش.»
وقتی اذان میگوید، «اشهد ان لا اله الا الله» را که بگوید، چهل میلیون فرشته میآید پشتش نماز، زیر سایه خداست. تا اذانش تمام بشود، برایش چهل میلیون ملک ثواب مینویسند. با این ثواب میروند بالا.
کسی که مسجد میرود، قدمی که برمیدارد به مسجد، به سمت مسجد، به هر قدمی که برمیدارد تا برگردد خانه، به هر قدمش ده تا حسنه میدهند، ده تا گناه پاک میکند، ده تا درجه میدهند.
کسی که مواظب جماعت دائماً میرود نماز جماعت. آقا! داشته باشیم چقدر اینها زیباست. روز قیامت از روی این پل صراط که از مو باریکتر است، از شمشیر برندهتر است، مثل یک رعد و برق. بالا! بالاهای بهشت. چهرهاش هم از قرص قمر ماه شب چهارده نورانیتر.
کسی که مواظب است که وقت نماز برود مسجد، نماز جماعت بخواند. به هر روز و شبی هم که مسجد میرفته، به هر یک روزش ثواب کسی مواظب صف اول باشد. مسجد که میآید، صف اول. تعارفی است دیگر. قرعهکشی میکردند در مساجد. قرعهکشی باشد برای صف اول. التماسی است. پیغمبر فرمود: «کسی مواظبت به صف اول مسجد داشته باشد، صف اول نماز جماعت همان از تکبیرهالاحرام را که میگوید، مؤمنی را هم اذیت نکند برای اینکه صف اول وایسد.»
کسی را اذیت نمیکند. خدا بهش: «اعطاه الله مثل ما مثل ثواب موذن.»
آنقدری که به آن بابایی که مسجد ساخته بود به هر وجبی و اینها، خدا به همان، همان ثوابی که به او میداد و ثوابی که به موذن میداد، دوتایش را به این.
ادامه روایت که دیگر بماند. آقا! مسجد در سبک زندگی ما کجاست؟ گل زندگی، باز اصل زندگی مسجد. مسجد را دریابیم. خدا انشاءالله توفیق بدهد مسجد بسازیم، مسجد بسازیم. امام زمان هم بیاید در مسجدمان، در مسجد ما نماز بخواند. پشت امام زمانمان نماز بخوانیم.
بعضی از این مساجد قم، امام عصر میروند در آن نماز میخوانند، شرکت میکنند. برخی از اهل معنا نقل کردند. بنده خودم شنیدم. امام زمان وقتی در شهری میروند، مسجدی میروند که به اسم مادرشان حضرت زهرا باشد. میخواهم نمازی بخوانم. توقفی بکنم. قدمگاه امام زمان است. انشاءالله که امام زمان بیایند در مسجد ما.
این مردم کوفه، مردم امام زمانشان وارد مسجدشان شد ولی با رفتید... خدا انشاءالله نصیب بکند. امسال هم اربعین همه ما انشاءالله زائر اباعبدالله باشیم. رفتید مسجد حنانه در شهر کو. مسجد حنانه چه جایی است؟
یک امام حسین (علیه السلام) در این مسجد بود ولی با چه؟ عبادت کرد؟ بله! ولی با چه؟ قرآن خواند؟ بله! ولی با چه وضعی؟ سر نازنین، سر مبارک و مطهر اباعبدالله، یک شب در مسجد لَا. امام زمان مسجد بیاید ولی نه اینطوری.
«مَنَ بَارَه سَرِ چِه کَرْدَنِ الله؟»
السلام علیک یا اباعبدالله. ارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی الّلیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیاره الحسین و علی علی بن الحسین و اولاد الحسین و اصحاب الحسین.
مسجد حنانه چه ها که ندید. الله اکبر! مسجد جای ولی خداست، جای امام معصوم است. ولی نه با این وضع. سر بریده اباعبدالله را در طبقی گذاشتند. از شب تا صبح مسجد حنانه. لا اله الا الله. تا صبح قرآن میخواند این سر نازنین. برخی مقاتل گفتند یک قطره خون از این سر مبارک به زمین رسید، عالم و آدم صدای ناله مسجد بلند شد. برای همین مسجد حنانه.
«نور مصطفی استان، حنانه را کمتر ز چوبی نیستی، حنانه شو.»
پیمبر اکرم کنار چوب رانی میکرد. منبر ساختند برای پیغمبر. بعد از مدتی قرار شد برای اولین بار بالای منبر بنشیند. همین که بالای آن نشستند، دیدند صدای ناله از این چوبها بلند شد. اُنس دارد با فراق پیغمبر را نمیتواند تحمل کند. یک چوب ناله زد. لا اله الا الله. زمین مسجد حنانه ناله زد. خون اباعبدالله را دید، مظلومیت اباعبدالله را دید.
الله اکبر! این عزیزانی که کار میکنند، موقعی که داشتند این ضریح را عوض میکردند، جدید را میگذاشتند، نقل میکردند: «همین که خواستیم ضریح قدیمی را بکنیم، با چه مصیبتی! کنده نمیشد. وقتی کندیم، همه با هم صدای ناله ضریح را شنیدیم. انگار التماس میکرد: "من را از این جدا نکنید."»
