‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم المصطفی محمد، اللهم صل علی محمد و آل محمد الطاهرین و لعنتالله علی اعدائهم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین.
چکیدهای از بحث این بود که جلسه اول بحثمان در مورد این بود که اصل اثبات خدای متعال، امری عقلی است و کمالات او را هم عقل تصدیق اولیه میکند؛ ولی نسبت به مباحث بعدیاش باید آمیختهای از مباحث عقلی و نقلی را پیگیری کنیم تا در مباحث اعتقادی به ابعادی برسیم که دقیقتر باشند. و عرض کردیم که توحید ریشه تمام مباحث اعتقادی است. امتداد توحید را باید لحاظ کرد. توحیدهایی که معمولاً برای ما، توی مباحث کلامی گفته میشود، توحیدهای اثرگذاری نیست. غذای دل و جان ما نیست، نه در فضای جامعه که حالا امشب یک توضیحی نسبت به این عرض میکنم انشاءالله.
نکته دوم این بود که در مورد انگیزه پیجویی مباحث توحیدی که چرا معرفت خدا واجب است؟ وجوبش از کجا میآید؟ چرا باید رفت خدا را شناخت؟ این سؤال در کتابهای کلامی، مثل «باب حادی عشر» مرحوم علامه حلی که خب کتاب خوبی است، و آن کتاب «مصباح المتهجد» مرحوم شیخ طوسی را خلاصه کرده؛ بعد آن کتاب، کتاب مثل «مفاتیح» دعاست و ذکر، و ۱۰ باب مباحث اذکار و ادعیه و اینها را خلاصه کرده. باب یازدهم دعا در آن هست که کی هست؟ چه؟ «باب حادی عشر» باب ۱۱ پیکر کتب منبع و مطرح.
عرض کردیم که در کتاب «باب حادی عشر»، خب مثلاً مرحوم علامه حلی، علامه ایشان پشت امیرالمومنین دفن است از علامه حلی! نزدیکترین مقبره به ضریح امیرالمومنین و تیکه پنجره دارد. توی حَفره، حاج مصطفی که میآیید، باید یک دریچه دیگری بگذارید وارد که میشوید، سمت راست، قبر علامه حلی قرار دارد. عرض کنم خدمتتان که شیختان که همینجاست دیگر، شیخ طوسی! در باب شیخ طوسی که میآییم بیرون گنبد خاکستریرنگ. عرض کنم که در «باب حادی عشر» نیز همین مطلب مطرح شده که دو چیز سبب وجوب معرفتالله است: یکی شکر منعم و دیگری دفع ضرر محتمل. ما هم قطره که چه عرض کنم، در برابر دریای اینها، آزورات هم نیستیم. بنده خودم عرض میکنم خدمتتان، عرض کنم که این بحثهای کلامی، دامنش، دامنه وسیعی است و این امتداد هم باز است دیگر، جریان ادامه دارد دیگر. با آن مطالبی که آن بزرگان توی آن دوره خودشان، هفت قرن پیش، هشت قرن پیش، متناسب با آن فضا، با دوره خودشان، اقتضائات زمانشان، ادبیات زمانشان، آن فضا، فرمودند، به روزرسانی بشود. الان یک انسان امروزی قانع نمیشود که بهش بگویند تو باید بروی خدا را بشناسی. چرا؟ چون جواب میآید: «وجوب شکر منعم»! کسی با اینها قانع و تحریک نمیشود. بحث صورت نمیگیرد در کسی که بخواهد به شوق بیفتد که چه جالب، وای من هوس افتادم که مثلاً باید بروم خدا را بشناسم.
که نسبت به این مطلب هم چینشی دیشب عرض شد. میشود از این فضا کسی را وادار کرد به اینکه خدا را بشناسد؟ از فضای کامجویی و لذت و آرامش و اینها و تنبه او نسبت به محدودیتهای ادراکی و اینها که دارد و علمش محدود است و توانش محدود است و اینها. این بخشی که عرض شد هم میتواند علتی باشد برای تحریک کسی به معرفت الهی، هم میتواند علتی باشد برای خود معرفت الهی. این بحث مهمی است که از امشب میخواهم بحث کنم؛ نه تنها یک نفر را به شوق میآورد برای اینکه برود خدا را بشناسد، بلکه با همان آگاهی، با همان هم به معرفتالله هم فقط به ضرورت معرفتالله نمیرسد، به خود معرفتالله میرسد. قسمتی از رسیدن به معرفتالله، همین درک من نسبت به محدودیتها و فقر و ...
