‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
بحث به اینجا رسید که «عجب» باعث فساد عمل میشود. هم کارهای خوبمان با عجب خراب میشود و هم کارهای بدمان. وقتی که عُجب داریم، عجبمان باعث میشود که کارها را نفهمیم و توجیه کنیم و همین باعث میشود که هیچوقت از آن کارهای بد خارج نمیشویم و راه توبه به ما بسته میشود. به تعبیر استاد بزرگوار در این کتاب، آنجایی که فرد به رفتار نیکوی خودش دلبسته، این رفتار خودش را یافته، بنده خود شده است. خیلی تعبیر سنگینی است که خدا را فراموش کرده و به خودپرستی، خودشیفتگی، خودپرستی، یعنی منعم را خودم میدانم، منشأ اثر را خودم میدانم، خودم به خودم عطا کردم. خب، مگر خدا کیست؟ خدا همان است دیگر. خدا منشأ اثر است دیگر. انی که داراست و میدهد. منم حالا یکوقت فرعون داد میزند: «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَىٰ»، «مَا عَلِمْتُ لَکُمْ مِنْ إِلَٰهٍ غَیْرِی». ببخشید، این فریاد ما در درون است که من برای تو جز خودم کسی را نمیشناسم که بخواهی بهش شیفته باشی و دل بدهی. و اینجا عبادتی که قرار بود باعث یاد خدا بشود، ابزاری شد برای خودشیفتگی و خودفریبی و خودپرستی و این باعث هلاکت میشود.
«مَنْ دَخَلَهُ الْعُجْبُ هَلَکَ». اگر این خودپسندی و اینکه انسان به برخی از این کمالات و نعمتهایی که دارد اتکا بکند، اگر اینها باعث بشود که ما این روند ادامه پیدا کند و به رفتار ما منجر بشود، به عمل و مباهات کشیده بشود، اینجا رذیله فخرفروشی شکل میگیرد، تفاخر، فخرفروشی، مباهات کردن با چیزهایی که خارج از ذات انسان است؛ مثلاً، تفاخر به نسب: «من بچه فلانیم». بله یکی از این نمایندههای مجلس فامیلیاش کوچکزاده بود، حالا این دور هم رأی آورده ایشان. تهران با یکی از این نمایندههایی که این دور رأی نیاورد که پسر یکی از علما بود، جروبحثشان شده بود. او پشت تریبون داد میزد که: «کوچکزاده با بزرگزاده درنیفت، همان ساسانوف بهش میگفت تو اجدادت روسی بودن و اینا.» کوچکزاده با بزرگزاده درنیفت. وقتی انسان اهل مراقبت نیست، اهل حسابوکتاب از خودش نیست، میرود تا اینجاها که خدایناکرده مبتلا میشود به این فخرفروشیها.
یکیاش تفاخر به نسب، تفاخر به اموال: «من بیشتر دارم»، «باغ من قشنگتره، بهتره»، «من ویلا دارم، تو نداری»، «ویلای ما جاش بهتره». تفاخر به زیبایی. در حقیقت، فخرفروشی با نعمتهای الهی و مباهات کردن با نعمتهای الهی است پیش مردم؛ برای اینکه انسان خودش را اثبات بکند و برتریاش را اثبات بکند و شرافت خودش را بر دیگران محقق بکند و ثابت بکند. برای همین، یکی از آفات نعمتهای الهی فخر و عجب است؛ یعنی بهصورت قهری زمینهساز این میشود که نعمت خدا برای اینکه انسان دچار عجب بشود، دچار فخر بشود. لذا باید مراقبت کرد. انسان از خودش ظرفیت نشان بدهد وقتی نعمت و عنایتی از جانب خدا میرسد. در آن روایت دارد که امام رضا(ع) هم در مورد امام رضا دارد، هم در مورد امیرالمؤمنین دارد. امام رضا(ع)، مهمانی بود منزل ایشان آمده بود. حضرت فرمودند: «شب بمان اینجا.» طرف یک لحظه تو دلش گفت: «عجب، ما چه کسی شدیم! امام رضا ما را شب خانهشان نگه میدارند!» حضرت همین که این تو دلش آمد. امام رضا همین امام رضایی است که ما الان محضرشان هستیم، هیچ فرقی ندارد. همین واکنش را در برابر این حال به بنده و شما هم دارند. حضرت فرمودند که جدم امیرالمؤمنین(ع) رفتند عیادت ظاهراً ابنسوحان صحابی امام علی. یک لحظه تو دلشان آمد که عجب ما چه افتخاری! امیرالمؤمنین عیادت آمدند. امیرالمؤمنین تشر زدند با این مضمون که: «این از کرامت تو نیست، از کرامت ماست که آمدیم عیادت. از خودت نبین، غَرّه نشو، خودشیفته نشو. نگذار اینها در احوالات روحی تو اثر بگذارد و خیال بکنی که کسی شدی، چیزی شدی.» فرمود: «آفت الحسب الا فتخار و العجب.» اینکه انسان موقعیت خانوادگی خوبی دارد، آفتش این است که دچار فخرفروشی و عُجب شود. آقازادگی یک حس طبیعی است دیگر. حالا چقدر انسان خودش وارسته باشد و چقدر تربیتش تربیت خوبی باشد، نگذارد حسوحال غلط در فرزندان او شکل بگیرد. خیلی واقعاً الان نسبت به رهبر معظم انقلاب ـ دامت برکاته ـ این رفتار ایشان، مسیر ایشان واقعاً حیرتانگیز است. شش فرزند تربیت بکنیم، یکذره در یکی از اینها حس آقازادگی نباشد. رهبر مملکت باشی، طرف مدیر کل فلان قبرستان فلان دهات، بچه با شاسیبلند میآید گردو میپاشد روی ملت. شاسیبلند میرود سر هر قبری که دلش میخواهد. بچه رئیس است! بچهها، فرزندان رهبری که به کرات ما توی حرمها، این طرف، آن طرف، فرزندان ایشان را بیتکلف مثل بقیه مردم، بی آلایش. و زندگیشان هم که خب، زندگیهای بسیار ساده و طلبگی. یک تربیت خوبی میخواهد که آدم بچهاش را جوری تربیت کند که این جای پُز باباش را ندهد، از بلیط باباش، از کارت باباش نخورد: «من بچه فلانیم.» خیلی دیده میشود این قضیه. «نوه فلانی هم کار میکند!»
نشسته بودیم، یکی از اقوام ما جمع خانوادگی برگشت گفت: «چقدر خوب است آدم مثلاً نوه فلان آیتالله باشد.» من تعجب کردم. مثلاً آدم بهش خیلی نمیخورد این حرف. چطور؟ گفت: «من یک دوستی دارم نوه آیتالله فلانی است. خیلی استفاده میکند.» گفتم این فامیل ما دارد میگوید خیلی استفاده میکند یعنی استفاده علمی میکند؟ استفاده معنوی میکند؟ خیلی برایم جالب بود که این فامیل ما داشت این حرف را میزد و مثلاً داشت غبطه میخورد به آن که نوه آیتالله فلانی است و دارد استفاده میکند. خیلی حساستر شدم. گفت: «آره، هر جا میرسیم کسی را راه نمیدهند، این برمیگردد میگوید من نوه فلانیم، در را وا میکنم.» خیلی منظورش از استفاده کاملاً مشخص است. «استفاده» بکند! این همین است: «آفة الحسب الافتخار و العجب.» وقتی به دودمان خوبی متصلی، یکی از آفاتی که دارد این است. در عین حال، برکاتی دارد که در یک فضای خوب معنوی شرایط برای عالم شدن فراهم است، برای رشد اخلاقی، تربیت معنوی فراهم است. ولی شیطان نمیگذارد. شیطان کاری میکند که تو همش دنبال همین سَرسَکَستنهای توهمی هستی که خودت را بزرگ کنی که من بچه فلانیم، بابای من فلانی است، تو بابات کیست؟ تو از کجا آمدی؟ ما از ارکان انقلابیم، خانواده ما سهممان را از سفره انقلاب برمیداریم.
