متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی. ابتدای بحث جا دارد که طلب شفا بکنیم و دعا کنیم برای همه عزیزانی که در بند این ویروس منحوس کرونا هستند؛ خصوصاً برخی عزیزانی که "حق" به گردن ما دارند و در بستر بیماری و بیمارستان هستند. به یاد همه این عزیزان هستیم و برای سلامتی همه این عزیزان و دور شدن این آسیب از این مملکت و این مردم عزیز، سوره حمدی را با هم قرائت میکنیم: بسم الله الرحمن الرحیم، "الحمد".
**ادامه بحث سوره حج**
سوره مبارکه حج را در محضرش بودیم، به آیه چهل و هفتم رسیدیم: «وَیَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ وَلَنْ یُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ وَإِنَّ یَوْمًا عِنْدَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ». در این آیه میفرماید که مشرکین دوران پیغمبر، وقتی که میدیدند پیغمبر وعده عذاب میدهند، اینها تکذیب میکردند؛ استعجال میکردند! از سر تمسخر میگفتند: «پس چی شد؟ پس کو؟ پس چرا نیامد این عذاب؟ پس کی بود؟ مگر نگفتی آتش میگیریم؟ مگر نگفتی بدبخت میشویم؟»
خب، اینها کلاً چون فضای ذهنیشان در «مادّه» و «عذاب مادّی» و «اقتضائات مادّی» است، نمیفهمند که اصلاً جنس معاد از جنس این رویدادهای عالم مادّی نیست، «عوالم بالاتر» است و حکایتیست از عوالم بالاتر، در سیر صعودی ما، کانال بالایی ما که به سمت بالا، به سمت حقتعالی (بالا هم باز بالا و پایین اعتباری نیست، بالا یعنی بالای وجودی، مرتبه وجودی) این مراتبی که نازل شده، آمده پایین؛ مثل منی که الان دارم حرف میزنم که چطور تنزل دارد مراتب...
**صعود و نزول کلام**
یک نفسی ذاتیست، از آنجا صفاتیست پایینتر، صفات میآید پایینتر. میگوییم که یک فردی که دارد حرف میزند، میگوییم یک ذاتیست، یک علمیست، یک تکلمیست؛ آن علم، یک حقیقت بسیط مجرد، میآید پایین، مفهوم پیدا میکند، الفاظ پیدا میکند، اصطلاحات پیدا میکند. اصطلاحات و الفاظ میآید در ذهن، در قوه خیال. قوه خیال تحویل قوه واهمه میدهد که جزئیاش میکند. این واژه، این اصطلاح، این مفهوم جزئی میشود. بعد تحویل میدهد به حس مشترک و تحویل میدهد به قوه ادراکی و به قوه تحریکی و به چه میدانم، به ذهن، بعد به زبان و ایجاد صوت میکند. حجمی را، صدا را از جوف خودش تولید میکند، بیرون میدهد، زبان میچرخد، این همینجور هی تا میشود این صوت، این کلمات.
**بازگشت کلام به آسمان وجود**
این کلمات دوباره از آنور گرفته میشود، همین سیر صعودی را طی میکند. یعنی یک سیر نزولی دارد، یک سیر صعودی. دوباره شما میشنوید با گوشتان، با این دستگاه سمع، میآید دوباره از قوه واهمه به قوه خیال به قوه عاقله، میآید، میرود، میشود «علم» و میشود بخشی از ذات شما. این میشود سیر صعودیاش، و با آن بالا میروید. یک مطلبی از بالا آمد، از آسمان آمد، به زمین (در کلام من، این گفتار من، این صوت من). از آسمان من به زمین من آمد، از زمین خودم به زمین شما دادم، از این زمین شما رفت به آسمان شما. این از آسمان به زمین، از زمین به آسمان. از بالا حقایق نازل شد: «إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ». از بالا آمد پایین، نازل شد، ما پایین گرفتیم. ما حالا سیر صعودی خودمان را داریم، من این را میفرستیم به بالا: «إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ». برای خودمان صورت میسازیم در عالم مثال، حقیقت میسازیم در عوالم بعد، توسعه وجودی داریم برای خودمان میدهیم در عوالم بالاتر.
**معاد و مواجهه با حقیقت اعمال**
معاد، قیامت، همان مواجه شدن با خودمان است در عوالم بعد، در عوالم این اعمال. آثاری دارد، صورتی دارد، حقیقتی دارد که در عوالم بالاتر (آن عوالم بالاتر عالم مثال، عالم عقل). اینها میشود محیط بر این عالم. اگر به ما وعده عذاب دادند، نگفتند در این عالم ماده چیزی میشود که بپرسیم: «پس چی شد؟ پس کی شد؟» وعده عذاب دادند، گفتند در عالم ماده کاری بکنی، در عالم بالاتر رویدادی هست، اتفاقی رخ میدهد. وعده آن را به ما دادند، وعده ملاقات به آن را دادند. گفتند هر وقت مادهات تمام شد، دوران اجلت در حضور در این ماده تمام شد، مواجه میشوی با آن آثار. میبینی آن آثار را. آن وقت نه اینکه هی بگویی: «پس چی شد؟» فکر میکنم آثار باید بیایند، فکر میکند مثلاً مثل برگ جریمه میماند که اگر پلیس و دوربین ثبت تخلف گفت باید جریمه کنم و جریمه را بفرستم.
**اعتباریات دنیوی و حقایق اخروی**
خب بله! الان به من بگویند که اگر تو خیابان با سرعت بالا بروی، پلیس جریمهات میکند. من هم صد بار رفتم و جریمه نیامد! کمکم شک میکنم جریمه نمیآید؛ در حالی که اصلاً از این جنس اعتباریات نیست. از جنس عذاب مادّی نیست، مواجه شدن با حقیقتی است در عوالم بعد، در عالم بالاتر. یا خودت از دنیا میروی، قیامت صغرای تو میشود و میبینی، یا همه این عالم ماده جمع میشود، قیامت کبری میشود. تا قیامت کبری میشود، آنجا همه با هم میبینید. این میشود این وعده عذاب. این اتفاق، وعده امری لجبازی و این حرفها نیست که باز اعتباری بشود. مثل مادری که میگوید: «اگر این کار را نکنی، میزنمت!» که بعضی گفتند خدا خلف وعده و خلف وعید میتواند بکند. ما خلف وعده و خلف وعید نداریم! این از آن اشتباهاتی است که در علم کلام شکل گرفته.
**مفهوم خلف وعده و خلف وعید الهی**
کریم اگر خلف وعید بکند، اشکال ندارد. گفتند وعده یعنی نسبت به چیزهای خوب، وعید نسبت به چیزهای بد. وعده بهشت میشود وعده، وعده به جهنم میشود وعید. بعد گفتند کریم اگر خلف وعید کرد، اشکال ندارد؛ آن در اعتباریات است، نه در حقیقیات. این وعده حقتعالی، وعده اعتباری نیست، وعده حقیقی است. از یک اثر ذاتی عینی برای یک چیزی، برای کاری، برای یک اعتقادی دارد خبر میدهد. وعدهاش به این است که میگوید در عالم بعد این را میبینی؛ نه اینکه اعتباراً این اثر را میدهم. البته او وعید است، این حالا وعید، وعده، هر چه میخواهیم اسمش را بگذاریم. او خُلف نمیکند.
البته فضل او و رحمت او هم عام است، این هم یک بحث دیگری است. خلف وعده میکند یعنی زیرش میزند؟ یعنی به هم میریزد؟ نه، این ساختار به هم نمیخورد. البته ممکن است با کرم و فضل و رحمتش، درهایی بگشاید و قواعد دیگری به ما نشان بدهد که آن قواعد تحت پوشش قرار بدهد این قواعد پایینتر را. درست است که این کار باعث حبط میشود، درست است که این کار چوب دارد؛ ولی در مرتبه بالاتر، یک کار دیگر کوچکی هم انسان انجام داده که او باعث میشود رحمت خود را جاری کند. آن رحمت این دیگر اثر این کار را از بین میبرد؛ حالا یا اثرش را از بین میبرد، یا باعث میشود که در آن چهارچوب کلیتر، این اثر آنچنانی نداشته باشد و مثلاً باعث میشود که این اثر در اثر بزرگتر از بین برود –به این معنا- نه اینکه اثر خودش از بین برود.
**مثل قطره آتشین در دریا**
مثل اینکه یک قطره آبی که سوزان است، این اگر برسد به یک شیئی، این باید بسوزاند. این قطره میسوزاند. اگر این قطره را در دریا انداختیم، اثرش از بین رفت. ما عایق داشتیم. این به این معنی نیست که او دیگر اثرگذار نیست، سوختن را ندارد. او سوختن را دارد، ما عایق داریم. این میشود فضل و رحمت کرامت حقتعالی، این هم باز یک بحث دیگر است. پس خدا خلف وعده نمیکند، چه نسبت به آن امور مثبت، چه نسبت به امور منفی. نسبت به همه خدا خلف وعده نمیکند. «یُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ» ابداً، خدا خلف وعده نمیکند از وعده خودش تخلف نمیکند.
**حضور آثار اعمال در عوالم بالاتر**
در عوالم بالاتر هر آنچه که باید روی دهد و جزاست و نتیجه است، رخ خواهد داد، و همین الان هست اصلاً. بدی نیست همین الان! همین الان این حرفهای من ذرهذره تبدیل به «نور» میشود یا تبدیل به «نار» میشود. در عالم بالاتر حاضر است. از دنیا که رفتم آن را میبینم. اگر به «علمالیقین» رسیدم، همین الان میبینم؛ یعنی مرتبه وجودی من توسعه پیدا کرد. اگر همین الان من بالا رفتم، با علم (که صعود با علم است و «وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ»). اگر علم پیدا کردم، میروم بالا. این بالا رفتن من باعث میشود که حقایقی که در عوالم بعد هست را همین الان ببینم، به «علم حضوری»، به «علم شهودی» اگر رسیدم. همین الان آثار اعمال را میبینم، همین الان اثر دروغ را میبینم، همین الان اثر غیبت را میبینم، همین الان اثر گناه، اثر نگاه به نامحرم را میبینم. این میشود این مرتبه وجودی. قیامت صغری، قیامت قلبی. قیامت عرضِ قلب، قلبِ چشم برزخی. مهم نیست قلب برزخی! قلب! قلب قیامتی محصول علم است. علم انسان رشد میکند. علم البته با عمل صالح. عمل صالح به علاوه نیت صالح باعث میشود که علم انسان ارتقا پیدا کند. همین علمی که دارم را به عمل بیندازم به علاوه نیت صالح، به کارش بگیرم با یک نیت صالحی، علم من افزایش پیدا میکند، هی به مرتبه شهود و حضور نزدیک میشود. ارتقا پیدا! علمم بالا برود، خودم بالا. چون صفت و موصوف، صفت و متصف از هم جدا نیستند. ارتقای علم یعنی ارتقای عالم. خود انسان رشد میکند، حقایق را شهود میکند.
لذا این بعد آن بحث کوری قلب، این بحث اینها، چون قلبشان کور است، ادراک از عوالم بعد ندارند، فکر میکنند که عذاب... مثل فرهاد. این میشود بحث خلف وعده. و البته میتواند بخشی از این وعده هم و این عذاب هم مربوط به عالم دنیا باشد. بالاخره بیرون کردن اینها، کشتن اینها، انتقام باشد. اگر آن وعده عذابی که داد، فقط مربوط به مشرکین مکه باشد، قهراً مراد از آن همان عذابی است که در جنگ بدر چشیدند. اگر مراد از آن عذابی باشد که بعداً خدا در روزی که بین پیغمبر خودش و امتش داوری میکند، قهراً آن وعده هنوز نرسیده. خدا از آن وعده داده و فرموده: «وَلِکُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ فَإِذَا جَاءَ رَسُولُهُم». خب، این هم از.
