متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنةالله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
فصل سوم کتاب را آغاز میکنیم؛ مبحث «تاریخ حدیث اهل سنت». ما ادوار تاریخی داریم در حدیث اهل سنت، مثل فقه و تفسیر و کلام و فلسفه و… اینها. حدیث هم تاریخ دارد که کمک میکند تا ما در مورد حدیث، افق وسیعتری پیدا کنیم. در مورد تاریخ حدیث، اهدافی داریم:
هدف اول این است که میزان اعتبار میراث روایی که الان بعد از چهارده قرن در دست ماست، فهمیده شود. به هر حال بررسیهای تاریخی، چیزهایی که ثبت شده و نگارش حدیث در آن زمان جوامع حدیثی تدوین شده است، وقتی اینها را بررسی کنیم، میزان اعتبار احادیث را میفهمیم. اگر اثبات شود، مثلاً، جوامع حدیثی مثل قرآن در عصر پیامبر جمع شده، نه یک قرن بعد، آن خوب است؛ این جوامع حدیثی اعتبار بیشتری پیدا میکند. اگر قرن بعدی باشد، باز هم از سایر قرون سه و چهار و پنج مهمتر میشود. ما در بررسی تاریخی به این نتیجه دست خواهیم یافت که اعتبار جوامع روایی شیعه، به خاطر دستمایههای اینها که همان اصول چهارصدگانه باشد، در عصر ائمه فراهم شده و از اعتبار بیشتری نسبت به جوامع حدیثی اهل سنت برخوردار است.
این هدف اول. هدف دوم این است که یکی از بحرانهای میراث روایی در دسترس این است که حجم انبوهی از روایات مجهولِ جعلی، به دست زنادقه، یهودیان (که حالا میگوییم اسرائیلیات)، مسلمانان سستایمان و دنیاگرا و غیره وارد فرهنگ روایی فریقین شده است. خوب است که ما زمینهها و بسترهای تاریخی جعل این احادیث را بشناسیم، انگیزههای جاعلان را بدانیم، ببینیم چه میزان از این روایات مجعول راه به روایات ما پیدا کرده است. این خود یک بحث تاریخی است. اینها کمک میکند به ما که در پیراستن هرچه کاملتر میراث روایی، درک داشته باشیم و بتوانیم روایاتمان را پیراسته کنیم. در کنار جعل، بخشی از روایات با پدیده تصحیف، نقل به معنا و غیره مواجهاند که هر کدام کارِ فهم آنها را دشوار میکند و بررسی تاریخ حدیث تا حدودی این پدیدهها را به ما میشناساند.
هدف سوم این است که ما با منابع حدیثی و آثار مهمی که در زمینه دانشهای حدیثی از سمت حدیثشناسان در طول تاریخ حدیث انجام شده، آشنا شویم. در کنار آشنا ساختن ما با این منابع برای مراجعات و مطالعات حدیثی، اساس و میزان اعتبار هر کدام از آنها با خلأ مطالعات و تحقیقات حدیثی آشنا میکند. مثلاً، در سایه بررسی تاریخ حدیث میفهمیم که منابع حدیثی از جهت پالایش و خارج ساختن روایات ضعیف و مجعول از بین خودشان و بررسی محتوای روایات از جهت فقه الحدیث، نیاز به کار وسیع و عمیق دارد.
هدف چهارم هم این است که به میزان و حجم آثار عرضه شده در زمینه حدیث و دانشهای پیرامون حدیث در قرون مختلف، که در بررسی ادوار حدیثی دنبال میشود، توجه کنیم. این ما را با فراز و نشیبهای رویکرد اندیشمندان مسلمان به دانش حدیث و عوامل آنها آشنا میسازد.
باید دانست که سرگذشت حدیث در بین اهل سنت با سرگذشت آن در بین شیعه از جهاتی متفاوت است؛ لذا تاریخ حدیث هر کدام از آنها، یعنی شیعه و سنی، باید به طور جداگانه بررسی شود. مثلاً، در مکتب خلفا تا یک قرن بعد از رحلت پیغمبر از نگارش حدیث و حتی نقل حدیث جلوگیری میشد، در حالی که اهل بیت در این دوره اهتمام کاملی به ثبت میراث روایی داشتند. به عبارت بهتر، تاریخ حدیث شیعه اتصال کامل دارد، به خلاف تاریخ حدیث اهل سنت که یک حلقه تاریخی مفقود دارد. لذا تاریخ حدیث اهل سنت و شیعه را باید در دو فصل جداگانه بررسی کنیم.
تاریخ حدیث اهل سنت بعد از پیغمبر فراز و نشیبهای مختلفی داشته است که به خاطر تحقق تحولات گسترده در نوع و چگونگی برخورد با احادیث و منابع حدیثی در قرون مختلف، میتوان برای آن ادواری ترسیم کرد. این دوره را میتوان به چند مرحله تقسیم کرد:
**دوره اول:** دوره ممانعت از تدوین حدیث.
**دوره دوم:** تدوین جوامع حدیثیه.
**دوره سوم:** تکمیل و تنظیم جوامع روایی.
**دوره چهارم:** ظهور و تکامل دانشهای حدیثی.
سپس یک دوره عصر رکود دانش حدیثی دارند و بعدش دوباره عصر شکوفایی دانشهای حدیثی.
**خوب، دوره اول: دوره ممانعت از تدوین حدیث**
ممانعت از نگارش و تدوین حدیث از دوران خلفا آغاز شد و تا دوران حکومت عمر بن عبدالعزیز که سال ۹۹ هجری باشد، ادامه داشت. از مسلمات تاریخ حدیث است که هیچ پژوهشگری نمیتواند در این تردید کند که ما یک دوره ممانعت داشتیم. حرف این است که آیا ممانعت در زمان پیغمبر هم وجود داشته است؟ اگر پاسخ مثبت است، چه عوامل و انگیزههایی در آن نقش داشته است؟
عموم حدیثپژوهان اهل سنت تلاش دارند بگویند که این ممانعت از زمان پیغمبر بوده و با استناد به روایاتی میخواهند از آن حضرت بیاورند و بگویند که حضرت به این کار مشروعیت دادهاند. گروهی هم، به رغم اینکه پذیرفتند که این ممانعت از دوران ابوبکر شروع شد، میخواستند بگویند این یک کاری بود از سر خیرخواهی به سود مصالح اسلام و مسلمین بوده است، در حالی که واقعیتهای تاریخی به خوبی نشان میدهد که این کار ناشی از انگیزههای سیاسی بوده و از هر جهت به زیان اسلام تمام شده است.
با صرفنظر از روایاتی که مخالفت با نگارش حدیث را به پیغمبر نسبت میدهد (که حالا اهل سنت روایت کردهاند و من در یک کتاب دیگری دارم، الان اینجا روایت شده در کتاب «علم حدیث» آقای قربانی دانلود هست که حالا اگر لازم شد، میخوانیم)، اولین نشانه آشکار مخالفت با کتابت حدیث از زبان عمر بن خطاب آشکار شد. به استناد اسناد تاریخی مورد پذیرش علمای فریقین، پیامبر اکرم (ص) در آستانه رحلت، در حالی که بزرگان صحابه و بنیهاشم در خانه ایشان جمع بودند، فرمودند که: «برای من کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از مرگ گمراه نشوید.» اینجا عمر گفت که: «بر پیغمبر درد غلبه کرده. معاذالله، پیامبر هذیان میگوید. قرآن پیش ماست و ما را بس!» اینجا هم مجلس را به هم زد و شعار «حسبنا کتاب الله» داد و هم مانع شد از اینکه حدیث پیغمبر نوشته شود.
بعد از رحلت پیغمبر، ابوبکر در اولین روزهای حکومتش احادیثی که از سمت پیغمبر جمع شده بود را از بین برد. بعداً به صورت رسمی از مردم خواست که احادیث پیغمبر را نقل نکنند. عایشه میگوید: «پدرم ۵۰۰ حدیث از گفتار پیغمبر را جمع کرده بود. شبی خوابید ولی آرام نداشت. من ناراحت بودم و از آرامشش پرسیدم. آفتاب که شد گفت: دخترم، احادیثی که نزد توست بیاور. من حدیث آوردم. او آتش آورد و همه آنها را سوزاند.»
در یک اقدام دیگر، خطاب به مردم گفت که: «شما از پیغمبر سخنانی گزارش میکنید، در آنها اختلاف میکنید. بعد از شما اختلافات بیشتر خواهد شد. از پیغمبر چیزی نقل نکنید. برای کسی از شما سوال کرد، بگویید: بین ما و شما کتاب الهی است؛ حلالش را حلال، حرامش را حرام بدانید.»
بر اساس برخی از گزارشهای تاریخی، عمر در اول امر میخواست خودش روایات را گردآوری کند و اصحاب پیغمبر را هم به این کار تشویق میکرد، ولی به بهانهای از این کار منصرف شد که عروه اینطور نقل میکند. عروة بن زبیر میگوید که: «عمر بن خطاب تصمیم گرفت که سنن را بنویسد؛ احادیث و سنن پیامبر را جمع بکند. با اصحاب پیغمبر مشورت کرد. آنها هم تشویقش کردند به این کار. یک ماه در این کار تعلل کرد و از خدا راهنمایی خواست تا اینکه یک روز خدا عزم او را استوار کرد و گفت: من میخواستم سنن را بنویسم ولی به یاد اقوام قبل از شما افتادم که کتابی درباره سنت پیامبرانشان فراهم آوردند و به آن روی آوردند و کتاب الهی را رها کردند.» (یعنی اگر سنت داشته باشیم، دیگر کسی سراغ قرآن نمیرود.) «سوگند به خدا که من کتاب خدا را هرگز به چیزی نمیآمیزم.»
خیلی بزرگوار! به فکر مردم بود که یک وقت قرآن تحریف نشود، قرآن آلوده به چیزی نشود! به هر حال، این را بدانید که همیشه در تاریخ، جنایتهای بزرگی که صورت گرفته با وجوه این شکلی بوده است. ما که الان نگاه میکنیم، میگوییم: «اوووه! چه جنایتی!» آن زمان که میشنیدند، با اقسام این مغالطات فریب میدادند مردم را. مردم گفتند: «عجب! راست میگوید؛ قرآن با چیزی قاطی نشود. روایت بیاید قاطی قرآن میشود. بعدها معلوم نیست دیگر کدامش قرآن است، کدامش روایت است.» اینجوری بود که عمر نه تنها خودش اقدام نکرد به جمعآوری روایات، بلکه از هر اقدامی برای کتابت و تدوین حدیث، مثل ابوبکر، جلوگیری کرد. وقتی مطلع شد که احادیث زیاد شده و تعدادی دارند کتابت حدیث میکنند، از اینها خواست که نگاشتههای حدیثی خودشان را بیاورند و دستور داد که اینها را بسوزانند.
خطیب بغدادی میگوید که: «به عمر بن خطاب گزارش دادند که در بین مردم کتابها و حدیثهای فراهم آمده. عمر هم ناراحت شد از این امر. گفت: ای مردم! به من گزارش رسیده که بین شما کتابهای فراهم آمده. بدانید که استوارترین آنها، محبوبترینشان نزد خداست. همه کتابها را گفتش که پیش من بیاورید تا در موردش اظهار نظر کنم. من فکر کردم که میخواهد این را نگاه کند و بر اساس معیار تعارضهای اینها را برطرف کند و… اینها. کتابها را که آوردند، همه را در آتش سوزاند.» (خدا انشاءالله در آتش بسوزاند!)
عمر در این کار چنان مراقبت و پافشاری داشت که گاهی بزرگان صحابه مثل ابن مسعود، ابو دردا، و ابو مسعود انصاری را به بهانه اینکه حدیث زیاد از پیغمبر نقل میکنند، زندان انداخت. برخی دیگر را در بقیه شهرهای اسلامی، که در شهرهای دیگر به نشر حدیث مشغول بودند، وارد مدینه کرد و اجازه نداد از مدینه خارج شوند تا وقتی زنده بود.
عبدالرحمن بن عوف میگوید که: «عمر بن خطاب از تمام شهرهای اسلامی (عبدالله بن حذافه، ابو دردا، ابوذر، عقبة بن عامر و گروه دیگری از اصحاب) را صدا زد و گفت: این احادیث چیست که بین شهرها پراکنده میکنید؟» گفتند که: «ما را از پراکندن حدیث باز میداری؟» گفت: «نه، در پیش من باشید تا زندهام، از من جدا نشوید. ما بهتر میدانیم چه چیزی را از شما فرا بگیریم و چه چیزی را نگیریم.» اینجوری بود که اینها تا وقتی که عمر زنده بود، از او جدا نشدند. او حتی اگر ناچار میشد، جمعی را به یک شهری میفرستاد تا به شدت آنها را از نقل حدیث منع کند.
قرضه بن کعب اینطور نقل میکند که: «عمر خواست ما را به سمت عراق بفرستد. خودش هم تا نقطه سرار همراهی کرد با ما. در بین راه از ما سوال کرد که میدانید چرا شما را مشایعت کردم؟» گفتیم: «برای احترام و تکریم.» گفت: «علاوه بر این، یک غرض دیگری هم دارم و آن این است که شما به دیاری میروید که مردم آن به قرآن انس خاصی دارند و مثل زنبورهایی که در کندوی خودشان دائم آواز میخوانند، صدای تلاوت قرآن از خانههایشان بلند است. مانع اینها نشوید. اینها را مشغول حدیث نکنید و روایت پیغمبر را هم به حداقل برسانید.» به اسم قرآن، مانع از کلام پیغمبر شد! در روایت دیگری گفتش که: «أقلوا الروایة عن رسول الله إلا فیما یُعمل.» (از پیغمبر روایت کم بگویید، مگر در آنچه به اعمال مربوط است.) بحثهای اعتقادی نشود. مردم را به عمل مشغول کنید که از اعتقادات بیفتند. این هم جالب است.
شدت عمل عمر چنان کارساز شد که بسیاری از بزرگان صحابه از نقل یا کتابت حدیث، جز در زمان و در مواردی محدود، سر باز زدند. گرچه به خاطر برخورداری عثمان از روحیه تسامح و به گواهی برخی اسناد تاریخی، میتوان پذیرفت که مخالفت با نقل و تدوین حدیث در دوران عثمان با شدت کمتری دنبال شده، ولی به هر حال بعد از آن هم کسی مجاز به گردآوری روایات نبود. در زمان عثمان، همچنان که صحابیانی چون ابوذر از بیان و نشر حدیث پیغمبر ممنوع بودند.
**چرا حالا ممانعت از حدیث شد؟ دلایل ارائه شده برای توجیه ممانعت از تدوین حدیث، که بحثهای خوبی است (یعنی یک دوره بحثهای تاریخی هم هست)، به این ایام هم که ایام فاطمیه باشد، مرتبط است.**
ببینید ظلم قاتلان فاطمه زهرا (سلام الله علیها) به بشریت و تاریخ چه بوده است و استدلالها را هم بدانید چگونه فتنهانگیزی کردند. یک بخشی از این دلایل، که البته همه این دلایل مغالطات در واقع است، یک بخشش **روایاتی بود که منسوب به پیغمبر، که در آن روایات نهی شده بود از کتابت و میگفتند پیغمبر این نهی را انجام داده است. **این روایات از سه تن از صحابه به نام ابوسعید خدری، زید بن ثابت و ابوهریره نقل شده است. مهمترین اینها روایات ابوسعید خدری است که دکتر رفعت فوزی معتقد است هیچ حدیثی در این باره پیراسته از ضعف نیست، مگر حدیث ابوسعید خدری. دکتر مصطفی اعظمی میگوید که ما در مورد ناپسندی نگارش و ضبط حدیث، حدیث صحیحی نداریم به جز حدیث ابوسعید خدری. این حدیث دو جور نقل شده است: در یک روایت، گفتاری از پیغمبر را نقل میکند که فرمود: «لا تکتبوا عنّی شیئًا إلا القرآن، و من کتب عنّی شیئًا غیر القرآن فلیَمحُه.» (از من چیزی غیر از قرآن ننویسید و هر کس از من چیزی غیر از قرآن نوشته، محوش کند.) دو تا روایت دیگر هم از او هست که اینجوری نقل میکند که ما از پیغمبر اجازه کتابت حدیث خواستیم ولی پیغمبر اجازه نداد.
**در روایت زید بن ثابت هم آمده است که پیغمبر به ما دستور دادند تا حدیثی را ننویسیم یا اینکه پیامبر از نگاشته شدن حدیث نهی کرد.**
**روایت ابوهریره به سه صورت نقل شده است:** در روایت اول اینطور آمده است که: «پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شد بر ما در حالتی که مشغول نوشتن احادیث بودیم. پیغمبر فرمودند که: چی مینویسید؟ گفتیم: احادیثی که از شما شنیدهایم. فرمود: میخواهید غیر از قرآن کتاب درست کنید؟ گفتیم: احادیثی که از شما شنیدهایم. کتابی غیر از قرآن درست کنید؟ اینها ملتهای قبل از شما گمراه شدند فقط به خاطر این بود که در کنار کتاب آسمانیشان یک کتاب دیگر هم…» ابوهریره میگوید: «پرسیدم: آیا از شما حدیث نقل نکنیم؟ فرمود: از من حدیث نقل کنید، مانعی ندارد ولی هر کس به من از روی عمد دروغ ببندد، باید برای خودش یک جایگاهی در جهنم فراهم کند.»
در روایت دوم آمده است که پیغمبر بعد از نهی (بعد از اینکه نهی کردند)، این روایتی که از پیغمبر بود را یکجا جمع کردیم و سوزاندیم. علت آن در زمان خود پیغمبر اتفاق افتاد.
در روایت سوم آمده است که: «به پیغمبر گزارش شد که تعدادی از مردم احادیث شما را (نوشتهاند). حضرت رفتند بالا منبر و بعد از حمد و ثنای الهی فرمودند: این کتابهایی که من گزارش شده مینویسید چیست؟ من یک بشرم. هر کس چیزی از این احادیث نزد او هست، باید اینها را محو کند. این حرف بشر است، حرف خدا را بچسبید.» ما آن احادیث را جمع کردیم و گفتیم: «ای رسول خدا! آیا از تو حدیث نقل کنیم؟» فرمود: «از من حدیث نقل کنید و مانعی ندارد و هر کس به من دروغ ببندد باید جایگاهش را از آتش فراهم بیاورد.»
بسیاری از علمای اهل سنت خود به ضعف سندی این روایات اذعان کردهاند. گروهی روایت ابوسعید را موقوف یا مرفوع میدانند. گروهی در وثاقت برخی از راویانش، مثل زید بن اسلم یا فرزندان او، عبدالرحمن یا کثیر بن زید، تردید کردهاند. اضافه بر ضعف سندی، در دلالت این روایات نیز تشکیک شده است. مثلاً گفته شده که جمله «برای من» شاید به خصوص ابوسعید خدری برگردد و یا خصوص مخاطبان پیامبر. به علاوه از ظاهر برخی از روایات قبلی هم اینجور برمیآید که مقصود پیغمبر نگاشتن حدیث در کنار قرآن و در یک صفحه است که ممکن است باعث اشتباه قرآن با حدیث بشود، نه اینکه جداگانه بخواهند بنویسند.