خودشیفتگی و غرور و فریفتگی به رفتار و نعمتها و کمالات و مباهات کردن به دیگران محدود نخواهد ماند، بلکه ممکن است به برتری داشتن خود بر دیگران هم منتهی بشود. ایمیل هم تا آنجا ادامه مییابد که واقعاً باورم میشود من بهترم، که سیاه در من چیزی است، که میشود همان کبر. متکبر در قدم اول ضعفهای ذاتی خودش را نمیبیند. انسان فقیری که با انبوهی از ضعفها و مشکلات اخلاقی و نیازمندیها مواجه است نمیتواند خودش را از دیگران بهتر ببیند، آدمی که در خواب نفسش بند میآید، خفه میشویم، دو تا سرفه میکنیم، غذا میپرد تو گلویم. به کرات برای من پیش آمده. به کرات که میگویم یعنی به کرات! شاید هفتهای نباشد که اینطوری نشود! نمیدانم حالا به چیزی برمیگردد از جهت فیزیولوژیکی. آب خوردن که آب میپرد تو گلویم، موقع غذا خوردن که غذا میپرد تو گلویم. یکی باید باشد بغلت، بزند پشت سرت. آنقدر ما بدبختیم، آنقدر فقیریم، یک آب نمیتوانیم بخوریم. هنگام رانندگی پشت فرمان خوابت میگیرد، از شر یک خواب نمیتوانی خلاص بشوی، غلبه میکند بهت. آنقدر ضعیفی. در چنبره خوابیم، در برابر خواب ذلیلیم، هیچیم. نه در برابر خدا هیچیم، نه در برابر دیگران. در برابر خواب خودمان هیچیم. قاهر بر ماست دیگر، خواب خودمان! بعد من میآیم خودم را از شما بهتر میدانم، محق میدانم. به واسطه این به تو ظلم میکنم، دستاندازی به حق و حقوق تو میکنم. و تو این را دنیا میبینیم. این کاری که صهیونیستهای خبیث و پلید میکنند (که خدا انشاالله به حق این ساعات، به حق دعای روزهداران و میهمانان خدا در این ماه، برکت این انفاس روزهداران را در نابودی این رژیم جعلی قصاب غاصب را در این ماه مبارک رمضان قرار بدهد انشالله). «من حق حیات دارم، تو نداری. بچه من عزیز است، مال تو عزیز نیست. در ازای ی دانه بچهای که از من کشته بشود، یک میلیون بچه ازتان میکشم.» بلکه اگر یک دانهام از من کشته نشود، میکشم. ارزش ندارد! درجهبندی میکنند: درجه یک، درجه دو. بلکه اصلاً درجه یک و درجه صفر. «ما ارزش داریم.» یک ابعادش خیلی دیگر فاجعهانگیز است. ابعادش هم هست توی ماها. «خیلی من حق دارم تو را نقد بکنم، تو حق نداری من را نقد بکنی.» در خیلی مواردی هست که همان رفتار مشابه خودمان وقتی با خودمان بشود، صدایمان درمیآید. «چطور تو حق این کار را داری کنی با دیگران؟» من بالا که هستم با بچهام یک جور رفتار میکنم که اگر بابای خودم رفتار بکند عصبانی میشوم. آیا چطور تو که بابایی حق داری، آن بابا حق ندارد؟ اگر تو بابایی حق داری، او هم بابایی است دیگر. «من بابام ولی منم تو تویی!»
تکبر را درمان کنیم. آیا برای تقویت حس خشوع و یادآوری اینکه نباید متکبر نیست؟ اینها به قول آیتالله بهجت (ره) دعایی نیست، دوایی است. اصلش به هر حال اذکاری هم هست، حالا جلوتر به راهکارها میرسیم. اگر این خودبزرگبینی ادامه پیدا بکند، منجر میشود به انکار حقایق هستی و در نهایت معارضه با خود خدا. متکبر کارش به دشمنی با خود خدا میکشد. خب، بزرگترین خطبه نهجالبلاغه، خطبه قاصعه است که بر محور تکبر است. خطبه خیلی طولانی است و خیلی هم پرمغز و پرمحتواست. ما یک سال در ماه مبارک ۱۲-۱۳ سال پیش اینجا توی یکی از این مساجد مشهد بعد از نماز صبح. ۱۰ سال پیش، ۱۰ یا ۱۱ سال پیش، سال ۹۲ بود همان ایامی که آقای روحانی رأی آورده بود، صبحها این خطبه را بحث میکردم. چیزی هم ظاهراً ضبط نشده الحمدلله. خطبه پرمغز و پرمحتوای خودمون البته مصداق خطبه قاصعه بودیم. تکبر منجر میشود به معارضه با خود خدا. و بسیاری از دستورهای الهی برای اینکه کبر ما بشکند و ما به خودشناسی حقیقی برسیم، با روحیه تکبر سازگار نیست. مثل سجدهای که خدای متعال فرمود به آدم بکن. زیارت تکبر شکن است. سجده بر خاک، خصوصاً صورت به خاک گذاشتن تکبر شکن است. خود همین زیارت. «برای چی من باید این همه راه بیفتم بروم برای آدمی که مرده، یا آدمی که مرده! امام حسین، اولاً یک آدمی است مثل خودش. بعدش هم مرده، بروم آنجا قبرش را ببینم.» این است دیگر، توهم بعضیها. نمیفهمد امام حسین از او بالاتر است، بالاتر است. زیارت تکبر آدم را میشکند. احترام به علما، حضور در مجلس علما، تواضع در برابر علما، تواضع در برابر بزرگترها، تواضع در برابر سادات، احترام به اینها، محبت به اینها تکبر آدم را میشکند. یک بچه کوچیکی است ولی سید است، به احترامش بلند شویم، جا برایش باز بکنیم. به احترام نامش. نامش