**"یک روز نزد پروردگار تو، هزار سال است"**
بخش مهمی اینجا در ادامه آیه داریم که این هم نکته بسیار مهمی است: «وَإِنَّ یَوْمًا عِنْدَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ». این «عند ربک» همان محضر ربوبی است، همان «سُقرِ» ربوبی. صاد و قاف و عین، سُقرِ عبود. آن عالمی که در محضر حقتعالی، عالمی که حجاب در برابر حقتعالی نیست. ما الان در عالم حجابیم، بین ما و آن حقایق حجاب است، بین ما و تجلیات خاصه حقتعالی حجاب است. ما در و پنجره و دیوار میبینیم، آن ظهورات اسمایی حقتعالی را نمیبینیم. ادراک نسبت به آن نداریم، نمیدانیم این مظهر کدام اسم است، در حجاب است. عوالم بالاتر که برویم، میفهمیم این کدام اسم است، کدام صفت حقتعالی است. تا برویم به خود ذات و شهود ذات حقتعالی.
**نسبت زمان در عوالم مختلف**
نکتهای که هست اینجا این است که این عالم بالاتر، نسبتش با عالمی که شما هستید، نسبت هزار سال است. «یک پیش ربت» مثل هزار شماست که در. خب، هزار تا ۳۶۵ تا، ۳۶۵ روز. یک روزش معادل ۳۶۵ هزار روز. نسبت یک به ۳۶۵ هزار روز. یک جای دیگر گفته ۵۰ هزار سال است که حالا من عرض میکنم آن آیه را هم. دوباره در قرآن به هزار سال گفته شده، یک بار به ۵۰ هزار. توضیحی دارد، یک اشاره اینجا.
«مِمَّا تَعُدُّونَ» دارد، آنجا دیگر «تَعُدُّونَ» ندارد. آن ۵۰ هزار سال نگفته از اینهایی که شما به عدد میآورید. وصف خود آن سال ۵۰ هزار. اینجا را میفرماید که از روزهایی که شما به حساب میآورید، از اینها که میشمارید، عدد دارید، به عدد میآورید. چون عدد هم باز خودش اعتباری و مال عالم ماده است. این عددی که دارید، با این اعداد اگر میخواهی حساب بکنی، هزار سال بگیر. آن روزی که پیش رب است، یک روزی کنار رب، در محضر حقتعالی، مثل هزار این. خب، دو تا معنا دارد. این یکی همان بحث اشراف عوالم بالاتر است. توسعهاش را دارد میرساند. توسعه آن عالم بالاتر (عالم قیامت) به نسبت این عالم چقدر است؟ نسبت یک به ۳۶۵ هزار است. این نسبتی است که باید قیاس بکنید. یک روزش به ۳۶۵ هزار روز.
**تاخیر در عذاب و حلم الهی**
نکته بعدی هم پس یکی بحث این است که خب چرا خدا عذاب را نمیفرستد؟ دو سه تا وجه. دستنوشتههای مرحوم بانو امین را میخواندم، توضیح دادند این بحث را که خوب هم ایشان توضیح داده در تفسیر شریفش که هم مرحوم طبرسی در مجمعالبیان اشاره دارند، آن هم این است. نکتهای که این را از دو باب، حالا من متن علامه را میخوانم، این دو بابش معلوم بشود که دو وجهش چیست که بعد بحث عذاب این را مطرح کنیم.
در این جمله حکم کرده به اینکه یک روز از روزهایی که نزد خداست برابر با هزار سال از روزهایی است که ما میشمریم. نتیجه میگیرد: پس خدایی که یک روز نزدش طولانی و بسیار نیست، روزهای ما از او کوتاه و از بلندی آن و از کوتاهی این متاثر نمیشود؛ یعنی برای خدا روز بلند و کوتاه ندارد. این روزها برای شما دیر شد و زود شد، برای خدا دیر و زود معنا ندارد. این عوالم همینجور تنزل کرده دیگر. این بعد وجودی از خدا دارد، ولی به این معنا نیست که دیر و زود. این تدریج و بطّ و کندی و سرعت و اینهایی که پیدا میشود، این در مورد خدا که اینها راه ندارد.
**زمان برای خدا بیمعناست**
این هم مال عوارض عالم ماده است. دیر شدن مال عالم ماده است، زود بودن مال عالم ماده است. شما هر چقدر استعجال بکنی، بگویی: «زودش کن» یا «دیرش کن»، برای خدا که فرقی نمیکند. برای خدا دیر و زود معنا ندارد. نسبت حقایق با خدای متعال فرق میکند با نسبتش با ما. نسبت بروزش برای ما باعث میشود که ما بگوییم دیر شد یا زود شد. زود شد یعنی زود بروز پیدا کرد. من یک دروغی بگویم، سریع اثرش را ببینم، این میشود زود بودن. این هم به مرتبه وجودی برمیگردد. لذا مومن اثر را زود میبیند. دیر بودن یک توضیحی دارد که نمیخواهم. زود میبینم یعنی من اثر را زود میبینم. نسبت خودم را با آن حقیقت زود برایم کشف میشود، زود ظهور. دیر شد یعنی دیر ظهور کرد.
اصلاً انسان اگر قلب قیامتی پیدا کرد، دیگر از زود و دیر در میآید. تو آن دعای فرج هم داری که: «خدایا به من کاری کن که من دیگر نه تاخیر مُعَجَّل تو را دوست داشته باشم، نه تعجیل ما آخرت؛ نه چیزی را که جلو انداختی، بگویم ای کاش عقب میرفت. نه چیزی که عقب انداختی، بگویم جایش کاش جلو میآمد.» «لَیْتَ» و کاش و ای کاش و عقب برود و جلو بیاید و دیر و از دیر و زود در بیایم. این اصل مطلب. کسی که قلب قیامتی را پیدا میکند، کسی که به فرج شخصی میرسد، از عالم ماده کنده میشود که میشود فرج شخصی. البته عموم باید از ماده کنده بشوند که برایشان بشود فرج نوعی. آنی که تنهایی از این عالم ماده کنده و قلب قیامتی، قلب برزخی پیدا کرده، این برایش ظهور حقتعالی شده، ظهور امام زمان شده. شاخصش و علامتش این است که از دیر و زود درآمده.
**قید زمان در عالم ماده**
تا انسان تو عالم ماده است و مادی فکر میکند، مادی دوست دارد، قلب دیر و زود بر او معنا دارد. در مورد خدای متعال دیر و زودی معنا ندارد. میفرماید این سالهای شما، آن عالم بالاتر انقدر. نگویید دیر شد یا زود شد، اینها نسبت آن بالاییه. آن هزار ساله آمده پایین شده یک روز. این یک روزه شده بالا هزار سال. برعکس؟ میگویی نه، برعکس نیست. نسبت مهم است. قیامت را گفته یک روز قیامتی را گفته ۵۰ هزار سال. تو این وریاش را میگویی بالا یک روزه، پایین شده هزار سال. پایین هزار ساله، بالا میشود یک روز. این نسبت مهم است. یا از آنور که این بالا هزار سال باشد، پایین یک روز. بله این است. اگر مانیتور اشاره به صفحه نمایش گفتیم اشتباهی از ما رخ داده و بعد اصلاحش میکنیم.
منظور این است که این نسبت بالا و پایین: بالا یک روز، پایین هزار ساله. هزار سال پایین میرود، بالا میشود یک روز. بالا میآید پایین، میشود هزار سال. این نسبت، نسبتهای عرض کنم که عالم پایین با عالم بالا. نسبتسنج دیر و زودی معنا ندارد. برای شما دیر و زود معنا دارد چون این هزار ساله، آن یک روز. کلاً بالا یک روز است. یک روز است، یک روز هم بیشتر نیست. یک روز نیست که فردایش باز روزی باشد. نسبتش این شکلی است. این هزار سال که البته یک هزار ماه داریم، یک هزار سال داریم. «خیر من الف شهر». شب قدر از حیث ملکوتی و عالم بالاییاش از هزار ماه بهتر است. هزار ماه میآید پایین میشود هزار ماه میرود بالا میشود و یک هزار سال داری. آن شب است، این روز. آن شب قدر هزار ماهه، این روز قیامت هزار سال.
**نتیجه اعمال در قیامت بلافاصله آشکار میشود**
این از این نکته و اینکه آنجا اعمال حاضر است، و نه اثرش. نتیجهاش در یک روز جلوه میکند، اینجا در دنیا در هزار سال. این پایین که میآید، تا میخواهد اثر خودش را نشان بدهد، یک دوره هزار ساله طول میکشد. بالا آناً حاضر است. یک روزه. در یک روز همه چیز روشن است، همه چیز شفاف است. اینجا یک هزار سالی وقت میبرد تا آن روشنایی بیاید، تا معلوم شود.
حالا البته ممکن است عقب جلو هم بشود، بشود ۱۰۰ سال، بشود ۵۰ سال، بشود ۱۰ سال، میشود یک روز؛ ولی خلاصه نسبتش این است. نسبت آن روز و سالها. میفرمایند که چنین خدایی ترس از فوت ندارد تا در عذاب آنها عجله کند. کی عجله میکند؟ کسی که برایش دیر و زود معنا دارد؛ برایش دیر شدن معنا دارد. اگر کار انجام ندهد دیر میشود، لذا عجله میکند که زود انجام بدهد که به آن برسد. چون در مورد خدا دیر و زود معنا ندارد، عجله هم معنا ندارد. نسبت حقایق با خدا یکسان است. نسبت با آنها با ما متفاوت است. ظهورش برای ما فرق میکند، دیر میشود و زود میشود. ظهورش برای خدای متعال که فرقی نمیکند که بخواهد برایش دیر بشود یا عجله کند. زود عذاب فرستاد، حوصله کرد دیر فرستاد. از حلیم و بزرگوار مهلت میدهد. هر آن چیزی که باید سر وقتش ظهور پیدا بکند، همان وقتش ظهور پیدا میکند.
**حلم الهی و کمالیابی بندگان**
این حلم خداست که و خدا عجله نمیکند. دیر و زود برایش معنا ندارد، مهلتشان میدهد تا درکات شقاوت خود را تکمیل کنند، به کمال برسانند. نکته مهم این است. خدا فرصت میدهد. خدا کلاً هر کسی را، به هر چیزی را به کمالش میرساند، محصول به کمالش میرساند. اگر مسیر کفر رفت، خدا او را به کمال کفرش میرساند. تو مسیر ارتداد، ریبه و شک، تردید و اینها رفت، خدا او را به کمال شک و تردیدش میرساند. تو مسیر ایمان رفت، خدا او را به کمال ایمان میرساند – به شرط اینکه در حرکت باشد. اگر کسی در مسیر قرار گرفت و در حرکت، خدا او را به کمالش در آن مسیر میرساند و فرصت میدهد و مهلت میدهد او به کمالش در آن مسیر برسد. حالا یا «کمال از حیث اَجَل» یا «کمال از حیث فعلیت». قوه را به فعلیت برساند که بشود کمال، یا آنقدری که اَجَل دارد طی بکند آن را.
این میشود حلم حقتعالی، اِمْلاء حقتعالی، فرصت دادن حقتعالی و عجله نداشتن. اگر تقدیر گرفته، مقدر کرده ۵۰ سال طول بکشد که این امت در ۵۰ سال خودش را نشان بدهد، بعد بنیامیه ۸۰ سال طول بکشد. بعد بر اساس این ۸۰ سالش هم دارد. حضرت فرمودند که: «۸۰ سال گناه کردند، خدا هیچ عذابی بر اینها جلو نفرستاد.» در حالی که امام سجاد علیهالسلام فرمود که: «من اگر جایی رضای خودم را بر رضای خدا ترجیح بدهم» - که توضیح این روایت را قبلاً در کانال گفتیم و شب - امام سجاد علیهالسلام، امام صادق علیهالسلام از قول امام سجاد فرمودند که حضرت فرمودند که: «من اگر ترجیح دادم، شب نشد اثرش را دیدم.» ولی بنیامیه ۸۰ سال گناه کردند و هیچ چوبی نخوردند. این همین نکته است، در مورد زود و دیر شدن.