از سمت دیگر، در متن برخی از این روایات، مثل روایت اول و سوم ابوهریره، تاکید شده است بر کتابت حدیث از سمت پیامبر و نهی آن حضرت ناظر به روایت مجعول بوده. حضرت، جعل را نهی کرده است. از این مناقشات سندی و دلالی که بگذریم، توجه به مضامین روایات مورد ادعا، به ویژه آن روایت اول ابوهریره، نشان میدهد که اینها در دفاع از سیاست خلفا ساخته شده برای اینکه ممانعت کنند از تدوین حدیث؛ چون دلایلی که از زبان پیغمبر نسبت داده شده، همان دلایل طرح شده از سمت خلفاست. دلایلی که ذکر شده: «این ملتهای گذشته با رویکرد به سایر کتابها از کتاب آسمانی خودشان باز ماندند»، عین استدلال یکی از خلفای دوم نقل شده. و ابراز این نکته که «من بشری بیش نیستم»، عین قریش برای جلوگیری از عبدالله بن عمر بن عاص برای گردآوری روایات ارائه شد. او میگوید که: «من هر آنچه را از پیامبر میشنیدم مینوشتم و با این کار میخواستم از تباهی این روایت جلوگیری کنم. قریش من را از این کار باز داشتند و گفتند: آیا هر آنچه از پیغمبر میشنوی مینویسی، در حالی که پیغمبر بشری است؟! گاهی حالش خوب است، یک چیزی میگوید؛ گاهی حالش خوب نیست، ناراحت است.» معاذالله! میگوید: «من از نوشتن باز ایستادم. سخن قریشیان را به پیغمبر گفتم.» پیغمبر فرمود: «بنویس. به خدا قسم از این دهان جز حق چیزی خارج نمیشود.»
آیا میشود پذیرفت ادعای بشری بودن پیغمبر که برای بیاعتبار کردن گفتار ایشان در عتاب یا ستایش افراد از سوی دشمنان ایشان عنوان شده و طبق روایت قبل از سوی پیغمبر مردود اعلام شده، از زبان خود حضرت برای توجیه مشروعیت اجتناب از نگارش مطرح شود؟ قرآن تصریح کرده به اینکه پیغمبر جز «ما ینطق عن الهوی إلا وحی یوحی» (هرگز از روی هوای نفس سخن نمیگوید، بلکه آنچه میگوید وحی است.) با این حال، اینها آمدهاند و گفتهاند که کلام پیغمبر خالی از هوا و هوس نیست، لذا احادیث پیغمبر را ثبت نکنید.
با صرف نظر از این اشکالها، از نگاه علمای اهل سنت بالاخره آیا پیغمبر با کتابت حدیث مخالفت کردند یا نه؟ در این صورت، پدیدآورندگان جوامع روایی و صاحبان صحاح سته بر اساس چه مجوزی اقدام کردند به کتابت و تدوین حدیث؟ اگر سند و دلالت این روایات صحیح باشد، پس با انبوهی روایات و شواهد که دلالت بر جواز کتابت دارد، چه کار باید کرد؟ به خاطر این تعارض شگفتآور، آنها تلاش کردند که به شیوههای مختلف بین این روایات نهی و روایات اذن را برطرف کنند.
**خوب، چه کارها کردند اینها برای اینکه تعارض بین روایات نهی و اذن را برطرف کنند؟**
**کار اولی که کردند این بود که آمدند و گفتند که روایات اذن اختصاص داشته به افراد کمحافظه** و استناد هم کردند اینها به روایاتی که پیغمبر برای افراد کمحافظه اجازه کتابت دادند. مثلاً ابوهریره نقل میکند: «بعد فتح مکه پیغمبر خطبهای ایراد کرد. در پایان آن، یکی از مسلمانان به نام ابوشاه که یمنی بود، به پیغمبر گفت: این خطبه را برای من بنویسید. پیغمبر فرمودند: این را برای ابوشاه بنویسید.» عبدالله ابن حنبل معتقد است که در باب کتابت حدیث، ما روایتی صحیحتر از این حدیث نداریم. رشیدرضا هم بر این باور است که صحیحترین روایتی که در مورد اذن به کتابت حدیث وارد شده، روایت ابوهریره درباره ابوشاه یمنی است که بخاری و مسلم اینها روایت کردهاند.
همچنین ابوهریره در یک روایت دیگر آورده که: «مردی از انصار در محضر رسول خدا حاضر شد و گفتار آن حضرت را استماع کرد. به خاطر ضعف حافظه قادر به حفظ آن سخنان نبود. یک روزی از ضعف حافظه خودش پیش پیغمبر شکایت کرد.» پیغمبر فرمودند: «استعن بیمین!» (از دستت کمک بگیر) و با دستش به خط اشاره کرد. همانجور که مشهود است، در هر دو روایت پیغمبر برای کمک به حافظه ضعیف اشخاص برای ثبت روایات، به آنها اجازه کتابت دادند. وقتی روایات نهی را کنار این دسته از روایات میگذاریم، به این نتیجه میرسیم که روایات نهی عامه و خاص است. این استدلال اینهاست مبنی بر اینکه همه ممنوع بودند، (ولی) نوشتن برایشان یک تعداد خاصی اجازه داشته، آن هم کمحافظهها بودند که اشکال نداشته که بنویسند.
خوب، این استدلال مردود است؛ چون درست است که پیغمبر برای صاحبان حافظه کم اجازه دادند که کتابت کنند و به آنها فرمان دادند، ولی این به معنای انحصار اجازه به همچین اشخاصی نیست، بلکه نشان میدهد که ضرورت بیشتر نگارش نسبت به اینها است؛ یعنی برای همه ضرورت داشته، برای اینها ضرورت بیشتری داشته. در غیر این صورت، باید پرسید که آیا اینکه پیغمبر با کتابت حدیث از سوی عبدالله بن عمر بن عاص موافقت کردند، حتی بعد از مخالفت قریش، به خاطر سوءحافظه او بوده؟ آیا ۵۰۰ روایتی که بنا به نقل عایشه، ابوبکر در دوران حیات پیغمبر نوشته و بعدش سوزانده، به خاطر ضعف حافظه مجاز به نگارش اینها بوده؟ آیا گفتار پیغمبر در آخرین لحظات حیات مبنی بر نگارش حدیثی که مانع گمراهی امت میشود، خطاب به همه اصحاب و یاران نبوده؟ آیا میشود همه حاضر در جلسه را، که بعضیشان بزرگان مهاجران و انصار بودند، متهم به کمحافظگی کرد؟ آیا حضرت امیر، که بنا به تصریح خودش بعد از دعای پیغمبر از چنان حافظهای برخوردار شد که حتی یک حرف را بعد از شنیدن فراموش نمیکرد، روایات آن حضرت را در قالب صحیفههایی که بعدها به نام «کتاب علی» معروف شد، جمعآوری نکرد؟ این پس راه اولی بود که اینها طی کردند برای حل این تعارض.
**راه دوم این بود که آمدند و گفتند: آقا، روایت اذن اختصاص دارد به آن افرادی که سواد داشتند و آشنا بودند به کتاب.** دکتر حجاج خطیب این راهحل را این شکلی آورده که: «نهی از کتابت حدیث به صورت عام وارد شد، ولی روایات اذن به صورت خاص رسیده. به این معنا که پیغمبر به کسانی که خواندن و نوشتن را بلد و آشنا بودند و بیمی از خطا و اشتباهشان نمیرفت، مثل عبدالله بن عمر بن عاص، اجازه کتابت داد، ولی نسبت به عموم مردم از کتابت نهی کرد.» او معتقد است که سیاست عمومی پیامبر نهی از کتابت بوده، ولی درباره اشخاصی که بیم آمیختن قرآن با حدیث درباره آنها نمیرفت، اجازه داده شده است. این نظریه هم به خاطر اشکالهایی که قبلاً گفتیم درباره نظریه نخست، مردود است. از طرف دیگر، باید پرسید که اگر مقصود از خطا و اشتباه، اشتباه در نقل است، پس باید به آنهایی که بیم اشتباه در آنها وجود داشته، اجازه کتابت به طریق اولی صادر شده باشد. به عبارت روشنتر، اگر به امثال عبدالله بن عمر بن عاص به خاطر دور بودن از احتمال خطا و اشتباه اجازه نگارش داده شده باشد، این در مورد سایر اشخاصی که همچین احتمالی دربارهشان داده میشود، ضرورت بیشتری پیدا میکند؛ چون طبیعی است که کتابت بهترین ابزار بوده برای پرهیز از خطا و اشتباه. اگر مقصود از اشتباه، احتمال این است که احادیث را با قرآن در هم بیامیزند، چنین احتمالی هم جایی وجود دارد که قرآن و حدیث یکجا نوشته شود و تفاوتی ندارد که اینجا حالا اونی که دارد مینویسد عبدالله ابن عمر بن عاص باشد یا یکی دیگر.
**سومین توجیهی که آوردند برای رفع این تعارض بین روایات و روایات نهی، این است که آقا، روایات نهی «ناسخ» است.** که اینجا در واقع نهی از کتابت در پایان حیات پیغمبر صادر شده و ناسخ روایات قبلی است که قبلاً آمده؛ یعنی اول پیغمبر اجازه داده بودند، بعد نهی کردند که این نهی میشود ناسخ آن روایت. بنابراین، بعد از رحلت پیغمبر، کتابت حدیث ممنوع است.
محمد رشیدرضا مینویسد که: «اگر فرض کنیم که بین روایات اذن و نهی تعارض وجود دارد، صحیح این است که یکی از اینها را ناسخ آن یکی بدانیم.» به دو دلیل میشود روایت نهی را ناسخ روایت اذن دانست: یک گروهی، اجتناب از کتابت حدیث را به سیره صحابه، آن هم بعد از وفات پیغمبر، مستند کردند به دلیل دوم این است که صحابه به تدوین و انتشار حدیث اقدام نکردند و اگر چنین میکردند، نگاشتههای حدیثی آنها در اختیار طبقات بعد قرار میگرفت. او از بیرغبتی صحابه به نگارش و تدوین حدیث اینطور استنتاج میکند که اینها دریافته بودند که نظر پیغمبر کتابت و تدوین نبوده است.
که این نظریه هم مردود است. یعنی این استدلال، این توجیه، این هم مردود است؛ چون اولاً، درخواست پیغمبر به کتابت حدیث، آن هم در آستانه رحلت که با مخالفت عمر روبرو شد، آخرین گفتار از پیغمبر است که در مورد کتابت حدیث صادر شده و بعضی از محققین اهل سنت تصریح کردهاند که این گفتار و اقدام پیامبر مهمترین سندی است که گواه بر جواز کتابت است. و بعد از این مرحله، گفتاری از پیغمبر صادر نشد که بخواهد ناسخ روایت اذن بشود.
و دلیل دوم این است که اگر روایت نهی ناسخ باشد، کسانی که از کتابت و تدوین حدیث یا حتی نقل آن ممانعت به عمل آوردند، نیازی به تعلل یک ماهه و مشورت با اصحاب –یعنی عمر که مشورت یک ماه تعلل کرد و مشورت کرد با اصحاب– نیازی نبوده است. یا اینکه بهانههایی بیاورند مثل اینکه با قرآن اختلاط پیدا میکند یا مردم از قرآن روگردان میشوند و اینها. این استناد برای جلوگیری از اقدامات شخصی مثل عبدالله بن مسعود به مراتب راحتتر و سادهتر بود. پیغمبر نهی کرد و نهی پیغمبر هم ناسخ روایت اذن است. (کافی بود یک کلمه بحث ناسخ را اشاره میکرد.) در حالی که اینها خودشان اشاره به این روایت ناسخ نمیکردند.
و سومین دلیل برای رد این توجیه این است که اگر این مدعا صحیح باشد، این کار تدوین حدیث که دوباره از قرن دوم تا الان دنبال شده، این هم باید کار خلاف شرع باشد. حرام باشد. بدعت باشد؛ چون همه اذعان دارند که حلال پیغمبر تا قیامت حلال است و حرام پیغمبر هم تا قیامت حرام است. اگر قرار باشد که اذن کتابت به دست پیغمبر نسخ شده باشد، دیگر جایی نمیماند برای اینکه بخواهیم این نهی را برطرف کنیم. این هم توجیه سوم بود.
**توجیه چهارم این است که روایات اذن ناسخ باشد.** اینجا دکتر صبحی صالح میگوید که: «نهی از کتابت حدیث مال اول بعثت بوده؛ چون پیغمبر نگران بودند که قرآن با کلامشان، با گفتار تفسیری و سیرهشان مخلوط بشود. به ویژه آن وقتی که تمام اینها با قرآن در یک صحیفه نوشته میشد. لذا بعد از نزول اکثر سورههای قرآن و حفظ آن توسط بسیاری از مسلمانان، نگرانی پیغمبر از این آمیخته شدن مرتفع شد و ایشان دستور دادند به نگارش حدیث و فرمان دادند که علم را با نگارش به بند بیاورید.» که بر اساس این نظریه، دیگر نمیشود برای توجیه ممانعت خلفا با کتابت و تدوین حدیث به روایت پیامبر استناد کرد.
چون که پیداست هیچ یک از راهحلهای گفته شده قانعکننده نیست. خوب، این شد استدلال اول که روایت پیامبر بود. یعنی ما در بحث ممانعت از حدیث، اینطور بنویسیم.
**علل ممانعت احادیث پیامبر:**
دلیل اولش نهی خود پیامبر بود. روایات نهی را برایش اول چند تا روایت را نقل کردند. راهحل برای رفع تعارض روایات اذن و نهی: چهار تا راهحل دادند: مخصوص افراد کمحافظه باشد، مخصوص افراد آشنا به کتابت باشد، روایت نهی ناسخ باشد و روایات اذن ناسخ باشد. این همه علت اول بود. از اینکه از احادیث پیامبر ممانعت کردند.
**علت دوم: جلوگیری از اختلاف مردم.**
ابوبکر در پاسخ به دختر خودش عایشه که پرسید: «چرا احادیث پیامبر را میسوزانی؟» گفتش که: «میترسم بمیرم و احادیثی از کسانی که به او اطمینان کردهاند، پیش من باشد و به واقع آنطوری که نقل کرده، نباشد.» کلام دیگر خطاب به مردم گفتش که: «آنچه از پیغمبر نقل میکنید، در آن اختلاف دارید و مردم بعد از شما اختلافشان بیشتر میشود. پس هرگز از رسول خدا نقل حدیث نکنید.»
خیلی اینها دلسوز بودند به هر حال برای امت. نگران اختلاف امت بودند. تا آنجا نگران بودند که حتی از نقل حدیث پیغمبر نهی میکردند. به نظر میرسد که این استدلال فقط از زبان ابوبکر شنیده شده و خلفای دیگر یا صاحبنظران اهل سنت چندان دفاعی از این ارائه نکردهاند. بدون تردید، خود این امر نشان میدهد که این استدلال ضعیف و بیاعتبار است؛ چون اولاً، اینکه ما دامنه اختلاف مسلمانان را در زمان پیامبر بپذیریم یا یکی دو سالی بعد از رحلت پیغمبر، که باعث این حد از نگرانی ابوبکر باشد، از نگاه عموم علمای اهل سنت پذیرفتنی نیست؛ چون آنها همیشه در متون خودشان تلاش میکنند وفاق و همگرایی مسلمانان در ایمان و عقیده را تا سال چهلم یک امر مسلمی تلقی کنند. یعنی میگویند: «آقا، تا سال ۴۰ هجری اختلافی نبود. از بعد سال ۴۰ امت گرفتار اختلاف شده است.» وفاق شدیدی بود در آن اول، پس چه بوده است؟ اگر همچین وفاقی بوده، پس چرا خلیفه اول اینقدر از اختلاف نگران بود و دستور منع حدیث داد؟
ثانیاً، بر فرض که همچین اختلافی بوده و منشأ آن اختلاف در نقل روایات باشد، ولی آیا راه مقابله با همچین مشکلی این است که ما تمام روایاتی که از پیغمبر است را نابود کنیم، بسوزانیم و منع کنیم از کتابت و تدوین حدیث؟ از خلیفه اول باید پرسید که آیا بالاخره مسلمانان برای پاسخیابی به بسیاری از پرسشهایشان در عرصه دین و شریعت، نیازمند سنت هستند یا نه؟ بله، نیاز دارند. آیا میشود با سوزاندن متون مکتوب حدیثی بر نیاز آنها خط بطلان کشید؟ اگر قرار باشد متون مکتوب حدیثی به خاطر اینکه خطا در نقل راه پیدا کرده، از اعتبار ساقط بشود، آیا در نقل شفاهی سنت که فقط متکی به حافظه است، همچین خطری مضاعف نمیشود؟
ثالثاً، اگر قرار باشد روایت مکتوب در نزدیکترین دوران به عصر پیغمبر، به خاطر وجود احتمال خطا در نقل، فاقد اعتبار بوده و میبایست نابود بشود، آیا میشود به اعتبار دهها نگاشتههای روایی که حداقل بعد از یک قرن از رحلت پیغمبر فراهم آمده، تن داد؟ پس این همه کتاب حدیث که مال قرن دوم اینهاست، اینها را چه کار کنیم؟ صحیح مسلم، صحیح بخاری، اینها را چه کار کنیم؟
خطیب بغدادی در توجیه مخالفت شدید عمر با کتابت حدیث مینویسد: «عمر این کار را به خاطر احتیاط در دین انجام داد؛ چون هراس از این داشت که مردم به ظاهر احادیث رو بیاورند و معانی این را نفهمند و حدیث وارونه معنا بشود.» و افزون بر این، شدت عمل عمر در برابر نقل حدیث، تلاش او برای حفظ حدیث و تهدید برای کسانی که از صحابه نیستند و گفتاری جز سنت وارد سنت میکردند. خوب پیداست که اونی که خطیب بغدادی به عنوان دلیل ارائه کرده، به جای اینکه دلیل بر ممانعت کتابت حدیث باشد، برهان بر ضرورت حدیث است. این هم عامل دوم.
**عامل سوم: ترس از آمیختن قرآن با حدیث.**
این هم عامل سوم. یکی از مهمترین و شایعترین دلایل برای توجیه ممانعت از کتابت و تدوین حدیث، ترس آمیختن قرآن با حدیث است. مدافعان این نظریه میگویند: «اگر حدیث هم مثل قرآن نوشته میشد، احتمال داشت که این کار در یک صفحه یا صحیفه انجام بشود و مردم در کنار خواندن قرآن، احادیث مکتوب را هم میخواندند و کمکم گمان میکردند که این احادیث هم آیات قرآن است.» در روایتی که ابوهریره از پیغمبر نقل کرد، آمده است که: «آیه ذو کتاب الله و أخلصوه» (کتاب خدا را یکدست کنید و آن با چیزی آمیخته نشود.)
عمر آمیخته نشدن قرآن با حدیث را یکی از دلایل خودش آورده برای ممانعت و گفته که: «وَ إِنِّي وَ اللَّهِ لَا أَلْبِسُ كِتَابَ اللَّهِ بِشَيْءٍ أَبَدًا.» (به خدا قسم من قرآن را با چیزی در هم نمیآمیزم.) ابوسعید خدری هم، طبق روایتی که به او نسبت دادهاند، در پاسخ کسانی که ازش خواستند تا حدیثی بر آنها بنویسد، گفت که: «احادیث را نمینویسم و نمیگذارم مثل مصاحف باشد.» (مصطفی قرآن یا حدیث دیگر.) گفت که: «احادیث را نمینویسم و او را قرآن قرار نمیدهم.»
ابن صلاح معتقد است: «نهی از کتابت حدیث به خاطر این بود که ترس از این بود که حدیث با قرآن قاطی بشود و وقتی این ترس برطرف شد، نهی پایان یافت.» خطیب بغدادی در توجیه نظریه اینطور آورده که: «پیشینیان به خاطر احتمال آمیختن غیر قرآن با قرآن از کتابت حدیث کراهت داشتند. از این جهت در صدر اسلام از کتابت علم نهی شد که دلیلش این بود که فقها و آن کسانی که بین وحی و غیر وحی در آن روزگار تمیز میدادند، کم بودند. بیشتر اعراب فاقد فهم دینی بودند و با علمای آگاه همنشینی نداشتند. بنابراین، اطمینان نبود که صفحات را به قرآن ملحق کنند و گفتار غیر قرآنی را کلام خدا قلمداد کنند.» سمعونیان باورش این است که این که در آن ابتدا کتابت حدیث مورد رضایت نبود، به خاطر ترس این بود که با قرآن آمیخته بشود ولی وقتی که این ترس برطرف شد، دیگر کتابت حدیث جایز شد.
