اخلاق اجتماعی

جلسه دوم

00:52:15
63

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
بحث ما در مورد فضایل اخلاقی و در اخلاق اجتماعی است. مبحث اولی که به آن می‌پرداختیم، بحث تواضع بود. در تعریف تواضع گفته شد که شکستن نفس به‌گونه‌ای که مانع از آن شود که آدم ذات خودش را بهتر از دیگران ببیند. این را به آن می‌گویند تواضع. این حالت درونی، نمودش در رفتار و گفتار ماست. کسی که واقعاً این‌طوری است، در رفتار و گفتارش جوری وانمود نمی‌کند که او از دیگران بهتر دیده شود. اینی که من بگویم: «فلانی‌ها این کار را نمی‌کنند، من این کار را می‌کنم» و «کار خوبی است این کاری که من می‌کنم که دیگران انجام نمی‌دهند»، بروز تکبر و کبر درونی است و باید از اینکه انسان این مدلی باشد، پرهیز کرد. انسان باید در ساحت گفتار و رفتارش مراقبت کند که این‌چنین حرف نزند و این‌چنین رفتار نکند. در رفتارش تمایز و برتری نسبت به دیگران دیده نشود. در تواضع، رفتار و گفتار انسان طوری است که باعث می‌شود دیگران را بزرگ بداند و اکرام کند. کمترینش این است که دیگران را مثل خودم خوب بدانم، و اصلش این است که خودم را از آن‌ها کمتر بدانم؛ یعنی در قدم اول سعی کنم که خودم را بهتر ندانم، در قدم‌های بعدی سعی کنم که آن‌ها را از خودم بهتر بدانم، خوبی‌های آن‌ها را ببینم و بدی‌های خودم را.
تواضع یک صفت درونی و نقطه مقابل آن کبر است که «خود برتربینی» می‌شود. مرحوم فیض کاشانی بین کبر و تکبر تفاوت قائل‌اند. تکبر نمود رفتاری کبر به حساب می‌آید. در نظر فیض کاشانی، نمود کبر درونی، تکبر می‌شود. حضرت امام (ره) در کتاب گران‌قدر «شرح چهل حدیث» بحثی دارند در مورد حقیقت تواضع. این را هم توجه داشته باشید که در «جنود عقل و جهل»، تواضع جزو یاران عقل بود و کبر در برابرش بود. عرض کردم کبر آن حالت درونی و تواضع هم حالت درونی است و تکبر، برونداد این حالت درونی است.
حضرت امام می‌فرمایند که در شرح حدیث جنود عقل و جهل، صفحه ۳۳۳ می‌فرمایند: «انسان خودبین و خودخواه چون فقط کمال خود و نقص دیگران را دید، با اتکا به دلبستگی بی‌اندازه به نفس خود، در او حالت خودشیفتگی پدید می‌آید.» یک چیزی را در خودم به عنوان کمال می‌بینم و یک چیز را در دیگری به عنوان نقص می‌بینم. این دو را در برابر هم می‌بینم: «یه چیزی را من دارم که دیگری ندارد.» یک علمی است، یک چیزی است که من بلد هستم و بقیه بلد نیستند. «آشپزی من خوب است، آشپزی بقیه انقدر خوب نیست.» «چشم من قشنگ است، موهای من رنگش قشنگ است، پوست تنم قشنگ است.» «همه تعریف می‌کنند از هیکلم، تعریف می‌کنند از بازی‌ام.» یک بازی خانوادگی دور هم رفتیم، هی بقیه را تحقیر می‌کنم: «تو که فوتبال بلد نیستی، تو که پاس نمی‌توانی دهی، تو که این‌طور، تو که آن‌طور.» هی احساس می‌کنم که مثلاً من با این‌ها در یک قد و قواره و جایگاه نیستم و خودم را برتر می‌بینم، آن‌ها را هی پایین‌تر و کوچک‌تر می‌بینم. یک کمالی را در خودم می‌بینم. حالا گاهی مثل فوتبال که اصلاً واقعاً کمال هم نیست. گاهی علم که در واقع کمال هست. اینی که من خودم را واجد می‌بینم و دیگران را فاقد می‌بینم، این می‌شود تکبر.
اولاً خودشیفتگی پیدا می‌کنم، خیلی از خودم خوشم می‌آید که به آن می‌گویند «عُجب». از این ویژگی که دارم، خودم هم می‌دانم، اشکالی ندارد انسان این را به عنوان یک نعمت از جانب خدا ببیند و دائم خدا را شکر بکند. خودش را کاره‌ای نبیند. خب، حالا من چشم زیبایی دارم، خدا داده، مال خداست. من وظیفه‌ام سنگین است. بعد باید هرآن چیزی هم که خدا داده، زکاتش را من بدهم. «زکات الجمال العفاف» زیبایی زکات دارد، جمال زکات دارد، علم زکات دارد. هر چیزی... این چیزهای خوبی که ما می‌بینیم. انسان به جای اینکه مشغول این بشود که: «وای! من دارم، بقیه ندارند»، مشغول این بشود که: «من زکات این را باید بدهم، من شکر این را باید به جا بیاورم.» این از جانب خداست، مایه امتحان است. این باید نگاه ما باشد. وقتی که مغرور نمی‌شوی، وقتی فهمیدی حساب و کتاب دارد. اونی که ندارد مسئولیتش کمتر است و اونی که دارد مسئولیتش بیشتر است. داشتنشم لزوماً کمال نیست. کمال در عالم بعد معلوم می‌شود. آنجاست که معلوم می‌شود کی دارد، کی ندارد. خوشگل و زشت واقعی آنجا هستند. عالم و جاهل واقعی آنجا هستند. اینجا هرکی که دو کلمه صحبت می‌کند، چهار نفر پای منبرشند، دو تا کتاب نوشته، ما می‌گوییم عالم. عالم را آن طرف باید عالم بدانند. در ملکوت آسمان‌ها و زمین آیا او را عالم می‌دانند یا نه؟ به او می‌گویند جاهل: «رب عالم قد قتله جهله.» عالمی داریم که جهلش او را کشته. به تعبیر امیرالمؤمنین (ع)، باز به تعبیر امیرالمؤمنین در نهج‌البلاغه (بعدی‌ها به نظرم خطبه ۸۷)، بعضی‌ها اینجا بهشان می‌گویند عالم ولی «صوره الانسان، و القلب قلب حیوان.» این فقط صورتش صورت انسان ولی دلش دل حیوان است. ادراکش و خواسته‌هایش و تمایلاتش و تعلقاتش چیزی جز یک مشت امور حیوانی نیست. به او عالم هم می‌گویند، ولی در ملکوت عالم به او حیوان می‌گویند. این‌ها باعث می‌شود که انسان فریفته این مسائل نشود، خودشیفته نشود. خدا ما را نجات بدهد.