«ولی وقتی ضریح جدید را خواستیم بگذاریم، هنوز روی هوا، خودش را ول کرد روی زمین.»
این اشیا میفهمند دارند به ابی عبدالله. حالا من از شما میپرسم، خواهرش باید چه بکشد؟ یک ضریح تحمل فراق را. امان از دل زینب! چه شبهایی دارد میگوید به این عقیله بنی هاشم. منزل به منزل با نامحرمها، با دست بسته. حکمت سر از محمل بیرون، به دنبال خورشید میگردد. ببیند وقت اذان شده یا نه. عقب قافله نگاه کرد، یک وقت دید بر نیزه بلندم سری بلند. دست در برابر کند که نباشد سر برادر ابی عبدالله. باران اینجا نقل کردند سر مبارک را به چوبه خون از سر مبارک حسین.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
هدیه به ارواح مطهر شهدای کربلا، اسرای کربلا، اصحاب سیدالشهدا، خود امام حسین (علیه السلام) و تمام محبین و ارادتمندان امام حسین در طول تاریخ صلواتی هدیه بفرمایید.
ابتدای بحث، روایتی را میخواهم تقدیم کنم خدمت عزیزان؛ روایتی بسیار زیبا و شنیدنی که شاید کمتر شنیده باشید، البته انشاءالله این روایت از روایاتی است که همهمان خواهیم دید، انشاءالله میرویم و میبینیم. فقط قبل از اینکه برویم و ببینیم، بشنویم: روایت پیغمبر اکرم، حضرت محمد مصطفی.
وقتی که از معراج برگشتند، پیغمبر اکرم قضایایی را از معراج تعریف میکردند و خب، خیلی چیزها را خدا در معراج به پیغمبر نشان داد؛ اتفاقات و وقایعی از آینده، حقایقی از عالم. یکی از چیزهایی که خدا به پیغمبر نشان داد، این است. میفرمایند که وقتی من به معراج برده شدم، جبرئیل به من گفت: «من مأمورم که بهشت و جهنم را به شما نشان دهم. یا رسول الله، به من دستور داده شده که بهشت و جهنم را به شما نشان دهیم.»
حضرت میفرماید که من را برد و بهشت را دیدم، نعمتهای بهشتی را دیدم، جهنم را دیدم، عقوبتهای جهنمی را دیدم. دیدم در بهشت چه خبر است و در جهنم چه خبر است. درهای بهشت را دیدم، درهای جهنم را دیدم. بعد میفرمایند که روی درهای بهشت که هشت تا در بود، دیدم روی هر دری چهار تا جمله نوشته است. هر جملهای از این جملات که روی درهای بهشت نوشته شده، از دنیا و تمام چیزهایی که در دنیاست، بهتر است. پیغمبر میفرمایند: «هر جملهای که روی در بهشت نوشته شده، از دنیا و هر آنچه که در دنیاست بهتر است؛ هر یک جمله برای کسی که عمل بکند به این جملات.»
این جملات را میرویم و میبینیم انشاءالله، ولی قبلش بشنویم و عمل کنیم که انشاءالله از آن در بهشت وارد بهشت شویم.
«یا رسول الله، بخوانید! روی درها را بخوانید و ببینید که چه نوشته است.»
من هم خواندم و تکتک درها را پیغمبر فرمودند که روی آنها چه نوشته است. در اول، در دوم، در سوم... روایت مفصل است، نمیخواهم اشاره بکنم.
پیغمبر به در ششم رسیدند. روی در ششم این را نوشته بود: «لا اله الا الله، محمد رسول الله، علی ولی الله.»
دیدم که روی در ششم بهشت، این جمله را نوشته است. این جمله اول نوشته بود: «فمن احب ان یکون قبره واسعا فسیحا، فلیبن المساجد.»
این در ششم، مال مسجدیهاست. در ششم بهشت، درِ مسجدی است، مال بچههای مسجد، مال اهالی مسجد. جملاتی که روی در ششم بهشت نوشته شده، درباره مسجد است؛ کسانی که آداب مسجد را بلدند، احکام مسجد را بلدند، اُنس با مسجد دارند. در ششم مال اینهاست. بسته میشود این در ششم به رویشان، باز میشود. حالا ببینید این در ششم، جملاتی نوشته شده است روی این در.
نوشته: «هر که دوست دارد قبرش وسیع باشد؛ یک جای درندشت، خیلی خوب.»
برای دنیا که همه دوست دارند. کی دوست دارد خانهاش تنگ باشد در دنیا؟ جایزه بدهیم بهش، هر که بگوید: «آخرت!» انشاءالله. هر که بگوید: «آقا من دوست دارم خانهام تنگ باشد، هر چه تنگتر باشد، حاج آقا بهتر.» شما میگویید که: «من یک دکتر خوب سراغ دارم، معرفی میکنم.» انشاءالله خانه تنگی سراغ دارم؛ «امینآباد تهران»، مثلاً آنجا میروید و خلاصه... بله! آدم عاقل که نمیگوید من خانه تنگ میخواهم. برای این دنیایی که مجانی باشد، مفتکی. مفتکی هم که باشد، باز هم ترجیح با بزرگی است دیگر؛ خانه بزرگ، خانه درندشت.