نام فاطمه زهراست، نامش نام نبی اکرم است. این دستورات دینی برای شکستن تکبر ماست. خیلی کار ویژه آنچنانی نمیکند. تکبر میشکند. خدا فکرش را از قبل کرده است. این نیست که شما یهو یادتان افتاده که تکبر بد است. میگوید: «عه، خدا چی شد؟» میگوید: «باز خوب شد تو یادت افتاد. من که اصلاً یادم نبود.» خدا زودتر از همه یادش بود. کل دین را یک جوری نقشهکشیده و طراحی کرده که تکبر بشکند. با این دستورات. میگوید: «از کسی که چیزی یاد گرفتی پیشش احترام کن، تواضع کن، ادب کن.» یک کلمه یاد. به بزرگترت احترام کن. به کسی که صاحب نام همنام با اولیا الهی است احترام. به خود علما، اولیا الهی، اساتید، بزرگان، پیران، سادات. اینها همش تمرین میدهد به ما خودمونو پایینتر ببینیم. «او سید است، من نیستم. او عالم است، من نیستم. او پیر است، من نیستم. او محافظ قرآن است، من نیستم.» به خاطر اینکه حافظ قرآن است، من از این جهت خودم را در برابر او کوچکتر میبینم. حالا بله، حالا ممکن است صد تا چیز دیگر هم باشد. خب سنش از من کمتر است، من بزرگتر از اویم. مستأجر من است. دیدید مستأجر اصلاً یک موجود حقیر است. مثلاً تفاوت نفس با این تکبر و غرور چی میشود؟ گفتیم جلسه قبل عرض کردیم تفاوت عزت نفس و برویم تا آخرش، بعد میفهمند که کبر و خودبرتربینی ویژگی مشترک شیطان و سربازان و تابعین اوست. هر کی که متکبر باشد شیطان است یا جزو جنود شیطان است. شیطان بالاخره جنود دارد: «وَٱسْتَکْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِی ٱلْأَرْضِ بِغَیْرِ ٱلْحَقِّ وَظَنُّواْ أَنَّهُمْ إِلَیْنَا لَا یُرْجَعُونَ.» ببین همین آیه ۳۹ سوره قصص. در راهکار هم میگوید چرا مستکبرند؟ چون به خیالشان رجوعی الیالله ندارند. اینی که خدایی از تو به پیشگاه او برخواهیم گشت و حساب و کتابی است. و کد ؟ توجه به قیامت، توجه به حساب و کتاب الهی، یاد مرگ به شدت تکبر انسان را میشکند. یکی از اذکار، ذکر لفظی که فقط نیست که چیزی بگویم بسمالله. ذکر توجه. توجه به مرگ، ذکر موت. یکی از بهترین اذکار که واقعاً ریشه درمان تمام بیماریهای ماست، تمام بیماریهای اخلاقی. راهکار اصلیاش یاد مرگ است، خصوصاً اگر آدم حالا گاهی ببینیم یک جنازهای را، اگر حالش اجازه میدهد، آن جنازهای که دارند غسل میدهند، حالا یک بارم شده آدم ببیند، یا غسل بدهد. غسل دادن سفارش است. بنده خودم تا حالا توفیق غسل دادن میت نداشتم. نمیتوانم سفارش بکنم. ولی دیدم. جنازه توی غسالخانه زیاد دیدم. خیلی. آنقدر طبیعی مردن خیلی برایت طبیعی میشود، خیلی واقعی میشود. این آدم یک جوان قشنگ مثل من، سرحال، قبراق، اینجا روی سنگ غسالخانه گذاشتنش. تا دیروز هم زنده بوده و میتواند فردای من باشد. خیلی میریزد به هم آدم. هیچیش از خودم نیست. تصادف کردم. معلوم نیست این مسافرتهایی که من میروم به سرانجام برسد. منم مثل فردای دیگران است. امیرالمؤمنین برخورد برای بقیه نیست، او نوشته برای اینها. اینها میشکنند. و اگر این حال و هوا در ما نباشد، دچار استکبار میشویم. و استکبار باعث میشود ما جزو جنود شیطان بشویم و باعث میشود که حقایق را انکار میکنیم. معجزه میبینیم، قبول نمیکنیم. با چشمش دارد میبیند. مثلاً این یک چیزی، یک خدمتی جمهوری اسلامی کرده، این یک حسنی است که مثلاً برای روحانیت، برای رهبری، برای علما، اما زیر بار نمیرود، قبول نمیکند. آقا اینها سالم زندگی میکنند. مرجع صد ساله میبینی مثل یک جوان سی ساله راه میرود، حرف میزند، ماشاالله فکر میدهد، درس میدهد، فکر میکند. کجای عالم یک آدم مثل آیتالله وحید خراسانی در سن ۱۰۴ سالگی (۱۰۴ سالگی شمسی که هر سی سال یک سال اضافه میشود، میشود ۱۰۷ سال)، در سن ۱۰۷ سالگی تدریس میکند، با ذهن کاملاً باز، بدون تتهپته، هنوز دارد نظریهپردازی میکند، با یک ذهن قوی! این را فهمیدی چرا اینجوری است؟ این الان حسنه است یا نه؟ اینها سالم زندگی کردند. چرا شما درمیروید؟ اینها تازه از ۶۰ سالگی، شما ۶۰ سالتان میشود بازنشسته، از ۶۰ سالگی کارشان شروع میشود. یک حُسن دیگر! قبول نمیکند! زیر بار نمیرود! این تکبر است. نمیتواند در کسی حسن ببیند و به خاطر چهار تا ویژگی ظاهری مادی خودش را از او برتر میداند. وقتی هم برتر میبیند، دیگر برای او هیچ ارزشی قائل نیست، هیچ حُسنی. پس ظلم و سرکشی که از تکبر برمیآید، فقط محدود به روابط اجتماعی نیست و رابطه خداوند را هم دچار آسیب میکند.