**سرعت درک حقیقت در مراتب وجودی بالاتر**
که کسی که مال عوالم بالاست، چون به حقیقت نزدیک است، ظهور این حقایق برای او فوری است. گفتیم در مورد امام گناه نیست، ترجیح رضایت نفس او هم نیست؛ یعنی بین دو امری که خدا رضایت دارد و یکی خدا رضایتش بیشتر است (خدا رضایت ۹۰ درصدی دارد و یک رضایت ۹۵ درصدی دارد) امام آن رضایت ۹۰ درصدی را ترجیح میدهد. چون شمارِ عالم بالایی است که حقایق همانجاست، او به همان «یومن» رسیده، «عِندَ رَبّی» شده. نسبت به حقایق زود است، دیگر حق با او فاصلهای ندارد.
ما که پایینیم، خیلی طول میکشد تا اثر را ببینیم. ظهور برایمان پیدا میکند. هزار سال بعد میبینیم. ۸۰ سال گناه میکنیم، بعد میمیریم و میرویم آثارش را میبینیم. این ما چون دوریم، آثار برایمان دور است. اگر رفتیم «عِندَ رَبّی» شدیم، «اِنَّ یَوْماً عِندَ رَبِّکَ» شدیم، علمالیقین رسیدیم، آنجا همان الان میبینیم. عذاب را همانجا میبینیم. همانجا میبینیم داریم عذاب میشویم.
**مثال عذاب گناه غیبت از زبان امام خمینی (ره)**
اگر یک دروغی گفتیم، همان لحظه. مثل حضرت امام خمینی (ره). از یک عالمی شنیدم که یک طلبه غیبت کرد، سه روز بیمار شدند. بعد سه روز هم که برگشتند درس، نفس نفس میزدند. اینها کرونا تشبیه به کرونا. ما الان کرونا را درک میکنیم. آن عالم میبیند، غیبت هم کرونا. از کرونا بدتر است. آن میبیند که این اصلاً گوشت مرده است. آن میبیند که این خودش آتش است، میسوزاند. همه این غبار از کار میاندازد. چطور کرونا میآید سیستم ریوی و تنفسی را از کار میاندازد؛ او میبیند که آقا این همه قوای او را از کار انداخت یک دروغ. این کار را کرد.
**دیدن حقایق توسط سالکان**
یک هر چی! او میرود بالا، «عِندَ رَبّی» میشود، نزدیک میشود به آن «یوم عند رب». نزدیک میشود، آثار برای او نزدیکتر. پایینیها ۱۰۰۰ سال طول میکشد تا بفهمند. آن بالایی یک لحظه طول میکشد. سریع منتقل میشود. فاصله او با حقایق از بین میرود. این پایینیها فاصله دارند. تا ۸۰ سال گناه میکند، هزار سال گناه میکند، بعد میفهمد که چه کرده. این تفاوت این هاست. تا خدا فرصت بدهد که این مهلت تکمیل بشود برای او.
در مورد آن امام، مهلت او هم کم است. امام چون جایگاهش بالاست، فاصلهاش با حقیقت چون ندارد، او سریع پُرِ اشتباه میشود. این پایینیه چون بُعد دارد، چون فُصْلَت دارد، این طول میکشد تا پُرِ اشتباه بشود. این هم از این نکته. آن وقتی که اجلشان برسد، دیگر نمیتوانند عقب بیندازند، نزدیکش کنند. لذا در ادامه میفرماید که: «مِنْ قَرْیَةٍ» چه بسیار قریههایی که من به اینها «اَمْلَتُ» (مهلت دادم، فرصت دادم، پُر کنند). هزار سال پُر کنند. میشود «اِمْلا». فرصت برای پُر کردن، به کمال رساندن. اینها ظالم بودند، این قریه ظالم بود. یک امتی بود، یک شهری بود، یک جامعهای بود -«قَری» در قرآن- همان تعبیر جامعه خودمان تقریباً معنا میدهد.
**قریه ظالم و فرصت الهی**
یک جامعهای بود که اینها ظالمند. من به اینها مهلت دادم. «اخذ بِأْسَّه». گرفتم. در مورد یونس سلام بر او، نه، سریع گرفتمش. در مورد اینها قریه ظالمه خیلی طول کشید، به خاطر حضور این افراد عالم. این یکی در عالم ماده طول میکشد. طول کشیدن به حسب خودِ اوست. به حسب مرتبه وجودی اوست. برخورد خدا یک حقیقت است در عالم. آنهایی که به حقیقت نزدیکترند، سریع منتقلند به آن حقیقت. طول میکشد تا به این حقیقت برسند. خدا مهلت میدهد اینها آن تایمی که دارند، فرصتی که دارند را پُر کنند. مادهشان تمام بشود. ماده برود کنار، تازه بفهمند حقیقت را.
آنی که از ماده عبور کرده، مثل یونس، پا کج میگذارد. که گذاشتن نکتهای است. آن هم دقیقاً مثل همین مثال حضرت امام سجاد علیهالسلام بود که عرض کردم: بین رضایت ۹۰ درصدی و ۹۵ درصدی، ۹۰ درصدی را ترجیح داد. همچنان که بلایی سر ۹۰ درصد است؛ چون عذاب بالاخره سنگین است. اینجا آنچه را که مرجوح بوده را ترجیح داده به آنچه که راجح بوده. بین راجح و مرجوح، آنی که رجحان دارد و آنی که رجحانش کمتر است. مرجوح را انتخاب کرده، عالم بالاتری است سریع میبیند. ولی آن اثر عقوبت الهی را: «لا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ». ظالم بودن طول کشید تا او سری منتقل شود.
**محاسبه و مراقبه راه رسیدن به حقایق**
یا حضرت موسی، به محض اینکه مشت را زد، گفت: «رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ». سریع منتقل شد، سریع فهمید که این امر مرجوح بود. چون مخلص بود. حضرت آدم سریع منتقل شد. اینها به خاطر درجه وجودیشان است. چون بالا هستند، زود منتقل میشوند. ماها پایینیم، طول میکشد تا منتقل شویم. هرچه انسان اهل محاسبه شد، اهل مراقبه شد، این مرتبه وجودی را پیدا میکند و زود میفهمد. از کجا بفهمیم چه کردهایم که باعث شده داریم چوب میخوریم؟ با علم، با اخلاص. اگر اخلاص آمد، علم میرود بالا. علم حضوری و شهود. آن وقت انسان حرفی که زده، سریع چوبش را میبیند. میفهمد که این اثر، این مال عالم دیگری است.
همه دنبال یک رجب علیِ خیاطی میگردند که بهشان بگوید. تو خودت رجب علیِ خیاط خودت هستی، بلکه بالاتر از رجب علیِ خیاط خودت. خودمان را گول نزنیم، اَلاف نکنیم، سرکار نگذاریم. نه خودمان، نه بدبخت دیگری که دارد حرف از این حرفها میزند. ما وقت او را تلف کنیم. ما رجب علیِ خیاط خودمانیم. فعال کن رجب علیِ خیاط خودت را. اینجاست من که چشم برزخی پیدا کنی، قلب برزخی، قلب برزخی پیدا کنی یعنی چه؟ یعنی این حرف را که زدی، میفهمی آن چوب بابت این کار بود. این نسبتها فهمیده میشود. ظهور حقایق برای انسان نزدیک میشود. انسان به حقایق نزدیک میشود، به آثار این اعمال نزدیک میشود. میبیند چه اثرِ چه چیزی. این میشود قلب قیامتی.
**بازگشت همه به سوی خدا**
«ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ وَإِلَیَّ الْمَصِیرُ». بعد اینها را اخذ میکنم «وَإِلَیَّ الْمَصِیرُ». بعد در سوره مبارکه معارج: «تَعْرُجُ الْمَلَائِکَةُ وَالرُّوحُ إِلَیْهِ». عروج میکنند ملائکه و روح به سمت خدا. روز عروج که «إِلیَهِ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَةٍ». این روز عروج، مقدار این روز ۵۰ هزار سال است. این یکی. و آیه دیگر هم که عرض کردیم سوره مبارکه حج که همین است که آیه ۴۷ خواندیم. این بیان به نحو دیگری است. چون قرآن تفسیر قرآن به قرآن باید بکنیم، تفسیر کرده است.
**تفاوت عروج امر و عروج ملائکه**
سوره مبارکه سجده آیه ۵: «یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ». امر تدبیر میشود از آسمان به زمین، از بالا به پایین میآید. "ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ». بعد عروج میکند. آنی که آمده پایین، میخواهد برگردد. چقدر طول میکشد آن برگشتش؟ اینجا این امر فرق دارد. دیگر بحث چون ملائکه با «عُمْر» میآیند: «تَنَزَّلُ الْمَلَائِکَةُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ». یک تنزل ملائکه داریم، یک تنزل امر داریم. تنزل ملائکه و روح ۵۰ هزار ساله، عروجشان هم ۵۰ هزار ساله است. یعنی آنی که نازل شده، میخواهد برگردد، ۵۰ هزار سال به حساب میآید. عالم خودش بخواهد برگردد به آنجایی که بوده، ۵۰ هزار سال طول میکشد.
**"یک روز نزد پروردگار هزار سال است"**
امر که میخواهد نازل بشود، هزار ساله است. پس یک امر داریم، یک ملائکه داریم. عروج امر هزار ساله است، عروج ملائکه و روح ۵۰ هزار ساله است. امر نازل شده، خدا امر را از آسمان به زمین تدبیر میکند. «ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ». بعد این امری که تدبیر کرد از آسمان، مثالی که عرض کردم، از آسمان به زمین، از زمین به آسمان. دیگر حل میشود که از آسمان خودم آوردم به زمین، از زمین خودم به زمین شما، از زمین شما به آسمان شما. این برگشتش چقدر است؟ این نسبتِ آن عالم است. از زمین شما به آن آسمانِ آن عالم چقدر است؟ این عروج چقدر است؟ «یَوْمٍ کَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ». یک روزی است که مقدارش مثل هزار سال است. در این آیه سوره سجده میفرماید که مقدارش، قدر است. مقدار هم دارد، مقولات، مقوله هم دارد، مقدار. قدر دارد و این مقدار دارد. در برگشت مقدار لحاظ میشود. فقط آن قدر است که هی میرود، توسعه پیدا میکند. هر چه عوالم بالاتر میرود، قدر توسعه مییابد. اینجا شده هزار سال. این هزار سال آن طرف میشود یک روز. «کَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ». مقدارش هزار سال است از آن چیزهایی که شما میشمارید.
**تهدید کفار و تسلیت به پیامبر**
این هم از این نکته. یک معنای دیگر هم که برایش گفتند –پس یکی این است که نزد خدا زمان کم و زیاد یکسان است- یکی دیگر هم این است که اینها بدانند که عذابشان آن طرف چقدر است. وجه دیگری است: هر یک روزشان هزار سال عذاب آن طرف. خب، این هم از باب تهدید اینها. یک وجه دیگر که به پیغمبر هم تسلیت میگوید. «استحضار» اینها. یعنی ناراحت نشو. بالاخره پیغمبر هم قلب قیامتی دارد، حقایق برایش روشن است. میگوید تو که میبینی آنور چه خبر است، تو آن هزار سال میبینی. یک روز هزار ساله و میبینی که اینها غافل از آن حقیقتند. و غفلت از حقیقت مثل اینکه من بایستم اینجا کرونا را تکذیب کنم. «نه بابا! کرونایی نیست! نه بابا! ضدعفونی نمیخواهد! نه بابا!» تکذیب من مگر چیزی از حقیقت کم میکند؟ آن پزشک میخندد به ریش من. پزشک متخصصی که الان از کنار کروناییها دارد میآید. عکسبرداری کرد از ریه اینها، اموات اینها را ترخیص کرده. مال آن عالم است، آثار و جزا را به عینه دارد میبیند.
**کرونا و درک حقایق**
دکتر دارد میبیند این ویروس در بدن چه میکند. میآید میبیند من دارم انکار استعجال میکنم: «پس چی شد این کرونا؟ پس چی شد این مردن؟ پس چی شد فلان بشود؟» دو هفته بعد اثرش معلوم میشود. دیگر دست شما مال «دیگر» همین الان اگر اثر ندهد «پس هیچی دروغ است». آن دکتره میبیند. میفهمد که مال عالم بالاتر است و اشراف دارد، میبیند، میخندد به من. نمیفهمد جلوتر چه خبر است. میروی حالا میبینی آن ویروس در تو کارگر بشود، بعد دو هفته از کارت بیندازد. به سرفه بیفتی، اینقدر سرفه کنی که بمیری. من از عالم بالاتری برای تو خبر آوردم. انذار کردم. اطبّا دارند انذار میکنند.