قبل از اینکه، آقا جان، زندگی دنیا که ده سال، بیست سال... معلوم نیست چند ساله زندگی دنیا. زندگی دنیا چند ساله؟ دیگر نهایتش چقدر؟ شصت، هفتاد ساله دیگر. دیگر کسی هفتاد را رد کند، کمکم مردم چپچپ بهش نگاه میکنند. قبرستانها، کسانی را دفن میکنند، به اینها که بالای هفتادند، چپچپ نگاه میکنند. من دیده بودم کسی جوان از دست داده بود، یک پیرزنی را نشان میداد: «خدایا! این که وقت رفتنشه، نمیبری؟ بچه ما که وقت ماندنشه.»
خلاصه، کمکم دیگر آدم هفتادی که رد میکند، دیگر هم خودش منتظر است، هم بقیه یکخورده دیگر کمکم منتظر میشوند. پناه بر خدا! چه روزگاری است واقعاً. آدمها دیگر کمکم. یک وقتی یکی آمد به من گفت: «این پدربزرگ ما یکخورده زیادی مانده! بعد چند روزی است که رو به قبله کردهاند و از دنیا نمیرود. شما کاری ازت برمیآید؟»
پدربزرگش را، ما تخصص داریم در فرستادن آن طرف. یک نیمساعتی نشستیم و گفتم که: «تحویل بگیر، جنازه! سوره صافات را خواندیم و فرستادیم بنده خدا را رفت.» بله.
حالا خلاصه، «مرده خود را به ما از یک جایی به بعد دیگر کمکم منتظرم: خیلی داریم اذیت میشویم دیگر! چند روزی است که هی لگن میگذاریم و...»
بابا! پدرت. آدم بچه بودم، پدر جمع میکرد آدم را، نجاست آدم را جمع میکرد.
میشود هم مادر، هم پدر از یک سنی به بعد آسایشگاه، خانه سالمندان. ده سال، بیست سال، سی سال از یک سنی به بعد هم که دیگر کمکم، عرض کردم، باید همه منتظرند دیگر. حالا در این دنیای چهل، پنجاه سال، برای پنج متر زمین آدم چه کارهایی که نمیکند. برای پنج متر! بروید و ببینید این زمینخواریها و رودخانه... در بستر رودخانه میسازند. هتل ساخته در بستر رودخانه، کوهخواری و چه میدانم کوچهخواری. جدیداً میشنوم: «کوچه مردم را برداشته، غصب کرده، رفته دامنه کوه را غصب کرده، فال حرام چهار تا خشت گذاشته روی هم که یک جایی را میخواهد.»
زندگی یک ابدیتی آدم در پیش دارد. ابدیت را ما وقتی که میخواستیم ازدواج بکنیم، رفتیم با استادمان مشورت کردیم. به استادمان عرض کردیم که: «ما میخواهیم برویم ازدواج و اینها. یکخورده سختگیر بودیم، اینطور نباشد، آنطور باشد.»
خیلی انسان ملکوتی و وارسته ایشان به ما فرمودند که: «چهل سال، پنجاه سال زندگی دیگر این حرفها را ندارد که آدم بخواهد اینقدر مته به خشخاش بگذارد برای زن گرفتن.»
«چهل سال، پنجاه سال زندگی که تازه نصفش هم رفته، نصفش هم رفته. این اینقدر ارزش ندارد که آدم بخواهد اینقدر مته به خشخاش بگذارد.»
«اینطور نشود، اینطور... این همه وسواس! میرود بالا، منتظر است که یک زورو سوار بر اسبی بیاید و او را ببرد به قصر آرزو.»
خواستگار بیاید. خوب باشد، اخلاقش خوب باشد، دیانتش خوب باشد. پول و اینها را نفرمود پیغمبر. نفرمود: «عقلش را میکشید، اخلاقش خوب باشد، دیانتش خوب باشد. اگر به این خواستگار دختر ندهند، این آقا رفت. هر گناهی که کرد...»
نه! حالا برود گناه بکند، ولی هر گناهی که کرد، گردن این خانواده است که دختر ندادهاند. بیست سال زندگی! این همه دنگ و فنگ، این همه مانع. بابا! برای آنجایی که باید آدم وسواس داشته باشد، وسواس داشته باشد. این همه آدم دغدغهاش باشد، این همه غصهاش باشد. ده سال است دارد این خانه را هی چپ و راست با آن ور میرود. «این ورش را آبنما بزنم، آن ورش را سنگ بزنم، این ورش را فلان کنم، اینها را بکنم، دوباره آنطور کنم.»
بابا! میخواهیم برویم. با ابدیت در پیش داریم. ابدیت در پیش داریم. چه کار کردیم؟ خانه گشاده و درندشت داشته باشیم. جهنم نبرند. هر جایی بردند. جهنم بعضی اینطوری است: «جهنم خانه خوب بالا شهر، بهشت.»