در بین حدیثپژوهان معاصر، صبحی صالح هم برای نظریه تاکید کرده و میگوید که: «پیغمبر در آغاز نزول وحی، به خاطر بیم اختلاط و اشتباه گفتارها، سیره خودش را با قرآن قاطی نشود (گفتار پیغمبر، سیره پیغمبر با قرآن قاطی نشود)، نهی کردند از کتابت حدیث، به ویژه اگر سنت با قرآن در یک صحیفه نوشته میشد.»
این نظریه از جهاتی مخدوش است:
اولاً، به خاطر اینکه به استثنای آن روایت اول که به پیغمبر نسبت داده شده، گفتار عمر و همینطور ظاهر سخن ابوسعید خدری ناظر به دوران بعد از رحلت پیغمبر است؛ و این دوران، دورانی است که نگارش قرآن توسط کاتبان وحی پایان گرفته و به اتفاق همگان در مصحف یا حداقل در مصحفهایی جمع شده. بسیاری از مسلمانان به حفظ قرآن توفیق پیدا کرده بودند. خوب، حالا چطور میشود از بیم آمیخته شدن قرآن با حدیث از کتابت حدیث جلوگیری کرد؟
دوم، استدلال این است که از ظاهر استدلال اینطور به نظر میرسد که این ترس از اختلاط ناشی از دو جهت بوده: یکی اینکه حدیث را کنار قرآن و در یک صفحه یا صحیفه مینوشتند که این احتمال اختلاط را تشدید میکرده؛ یکی دیگر هم اینکه مسلمانان آن اول آگاهی دینی زیادی نداشتند و قدرت تمیز بین قرآن و حدیث نداشتند. سوال این است که آیا همه نویسندههای حدیث این را در کنار آیات قرآن مینوشتند؟
سوم، استدلال این است که اساس این نظریه هم بر همین همسطحی حدیث با قرآن به طوری که قابل تمایز نبوده و امکان اختلاط بین قرآن و حدیث وجود داشته، استوار است؛ در حالی که مدافعان نظریه از این امر غفلت کردهاند که طرح این ادعا به معنای این است که شما داری آن اجازه بیانی قرآنی را تنزل میدهی و پذیرش این مدعاست که گفتار غیر قرآن، حتی اگر حدیث باشد، میتواند همپای قرآن با همدیگر قاطی شود، در حالی که اینها کاملاً قابل تشخیص از همدیگر است و این مدعا از نظر هر محقق باریکاندیشی مردود است.
ابوریه در نقد این نظریه آورده که: «این توجیه هیچ عالم و خردمندی را قانع نمیکند. هیچ محقق جستجوگری این را نمیپذیرد، مگر اینکه احادیث را از نظر بلاغت از جنس قرآن بدانیم و معتقد باشیم اسلوب حدیث در اعجاز مثل اسلوب اعجازگونه قرآن است.» (محتوایی که از سوی هیچ کس، حتی طرفداران این نظریه، مورد پذیرش نخواهد بود، چون معنای آن ابطال معجزه قرآن و نابود کردن بنیاد مبانی اعجاز قرآن است.)
محمود سالم عبیدات بعد از ذکر این نکته که بیشتر علما ممانعت از کتابت حدیث را به خاطر بیم آمیختن قرآن با حدیث دانستهاند، اینطور میگوید: «میگوید این توجیه بعید است؛ چون قرآن معجزه است و عرب را از آغاز نزول نخستین آیه بر پیغمبر، مبهوت فصاحت و بیانش کرد.» خوب، مشخص است روایت پیامبر، جنسش از جنس آیات قرآن کاملاً متفاوت است؛ فصاحتش، بلاغتش، ادبیاتش. لذا این توجیه پذیرفته شده نیست که این کلمات با قرآن قاطی گرفته میشده و مخلوط میشده است.
آش معروف الحسنی اینطور میگوید: «میگوید کسانی که تلاش میکنند تا با این توجیه کار عمر را موجه جلوه دهند، نمیدانند که از سمت دیگر دارند به او ضربه میزنند؛ چون عمر را تا اینجا کوتهنگر و محدوداندیش و ناآگاه از شیوههای بیان و بلاغت سخن نشان میدهند که عظمت بنیان قرآن را نفهمد و چیره سخن قرآن بر دلها را تشخیص ندهد.»
اما این توجیهاتی بود که اهل سنت آوردند برای داستان ممانعت از نقل حدیث.
**حالا ببینیم شیعه چه میگوید در این داستان ممانعت از نقل حدیث؟**
حدیثپژوهان شیعی انگیزه این ممانعت را اینطور دانستهاند: اینهایی که اهل سنت گفتند، خوب قانعکننده نبود. ممانعت خلفا از نقل و کتابت و تدوین حدیث هیچ محقق منصفی را قانع نمیکند. حالا جای این سوال است که واقعاً چه انگیزهای، انگیزه واقعی برای این کار بوده؟ از نگاه محققین شیعه:
«جلوگیری از انتشار فضایل اهل بیت، سرپوش گذاشتن روی زشتکاریهای یک تعدادی از صحابه و اطرافیان پیغمبر، بنیانگذاری رأی و اجتهاد در برابر نص»، انگیزههایی است که به استناد شواهد و مدارک تاریخی، زمینهساز ممانعت خلفا با کتابت و تدوین حدیث شد؛ که حالا به اختصار برخی از این انگیزهها را بررسی میکنیم.
**اولیش: جلوگیری از انتشار فضایل اهل بیت، خصوصاً علی بن ابیطالب (علیه السلام).**
تاریخ اسلام را وقتی مطالعه میکنیم، به خوبی نشان میدهد که پیغمبر در تمام این ۲۳ سال بعثتشان، بارها بر فضیلت و جایگاه اهل بیت، خصوصاً خلافت و جانشینی علی (علیه السلام) پای فشردند. در اولین اقدام آشکار پیامبر که بعد از نزول آیه «و أنذر عشیرتک الاقربین» (و خویشاوندان نزدیکت را هشدار ده.) بود، ایشان از چهل نفر از نزدیکان و اطرافیانشان دعوت کردند و به صراحت علی (علیه السلام) را که آن روز فقط ۱۵ سال داشت، به عنوان برادر، وصی و جانشینشان معرفی کردند. اقدامی که باعث استهزای قریش نسبت به ابوطالب شد که اینها گفتند: «از این به بعد، بچهات امام است.» مسخره و دست میانداختند.
در آخرین اقدام رسمی و علنی در حجة الوداع، خیلی روشن علی (علیه السلام) را به عنوان ولی و صاحباختیار مومنان معرفی کرد و از همه مسلمانان خواست تا با او پیمان ولایت ببندند. در آستانه رحلت هم از حاضران خواستند که به حضرت کاغذ و قلم بدهند تا مطلبی را برای آنها بنویسند که مانع ضلالت مسلمانان تا قیامت بشود؛ که به اذعان بسیاری از محققین، مقصود آن حضرت تصریح بر خلافت و جانشینی امیرالمومنین (علیه السلام) بود.
فداکاری، خلوص، عبادت، ایثار و غیره در امیرالمومنین در این دوران چنان زبانزد عام و خاص و ستودنی بود که بارها از سوی خدای متعال آیاتی نازل شد یا از زبان پیغمبر تمجیدهایی و ستایشهایی نسبت به امیرالمومنین انجام شد. از جانگذشتگی و فداکاری امیرالمومنین در جنگ بدر، احد، خندق، خیبر و غیره باعث شد عباراتی بیاید، مثل: «لا فتی الا علی، لا سیف الا ذوالفقار»، «ضربة علی یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین.» اینجا در موضوع امام علی بن ابیطالب، میشود به روایاتش مراجعه کرد.
مقام و منزلت امیرالمومنین برای تمام اصحاب یک امر شناخته شده بود؛ طوری که همگان ایشان را محور حقگرایی میدانستند و به استناد گفتار پیغمبر که فرمود: «لا یبغضک الا منافق و لا یحبک الا مومن» (تو را جز منافق دشمن نمیدارد و جز مومن دوست نمیدارد)، بر اساس دوستی و دشمنی با علی، منافقان را از مومنان تمیز میدادند. گذشته از تجلیل و ستایش از علی (علیه السلام) که از سوی پیامبر به صورت آشکار انجام میشد، گاهی این امر به صورت نهانی و در حضور یک یا چند تن از اصحاب اتفاق میافتاد.
در چنین مواردی، گفتار پیغمبر از حوادث بعد از رحلت خودش پرده برمیداشت و به منزله هشداری بود برای اینکه با علی (علیه السلام) همراهی کنند و بترسند از مخالفت با او. که یکیش گفتار پیغمبر بود خطاب به همسرش عایشه فرمود که: «حواست باشد وقتی این سگهای «حواب» به تو پارس نکنند.» (که عایشه وقتی به آن منطقه رسید در جنگ جمل، سگها بهش حمله کردند و پارس کردند، این روایت پیغمبر یادش آمد.) و همینطور سخنان هشدارآمیز حضرت به زبیر که بعد از اینکه این سخنان از سوی علی (علیه السلام) به یاد آورده شد، در مذاکره خصوصی باعث بیداری زبیر شد و او میدان جنگ جمل را رها کرد. که اینها نمونههایی تاکید در بر فضایل اهل بیت و امامت ائمه هم مشهود است.
روایات ظهور امام زمان که در آنها به بسیاری از ویژگیهای آن حضرت، هماهنگ با روایات جوامع شیعی، تاکید شده است. از نگاه قریب به اتفاق محققان اهل سنت، اینها روایات متواترند. روایاتی مثل: «اهل بیتی مثل سفینة نوح، من رکبها نجی و من تخلف عنها غرق.» (اهل بیت من مانند کشتی نوح هستند، هر که سوار آن شود نجات یابد و هر که از آن باز ماند غرق گردد.) از این دسته از نمونههای این دسته از اخبار نقل شده از پیغمبر در مورد فضایل اهل بیت است.
از سوی دیگر، اینجور تجلیل برای تعدادی از اصحاب و منافقانی که ایمان و تقوا نداشتند، سخت بود، دشوار بود و باعث میشد که حس حسادت در آنها تحریک بشود. احیاناً دشمنی داشته باشند نسبت به اهل بیت و خصوصاً امیرالمومنین (علیه السلام). لذا بارها زمینههای آزار علی و فاطمه (سلام الله علیهما) را فراهم کردند. اینکه نشر فضایل علی (علیه السلام) برای تعدادی از اصحاب سنگین بود، از نگاه پیغمبر هم پنهان نبود.
بهترین شاهد این مدعا، اشاره خود قرآن در آیه ابلاغ است که فرمود: «یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْكَافِرِینَ.» (ای پیامبر! آنچه را از طرف پروردگارت بر تو نازل شده، ابلاغ کن، و اگر نکنی رسالت او را به جا نیاوردهای، و خداوند تو را از (شر) مردم حفظ میکند؛ خداوند قوم کافران را هدایت نمیکند.) "که تو را از مردم نگه میدارد." معلوم میشود که افرادی بودند که قصد آسیب داشتند و پیغمبر نگران بودند از جانب آنها این ابلاغ ولایت علی (علیه السلام) چه خطری داشته برای پیغمبر، چه نگرانی داشته که خدا اعلام کرده که من محافظت میکنم و این نگرانی را برطرف میکنم؟ آیا جز این است که پیغمبر از ریشههای تعصبات جاهلی مردم که هنوز در دلهای تاریکشان (و در تاریکخانههای دلشان) مانده بود و از حاکمیت ارزشهای غیر الهی در اندیشه آنها نگران بود؟
پیغمبر میدانست که پذیرش ولایت و وصایت یک جوانی که فقط ۳۳ سال عمر مبارکش است و از بنیهاشم مثل پیغمبر و خیلی هم سختگیر و جدی در اجرای عدالت و احکام، برای خیلیها سنگین و ناگوار است. این نگرانی البته بعدها به واقعیت پیوست و باعث ۲۵ سال خانهنشینی امیرالمومنین (علیه السلام) شد. این مخالفتها و حسادتها تا زمان حیات پیغمبر ادامه داشت، اما به هر حال حضور پیامبر مانع از گسترشش میشد ولی بعد از رحلت پیغمبر، زمینه برای آشکار شدن و عینیت بخشیدن به تمام دغدغههای درونی بسیاری فراهم شد و آنها به آرزوی دیرینهشان که همانا سپردن علی (علیه السلام) به چاه فراموشی و محو او از تاریخ بود، دست پیدا کردند. و حالا که آمده بودند و زمام کار را در دست گرفته و بر سیاست چیره شده بودند، با فرهنگ و اندیشه مسلمانان که سرتاسر با فضایل علی و اهل بیت عجین شده بود، باید یک چارهاندیشی میکردند.
منطقیترین کاری که یک سیاستمدار در این شرایط انجام میدهد این است که آن اسناد مکتوب را از بین ببرد، و جلوگیری کند از ثبت اسناد جدید، و ممانعت کند از انتشار محتوای اسناد. این همان کاری است که ابوبکر و عمر انجام دادند. و عمر هم البته نظم را بر درایت شخصی که نداشت، بلکه با مشورت مشاورانی مثل مروان این را دنبال کرد. و به هر حال، عمر و ابوبکر روایات مکتوب خود و اصحاب پیغمبر را طی دستورالعملی گردآوری کردند و سوزاندند.
آیا این از کتابت هرگونه حدیث، به استثنای روایت احکام (آن هم به صورت محدود)، جلوگیری نکردند؟ آیا آنها با فراخوانی ناقلان حدیث به مدینه، و زندان انداختن تعدادی از اینها، از انتشار احادیث جلوگیری نکردند؟ این پس انگیزه اول بود در منع حدیث از نگاه شیعه: انگیزه اول، جلوگیری از انتشار فضایل امیرالمومنین و اهل بیت.
**انگیزه دوم: آن روایاتی که نکوهش خلفا است، محو بشود.**
این هم انگیزه دوم. انگیزهای که حکام را واداشت تا فضایل اهل بیت را پنهان کنند، به صورت کاملاً طبیعی آنها را مجاب کرد که روایاتی را که در آنها به نحوی نکوهش اینها و طرفدارانشان بود، محو کنند؛ چون سیاست تحکیم دستگاه حکومتی خلفا، آن وقتی به طور کامل محقق میشد که هم فضایل علی (علیه السلام) فراموش شود و فرزندانش، و هم نکوهش مکتب خلفا فراموش شود. که اینها برای اینکه به این هدف برسند، از دو شیوه استفاده کردند:
**شیوه اول:** این بود که روایات دروغین بسازند و با این روایات دروغین، شخصیت پیغمبر را در حد یک انسان معمولی پایین بیاورند. انسان پر از لغزش. همین کارهایی که آقای روحانی هم میکرد، دیگر یادتان هست دیگر؟ میگفت که «پیغمبر هم قابل نقد است.» (بهار آقای روحانی هم یا عمر و ابوبکری در وجودش بود که گاهی نمایان میشد.) تا یک آدم معمولی پایین میکشیدند پیغمبر را. انسان پر از لغزش که گاهی کارهای ناروایی مثل دشنام، ناسزاگویی و لعن اشخاص از آنها سر میزند. این کار باعث میشد که کسی به این حرفهای نکوهشآمیز پیغمبر برای قضاوت منفی در مورد اشخاص استناد نکند. یعنی پیغمبر اگر یک جایی در مورد کسی یک چیزی گفته، به هر حال عصبانی بوده، پیغمبر هم بشر است دیگر. حالش بد میشود. استناد نکنی که حالا پیغمبر یک جا در مورد فلانی، فلان حرف را گفته است.
**و هدف دوم:** این بود که با مخالفت با نقل، کتابت و تدوین حدیث، خاطره این گونه روایات را از اذهان پاک کردند تا در یک فرصت مناسب بتوانند روایاتی را در ستایش اینها بسازند و بین مسلمانان منتشر کنند. که اینها بحثهای مهمی است، بحثهای تاریخی جدی است. ببینید چه به سر فرهنگ ما بردند و چه مدلی شیاطین چه کار میکنند. این حجم از روایاتی که در مذمت آل ابوسفیان بود، آل مروان بود، همه را محو کردند و بعدها شروع کردند حدیث جعلی ساختن در فضیلت اینها و بها دادن به اینها در جامعه اسلامی. خیلی عجیب است. این شگرد منافقین و شیاطین امروز هم هست. امروز هم هست. شما ببینید آقای منتظری، که امام آنطور تعابیری در موردش داشت، چه جور سفیدش کردند. و الان آقای پزشکیان میرود زیر عکسش مینشیند در قم و همینطور. یعنی یک شگردی است این که یک چهرههای سیاه را به مرور سفید کردن و چهرههای سفید را به مرور سیاه کردن. این هم شگرد است. نهضت آزادی را سفید کردند. احزاب مختلفی که مطرود امام بودند، اینها را سفید کردند. منافقین را اعدامهای سال ۶۷ یادتان هست؟ سال ۹۶ چه کار کردند؟ قضیه را کاملاً برگرداندند و عوض کردند. به هر حال، اینها شگردهایی است که اینها دارند. در صدر اسلام این رقم…
در آن شیوه نخست که عرض کردیم، اینها روایاتی را آوردند نظیر این روایت زیر از زبان حضرت جعل کردند:
«اللهم إنّما أنا بشر، فیوماً رجل من المسلمین سببته أو لعنته أوجلدته فاجعلها له زکاة و رحمة.» (خدایا، من بشری بیش نیستم. گاهی یک کسی از مسلمانان را دشنام دادم یا لعنت کردم یا تازیانه زدم، پس این را برای او زکات و رحمت قرار بده.) «از دست ما در رفته دیگر. اشتباه کردیم.» (معاذالله!) طبق این دسته از روایات، پیغمبر تصریح میکند که من بشری بیش نیستم، ولی این جای شگفتی ندارد؛ چون بارها در قرآن روش تأکید شده. با این تفاوت که طبق تصویر قرآنی، پیغمبر بشری معصوم و پیراستهدامن است، ولی طبق این روایت او مرتکب لغزشهای شگفتآوری میشود و ضمن اینکه میخواهند بگویند که لعن و دشنام پیغمبر باعث هیچ منقصتی برای کسی نمیشود، بلکه به عکس، پیغمبر از خدا میخواهد که این را باعث قرب و رشد و رحمت او قرار بدهد. دعای پیغمبر هم که مستجاب است! هر کسی که پیغمبر لعن کرده، اصلاً میرود بالا به جای اینکه بیاید پایین. لذا اگر پیغمبر ابوسفیان را لعن کردند، معاویه را، برادرش یزید را لعن کردند، یا وقتی معاویه و عمرو عاص را اینطور نفرین کردند که: «خدایا اینها را در فتنه به سختی گرفتار کن و در دوزخ به بدترین وضعی سرنگون کن»، یا خاندان بنیامیه را شجره ملعونه در قرآن دانستند، یا مروان بن حکم را موقعی که به دنیا آمد، به جای اینکه دعا کند، نفرین کردند، همه اینها مایه کمال و رحمت برای اینهاست. (پیامبر عصبانی بودند، یک چیزی گفتند!)
