‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
بحث را ادامه میدهیم؛ بحث "عصبیت" و "تعصب".
یکی از رذایل اخلاقی، تعصب است. تشخیص موارد عدالت و انصاف، در بعضی موارد کاری پیچیده است؛ ولی اینکه انسان نتواند همه موارد عدل و انصاف را تشخیص دهد، از نقصان دانش و شناخت او ناشی نمیشود، بلکه در مواردی مانع روانی دارد. این مانع، خودگرایی و خودپرستی است. برای همین، برای رسیدن به عدل و انصاف باید با حالت خودمحوری و حقپوشانی مبارزه کرد که در اخلاق اسلامی از آن تعبیر میشود به "عصبیت" و "کتمان حق". به همین دلیل است که در روایات نیز، صفت مقابل و ضد انصاف، "حمیت" و "تعصب" معرفی شده است. حمیت با (ه) جیمی و تعصب.
تعصب یا عصبیت از "عصبه" گرفته شده است. هر چیزی که به یک محوری وابسته باشد، از "عصبه" استفاده میشود. به آن محور، "عصبه" میگویند؛ همان رشته اعصاب خودمان. به نسبتهایی هم که از رابطه خویشاوندی برمیآید، "عصبه" میگویند که البته همیشه به حال جمع استفاده میشود: "عصبات".
عصبیت در جایی کاربرد دارد که فرد در برابر ناملایمیها، به یاری "عصبه" خودش (همان اقوام و خویشان) برود؛ مانند **«و نحن عصبة»** در سوره یوسف. و کار نداشته باشد که اینها ظالمند یا مظلوم؛ "طرف داداشمونه، طرف فامیل ماست، طرف بچهمحلمونه، طرف هموطنمونه، همحزبمونه". عصبیت در کتب اخلاق اسلامی اینگونه تعریف شده است: "تلاش گفتاری یا رفتاری باطل و ناحق برای حمایت از خود یا هر چیزی که با ما نسبتی دارد، مانند نزدیکان، خاندان، اهل شهر و غیره."
این حمایت باطل بودنش ممکن است به خاطر این باشد که از انصاف و عدالت انسان خارج میشود، یا به خاطر ارتکاب حرام و زیر پا گذاشتن حقوق دیگران. برای همین، تعصب ناپسند و مذموم است. البته اگر حمایت از وابستگان بر اساس حقطلبی باشد، بر اساس موازین دینی باشد، به آن میگویند "غیرت". پس مرز باریکی بین "حمیت" و "غیرت" و بین "تعصب" وجود دارد. مثلاً ناموس داشتن و غیرت داشتن متفاوت از تعصب است.
تعصب با دوستداشتن وطن و نژاد و تلاش برای رشد و تعالی منافاتی ندارد، بلکه هر وقت که این تعلق خاطر باعث خروج انسان از دایره حق بشود، ناپسند و مذموم است. باید مراقب بود که "اینکه من به فلانی تعلق خاطر دارم، مال فلان مجموعهام، مال فلان..." باعث نشود که روی بدیها و گناهان و ظلمهای اینها چشم بپوشم، نقدی را نپذیرم، حقی را پایمال کنم به خاطر این تعلق.
از امام سجاد (علیه السلام) در مورد عصبیت پرسیدند **«عَنِ الْعَصَبِيَّةِ؟»** ایشان فرمودند: **«لَيْسَ مِنَ الْعَصَبِيَّةِ أَنْ يُحِبَّ الرَّجُلُ قَوْمَهُ»** (اینکه آدم خانوادهاش، قومش را دوست داشته باشد، این تعصب نیست.) "ولکن **«مِنَ الْعَصَبِيَّةِ أَنْ يُعِينَ قَوْمَهُ عَلَى الظُّلْمِ»** (تعصب این است که قومش را در ظلم کمک بکند.) "همین که آمده، و میبیند که بابایش با یکی دعوا شده، صاف میرود به حمایت بابا، یک مشت میزند به آن یکی. کار هم ندارد سریع چی دعوایشان شده. همین که دارند دیگر جبهه مقابل همین که میبیند اینور قضیه بیحجاب است، آنور قضیه آخوند است. کار هم ندارد درست میگوید، غلط میگوید، مقصر بوده، مظلوم بوده، به هیچکس کار ندارد؛ "این با ماست، همین که از حزب ما باشد، جناح ما باشد، فامیل ما باشد." عرض کردم: "اینکه من طرف پسر خودم هستم در برابر عروسم، طرف دختر خودم در برابر دامادم، اینها هم تعصب است." اول حق را ببینم، ببینم چه کسی حق میگوید. نکند عروسم حق میگوید، نکند دامادم حق میگوید؛ که اگر اینگونه است، آنوقت باید طرف او باشم.