**کرونا، عامل عبرت**
خیلی ماجرا، خیلی درسها در این ماجرای کرونا بود برای ما. اگر بفهمیم، خیلی اتفاق رخ داد. خیلی خدا با ما حرف زد تو این ماجرا. درسهایی واقعاً میشود کتاب نوشت. میشود سلسله جلسات ۱۰ جلسه. شاید بشود منبر درسهای کرونا. از اینکه دشمن را نباید دستکم گرفت. از اینکه درباره دشمن باید مراقبت داشت. دشمن با مذاکره و گفتگو دشمنیاش از بین نمیرود. دشمن بعد از پا درآوردن. این کرونا ویروسه در عالم شیاطینش به چه معناست. در عالم سیاستش به چه معناست. تو عالم اقتصاد به چه معناست. تو عالم نفسش به چه معناست. در قوس صعودش، در قوس نزولش. انذار انبیا، خود انبیا. خیلی حرفها تو این هست.
**شهود حقیقت توسط انبیا و اطبّا**
این ویروس را از ابعاد فراوان میشود بررسی کرد. یکی از حرفها هم همین است: انذار میکند آن کسی که اشراف دارد از عالم بالاتر است، دسترسی دارد به اینکه بفهمد اثر یعنی حقیقت این اثر و مؤثر را دارد میبیند. میبیند که این ویروس میآید چه اثری میگذارد. او حقیقتش را شهود کرده. میآید به من خبر میدهد، من باید گوش داشته باشم یا خودم قلب داشته باشم تعقل کنم و بفهمم. یا باید «یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ» گوش بدهم به آن کسی که دارد این را میگوید. البته اینها مسخره میکنند، باز باعث عجله خدا در عذاب اینها نمیشود.
خدا به اینها مهلت میدهد، بعد اخذشان. اخذ شاهد بر آن میآورد که آقا خیلیها بودند که ما به اینها مهلت دادیم تا وقتشان را تمام کنند. خدا برایش زود و دیر و کم و زیاد معنا ندارد. اینها را مهلت داد تا عذابشان برسد، ولی گرفتمشان. تو عالم بالاتر گرفتمشان. اخذ این «سیرورت» به سمت من. حالا میآیند میبینند حقایق را. او خودش حقایق که میگویی ذات حقایق. ذات حقیقتِ حقِ محض کیست؟ حقتعالی.
**دیدار حق در عوالم بالاتر**
با هم اوایل سوره مبارکه حج را میخواندیم که ذات حق، خودِ خود خدا حق. که آیه اگر الان پیدا بکنم، همان آیات ابتدایی سوره مبارکه حج میفرمود که: «ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ»، آیه ۶ و نه «وَهُوَ یُحْیِی الْمَوْتَى». او خودش خود. وقتی میگویم «إِلَیَّ الْمَصِیرُ»، یعنی میرویم حقایق را میبینیم. حقایق چی میبینیم؟ حق را میبینیم. آن ذات حق را، آن لُبّ حق، مغز حق را میبینیم. خودِ خودِ حق را میبینیم که حقتعالی است، با تجلی. حالا این حق یک وقت در اسم «منتقم» جلوه میکند، در اسم «شدیدالعقاب» جلوه میکند و اسم «رحمان و رحیم و رئوف و عطوف» و اینها جلوه میکند. اینها همهاش بستگی دارد که ما خودمان را در مقابل کدام حق و حقیقت قرار دادهایم که آن را ملاقات کنیم.
سیرورت ما در آن عالم بالاتر، چیزی که شدهایم. میشود سیر شدن، گشتن در عالم بالاتر. چیزی شدهایم، آن چیزی که شدهایم نسبتش با حق و حقیقت چیست؟ آن را میبینیم. هم آنچه شدهایم را میبینیم، هم آنچه شدهایم با حقیقت چه نسبتی دارد را میبینیم. هم خود حقیقت را میبینیم. این میشود عالم بعدی ما، این میشود مرگ ما، این میشود قیامت ما. «إِلَیَّ الْمَصِیرُ» آخر میان. چه خوفی وجود ندارد که خدا بخواهد عجله کند که از دست در برود. آخر همه برمیگردند به عالم بالاتر. دست در نمیرود که خدا بخواهد عجله کند. خب، این هم از این.
**پیامبر بشارتدهنده و انذارکننده**
بعد میفرماید که: «قُلْ یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا أَنَا لَکُمْ نَذِیرٌ». بحث «نذیر» است که عرض کردم. خطاب به «ایها الناس». سوره حج سوره عمومی یعنی محتوا، محتوای کل بشریت و کل ناس است. حالا خطاب به کل اینهاست با این دستهبندیها و این درگیریها و این مسائل و این جامعهسازی و تمدنسازی. حالا رو میکند به من: «برای همهتان حرف من را گوش بدهید. بیایید بشوید مثل این حاجیها که اینها بر محور نمادها و شعایر الهی جمع شدند و دارند سیر صعودی به سمت حقتعالی، کمالات و جمالات حقتعالی صعود میکنند؛ به سمت جمال صعود میکنند، نه جلال. بیایند به این سمت حرکت کنند.» این من «نذیر» برای شما و شما را به آن حقیقت میرسانم اگر ایمان بیاورید، عمل صالح بکنید: «مغفرت و رزق کریم».
**مغفرت الهی**
من نذیر مبینم برای شما. انذار، این همان انذاری است که از آن بالاتر کسی که اشراف دارد به حقایق دارد میبیند و میگوید به ما عرض کردم مثل ماجرای کرونا. نتایج ایمان و عمل بالاتر. ایمان تبدیل به چی میشود؟ ایمان تبدیل به تقوا میشود، تبدیل به کمال میشود. تبدیل به عمل صالح صورت ایمان، قلب و عمل صالح، تنه. آن قالب. این قالب آن قالب است. قالبِ قلب و قالبِ ایمان میشود قلب ما. در عوالم بالاتر عمل صالح چه قالب ما در تن دارم و روح. روح من در بالاترین، ایمان و علم من است. جسد و جسم در عوالم بالاتر عمل صالح. کلاً عمل من. عمل من اگر خوب باشد که میشود بدن خوب و مناسب. میشود عمل صالح. و اگر بد، جهنمیها سر و صورت شان «گندم»، «رُؤُسُ الشَّیَاطِینِ» و این آثاری که برایش هست چیست؟ ایمان و عمل صالح دارند دو دسته. یک عده ایمان آوردند، «آمنوا». دو دسته.
یک عده ایمان آوردند، متناسب و مقتضی همین ایمان عمل صالح: مغفرت و رزق کریم. آمرزش گناهان، این پستیها و آلودگیهایشان ازشان جدا میشود. این معنای مغفرت خیلی معنای عامی دارد و در بعضی آیات هم خیلی معنای فوقالعاده ای دارد. یک آیه از آن را فقط اگر بخواهم اشارهای بکنم. مغفرت. فقط یک اشاره به این آیه میکنم بعد حالا اگر بهش برسیم سر وقت.
**«یَغْفِرُوا لِلَّذِینَ لَا یَرْجُونَ أَیَّامَ اللَّهِ»**
«قُلْ لِلَّذِینَ آمَنُوا یَغْفِرُوا لِلَّذِینَ لَا یَرْجُونَ أَیَّامَ اللَّهِ». سوره جاثیه، آیه عجیبی است. «قُلْ لِلَّذِینَ آمَنُوا یَغْفِرُوا لِلَّذِینَ لَا یَرْجُونَ أَیَّامَ اللَّهِ». ای به مومنون بگو که «یَغْفِرُوا» مغفرتشان را شامل حال کسانی کنند که امید به «ایامالله» ندارند. «یَغْفِرُوا لِلَّذِینَ لَا یَرْجُونَ أَیَّامَ اللَّهِ». این غفران چیست؟ همین ترتیب اثر ندادن به کم و کاستیها و آلودگیهای و مشکلات و معضلات و آسیبهای این است. ترتیب اثر ندادن، عایقی که میشود خدای متعال. یک عایقی برای ما درست میکند. ایمان و عمل صالح اگر باشد. نه اینکه این نظام دیگر از اسباب از کار میافتد. آن نظام علیت، آن نظام جزا از کار میافتد. یک مانعی خدا برای ما درست میکند که آنها اثری که باید داشته باشند نداره. آن قطره آبی که باید بسوزاند، دیگر تن من نمیسوزد با اینکه قطره آمده سمت من، افتاده روی من! ضدگلولهای دارم. گلوله و سُرب کارش این است که باید سوراخ کند و بکشد طرف را. ولی وقتی من ضدگلوله داشتم، آن سُرب دیگر من را از بین نمیبرد. نه اینکه سُرب نیامد، شلیک شد به تنم آمد، نه اینکه او کشنده هم نیست. او کشندگیاش را همین الان هم دارد. مانع دارد برای اثرگذاری من که دیگر اثر ندارد. مانع اثرگذاری میشود مغفرت. مغفرت یعنی مانع ایجاد میکند برای اینکه اثر بگذارد. «یَغْفِرُوا لِلَّذِینَ لَا یَرْجُونَ أَیَّامَ اللَّهِ». مانع ایجاد کنیم برای اینکه آنها را شما اثر بگذارید. ببخشید من این ها را. بخشش نیست. به مومنان بگو که ترتیب اثر ندهند، نگذارند متاثر بشوند از آن کسانی که ایمان به خدا و ایامالله ندارند. خیلی آیه لطیف است.
**عایق در برابر آثار بد**
۱۴ شکلی میشود عایق پیدا میکند نسبت به این عالمی که اثرگذار است. آن اثرات بدِ از اعمال بدشان دیگر در عوالم بالاتر اثرگذار نیست. بستگی دارد دیگر. اگر حقالناس باشد، آن باز یک نحو است. حقالله باشد، یک بحث دیگر. یک رزق کریم هم اول یک عایقی دارند که اثرات بد نمیآید. بعد یک رزق کریم، آثار خوب را هم کریم. کریم از کرامت، شایستگی ذات. بهشت را با همه نعمتهاش.
بعد میفرماید که اگر کفر و انکار کردند، چی میشود؟ «آمِنُوا» نشد: «سَعَى». قبلاً عرض کردیم در آیات فراوانی و سورههای مختلفی «سعی» به معنای هم به معنای شتاب است، هم به معنای پس زدن. که این «سعی» بهتر است. «فَاسْعَوْا إِلَى ذِکْرِ اللَّهِ». این موانع را کنار بزنید. روز جمعه که میشود، صدای اذان که میشود، دیگر موانع را کنار بزنید. این کنار زدن موانع میشود سعی. تلاش کردن، هر آنچه که انسان دارد میگذارد. میشود از بین بردن موانع. پس زدن این. پس زدن. خب، این را که کافر شدند، در حالی که معاجزند میخواهند عاجز کنند. تلاششان بر این است که حالا فقط به معنای تلاش خالی هم نیست. تلاششان بر این است که این آیات را از صحنه محو کنند. نمادهای ما را پس بزنند. این شعائر را از بین ببرند یا شعرا را از کار بیندازند. معاجز بشوند ما را از کار بیندازند. اگر آیاتمان را از بین ببرند ما را از کار بیندازند. تلاششان به این است که این نمازها، شعائر و آیات ما را بردارند که ما را عاجز کنند. دست و پای ما را ببندند. ما را به عجز در بیاورند. معاجز یعنی همین. ما را به عجز در بیاورند.
«أُولَئِکَ أَصْحَابُ الْجَحِیمِ». اینها اصحاب جحیمند که با آن توضیحاتی که عرض کردیم، روشن وضعیت است. وضعیت جهنمی است و هیچ هم کار اینها پیش نخواهد رفت.