بهشت بالا شهر دارد، پایین شهر دارد. بعضیها مستأجرند در بهشت، بعضیها خانه دارند. حالا امشب برایتان اگر فرصت بشود، روایتش را میخوانم؛ آنهایی که در بهشت خانههای خوب دارند، چه خانههایی دارند.
فرمود: «کسی میخواهد قبرش واسع باشد، وسعت داشته باشد، یک قبر درندشت خیلی خوب، این چه کار بکند؟»
«فلیبن المساجد.»
مسجد بسازد. مسجد. آنهایی که در ساخت مسجد کمک میکنند، اینها دارند خانه آن طرف خودشان را آباد میکنند. الان این به برکت اینکه ما اینجا نشستهایم، حرف میزنیم، روایت میشنویم، روایت میخوانیم، به برکت یک آدمی بوده که قید دو قران پولش را زده. هم خیر دنیا گیرش آمده، هم خیر آخرت.
حالا آن آدمی هم که یک قران دارد، از همه دریغ دارد. آخر هم نخورد و برد، نه کس دهد. میرود حسابکتابش با این عشق و حالش با ورثه.
یک مسجد، یک مدرسه. نمیدانم یک وقتی اینجا گفتم یا نه؛ یک مدرسهای در مشهد، مدرسه «عباسقلی خان». گفتم اینجا نه؟ مدرسه بست پایین خیابان ما. چون نصف من مشهدیام، بالاخره تا حدی بلدیم از مشهد. بست پایین خیابان از بست نواب صفوی که میآییم بیرون به سمت... سمت راست مدرسه است. مدرسه عباسقلی خان. این مدرسه ماجرا دارد. عباسقلی خان یک آدم پولداری بوده. یک بچه مؤمنی هم داشته. این بچه هی بهش میگفته که: «بابا جان! به راه خدا بیا، برای خدا خرج کن.»
«عزیزم! ببین بابا جان! من از دنیا که رفتم، شما برای من میفرستی؟ من اینقدر پول دارم.»
یک شبی اینها میخواستند بروند بیرون. بیرون هم خب چراغ باید فانوس دست میگرفتند.
«بابا جان! این فانوس را دستت بگیر، برو جلو، من پشت سرت بیایم. چراغ را روشن کن.»
گفتش که: «پدر جان! شما جلو برو، من نور را برایت میفرستم. من بروم، نور برایم بفرستی؟ من میخواهم بروم، نور نباشد کجا بروم؟ پدر جان! من هر وقت به شما میگویم یک کار خیری بکن، شما میگویی من که از دنیا رفتم، من که رفتم، برایم خوب اینجا مثل همانجا، شما برو من برایت بفرستم. اول نور را میفرستم بعد آدم میرود، یا اول آدم میرود بعد نور میفرستند؟»
«خیلی خوب! با این حرفی که زدی، حالا میخواهم یک مقدار از پولم را بدهم، یک مدرسه علمیه.»
هنوز که هنوز است، وقف طلبهاست. طلبها میروند. چقدر عالم در این مدرسه تربیت شده! یک کلمه حرف. حالا میتوانست این آقا از دنیا برود و بگوید بچه هم بفرستد و بچه هم بخورد و یک لیوان آ** روی آن و هیچی به هیچی.
آدم عاقل مینشیند حساب میکند: «من با این پولم چه کار بکنم که آن طرف بیشتر دستم باشد؟»
سیدی! خیلی عجیب است واقعاً. بعضیها چه ایمانی دارند! آدم تعجب میکند. آقایی به سیدی گفته بود که: «من خانهام را بهت میفروشم در ازای اینکه ثواب یک صلوات را به من بدهی.»
آن هم خندیده بود. گفته بود آقای قبول کرده بود. آن خانه را به اسمش کرده بود و بعد گفته بود که رفته بود، گفته بود که: «من سر این آقا را کلاه گذاشتم، ثواب صلواتش را ازش گرفتم، یک خانه بهش دادم.»
همچین آدمهایی داریم. اکثر بهشتیها آدمهای سادهاند. آدمهای ساده میروند بهشت. آدمهای اهل دوز و کلک و قلتاق و خانه را چه کار میکند که بشود ده تا آپارتمان. ولی آدم زرنگ حساب میکند: «من یک خانه را چه کارش بکنم که این بشود صد تا قصر در بهشت؟»
آنجا قرار است بمانی. اینجا که مال ما نیست. اینجا که عاریتی است.
«اینجا مال در زمین دیگری خانه مکن. کار خود کن، کار بیگانه مکن. کیست بیگانه؟ تن خاکی تو. کس برای اوست غم خاکی؟»
مولوی میگوید: «در سرزمین دیگری...»
مقداری که بیشتر از نیازت درآوردی، مال خودت نیست. امیرالمؤمنین: «پول بیشتر از خرج امروز.»
آقا! الان هزینه ما تا آخر شب چقدر است؟ من تا آخر شب چقدر خرج میکنم؟ بفرمایید بیست هزار تومان بیشتر است، پنجاه هزار تومان بیشتر است. بیش از این پنجاه هزار تومان هر چه دارم، مال بقیه است.
امیرالمؤمنین فرمود: «این مقداری که الان نیاز ضروریات است داری، این مقدار مال خودت است، بقیهاش مال بقیه است.»