یک نکتهای عرض کردم که امشب باید ادامه بدهم، چه بود؟ آخرین نکته همین بود که از چه راهی میشود سرنخ آن؟ این را امشب باید ادامه بدهم. توی جمعبندیهای مطالب قبلی، اولیاش را که گفتم، آخرش گفتم این را باید ادامه بدهم. هفت قرن پیش بوده و الان مقدمه دوم است. مقدمه اولی که گفتم برای چکیدهای گفتم از دو شب قبل. یکی چکیده شب اول، چکیده شب دوم. چکیده شب اولی که گفتم، بعد گفتم این را امشب میخواهم یکم ادامه بدهم. یک ویدئو چک بکنم. این بحثی که مطرح شد که بحث لذت و ما گفتیم که خب ما لذت از همه بهتر است، دینی هست. چی میگوید؟ میگوید که لقاءالله بهترین لذت است. من این را به نظرم خیلی لذت تصور بکنم که بعد تصدیق بکنم که بهترین لذت است. این حرف، حرف درستی است و لذا آن مطلب دومی که امشب میخواهم عرض بکنم ناظر به این بخش لذت است، همان لذت. بعد گفتیم که به لذت محض میرسیم. لذت محصول لذت. حالا آن لقاءالله، تعبیر دیگری از لذت محض است به نام بخشهایی است که با عقل حاصل نمیشود. اینها بخشهایی است که با نقد حاصل میشود. لذت اینکه لقاءالله است، آن یک بحثی است باید بهش برسیم. فعلاً چند تا نکته دیگر هنوز توی بحثمان هست.
یک نکته این است که نه جان ما را متحول میکند و نه جامعه ما را. چرا؟ اشکال کار این بحثهای کلامی و نقصش و محدودیتش کجاست که این ثمره را ندارد؟ چرا ما میگوییم که آقا اینها مثلاً توی عرفان باید بحث بشود؟ نه، اینها لزوماً مال عرفان نیست. عقاید باید جوری باشد که خود همان عقاید، شما را راه بیندازد برای اینکه متعبد بشوی به شریعت. همینقدر انگیزه را باید ایجاد بکند؛ ولی این عقایدی که ما الان میخوانیم، این کار را نمیکند. عقایدی که منسوب به هفت قرن پیش است.
دیگر اعتقادی که الان رایج است. حالا هم آن قدیمی و هم این بحثهای استدلالی و برهانی. برهان وجوب و امکان، برهان حدوث، برهان حرکت، برهان نظم، حتی برهان صدیقین که دیگر شریفترین و لطیفترین برهان به قول بوعلی سینا، آدمهای معمولی نیست و کسی صدیق باشد که مثلاً ملتفت بشود. خیلی لطافت باطنی میخواهد. حتی همانش هم البته آن واقعاً تأثیراتی دارد وقتی انسان متمرکز میشود؛ ولی نوعاً این بحثها یک ضعفی دارد، یک نقصی دارد. ما را به تکان نمیآورد. اینها که عرض میکنم باید با دقت مضاعفی بهش توجه داشته باشید. فکر بکنید و باز هر چقدر بعدها مطالعه میکنید، پیش میروید، اینها را بازآفرینی بکنید تو ذهنتان. و به قول تعمیرکارها، چیکار میکنند؟ دستگاهی که عیبیابی و باگگیری میکند. یک عیبیابی باید هی به مرور روی اینها انجام بدهید که آن جملهاش باید به این اصلاح بشود، آن تیکه این را بیشتر لازم دارد، این بین این دو فقره یک چیزی جا مانده، آن باید پر بشود. اینها هی توی ذهنتان و تکمیل شود.
