متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
**بسم الله الرحمن الرحیم**
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
ادامه بحث ما در مورد حجیت سنت است. سنت از نگاه شیعه شامل قول، فعل و تقریر پیامبر و امامان معصوم بود. اثبات حجیت هر کدام نیازمند استدلال جداگانه است. برای همین، در ابتدا حجیت سنت پیامبر را بحث میکنیم، و بعد اعتبار سنت ائمه را، و بعدش انشاءالله حجیت سنت پیامبر را.
سنت پیامبر دو دلیل عقلی و نقلی دارد؛ اعتبار حجیتش، در واقع اعتبار سنت پیامبر و ائمه علیهم السلام و الصلاة. سنت پیامبر با دلیل عقلی و نقلی. دلیل عقلی، فلسفه رسالت؛ دلیل نقلی، قرآن، اجماع و سیره.
**۱. دلیل عقلی**
دلیل عقلی ما طبق مبانی فلسفی و کلامی، این است که خدا برای هدایت مردم و سامان دادن به نظام اجتماعی و پایان دادن به اختلافهای فکری-اجتماعی، انسانهای برگزیدهای را به عنوان پیامبر به سمت مردم فرستاده است. این اقدام بر اساس قاعده لطف و برای اتمام حجت بر مردم بوده است. از سوی دیگر، انجام اینگونه مسئولیتهای سنگین فقط وقتی میسر است که پیامبر از ارتکاب هرگونه لغزش و خطا دور باشد. جانش چنان پاک باشد که آینه تمامنمای حق باشد و منعکسکننده اراده الهی به شمار آید. فقط در این صورت است که مردم با راهنمایی آنها به صراط مستقیم هدایت میشوند و با اجرای شریعت الهی و آموزههای آسمانی، نظام اجتماعی سالم و خداگونه شکل میگیرد و اختلافها پایان میپذیرد.
آیا از پیامبری که وسوسههای شیطانی در او راه دارد و گفتار و رفتارش به جای انعکاس خواستههای الهی، منعکسکننده هواهای نفسانی است و مرتکب لغزش و خطا میشود، میتوان انتظار داشت که مردم را از تاریکی به سمت نور هدایت کند؟ درست به همین دلیل است که متکلمان مسلمان از آغاز بر عصمت پیامبران پای فشردند و بسیاری از مفسران آیاتی را که در ظاهر با عصمت آنها منافات دارد، به تأویل بردند.
بنابراین، فلسفه برانگیختن پیامبران، عصمت آنها را ضروری میکند. هدایتکنندهها به همین دلیل باید معصوم باشند. عصمت به معنای انطباق کامل اندیشه، رفتار و گفتار پیامبران با حق و خواست الهی است. وقتی معصومند، حرفشان، فعلشان، تقریرشان، همه چیزشان کامل منطبق با حق و خواست الهی است و ما از حجیت سنت جز این را دنبال نمیکنیم. آنچه هم که منظورمان از حجیت سنت است، یعنی خواست خداست، مورد تأیید خداست، حرف خداست. مقصود ما از حجیت سنت این است که اندیشه، رفتار و گفتار پیامبران به گونهای باشد که سراسر منعکسکننده اراده خدا باشد و به خاطر انتصاب الهی، پیروی از آن بر ما لازم باشد.
اینجا سنت پیامبر به خاطر شخصیت برگزیده و ممتاز حضرت در مقایسه با سایر پیامبران، از ویژگی منحصر به فردی برخوردار است؛ چون پیامبر به خاطر وصول به فرازمندترین قله تکامل بشری و مراتب قرب الهی، تجلیگر اسم و صفات الهی بوده است. در جانش جز خواست و اراده الهی چیز دیگری یافت نشده است. چنین جایگاه بلند معنوی به اندیشه، کردار و گفتار آن حضرت اعتباری بس ویژه میبخشد. این شد دلیل عقلی ما.
**۲. دلیل نقلی**
نقلیمان چیست؟ اولش گفتیم قرآن است که تعداد زیادی از آیات قرآن بر اعتبار سنت پیامبر و هر چیزی که منتسب به ایشان است، دلالت دارد. چهار دسته آیات در قرآن داریم:
**الف) حجیت داوری پیامبر:**
در فلسفه رسالت گفتیم که یکی از مسئولیتهای پیامبر، داوری و پایان دادن به مشاجرات است. «کان الناس امة واحدة فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین و انزل معهم الکتاب بالحق لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه». پیامبران آمدهاند تا در میان مردم، در آنچه اختلاف دارند، حکم کنند. این مسئولیت از پیامبر خواسته شده است.
اما این فلسفه وقتی محقق میشود که داوری آنها برای مردم حجت باشد. داوری کن، ولی داوری تو مگر حجیت داشته باشد تا بگوییم داوری کند. لذا قرآن بر حجیت و نافذ بودن داوری پیامبر تأکید کرده و مؤمنانی را ستوده است که وقتی برای داوری پیش پیامبر میآیند، «سمعاً و طاعتاً» هرچه بر زبان جاری میشود را قبول میکنند و پذیرای داوری پیامبرند. جای دیگر هم به مؤمنان و زنان مؤمن گوشزد میکند که بعد از داوری پیامبر، حق هیچگونه اظهارنظر و تغییر رأی ندارند: «و ما کان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضی الله و رسوله امراً ان یکون لهم الخیرة من امرهم».
چه شده سید؟ در جای دیگر، مسئله را بالاتر برده و نشان ایمان این دانسته است که اولاً، مؤمنان به پیامبر را داور خود قرار دهند؛ ثانیاً، وقتی پیامبر داوری میکند، حتی در دلشان هم احساس ناخوشایندی نداشته باشند: «فلا و ربک لا یؤمنون حتی یحکموک فی ما شجر بینهم ثم لا یجدوا فی انفسهم حرجاً مما قضیت و یسلموا تسلیماً». خدا به خودش اینجا قسم خورده است برای تبیین چنین مرتبهای از ایمان. خیلی قسم لطیف و قابل توجهی است.
پیام این آیه، تسلیم تمامعیار مسلمانان در دل، زبان و عمل در برابر پیامبر است. آیا درخواست چنین تسلیم محض از مسلمانان به معنای اعتبار بخشیدن تمامعیار و بدون حد و مرز به داوری پیامبران نیست که بخشی از سنت است؟ پس بخشی از سنت قولی بود که داوری پیامبر است.
**ب) برابری اطاعت از پیامبر با اطاعت از خدا:**
دومین دسته از آیات، آیاتی است که برابری اطاعت از پیامبر با اطاعت خدا را معادل دانسته. قرآن اطاعت پیامبر را معادل اطاعت خدا دانسته است. «فقط اطاع الله» دستور داده که بر پیامبر اطاعت شود. در برخی دیگر، مخالفت با پیامبر در کنار مخالفت با خدا آمده است: «و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضلالاً مبیناً». در برخی از آیات، پیشدستی بر پیامبر، مثل این است که بر خدا پیشدستی کنی: «یا ایها الذین آمنوا لا تقدموا بین یدی الله و رسوله».
نکته قابل توجه اینکه در هیچکدام از این آیات، ضرورت اطاعت از پیامبر یا عدم مخالفت با ایشان به حکم یا چیز دیگری تخصیص نخورده است؛ در کجاها اطاعت کن؟ مطلق باید اطاعت کنی. هرچه پیامبر میگوید اطاعت کنید. همانطور که اطاعت الهی به صورت مطلق و فراگیر طرح شده، بر اطاعت مطلق از پیامبر هم تأکید شده است. این نشان میدهد که عصمت مطلق پیامبر را نشان میدهد و انطباق کامل کردار و گفتار ایشان با خواست الهی را: «و ما ینطق عن الهوی». ایشان بر اساس هوای نفس سخن نمیگوید.
بدون تردید، اینکه محبت الهی را منوط دانسته به اطاعت از پیامبر، ناشی از این است که آمده است: «قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله». اگر خدا را دوست دارید، از من تبعیت کنید تا خدا هم شما را دوست بدارد. این آیه، معادله شگفتآور و درسآموزی را به دست میدهد؛ چون در ابتدا چنین به نظر میرسد که آیا میبایست اینطور بگوید که اگر خدا را دوست دارید، از خدا تبعیت کنید؛ چون نشان حقیقی دوستی، پیروی و همگامی است. ولی به جای اینکه اطاعت از خدا، نشان صدق ادعای انسان در دوستی خدا مطرح شود، اطاعت از پیامبر جای آن نشسته است.
این آیه بهترین گواه است که خدا پیروی از پیامبر را عین تبعیت از خودش دانسته و این جای شگفتی ندارد؛ چون پیامبر انسانها را به صراط مستقیم، یعنی همان راه الهی هدایت میکند: «انک لتهدی الی صراط مستقیم، صراط الله». جفتشان گرنه، و کارشان یک چیز است که آن هم هدایت به صراط مستقیم باشد.
**ج) الگو و اسوه حسنه بودن پیامبر:**
آیات سوم قرآن که از آن فهمیده میشود، حجیت سنت پیامبر، آیات اسوه حسنه بودن پیامبر است. الگوهای اخلاقی مثل خطکش میمانند، مثل پرگارهایی میمانند که اعوجاجناپذیرند. به خاطر خطاناپذیری به عنوان وسیلهای برای راست کردن کجیها و ارزیابی میزان بهرهمندی خطوط از استقامت و راستی به کار میروند. حد و مرز انسان کامل را به تصویر میکشند. دیگران برای رسیدن به کمال انسانی و سنجش میزان قرب خود به این مرز، میبایست با آن منطبق شوند و به آن نزدیک شوند.
پیامبر هم جز این الگوها است؛ اسوه حسنه معرفی شده است: «لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة لمن کان یرجو الله و الیوم الآخر و ذکر الله کثیراً». معرفی پیامبر بدین معناست که ایشان آینه تمامنمای انسان کامل است و تمام جوانب زندگی ایشان میتواند سرمشق دیگران شود. جالب است که پیامبر به عنوان اسوه حسنه به صورت مطلق و بدون استثنا معرفی شده است؛ در حالی که بعد از معرفی پیامبر به عنوان اسوه حسنه، مؤمنان یک استثنا زدهاند، آن هم استغفار ایشان برای پدرش را استثنا کرده و گفته: «الا قول ابراهیم لابی لاستغفرن لک». آن را اسوه نگیرید از ابراهیم؛ ولی در مورد پیامبر هیچ استثنایی نداریم، به صورت مطلق هرچه از پیامبر بوده را اسوه بگیرید. چون قرآن جای دیگر از استغفار مؤمنان برای مشرکان نهی کرده است.
این نشان از آن دارد که تأسی مؤمنان از پیامبر میبایست به صورت جامع و فراگیر انجام شود. بدون تردید، چنین دامنهای به معنای اعتبار و حجیت تمام شئونات ایشان، از جمله سنت ایشان است.
**د) تمسک به تمام آموزههای پیامبر:**
و چهارمین دسته هم تمسک به تمام آموزههای پیامبر است. رساترین آیهای که دال بر مدعای ماست، این آیه است: «ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا». هر وقت گفتند این کجای قرآن آمده؟ هرچه حدیث بود آیه نداشت. کجای قرآن آمده سگ نداشته باشی؟ کجای قرآن آمده؟ این آیه آمده است که «ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا». هرچه پیامبر میگوید گوش بده. هرچه هم نهی کرده، از آن بپرهیز.
بعد فراگیری این آیه از چند جهت است: یک، آن جمله «ما آتاکم» فراگیری معنایی دارد، یعنی هر آن چیزی که از پیامبر صادر شده است؛ حالا رفتار، گفتار، تقریر، کتابت. دوم، فرمان میدهد به تمسک و عمل به بروندادهای پیامبر. باز دستور میدهد که از نهی پیامبر هم اجتناب بکنید؛ یعنی اوامر را عمل کنید و منهیات را ترک کنید. بعد هم واژه «رسول» آمده که «تعلیق الحکم بالوصف مشعر بالعلیة» میشود. نشان از این دارد که اطاعت و پیروی کامل نه به خاطر شخص پیامبر، بلکه به خاطر رسالت ایشان و انتصاب ایشان به خداست و توصیه به تقوا و هشدار از کیفر سخت الهی که بعد آخر آیه فرمود: «اگر حرف گوش ندهید، ان الله شدید العقاب». نشان میدهد که چقدر اعتبار دارد که اگر مخالفت بکنید، عقوبت دارد.
این در دلیل نقلی که گفتیم، اولیش قرآن بود، این را خواندیم. میرویم سراغ دلیل دوم که اجماع باشد.
**۳. اجماع**
در بحث اجماع، اختلاف بین شیعه و سنی است که حوزه مفهومی اجماع، ملاک حجیتش، دقیقاً اصلاً اجماع چیست؟ چرا حجت است؟ اهل سنت اصالتاً اجماع را حجت میدانند. شیعه به خاطر کاشفیت از رأی معصوم. حجیت اختلافی نیست که وقتی همه مسلمانان، همه اندیشمندان فرق مختلف اسلامی با همه اختلافاتی که دارند، با همه نگرشهای گوناگون، به یک امر اتفاق نظر دارند، چنین اجماعی قطعاً حجت است. مثلاً یک صدای مسلمانان بر اصل توحید و وجوب نماز، نشانگر قطعی بودن آن است. در گفتار معصومین هم چنین اجماعی معتبر شناخته شده است.