مصادیق و نشانههایی را برای تواضع اینجا میفرماید. میفرمایند که با توضیحاتی که گفتیم و در تعریف تواضع بود، میشود به یک معیار کلی برای تشخیص موارد و نمودهای رفتاری تواضع رسید. انسان متواضع هیچوقت بهره انحصاری برای خودش نمیخواهد. همیشه با دیگران چنان رفتار میکند که دوست دارد با او رفتار بشود. یکی از بهترین راهکارها برای رسیدن به تواضع این است که با خودم اینطور کنن: بهگونهای که من اینطور بودم و با خودم اینطور بگویم و عمل کنم. تمرین میخواهد، تمرین میخواهد. یک وقتی ما در تفسیر سوره مبارکه مطففین این تمرین را به دوستان گفتیم. اینجا هم دوباره این تمرین را عرض میکنیم. تمرین دوممان. حالا توی این جلسات نمیرسیم که تمرینهای دوستان را که فرستاده بودند برایمان، تکتک بخوانیم و بحث بکنیم. انشاالله بعدها اگر شد، اینها را جزوهای بکنیم. خوب است، قابل استفاده است. حالا درسش هم که بدهد، بارگذاری شود، اینها میشود آن را ملحق بشود، پیوست بشود به آن تمرینات دوستان. تمرینات خوبی است، مثالهای خوبی را دوستان فرستادهاند. یکی از آنها این است. روی این، این هم تمرین دوممان است، روی مسئله کار کنیم. کجاهاست که یک کاری را وقتی با خودم میکنند، خودم وقتی انجام میدادم چیزی نبود. وقتی همان را با من انجام میدهند، دردم میآید. در مطففین بود. یک ساعت و نیم، نزدیک دو ساعت شاید ما تمرینهای دوستانی که فرستاده بودند، داشتیم میخواندیم. مواد جالبی مانند سبقت از راست. «وقتی خودم میگیرم، طبیعی است. اما راه ندادن، وقتی ازم میگیرند، اعصابم خورد میشود.» یک مثال بود که دوستان فرستاده بودند. «سبقت بگیرم.» مثالهای خودم را گفته بودم. یکیاش این بود که مثلاً صبح که میخواهم از خانه بیایم بیرون، دنبال یک چیزی میگردم، میگویم: «جورابم مثلاً، کیفم.» حق میدهم به خودم که خانم بیدار کنم، سؤال کنم. ولی تو همان وضعیت مشابه، اگر من باشم، خانمم دنبال یک چیزی میگردد، من را بیدار کند، سؤال کند، عصبانی میشوم. مثلاً بنده عصبانی میشوم ولی در خودم میبینم که قشنگ تفاوت قائلم و برای خودم حق قائلم، برای دیگری حق قائل نیستم. یکی دیگر مثالش همان رابطه پدر پسری است. به خودم حق میدهم با بچهام هر طور میخواهم برخورد کنم. با دامادم، با عروسم هر طور میخواهم برخورد کنم. ولی پدر خانمم حق ندارد این برخورد را با من بکند. پدر شوهرم حق ندارد با من اینطوری صحبت کند. خیلی جالب استها. یعنی مثالهای عجیبی که قشنگ معلوم میشود ما تکبر آنجا عیان است. پس قدم اول این بود که خودم را میزان قرار بدهم. هرچی به خودم حق میدهم، به دیگران هم همان حق را بدهم. «هرچه برای خود میپسندی، برای دیگران بپسند.» عبارت قدیمی. بلکه از بدیها و اشتباهاتشان هم بگذرم؛ چون به هر حال خودم دوست دارم که از بدیها و اشتباهات من هم بگذرند. آقا یک تپقی زدم، یک سوتی دادم. دیگر حالا یک بار خندیدیم، دیگر دست نگیرید، سوژه نکنید، هی صد بار بگویید. دست نگیر. رقیب آدم بیزبان و مظلومی هم باشد، صدایش هم درنیاید، داد و قال هم نکند، چیزی از امورات زندگیت هم بهش وابسته نباشد. بله، رئیسم باشد، مدیرم باشد، جرئت داری او را دست بینداز. دستانداختنی نیست. اینهاست دیگر، تکبر همینهاست. چیز خیلی عجیبی نیست. و بلکه پاسخ بدی را با خوبی بدهم. تو به من بدی کردی، من مستحق بدی دیدم، هستم دیگر. اوج تواضع. اما تو مستحق بدی دیدن نیستی، من به تو خوبی میکنم. و در برابر خدا هم این را واسطه قرار میدهم برای جلب رحمت و نظر و لطف او. از امام رضا(ع) پرسیدند که معیار تواضع چیست که اگر بندهای این را انجام بدهد، متواضع باشد؟ حضرت فرمودند که: «التواضع درجات.» تواضع درجاتی دارد. «منها ان یعرف المرء قدر نفسه فینزلها منزلتها بقلب سلیم.» یکیاش این است که آدم جایگاه خودش را بداند، اندازهاش را بداند. آقا منی که اندازهام مثلاً درس دادن ادبیات عربی است، درس خارج فقه را شروع نکنم درس بدهم. در مسائل عرفانی نظرات کارشناسانه ندهم. تحصیلات من، سواد من، اساتید من، مطالعات من. حالا چهار نفر من را کیش میدهند هی. آقا بیایم به عنوان کارشناس فلان توی فلان برنامه. خودم که میدانم نیستم. ملا نصرالدین دید صف آش خلوت میشود، گفت: «آقا ته کوچه آش میدهم.» یک نفر دو نفر ۱۰ نفر. یهو دید همه دارند میدوند. خودش صف نانوایی را ول کرد، شروع کرد تو صف آش. تو که میدانستی خبری نیست. این همه آدم رفت. حالا هی همه میگویند آقا تو آیتاللهی، تو کارشناسی، تو فلانی، تو علی، تو بلی. من که میدانم نیستم. کمکم باورم میشود. از موضع یک کسی که هست حرف میزنم. در تواضع: «لایحب الى احد الا مثل ما يؤتى الیه.» جوری باشم که تو ارتباط با دیگران طوری رفتار کنم که دوست دارم با خودم اینطور رفتار بشود. «إن رأى سَیئةً درأها بالحسنة.» اگر هم زشتی دیدم با خوب رفتاری دفعش کنم. اگر میخواهم دیگر رخ ندهد کار بد را، با کار خوب خودم آن کار بد را از بین ببرم، دفعش بکنم. «کاظم الغیظ.» کظم غیظ بکنم. یکی از نشانههای متکبرین پرخاششان، بددهنیشان، سروصدایشان است؛ چون همیشه خودش را برتر و محق میبیند. به خودش این حق را میدهد که همه را بازخواست بکند، همه را توبیخ بکند، به صلابه بکشد: «تو کی هستی؟ من پدرتان را درمیآورم. من مگر میگذارم اینجا فلان کنیم؟ من مگر میگذارم در مجموعه من اینطور بشود؟» بعد یک وقت هست یک جنبه حق دارد. حق الهی است، حقالناس است، حقی از مردم، کسی مظلوم واقع شده. حدی از حدود الهی زیر پا رفته. آنجا حسابش فرق میکند. نه در حوزه ریاست من از این کارها. اینهاست تکبر، اینهاست. «آفّ الناس کظم غیظ میکند.» از مردم میگذرد، کینه ای نیست.
یکی دیگر از نشانههای متکبر: «به من اینطور گفتند، به هر حال من که دیگر نگاهم درست نمیشود. با من اینطور رفتار کردند. آبروی من را بردند. به من توهین شده. اینجا به من توهین شده، فلانی به من توهین کرد.» گاهی عذرخواهی هم میکند و قبول نمیکند. این که دیگر خیلی دیگر اوضاعش خراب است. عذرخواهی نکردن است. «بیرون رفتن من کی هستم که حالا به من توهین شده باشد؟ به درک که تو توهین شدی.» نحوه ؟ موجود بیارزش تولید شده. به اولیا الهی که توهین نشده که. «والله یحب المحسنین.» اگر انسان شکلی بشود، محبوب خدا. در روایات مصادیقی برای تواضع آمده. یکی سلام کردن به هر کسی که انسان با او برخورد میکند: این فرمود: «مِنَ التَّوَاضُعِ أَن تُسَلِّمَ عَلَی مَن لَقِیتَ.» به هر کسی سلام کنید. هم نشانه تواضع است، هم باعث تواضع میشود. تاکسی مینشیند. تاکسی اینترنتی، انگار نوکرش آمده. آقا سلام! احترام. او هم یک بنده از بندگان خداست، دارد کسب حلال میکند با انشاالله کسب حلال، با زحمت، با این سن و سال. اینهایش را ببین. به خاطر اینهایش بهش احترام بگذار. «همچین مثلاً راننده من است!» مثلاً خیلی داریم میگوییم اینهایی که موقعیتهای اجتماعیشان پایینتر است، پاکبان مثلاً. بهش میرسی سلام کن. «احترام کن! تو برو کنار فلان فلان شده! این وسیلهات را بردار! این قارقارکت را اینجا بردار!» مثلاً. «فلان فامیلمان گفته ماشینت را تو کوچه ما پارک نکن!» برای کسب شهر، من خاطره زیاد گفتم. اولین باری که ما منزل یکی از اقوام تهران رفته بودیم، تازه جابهجا شده بودیم. زنگ زدیم، خودش آمد پایین دم در. بعد در را وا کردند، همزمان ما آمدیم تو آسانسور، او هم با آسانسور آمده بود پایین. «سلام فلانی!» جواب سلام درست حسابی نداد. کدامیک از همسایههای دیگرشان توی آسانسور است؟ این نمیخواست جلو همسایهشان معلوم بشود که این با یک آخوند نسبت دارد او طبقه دوم که همسایهشان پیاده شد، بعد تازه با ما سلام و علیک گرم گرفت، من را روبوسی کرد. اینها هم داریم. احساس حقارت میکنید از موقعیت خود. او طرف را حقیر میبیند، آخوند را حقیر میبیند، مردهشور را حقیر میبیند. پاکبان را حقیر میبیند، راننده را حقیر میبیند، دستفروش را حقیر میبیند. اینها را باید آدم با خودش حل بکند، وگرنه خدایناکرده با یک بیماریهای خطرناک از دنیا خواهد رفت.
