متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد ما دمنا اللیل و النهار و الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
در سوره مبارکه حج، آیاتی از قرآن درباره مساجد و مسجد از زاویهای بحث میکند که شاید ما تا به حال خیلی به این زاویه توجه نداشتهایم. امشب، خیلی کوتاه و مختصر، محضر عزیزان قرائت بکنم و آیات را مرور کنیم و خیلی مزاحم عزیزان نشویم.
در سوره مبارکه حج، آیه ۳۸ تا ۴۱ میفرماید که خدای متعال از مؤمنین دفاع میکند؛ وعده داده اگر کسی مؤمن باشد و در شرایط خاصی قرار گرفته باشد، در تهاجم قرار گرفته باشد، خدا از او دفاع میکند، خدا کمکش میکند، مگر اینکه خب دیگر مؤمن نباشد. بعد میفرماید که «ان الله لا یحب کل خوان کفور»؛ خدا از آدمهای خیانتکار، ناسپاس و بیاعتنا خوشش نمیآید.
این آیات، اولین آیاتی است که در قرآن درباره جهاد نازل شده. اولین آیهای که درباره جهاد نازل شده این آیه است. خدای متعال دارد اجازه میدهد که مؤمنان بجنگند و از خودشان دفاع بکنند. حالا جالب این است که یک عده فکر میکنند که اسلام با شمشیر پیش رفته. توی این حرفها و توی این خزعبلاتی که میگویند و میسازند، میگویند شما که دینتان دین شمشیر بوده! میگویند که حضرت محمد مصطفی با شمشیر، خونریزی و اینها، مثلاً اسلام را پیش برده است. نظر شما چیست؟ بفرمایید، نترسید! کسی، چه اتفاقی نمیافتد انشاءالله. بدتر از اینها، خیلی کارها میکنند، کسی با آنها کاری ندارد. ۸ هزار میلیارد میخورند و میبرند، اتفاق خاصی برایتان نمیافتد!
خب، حالا واقعاً اسلام با شمشیر پیش رفته؟ آری یا نه؟ چرا حاج آقا، از شما دیگر بعید است! پیغمبر اکرم اولین چیزی که ساخت، بارها عرض کردیم در این جلساتی که خدمت شما بودیم، بزرگداشت مسجد؛ جایی که پیغمبر خیلی برایش مهم بود، مسجد بود. پیغمبر اولین چیزی که ساخت پادگان نبود، پادگان نساخت. پیغمبر آمادگاه و چه میدانم تجهیزات، تجهیزگاه نظامی و اسلحهخانه و یک اتاقی برای شمشیر و یک اتاقی برای توپ و یک اتاقی برای منجنیق و اینها را نساخت. پیغمبر مسجد ساخت. اول که سالهای ابتدایی، سه سال تک و تنها تو خانه کار تبلیغی و فرهنگی کرد، بعدش هم که آمد بین مردم، قرآن خواند. باتوم دست نگرفت. پیغمبر با باتوم کسی را نیاورد. با قرآن میآورد، قرآن میخواند برای مردم. بعدش هم مسجد زد. از آنجایی که مردم را هدایت میکرد، از آنجایی که تأثیرگذار بود، آن جا کجا بود؟ مسجد بود. از برجک دیدهبانی نمیگذاشت، دیدهبان نگذاشته بود. پاسبان نگذاشته بود. با سرباز و پلیس و باتوم و گاز اشکآور و اینها مردم را نیاورد. خیلی تهمت خندهداری است: «دین شما دین شمشیر».
بعد چند سال، این بندگان خدا... ببینید، من تفسیر المیزان را برای شما آوردم، تفسیر المیزان جلد چهاردهم صفحه ۵۴۱ میفرماید که چند سالی گذشته بود. مردم میزنند تو خیابانها، سنگ میزنند، هتک حرمت میکنند. تا در مکه بود (متن المیزان را دارم میخوانم برایتان، اینها را بدانید)، تا در مکه بود، همهروزه عدهای از مسلمانان نزدش میآمدند که یا کتک خورده بودند و یا زخمی شده بودند و یا شکنجه دیده بودند. «تحمل کنیم، کتک بخوریم.» حضرت فرمود که: «صبر کنید، خدا کمک میکند.» تا مدتها گذشت، این آیات نازل شد. «حالا که دیگر انقدر دارند پدرتان را درمیآورند، اجازه میدهم از خودتان دفاع کنید.»
این اسلامی که با شمشیر پیش رفته، اسلامی است که کتک میخوردند؟ شمشیر میکشیدم من که کتک نخورم! با منطق پیش رفته، با فطرت پیش رفته، حرفش حرفی بوده که فطرت میپذیرفته، فطرت میپسندیده. دلهای آماده، مخصوصاً بین آدمهای محروم. آدمهایی که... پیدا میکنند دیگر، یک نرمی معمولاً دارند، آمادهتر. شعبه پایینشهر و بالاشهر را مقایسه کنید. البته در قم بالاشهرش از این جهت خیلی فرقی ندارد، هر دو مذهبی است. چه بسا بالاشهر هم هیئتهایی که گرفته میشود بیشتر از پایینشهر باشد. مناطق ضعیفتر، در هر کوچه ۱۰ تا هیئت است. مناطق قویتر، در هر ۱۰ تا کوچه یک هیئت هم گیر نمیآید. قدرتی پیدا میشود، موقعیتی پیدا میشود، غیر خدا و دین و پیغمبر و همهچیز را میزند زور. بعضی از این مسئولین پرزورِ پولدار ما، پول دارد، قدرت دارد، خدا را بنده نیست. موقعیتی میآید دیگر آدم خدا را بنده نیست. «ان الانسان لیطغی ان رآه استغنی». بینیاز شده، سر و صدا میکند. مصیبتی است! تو یک مشکلی است. این دلش آماده است. اینها مستضعفیناند، اینها محروماناند، اینها مظلوماناند. پیغمبر دست گذاشت روی اینها. اول با اینها حرف زد. حرف پیغمبر را اول اینها خریدند: این کتکخوردهها، این شکنجهدیدهها، این سید پاپرهنهها، به قول حضرت امام رضواناللهعلیه، پاپرهنهها، کپرنشینان، بیغولهنشینان. شما یادتان است کوخنشینان امام چقدر نداریم؟ حقوقدانها! این از پلنگ برگشتهها!
چند روز قبل تهران بودیم. حرف عجیبی میزد. میگفتش که شما فرض کنید مثلاً باراک اوباما، مثلاً بچه باراک اوباما بیاید اینجا در قم شما بخواهد تحصیل کند. بعضی از این حضرات ما طرف سربازیاش را در آمریکا گذرانده، در نیویورک گذرانده. یک ترقه، صدای ترقه در انقلاب ما نشنیده. نیویورک بوده. نه جنگ اینجا را دیده، نه انقلاب اینجا را دیده، نه خون دیده، هیچی ندیده. حالا آمده اینجا، موقعیت دست غرض بنده چیست؟ این آیات دارد چه میفرماید؟ میفرماید که آقا کارش در مسجد است، دیر کارش در پایگاه فرهنگی است. ولی، ولی این ولی خیلی مهم است، ولی اونی که مسجد را نگه میدارد، یک عده رزمنده برکابآمده، پوتینپوشیده، شمشیر دست گرفته...