تعصب در حقیقت یکی از نمودهای خارج از ضابطه قوه غضبیه است. محصول قوه غضبیه تربیتنشده است. تعصب، عنان غضب از دست انسان خارج است، در کنترل نیست. غضب، به تعبیر بزرگان، باید مثل سگ شکاری باشد. در چنگ تو باشد، به دستور تو برود آن شکاری را که تو میخواهی بگیرد بیاید. باز ببندش، ببند توی بند بگذاریم. باز میکنی: "برو آن را بگیر!" تمام. همین. ولی بعضیها اخلاقشان مثل گرگ است. استادی داشتیم میفرمود که: "دیدید زن و مرد دعوایشان میشود، زنه میخواهد دق و دلش را سر شوهره خالی کند، تمام فک و فامیل این را زخمی میکند؟" مثل گرگ که یک گوسفند را میخواهد بگیرد، تمام گله را تکهپاره میکند.
اخلاق گرگی... سگ شکاری تربیتشده، "کلب معلم"، روی قاعده و دستور، ضابطه میرود میگیرد میآید. غضب کنترلشده. آدم بررسی میکند، میبیند اینجا حق با فلانی است، آنجا این دارد ناحق میگوید. خب، تمایلات و نفرتهای ما خیلی اثر میگذارد. "من از این خوشم میآید، از آن بدم میآید." دیگر جایی نمیماند. اصلاً دیگر فکر ندارد. "خب، معلوم است دیگر حق با چه کسی است." "من قبلاً از این توهین شنیدم، یک کینهای از سابق دارم، حسادت نسبت بهش دارم. الان این بچهمحلمه، همکار ماست." "غریبه رو بگیریم؟ خودت داداش خودتو ول کردی رفتی پشت یک غریبه در اومدی!" داداش و غریبه ندارد که، "حق با کیست؟"
آیه قرآن فرمود که: "طرف حق باشید، حتی اگر روبهروی والدینتان بود." آیهاش را الان مسئول پژوهش زحمت میکشد میگذارد: **«وَلَوْ عَلَى الْوَالِدَیْنِ»** اگر اشتباه نکنم. (حافظهمان امروز نیامده، فقط سعدیمان آمده.) **«وَلَوْ عَلَى الْوَالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ».** آفرین. **«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلَّهِ وَلَوْ عَلَى أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوَالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ».** (ای مردم، قیامکننده باشید، **«قَوَّامِينَ»** شدت قیام، **«بِالْقِسْطِ»** مؤسسه قوامی قسط، **«قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ»** باشید، **«شُهَدَاءَ لِلَّهِ»** برای خدا شهادت بدهید، **«وَلَوْ عَلَى أَنْفُسِكُمْ»** حتی اگر به ضرر خودت است، **«وَ الْوَالِدَیْنِ»** به ضرر ننه و بابات. "آقا بابامه، مادرمه." کی الان جرئت میکند علیه مادرش شهادت بدهد وقتی میبیند که مادر ناحق میگوید؟ یکی دیگر مثلاً بین مادر خانم و مادرم، مثلاً حق با مادر همسرم است. حالا تازه باز اینجا آدم علقهای دارد. بین سبزیفروش محل و مادرم، حق با سبزیفروش است و حاضر باشم شهادت بدهم به نفع سبزیفروش. **«شُهَدَاءَ لِلَّهِ وَلَوْ عَلَى أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوَالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ».** نزدیکانت، نزدیکان صلبی، نزدیکان حزبی.
**«إِنْ يَكُنْ غَنِیًّا أَوْ فَقِیرًا فَاللَّهُ أَوْلَى بِهِمَا»**. دارا و ندار. آدم ناخودآگاه همیشه طرف کسی است که داراست. در دعوای دارا و ندار، کسی که رسانه دارد، کسی که قدرت دارد، کسی که پول دارد. **«فَلَا تَتَّبِعُوا الْهَوَى أَنْ تَعْدِلُوا وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرًا».** چقدر این دستورات، دستورات حیاتبخش چیست؟ آیات قرآن در این ماه نزول قرآن. چقدر اینها میتواند ما را حیات بهمان بدهد.
یک سال دیگر هم از عمر ما و از عمر این طبیعت گذشت. چند ساعت دیگر بیشتر از سال ۱۴۰۲ نمانده است. روی حساب تقویم، تقریباً ۱۲ ساعت دیگر وارد سال ۱۴۰۳ میشویم. روی حساب محاسبات فلکی، ۶-۷ ساعت بیشتر سال ۱۴۰۲ هم تمام شد. من بچه بودم، واسم میگفتم: "سال ۱۴۰۰ مثلاً گفتم ۴۰۰، ۴۰۱، ۴۰۲..." به همین چشمبههمزدنی که دیدی ۴۰۲ گذشت. به همین چشمبههمزدنی که از ۴۰۰ تا ۴۰۲ گذشت، از ۹۰ تا ۴۰۰ گذشت، از ۸۰ تا ۹۰ گذشت. چشمبههمزدن عمرمان تمام میشود، از دنیا میرویم و ماییم و حقطلبی. **«الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ».** در قیامت وزن از آنِ حق است. در عالم پس از مرگ، آن چیزی که اصل و اساس است، حق است، اینکه ما طرف حق بوده باشیم.
