متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم
«اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضا»
این صفحه را اول سریع، در حد ترجمه تفسیر المیزان، توضیح دادهایم. کلاً این صفحه چیزی ندارد و من متن کتاب آیتالله جوادی را آوردهام. فرصت پیشمطالعه نداشتم؛ ولی اگر دوست داشتید، بعداً نکاتی از آن هم عرض میکنم. دوست دارید؟ خب، چون جواب بخواهم، میروید میخوابید. درست است؟
«و من الشیاطین من یغوصون له»؛ بعضی شیاطین بودند که برای حضرت سلیمان غواصی میکردند. شیطان غواصی کند، از جنس آتش، میرود تو آب! بعد «و یعملون»، عمل میآوردند دریایی. شیاطین هم بودند. تسخیر شیاطین، تسخیر تکوینی شیاطین؛ اینجاها حرف جمعش نمیشود کرد. تسخیر شیاطین چیست؟ خب، اینها جن بودند؛ بعد شیطان هم بودند؛ جنهای بد بودند. جن بد هم تسخیر شد. در نظام تکوین، کلاً همه عالم از اراده ولیاللهالاعظم سبقت نمیگیرد. همه شیاطین هم در مسیر اراده ولیاللهالاعظم حرکت میکنند؛ به اراده تکوینی، نه اراده تشریعی که باز خلط شود. امام زمان – آقا سید حسن نصرالله ظاهراً فرموده بودند که من کنگره آمریکا را من با اراده خودم میتوانم تصمیماتش را عوض کنم. این اولیا خدا این اراده، اراده تکوینیه. اراده بکنند. این امام زمان، حضرت آقا فرمودند که ماجرای شهادت حاج قاسم یومالله بود. پلاک غبار گرفته چشمشان ببینند «ان الله معنا»، یعنی امام زمان اراده کردند حاج قاسم به یک نحوی به شهادت برسد که این خیرات برسد. بعد آن وقت به ترامپ احمق دیوانه -به قول آقای ارجمند رئیسجمهور حمال آمریکا- به آن هم گفتند که بیا این دکمه را بزن و تو هم این کار را بکن و چه میدانم، مثلاً واسه تو. این قاتلین، همه به اذن ولیاللهالاعظم اقدام کردند؛ به اذن تکوینی، نه تشریعی که من خود حضرت هم بشوم قاتل. معلوم است به اذن تکوینی، نظام عالم به سمت خیر است، به سمت حق است. این را باز من چون چند بار هی گفتم، جاهای مختلف مثال مثال خیلی خوب و دقیقی است، باز هم عرض میکنم: یک معلم، سؤال چهارگزینهای وقتی طرح میکند، از این چهار تا، سه تایش حتماً غلط است. معلم دارد پیش روی آن شاگرد سه گزینه غلط میگذارد. این میشود اینی که این شیاطین همه به امر خدا دارند کار میکنند. اینها همان سه تا گزینه غلطند؛ سه تا گزینه غلط، یک گزینه درست است. این استاد حکیم، حکیمانه سه گزینه غلط میدهد. در تسخیر او، سه تا گزینه غلط از دستش در نرفته. با اراده و قدرت و علم مطلق، باطل نمایان به شما، تا حق جلوه کند، تا حق اختیار شود، تا به اختیار حق، کمالی در شما بروز پیدا کند. میشود تست درست، میشود نمره کامل. اگر گزینههای غلط نبود، تست درست معنا نداشت. نمره کاملی فرض نمیشد. روشن است عزیزم؟ معلوم است دیگر این استاد حکیمانه سه گزینه غلط میدهد. شگرف! شگفت! شگفت! این حرفها از اینها شگرف بوده. شگفت! شگفت! کدام گزینه درست؟ حکیم نبوده، جاهل بوده. شبهه بیفتد، شبهه، شبهات، لعنها شبهت بالحق، یک همچین شبیه حق است. خدا فرصت میدهد به شبهه. حضرت آقا قبل از انتخابات سال ۹۲ فرمودند که دلها دست خداست. هر کی که خدا بخواهد از این صندوق بیرون میآید. صندوق رأی شد لپ لپ. خب این هم دست خداست؛ بله دست امام زمان است. ۹۲، ۹۴، ۹۶ و حتی ۹۸ در بیاید. البته ما نقش خودمان را نمیخواهیم دستکم بگیریم. اشتباهات ما حتماً اثرگذار است، سر جای خودش. دستی در جریان است. این دست شیاطین هم در تسخیر اوست. شیاطین هم با اذن و اراده او کار میکنند. شیاطین هم کارهایی که او میخواهد را انجام میدهند. شیاطین هم آخر کارهایی میکنند که باز تهش به جریان حق تمام میشود. کلاً عالم دارد به سمت حق میرود: «الی الله المصیر»؛ همیشه همینجور بوده. حرکت جوهری عالم به سمت حق و حقیقت بوده. مگر میشود عالم مسیرش معکوس بشود؟ غلبه میکند. دوره طواغیت میشود. این چی میشود؟ اینجا هم حق دارد تجهیز میشود، خاص میشود، خالص میشود، ناب میشود. اینها فتنه برای اهل حق است؛ کما اینکه مهاجرت از ابراهیم، ملت امت واحده علیالکفر بودند؛ ولی باز به نفع حضرت ابراهیم تمام شد. درست است؟ باز به نفع جریان حق تمام میشود. هیچ فرایندی نیستش که توش باطل جلو بزند از حق، حق عقب بیفتد. شیاطین غلبه بکنند. شیاطین دست برتر پیدا بکنند. شیاطین تحت اراده و اختیار ولی امر او، شیاطین را به بازی میگیرد. اینها مهرههای خدا. «لله جنود السماوات و الارض»، لذا روی این معنا حالا ببینید بعضی حرفهایی که فهمیده نمیشود و هی رم میشود به صوفیگری و توهم و کفر و عناد و این حرفها، به خاطر عدم فهم مسئله است. آقا قرآن میگوید: «لله جنود السماوات و الارض». همه عالم جنود خداست؛ حتی فرعون، حتی نمرود، حتی ترامپ. ترامپ هم جزء سپاه خدا. همین بسته برای اینکه شما گردنتان زده بشود. شما کافرین، ملحد، بیدین، نجس. اینکه سپاه خداست، یعنی چی؟ یعنی فضیلتی برای او هم به حساب میآید یا نمیآید؟ نه، او صاحب فضیلت به حساب نمیآید. او مهره دست خداست، از دست خدا که در نمیرود. ولو خودش کافر است و هیچ بهرهای ندارد از این کاری که خدا دارد از او میکشد. «ان الله یؤید هذا الدین برجال لافق له ان الله یؤید هذّ الدین». از اون روایت عجیب و غریب. امثال من هم خیلی به این روایت نیاز داریم. خدا این دین را با کسانی تأیید میکند که هیچ بهرهای از این دین ندارند. گول نخورید. حالا چهار نفر آمدند مثلاً صحبتهایتان را گوش میدهند، کتابتان را میخوانند، منبرتان مینشینند؛ بعد میگویند که آقا مثلاً ما را متحول کردی، ما را جذب کردی. گول نخور، جوگیر نشو. فکر نکن چیزی شده. تأیید میکند. فاجر تأیید میکند. بعضی مسئولین ما گفتمانساز مبارزه با آمریکا و صهیونیست و اینها شدند. الان ببینید به چه وضع خزعلی رسیدند! خودشان دل اپوزیسیون. خدا بخواهد کارش را راه بیندازد، میآید با همین رجل فاجر. با الذین لا اخلاق لهم، به تعبیر قرآنیاش. با شیاطین. شیاطین تو مشت ولیالله. یک مسئول فاسد، بلکه جاسوس. این دین تأیید میشود. این انقلاب پیش میرود. انقلاب مستحکم میشود. با بنیصدر، انقلاب بیمه شد، از فتنهها عبور کرد. پادزهر دیگر آقا به این تن، در یک زهر خفیفی وارد میشود؛ ولی آن اسکلت کلی، آن چهارچوب کلیه تن، یک جوری است که این زهر تو این تن که میآید، عملکردش آخر عملکرد دفاعی، موجب سلامت آن تن میشود. چون هارمونی کلی این تن را چی تشکیل داده؟ سلامت مزاج عالم حق است -به تعبیر علامه حسنزاده آملی- ساختار عالم حق است. باز به تعبیر علامه در تفسیر سوره یوسف -که با هم خواندیم- ساختار عالم حق، باطل هم که میآید، مزاج عالم تبدیلش میکند به حق. دروغ هم که میآید، مزاج عالم تبدیلش میکند به صدق. زلیخا فتنهانگیزی میکند برای یوسف، آخر به نفع کی میشود؟ یوسف! «و الذین کفروا»، داشته باشید اینها را. آقا خیلیها «میکدون کید و خودت کید منه». دقت: مکیدون، نقشه میکشد برای تو. من نقشه کشیدم برایش که برایت نقشه بکشد. نقشه کشیدن او جزئی از نقشه من بود که گفتم بنشین برای نقشه بکش، ببینم. خدا زد پس کله ترامپ و این احمقهای آمریکایی که یک همچین غلطی کردند. نقشه خدا بود. بنشین، قاسم سلیمانی، حذفش کن، ببینم. میخواهم نابودت کنم. معلمی که دنبال سوژهای از یک شاگرد میگردد؛ قاضی که دنبال سوژه از یک متهم، نقشه میکشد که به او فرصت بدهد که او نقشه بکشد، که با نقشهای که میکشد خود را نابود کند، خود را رسوا کند، خود را ذلیل کند. روشن است عرض من آقا جان؟ «کفَروا هم المکیدون». خدا این دین را تأیید میکند. جوگیر نشویم، گول نخوریم، فکر نکنیم کسی هستیم، چیزی هستیم، کاری داریم. بیشتر میکند. گاهی نقش آدم در مسیر حق، نقش مترسک گذاشتن سر مزرعه است. باد میخورد، این لباسش تکان میخورد. این پرندهها پا میشوند. بعد این مترسک: ببین، من را برداشته. کی تو را این وسط گذاشت؟ مترسک هیچ بهرهای از این مزرعه ندارد. محصولی که کشت میشود اینجا، پنج تن سیبزمینی به عمل میآید، یک گرمش به این مترسک نمیرسد. صاحب مزرعه، مترسک را کاشت این وسط. کی از آن بذرهایی که کاشته محصول در میآید؟ «لله جنود السماوات و الارض». «لله ملک السماوات والارض». «و الذین کفروا هم المکیدون». بله، معلوم شد. نمیشود تسخیر شیاطین. حالا در مورد حضرت سلیمان جلوه داشته، چون ولایت ظاهریه هم داشته. اینجوری نیستش که بگوییم آقا فقط در تسخیر حضرت سلیمان بودهاند. نه، هر کسی که ولیالله، ولی حق است، هدایت به امر، تسلط از عالم امر دارد، شیاطین در تسخیر اویند. حالا آیات بعد که در مورد ایوب است، میبینید آسیب از جانب شیطان بهش وارد میشود. خب، او هم رو دست از شیطان نمیخورد؛ باز ولی حق خودش اجازه میدهد که شیطان آسیب بزند. قدر سال ۶۰ هجری اباعبدالله الحسین امضا فرمودند، شمر ایشان را به شهادت برساند. معلوم است. خلط نشود با آن بحثهایی که بعضی مطالب که گاهی گفته میشود و کاملاً غلط است که آخرش ممکن است شمر هم برود بهشت و امام حسین شفاعتش کند؛ چون بالاخره این واسطه شده. اینها دیگر خرافات است. اصل مسئله به این است که او خودش با همه فساد و خبث طینت و خمش سریره و کثافت و لجنی که در وجودش است و آخر باید کتکش را بخورد. آخر باز مهره است. مثل یک قاضی که این دزدی و خباثت و کثیفی یک دزد و الان دیدید؟ دزدها را میآورند. بخشی از کار این است که ماشینهای جدیدی که کارخانهها میزنند برای کشف امنیتشان. دزدهای حرفهای که ده ثانیهای تست بکنند در ماشین را که میتواند باز کند یا نه، که بتوانند امنیتش را کشف بکنند. جایزه و فضیلتی به حساب نمیآید برای این دزد. دزد بزنند به کار بگیرند. آفرین که دزد بودی! که تو آمدی با دزدی خودت آخر کشف کردی برای ما که ماشین امنیت دارد یا ندارد. تو سرش میکنم، برو گم شو همان گوشه سلولت. باز بیا بیرون، یک دستی به این در بزن، ببینم، نمیتوانی باز کنی. دزد در استخدام اوست، در تسخیر اوست. شیاطین در تسخیر او بودند. حالا در این تسخیر کارها متفاوت است، کارکرد متفاوت. غواصی میکردند برایش. کارهای مختلفی را بالاخره بیگاری میکشید حضرت سلیمان. این غواصی از تو آب، منافع دریایی، کارها، فلان، استفادههایی بود که انجام میشود. حالا اینکه چرا این بحث غواصی را آیه مطرح کرد و اینها، بحث مفصلی دارد و باید در مورد شیاطین صحبت شود، در مورد حضرت سلیمان صحبت شود، کارهای حضرت سلیمان صحبت شود، منافع دریایی، غواصی. اینها کلاً این بحثهای پیش برود تا آخر بفهمیم که چرا از اینها غواصی میکشد.
البته یک بخش از کار، نفی مبدأ هم نمیکند. نه اینکه فقط شیاطین دارد که برایش محراب میساختند. در سوره مبارکه سبأ که بحثش انشاءالله میآید در آینده: «یَعْمَلُونَ لَهُ مَا یَشَاءُ مِنْ مَحَارِیبَ»؛ محراب میساختند. «و تَمَاثیلَ»؛ تمثال میساختند. «و جِفَانٍ کَالْجَوَابِ وَ قُدُورٍ رَاسِیَاتٍ»؛ دیگ میساختند. این کارها را میکردند. بیگاری میکشید از این شیاطین. سرعتشان، جن زیاد است. از استفادههای این شکلی حضرت سلیمان از اینها میبردند برای حمل و نقل و رفتوآمد و آوردن وسایل و فلان و اینها. خب، «و یَعْمَلُونَ عَمَلًا دُونَ ذَلِکَ»؛ عملهای کمتری هم انجام میدادند. کارهای کوچکتر انجام میدادند. «وَ کُنَّا لَهُمْ حَافِظِینَ». ببین، «کُنَّا لَهُمْ حَافِظِینَ»؛ اینها همش تو مشت ما بود. ما برای اینها حافظ بودیم. شیطان هیچ وقت از تحت اراده و تسخیر و قدرت و ربوبیت و اذن و اراده حقتعالی بیرون، بیرون، بیرون نیست.