**درگیری انبیا و شیاطین**
خب، اینجا دو سه تا آیه داریم که از آن آیات حسابی این چند تا آیه احتمالا یک ساعتی وقت ما را میگیرد. حالا سعی میکنم که خیلی طول نکشد، بهار. سوره حج سوره سنگینی است. روزی یک سفر باید بخوانیم. اینجا بحث از نسبت انبیا و شیاطین، درگیری انبیا و شیاطین در صحنه اجتماع، از عوالم بالاتر تا عالم پایین. درگیری اینها یک درگیری است در ذات عالم که درگیری حق و باطل است. درگیری ایمان و کفر. و آمده جلوه پیدا کرده، تجسد و تجلی پیدا کرده، شده دعوای انبیا و شیاطین. «کَذَلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیَاطِینَ الْإِنْسِ». برای هر پیغمبری دشمنی قرار دادیم. آن دشمن، آن «عَدُوّ»، شیطان است که حالا یا انسان است یا جن. یک طایفه، طایفه انبیا. یک طایفه، طایفه شیاطین انس. و این دعوا و درگیری است که میشود عرصه جامعه. که یکی نمازها و شعائر خودش را دارد، شعائرالله را دارد. یکی شعائر شیطان ابلیس را دارد. یکی میشود «حزبالله»، یکی میشود «حزبالشیطان» که سوره مبارکه مجادله خیلی خوب این را تفسیر کرده. این دعوای حزبالله و حزبالشیطان. جلوهاش تو دعوای انبیا و شیاطین مرسلین تعبیر عامی است. مرسلین هم شامل رسل میشود، هم شامل انبیا. تفاوت رسول و نبی چیست؟ عرض میکنم.
**مفهوم «تمنی» و «امنیه» در قرآن**
«وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَلَا نَبِیٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ». اول آیه را ترجمه بکنیم بعد نکات علامه را. خیلی نکات اینجا دارند و به نظرم ترجمه آیه هم وابسته به همین است که نکات و مطالب را میدانیم. میفرمایند که: «ما قبل از تو هیچ رسول و نبی نفرستادیم الا اذا تمنی القی الشیطان فی امنیته». ترجمه بعد برگردیم به این. «تمنی» میفرماید هر پیغمبری وقتی تمنا کرد، شیطان آمد در «امنیه» او القا کرد. یعنی چه «تمنی» و «امنیه» معناش چیست؟ من از متن المیزان میخوانم که البته حرف اینجا زیاد است. علامه روزنهای باز کرده، خیلی بیش از اینها میشود حرف زد. حالا به خاطر اینکه وقتمان هم محدود است، اصل مطلب بیان بشود.
میفرمایند که تمنی به معنای این است که آدم آنی که آرزو دارد و دوستش میدارد را موجود و محقق فرض میکند. مقدر شدن در اندازه واقعیت، آمدن قالب، مفروض شدن. این میشود ماده معنای منی. هم که میگویند همین است دیگر. همه آن عصاره مادی انسان آنجا مفروض است و مقدر است و حاصل است. این میشود «منی». «مُنّا» هم همین است، به آنچه که حاصل است، به آنچه که انسان حاصل میبیند. این میشود «منا». تمنی، تمنی آنجور آرزویی که انسان یک چیزی را حاصل میبیند، در دسترس میبیند، محقق میبیند، مفروض میبیند، مقدر میبیند. این را برای خودش میبیند، در دسترسش میبیند. این میشود تمنی.
**تمنی: آرزو و خیالپردازی**
حالا ممکن است این واقعاً ممکن باشد یا نباشد. مثلاً یک فقیری آرزو میکند پولدار بشود. یک کسی که بچه ندارد، آرزو میکند بچه. خودش را صاحب فرزند فرض میکند، مقدر میبیند برای خودش بچه را. میشود «مُنیه»، میشود «تمنی»، میشود «امنیه» همه معادل هم. یا اینکه هر کسی آرزو میکند جاوید باشد، فنا ناپذیر باشد. دو تا بال داشته باشد با این بالهایش پرواز. و صورت خیالی که تصورش را میکند، از تصورش لذت میبرد. این را بهش میگویند امنیه، میگویند آرزو به معنای فرض و تقدیر.
حالا اینجا برخی گفتند که یک معنای دیگر هم دارد. با هر دو تا معنا این را تفسیر و توضیح میدهند. یک معنای دیگر هم میتواند داشته باشد. معنای قرائت و تلاوت. مثلاً میگویند: «تمنیت الکتاب» یعنی کتاب را خواند. این اگر باشد، القا (قاعدتاً) در امنیه معناش این میشود که تو آرزوی او دخل و تصرف کنی. در امنیه کلاً این است در آرزوی او در آنچه که او مفروض و مقدر و محقق میبیند، تصرف میکند. القا میکند، دست میبرد، دست میبرد، به هم میریزد. از آن سادگی و صرافت درش میآورد. نمیگذارد آنجوری که او میخواهد پیش برود. نمیخواهد آن مقدر محصل او که او میخواهد بشود، همان که او میخواهد محقق بشود. شیطان درگیر میشود.
**تأثیر شیطان بر تحقق حق**
اصل حق را نمیتواند از بین ببرد، ولی تحقق حق را میتواند به هم بریزد. دقیقاً آنجوری که باید حق باشد، آنجوری که باید جلوه کند، جلوه نکند. آن صورتی که باید بیفتد، آن رویدادی که باید رخ بدهد. مثل اینکه الان بنده که دارم حرف میزنم، شیطان میآید خب من مطلب علم دارم، میدانم. تو آن علم من، بین من و علمم که نمیتواند فاصله بیندازد، چون ذاتی من است. انقلاب ماهیت میشود اگر دست ببرد. نمیتواند کاری بکند که من از علمم بهره نبرم. الان که دارم حرف میزنم، چون هم نسیان از شیطان است: «وَمَا أَنْسَانِیهُ إِلَّا الشَّیْطَانُ أَنْ أَذْکُرَهُ» (سوره مبارکه کهف). نسیان از شیطان. بین من و علمم میآید حجاب میکنم. از علمم بهره نبرم.
**مرزهای نفوذ شیطان**
اینها محدودهایست که خدا نسبت به شیاطین اجازه داده که بتوانند تصرف بکنند. یکی در حوزه انساء است، یکی در حوزه القاء. یکی میآید نسیان ایجاد میکند که من نتوانم از علمم خودم بهره ببرم، نه اینکه علمم را دیگر نداشته باشم. از علمم بهره نمیتوانم ببرم. این میشود نسیان که از شیطان حجاب میکند، پرده ایجاد میکند. یک مرتبه دیگر، من علمم را دارم. حضور، نسبتم بهش دارم. متوجه هم هستم. میخواهم القایش بکنم، بیرون بیاورم، محققش بکنم با آن علمم در بیرون. یک چیزی را محقق بکنم. علمم را به کسی منتقل بکنم. اینجا میآید دخل و تصرف میکند، به هم میریزد. نمیگذارد آنی که من میخواهم بشود.
البته در مادیات لزوماً نه اینکه یعنی مثلاً اگر من یک خانهای ساختم، میآید در خانه تصرف میکند. در همان جنبهای که من میخواهم علمم را محقق بکنم، در همان قوای باطنی من دارم به کارش میگیرم که آن را محقق بکنم، در همان قوای باطنی من تصرف میکند. کار شیاطین ظاهراً در عرصه مادی خیلی نیست. کار ملائکه هم نیست. ملائکه در قوای باطنی ما تصرفاتی میکنند، نتیجه این تصرفات در عالم ماده رخ میدهد. شیاطین هم همینطور. در قوای باطنی ما کارهایی میکنند. در خیال ما تصرف میکنند، در قوای ما تصرف میکنند. نتیجهای در بیرون رخ میدهد. فکر میکنم که یک کسی مثلاً گمان بدی نسبت به کسی پیدا میکند. فکر میکنم میخواهد به من آسیب بزند. سریع اقدام میکنم برای اینکه آسیب نزند. این «اقدام» من، خودِ این «اقدام» من کار بدی است. مثل ماجرای حضرت موسی. فکر میکرد آن قبطی میخواهد به او آسیب بزند، یک اقدام غیر متناسب کرد برای اینکه دفع کند آسیب او را، در حالی که خودِ این دفع آسیب، آسیب بود. لذا فرمود: «هَذَا مِن عَمَلِ الشَّیْطَانِ». از عمل شیطان است، نه آن رویداد بیرونی کار شیطان بود. تصرف در قوه درونی او.
**القاء شیطان در آرزوهای پیامبران**
در مورد انبیا یک لایه اشکال ندارد (در آن لایه هم میتواند شیطان) در لایههای خفیفی تصرف کند. خیلی محدوداً در همان مرحله رویداد است. بین او و علمش نمیتواند تصرف بکند. در مسیر کانال علمش هم نمیتواند تصرف بکند. اینها تصرفات شیطان است. یک وقت مسیر برای من میتراشد، من با وهم و خیال اصلاً علمم مبتنی بر این است که میشود جهل و ظن. گمانهای من را به اسم علم به من تحویل میدهد. یک مرتبه دیگر یا علم دارم، بین من و علمم حجاب میاندازد. این هم یک مرتبه دیگر. یک وقت علم را دارم، واقعاً هم علم است، ظن نیست. میخواهم محققش بکنم. شیاطین نسبت به انبیا، حوزه نفوذشان آن جا مسئله بود. آنی که میخواست بیرون محقق بکند، آن تشکیلاتی که میخواست بسازد آن نظام اسلامی که میخواست بسازد، شیطان آنجا رخنه کرد. تحریک کرد این شیعه موسی را، طرفدار موسی را. وارد دعوا شد با آن شیعه فرعون. موسی درخواست از موسی کرد. موسی وارد شد. مشت کوبید، آن شیعه فرعون مُرد. آن ساختاری که میخواست در بیرون محقق کند، به هم ریخت. مجبور شد که خودش فرار بکند و سالیان سال دور بشود از مصر. آن شرایط بیرونی. آنی که میخواهد بیرون محقق بشود را توش تصرف کرد. این میشود القای در امنیه.
**تفسیر علامه طباطبایی از «الْقَى الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ»**
هر پیغمبری هر نبی و رسولی که تمنا کرد، خواست در بیرون یک چیزی محقق بکند. آن علمش را به ساختارهای بیرونی در تمدنسازی خودش. وقتی قرار شد در بیرون جلوه بکند (که سوره حج سوره جلوه کردن این حقایق و معارف و تولید یک تمدن است.) وقتی بیرون خواست تمدن ساخته بشود، این شیاطین آمدند القاِ امنیه کردند. نگذاشتند آنی که او میخواهد در بیرون محقق بشود. منافقین آوردند وسط، فتنههایی درست کردند. کفار را تحریک کردند که حالا مرحوم علامه اینجا توضیحاتی میگویند که خیلی قابل استفاده است و از رو میخواند. میفهمند که یا معنای تمنای آرزوی قلبی باشد. با هر دو تای اینها تفسیر میکنند و ترجمه.
اگر «تمنا» و آن که من هم همان آرزوی قلبی باشد، معنای آن میشود: «ما هیچ پیغمبر رسولی را قبل از تو نفرستادیم مگر اینکه هر وقت آرزویی کرد و رسیدن به آن یا پیشرفت دینش بود یا جور شدن اسباب پیشرفتش بود یا ایمان آوردن مردم بهش» که این فرض میکرد، «شیطان در امنیه او القا میکرد، در آرزویش دست میانداخت، به این طور که مردم را نسبت به دین او وسوسه میکرد، ستمکاران را علیه او و دینش تحریک میکرد، مفسدین را اغوا میکرد. بدین وسیله آرزوی او را فاسد و سعی او را بینتیجه میکرد؛ ولی سرانجام خدا، خداوند آن دخل و تصرفات شیطانی را نسخ و زایل نموده، آیات خودش را حاکم میکند.»