و تعصب نمیگذارد، مخصوصاً وقتی علیه من میشود: "آقا این صلاحیت دارد، تو نداری." مگر کسی قبول میکند؟ "این درسش را خوانده، تو نخواندی. این تأییدیه دارد، تو نداری." و همینطور و همینطور و همینطور. چه وقتهایی مثلاً اثر عصبیت همینطور الکی مثلاً یک خانم پشت بقیه خانمها درمیآید. "چون این زن است، ما زنها باید پشت هم باشیم. ما زنها باید هوای همدیگر را داشته باشیم." کی؟ برای چی؟ از کجا؟ پشت همدیگر باید باشید؟ شما پشت حق باید باشید. یک وقتهایی هم پشت حق ایستادن به این است که روبهروی همه زنان دایره، همه مردمش، روبهروی همه فامیلت بایستی. بالاخره ما جز همدیگر که کسی را نداریم. یک چهار تا اصطلاح صله رحم واجب است. همان کاری که عثمان میکرد، بیتالمال میداد به فک و فامیلش. بابام تو آن کتاب "تعطیلالام" میگوید. اهل سنت کتابش را بر ما اینجا فرستاده بودند. همین جا من نشسته بودم تورق میکردم. کتاب قطوری هم بود. یک آقایی شرحش داده بود. کسی که شرحش داده بود برای ما فرستاده بود. همین جا فکر کنم کتاب را باز کنم ببینم چی میگوید. اصلاً به درد میخورد؟ اینها لطف خداست، همان بخش باگدارش همان لحظه آمد. باز کردم دیدم نوشته که هرکه خواب عثمان را ببیند، این معنایش این است که اهل صله رحم میشود. "خیلی صله رحم میکرد عثمان." "هرکه خواب فاطمه زهرا را ببیند افسردگی میگیرد، رویش گریه میکرد." "فاطمه زهرا قاب حسن و حسین را ببیند، این چیز میشود، از وطن دور میافتد و بدبخت بیچاره میشود." و "خواب ابوبکر را ببیند، آقا میشود، رئیس میشود." کتابی در تفسیر خوابهایی که میبینی. تعبیر خواب. حوزه تعبیر خواب شر و ورهای پرت و پلاهایی داریم. حرفهای درست و اینهاست.
صله رحم. پس آقا تعصب به واسطه چیست؟ خروج قوه غضبیه از ضابطه است. وقتی هم که برافروخته میشود، دیگر فرصت داوری منصفانه را از انسان میگیرد و باعث میشود که عدالت، که اساسیترین پایه روابط اجتماعی است، زیر پا گذاشته شود. در این دستهبندیهای شهری مثلاً: "آقا ما مثلاً تهرانیها با شما مشهدیها مشکل داریم." مثلاً در هر نزاعی حق با تهرانی است، مشهدی ناحق است. آتش اختلافها اینجا بالا میگیرد. کینهها و دشمنیهای بسیاری در روان انسان شکل میگیرد. این تعصب و عصبیت باعث میشود که رشد تصاعدی و مهارنشدنی شکل بگیرد در دشمنیها و کینهها. "من با آخوندها بدم، با آخوند جماعت بدم." کدام عاقلی با یک جماعتی به نحو مطلق فقط صرفاً به خاطر پوشش دشمنی میکند؟ هیچ خبری از اینکه این چطور فکر میکند، این همه تنوع در میانشان است! متعصب است دیگر. قوه غضبیه مهارنشده است دیگر. گرگ است دیگر؛ اخلاق گرگی است دیگر.
آرمان علیوردی (رضوان الله تعالی علیه)، همین که دیدند در کیفش عبای آخوندی است: "آخوند، بکشیدش!" (کتاب طلبگی و عبا) بسیجیام؟ "آخونده." بسیجی بودنش را تحمل میکنم، آخوند بودنش را دیگر نمیتوانم تحمل کنم. تعصب است دیگر. لوگوی نژادپرستی. مثل این است که در آمریکا ما برخوردهایی داریم که سفیدها با سیاهها میکنند. دیدید فیلم پیپرو رد میشود، ملت میآیند هی تبرک میکنند و به همه محبت میکند. اینهایی که کلاً اصلاً تبشیری و محبت و پای ملت را میشورند و اینها. سیاهی که میرسد، اینجوری دستش را اینجوری میکند: "برو گم شو!" آنقدر نژادپرستیشان نمایان است. سر اینکه "آقا این سیاهپوست است."
بعد اینها مینشینند حقوق بشر... کسی که اساساً بشر را چند تکه میبیند، میخواهد حقوق مشترک هم برایشان بنویسد؟ "صرف اینکه تو مسلمانی، حقیری." کاری که صهیونیستها امروز در غزه میکنند: "تو تروریستی! تو در این موقعیت جغرافیایی که به دنیا بیایی، دشمن منی. تو بچه یکروزه باش، بالقوه دشمن منی." و با کسی هم که بالقوه دشمن ما بشود، "بعد از صفحه روزگار محوش میکنم." منطق را ببینید.