این هم که استاد بزرگوار، اولین مبحثی که در کتاب مطرح کردند، بحث تواضع بود. چون از یک جهت مهم‌ترین مسئله همین تواضع و نداشتن تکبر است. و شیطان خوبی‌های زیادی داشت ولی به خاطر اینکه تواضع نداشت و تکبر داشت، از درگاه الهی رانده شد. خیلی مسئله مهمی است. خب، پس حالت خودشیفتگی در او پدید می‌آید. به همین دلیل حالت سربلندی و بزرگی به او دست می‌دهد. خودش را از دیگران بزرگ‌تر می‌بیند. کی می‌شود حالت کبر؟ چون این حالت قلبی در ملک یعنی رفتار بدن ظاهر می‌شود، آدمی بر دیگران سرکشی می‌کند. بعد دیگر در رفتار من می‌آید، در مدل حرف زدنم. با دیگران از موضع بالا نگاه می‌کنم، تحقیر می‌کنم. اصلاً تمسخر کی رخ می‌دهد؟ اصلاً تمسخر از نشانه‌های تکبر است. برای همین آیه قرآن هم در سوره مبارکه حجرات در مقام نهی از تمسخر فرمود که: «تمسخر نکنید، شاید این‌ها از شما بهتر باشند.» یعنی تمسخر بر پایه رذیله‌ای شکل می‌گیرد که خودش جزو رذایل اخلاقی است، ولی ریشه‌اش در این رذیله است که آدم خودش را از دیگران بهتر می‌داند. حالا بدبختی و بدی‌اش کجاست؟ آنجایی است که من کافرم، دیگری مؤمن است و به خاطر مؤمن بودنش او را حقیر و پایین می‌دانم. اینش خیلی جالب است. این دیگر اصل آن تکبری است که واقعاً دیگر این جهنمی است؛ یعنی ریشه جهنم رفتن این‌ها همین است که ما ازشان تعبیر می‌کنیم به «مستکبران». مستکبران عالم در برابر مستضعفان.
اصل آن تکبر و بدترین نوع تکبر این است که به خاطر عقایدش باشد. در جامعه‌مان هم کم نمی‌بینیم، دیگر. یک بسیجی را به خاطر بسیجی بودنش حقیر می‌دانند، یک آخوند را به خاطر آخوند بودنش حقیر می‌دانند، یک پاسدار، یک حزب‌اللهی را، یک چادری و محجبه را به خاطر این مسائل حقیر می‌دانند. این‌ها دیگر می‌شود آن تکبر، ذات تکبر، دیگر قبیح‌ترین نوع تکبر در حوزه اعتقادات. در من رخنه می‌کند به واسطه اینکه کسی اعتقاداتی دارد که اتفاقاً اعتقاداتش هم درست است، او را حقیر می‌دانم. که البته این هم باز یک ابعاد مادی هم پیدا می‌کند. دیگر آن آدمی که اعتقادات دارد، پرهیز دارد از خیلی از این لذت‌های ظاهری و مادی و من پرهیز ندارم. و من خب چون کمال را در همین لذت‌های مادی می‌دانم، خوب دقت بکنید به این نکته، کمال را چون در خوردن و در روابط جنسی و در سفر رفتن و ولخرجی و پول‌داری و در این‌ها می‌دانم، این هم که آدمی است پرهیز دارد، دزدی نمی‌کند، حق را ناحق نمی‌کند، عفت دارد، اهل آلودگی دامن نیست. و من هستم. آلودگی دامن اسمش را می‌گذارم «کیف و حال» که من دارم، این بدبخت ندارد و این انقدر امل است که نمی‌خواهد از من داشته باشم. من نمی‌گذارم که من داشته باشم؛ یعنی مانع کمال من هم می‌شود. برای همین حقیر است، برای همین دشمن است. چون مانع کمال من می‌شود. اونی که کمالی که «کمال می‌دانم» را ندارد، حقیر است. اونی که مانع کمال می‌شود. برای همین در نگاه او آخوند دشمن است.
انبیاء را به چشم مزاحم می‌بیند، به چشم دشمن می‌بیند. انبیا نمی‌گذارند ما کامیاب بشویم، نمی‌گذارند به کیف و حال برسیم. دشمن‌ها نمی‌گذارند مالمان را آنجوری که دوست داریم استفاده بکنیم: «آقا بدن خودم است، اختیارش را دارم.» «این راضی است، من هم راضی ام، به تو چه آخه؟» «دوست داریم با هم این‌طوری باشیم.» و به همین دلیل حقیرش می‌دانم، به همین دلیل خودم را بالاتر می‌دانم. این می‌شود ریشه تکبر. «این بدبخت که نمی‌داند لذت چیست!» «این بدبخت امل است.» «کیف نکردن!» در مورد طرح سفری که این‌ها رفتند خارج. کربلا بوده. «دنیا چه خبر است؟ دو روز برو، آره، ببین، یک دوری بزن تو اروپا، ببین چه خبر است؟ همه دنیای مدلی که تو فکر می‌کنی نیست.»