یک مستندی ساخته بودند، پخش کردند: «ملاقات با داعش». خیلی چیزهای جالبی داشت. حالا آن هم که ساخته بودند، برای بچههای خود ما بودند، نفوذ کرده بودند. خیلی دل و جرئت داشتند. نفوذ کردند در داعشیها، رفتند مستند ساخت. قبیلهای رفتند. داعشیها دارند با آن قبیله صحبت میکنند. این قبیله هم شیعه نیستند، اهل سنتاند. آن سران قبیله که خب از این داعشیها ترسیدند، تسلیم اینها شدند. صحبت میکنند. بعد اینها پشت آن پشت دارند با همدیگر صحبت میکنند، از ترسشان، از نفرتشان، اینها دارند صحبت میکنند. قشنگ مشخص است اینها بدشان میآید. اثر زور، بدنش دارد میلرزد، چارهای ندارد.
پیغمبر، منطق پیغمبر، جذابیت حرف پیغمبر، دلهای آماده را گرفت. یک عده قلدر هم وایسادند، بله یک عده قلدر هم آدم اشرافی، یک عده آدم شکمپرست سیر، یک عده آدم شهوتپرست. بدون شمشیر... شمشیر پیغمبر به چه درد خورد؟ پس چرا میگوییم پول خدیجه و شمشیر علی؟ شمشیر برای دفاع بود. پولدار، آدمها که انواع و اقسام تجهیزات را دارند، مساجد را چه کسانی نگه داشتند؟ این پایگاه فرهنگی را چه کسانی حفظ کردند؟ این مراکز تعلیم و تربیت را چه کسانی نگه داشتند؟ مجاهدینی که صف اول داشتند میجنگیدند. امیرالمؤمنین صلواتاللهوسلامعلیه، فاطمه زهرا سلاماللهعلیها در خطبه فدکیه میفرماید. خطاب به مردم مدینه میفرماید که شماها که در خانهتان نشسته بودید، شکم سیر آروغ میزدید، چه کسی بودش از مرزها دفاع میکرد؟ دینداری میکنید، راحت مسجد میروید، راحت قرآن میخوانید. برق شمشیر علی. هر وقت شیطان دهانش را باز میکرد که شما را ببلعد، جز علی... علی را ول کردید، بقیه آدم شدند.
آقاجان من، عزیزان من، حرفهای امشب بنده حرفهای مهمی است. خواهش میکنم خوب با دقت گوش کنید. خیلی هم نمیخواهم طول بدهم. انتخابات نزدیک است. نمیخواهم از الان فضا را انتخاباتی بکنیم. به کسی رأی بدهیم که دینمان را نفروشد، دنیایمان را نفروشد، آخرتمان را نفروشد، حیثیت و عزتمان را نفروشد. چه کسی اینطور است؟ آدمی که مجاهد است. برق شمشیر باید نشان بدهی، برق شمشیر. لبخندت میآید، اخلاق خوش از خودت درمیکنی، مذاکره کن. این اگر نباشد، هیچی از مسجدهای ما نمیماند.
قرآن را خواهش میکنم برادران، عزیزان، این آیه قرآن را خوب گوش بدهید. میفرماید: «ولولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت...»؛ اگر یک عده مجاهد نباشند، نه کنیسه میماند، نه کلیسا میماند، نه مسجد میماند، نه دین. قرآن است این. مسجد مدیون مدافعان حرم است. همین قبر کوروش چهار روز پیش پاشدند رفتند آنجا، پاسارگاد شیراز، رفتند سجده کردند به قبر کوروش. پاشدند رفتند آنجا سجده کردند به قبر کوروش. دهنکجی بکنند به خدا و پیغمبر. نگه داشته. داعشیها در ایران بودند، قبر کوروش بود؟ آقاجان من، الان اگر داعش در ایران بود، چیزی از قبر کوروش مانده بود؟ سؤال سختی است. جوابش برای که؟ چه چیزی گذاشتند؟ کلیسا بود خراب کردند. آثار باستانی بود خراب کردند. موزه بود خراب کردند. حافظ و فردوسی و سعدی و همه را با خاک یکسان کرده بودند.
رزمندهای هستیم که از همین محلههای ما، از همین کوچههای ما، خواهش میکنم این، برای بچههای مدافع حرم را ببینید، خانوادههایشان را ببینید. نمازهای ما شریکاند. جلسه قبل خاطرتان هست؟ ثواب مسجد رفتن را گفتم چقدر بود. هر قدمی که برمیداری، یک حج و یک عمره و چه و چه و چه. ۱۰ تا حسنه خدا مینویسد، ۱۰ تا گناه پاک میکند، ۱۰ تا درجه میدهد. به خدا قسم، به خدا قسم، قسم دارم میخورم، این ثواب اول برای مجاهدها مینویسند، بعد برای ما. اگر اینها نبودند، مسجدی نداشتیم، حرمی نداشتیم. همین حرم امام رضا. بنده خبر دارم، رفتوآمد دارم، مشهد جلسات دارم. حرم، غیر حرم، بنده خبر دارم چقدر طراحی کردند برای اینکه این حرم را بمب بگذارند، حمله بکنند. کوکتل مولوتف درست کردند. شاید ۲۱ ماه رمضان بود، بنده مشهد منبر داشتم. از منبر آمدم پایین، همین الان حرم ریخته به هم. یکی از این تکفیریها، وهابیها کوکتل مولوتف درست کرده، بنزین دست گرفته توی ظرفی آورده دم ضریح منفجر بکند. بین راه خاموش شده به لطف خدا. که بعد از آن دیگر از فردای آن، هر کی میخواهد ظرف آب ببرد، میگویند یک خرده بخور بعد ببر تو. اگر دیده باشی، مال این ماجرا بود. بنزین آورده بود. خواب ندارند، دارند دفاع میکنند، امنیت برقرار کردند. چیزی از حرم نمیماند. بنشینیم دلمان سینه بزنیم، اسم اهل بیت را بیاوریم. اربعین انقدر لذت پیادهروی... یکی از رفقای مدافع حرم به من میگفت، میگفتش که حاج آقا پارسال ما ۱۰ کیلومتری، ۲۰ کیلومتری داشتیم میجنگیدیم و صلوات و مساجد...