به عنوان نمونه، امام هشتم بعد از انکار رؤیت جسمانی الهی از سمت پیامبر، در پاسخ به پرسش ابوقره که با شگفتی پرسید: «آیا روایت را تکذیب میکنید؟» فرمود: «اذا کانت الروایات مخالفة للقرآن کذبتها و ما اجمع المسلمون علیه». فرمود: «روایاتی که مخالف قرآن باشد، من تکذیب میکنم و آن چیزی هم که مخالف باشد، با آن چیزی که مسلمانان اجماع بر آن دارند.» روایاتی هم که مخالف باشد با آن چیزی که همه مسلمین اجماع بر آن دارند.
تکلیف کلام امام رضا (علیه السلام) چرا؟ هر روایتی که مخالفت دارد با آن چیزی که همه مسلمانان بر آن اجماع دارند، باید مخالف قرآن باشد؟ هم باید نه، دوتاست. دوتاست: یکی مخالف قرآن است؛ هر چیزی که مخالف اجماع تمام مسلمین است. اجماعی که شما داری میگویی، اجماع فرهنگی شیعی را داری میگویی. اینجا ازت اجماع تمام مسلمین را دارم میگویم. همه این را قبول ندارند. همه خلافش را قبول دارند. آره، وقتی همه مسلمین خلافش را قبول دارند، یک روایتی دارد، یک چیزی کنارش.
خوشبختانه سنت پیامبر از مصادیقی است که مسلمانان و اندیشهورزان تمام فرق اسلامی بر اعتبار و حجیت سنت پیامبر حجت اهل سنت چه مارکون و بر شمردن سنت به عنوان دومین منبع دینشناسی بعد از قرآن، اتفاق نظر دارند. همه میگویند بعد از قرآن، سنت است که به ما میگوید دین چیست. این هم شد اجماع.
**۴. سیره**
و سومش هم میشود سیره. سیره عملی مسلمین. این هم میشود سومی ما. گذشته از اینکه سنت حجت است در نظریهپردازی متفکران اسلامی، این حجتدانستنش انعکاس پیدا کرده است. سنت از اول تا حالا مورد توجه مسلمانان بوده و مدار مراجعه همه وقت آنها بوده است. صحابه از اولین روزها با شنیدن فرمان پیامبر که فرمود: «صلوا کما رأیتمونی أصلی» و «خذوا عنی مناسککم». نماز خواندن را از پیامبر یاد گرفتند، حج را یاد گرفتند از سنت عملی پیامبر.
همانطور که در برخورد با هر معضلی در حوزه عقاید، اخلاق یا احکام، به آن حضرت مراجعه کرده و گفتار پیامبر از نگاه آنها حجت مطلق و قول فصل بوده است. بعد از رحلت پیامبر هم، صحابه، تابعین و اتباع تابعین، هماره پیجوی اخذ و تلقی روایات پیامبر بودند و آن هنگام که مکتبهای فقهی و کلامی رخ نمود، همه کوشیدند تا از سنت پیامبر برای تحکیم عقاید خودشان بهره ببرند.
و سرانجام، تدوین سنت در هزاران نگاشته خرد و کلان و همچنین استناد پی در پی همه اندیشمندان به سنت در جای جای نگاشتههای خود در زمینههای مختلف علوم اسلامی اعم از تفسیر، کلام، فلسفه، اخلاق، عرفان، تاریخ و غیره، حکایت از سیره عملی آنها در تمسک به سنت و به طبع معتبر دانستن آن دارد که وقتی میشود سیره متشرعه دیگر با سیره عقلا متفاوت است. سیره عقلا وقتی میشود، امضای شارع را هم میخواهد، ولی سیره متشرعه وقتی شد، دیگر امضای شارع را نمیخواهد و حجت میشود. الان سیره متشرعه است که بلکه بالاتر، سیره مسلمین، همه مسلمین بر این بود. خب، این در مورد سنت پیامبر.
**سنت ائمه**
میرویم سراغ سنت ائمه. سنت ائمه اطهار (علیهم السلام) دلایل عقلی و نقلی دارد.
**۱. دلیل عقلی**
این است که دوباره همان فلسفه رسالت پیامبر را که منتهی میشد به اینکه سنت پیامبر حجت است، باعث میشود که سنت ائمه هم، همان فلسفه رسالت پیامبر، حجت باشد. چون امام از نظر شیعه به عنوان وصی و جانشین پیامبر، همه وظایف پیامبر را بر عهده دارد؛ چه هدایت امت باشد، سامان دادن به نظام اجتماعی با تشکیل حکومت اسلامی، انواع اختلافها باشد.
به همان برهانی که پیامبر به خاطر ایفای چنین نقشهایی میبایست معصوم و عاری از هرگونه لغزش و خطا باشد و به طبع تمام حرکات و سکناتش سرمشق و حجت باشد، امام هم چنین است. تنها با این تفاوت که امام فاقد مقام نبوت و از وحی رسمی آسمانی بهرهمند نیست. و این را داریم در روایاتمان. پیامبر به امیرالمؤمنین فرمود: «انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی». هیچ تفاوتی نیست و فقط پیامبر نیست. لذا اندیشه، کردار، گفتار، تقریر، کتابت و غیره از جانب امام معصوم بسان پیامبر از اعتبار و حجیت برخوردار است؛ به معنای اینکه از هر خطایی عاری است و انطباق کامل دارد با خواسته خدا.
**۲. دلایل نقلی**
در دلایل نقلی هم اینجا یکی قرآن را داریم که حالا آیات، مثل آیه ولایت و ابلاغ که دلالت میکند بر امامت امیرالمؤمنین. و بعد هم ائمه، با کمک برهان عقلی قبلی و ضرورت معصوم بودن، حجیت سنت آنها اثبات میشود. در برخی از آیات هم اینها را همسان با پیامبر دانسته و بر ضرورت اطاعت و تبعیت این بزرگواران تأکید کرده، مثل آیه «اول الامر»: «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الأمر منکم».
منظور از «اولی الأمر» در این آیه به استناد برخی از روایات و گفتار مفسران شیعه، اهل بیت (علیهم السلام) است. آنچه مدعا را اثبات میکند این است که اطاعت «اولی الأمر» بعد از اطاعت پیامبر و همپای آن دانسته شده است. این همسویی تا آنجا پیش رفته که به عکس فقره پیشین که «اطیعوا» در آن تکرار شده بود، در اینجا تکرار نشده و «اولی الأمر» بر رسول عطف شده است. این نشان میدهد که اطاعت از «اولی الأمر» عین اطاعت از پیامبر است.
در بحثهای مفصل دیگر، حالا اگر مقصود از «اولی الأمر» کسانی جز ائمه باشند، چنانکه عموم مفسران اهل سنت آن را بر علما، زمامداران، امیران و فرماندهان سپاه تطبیق کردهاند، همسانی اطاعت از آنها با اطاعت از پیامبر و فرمان به اطاعت مطلق، با وجود راه یافتن لغزش از روی عمد یا خطا در سخن آنها، با منطق قرآن منافات دارد. برای چه باید فرماندههای سپاه اطاعت شوند؟ چون معادل اطاعت از پیامبر باشد، وقتی اینها این همه اشتباه میکنند.
بنده خدا، ما این درسی را میخواندیم، گفت: «زمان جنگ، دم و دسته یگان فلان خمید.» چون قرآن به طریق اقوم و راه رشد و صراط مستقیم هدایت میکند، نه به اطاعت از صاحبمنصبانی که هرگونه ظلم و دروغ در رفتارشان راه پیدا میکند. امام صادق (علیه السلام) به استناد همین آیه، اطاعت اوصیا را واجب شمرد.
یک آیه دیگر هم داریم: «لتکونوا شهداء علی الناس و یکون الرسول علیکم شهیداً». اسمش را میگذاریم «آیه شهادت». یادش بخیر! بحثهای «خط شهادت» شهید صدر در ولایت امر را میخواندیم. چه مطالب خوبی برای اثبات حجیت سنت ائمه از آن کمک گرفتند.
امام، پیامبر را شاهد بر ائمه دانسته تا گواهی دهد آنها آنچه میبایست از سوی خدا به مردم ابلاغ شود، ابلاغ کردند و ائمه را باز گواه بر مردم دانسته است. گذشته از این دست از آیات، آیه تطهیر را داریم که همه مفسران شیعه و بسیاری از مفسران منصف اهل سنت این را قبول دارند که در مورد اهل بیت پیامبر، اثباتگر عصمت و پیراستگی تکوینی ائمه است که به طبع حجیت تمام بروندادهای آنها را به اثبات میرساند. هر چیزی که از اینها صادر بشود، حجت است: «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً».
دلالت این آیه بر عصمت اهل بیت (علیهم السلام) با توجه به اراده تکوینی مورد نظر در آیه که به صورت حصر آمده و نفی هرگونه رجس و پلیدی و تأکید مجدد بر تطهیر، بر هر صاحبنظری روشن است. همانطور که قبل از این هم گفتیم که پیشزمینه اثبات حجیت سنت و بنیاد آن، اثبات عصمت است. یعنی حجیت سنت از دل اثبات عصمت خارج میشود که این آیه به صراحت عصمت اهل بیت را مطرح میکند.
**۳. سنت نبوی**
پس دلیل اول ما قرآن بود. دلیل دوم حالا باز خود سنت نبوی است. سنت پیامبر را که دیگر ثابت کردیم. حالا میخواهیم با سنت پیامبر، سنت اهل بیت را ثابت کنیم. درست است که محذور دور باعث میشود که نتوانیم برای اثبات حجیت سنت به خود روایت استناد کنیم، ولی برای اثبات حجیت و اعتبار سنت نقل شده از ائمه، میشود به سنت پیامبر تمسک جست؛ چون سنت نبوی با دلایل قبلی ثابت شد.
در سنت نبوی به صورت خاص، یکی ناظر به حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) که قصد ناظر امیرالمؤمنین (علیه السلام) باشد. عام ناظر به همه ائمه، پیشوایی ائمه و اعتبار سنت آنها سخن به میان آمده است. آنچه درباره حضرت امیر (علیه السلام) وارد شده، گرچه در ظاهر ولی ملاحتش نسبت به همه ائمه ثابت است، مثل روایت منزلت که منطوقاً فقط امیرالمؤمنین را در حکم هارون دانستهاند، ولی ملاحتش باعث میشود که آن عصمت و ولایت امیرالمؤمنین باشد که همه ائمه را دربر میگیرد. همینطور روایاتی که در آنها از پیشوایی ائمه سخن به میان آمده به ضمه، آنچه در برهان عقلی گفته شده، اثباتگر اعتبار سنت ائمه است.
کسانی ضد حدیثند، یعنی کلاً با حدیث برخورد میکنند. حتی برای فهم معارف، فقط قرآن را قبول دارند و حدیث ندارند. کمال حیدری هم که مفصل چند سال پیش، سه سال پیش، چند ماه داشتیم بحث میکردیم، مباحثش را آنجا زیر آب احادیث را زد. دیگر کلاً حدیث را گذاشت کنار. گفت فقط قرآن. قرآن را هم وجوه مختلفی برایش قائل میشد. عقلیترین وجهی که از هر آیه فهمیده میشد، نه! دیگر عقلیترین فهم و برداشت از هر آیه را همان حجت آیه «فضربوهن» میگفت: این باید بگردیم بین تمام احتمالاتی که داده میشود، اگر ۵۰ تا احتمال در مورد این داده میشود، عقلیترینش که الان همه عقلا قبول میکنند، کدام است؟ اینکه مثلاً یک راهی بر روی این خانم بگشا، راه جدیدی. «فضربوهن» یعنی مثلاً یک راه بزنید جلویش. این «فضبو هن» میشود، چون عقلیترین روش است و آن هم زیر آب احادیث را میزد، دیگر به طرز خیلی فجیع و خطرناک، کلاً احادیث را حذف کرد. همهشان، هرچه که بود، زیر آبش را زد. گذاشت کنار. مفصل! هیچی دیگر! هیچی! همهاش. حالا مفصل آنجا بحث شد. دوره اش هم نمیدانم در مدرسه گذاشته بودند. دوستان خیلی مفصل بود. چند ماه داشتیم در مورد کمال حیدری بحث میکردیم. همه اینهایش را آوردیم. فیلمهایش را گذاشتیم. متن کتابهایش را در کتاب «روشنگری» بود فکر کنم. نمیدانم یادم نیست. خودش دوره جدایی اسلام با محوریت قرآن، شباهتی توسط آقای در...
در کنار این روایات، حدیث ثقلین بهترین گواه مدعای ماست. در این روایت که در بخشی از خطبه حجة الوداع پیامبر انعکاس یافته، چنین آمده: «انی تارک فیکم الثقلین ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا من دونی کتاب الله و عترتی اهل بیتی و انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض». اینها از هم جدا نمیشوند تا وقتی که بر من کنار حوض وارد شوند.