حالا انگار مثلاً کثرت را هم کمال می‌داند دیگر. آن چیزی که افراد بیشتری دورش جمع‌اند، حاکی از این است که آن چیز کمال است. همه این‌ها انگاره‌های غلطی است که باعث می‌شود که انسان تصورش نسبت به کمال غلط بشود. بد، دارا و ندار را غلط می‌فهمد. بعد به واسطه این فهم غلط، آنهایی که دارند را نسبت به آنهایی که ندارند بهتر می‌داند و آن جاهایی که خود را دارا می‌پندارد و دیگران را ندار می‌پندارد به واسطه همان تکبر دارد. این می‌شود ریشه تکبر. اگر این نگاه درست بشود در آدم: خودش را فقیر بداند، عالم را فقیر بداند، همه را محتاج بداند. دارای حقیقی را خدا بداند: «یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله و الله هو الغنی الحمید.» ریشه تمام رذایل کنده می‌شود. خدا ان‌شاءالله به حق این ماه رمضان، به حق این ساعات نورانی و پاک، ما را به این حقیقت برساند. بهترین چیزی که می‌تواند در این ماه رمضان نصیب ما بشود و بخواهیم از خدا که در شب‌های قدر، خصوصاً این عطیه و این موهبت نصیب ما بشود، این است که بفهمیم ما و بقیه موجودات چقدر فقیر هستیم. به حقیقت فقر خودمان راه پیدا کنیم که آنجا به ریشه تمام فضایل رسیده‌ایم، چون به قرب خدای متعال رسیده‌ایم و ریشه تمام رذایل کنده می‌شود چون دیگر خود ما از ما گرفته می‌شود، از این توهمات: «در که من چون غذای هفت رنگ دارم، اون یکی ندارد، من بهترم.»
ما چقدر در نگاهمان آدم‌های «فقیر حقیرِ فقیر» مادی! چون خانه‌اش مثلاً پایین شهر است، این‌هایی که مثلاً خانه‌هایشان امکاناتش این مدلی است. مثلاً ماشین پیکان مثلاً مدل ۸۳. با پیکان ۸۳ از قم راه افتاده، دو روز تو راه مشهد. ولی زودتر از آن ۴۰۵، حقیر می‌دانیم دیگر. بگوییم: «بابا! مثلاً سانتافه که می‌رسیم احترام می‌گذاریم، بغلش با احترام و تجلیل رد می‌شویم.» به یک پیکان که نگاه حقارت به او نگاه می‌کنی. چی بود اسمش؟ بوگاتی بود؟ بوگاتی مثلاً شایسته پرستش، شایسته سجده است. ولی مثلاً مینی‌ماینر: این‌ها برای ما ارزش است دیگر! یعنی بوگاتی ارزشمند است، پیکان فاقد ارزش است. و به همین دلیل صاحب بوگاتی ارزشمند است و صاحب پیکان فاقد ارزش است. «کی اون حرفی که حالا می‌گه لندکروز با ۲۰۶ فرقی نمی‌کنه؟» اینجا ببین حرف عرفانی است. حالا اون بنده خدا منظورش چی بوده؟ حرف عرفانی. به امیرالمؤمنین گفتند که... کسی گفت: «من محتاجم.» حضرت به آن مسئول خزانه‌دار گفتند که: «یک تیکه بهش بده از اون خزانه.» گفت: «آقا، درهم بدهم یا دینار؟» حضرت فرمودند که: «ببین چی می‌خواهد. کلاهما عندی حجران.» خیلی تعبیر عجیب! طلا، نقره فرق... جفتش «یک تیکه سنگ» پیش من. ببین چی می‌خواهد. لندکروز، ۲۰۶ برایمان هر دو یک تیکه آهن‌پاره باشد. نیستیم دیگر. «کلاهما عندی آهن‌پاره.» طلا و نقره که «کلاهما عندی حجران»، دو تا تیکه سنگ است. نیست. پانصد هزار تومانی، صد هزار تومانی، دوتایش کاغذ است، پیش ما نیست. صد هزار تومانی، پانصد هزار تومانی خرج بکنیم. سفیر باشیم. نه، این‌ها را کمال را در این‌ها نبینیم، این‌ها را واجد کمال نبینیم، این‌ها را معیار کمال قرار. این آن خطرناک‌ترین تکبری است که واقعاً با این تکبر نجات اصلاً نمی‌شود، گفت دشوار است، اصلاً غیر ممکن است. این تکبر قطعاً سقوط و جهنم توشه. این که بله، «احسن، کلاهما عندی حجران الا اعطی انفعهما.» این‌ها هر دو تاش پیش من یک تیکه سنگ است، به کارش می‌آید، به کارش می‌آید! این نگاه امیرالمؤمنین است دیگر به دنیا، عالم ماده است. خب، ما همه بدبختی‌مان در همین است دیگر. اینجا را معیار قرار داده‌ایم. برایمان خانه‌ی نیاوران با خانه نازی‌آباد خیلی فرق می‌کند. بلوار سجاد با ساختمان خیابان خیلی فرق می‌کند. واقعاً فرق می‌کند. بله، این ماشین با آن ماشین خیلی برایمان فرق می‌کند. طلا و نقره خیلی برایمان فرق می‌کند. آن وقت کسی که طلا دارد با کسی که نقره دارد خیلی فرق می‌کند. اونی که طلا بیشتر دارد با اونی که کمتر دارد خیلی فرق می‌کند. اونی که پنج متر زمین دارد با اون کسی که پنج هکتار زمین دارد خیلی فرق می‌کند. اونی که پنج متر زمین در بیابان‌های بین شاهرود و سبزوار دارد با اون کسی که پنج هکتار زمین در نیاوران دارد خیلی فرق می‌کند. او بهتر است، او بالاتر است. این می‌شود اون ریشه اون حقارتی که اون وقت می‌رویم موس‌موس می‌کنیم یعنی به آهستگی و کرنش دنبال چیزی رفتن دنبال آمریکاییا. حقیری که ۸ سال اینجا جهنم برای خودش درست کرد، ملت را تحقیر کرد. ریشه‌اش این است که بعضی وقت‌ها آدم به واسطه اینکه فکر می‌کند، مرتبه اولش به واسطه مادیات بود، مرحله دومش به واسطه معنویات. تکبر به واسطه معنویات.