الان دیگر خبری الحمدلله از غزه و اینها هم خیلی نیست دیگر، یعنی یک مدت که درگیر انتخابات بودیم که یک ماهی، الان که درگیر نوروزیم. بله، دیگر اصلاً حرفی از غزه و فلسطین و نه عکسی و نه فیلمی. خیلی طبیعی شد، عادی شد. داریم زندگی میکنیم راحت. اطلاعات عجیبی میدهند دوستانی که در این مسائل هستند از وضع غزه. وضعیت فاجعهباری به معنای واقعی کلمه است. "ای مردم، واقعاً به یک تکه نان محتاجیم!" گاهی طرف اثر تعصب. اینها همش تعصب است دیگر. میگوید: "من علیه اسرائیل حرف نمیزنم چون جمهوری اسلامی خوشش میآید! چون با جمهوری اسلامی مشکل دارم." "مرگ بر اسرائیل نمیگویم چون مرگ بر اسرائیل میرود در جیب جمهوری اسلامی." فیلم ترسناک. یک حالا مواردی که دوستان هم اشاره کردند و میکنند، نامش موارد تعصب است.
اولین کسی که تعصب به خرج داد، شیطان بود. امام صادق (علیه السلام) فرمود: **«إِنَّ الْمَلَائِکَةَ کَانُوا يَحْسَبُونَ أَنَّ إِبْلِیسَ مِنْهُمْ»**. (ملائکه خیال میکردند که ابلیس جزو آنهاست.) "امروز روز اینهاست. ملائکه از باطن امور خبر ندارند. بر ملائکه پوشیده است. **«وَ کَانَ فِي عِلْمِ اللَّهِ أَنَّهُ لَيْسَ مِنْهُمْ»**. (خدا میدانست که این جزو آنها نیست.) "خدا کند در علم الهی ما اینطور نباشد." **«فَاسْتَخْرَجَ مَا فِي نَفْسِهِ بِالْحَمِيَّةِ وَ الْغَضَبِ»**. (خدا، آنچه در دل ابلیس بود را با حمیت و غضب خارج کرد که خودش گفت:) «خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ» (من از آتش، سجده کنم به این از خاک!) "بنده از تهران، بروم زیر بلیط فلانی از مشهد. بنده آقا بروم تحت مدیریت این خانم. نحوه تعصب دیگر. من آخوند بروم بنشینم پای سخنرانی این کتشلواری؟" "اگه حق دارد میگوید." در مستند شنود، یک دیری اینور میزدند: "چرا این آدمه که مثلاً آخوند نیست موعظه میکند و آخوندها اجازه گوش میدهند؟" "که این آخوند است چرا حرف میزند؟ بگذار فقط تجربه بگوید." یعنی قشنگ مشکلات جدی داریم. "ملت نشستهاند تجربه گوش بدهند، نه حرف آخوند." که "اینها حرف آخوند است." یک وقتهایی این بر مدار حق یک چیزهایی را میگوید، یک وقتهایی هم یک چیزهایی ممکن است از قلم بیفتد، آن یکی میگوید. مهم این است که ببینی درست میگوید، حق میگوید. حالا اینکه "نه، این آخوند است، آن آخوند نیست، این تجربهگر است، آن تجربهگر نیست." "تجربهگر" اصطلاحش از غربیها آمده. خیلی هم متأسفانه باب شده. کلمه غلطی است. تجربه، فوق ساعت تجربی. غربیها همه چیز را در ساعت تجربه میخواهند. تف تجربه نیستش! که اینها مشاهده است. مشاهدهگر، تجربهگر نیست، فوق تجربه است این مسائل. "تجربه" اصطلاحی است که در عالم ماده معنا دارد.
حالا هرچه آنجا نکته گفته شد که "شما عزیز محترم، تجربهات محترم، ولی آن چیزی که برای ما نداره برای اینکه بپذیریم، وحی و قرآن است." به مزاج و مذاق خیلیها خوش نیامد. چقدر ما الحمدلله در آن ایام فحش داشتیم بابت این جمله. یک طلبه دو سه صفحه، یک صفحه آچار، فکر کنم توهین برایمان فرستاده بود و تعابیر دیگر که حالا نمیخواهم یادآوری بکنم. شیاطین زخم خورده بودند، جبران کردند، تلافی کردند. بله، اینکه حالا "چون رفیق ماست، چون فلان است." "تو رفیق من باشی، دشمن من باشی؟" این تجربیات آنقدر ارزش دارد. اینطور ارزش دارد، روی این حساب ارزش دارد. نه اینکه "اگر با ما بودی، رفیق ما بودی؟ نه، این دیگر عالیه، هیچ مشکلی ندارد." آنوری بودی، از دم و دستگاه ما بیرون بودی، از بیخ مشکل دارد. جایی که من نباشم، از اعتبار حجیت ساقط میشود. دیگر من که باشم دیگر تمام شد. "من محور حقم." **«عَلَى الْحَقِّ».** "وقتی من بودم دیگر همین بس است دیگر. مجبوری که من هستم. همه چیز درست است دیگر. من خودم ناظر کارشان هستم."