مذاکرهپذیره؟ آخه شوخی هم حدی دارد. دلارمان بود که گران شد. تبرک بود که بیشتر شد. بنزین بود که گران شد. مرغ و گوشت و برنج بود که گران شد. سوریه و لبنان و هستهای و اینها بود که رفت. چه چیزی مانده برایمان؟ مذاکره گلابی میدهد؟ سیاسی نیستم، معلم قرآن و میطلبی. بدبخت مفلوکم تنها بشه. خدا وکیلی چرا؟ میدانی چرا؟ تا حالا کسی به شما گفته؟ بگویم برای شما؟ برای اینکه مردم کوفه گفتند. ماجرا چی بود؟ مردم کوفه، آقاجان من، باوفاترین، با محبتترین، با عشقترین مردم نسبت به اهل بیت. آقا ما شنیدیم بیوفا، شنیدیم خیلی نامرده. نخیر عزیزم. امیرالمؤمنین چرا حکومتش را برداشت برد کوفه؟ مدینه بود. وقتی که خلیفه شد، فرمود که هیچ جای دنیا به اندازه کوفه به ما اهل بیت علاقه ندارد. بیشترین مرید امیرالمؤمنین در کوفه داشت. بیشترین شیعه را کوفه داشت. کوفه مثل شام نبود. تعارف نداریم. حضرت زینب را وارد کوفه کردند، سنگ بالا کردند، دروغ است. یک نفر کوچکترین اهانت به این خانواده نکرد. زینب کبری و اسرا را که دیدند، همه شروع کردند به سر و صورت زدن. کوفه را کردند ماتمسرا. امروز بود، روز اول سفر، وقتی اهل بیت را وارد شام کردند، آذین بستند، اهل بیت را پشت در نگه داشتند، همه لباس شادی پوشیدند. کوفه عاشق اهل بیت بوده.
به مردم کوفه گفتند: مردم کوفه، حسین بن علی دارد میآید. یک سپاهی از اینجا رفته راه را رویش ببندد. داشته باشید ماجرا را، شما را به قرآن، حسین بن علی را ببندند. مردم کوفه چه گفتند؟ گفتند بابا ما دیدیم علی را تو فشار گذاشتند، مذاکره کردند، قبول کردند. ماجرای صفین عقبنشینی. پسرش حسن را تو فشار گذاشتند، مذاکره کرد با معاویه، کوتاه آمد. این هم تو فشار میگذارند، مذاکره میکنند، کوتاه میآیند. چه شد؟ منتظر بودند که محصول مذاکره برجام را بردارند بیاورند توی کوفه بخوانند. دیدند سر... مردم منتظر مذاکره بودند، منتظر نتیجه مذاکره بودند. وقتی که شمشیرها غلاف میشود، چشم به مذاکره مینشیند، این میشود مساجد. مذاکره، مذاکرهکنندگان نگه داشتند. قهرمانان دیپلماسی نگه... مجاهدین در راه خدا نگه داشته.
دشمنی که ذرهای رحم به شما ندارد. شمشیر از رو بسته. تعارف ندارد. از بیخ میخواهد بکند. بابا شما دو تا آدم شیاد، حراملقمه، کثیف و پست. بنده دارم مطالعه میکنم. مطالعه میکردم وقتی که مذاکرات، مناظرات اینها بود، سه تا مناظره کردند با هم، کلینتون و ترامپ. مسابقه سر این است که چه کسی اسلام را از بیخ میکند. چه کسی بیشتر جمع میکند. چه کسی بیشتر میکشد. چه کسی بیشتر نابود میکند. دعوا سر این است. این نماز خواندن ما و روضه و هیئت و مسجد ما مدیون حسین فهمیدهها است. ثواب نماز جماعت و مسجد و لباس سیاه و اربعین و اینها همه مال اینهاست. توی زیارت اربعین قدم به قدم یاد شهدا باشیم. اگر اینها نبودند، به جای اینکه... به جای اینکه این حرف من را داشته باشید، اگر شهدای ما نبودند، نرفته بودند بجنگند لب مرز، الان پیادهروی از آنور داشتیم به قبر، پذیرایی میکردیم از بعثیها. پیادهروی اینوری داشت. تلویزیون پخش کرد چند شب دیگه هم دوباره پخش میکند انشاءالله. این تیکه را آوردیم تو مستند. سر یک سفرهای نشستیم. طرف گفت من ۸ سال اسیر شما بودم. این کار کیست؟ این معجزه محصول چیست؟ گفت یک سر سوزن هم من از بچههای شما بدی ندیدم. هر چه بود ما در حق شما خیانت کردیم. ما... ما شرمندهایم، خجالت میکشیم. کم کم دارند الحمدلله اسامی اینها را برمیدارند از کوچهها.
مساجد را اینها نگه داشتند. با این مسجد رفتنهای ما که یک گوشه بریم بنشینیم و تسبیح دست بگیریم و یکی هم بخواهد یک کلمه اینور آنور حرفش با اینها، چیزی حل نمیشود. بابا ماها با امثال بندهای که به همچین روحیهای دارم، هیچی از دین نمیماند. علی آدمهای اهل تعبد و تهجد و نماز شبخوانی که یک گوشه بنشینند، نه با این کار داشته باشند نه با آن، «آسته برو آسته بیا»، اینها به درد امیرالمؤمنین نخوردند. علی مالک میخواست. علی عمر بن حمق خدایی میخواست. فرمود: «اگر من ۱۰۰ تا مثل این داشتم، غالب بودم بر کل عالم.» اندرزگو داشتم، کل عالم را گرفته بودم. به خانواده شهید اندرزگو. فرمان آدمی که ۱۵ سال اسلحهاش را زمین نگذاشت. شهید اندرزگو شور و عشقی داشت، واقعاً عجیب است. فرصت نیست بخواهم در مورد اینها صحبت بکنم. ببینید این مجاهدین که برای ما... اندرزگو کسی بود که تیپ شخصیتی برای خودش درست کرده بود. دکتر یک جا میرود به اسم سید، روحانی یک جا میرود به اسم کشاورز، به اسم مرغدار. حالا بعضی عجایب بخواهم از اندرزگو بگویم برایتان، خیلی جالب است. در خیابان خواجه ربیع ۱۵ سال تحت مراقبه بود، تحت کنترل. عمر چریک در دنیا ۶ ماه. یعنی چریک را وقتی که بشناسند، شناسایی بکنند، نهایتاً ۶ ماه زنده میماند. ۱۵ سال زنده بود. روز شهادت... روز ولادت امیرالمؤمنین به دنیا آمده بود، روز شهادت امیرالمؤمنین... سید علی اندرزگو در خیابان خواجه ربیع با خبر میشوند که سید علی اندرزگو... خیابان را میبندند، پیدایش میکنند. تیر به پایش میزنند، روی زمین میافتد. شلوغ میشود. آدم با عرضه اینطوری است. زمین افتاده، ترسیده. بغل خودش یکی از این خراسانیان که روی زمین افتاده را لباس خراسانی این را درمیآورد تن خودش میکند. خراسانی میگوید: «ای بگم خدا این اندرزگو را مداواش میکند، درمانش میکند.» مرغداری میکرده یک تنه. یک نفر آدم. امام زمان آقا این مدل آدمهایی میخواهد. آدمهای روشن، شجاع، توی میدان، سن و سال هم ندارد. چند سالش بود؟ ۹۵ سالش بود. آقا از ما گذشته، دیگه مال شماهاست. ما جوان بودیم مثل شما تند بودیم. بنده هر چه نگاه کردم در کتابهای تاریخی و مقتل دیدم تندتر از حبیب... یعنی بس که این آدم حرف زدنش تند بود، داغ داشت، حرارت داشت. بعد چه شد؟ چرا توی کربلا اصحاب امام حسین دو نفر فقط ضریح دارد؟ قمر بنیهاشم، یکی حبیب بن مظاهر. بعد در مقتل آمده که «بان الانکسار فی وجه الحسین بعد العباس و بعد حبیب». بعد دو نفر چهره حسین شکسته شد ظهر عاشورا. یکی عباس بن علی، یکی حبیب بن مظاهر. سردار سپاه روی دوشش است. بله، اهل تلاوت قرآن هم هست. وقتی که شهید شد، حضرت فرمودند تو کسی بودی که ختم قرآن در یک رکعت نماز. کسی بود که ۳۰ سال نماز صبح با وضوی نماز عشا را میخواند. استراحت مختصری میکرد، میآمد تو مسجد نماز عشا میخواند تا نماز صبح عبادت. این از عبادتش، آن هم از شمشیر کشیدنش. پیرمرد ۹۵ ساله یک حمله کرد ۸۰ نفر را کشت ظهر عاشورا. لذا وقتی که زینب کبری با خبر شد حبیب آمده، شاد شد. زینب کبری خوشحال شد، فرحی روی دلش نشست. اهل بیت... آدم نمازخوانه، «ولاضالین» بکش. مقدس اینجوری نمیخواهم شمشیر دست بگیرد، مدافع باشد، مدافع حرم باشد، سینه سپر کند.