این قدم اولش را نجات پیدا بکنیم. ابلیس را این تکبر زمین زد که «خَلقتَنی مِن نارٍ و خَلقتَهُ مِن طِینٍ.» «من از آتش هستم، او از خاک.» آتش و خاک. تازه هر جور هم حساب کنی خاک بهتر است ها! در قیاس با آتش. ولی چون یک فضیلتی را قائل است بین آتش و خاک. آن «ناری» را به آن «طینی» ترجیح می‌دهد. این را افضل می‌داند، این را بهتر می‌داند. هم خودش را به این واسطه بهتر می‌داند هم اونی را که این‌طوری است. مرحله بعدی‌اش این است که به واسطه معنویات خودش را بهتر می‌داند. چون نماز شب می‌خواند، چون روزه می‌گیرد. این هم باید بداند که از جانب خداست و توفیق الهی است و از خودش نیست. پس بعد این ظاهر می‌شود در ملک بدن. آدمی بر دیگران سرکشی می‌کند و در ظاهر هم بزرگی می‌فروشد که این‌ها آثار رفتاری تکبر نام دارد.
بعد حضرت امام می‌فرمایند که اگر انسان اسیر در پندارهای ناروا از این احتجاب و غفلت بیرون بیاید و خودش را همانطور که هست ببیند، بلکه بالاتر از آن ببیند، اول باورم بشود که این‌ها فضیلتی نیست. بعد بالاتر از آن، عیب‌ها و زشتی‌ها و بدی‌ها و گناهمان فقط به او التفات داشته باشم. به سبب خطاها و گناهان خود، به خویشتن به نظر خرده‌گیری بنگرد. این دیگر مرحله بالاترش. اینجا بر اثر این آگاهی خودش در نظرش کوچک و خوار می‌شود و ذلت و افتقار نفس را در می‌یابد. که این باعث می‌شود انسان آن وقت در عبادتش هم خاشع می‌شود. خشوع پیدا می‌کند: «انها لکبیره الا علی الخاشعین.» آن وقت از عبادت لذت می‌برد. ما از عبادت لذت نمی‌بریم، من و امثال من. چرا؟ چون خشوع نداریم. چرا خشوع نداریم؟ چون چنین ذلت و افتقار نفسی را نداریم. چرا این را نداریم؟ چون متوجه و ملتفت به زشتی‌ها و عیوب و بدی‌ها نیستیم و توجیه می‌کنیم. تا می‌خواهیم یک عیبی را در خودمان بیابیم، توجیهش می‌کنیم. یا چهار نفری که این عیب را به حسب ظاهر بیشتر از ما دارند، آن‌ها را بهشان نگاه می‌کنیم می‌گوییم که مثلاً حالا مثلاً من نمازم مثلاً می‌خواهم یک عیبی در خودم ببینم، می‌گویم: «خب ببین! نمازت بدون حضور قلب است.» می‌گویم: «برو بابا، بی‌نماز ما داریم.»
حالا من بیایم بابت اینکه نمازهایم بی‌حضور قلب است، شرمنده باشم؟ نمی‌گذارد انسان ملتفت باشد به عیبش. این‌ها کار شیطان است و کار نفس است. خدا ان‌شاءالله ما را نجات بدهد. و چون با این بینش همراه شد، با «حسن ظن به دیگران» و «بزرگ شمردن مخلوقات خدا»، این می‌شود زمینه حسن ظن به دیگران. بقیه را خوب می‌داند، بقیه را، رفتارهای بقیه را حمل بر صحت می‌کند. رفتارهای بقیه را حمل بر کمال می‌کند، رفتارهای خودش را حمل بر نقص می‌کند. اگر فلانی این‌طور گفته، اثر دلسوزی‌اش بوده، اثر کمالی بوده. اگر من این‌طور گفتم، اثر جهلم بوده. نه، من از سر دلسوزی‌ام بوده، او از سر جهلش بوده. مخلوقات خدا را بزرگ می‌شمارد، بقیه را مظاهر جمال و جلال حق می‌داند. کم‌کم در نفس یک حالت تذلل و سرافکندگی پیدا می‌شود بابت خودش و بودنش و این‌گونه بودنش. شهروند است. خجالت می‌کشد از خودش. شرح حدیث جنود عقل و جهل، صفحه ۳۳۳ و ۳۳۴.
با عزت نفس چطور؟ عزت نفس یعنی در قبال دیگران خودمان را کوچک نکنیم. مؤمن حق ندارد خودش را پیش دیگران کوچک کند، ولی حق ندارد خودش را در برابر دیگران بزرگ ببیند. ما یک «عزت بیرونی» داریم، یک «ذلت درونی» داریم. در دعای عرفه هم عرض می‌کنیم که: «خدایا، هر چقدر که به من عزت بیرونی می‌دهی، به همان میزان ذلت درونی بده.» در بقیه ادعیه هم داریم: «عند نفسی خدایا من را پیش خودم منحط کن.» هر چقدر پیش مردم بالا می‌بری، همان‌قدر پیش خودم من را پایین بیاور. خودم، خودم را کوچک و حقیر بدانم، نه اینکه پیش بقیه خودم را حقیر بکنم. حق نداریم خودمان را پیش کسی کوچک بکنیم. عزت و آبروی اجتماعی را خدا داده و حق نداریم لگدمال بکنیم. این ذلت نفسی که گفته می‌شود، ذلت درونی است. از درون خودمان را کوچک ببینیم. این می‌شود حالت تذلل و سرافکندگی. «خودش را از دیگران کوچک‌تر می‌شمارد.» و این حالت تواضع قلبی که آثار آن در ملک بدن ظاهر می‌شود و این‌چنین است که می‌گویند: «تواضع کرد و متواضع شد.»