سلام کردن به کودکان اهمیت ندادن به نشستن تو جای بخصوص. «مجلس تشخیص برای خودت نداشته باش.» «الا لابد آنجا باید بنشینم. بالا باید بنشینم، پشت نردهها باید بنشینم، روی سن.» «من را ببرند. چرا ما را سن برای دعوت نکردند؟ فلانی و فلانی را گفتند: بیا اینجا تقدیر کن، روی سن دعوت کردند، من را دعوت نکردند.» «گلاب میریزند فلان جا به فلانی و فلانی گفتند بیا. برید به من نگفته.» مراء ؟ و مجادله را ترک بکند. کش ندهد. آقا جروبحث نکن. آنقدر کش میدهم تا طرف اعلام بکند: «آقا من باختم، آقا من کم آوردم.» یا «اگه الان اولش بکشم کنار، فکر میکنند من کم آوردم.» متکبر احساس کم آوردن است، در خودش مانع از آن است که چه در دیگران چه خودش احساس بکند کم آورده که دیگران کم آوردهاند. انسان متواضع چون بر مبنای حق عمل میکند، وظیفهام همین است: «إِنَّ اللَّهَ یُدَافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا.» بقيةاش با آن کسی است که باید دفاع بکند. عزت و آبرو را او میدهد. ببین، بحث عزت اجتماعی هم یک بخشش همینهاست. ما مسئولیت داریم دفاع کنیم یک جاهایی از خودمان، از آبرومان. حالا یا میپذیرند یا نمیپذیرند. وقتی نپذیرفتند، دیگر رو میآورم به تحقیر دیگران، رسوا کردن دیگران، زمین زدن دیگران، اثبات کردن خودم. هی کمالات خودم و فضایل خودم را نمودار کردن. «به من میدانی من کیم؟ میدانی من سابقهام چیست؟ میدانی فلان چی گفته؟ درس خواندم، استاد من کی بوده، تدریس کردم. سم ما ؟» که چی؟ نه آخه به من میگوید بیسواد. آنی که باید بفهمد تو باسواد و بیسوادی، میداند، میفهمد. اگر یک حرف علمی زدم و شما متهم به بیسوادی شدی، پاسخ علمیت را بده. چرا این همه داد و قال، سروصدا، ریز و بپاش؟ چرا پاسخ علمی؟ آقا این مطلب این است. این را که من گفتم این است، استدلالم هم این است. حالا هو میکنم. نه «پدرتان را درمیآورم. هو میکنی، میدانی کی را هو میکنی؟» اینهاست تفاوت بین عزت اجتماعی و تکبر. یکی از مسائلش این است. از مدح شدن به خاطر تقوا بیزار بودن. هی بیایند من را به عنوان یک فرد با جنبههای معنوی، من را مدح بکنند، حمد بکنند. آدم متواضع از ستایش مدح. حالا بعضیها که الحمدلله الان توی این کانال ایتا و تلگرام و اینها. هر کی هر جای دنیا از اینها تعریف بکند، اسکرین شاتش را میگیرد، میگذارد توی کانال خودش. «کتابم. چیا گفتند در مورد اخلاق و روحیاتم چیا گفتند. ببین مردم در مورد من چیا میگویند. در مورد فلان سخنرانیم چی گفتند.» اصلاً باب شده. کوچک و بزرگ. نمیفهمم من اینها را. یعنی چی؟ یعنی چی؟ «برای چی با کتاب فلان تو متحول شدیم. وای فلان سخنرانی.» خودم حالا یکی تو کانال یکی دیگر گذاشته. حالا یکی دیگر میگوید نه. «وظیفه ندارم برم تکتک اینها را با تکتیرانداز بزنم که چرا مدح کردی.» حالا با حسن ظنش بوده، خدا انشاالله در من واقعیاش کند. ولی خودم وردارم همان را بگردم پیدا کنم، اسکرین شات بگیرم. یعنی چی؟ بیمارم دیگر. تو الان توی بیچاره فردی هستی که آمده به عنوان طبیب به این مراجعه کرده، تو کانال این عضو شدی، این خودش بیمار است و اوج بیماریاش این است که نمیفهمد که بیمار است. وقتی بهش این را، میگوید «نه من اینها را دارم میگویم که حزباللهیها دلشان گرم بشود، بدانند میشود یک طلبه هم موفق باشد.» چه توضیحات عجب رفتی ؟ داریم. خیلی خطرناک است. اینجا دادگاه احساس وظیفه شرعی هم میکند که روبروی این آدم بایستد. این بت است و دارد بقیه را وادار به بتپرستی میکند. خیلی خطرناک. حالا بنده هنوز بعضی از اینها را اسم نیاوردم. یک مدت دیگر بگذرد، شاید تکلیف احساس بکنم که بعضی معمولاً با کد اینها تا به حال یاد کردهام، بعضی از این حضرات بیمار، ولی خب خیلی احساس خطر میکنی به بعضی دوستان البته با اسم گفتم اینها را، که حالا خدا انشالله ما را هم از اینها قرار ندهد.
مصادیق تواضع منحصر به این موارد نیست و هر کسی به فراخور زندگی خودش میتواند موارد فراوانی از اکرام و نیکوکاری و بزرگداشت دیگران را که در واقع مصادیق رفتارهای برآمده از تواضع است، شناسایی کند.
خب، بخش پایانی بحث تواضع. سریع بخوانیم تا اذان نشده بحث تواضع را تمام کنیم. البته خداوکیلی بحث تواضع خیلی بیشتر از اینها حرف داشت؛ یعنی کار یک درس نبود، سه جلسه هم دیگر حالا ما واقعاً فشرده، یعنی خیلی مطلب هنوز بود که وقت نشد، هنوز صحبتها زیاد بود دیگر اجمالاً یک مروری به بحث تواضع داشتیم.