از این نمازخوانهایی که به وقتش رفتند یک گوشه مشغول نمازشان شدند، زیاد. پیرمردهای کوفه دیدند امام حسین در گودی قتلگاه است. «رأی من اهل الکوفه» تعبیر مقتل این است. یک سری پیرمردهای نمازخوان مسجدی کوفه چه کار کردند؟ نشستند دعا کردند، گریه میکردند، ختم «من یجیب» گرفتند. «اللهم انزل علینا، اللهم انزل علیه من نصرک». خدایا کمک برای حسین برسان. اینجور مسجدی به درد نمیخورد. اینها نیستند که مسجد نگه دارند. دین اباعبدالله را نگه داشت با اصحابش. چطور بودند؟ به همه غصه این است، همه حسین همین چند تا بودند روی کره زمین و رفتند. مگر ماشین نامرد... ماندند دور این زن و بچه را. مردی نماند برای کاروان. یعنی این یک امام سجاد مریض بیمار با دست بسته، آن هم با چه وضعیتی. سرنیزه و قلاب پیشانی و پشت سر حضرت گذاشته بودند میبردند. هر رقم جسارتی که بگویید به این زن و بچه. زینب کبری مثل امروزی وقتی وارد شام شد، وارد مجلس یزید که شد، فرمود که: «أمن العدل یابن الطلقاء؟» ای یزیدی که تو برده ما بودی، ما اهل بیت آزاد کردیم پدرت ابوسفیان را. این مردانگی است؟ زن و بچهات را تو خانه گذاشتی در حجاب، در حیا، در عفاف، دختران پیغمبر را بدون روپوش، بدون مقنعه، بدون چادر. نامرد و نامحرم بود، اینها را دیدند. وقتی مرد نباشد اینطور میشود. وقتی مرد نباشد دور این خانواده را بگیرد، وقتی مدافع حرم نباشد اینطور میشود. زینب را باید با دست بسته بیاورند. لا اله الا الله. شهر غریبهها، شهر شام. اینها به خون اهل بیت تشنهاند. اینها اسم علی را میشنوند رگ گردن بیرون میزند. سراسر نفرت از این اهل بیت، سراسر بغض اهل بیت. آمادهام برای اینکه این زن و بچه را با این وضع وارد شام کنم. پناه بر خدا.
امام سجاد وقتی از آقا پرسیدند، آقا کجا بیشتر سخت گذشت؟ کربلا، گودی قتلگاه دیده، سر به نیزه دیده، دست بسته دیده. فرمود: «السلام علیک یا اباعبدالله و الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابداً ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.» سهل بن سعد ساعدی از اصحاب پیغمبر، پیرمردی میگوید اول سفر مسافر بودم، به حسب اتفاق در شهر شام بودم. غریبه بودم، نمیدانستم چه خبر است. دیدم همه شهر را آذین بستند. شیرینی پخش میکنند، لباس نو به تن کردند. لباس تن کردند، طبل میزنند، به هم تبریک میگویند. به چند تا جوان رسیدم. گفتم چه خبر؟ امروز شهر جشن باستانی داریم، جشن مذهبی داریم؟ گفتند تو غریبهای، مال این شهر نیستی. گفتم بله من از مدینه آمدم. گفتند خبر نداری، قرار است خارجیها را امروز وارد شهر کنند. میگوید خیلی مشتاق شدم بروم ببینم این خارجیهایی که میگویند کین؟ از کدام جنگ به غنیمت گرفتند اینها را؟ لا مال خزر و دیلماند؟ از مردم ترکاند؟ مغ بیابانیاند؟ از اینها میخواهد، میخواهند خارجی بیاورند شام کنم؟ گفتم از کجا قرار است بیاورند؟ گفتند از دروازه ساعات. آدرس را پرسیدم. رفتم پشت دروازه ساعات. دیدم هلهله با هم، همه... لا اله الا الله. دروازه ساعات باز شد. دیدم یک مشت زن و بچه قد و وارد این شهر شدند. یا صاحب الزمان، خدا به دل شما صبر بده آقاجان. میگوید من زده شدم، آمدم روبروی این کاروان. آدم اولین دختری که دیدم، گم کردم. نمیدانستم چه باید بگویم. از سر ایستادم به نگاه کردن. دیدم آن خانم به من گفت: «مرد نگاه میکنی؟» سید بن طاووس نقل کرده. گفتم مگر شما کی هستید؟ فرمود: «من سکینه دختر حسینم.» گفتم کدام حسین؟ فرمود: «حسین بن علی بن ابیطالب.» به سرم زدم، یا رسول الله. من عاشق حسین بودم. من صحابه پیغمبرم، با حسین بزرگ شدم. چه خبر است؟ چه شده؟ سراسیمه رو به امام سجاد رساندم. لا اله الا الله. دیدم زنجیر از کتف مبارک عبور دادند. دستان مبارک بسته است. به من نگاه فرمود، غریبهای؟ آشنایی؟ گفتم آقاجان آشنا، ساعدی هستم، یار پیغمبرم. فرمود: «سهل دستمالی همراه داری یا نه؟» عرض کردم بله آقا برآوردم. فرمود: «دستم بسته است، خودت بیا بگذار این زنجیر خیلی دارد کتفم را اذیت میکند.» دستمال را زیر زنجیر گذاشتم. لا اله الا الله. آدم غیرتمند با این روضه جان بدهد حق دارد. یا... فرمود: «سهل پولی همراه داری یا نه؟» دست کردم سکهها را درآوردم. عرض کردم بله آقاجان بفرمایید چه کار کنم؟ تقدیمت میکنم. فرمود: «آن ساربان را میبینی؟ نیزههاست کنار نیزهها ایستاده. این پول را ببر بگو سرهای شهدای ما را بیاورد کاروان یک کمی. شامیها سرهای بریده را نگاه... انقدر به چهره عمهام زل نزن، انقدر خواهرهای من را...» حالا بگویم سرها را جلوی قافله وارد کردند. های های. چه شد؟ همه تا شنیدند حسین وارد شده، شروع کردند سنگ...