«و ایوب إذ نادى ربه أني مسني الضر و أنت أرحم الراحمين»؛ ایوب ربش را ندا داد که خدایا، به من ضرر رسیده. بلاهایی که مستقیماً به جان آدمی میرسد مثل مرض، لاغری و اینها، این میشود ضرر. «فتک» اگر باشد، «ذر» اگر باشد، همه انواع بلا را شامل میشود. «مسنی الضر و أنت أرحم الراحمین». درخواست نمیکنم. خیلی لطیفه. به من ضرر رسیده. من فقط آمدم خودم را در معرض اسم ارحمالراحمین قرار بدهم. تجلی بکند یا نکند به من ربطی ندارد. من محتاج این اسمم. تجلی تو دیگر با اراده توست. به من ربطی ندارد. عبد کارش فقط این است که در معرض قرار بدهد. عبد فقر محض است. در دعا ما فقط ابراز فقر میکنیم. میخواهد بدهد، میخواهد ندهد. اونش دیگر وظیفه ما نیست. یعنی ما تو همه جزئیات، نه اینکه تکتک جزئیات خود را طلبکار بدانیم. دو تا بحث، دو تا نگاه به دعاست. یکی این است که آقا طلبکاری، بیا بگیر. یکی اینکه آقا فقیری، بیا ابراز کن. دعا یعنی این: بیا بگو من ندارم. روزهای آخر عمر یک کسی که میگوید که آقا اگر چیزی نیاز داشتید، اگر احتیاج دارید چیزی، بگویید من بروم برایتان تهیه کنم. میگوید علامه سه بار بلند گفتند: احتیاج دارم، احتیاج دارم، احتیاج دارم. در مقام همین که آیتالله شجاعی در مورد ایشان فرمود: سلطنت فقر. سلطنت فقر یعنی چه؟ یعنی مسلط شده بر همه وجود خودش با ادراک فقر، فقر را در تمام ذرات وجود خودش یافته به نحو شهودی. سلطنت فقر. یک همچین کسی البته دعایش مستجاب است. این مقام اسم اعظم است. خود علامه در مقام اسم اعظم، همین سلطنت فقر است. ابراز فقر تو هر حوزهای که میکند، به هر اسمی که دست دراز کند سمتش، آن البته حاجت مسلما روا میشود. راه گرفتن حاجت چیست؟ نخواستن حاجت. نخواستن آن در واقع، آن عنایتی که میشود. البته آن عنایت را هم قریب بدان. بدان که دعا را پشت در ببین. جواب دعا که میکنی، به من پشت در است. انقدر نزدیک ببین. در عین حال آن را نخواه. تو ابراز فقرت را بکن. تو بندگی شو. «گدایان به شرط مزد مکن که خواجه خود روش بندهپروری داند». تو فقط اعلام کن. آقا ما نداریم. همین. چی نداری؟ چی میخواهی؟ چی لازم داری؟ چی باید بدهد؟ چقدر بدهد؟ کی بدهد؟ خودش بلد است. همین ابراز فقر است. آن هم برای اعلام به خدا نیست که خدا باخبر بشود، بگوید: عه، چه جالب! نمیدانستم! از دست در رفته بود! کمال شما به این ابراز فقر بین ادراک فقر است. آینه تو پاک میشود، صیقل میخورد در اثر این ابراز فقر. «و أنت أرحم الراحمین».
«فاستجبنا له فکشفنا ما بهی من ضر». ما برایش استجابت کردیم، هر آنچه که از ضرر داشت، کشف کردیم، کشف ضرر کردیم. «شیطان به نصب وعذاب». شیطان به من عذاب و بدبختی در دنیا رسانده. از شیطان؛ خود شیطان باز در تسخیر ولیالله. دستتان باشد. نکات مهمی است. یعنی معصوم وقتی بیمار میشود، اراده کرده است که از کانال شیاطین -که کانال عدمیای است- به او ادبی برسد که میشود بیماری. خب، از کانال شیطان به او میرسد. نقص بر او نیست؟ نه، چون باز شیطان ما گول شیطان را میخوریم، میشود نقص ما. معصوم گول شیطان را نمیخورد، شیطان را گول میزند. از آن کانال استفاده میکند. تفاوت خیلی ظرایف توش است. ممکن است که خوب فهمیده نشود. اگر خوب فهمیده نشود، مصیبت میشود. معصوم تسخیر میکند شیطان را. ابتلا تن میدهد به ابتلا. خودش از کانال شیطان. ماها نه، ما تحت تسخیر شیطان میرویم، تبعیت میکنیم از شیطان. تفاوت کار به این است. هر ضرری که داشت، برش داشتیم. «و آتیناه أهله و مثلهم معهم». اهلش را بهش دادیم و مثل آنها را با آنها بهش دادیم که حالا عرض میکنم چی بوده. خدا هر چی بچه و اینها از او گرفته بود، دوباره بهش برگرداند و باز یک نسل جدیدی هم به همان اندازه بهش داد که حالا علامه اینجا مطرح میکنند: او را از مرضش نجات و بهبودی دادیم. «آتیناه أهله». آنچه از اولادش مردند، به اضافه مثل آن، به او برگرداندیم. بله، چون مورد هجوم انواع بلاها قرار گرفت. اموالش همه از دست رفت. اولادش همه مردند. مرض شدیدی بر بدنش مسلط شد. مدتها او را رنج میداد تا اینکه دست به دعا بلند کرد، حالش را به خدا مستجاب کرد. گفتند که یا بچههایش مردند، دوباره برگشتند؛ یا یک تعدادی به اندازه بچههایی که از او مرده، خدا بهش بچه داد و دو برابر داد. به آن تعداد، به اندازه بیشترش. باز شش تا بودند مثلاً. بچهها برگشتند. «رحمة من عندنا». اینها همش رحمتی از جان امام که در سوره مبارکه مریم مقدارش را بحث کردیم. در سوره مبارکه کهف هم باز مقدار دیگر. «و ذکری للعابدین». ذکر، یادآوری هم برای عابدین است. آنها که اهل عبادتند، بدانند این مسیر این است. اینجوری. نگو مار از رحمت خدا مأیوس کردی. و از خوبیهایش هم بگو. «رحمتی من عندنا». اینش بود. اول گرفتارش کردیم بعد، بعد گرفتاری وادار به دعایش کردیم. بعد که وادار به دعا شد، بهش همچین اثری دادیم. چیپس و پفک برایت باز کند، استدراجه. آن نعمت نیست، آن عذاب است. خیلی وقتها، خیلی وقتها چاقوهایی که خدا میزند، عین رحمت است. عمل جراحی که میخواهند بکنند، اسم تصادف کرده مثلاً. وقتی که میآورندش توی اورژانس، آن بابایی که آنجا وایساده، آن پزشک، سوزن فرو میکند کف پا، یا یک دانه از این چکشها را میخواباند روی سر زانویت. من خودم دست و پام شکسته، سوزن هم باز فرو میکنی، چکش میزنی! شما دیگر کی هستید؟ بعد اگر یکی جلوی در باشد، بهش بگوید که این دکتر الان با چکش میزند. میگوید: رحمت؟ بگو مگر میشود انقدر نامرد چکش بزند؟ توهماتمان را وقتی میریزیم تو دین خدا، میشود یک موجود العیاذ بالله، معاذ الله، موجود نادان و جاهل مثل ما، احساسی، هیجانی، همینجور هم کلاً رفتار میکند دیگر. نه، عزیز من، مثل ایوبی که غرق در توحید، غرق در مصیبت میشود. آقا مؤمن هم دچار گرفتاری میشود. «هل یکتب البلا الا علی المؤمن؟» مگر اصلاً بلا را برای غیر مینویسند؟ مال مؤمن است. عجیب و غریب روایاتش: «انا اشد الناس ابتلاءً الانبیاء ثم الامثل فالامثل». شدیدترین بلاها مال انبیا، بعد هر کی نزدیکتر، شبیهتر به انبیا باشد، بلایش بیشتر. «هر که در این بزم مقربتر است/ جام بلا بیشترش میدهند» این بلای چیست؟ این برای این است که یک وقت بلاها دفعی است. یک وقت بلاها رفعی است. برای دفعی و رفعی چیست؟ یک وقت گرد و غباری آمده روی این کتاب نشسته، با دستمال پاکش میکنم که این گرد و غبار رفع شود، آمده، رفع شود؛ یک وقت لای دستمال میگذارم که اصلاً گرد و غبار رویش ننشیند. جفتش دستمال کشیدن است. جفتش زیر دستمال رفتن است؛ ولی یکیش رفعی است، یکیش دفعی است. بلاهای انبیا، بلاهای دفعی است، که اصلاً متوجه به دنیا نشوند. دل به سمت دنیا نرود. امثال من، بلا آن چیست که کمی دل از دنیا کنده بشود، یک کمی دل به سمت خدا هم برود. این میشود رفع و دفع. و البته بلاهای انبیا بخشیش دفع به معنای این است که دفع از توجه به غیر خدا. چیزهای دیگری هم هست. گاهی حساب و کتابهای خاصی دارند. عهدهایی که دارند با خدای بدهبستانهایی میکنند. ابتلائات تحمل میکنند، یک کمالاتی، یک مقاماتی خاصی نصیبشان میشود، بعداً دست و بال خاصی باز پیدا میکنند برای یک سری کارهای دیگر. این هم هست. آن اولیش که حتماً در همه انبیا هست؛ ولی دومیش هم در بعضی است. هر دو تا با هم. هر چه که ایمان بالاتر میرود، بلا بیشتر میشود. هر چه بلا بیشتر میشود، ایمان بالاتر. ایمان حاکمانش بهتر باشد، بلای شدیدتر، لطیفتر میشود. این هم هوا اینجا خوب است، درست است؟ چون یک جسم زمخت کلفت کثیف، پرچربی، حالا این هست. این هوای الان مثلاً دما بیرون چقدر است؟ مثبت ۱۰؟ کمتر؟ یک مثبت ۱۰ الان برای من خوب است. برای بچه یک روزه چی؟ این پوست نازک است، رقیق است. این بدن نحیف. این مقاومتش در برابر این هوا کمتر است. چون لطیفتر است. این هوا آزردهتر میکند بدن این بچه لطیف را. این بدن لطیف را آزردهسازتر است. او بیشتر آزرده میشود تا ما. درست است؟ به خاطر لطافتش. در بحث روح هم همین. هر کی لطیفتر است، آزردگیش بیشتر است. لذا از دنیا «سجن المؤمن»، بخشش به همین است که مؤمن لطیف است، اینجا زندان است برایش. هر چه آدم لطیفتر میشود، دنیا برایش بیشتر زندان میشود. خب، آن طبیب روانپزشک حیوان این را میگوید: مرض بچه افسرده شد! و دستوراتی به این میدهد که این کثیفتر بشود که بتوانیم بیشتر تحمل بکند دنیا را. بیشتر تحمل بکند درک. دستوراتش به این است که کاری بکنند که از تو دنیا بپرد، جای دیگر. آن جایی بشود، اینجا را زورکی تحمل کند. «هم والجنه کمن قد رعوها و هم فیها منعمون. لول العجال کتابالله علیهم، لمستقر ارواحهم فی اجسادهم طرفه عین ابدا خوف من العقاب و شوقا الی الصواب». قطب راوندی. اگر اجل نبود، اینها بند نمیشدند اینجا. روح مستقر –تعبیر استقرار روح در جسدم، تعبیر فوقالعادهای- رابطه نفس و بدن. کمی روح مستقر نمیشد در جسد، یک چشم به هم زدن. بس که این مشتاق به شوق ثواب دارد و خوف عقاب. این حاصل لطافت است. بعد فرمود که از بیرون که نگاه میکنند: بابا، اینها قاطی دارند. اینها خلند. «لقد خالتهم امر عظیم». یک امر عظیم اینها را ریخته به هم. این لطافتها. رضا، یکی از دوستان ما، آقازاده یکی از بزرگان، از لطافتهای پدرش و اذیت شدنهای پدرش میگفت. میگفتش که مثلاً پدر ما اگر تو سجادهاش ببیند که یک مقداری مثلاً تربت خرد شده، تربت ریخته، گفت تا شبش دیگر عصبانی و صورتش سرخ است. کمتر یک مقداری تربت مثلاً تو این لطافت ایشان. حضرت امام یک غیبت شنیده بودند که یک طلبهای تو درسشان پشت سر یک آقایی، غیبت یکی از آقایان را میکرد. سه روز مریض شده بودند. درس نفسنفس میزند. این لطافت. غیبت هم میکند و تازه میآیند بهم میگویند بدتر میشود که. خیلی وقتها غیبت بهتر از این است که جلوی خود طرف بگویی. حیثیت اوست. به چه بسا غیبتی که طرف از کیفیت میشود و خودش نیست. گوشت برادر مرده. خلاصه اینها لطافت است و خدای متعال تو این ... حالا اینکه بلای انبیا شدیدتر است، بخشش به لطافت اینهاست. پیغمبر اکرم از حیث ظاهری بلایشان از بقیه انبیا شدیدتر نبود؛ ولی فرمود که: «ما اوذي نبي مثل ما». هیچ پیغمبری به اندازه من اذیت نشد. بعضی پیغمبرها زیر اره رفتند، بچهها را یکییکی از دست دادند، دچار فراق شدند، سلامتی را از دست دادند، بدنشان دچار حوادث شد. شما ظاهراً هیچ کدام از اینها را ندیدید. مسئله چیست؟ مسئله این است که هیچ پیغمبری در حد لطافت او نبود. او شدیدترین بلا برای انسان در دنیا. بیاید بودن در دنیا. برای او انقدر لطیف است. به قول حافظ: «من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان/ قیل و قال عالمی میکشم از برای تو». او نفس فرشتهها؟ پیغمبر انقدر لطیف است، احساس کدورت میکند. فرشتهها میآیند پیشش، کدر میشود. و تنزل کند به فرشتهها حرف بزند. بعد با این خائنین، با این جاسوسها، با این آدمهای کثیف صبح تا شب پیغمبر سروکله میزند. او جبرئیل میآید پیش پیغمبر. پیغمبر بیاید پایین بشین، با جبرئیل حرف بزند. لیمالله حالا من با خدا حالا که جبرئیل هم اینجا راه ندارد. پیغمبر که نمیرود بالا، ظاهراً جبرئیل از بالا میآید پایین. برعکس است. پایین در ملکوت، حواستان باشد. پیغمبر تنزل میکند با جبرئیل مینشیند حرف میزند تو دنیا. بعد با منافقین سروکله بزند. این ماجراها را ببیند. این میشود اشد ابتلا برای به حسب لطافت او. بخشش به لطافت. البته خود ابتلائات باز لطافت میآورد. اینهایی که بلا کشیدهاند، چه باطنهای رقیقی دارند! چقدر زلالند! چه آمادگی و استعدادهایی دارند! عمدتاً همین آدمهایی که بهشان عنایتهایی میشود، هدایتهایی نصیب میشود، مال همین ابتلائات است. عزیزی از دست میدهد، توی مشکل اقتصادی سنگین میافتد. معمولاً اینجوری است که آدمها توی اینها، حالا برمیگردند سمت خدا. مگر اینکه بعضی دیگر اینقدر بدبخت باشند که تو این حالات کلاً همان ۲۰۰۰ رشتهای هم که مانده، بریده بشود. آن که دیگر هیچ دیگر، اوج بدبختی است. خب و «اسماعیل و ادریس و ذوالکفل». کلاً علامه یک نکاتی فرمودهاند که اینها توضیح در سوره... ادریس که در سوره مریم گذشت. اسماعیل هم تو سوره صافات میآید، سوره صاد میآید. دوست داشتید، بعد من یک نکاتی از این حضرات عرض میکنم. «اسماعیل و ادریس و ذوالکفل». همشان از صابرین بودند. «و أدخلناهم فی رحمتنا». همه را در رحمتمان داخل کردیم. آنی که آقا ملاک است، آنی که مهم است، داخل شدن در رحمت حق است. ضامن عاقبت بخیری ما این است. ضامن توجهات حقتعالی این است. ضامن عنایت حقتعالی این است. و مشکلگشای ما در دنیا و آخرت همین است. «و رحمت ربک خیر مما یجمعون». از هر چی جمع میکنی بالاتر رحمت حقتعالی است. انسان کاری بکند خودش را در معرض رحمت قرار بدهد. فلان ذکر و فلان دعا و چکار بکنیم گرفتاری حل بشود؟ ببین، شما ببین در رحمت حقتعالی هستی یا نه؟ اگر رحمتی، این بلا برایت خیر است. برت گرداند در رحمت. خب، برگرد به رحمت. اگر برگشتی به رحمت، از آن بلا هم در میآید. یک وقتی هم بلایی به خاطر این است که اصلاً در رحمت بودی. این بلا را از من بر ندارد. بعضی بلاها را آدم باید بگوید: خدایا، از من نگیر. سرچشمه عنایت حقتعالی. ترجمه روشن است. دعا نکنیم؟ چرا؟ دعای چه جوری بکنیم؟ دوباره اظهار فقر بکنیم. آخر خدا بخواهیم این را بردارد یا نه؟ من کلاً هیچی ندارم دیگر. بقیهاش را تو میتوانی. این میشود دعایش. خب، الان من مثلاً خواستگار ندارم. من مثلاً خواستگاری میروم جور نمیشود. از این قبیل دعا کنم آخر یا نه؟ بله. دعای حضرت موسی چی بود؟ وقتی که زن میخواست، هم گرسنه بود، هم زن میخواست، هم جا میخواست. چی گفت؟ «رب انی لما أنزلت الی من خیر فقیر». من کلاً به هر خیری که تو بفرستی محتاجم. من فقیر خیرم. خدایا، من گدام. همین. همه هم بهش داد. هم زن داد، هم پول داد، هم شغل داد، هم جا داد، هم نبوت داد. تازه این را دیگر نخواسته بود. نبوت و اینها را دیگر نخواسته بود. اینها را هم بهش داد. تو فوق آنچه که میخواهد. چند روز دیگر در ماه رجب میگوییم دیگر: «یا من ارجوه لکل خیر و آمن سخطه عند کل شَر». «یا من یعطی الکثیر بالقلیل». «یا من یعطی من سأله». «یا من یعطی من لم یسأله و لم یعرفه». همه خیر دنیا و آخرت. من نسبت به همه اینها فقیرم. خب حتماً خدا همه خیر دنیا را که دیگر به آدم نمیدهد. حالا همه خیر آخرت، همه خیر دنیا را که دیگر نمیدهد. من میخواهم مسئله این است. او دیگر حالا کدامش را بدهد، چکار بکند، مقاوم برود.
نماز با فیله زنون. کیست؟ جناب یونس. «نون» به معنای ماهی. «ذونون» یعنی صاحب ماهی، رفیق ماهی. خیلی خدا یک جور خاصی در مورد حضرت یونس تو قرآن صحبت کرده. یکیش «ذونون» است، یکیش «صاحب الحوت» است. «حوت» به معنای نهنگ. دو تا اسم گذاشته خدا. صاحب ماهی، رفیق نهنگ. دو تا در مورد پیغمبر. همه پیغمبر هم به پیغمبر اکرم فرمودند: مثل اینها باش، مثل این رفیق نهنگ نباش. خوشم نیامد کاری که کرد. قشنگ حضرت فرمودند که: پیغمبر فرمود که برادرم یونس را ملامت نکنید. معراج من در آسمان بود، معراج او در آب بود. تو شکم نهنگ به معراج رسید. انقدر ملامتش نکنید. از بدیش بوده. آخرین ابتلا برای اتصال است. مواظب باشید. رفت. پیامبر نینوا بوده ایشان. نفرینشان که از خدا خواسته عذابشان کند. نشانههای عذاب نمودار شد. توبه، خدا عذاب را ازشان برداشت. یونس از بینشان بیرون رفت. صحنه به وجود آمد که در نتیجه یونس به شکم یک ماهی بزرگ افتاد. آنجا زندانی شد تا اینکه خدا او را از مله در آورد. خدا وکیلی ما اصلاً من خیلی مسئله این را فکر کردم. نهنگ. یکی از مراجع را نهنگ خورده! معراجش در شکم نهنگ بوده! فتوا را کمی دیر داد ایشان. چهل روز تو شکم نهنگ. خیلی دور از آن فضای ذهنی ما. و خدا هم خیلی اصرار دارد به اینکه این ماجرا را باید ما قبول بکنیم و بپذیریم. بوده و درست بوده. رفته بودیم بندرعباس. یگان دریایی. یکی از این بچههای ارتش گفتش که یک جایی نشان داد، یک سکویی را. تخمه میخوردیم. کلاً زمین این آب زیر پای ما کلاً سیاه است. گفتش که لابد باز یک نفتی از جایی در رفته این ریخته، سیاهش که. کله نهنگی از توش آمد بیرون! تجربه کردم! دیگر آن سکتهای که من زدم که یک نهنگ روی تکانی خورد! مرد حسابی! پیغمبر خدا تو شکم این بوده! چه روز خوفناک! ظلمات ثلاث هم بوده. هم شب باشد، هم دل نهنگ، هم مرغ دریا. همان شب و دریایش کفایت میکند بدون نهنگ. شب باشد، تو دل دریا باشی! خدا هم کارهایی میکند. اصلاً خدا هم این خدا عجیب و غریب است. هر چی آدم فکر میکند واقعاً. و آن ذکر یونسی اصلاً برده آن اعماق این این جمله ازش بشنویم که فرمود: اگر این تسبیح را نمیکرد، «لول انه کان من المسبحین» در سوره صافات: تا قیامت نگهش میداشتم. اگر این تسبیح را نمیکرد. اگر نمیگفت تا قیامت نگهش میداشتم. که از امام عصر پرسیده بودند که: آقا، ما با کدام آیه اثبات بکنیم که شما عمرتان زیاد است؟ در تشرف حضرت فرمودند که: همین آیه است. استناد! خدا فرمود: من نهنگ را تا قیامت نگه میداشتم که یونس تا قیامت تو شکم نهنگ بماند. خدا این طول عمر نهنگ تا قیامت را امضا کرده. طول عمر یونس را هم تا قیامت امضا کرد. و بگو ولی حق از نهنگ کمتر نیست. مقاومت بیرون آمد. غضب داشت. عصبانی بود از دست قومش. بزدنی پا شد رفت. آنها را که من توبهشان را پذیرفتم. یکی را زدم، آن هم فقط یونس بود! خیلی عجیب و غریب است اینها. واقعاً اگر ما بفهمیم زندگیمان یک همچین خدایی... یکهو میبینید مار میگیرد، میزند. چون که آنها را بزند، هک کلاسش بالاخره. رتبه او است. گفتش که: ماشینی که خاموش است، چند بار پشت فرمان ماشین خاموش بنشین. صد بار این فرمان کن. حالا ماشین را روشن کن. با سرعت ۱۰ تا میرود تو درخت. درست است؟ حالا سرعت ماشین میشود ۵۰ تا، کمی شما... حالا سرعت بشود ۱۵۰ تا، یک لحظه فرمان را ول کن، ۸۰ تا معلق! تفاوت درجات. آن یونس دارد با ۱۲۰ تا میرود، کمی تنزلش ۵ تا معلق است. این بدبختها اصلاً ماشینشان خاموش است. این هم که روشن، فرمان هم تکانش بکنند، اطلاعات به درجات بستگی دارد. و از کسانی توقعاتی در مرتبه وجودی آنها، آثار مرتبه وجودی آنها متفاوت. خدا به داد برسد. فکر کرد ما تنگ نمیگیریم. قدره تنگ گرفتن. تمثیل باشد. مثل کسی که از شهر میزند بیرون و فکر میکند مردش است. کار ندارد. از چنگ مولا در میرود و مولایش نسبت به او اختیاری ندارد! واسه اینها یونس قهر کرد، اینجوری زد بیرون و اینها. قسمت ایشان جور در نمیآید. بیشتر مثل کسی که اینجوری میزند بیرون.
«و نادی فی الظلمات». تو این تاریکیها ندا داد: «أن لا اله الا انت». غیر از تو الهی. «سبحانک». باز بحث تسبیح داریم که وقت نمیشود در موردش صحبت بکنیم. «سبحان» تسبیح توست. «أن لا اله الا أنت سبحانک انی کنت من الظالمین». این ظلمت را من ایجاد کردم. هر ظلمتی در عالم است، از من است. هر ظلمی از من است. هر خوبی از توست. دقیقاً حس صدق است. که هر جایی هر نعمتی میرسد، چون بالاخره من صلاحیتش را داشتم و من بنده خوبی بودم. هر جملهای، هر اتفاق بدی میافتد، دیگر خدا دارد میزند، نمیدانم چرا. همه خوبیها از من است، بدیها از اوست. برعکس. همه خوبیها از اوست. همه بدیها از من. من خودم تنگ کردم بر خودم این معیشت را. من خودم گرفتار کردم خودم را. از محدودیت وجودی من است. از اعمال من است، از قلب من است. اصلاً بخشش به من بگوید که من قلبم محدود است. من اگر شرح صدر داشتم، اصلاً درباره مشکلات احساس درد نمیکردم. در تهران یک کوچه تنگی بود سمت خانه پدربزرگمان، سقاخانه تهران. با دوچرخه که میرفتی، یک جوبی بود. خیلی برایم عجیب بود. یک کامیون از تو گوشی میخواست بیاید بیرون. من دیدم که این عرض این کوچه را بند آورده. دور بگیرد. دو طرفش هم چوب بود. انداخت روی جوب. از خود این جوبی که برای من دوچرخهای ابتلا بود، سر و کله من را میشکند. این مایه دور گرفتنش بود. این از روی این جوب آمد، قشنگ رفت عقب. دوباره تهدید و فرصت. برای من فرصت بود. ارزش عوض بشود. به این بود که آن لاستیکه، ارزش عوض بشود. لاستیک دوچرخه با لاستیک کامیون. بسیاری از مشکلات، اینها نیست. از روشن است. مشکل نیست. شهید خوش لفظ و سامان خیلی ناراح تیم فلانی، آقا، لبخند. اینها که اصلاً چیزی درخشندگی عجیبی دارد. آنجا. اینها که اصلاً تو این مسیر طبیعی ناراحت است، دور گرفتن است. شرطش همین است که انسان خودش را ظالم ببیند.