چقدر بعضیها فداکارند! هفتاد سال، هشتاد سال دارد جمع میکند برای بچهها. بعد از دنیا میرود. بچهها هم خرج میکنند. یک پول قلمبهای دستش آمده، یک ویلایی میخرد، یک ماشین آخرین سیستم میخرد، خرج مسافرتهای خارجی میکند. «لب ساحل در آنتالیا.»
بابا! «لب ساحل در جهنم لب ساحل آتیش مذاب» میزند.
خرج امام... کسی میخواهد قبر بزرگ داشته باشد، مسجد بسازد. خب، روی در بهشت نوشته اینها. در چندم بهشت بود؟ احسنت! پس معلوم میشود که همه بیدارند، الحمدلله. حالا خانمها که هم بیدارند، مشغول ذکر و فکر و همه چیز.
«تحت الارض فلیکنوا المساجد.» عجب روایتی! روی در بهشت نوشته. انشاءالله میرویم و میبینیم.
فرمود: «هر کس میخواهد در قبر، کرم قبر او را نخورد، کرمهای زمین بدنش را نخورند، چه کار کند؟»
«غبار و آشغال و زباله و اینهایی که در مسجد میافتد را جمع کند.»
«مسجد! کسی که مسجد جارو میکند، قبرش جارو میشود، قبر تمیز.»
سنگی از تختهسنگی از پارهسنگی است، همه را جمع کنیم، مرتب کنیم. جارو خودش با خودش میبرد. در مورد عبیدالله بن زیاد ملعون، فیلم مختار نشان ندادند. وقتی که سر از تنش جدا کردند، برای مختار فرستادند. در نقل تاریخی دارد که یک ماری از این بینی میآمد، از این سوراخ بینی میرفت داخل، از آن سوراخ بینی میآمد. اژدها.
کسی اگر میخواهد در قبرش بدنش طعمه کرم و سوسک و موش و اینها نشود، چه کار کند؟ اولین عضوی هم که از بدن میبرند، چشم است. جنازه که تازه دفن میشود. خلاصه، این کرمهای خاکی بساطی دارد. آیا جنازه آمده؟ بله.
زلیخا... یوسف به زلیخا گفت: «تو چرا اینقدر دنبال من راه افتادی؟ عاشق چشمهایت شدم. خیلی چشمهای قشنگی.»
فرمود که: «وقتی آدم میمیرد، کرم زیر زمین طعمه اینها نشود.»
«حرمت ما بیشتر از اینهاست. بشین مثل شیخ صدوق بعد از هشتصد سال، قبر ما را بشکافند، جنازه ما سالم باشد، تر و تازه.»
«چه کار کنیم؟»
«مسجد را تمیز.»
یک دانه کسی یک خار از روی زمین بردارد. در مسجد دیدم، خبر دارم هر چند وقت یک بار مخصوصاً بین خانمها. خدا خیرشان بدهد. میآیند گردگیری میکنند، عطرافشانی میکنند. در و دیوار مسجد را با گلاب و آب و با اینها میشورند، تمیز میکنند. اینها دیگر خیلی خوش به حال...
کسی میخواهد در قبر طعمه کرم نشود، چه کند؟ آقا جان! مسجد.
جمله بعدی بر ادامه است: «ساکن بده، مسکن بده به مسجد.»
آقا! کسی میخواهد جنازهاش تر و تازه، اصلاً خوشبو باشد. این در غرب، بوی گلاب بعضی قبور. شاید رفتید در بهشت زهرای تهران، هست قبر شهید گلاب میدهد. برخی قبور علما اینطور است. بعضیها را دو ساعت بعد که دفن میکنند. من رفتم دو ساعت بعد از شدت بوی تعفن. یکی از این مسئولین تفحص را ازش پرسیده بودند: «شما شهدای ایرانی و عراقی را چطور تشخیص میدهی؟ از کجا میفهمی ایرانی است؟»
«از کمربندش، از قمقمهاش، از فانوس خش، از زیرپوشش.»
«جنازه شهید ایرانی بوی گلاب میدهد، جنازه سرباز عراقی بوی زباله.»
حالا کسی میخواهد آقا بعد از مرگش یک جسد خوب، تر و تازه، مرتب. فکر... چقدر عمل زیبایی چه خبره واقعاً در این مملکت. نمیدانم در جریان هستید یا نه؟ این عملهای زیبایی، در کشور اول یا دوم خاورمیانه، در دنیا جزء سه تا کشور اولی در عمل زیبایی. بعضی از این هنرپیشهها و شخصیتهای مشهور خارجی، ایران مورد داشتیم تازگی آمده اینجا بورس. خب، برای چی؟ برای کجا؟ برای کی؟ این پوست را یکخورده بده عقب، پوست خیلی شاداب. خاک هزار سال، دو هزار سال. جنازه آنجا سالم باشد.
چه کار کنیم جنازهمان سالم بماند؟ فرمود: «مسجد را فرش کن.»