**نصرت حق و مقابله با باطل**
البته این میآید این دخل و تصرف میکند، ولی آخرش چی میشود؟ «فَیَنْسَخُ اللَّهُ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ». خدا نسخ میکند آنی که شیطان القا میکند. کارهایش نمیگذارد در بیرون که میخواهد بشود. این هم آخر مسئله. آیات خودش را حاکم میکند. آن شعائر، نمادهای الهی، آن جلوههای بروز حقتعالی، آخر تو جامعه محقق میشود. به شرط اینکه بیایند و ناصرین انبیا مصر باشند در این مسیر، قیام بکنند، ادامه بدهند، کم نیاورند، بروند به سمت این تحقق. تو مسیر تحقق خدا نصرت میدهد. کم بیاورند، کوتاه بیایند، آنی که شیطان میخواهد میشود. نه به خاطر اینکه اراده شیطان غلبه کرده بر اراده. این وقتی نور به عرصه نیاید، ظلمت هنوز جا دارد.
**تفاوت نبی و رسول**
«أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ». حق که آمد، باطل عرصهای ندارد برای بروز و جلوه و ظهور. هر وقت باطل جلوهای دارد، به خاطر اینکه حق هنوز به میدان نیامده. و آوردن حق هم استقامت میخواهد، استمداد میخواهد که به نصرت حقتعالی بتواند حق را بیاورد. تو آن مسیر سختیهایی دارد تا حق بتواند خوب خودش را جلوه بدهد. اگر اینها سختیها را تحمل کردند، حق جلوه میکند. وقتیکه هیچ خبری از باطل نخواهد بود. اگر کوتاه آمدند، هنوز باطل هم هست، با اینکه از حقوق، ولی باز هنوز جلوه دارد و خودش را نشان میدهد. پوشش پیغمبر یا رسولش را به نتیجه میرساند. حق اظهار میکند. خدا دانا و فرزانه است. این یک معنا.
بنا بر معنای دیگر که قرائت و تلاوت باشد، معنای اینطوری میشود: «ما قبل از تو هیچ پیغمبر رسولی نفرستادیم مگر اینکه وقتی چیزی از آیات خدا را میخوانده، شیطان شبههای گمراهکننده به دلهای مردم میافکنده. اینها را وسوسه میکرده تا به آن آیات مجادله کرده، ایمان مومن را فاسد کند. ولی خدا آنی که از شبهه که شیطان به کار میبرده را باطل میکرده. پیغمبرش موفق به رد آنها میکرده یا آیهای نازل میکرده تا آنها را رد کند.»
و نکته بعدی اینکه بین رسول و نبی تفاوتی است. مرحوم علامه میفهمند که رسول کسی است که مبعوث شده و مامور به تبلیغ هم شده است. این معروف بین علماست. نبی کسی است که فقط مبعوث شده. میخواهد مامور به تبلیغ هم شده باشد یا خودش یک مرتبه وجودی بالایی دارد. این میشود نبی. در قوس صعود رشد کرده، به آن مرتبه وجودی بالا رسیده. اگر از قوس صعود موظف است که بیاید به قوس نزول و اینجا هم بگوید، بیان بکند و دستگیری بکند، میشود رسول. اگر وظیفه نسبت به دستگیری نداشت، میشود فقط نبی.
**نبی و رسول در نظام وحی**
خب، این آن مرتبه وحی است. نسبت به علما هم همینطور است. بعضی حقایقی برایشان معلوم شده، وظیفه دستگیری ندارند. برخی بزرگان بودند که میگفتند استاد ما به ما گفته بود که شما شاگرد نمیخواهید تربیت کنید. اینها نبیِ غیر رسول بودند. برخی هم نبی بودند و هم رسول بودند، مثل علامه طباطبایی. قله رفته، هم برگشته پایین و دارد شاگرد. رفته بودند و شاگرد تربیت نمی کردند. جنس نبی رسول، نبی به آن مرتبه بالای وجودی رسیده، ولی دیگر برگشتی نداشته. رسول رسیده و برگشته که دستگیری کند و ببرد با خودش بالا. این تفاوت رسول و نبی. هر کدام از اینها وقتی که امنیهای داشتند، شیطان القا میکرد در این امنیه.
نقل میکند در مورد تفاوت نبی و رسول این است که نبی کسی است که فرشته وحی را در خواب میبیند، صوت را میشنود؛ ولی در بیداری ملکوتی را نمیبیند. رسول کسی است که هم صوت را میشنود، هم در خواب، هم در بیداری فرشته را مشاهده میکند. مراد از معاینه و مشاهده ملک، نازل شدن ملک و ظهورش برای رسول، سخن گفتنش با او و رساندن وحی در فضای عباسی منظور حضور کامل است. نوبت در جلد دوم توضیح دادند. این هم از این آیه.
**حکمت الهی در مواجهه با القائات شیطان**
«فَیَنْسَخُ اللَّهُ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ». اینجا التفات از تکلم و «وَمَا أَرْسَلْنَا» بود اولین. اما الان «یَنْسَخُ اللَّهُ». با ارسال نکردیم. خدا نسخ میکند آن القای شیطان را. و معناش این میشود: خدا آنی را که شیطان القا میکند نسخ کرده، سپس آیات خودش را در دلها جایگزین میکند تا القائات شیطان مایه آزمایش بیماردلان و سنگدلان قرار داده شود. یک ورش و تا کسانی که علم روزیشان شده با این نسخ و احکام بفهمند که آنی که رسول یا نبی آرزویش میکردند، حق بوده؛ از ناحیه پروردگار بوده. «إِنَّهُ الْحَقُّ مِن رَبِّکَ». حقیقت است. پس این که خدا اجازه داد شیاطین القا بکنند، نسخ میکند. آن وقتی که اجازه داد القا بکنند، برای این بود که بیماردلان، سنگدلان معلوم بشوند. وقتی که نسخ میکند، برای اینکه آنهایی که علم دارند، به علم رسیدهاند که باز هم آن علم همان توضیحات و نکاتی است که عرض کردیم. مرتبه وجودیشان بالاتر است. حضور قیامتی دارند، حضور برزخی دارند. فاصلهشان با آیات الهی و حقایق کم کردهاند. اینها باز ارتقا در ایمان پیدا میکنند. علم جدیدی پیدا میکنند. یک علم قبلی داشتند. در این محکها و فتنههای اجتماعی و به هم ریختگیهای علم جدیدتری پیدا میکنند. باورسازی بیشتر میشود.
**فتنه الهی برای ظهور کمالات**
پس این فتنهها خیر است، منافقین را از بین میبرد. منافقین، مومنین را هم مومنتر میکند. شدیدتر میکند. به اینها میفهماند آقا طرف هیچی نیست! این جبهه خصم، جبهه باطل، شیاطین هیچی ندارند. دستشان به هیچ جا بند نیست. این سر و صداها هیچی نیست. باور ما بیشتر میشود. علم آنهایی که علم دارند بیشتر میشود. به یک درجه ایمان بالاتر. قبلش هم ایمان داشتند، علم داشتند. علم و ایمان از یک جنس است، از یک حقیقت است. یک ایمان و علم مرتبه پایینتر بود. این فتنهها، این القای شیطانی که شد، آمد به هم بریزد و مومنین ایستادند، مقاومت کردند و خدا نصرت را رساند و پس زد این شیاطین را. باورسازی بیشتر میشود. علمشان بیشتر میشود.
دشمن هیچی. میگوید: «۵۲ نقطه را میزنم!» باورت به این بیشتر میشود که او تمام شده. باورت نمیشود که او هیچی نیست. فقط سر و صداست. فقط ترس است. فقط واهمه است. یک چیز پوشالی است. چون میبینند که القائات شیطان باطل شد. پس به آن پیغمبر یا نبی ایمان میآورند در نتیجه دلهاشان در برابر او نرم و خاشع میشود. اینها ایمانشان بیشتر میشود. اخباتشان هم بیشتر میشود. حفره قلبشان در برابر حقیقت بیشتر میشود. پایینتر میروند پیش خدا. خودش را پایینتر میبیند. این میشود اخباط قلوب. قلب اخباط پیدا میکند. آنجا قساوت قلب داشتند. پس قلب مریض و قلب قاصی فرق دارد. قلب مریض علم ندارد، قلب قاصی واکنش ندارد. اینها هم علم دارند هم واکنش. دو دسته.
**مرض قلب و قساوت قلب**
آنهایی که بیمار دل بودند، بیماریهایشان میریخت بیرون. معلوم میشود که از ظالمینند. در شقاق بعید قرار میگرفتند. شقاقشان بیشتر میشد. دورتر میشدند. در شقاق که داشتم میرفتم، به کمال میرسیدند. این مومنین، ایمانشان میرود بالا. اخباتشان میرود بالا. واکنششان بیشتر میشود. رشد وجودی پیدا میکنند. هدایتشان میرود بالا. «إِنَّ اللَّهَ لَهَادِ الَّذِینَ آمَنُوا إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ». خدا هدایتکننده است آن کسانی را که ایمان آوردند، به صراط مستقیم. این مومن است. به اقتضای ایمان عمل میکند. هی رشد میکند. صراط مستقیم، صراط مستقیم عبودیت. در مراحل عبودیت هر چه بالاتر میرود. این دارد در صراط مستقیم حرکت میکند و رشد میکند. هدایت در صراط مستقیم که مهم است، میخواهیم همین است. تا جایی برود که خودِ خودِ خدا را و ذات حقتعالی را بداند. هیچ بدون هیچ پرده و حجابی بپرستد. اوج حرکت در صراط، «عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ» که پیغمبر علی صراط مستقیم. اشراف و ذات صراط مستقیم. بین او و خدا هیچ پردهای نیست. محیط بر صراط مستقیم پیغمبر از محیط بر صراط برتر است. چون بین او و خدا حجاب نیست. بین ما حجاب است. هی باید اقدام بکنیم. حجابها را کنار بزنیم. این القائات شیاطین را کنار بزنیم. القائات نفس را کنار بزنیم. مسیرش همین است. این میشود هدایت حق. صراط مستقیم پیش میرویم، رشد میکنیم. این فتنهها میآید اگر مستحکم باشیم، اقامت داشته باشیم بر این طریقه، بر این صراط بمانیم. مستقیم باشیم، استقامت داشته باشیم، نصرت حقتعالی میآید. شرایطمان را پس میزند، ایمان ما را قویتر میکند، به ما اخبات بیشتر میدهد. چقدر این آیات فوقالعاده است.
و چقدر بعد میفرماید که این جمله در مقام بیان علت این است که چطور دانستن و فهمیدن آنهایی که علم روزیشان شده، هدف و غایت روش مذکور خداست. اگر خدا بیمار دلان و سنگدلان را چنین و چنان کرد تا دسته سوم که علم روزیشان شده بفهمند، برای اینکه خدا هادی و راهنماست. میخواهد اینها را قدم به قدم هدایت کند با این فهماندن ایشان را به سوی صراط مستقیم راهنمایی کند.
خب، این هم آیه آخر بحث امروزمون که این صفحه خیلی مطلب داشت، به حمدالله.