مخالفت قریش با کتابت حدیث توسط عبدالله بن عمر (عبدالله بن عمرو بن عاص)، بهترین گواه مدعاست. اینها خطاب به او گفتند: «آیا هر چه از پیغمبر بشنوی مینویسی در حالی که پیغمبر بشری است که گاهی حالش خوب است، گاهی حالش بد است، یک چیزهایی میگوید؟» (معاذالله!) پیداست اونی که مورد نظر قریش بوده، احادیث فضایل و رذایل اشخاص است که از نظر آنها در حال خوشنودی شخصی بیان شده و فاقد اعتبار است. وگرنه احادیث احکام و اخلاق و اینها به کسی آسیب نمیزند. اینها هر چند هم باشد، اتفاقاً خوب است نقل اینها برای سیاست حکام و خلفا و اینها، خوب هم هست. لازم است دیگر. مردم را مشغول به همین احکام و اخلاق و اینها میکنند به اسم اسلام، سواری بگیرند از ملت. آن بخش، آن لبه تیز کلام پیغمبر، همان جایی است که در مورد اشخاص نظر داده و بعضی را بالا برده و بعضی را پایین آورده. او آسیب میزند به دم و دستگاه ما. آنها را باید یک جوری با یک طراحی از بین برد. که همین طراحی را کردند که طراحی نسبت به منع حدیث بود.
یکی از محققین مصری مینویسد که: «گروههایی از مردم را پیغمبر لعن کرد و کسانی را طرد کرده بود. جلوگیری از نشر احادیث پیغمبر باعث میشد که کمکم چگونگی اینها از یاد برود و داوری پیغمبر در مورد آنها فراموش بشود و حکومت در بهرهگیری از این افراد در بین مردم مشکلی نداشته باشد.» چقدر ناآشناست برای ما! یک کاری میکنند که فراموش میشود. فتنه ۸۸. این همه تعابیر رهبری در مورد فتنه، سران فتنه. انگار نه انگار. طرف میآید میگوید من ذوب در رهبریام. بعد میگوید «یکیشان را که آزاد کردی، من این سران فتنه را آزاد میکنیم شماها.» (به اینها میگوییم فتنه و فتنهگر.) آره، بهش میگویند که: «نظرت در مورد اصحاب فتنه؟» میگوید: «شما به اینها میگویی فتنه؟» اینقدر راحت قضیه را ماستمالی میکنند، سر و تهش را هم میآورند و هیچی به هیچی. آخرش هم ایشان آدم نظام و رهبری و اینها میشود و آن هم یک سوءتفاهم و یک مسئله شخصی بوده و صدایش را هم درنیار. به مرور هم فراموش میشود. اول فراموش میشود، بعدها در مسیر جعل ضِد میشود. اصلاً میآییم میسازیم که اصلاً رهبری در مورد سران فتنه چه تعابیر قشنگی هم به کار بردند! چقدر در مدح اینها حرف زدند! اینجوری است این داستانیست که ما در تاریخ داشتیم و اینجا عمارها در میدان روایت، در جنگ روایتها، نقششان فهمیده میشود. این جنگ روایتها خیلی مهم است. این یک بخشی از این متنهایی که داری میخوانیم، همین داستان جنگ نرم خودمان و جنگ روایتهاست که خیلی مهم است. اینها شگردهای شیاطین در جنگ روایتهاست؛ در میدان روایت، در میدان روایتگری که باید بهش توجه داشت.
مخالفت با مصحف حضرت امیر را هم باید بر همین اساس ارزیابی کنیم؛ چون بر اساس مدارک تاریخی، از جمله ویژگیهای مصحف حضرت امیر (علیه السلام)، گذشته از رعایت ترتیب آیات و سور، ارائه تفسیر و تاویل و اسباب نزول بوده که به تبع بسیاری از حقایق تاریخی در لابلای آیات مرتبط ارائه شده بود. این هم که مخالفت کردند با آن مصحف امیرالمومنین همین بود. میآمد کاسه کوزهشان را به هم میریخت و معلوم نبود بعداً با آن مصحف چه بلایی سر آن مصحف در میآورند. احادیث پیغمبر را اینطور سوزاندند، با مصحف چه میکردند! این بود که امیرالمومنین مصحف را پنهان کرد و در دست اهل بیت مانده که از این خطرات در امان باشد.
**میرسیم به سومین انگیزه در نگاه شیعه. سومین انگیزه ممانعت از حدیث چی بوده؟ این بوده که آقا اجتهاد در برابر نص و اینها را تقویت بکنند.**
بعضی صاحبنظران شیعه بر این باورند که هدف خلفا از (منع) نقل و کتابت حدیث، این بود که زمینه برای رایگرایی و گریز از روبرو شدن با نصوص دینی فراهم شود. یعنی به جای اینکه بگویند آقا قرآن این را گفت، پیغمبر این را گفت، هی بیایند ضریب بدهند به اینکه خلیفه این را گفت، اولی این را گفت، دومی این را گفت، فلانی این را گفت. اینها را بکشند بالا. هی نگویند پیغمبر این را گفت، فلانی این را گفت، پیغمبر این را گفت، قرآن این را گفت. یک کم بگوییم فلانی این را گفته باشد. الان که در جهان اهل سنت، گاهی آدم احساس میکند «فلانی این را گفت» از «پیغمبر این را گفت» مهمتر است. پیغمبر هم نگفته باشد، خیلی مهم نیست. مهم این است که فلانی این را گفته باشد؛ اولی گفته باشد، دومی گفته باشد. کما اینکه دیدید در قضیه متعه، رسماً آمد اعلام کرد پیغمبر این را حلال کرده و من حرامش میکنم. بعضی مسائل این شکلی را بدون هیچ واهمهای اینها اعلام کردند. اجتهاد در برابر نص کردند و با حکم پیغمبر به صورت شفاف و واضح مخالفت کردند. خدا بر عذاب و عقوبتشان بیفزاید.
استاد شهرستانی در این باره اینطور آورده: «میگوید از بحثهای گذشته به این نتیجه میرسیم که عاملان حقیقی پنهان در ورای منع حدیث، عامل حقیقی پنهان در ورای منع حدیث فقط این نبود که فضایل اهل بیت مخفی شود، بلکه این بود که یک فضای فقهی جدیدی آفریده شود تا خلفا بتوانند از آنجا خلأ ناتوانی (فقهی) مردم را پر کنند.» میدانستند که شارع، خدا و پیغمبر است. برای همین میخواستند که احکام را فقط از کسی بگیرند که از خواص پیغمبر باشد، از اسرار تنزیل و تاویل قرآن آگاهی کامل داشته باشد.
از طرف دیگر، قضایایی که خلیفه را ناگزیر میکرد به فتوا طبق نظر خودش، اینها در نصوص روایی نیامده بود و ناگزیر از اجتهاد بود. دست دیگران را باز گذاشت تا او را در اجتهاد و رأی معذور بدارند. اینجوری بود که ممانعت شد از تدوین حدیث که این زمینه را ایجاد میکرد برای رأی و اجتهاد خلیفه در برابر حدیث. خلأ ایجاد میشد و در آن خلأ باید یک چیزی میگفت دیگر.
عبدالهادی فضلی بر این باور است که: «عامل اساسی در منع تدوین حدیث که او را میشود در پرتو بررسی حوادث شکلگرفته بعد از سقیفه و معتبر شناخته شدن رأی و اجتهاد در برابر نص دریافت، از بین بردن نصوص یا اندک ساختن آن بوده. به ویژه آن دسته از نصوص که با فضایل اهل بیت مرتبط بود تا بدین وسیله جریان رأی در برابر نصگرایی تقویت بشود و در میدان سیاست به کار خلفا به ویژه خلیفه دوم روی آوردند.» به رأی و اجتهاد در برابر نص روی آوردن از مسلمات تاریخی است که مورد پذیرش بسیاری از صاحبنظران اهل سنت قرار گرفته است. دکتر اولین استاد مدرسه رأی، عمر بن خطاب است. به ویژه از گسترش دامنه حکومت اسلامی در پی فتوحاتی که در دوران او رخ نمود و او با مسائلی نوین روبرو شد. احمد امین هم معتقد است که عمر روشنترین مصداق به کارگیری رأی و اجتهاد در مسائل و رخدادهاست. از او آراء فراوانی نقل شد.
**خوب، حالا این ممانعت از حدیث چه ضررهایی داشت برای ما؟**
پس این را فهمیدیم که انگیزه الهی نداشته و فقط برای این بود که پایههای حکومت خلفا محکم بشود. حالا ببینیم ضررها چه بود.
**ضرر اولیش این بود که حلقه اتصال اسناد روایات از بین رفت.**
جلوگیری از نقل و کتابت حدیث طی ۱۰۰ سال، معنایش این است که حلقه اتصال روایات بین تابعان و پیامبر عملاً از دست رفته؛ چون که بیشتر صحابه پیغمبر تا قبل از اینکه سده اول تمام بشود، از دنیا رفتند. بیشتر صحابه پیامبر به استناد منابع تاریخی، آخرین صحابهای که از دنیا رفت، ابوالطفیل عامر بن واثله بود که ۸ سال حیات پیغمبر را درک کرد. در سال ۱۱۰ هجری، وقتی که ۱۰۸ سالش بود، از دنیا رفت. خوب، سوال این است که واقعاً چند تا از صحابه همچین عمر طولانی داشتند؟
حالا اینجا یک نقل قولی میآورند. این هم جالب است. شخصیت سیاسی به نام معمر قذافی، رئیس جمهور مخلوع معدوم لیبی، که حالا وقتی این کتاب نوشته شده، رئیس جمهور کنونی لیبی بوده، میگوید که: «کتاب مقدس موجود کنونی که تورات و انجیل باشد، دچار تبدیل و تغییر شده و فاقد صحت است؛ چون در کتاب مقدس نامی از محمد برده نشده، در حالی که به یقین میدانیم نام پیغمبر، چنانکه در قرآن آمده، در تورات و انجیل هم برده شد. پس تورات و انجیل دچار تحریف شده است. میپرسیم چه جور تدوین شدند؟ تماماً مثل حدیث شریف. به این معنا که میگوییم سالیانی پس از عیسی، گروهی از مردم که مسیحیها به آنها فرستادگان میگویند (متی، یوحنا، مرقس و پولس) آمدند و گفتند ما انجیلی را که خدا به عیسی فرستاد از حفظ داریم. این امر باعث ظهور چهار تا انجیل مختلف و متفاوت شد. درباره حدیث هم در قرن دوم و پس از سالیان طولانی از رحلت پیغمبر گفتند که احادیث پیغمبر را (از حفظ داریم). و معنای این سخن این است که مسلمانان بعد از گذشت دو قرن از وفات پیامبر، بنای ثبت احادیث را گذاشتند و بعد از دو قرن، کسی از معاصران پیغمبر زنده نبود تا حدیث صحیح را جمع کند. وقتی در دوره جمع و تدوین حدیث، هیچکدام از صحابه در قید حیات نبودند، چطور توانستند احادیث صحیح را بنویسند؟ چنین گردآوری به معنای تکیه کردن بر شنیدهها و معناً بودن اسناد است. پس پیغمبر از دنیا رفته و کسان پس از او هم از دنیا رفتند. حالا در هنگام جمع حدیث، کسی مدعی میشود که پیغمبر چنین فرموده. این حدیث فاقد سند است.»
این هم کلام محمد قذافی. به قول ماها: «دو کلمه از مادر عروس.» میبینید که این چهره سیاسی با تشبیه روایات به کتب مقدس، به خاطر تاخیر زمان تدوین از زمان حیات پیامبر و صحابه و احتمال اینکه تحریف و تبدیل و خطای حافظه و فقدان سند و اینها راه پیدا کرده باشد، روایت را فاقد اعتبار میداند. ما نمیخواهیم صحه بگذاریم به گفتار قذافی و بگوییم از هر جهت درست است، بلکه مقصود اینکه ممانعت از تدوین حدیث طی صد سال و شروع به تدوین بعد از دو قرن، همچین شبهاتی را به وجود میآورد.
استاد حسینی جلالی هم تشکیک میکنند در سنت نبوی به عنوان یکی از زیانهای (منع حدیث). یعنی این تشکیک در سنت نبوی را یکی از زیانهای ممانعت از کتابت حدیث نقل میکنند. که این گفتار برخی خاورشناسان، مثلاً گلدزیهر، معتقد است که تمام روایات تدوین مجعول است. تمام کتابهایی که تالیف شده در زمینه گردآوری حدیث که منصوب به قرن اول است، اینها همه ساختگی و فاقد اعتبار است. و پیداست که اگر از کتابت حدیث جلوگیری نمیشد و حلقه احادیث تا عصر پیغمبر اتصال میداشت، رخنهای برای تشکیک در اعتبار سنت نبوی از سمت (امثال) او یا امثال محمد قذافی ایجاد نمیشد.
**خوب، ضرر دومی که داشت برای ما این داستان منع حدیث چی بود؟ ضرر دوم این بود که وضع در روایات رخ داد.**
پدیده جعل و وضع، تلخترین حوادث فرهنگی تاریخ اسلام است که در حقیقت یک جنگی بود از دین علیه دین. اونی که جاعلان حدیث میساختند، روایاتی بود که به خاطر انتصاب ظاهرشان به پیغمبر قداست و اعتبار کاملی داشت. با این حال، به مثابه تیشههایی بودند که پیوسته در حال قطع ریشه اسلام و تخریب مبانی عقیدتی و اخلاقی اسلام به کار بسته میشدند. بررسی تاریخ جعل حدیث حقایق بسیار ناگواری را به دست میدهد. به عنوان مثال، در بین عوامل و انگیزههای جعل حدیث، از انگیزه الحاد و ستیز عقیدتی با دین نام میبرند و روایاتی را که فقط این گروه با همچین انگیزهای ساختهاند، حدود ۱۴ هزار روایت شمردهاند. (۱۴ هزار روایت جعلی معروف.)
وقتی که محمدبن سلیمان، زندیق معروف، ابن ابی العوجاء را دستگیر کرد و حکم اعدامش را صادر کرد، اینطور اعتراف کرد: «به خدا قسم، بین شما ۴۰۰۰ روایت جعل کردم که در بین آنها حلال را حرام و حرام را حلال معرفی کردهام. در روز روزه شما را به افطار و در روز افطار شما را به روزه وا داشتهام.» حالا اگر سایر انگیزهها، مثل انگیزههای مذهبی، سیاسی، اخلاقی و غیره را هم اضافه کنیم به این انگیزه (یعنی ستیزه دینی)، میبینیم که انبوه زیادی از روایات جعلی پیش روی ماست.
لذا اگر میخوانیم که بخاری از بین ۶۰۰ هزار روایت فقط بیش از ۷۰۰۰ روایت را انتخاب کرد و در «صحیح» خودش آورد، و مالک از بین ۱۰۰ هزار روایت فقط ۳۰۰۰ روایت (آورد)، ابوداوود از بین ۵۰۰ هزار حدیث فقط ۵۲۰۰ روایت (آورد)، مسلم از بین ۳۰۰ هزار روایت فقط ۷۲۰۰ حدیث (آورد)، احمد بن حنبل از بین ۷۵۰ هزار روایت حدود ۳۰ هزار تا را آوردند، جای شگفتی نخواهد داشت.
با صرف نظر از روایات ضعیف و موضوعی که در این جوامع روایی وجود دارد و به رغم اینکه بسیاری از روایات مجعول از صحیفه تاریخ محو شده، یکی از محققان معاصر اهل سنت در مقدمه کتاب «موسوعة الاحادیث و الآثار الضعیفة و الموضوعة»، ۷۸ عنوان کتاب در زمینه تبیین و معرفی روایت مجعول معرفی کرده است. همه اینها نشانگر گوشههایی از گستردگی دامنه پدیده شوم جعل و وضع روایات است.
حالا باید صادقانه پرسید: اگر خلفا با نقل و کتابت حدیث مخالفت نمیکردند و این میراث گرانسنگ به صورت اسناد مکتوب در میآمد، آیا حدیث با این چنین گستردگی جعل میشد؟ آیا اگر خلفا خیرخواه دین و مسلمانان بودند، نمیبایست در مییافتند که هزاران دشمن خارجی و داخلی، اعم از زنادقه، یهود، فرقهسازان و غیره در کمین فرصت مناسب برای تخریب پایههای دین هستند؟ آیا آنها قرآن نخوانده بودند که خدا در بلندترین آیه، فقط برای جلوگیری از خطا و اشتباه و فراموشی، از مسلمانان میخواهد به هنگام قرض دادن به همدیگر، آن را مکتوب کنند و حتی به امضای شاهدهایی برسانند؟
به عبارت روشنتر، حتی اگر خطر جعل هم وجود نداشت، خطر فراموشی و خطای در نقل روایت که طبیعت طبیعی هر انسانی است، نگارش حدیث را ضروری میکرد. چطور که خلفا برای کتابت قرآن، به رغم نگاشته بودنش در زمان پیامبر به صورت «صحف» و گردآوری به صورت «مصحف»، خودشان را به زحمت انداختند تا آنجا که عثمان بعد از مشورت با صحابیان، مصاحف پراکنده را در آتش سوزاند؛ با آنکه شمار زیادی از مسلمانان حافظ قرآن بودند و احتمال خطا و جعل به خاطر اعجاز ساختاری و همینطور تضمین الهی درش وجود نداشت. ولی در مورد حدیث نه تنها به کتابت و تدوینش تشویقی به عمل نیاوردند، بلکه با شدت و با استفاده از تمام قدرت مانع انتشار و ثبت شدن آن شدند. آیا آنها و کسانی که کار خیانتآلودشان را توجیه کردهاند، در پیشگاه تاریخ پاسخی درخور دارند؟
برخی از محققان منصف اهل سنت خود به این حقیقت اذعان کردهاند که منع تدوین حدیث، زمینهساز راه یافتن جعل حدیث شده است. یعنی همین که نگذاشتند اینها حدیث نشر پیدا کند، باعث شد که بازار آزاد برای حدیث ایجاد شده و حدیث جعلی رونق گرفت. محمد ابوریه در این باره میگوید که: «از جمله آثار تاخیر تدوین حدیث تا اولای قرن دوم، گسترش بدون حد و مرز و بدون ضابطه باب وضع و گسترش دروغ بود تا آنجا که شماره روایات مجعول به هزاران روایت رسید و بسیاری از آنها در میان آثار و نگاشتههای مسلمانان در شرق و غرب جهان اسلام راه پیدا کرد.»
خوب، این شد دوره اول تدوین حدیث در اهل سنت. انشاءالله دوره دوم (را) شنبه، به عنایت الهی، با هم خواهیم خواند. اگر بشود شنبه کل این فصل دو را تمام کنیم که خیلی خوب میشود. فصل سه انشاءالله. به عنایت الهی زودتر کتاب را تمام کنم. حالا نمیدانم دوستان با بحث ارتباط برقرار کردند؟ بحث خوبی است، مطالب خوبی دارد، نکات خوبی دارد. ما هم دیگر حالا تند تند میخوانیم. همینجوری اگر هفتهای یک دانه کتاب بخواهیم (بخوانیم، زود) تمام میشود. همینجور تند تند بخوانیم، یک بحث را میشود ارائه کرد و سریع به اتمام رساند. امروز هم سی و خردهای صفحه خواندیم. الحمدلله سی و یکی دو صفحه خواندیم. خدا را شکر، ماشاءالله. شنبه بحث را ادامه خواهیم داد. در این تاریکی، به یاد تاریکی شب اول قبر از همه دوستان التماس دعا داریم. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنةالله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
فصل سوم کتاب را آغاز میکنیم؛ مبحث «تاریخ حدیث اهل سنت». ما ادوار تاریخی داریم در حدیث اهل سنت، مثل فقه و تفسیر و کلام و فلسفه و… اینها. حدیث هم تاریخ دارد که کمک میکند تا ما در مورد حدیث، افق وسیعتری پیدا کنیم. در مورد تاریخ حدیث، اهدافی داریم:
هدف اول این است که میزان اعتبار میراث روایی که الان بعد از چهارده قرن در دست ماست، فهمیده شود. به هر حال بررسیهای تاریخی، چیزهایی که ثبت شده و نگارش حدیث در آن زمان جوامع حدیثی تدوین شده است، وقتی اینها را بررسی کنیم، میزان اعتبار احادیث را میفهمیم. اگر اثبات شود، مثلاً، جوامع حدیثی مثل قرآن در عصر پیامبر جمع شده، نه یک قرن بعد، آن خوب است؛ این جوامع حدیثی اعتبار بیشتری پیدا میکند. اگر قرن بعدی باشد، باز هم از سایر قرون سه و چهار و پنج مهمتر میشود. ما در بررسی تاریخی به این نتیجه دست خواهیم یافت که اعتبار جوامع روایی شیعه، به خاطر دستمایههای اینها که همان اصول چهارصدگانه باشد، در عصر ائمه فراهم شده و از اعتبار بیشتری نسبت به جوامع حدیثی اهل سنت برخوردار است.