خب، ریشهیابی تکبر و راهکار دستیابی به تواضع و دوری از عجب و کبر. اینجا دیگر بحث عملیاتیاش است که دوستان هی میپرسند که راهکار بدهید. عجله نکنید! هر بحثی خودش راهکارش را دارد. آخر خودش اینجا بحث راهکار است. از ویژگیهای استاد عزیز و بزرگوار هم این است که خیلی فنی و ریشهای مسائل را تحلیل میکند و در راهکارش هم ریشهای مسئله است و با یک (متعقل ؟) صد بار بگو متواضع میشود. اینجوری نیست. یک ریشههای عمیقی دارد. عمدتاً ریشههای فکری و معرفتی است. نگاههای ما باید درست بشود، پیشفرضهایمان باید اصلاح بشود. تحولی باید در حوزه اندیشه و معرفت ما شکل بگیرد. البته بعدش دستورات ذکری و عملی هم بعد از آن مفید است، قطعاً هم باید باشد. یادآوری خود، هی باید تجدید بکند تا به مرور آرامآرام. بعدش هم در تقابل با تکبر، من صد بار میخورم زمین، یک دانه میزنم. ولی همان یک دانه برکت میدهد، بعداً میتوانم دو تا بزنم، بعداً میتوانم سه تا بزنم تا آرامآرام توی یک شرایط قدرتمندی در برابر رذیله خودم قرار بگیرم. بتوانم گلاویز بشوم با تکبر خودم تا بتوانم آنقدر بکوبم، بکوبم، بکوبانم که برود به حاشیه. یک کار طولانی دارد. شما یک عرقخور را از یک محل نمیتوانی بیرون کنی! بعد میخواهی تکبر را از وجود خودت بیرون کنی؟! از مملکت درون خودت بیرون کنی؟! که ما عاشق خودمانیم و بد نمیبینیم. اینها را توجیه میکنیم، هزار تا اسم خوب رویش میگذاریم. اسمش را میگذاریم عزت اجتماعی، اسمش را میگذاریم عزت مؤمنانه، عزت مؤمنین. از باب اینکه من یک آخوندم و برای اینکه احترام روحانیت حفظ بشود.
حالا همین بحث را سریع بخوانیم. راهکارش این است. میفرمایند که بر اساس تحلیل روانشناختی، میشود رفتار متکبرانه را تلاشی بیرونی برای اثبات برتری خود به دیگران دانست. آقا، این ریشه یک ذلت درونی است که من احساس حقارت دارم. اصلش این است. تکبر اجتماعی. که تو مبحث اخلاق اجتماعی الان داریم بحث میکنیم. اخلاق فردی و اخلاق الهی را کار نداریم. تو ارتباط با خودمان، در ارتباط با خدا. نه. ریشه اینکه من تو جام میخواهم دیگران را تحقیر کنم و خودم را اثبات بکنم این است که تحقیر شدم، احساس حقارت میکنم، احساس میکنم کوچکم. من دیده نمیشوم. من را در قیاس با دیگران کمتر میبینم. ریشه تکبر حقارت است. بخش عمدهاش هم محصول تربیتهای ماست. از بچگی ما را تحقیر کردند. الان شما میبینید خب ما رسانههای دنیا آنقدر فعال است برای اینکه ایران و ایرانی را تحقیر کند، آخوند را تحقیر کند، مسلمان را تحقیر کند، هیئت را تحقیر کند، مداح را تحقیر کند. اینها زمینهساز این است که ابتدائاً من یک احساس حقارت اجتماعی در خودم پیدا میکنم، در مقام اثبات خودم. این یک ریشههای این شکلی دارد. پس از یک حقارت اجتماعی، از یک تحقیرشدگی نشئت میگیرد. من تحقیر شدم، میخواهم خودم را ثابت کنم. عمدتاً این است. یک وقتی هم نه، اصلاً ممکن است من میخواهم تحقیر کنم، احساس میکنم خیلی ویژگیها دارم و دیگران ندارند و میخواهم نشان بدهم که دیگران حقیرند، هیچی نیستند. انسان خودبرتربین هنگامی که به واقع با دیگران مواجه بشود، بهزودی درمییابد که دیگران مثل خودش بهش نگاه نمیکنند. من خیلی خودم را دوست دارم، بقیه آنقدر من را دوست ندارند. من خیلی ... این کلمه را واضح تشخیص ندادم، اما مفهوم جملات بعدی به "عالی بودن" یا "مهم بودن" فرد اشاره دارد. ولی میدانم برای بقیه انگار آنقدر کس نیستم. من فلانیم. بعد میبینم انگار برای فلانی نیستم. باید بهت بفهمانم من فلانیم! چرا تو حالیت نیست من فلانیم؟ اسم من را وقتی که میآوری، اسم من را کارتم میخوانی، این باید پاشی فلان حاج آقا فلانی! وای من آرزو دارم شما همه باید این واکنش را نشان بدهید و به همه یادآوری کنم من کیم؟ انگار نه انگار اینها بیماری است. خیلی. ببین آدم اگر عمیق بشود روی اینها. حالا خیلی از شماها درگیر این مسائل نبودید الحمدلله. درگیریم با این مسائل اسممان، احساس میکنیم یک تریلی باید اسم ما را بکشد. صاحبنامیم. مثلاً تو توهمات خودمون نامآوران. قبرستان هم یک بخشی زدند نامآوران. قطعه نامآوران مجاز. نامآوران کیاند؟ صاحبنامی تو کی؟ «من فلانیم.» تو کی؟ تازگی یکی داشت تعریف میکرد. نمیدانم واقعی میگفت، کیک بود. توی مجموعه کسی داشت کار میکرد. گفت: «اون آقمان گفته که به فلانی پیام دادم، بعد یکی دیگر اینطور جواب من را داده. من فلانیم! تو کی؟» سعی کردم خیلی جمله را باور نکنم. البته از آن آقا رفتارهای مشابه این زیاد دیده بودم. اگر آدم باورش بشود این را، خیلی درد است! باورت شده کسی هستی، باورت شده فلانی. حالا بقیه فلانیفلانی هم. مثل اینکه باورت شده کیف میکنی از اینکه صاحب این اسمی. میبینی که آقا بقیه همچین نگاهی ندارند. این اسم خیلی گنده است پیش خودم. انگار گنده نیست و جایگاهی که من شایسته شوم آنها انگار آن نگاه را ندارند، آن شایستگی را در من نمیبینند. تلاش میکند ضعف درونیش را با ظاهرسازی و ابراز برتری جبران کند. از اینجا تکبر اجتماعی شکل میگیرد. تکبر اصلاً خودش جلوه اجتماعی کبر است دیگر. در رفتار با دیگران. یک کبر داریم و تکبر داریم. تکبر آنی است که تو ساحت جامعه بروز پیدا میکند. چرا که اگر آدمی رفتار دیگران را منطبق بر حقیقت بداند و از این بابت آزرده نباشد، انگیزهای نخواهد داشت خلاف آن را اثبات بکند. وقتی کارشان درست باشد که دیگر نمیخواهد من به همه حالی کنم که اشتباه میکند. به من اعتنا نمیکند، محل نمیگذارد، تحویل نمیگیرد، من را کسی نمیداند. خب، کار خوبی میکند، من کسی نیستم که. برای کسی بد. به همین دلیل، برخلاف آن چیزی که شخص متکبر در صدد القای آن به دیگران است، رفتار او نشانهای از ضعف و ذلت درونیش است. هی «منممنم» میکند. چهار نفر هم فکر میکنند این کسی است. آدم شیرفهم واقعبین میفهمد که این همه «منممنمش» به خاطر ذلت و بدبختی و حقارت درونیش است. این از تو آنقدر خالی است که آنقدر «منممنم» میکند، خودش را اثبات کند. آنی که پیش خودش ثابت است که آنقدر داد و قال ندارد. آنی که احساس حقارت نمیکند، احساس شایستگی درونی دارد که آنقدر در مقام اثبات خودش باشد. ببین، نگاه کن! حالیت است؟ «من خیلی خوبم! تو که فکر نمیکنی من بدم، خب مرگت است!» بعدش هم اگر از درون خودش را ضعیف دانست که دیگر آن نگاه حقیرانه دیگران به خودش را بد نمیداند. خب، من کسی نیستم که میخواهم من را کسی بپندارد. خیلی خاطرات اینجا هی تو ذهنم میآید ولی چون وقت نیست، موارد خوبی هم هست. خاطراتی است که میتواند کمک بکند به فهم در رفتار اساتید و اولیا خدا.