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد ما دمنا اللیل و النهار و الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
در سوره مبارکه حج، آیاتی از قرآن درباره مساجد و مسجد از زاویهای بحث میکند که شاید ما تا به حال خیلی به این زاویه توجه نداشتهایم. امشب، خیلی کوتاه و مختصر، محضر عزیزان قرائت بکنم و آیات را مرور کنیم و خیلی مزاحم عزیزان نشویم.
در سوره مبارکه حج، آیه ۳۸ تا ۴۱ میفرماید که خدای متعال از مؤمنین دفاع میکند؛ وعده داده اگر کسی مؤمن باشد و در شرایط خاصی قرار گرفته باشد، در تهاجم قرار گرفته باشد، خدا از او دفاع میکند، خدا کمکش میکند، مگر اینکه خب دیگر مؤمن نباشد. بعد میفرماید که «ان الله لا یحب کل خوان کفور»؛ خدا از آدمهای خیانتکار، ناسپاس و بیاعتنا خوشش نمیآید.
این آیات، اولین آیاتی است که در قرآن درباره جهاد نازل شده. اولین آیهای که درباره جهاد نازل شده این آیه است. خدای متعال دارد اجازه میدهد که مؤمنان بجنگند و از خودشان دفاع بکنند. حالا جالب این است که یک عده فکر میکنند که اسلام با شمشیر پیش رفته. توی این حرفها و توی این خزعبلاتی که میگویند و میسازند، میگویند شما که دینتان دین شمشیر بوده! میگویند که حضرت محمد مصطفی با شمشیر، خونریزی و اینها، مثلاً اسلام را پیش برده است. نظر شما چیست؟ بفرمایید، نترسید! کسی، چه اتفاقی نمیافتد انشاءالله. بدتر از اینها، خیلی کارها میکنند، کسی با آنها کاری ندارد. ۸ هزار میلیارد میخورند و میبرند، اتفاق خاصی برایتان نمیافتد!
خب، حالا واقعاً اسلام با شمشیر پیش رفته؟ آری یا نه؟ چرا حاج آقا، از شما دیگر بعید است! پیغمبر اکرم اولین چیزی که ساخت، بارها عرض کردیم در این جلساتی که خدمت شما بودیم، بزرگداشت مسجد؛ جایی که پیغمبر خیلی برایش مهم بود، مسجد بود. پیغمبر اولین چیزی که ساخت پادگان نبود، پادگان نساخت. پیغمبر آمادگاه و چه میدانم تجهیزات، تجهیزگاه نظامی و اسلحهخانه و یک اتاقی برای شمشیر و یک اتاقی برای توپ و یک اتاقی برای منجنیق و اینها را نساخت. پیغمبر مسجد ساخت. اول که سالهای ابتدایی، سه سال تک و تنها تو خانه کار تبلیغی و فرهنگی کرد، بعدش هم که آمد بین مردم، قرآن خواند. باتوم دست نگرفت. پیغمبر با باتوم کسی را نیاورد. با قرآن میآورد، قرآن میخواند برای مردم. بعدش هم مسجد زد. از آنجایی که مردم را هدایت میکرد، از آنجایی که تأثیرگذار بود، آن جا کجا بود؟ مسجد بود. از برجک دیدهبانی نمیگذاشت، دیدهبان نگذاشته بود. پاسبان نگذاشته بود. با سرباز و پلیس و باتوم و گاز اشکآور و اینها مردم را نیاورد. خیلی تهمت خندهداری است: «دین شما دین شمشیر».
بعد چند سال، این بندگان خدا... ببینید، من تفسیر المیزان را برای شما آوردم، تفسیر المیزان جلد چهاردهم صفحه ۵۴۱ میفرماید که چند سالی گذشته بود. مردم میزنند تو خیابانها، سنگ میزنند، هتک حرمت میکنند. تا در مکه بود (متن المیزان را دارم میخوانم برایتان، اینها را بدانید)، تا در مکه بود، همهروزه عدهای از مسلمانان نزدش میآمدند که یا کتک خورده بودند و یا زخمی شده بودند و یا شکنجه دیده بودند. «تحمل کنیم، کتک بخوریم.» حضرت فرمود که: «صبر کنید، خدا کمک میکند.» تا مدتها گذشت، این آیات نازل شد. «حالا که دیگر انقدر دارند پدرتان را درمیآورند، اجازه میدهم از خودتان دفاع کنید.»
این اسلامی که با شمشیر پیش رفته، اسلامی است که کتک میخوردند؟ شمشیر میکشیدم من که کتک نخورم! با منطق پیش رفته، با فطرت پیش رفته، حرفش حرفی بوده که فطرت میپذیرفته، فطرت میپسندیده. دلهای آماده، مخصوصاً بین آدمهای محروم. آدمهایی که... پیدا میکنند دیگر، یک نرمی معمولاً دارند، آمادهتر. شعبه پایینشهر و بالاشهر را مقایسه کنید. البته در قم بالاشهرش از این جهت خیلی فرقی ندارد، هر دو مذهبی است. چه بسا بالاشهر هم هیئتهایی که گرفته میشود بیشتر از پایینشهر باشد. مناطق ضعیفتر، در هر کوچه ۱۰ تا هیئت است. مناطق قویتر، در هر ۱۰ تا کوچه یک هیئت هم گیر نمیآید. قدرتی پیدا میشود، موقعیتی پیدا میشود، غیر خدا و دین و پیغمبر و همهچیز را میزند زور. بعضی از این مسئولین پرزورِ پولدار ما، پول دارد، قدرت دارد، خدا را بنده نیست. موقعیتی میآید دیگر آدم خدا را بنده نیست. «ان الانسان لیطغی ان رآه استغنی». بینیاز شده، سر و صدا میکند. مصیبتی است! تو یک مشکلی است. این دلش آماده است. اینها مستضعفیناند، اینها محروماناند، اینها مظلوماناند. پیغمبر دست گذاشت روی اینها. اول با اینها حرف زد. حرف پیغمبر را اول اینها خریدند: این کتکخوردهها، این شکنجهدیدهها، این سید پاپرهنهها، به قول حضرت امام رضواناللهعلیه، پاپرهنهها، کپرنشینان، بیغولهنشینان. شما یادتان است کوخنشینان امام چقدر نداریم؟ حقوقدانها! این از پلنگ برگشتهها!
چند روز قبل تهران بودیم. حرف عجیبی میزد. میگفتش که شما فرض کنید مثلاً باراک اوباما، مثلاً بچه باراک اوباما بیاید اینجا در قم شما بخواهد تحصیل کند. بعضی از این حضرات ما طرف سربازیاش را در آمریکا گذرانده، در نیویورک گذرانده. یک ترقه، صدای ترقه در انقلاب ما نشنیده. نیویورک بوده. نه جنگ اینجا را دیده، نه انقلاب اینجا را دیده، نه خون دیده، هیچی ندیده. حالا آمده اینجا، موقعیت دست غرض بنده چیست؟ این آیات دارد چه میفرماید؟ میفرماید که آقا کارش در مسجد است، دیر کارش در پایگاه فرهنگی است. ولی، ولی این ولی خیلی مهم است، ولی اونی که مسجد را نگه میدارد، یک عده رزمنده برکابآمده، پوتینپوشیده، شمشیر دست گرفته...