تواضع پس آقا، اصلش این است: «از تو خودم را کوچک و حقیر بدانم و احساس نکنم نسبت به مخلوقی از مخلوقات الهی برتری دارم.» خدا نصیبمان بکند ان‌شاءالله. خیلی هم سخت است رسیدنش. و عرض کردم راهکارش هم فعلاً در حد ظاهر، مراقبت کردن در گفتار و رفتار، مراقبت کردن که در ساحت ظاهری من رفتار و گفتار متکبرانه‌ای رخ ندهد. از موضع بالا برخورد نکنم. ببینید، حضرت یوسف (ع) در دادگاه، آن فضایی که همه منتظرند که از خودش دفاع بکند و حقانیتش ثابت شده، سال‌ها زندان رفته. عرصه‌ای است که دیگر خودش را تطهیر بکند در ذهن‌ها. چی می‌گوید؟ «ان النفس لأمارة بالسوء.» آره، من البته این گناهی که این‌ها می‌گویند نکردم، ولی خودم را تبرئه نمی‌کنم. من بدم، نمی‌گویم بد نیستم. ولی این کاری هم که این‌ها می‌گویند نکردم. خیلی نکته دارد. مدل تربیتی قرآن و عترت این است. انسان تراز قرآن این است که آنجایی هم که یک تهمتی زده شده، سال‌ها انسان به ناحق زندان رفته، الان هم وقت اثبات بی‌گناهی من است. حالا ما اگر بودیم که پدر این‌ها را در می‌آوردیم. چی؟ «سال‌ها من را انداخته زندان، تازه آمده، می‌گوید که پدرتان را در می‌آورم.» به معنای ظلم‌پذیری نیست ها! که هرکی هر کار خواست با ما بکند. برنامه سیم نگاه کنیم، مجموعه مسائل باید با همدیگر به او توجه داشت. حالت درونی که شکسته است. از تو احساس فضیلت و برتری و کمال و این‌ها ندارد. «بنده خدا، من پیغمبر خدا! بعد تو آمدی به من می‌گویی که به ناموس یکی دیگر چشم داشتم؟ من از این کارها بکنم؟ اصلاً من از این کارها؟ من، بابای من کی بوده؟ در چه خانه‌ای بزرگ شده‌ام؟ دوازده تا برادر من، سوگلی بودم. بعد من بیایم اینجا بروم این عجوزه، با عزیز مصر چشم داشته باشم؟» «من که اگر لَمّا رَحِمَ ربی، اگر خدا رحم نکند که من به هر گناهی مبتلام، ولی اینجا خدا رحم کرده این گناهی که گفتند را انجام ندادم.»
تواضع پس یک حالت درونی است که ریشه‌اش برمی‌گردد به شناخت صحیح و واقع‌بینانه از جایگاه انسان در جهان هستی. این شناخت واقع‌بینانه از انسان همین بود که عرض شد. و هر چقدر که این حالت در ما شکل بگیرد –که این حالت به واسطه آن شناخت شکل می‌گیرد، خوب دقت بکنید– شناخت دقیق از خودم باعث می‌شود که یک حالت درونی در من شکل بگیرد، آن حالت درونی اسمش چیست؟ تواضع. هر چقدر این شکل بگیرد، در رفتار ظاهری من با دیگران نمود پیدا می‌کند. به دیگران هم حق می‌دهم، حق و حقوق دیگران را هم می‌بینم، می‌فهمم. بنده، یکی از چیزهایی که مقید هستم اصلاً جواب ندهم –یعنی یک تمی انگار نمی‌دانم از کجا شکل گرفته– بعضی‌ها پیام که می‌دهند. همین دیروز یا پریروز بود، طرف پیام داده بود که: «یک کاری با تو دارم، یک سؤالی یا کاری دارم. اگر جواب را ندهی قیامت یقه تو را می‌گیرم.» مقید هستم که این‌ها را ابداً جواب ندهم که بیایم از موضع بالا و تکبر و حق به جانب و طلبکار. وظیفه ندارد کسی بخواهد... چه‌کاره‌ای تو؟ چه بدهی از من داری وقتی که داری تلف می‌کنی؟ طلبکارم هستی؟! یکی دیگر باید وقت بگذارد، گوش دهد؟ چه وظیفه‌ای دارد؟ عمدتاً هم واقعاً اتلاف وقت است؛ یعنی سؤال‌ها خیلی از این سؤال‌ها پرت و پل است. از هزار نفر دیگر هم می‌تواند بپرسد و فقط هم اذیت و آزار است. به سؤال به درد بخور واقعی هم نیست که کسی از پسش بر نمی‌آید، می‌خواهد ببینم: «بابا بزرگم در عالم برزخ الان کجاست؟» مثلاً به من چه؟ نه من می‌دانم، نه می‌توانم. به تو چه؟ حالا من بدانم، به تو چه؟ این‌ها حق ندادن به دیگران است که ریشه‌اش تکبر است. گوش می‌دهد، هی آن تکبر شعله‌ور می‌شود: «ببین، گفتی که اگر...» حالا این همه حرف در مورد حق‌الناس زده شد، یک کلمه‌اش آن وسط این بوده که مثلاً یک کسی می‌تواند سؤالی از دیگران جواب بدهد. با آن بت نفسش هم یک دانه سازگار بود. هیچی دیگر را نفهمید. «معلم حق دارد، آداب سؤال پرسیدن، آداب علم‌آموزی...» چه چه؟ هزار و یک مسئله بود، هیچ کدامش را حالیش نشد. همین یک دانه را فهمید که بعد با حق این‌ها تکبر است دیگر. حقی برای دیگری قائل نیستیم: «آقا، اون هم حق دارد که جواب ندهد. اون هم حق دارد که به کارهای دیگرش بپردازد. اون هم زندگی دارد، اون هم وقت دارد، اعصاب دارد.» گفتم خودمان هم هزار و یک مورد بد می‌توانیم بگوییم، رعایت نمی‌کنیم. ماشینمان را هر جا دلم می‌خواهد پارک می‌کنم.