یکی از کارهای خوبی که دوستان این جلسه میتوانند انجام دهند، یک بررسی در مقالات است. دو تا مقاله اگر پیدا کنید بفرستید، حالا برای خانم بفرستید یا عزیز دیگری که منتقل کنند به ما، حدیث ثقلین در منابع اهل سنت: جایگاهش، اعتبارش، استناداتی که بهش کردند، چقدر حجیت دارد، چقدر وثوق دارد، چقدر بهش اعتماد دارند، چقدر بهش استناد کردند. دو تا مقاله هم اگر پیدا شود پر مقاله است. کلی مقاله و بحث و اینها روی سرش شده. دوستان بیاورند، خودشان هم بخوانند. البته یکی از مهمترین اسناد ماست دیگر، حدیث ثقلین. عموم محدثان اهل سنت در کنار محدثان شیعه روایت را به همین صورت نقل کردند که در پاورقی منابعی را آورده: مسند ابن حنبل، سنن دارمی، مستدرک بر صحیحین (صحیح مسلم). میشود به این منابع مراجعه کرد.
**حدیث در دوران پیامبر**
بحث جدیدی را داریم اینجا. اثباتش در منابع روایی کلاً چی گفته؟ اهل سنت با این روایت چه شکلی برخورد کردند؟ در فقهشان، در سنتشان، در حدیثشان، در کلامشان، هر جا. حدیث در دوران پیامبر با توجه به آنکه عنصر معنایی حدیث با کردار، گفتار و تقریر پیامبر گره خورده، بسیار پیدایش حدیث را همزمان با آغاز رسالت آن حضرت میدانیم. هر چند به خاطر شرایط زمانی و محدودیتها، در دوران ۱۳ ساله مکه کمتر میشود نشانی از اهتمام به حدیث پیدا کرد. به هر حال، کمتر حدیث مطرح بوده و کتابت حدیث، نشر حدیث، آن ۱۳ سال کمتر بوده است؛ چون توجه مسلمانان در آن روزهای ابتدایی بعثت به آشنایی با اصل رسالت و معارف بنیادین اسلام و چگونگی مقابله با آزار مشرکان معطوف بوده است.
با هجرت پیامبر به مدینه و تشکیل حکومت اسلامی، فضای مناسب شکل گرفت برای توجه دادن مسلمانان به آموزش حدیث در کنار قرآن. از اینرو، آنچه در تاریخ از اهتمام رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و مسلمانان به ثبت و نشر حدیث گزارش شده، بیشتر ناظر به این دوره است. درنگ علمی لازم در این مقطع تاریخی دارای اهمیت فراوان است. باید ببینیم آقا! دوران پیامبر با حدیث خیلی بحث مهمی است. یک بحثی هم یک وقتی داشتیم: چی چی در قرآن بود؟ کتابهای «راز ماندگاری آن، مانایی قرآن». «راز ماندگاری» آن کتابش را کامل خواندیم. چه کتاب خوبی بود! پیامبر چطور قرآن را تعلیم داد و نشر داد و زنده نگه داشت که قرآن تا الان دست ما رسیده است؟ خیلی بحث جالبی بود. منابع تاریخی خیلی جالبی داشت، روایات خیلی جالبی داشت. دکتر کامل آن کتاب نزدیک ۳۰۰ صفحه، فکر میکنم آن را هم کامل خواند. الحمدلله!
به هر دلیل، نسبت به حدیث بعد از پیامبر بیمهریهایی شد، بلکه مخالفتهای زیادی انجام گرفت. صدمات جبرانناپذیری به این میراث فرهنگی مسلمانان وارد آمد. از سوی دیگر، بسیاری از محققان اهل سنت برای توجیه این بیمهریها و ممانعت خلفا با کتابت حدیث، آن را به سیره عملی یا گفتار پیامبر مستند کردند. گویا این پیامبر بوده که از خلفا خواسته تا یک قرن حدیث را بگذارند کنار و شعار «حسبنا کتاب الله» سر بدهند. حالا اگر در برابر این پندارهای موهوم و مغرضانه در بررسی تعامل رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) با حدیث، به احتمال بسیار زیاد ایشان نشر و کتابت حدیث را برخورد کنیم، دیگر جایی برای طرح چنین شبهاتی نمیماند.
**نشانههای اهتمام پیامبر به حدیث**
خب، بحث خیلی مهمی است که زمان خود پیامبر این همه اهتمام بود برای اینکه حدیث یادداشت شود، ثبت شود، نشر داده شود. نشانههای اهتمام پیامبر به حدیث خیلی بحث قشنگی است. خیلی بنده علاقه دارم به این موضوع. ایام فاطمیه هم نزدیک است. یاد کنیم از آن کسانی که سرمنشأ ظلم بودند. یکی از علمایی هم که کردند همین بود که چه بخش عمدهای از این معارف و حقایقی که اگر دست ما میرسید، با آن چهکارها میتوانستیم بکنیم، از بین بردند، آتش زدند کلام رسولالله را. خدا انشاءالله آتش اینها را بیشتر شعلهور کند!
خب، چند تا نشانه داریم برای اینکه پیامبر خیلی به حدیث اهتمام میورزیدند. اهتمام پیامبر به حدیث، جایگاه «فرهنگ تعلیم و تعلم» در اسلام. مفصلتر بهش میپرداختیم. الان این از آن بحثهایی است که چرا گفتوگوی بیشتر دارد در مورد اینکه زمان پیامبر چه مسائلی پیش آمد و چه برخوردهایی شد که حالا مباحثی دارد. یک کتاب خوبی هم از آقای زینالعابدین قربانی داریم، ایشان «علم حدیث و نقش آن در شناخت و تهذیب حدیث» چندین جلد نوشته. تهذیب حدیث. بله، مباحثی دارند که بحثهای خوبی است. الان این را بخوانم. بعدها شاید به بحثهای ایشان اشارهای داشته باشم.
یک طرف سوزاندن احادیث بود، یک طرف جعل حدیث بود. یعنی دو تا کار با هم انجام شد که دوتایش با همدیگر فاجعه بود. دوست و دشمن اذعان دارند هیچ دین و آیینی به اندازه اسلام به تعلیم و تعلم و ارزش دانش اهتمام نشان نداد. دینی که اولین واژه کتاب مقدسش و معجزه جاوید پیامبر، بعد از «بسم الله» با واژه «إقرأ» شروع میشود. در آغازین آیات همین سوره، در کنار یادکرد قدرت الهی از آفرینش انسان، از تعلیم قلم و آموختن مجهولات به انسان یاد کرده است: «إقرأ بسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق، إقرأ و ربک الأکرم، الذی علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم».
محدودیتهای جغرافیایی را هم برای دانشآموختن به رسمیت نمیشناسد. میگوید: «پاشید بروید چین یاد بگیرید» و تا وقت مردن هم گفته که یاد بگیرید. در هر حالی، مطلوب میداند: «فریضة علی کل مسلم و مسلمة» و یکی از حقوق فرزندان بر والدین را تعلیم دانش میداند و یکی از کارنامههای درخشان پیامبر در این زمینه که برای هر تاریخپژوه و اندیشهوری درسآموز است، برخورد ایشان با اسیران جنگ بدر است. در تاریخ میخوانیم: «فدای اسیران بدر ۴۰۰۰ درهم و کمتر از این بود و او که چیزی نداشت باید به فرزندان انصار کتابت – اسیرهای بدر یا ۴۰۰۰ درهم میدادند، آزاد میشدند – بچههای انصار را درس میدادند، سواد یاد میدادند.»
توصیه و امر به مهاجرت گروهی از مسلمانان مدینه و فراگیری دانش دینی از محضر پیامبر اسلام، و مقام فقاهت دینی برای انذار مردم، از مهمترین شاخصههای دانشآموزی در فرهنگ دینی است: «فلولا نفر من کل فرقة منهم طائفة لیتفقهوا فی الدین». به همه دستور داده: «از هر جای دنیا پاشید بیایید اینجا پیش پیامبر این را یاد بگیرید. برگردید بروید به بقیه یاد بدهید.»
**الف) رسالت پیامبر: نشر حدیث**
دومین نشانه اهتمام پیامبر به نشر حدیث است. رسالت پیامبر از نظر شعاع مکانی و زمانی دارای ویژگیهای منحصر به فرد است. اسلام از نظر شعاع مکانی از آغاز به سرزمین حجاز محصور نبوده، بلکه سراسر کره خاکی را در بر میگرفت. نامههای پیامبر به زمامداران ایران، روم، مصر، حبشه و غیره همین بوده و شاهد مدعای آیاتی از غالب شدن اسلام بر تمام ادیان و مذاهب است. پیامبر رسالت پیامبر را برای همه جهانیان دانسته است: «و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین». اگر قرار باشد اسلام جهانشمول و جاودانه باشد، آیا میشود انتظار داشت که پیامآورش به ابلاغ آموزههای دینی در قالب حدیث فقط به مخاطبان خودش در حال حیات میاندیشیده و دیگر کاری نداشته به اینکه نسلهای بعد و دیگران چه میشوند و از این معارف محروم میشوند؟ پیداست که پاسخ منفی است.
خوشبختانه در سیره قولی و عملی پیامبر، شواهدی هست که به این همت دلالت دارد. از جمله شواهد محکم، روایت معروف پیامبر که از نگاه برخی از محدثان به حد تواتر رسیده، که معروف به اربعین است: «من امتی اربعین حدیثا مایحتاجون الیه فی امر دینهم بعثه الله یوم القیامة فقیها عالما». هر کسی که از امت من چهل حدیث حفظ بکند، چیزهایی که در امر دینشان محتاجند. الان چهل حدیث؟ کیا تو این جلسه ما چهل تا حدیث حفظند؟ شاید در موضوعاتی که بگویی، یادمان میآید. الان بگویی همه از آن یادم میآید. حالا سعی کنیم لااقل در یک موضوعی چهل تا حدیث حفظ باشیم. در یک موضوع؟ آره، خوب است.
یک کتاب اینجا داریم، «شرح چهل حدیث» در فلسفه الهی. خیلی کتاب چهل تا حدیث فلسفی را آورده و بحث کرده. بحث فلسفی سنگینی هم کرده. از آقای سید علی طباطبایی. بله. حالا خوب است آدم حدیث زیاد بلد باشد، زیاد حفظ باشد. عبارات حدیث را دقیقاً کامل حفظ بکند. عبارتهای عربی از آن چیزهایی که در امر دینش محتاج است. همین حدیثهایی که داریم میخوانیم، حدیثهای جهاد با نفس را حفظ بکنیم. کوتاه. یک خط، یک خط. تمام شد. عرض کنم که حالا از هر باب یک دانه هم آدم حفظ بکند خوب است.
فرمود که روز قیامت خدا او را فقیه عالم محشور میکند. مهمترین پیام این حدیث، اهمیت نشر حدیث است. در نظر داشته باشیم که وقتی قرار باشد هر مسلمانی تا روز قیامت با عنایت به این روایت، خودش را مسئول حفظ و نشر حداقل چهل حدیث بداند، مجموعاً چه حجم فراوانی از احادیث در گستره زمانی بین مسلمانان منتشر خواهد شد. کانالی بزنید. کارهای مختلفی میشود کرد دیگر! حالا آدم فکر کند ببیند چهکار میتواند بکند. بله. میگویند مرحوم شیخ عباس قمی (ره) سفره را که میانداختند، تا غذا را بچینند، روزی یک حدیث برای بچههایش و اینها. معدن حدیث شده بودند بچهها، آنقدر که حدیث! روزی یک حدیث. حوادث مختلف، موضوعات مختلف. کتاب میزان الحکمه چه روایاتی دارد! همین آثار شیخ صدوق، همین علل الشرایع، همین معانی الأخبار، همین امالی. امالیهای شیخ صدوق، شیخ مفید، شیخ طوسی، سید مرتضی. به دیگر خدمت شما عرض کنم که اصلاً گنجینه! آقا! ما از شدت دارایی فقیر هستیم بس که داریم، نمیتوانیم استفاده کنیم. بله. این همه! یعنی خدا رحم کرد این همه بیاعتنایی که داریم. رحمت خدا بود. دید ما حق این را ادا نمیکنیم، نگه نداشت! اینجا همینهایی که رسیده چه کارش کردیم که حالا آن یکیاش را میخواستیم.