یک مستندی ساخته بودند، پخش کردند: «ملاقات با داعش». خیلی چیزهای جالبی داشت. حالا آن هم که ساخته بودند، برای بچههای خود ما بودند، نفوذ کرده بودند. خیلی دل و جرئت داشتند. نفوذ کردند در داعشیها، رفتند مستند ساخت. قبیلهای رفتند. داعشیها دارند با آن قبیله صحبت میکنند. این قبیله هم شیعه نیستند، اهل سنتاند. آن سران قبیله که خب از این داعشیها ترسیدند، تسلیم اینها شدند. صحبت میکنند. بعد اینها پشت آن پشت دارند با همدیگر صحبت میکنند، از ترسشان، از نفرتشان، اینها دارند صحبت میکنند. قشنگ مشخص است اینها بدشان میآید. اثر زور، بدنش دارد میلرزد، چارهای ندارد.
پیغمبر، منطق پیغمبر، جذابیت حرف پیغمبر، دلهای آماده را گرفت. یک عده قلدر هم وایسادند، بله یک عده قلدر هم آدم اشرافی، یک عده آدم شکمپرست سیر، یک عده آدم شهوتپرست. بدون شمشیر... شمشیر پیغمبر به چه درد خورد؟ پس چرا میگوییم پول خدیجه و شمشیر علی؟ شمشیر برای دفاع بود. پولدار، آدمها که انواع و اقسام تجهیزات را دارند، مساجد را چه کسانی نگه داشتند؟ این پایگاه فرهنگی را چه کسانی حفظ کردند؟ این مراکز تعلیم و تربیت را چه کسانی نگه داشتند؟ مجاهدینی که صف اول داشتند میجنگیدند. امیرالمؤمنین صلواتاللهوسلامعلیه، فاطمه زهرا سلاماللهعلیها در خطبه فدکیه میفرماید. خطاب به مردم مدینه میفرماید که شماها که در خانهتان نشسته بودید، شکم سیر آروغ میزدید، چه کسی بودش از مرزها دفاع میکرد؟ دینداری میکنید، راحت مسجد میروید، راحت قرآن میخوانید. برق شمشیر علی. هر وقت شیطان دهانش را باز میکرد که شما را ببلعد، جز علی... علی را ول کردید، بقیه آدم شدند.
آقاجان من، عزیزان من، حرفهای امشب بنده حرفهای مهمی است. خواهش میکنم خوب با دقت گوش کنید. خیلی هم نمیخواهم طول بدهم. انتخابات نزدیک است. نمیخواهم از الان فضا را انتخاباتی بکنیم. به کسی رأی بدهیم که دینمان را نفروشد، دنیایمان را نفروشد، آخرتمان را نفروشد، حیثیت و عزتمان را نفروشد. چه کسی اینطور است؟ آدمی که مجاهد است. برق شمشیر باید نشان بدهی، برق شمشیر. لبخندت میآید، اخلاق خوش از خودت درمیکنی، مذاکره کن. این اگر نباشد، هیچی از مسجدهای ما نمیماند.
قرآن را خواهش میکنم برادران، عزیزان، این آیه قرآن را خوب گوش بدهید. میفرماید: «ولولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت...»؛ اگر یک عده مجاهد نباشند، نه کنیسه میماند، نه کلیسا میماند، نه مسجد میماند، نه دین. قرآن است این. مسجد مدیون مدافعان حرم است. همین قبر کوروش چهار روز پیش پاشدند رفتند آنجا، پاسارگاد شیراز، رفتند سجده کردند به قبر کوروش. پاشدند رفتند آنجا سجده کردند به قبر کوروش. دهنکجی بکنند به خدا و پیغمبر. نگه داشته. داعشیها در ایران بودند، قبر کوروش بود؟ آقاجان من، الان اگر داعش در ایران بود، چیزی از قبر کوروش مانده بود؟ سؤال سختی است. جوابش برای که؟ چه چیزی گذاشتند؟ کلیسا بود خراب کردند. آثار باستانی بود خراب کردند. موزه بود خراب کردند. حافظ و فردوسی و سعدی و همه را با خاک یکسان کرده بودند.
رزمندهای هستیم که از همین محلههای ما، از همین کوچههای ما، خواهش میکنم این، برای بچههای مدافع حرم را ببینید، خانوادههایشان را ببینید. نمازهای ما شریکاند. جلسه قبل خاطرتان هست؟ ثواب مسجد رفتن را گفتم چقدر بود. هر قدمی که برمیداری، یک حج و یک عمره و چه و چه و چه. ۱۰ تا حسنه خدا مینویسد، ۱۰ تا گناه پاک میکند، ۱۰ تا درجه میدهد. به خدا قسم، به خدا قسم، قسم دارم میخورم، این ثواب اول برای مجاهدها مینویسند، بعد برای ما. اگر اینها نبودند، مسجدی نداشتیم، حرمی نداشتیم. همین حرم امام رضا. بنده خبر دارم، رفتوآمد دارم، مشهد جلسات دارم. حرم، غیر حرم، بنده خبر دارم چقدر طراحی کردند برای اینکه این حرم را بمب بگذارند، حمله بکنند. کوکتل مولوتف درست کردند. شاید ۲۱ ماه رمضان بود، بنده مشهد منبر داشتم. از منبر آمدم پایین، همین الان حرم ریخته به هم. یکی از این تکفیریها، وهابیها کوکتل مولوتف درست کرده، بنزین دست گرفته توی ظرفی آورده دم ضریح منفجر بکند. بین راه خاموش شده به لطف خدا. که بعد از آن دیگر از فردای آن، هر کی میخواهد ظرف آب ببرد، میگویند یک خرده بخور بعد ببر تو. اگر دیده باشی، مال این ماجرا بود. بنزین آورده بود. خواب ندارند، دارند دفاع میکنند، امنیت برقرار کردند. چیزی از حرم نمیماند. بنشینیم دلمان سینه بزنیم، اسم اهل بیت را بیاوریم. اربعین انقدر لذت پیادهروی... یکی از رفقای مدافع حرم به من میگفت، میگفتش که حاج آقا پارسال ما ۱۰ کیلومتری، ۲۰ کیلومتری داشتیم میجنگیدیم و صلوات و مساجد...