**کافران در مریّه و تردید**
«وَلَا یَزَالُ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی مِرْیَةٍ مِنْهُ حَتَّى تَأْتِیَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً أَوْ یَأْتِیَهُمْ عَذَابُ یَوْمٍ عَقِیمٍ». دائماً کسانی که کافرند در «مریّة». آنها در علمند. مومنین هی دارد به سمت حقایق قرب وجودی پیدا میکند. دارد اعتلا وجودی پیدا میکند. هی دارد به سمت حقایق نزدیک میشود. بالا به آن ذات حقیقت که حقتعالی است، دارد نزدیک میشود. بالا میرود. هی ایمانش و طمأنینهاش بیشتر میشود. آرامشش بیشتر میشود. باورش بیشتر میشود. دورتر میشود. مریّهاش بیشتر میشود. تردید و تشویشش بیشتر میشود نسبت به حقیقت. هی حق برایش بیشتر گم میشود. «مِنْهُ» نسبت به آن حقایق. تا آخر عمر از این ایمان محرومند و در شک نسبت به این قرآن، نسبت به این قیامت، نسبت به این حقایق، نسبت به همه اینها در شک. و تا کی؟ تا اینکه «ساعت» بیاید. «ساعت» که میآید پس میزند این حجابها را. پس بزند حقیقت را ببینند. تا وقتی که این حجاب با ساعت دیگر خودشان فعال نشود. چون سعی نکردند: «لَیْسَ الْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى». اگر خودش سعی میکرد، حجابها را در همین دنیا کنار میزد. «فَاسْعَوْا إِلَى ذِکْرِ اللَّهِ» میشد. با سعیش میآمد ذکر خدا و توجه و حقیقت را میدید. این چون اهل سعی نبود، با «ساعت» میآید. حقیقت برایش معلوم میشود. با قیامت آن میآید همه اینها را پس میزند. حقیقت را بهش نشان میدهد. بغتةً هم هست برایش دیگر. چون قلب قیامتی که نداشته. آنّیهای برای او. یکهوییه، ناگهانیه. قلب قیامتی اگر داشته باشد، ناگهانی نیست. اصلاً خودش در قیامت حاضر است. آنی که قلب قیامتی ندارد که عموم ناس این شکلیاند، دائماً در نوسانند. اینها باید بیاید ساعت. یکهو همه چیز را پس بزند. «بغتة» حقایق برایشان معلوم بشود. و یا ساعت بیاید یا «أَوْ یَأْتِیَهُمْ عَذَابُ یَوْمٍ عَقِیمٍ». بعد این ساعت که روزه. روز قیام آن میآید. یا ساعت بیاید یا روز قیامت. یعنی حتی ساعت هم که میآید هنوز باز از آن پرده در نمیآید. باید خودت «روز قیامت» بشوی که از آن تهدید در بیاید. چون ساعت پس زدن دنیاست. پس زدن مادیات. بعدش قیامت میآید. یا باید ساعت بیاید که اینها آنهایی که در کفرشان باز یک آب پاکترند. اینها دائماً در مریة هستند تا آن وقت. دائماً در تردید و تشویشند تا آن وقتی که «ساعت» بیاید. یا نه، حتی «ساعت» هم نه. «عذاب یوم عقیم» بیاید. روز قیامت تبدیل به «یوم عقیم» میکند.
**مفهوم «یوم عقیم»**
خیلی زیباست. باز به آن آیات اولی که سوره مبارکه حج با هم گفتگو کردیم که «زایش ملکوتی». فرمود که من اینها را دادم تا علم پیدا بکنیم. اول سوره مبارکه حج خاطرتان هست خواندیم. یک اشاره فقط سریع بهش بکنم این بود آیهاش. فرمود که: «إِنَّا خَلَقْنَاکُمْ مِنْ تُرَابٍ» و اینها، «مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْءٍ». آنجا بحث علم را مطرح کرده بود. خب، بعد بحث زایش را داشتیم. کز این تولد، ما زایش ملکوتی داریم. «یوم عقیم» روزی است که دیگر زایش دنیا تا دنیاست و تا در دنیا هستیم، زایش ملکوتی داریم. میتوانیم از اینجا در عالم بالاتر زایش داشته باشیم. به آن عالم بالاتر که رفتیم، دیگر زایشی نیست. چون آنجا خودش آثار زایش ملکوتی است که آنجا میبینیم کجا این را تولیدش کردیم تو دنیا. لذا تو سوره حدید هم فرمود به اینها میگویند: «انظرونا نقتبس من نورکم». منافقین به مومنین میگویند: «اینجا نور بدهید». میگویند: «اینجا نور نمیدهیم. نور میخواهی برگرد دنیا. به آن عالم پایین. عالم پایینتر. آنجا برو نور تولید کنی که اینجا نور داشته باشی. اینجا دیگر زایشی نیست.» نه که در برزخ تا حدودی زایش هست هنوز، ولی در قیامت دیگر زایش نداریم. عقیم بودنش به این معناست. روزی است که ازش زایش ملکوتی فقط آثار است. هیچ تولیدی دیگر نداری.
خب، این هم از این آیه و این صفحه به حمدالله به پایان رسید.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی. ابتدای بحث جا دارد که طلب شفا بکنیم و دعا کنیم برای همه عزیزانی که در بند این ویروس منحوس کرونا هستند؛ خصوصاً برخی عزیزانی که "حق" به گردن ما دارند و در بستر بیماری و بیمارستان هستند. به یاد همه این عزیزان هستیم و برای سلامتی همه این عزیزان و دور شدن این آسیب از این مملکت و این مردم عزیز، سوره حمدی را با هم قرائت میکنیم: بسم الله الرحمن الرحیم، "الحمد".
**ادامه بحث سوره حج**
سوره مبارکه حج را در محضرش بودیم، به آیه چهل و هفتم رسیدیم: «وَیَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ وَلَنْ یُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ وَإِنَّ یَوْمًا عِنْدَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ». در این آیه میفرماید که مشرکین دوران پیغمبر، وقتی که میدیدند پیغمبر وعده عذاب میدهند، اینها تکذیب میکردند؛ استعجال میکردند! از سر تمسخر میگفتند: «پس چی شد؟ پس کو؟ پس چرا نیامد این عذاب؟ پس کی بود؟ مگر نگفتی آتش میگیریم؟ مگر نگفتی بدبخت میشویم؟»
خب، اینها کلاً چون فضای ذهنیشان در «مادّه» و «عذاب مادّی» و «اقتضائات مادّی» است، نمیفهمند که اصلاً جنس معاد از جنس این رویدادهای عالم مادّی نیست، «عوالم بالاتر» است و حکایتیست از عوالم بالاتر، در سیر صعودی ما، کانال بالایی ما که به سمت بالا، به سمت حقتعالی (بالا هم باز بالا و پایین اعتباری نیست، بالا یعنی بالای وجودی، مرتبه وجودی) این مراتبی که نازل شده، آمده پایین؛ مثل منی که الان دارم حرف میزنم که چطور تنزل دارد مراتب...
**صعود و نزول کلام**
یک نفسی ذاتیست، از آنجا صفاتیست پایینتر، صفات میآید پایینتر. میگوییم که یک فردی که دارد حرف میزند، میگوییم یک ذاتیست، یک علمیست، یک تکلمیست؛ آن علم، یک حقیقت بسیط مجرد، میآید پایین، مفهوم پیدا میکند، الفاظ پیدا میکند، اصطلاحات پیدا میکند. اصطلاحات و الفاظ میآید در ذهن، در قوه خیال. قوه خیال تحویل قوه واهمه میدهد که جزئیاش میکند. این واژه، این اصطلاح، این مفهوم جزئی میشود. بعد تحویل میدهد به حس مشترک و تحویل میدهد به قوه ادراکی و به قوه تحریکی و به چه میدانم، به ذهن، بعد به زبان و ایجاد صوت میکند. حجمی را، صدا را از جوف خودش تولید میکند، بیرون میدهد، زبان میچرخد، این همینجور هی تا میشود این صوت، این کلمات.
**بازگشت کلام به آسمان وجود**
این کلمات دوباره از آنور گرفته میشود، همین سیر صعودی را طی میکند. یعنی یک سیر نزولی دارد، یک سیر صعودی. دوباره شما میشنوید با گوشتان، با این دستگاه سمع، میآید دوباره از قوه واهمه به قوه خیال به قوه عاقله، میآید، میرود، میشود «علم» و میشود بخشی از ذات شما. این میشود سیر صعودیاش، و با آن بالا میروید. یک مطلبی از بالا آمد، از آسمان آمد، به زمین (در کلام من، این گفتار من، این صوت من). از آسمان من به زمین من آمد، از زمین خودم به زمین شما دادم، از این زمین شما رفت به آسمان شما. این از آسمان به زمین، از زمین به آسمان. از بالا حقایق نازل شد: «إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ». از بالا آمد پایین، نازل شد، ما پایین گرفتیم. ما حالا سیر صعودی خودمان را داریم، من این را میفرستیم به بالا: «إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ». برای خودمان صورت میسازیم در عالم مثال، حقیقت میسازیم در عوالم بعد، توسعه وجودی داریم برای خودمان میدهیم در عوالم بالاتر.
**معاد و مواجهه با حقیقت اعمال**
معاد، قیامت، همان مواجه شدن با خودمان است در عوالم بعد، در عوالم این اعمال. آثاری دارد، صورتی دارد، حقیقتی دارد که در عوالم بالاتر (آن عوالم بالاتر عالم مثال، عالم عقل). اینها میشود محیط بر این عالم. اگر به ما وعده عذاب دادند، نگفتند در این عالم ماده چیزی میشود که بپرسیم: «پس چی شد؟ پس کی شد؟» وعده عذاب دادند، گفتند در عالم ماده کاری بکنی، در عالم بالاتر رویدادی هست، اتفاقی رخ میدهد. وعده آن را به ما دادند، وعده ملاقات به آن را دادند. گفتند هر وقت مادهات تمام شد، دوران اجلت در حضور در این ماده تمام شد، مواجه میشوی با آن آثار. میبینی آن آثار را. آن وقت نه اینکه هی بگویی: «پس چی شد؟» فکر میکنم آثار باید بیایند، فکر میکند مثلاً مثل برگ جریمه میماند که اگر پلیس و دوربین ثبت تخلف گفت باید جریمه کنم و جریمه را بفرستم.
**اعتباریات دنیوی و حقایق اخروی**
خب بله! الان به من بگویند که اگر تو خیابان با سرعت بالا بروی، پلیس جریمهات میکند. من هم صد بار رفتم و جریمه نیامد! کمکم شک میکنم جریمه نمیآید؛ در حالی که اصلاً از این جنس اعتباریات نیست. از جنس عذاب مادّی نیست، مواجه شدن با حقیقتی است در عوالم بعد، در عالم بالاتر. یا خودت از دنیا میروی، قیامت صغرای تو میشود و میبینی، یا همه این عالم ماده جمع میشود، قیامت کبری میشود. تا قیامت کبری میشود، آنجا همه با هم میبینید. این میشود این وعده عذاب. این اتفاق، وعده امری لجبازی و این حرفها نیست که باز اعتباری بشود. مثل مادری که میگوید: «اگر این کار را نکنی، میزنمت!» که بعضی گفتند خدا خلف وعده و خلف وعید میتواند بکند. ما خلف وعده و خلف وعید نداریم! این از آن اشتباهاتی است که در علم کلام شکل گرفته.
**مفهوم خلف وعده و خلف وعید الهی**
کریم اگر خلف وعید بکند، اشکال ندارد. گفتند وعده یعنی نسبت به چیزهای خوب، وعید نسبت به چیزهای بد. وعده بهشت میشود وعده، وعده به جهنم میشود وعید. بعد گفتند کریم اگر خلف وعید کرد، اشکال ندارد؛ آن در اعتباریات است، نه در حقیقیات. این وعده حقتعالی، وعده اعتباری نیست، وعده حقیقی است. از یک اثر ذاتی عینی برای یک چیزی، برای کاری، برای یک اعتقادی دارد خبر میدهد. وعدهاش به این است که میگوید در عالم بعد این را میبینی؛ نه اینکه اعتباراً این اثر را میدهم. البته او وعید است، این حالا وعید، وعده، هر چه میخواهیم اسمش را بگذاریم. او خُلف نمیکند.
البته فضل او و رحمت او هم عام است، این هم یک بحث دیگری است. خلف وعده میکند یعنی زیرش میزند؟ یعنی به هم میریزد؟ نه، این ساختار به هم نمیخورد. البته ممکن است با کرم و فضل و رحمتش، درهایی بگشاید و قواعد دیگری به ما نشان بدهد که آن قواعد تحت پوشش قرار بدهد این قواعد پایینتر را. درست است که این کار باعث حبط میشود، درست است که این کار چوب دارد؛ ولی در مرتبه بالاتر، یک کار دیگر کوچکی هم انسان انجام داده که او باعث میشود رحمت خود را جاری کند. آن رحمت این دیگر اثر این کار را از بین میبرد؛ حالا یا اثرش را از بین میبرد، یا باعث میشود که در آن چهارچوب کلیتر، این اثر آنچنانی نداشته باشد و مثلاً باعث میشود که این اثر در اثر بزرگتر از بین برود –به این معنا- نه اینکه اثر خودش از بین برود.