این هدف اول. هدف دوم این است که یکی از بحرانهای میراث روایی در دسترس این است که حجم انبوهی از روایات مجهولِ جعلی، به دست زنادقه، یهودیان (که حالا میگوییم اسرائیلیات)، مسلمانان سستایمان و دنیاگرا و غیره وارد فرهنگ روایی فریقین شده است. خوب است که ما زمینهها و بسترهای تاریخی جعل این احادیث را بشناسیم، انگیزههای جاعلان را بدانیم، ببینیم چه میزان از این روایات مجعول راه به روایات ما پیدا کرده است. این خود یک بحث تاریخی است. اینها کمک میکند به ما که در پیراستن هرچه کاملتر میراث روایی، درک داشته باشیم و بتوانیم روایاتمان را پیراسته کنیم. در کنار جعل، بخشی از روایات با پدیده تصحیف، نقل به معنا و غیره مواجهاند که هر کدام کارِ فهم آنها را دشوار میکند و بررسی تاریخ حدیث تا حدودی این پدیدهها را به ما میشناساند.
هدف سوم این است که ما با منابع حدیثی و آثار مهمی که در زمینه دانشهای حدیثی از سمت حدیثشناسان در طول تاریخ حدیث انجام شده، آشنا شویم. در کنار آشنا ساختن ما با این منابع برای مراجعات و مطالعات حدیثی، اساس و میزان اعتبار هر کدام از آنها با خلأ مطالعات و تحقیقات حدیثی آشنا میکند. مثلاً، در سایه بررسی تاریخ حدیث میفهمیم که منابع حدیثی از جهت پالایش و خارج ساختن روایات ضعیف و مجعول از بین خودشان و بررسی محتوای روایات از جهت فقه الحدیث، نیاز به کار وسیع و عمیق دارد.
هدف چهارم هم این است که به میزان و حجم آثار عرضه شده در زمینه حدیث و دانشهای پیرامون حدیث در قرون مختلف، که در بررسی ادوار حدیثی دنبال میشود، توجه کنیم. این ما را با فراز و نشیبهای رویکرد اندیشمندان مسلمان به دانش حدیث و عوامل آنها آشنا میسازد.
باید دانست که سرگذشت حدیث در بین اهل سنت با سرگذشت آن در بین شیعه از جهاتی متفاوت است؛ لذا تاریخ حدیث هر کدام از آنها، یعنی شیعه و سنی، باید به طور جداگانه بررسی شود. مثلاً، در مکتب خلفا تا یک قرن بعد از رحلت پیغمبر از نگارش حدیث و حتی نقل حدیث جلوگیری میشد، در حالی که اهل بیت در این دوره اهتمام کاملی به ثبت میراث روایی داشتند. به عبارت بهتر، تاریخ حدیث شیعه اتصال کامل دارد، به خلاف تاریخ حدیث اهل سنت که یک حلقه تاریخی مفقود دارد. لذا تاریخ حدیث اهل سنت و شیعه را باید در دو فصل جداگانه بررسی کنیم.
تاریخ حدیث اهل سنت بعد از پیغمبر فراز و نشیبهای مختلفی داشته است که به خاطر تحقق تحولات گسترده در نوع و چگونگی برخورد با احادیث و منابع حدیثی در قرون مختلف، میتوان برای آن ادواری ترسیم کرد. این دوره را میتوان به چند مرحله تقسیم کرد:
**دوره اول:** دوره ممانعت از تدوین حدیث.
**دوره دوم:** تدوین جوامع حدیثیه.
**دوره سوم:** تکمیل و تنظیم جوامع روایی.
**دوره چهارم:** ظهور و تکامل دانشهای حدیثی.
سپس یک دوره عصر رکود دانش حدیثی دارند و بعدش دوباره عصر شکوفایی دانشهای حدیثی.
**خوب، دوره اول: دوره ممانعت از تدوین حدیث**
ممانعت از نگارش و تدوین حدیث از دوران خلفا آغاز شد و تا دوران حکومت عمر بن عبدالعزیز که سال ۹۹ هجری باشد، ادامه داشت. از مسلمات تاریخ حدیث است که هیچ پژوهشگری نمیتواند در این تردید کند که ما یک دوره ممانعت داشتیم. حرف این است که آیا ممانعت در زمان پیغمبر هم وجود داشته است؟ اگر پاسخ مثبت است، چه عوامل و انگیزههایی در آن نقش داشته است؟
عموم حدیثپژوهان اهل سنت تلاش دارند بگویند که این ممانعت از زمان پیغمبر بوده و با استناد به روایاتی میخواهند از آن حضرت بیاورند و بگویند که حضرت به این کار مشروعیت دادهاند. گروهی هم، به رغم اینکه پذیرفتند که این ممانعت از دوران ابوبکر شروع شد، میخواستند بگویند این یک کاری بود از سر خیرخواهی به سود مصالح اسلام و مسلمین بوده است، در حالی که واقعیتهای تاریخی به خوبی نشان میدهد که این کار ناشی از انگیزههای سیاسی بوده و از هر جهت به زیان اسلام تمام شده است.
با صرفنظر از روایاتی که مخالفت با نگارش حدیث را به پیغمبر نسبت میدهد (که حالا اهل سنت روایت کردهاند و من در یک کتاب دیگری دارم، الان اینجا روایت شده در کتاب «علم حدیث» آقای قربانی دانلود هست که حالا اگر لازم شد، میخوانیم)، اولین نشانه آشکار مخالفت با کتابت حدیث از زبان عمر بن خطاب آشکار شد. به استناد اسناد تاریخی مورد پذیرش علمای فریقین، پیامبر اکرم (ص) در آستانه رحلت، در حالی که بزرگان صحابه و بنیهاشم در خانه ایشان جمع بودند، فرمودند که: «برای من کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از مرگ گمراه نشوید.» اینجا عمر گفت که: «بر پیغمبر درد غلبه کرده. معاذالله، پیامبر هذیان میگوید. قرآن پیش ماست و ما را بس!» اینجا هم مجلس را به هم زد و شعار «حسبنا کتاب الله» داد و هم مانع شد از اینکه حدیث پیغمبر نوشته شود.
بعد از رحلت پیغمبر، ابوبکر در اولین روزهای حکومتش احادیثی که از سمت پیغمبر جمع شده بود را از بین برد. بعداً به صورت رسمی از مردم خواست که احادیث پیغمبر را نقل نکنند. عایشه میگوید: «پدرم ۵۰۰ حدیث از گفتار پیغمبر را جمع کرده بود. شبی خوابید ولی آرام نداشت. من ناراحت بودم و از آرامشش پرسیدم. آفتاب که شد گفت: دخترم، احادیثی که نزد توست بیاور. من حدیث آوردم. او آتش آورد و همه آنها را سوزاند.»
در یک اقدام دیگر، خطاب به مردم گفت که: «شما از پیغمبر سخنانی گزارش میکنید، در آنها اختلاف میکنید. بعد از شما اختلافات بیشتر خواهد شد. از پیغمبر چیزی نقل نکنید. برای کسی از شما سوال کرد، بگویید: بین ما و شما کتاب الهی است؛ حلالش را حلال، حرامش را حرام بدانید.»
بر اساس برخی از گزارشهای تاریخی، عمر در اول امر میخواست خودش روایات را گردآوری کند و اصحاب پیغمبر را هم به این کار تشویق میکرد، ولی به بهانهای از این کار منصرف شد که عروه اینطور نقل میکند. عروة بن زبیر میگوید که: «عمر بن خطاب تصمیم گرفت که سنن را بنویسد؛ احادیث و سنن پیامبر را جمع بکند. با اصحاب پیغمبر مشورت کرد. آنها هم تشویقش کردند به این کار. یک ماه در این کار تعلل کرد و از خدا راهنمایی خواست تا اینکه یک روز خدا عزم او را استوار کرد و گفت: من میخواستم سنن را بنویسم ولی به یاد اقوام قبل از شما افتادم که کتابی درباره سنت پیامبرانشان فراهم آوردند و به آن روی آوردند و کتاب الهی را رها کردند.» (یعنی اگر سنت داشته باشیم، دیگر کسی سراغ قرآن نمیرود.) «سوگند به خدا که من کتاب خدا را هرگز به چیزی نمیآمیزم.»
خیلی بزرگوار! به فکر مردم بود که یک وقت قرآن تحریف نشود، قرآن آلوده به چیزی نشود! به هر حال، این را بدانید که همیشه در تاریخ، جنایتهای بزرگی که صورت گرفته با وجوه این شکلی بوده است. ما که الان نگاه میکنیم، میگوییم: «اوووه! چه جنایتی!» آن زمان که میشنیدند، با اقسام این مغالطات فریب میدادند مردم را. مردم گفتند: «عجب! راست میگوید؛ قرآن با چیزی قاطی نشود. روایت بیاید قاطی قرآن میشود. بعدها معلوم نیست دیگر کدامش قرآن است، کدامش روایت است.» اینجوری بود که عمر نه تنها خودش اقدام نکرد به جمعآوری روایات، بلکه از هر اقدامی برای کتابت و تدوین حدیث، مثل ابوبکر، جلوگیری کرد. وقتی مطلع شد که احادیث زیاد شده و تعدادی دارند کتابت حدیث میکنند، از اینها خواست که نگاشتههای حدیثی خودشان را بیاورند و دستور داد که اینها را بسوزانند.
خطیب بغدادی میگوید که: «به عمر بن خطاب گزارش دادند که در بین مردم کتابها و حدیثهای فراهم آمده. عمر هم ناراحت شد از این امر. گفت: ای مردم! به من گزارش رسیده که بین شما کتابهای فراهم آمده. بدانید که استوارترین آنها، محبوبترینشان نزد خداست. همه کتابها را گفتش که پیش من بیاورید تا در موردش اظهار نظر کنم. من فکر کردم که میخواهد این را نگاه کند و بر اساس معیار تعارضهای اینها را برطرف کند و… اینها. کتابها را که آوردند، همه را در آتش سوزاند.» (خدا انشاءالله در آتش بسوزاند!)
عمر در این کار چنان مراقبت و پافشاری داشت که گاهی بزرگان صحابه مثل ابن مسعود، ابو دردا، و ابو مسعود انصاری را به بهانه اینکه حدیث زیاد از پیغمبر نقل میکنند، زندان انداخت. برخی دیگر را در بقیه شهرهای اسلامی، که در شهرهای دیگر به نشر حدیث مشغول بودند، وارد مدینه کرد و اجازه نداد از مدینه خارج شوند تا وقتی زنده بود.
عبدالرحمن بن عوف میگوید که: «عمر بن خطاب از تمام شهرهای اسلامی (عبدالله بن حذافه، ابو دردا، ابوذر، عقبة بن عامر و گروه دیگری از اصحاب) را صدا زد و گفت: این احادیث چیست که بین شهرها پراکنده میکنید؟» گفتند که: «ما را از پراکندن حدیث باز میداری؟» گفت: «نه، در پیش من باشید تا زندهام، از من جدا نشوید. ما بهتر میدانیم چه چیزی را از شما فرا بگیریم و چه چیزی را نگیریم.» اینجوری بود که اینها تا وقتی که عمر زنده بود، از او جدا نشدند. او حتی اگر ناچار میشد، جمعی را به یک شهری میفرستاد تا به شدت آنها را از نقل حدیث منع کند.
قرضه بن کعب اینطور نقل میکند که: «عمر خواست ما را به سمت عراق بفرستد. خودش هم تا نقطه سرار همراهی کرد با ما. در بین راه از ما سوال کرد که میدانید چرا شما را مشایعت کردم؟» گفتیم: «برای احترام و تکریم.» گفت: «علاوه بر این، یک غرض دیگری هم دارم و آن این است که شما به دیاری میروید که مردم آن به قرآن انس خاصی دارند و مثل زنبورهایی که در کندوی خودشان دائم آواز میخوانند، صدای تلاوت قرآن از خانههایشان بلند است. مانع اینها نشوید. اینها را مشغول حدیث نکنید و روایت پیغمبر را هم به حداقل برسانید.» به اسم قرآن، مانع از کلام پیغمبر شد! در روایت دیگری گفتش که: «أقلوا الروایة عن رسول الله إلا فیما یُعمل.» (از پیغمبر روایت کم بگویید، مگر در آنچه به اعمال مربوط است.) بحثهای اعتقادی نشود. مردم را به عمل مشغول کنید که از اعتقادات بیفتند. این هم جالب است.
شدت عمل عمر چنان کارساز شد که بسیاری از بزرگان صحابه از نقل یا کتابت حدیث، جز در زمان و در مواردی محدود، سر باز زدند. گرچه به خاطر برخورداری عثمان از روحیه تسامح و به گواهی برخی اسناد تاریخی، میتوان پذیرفت که مخالفت با نقل و تدوین حدیث در دوران عثمان با شدت کمتری دنبال شده، ولی به هر حال بعد از آن هم کسی مجاز به گردآوری روایات نبود. در زمان عثمان، همچنان که صحابیانی چون ابوذر از بیان و نشر حدیث پیغمبر ممنوع بودند.
**چرا حالا ممانعت از حدیث شد؟ دلایل ارائه شده برای توجیه ممانعت از تدوین حدیث، که بحثهای خوبی است (یعنی یک دوره بحثهای تاریخی هم هست)، به این ایام هم که ایام فاطمیه باشد، مرتبط است.**
ببینید ظلم قاتلان فاطمه زهرا (سلام الله علیها) به بشریت و تاریخ چه بوده است و استدلالها را هم بدانید چگونه فتنهانگیزی کردند. یک بخشی از این دلایل، که البته همه این دلایل مغالطات در واقع است، یک بخشش **روایاتی بود که منسوب به پیغمبر، که در آن روایات نهی شده بود از کتابت و میگفتند پیغمبر این نهی را انجام داده است. **این روایات از سه تن از صحابه به نام ابوسعید خدری، زید بن ثابت و ابوهریره نقل شده است. مهمترین اینها روایات ابوسعید خدری است که دکتر رفعت فوزی معتقد است هیچ حدیثی در این باره پیراسته از ضعف نیست، مگر حدیث ابوسعید خدری. دکتر مصطفی اعظمی میگوید که ما در مورد ناپسندی نگارش و ضبط حدیث، حدیث صحیحی نداریم به جز حدیث ابوسعید خدری. این حدیث دو جور نقل شده است: در یک روایت، گفتاری از پیغمبر را نقل میکند که فرمود: «لا تکتبوا عنّی شیئًا إلا القرآن، و من کتب عنّی شیئًا غیر القرآن فلیَمحُه.» (از من چیزی غیر از قرآن ننویسید و هر کس از من چیزی غیر از قرآن نوشته، محوش کند.) دو تا روایت دیگر هم از او هست که اینجوری نقل میکند که ما از پیغمبر اجازه کتابت حدیث خواستیم ولی پیغمبر اجازه نداد.
**در روایت زید بن ثابت هم آمده است که پیغمبر به ما دستور دادند تا حدیثی را ننویسیم یا اینکه پیامبر از نگاشته شدن حدیث نهی کرد.**
**روایت ابوهریره به سه صورت نقل شده است:** در روایت اول اینطور آمده است که: «پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شد بر ما در حالتی که مشغول نوشتن احادیث بودیم. پیغمبر فرمودند که: چی مینویسید؟ گفتیم: احادیثی که از شما شنیدهایم. فرمود: میخواهید غیر از قرآن کتاب درست کنید؟ گفتیم: احادیثی که از شما شنیدهایم. کتابی غیر از قرآن درست کنید؟ اینها ملتهای قبل از شما گمراه شدند فقط به خاطر این بود که در کنار کتاب آسمانیشان یک کتاب دیگر هم…» ابوهریره میگوید: «پرسیدم: آیا از شما حدیث نقل نکنیم؟ فرمود: از من حدیث نقل کنید، مانعی ندارد ولی هر کس به من از روی عمد دروغ ببندد، باید برای خودش یک جایگاهی در جهنم فراهم کند.»
در روایت دوم آمده است که پیغمبر بعد از نهی (بعد از اینکه نهی کردند)، این روایتی که از پیغمبر بود را یکجا جمع کردیم و سوزاندیم. علت آن در زمان خود پیغمبر اتفاق افتاد.
در روایت سوم آمده است که: «به پیغمبر گزارش شد که تعدادی از مردم احادیث شما را (نوشتهاند). حضرت رفتند بالا منبر و بعد از حمد و ثنای الهی فرمودند: این کتابهایی که من گزارش شده مینویسید چیست؟ من یک بشرم. هر کس چیزی از این احادیث نزد او هست، باید اینها را محو کند. این حرف بشر است، حرف خدا را بچسبید.» ما آن احادیث را جمع کردیم و گفتیم: «ای رسول خدا! آیا از تو حدیث نقل کنیم؟» فرمود: «از من حدیث نقل کنید و مانعی ندارد و هر کس به من دروغ ببندد باید جایگاهش را از آتش فراهم بیاورد.»
بسیاری از علمای اهل سنت خود به ضعف سندی این روایات اذعان کردهاند. گروهی روایت ابوسعید را موقوف یا مرفوع میدانند. گروهی در وثاقت برخی از راویانش، مثل زید بن اسلم یا فرزندان او، عبدالرحمن یا کثیر بن زید، تردید کردهاند. اضافه بر ضعف سندی، در دلالت این روایات نیز تشکیک شده است. مثلاً گفته شده که جمله «برای من» شاید به خصوص ابوسعید خدری برگردد و یا خصوص مخاطبان پیامبر. به علاوه از ظاهر برخی از روایات قبلی هم اینجور برمیآید که مقصود پیغمبر نگاشتن حدیث در کنار قرآن و در یک صفحه است که ممکن است باعث اشتباه قرآن با حدیث بشود، نه اینکه جداگانه بخواهند بنویسند.