«فاستجبنا له و نجیناه من الغم». از غم نجاتش دادیم. «و کذلک ننجی المؤمنین». این مدلی مؤمنین را از غم نجات میدهیم. مؤمن صحیح وجودی پیدا میکند، از مشکلات عبور میکند. نه، عرض کردم. این طنابهایی که تو چاه برای چاهکن میاندازند دیدید چه شکلی است؟ آفرین. هر مثلاً یک وجب، یک گره دارد. چرا اینجوری است؟ دست به این گره بشود، بیاید بالا. ته چاه است. برایش طناب میاندازند. طناب گرهدار میاندازند. گرهها را میگیرد، میآید بالا. آدم سادهلوح چکار میکند؟ گرههای زندگی ما بالاخره یا محصول بیتدبیری بد عملی خودمان است، یا محصول تدبیر حقتعالی. هر کدامش باشد، این گرهها برای این است که بگیری بیایی بالا. تو یکیش توبه است، بالا آمدن اصلاح. تو یکیش توجه، توجه به حقتعالی، صبر، تسلیم، پذیرش، رضایت. اینها میشود واکنش درست نشان دادن به گرههای زندگی. تو باید بیایی بالا. میخواهد ته چاه بماند. گرهها حل بشود. مسئله این است. نمیگذارند ته چاه بمانی. مشکل این است که آن رب تو با این، با این موقعیت تو مشکل دارد که ته چاهی. «نجینه من الغم». یعنی چه؟ یعنی از چاه نجات. یک وقتی هم نجات از چاه به افتادن تو شکم نهنگ است. از چاه نفسانیت داری در میآیی. از چاه توهمات داری در میآیی. این فکر میکند مثلاً فلانی خانهدار شد، زن خوب نصیبش شد، بچههای فلان دارد، سفر خارجیش به راه است، ماهی ۶۰ میلیون هم حقوق دارد. خدا برایش گشایش ایجاد کرده. گشایش از چی ایجاد تنگه؟ آن؟ بیرون او را توسعه داد، درون او را تنگ کرد. امیرالمؤمنین به شورای قاضی فرمودند که: تویی که خانه بزرگ داری ولی مهمانی نمیدهی، برای چی عذاب قبرت را بیشتر کردی؟ رفتی خانه بزرگ خریدی. خانه بزرگ مال کسی است که دل بزرگ دارد. پهن باشد آن. او میرود خانه بزرگ میخرد، خانه بزرگتر میشود، توسعه در عذاب او پیدا میشود. پس توسعه در قلب مهم است. آدمی که قلب منشرح دارد، سینه وسیع دارد، او اگر در بیرون برایش توسعه ایجاد شد، عنایت شد، عنایت. قلب وسیع. خدای متعال قلبت را توسعه میدهد. «انی کنت من الظالمین» که میگویی، توسعه پیدا میکند. توسعه قلب به چی؟ به توجه حقتعالی است. در برابر نور قرار میگیرد. تو ظلمات قرارش دادیم تا ... شعر پروین چی بود؟ «تا ببیند آن رخ تابنده را» چی چی؟ «بنده را». تا ببیند آن رخ تابندگی خدا. بنده را تو تاریکی قرار میدهد. تمام. و رخ تابنده را ببیند. از ابیات بینظیر است واقعاً این چند بیت.
اگر پیدایش کردید. «و زکریا اذ نادی ربه أن لا تذرنی فردا». که این هم برای عزیزانی که مشکل اولاد و اینها دارند، این آیه. حالا تأخیر افتاده، تعویق افتاده، بچه از دنیا میرود. هر چی این آیه را بنویسند روی نگین فیروزه انگشتر نقره دست راست. مرد و زن. جالب است که دستور از امام رضا علیه السلام است و خود حضرت تا نزدیک ۵۰ سالگی بچهدار نمیشدند. این هم نکته خیلی لطیفی. خدمتی از آقایون بودیم تو حرم. یک جوان عربی آمد پیش ایشان و به ایشان گفتش که: سید، برای من دعا کن. ایشان گفتش که: مشکلت چیست؟ ۱۲ ساله، ۱۷ ساله، چقدر ازدواج کردیم و آمدیم اینجا از امام رضا بخواهیم. جلوی انگشتر فیروزه این را بنویس و دست راست بکنید، انشاءالله درست میشود. اینها قواعد کار است.ها؟ که شما خودت موجد اینی. یعنی هر کی که فاقد این است، تو برایش ایجاد میکنی. و خودت تسلیم در به مصلحت نیست که خودت بچه داشته باشی؛ ولی هر کی بچه میخواهد، فیض میشوی برایش. اینها آن قواعدی است که معمولاً دست ما نیست. زکریا از خدا خواست، گفت: «رب لا تذرنی فردا». من مرا تنها نگذار. فرد قرار نده. فرد ولم نکن. خب، من فردم. نمیگوید بچه بده. چی میگوید؟ تجلی بده. تو زندگی ما بچه نمیخواهد. «خیرالوارثین». «و خیرالوارثین» میخواهم. دردمان این نیست که یک صدای ونگ و منگی تو خانه باشد. خانهمان خیلی ساکت است. غصه انبیا اینها نیست. غصه این است که من بروم و این رشته، این سلسله امتداد نداشته باشد. نوع نگاه اینها به بچه، نگاه خانواده، نگاه همسر. بلد نیستیم کدهای اساسی که قرآن داده. اینها را اگر کسی بفهمد، همه بحث تربیتی حل است. شما میخواهی چی تربیت کنی تو خانه؟ «خیرالوارثین» تربیت کنیم. میشود تربیت فرزند. کلاً یک تربیت فرزند دیگری. شما میخواهی یک عامل مولد اقتصادی برای خودت تولید کنی. عقدههایت را بریزی به آن بچه پر کنی: ما که نشد خلبان بشویم، ما که نشد دکتر بشویم، ما که هیچ جای دنیا آدم حسابمان نمیکنند. انشاءالله بچه هم میآید این عقدهها را پر میکند. تربیت عقدهای یک آدم عقدهای، یک بچه عقدهای تربیت میکند. یک وقت تو میگویی آقا ما چشیدیم مزه این حقایق را و حیف ما برویم و این حقایق از این خانه برود. یک «خیرالوارثینی» بیاید این حقایق را بگیرد، امتداد دهد. بعد یک بچه دیگری تربیت کند. تفاوتش. غرض اینکه: از این کدها چندتایی به قرآن داریم. تربیت فرزند تو سنین مختلف. قشنگ هم سن کودکی، نوجوانی، اینها در میآیند. سن ارهاق، نزدیک بلوغ. سن بلوغ. دورههای مختلف. تعابیر خاصی تو قرآن بهکار رفته. اصل «ولد» نگاه به فرزند این است. «خیرالوارثین». «لا تذرنی فردا». اسم قبلاً یادتان است گفتم؟ اسم «وهاب» و تجلی بکند در کودک. چه اسمی باید تجلی کند؟ «خیرالوارثین». اینها بچههایی هستند که طواف میکنند. «والدان مخلدون» طواف میکنند دور اینها و... «ودان مخلدون». باز یکی دیگر از شاخصهای بچه خوب که «خیرالسنه» است، این طواف دور پدر و مادر. وظایف دیگر. طائف میخواهد؟ کی طائف میخواهد؟ کعبه طائف. دور چی طواف میکنند؟ دور کعبه. کی میگوید: خدایا به من یک بچهای بده که طائف باشد؟ کسی که خودش کعبه بشود. تو کعبه شو، بعد از خدا طائفش را بخواه. به خدا بچه بهت میدهد، طائف باشد. تو کانون نور باش که نور بتابانی. چکارش کنی؟ خودمان کم داریم، خودمان میفرستیم جهنم. یکی دیگر هم اضافه کنیم؟ دوتایی با هم برویم جهنم! این لطف خدا به این است که اینجور وقتها اصلاً به آدم بچه ندهد. عنایت حقتعالی. وقتی من خودم، خود یک دانه دارم تربیت نفس خودم است که دست خودم است. این یک دانه را که بردم ته جهنم، یک نفس دیگر به این اضافه بشود که آن هم باز با ارث روشن است. خب، آنجا آدم اول خودش را میخواهد که: خدایا، این را نجات بده. با این خانواده! «قوا انفسکم و اهلیکم». این هم خودت را وقایه کن، هم خانوادهات را. اینجا مرد باید مظهر اسم «واقعی» باشد. در خانه واقعی کسی که متقی باشد. خیلی از تو اینها حرف در میآید. کلاً جمع کنید هر چی کتاب تو دانشگاه و هر چی تو حوزه خواندید. اصل حرف اینجاست. حقایق لب مطالب اینجاست. خب!
«فاستجبنا له و وهبنا له یحیی». پیغمبری آورد. ابتدای آن پیغمبر. «فاستجب و وهبنا له یحیی». بچه را دارد با اسم چی میگوید؟ «وهبنا له یحیی». هبه کردیم بهش یحیی را. «و أصلحنا له زوجه». برایش همسرش را هم صالح کردیم. صلاحیت باروری دادیم. که برخی گفتند: یعنی قبل از آن همسر ایشان و حیض شد؟ صلاحیت یعنی شاید پیرزن بوده دیگر. صلاحیت بارداری پیدا کرد. یک بخش است. یک بخش دیگر این است که صلاحیت بچهدار شدن، صلاحیت «خیرالوارثین» پیدا کردن به او هم این را. تو هم شایستگیش را داری. همسرت شاید نداشته باشد. دوتایی باید با هم مظهر این باشند که بتوانند «خیرالوارثین» تربیت بکنند. لذا «و أصلحنا له زوجه». زوج صالح کردیم. «انهم کانوا» چه شکلی؟ گفتیم «إنّا» تو قرآن میآید حیثیت تحلیلی دارد. صالحش کردی. نه، این یک خصیصهای داشت. آن خصیصه باعث شد که زوج را خانواده کردم. «انه کانوا یسارعون فی الخیرات». اینها نسبت به خیرات سرعت داشتند. در مورد خیرات یک صحبتی کردیم. امروز دیگر نسبت به هر آنچه که بهتر است. آنی که از همه، همه بهتر است چیست؟ «و الله خیر و أبقی». او از همه اصل خیر خود اوست. بعد آخرت خیر و ابقی. «ان تصوموا خير لکم». «خیر»ها تو قرآن. ببینید، روزه بگیرید، خیر. آخرت خیر است. صدقه خیر. اینها همش خیر است. «یسارعون فی الخیرات». کسی که در خیرات سرعت دارد، این چطور سرعت اینوری دارد. کدام سرعت آنوری دارد. از این ور میشتابد. همان بحث تونلی که قبلاً اشاره کردیم. این سرعت در «حردله». این سرعتش تو تونل که میرود بالا، سرعت رزق از آن ور هم که از آن تونل میخواهد بیاید پایین، آن هم سرعتش مصادره در خیر پیدا میکند. رزق شما به شما سرعت بیشتری پیدا میکند. طرز روشن؟ «اسرعوا فی الخیرات». یعنی در خود خیرات سرعت دارد. در خیرات سرعت. یعنی یک وقت به سمت خیرات سرعت پیدا میکند. خب، به خیرات رسیدن، بعدش چی میشود؟ ول میکنند دیگر. ما فقط سرعت میگیریم که به خیرات برسیم. «سارعوا الی مغفرت»، «سارعوا الی». عیسا را به خیرات. حالا به خیر که میرسند چی؟ باز تو خود خیر مصارعه میکند. به یک حد کمی از خیر اکتفا نمیکند. ادامه دارد. حالا به خیر رسیده و دارد مصاحبه فعل خی. «و یدعوننا رغبا و رهبا». اینها ما را میخواندند. دعا داشتند. آقا دعا. دعا اظهار فقر. دعای با رغبت. دعای با رهبت. رغبت با شوق. در روایت فرمود که: دو دست و این خیلی روایت فوقالعاده است. تا حالا من تو عمرم ندیدم کسی به این عمل کرده باشد. دو دست. اگر اینجوری کف دست به سمت آسمان بگیریم، میشود دعای رغبت. پشت دستگاه به سمت آسمان بگیر، میشود دعای رهبت. یک تحلیل فوقالعاده از آقای قرائتی شنیدم، خیلی جالب بود، خوشم آمد. آنی که گدا است، کف دستش را میگیرد. آنی که کمک میخواهد، کمک حرکتی. آنی که کمک برکتی مثلاً میخواهد، او نیاز به خودش تحرک دارد. یک چیزی میخواهد که این بگیرد برود تو تحرکش مصرف کند. این کف دست. یکی اصلاً نیاز به تحرک دارد. دستش را بگیرند، بکشند. حفاظت و اضافات. رغبت و رهبت. رغبت یعنی شوق دارد و میخواهد، کششی است. رهبت دافعی است. یعنی میگوید: من را بگیر از اینها جدا کن. پشت دستش را میگیرد. پیدا کنیم دعاهای رغبت اهل بیت. دعای رهبت اهل بیت. مثلاً کدام دعا؟ کجا؟ مثلاً دعایی بوده امام پشت دستش اینجوری گرفته، بشون. آن دعای معروفی که امروز هم یک اشارهای کردم. یک حالت التجاء، انگشت تکان دادن. که این هم معمولاً باز حواسها نیست دیگر. بگویم ماه رجب هم نزدیک است. همین «یا من ادعوه» را اشتباه میخوانیم. ریاض الجراء که میرسد، ریشش را میگیرد. روایت این است. میگوید: حضرت انشا کردند بر راوی. «یا من یا من ارجوه» را گفتم. این بهش یاد دادند. «یا ذاالجلال» که رسیدند، خود حضرت از اول دعا شروع به خواندن دست به محاسن گرفتند، با آن انگشت تکان میدادند. از نو همش را خواندند. «یا ذاالجلال» هم اضافه. از ابتدای دعا انشا کردند. آنجا اصلاً دست به محاسن نگرفتند. خودشان که خواندند، کل دعاها این حالت خواندن، آن انگشت هم حالت التجاء. تو بعضی دست راست بیاید به سمت چپ، دست چپ بیاید به سمت راست. مثل آدم گرفتاری که هی مانده چکار کند. هی دستش اینجوری به حالت تحیر. اینها حالت عجیبی است. در دعاها برکات عجیب و غریبی است. یک کسی یک مشکلی داشته. و بزرگی هم مکاشفه دیده بود و به این در حرم امام حسین هم به نظرم گفته بود: این کار را بکن. تکان دست موضوعیت داشته. تو آن حله. حالا این «رغبت» و «رهبت» هم این دست را اینوری بگیری، اینوری بگیری تو دعاها متفاوت. اینها هر دو تا دعا را داشتند. «رغبا و رهبا». دعا میکردند. «رغبت» یعنی با شوق و رغبت. «رهبت» هم یعنی ترس. و تو یکیش جلو رفتن. تو یکی پس گذاشتن. «رهبت» یعنی پا پس گذاشتن. «و کانوا لنا خاشعین». که مال قلب است. قلب خاشع و دلخوش. که این عنایات شامل حال اینها میشود. داستان زکریا، یحیی هم که در سوره مبارکه مریم گذشت. نه وقتی مانده و نه حالی برای اینکه بحث سیره انبیا را عرض بکنیم. حالا بعداً اگر حال و حوصلهای بود، جانی داشتیم، انشاءالله بقیهاش را.