مذاکرهپذیره؟ آخه شوخی هم حدی دارد. دلارمان بود که گران شد. تبرک بود که بیشتر شد. بنزین بود که گران شد. مرغ و گوشت و برنج بود که گران شد. سوریه و لبنان و هستهای و اینها بود که رفت. چه چیزی مانده برایمان؟ مذاکره گلابی میدهد؟ سیاسی نیستم، معلم قرآن و میطلبی. بدبخت مفلوکم تنها بشه. خدا وکیلی چرا؟ میدانی چرا؟ تا حالا کسی به شما گفته؟ بگویم برای شما؟ برای اینکه مردم کوفه گفتند. ماجرا چی بود؟ مردم کوفه، آقاجان من، باوفاترین، با محبتترین، با عشقترین مردم نسبت به اهل بیت. آقا ما شنیدیم بیوفا، شنیدیم خیلی نامرده. نخیر عزیزم. امیرالمؤمنین چرا حکومتش را برداشت برد کوفه؟ مدینه بود. وقتی که خلیفه شد، فرمود که هیچ جای دنیا به اندازه کوفه به ما اهل بیت علاقه ندارد. بیشترین مرید امیرالمؤمنین در کوفه داشت. بیشترین شیعه را کوفه داشت. کوفه مثل شام نبود. تعارف نداریم. حضرت زینب را وارد کوفه کردند، سنگ بالا کردند، دروغ است. یک نفر کوچکترین اهانت به این خانواده نکرد. زینب کبری و اسرا را که دیدند، همه شروع کردند به سر و صورت زدن. کوفه را کردند ماتمسرا. امروز بود، روز اول سفر، وقتی اهل بیت را وارد شام کردند، آذین بستند، اهل بیت را پشت در نگه داشتند، همه لباس شادی پوشیدند. کوفه عاشق اهل بیت بوده.
به مردم کوفه گفتند: مردم کوفه، حسین بن علی دارد میآید. یک سپاهی از اینجا رفته راه را رویش ببندد. داشته باشید ماجرا را، شما را به قرآن، حسین بن علی را ببندند. مردم کوفه چه گفتند؟ گفتند بابا ما دیدیم علی را تو فشار گذاشتند، مذاکره کردند، قبول کردند. ماجرای صفین عقبنشینی. پسرش حسن را تو فشار گذاشتند، مذاکره کرد با معاویه، کوتاه آمد. این هم تو فشار میگذارند، مذاکره میکنند، کوتاه میآیند. چه شد؟ منتظر بودند که محصول مذاکره برجام را بردارند بیاورند توی کوفه بخوانند. دیدند سر... مردم منتظر مذاکره بودند، منتظر نتیجه مذاکره بودند. وقتی که شمشیرها غلاف میشود، چشم به مذاکره مینشیند، این میشود مساجد. مذاکره، مذاکرهکنندگان نگه داشتند. قهرمانان دیپلماسی نگه... مجاهدین در راه خدا نگه داشته.
دشمنی که ذرهای رحم به شما ندارد. شمشیر از رو بسته. تعارف ندارد. از بیخ میخواهد بکند. بابا شما دو تا آدم شیاد، حراملقمه، کثیف و پست. بنده دارم مطالعه میکنم. مطالعه میکردم وقتی که مذاکرات، مناظرات اینها بود، سه تا مناظره کردند با هم، کلینتون و ترامپ. مسابقه سر این است که چه کسی اسلام را از بیخ میکند. چه کسی بیشتر جمع میکند. چه کسی بیشتر میکشد. چه کسی بیشتر نابود میکند. دعوا سر این است. این نماز خواندن ما و روضه و هیئت و مسجد ما مدیون حسین فهمیدهها است. ثواب نماز جماعت و مسجد و لباس سیاه و اربعین و اینها همه مال اینهاست. توی زیارت اربعین قدم به قدم یاد شهدا باشیم. اگر اینها نبودند، به جای اینکه... به جای اینکه این حرف من را داشته باشید، اگر شهدای ما نبودند، نرفته بودند بجنگند لب مرز، الان پیادهروی از آنور داشتیم به قبر، پذیرایی میکردیم از بعثیها. پیادهروی اینوری داشت. تلویزیون پخش کرد چند شب دیگه هم دوباره پخش میکند انشاءالله. این تیکه را آوردیم تو مستند. سر یک سفرهای نشستیم. طرف گفت من ۸ سال اسیر شما بودم. این کار کیست؟ این معجزه محصول چیست؟ گفت یک سر سوزن هم من از بچههای شما بدی ندیدم. هر چه بود ما در حق شما خیانت کردیم. ما... ما شرمندهایم، خجالت میکشیم. کم کم دارند الحمدلله اسامی اینها را برمیدارند از کوچهها.
مساجد را اینها نگه داشتند. با این مسجد رفتنهای ما که یک گوشه بریم بنشینیم و تسبیح دست بگیریم و یکی هم بخواهد یک کلمه اینور آنور حرفش با اینها، چیزی حل نمیشود. بابا ماها با امثال بندهای که به همچین روحیهای دارم، هیچی از دین نمیماند. علی آدمهای اهل تعبد و تهجد و نماز شبخوانی که یک گوشه بنشینند، نه با این کار داشته باشند نه با آن، «آسته برو آسته بیا»، اینها به درد امیرالمؤمنین نخوردند. علی مالک میخواست. علی عمر بن حمق خدایی میخواست. فرمود: «اگر من ۱۰۰ تا مثل این داشتم، غالب بودم بر کل عالم.» اندرزگو داشتم، کل عالم را گرفته بودم. به خانواده شهید اندرزگو. فرمان آدمی که ۱۵ سال اسلحهاش را زمین نگذاشت. شهید اندرزگو شور و عشقی داشت، واقعاً عجیب است. فرصت نیست بخواهم در مورد اینها صحبت بکنم. ببینید این مجاهدین که برای ما... اندرزگو کسی بود که تیپ شخصیتی برای خودش درست کرده بود. دکتر یک جا میرود به اسم سید، روحانی یک جا میرود به اسم کشاورز، به اسم مرغدار. حالا بعضی عجایب بخواهم از اندرزگو بگویم برایتان، خیلی جالب است. در خیابان خواجه ربیع ۱۵ سال تحت مراقبه بود، تحت کنترل. عمر چریک در دنیا ۶ ماه. یعنی چریک را وقتی که بشناسند، شناسایی بکنند، نهایتاً ۶ ماه زنده میماند. ۱۵ سال زنده بود. روز شهادت... روز ولادت امیرالمؤمنین به دنیا آمده بود، روز شهادت امیرالمؤمنین... سید علی اندرزگو در خیابان خواجه ربیع با خبر میشوند که سید علی اندرزگو... خیابان را میبندند، پیدایش میکنند. تیر به پایش میزنند، روی زمین میافتد. شلوغ میشود. آدم با عرضه اینطوری است. زمین افتاده، ترسیده. بغل خودش یکی از این خراسانیان که روی زمین افتاده را لباس خراسانی این را درمیآورد تن خودش میکند. خراسانی میگوید: «ای بگم خدا این اندرزگو را مداواش میکند، درمانش میکند.» مرغداری میکرده یک تنه. یک نفر آدم. امام زمان آقا این مدل آدمهایی میخواهد. آدمهای روشن، شجاع، توی میدان، سن و سال هم ندارد. چند سالش بود؟ ۹۵ سالش بود. آقا از ما گذشته، دیگه مال شماهاست. ما جوان بودیم مثل شما تند بودیم. بنده هر چه نگاه کردم در کتابهای تاریخی و مقتل دیدم تندتر از حبیب... یعنی بس که این آدم حرف زدنش تند بود، داغ داشت، حرارت داشت. بعد چه شد؟ چرا توی کربلا اصحاب امام حسین دو نفر فقط ضریح دارد؟ قمر بنیهاشم، یکی حبیب بن مظاهر. بعد در مقتل آمده که «بان الانکسار فی وجه الحسین بعد العباس و بعد حبیب». بعد دو نفر چهره حسین شکسته شد ظهر عاشورا. یکی عباس بن علی، یکی حبیب بن مظاهر. سردار سپاه روی دوشش است. بله، اهل تلاوت قرآن هم هست. وقتی که شهید شد، حضرت فرمودند تو کسی بودی که ختم قرآن در یک رکعت نماز. کسی بود که ۳۰ سال نماز صبح با وضوی نماز عشا را میخواند. استراحت مختصری میکرد، میآمد تو مسجد نماز عشا میخواند تا نماز صبح عبادت. این از عبادتش، آن هم از شمشیر کشیدنش. پیرمرد ۹۵ ساله یک حمله کرد ۸۰ نفر را کشت ظهر عاشورا. لذا وقتی که زینب کبری با خبر شد حبیب آمده، شاد شد. زینب کبری خوشحال شد، فرحی روی دلش نشست. اهل بیت... آدم نمازخوانه، «ولاضالین» بکش. مقدس اینجوری نمیخواهم شمشیر دست بگیرد، مدافع باشد، مدافع حرم باشد، سینه سپر کند.