نکتهای که هست این است که به نظر میرسد اشکال مباحث توحیدی ما توی بخشهای اعتقادی و کلامی، چون غرض از کلام، درگیری با خصم تعریف کردیم و اولین خصمی که ما باهاش مواجهیم، کسی است که کلاً وجود خدا را انکار میکند. ما اولین نفر را در مقام اثبات این هستیم توی بحثهای توحیدی کلام که بگوییم خدا هست در برابر آن کسی که میگوید اصلاً خدایی نیست. خب آقا این اشکالش کجاست؟ میگوید خوب است که. بله خوب است؛ ولی این اثبات این خدایی که هست، نباید از بحثهای توحیدی برای شما این گونه مترتب بشود. از آن در برای اینکه توحیدی که انبیا گفتند، انبیا نیامدند به بشریت بگویند خدایی هست. انبیا آمدند بگویند که غیر از خدا نیست. «من بعدی افضل مثل لا اله» پیامبر اکرم، نه. من مثل این جمله گفتم. نه هیچکدام از انبیا، نه هیچکس قبل من، نه هیچکس بعد از من، مثل کلمه «لا اله الا الله». «لا اله الا الله» را آنها آمدند نفی کنند، نیامدند اثبات کنند. و بین این دو تا تفاوت فراوان است. توحید انبیا، توحید نفیِ غیر خداست. توحید کلامی متکلمین و فلاسفه، توحید اثبات خداست. درست است که این هم درست است؛ ولی با این تحولی در ما رخ نمیدهد. این اعتقاد انسان را به نماز شب نمیکشاند. این اعتقاد انسان را حج پیاده روی مثل ملاصدرا نمیکشاند. این اعتقاد انسان را به جبهه و جنگ و عشق به شهادت مثل قرنی نمیکشاند. این آن توحید نیست. آن توحیدی، توحیدی است که عشق به ملاقات و لقاءالله، آن بحثی که شما مطرح کردی که حالا از کجا و فلان و اینها اتفاق رقم بخورد در تصور و تصدیق ایشان.
با این توحید، نتیجه حاصل نمیشود، درنمیآید که بعد تو بخواهی طرف را قانع کنی. آن لذت، مال آن نفی است، نه مال این اثبات است. ما داریم میگوییم هستی و همه هستند و خدایی هم هست. خیلی دقت کنید. اینهایی که میخوانیم توی کلام، میگوییم خدایی هم هست. نگو اینقدر نیست. بابا هست یک جایی توی این هستی هست. آن خدایی که انبیا گفتند، گفتند همه هستی است. خود هستی است. او جای بقیه را تنگ کرده و پس میزند و کنار میزند. جا نگذاشته برای دیگری. و مراتب توحید، مراتب درک همین است. هر چقدر در مراتب توحید رشد میکنی، بیشتر به این میرسی که او غَیری را نمیگذارد و غَیری را برنمیتابد و جایی برای غیر نمیماند. این آن توحید قرآن است. توحید احدی صمدی. تفاوتش با توحید ما این است. توحید نازل خدا را معرفی میکند. شما بیان سوره توحید را، تفاوتش را با بیانهای فلسفی و کلامی ببینید چقدر متفاوت است. اصلاً احد و صمد در مقام نفی تقسیم کاملاً در بیان خود نفی است. «ولم یکن له کفواً احد». این «کفواً احد» یعنی چه؟ در چه مرتبه ای کفوی ندارد؟ در اصل وجودش. نه در ربوبیت. در وجودش کفوی ندارد. یعنی اصلاً وجود، غیر او نیست. بخش دیگریاش. یعنی الان زمینه بحث این است که پیش برود تا به آنجا.
اگر خواستیم برسیم، الان غرض من آن نیست. ما لسانمان را در فضای علم کلام باید عوض بکنیم و غرضمان را باید عوض بکنیم. به جای اینکه برویم یک کسی را که خدا را قبول ندارد را متقاعد بکنیم، باید اعتقاداتی که باعث تقرب میشود، پیگیری کنیم. اعتقاداتی که من را متقاعد نسبت به حقیقت میکند. یکی از انگیزهها خود حقیقتجویی است. یکیاش خود حقیقتجویی است. آدم بدش میآید از اینکه کلاه سرش برود. آدم بدش میآید از اینکه سرِ کار باشد. آدم از دروغ فطرتاً بدش میآید، از خالیبندی و حقه، از غیر بدش میآید. سرگرمی و جذابیت را دوست دارد، لذت را دوست دارد. نه به قیمت فریبخوردگی.