الحمدلله ربالعالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم
«اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضا»
این صفحه را اول سریع، در حد ترجمه تفسیر المیزان، توضیح دادهایم. کلاً این صفحه چیزی ندارد و من متن کتاب آیتالله جوادی را آوردهام. فرصت پیشمطالعه نداشتم؛ ولی اگر دوست داشتید، بعداً نکاتی از آن هم عرض میکنم. دوست دارید؟ خب، چون جواب بخواهم، میروید میخوابید. درست است؟
«و من الشیاطین من یغوصون له»؛ بعضی شیاطین بودند که برای حضرت سلیمان غواصی میکردند. شیطان غواصی کند، از جنس آتش، میرود تو آب! بعد «و یعملون»، عمل میآوردند دریایی. شیاطین هم بودند. تسخیر شیاطین، تسخیر تکوینی شیاطین؛ اینجاها حرف جمعش نمیشود کرد. تسخیر شیاطین چیست؟ خب، اینها جن بودند؛ بعد شیطان هم بودند؛ جنهای بد بودند. جن بد هم تسخیر شد. در نظام تکوین، کلاً همه عالم از اراده ولیاللهالاعظم سبقت نمیگیرد. همه شیاطین هم در مسیر اراده ولیاللهالاعظم حرکت میکنند؛ به اراده تکوینی، نه اراده تشریعی که باز خلط شود. امام زمان – آقا سید حسن نصرالله ظاهراً فرموده بودند که من کنگره آمریکا را من با اراده خودم میتوانم تصمیماتش را عوض کنم. این اولیا خدا این اراده، اراده تکوینیه. اراده بکنند. این امام زمان، حضرت آقا فرمودند که ماجرای شهادت حاج قاسم یومالله بود. پلاک غبار گرفته چشمشان ببینند «ان الله معنا»، یعنی امام زمان اراده کردند حاج قاسم به یک نحوی به شهادت برسد که این خیرات برسد. بعد آن وقت به ترامپ احمق دیوانه -به قول آقای ارجمند رئیسجمهور حمال آمریکا- به آن هم گفتند که بیا این دکمه را بزن و تو هم این کار را بکن و چه میدانم، مثلاً واسه تو. این قاتلین، همه به اذن ولیاللهالاعظم اقدام کردند؛ به اذن تکوینی، نه تشریعی که من خود حضرت هم بشوم قاتل. معلوم است به اذن تکوینی، نظام عالم به سمت خیر است، به سمت حق است. این را باز من چون چند بار هی گفتم، جاهای مختلف مثال مثال خیلی خوب و دقیقی است، باز هم عرض میکنم: یک معلم، سؤال چهارگزینهای وقتی طرح میکند، از این چهار تا، سه تایش حتماً غلط است. معلم دارد پیش روی آن شاگرد سه گزینه غلط میگذارد. این میشود اینی که این شیاطین همه به امر خدا دارند کار میکنند. اینها همان سه تا گزینه غلطند؛ سه تا گزینه غلط، یک گزینه درست است. این استاد حکیم، حکیمانه سه گزینه غلط میدهد. در تسخیر او، سه تا گزینه غلط از دستش در نرفته. با اراده و قدرت و علم مطلق، باطل نمایان به شما، تا حق جلوه کند، تا حق اختیار شود، تا به اختیار حق، کمالی در شما بروز پیدا کند. میشود تست درست، میشود نمره کامل. اگر گزینههای غلط نبود، تست درست معنا نداشت. نمره کاملی فرض نمیشد. روشن است عزیزم؟ معلوم است دیگر این استاد حکیمانه سه گزینه غلط میدهد. شگرف! شگفت! شگفت! این حرفها از اینها شگرف بوده. شگفت! شگفت! کدام گزینه درست؟ حکیم نبوده، جاهل بوده. شبهه بیفتد، شبهه، شبهات، لعنها شبهت بالحق، یک همچین شبیه حق است. خدا فرصت میدهد به شبهه. حضرت آقا قبل از انتخابات سال ۹۲ فرمودند که دلها دست خداست. هر کی که خدا بخواهد از این صندوق بیرون میآید. صندوق رأی شد لپ لپ. خب این هم دست خداست؛ بله دست امام زمان است. ۹۲، ۹۴، ۹۶ و حتی ۹۸ در بیاید. البته ما نقش خودمان را نمیخواهیم دستکم بگیریم. اشتباهات ما حتماً اثرگذار است، سر جای خودش. دستی در جریان است. این دست شیاطین هم در تسخیر اوست. شیاطین هم با اذن و اراده او کار میکنند. شیاطین هم کارهایی که او میخواهد را انجام میدهند. شیاطین هم آخر کارهایی میکنند که باز تهش به جریان حق تمام میشود. کلاً عالم دارد به سمت حق میرود: «الی الله المصیر»؛ همیشه همینجور بوده. حرکت جوهری عالم به سمت حق و حقیقت بوده. مگر میشود عالم مسیرش معکوس بشود؟ غلبه میکند. دوره طواغیت میشود. این چی میشود؟ اینجا هم حق دارد تجهیز میشود، خاص میشود، خالص میشود، ناب میشود. اینها فتنه برای اهل حق است؛ کما اینکه مهاجرت از ابراهیم، ملت امت واحده علیالکفر بودند؛ ولی باز به نفع حضرت ابراهیم تمام شد. درست است؟ باز به نفع جریان حق تمام میشود. هیچ فرایندی نیستش که توش باطل جلو بزند از حق، حق عقب بیفتد. شیاطین غلبه بکنند. شیاطین دست برتر پیدا بکنند. شیاطین تحت اراده و اختیار ولی امر او، شیاطین را به بازی میگیرد. اینها مهرههای خدا. «لله جنود السماوات و الارض»، لذا روی این معنا حالا ببینید بعضی حرفهایی که فهمیده نمیشود و هی رم میشود به صوفیگری و توهم و کفر و عناد و این حرفها، به خاطر عدم فهم مسئله است. آقا قرآن میگوید: «لله جنود السماوات و الارض». همه عالم جنود خداست؛ حتی فرعون، حتی نمرود، حتی ترامپ. ترامپ هم جزء سپاه خدا. همین بسته برای اینکه شما گردنتان زده بشود. شما کافرین، ملحد، بیدین، نجس. اینکه سپاه خداست، یعنی چی؟ یعنی فضیلتی برای او هم به حساب میآید یا نمیآید؟ نه، او صاحب فضیلت به حساب نمیآید. او مهره دست خداست، از دست خدا که در نمیرود. ولو خودش کافر است و هیچ بهرهای ندارد از این کاری که خدا دارد از او میکشد. «ان الله یؤید هذا الدین برجال لافق له ان الله یؤید هذّ الدین». از اون روایت عجیب و غریب. امثال من هم خیلی به این روایت نیاز داریم. خدا این دین را با کسانی تأیید میکند که هیچ بهرهای از این دین ندارند. گول نخورید. حالا چهار نفر آمدند مثلاً صحبتهایتان را گوش میدهند، کتابتان را میخوانند، منبرتان مینشینند؛ بعد میگویند که آقا مثلاً ما را متحول کردی، ما را جذب کردی. گول نخور، جوگیر نشو. فکر نکن چیزی شده. تأیید میکند. فاجر تأیید میکند. بعضی مسئولین ما گفتمانساز مبارزه با آمریکا و صهیونیست و اینها شدند. الان ببینید به چه وضع خزعلی رسیدند! خودشان دل اپوزیسیون. خدا بخواهد کارش را راه بیندازد، میآید با همین رجل فاجر. با الذین لا اخلاق لهم، به تعبیر قرآنیاش. با شیاطین. شیاطین تو مشت ولیالله. یک مسئول فاسد، بلکه جاسوس. این دین تأیید میشود. این انقلاب پیش میرود. انقلاب مستحکم میشود. با بنیصدر، انقلاب بیمه شد، از فتنهها عبور کرد. پادزهر دیگر آقا به این تن، در یک زهر خفیفی وارد میشود؛ ولی آن اسکلت کلی، آن چهارچوب کلیه تن، یک جوری است که این زهر تو این تن که میآید، عملکردش آخر عملکرد دفاعی، موجب سلامت آن تن میشود. چون هارمونی کلی این تن را چی تشکیل داده؟ سلامت مزاج عالم حق است -به تعبیر علامه حسنزاده آملی- ساختار عالم حق است. باز به تعبیر علامه در تفسیر سوره یوسف -که با هم خواندیم- ساختار عالم حق، باطل هم که میآید، مزاج عالم تبدیلش میکند به حق. دروغ هم که میآید، مزاج عالم تبدیلش میکند به صدق. زلیخا فتنهانگیزی میکند برای یوسف، آخر به نفع کی میشود؟ یوسف! «و الذین کفروا»، داشته باشید اینها را. آقا خیلیها «میکدون کید و خودت کید منه». دقت: مکیدون، نقشه میکشد برای تو. من نقشه کشیدم برایش که برایت نقشه بکشد. نقشه کشیدن او جزئی از نقشه من بود که گفتم بنشین برای نقشه بکش، ببینم. خدا زد پس کله ترامپ و این احمقهای آمریکایی که یک همچین غلطی کردند. نقشه خدا بود. بنشین، قاسم سلیمانی، حذفش کن، ببینم. میخواهم نابودت کنم. معلمی که دنبال سوژهای از یک شاگرد میگردد؛ قاضی که دنبال سوژه از یک متهم، نقشه میکشد که به او فرصت بدهد که او نقشه بکشد، که با نقشهای که میکشد خود را نابود کند، خود را رسوا کند، خود را ذلیل کند. روشن است عرض من آقا جان؟ «کفَروا هم المکیدون». خدا این دین را تأیید میکند. جوگیر نشویم، گول نخوریم، فکر نکنیم کسی هستیم، چیزی هستیم، کاری داریم. بیشتر میکند. گاهی نقش آدم در مسیر حق، نقش مترسک گذاشتن سر مزرعه است. باد میخورد، این لباسش تکان میخورد. این پرندهها پا میشوند. بعد این مترسک: ببین، من را برداشته. کی تو را این وسط گذاشت؟ مترسک هیچ بهرهای از این مزرعه ندارد. محصولی که کشت میشود اینجا، پنج تن سیبزمینی به عمل میآید، یک گرمش به این مترسک نمیرسد. صاحب مزرعه، مترسک را کاشت این وسط. کی از آن بذرهایی که کاشته محصول در میآید؟ «لله جنود السماوات و الارض». «لله ملک السماوات والارض». «و الذین کفروا هم المکیدون». بله، معلوم شد. نمیشود تسخیر شیاطین. حالا در مورد حضرت سلیمان جلوه داشته، چون ولایت ظاهریه هم داشته. اینجوری نیستش که بگوییم آقا فقط در تسخیر حضرت سلیمان بودهاند. نه، هر کسی که ولیالله، ولی حق است، هدایت به امر، تسلط از عالم امر دارد، شیاطین در تسخیر اویند. حالا آیات بعد که در مورد ایوب است، میبینید آسیب از جانب شیطان بهش وارد میشود. خب، او هم رو دست از شیطان نمیخورد؛ باز ولی حق خودش اجازه میدهد که شیطان آسیب بزند. قدر سال ۶۰ هجری اباعبدالله الحسین امضا فرمودند، شمر ایشان را به شهادت برساند. معلوم است. خلط نشود با آن بحثهایی که بعضی مطالب که گاهی گفته میشود و کاملاً غلط است که آخرش ممکن است شمر هم برود بهشت و امام حسین شفاعتش کند؛ چون بالاخره این واسطه شده. اینها دیگر خرافات است. اصل مسئله به این است که او خودش با همه فساد و خبث طینت و خمش سریره و کثافت و لجنی که در وجودش است و آخر باید کتکش را بخورد. آخر باز مهره است. مثل یک قاضی که این دزدی و خباثت و کثیفی یک دزد و الان دیدید؟ دزدها را میآورند. بخشی از کار این است که ماشینهای جدیدی که کارخانهها میزنند برای کشف امنیتشان. دزدهای حرفهای که ده ثانیهای تست بکنند در ماشین را که میتواند باز کند یا نه، که بتوانند امنیتش را کشف بکنند. جایزه و فضیلتی به حساب نمیآید برای این دزد. دزد بزنند به کار بگیرند. آفرین که دزد بودی! که تو آمدی با دزدی خودت آخر کشف کردی برای ما که ماشین امنیت دارد یا ندارد. تو سرش میکنم، برو گم شو همان گوشه سلولت. باز بیا بیرون، یک دستی به این در بزن، ببینم، نمیتوانی باز کنی. دزد در استخدام اوست، در تسخیر اوست. شیاطین در تسخیر او بودند. حالا در این تسخیر کارها متفاوت است، کارکرد متفاوت. غواصی میکردند برایش. کارهای مختلفی را بالاخره بیگاری میکشید حضرت سلیمان. این غواصی از تو آب، منافع دریایی، کارها، فلان، استفادههایی بود که انجام میشود. حالا اینکه چرا این بحث غواصی را آیه مطرح کرد و اینها، بحث مفصلی دارد و باید در مورد شیاطین صحبت شود، در مورد حضرت سلیمان صحبت شود، کارهای حضرت سلیمان صحبت شود، منافع دریایی، غواصی. اینها کلاً این بحثهای پیش برود تا آخر بفهمیم که چرا از اینها غواصی میکشد.
البته یک بخش از کار، نفی مبدأ هم نمیکند. نه اینکه فقط شیاطین دارد که برایش محراب میساختند. در سوره مبارکه سبأ که بحثش انشاءالله میآید در آینده: «یَعْمَلُونَ لَهُ مَا یَشَاءُ مِنْ مَحَارِیبَ»؛ محراب میساختند. «و تَمَاثیلَ»؛ تمثال میساختند. «و جِفَانٍ کَالْجَوَابِ وَ قُدُورٍ رَاسِیَاتٍ»؛ دیگ میساختند. این کارها را میکردند. بیگاری میکشید از این شیاطین. سرعتشان، جن زیاد است. از استفادههای این شکلی حضرت سلیمان از اینها میبردند برای حمل و نقل و رفتوآمد و آوردن وسایل و فلان و اینها. خب، «و یَعْمَلُونَ عَمَلًا دُونَ ذَلِکَ»؛ عملهای کمتری هم انجام میدادند. کارهای کوچکتر انجام میدادند. «وَ کُنَّا لَهُمْ حَافِظِینَ». ببین، «کُنَّا لَهُمْ حَافِظِینَ»؛ اینها همش تو مشت ما بود. ما برای اینها حافظ بودیم. شیطان هیچ وقت از تحت اراده و تسخیر و قدرت و ربوبیت و اذن و اراده حقتعالی بیرون، بیرون، بیرون نیست.