ریشه عصبیت آقا در خودخواهی است. خودمحوری. گینم گسترهاش محدود به منافع شخصی نیست. اگر این گرایش نادرست در انسان ریشه بکند، به هر چیزی که نسبتی با من دارد سرایت پیدا میکند. این دایره فردیت من توسعه پیدا میکند. دفاع ناحق میرود به بقیه، به هرکسی که "آقا تأیید من بکند، با من خوب باشد، با من رفیق باشد، کار من را راه بیندازد، یک ربطی با من داشته باشد." این دایره فردیت من توسعه پیدا میکند. همانطور که از خودم دفاع میکنم و نسبت به خودم غضب نشان میدهم برای حفظ خودم، همین خود توهمی ما نسبت به او هم، با آن کسی که اینطور ارتباط با من پیدا میکند، تعصب نشان میدهم. این ویژگی با اساس ایمان و پذیرش حق منافات دارد. چون که محدود کردن دایره نفسانیات و خودخواهی و خودمحوری از اصول ایمان است، در حالی که تعصب دقیقاً در خلاف این جهت، دایره موهوم خودمحوری را گسترش میدهد. این پیوندهای خیالی و مخرب در قیامت، که هر باطنی ظاهر میشود به صورتهایی از آتش که فرد متعصب را به بند کشیده، رخ مینماید.
امام صادق (علیه السلام) فرمودند: **«مَنْ تَعَصَّبَ عَصَبَهُ اللَّهُ بِعِصَابَةٍ مِنْ نَارٍ».** (کسی که تعصب ورزد، خدا او را با رشتههایی از آتش قرار خواهد داد.) این بندهای غیرالهی و نادرست، اینها آنور میشود بندهای آتش. اینهایی که ما اینجا داریم بندهای آتش است. حواسمان نیست دیگر. "بندیام. خودم به تو، تو به او، او به او. جناح ما، حزب ما، محله ما، قوم ما." همه به همدیگر بندیم، ولی این بنده، بند نوری و الهی نیست. یک بند شیطانی، یک بند ناری. با اینها خودمان را به همدیگر بند کردیم. اینها در قیامت این حقیقت جلوه میکند و پیامدهای مخرب تعصبورزیدن در عرصه ایمان و روابط اجتماعی به فرد متعصب منحصر نخواهد بود، بلکه کسی که در مورد او تعصب شده، هم اگر با سکوت یا موافقت خودش این رفتار را تأیید کند، همه عقوبتهای عصبیت دامنگیر او هم خواهد شد.
اگر کسی هم پشت من درآمده، به ناحق دارد نسبت به من تعصب نشان میدهد، من اینجا مسئولم. "آقا هیچکس جرئت ندارد از بنده فلانی انتقاد بکند." یک لشکر سایبری راه میافتد، "میزند." "به فلانی میکنی؟!" هم کسی که اینجور تعصب به خرج میدهد گیر است، هم منی که "به خاطر خوشمان میآید، کسی جرئت نمیکند بابا مثلاً توهین کند یا حرفی بزند. بچههایمان، مریدهایمان، شاگردهایمان، رفقایمان میروند اینها را صافشان میکنند." آقا! اگر انتقاد به حق است، دفاع منطقی و عاقلانه درست است. "حسن" ضدتبلیغ است. اینها تعصبورزیدن است دیگر. به حرف غیرمنطقی، تعلقات غیرمنطقی.
مواردی یادم میآید، باز چون وقت کم است. موارد تعصب، خیلی باید مراقبت کرد. نه سینهچاک بیمنطق کسی باشیم، نه اجازه بدهیم کسی بیمنطق سینهچاک ما باشد. مخصوصاً که به حمایت از ما پاشد برود به افرادی ظلم بکند، توهین بکند، جسارت بکند با استدلالهای کشکی. "میدانی فلانی چقدر طرفدار دارد؟ حوزه استدلال." "تو اینقدر طرفدار داری؟ اینقدر مثلاً فالوور داری؟" یکی دیدم زده بود مثلاً حالا در مورد یک ضدانقلابها گفته بود: "اینها لایوشان مثلاً ۱۵۰۰ نفر شرکت کردند، لایوهای ما را ۷۰ هزار نفر شرکت." چه ربطی دارد؟ مشخص تأخیر بطلان اینها را نشان میدهد. "آنها باطل بود، حرفی که داشتم میزدم، ولی بطلانش به این نیست که ۱۵۰۰ نفر لایوشان شرکت کردند، لایو ۷۰ هزار نفر." نه برای او باطل شد، نه برای تو حق شد. بر محور حق استدلال درست. "ادعایت؟ ادعای فضل و نام دارد؟" کسی هم اگر بهشان بگوید بیسواد، پدرش را درمیآورم. بدیهیترین استدلالات ساده طرف معلق مانده، مغالطه دارد میکند.
**«مَنْ تَعَصَّبَ أَوْ تُعُصِّبَ لَهُ فَقَدْ خَلَعَ رِبْقَةَ الْإِیمَانِ».** (کسی که تعصب بورزد یا برایش تعصب ورزیده شود، ریسمان ایمان از گردن او خلع خواهد شد.) زمام ایمان از گردنش برداشته میشود و خارج میشود. انسان برای اینکه از بیعدالتی در رفتار دور باشد، باید با عمق وجود خودش درک بکند که خودگرایی و خودپرستی، سبب و زمینهساز برافروخته شدن خشم خداست. چون انسان خودمُحور همیشه حق دیگران را زیر پا میگذارد، به ظلم منجر میشود دیگر. به گناه منجر میشود، به حقکشی منجر میشود. منی که فقط خودم را میبینم. "همه چیز حق من است." "جای پارک ماشین حق من، داد زدن حق من، انتقاد کردن حق من، اعتراض حق من." فقط حق من را میگفت.