کسی فرش برای مسجد... مسجد را وقتی نو نوار میکنی، خدا تو قبرت نو نوارَت میکند. به مسجد برسید. یک گلیمی، یک حصیری، یک فرشی. این قاعده است. هر چه به خدا بدهی، هر چه به خانه خدا بدهی، خدا همان را به خانه خودت برمیگرداند. خانه ما هم اصل خانهمان کجاست؟ بفرمایید: «قبرمان است.»
خانه واقعی، آن خانهای که الان مال ماست، یک خانه یک متری است. روزی سه بار هم دارد صدایمان میکند: «الان یک خانه است.» حالا نمیدانی. من که نمیدانم کجاست. در این بهشت معصومه است، چه میدانیم در گلزار شهداست، اصلاً قم ایران باش که انشاءالله خدمتت هستیم. فرشی بفرستیم، چراغی بفرستیم، نو نوار بکنیم، تر و تمیز بکنیم.
چطور تمیز کنیم؟ به مسجد برسیم.
«و من اراد...» این دیگر خیلی زیباست: «و من اراد ان یری موضعه فی الجنه فلیرد فی المساجد.»
هر کس میخواهد جایش را در بهشت ببیند، قبل از اینکه از دنیا برود، دلهره ندارد. بعضیها در عالم برزخ هستند، هزاران سال در برزخ هستند، باز هم نمیدانند آخر بهشتیاند یا نه. صد سال، دویست سال، پانصد سال، یکی نگه دارند. آخر نمیداند باید قیامت بشود تا معلوم بشود که این... ولی یکی هم هست قبل از اینکه از دنیا برود، اول جایش را در بهشت میبیند. نه فقط میفهمد بهشتی است، جایش را در بهشت میبیند، بعد میرود.
به کیا میدهد خدا این را؟ اول جایش را در بهشت ببیند، بعد برود؟ کسی که جایش در مسجد. سرش را بزن، تهش را بزن، در مسجد. هر وقت دلش گرفته، زده از خانه بیرون. نوا میپرسند: «آقا جون ما کجا رفت؟ سینما.»
«آقا جون رفته سینما، نشسته.»
«آقا جون رفته پارک.»
«آقا جون رفته بانک.»
حالا باز اینقدرش هم خوب است. «آقا جون رفته اختلاس.»
«اختلاس آقا جون جمع کرده رفته کانادا، سه هزار میلیارد.»
«آقا جون جمع کرد رفت کانادا.»
مدلی آدم مؤمن. «آقا جون کجاست؟ مسجد.»
«مسجد، هر شب مسجد.»
«مسجد یعنی هر جایی برم، هر ساعتی ممکنه برم، ممکنه گم و گور بشم، ممکنه هر ساعتی، هر روزی یک جا باشم. اذان مغرب، نماز مسجد. اذان مغرب، نماز مسجد.»
این قبل مردن خوش به حالش.
خب، درباره مسجد یک روایت را خواندم. حالا فرصتمان را تقدیم بکنیم. این هم خیلی زیباست. آخرین خطبهای که پیغمبر خواندند و از دنیا رفتند بعدش. آخرین سخنرانی پیغمبر. خیلی باید جذاب باشد دیگر. جذاب نیست برای شما؟
«آخرین جملات فلان بازیگر. الان طرف خودکشی کرده در فضای مجازی، در میآید آخرین جملات. آخرین جملات. آخرین پیامی که در فضای مجازی منتشر کرد.»
اینها کجا! پیغمبر. آخرین سخنرانی پیغمبر. پیغمبر اکرم قبل از اینکه از دنیا بروند، مردم را جمع کردند، یک سخنرانی مفصل کردند. من اول... پیغمبر فرمودند که: «بلال! برو بالا وایسا، اذان بگو. مردم جمع بشوند.»
مردم جمع شدند. بعد پیغمبر سخنرانی کردند که ابن عباس میگوید که: «اشک از چشمهایش جاری میشد، دلها لرزیده بود، پوست مردم، مو به تن مردم راست شده بود.»
خیلی سخنرانی. خیلی این سخنرانی پیغمبر، سخنرانی غوغایی، خیلی عالی. بیشترش هم در مورد بهشت و جهنم و معاد و اینهاست. چیزهای عجیب و غریب هم میفرماید. عجیب و غریب. حالا فرصت نیست بخواهم برایتان بخوانم.
«یک کلمه با نامحرم اضافه حرف بزند، چند هزار سال.»
«یک شوخی با نامحرم بکند، چقدر گیره.»
«یک کلمه حرف بزند، زن و شوهر را به جان هم بیندازد.»
«این از دنیا نمیرود مگر اینکه خدا بدبختش میکند.»
چه میشود! چه میشود! چه میشود! خطبه پیغمبر. یک وقتی فرصت بشود، یک ماه رمضانی باشد، هر شب چند خطش را بخوانیم و لذت ببریم. ملائکه جا بشوند. خیلی هم جالب است. مسجد پر از ملائکه. شروع کرد پیغمبر اکرم سخنرانی. اواسط سخنرانی، اواخر سخنرانیشان در مورد مسجد.
آقا! خیلی این روایت زیباست. برخی روایات در مورد بهشت یک جوری است، آدم هوس میکند برود یک عملیات انتحاری بکند، برود آنور. اینطوری. اینقدر جذاب است. کسی باور بکند بهشتی هست، آن هم این شکلی است. حالا ببینید پیغمبر چه میفرماید. میفرماید که: «من بنا مسجدا فی الدنیا.»