از سمت دیگر، در متن برخی از این روایات، مثل روایت اول و سوم ابوهریره، تاکید شده است بر کتابت حدیث از سمت پیامبر و نهی آن حضرت ناظر به روایت مجعول بوده. حضرت، جعل را نهی کرده است. از این مناقشات سندی و دلالی که بگذریم، توجه به مضامین روایات مورد ادعا، به ویژه آن روایت اول ابوهریره، نشان میدهد که اینها در دفاع از سیاست خلفا ساخته شده برای اینکه ممانعت کنند از تدوین حدیث؛ چون دلایلی که از زبان پیغمبر نسبت داده شده، همان دلایل طرح شده از سمت خلفاست. دلایلی که ذکر شده: «این ملتهای گذشته با رویکرد به سایر کتابها از کتاب آسمانی خودشان باز ماندند»، عین استدلال یکی از خلفای دوم نقل شده. و ابراز این نکته که «من بشری بیش نیستم»، عین قریش برای جلوگیری از عبدالله بن عمر بن عاص برای گردآوری روایات ارائه شد. او میگوید که: «من هر آنچه را از پیامبر میشنیدم مینوشتم و با این کار میخواستم از تباهی این روایت جلوگیری کنم. قریش من را از این کار باز داشتند و گفتند: آیا هر آنچه از پیغمبر میشنوی مینویسی، در حالی که پیغمبر بشری است؟! گاهی حالش خوب است، یک چیزی میگوید؛ گاهی حالش خوب نیست، ناراحت است.» معاذالله! میگوید: «من از نوشتن باز ایستادم. سخن قریشیان را به پیغمبر گفتم.» پیغمبر فرمود: «بنویس. به خدا قسم از این دهان جز حق چیزی خارج نمیشود.»
آیا میشود پذیرفت ادعای بشری بودن پیغمبر که برای بیاعتبار کردن گفتار ایشان در عتاب یا ستایش افراد از سوی دشمنان ایشان عنوان شده و طبق روایت قبل از سوی پیغمبر مردود اعلام شده، از زبان خود حضرت برای توجیه مشروعیت اجتناب از نگارش مطرح شود؟ قرآن تصریح کرده به اینکه پیغمبر جز «ما ینطق عن الهوی إلا وحی یوحی» (هرگز از روی هوای نفس سخن نمیگوید، بلکه آنچه میگوید وحی است.) با این حال، اینها آمدهاند و گفتهاند که کلام پیغمبر خالی از هوا و هوس نیست، لذا احادیث پیغمبر را ثبت نکنید.
با صرف نظر از این اشکالها، از نگاه علمای اهل سنت بالاخره آیا پیغمبر با کتابت حدیث مخالفت کردند یا نه؟ در این صورت، پدیدآورندگان جوامع روایی و صاحبان صحاح سته بر اساس چه مجوزی اقدام کردند به کتابت و تدوین حدیث؟ اگر سند و دلالت این روایات صحیح باشد، پس با انبوهی روایات و شواهد که دلالت بر جواز کتابت دارد، چه کار باید کرد؟ به خاطر این تعارض شگفتآور، آنها تلاش کردند که به شیوههای مختلف بین این روایات نهی و روایات اذن را برطرف کنند.
**خوب، چه کارها کردند اینها برای اینکه تعارض بین روایات نهی و اذن را برطرف کنند؟**
**کار اولی که کردند این بود که آمدند و گفتند که روایات اذن اختصاص داشته به افراد کمحافظه** و استناد هم کردند اینها به روایاتی که پیغمبر برای افراد کمحافظه اجازه کتابت دادند. مثلاً ابوهریره نقل میکند: «بعد فتح مکه پیغمبر خطبهای ایراد کرد. در پایان آن، یکی از مسلمانان به نام ابوشاه که یمنی بود، به پیغمبر گفت: این خطبه را برای من بنویسید. پیغمبر فرمودند: این را برای ابوشاه بنویسید.» عبدالله ابن حنبل معتقد است که در باب کتابت حدیث، ما روایتی صحیحتر از این حدیث نداریم. رشیدرضا هم بر این باور است که صحیحترین روایتی که در مورد اذن به کتابت حدیث وارد شده، روایت ابوهریره درباره ابوشاه یمنی است که بخاری و مسلم اینها روایت کردهاند.
همچنین ابوهریره در یک روایت دیگر آورده که: «مردی از انصار در محضر رسول خدا حاضر شد و گفتار آن حضرت را استماع کرد. به خاطر ضعف حافظه قادر به حفظ آن سخنان نبود. یک روزی از ضعف حافظه خودش پیش پیغمبر شکایت کرد.» پیغمبر فرمودند: «استعن بیمین!» (از دستت کمک بگیر) و با دستش به خط اشاره کرد. همانجور که مشهود است، در هر دو روایت پیغمبر برای کمک به حافظه ضعیف اشخاص برای ثبت روایات، به آنها اجازه کتابت دادند. وقتی روایات نهی را کنار این دسته از روایات میگذاریم، به این نتیجه میرسیم که روایات نهی عامه و خاص است. این استدلال اینهاست مبنی بر اینکه همه ممنوع بودند، (ولی) نوشتن برایشان یک تعداد خاصی اجازه داشته، آن هم کمحافظهها بودند که اشکال نداشته که بنویسند.
خوب، این استدلال مردود است؛ چون درست است که پیغمبر برای صاحبان حافظه کم اجازه دادند که کتابت کنند و به آنها فرمان دادند، ولی این به معنای انحصار اجازه به همچین اشخاصی نیست، بلکه نشان میدهد که ضرورت بیشتر نگارش نسبت به اینها است؛ یعنی برای همه ضرورت داشته، برای اینها ضرورت بیشتری داشته. در غیر این صورت، باید پرسید که آیا اینکه پیغمبر با کتابت حدیث از سوی عبدالله بن عمر بن عاص موافقت کردند، حتی بعد از مخالفت قریش، به خاطر سوءحافظه او بوده؟ آیا ۵۰۰ روایتی که بنا به نقل عایشه، ابوبکر در دوران حیات پیغمبر نوشته و بعدش سوزانده، به خاطر ضعف حافظه مجاز به نگارش اینها بوده؟ آیا گفتار پیغمبر در آخرین لحظات حیات مبنی بر نگارش حدیثی که مانع گمراهی امت میشود، خطاب به همه اصحاب و یاران نبوده؟ آیا میشود همه حاضر در جلسه را، که بعضیشان بزرگان مهاجران و انصار بودند، متهم به کمحافظگی کرد؟ آیا حضرت امیر، که بنا به تصریح خودش بعد از دعای پیغمبر از چنان حافظهای برخوردار شد که حتی یک حرف را بعد از شنیدن فراموش نمیکرد، روایات آن حضرت را در قالب صحیفههایی که بعدها به نام «کتاب علی» معروف شد، جمعآوری نکرد؟ این پس راه اولی بود که اینها طی کردند برای حل این تعارض.
**راه دوم این بود که آمدند و گفتند: آقا، روایت اذن اختصاص دارد به آن افرادی که سواد داشتند و آشنا بودند به کتاب.** دکتر حجاج خطیب این راهحل را این شکلی آورده که: «نهی از کتابت حدیث به صورت عام وارد شد، ولی روایات اذن به صورت خاص رسیده. به این معنا که پیغمبر به کسانی که خواندن و نوشتن را بلد و آشنا بودند و بیمی از خطا و اشتباهشان نمیرفت، مثل عبدالله بن عمر بن عاص، اجازه کتابت داد، ولی نسبت به عموم مردم از کتابت نهی کرد.» او معتقد است که سیاست عمومی پیامبر نهی از کتابت بوده، ولی درباره اشخاصی که بیم آمیختن قرآن با حدیث درباره آنها نمیرفت، اجازه داده شده است. این نظریه هم به خاطر اشکالهایی که قبلاً گفتیم درباره نظریه نخست، مردود است. از طرف دیگر، باید پرسید که اگر مقصود از خطا و اشتباه، اشتباه در نقل است، پس باید به آنهایی که بیم اشتباه در آنها وجود داشته، اجازه کتابت به طریق اولی صادر شده باشد. به عبارت روشنتر، اگر به امثال عبدالله بن عمر بن عاص به خاطر دور بودن از احتمال خطا و اشتباه اجازه نگارش داده شده باشد، این در مورد سایر اشخاصی که همچین احتمالی دربارهشان داده میشود، ضرورت بیشتری پیدا میکند؛ چون طبیعی است که کتابت بهترین ابزار بوده برای پرهیز از خطا و اشتباه. اگر مقصود از اشتباه، احتمال این است که احادیث را با قرآن در هم بیامیزند، چنین احتمالی هم جایی وجود دارد که قرآن و حدیث یکجا نوشته شود و تفاوتی ندارد که اینجا حالا اونی که دارد مینویسد عبدالله ابن عمر بن عاص باشد یا یکی دیگر.
**سومین توجیهی که آوردند برای رفع این تعارض بین روایات و روایات نهی، این است که آقا، روایات نهی «ناسخ» است.** که اینجا در واقع نهی از کتابت در پایان حیات پیغمبر صادر شده و ناسخ روایات قبلی است که قبلاً آمده؛ یعنی اول پیغمبر اجازه داده بودند، بعد نهی کردند که این نهی میشود ناسخ آن روایت. بنابراین، بعد از رحلت پیغمبر، کتابت حدیث ممنوع است.
محمد رشیدرضا مینویسد که: «اگر فرض کنیم که بین روایات اذن و نهی تعارض وجود دارد، صحیح این است که یکی از اینها را ناسخ آن یکی بدانیم.» به دو دلیل میشود روایت نهی را ناسخ روایت اذن دانست: یک گروهی، اجتناب از کتابت حدیث را به سیره صحابه، آن هم بعد از وفات پیغمبر، مستند کردند به دلیل دوم این است که صحابه به تدوین و انتشار حدیث اقدام نکردند و اگر چنین میکردند، نگاشتههای حدیثی آنها در اختیار طبقات بعد قرار میگرفت. او از بیرغبتی صحابه به نگارش و تدوین حدیث اینطور استنتاج میکند که اینها دریافته بودند که نظر پیغمبر کتابت و تدوین نبوده است.
که این نظریه هم مردود است. یعنی این استدلال، این توجیه، این هم مردود است؛ چون اولاً، درخواست پیغمبر به کتابت حدیث، آن هم در آستانه رحلت که با مخالفت عمر روبرو شد، آخرین گفتار از پیغمبر است که در مورد کتابت حدیث صادر شده و بعضی از محققین اهل سنت تصریح کردهاند که این گفتار و اقدام پیامبر مهمترین سندی است که گواه بر جواز کتابت است. و بعد از این مرحله، گفتاری از پیغمبر صادر نشد که بخواهد ناسخ روایت اذن بشود.
و دلیل دوم این است که اگر روایت نهی ناسخ باشد، کسانی که از کتابت و تدوین حدیث یا حتی نقل آن ممانعت به عمل آوردند، نیازی به تعلل یک ماهه و مشورت با اصحاب –یعنی عمر که مشورت یک ماه تعلل کرد و مشورت کرد با اصحاب– نیازی نبوده است. یا اینکه بهانههایی بیاورند مثل اینکه با قرآن اختلاط پیدا میکند یا مردم از قرآن روگردان میشوند و اینها. این استناد برای جلوگیری از اقدامات شخصی مثل عبدالله بن مسعود به مراتب راحتتر و سادهتر بود. پیغمبر نهی کرد و نهی پیغمبر هم ناسخ روایت اذن است. (کافی بود یک کلمه بحث ناسخ را اشاره میکرد.) در حالی که اینها خودشان اشاره به این روایت ناسخ نمیکردند.
و سومین دلیل برای رد این توجیه این است که اگر این مدعا صحیح باشد، این کار تدوین حدیث که دوباره از قرن دوم تا الان دنبال شده، این هم باید کار خلاف شرع باشد. حرام باشد. بدعت باشد؛ چون همه اذعان دارند که حلال پیغمبر تا قیامت حلال است و حرام پیغمبر هم تا قیامت حرام است. اگر قرار باشد که اذن کتابت به دست پیغمبر نسخ شده باشد، دیگر جایی نمیماند برای اینکه بخواهیم این نهی را برطرف کنیم. این هم توجیه سوم بود.
**توجیه چهارم این است که روایات اذن ناسخ باشد.** اینجا دکتر صبحی صالح میگوید که: «نهی از کتابت حدیث مال اول بعثت بوده؛ چون پیغمبر نگران بودند که قرآن با کلامشان، با گفتار تفسیری و سیرهشان مخلوط بشود. به ویژه آن وقتی که تمام اینها با قرآن در یک صحیفه نوشته میشد. لذا بعد از نزول اکثر سورههای قرآن و حفظ آن توسط بسیاری از مسلمانان، نگرانی پیغمبر از این آمیخته شدن مرتفع شد و ایشان دستور دادند به نگارش حدیث و فرمان دادند که علم را با نگارش به بند بیاورید.» که بر اساس این نظریه، دیگر نمیشود برای توجیه ممانعت خلفا با کتابت و تدوین حدیث به روایت پیامبر استناد کرد.
چون که پیداست هیچ یک از راهحلهای گفته شده قانعکننده نیست. خوب، این شد استدلال اول که روایت پیامبر بود. یعنی ما در بحث ممانعت از حدیث، اینطور بنویسیم.
**علل ممانعت احادیث پیامبر:**
دلیل اولش نهی خود پیامبر بود. روایات نهی را برایش اول چند تا روایت را نقل کردند. راهحل برای رفع تعارض روایات اذن و نهی: چهار تا راهحل دادند: مخصوص افراد کمحافظه باشد، مخصوص افراد آشنا به کتابت باشد، روایت نهی ناسخ باشد و روایات اذن ناسخ باشد. این همه علت اول بود. از اینکه از احادیث پیامبر ممانعت کردند.
**علت دوم: جلوگیری از اختلاف مردم.**
ابوبکر در پاسخ به دختر خودش عایشه که پرسید: «چرا احادیث پیامبر را میسوزانی؟» گفتش که: «میترسم بمیرم و احادیثی از کسانی که به او اطمینان کردهاند، پیش من باشد و به واقع آنطوری که نقل کرده، نباشد.» کلام دیگر خطاب به مردم گفتش که: «آنچه از پیغمبر نقل میکنید، در آن اختلاف دارید و مردم بعد از شما اختلافشان بیشتر میشود. پس هرگز از رسول خدا نقل حدیث نکنید.»
خیلی اینها دلسوز بودند به هر حال برای امت. نگران اختلاف امت بودند. تا آنجا نگران بودند که حتی از نقل حدیث پیغمبر نهی میکردند. به نظر میرسد که این استدلال فقط از زبان ابوبکر شنیده شده و خلفای دیگر یا صاحبنظران اهل سنت چندان دفاعی از این ارائه نکردهاند. بدون تردید، خود این امر نشان میدهد که این استدلال ضعیف و بیاعتبار است؛ چون اولاً، اینکه ما دامنه اختلاف مسلمانان را در زمان پیامبر بپذیریم یا یکی دو سالی بعد از رحلت پیغمبر، که باعث این حد از نگرانی ابوبکر باشد، از نگاه عموم علمای اهل سنت پذیرفتنی نیست؛ چون آنها همیشه در متون خودشان تلاش میکنند وفاق و همگرایی مسلمانان در ایمان و عقیده را تا سال چهلم یک امر مسلمی تلقی کنند. یعنی میگویند: «آقا، تا سال ۴۰ هجری اختلافی نبود. از بعد سال ۴۰ امت گرفتار اختلاف شده است.» وفاق شدیدی بود در آن اول، پس چه بوده است؟ اگر همچین وفاقی بوده، پس چرا خلیفه اول اینقدر از اختلاف نگران بود و دستور منع حدیث داد؟
ثانیاً، بر فرض که همچین اختلافی بوده و منشأ آن اختلاف در نقل روایات باشد، ولی آیا راه مقابله با همچین مشکلی این است که ما تمام روایاتی که از پیغمبر است را نابود کنیم، بسوزانیم و منع کنیم از کتابت و تدوین حدیث؟ از خلیفه اول باید پرسید که آیا بالاخره مسلمانان برای پاسخیابی به بسیاری از پرسشهایشان در عرصه دین و شریعت، نیازمند سنت هستند یا نه؟ بله، نیاز دارند. آیا میشود با سوزاندن متون مکتوب حدیثی بر نیاز آنها خط بطلان کشید؟ اگر قرار باشد متون مکتوب حدیثی به خاطر اینکه خطا در نقل راه پیدا کرده، از اعتبار ساقط بشود، آیا در نقل شفاهی سنت که فقط متکی به حافظه است، همچین خطری مضاعف نمیشود؟
ثالثاً، اگر قرار باشد روایت مکتوب در نزدیکترین دوران به عصر پیغمبر، به خاطر وجود احتمال خطا در نقل، فاقد اعتبار بوده و میبایست نابود بشود، آیا میشود به اعتبار دهها نگاشتههای روایی که حداقل بعد از یک قرن از رحلت پیغمبر فراهم آمده، تن داد؟ پس این همه کتاب حدیث که مال قرن دوم اینهاست، اینها را چه کار کنیم؟ صحیح مسلم، صحیح بخاری، اینها را چه کار کنیم؟
خطیب بغدادی در توجیه مخالفت شدید عمر با کتابت حدیث مینویسد: «عمر این کار را به خاطر احتیاط در دین انجام داد؛ چون هراس از این داشت که مردم به ظاهر احادیث رو بیاورند و معانی این را نفهمند و حدیث وارونه معنا بشود.» و افزون بر این، شدت عمل عمر در برابر نقل حدیث، تلاش او برای حفظ حدیث و تهدید برای کسانی که از صحابه نیستند و گفتاری جز سنت وارد سنت میکردند. خوب پیداست که اونی که خطیب بغدادی به عنوان دلیل ارائه کرده، به جای اینکه دلیل بر ممانعت کتابت حدیث باشد، برهان بر ضرورت حدیث است. این هم عامل دوم.
**عامل سوم: ترس از آمیختن قرآن با حدیث.**
این هم عامل سوم. یکی از مهمترین و شایعترین دلایل برای توجیه ممانعت از کتابت و تدوین حدیث، ترس آمیختن قرآن با حدیث است. مدافعان این نظریه میگویند: «اگر حدیث هم مثل قرآن نوشته میشد، احتمال داشت که این کار در یک صفحه یا صحیفه انجام بشود و مردم در کنار خواندن قرآن، احادیث مکتوب را هم میخواندند و کمکم گمان میکردند که این احادیث هم آیات قرآن است.» در روایتی که ابوهریره از پیغمبر نقل کرد، آمده است که: «آیه ذو کتاب الله و أخلصوه» (کتاب خدا را یکدست کنید و آن با چیزی آمیخته نشود.)
عمر آمیخته نشدن قرآن با حدیث را یکی از دلایل خودش آورده برای ممانعت و گفته که: «وَ إِنِّي وَ اللَّهِ لَا أَلْبِسُ كِتَابَ اللَّهِ بِشَيْءٍ أَبَدًا.» (به خدا قسم من قرآن را با چیزی در هم نمیآمیزم.) ابوسعید خدری هم، طبق روایتی که به او نسبت دادهاند، در پاسخ کسانی که ازش خواستند تا حدیثی بر آنها بنویسد، گفت که: «احادیث را نمینویسم و نمیگذارم مثل مصاحف باشد.» (مصطفی قرآن یا حدیث دیگر.) گفت که: «احادیث را نمینویسم و او را قرآن قرار نمیدهم.»
ابن صلاح معتقد است: «نهی از کتابت حدیث به خاطر این بود که ترس از این بود که حدیث با قرآن قاطی بشود و وقتی این ترس برطرف شد، نهی پایان یافت.» خطیب بغدادی در توجیه نظریه اینطور آورده که: «پیشینیان به خاطر احتمال آمیختن غیر قرآن با قرآن از کتابت حدیث کراهت داشتند. از این جهت در صدر اسلام از کتابت علم نهی شد که دلیلش این بود که فقها و آن کسانی که بین وحی و غیر وحی در آن روزگار تمیز میدادند، کم بودند. بیشتر اعراب فاقد فهم دینی بودند و با علمای آگاه همنشینی نداشتند. بنابراین، اطمینان نبود که صفحات را به قرآن ملحق کنند و گفتار غیر قرآنی را کلام خدا قلمداد کنند.» سمعونیان باورش این است که این که در آن ابتدا کتابت حدیث مورد رضایت نبود، به خاطر ترس این بود که با قرآن آمیخته بشود ولی وقتی که این ترس برطرف شد، دیگر کتابت حدیث جایز شد.