خیلی حدیث مهم است. خیلی، خیلی، خیلی مهم است. انس با حدیث، خواندن حدیث. ما دوستانی داشتیم، یک دوستی داشتیم، دو دور «ميزان الحکمة» را آنجا که یادم است خوانده بودند. از اول تا آخر. معلمشان عشقش حدیث بود. صبح تا شب در گوشیاش حدیث، کتاب حدیث، جلسه سخنرانی، آنجایی که حدیث میخواند، فقط حدیث. عشق حدیث، کلام معصوم. بعد یک بار امام صادق (علیه السلام) را خواب دیده بود. حضرت بهش فرمودند: «وضو که میگیری، چشمت را باز بگذار.» بعد به ما گفت که: «این حدیث دارد.» گشت و پیدا کردیم که مستحب است که موقع وضو چشمت را باز بگذاری. اینها. یک استادی میگفت که ایشان اول از امام صادق (علیه السلام) شنیده، بعد حدیثش را پیدا کرده. من و تو طلبش را پیدا میکنیم. آن اصل است. آن آدمی که اینقدر با حدیث. اول از امام صادق (علیه السلام) شنیده. اینجوری میشود آدمی که خیلی اهل حدیث باشد. عروس بودیم. حدیث را بشنویم، میفهمیم از کدام معصوم است. حالا یک آقایی بود، آقای یعقوبی. بوی حدیث، نور حدیث را میفهمید مال کدام معصوم است. بعضیها هم هستند، آنقدر ادبیات برایشان مشخص است. این ادبیات ادبیات امام رضاست، آن ادبیات امام باقر است، آن امام صادق است. در نهج البلاغه، غرر و اینها، امیرالمؤمنین (علیه السلام) است. واضح و اقل ائمه مرجعیت حدیث کیست؟ امام حسین (علیه السلام). از امام حسین (علیه السلام) کمتر از همه معصومین حدیث. معروفترین، بیشتر از همه دلبری کرده. سلام الله علیه.
تاریخ حدیث گواه است که بسیاری از اندیشهورزان مسلمان به تشویق این روایت به گردآوری چهل حدیث و نشرش. هر یک حدیث تفسیر را آوردند و ظهور پدیده اربعینیات در تاریخ حدیث از ثمرات بسیار مبارک همین حدیث پیامبر است که از رهگذر آن ضمن حفظ بخشی از میراث روایی از خطر نابودی، بخشی از معارف حدیثی هم تبیین شده است. شیخ آقا بزرگ تهرانی این حدیث را میآورد و ۹۰ تا کتاب از اربعینیات را هم نقل میکند که اینها نوشته شده است به عنوان اربعینی.
مورخان و محدثان به اتفاق نقل کردهاند که رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در خطابه خود در حجة الوداع که به تذکار مهمترین آموزههای دینی و اخلاقی اختصاص پیدا کرد، فرمود: «فلیبلغ الشاهدُ الغائب». شاهد باید به غایب برساند این مطالب را. در خطابه ای در مسجد خَیف فرمودند: «خداوند شاد کند کسی را که گفتار من را شنیده، به جان بسپارد، آن وقت به کسی که نشنیده برساند که رب حامل فقه الی من هو افقه منه». چه بسا کسی هم حامل یک دانشی است به یک کسی که او از آن بهتر میفهمد. فکر نکن که همهاش شما میفهمید، بعد منتقل میکند. آنها از شماها بهتر میفهمند. این همه حدیث آوردند، به ملاصدرا رسید، به امام خمینی رسید، به این بزرگان رسید، علامه طباطبایی رسید. چه غوغایی کردند اینها! چه فهمی داشتند از این احادیث که قبلیها نداشتند. «به چه بسا کسی که دانش، دانش برای غیر دانا حمل میکند»، ابلاغ حاضران به غائبان: «لعل بعضکم یبلغ و من بلغ»، که بر فراگیری زمانی رسالت پیامبر است. این هم دومیش بود.
**ب) اهتمام پیامبر به کتابت حدیث**
سومیش اهتمام پیامبر به کتابت حدیث است. ممکن است کسی به رغم اتقان ادله و شواهد پیشین، فقط به اهتمام پیامبر به حفظ و نشر حدیث به صورت شفاهی تن بدهد؛ اطلاعات که پیامبر فقط به فرهنگ شفاهی نشر حدیث توجه داشت و به فرهنگ مکتوب توصیه نداشتند. در این صورت، اگر ادعا شود که پس از پیامبر، عدم توجه به فرهنگ مکتوب روایت از سوی خلفا که به صورت ممانعت از کتابت حدیث انجام گرفت، همسو با شیوه تعامل پیامبر با روایات بوده، پاسخ به آن تا حدی دشوار است. هرچند طبق این ادعا، خلفا میبایست به نشر شفاهی روایت اهتمام نشان میدادند؛ در حالی که طبق شواهد تاریخی، ممانعت هم شامل کتابت بود، هم نقل آنها. آنها گفتند کتابتش ممنوع است، با نقلش مشکل دارند. تاریخ نشان میدهد که اتفاقاً با نقلش هم به شدت برخورد میکردند. کتابهایی هم در این زمینه نوشته شده است. این هم جز آن بحثهای مهم است. بحث «حدیثسوزی».
با این حال، اثبات اهتمام پیامبر به کتابت حدیث، راه هرگونه شبهه و تردیدی را در این باره میبندد و کار توجیه عملکرد خلفا را با دشواری جدی روبرو میکند. روایاتی داریم که نشان میدهد پیامبر اهتمام داشت به اینکه حدیث نوشته شود. این را دیگر چه میگویی؟ به قول آقای میرسلیم، «این را چه میگویی؟» اهتمام پیامبر به کتابت حدیث را در دو محور میشود جستجو کرد: یکی توصیه به کتابت حدیث، یکی فراهم آوردن برخی از مکتوبات حدیث.
پیامبر به خوبی میدانستند که تکیه به حافظه تنها برای حفظ میراث علمی خطا است؛ چون نگهبان باشد، به خاطر گستردگی واردات ذهنی، تشابه موارد، گذشت زمان، رویکرد پیری و تحلیل قوای بدنی از جمله حافظه، نگاهبان کاملاً امین و مراقبی برای حفظ و ماندگاری دانش نیست. برای همین خیلی تأکید داشتند به اینکه حدیث کتابت شود. در گفتار پیامبر افزون بر توصیه به کتابت که «اکتبوا»، از کتابت به عنوان تأیید علم یاد شده است: «قید العلم بالکتابة». «قیدو» که گفتهاند، «قید» یعنی زنجیر. تقیه به معنای به زنجیر کشیدن دانش است. این تعبیر کنایه از آن است که آموزههای علمی به منزله اسیر گریزپا است. وقتی به تنگ انسان میآید، هر لحظه به فکر گریختن است و کتابت هم به منزله زنجیری است که به دست و پای آن زده میشود و امکان گریز و از دست رفتن را ازش میگیرد. بدون تردید، این تعبیر نشانگر میزان شناخت پیامبر به نقش کتابت در حفظ دانش و به خوبی از میزان اهتمام پیامبر به آن حکایت میکند. چون بر اساس آن میراث روایی که متکی بر فرهنگ شفاهی است، به سان همان اسیر گریزپا بالأخره از حافظه و با گذشت زمان و آمدن نسلهای بعدی از صفحه روزگار محو میشود، ولی کتابتش بقا و ماندگاری آن را تضمین میکند. این هم مهم است.
تا جایی که میشود بنویسیم. خب باشد؛ باز هم معارف دین را، تحلیل و تفسیر و هرچی که هست، بنویسیم. باید. آقای جوادی آملی خیلی روی این تأکید داشتند: «و کتبک ابن»، کتابهای خودت را به بچهات ارث بده. یعنی کتابهایی که مینویسی، نه کتابهایی که خریدی، به بچهات ارث بده. کتابهایی که نوشتی را حفظ کن. اینهاست. از یک پدر، یک مادر. اینها ارث بماند. درس آی! فلانی که نوشتی! جلسات فلان که نوشتی! اینها اینها بماند، ارث برسد به بچهات از پدر و مادر. اینها زر و فضه نیست. اینها آن ارث واقعی است، چیزهای به درد بخور.
امروز با گذشت قرنهای متمادی از حیات پیامبر، به خوبی به راز سخن پیامبر پی میبریم؛ چون آنچه از میراث روایی که برای ما مانده، مرهون کتابت آن بود. میخوانیم: «بعد از فتح مکه، پیامبر در میان مردم برخاست و خطبه ایراد کرد.» مردی از یمن به نام ابوشاه برخاست و گفت: «ای رسول خدا! این خطبه را برای من بنویسید.» پیامبر خطاب به یارانش فرمود: «این خطبه را برای ابوشاه بنویسید.» «اکتبوا لأبیشاه». عالمان اهل سنت به خوبی به جایگاه این حدیث در اثبات اهتمام پیامبر به کتابت حدیث و جوازش پی بردند. عبدالله بن احمد بن حنبل میگوید: «در کتابت حدیث، صحیحتر و محکمتر از این حدیث، روایت نشده است»، که پیامبر فرمود: «بنویسید برایش.» پس چرا بعدیها آمدند گفتند که اینها را باید بسوزاند؟
پیامبر در گفتار دیگر، به رغم عدم نگرانی نسبت به فراموشی حضرت امیر (علیه السلام)، ازش میخواهد تا سخنان ایشان را بنویسد تا برای فرزندان امامش ماندگار باشد. به امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «شما نگرانی من فراموش بکنم؟ من نگران فراموشی تو نیستم. برای تو از خدا درخواست کردم که به تو حافظهای فراموشناپذیر عطا کند. برای شریکان خودت بنویس.» پرسیدند: «شریکهای من کیانند؟» پیامبر فرمودند: «فرزندان تو که امام میشوند.»
از جمله شواهد تاریخی مسلم و غیرقابل توجیه مبنی بر اهتمام پیامبر به کتابت حدیث، امر به آن و گفتار ایشان در آستانه رحلت است. حدیث کتف و قلم که عبدالله بن عباس میگوید که هنگامی که پیامبر در آستانه رحلت قرار گرفت، در خانه حضرت افرادی از جمله عمر بن خطاب حضور داشتند. پیامبر فرمود: «برای من ابزار نوشتن بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که هیچ وقت گمراه نشوید.» عمر گفت: «درد به پیامبر غلبه کرده و معاذ الله پیامبر هذیان میگوید.» آن وقت گفت: «قرآن پیش ماست و حسبنا کتاب الله». از آنجا که این سخن در آخرین لحظات حیات پیامبر ابراز شده، برخی از حدیثپژوهان اهل سنت اذعان کردهاند که این روایت ناسخ روایاتی است که از کتابت حدیث منع میکرد، نظیر روایت ابوسعید خدری. پس چون لحظات آخر بوده، بر فرض هم یک جایی پیامبر به یکی گفته باشد: «حدیث را ننویس.» آخرین لحظه دوران حیات پیامبر همه را نسخ کرده است.
**ج) فراهم آوردن برخی از مکتوبات حدیثی**
گذشته از توصیههای مکرر پیامبر به عموم مسلمانان یا افرادی خاص به کتابت و ضبط حدیث، بنا به گزارشهای تاریخی، آن حضرت با املای احادیث و فرمان به کتابت آنها عملاً برای فراهم آمدن نگاشتههای حدیثی اقدام کرد. افزون بر «کتاب علی» (علیه السلام) یا «جامعه» که در بررسی نخستین دوره از ادوار تاریخ حدیث شیعه ازش گفتگو خواهیم کرد، در عصر پیامبر از دیگر نگاشتههای حدیثی مثل «صحیفة النبی» و «صحیفة الصادق» و اینها سخن به میان آمده است.
«صحیفة النبی»: مجموعهای کوچک از روایات بوده که با املای پیامبر نگاشته شده که در زمان حیات پیامبر در دستگیره شمشیر پیامبر نگهداری میشد. صحیفه پیامبر. در این دستگیره شمشیر پیامبر. و در برخی از روایات آمده که صحیفه را در دستگیره شمشیر پیامبر پیدا کردند و خود آن حضرت هم این صحیفه را در دستگیره شمشیر خودش نگهداری میکرد.
«صحیفة الصادق»: مجموعه ای از روایات بود که عبدالله بن عمر بن عاص آن را با املای پیامبر فراهم آورد. وجود چنین صحیفهای درسی از پیامبر که توسط یکی از صحابیان فراهم شده بود، جز گزارشهای مسلم و پذیرفته شده تاریخی است که مورد اذعان همه حدیثپژوهان اهل سنت است. برخی مشهورترین صحیفه نگاشته شده توسط صحابه در عصر پیامبر را دانستند. برخی مدعیاند که این صحیفه دارای هزار روایت است. احمد بن حنبل بخشهایی از این صحیفه را در مسندش ارائه کرده است. عبدالله بن عمر بن عاص بارها از این صحیفه یاد میکرد، به خود میبالید و تصریح میکرد که آن را با املای پیامبر نگاشته است.
به به! با صدای اذان تمام شد. کلاس ما. فصل اول را الحمدلله خواندیم. هر روز اگر بتوانیم همینجوری یک فصل را بخوانیم که بعید است. ۵۰ صفحه خواندیم. دیگر اول بخشش نشر و اینهاست. از ۱۷ تا ۵۰، سه صفحه امروز خواندیم. آره. انشاءالله ۱۰ روزه تمام کنیم کتاب را. اگر خدای متعال بخواهد. کتاب خوبی است. همین مطالب مفیدی دارد. قابل استفاده است.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
**بسم الله الرحمن الرحیم**
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
ادامه بحث ما در مورد حجیت سنت است. سنت از نگاه شیعه شامل قول، فعل و تقریر پیامبر و امامان معصوم بود. اثبات حجیت هر کدام نیازمند استدلال جداگانه است. برای همین، در ابتدا حجیت سنت پیامبر را بحث میکنیم، و بعد اعتبار سنت ائمه را، و بعدش انشاءالله حجیت سنت پیامبر را.