امام صادق(ع) فرمود: «مَا مِنْ رَجُلٍ تَکَبَّرَ أَوْ تَجَبَّرَ إِلَّا لِذُلٍّ وَجَدَهَا فِی نَفْسِهِ.» کسی نیست که تکبر و تجبر داشته باشد مگر به خاطر اینکه در خودش احساس ذلت میکند. از تو خالی است! این ضعف درونی تنها در بیماری کبر منحصر نیست، بلکه هر رذیله اخلاقی انسان از خلئی در حکایت دارد. «اَلْعُجْبُ یُظهِرُ النَّقِیصَةَ.» این هم داریم. اوج نشان میدهد که تو یک نقیصه درونت داری. خیلی بحثهای دقیق روانشناسی و اخلاقی استا. این نکتهای که دارند میفرمایند. حیف که وقت کم است وگرنه خود این یک جلسه بحث میخواست. این نگاه به تکبر و دیگر رذایل اخلاقی در شناخت بیماری تکبر و انگیزهبخشی به افراد برای رهایی از این رذیله اخلاقی تأثیر بسزایی دارد. اگر میخواهی خودت را به دیگران اثبات بکنی به خاطر این است که خودت را حقیر و ذلیل میبینی در ارتباط با دیگران. و تو توی ارتباط با خودت، دچار غفلت از ضعفها و حقارتهایت هستی. ببین در ارتباط با دیگران خود را ذلیل دیدن بد است. تو ارتباط خودم با خودم و ارتباط خودم با خدا، خودم را ذلیل دیدن خوب است. و متکبر دقیقاً این دو تا را برعکس دارد. تو ارتباط خودش با دیگران، خودش را حقیر میداند. تو ارتباط خودش با خودش، خودش را خوب میداند. بعد میبیند بقیه نگاه خوبی که من خودم به خودم دارم را ندارم. پس باید ثابت کنم من چقدر خوبم! دوتاش مشکل دارد. آنی که تواضع دارد، خودش پیش خودش خودش را کوچک میداند. پیش مردم هم خودش را بزرگ میداند (نه بزرگی به معنای بد). شایسته میداند، نیازمند به احترام نمیداند. محتاج و فقیر و حقیر محبت و احترام و تحویل گرفتن دیگران نمیداند. به همین دلیل نیازی نیست من خودم را برای کسی اثبات بکنم. روشن شد مسئله؟ خب، باید دقت بکنیدها. خیلی مسئله ریز و فنی است. یک کم سر جایش ننشیند تکبر درمیآورد. «تو مگر کی هستی که من بخواهم اثبات بکنم من خوبم؟» دوباره تکبر شد که! نه، «تو کی هستی؟». نه، «من بدم و خودم هم میدانم بدم و محتاج اینم که برای تو اثبات بکنم که تو خوبی.» تو مگر در پیشگاه الهی، ببین در پیشگاه الهی به عنوان یک انسان ضعیف چه جایگاهی داری که من میخواهم برای تو خدا باید بداند من خوبم یا بدم. پیش خدا باید شایسته باشم. تو چه موقعیتی داری که من بخواهم پیش تو خودم را شایسته کنم؟ کی بیایم زور بزنم تو من را خوب بدانی؟ خب، دقت کنید، نکته خیلی فنی و ریزی داردها! وقت نیست وگرنه خیلی بیشتر از اینها بحث میکردیم.
از آنچه تاکنون بیان شد روشن میشود که در یک بیان کلی (حالا دوستان سوالاتشان را میفرستند، ما وقتمان هم کم است، اینها تکتک اینها پاسخگویی میخواهند، انشاالله بعدها فرصت بشود، وبینار با موضوع هر کدام از اینها، یک وبینار یک ساعت و نیمه روی تواضع و بقیه بحثهایی که داریم انشاالله بگذاریم که سوالات دوستانمان یک کمی گفتگو) در یک بیان کلی راه مقابله با خودشیفتگی و خودمحوری که مانعی برای رسیدن به تواضع و نقطه اشتراک رذایل اخلاقی پیشگفته محسوب میشود، خودشناسی مبتنی بر واقعبینی است. آقا اصلیترین راهش درمانش این است که خودت را واقعاً آنچه که هستی ببینی و آنچنانی که هستی بشناسی. خودشناسی واقعبینانه درست. این خودشناسی واقعبینانه فقط در حیطه ضعفها نیستها، در حیطه قوتها هم هست. خصوصاً قوت اجتماعی: «من محتاج تو نیستم. من وابسته به تو نیستم. من ممنون تو هم نیستم که آنقدر بخواهم ماوسماوس بکنم خودم را پیش تو ثابت بکنم. تو یک انسانی، من هم یک انسانم. در قبال و در محاذات تو من هیچی از تو کم ندارم. تو یک عبدی، روزیخور خدایی، من هم همانم. خدا استعدادهایی به تو داده، به من هم داده. دلیلی ندارد من پیش تو خودم را کوچک ببینم که بخواهم خودم را پیش تو بزرگ بکنم.» حل شد؟
البته من یک عبد حقیر فقیر مسکین مستکینم در پیشگاه الهی. به همین دلیل در خودم خوبی نمیبینم و سراسر احتیاجم، فقرم، کمالی نمیبینم از جانب خودم که بخواهم به تکیهگاه آن راه بیفتم، این را به دیگران هی نشان بدهم. «ببین من چه کمالی دارم! ببین خوبیهای من را! ببین فضایل من را!» دوتاش وقتی با هم آمد، نگاه ارزیابی واقعبینانه از ضعفهای خودم و ارزیابی واقعبینانه از قوتهای اجتماعی خودم. این دو تا باعث میشود که من به تکبر نیفتم. خیلی بحث عمیق و دقیق و درستی است. اینکه انسان حقیقت خود را ورای مناسبات اجتماعی و فضیلتهای ادعایی بازشناسی کند و بداند که (حالا نگاه واقعبینانه هم داشته باشم که اینها برای من فضیلت نمیآورد) آقا حالا هی اسم من را استاد و حوزه و دانشگاه بزنم تنگش، اضافه نمیشود با استاد حوزه و دانشگاه گفتن به کسی بالا نمیرود. با عناوین پایین هم کسی پایین نمیآید. اگر گفتند طلبه حوزه علمیه قم، پایین نمیآیم. اگر گفتند استاد فیضیه، بالا نمیروم. حضرت آیتالله به من بچسبانند، چیزی به من اضافه نمیشود. حجتالاسلام خالی به من بگویند، چیزی ازم کم نمیشود. این عناوین، این الفاظ، اینها یکسری صوت است، یکسری حرف است، یکسری الفاظ. ارزش افزوده، عیار نمیآورد، چیزی به کسی اضافه نمیکند. این فالوورها، این هی کاها ؟ میرود بالا، این به کسی چیزی اضافه نمیکند. مسئولیت تو را فقط بیشتر میکند، تشویش و تشدد درون تو را بیشتر میکند. توی خیابان میشناسنت، «فلانی عکس بگیریم.» نمیافزاید. اینکه عکست تو گوشی چهار نفر باشد، چیزی به تو اضافه نمیکند. نباشد هم چیزی از تو کم نمیکند. اسمت را تو گوگل بزنند، چیزی بیاید یا نیاید، تفاوتی برای تو ندارد. اینها شایستگی و فضا ؟ حساب نمیشود. اینها را باید بفهمیم. ریشه تکبر اینهاست. اینها حل نشود، هزار بار بگیریم: «انا الفقیر، انا المسکین.» درست! آن ذکر با این پایه معرفتی اثر دارد. وگرنه خود همان توهمات میآورد. اتفاقاً من فکر میکنم خیلی آدم خوبیام چون کلی هم تازه باید ذکر میگویم. بقیه هم ذکر هم نمیگویند. نماز بیشتر خواندن، بیشتر شایسته احترام خدا کردن. «میدانست و بدانم اینها با مرگ تمام میشود.» شما برو تو قبرستان. این همه آدم مشهوری که سرو دست میشکنم برای سلفی گرفتن باهاشان. قبرش زیر پای من است. خاک لگد کردن بابا! این قبر فلانی. اسم فلانی این سردی سینما میزدند. ملت را اسمش کی از ذهن رفت، کی بود. الان تازه میشناسند. صد سال بعد، پانصد سال بعد که اصلاً این قبرها دیگر نیست، همین قبرستان کلاً کسای دیگر دفن کردند. آدم توجه بکند اینها ریشه تکبر را میخشکاند. و فرمود: «عَجَبٌ لِلْمُتَکَبِّرِ الْفَخُورِ الَّذِی کَانَ بِالْأَمْسِ نُطْفَةً.» تعجب از متکبر فخوری که دیروز نطفه بوده، فردا هم جيفه است، مرده است. چرا دلخوشی و تکبر داشته باشد؟
مرحوم ورام ابیفراز که از علمای اخلاقی شیعه است، راهکار اصلاح کبر و مزین شدن به زینت تواضع را با تعابیر زیبا بیان کرده است: «بدان که هیچ یک از مردمان از کبر هرچند اندک در امان نیستند.» برای درمان کبر و رسیدن به تواضع دو راهکار وجود دارد: یک، راه درمان بنیادی آن و ریشهکنی درخت کبر از رویشگاه آن در قلب آدمی است. و راه دوم، رفع آثار آن با اصلاح رفتارهایی است که سبب برتریطلبی بر دیگران میشود. پس یک اصلاح ریشهای داریم، یک اصلاح رفتاری داریم. این دو راه باید با یکدیگر اعمال بشود تا شفا و بهبودی حاصل بشود. با همم باید باشد. این دو راهکار را میشود در قالب راه علمی و عملی بیان کرد. راهکار علمی برای از بین بردن کبر این است که خود و پروردگارش را بشناسد. این کفایت میکند. «من کیم؟ دنیا کیست؟ نسبت من با خدا چیست؟» اگر او خودش را آنچنان که شایسته است شناخت، خواهد دانست که کبریا و بزرگی تنها لایق پروردگار است و جز تواضع، او را زیبنده نیست. حال، اگر چنین بندهای خدای خودش را شناخت و دانست که در برابر عظمت او مرتکب خطاهای بسیاری شده و بر اثر این گناهان مستحق عذابی است که رایحه ناگوار آن کشنده است، مگر اینکه پروردگارش او را بخشیده باشد. ولی او نمیداند خدا از او درگذشته یا نه. در این صورت چگونه تکبر کند، یا خدا بخشیده باشد. حقالناس دارند. این موقعیت وجودی من در برابر خدا اینی که من بدهکارم است. درباره خدا در موضع گناهکارم در برابر خدا، چیزی نمیآورد که من بهش دلخوش باشم. چگونه خودش را چیزی میپندارد چه رسد به اینکه برای خودش فضل و امتیازی در نظر بگیرد؟ مانند کسی که بر پادشاه طغیان کرده، به هزار ضربه تازیانه محکوم شده، به حبس افتاده. او همواره منتظر است که از زندان خارج و در ملأ عام به مجازاتش برسانند. او نمیداند که آیا از گناه او چشمپوشی میشود یا نه؟ آیا با از دست دادن همه حیثیت خود برای خودش امتیاز برتری قائل است؟ خیلی مثال قشنگی زده. با این حال بر دیگر زندانیان بزرگی میفروشد. «منی که هر لحظه منتظرم بیایند شلاقم بزنند تو زندان.» بگویم: «ببین، کُتت قشنگ است!» من انسان مؤمن در حقیقت در زندان دنیاست و این روحیه همان علاج علمی است که ریشه تکبر را از دل میکند و آدمی را متواضع میسازد.
اما علاج عملی به این است که با التزام به اخلاق متواضعانه، همواره در عمل برای خدا و خلق خدا بکوشیم. تو این هم در حوزه رفتار، کی تمرین میخواهد؟ تمرین بکنید. ستایش خودمان را نکنیم، «منمن» نکنیم، خودنمایی نکنیم، کسی را تحقیر نکنیم، احترام بکنیم، تواضع بکنیم، خوبیهای دیگران را بگوییم، خوبیهای دیگران را ببینیم. تواضع بعد از معرفت جز با عمل سامان نمیپذیرد. از این روست که خداوند اعراب جاهلی را که از خم شدن حتی برای برداشتن تازیانه و اصلاح کفششان ابا داشتند، به نماز امر فرمود که در آن خم بشوند و سر بر زمین تا خیالات واهی و غرورشان فروریزد و تواضع در قلبهایشان مستقل بشود. خود همین سجده هم عرض کردم س طولانی هم آثار این شکلی دارد. خدا انشاالله که همه ما را از این رذائل در امان بدارد و فضیلت اخلاق را انشاالله در ما مستقر بفرماید. دیگر به سوالات نرسیدیم و البته دوستان سوالاتشان را بفرستند و میفرستند. انشاالله، انشاالله باز توی موقعیت دیگری چون وقتمان کم است و بحث زیاد است، انشاالله تو موقعیت دیگری به این سوالات هم برسیم. درس بعدی را انشاالله فردا. فردا جمعه است ولی ما بحثمان ادامه دارد. و صلیالله علی سیدنا محمد و آله الطاهر.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات اخلاق اجتماعی
جلسه اول
اخلاق اجتماعی
جلسه دوم
اخلاق اجتماعی
جلسه سوم
اخلاق اجتماعی
جلسه چهارم
اخلاق اجتماعی
جلسه پنجم
اخلاق اجتماعی
در حال بارگذاری نظرات...