بابام وقتهایی که من پام میخورد به لیوان میگوید: "چشم کورت را وا کن!" وقتهایی که خودش پاش میخورد به لیوان میگوید: "یعنی شما عقلتان نمیرسد لیوان نباید اینجا بگذارید؟" علیأیحال، حق با اوست. چه وقتی که دیگری پایش بخورد به لیوان، چه وقتی که خودش باشد. در وضعیت مشابه، حق بر محور او میچرخد. هر طرفی که او ایستاده، حق هم آن را میبرد. اینها میشود بیانصافی، خروج از عدالت، تعصب.
حمیت. حقوق دیگران پایمال میشود دیگر. بعد به خودم حق میدهم بهش توهین کنم. به خودم حق میدهم انتقاد کنم. "حق ماست اعتراف! بابا باشد، درست، ولی روی مبنای حقی." یک قضیهای شده. یک زمینی، آدمهای بدنامی در مورد آدمهای خوشنامی سندی منتشر کردند. **«فَتَبَيَّنُوا».** فاسقی که کثافت و نجاست از دهانش نمیافتد در مسائل مختلف، تهمت میزند، تحلیل غلط میدهد، تهییج میکند و تشویق میکند به معصیت. معصیتهای فردی، معصیتهای اجتماعی. این دارد در مورد یک آدمی که عمری را در دستگاه اهل بیت گذاشته، طلبه بوده، روضهخوان بوده، مورد عنایت علما بوده، مورد تأیید بزرگان بوده. یک سندی است، ابعادش برایمان واضح نیست. معلوم نیست خود آن شخص موضع گرفته، رد کرده. امر واگذار شده به دستگاه قضایی. خب، باید صبر کرد دید چی بوده مسئله؟ چرا اینطور بوده؟ از کجا نشئت گرفته؟ دقیقاً چی شده؟ محکوم، طرف متهم نیست. همینجور تا خبر منتشر میشود، بنده دیدم آدم بهظاهر مذهبی، طلبه و فلان، زبان به تمسخر و تیکهانداختن باز میکنند. چرا؟ چون خودمان حق میدهیم. چون خودبینیم. اجازه میدهیم با آبروی هر کسی هر جور دلمان میخواهد بازی کنیم. به خودمان اجازه میدهیم در مورد هر کسی هر جور دلم میخواهد حرف بزنیم. در این کامنتهایی که نظراتی که در مورد افراد میگویند. حقبهجانبیم. "من این حق را دارم هرگونه دوست دارم کامنت بگذارم، در مورد تو نظر بدهم، در مورد تو..." مگر با برده طرفی؟!
گاهی بین خود ما هم هست دیگر. در همین جلسات، این ایام، اتفاقات بدی رخ داد. دیگر حالا مثلاً چند لحظه اینترنت قطع شد، چه تعابیر زشتی بعضیها به کار میبرند، تحقیرآمیز! "همین شد که عرض کردیم که آن دوستانی که در آن فضایی که میآمدند و اینجور تعابیر میگفتند، فضا مسدود بشود." "هرکس از همین جا شرکت بکند." بگویم: "به خودمان بیا! خودمان از یک موضع بالا و به حق و حقبهجانب، بدون اینکه سر دربیاوریم از مسائل، چی بوده؟ چرا اینطور بوده؟ از کجا نشئت گرفته؟ این قطعی اینترنت به چی برمیگردد؟" خیلی از مسائل، خیلی از انتقادهایی که ما داریم و خودمان را به حق میدانیم. خبر نداریم از قضیه. خیلی جاها باید سکوت کرد. باید ایستاد. باید بررسی کرد و مطالعه کرد. سکوت کلاً نعمت بزرگی است. در خیلی از مسائل، ما بعد خیلی بررسی بکنیم، نمیدانیم چرا اینطور کرد؟ چرا آنطور گفت؟ چرا اینجا نیامد؟ چرا با مادرخانمش اینجوری صحبت کرد؟ چرا با بابایش گرم و صمیمی حرف نمیزند؟ چرا این مثلاً چه کرد؟ این مثلاً از کنار این بلند شد رفت. مثلاً: "بابا این دستشویی داشت پاشد رفت، آمد نشستیم پاشد." "این دستشویی داشت؟" نه! "این تا آمدی، نشستیم."
"من به خودم حق میدهم در مورد هر کسی هرگونه دوست دارم قضاوت کنم." خب، "تو غلط میکنی به خودت حق میدهی!" به خود حق دادن است و به دیگران هم حق نمیدی در مورد تو این شکلی حرف بزنند. این دیگر رسماً جزو "متففین" کمفروشان است. در همین قضاوت، همینجور حرف زدن، همینجور نظر دادن در مورد تو حرف بزنند. که: "قضاوت کار خداست. بیایید همدیگر را قضاوت نکنیم." پس چطور وقتهایی که شما قضاوت میکنید، کار خدا را میکنی؟ "پس خدایی میکنیم."