سنت پیامبر دو دلیل عقلی و نقلی دارد؛ اعتبار حجیتش، در واقع اعتبار سنت پیامبر و ائمه علیهم السلام و الصلاة. سنت پیامبر با دلیل عقلی و نقلی. دلیل عقلی، فلسفه رسالت؛ دلیل نقلی، قرآن، اجماع و سیره.
**۱. دلیل عقلی**
دلیل عقلی ما طبق مبانی فلسفی و کلامی، این است که خدا برای هدایت مردم و سامان دادن به نظام اجتماعی و پایان دادن به اختلافهای فکری-اجتماعی، انسانهای برگزیدهای را به عنوان پیامبر به سمت مردم فرستاده است. این اقدام بر اساس قاعده لطف و برای اتمام حجت بر مردم بوده است. از سوی دیگر، انجام اینگونه مسئولیتهای سنگین فقط وقتی میسر است که پیامبر از ارتکاب هرگونه لغزش و خطا دور باشد. جانش چنان پاک باشد که آینه تمامنمای حق باشد و منعکسکننده اراده الهی به شمار آید. فقط در این صورت است که مردم با راهنمایی آنها به صراط مستقیم هدایت میشوند و با اجرای شریعت الهی و آموزههای آسمانی، نظام اجتماعی سالم و خداگونه شکل میگیرد و اختلافها پایان میپذیرد.
آیا از پیامبری که وسوسههای شیطانی در او راه دارد و گفتار و رفتارش به جای انعکاس خواستههای الهی، منعکسکننده هواهای نفسانی است و مرتکب لغزش و خطا میشود، میتوان انتظار داشت که مردم را از تاریکی به سمت نور هدایت کند؟ درست به همین دلیل است که متکلمان مسلمان از آغاز بر عصمت پیامبران پای فشردند و بسیاری از مفسران آیاتی را که در ظاهر با عصمت آنها منافات دارد، به تأویل بردند.
بنابراین، فلسفه برانگیختن پیامبران، عصمت آنها را ضروری میکند. هدایتکنندهها به همین دلیل باید معصوم باشند. عصمت به معنای انطباق کامل اندیشه، رفتار و گفتار پیامبران با حق و خواست الهی است. وقتی معصومند، حرفشان، فعلشان، تقریرشان، همه چیزشان کامل منطبق با حق و خواست الهی است و ما از حجیت سنت جز این را دنبال نمیکنیم. آنچه هم که منظورمان از حجیت سنت است، یعنی خواست خداست، مورد تأیید خداست، حرف خداست. مقصود ما از حجیت سنت این است که اندیشه، رفتار و گفتار پیامبران به گونهای باشد که سراسر منعکسکننده اراده خدا باشد و به خاطر انتصاب الهی، پیروی از آن بر ما لازم باشد.
اینجا سنت پیامبر به خاطر شخصیت برگزیده و ممتاز حضرت در مقایسه با سایر پیامبران، از ویژگی منحصر به فردی برخوردار است؛ چون پیامبر به خاطر وصول به فرازمندترین قله تکامل بشری و مراتب قرب الهی، تجلیگر اسم و صفات الهی بوده است. در جانش جز خواست و اراده الهی چیز دیگری یافت نشده است. چنین جایگاه بلند معنوی به اندیشه، کردار و گفتار آن حضرت اعتباری بس ویژه میبخشد. این شد دلیل عقلی ما.
**۲. دلیل نقلی**
نقلیمان چیست؟ اولش گفتیم قرآن است که تعداد زیادی از آیات قرآن بر اعتبار سنت پیامبر و هر چیزی که منتسب به ایشان است، دلالت دارد. چهار دسته آیات در قرآن داریم:
**الف) حجیت داوری پیامبر:**
در فلسفه رسالت گفتیم که یکی از مسئولیتهای پیامبر، داوری و پایان دادن به مشاجرات است. «کان الناس امة واحدة فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین و انزل معهم الکتاب بالحق لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه». پیامبران آمدهاند تا در میان مردم، در آنچه اختلاف دارند، حکم کنند. این مسئولیت از پیامبر خواسته شده است.
اما این فلسفه وقتی محقق میشود که داوری آنها برای مردم حجت باشد. داوری کن، ولی داوری تو مگر حجیت داشته باشد تا بگوییم داوری کند. لذا قرآن بر حجیت و نافذ بودن داوری پیامبر تأکید کرده و مؤمنانی را ستوده است که وقتی برای داوری پیش پیامبر میآیند، «سمعاً و طاعتاً» هرچه بر زبان جاری میشود را قبول میکنند و پذیرای داوری پیامبرند. جای دیگر هم به مؤمنان و زنان مؤمن گوشزد میکند که بعد از داوری پیامبر، حق هیچگونه اظهارنظر و تغییر رأی ندارند: «و ما کان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضی الله و رسوله امراً ان یکون لهم الخیرة من امرهم».
چه شده سید؟ در جای دیگر، مسئله را بالاتر برده و نشان ایمان این دانسته است که اولاً، مؤمنان به پیامبر را داور خود قرار دهند؛ ثانیاً، وقتی پیامبر داوری میکند، حتی در دلشان هم احساس ناخوشایندی نداشته باشند: «فلا و ربک لا یؤمنون حتی یحکموک فی ما شجر بینهم ثم لا یجدوا فی انفسهم حرجاً مما قضیت و یسلموا تسلیماً». خدا به خودش اینجا قسم خورده است برای تبیین چنین مرتبهای از ایمان. خیلی قسم لطیف و قابل توجهی است.
پیام این آیه، تسلیم تمامعیار مسلمانان در دل، زبان و عمل در برابر پیامبر است. آیا درخواست چنین تسلیم محض از مسلمانان به معنای اعتبار بخشیدن تمامعیار و بدون حد و مرز به داوری پیامبران نیست که بخشی از سنت است؟ پس بخشی از سنت قولی بود که داوری پیامبر است.
**ب) برابری اطاعت از پیامبر با اطاعت از خدا:**
دومین دسته از آیات، آیاتی است که برابری اطاعت از پیامبر با اطاعت خدا را معادل دانسته. قرآن اطاعت پیامبر را معادل اطاعت خدا دانسته است. «فقط اطاع الله» دستور داده که بر پیامبر اطاعت شود. در برخی دیگر، مخالفت با پیامبر در کنار مخالفت با خدا آمده است: «و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضلالاً مبیناً». در برخی از آیات، پیشدستی بر پیامبر، مثل این است که بر خدا پیشدستی کنی: «یا ایها الذین آمنوا لا تقدموا بین یدی الله و رسوله».
نکته قابل توجه اینکه در هیچکدام از این آیات، ضرورت اطاعت از پیامبر یا عدم مخالفت با ایشان به حکم یا چیز دیگری تخصیص نخورده است؛ در کجاها اطاعت کن؟ مطلق باید اطاعت کنی. هرچه پیامبر میگوید اطاعت کنید. همانطور که اطاعت الهی به صورت مطلق و فراگیر طرح شده، بر اطاعت مطلق از پیامبر هم تأکید شده است. این نشان میدهد که عصمت مطلق پیامبر را نشان میدهد و انطباق کامل کردار و گفتار ایشان با خواست الهی را: «و ما ینطق عن الهوی». ایشان بر اساس هوای نفس سخن نمیگوید.
بدون تردید، اینکه محبت الهی را منوط دانسته به اطاعت از پیامبر، ناشی از این است که آمده است: «قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله». اگر خدا را دوست دارید، از من تبعیت کنید تا خدا هم شما را دوست بدارد. این آیه، معادله شگفتآور و درسآموزی را به دست میدهد؛ چون در ابتدا چنین به نظر میرسد که آیا میبایست اینطور بگوید که اگر خدا را دوست دارید، از خدا تبعیت کنید؛ چون نشان حقیقی دوستی، پیروی و همگامی است. ولی به جای اینکه اطاعت از خدا، نشان صدق ادعای انسان در دوستی خدا مطرح شود، اطاعت از پیامبر جای آن نشسته است.
این آیه بهترین گواه است که خدا پیروی از پیامبر را عین تبعیت از خودش دانسته و این جای شگفتی ندارد؛ چون پیامبر انسانها را به صراط مستقیم، یعنی همان راه الهی هدایت میکند: «انک لتهدی الی صراط مستقیم، صراط الله». جفتشان گرنه، و کارشان یک چیز است که آن هم هدایت به صراط مستقیم باشد.
**ج) الگو و اسوه حسنه بودن پیامبر:**
آیات سوم قرآن که از آن فهمیده میشود، حجیت سنت پیامبر، آیات اسوه حسنه بودن پیامبر است. الگوهای اخلاقی مثل خطکش میمانند، مثل پرگارهایی میمانند که اعوجاجناپذیرند. به خاطر خطاناپذیری به عنوان وسیلهای برای راست کردن کجیها و ارزیابی میزان بهرهمندی خطوط از استقامت و راستی به کار میروند. حد و مرز انسان کامل را به تصویر میکشند. دیگران برای رسیدن به کمال انسانی و سنجش میزان قرب خود به این مرز، میبایست با آن منطبق شوند و به آن نزدیک شوند.
پیامبر هم جز این الگوها است؛ اسوه حسنه معرفی شده است: «لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة لمن کان یرجو الله و الیوم الآخر و ذکر الله کثیراً». معرفی پیامبر بدین معناست که ایشان آینه تمامنمای انسان کامل است و تمام جوانب زندگی ایشان میتواند سرمشق دیگران شود. جالب است که پیامبر به عنوان اسوه حسنه به صورت مطلق و بدون استثنا معرفی شده است؛ در حالی که بعد از معرفی پیامبر به عنوان اسوه حسنه، مؤمنان یک استثنا زدهاند، آن هم استغفار ایشان برای پدرش را استثنا کرده و گفته: «الا قول ابراهیم لابی لاستغفرن لک». آن را اسوه نگیرید از ابراهیم؛ ولی در مورد پیامبر هیچ استثنایی نداریم، به صورت مطلق هرچه از پیامبر بوده را اسوه بگیرید. چون قرآن جای دیگر از استغفار مؤمنان برای مشرکان نهی کرده است.
این نشان از آن دارد که تأسی مؤمنان از پیامبر میبایست به صورت جامع و فراگیر انجام شود. بدون تردید، چنین دامنهای به معنای اعتبار و حجیت تمام شئونات ایشان، از جمله سنت ایشان است.
**د) تمسک به تمام آموزههای پیامبر:**
و چهارمین دسته هم تمسک به تمام آموزههای پیامبر است. رساترین آیهای که دال بر مدعای ماست، این آیه است: «ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا». هر وقت گفتند این کجای قرآن آمده؟ هرچه حدیث بود آیه نداشت. کجای قرآن آمده سگ نداشته باشی؟ کجای قرآن آمده؟ این آیه آمده است که «ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا». هرچه پیامبر میگوید گوش بده. هرچه هم نهی کرده، از آن بپرهیز.
بعد فراگیری این آیه از چند جهت است: یک، آن جمله «ما آتاکم» فراگیری معنایی دارد، یعنی هر آن چیزی که از پیامبر صادر شده است؛ حالا رفتار، گفتار، تقریر، کتابت. دوم، فرمان میدهد به تمسک و عمل به بروندادهای پیامبر. باز دستور میدهد که از نهی پیامبر هم اجتناب بکنید؛ یعنی اوامر را عمل کنید و منهیات را ترک کنید. بعد هم واژه «رسول» آمده که «تعلیق الحکم بالوصف مشعر بالعلیة» میشود. نشان از این دارد که اطاعت و پیروی کامل نه به خاطر شخص پیامبر، بلکه به خاطر رسالت ایشان و انتصاب ایشان به خداست و توصیه به تقوا و هشدار از کیفر سخت الهی که بعد آخر آیه فرمود: «اگر حرف گوش ندهید، ان الله شدید العقاب». نشان میدهد که چقدر اعتبار دارد که اگر مخالفت بکنید، عقوبت دارد.
این در دلیل نقلی که گفتیم، اولیش قرآن بود، این را خواندیم. میرویم سراغ دلیل دوم که اجماع باشد.
**۳. اجماع**
در بحث اجماع، اختلاف بین شیعه و سنی است که حوزه مفهومی اجماع، ملاک حجیتش، دقیقاً اصلاً اجماع چیست؟ چرا حجت است؟ اهل سنت اصالتاً اجماع را حجت میدانند. شیعه به خاطر کاشفیت از رأی معصوم. حجیت اختلافی نیست که وقتی همه مسلمانان، همه اندیشمندان فرق مختلف اسلامی با همه اختلافاتی که دارند، با همه نگرشهای گوناگون، به یک امر اتفاق نظر دارند، چنین اجماعی قطعاً حجت است. مثلاً یک صدای مسلمانان بر اصل توحید و وجوب نماز، نشانگر قطعی بودن آن است. در گفتار معصومین هم چنین اجماعی معتبر شناخته شده است.