«و ایوب إذ نادى ربه أني مسني الضر و أنت أرحم الراحمين»؛ ایوب ربش را ندا داد که خدایا، به من ضرر رسیده. بلاهایی که مستقیماً به جان آدمی میرسد مثل مرض، لاغری و اینها، این میشود ضرر. «فتک» اگر باشد، «ذر» اگر باشد، همه انواع بلا را شامل میشود. «مسنی الضر و أنت أرحم الراحمین». درخواست نمیکنم. خیلی لطیفه. به من ضرر رسیده. من فقط آمدم خودم را در معرض اسم ارحمالراحمین قرار بدهم. تجلی بکند یا نکند به من ربطی ندارد. من محتاج این اسمم. تجلی تو دیگر با اراده توست. به من ربطی ندارد. عبد کارش فقط این است که در معرض قرار بدهد. عبد فقر محض است. در دعا ما فقط ابراز فقر میکنیم. میخواهد بدهد، میخواهد ندهد. اونش دیگر وظیفه ما نیست. یعنی ما تو همه جزئیات، نه اینکه تکتک جزئیات خود را طلبکار بدانیم. دو تا بحث، دو تا نگاه به دعاست. یکی این است که آقا طلبکاری، بیا بگیر. یکی اینکه آقا فقیری، بیا ابراز کن. دعا یعنی این: بیا بگو من ندارم. روزهای آخر عمر یک کسی که میگوید که آقا اگر چیزی نیاز داشتید، اگر احتیاج دارید چیزی، بگویید من بروم برایتان تهیه کنم. میگوید علامه سه بار بلند گفتند: احتیاج دارم، احتیاج دارم، احتیاج دارم. در مقام همین که آیتالله شجاعی در مورد ایشان فرمود: سلطنت فقر. سلطنت فقر یعنی چه؟ یعنی مسلط شده بر همه وجود خودش با ادراک فقر، فقر را در تمام ذرات وجود خودش یافته به نحو شهودی. سلطنت فقر. یک همچین کسی البته دعایش مستجاب است. این مقام اسم اعظم است. خود علامه در مقام اسم اعظم، همین سلطنت فقر است. ابراز فقر تو هر حوزهای که میکند، به هر اسمی که دست دراز کند سمتش، آن البته حاجت مسلما روا میشود. راه گرفتن حاجت چیست؟ نخواستن حاجت. نخواستن آن در واقع، آن عنایتی که میشود. البته آن عنایت را هم قریب بدان. بدان که دعا را پشت در ببین. جواب دعا که میکنی، به من پشت در است. انقدر نزدیک ببین. در عین حال آن را نخواه. تو ابراز فقرت را بکن. تو بندگی شو. «گدایان به شرط مزد مکن که خواجه خود روش بندهپروری داند». تو فقط اعلام کن. آقا ما نداریم. همین. چی نداری؟ چی میخواهی؟ چی لازم داری؟ چی باید بدهد؟ چقدر بدهد؟ کی بدهد؟ خودش بلد است. همین ابراز فقر است. آن هم برای اعلام به خدا نیست که خدا باخبر بشود، بگوید: عه، چه جالب! نمیدانستم! از دست در رفته بود! کمال شما به این ابراز فقر بین ادراک فقر است. آینه تو پاک میشود، صیقل میخورد در اثر این ابراز فقر. «و أنت أرحم الراحمین».
«فاستجبنا له فکشفنا ما بهی من ضر». ما برایش استجابت کردیم، هر آنچه که از ضرر داشت، کشف کردیم، کشف ضرر کردیم. «شیطان به نصب وعذاب». شیطان به من عذاب و بدبختی در دنیا رسانده. از شیطان؛ خود شیطان باز در تسخیر ولیالله. دستتان باشد. نکات مهمی است. یعنی معصوم وقتی بیمار میشود، اراده کرده است که از کانال شیاطین -که کانال عدمیای است- به او ادبی برسد که میشود بیماری. خب، از کانال شیطان به او میرسد. نقص بر او نیست؟ نه، چون باز شیطان ما گول شیطان را میخوریم، میشود نقص ما. معصوم گول شیطان را نمیخورد، شیطان را گول میزند. از آن کانال استفاده میکند. تفاوت خیلی ظرایف توش است. ممکن است که خوب فهمیده نشود. اگر خوب فهمیده نشود، مصیبت میشود. معصوم تسخیر میکند شیطان را. ابتلا تن میدهد به ابتلا. خودش از کانال شیطان. ماها نه، ما تحت تسخیر شیطان میرویم، تبعیت میکنیم از شیطان. تفاوت کار به این است. هر ضرری که داشت، برش داشتیم. «و آتیناه أهله و مثلهم معهم». اهلش را بهش دادیم و مثل آنها را با آنها بهش دادیم که حالا عرض میکنم چی بوده. خدا هر چی بچه و اینها از او گرفته بود، دوباره بهش برگرداند و باز یک نسل جدیدی هم به همان اندازه بهش داد که حالا علامه اینجا مطرح میکنند: او را از مرضش نجات و بهبودی دادیم. «آتیناه أهله». آنچه از اولادش مردند، به اضافه مثل آن، به او برگرداندیم. بله، چون مورد هجوم انواع بلاها قرار گرفت. اموالش همه از دست رفت. اولادش همه مردند. مرض شدیدی بر بدنش مسلط شد. مدتها او را رنج میداد تا اینکه دست به دعا بلند کرد، حالش را به خدا مستجاب کرد. گفتند که یا بچههایش مردند، دوباره برگشتند؛ یا یک تعدادی به اندازه بچههایی که از او مرده، خدا بهش بچه داد و دو برابر داد. به آن تعداد، به اندازه بیشترش. باز شش تا بودند مثلاً. بچهها برگشتند. «رحمة من عندنا». اینها همش رحمتی از جان امام که در سوره مبارکه مریم مقدارش را بحث کردیم. در سوره مبارکه کهف هم باز مقدار دیگر. «و ذکری للعابدین». ذکر، یادآوری هم برای عابدین است. آنها که اهل عبادتند، بدانند این مسیر این است. اینجوری. نگو مار از رحمت خدا مأیوس کردی. و از خوبیهایش هم بگو. «رحمتی من عندنا». اینش بود. اول گرفتارش کردیم بعد، بعد گرفتاری وادار به دعایش کردیم. بعد که وادار به دعا شد، بهش همچین اثری دادیم. چیپس و پفک برایت باز کند، استدراجه. آن نعمت نیست، آن عذاب است. خیلی وقتها، خیلی وقتها چاقوهایی که خدا میزند، عین رحمت است. عمل جراحی که میخواهند بکنند، اسم تصادف کرده مثلاً. وقتی که میآورندش توی اورژانس، آن بابایی که آنجا وایساده، آن پزشک، سوزن فرو میکند کف پا، یا یک دانه از این چکشها را میخواباند روی سر زانویت. من خودم دست و پام شکسته، سوزن هم باز فرو میکنی، چکش میزنی! شما دیگر کی هستید؟ بعد اگر یکی جلوی در باشد، بهش بگوید که این دکتر الان با چکش میزند. میگوید: رحمت؟ بگو مگر میشود انقدر نامرد چکش بزند؟ توهماتمان را وقتی میریزیم تو دین خدا، میشود یک موجود العیاذ بالله، معاذ الله، موجود نادان و جاهل مثل ما، احساسی، هیجانی، همینجور هم کلاً رفتار میکند دیگر. نه، عزیز من، مثل ایوبی که غرق در توحید، غرق در مصیبت میشود. آقا مؤمن هم دچار گرفتاری میشود. «هل یکتب البلا الا علی المؤمن؟» مگر اصلاً بلا را برای غیر مینویسند؟ مال مؤمن است. عجیب و غریب روایاتش: «انا اشد الناس ابتلاءً الانبیاء ثم الامثل فالامثل». شدیدترین بلاها مال انبیا، بعد هر کی نزدیکتر، شبیهتر به انبیا باشد، بلایش بیشتر. «هر که در این بزم مقربتر است/ جام بلا بیشترش میدهند» این بلای چیست؟ این برای این است که یک وقت بلاها دفعی است. یک وقت بلاها رفعی است. برای دفعی و رفعی چیست؟ یک وقت گرد و غباری آمده روی این کتاب نشسته، با دستمال پاکش میکنم که این گرد و غبار رفع شود، آمده، رفع شود؛ یک وقت لای دستمال میگذارم که اصلاً گرد و غبار رویش ننشیند. جفتش دستمال کشیدن است. جفتش زیر دستمال رفتن است؛ ولی یکیش رفعی است، یکیش دفعی است. بلاهای انبیا، بلاهای دفعی است، که اصلاً متوجه به دنیا نشوند. دل به سمت دنیا نرود. امثال من، بلا آن چیست که کمی دل از دنیا کنده بشود، یک کمی دل به سمت خدا هم برود. این میشود رفع و دفع. و البته بلاهای انبیا بخشیش دفع به معنای این است که دفع از توجه به غیر خدا. چیزهای دیگری هم هست. گاهی حساب و کتابهای خاصی دارند. عهدهایی که دارند با خدای بدهبستانهایی میکنند. ابتلائات تحمل میکنند، یک کمالاتی، یک مقاماتی خاصی نصیبشان میشود، بعداً دست و بال خاصی باز پیدا میکنند برای یک سری کارهای دیگر. این هم هست. آن اولیش که حتماً در همه انبیا هست؛ ولی دومیش هم در بعضی است. هر دو تا با هم. هر چه که ایمان بالاتر میرود، بلا بیشتر میشود. هر چه بلا بیشتر میشود، ایمان بالاتر. ایمان حاکمانش بهتر باشد، بلای شدیدتر، لطیفتر میشود. این هم هوا اینجا خوب است، درست است؟ چون یک جسم زمخت کلفت کثیف، پرچربی، حالا این هست. این هوای الان مثلاً دما بیرون چقدر است؟ مثبت ۱۰؟ کمتر؟ یک مثبت ۱۰ الان برای من خوب است. برای بچه یک روزه چی؟ این پوست نازک است، رقیق است. این بدن نحیف. این مقاومتش در برابر این هوا کمتر است. چون لطیفتر است. این هوا آزردهتر میکند بدن این بچه لطیف را. این بدن لطیف را آزردهسازتر است. او بیشتر آزرده میشود تا ما. درست است؟ به خاطر لطافتش. در بحث روح هم همین. هر کی لطیفتر است، آزردگیش بیشتر است. لذا از دنیا «سجن المؤمن»، بخشش به همین است که مؤمن لطیف است، اینجا زندان است برایش. هر چه آدم لطیفتر میشود، دنیا برایش بیشتر زندان میشود. خب، آن طبیب روانپزشک حیوان این را میگوید: مرض بچه افسرده شد! و دستوراتی به این میدهد که این کثیفتر بشود که بتوانیم بیشتر تحمل بکند دنیا را. بیشتر تحمل بکند درک. دستوراتش به این است که کاری بکنند که از تو دنیا بپرد، جای دیگر. آن جایی بشود، اینجا را زورکی تحمل کند. «هم والجنه کمن قد رعوها و هم فیها منعمون. لول العجال کتابالله علیهم، لمستقر ارواحهم فی اجسادهم طرفه عین ابدا خوف من العقاب و شوقا الی الصواب». قطب راوندی. اگر اجل نبود، اینها بند نمیشدند اینجا. روح مستقر –تعبیر استقرار روح در جسدم، تعبیر فوقالعادهای- رابطه نفس و بدن. کمی روح مستقر نمیشد در جسد، یک چشم به هم زدن. بس که این مشتاق به شوق ثواب دارد و خوف عقاب. این حاصل لطافت است. بعد فرمود که از بیرون که نگاه میکنند: بابا، اینها قاطی دارند. اینها خلند. «لقد خالتهم امر عظیم». یک امر عظیم اینها را ریخته به هم. این لطافتها. رضا، یکی از دوستان ما، آقازاده یکی از بزرگان، از لطافتهای پدرش و اذیت شدنهای پدرش میگفت. میگفتش که مثلاً پدر ما اگر تو سجادهاش ببیند که یک مقداری مثلاً تربت خرد شده، تربت ریخته، گفت تا شبش دیگر عصبانی و صورتش سرخ است. کمتر یک مقداری تربت مثلاً تو این لطافت ایشان. حضرت امام یک غیبت شنیده بودند که یک طلبهای تو درسشان پشت سر یک آقایی، غیبت یکی از آقایان را میکرد. سه روز مریض شده بودند. درس نفسنفس میزند. این لطافت. غیبت هم میکند و تازه میآیند بهم میگویند بدتر میشود که. خیلی وقتها غیبت بهتر از این است که جلوی خود طرف بگویی. حیثیت اوست. به چه بسا غیبتی که طرف از کیفیت میشود و خودش نیست. گوشت برادر مرده. خلاصه اینها لطافت است و خدای متعال تو این ... حالا اینکه بلای انبیا شدیدتر است، بخشش به لطافت اینهاست. پیغمبر اکرم از حیث ظاهری بلایشان از بقیه انبیا شدیدتر نبود؛ ولی فرمود که: «ما اوذي نبي مثل ما». هیچ پیغمبری به اندازه من اذیت نشد. بعضی پیغمبرها زیر اره رفتند، بچهها را یکییکی از دست دادند، دچار فراق شدند، سلامتی را از دست دادند، بدنشان دچار حوادث شد. شما ظاهراً هیچ کدام از اینها را ندیدید. مسئله چیست؟ مسئله این است که هیچ پیغمبری در حد لطافت او نبود. او شدیدترین بلا برای انسان در دنیا. بیاید بودن در دنیا. برای او انقدر لطیف است. به قول حافظ: «من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان/ قیل و قال عالمی میکشم از برای تو». او نفس فرشتهها؟ پیغمبر انقدر لطیف است، احساس کدورت میکند. فرشتهها میآیند پیشش، کدر میشود. و تنزل کند به فرشتهها حرف بزند. بعد با این خائنین، با این جاسوسها، با این آدمهای کثیف صبح تا شب پیغمبر سروکله میزند. او جبرئیل میآید پیش پیغمبر. پیغمبر بیاید پایین بشین، با جبرئیل حرف بزند. لیمالله حالا من با خدا حالا که جبرئیل هم اینجا راه ندارد. پیغمبر که نمیرود بالا، ظاهراً جبرئیل از بالا میآید پایین. برعکس است. پایین در ملکوت، حواستان باشد. پیغمبر تنزل میکند با جبرئیل مینشیند حرف میزند تو دنیا. بعد با منافقین سروکله بزند. این ماجراها را ببیند. این میشود اشد ابتلا برای به حسب لطافت او. بخشش به لطافت. البته خود ابتلائات باز لطافت میآورد. اینهایی که بلا کشیدهاند، چه باطنهای رقیقی دارند! چقدر زلالند! چه آمادگی و استعدادهایی دارند! عمدتاً همین آدمهایی که بهشان عنایتهایی میشود، هدایتهایی نصیب میشود، مال همین ابتلائات است. عزیزی از دست میدهد، توی مشکل اقتصادی سنگین میافتد. معمولاً اینجوری است که آدمها توی اینها، حالا برمیگردند سمت خدا. مگر اینکه بعضی دیگر اینقدر بدبخت باشند که تو این حالات کلاً همان ۲۰۰۰ رشتهای هم که مانده، بریده بشود. آن که دیگر هیچ دیگر، اوج بدبختی است. خب و «اسماعیل و ادریس و ذوالکفل». کلاً علامه یک نکاتی فرمودهاند که اینها توضیح در سوره... ادریس که در سوره مریم گذشت. اسماعیل هم تو سوره صافات میآید، سوره صاد میآید. دوست داشتید، بعد من یک نکاتی از این حضرات عرض میکنم. «اسماعیل و ادریس و ذوالکفل». همشان از صابرین بودند. «و أدخلناهم فی رحمتنا». همه را در رحمتمان داخل کردیم. آنی که آقا ملاک است، آنی که مهم است، داخل شدن در رحمت حق است. ضامن عاقبت بخیری ما این است. ضامن توجهات حقتعالی این است. ضامن عنایت حقتعالی این است. و مشکلگشای ما در دنیا و آخرت همین است. «و رحمت ربک خیر مما یجمعون». از هر چی جمع میکنی بالاتر رحمت حقتعالی است. انسان کاری بکند خودش را در معرض رحمت قرار بدهد. فلان ذکر و فلان دعا و چکار بکنیم گرفتاری حل بشود؟ ببین، شما ببین در رحمت حقتعالی هستی یا نه؟ اگر رحمتی، این بلا برایت خیر است. برت گرداند در رحمت. خب، برگرد به رحمت. اگر برگشتی به رحمت، از آن بلا هم در میآید. یک وقتی هم بلایی به خاطر این است که اصلاً در رحمت بودی. این بلا را از من بر ندارد. بعضی بلاها را آدم باید بگوید: خدایا، از من نگیر. سرچشمه عنایت حقتعالی. ترجمه روشن است. دعا نکنیم؟ چرا؟ دعای چه جوری بکنیم؟ دوباره اظهار فقر بکنیم. آخر خدا بخواهیم این را بردارد یا نه؟ من کلاً هیچی ندارم دیگر. بقیهاش را تو میتوانی. این میشود دعایش. خب، الان من مثلاً خواستگار ندارم. من مثلاً خواستگاری میروم جور نمیشود. از این قبیل دعا کنم آخر یا نه؟ بله. دعای حضرت موسی چی بود؟ وقتی که زن میخواست، هم گرسنه بود، هم زن میخواست، هم جا میخواست. چی گفت؟ «رب انی لما أنزلت الی من خیر فقیر». من کلاً به هر خیری که تو بفرستی محتاجم. من فقیر خیرم. خدایا، من گدام. همین. همه هم بهش داد. هم زن داد، هم پول داد، هم شغل داد، هم جا داد، هم نبوت داد. تازه این را دیگر نخواسته بود. نبوت و اینها را دیگر نخواسته بود. اینها را هم بهش داد. تو فوق آنچه که میخواهد. چند روز دیگر در ماه رجب میگوییم دیگر: «یا من ارجوه لکل خیر و آمن سخطه عند کل شَر». «یا من یعطی الکثیر بالقلیل». «یا من یعطی من سأله». «یا من یعطی من لم یسأله و لم یعرفه». همه خیر دنیا و آخرت. من نسبت به همه اینها فقیرم. خب حتماً خدا همه خیر دنیا را که دیگر به آدم نمیدهد. حالا همه خیر آخرت، همه خیر دنیا را که دیگر نمیدهد. من میخواهم مسئله این است. او دیگر حالا کدامش را بدهد، چکار بکند، مقاوم برود.
نماز با فیله زنون. کیست؟ جناب یونس. «نون» به معنای ماهی. «ذونون» یعنی صاحب ماهی، رفیق ماهی. خیلی خدا یک جور خاصی در مورد حضرت یونس تو قرآن صحبت کرده. یکیش «ذونون» است، یکیش «صاحب الحوت» است. «حوت» به معنای نهنگ. دو تا اسم گذاشته خدا. صاحب ماهی، رفیق نهنگ. دو تا در مورد پیغمبر. همه پیغمبر هم به پیغمبر اکرم فرمودند: مثل اینها باش، مثل این رفیق نهنگ نباش. خوشم نیامد کاری که کرد. قشنگ حضرت فرمودند که: پیغمبر فرمود که برادرم یونس را ملامت نکنید. معراج من در آسمان بود، معراج او در آب بود. تو شکم نهنگ به معراج رسید. انقدر ملامتش نکنید. از بدیش بوده. آخرین ابتلا برای اتصال است. مواظب باشید. رفت. پیامبر نینوا بوده ایشان. نفرینشان که از خدا خواسته عذابشان کند. نشانههای عذاب نمودار شد. توبه، خدا عذاب را ازشان برداشت. یونس از بینشان بیرون رفت. صحنه به وجود آمد که در نتیجه یونس به شکم یک ماهی بزرگ افتاد. آنجا زندانی شد تا اینکه خدا او را از مله در آورد. خدا وکیلی ما اصلاً من خیلی مسئله این را فکر کردم. نهنگ. یکی از مراجع را نهنگ خورده! معراجش در شکم نهنگ بوده! فتوا را کمی دیر داد ایشان. چهل روز تو شکم نهنگ. خیلی دور از آن فضای ذهنی ما. و خدا هم خیلی اصرار دارد به اینکه این ماجرا را باید ما قبول بکنیم و بپذیریم. بوده و درست بوده. رفته بودیم بندرعباس. یگان دریایی. یکی از این بچههای ارتش گفتش که یک جایی نشان داد، یک سکویی را. تخمه میخوردیم. کلاً زمین این آب زیر پای ما کلاً سیاه است. گفتش که لابد باز یک نفتی از جایی در رفته این ریخته، سیاهش که. کله نهنگی از توش آمد بیرون! تجربه کردم! دیگر آن سکتهای که من زدم که یک نهنگ روی تکانی خورد! مرد حسابی! پیغمبر خدا تو شکم این بوده! چه روز خوفناک! ظلمات ثلاث هم بوده. هم شب باشد، هم دل نهنگ، هم مرغ دریا. همان شب و دریایش کفایت میکند بدون نهنگ. شب باشد، تو دل دریا باشی! خدا هم کارهایی میکند. اصلاً خدا هم این خدا عجیب و غریب است. هر چی آدم فکر میکند واقعاً. و آن ذکر یونسی اصلاً برده آن اعماق این این جمله ازش بشنویم که فرمود: اگر این تسبیح را نمیکرد، «لول انه کان من المسبحین» در سوره صافات: تا قیامت نگهش میداشتم. اگر این تسبیح را نمیکرد. اگر نمیگفت تا قیامت نگهش میداشتم. که از امام عصر پرسیده بودند که: آقا، ما با کدام آیه اثبات بکنیم که شما عمرتان زیاد است؟ در تشرف حضرت فرمودند که: همین آیه است. استناد! خدا فرمود: من نهنگ را تا قیامت نگه میداشتم که یونس تا قیامت تو شکم نهنگ بماند. خدا این طول عمر نهنگ تا قیامت را امضا کرده. طول عمر یونس را هم تا قیامت امضا کرد. و بگو ولی حق از نهنگ کمتر نیست. مقاومت بیرون آمد. غضب داشت. عصبانی بود از دست قومش. بزدنی پا شد رفت. آنها را که من توبهشان را پذیرفتم. یکی را زدم، آن هم فقط یونس بود! خیلی عجیب و غریب است اینها. واقعاً اگر ما بفهمیم زندگیمان یک همچین خدایی... یکهو میبینید مار میگیرد، میزند. چون که آنها را بزند، هک کلاسش بالاخره. رتبه او است. گفتش که: ماشینی که خاموش است، چند بار پشت فرمان ماشین خاموش بنشین. صد بار این فرمان کن. حالا ماشین را روشن کن. با سرعت ۱۰ تا میرود تو درخت. درست است؟ حالا سرعت ماشین میشود ۵۰ تا، کمی شما... حالا سرعت بشود ۱۵۰ تا، یک لحظه فرمان را ول کن، ۸۰ تا معلق! تفاوت درجات. آن یونس دارد با ۱۲۰ تا میرود، کمی تنزلش ۵ تا معلق است. این بدبختها اصلاً ماشینشان خاموش است. این هم که روشن، فرمان هم تکانش بکنند، اطلاعات به درجات بستگی دارد. و از کسانی توقعاتی در مرتبه وجودی آنها، آثار مرتبه وجودی آنها متفاوت. خدا به داد برسد. فکر کرد ما تنگ نمیگیریم. قدره تنگ گرفتن. تمثیل باشد. مثل کسی که از شهر میزند بیرون و فکر میکند مردش است. کار ندارد. از چنگ مولا در میرود و مولایش نسبت به او اختیاری ندارد! واسه اینها یونس قهر کرد، اینجوری زد بیرون و اینها. قسمت ایشان جور در نمیآید. بیشتر مثل کسی که اینجوری میزند بیرون.
«و نادی فی الظلمات». تو این تاریکیها ندا داد: «أن لا اله الا انت». غیر از تو الهی. «سبحانک». باز بحث تسبیح داریم که وقت نمیشود در موردش صحبت بکنیم. «سبحان» تسبیح توست. «أن لا اله الا أنت سبحانک انی کنت من الظالمین». این ظلمت را من ایجاد کردم. هر ظلمتی در عالم است، از من است. هر ظلمی از من است. هر خوبی از توست. دقیقاً حس صدق است. که هر جایی هر نعمتی میرسد، چون بالاخره من صلاحیتش را داشتم و من بنده خوبی بودم. هر جملهای، هر اتفاق بدی میافتد، دیگر خدا دارد میزند، نمیدانم چرا. همه خوبیها از من است، بدیها از اوست. برعکس. همه خوبیها از اوست. همه بدیها از من. من خودم تنگ کردم بر خودم این معیشت را. من خودم گرفتار کردم خودم را. از محدودیت وجودی من است. از اعمال من است، از قلب من است. اصلاً بخشش به من بگوید که من قلبم محدود است. من اگر شرح صدر داشتم، اصلاً درباره مشکلات احساس درد نمیکردم. در تهران یک کوچه تنگی بود سمت خانه پدربزرگمان، سقاخانه تهران. با دوچرخه که میرفتی، یک جوبی بود. خیلی برایم عجیب بود. یک کامیون از تو گوشی میخواست بیاید بیرون. من دیدم که این عرض این کوچه را بند آورده. دور بگیرد. دو طرفش هم چوب بود. انداخت روی جوب. از خود این جوبی که برای من دوچرخهای ابتلا بود، سر و کله من را میشکند. این مایه دور گرفتنش بود. این از روی این جوب آمد، قشنگ رفت عقب. دوباره تهدید و فرصت. برای من فرصت بود. ارزش عوض بشود. به این بود که آن لاستیکه، ارزش عوض بشود. لاستیک دوچرخه با لاستیک کامیون. بسیاری از مشکلات، اینها نیست. از روشن است. مشکل نیست. شهید خوش لفظ و سامان خیلی ناراح تیم فلانی، آقا، لبخند. اینها که اصلاً چیزی درخشندگی عجیبی دارد. آنجا. اینها که اصلاً تو این مسیر طبیعی ناراحت است، دور گرفتن است. شرطش همین است که انسان خودش را ظالم ببیند.