یک چالشی که ما داریم، بدبختی که داریم، مشهد هم می‌آییم. این خیلی چالش بزرگی است. همین بعضی حضرات در کوچه حق دارند پارک بکنند. بعد جالب است تو آنجا حق نداری پارک بکنی. خیلی قشنگ با زور برو، دیگر رد می‌شوی، بالاخره با زحمت رد می‌شوی، دیوار را بگیر و رد شو، ولی رد می‌شود. ولی اگر تو مورد قشنگ مقابلش باشی، شده مثلاً همان بزرگواری که ماشین پارک می‌کند پدرت در می‌آید تا رد بشود. یک بار با بچه‌ها نشستند در حیاط فوتبال، در زدند که: «ما مریض داریم، سر و صدا نکنید.» ریشه اینکه ما حقوق یکدیگر را مراعات نمی‌کنیم تکبر است. چرا در خانواده‌ها انقدر مشکل داریم؟ این حق و حقوق اون یکی را قائل نیست، اون حق و حقوق این را قائل نیست. «فقط یک وظیفه داری که غذا درست بپزی که نمی‌پزی. خانه را تمیز بکنی که نمی‌کنی. هر کاری هم که کردم از سر لطف بوده، وظیفه نبوده. من که وظیفه ندارم، تو دو تا وظیفه داشتی که اون هم انجام ندادی. پس به من طلاق بده!» ریشه‌اش تکبر است. اینکه حقوق اجتماعی مراعات نمی‌شود، ریشه‌اش تکبر است. اگر شکسته شود این تکبر، آن وقت من هم وظایف خودم را می‌بینم و حقوق دیگران را. من هم وظیفه دارم، بقیه هم حق دارند. حالا در آن موردی هم که گفتم معنای این نیست که حالا مثلاً یک طلبه‌ای مثل ما هیچ وظیفه‌ای ندارد یا مثلاً ما هیچ کدام را جواب نمی‌دهیم. اونی که از در تکبر و قلدری وارد می‌شود و حق به جانب می‌آید، اون را مخصوصاً جواب نمی‌دهیم که این فکر غلط کثیف در او تأیید نشود که فکر کند آره هر کس دیگری را حالا می‌تواند برود این‌جوری خفت بکند.
حالا ما نااهلیم، ته جهنم است که عاقبت‌بخیری نداشتیم. «که این چه مدل حرف زدن است؟ یقه‌ات را می‌گیرم اگر جواب ندهی، روی سر پل صراط یقه تو را پرتت می‌کنم! فلان شکایت تو را می‌روم به حضرت زهرا (س) می‌کنم.» یکی نامه‌ای داده بود: «اگر جواب این را ندهی ساکن کجا... حکیم! می‌روم کنار قبر حاج قاسم نفرینت می‌کنم!» نفرین‌ها چون برمی‌گردد به خود شخص، خوب است. تو به ناحق است. چه مدل حرف زدن؟ چه حقی داری؟ تو این‌جوری تکبر است: «من یک حقی دارم و تو یک وظیفه‌ای داری، یالا انجام بده ببینم! با شلاق می‌زنمت!» این شلاق نفرین گرفتم اینجا بالا سرت.
اگر این‌ها نباشد ما اسیر خودبینی و خودشیفتگی می‌شویم و یکی دیگر از مشکلاتی که پیش می‌آید این است که چطور با انسان متکبر رفتار کنیم. همین یک بخشش هم همین است: با انسان متکبر یک جوری رفتار کنیم که فکر نکند همه در قبال او وظیفه دارند و او در قبال همه حق دارد. و هی تأیید بشود این فکر در او و هی تقویت بشود این تکبر در او. تحقیرش کنیم، تأییدش نکنیم. این فکر غلط و کثیف او را تأیید نکنیم. اگر دارد وارد حریم ظلم می‌شود، ولو منجر به شکستن او بشود به واسطه تکبر، ظلم هم دارد می‌کند. یک وقت فقط توقع دارد، ظلم نمی‌کند. توقع را اجابت نمی‌کنیم که تکبرش تأیید نشود و تقویت نشود. توقع ناحق می‌گویم‌ها! یک وقت توقع به حق است‌ها، باز اشتباه نشود ها! آره، این توقع به حق است، توقعی است که درست است. اینکه هر کسی هر توقعی دارد را حالا زن و شوهر بین پدر و مادر با بچه، هر که هر توقعی دارد، بگوییم: «تکبر تو را تأیید نمی‌کنم.» بعضی اوقات اصلاً به حق است. بعضی وقت‌ها حتی حق و ناحق است، ولی با محبت و با انجام دادن و این‌ها ریشه همان توقع هم حل می‌شود. یعنی آن توقع به هر حال یک چکر آبی این وسط رخ داده، یک توقع، توقع دارد. زنگ بزنم؟ من زنگ بزنم که حالا من کوچک‌ترم؟ حالا من زنگ بزنم؟ خیلی مسائل حل می‌شود. «نه، من این توقع ناحق را اجابت نمی‌کنم.» نه، حالا اینجا اشکال ندارد. ولی یک وقت هست که این از چه موضع بالایی است و این در طرف تأیید و نهادینه می‌شود. اصلاً انگار یاد می‌گیرد که با هرکی می‌خواهد همین‌جوری برخورد کند. بدبخت و مظلوم دیگر. این را نباید تأیید کرد، نباید نهادینه کرد. روایتی داریم که: «گفته باشد در برابر متکبر، تکبر کنید.» یک همچین مضمونی در روایت است. حالا چون روزه هستیم محکم نمی‌توانیم بگوییم ولی همچین مضمونی یادم هست که: «در قبال متکبر، متکبر باشید.» همین الان که گفتی من دوست فلانی‌ام، لااقل به خاطر ایشان جواب بده. حالا من سر کلاس هستم، طرف... یعنی یک تصوری نسبت به اینکه الان شاید نمی‌تواند جواب بدهد، شاید جایی است، کاری دارد. یک حقی قائل باش برای طرف تو در دیر جواب دادنش.