به عنوان نمونه، امام هشتم بعد از انکار رؤیت جسمانی الهی از سمت پیامبر، در پاسخ به پرسش ابوقره که با شگفتی پرسید: «آیا روایت را تکذیب میکنید؟» فرمود: «اذا کانت الروایات مخالفة للقرآن کذبتها و ما اجمع المسلمون علیه». فرمود: «روایاتی که مخالف قرآن باشد، من تکذیب میکنم و آن چیزی هم که مخالف باشد، با آن چیزی که مسلمانان اجماع بر آن دارند.» روایاتی هم که مخالف باشد با آن چیزی که همه مسلمین اجماع بر آن دارند.
تکلیف کلام امام رضا (علیه السلام) چرا؟ هر روایتی که مخالفت دارد با آن چیزی که همه مسلمانان بر آن اجماع دارند، باید مخالف قرآن باشد؟ هم باید نه، دوتاست. دوتاست: یکی مخالف قرآن است؛ هر چیزی که مخالف اجماع تمام مسلمین است. اجماعی که شما داری میگویی، اجماع فرهنگی شیعی را داری میگویی. اینجا ازت اجماع تمام مسلمین را دارم میگویم. همه این را قبول ندارند. همه خلافش را قبول دارند. آره، وقتی همه مسلمین خلافش را قبول دارند، یک روایتی دارد، یک چیزی کنارش.
خوشبختانه سنت پیامبر از مصادیقی است که مسلمانان و اندیشهورزان تمام فرق اسلامی بر اعتبار و حجیت سنت پیامبر حجت اهل سنت چه مارکون و بر شمردن سنت به عنوان دومین منبع دینشناسی بعد از قرآن، اتفاق نظر دارند. همه میگویند بعد از قرآن، سنت است که به ما میگوید دین چیست. این هم شد اجماع.
**۴. سیره**
و سومش هم میشود سیره. سیره عملی مسلمین. این هم میشود سومی ما. گذشته از اینکه سنت حجت است در نظریهپردازی متفکران اسلامی، این حجتدانستنش انعکاس پیدا کرده است. سنت از اول تا حالا مورد توجه مسلمانان بوده و مدار مراجعه همه وقت آنها بوده است. صحابه از اولین روزها با شنیدن فرمان پیامبر که فرمود: «صلوا کما رأیتمونی أصلی» و «خذوا عنی مناسککم». نماز خواندن را از پیامبر یاد گرفتند، حج را یاد گرفتند از سنت عملی پیامبر.
همانطور که در برخورد با هر معضلی در حوزه عقاید، اخلاق یا احکام، به آن حضرت مراجعه کرده و گفتار پیامبر از نگاه آنها حجت مطلق و قول فصل بوده است. بعد از رحلت پیامبر هم، صحابه، تابعین و اتباع تابعین، هماره پیجوی اخذ و تلقی روایات پیامبر بودند و آن هنگام که مکتبهای فقهی و کلامی رخ نمود، همه کوشیدند تا از سنت پیامبر برای تحکیم عقاید خودشان بهره ببرند.
و سرانجام، تدوین سنت در هزاران نگاشته خرد و کلان و همچنین استناد پی در پی همه اندیشمندان به سنت در جای جای نگاشتههای خود در زمینههای مختلف علوم اسلامی اعم از تفسیر، کلام، فلسفه، اخلاق، عرفان، تاریخ و غیره، حکایت از سیره عملی آنها در تمسک به سنت و به طبع معتبر دانستن آن دارد که وقتی میشود سیره متشرعه دیگر با سیره عقلا متفاوت است. سیره عقلا وقتی میشود، امضای شارع را هم میخواهد، ولی سیره متشرعه وقتی شد، دیگر امضای شارع را نمیخواهد و حجت میشود. الان سیره متشرعه است که بلکه بالاتر، سیره مسلمین، همه مسلمین بر این بود. خب، این در مورد سنت پیامبر.
**سنت ائمه**
میرویم سراغ سنت ائمه. سنت ائمه اطهار (علیهم السلام) دلایل عقلی و نقلی دارد.
**۱. دلیل عقلی**
این است که دوباره همان فلسفه رسالت پیامبر را که منتهی میشد به اینکه سنت پیامبر حجت است، باعث میشود که سنت ائمه هم، همان فلسفه رسالت پیامبر، حجت باشد. چون امام از نظر شیعه به عنوان وصی و جانشین پیامبر، همه وظایف پیامبر را بر عهده دارد؛ چه هدایت امت باشد، سامان دادن به نظام اجتماعی با تشکیل حکومت اسلامی، انواع اختلافها باشد.
به همان برهانی که پیامبر به خاطر ایفای چنین نقشهایی میبایست معصوم و عاری از هرگونه لغزش و خطا باشد و به طبع تمام حرکات و سکناتش سرمشق و حجت باشد، امام هم چنین است. تنها با این تفاوت که امام فاقد مقام نبوت و از وحی رسمی آسمانی بهرهمند نیست. و این را داریم در روایاتمان. پیامبر به امیرالمؤمنین فرمود: «انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی». هیچ تفاوتی نیست و فقط پیامبر نیست. لذا اندیشه، کردار، گفتار، تقریر، کتابت و غیره از جانب امام معصوم بسان پیامبر از اعتبار و حجیت برخوردار است؛ به معنای اینکه از هر خطایی عاری است و انطباق کامل دارد با خواسته خدا.
**۲. دلایل نقلی**
در دلایل نقلی هم اینجا یکی قرآن را داریم که حالا آیات، مثل آیه ولایت و ابلاغ که دلالت میکند بر امامت امیرالمؤمنین. و بعد هم ائمه، با کمک برهان عقلی قبلی و ضرورت معصوم بودن، حجیت سنت آنها اثبات میشود. در برخی از آیات هم اینها را همسان با پیامبر دانسته و بر ضرورت اطاعت و تبعیت این بزرگواران تأکید کرده، مثل آیه «اول الامر»: «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الأمر منکم».
منظور از «اولی الأمر» در این آیه به استناد برخی از روایات و گفتار مفسران شیعه، اهل بیت (علیهم السلام) است. آنچه مدعا را اثبات میکند این است که اطاعت «اولی الأمر» بعد از اطاعت پیامبر و همپای آن دانسته شده است. این همسویی تا آنجا پیش رفته که به عکس فقره پیشین که «اطیعوا» در آن تکرار شده بود، در اینجا تکرار نشده و «اولی الأمر» بر رسول عطف شده است. این نشان میدهد که اطاعت از «اولی الأمر» عین اطاعت از پیامبر است.
در بحثهای مفصل دیگر، حالا اگر مقصود از «اولی الأمر» کسانی جز ائمه باشند، چنانکه عموم مفسران اهل سنت آن را بر علما، زمامداران، امیران و فرماندهان سپاه تطبیق کردهاند، همسانی اطاعت از آنها با اطاعت از پیامبر و فرمان به اطاعت مطلق، با وجود راه یافتن لغزش از روی عمد یا خطا در سخن آنها، با منطق قرآن منافات دارد. برای چه باید فرماندههای سپاه اطاعت شوند؟ چون معادل اطاعت از پیامبر باشد، وقتی اینها این همه اشتباه میکنند.
بنده خدا، ما این درسی را میخواندیم، گفت: «زمان جنگ، دم و دسته یگان فلان خمید.» چون قرآن به طریق اقوم و راه رشد و صراط مستقیم هدایت میکند، نه به اطاعت از صاحبمنصبانی که هرگونه ظلم و دروغ در رفتارشان راه پیدا میکند. امام صادق (علیه السلام) به استناد همین آیه، اطاعت اوصیا را واجب شمرد.
یک آیه دیگر هم داریم: «لتکونوا شهداء علی الناس و یکون الرسول علیکم شهیداً». اسمش را میگذاریم «آیه شهادت». یادش بخیر! بحثهای «خط شهادت» شهید صدر در ولایت امر را میخواندیم. چه مطالب خوبی برای اثبات حجیت سنت ائمه از آن کمک گرفتند.
امام، پیامبر را شاهد بر ائمه دانسته تا گواهی دهد آنها آنچه میبایست از سوی خدا به مردم ابلاغ شود، ابلاغ کردند و ائمه را باز گواه بر مردم دانسته است. گذشته از این دست از آیات، آیه تطهیر را داریم که همه مفسران شیعه و بسیاری از مفسران منصف اهل سنت این را قبول دارند که در مورد اهل بیت پیامبر، اثباتگر عصمت و پیراستگی تکوینی ائمه است که به طبع حجیت تمام بروندادهای آنها را به اثبات میرساند. هر چیزی که از اینها صادر بشود، حجت است: «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً».
دلالت این آیه بر عصمت اهل بیت (علیهم السلام) با توجه به اراده تکوینی مورد نظر در آیه که به صورت حصر آمده و نفی هرگونه رجس و پلیدی و تأکید مجدد بر تطهیر، بر هر صاحبنظری روشن است. همانطور که قبل از این هم گفتیم که پیشزمینه اثبات حجیت سنت و بنیاد آن، اثبات عصمت است. یعنی حجیت سنت از دل اثبات عصمت خارج میشود که این آیه به صراحت عصمت اهل بیت را مطرح میکند.
**۳. سنت نبوی**
پس دلیل اول ما قرآن بود. دلیل دوم حالا باز خود سنت نبوی است. سنت پیامبر را که دیگر ثابت کردیم. حالا میخواهیم با سنت پیامبر، سنت اهل بیت را ثابت کنیم. درست است که محذور دور باعث میشود که نتوانیم برای اثبات حجیت سنت به خود روایت استناد کنیم، ولی برای اثبات حجیت و اعتبار سنت نقل شده از ائمه، میشود به سنت پیامبر تمسک جست؛ چون سنت نبوی با دلایل قبلی ثابت شد.
در سنت نبوی به صورت خاص، یکی ناظر به حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) که قصد ناظر امیرالمؤمنین (علیه السلام) باشد. عام ناظر به همه ائمه، پیشوایی ائمه و اعتبار سنت آنها سخن به میان آمده است. آنچه درباره حضرت امیر (علیه السلام) وارد شده، گرچه در ظاهر ولی ملاحتش نسبت به همه ائمه ثابت است، مثل روایت منزلت که منطوقاً فقط امیرالمؤمنین را در حکم هارون دانستهاند، ولی ملاحتش باعث میشود که آن عصمت و ولایت امیرالمؤمنین باشد که همه ائمه را دربر میگیرد. همینطور روایاتی که در آنها از پیشوایی ائمه سخن به میان آمده به ضمه، آنچه در برهان عقلی گفته شده، اثباتگر اعتبار سنت ائمه است.
کسانی ضد حدیثند، یعنی کلاً با حدیث برخورد میکنند. حتی برای فهم معارف، فقط قرآن را قبول دارند و حدیث ندارند. کمال حیدری هم که مفصل چند سال پیش، سه سال پیش، چند ماه داشتیم بحث میکردیم، مباحثش را آنجا زیر آب احادیث را زد. دیگر کلاً حدیث را گذاشت کنار. گفت فقط قرآن. قرآن را هم وجوه مختلفی برایش قائل میشد. عقلیترین وجهی که از هر آیه فهمیده میشد، نه! دیگر عقلیترین فهم و برداشت از هر آیه را همان حجت آیه «فضربوهن» میگفت: این باید بگردیم بین تمام احتمالاتی که داده میشود، اگر ۵۰ تا احتمال در مورد این داده میشود، عقلیترینش که الان همه عقلا قبول میکنند، کدام است؟ اینکه مثلاً یک راهی بر روی این خانم بگشا، راه جدیدی. «فضربوهن» یعنی مثلاً یک راه بزنید جلویش. این «فضبو هن» میشود، چون عقلیترین روش است و آن هم زیر آب احادیث را میزد، دیگر به طرز خیلی فجیع و خطرناک، کلاً احادیث را حذف کرد. همهشان، هرچه که بود، زیر آبش را زد. گذاشت کنار. مفصل! هیچی دیگر! هیچی! همهاش. حالا مفصل آنجا بحث شد. دوره اش هم نمیدانم در مدرسه گذاشته بودند. دوستان خیلی مفصل بود. چند ماه داشتیم در مورد کمال حیدری بحث میکردیم. همه اینهایش را آوردیم. فیلمهایش را گذاشتیم. متن کتابهایش را در کتاب «روشنگری» بود فکر کنم. نمیدانم یادم نیست. خودش دوره جدایی اسلام با محوریت قرآن، شباهتی توسط آقای در...
در کنار این روایات، حدیث ثقلین بهترین گواه مدعای ماست. در این روایت که در بخشی از خطبه حجة الوداع پیامبر انعکاس یافته، چنین آمده: «انی تارک فیکم الثقلین ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا من دونی کتاب الله و عترتی اهل بیتی و انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض». اینها از هم جدا نمیشوند تا وقتی که بر من کنار حوض وارد شوند.