«کسی در دنیا یک مسجد بسازد، بن الله له بکل شبر من او قال بکل ذراع من مسیرت اربعین الفا مدینة من ذهب و فضة و یاقوت.»
«آقا جان! کسی یک مسجد در دنیا بسازد، به هر یک وجبی که مسجد ساخته، به هر یک وجب...»
خانه چند وجب است؟ تقریباً اگر یک مسجد صد متری ساخته میشود، چند وجب؟
«به هر وجبش بهشت در بهشت یک شهری میدهند، یک زمینی میدهند که چهل هزار سال راه است از این سرش تا آن سرش، به هر یک وجب.»
احتمال میدهم کسی باور نکند این روایت را. مرحوم صدوق نقل کرده، سندش محکم است. باورش نمیآید. به هر یک وجبش، به هر یک وجبش زمینی میدهند در بهشت، از این سر تا آن سر چهل هزار سال راه است.
بله، چهل هزار سال. همهاش بیابان؟
«نخیر! تمام این راه طلا و نقره و دُر و یاقوت و زمرد.»
یک شهری که از اینور تا آنور چهل هزار سال راه است. حالا در این یک شهر، الله اکبر.
«در هر شهرش یک میلیون قصر است. قصرش چهل میلیون خانه است. در هر خانهاش چهل میلیون ساختمان.»
خانه یعنی با حیات، جای داخلش از حیات به خود خانه.
«چهل میلیون ساختمان است. در هر ساختمان چهل هزار تخت است. روی هر تختی یک همسری از حورالعین.»
خدا نصیب بکند.
«در هر خانه چهل میلیون خادم پسر بچه است، چهل میلیون خادم خدمتگزار زن. در هر خانهای چهل میلیون سفره است. در هر سفرهای چهل میلیون غذای مختلف.»
«خدایا! قدرتی به مؤمن میدهد که از پس همه اینها آن طرف برمیآید.»
این همه غذا و این همه... همه چیز. همه چیز هست دیگر. مال کسی که مسجد ساخته. به هر وجب، به هر وجبش اینقدر میدهند.
حالا کسی اذان مسجد را به عهده بگیرد. کسی اذان مسجد را به عهده بگیرد، در آن اذان بگوید، دست غربت باشد، به خاطر خدا اذان بگوید، خدا بهشت ثواب چهل میلیون پیغمبر و چهل میلیون صدیق و چهل میلیون شهید و...
«و ادخل فی شفاعه الجنه اربعین الف الف امة.»
با شفاعت این چهل میلیون امت میتوانند بروند در بهشت. موذن مسجد. موذن مسجد میتواند چهل میلیون امت را ببرد بهشت.
آخرین خطبه پیغمبر است. دارد از دنیا میرود. دارد یادگاری میگذارد و برود. چه یادگاری گذاشت! سگش مرده، آن یکی پیام گذاشته که: «عزیزم! خیلی سخت است که میدانم.» این فضای مجازی. من چند روز پیش بازیگران... «هفده سال بزرگش کرده بودی عزیزم! خیلی سخت است واقعاً.»
از سگ آن یکی خبر داریم، از حدیث آخرین خطبه پیغمبر خبر بعد.
فرمود: «کسی...» فرمود: «آن سفره بود، چهل میلیون غذا بود.» فرمود: «اگر همه جن و انس بیایند در کوچکترین اتاق خانه این آقا، به همهشان هر چه که میوه هست بدهد، هیچی ازش کم نمیشود.»
همه اینها هم سیر میشوند. همه عالم را یک بهشتی میتواند در اتاق کوچک خانهاش مهمان کند. چه خبر! ما نمیدانیم.
یکی از اساتید، پدر همسرشان از دنیا رفته بود. میفرمود که: «خوابش را دیدم.»
فرمود: «اگر کسی از اول عمر تا آخر عمر، هشتاد سال سجده برود که فقط بیاورند پشت در بهشت ببیند، پشت در کم داده، زیاد گیرش آمده.»
چه خبر! بعد فرمود که: «کسی اذان بگوید، اینقدر گیرش.»
وقتی اذان میگوید، «اشهد ان لا اله الا الله» را که بگوید، چهل میلیون فرشته میآید پشتش نماز، زیر سایه خداست. تا اذانش تمام بشود، برایش چهل میلیون ملک ثواب مینویسند. با این ثواب میروند بالا.
کسی که مسجد میرود، قدمی که برمیدارد به مسجد، به سمت مسجد، به هر قدمی که برمیدارد تا برگردد خانه، به هر قدمش ده تا حسنه میدهند، ده تا گناه پاک میکند، ده تا درجه میدهند.
کسی که مواظب جماعت دائماً میرود نماز جماعت. آقا! داشته باشیم چقدر اینها زیباست. روز قیامت از روی این پل صراط که از مو باریکتر است، از شمشیر برندهتر است، مثل یک رعد و برق. بالا! بالاهای بهشت. چهرهاش هم از قرص قمر ماه شب چهارده نورانیتر.