حالا هرکه دلت بخواهد، هرچه دلت بخواهد میگویی. والله. تا پایین: "شعر و وِر، حرفهای صد من یک غاز، چرت و پرت حقبهجانب." که میشوند، اعتمادبهنفسهایشان هم بالاست. خودشان را عقل کل میدانند. زحمت سرچ ساده را طرف به خودش نمیدهد. یعنی ما در زمانی هستیم که شما چهار تا دکمه بزنی کلی اطلاعات پیدا میکنی. همان را نمیزند طرف. یعنی یک سرچ نمیکند: "طبق قانون اگر اعتراضات مردم ۲۱ روز طول بکشد، ارتش..." تو چند میلیون مخاطب داری؟! یک حرف چرت. اعتمادبهنفس این است دیگر. فاجعه، ثمراتی دارد. خانهها ریخته میشود با این حرف تو، آسیبهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اعتقادی. خیلی ما در اوضاع و احوال عجیبی هستیم.
پس آقا، این باعث میشود که ما حق و حقوق دیگران را پایمال کنیم. خواسته یا ناخواسته، آبرو و شخصیت و مال و بقیه حقوق شخصی و اجتماعی دیگران را پایمال میکنیم با این خودمحوری، با این خودخواهی، با این خودبینی، با این حقبهجانببودن. فقط راه نجات از این حالت این است که ما از خودمحوری دربیاییم. راهش هم این است که از این خیالاتی که نسبت به خودمان داریم، توهماتی که داریم، خارج بشویم. از یک طرف از این خیالات که در حوزه شناخت است بیاییم بیرون، از یک طرف دیگر در عرصه عمل منصفانه رفتار کنیم. کسی وقتی میخواهیم نظری بدهیم، تصور کنیم "آقا، این هم بچه من است؟ این هم برادر من است؟ این هم فامیل من است؟ این هم خود من است." "من رئیس جمهورم!" خب، "چهکار میخواهم بکنم؟"
صحبت بشود. حالا البته بعضی مسائل، یک سری جاها که ظلمهای بزرگی دارد میشود، سکوت بکنیم، نیست. یک کسی مملکت را ۸ سال به باد داده و بدتر از همه اینکه مشکلات اعتقادی دارد، انحراف فکری دارد. میگوید: "پیغمبر را هم میشود نقد کرد!" "به امام زمانش هم شک کرد!" مشکلات جدی اعتقادی دارد. این آدم بیمار آسیب دارد میزند به همه چیز. اینجا جای فریاد زدن است. انصاف. "به امام حسین بگوییم در مورد یزید با انصاف صحبت کن." آقای "حسین بن علی، انصافش به همین است که منم اگر تو آن جایگاه بودم و اینجور کارها را میکردم، باید من خروج میکردم مردم علیه..." انصافش به این است. پس توجه بهش داشته باشیم. مسئله را قاطی نکنیم. این اخلاق و انصاف و اینها دستمایه نشود برای اینکه حق باز هم حق پایمال بشود. اصلاً انصاف برای این بود که دفاع از حق بشود. یک حربه در مشت شیطان نشود که خود انصاف وسیلهای میشود برای پایمال کردن حق. "به اسم انصاف، منصفانه صحبت کنید." منصفانه است. "بیانصافش به این است که داد بزنیم."
امام خمینی (ره) با شاه کاملاً منصفانه برخورد میکرد. اول نصیحت کرد، تذکر داد، موعظه کرد. از یک جایی هم دیگر رسماً دادش هوا. اینها انصاف است. وقتی برنمیگردد طرف به حق، وقتی حالیش نمیشود، وقتی هی ظلمش دارد شدیدتر میشود، نفاقش دارد شدیدتر میشود، واکنش شدیدتر برخورد و محکمتر باشد. من که هی گوگولی و نازی و بوس بفرستی و با ایموجی بوس و استیکر گل، با اینها هی مثلاً: "عزیزم، نه دیگر. ببین آقای ترامپ خوب نبود این حرفت." "نه دیگر. ببین قاسم سلیمانی را کشتی، خیلی کارت زشت بود. میکشیمت فلان فلانشده. تو هیچی در امان نیستی!" انصافش این است. انصافش کشتن اوست. "با محبت، با گوگولی باهاش صحبت کنیم!"