مثالهای رکیکی را بعضی وقتها میزنم. بهترین رفقا که کار تربیتی اینها میکردند، مطرح کرد و از دریچه بحثهای واقعیت و جذابیت چند جلسه هم خودمان بحث داشتیم مفصل در این زمینه. به شدت کشش ایجاد میکند. مثالها قشنگ است. گفتم تصور کن که مثلاً مثال خیلی سادهاش این است که یک کسی بعد ۲۰ سال بفهمد که این پدرمادر، پدرمادر واقعیاش نیست. چقدر درد دارد؟ بالاترش، تصور کن که بعد ۲۰ سال بفهمی که این بچه خودت، بچه خودت نیست. بعد ۲۰ سال بفهمی که این بچهی تو از شریک و همکار تو است که همسرت خیانت کرده وقتی که تو نبودی با او بوده. این دیگر اینجا آن بنده خدا مثلاً جانش ریخت. درد اینها چقدر است؟
به بیان قرآن، ظرف معاد، ظرف بروز حق است. و اصل درد و عذاب در آن عالم، در همین مواجهه با حق است. این درد باطنی است. درد ادراکی و عقلی. این عذاب عقلی است که فوق هر عذاب جسمانی است، از هر شلاقی بدتر است. که محبت میکند، خیانت میکند. داستانی داشته. یهو بعد ۲۰ سال بفهمی ۲۰ سال همش حقه بود. ۲۰ سال همش فریب بود. همه آنهایی که غیر خدا میپرستند، گم میشود. همش دروغ بود، همش سراب بود. «اعماله کسراب بقیعه یحسبه الظمان». ما همش سراب بود. خود همین انسان را به درد میآورد. و حقیقت جذابیت و کشش دارد که انسان را وادار بکند، مگر اینکه دیگر واقعاً یک کسی از جهت ساختار وجودی و ادراکی واقعاً اینقدر خراب شده باشد که دیگر اینقدر غرق توی این لذتهای آنی و این است که واقعاً کششی نسبت به حقیقت هم ندارد. اصلاً نسبت به همین میگوید به درک که چیزی داریم. انسانی در این حد مسخ شده است.
الان عالم وجدانهای بیدار و فطرتهای آماده. فیلمها معمولاً با همین به حرکت میافتند که حقیقت چیست؟ دوست دارم با حقیقت مواجه شوم. پس ما آمدیم گفتیم خدایی هست. یک خدایی که یک جایی هست؛ ولی سرش امور دست من است. فقط او هست. بیا فقط خلق کرده. این مشکلی را، این کششی را برای ارتباط با او ایجاد نمیکند. برای اینکه آخر قدرت، دست من است. اختیار، دست من است. من مستقلم. این کلمه استقلال را به یاد داشته باشید. کلمه کلیدی بحث ماست و آن حلقه مفقوده بحثهای اعتقادی، نقطه ثقل بحثهای اعتقادی اینجاست. بنده توی گفتگوهای مکرر اعتقادی به اینجا رسیدم که آن نقطه اساسی که همه مباحث توحیدی و نخ اسکناس دین است، این تیکه همه بحثهای اعتقادی و شرعی و دینی و اینها است. به همین یک جمله، به آنجایی که به یک انسان به آن حوزهای میخواهی راه پیدا کنی که بهش بگویی تو مستقل نیستی. آن نقطهای که دادها بلند میشود توی بحث توحید. هیچ جای توحید درد ندارد. میگوید خدایی هست، خب خیلی خوب است. دیگر خالق باشد. تو را هم خلق کرده باشد. مالک تو باشد. مال کیست که اختیار هم دست اوست؟ تو از خودت در برابر او اختیار نداری؟ «اختیار دارم. من شعور دارم. من تمایلات دارم. انگیزه دارم. من کلی برای خودم کسیام.» همین دیگر. خدایی است که نمیگذارد تو کلی برای خودت کسی باشی.
رضا تعبیر استکبار را به کار میبرد. شیطان تو همین نقطه نشان میدهد. تو همین نقطه گیر میاندازد. اثبات بکنیم. قرآن میگوید شیطان موقعی که داشت هبوط میکرد، همه اینها را به خدا گفت. شیطان اعتقاداتی که به خاطر به سعادت برساند، نیست. اینها اعتقاداتی است که شیطان داشت و دارد. قفل است. این همه درک از نبوت و امامت که «مخلصین نمیتوانم کاری بکنم.» اول گفت مخلصین یعنی مقام عصمت. همان اول گفت «نمیتوانم بزنم.» «الهی یوم معلومم» هم که گفت که قیامتم قبول است. «بعزتکَ» هم که گفت. بحث بکنیم که خدایی هست و واجد است. «فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین.» «عبادک» این هم قبولش کن. اینها عباد خدا مخلصینم که تو اینها را قبول داشت. تا «یوم معلومم» که قیامت باشد هم که وقت خواست. اعتقاد دارد.