«فاستجبنا له و نجیناه من الغم». از غم نجاتش دادیم. «و کذلک ننجی المؤمنین». این مدلی مؤمنین را از غم نجات میدهیم. مؤمن صحیح وجودی پیدا میکند، از مشکلات عبور میکند. نه، عرض کردم. این طنابهایی که تو چاه برای چاهکن میاندازند دیدید چه شکلی است؟ آفرین. هر مثلاً یک وجب، یک گره دارد. چرا اینجوری است؟ دست به این گره بشود، بیاید بالا. ته چاه است. برایش طناب میاندازند. طناب گرهدار میاندازند. گرهها را میگیرد، میآید بالا. آدم سادهلوح چکار میکند؟ گرههای زندگی ما بالاخره یا محصول بیتدبیری بد عملی خودمان است، یا محصول تدبیر حقتعالی. هر کدامش باشد، این گرهها برای این است که بگیری بیایی بالا. تو یکیش توبه است، بالا آمدن اصلاح. تو یکیش توجه، توجه به حقتعالی، صبر، تسلیم، پذیرش، رضایت. اینها میشود واکنش درست نشان دادن به گرههای زندگی. تو باید بیایی بالا. میخواهد ته چاه بماند. گرهها حل بشود. مسئله این است. نمیگذارند ته چاه بمانی. مشکل این است که آن رب تو با این، با این موقعیت تو مشکل دارد که ته چاهی. «نجینه من الغم». یعنی چه؟ یعنی از چاه نجات. یک وقتی هم نجات از چاه به افتادن تو شکم نهنگ است. از چاه نفسانیت داری در میآیی. از چاه توهمات داری در میآیی. این فکر میکند مثلاً فلانی خانهدار شد، زن خوب نصیبش شد، بچههای فلان دارد، سفر خارجیش به راه است، ماهی ۶۰ میلیون هم حقوق دارد. خدا برایش گشایش ایجاد کرده. گشایش از چی ایجاد تنگه؟ آن؟ بیرون او را توسعه داد، درون او را تنگ کرد. امیرالمؤمنین به شورای قاضی فرمودند که: تویی که خانه بزرگ داری ولی مهمانی نمیدهی، برای چی عذاب قبرت را بیشتر کردی؟ رفتی خانه بزرگ خریدی. خانه بزرگ مال کسی است که دل بزرگ دارد. پهن باشد آن. او میرود خانه بزرگ میخرد، خانه بزرگتر میشود، توسعه در عذاب او پیدا میشود. پس توسعه در قلب مهم است. آدمی که قلب منشرح دارد، سینه وسیع دارد، او اگر در بیرون برایش توسعه ایجاد شد، عنایت شد، عنایت. قلب وسیع. خدای متعال قلبت را توسعه میدهد. «انی کنت من الظالمین» که میگویی، توسعه پیدا میکند. توسعه قلب به چی؟ به توجه حقتعالی است. در برابر نور قرار میگیرد. تو ظلمات قرارش دادیم تا ... شعر پروین چی بود؟ «تا ببیند آن رخ تابنده را» چی چی؟ «بنده را». تا ببیند آن رخ تابندگی خدا. بنده را تو تاریکی قرار میدهد. تمام. و رخ تابنده را ببیند. از ابیات بینظیر است واقعاً این چند بیت.
اگر پیدایش کردید. «و زکریا اذ نادی ربه أن لا تذرنی فردا». که این هم برای عزیزانی که مشکل اولاد و اینها دارند، این آیه. حالا تأخیر افتاده، تعویق افتاده، بچه از دنیا میرود. هر چی این آیه را بنویسند روی نگین فیروزه انگشتر نقره دست راست. مرد و زن. جالب است که دستور از امام رضا علیه السلام است و خود حضرت تا نزدیک ۵۰ سالگی بچهدار نمیشدند. این هم نکته خیلی لطیفی. خدمتی از آقایون بودیم تو حرم. یک جوان عربی آمد پیش ایشان و به ایشان گفتش که: سید، برای من دعا کن. ایشان گفتش که: مشکلت چیست؟ ۱۲ ساله، ۱۷ ساله، چقدر ازدواج کردیم و آمدیم اینجا از امام رضا بخواهیم. جلوی انگشتر فیروزه این را بنویس و دست راست بکنید، انشاءالله درست میشود. اینها قواعد کار است.ها؟ که شما خودت موجد اینی. یعنی هر کی که فاقد این است، تو برایش ایجاد میکنی. و خودت تسلیم در به مصلحت نیست که خودت بچه داشته باشی؛ ولی هر کی بچه میخواهد، فیض میشوی برایش. اینها آن قواعدی است که معمولاً دست ما نیست. زکریا از خدا خواست، گفت: «رب لا تذرنی فردا». من مرا تنها نگذار. فرد قرار نده. فرد ولم نکن. خب، من فردم. نمیگوید بچه بده. چی میگوید؟ تجلی بده. تو زندگی ما بچه نمیخواهد. «خیرالوارثین». «و خیرالوارثین» میخواهم. دردمان این نیست که یک صدای ونگ و منگی تو خانه باشد. خانهمان خیلی ساکت است. غصه انبیا اینها نیست. غصه این است که من بروم و این رشته، این سلسله امتداد نداشته باشد. نوع نگاه اینها به بچه، نگاه خانواده، نگاه همسر. بلد نیستیم کدهای اساسی که قرآن داده. اینها را اگر کسی بفهمد، همه بحث تربیتی حل است. شما میخواهی چی تربیت کنی تو خانه؟ «خیرالوارثین» تربیت کنیم. میشود تربیت فرزند. کلاً یک تربیت فرزند دیگری. شما میخواهی یک عامل مولد اقتصادی برای خودت تولید کنی. عقدههایت را بریزی به آن بچه پر کنی: ما که نشد خلبان بشویم، ما که نشد دکتر بشویم، ما که هیچ جای دنیا آدم حسابمان نمیکنند. انشاءالله بچه هم میآید این عقدهها را پر میکند. تربیت عقدهای یک آدم عقدهای، یک بچه عقدهای تربیت میکند. یک وقت تو میگویی آقا ما چشیدیم مزه این حقایق را و حیف ما برویم و این حقایق از این خانه برود. یک «خیرالوارثینی» بیاید این حقایق را بگیرد، امتداد دهد. بعد یک بچه دیگری تربیت کند. تفاوتش. غرض اینکه: از این کدها چندتایی به قرآن داریم. تربیت فرزند تو سنین مختلف. قشنگ هم سن کودکی، نوجوانی، اینها در میآیند. سن ارهاق، نزدیک بلوغ. سن بلوغ. دورههای مختلف. تعابیر خاصی تو قرآن بهکار رفته. اصل «ولد» نگاه به فرزند این است. «خیرالوارثین». «لا تذرنی فردا». اسم قبلاً یادتان است گفتم؟ اسم «وهاب» و تجلی بکند در کودک. چه اسمی باید تجلی کند؟ «خیرالوارثین». اینها بچههایی هستند که طواف میکنند. «والدان مخلدون» طواف میکنند دور اینها و... «ودان مخلدون». باز یکی دیگر از شاخصهای بچه خوب که «خیرالسنه» است، این طواف دور پدر و مادر. وظایف دیگر. طائف میخواهد؟ کی طائف میخواهد؟ کعبه طائف. دور چی طواف میکنند؟ دور کعبه. کی میگوید: خدایا به من یک بچهای بده که طائف باشد؟ کسی که خودش کعبه بشود. تو کعبه شو، بعد از خدا طائفش را بخواه. به خدا بچه بهت میدهد، طائف باشد. تو کانون نور باش که نور بتابانی. چکارش کنی؟ خودمان کم داریم، خودمان میفرستیم جهنم. یکی دیگر هم اضافه کنیم؟ دوتایی با هم برویم جهنم! این لطف خدا به این است که اینجور وقتها اصلاً به آدم بچه ندهد. عنایت حقتعالی. وقتی من خودم، خود یک دانه دارم تربیت نفس خودم است که دست خودم است. این یک دانه را که بردم ته جهنم، یک نفس دیگر به این اضافه بشود که آن هم باز با ارث روشن است. خب، آنجا آدم اول خودش را میخواهد که: خدایا، این را نجات بده. با این خانواده! «قوا انفسکم و اهلیکم». این هم خودت را وقایه کن، هم خانوادهات را. اینجا مرد باید مظهر اسم «واقعی» باشد. در خانه واقعی کسی که متقی باشد. خیلی از تو اینها حرف در میآید. کلاً جمع کنید هر چی کتاب تو دانشگاه و هر چی تو حوزه خواندید. اصل حرف اینجاست. حقایق لب مطالب اینجاست. خب!
«فاستجبنا له و وهبنا له یحیی». پیغمبری آورد. ابتدای آن پیغمبر. «فاستجب و وهبنا له یحیی». بچه را دارد با اسم چی میگوید؟ «وهبنا له یحیی». هبه کردیم بهش یحیی را. «و أصلحنا له زوجه». برایش همسرش را هم صالح کردیم. صلاحیت باروری دادیم. که برخی گفتند: یعنی قبل از آن همسر ایشان و حیض شد؟ صلاحیت یعنی شاید پیرزن بوده دیگر. صلاحیت بارداری پیدا کرد. یک بخش است. یک بخش دیگر این است که صلاحیت بچهدار شدن، صلاحیت «خیرالوارثین» پیدا کردن به او هم این را. تو هم شایستگیش را داری. همسرت شاید نداشته باشد. دوتایی باید با هم مظهر این باشند که بتوانند «خیرالوارثین» تربیت بکنند. لذا «و أصلحنا له زوجه». زوج صالح کردیم. «انهم کانوا» چه شکلی؟ گفتیم «إنّا» تو قرآن میآید حیثیت تحلیلی دارد. صالحش کردی. نه، این یک خصیصهای داشت. آن خصیصه باعث شد که زوج را خانواده کردم. «انه کانوا یسارعون فی الخیرات». اینها نسبت به خیرات سرعت داشتند. در مورد خیرات یک صحبتی کردیم. امروز دیگر نسبت به هر آنچه که بهتر است. آنی که از همه، همه بهتر است چیست؟ «و الله خیر و أبقی». او از همه اصل خیر خود اوست. بعد آخرت خیر و ابقی. «ان تصوموا خير لکم». «خیر»ها تو قرآن. ببینید، روزه بگیرید، خیر. آخرت خیر است. صدقه خیر. اینها همش خیر است. «یسارعون فی الخیرات». کسی که در خیرات سرعت دارد، این چطور سرعت اینوری دارد. کدام سرعت آنوری دارد. از این ور میشتابد. همان بحث تونلی که قبلاً اشاره کردیم. این سرعت در «حردله». این سرعتش تو تونل که میرود بالا، سرعت رزق از آن ور هم که از آن تونل میخواهد بیاید پایین، آن هم سرعتش مصادره در خیر پیدا میکند. رزق شما به شما سرعت بیشتری پیدا میکند. طرز روشن؟ «اسرعوا فی الخیرات». یعنی در خود خیرات سرعت دارد. در خیرات سرعت. یعنی یک وقت به سمت خیرات سرعت پیدا میکند. خب، به خیرات رسیدن، بعدش چی میشود؟ ول میکنند دیگر. ما فقط سرعت میگیریم که به خیرات برسیم. «سارعوا الی مغفرت»، «سارعوا الی». عیسا را به خیرات. حالا به خیر که میرسند چی؟ باز تو خود خیر مصارعه میکند. به یک حد کمی از خیر اکتفا نمیکند. ادامه دارد. حالا به خیر رسیده و دارد مصاحبه فعل خی. «و یدعوننا رغبا و رهبا». اینها ما را میخواندند. دعا داشتند. آقا دعا. دعا اظهار فقر. دعای با رغبت. دعای با رهبت. رغبت با شوق. در روایت فرمود که: دو دست و این خیلی روایت فوقالعاده است. تا حالا من تو عمرم ندیدم کسی به این عمل کرده باشد. دو دست. اگر اینجوری کف دست به سمت آسمان بگیریم، میشود دعای رغبت. پشت دستگاه به سمت آسمان بگیر، میشود دعای رهبت. یک تحلیل فوقالعاده از آقای قرائتی شنیدم، خیلی جالب بود، خوشم آمد. آنی که گدا است، کف دستش را میگیرد. آنی که کمک میخواهد، کمک حرکتی. آنی که کمک برکتی مثلاً میخواهد، او نیاز به خودش تحرک دارد. یک چیزی میخواهد که این بگیرد برود تو تحرکش مصرف کند. این کف دست. یکی اصلاً نیاز به تحرک دارد. دستش را بگیرند، بکشند. حفاظت و اضافات. رغبت و رهبت. رغبت یعنی شوق دارد و میخواهد، کششی است. رهبت دافعی است. یعنی میگوید: من را بگیر از اینها جدا کن. پشت دستش را میگیرد. پیدا کنیم دعاهای رغبت اهل بیت. دعای رهبت اهل بیت. مثلاً کدام دعا؟ کجا؟ مثلاً دعایی بوده امام پشت دستش اینجوری گرفته، بشون. آن دعای معروفی که امروز هم یک اشارهای کردم. یک حالت التجاء، انگشت تکان دادن. که این هم معمولاً باز حواسها نیست دیگر. بگویم ماه رجب هم نزدیک است. همین «یا من ادعوه» را اشتباه میخوانیم. ریاض الجراء که میرسد، ریشش را میگیرد. روایت این است. میگوید: حضرت انشا کردند بر راوی. «یا من یا من ارجوه» را گفتم. این بهش یاد دادند. «یا ذاالجلال» که رسیدند، خود حضرت از اول دعا شروع به خواندن دست به محاسن گرفتند، با آن انگشت تکان میدادند. از نو همش را خواندند. «یا ذاالجلال» هم اضافه. از ابتدای دعا انشا کردند. آنجا اصلاً دست به محاسن نگرفتند. خودشان که خواندند، کل دعاها این حالت خواندن، آن انگشت هم حالت التجاء. تو بعضی دست راست بیاید به سمت چپ، دست چپ بیاید به سمت راست. مثل آدم گرفتاری که هی مانده چکار کند. هی دستش اینجوری به حالت تحیر. اینها حالت عجیبی است. در دعاها برکات عجیب و غریبی است. یک کسی یک مشکلی داشته. و بزرگی هم مکاشفه دیده بود و به این در حرم امام حسین هم به نظرم گفته بود: این کار را بکن. تکان دست موضوعیت داشته. تو آن حله. حالا این «رغبت» و «رهبت» هم این دست را اینوری بگیری، اینوری بگیری تو دعاها متفاوت. اینها هر دو تا دعا را داشتند. «رغبا و رهبا». دعا میکردند. «رغبت» یعنی با شوق و رغبت. «رهبت» هم یعنی ترس. و تو یکیش جلو رفتن. تو یکی پس گذاشتن. «رهبت» یعنی پا پس گذاشتن. «و کانوا لنا خاشعین». که مال قلب است. قلب خاشع و دلخوش. که این عنایات شامل حال اینها میشود. داستان زکریا، یحیی هم که در سوره مبارکه مریم گذشت. نه وقتی مانده و نه حالی برای اینکه بحث سیره انبیا را عرض بکنیم. حالا بعداً اگر حال و حوصلهای بود، جانی داشتیم، انشاءالله بقیهاش را.
الحمدلله ربالعالمین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...