**«خون خود، شناخت مواضع حق است.» «لَا یَحْمِلُ هَذَا الْعِلْمَ إِلَّا أَهْلُ الْبَصَرِ وَ الصَّبْرِ وَ الْعِلْمِ بِمَوَاضِعِ الْحَقِّ».** (این علم را حمل نمیکند مگر کسی که اهل بصر و چشم بينا دارد، اهل صبر و علم به مواضع حق دارد.) حالیش است. جایگاههای حق را میشناسد. انسان باید بداند هر منفعتی را که به گمان واهی خودش از خودمحوری دنبال میکند، در حقیقت از جانب خداست. خداست که عزت میدهد. خداست که روزی میدهد. بنابراین، طلب نفع از راه باطل و ظلم به دیگران یکجور بیاعتمادی به وعدههای خدا، سرکشی در برابر قدرت بیپایان خداست. "اگر برای ما آقا قدرت و ریاست و محبوبیت و شهرت و ثروت و اینها نوشته باشند، به ما میرسد." حالا چرا از راه لگدمال کردن و آسیب زدن به این و آن؟ "نه، آخه اینها از کجا میآورند؟ چطور ما اینطور نمیشویم؟ با حلال مگر میشود اینطور شد؟ حتماً یک حرامی درش بوده." "آخه تو هم یک طلبهای، منم یک طلبهام. چطور ما نداریم؟" خداست دیگر، میرساند دیگر. تو هم اگر مصلحتت باشد، خیرت باشد، میرسد. دست و پا زدن ندارد. از ریشه اینها، آن خودمحوری است که آدم باید بداند همان خودی را که دنبالش است، که نگهش داری، همین هم خداست که تأمین میکند. خداست که عزت میدهد از راه حلال که و راه تقوا که خدا تو را هم کامیاب میکند. **«وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ وَ يَجْعَلْ لَهُ مِنْ أَمْرِهِ يُسْرًا».** همش آثار تقواست. شاید توجه به این نکته است که در روایات اثر انصاف را عزت دانستهاند. خدا به فرد منصف عزت هدیه میدهد.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: **«أَلَا إِنَّهُ مَنْ یُنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ لَمْ یَزِدْهُ اللَّهُ إِلَّا عِزًّا».** (کسی که انصاف با مردم داشته باشد، خدا فقط بر عزت او میافزاید.) شرایط طرف را درک کنم. موقعیتش را درک کنم. مشکلاتش را بفهمم. "این هم در وضعیتی است." ناراحت است، عصبانی است، مشکل بیپولی، مریض، پیرمرد، تشنه است، گرسنه است، شرایط سفر. اینها همش میشود انصاف دیگر.
"نه آخه ببین به من چی گفته. گرسنهاش هست که هست. به درک. نباید با من اینجوری صحبت کنه." این آقایی که ایام میلادش است، که جان همه عالم به فدای او، امام مجتبی (علیه السلام). طرف آمده توهین میکند حضرت میفرماید که: "نکند گرسنهای؟ نکند غریبی؟ نکند پول تمام کردهای؟ نکند بارت سنگین است؟ نکند جا نداری؟" ۱۰ تا چیز از کمتر یا بیشتر اشاره میکند. درک موقعیت طرف. "چی شده آقا، عزیزم؟ چرا وقتی کسی توهین میکند؟ چرا؟ از کجا ناراحتی؟" "من حق میدهم عصبانیای، دلخوری، رنجیدهای." گفتنش خیلی راحت است. حرفش قشنگ است. آدم در شرایطی که قرار میگیرد نمیتواند که از خودمان عبور کنیم، روی خودمان پا بگذاریم. "وقتی من خستهام، همه باید مراعات کنند بدانند من خستهام." وقتی بقیه خستهاند: "خستهای که خسته، به درک. کار زمین مانده." بیانصافی! باید اول از خودم سؤال کنی؟ وقتی فلان چیز را شنیدی، اول خودم. خب "چطور تو اول از خودش سؤال نمیکنی هیچ وقت؟" "همه باید اول و اول به خودم بگو." "آخه تو اول به خودش نمیگویی، اول به همه میگویی." "تو چیزی میگویی، میگوید: اول به خودم بگو." "پشت سرم از من دفاع کنی، تو پشت سر هیچکس از هیچکس دفاع نمیکنی." اینها همش موارد بیانصافی است.
رسیدن به درک بالا نیازمند تمرین عملی و اجبار نفس به ادای حقوق دیگران است. راهکار عملیش هم این است که باید حقوق دیگران را بشناسیم و خودمان را وادار کنیم به مراعات حقوق دیگران. حق همسر، حق پدر، حق مادر، حق شریک، حق همسایه، حق حاکم، حق رعیت، حق امام جماعت، حق مؤذن، حق ذویال رحم، حق کسی که بهت مشورت میدهد، حق کسی که ازت مشورت میگیرد. همه اینها حق و حقوق دارد. حقوق امام سجاد (علیه السلام) واقعاً در این جهت بینظیر است. راه رسیدن به انصاف، شناخت حقوق دیگران و وادار کردن خود به ادای حقوق دیگران است. به این صورت که مثلاً در مواردی که جایگاه به رسمیت شناخته شدن حق دیگران است، این حق شناخته و به صاحبش رسانده بشود. در این صورت به تدریج این توانایی در انسان پیدا میشود که حقوق دیگران را در همه ابعاد زندگی رعایت کند.
امروزه موارد فراوانی که روابط اجتماعی وجود دارد که لوازم حقوق دیگران به رسمیت شمرده شود. حقوق افراد خانواده بر همدیگر، به رسمیت شناختن و رعایت حقوق افراد در عبور و مرور و ترافیک، حقوق استاد و همکلاسی، حق صیانت از آبروی دیگران از جمله بزنگاههای مهمی است که میتواند تمرین مهم و اثرگذار برای رسیدن به صفت انصاف باشد.
دوستان، ۵ نمونه از موارد انصاف و بیانصافی را (همش با هم پنج تا، نه پنجایی، نه پنج تا) انشاءالله زحمت بکشند ارسال بکنند به عنوان تمرین.
خدا ان شاءالله که همه ما را کمک بکند و موفق بکند بعد ادای این حقوق.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
در حال بارگذاری نظرات...