مشکلات ما، خب، آن وقت در ارتباط با دیگران به جای به جای اینکه ما تکریم بکنیم، توقع فقط احترام داریم. فقط ما توقع احترام و تکریم داریم و به جای اینکه بابت آن چیزهایی که ندارد در صدد جبران و حل و شکوفایی باشد، هی به همان‌ها راضی و توجیه می‌کند و بلکه خوشحال است و به خاطر همین بی‌نیازی کاذب هم از خیلی از خوبی‌ها و فضایل محروم می‌شود. در خودش نیاز نمی‌بیند. خب، مثلاً بقیه رفتند درس خواندند، سواد دارند، من ندارم. «چه نیازی است حالا، خیلی هم مهم؟ حالا آن هم که خوانده خیلی مهم نیست. من نه، آخراشم اون‌ها به پول من نیاز دارند، من به علم اون‌ها نیاز ندارم.» یک احساس استغنای کاذبی در آدم شکل می‌گیرد و هیچ وقت هم به کسی احترام نمی‌گذارد و دلیلی نمی‌بیند که بخواهد کسی را محترم بداند و به کسی احترام بگذارد. گاهی در بعضی از این شخصیت‌هایی که چهره می‌شوند، مشهور می‌شوند، خیلی واضح و نمایان دیده می‌شود که باید با تحقیر و با یک موضع بالایی برخورد کرد. گاهی در مسئولین، سیاستمدارها، قدرتمندان که: «حالا تو کی هستی؟ حالا تو چی هستی؟ چه ارزشی داری؟» یا: «چرا من باید آخه مثلاً به تو احترام بگذارم؟»
خودشیفتگی نه تنها رابطه فرد را با دیگران دچار مشکل می‌کند، بلکه ممکن است به سرکشی در برابر پروردگار هم منجر بشود. بحث دیگری است که حالا خیلی سریع بخوانم که این خودشیفتگی و تکبر که در روابط اجتماعی ما ظهور پیدا می‌کند، این در روابط ما با خدای متعال هم آسیب می‌زند. روایات زیادی و آیات زیادی داریم در قرآن و روایات که به تواضع بین انسان و خدا اشاره کرده. قرآن کریم می‌فرماید: «تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذینَ لا یُریدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً.» بهشت و آخرت را برای کسانی قرار دادیم که علو در زمین نمی‌خواهند، برتری در زمین نخواستند، دنبال اینکه در زمین بهتر باشند نبودند. بهشت مال چه کسی است؟ این‌جوری نباشد اصلاً بهشت نمی‌رود. «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ.»
در روایاتی هم تواضع عامل بلندمرتبگی انسان دانسته شده و باعث رسیدن او به مقامات رفیع اخلاقی. در مقابل تواضع، این هم بگویم: در مقابل تواضع، بله، این بحث تواضع. جلسه بعد می‌خواستیم سه جلسه‌ای نشود بحث‌هایمان، ولی خب، تواضع سه جلسه می‌شود. چون تواضع خیلی مفصل بود، گفتیم که در برابر تواضع ما چند مدل رذیله اخلاقی داریم. یکیش خودش است و خودبینی که نقطه اشتراک همه این‌هاست. اگر تواضع در نهاد انسان جا نگرفته باشد، شجره خبیثه خودبینی در همه ابعاد شناختی و رفتاری انسان ریشه می‌دواند که نتیجه‌اش می‌شود «عُجب» و «فخر» و «کبر».
منشأ عُجب، خودپسندی و خودشیفتگی این است که انسان یک کمالی از کمالات انسانی را در خودش می‌بیند، یک نعمتی از نعمت‌های خدا را در خودش می‌بیند و خوشحال است بابت داشتن این کمال یا آن نعمت و نگران از دست دادنش هم نیست. خود همین که من توجه به این داشته باشم که این از من نیست و ازم گرفته می‌شود، این خودش باعث می‌شود که آدم دیگر نمی‌نازد به خودش. بابت آقا! زیبایی به راحتی گرفته می‌شود، علم به راحتی گرفته می‌شود، بیان قشنگ به راحتی گرفته می‌شود. خیلی داستان و خاطره در این زمینه زیاد است. چرا فرصتش نیست بهش بپردازیم؟ آن کسانی که ازشان گرفته شده را آدم برود ببیند. انقدر خوشگل بود. شما الان می‌روی می‌بینی پیر شده و دیگران از نگاه به این‌ها کراهت دارند. این در جوانی سر و دست می‌شکستند برای اینکه از نزدیک ببینندش. انقدر زیبا بود. و من هم همین‌طورم. آنهایی که بهش می‌نازم همین‌طور است. سلامتی من، زیبایی من، پول من. انقدر ثروتمند باشی که یک شبه به خاک سیاه نشسته باشی. گرفته می‌شود، دست تو نیست. آیاتی هم در قرآن داریم که در آن جلسات از «حیوانیت و حیات» بعضی از آنها را خواندیم. هم در سوره کهف داشتیم، هم در سوره قلم داشتیم. یک شبه ثروت این‌ها دود شد، باغ این‌ها خاکستر شد. برای همین می‌شود گفت که عُجب این است که انسان «نعمت را بزرگ بداند و به او تکیه بکند و فراموش بکند منعم حقیقی را که خدای متعال باشد.»
گفتیم یک مورد دیگر هم هست که حالا این یک کمال و یک نعمتی بود. بدترش این است که من یک عیبی دارم و به آن سرخوشم. بابت یک گناهی مثلاً: «هیچ کس مثل من چاقوکش نیست، هیچ کس مثل من مثلاً دَلّه‌دزد نیست، هیچ کس مثل من جیب‌بر کیف‌قاپ نیست. من رأس همه این کیف‌قاپ‌های مشهد هستم.» مثلاً. اینکه دیگر اوج بدبختی است دیگر! به یک چیزی می‌نازم که دیگر اصلاً کمال هم نیست. البته اون در عالم خودش و در فضای خودشان کمال می‌داند. در عالم دزدی، این جیب‌بری، این آدم و اینکه: «من بهترین جیب‌بر مشهد هستم.» کمال است دیگر. که آن دیگر بدتر از همه این‌هاست. پس معیار ارزش‌هاست. من چه چیزی را ارزش بدانم؟ بر اساس آن دچار عُجب و کبر می‌شوم. که گفتیم فرد بی‌ایمان ممکن است به همین لذت‌ها و زندگی ظاهری فریفته بشود و غرق بشود در دنیا. فرد با ایمان هم به عبادت‌ها و مظاهر دینداری‌اش فریفته بشود. به همین چادری که دارد، به آن ریشی که دارد، به تسبیح و انگشتری که دارد، به زیارت امام رضایی که می‌رود، هیئتی که می‌رود. این‌ها زمینه تکبر در من بشود.