یکی از کارهای خوبی که دوستان این جلسه میتوانند انجام دهند، یک بررسی در مقالات است. دو تا مقاله اگر پیدا کنید بفرستید، حالا برای خانم بفرستید یا عزیز دیگری که منتقل کنند به ما، حدیث ثقلین در منابع اهل سنت: جایگاهش، اعتبارش، استناداتی که بهش کردند، چقدر حجیت دارد، چقدر وثوق دارد، چقدر بهش اعتماد دارند، چقدر بهش استناد کردند. دو تا مقاله هم اگر پیدا شود پر مقاله است. کلی مقاله و بحث و اینها روی سرش شده. دوستان بیاورند، خودشان هم بخوانند. البته یکی از مهمترین اسناد ماست دیگر، حدیث ثقلین. عموم محدثان اهل سنت در کنار محدثان شیعه روایت را به همین صورت نقل کردند که در پاورقی منابعی را آورده: مسند ابن حنبل، سنن دارمی، مستدرک بر صحیحین (صحیح مسلم). میشود به این منابع مراجعه کرد.
**حدیث در دوران پیامبر**
بحث جدیدی را داریم اینجا. اثباتش در منابع روایی کلاً چی گفته؟ اهل سنت با این روایت چه شکلی برخورد کردند؟ در فقهشان، در سنتشان، در حدیثشان، در کلامشان، هر جا. حدیث در دوران پیامبر با توجه به آنکه عنصر معنایی حدیث با کردار، گفتار و تقریر پیامبر گره خورده، بسیار پیدایش حدیث را همزمان با آغاز رسالت آن حضرت میدانیم. هر چند به خاطر شرایط زمانی و محدودیتها، در دوران ۱۳ ساله مکه کمتر میشود نشانی از اهتمام به حدیث پیدا کرد. به هر حال، کمتر حدیث مطرح بوده و کتابت حدیث، نشر حدیث، آن ۱۳ سال کمتر بوده است؛ چون توجه مسلمانان در آن روزهای ابتدایی بعثت به آشنایی با اصل رسالت و معارف بنیادین اسلام و چگونگی مقابله با آزار مشرکان معطوف بوده است.
با هجرت پیامبر به مدینه و تشکیل حکومت اسلامی، فضای مناسب شکل گرفت برای توجه دادن مسلمانان به آموزش حدیث در کنار قرآن. از اینرو، آنچه در تاریخ از اهتمام رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و مسلمانان به ثبت و نشر حدیث گزارش شده، بیشتر ناظر به این دوره است. درنگ علمی لازم در این مقطع تاریخی دارای اهمیت فراوان است. باید ببینیم آقا! دوران پیامبر با حدیث خیلی بحث مهمی است. یک بحثی هم یک وقتی داشتیم: چی چی در قرآن بود؟ کتابهای «راز ماندگاری آن، مانایی قرآن». «راز ماندگاری» آن کتابش را کامل خواندیم. چه کتاب خوبی بود! پیامبر چطور قرآن را تعلیم داد و نشر داد و زنده نگه داشت که قرآن تا الان دست ما رسیده است؟ خیلی بحث جالبی بود. منابع تاریخی خیلی جالبی داشت، روایات خیلی جالبی داشت. دکتر کامل آن کتاب نزدیک ۳۰۰ صفحه، فکر میکنم آن را هم کامل خواند. الحمدلله!
به هر دلیل، نسبت به حدیث بعد از پیامبر بیمهریهایی شد، بلکه مخالفتهای زیادی انجام گرفت. صدمات جبرانناپذیری به این میراث فرهنگی مسلمانان وارد آمد. از سوی دیگر، بسیاری از محققان اهل سنت برای توجیه این بیمهریها و ممانعت خلفا با کتابت حدیث، آن را به سیره عملی یا گفتار پیامبر مستند کردند. گویا این پیامبر بوده که از خلفا خواسته تا یک قرن حدیث را بگذارند کنار و شعار «حسبنا کتاب الله» سر بدهند. حالا اگر در برابر این پندارهای موهوم و مغرضانه در بررسی تعامل رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) با حدیث، به احتمال بسیار زیاد ایشان نشر و کتابت حدیث را برخورد کنیم، دیگر جایی برای طرح چنین شبهاتی نمیماند.
**نشانههای اهتمام پیامبر به حدیث**
خب، بحث خیلی مهمی است که زمان خود پیامبر این همه اهتمام بود برای اینکه حدیث یادداشت شود، ثبت شود، نشر داده شود. نشانههای اهتمام پیامبر به حدیث خیلی بحث قشنگی است. خیلی بنده علاقه دارم به این موضوع. ایام فاطمیه هم نزدیک است. یاد کنیم از آن کسانی که سرمنشأ ظلم بودند. یکی از علمایی هم که کردند همین بود که چه بخش عمدهای از این معارف و حقایقی که اگر دست ما میرسید، با آن چهکارها میتوانستیم بکنیم، از بین بردند، آتش زدند کلام رسولالله را. خدا انشاءالله آتش اینها را بیشتر شعلهور کند!
خب، چند تا نشانه داریم برای اینکه پیامبر خیلی به حدیث اهتمام میورزیدند. اهتمام پیامبر به حدیث، جایگاه «فرهنگ تعلیم و تعلم» در اسلام. مفصلتر بهش میپرداختیم. الان این از آن بحثهایی است که چرا گفتوگوی بیشتر دارد در مورد اینکه زمان پیامبر چه مسائلی پیش آمد و چه برخوردهایی شد که حالا مباحثی دارد. یک کتاب خوبی هم از آقای زینالعابدین قربانی داریم، ایشان «علم حدیث و نقش آن در شناخت و تهذیب حدیث» چندین جلد نوشته. تهذیب حدیث. بله، مباحثی دارند که بحثهای خوبی است. الان این را بخوانم. بعدها شاید به بحثهای ایشان اشارهای داشته باشم.
یک طرف سوزاندن احادیث بود، یک طرف جعل حدیث بود. یعنی دو تا کار با هم انجام شد که دوتایش با همدیگر فاجعه بود. دوست و دشمن اذعان دارند هیچ دین و آیینی به اندازه اسلام به تعلیم و تعلم و ارزش دانش اهتمام نشان نداد. دینی که اولین واژه کتاب مقدسش و معجزه جاوید پیامبر، بعد از «بسم الله» با واژه «إقرأ» شروع میشود. در آغازین آیات همین سوره، در کنار یادکرد قدرت الهی از آفرینش انسان، از تعلیم قلم و آموختن مجهولات به انسان یاد کرده است: «إقرأ بسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق، إقرأ و ربک الأکرم، الذی علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم».
محدودیتهای جغرافیایی را هم برای دانشآموختن به رسمیت نمیشناسد. میگوید: «پاشید بروید چین یاد بگیرید» و تا وقت مردن هم گفته که یاد بگیرید. در هر حالی، مطلوب میداند: «فریضة علی کل مسلم و مسلمة» و یکی از حقوق فرزندان بر والدین را تعلیم دانش میداند و یکی از کارنامههای درخشان پیامبر در این زمینه که برای هر تاریخپژوه و اندیشهوری درسآموز است، برخورد ایشان با اسیران جنگ بدر است. در تاریخ میخوانیم: «فدای اسیران بدر ۴۰۰۰ درهم و کمتر از این بود و او که چیزی نداشت باید به فرزندان انصار کتابت – اسیرهای بدر یا ۴۰۰۰ درهم میدادند، آزاد میشدند – بچههای انصار را درس میدادند، سواد یاد میدادند.»
توصیه و امر به مهاجرت گروهی از مسلمانان مدینه و فراگیری دانش دینی از محضر پیامبر اسلام، و مقام فقاهت دینی برای انذار مردم، از مهمترین شاخصههای دانشآموزی در فرهنگ دینی است: «فلولا نفر من کل فرقة منهم طائفة لیتفقهوا فی الدین». به همه دستور داده: «از هر جای دنیا پاشید بیایید اینجا پیش پیامبر این را یاد بگیرید. برگردید بروید به بقیه یاد بدهید.»
**الف) رسالت پیامبر: نشر حدیث**
دومین نشانه اهتمام پیامبر به نشر حدیث است. رسالت پیامبر از نظر شعاع مکانی و زمانی دارای ویژگیهای منحصر به فرد است. اسلام از نظر شعاع مکانی از آغاز به سرزمین حجاز محصور نبوده، بلکه سراسر کره خاکی را در بر میگرفت. نامههای پیامبر به زمامداران ایران، روم، مصر، حبشه و غیره همین بوده و شاهد مدعای آیاتی از غالب شدن اسلام بر تمام ادیان و مذاهب است. پیامبر رسالت پیامبر را برای همه جهانیان دانسته است: «و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین». اگر قرار باشد اسلام جهانشمول و جاودانه باشد، آیا میشود انتظار داشت که پیامآورش به ابلاغ آموزههای دینی در قالب حدیث فقط به مخاطبان خودش در حال حیات میاندیشیده و دیگر کاری نداشته به اینکه نسلهای بعد و دیگران چه میشوند و از این معارف محروم میشوند؟ پیداست که پاسخ منفی است.
خوشبختانه در سیره قولی و عملی پیامبر، شواهدی هست که به این همت دلالت دارد. از جمله شواهد محکم، روایت معروف پیامبر که از نگاه برخی از محدثان به حد تواتر رسیده، که معروف به اربعین است: «من امتی اربعین حدیثا مایحتاجون الیه فی امر دینهم بعثه الله یوم القیامة فقیها عالما». هر کسی که از امت من چهل حدیث حفظ بکند، چیزهایی که در امر دینشان محتاجند. الان چهل حدیث؟ کیا تو این جلسه ما چهل تا حدیث حفظند؟ شاید در موضوعاتی که بگویی، یادمان میآید. الان بگویی همه از آن یادم میآید. حالا سعی کنیم لااقل در یک موضوعی چهل تا حدیث حفظ باشیم. در یک موضوع؟ آره، خوب است.
یک کتاب اینجا داریم، «شرح چهل حدیث» در فلسفه الهی. خیلی کتاب چهل تا حدیث فلسفی را آورده و بحث کرده. بحث فلسفی سنگینی هم کرده. از آقای سید علی طباطبایی. بله. حالا خوب است آدم حدیث زیاد بلد باشد، زیاد حفظ باشد. عبارات حدیث را دقیقاً کامل حفظ بکند. عبارتهای عربی از آن چیزهایی که در امر دینش محتاج است. همین حدیثهایی که داریم میخوانیم، حدیثهای جهاد با نفس را حفظ بکنیم. کوتاه. یک خط، یک خط. تمام شد. عرض کنم که حالا از هر باب یک دانه هم آدم حفظ بکند خوب است.
فرمود که روز قیامت خدا او را فقیه عالم محشور میکند. مهمترین پیام این حدیث، اهمیت نشر حدیث است. در نظر داشته باشیم که وقتی قرار باشد هر مسلمانی تا روز قیامت با عنایت به این روایت، خودش را مسئول حفظ و نشر حداقل چهل حدیث بداند، مجموعاً چه حجم فراوانی از احادیث در گستره زمانی بین مسلمانان منتشر خواهد شد. کانالی بزنید. کارهای مختلفی میشود کرد دیگر! حالا آدم فکر کند ببیند چهکار میتواند بکند. بله. میگویند مرحوم شیخ عباس قمی (ره) سفره را که میانداختند، تا غذا را بچینند، روزی یک حدیث برای بچههایش و اینها. معدن حدیث شده بودند بچهها، آنقدر که حدیث! روزی یک حدیث. حوادث مختلف، موضوعات مختلف. کتاب میزان الحکمه چه روایاتی دارد! همین آثار شیخ صدوق، همین علل الشرایع، همین معانی الأخبار، همین امالی. امالیهای شیخ صدوق، شیخ مفید، شیخ طوسی، سید مرتضی. به دیگر خدمت شما عرض کنم که اصلاً گنجینه! آقا! ما از شدت دارایی فقیر هستیم بس که داریم، نمیتوانیم استفاده کنیم. بله. این همه! یعنی خدا رحم کرد این همه بیاعتنایی که داریم. رحمت خدا بود. دید ما حق این را ادا نمیکنیم، نگه نداشت! اینجا همینهایی که رسیده چه کارش کردیم که حالا آن یکیاش را میخواستیم.