کسی که مواظب است که وقت نماز برود مسجد، نماز جماعت بخواند. به هر روز و شبی هم که مسجد میرفته، به هر یک روزش ثواب کسی مواظب صف اول باشد. مسجد که میآید، صف اول. تعارفی است دیگر. قرعهکشی میکردند در مساجد. قرعهکشی باشد برای صف اول. التماسی است. پیغمبر فرمود: «کسی مواظبت به صف اول مسجد داشته باشد، صف اول نماز جماعت همان از تکبیرهالاحرام را که میگوید، مؤمنی را هم اذیت نکند برای اینکه صف اول وایسد.»
کسی را اذیت نمیکند. خدا بهش: «اعطاه الله مثل ما مثل ثواب موذن.»
آنقدری که به آن بابایی که مسجد ساخته بود به هر وجبی و اینها، خدا به همان، همان ثوابی که به او میداد و ثوابی که به موذن میداد، دوتایش را به این.
ادامه روایت که دیگر بماند. آقا! مسجد در سبک زندگی ما کجاست؟ گل زندگی، باز اصل زندگی مسجد. مسجد را دریابیم. خدا انشاءالله توفیق بدهد مسجد بسازیم، مسجد بسازیم. امام زمان هم بیاید در مسجدمان، در مسجد ما نماز بخواند. پشت امام زمانمان نماز بخوانیم.
بعضی از این مساجد قم، امام عصر میروند در آن نماز میخوانند، شرکت میکنند. برخی از اهل معنا نقل کردند. بنده خودم شنیدم. امام زمان وقتی در شهری میروند، مسجدی میروند که به اسم مادرشان حضرت زهرا باشد. میخواهم نمازی بخوانم. توقفی بکنم. قدمگاه امام زمان است. انشاءالله که امام زمان بیایند در مسجد ما.
این مردم کوفه، مردم امام زمانشان وارد مسجدشان شد ولی با رفتید... خدا انشاءالله نصیب بکند. امسال هم اربعین همه ما انشاءالله زائر اباعبدالله باشیم. رفتید مسجد حنانه در شهر کو. مسجد حنانه چه جایی است؟
یک امام حسین (علیه السلام) در این مسجد بود ولی با چه؟ عبادت کرد؟ بله! ولی با چه؟ قرآن خواند؟ بله! ولی با چه وضعی؟ سر نازنین، سر مبارک و مطهر اباعبدالله، یک شب در مسجد لَا. امام زمان مسجد بیاید ولی نه اینطوری.
«مَنَ بَارَه سَرِ چِه کَرْدَنِ الله؟»
السلام علیک یا اباعبدالله. ارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی الّلیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیاره الحسین و علی علی بن الحسین و اولاد الحسین و اصحاب الحسین.
مسجد حنانه چه ها که ندید. الله اکبر! مسجد جای ولی خداست، جای امام معصوم است. ولی نه با این وضع. سر بریده اباعبدالله را در طبقی گذاشتند. از شب تا صبح مسجد حنانه. لا اله الا الله. تا صبح قرآن میخواند این سر نازنین. برخی مقاتل گفتند یک قطره خون از این سر مبارک به زمین رسید، عالم و آدم صدای ناله مسجد بلند شد. برای همین مسجد حنانه.
«نور مصطفی استان، حنانه را کمتر ز چوبی نیستی، حنانه شو.»
پیمبر اکرم کنار چوب رانی میکرد. منبر ساختند برای پیغمبر. بعد از مدتی قرار شد برای اولین بار بالای منبر بنشیند. همین که بالای آن نشستند، دیدند صدای ناله از این چوبها بلند شد. اُنس دارد با فراق پیغمبر را نمیتواند تحمل کند. یک چوب ناله زد. لا اله الا الله. زمین مسجد حنانه ناله زد. خون اباعبدالله را دید، مظلومیت اباعبدالله را دید.
الله اکبر! این عزیزانی که کار میکنند، موقعی که داشتند این ضریح را عوض میکردند، جدید را میگذاشتند، نقل میکردند: «همین که خواستیم ضریح قدیمی را بکنیم، با چه مصیبتی! کنده نمیشد. وقتی کندیم، همه با هم صدای ناله ضریح را شنیدیم. انگار التماس میکرد: "من را از این جدا نکنید."»
«ولی وقتی ضریح جدید را خواستیم بگذاریم، هنوز روی هوا، خودش را ول کرد روی زمین.»
این اشیا میفهمند دارند به ابی عبدالله. حالا من از شما میپرسم، خواهرش باید چه بکشد؟ یک ضریح تحمل فراق را. امان از دل زینب! چه شبهایی دارد میگوید به این عقیله بنی هاشم. منزل به منزل با نامحرمها، با دست بسته. حکمت سر از محمل بیرون، به دنبال خورشید میگردد. ببیند وقت اذان شده یا نه. عقب قافله نگاه کرد، یک وقت دید بر نیزه بلندم سری بلند. دست در برابر کند که نباشد سر برادر ابی عبدالله. باران اینجا نقل کردند سر مبارک را به چوبه خون از سر مبارک حسین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...