در بین حدیثپژوهان معاصر، صبحی صالح هم برای نظریه تاکید کرده و میگوید که: «پیغمبر در آغاز نزول وحی، به خاطر بیم اختلاط و اشتباه گفتارها، سیره خودش را با قرآن قاطی نشود (گفتار پیغمبر، سیره پیغمبر با قرآن قاطی نشود)، نهی کردند از کتابت حدیث، به ویژه اگر سنت با قرآن در یک صحیفه نوشته میشد.»
این نظریه از جهاتی مخدوش است:
اولاً، به خاطر اینکه به استثنای آن روایت اول که به پیغمبر نسبت داده شده، گفتار عمر و همینطور ظاهر سخن ابوسعید خدری ناظر به دوران بعد از رحلت پیغمبر است؛ و این دوران، دورانی است که نگارش قرآن توسط کاتبان وحی پایان گرفته و به اتفاق همگان در مصحف یا حداقل در مصحفهایی جمع شده. بسیاری از مسلمانان به حفظ قرآن توفیق پیدا کرده بودند. خوب، حالا چطور میشود از بیم آمیخته شدن قرآن با حدیث از کتابت حدیث جلوگیری کرد؟
دوم، استدلال این است که از ظاهر استدلال اینطور به نظر میرسد که این ترس از اختلاط ناشی از دو جهت بوده: یکی اینکه حدیث را کنار قرآن و در یک صفحه یا صحیفه مینوشتند که این احتمال اختلاط را تشدید میکرده؛ یکی دیگر هم اینکه مسلمانان آن اول آگاهی دینی زیادی نداشتند و قدرت تمیز بین قرآن و حدیث نداشتند. سوال این است که آیا همه نویسندههای حدیث این را در کنار آیات قرآن مینوشتند؟
سوم، استدلال این است که اساس این نظریه هم بر همین همسطحی حدیث با قرآن به طوری که قابل تمایز نبوده و امکان اختلاط بین قرآن و حدیث وجود داشته، استوار است؛ در حالی که مدافعان نظریه از این امر غفلت کردهاند که طرح این ادعا به معنای این است که شما داری آن اجازه بیانی قرآنی را تنزل میدهی و پذیرش این مدعاست که گفتار غیر قرآن، حتی اگر حدیث باشد، میتواند همپای قرآن با همدیگر قاطی شود، در حالی که اینها کاملاً قابل تشخیص از همدیگر است و این مدعا از نظر هر محقق باریکاندیشی مردود است.
ابوریه در نقد این نظریه آورده که: «این توجیه هیچ عالم و خردمندی را قانع نمیکند. هیچ محقق جستجوگری این را نمیپذیرد، مگر اینکه احادیث را از نظر بلاغت از جنس قرآن بدانیم و معتقد باشیم اسلوب حدیث در اعجاز مثل اسلوب اعجازگونه قرآن است.» (محتوایی که از سوی هیچ کس، حتی طرفداران این نظریه، مورد پذیرش نخواهد بود، چون معنای آن ابطال معجزه قرآن و نابود کردن بنیاد مبانی اعجاز قرآن است.)
محمود سالم عبیدات بعد از ذکر این نکته که بیشتر علما ممانعت از کتابت حدیث را به خاطر بیم آمیختن قرآن با حدیث دانستهاند، اینطور میگوید: «میگوید این توجیه بعید است؛ چون قرآن معجزه است و عرب را از آغاز نزول نخستین آیه بر پیغمبر، مبهوت فصاحت و بیانش کرد.» خوب، مشخص است روایت پیامبر، جنسش از جنس آیات قرآن کاملاً متفاوت است؛ فصاحتش، بلاغتش، ادبیاتش. لذا این توجیه پذیرفته شده نیست که این کلمات با قرآن قاطی گرفته میشده و مخلوط میشده است.
آش معروف الحسنی اینطور میگوید: «میگوید کسانی که تلاش میکنند تا با این توجیه کار عمر را موجه جلوه دهند، نمیدانند که از سمت دیگر دارند به او ضربه میزنند؛ چون عمر را تا اینجا کوتهنگر و محدوداندیش و ناآگاه از شیوههای بیان و بلاغت سخن نشان میدهند که عظمت بنیان قرآن را نفهمد و چیره سخن قرآن بر دلها را تشخیص ندهد.»
اما این توجیهاتی بود که اهل سنت آوردند برای داستان ممانعت از نقل حدیث.
**حالا ببینیم شیعه چه میگوید در این داستان ممانعت از نقل حدیث؟**
حدیثپژوهان شیعی انگیزه این ممانعت را اینطور دانستهاند: اینهایی که اهل سنت گفتند، خوب قانعکننده نبود. ممانعت خلفا از نقل و کتابت و تدوین حدیث هیچ محقق منصفی را قانع نمیکند. حالا جای این سوال است که واقعاً چه انگیزهای، انگیزه واقعی برای این کار بوده؟ از نگاه محققین شیعه:
«جلوگیری از انتشار فضایل اهل بیت، سرپوش گذاشتن روی زشتکاریهای یک تعدادی از صحابه و اطرافیان پیغمبر، بنیانگذاری رأی و اجتهاد در برابر نص»، انگیزههایی است که به استناد شواهد و مدارک تاریخی، زمینهساز ممانعت خلفا با کتابت و تدوین حدیث شد؛ که حالا به اختصار برخی از این انگیزهها را بررسی میکنیم.
**اولیش: جلوگیری از انتشار فضایل اهل بیت، خصوصاً علی بن ابیطالب (علیه السلام).**
تاریخ اسلام را وقتی مطالعه میکنیم، به خوبی نشان میدهد که پیغمبر در تمام این ۲۳ سال بعثتشان، بارها بر فضیلت و جایگاه اهل بیت، خصوصاً خلافت و جانشینی علی (علیه السلام) پای فشردند. در اولین اقدام آشکار پیامبر که بعد از نزول آیه «و أنذر عشیرتک الاقربین» (و خویشاوندان نزدیکت را هشدار ده.) بود، ایشان از چهل نفر از نزدیکان و اطرافیانشان دعوت کردند و به صراحت علی (علیه السلام) را که آن روز فقط ۱۵ سال داشت، به عنوان برادر، وصی و جانشینشان معرفی کردند. اقدامی که باعث استهزای قریش نسبت به ابوطالب شد که اینها گفتند: «از این به بعد، بچهات امام است.» مسخره و دست میانداختند.
در آخرین اقدام رسمی و علنی در حجة الوداع، خیلی روشن علی (علیه السلام) را به عنوان ولی و صاحباختیار مومنان معرفی کرد و از همه مسلمانان خواست تا با او پیمان ولایت ببندند. در آستانه رحلت هم از حاضران خواستند که به حضرت کاغذ و قلم بدهند تا مطلبی را برای آنها بنویسند که مانع ضلالت مسلمانان تا قیامت بشود؛ که به اذعان بسیاری از محققین، مقصود آن حضرت تصریح بر خلافت و جانشینی امیرالمومنین (علیه السلام) بود.
فداکاری، خلوص، عبادت، ایثار و غیره در امیرالمومنین در این دوران چنان زبانزد عام و خاص و ستودنی بود که بارها از سوی خدای متعال آیاتی نازل شد یا از زبان پیغمبر تمجیدهایی و ستایشهایی نسبت به امیرالمومنین انجام شد. از جانگذشتگی و فداکاری امیرالمومنین در جنگ بدر، احد، خندق، خیبر و غیره باعث شد عباراتی بیاید، مثل: «لا فتی الا علی، لا سیف الا ذوالفقار»، «ضربة علی یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین.» اینجا در موضوع امام علی بن ابیطالب، میشود به روایاتش مراجعه کرد.
مقام و منزلت امیرالمومنین برای تمام اصحاب یک امر شناخته شده بود؛ طوری که همگان ایشان را محور حقگرایی میدانستند و به استناد گفتار پیغمبر که فرمود: «لا یبغضک الا منافق و لا یحبک الا مومن» (تو را جز منافق دشمن نمیدارد و جز مومن دوست نمیدارد)، بر اساس دوستی و دشمنی با علی، منافقان را از مومنان تمیز میدادند. گذشته از تجلیل و ستایش از علی (علیه السلام) که از سوی پیامبر به صورت آشکار انجام میشد، گاهی این امر به صورت نهانی و در حضور یک یا چند تن از اصحاب اتفاق میافتاد.
در چنین مواردی، گفتار پیغمبر از حوادث بعد از رحلت خودش پرده برمیداشت و به منزله هشداری بود برای اینکه با علی (علیه السلام) همراهی کنند و بترسند از مخالفت با او. که یکیش گفتار پیغمبر بود خطاب به همسرش عایشه فرمود که: «حواست باشد وقتی این سگهای «حواب» به تو پارس نکنند.» (که عایشه وقتی به آن منطقه رسید در جنگ جمل، سگها بهش حمله کردند و پارس کردند، این روایت پیغمبر یادش آمد.) و همینطور سخنان هشدارآمیز حضرت به زبیر که بعد از اینکه این سخنان از سوی علی (علیه السلام) به یاد آورده شد، در مذاکره خصوصی باعث بیداری زبیر شد و او میدان جنگ جمل را رها کرد. که اینها نمونههایی تاکید در بر فضایل اهل بیت و امامت ائمه هم مشهود است.
روایات ظهور امام زمان که در آنها به بسیاری از ویژگیهای آن حضرت، هماهنگ با روایات جوامع شیعی، تاکید شده است. از نگاه قریب به اتفاق محققان اهل سنت، اینها روایات متواترند. روایاتی مثل: «اهل بیتی مثل سفینة نوح، من رکبها نجی و من تخلف عنها غرق.» (اهل بیت من مانند کشتی نوح هستند، هر که سوار آن شود نجات یابد و هر که از آن باز ماند غرق گردد.) از این دسته از نمونههای این دسته از اخبار نقل شده از پیغمبر در مورد فضایل اهل بیت است.
از سوی دیگر، اینجور تجلیل برای تعدادی از اصحاب و منافقانی که ایمان و تقوا نداشتند، سخت بود، دشوار بود و باعث میشد که حس حسادت در آنها تحریک بشود. احیاناً دشمنی داشته باشند نسبت به اهل بیت و خصوصاً امیرالمومنین (علیه السلام). لذا بارها زمینههای آزار علی و فاطمه (سلام الله علیهما) را فراهم کردند. اینکه نشر فضایل علی (علیه السلام) برای تعدادی از اصحاب سنگین بود، از نگاه پیغمبر هم پنهان نبود.
بهترین شاهد این مدعا، اشاره خود قرآن در آیه ابلاغ است که فرمود: «یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْكَافِرِینَ.» (ای پیامبر! آنچه را از طرف پروردگارت بر تو نازل شده، ابلاغ کن، و اگر نکنی رسالت او را به جا نیاوردهای، و خداوند تو را از (شر) مردم حفظ میکند؛ خداوند قوم کافران را هدایت نمیکند.) "که تو را از مردم نگه میدارد." معلوم میشود که افرادی بودند که قصد آسیب داشتند و پیغمبر نگران بودند از جانب آنها این ابلاغ ولایت علی (علیه السلام) چه خطری داشته برای پیغمبر، چه نگرانی داشته که خدا اعلام کرده که من محافظت میکنم و این نگرانی را برطرف میکنم؟ آیا جز این است که پیغمبر از ریشههای تعصبات جاهلی مردم که هنوز در دلهای تاریکشان (و در تاریکخانههای دلشان) مانده بود و از حاکمیت ارزشهای غیر الهی در اندیشه آنها نگران بود؟
پیغمبر میدانست که پذیرش ولایت و وصایت یک جوانی که فقط ۳۳ سال عمر مبارکش است و از بنیهاشم مثل پیغمبر و خیلی هم سختگیر و جدی در اجرای عدالت و احکام، برای خیلیها سنگین و ناگوار است. این نگرانی البته بعدها به واقعیت پیوست و باعث ۲۵ سال خانهنشینی امیرالمومنین (علیه السلام) شد. این مخالفتها و حسادتها تا زمان حیات پیغمبر ادامه داشت، اما به هر حال حضور پیامبر مانع از گسترشش میشد ولی بعد از رحلت پیغمبر، زمینه برای آشکار شدن و عینیت بخشیدن به تمام دغدغههای درونی بسیاری فراهم شد و آنها به آرزوی دیرینهشان که همانا سپردن علی (علیه السلام) به چاه فراموشی و محو او از تاریخ بود، دست پیدا کردند. و حالا که آمده بودند و زمام کار را در دست گرفته و بر سیاست چیره شده بودند، با فرهنگ و اندیشه مسلمانان که سرتاسر با فضایل علی و اهل بیت عجین شده بود، باید یک چارهاندیشی میکردند.
منطقیترین کاری که یک سیاستمدار در این شرایط انجام میدهد این است که آن اسناد مکتوب را از بین ببرد، و جلوگیری کند از ثبت اسناد جدید، و ممانعت کند از انتشار محتوای اسناد. این همان کاری است که ابوبکر و عمر انجام دادند. و عمر هم البته نظم را بر درایت شخصی که نداشت، بلکه با مشورت مشاورانی مثل مروان این را دنبال کرد. و به هر حال، عمر و ابوبکر روایات مکتوب خود و اصحاب پیغمبر را طی دستورالعملی گردآوری کردند و سوزاندند.
آیا این از کتابت هرگونه حدیث، به استثنای روایت احکام (آن هم به صورت محدود)، جلوگیری نکردند؟ آیا آنها با فراخوانی ناقلان حدیث به مدینه، و زندان انداختن تعدادی از اینها، از انتشار احادیث جلوگیری نکردند؟ این پس انگیزه اول بود در منع حدیث از نگاه شیعه: انگیزه اول، جلوگیری از انتشار فضایل امیرالمومنین و اهل بیت.
**انگیزه دوم: آن روایاتی که نکوهش خلفا است، محو بشود.**
این هم انگیزه دوم. انگیزهای که حکام را واداشت تا فضایل اهل بیت را پنهان کنند، به صورت کاملاً طبیعی آنها را مجاب کرد که روایاتی را که در آنها به نحوی نکوهش اینها و طرفدارانشان بود، محو کنند؛ چون سیاست تحکیم دستگاه حکومتی خلفا، آن وقتی به طور کامل محقق میشد که هم فضایل علی (علیه السلام) فراموش شود و فرزندانش، و هم نکوهش مکتب خلفا فراموش شود. که اینها برای اینکه به این هدف برسند، از دو شیوه استفاده کردند:
**شیوه اول:** این بود که روایات دروغین بسازند و با این روایات دروغین، شخصیت پیغمبر را در حد یک انسان معمولی پایین بیاورند. انسان پر از لغزش. همین کارهایی که آقای روحانی هم میکرد، دیگر یادتان هست دیگر؟ میگفت که «پیغمبر هم قابل نقد است.» (بهار آقای روحانی هم یا عمر و ابوبکری در وجودش بود که گاهی نمایان میشد.) تا یک آدم معمولی پایین میکشیدند پیغمبر را. انسان پر از لغزش که گاهی کارهای ناروایی مثل دشنام، ناسزاگویی و لعن اشخاص از آنها سر میزند. این کار باعث میشد که کسی به این حرفهای نکوهشآمیز پیغمبر برای قضاوت منفی در مورد اشخاص استناد نکند. یعنی پیغمبر اگر یک جایی در مورد کسی یک چیزی گفته، به هر حال عصبانی بوده، پیغمبر هم بشر است دیگر. حالش بد میشود. استناد نکنی که حالا پیغمبر یک جا در مورد فلانی، فلان حرف را گفته است.
**و هدف دوم:** این بود که با مخالفت با نقل، کتابت و تدوین حدیث، خاطره این گونه روایات را از اذهان پاک کردند تا در یک فرصت مناسب بتوانند روایاتی را در ستایش اینها بسازند و بین مسلمانان منتشر کنند. که اینها بحثهای مهمی است، بحثهای تاریخی جدی است. ببینید چه به سر فرهنگ ما بردند و چه مدلی شیاطین چه کار میکنند. این حجم از روایاتی که در مذمت آل ابوسفیان بود، آل مروان بود، همه را محو کردند و بعدها شروع کردند حدیث جعلی ساختن در فضیلت اینها و بها دادن به اینها در جامعه اسلامی. خیلی عجیب است. این شگرد منافقین و شیاطین امروز هم هست. امروز هم هست. شما ببینید آقای منتظری، که امام آنطور تعابیری در موردش داشت، چه جور سفیدش کردند. و الان آقای پزشکیان میرود زیر عکسش مینشیند در قم و همینطور. یعنی یک شگردی است این که یک چهرههای سیاه را به مرور سفید کردن و چهرههای سفید را به مرور سیاه کردن. این هم شگرد است. نهضت آزادی را سفید کردند. احزاب مختلفی که مطرود امام بودند، اینها را سفید کردند. منافقین را اعدامهای سال ۶۷ یادتان هست؟ سال ۹۶ چه کار کردند؟ قضیه را کاملاً برگرداندند و عوض کردند. به هر حال، اینها شگردهایی است که اینها دارند. در صدر اسلام این رقم…
در آن شیوه نخست که عرض کردیم، اینها روایاتی را آوردند نظیر این روایت زیر از زبان حضرت جعل کردند:
«اللهم إنّما أنا بشر، فیوماً رجل من المسلمین سببته أو لعنته أوجلدته فاجعلها له زکاة و رحمة.» (خدایا، من بشری بیش نیستم. گاهی یک کسی از مسلمانان را دشنام دادم یا لعنت کردم یا تازیانه زدم، پس این را برای او زکات و رحمت قرار بده.) «از دست ما در رفته دیگر. اشتباه کردیم.» (معاذالله!) طبق این دسته از روایات، پیغمبر تصریح میکند که من بشری بیش نیستم، ولی این جای شگفتی ندارد؛ چون بارها در قرآن روش تأکید شده. با این تفاوت که طبق تصویر قرآنی، پیغمبر بشری معصوم و پیراستهدامن است، ولی طبق این روایت او مرتکب لغزشهای شگفتآوری میشود و ضمن اینکه میخواهند بگویند که لعن و دشنام پیغمبر باعث هیچ منقصتی برای کسی نمیشود، بلکه به عکس، پیغمبر از خدا میخواهد که این را باعث قرب و رشد و رحمت او قرار بدهد. دعای پیغمبر هم که مستجاب است! هر کسی که پیغمبر لعن کرده، اصلاً میرود بالا به جای اینکه بیاید پایین. لذا اگر پیغمبر ابوسفیان را لعن کردند، معاویه را، برادرش یزید را لعن کردند، یا وقتی معاویه و عمرو عاص را اینطور نفرین کردند که: «خدایا اینها را در فتنه به سختی گرفتار کن و در دوزخ به بدترین وضعی سرنگون کن»، یا خاندان بنیامیه را شجره ملعونه در قرآن دانستند، یا مروان بن حکم را موقعی که به دنیا آمد، به جای اینکه دعا کند، نفرین کردند، همه اینها مایه کمال و رحمت برای اینهاست. (پیامبر عصبانی بودند، یک چیزی گفتند!)