میشود همه کلام هم بخوانید. درس هم بدهی، درس هم میداد آن بالا. و شیطان. کلام نیست. خودش را هم قبول داشت. این کلامهای رایج، این را نمیشکند. اعتقاد به خدا میآورد؛ ولی اعتقادت را به خودت خراب نمیکند. انبیا کاری که میکردند، دو تا اعتقاد بود. یکی ایجاد اعتقاد به خدا. یکی خراب کردن اعتقاد به خود که حالا هم ازش تعبیر به اعتقاد به نفس میشود، به اعتماد به نفس میشود. علامه طباطبایی واژه اعتماد به نفس را سرچشمه رذائل اعتقادی در غرب میدانست. همین کلمه اعتماد به نفس، راهکارهای افزایش اعتماد به نفس. این سرچشمه کفر است. این واژه «اعتماد به غیر» را در عرض خودمان استفاده کنیم، نه غیر خدا. اعتماد به نفس در برابر خدا نیست. متقابلش را باید نگاه کرد. یعنی چه؟ «اعتماد به بیگانه.» اعتماد کنیم به توان پای خودت. اعتماد کن ولی آن پای خودت را تو در نگاه دقیقتر، پای خودت نیست.
شیطان محکمترین از من، اوثق از مورد اطمینانترین حربههای شیطان و فرصتهای شیطان، اعتماد به نفس است. کل خطبه قاصعه حضرت علی (ع)، متمرکز کرد روی همین استکبار و اعتماد به اعتماد به نفس. یعنی بگویی خدا هست، منم هستم. اگه تازه خدا را قبول کنی. که خیلیا اینقدر خودشان اعتقاد دارند که میگویند خدا تا وقتی خودتان تلاش نکنید با خودتان... آن میشود مال مرتبهای که شبهای قبل عرض کردم تو سن نه. در مرتبهای که ما در هستیشناسی خودمان را در برابر خدا قرار بدهیم، اشکال دارد. خدایی که هست و همهکاره است، سنتش این است که من را در جاری کردن قواعد خودش دخیل دانسته. به این معنا که «ان الله لا یغیروا» خدا تغییر میدهد، نه تو. تو تا تغییر ندهی، خدا تغییر نمیدهد. پس آخر خداست که تغییر میدهد و تغییر نمیدهد، فاعل تام او است. ولی او جاری کردن تغییرش وابسته به این است که تو تغییر بخواهی و همهجانبه و با همه وجود. پای اراده تو را به این معنا لحاظ کرده؛ ارادهای در برابر اراده خدا.
شخصاً دیگر از بیخ دیگر زدن دعا را استفاده کرده. صدقه را استفاده کرده. چی استفاده کرده؟ همه را از کنتکس خودش درآورده، بردهاند توی کنتکس شیطانی. توحید به عنوان سنن الهیه، نه به عنوان ارتباط مستقیم تو با کائنات. تو ارتباط مستقیم با کائنات نداری. در مجرای فاعلیت خداست که اثر نهاده بر رفتار تو و تأثیر نهاده در کائنات و از رفتار تو به کائنات میدهد، از کائنات اثر، اثرپذیری میدهد به رفتار خدا. این باز وسط دارد کار میکند. همهکاره خداست. هیچ جایی برای غیر نگذاشته. این فوق این است. این هم خود گوشی است، هم گوشی اوست. هم این تماس است، هم آن تکلم است. «خلفنا» از قول ملائکه، خیلی آیه زیبایی است در سوره مریم. از قول ملائکه است. خیلی میگوید که هرچی که پیش ما و پشت ما و ما بین این دو تا هست، مال خداست. تازه ملائکه که فاعلیت دارند توی عالَم، «مدبرات امران» استفاده کرده. «ما بین ذال» ۶۴ سوره مریم. «لهو لهو» را مقدم کرد. فقط مال او. مالکیتش هم مالکیت اعتباری نیست که جدا باشد. که بین مالک و ملکیت جدایی باشد. مالکیتش مالکیت حقیقی است. کار اوست. فعالیت اوست. همهکاره است. هرچی پیش روی ماست و ما «خلفنا» هرچی پشت ماست. حالا به نسبت یعنی آنچه که از بالا، از پایین، آنچه که پشت، یعنی از آن عقبه کار ما که نازل شدیم به آنچه که بهش نازل شدیم.
در حال بارگذاری نظرات...