از این نمازخوانهایی که به وقتش رفتند یک گوشه مشغول نمازشان شدند، زیاد. پیرمردهای کوفه دیدند امام حسین در گودی قتلگاه است. «رأی من اهل الکوفه» تعبیر مقتل این است. یک سری پیرمردهای نمازخوان مسجدی کوفه چه کار کردند؟ نشستند دعا کردند، گریه میکردند، ختم «من یجیب» گرفتند. «اللهم انزل علینا، اللهم انزل علیه من نصرک». خدایا کمک برای حسین برسان. اینجور مسجدی به درد نمیخورد. اینها نیستند که مسجد نگه دارند. دین اباعبدالله را نگه داشت با اصحابش. چطور بودند؟ به همه غصه این است، همه حسین همین چند تا بودند روی کره زمین و رفتند. مگر ماشین نامرد... ماندند دور این زن و بچه را. مردی نماند برای کاروان. یعنی این یک امام سجاد مریض بیمار با دست بسته، آن هم با چه وضعیتی. سرنیزه و قلاب پیشانی و پشت سر حضرت گذاشته بودند میبردند. هر رقم جسارتی که بگویید به این زن و بچه. زینب کبری مثل امروزی وقتی وارد شام شد، وارد مجلس یزید که شد، فرمود که: «أمن العدل یابن الطلقاء؟» ای یزیدی که تو برده ما بودی، ما اهل بیت آزاد کردیم پدرت ابوسفیان را. این مردانگی است؟ زن و بچهات را تو خانه گذاشتی در حجاب، در حیا، در عفاف، دختران پیغمبر را بدون روپوش، بدون مقنعه، بدون چادر. نامرد و نامحرم بود، اینها را دیدند. وقتی مرد نباشد اینطور میشود. وقتی مرد نباشد دور این خانواده را بگیرد، وقتی مدافع حرم نباشد اینطور میشود. زینب را باید با دست بسته بیاورند. لا اله الا الله. شهر غریبهها، شهر شام. اینها به خون اهل بیت تشنهاند. اینها اسم علی را میشنوند رگ گردن بیرون میزند. سراسر نفرت از این اهل بیت، سراسر بغض اهل بیت. آمادهام برای اینکه این زن و بچه را با این وضع وارد شام کنم. پناه بر خدا.
امام سجاد وقتی از آقا پرسیدند، آقا کجا بیشتر سخت گذشت؟ کربلا، گودی قتلگاه دیده، سر به نیزه دیده، دست بسته دیده. فرمود: «السلام علیک یا اباعبدالله و الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابداً ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.» سهل بن سعد ساعدی از اصحاب پیغمبر، پیرمردی میگوید اول سفر مسافر بودم، به حسب اتفاق در شهر شام بودم. غریبه بودم، نمیدانستم چه خبر است. دیدم همه شهر را آذین بستند. شیرینی پخش میکنند، لباس نو به تن کردند. لباس تن کردند، طبل میزنند، به هم تبریک میگویند. به چند تا جوان رسیدم. گفتم چه خبر؟ امروز شهر جشن باستانی داریم، جشن مذهبی داریم؟ گفتند تو غریبهای، مال این شهر نیستی. گفتم بله من از مدینه آمدم. گفتند خبر نداری، قرار است خارجیها را امروز وارد شهر کنند. میگوید خیلی مشتاق شدم بروم ببینم این خارجیهایی که میگویند کین؟ از کدام جنگ به غنیمت گرفتند اینها را؟ لا مال خزر و دیلماند؟ از مردم ترکاند؟ مغ بیابانیاند؟ از اینها میخواهد، میخواهند خارجی بیاورند شام کنم؟ گفتم از کجا قرار است بیاورند؟ گفتند از دروازه ساعات. آدرس را پرسیدم. رفتم پشت دروازه ساعات. دیدم هلهله با هم، همه... لا اله الا الله. دروازه ساعات باز شد. دیدم یک مشت زن و بچه قد و وارد این شهر شدند. یا صاحب الزمان، خدا به دل شما صبر بده آقاجان. میگوید من زده شدم، آمدم روبروی این کاروان. آدم اولین دختری که دیدم، گم کردم. نمیدانستم چه باید بگویم. از سر ایستادم به نگاه کردن. دیدم آن خانم به من گفت: «مرد نگاه میکنی؟» سید بن طاووس نقل کرده. گفتم مگر شما کی هستید؟ فرمود: «من سکینه دختر حسینم.» گفتم کدام حسین؟ فرمود: «حسین بن علی بن ابیطالب.» به سرم زدم، یا رسول الله. من عاشق حسین بودم. من صحابه پیغمبرم، با حسین بزرگ شدم. چه خبر است؟ چه شده؟ سراسیمه رو به امام سجاد رساندم. لا اله الا الله. دیدم زنجیر از کتف مبارک عبور دادند. دستان مبارک بسته است. به من نگاه فرمود، غریبهای؟ آشنایی؟ گفتم آقاجان آشنا، ساعدی هستم، یار پیغمبرم. فرمود: «سهل دستمالی همراه داری یا نه؟» عرض کردم بله آقا برآوردم. فرمود: «دستم بسته است، خودت بیا بگذار این زنجیر خیلی دارد کتفم را اذیت میکند.» دستمال را زیر زنجیر گذاشتم. لا اله الا الله. آدم غیرتمند با این روضه جان بدهد حق دارد. یا... فرمود: «سهل پولی همراه داری یا نه؟» دست کردم سکهها را درآوردم. عرض کردم بله آقاجان بفرمایید چه کار کنم؟ تقدیمت میکنم. فرمود: «آن ساربان را میبینی؟ نیزههاست کنار نیزهها ایستاده. این پول را ببر بگو سرهای شهدای ما را بیاورد کاروان یک کمی. شامیها سرهای بریده را نگاه... انقدر به چهره عمهام زل نزن، انقدر خواهرهای من را...» حالا بگویم سرها را جلوی قافله وارد کردند. های های. چه شد؟ همه تا شنیدند حسین وارد شده، شروع کردند سنگ...
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...