یکی از اساتید می‌گفت ما مکه بودیم. می‌گفت که «بدبختی ما واقعاً گوگل!» یکی از این ایرانی‌های همراه ما در کاروانمان، یک بنده خدای غیر ایرانی آمد آنجا وایساد نماز بخواند. این همچین با هول این را زد کنار خودش وایساد. گفتم که: «چرا این‌جوری کردی؟» گفت: «اینجا برای نماز خواندن شیعه علی بن ابی‌طالب است، نه این سنی عمری.» بگو بهش! گفتم: «شیعه علی بن ابی‌طالب فضلش به تواضعش است. شیعه کسی هستی که همه فضیلتش و همه جایگاهش از تواضعش است. علی بن ابی‌طالب به خاطر تواضع شده علی بن ابی‌طالب. بعد تو به واسطه اینکه حالا شیعه واقعی هم من‌درآوردی است که آن اسمی که هستی، خودت را به او چسباندی.» حالا به واسطه «بگو چسباندن»، تکبر پیدا کردی! خودش بود، اصل جنس بود، کمالش به تواضعش بود. بعد تو به واسطه اینکه خودت را به او وصل می‌دانی مغروری به بقیه! چقدر ما پرتیم! به واسطه اینکه: «من علی را قبول دارم.» تکبر دارم به آن کسی که تازه آن هم معلوم معلوم نیست در واقع محبتش و اعتقادش کمتر از من است یا بیشتر از من است. شاید در عالم واقع رفتیم، به خاطر تواضعش نزدیک‌تر بود به امیرالمؤمنین.
امام کاظم (ع) در روایتی در مورد عُجب می‌فرماید: «العُجب درجات.» عُجب درجاتی دارد. یک درجه‌اش این است که: «إن العبد یا إن یزین للعبد سوء عمل.» یک کار زشتی بکند و خوب بداند این دیگر بدترین نوع عُجب است؛ یعنی می‌نازم به یک کار زشتی از خودم، به بددهنی، به قلدری‌ام، به چاقوکشی‌ام، زورگویی‌ام. «هیچ کس مثل من نمی‌تواند با تویوتاش بزند بقیه را لت و پار بکند.» «فیرآه حسنا.» که زشت است ولی من قشنگ می‌بینم و تازه بهش می‌نازم: «فیحجبه.» باعث عُجب به من می‌شود و «یحسب و یحسب انه یحسن الثناء.» فکر می‌کند کار خوب دارد می‌کند. این یک درجه عُجب است که از همهش بدتر است. یک درجه دیگرش چی هست؟ «و منها أن یمن العبد بربه بایمانه.» ایمان دارم. «فیُمنّ علی الله عزوجل.» منت سر خدا می‌گذارم. «من که این همه به خاطر تو روزه گرفتم، ماه رمضان! ببین من چقدر دعا کردم. ببین چقدر نذر کردم. نه، بیا، حاجت دادی، خب معلوم است باید بدهی. این همه من نماز، این همه روزه، این همه جمکران رفتم.»
«وَلِلّٰهِ عَلَيْهِ فِيهِ الْمَنُّ» منت، اینجا خدا دارد، منت. نه من. اگر مثبتش در مورد این تکبر چیست که تکبر مال خداست، خدا دارد و تکبر دارد. اگر بگویی روش مثبت نداریم ما عبدیم، ما نداریم. اونی که ندارد جایی هم برای تکبرش نیست. اونی که دارد جای تکبر دارد. خدا دارد، چیز خوبی است. پس ما هم یکم باید داشته باشیم! برای خداست و عجب، آقا، باعث فساد عمل می‌شود. همین که من توجه به این بکنم که از خودم و بنازم و نفس من اینجا همچین به یک کیفی به یک لذتی می‌رسد، بابت اینکه: «به به! من چه خوبم و به چه نمازی!» حالا گاهی «الحمدلله» الکی هم تنگش می‌چسبانیم. «الحمدلله، سی سال روزه ماه رمضانمان ترک کرده است.» «الحمدلله» با شکر و این با الحمدلله یک وقت الکی است. یک وقت الحمدلله باطنی است. واقعاً از جانب خدا نعمت می‌دهد و خودش را دارد فقیر می‌داند و احساس شرمساری دارد بابت این لطفی که خدا بهش کرده. پیش خدا کوچک می‌داند که: «خدایا، تو هر سال به من این لطف کردی، من روزه بگیرم. چقدر من شرمنده محبت این هستم.» آقا، باعث فساد عمل می‌شود؛ یعنی همین روزه‌ای که بهش می‌نازیدی، همه‌اش پرید، بی‌خاصیت می‌شود، نابود می‌شود، فاسد می‌شود.
که حالا یک بحثی هم اینجا در مورد فساد عمل داریم. پرسیدند که اگر متکبر والدین باشد، بله، حالا این را ان‌شاءالله فردا بحث تکبر و تواضع، همان اولش هم که بنده داشتم متن کتاب را مطالعه می‌کردم، دیدم این در یک جلسه خیلی مفصل است. حالا می‌خواستیم سه جلسه‌ای هم نشود بحث‌هایمان. بعد دیگر حالا یک دانه استثنا سه جلسه‌ای شد. ان‌شاءالله فردا توضیحات بیشتری را عرض خواهیم کرد و یک تمرینی هم در مورد تواضع قرار بود عزیزان انجام بدهند، نمی‌دانم انجام دادند یا نه. آن تمرین را هم عزیزان ان‌شاءالله انجام بدهند. حالا بعضی عزیزان هم فرستادند که استفاده خواهیم کرد. ان‌شاءالله.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات اخلاق اجتماعی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00