خیلی حدیث مهم است. خیلی، خیلی، خیلی مهم است. انس با حدیث، خواندن حدیث. ما دوستانی داشتیم، یک دوستی داشتیم، دو دور «ميزان الحکمة» را آنجا که یادم است خوانده بودند. از اول تا آخر. معلمشان عشقش حدیث بود. صبح تا شب در گوشیاش حدیث، کتاب حدیث، جلسه سخنرانی، آنجایی که حدیث میخواند، فقط حدیث. عشق حدیث، کلام معصوم. بعد یک بار امام صادق (علیه السلام) را خواب دیده بود. حضرت بهش فرمودند: «وضو که میگیری، چشمت را باز بگذار.» بعد به ما گفت که: «این حدیث دارد.» گشت و پیدا کردیم که مستحب است که موقع وضو چشمت را باز بگذاری. اینها. یک استادی میگفت که ایشان اول از امام صادق (علیه السلام) شنیده، بعد حدیثش را پیدا کرده. من و تو طلبش را پیدا میکنیم. آن اصل است. آن آدمی که اینقدر با حدیث. اول از امام صادق (علیه السلام) شنیده. اینجوری میشود آدمی که خیلی اهل حدیث باشد. عروس بودیم. حدیث را بشنویم، میفهمیم از کدام معصوم است. حالا یک آقایی بود، آقای یعقوبی. بوی حدیث، نور حدیث را میفهمید مال کدام معصوم است. بعضیها هم هستند، آنقدر ادبیات برایشان مشخص است. این ادبیات ادبیات امام رضاست، آن ادبیات امام باقر است، آن امام صادق است. در نهج البلاغه، غرر و اینها، امیرالمؤمنین (علیه السلام) است. واضح و اقل ائمه مرجعیت حدیث کیست؟ امام حسین (علیه السلام). از امام حسین (علیه السلام) کمتر از همه معصومین حدیث. معروفترین، بیشتر از همه دلبری کرده. سلام الله علیه.
تاریخ حدیث گواه است که بسیاری از اندیشهورزان مسلمان به تشویق این روایت به گردآوری چهل حدیث و نشرش. هر یک حدیث تفسیر را آوردند و ظهور پدیده اربعینیات در تاریخ حدیث از ثمرات بسیار مبارک همین حدیث پیامبر است که از رهگذر آن ضمن حفظ بخشی از میراث روایی از خطر نابودی، بخشی از معارف حدیثی هم تبیین شده است. شیخ آقا بزرگ تهرانی این حدیث را میآورد و ۹۰ تا کتاب از اربعینیات را هم نقل میکند که اینها نوشته شده است به عنوان اربعینی.
مورخان و محدثان به اتفاق نقل کردهاند که رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در خطابه خود در حجة الوداع که به تذکار مهمترین آموزههای دینی و اخلاقی اختصاص پیدا کرد، فرمود: «فلیبلغ الشاهدُ الغائب». شاهد باید به غایب برساند این مطالب را. در خطابه ای در مسجد خَیف فرمودند: «خداوند شاد کند کسی را که گفتار من را شنیده، به جان بسپارد، آن وقت به کسی که نشنیده برساند که رب حامل فقه الی من هو افقه منه». چه بسا کسی هم حامل یک دانشی است به یک کسی که او از آن بهتر میفهمد. فکر نکن که همهاش شما میفهمید، بعد منتقل میکند. آنها از شماها بهتر میفهمند. این همه حدیث آوردند، به ملاصدرا رسید، به امام خمینی رسید، به این بزرگان رسید، علامه طباطبایی رسید. چه غوغایی کردند اینها! چه فهمی داشتند از این احادیث که قبلیها نداشتند. «به چه بسا کسی که دانش، دانش برای غیر دانا حمل میکند»، ابلاغ حاضران به غائبان: «لعل بعضکم یبلغ و من بلغ»، که بر فراگیری زمانی رسالت پیامبر است. این هم دومیش بود.
**ب) اهتمام پیامبر به کتابت حدیث**
سومیش اهتمام پیامبر به کتابت حدیث است. ممکن است کسی به رغم اتقان ادله و شواهد پیشین، فقط به اهتمام پیامبر به حفظ و نشر حدیث به صورت شفاهی تن بدهد؛ اطلاعات که پیامبر فقط به فرهنگ شفاهی نشر حدیث توجه داشت و به فرهنگ مکتوب توصیه نداشتند. در این صورت، اگر ادعا شود که پس از پیامبر، عدم توجه به فرهنگ مکتوب روایت از سوی خلفا که به صورت ممانعت از کتابت حدیث انجام گرفت، همسو با شیوه تعامل پیامبر با روایات بوده، پاسخ به آن تا حدی دشوار است. هرچند طبق این ادعا، خلفا میبایست به نشر شفاهی روایت اهتمام نشان میدادند؛ در حالی که طبق شواهد تاریخی، ممانعت هم شامل کتابت بود، هم نقل آنها. آنها گفتند کتابتش ممنوع است، با نقلش مشکل دارند. تاریخ نشان میدهد که اتفاقاً با نقلش هم به شدت برخورد میکردند. کتابهایی هم در این زمینه نوشته شده است. این هم جز آن بحثهای مهم است. بحث «حدیثسوزی».
با این حال، اثبات اهتمام پیامبر به کتابت حدیث، راه هرگونه شبهه و تردیدی را در این باره میبندد و کار توجیه عملکرد خلفا را با دشواری جدی روبرو میکند. روایاتی داریم که نشان میدهد پیامبر اهتمام داشت به اینکه حدیث نوشته شود. این را دیگر چه میگویی؟ به قول آقای میرسلیم، «این را چه میگویی؟» اهتمام پیامبر به کتابت حدیث را در دو محور میشود جستجو کرد: یکی توصیه به کتابت حدیث، یکی فراهم آوردن برخی از مکتوبات حدیث.
پیامبر به خوبی میدانستند که تکیه به حافظه تنها برای حفظ میراث علمی خطا است؛ چون نگهبان باشد، به خاطر گستردگی واردات ذهنی، تشابه موارد، گذشت زمان، رویکرد پیری و تحلیل قوای بدنی از جمله حافظه، نگاهبان کاملاً امین و مراقبی برای حفظ و ماندگاری دانش نیست. برای همین خیلی تأکید داشتند به اینکه حدیث کتابت شود. در گفتار پیامبر افزون بر توصیه به کتابت که «اکتبوا»، از کتابت به عنوان تأیید علم یاد شده است: «قید العلم بالکتابة». «قیدو» که گفتهاند، «قید» یعنی زنجیر. تقیه به معنای به زنجیر کشیدن دانش است. این تعبیر کنایه از آن است که آموزههای علمی به منزله اسیر گریزپا است. وقتی به تنگ انسان میآید، هر لحظه به فکر گریختن است و کتابت هم به منزله زنجیری است که به دست و پای آن زده میشود و امکان گریز و از دست رفتن را ازش میگیرد. بدون تردید، این تعبیر نشانگر میزان شناخت پیامبر به نقش کتابت در حفظ دانش و به خوبی از میزان اهتمام پیامبر به آن حکایت میکند. چون بر اساس آن میراث روایی که متکی بر فرهنگ شفاهی است، به سان همان اسیر گریزپا بالأخره از حافظه و با گذشت زمان و آمدن نسلهای بعدی از صفحه روزگار محو میشود، ولی کتابتش بقا و ماندگاری آن را تضمین میکند. این هم مهم است.
تا جایی که میشود بنویسیم. خب باشد؛ باز هم معارف دین را، تحلیل و تفسیر و هرچی که هست، بنویسیم. باید. آقای جوادی آملی خیلی روی این تأکید داشتند: «و کتبک ابن»، کتابهای خودت را به بچهات ارث بده. یعنی کتابهایی که مینویسی، نه کتابهایی که خریدی، به بچهات ارث بده. کتابهایی که نوشتی را حفظ کن. اینهاست. از یک پدر، یک مادر. اینها ارث بماند. درس آی! فلانی که نوشتی! جلسات فلان که نوشتی! اینها اینها بماند، ارث برسد به بچهات از پدر و مادر. اینها زر و فضه نیست. اینها آن ارث واقعی است، چیزهای به درد بخور.
امروز با گذشت قرنهای متمادی از حیات پیامبر، به خوبی به راز سخن پیامبر پی میبریم؛ چون آنچه از میراث روایی که برای ما مانده، مرهون کتابت آن بود. میخوانیم: «بعد از فتح مکه، پیامبر در میان مردم برخاست و خطبه ایراد کرد.» مردی از یمن به نام ابوشاه برخاست و گفت: «ای رسول خدا! این خطبه را برای من بنویسید.» پیامبر خطاب به یارانش فرمود: «این خطبه را برای ابوشاه بنویسید.» «اکتبوا لأبیشاه». عالمان اهل سنت به خوبی به جایگاه این حدیث در اثبات اهتمام پیامبر به کتابت حدیث و جوازش پی بردند. عبدالله بن احمد بن حنبل میگوید: «در کتابت حدیث، صحیحتر و محکمتر از این حدیث، روایت نشده است»، که پیامبر فرمود: «بنویسید برایش.» پس چرا بعدیها آمدند گفتند که اینها را باید بسوزاند؟
پیامبر در گفتار دیگر، به رغم عدم نگرانی نسبت به فراموشی حضرت امیر (علیه السلام)، ازش میخواهد تا سخنان ایشان را بنویسد تا برای فرزندان امامش ماندگار باشد. به امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «شما نگرانی من فراموش بکنم؟ من نگران فراموشی تو نیستم. برای تو از خدا درخواست کردم که به تو حافظهای فراموشناپذیر عطا کند. برای شریکان خودت بنویس.» پرسیدند: «شریکهای من کیانند؟» پیامبر فرمودند: «فرزندان تو که امام میشوند.»
از جمله شواهد تاریخی مسلم و غیرقابل توجیه مبنی بر اهتمام پیامبر به کتابت حدیث، امر به آن و گفتار ایشان در آستانه رحلت است. حدیث کتف و قلم که عبدالله بن عباس میگوید که هنگامی که پیامبر در آستانه رحلت قرار گرفت، در خانه حضرت افرادی از جمله عمر بن خطاب حضور داشتند. پیامبر فرمود: «برای من ابزار نوشتن بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که هیچ وقت گمراه نشوید.» عمر گفت: «درد به پیامبر غلبه کرده و معاذ الله پیامبر هذیان میگوید.» آن وقت گفت: «قرآن پیش ماست و حسبنا کتاب الله». از آنجا که این سخن در آخرین لحظات حیات پیامبر ابراز شده، برخی از حدیثپژوهان اهل سنت اذعان کردهاند که این روایت ناسخ روایاتی است که از کتابت حدیث منع میکرد، نظیر روایت ابوسعید خدری. پس چون لحظات آخر بوده، بر فرض هم یک جایی پیامبر به یکی گفته باشد: «حدیث را ننویس.» آخرین لحظه دوران حیات پیامبر همه را نسخ کرده است.
**ج) فراهم آوردن برخی از مکتوبات حدیثی**
گذشته از توصیههای مکرر پیامبر به عموم مسلمانان یا افرادی خاص به کتابت و ضبط حدیث، بنا به گزارشهای تاریخی، آن حضرت با املای احادیث و فرمان به کتابت آنها عملاً برای فراهم آمدن نگاشتههای حدیثی اقدام کرد. افزون بر «کتاب علی» (علیه السلام) یا «جامعه» که در بررسی نخستین دوره از ادوار تاریخ حدیث شیعه ازش گفتگو خواهیم کرد، در عصر پیامبر از دیگر نگاشتههای حدیثی مثل «صحیفة النبی» و «صحیفة الصادق» و اینها سخن به میان آمده است.
«صحیفة النبی»: مجموعهای کوچک از روایات بوده که با املای پیامبر نگاشته شده که در زمان حیات پیامبر در دستگیره شمشیر پیامبر نگهداری میشد. صحیفه پیامبر. در این دستگیره شمشیر پیامبر. و در برخی از روایات آمده که صحیفه را در دستگیره شمشیر پیامبر پیدا کردند و خود آن حضرت هم این صحیفه را در دستگیره شمشیر خودش نگهداری میکرد.
«صحیفة الصادق»: مجموعه ای از روایات بود که عبدالله بن عمر بن عاص آن را با املای پیامبر فراهم آورد. وجود چنین صحیفهای درسی از پیامبر که توسط یکی از صحابیان فراهم شده بود، جز گزارشهای مسلم و پذیرفته شده تاریخی است که مورد اذعان همه حدیثپژوهان اهل سنت است. برخی مشهورترین صحیفه نگاشته شده توسط صحابه در عصر پیامبر را دانستند. برخی مدعیاند که این صحیفه دارای هزار روایت است. احمد بن حنبل بخشهایی از این صحیفه را در مسندش ارائه کرده است. عبدالله بن عمر بن عاص بارها از این صحیفه یاد میکرد، به خود میبالید و تصریح میکرد که آن را با املای پیامبر نگاشته است.
به به! با صدای اذان تمام شد. کلاس ما. فصل اول را الحمدلله خواندیم. هر روز اگر بتوانیم همینجوری یک فصل را بخوانیم که بعید است. ۵۰ صفحه خواندیم. دیگر اول بخشش نشر و اینهاست. از ۱۷ تا ۵۰، سه صفحه امروز خواندیم. آره. انشاءالله ۱۰ روزه تمام کنیم کتاب را. اگر خدای متعال بخواهد. کتاب خوبی است. همین مطالب مفیدی دارد. قابل استفاده است.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات آشنایی با علوم حدیث
جلسه ششم
آشنایی با علوم حدیث
جلسه یازدهم
آشنایی با علوم حدیث
در حال بارگذاری نظرات...