مخالفت قریش با کتابت حدیث توسط عبدالله بن عمر (عبدالله بن عمرو بن عاص)، بهترین گواه مدعاست. اینها خطاب به او گفتند: «آیا هر چه از پیغمبر بشنوی مینویسی در حالی که پیغمبر بشری است که گاهی حالش خوب است، گاهی حالش بد است، یک چیزهایی میگوید؟» (معاذالله!) پیداست اونی که مورد نظر قریش بوده، احادیث فضایل و رذایل اشخاص است که از نظر آنها در حال خوشنودی شخصی بیان شده و فاقد اعتبار است. وگرنه احادیث احکام و اخلاق و اینها به کسی آسیب نمیزند. اینها هر چند هم باشد، اتفاقاً خوب است نقل اینها برای سیاست حکام و خلفا و اینها، خوب هم هست. لازم است دیگر. مردم را مشغول به همین احکام و اخلاق و اینها میکنند به اسم اسلام، سواری بگیرند از ملت. آن بخش، آن لبه تیز کلام پیغمبر، همان جایی است که در مورد اشخاص نظر داده و بعضی را بالا برده و بعضی را پایین آورده. او آسیب میزند به دم و دستگاه ما. آنها را باید یک جوری با یک طراحی از بین برد. که همین طراحی را کردند که طراحی نسبت به منع حدیث بود.
یکی از محققین مصری مینویسد که: «گروههایی از مردم را پیغمبر لعن کرد و کسانی را طرد کرده بود. جلوگیری از نشر احادیث پیغمبر باعث میشد که کمکم چگونگی اینها از یاد برود و داوری پیغمبر در مورد آنها فراموش بشود و حکومت در بهرهگیری از این افراد در بین مردم مشکلی نداشته باشد.» چقدر ناآشناست برای ما! یک کاری میکنند که فراموش میشود. فتنه ۸۸. این همه تعابیر رهبری در مورد فتنه، سران فتنه. انگار نه انگار. طرف میآید میگوید من ذوب در رهبریام. بعد میگوید «یکیشان را که آزاد کردی، من این سران فتنه را آزاد میکنیم شماها.» (به اینها میگوییم فتنه و فتنهگر.) آره، بهش میگویند که: «نظرت در مورد اصحاب فتنه؟» میگوید: «شما به اینها میگویی فتنه؟» اینقدر راحت قضیه را ماستمالی میکنند، سر و تهش را هم میآورند و هیچی به هیچی. آخرش هم ایشان آدم نظام و رهبری و اینها میشود و آن هم یک سوءتفاهم و یک مسئله شخصی بوده و صدایش را هم درنیار. به مرور هم فراموش میشود. اول فراموش میشود، بعدها در مسیر جعل ضِد میشود. اصلاً میآییم میسازیم که اصلاً رهبری در مورد سران فتنه چه تعابیر قشنگی هم به کار بردند! چقدر در مدح اینها حرف زدند! اینجوری است این داستانیست که ما در تاریخ داشتیم و اینجا عمارها در میدان روایت، در جنگ روایتها، نقششان فهمیده میشود. این جنگ روایتها خیلی مهم است. این یک بخشی از این متنهایی که داری میخوانیم، همین داستان جنگ نرم خودمان و جنگ روایتهاست که خیلی مهم است. اینها شگردهای شیاطین در جنگ روایتهاست؛ در میدان روایت، در میدان روایتگری که باید بهش توجه داشت.
مخالفت با مصحف حضرت امیر را هم باید بر همین اساس ارزیابی کنیم؛ چون بر اساس مدارک تاریخی، از جمله ویژگیهای مصحف حضرت امیر (علیه السلام)، گذشته از رعایت ترتیب آیات و سور، ارائه تفسیر و تاویل و اسباب نزول بوده که به تبع بسیاری از حقایق تاریخی در لابلای آیات مرتبط ارائه شده بود. این هم که مخالفت کردند با آن مصحف امیرالمومنین همین بود. میآمد کاسه کوزهشان را به هم میریخت و معلوم نبود بعداً با آن مصحف چه بلایی سر آن مصحف در میآورند. احادیث پیغمبر را اینطور سوزاندند، با مصحف چه میکردند! این بود که امیرالمومنین مصحف را پنهان کرد و در دست اهل بیت مانده که از این خطرات در امان باشد.
**میرسیم به سومین انگیزه در نگاه شیعه. سومین انگیزه ممانعت از حدیث چی بوده؟ این بوده که آقا اجتهاد در برابر نص و اینها را تقویت بکنند.**
بعضی صاحبنظران شیعه بر این باورند که هدف خلفا از (منع) نقل و کتابت حدیث، این بود که زمینه برای رایگرایی و گریز از روبرو شدن با نصوص دینی فراهم شود. یعنی به جای اینکه بگویند آقا قرآن این را گفت، پیغمبر این را گفت، هی بیایند ضریب بدهند به اینکه خلیفه این را گفت، اولی این را گفت، دومی این را گفت، فلانی این را گفت. اینها را بکشند بالا. هی نگویند پیغمبر این را گفت، فلانی این را گفت، پیغمبر این را گفت، قرآن این را گفت. یک کم بگوییم فلانی این را گفته باشد. الان که در جهان اهل سنت، گاهی آدم احساس میکند «فلانی این را گفت» از «پیغمبر این را گفت» مهمتر است. پیغمبر هم نگفته باشد، خیلی مهم نیست. مهم این است که فلانی این را گفته باشد؛ اولی گفته باشد، دومی گفته باشد. کما اینکه دیدید در قضیه متعه، رسماً آمد اعلام کرد پیغمبر این را حلال کرده و من حرامش میکنم. بعضی مسائل این شکلی را بدون هیچ واهمهای اینها اعلام کردند. اجتهاد در برابر نص کردند و با حکم پیغمبر به صورت شفاف و واضح مخالفت کردند. خدا بر عذاب و عقوبتشان بیفزاید.
استاد شهرستانی در این باره اینطور آورده: «میگوید از بحثهای گذشته به این نتیجه میرسیم که عاملان حقیقی پنهان در ورای منع حدیث، عامل حقیقی پنهان در ورای منع حدیث فقط این نبود که فضایل اهل بیت مخفی شود، بلکه این بود که یک فضای فقهی جدیدی آفریده شود تا خلفا بتوانند از آنجا خلأ ناتوانی (فقهی) مردم را پر کنند.» میدانستند که شارع، خدا و پیغمبر است. برای همین میخواستند که احکام را فقط از کسی بگیرند که از خواص پیغمبر باشد، از اسرار تنزیل و تاویل قرآن آگاهی کامل داشته باشد.
از طرف دیگر، قضایایی که خلیفه را ناگزیر میکرد به فتوا طبق نظر خودش، اینها در نصوص روایی نیامده بود و ناگزیر از اجتهاد بود. دست دیگران را باز گذاشت تا او را در اجتهاد و رأی معذور بدارند. اینجوری بود که ممانعت شد از تدوین حدیث که این زمینه را ایجاد میکرد برای رأی و اجتهاد خلیفه در برابر حدیث. خلأ ایجاد میشد و در آن خلأ باید یک چیزی میگفت دیگر.
عبدالهادی فضلی بر این باور است که: «عامل اساسی در منع تدوین حدیث که او را میشود در پرتو بررسی حوادث شکلگرفته بعد از سقیفه و معتبر شناخته شدن رأی و اجتهاد در برابر نص دریافت، از بین بردن نصوص یا اندک ساختن آن بوده. به ویژه آن دسته از نصوص که با فضایل اهل بیت مرتبط بود تا بدین وسیله جریان رأی در برابر نصگرایی تقویت بشود و در میدان سیاست به کار خلفا به ویژه خلیفه دوم روی آوردند.» به رأی و اجتهاد در برابر نص روی آوردن از مسلمات تاریخی است که مورد پذیرش بسیاری از صاحبنظران اهل سنت قرار گرفته است. دکتر اولین استاد مدرسه رأی، عمر بن خطاب است. به ویژه از گسترش دامنه حکومت اسلامی در پی فتوحاتی که در دوران او رخ نمود و او با مسائلی نوین روبرو شد. احمد امین هم معتقد است که عمر روشنترین مصداق به کارگیری رأی و اجتهاد در مسائل و رخدادهاست. از او آراء فراوانی نقل شد.
**خوب، حالا این ممانعت از حدیث چه ضررهایی داشت برای ما؟**
پس این را فهمیدیم که انگیزه الهی نداشته و فقط برای این بود که پایههای حکومت خلفا محکم بشود. حالا ببینیم ضررها چه بود.
**ضرر اولیش این بود که حلقه اتصال اسناد روایات از بین رفت.**
جلوگیری از نقل و کتابت حدیث طی ۱۰۰ سال، معنایش این است که حلقه اتصال روایات بین تابعان و پیامبر عملاً از دست رفته؛ چون که بیشتر صحابه پیغمبر تا قبل از اینکه سده اول تمام بشود، از دنیا رفتند. بیشتر صحابه پیامبر به استناد منابع تاریخی، آخرین صحابهای که از دنیا رفت، ابوالطفیل عامر بن واثله بود که ۸ سال حیات پیغمبر را درک کرد. در سال ۱۱۰ هجری، وقتی که ۱۰۸ سالش بود، از دنیا رفت. خوب، سوال این است که واقعاً چند تا از صحابه همچین عمر طولانی داشتند؟
حالا اینجا یک نقل قولی میآورند. این هم جالب است. شخصیت سیاسی به نام معمر قذافی، رئیس جمهور مخلوع معدوم لیبی، که حالا وقتی این کتاب نوشته شده، رئیس جمهور کنونی لیبی بوده، میگوید که: «کتاب مقدس موجود کنونی که تورات و انجیل باشد، دچار تبدیل و تغییر شده و فاقد صحت است؛ چون در کتاب مقدس نامی از محمد برده نشده، در حالی که به یقین میدانیم نام پیغمبر، چنانکه در قرآن آمده، در تورات و انجیل هم برده شد. پس تورات و انجیل دچار تحریف شده است. میپرسیم چه جور تدوین شدند؟ تماماً مثل حدیث شریف. به این معنا که میگوییم سالیانی پس از عیسی، گروهی از مردم که مسیحیها به آنها فرستادگان میگویند (متی، یوحنا، مرقس و پولس) آمدند و گفتند ما انجیلی را که خدا به عیسی فرستاد از حفظ داریم. این امر باعث ظهور چهار تا انجیل مختلف و متفاوت شد. درباره حدیث هم در قرن دوم و پس از سالیان طولانی از رحلت پیغمبر گفتند که احادیث پیغمبر را (از حفظ داریم). و معنای این سخن این است که مسلمانان بعد از گذشت دو قرن از وفات پیامبر، بنای ثبت احادیث را گذاشتند و بعد از دو قرن، کسی از معاصران پیغمبر زنده نبود تا حدیث صحیح را جمع کند. وقتی در دوره جمع و تدوین حدیث، هیچکدام از صحابه در قید حیات نبودند، چطور توانستند احادیث صحیح را بنویسند؟ چنین گردآوری به معنای تکیه کردن بر شنیدهها و معناً بودن اسناد است. پس پیغمبر از دنیا رفته و کسان پس از او هم از دنیا رفتند. حالا در هنگام جمع حدیث، کسی مدعی میشود که پیغمبر چنین فرموده. این حدیث فاقد سند است.»
این هم کلام محمد قذافی. به قول ماها: «دو کلمه از مادر عروس.» میبینید که این چهره سیاسی با تشبیه روایات به کتب مقدس، به خاطر تاخیر زمان تدوین از زمان حیات پیامبر و صحابه و احتمال اینکه تحریف و تبدیل و خطای حافظه و فقدان سند و اینها راه پیدا کرده باشد، روایت را فاقد اعتبار میداند. ما نمیخواهیم صحه بگذاریم به گفتار قذافی و بگوییم از هر جهت درست است، بلکه مقصود اینکه ممانعت از تدوین حدیث طی صد سال و شروع به تدوین بعد از دو قرن، همچین شبهاتی را به وجود میآورد.
استاد حسینی جلالی هم تشکیک میکنند در سنت نبوی به عنوان یکی از زیانهای (منع حدیث). یعنی این تشکیک در سنت نبوی را یکی از زیانهای ممانعت از کتابت حدیث نقل میکنند. که این گفتار برخی خاورشناسان، مثلاً گلدزیهر، معتقد است که تمام روایات تدوین مجعول است. تمام کتابهایی که تالیف شده در زمینه گردآوری حدیث که منصوب به قرن اول است، اینها همه ساختگی و فاقد اعتبار است. و پیداست که اگر از کتابت حدیث جلوگیری نمیشد و حلقه احادیث تا عصر پیغمبر اتصال میداشت، رخنهای برای تشکیک در اعتبار سنت نبوی از سمت (امثال) او یا امثال محمد قذافی ایجاد نمیشد.
**خوب، ضرر دومی که داشت برای ما این داستان منع حدیث چی بود؟ ضرر دوم این بود که وضع در روایات رخ داد.**
پدیده جعل و وضع، تلخترین حوادث فرهنگی تاریخ اسلام است که در حقیقت یک جنگی بود از دین علیه دین. اونی که جاعلان حدیث میساختند، روایاتی بود که به خاطر انتصاب ظاهرشان به پیغمبر قداست و اعتبار کاملی داشت. با این حال، به مثابه تیشههایی بودند که پیوسته در حال قطع ریشه اسلام و تخریب مبانی عقیدتی و اخلاقی اسلام به کار بسته میشدند. بررسی تاریخ جعل حدیث حقایق بسیار ناگواری را به دست میدهد. به عنوان مثال، در بین عوامل و انگیزههای جعل حدیث، از انگیزه الحاد و ستیز عقیدتی با دین نام میبرند و روایاتی را که فقط این گروه با همچین انگیزهای ساختهاند، حدود ۱۴ هزار روایت شمردهاند. (۱۴ هزار روایت جعلی معروف.)
وقتی که محمدبن سلیمان، زندیق معروف، ابن ابی العوجاء را دستگیر کرد و حکم اعدامش را صادر کرد، اینطور اعتراف کرد: «به خدا قسم، بین شما ۴۰۰۰ روایت جعل کردم که در بین آنها حلال را حرام و حرام را حلال معرفی کردهام. در روز روزه شما را به افطار و در روز افطار شما را به روزه وا داشتهام.» حالا اگر سایر انگیزهها، مثل انگیزههای مذهبی، سیاسی، اخلاقی و غیره را هم اضافه کنیم به این انگیزه (یعنی ستیزه دینی)، میبینیم که انبوه زیادی از روایات جعلی پیش روی ماست.
لذا اگر میخوانیم که بخاری از بین ۶۰۰ هزار روایت فقط بیش از ۷۰۰۰ روایت را انتخاب کرد و در «صحیح» خودش آورد، و مالک از بین ۱۰۰ هزار روایت فقط ۳۰۰۰ روایت (آورد)، ابوداوود از بین ۵۰۰ هزار حدیث فقط ۵۲۰۰ روایت (آورد)، مسلم از بین ۳۰۰ هزار روایت فقط ۷۲۰۰ حدیث (آورد)، احمد بن حنبل از بین ۷۵۰ هزار روایت حدود ۳۰ هزار تا را آوردند، جای شگفتی نخواهد داشت.
با صرف نظر از روایات ضعیف و موضوعی که در این جوامع روایی وجود دارد و به رغم اینکه بسیاری از روایات مجعول از صحیفه تاریخ محو شده، یکی از محققان معاصر اهل سنت در مقدمه کتاب «موسوعة الاحادیث و الآثار الضعیفة و الموضوعة»، ۷۸ عنوان کتاب در زمینه تبیین و معرفی روایت مجعول معرفی کرده است. همه اینها نشانگر گوشههایی از گستردگی دامنه پدیده شوم جعل و وضع روایات است.
حالا باید صادقانه پرسید: اگر خلفا با نقل و کتابت حدیث مخالفت نمیکردند و این میراث گرانسنگ به صورت اسناد مکتوب در میآمد، آیا حدیث با این چنین گستردگی جعل میشد؟ آیا اگر خلفا خیرخواه دین و مسلمانان بودند، نمیبایست در مییافتند که هزاران دشمن خارجی و داخلی، اعم از زنادقه، یهود، فرقهسازان و غیره در کمین فرصت مناسب برای تخریب پایههای دین هستند؟ آیا آنها قرآن نخوانده بودند که خدا در بلندترین آیه، فقط برای جلوگیری از خطا و اشتباه و فراموشی، از مسلمانان میخواهد به هنگام قرض دادن به همدیگر، آن را مکتوب کنند و حتی به امضای شاهدهایی برسانند؟
به عبارت روشنتر، حتی اگر خطر جعل هم وجود نداشت، خطر فراموشی و خطای در نقل روایت که طبیعت طبیعی هر انسانی است، نگارش حدیث را ضروری میکرد. چطور که خلفا برای کتابت قرآن، به رغم نگاشته بودنش در زمان پیامبر به صورت «صحف» و گردآوری به صورت «مصحف»، خودشان را به زحمت انداختند تا آنجا که عثمان بعد از مشورت با صحابیان، مصاحف پراکنده را در آتش سوزاند؛ با آنکه شمار زیادی از مسلمانان حافظ قرآن بودند و احتمال خطا و جعل به خاطر اعجاز ساختاری و همینطور تضمین الهی درش وجود نداشت. ولی در مورد حدیث نه تنها به کتابت و تدوینش تشویقی به عمل نیاوردند، بلکه با شدت و با استفاده از تمام قدرت مانع انتشار و ثبت شدن آن شدند. آیا آنها و کسانی که کار خیانتآلودشان را توجیه کردهاند، در پیشگاه تاریخ پاسخی درخور دارند؟
برخی از محققان منصف اهل سنت خود به این حقیقت اذعان کردهاند که منع تدوین حدیث، زمینهساز راه یافتن جعل حدیث شده است. یعنی همین که نگذاشتند اینها حدیث نشر پیدا کند، باعث شد که بازار آزاد برای حدیث ایجاد شده و حدیث جعلی رونق گرفت. محمد ابوریه در این باره میگوید که: «از جمله آثار تاخیر تدوین حدیث تا اولای قرن دوم، گسترش بدون حد و مرز و بدون ضابطه باب وضع و گسترش دروغ بود تا آنجا که شماره روایات مجعول به هزاران روایت رسید و بسیاری از آنها در میان آثار و نگاشتههای مسلمانان در شرق و غرب جهان اسلام راه پیدا کرد.»
خوب، این شد دوره اول تدوین حدیث در اهل سنت. انشاءالله دوره دوم (را) شنبه، به عنایت الهی، با هم خواهیم خواند. اگر بشود شنبه کل این فصل دو را تمام کنیم که خیلی خوب میشود. فصل سه انشاءالله. به عنایت الهی زودتر کتاب را تمام کنم. حالا نمیدانم دوستان با بحث ارتباط برقرار کردند؟ بحث خوبی است، مطالب خوبی دارد، نکات خوبی دارد. ما هم دیگر حالا تند تند میخوانیم. همینجوری اگر هفتهای یک دانه کتاب بخواهیم (بخوانیم، زود) تمام میشود. همینجور تند تند بخوانیم، یک بحث را میشود ارائه کرد و سریع به اتمام رساند. امروز هم سی و خردهای صفحه خواندیم. الحمدلله سی و یکی دو صفحه خواندیم. خدا را شکر، ماشاءالله. شنبه بحث را ادامه خواهیم داد. در این تاریکی، به یاد تاریکی شب اول قبر از همه دوستان التماس دعا داریم. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوم
آشنایی با علوم حدیث
جلسه سوم
آشنایی با علوم حدیث
جلسه چهارم
آشنایی با علوم حدیث
جلسه پنجم
آشنایی با علوم حدیث
جلسه ششم
آشنایی با علوم حدیث
جلسه هشتم
آشنایی با علوم حدیث
جلسه نهم
آشنایی با علوم حدیث
جلسه دهم
آشنایی با علوم حدیث
جلسه یازدهم
آشنایی با علوم حدیث
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات آشنایی با علوم حدیث
جلسه ششم
آشنایی با علوم حدیث
جلسه یازدهم
آشنایی با علوم حدیث
در حال بارگذاری نظرات...