**مثل قطره آتشین در دریا**
مثل اینکه یک قطره آبی که سوزان است، این اگر برسد به یک شیئی، این باید بسوزاند. این قطره میسوزاند. اگر این قطره را در دریا انداختیم، اثرش از بین رفت. ما عایق داشتیم. این به این معنی نیست که او دیگر اثرگذار نیست، سوختن را ندارد. او سوختن را دارد، ما عایق داریم. این میشود فضل و رحمت کرامت حقتعالی، این هم باز یک بحث دیگر است. پس خدا خلف وعده نمیکند، چه نسبت به آن امور مثبت، چه نسبت به امور منفی. نسبت به همه خدا خلف وعده نمیکند. «یُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ» ابداً، خدا خلف وعده نمیکند از وعده خودش تخلف نمیکند.
**حضور آثار اعمال در عوالم بالاتر**
در عوالم بالاتر هر آنچه که باید روی دهد و جزاست و نتیجه است، رخ خواهد داد، و همین الان هست اصلاً. بدی نیست همین الان! همین الان این حرفهای من ذرهذره تبدیل به «نور» میشود یا تبدیل به «نار» میشود. در عالم بالاتر حاضر است. از دنیا که رفتم آن را میبینم. اگر به «علمالیقین» رسیدم، همین الان میبینم؛ یعنی مرتبه وجودی من توسعه پیدا کرد. اگر همین الان من بالا رفتم، با علم (که صعود با علم است و «وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ»). اگر علم پیدا کردم، میروم بالا. این بالا رفتن من باعث میشود که حقایقی که در عوالم بعد هست را همین الان ببینم، به «علم حضوری»، به «علم شهودی» اگر رسیدم. همین الان آثار اعمال را میبینم، همین الان اثر دروغ را میبینم، همین الان اثر غیبت را میبینم، همین الان اثر گناه، اثر نگاه به نامحرم را میبینم. این میشود این مرتبه وجودی. قیامت صغری، قیامت قلبی. قیامت عرضِ قلب، قلبِ چشم برزخی. مهم نیست قلب برزخی! قلب! قلب قیامتی محصول علم است. علم انسان رشد میکند. علم البته با عمل صالح. عمل صالح به علاوه نیت صالح باعث میشود که علم انسان ارتقا پیدا کند. همین علمی که دارم را به عمل بیندازم به علاوه نیت صالح، به کارش بگیرم با یک نیت صالحی، علم من افزایش پیدا میکند، هی به مرتبه شهود و حضور نزدیک میشود. ارتقا پیدا! علمم بالا برود، خودم بالا. چون صفت و موصوف، صفت و متصف از هم جدا نیستند. ارتقای علم یعنی ارتقای عالم. خود انسان رشد میکند، حقایق را شهود میکند.
لذا این بعد آن بحث کوری قلب، این بحث اینها، چون قلبشان کور است، ادراک از عوالم بعد ندارند، فکر میکنند که عذاب... مثل فرهاد. این میشود بحث خلف وعده. و البته میتواند بخشی از این وعده هم و این عذاب هم مربوط به عالم دنیا باشد. بالاخره بیرون کردن اینها، کشتن اینها، انتقام باشد. اگر آن وعده عذابی که داد، فقط مربوط به مشرکین مکه باشد، قهراً مراد از آن همان عذابی است که در جنگ بدر چشیدند. اگر مراد از آن عذابی باشد که بعداً خدا در روزی که بین پیغمبر خودش و امتش داوری میکند، قهراً آن وعده هنوز نرسیده. خدا از آن وعده داده و فرموده: «وَلِکُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ فَإِذَا جَاءَ رَسُولُهُم». خب، این هم از.
**"یک روز نزد پروردگار تو، هزار سال است"**
بخش مهمی اینجا در ادامه آیه داریم که این هم نکته بسیار مهمی است: «وَإِنَّ یَوْمًا عِنْدَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ». این «عند ربک» همان محضر ربوبی است، همان «سُقرِ» ربوبی. صاد و قاف و عین، سُقرِ عبود. آن عالمی که در محضر حقتعالی، عالمی که حجاب در برابر حقتعالی نیست. ما الان در عالم حجابیم، بین ما و آن حقایق حجاب است، بین ما و تجلیات خاصه حقتعالی حجاب است. ما در و پنجره و دیوار میبینیم، آن ظهورات اسمایی حقتعالی را نمیبینیم. ادراک نسبت به آن نداریم، نمیدانیم این مظهر کدام اسم است، در حجاب است. عوالم بالاتر که برویم، میفهمیم این کدام اسم است، کدام صفت حقتعالی است. تا برویم به خود ذات و شهود ذات حقتعالی.
**نسبت زمان در عوالم مختلف**
نکتهای که هست اینجا این است که این عالم بالاتر، نسبتش با عالمی که شما هستید، نسبت هزار سال است. «یک پیش ربت» مثل هزار شماست که در. خب، هزار تا ۳۶۵ تا، ۳۶۵ روز. یک روزش معادل ۳۶۵ هزار روز. نسبت یک به ۳۶۵ هزار روز. یک جای دیگر گفته ۵۰ هزار سال است که حالا من عرض میکنم آن آیه را هم. دوباره در قرآن به هزار سال گفته شده، یک بار به ۵۰ هزار. توضیحی دارد، یک اشاره اینجا.
«مِمَّا تَعُدُّونَ» دارد، آنجا دیگر «تَعُدُّونَ» ندارد. آن ۵۰ هزار سال نگفته از اینهایی که شما به عدد میآورید. وصف خود آن سال ۵۰ هزار. اینجا را میفرماید که از روزهایی که شما به حساب میآورید، از اینها که میشمارید، عدد دارید، به عدد میآورید. چون عدد هم باز خودش اعتباری و مال عالم ماده است. این عددی که دارید، با این اعداد اگر میخواهی حساب بکنی، هزار سال بگیر. آن روزی که پیش رب است، یک روزی کنار رب، در محضر حقتعالی، مثل هزار این. خب، دو تا معنا دارد. این یکی همان بحث اشراف عوالم بالاتر است. توسعهاش را دارد میرساند. توسعه آن عالم بالاتر (عالم قیامت) به نسبت این عالم چقدر است؟ نسبت یک به ۳۶۵ هزار است. این نسبتی است که باید قیاس بکنید. یک روزش به ۳۶۵ هزار روز.
**تاخیر در عذاب و حلم الهی**
نکته بعدی هم پس یکی بحث این است که خب چرا خدا عذاب را نمیفرستد؟ دو سه تا وجه. دستنوشتههای مرحوم بانو امین را میخواندم، توضیح دادند این بحث را که خوب هم ایشان توضیح داده در تفسیر شریفش که هم مرحوم طبرسی در مجمعالبیان اشاره دارند، آن هم این است. نکتهای که این را از دو باب، حالا من متن علامه را میخوانم، این دو بابش معلوم بشود که دو وجهش چیست که بعد بحث عذاب این را مطرح کنیم.
در این جمله حکم کرده به اینکه یک روز از روزهایی که نزد خداست برابر با هزار سال از روزهایی است که ما میشمریم. نتیجه میگیرد: پس خدایی که یک روز نزدش طولانی و بسیار نیست، روزهای ما از او کوتاه و از بلندی آن و از کوتاهی این متاثر نمیشود؛ یعنی برای خدا روز بلند و کوتاه ندارد. این روزها برای شما دیر شد و زود شد، برای خدا دیر و زود معنا ندارد. این عوالم همینجور تنزل کرده دیگر. این بعد وجودی از خدا دارد، ولی به این معنا نیست که دیر و زود. این تدریج و بطّ و کندی و سرعت و اینهایی که پیدا میشود، این در مورد خدا که اینها راه ندارد.
**زمان برای خدا بیمعناست**
این هم مال عوارض عالم ماده است. دیر شدن مال عالم ماده است، زود بودن مال عالم ماده است. شما هر چقدر استعجال بکنی، بگویی: «زودش کن» یا «دیرش کن»، برای خدا که فرقی نمیکند. برای خدا دیر و زود معنا ندارد. نسبت حقایق با خدای متعال فرق میکند با نسبتش با ما. نسبت بروزش برای ما باعث میشود که ما بگوییم دیر شد یا زود شد. زود شد یعنی زود بروز پیدا کرد. من یک دروغی بگویم، سریع اثرش را ببینم، این میشود زود بودن. این هم به مرتبه وجودی برمیگردد. لذا مومن اثر را زود میبیند. دیر بودن یک توضیحی دارد که نمیخواهم. زود میبینم یعنی من اثر را زود میبینم. نسبت خودم را با آن حقیقت زود برایم کشف میشود، زود ظهور. دیر شد یعنی دیر ظهور کرد.
اصلاً انسان اگر قلب قیامتی پیدا کرد، دیگر از زود و دیر در میآید. تو آن دعای فرج هم داری که: «خدایا به من کاری کن که من دیگر نه تاخیر مُعَجَّل تو را دوست داشته باشم، نه تعجیل ما آخرت؛ نه چیزی را که جلو انداختی، بگویم ای کاش عقب میرفت. نه چیزی که عقب انداختی، بگویم جایش کاش جلو میآمد.» «لَیْتَ» و کاش و ای کاش و عقب برود و جلو بیاید و دیر و از دیر و زود در بیایم. این اصل مطلب. کسی که قلب قیامتی را پیدا میکند، کسی که به فرج شخصی میرسد، از عالم ماده کنده میشود که میشود فرج شخصی. البته عموم باید از ماده کنده بشوند که برایشان بشود فرج نوعی. آنی که تنهایی از این عالم ماده کنده و قلب قیامتی، قلب برزخی پیدا کرده، این برایش ظهور حقتعالی شده، ظهور امام زمان شده. شاخصش و علامتش این است که از دیر و زود درآمده.
**قید زمان در عالم ماده**
تا انسان تو عالم ماده است و مادی فکر میکند، مادی دوست دارد، قلب دیر و زود بر او معنا دارد. در مورد خدای متعال دیر و زودی معنا ندارد. میفرماید این سالهای شما، آن عالم بالاتر انقدر. نگویید دیر شد یا زود شد، اینها نسبت آن بالاییه. آن هزار ساله آمده پایین شده یک روز. این یک روزه شده بالا هزار سال. برعکس؟ میگویی نه، برعکس نیست. نسبت مهم است. قیامت را گفته یک روز قیامتی را گفته ۵۰ هزار سال. تو این وریاش را میگویی بالا یک روزه، پایین شده هزار سال. پایین هزار ساله، بالا میشود یک روز. این نسبت مهم است. یا از آنور که این بالا هزار سال باشد، پایین یک روز. بله این است. اگر مانیتور اشاره به صفحه نمایش گفتیم اشتباهی از ما رخ داده و بعد اصلاحش میکنیم.
منظور این است که این نسبت بالا و پایین: بالا یک روز، پایین هزار ساله. هزار سال پایین میرود، بالا میشود یک روز. بالا میآید پایین، میشود هزار سال. این نسبت، نسبتهای عرض کنم که عالم پایین با عالم بالا. نسبتسنج دیر و زودی معنا ندارد. برای شما دیر و زود معنا دارد چون این هزار ساله، آن یک روز. کلاً بالا یک روز است. یک روز است، یک روز هم بیشتر نیست. یک روز نیست که فردایش باز روزی باشد. نسبتش این شکلی است. این هزار سال که البته یک هزار ماه داریم، یک هزار سال داریم. «خیر من الف شهر». شب قدر از حیث ملکوتی و عالم بالاییاش از هزار ماه بهتر است. هزار ماه میآید پایین میشود هزار ماه میرود بالا میشود و یک هزار سال داری. آن شب است، این روز. آن شب قدر هزار ماهه، این روز قیامت هزار سال.
**نتیجه اعمال در قیامت بلافاصله آشکار میشود**
این از این نکته و اینکه آنجا اعمال حاضر است، و نه اثرش. نتیجهاش در یک روز جلوه میکند، اینجا در دنیا در هزار سال. این پایین که میآید، تا میخواهد اثر خودش را نشان بدهد، یک دوره هزار ساله طول میکشد. بالا آناً حاضر است. یک روزه. در یک روز همه چیز روشن است، همه چیز شفاف است. اینجا یک هزار سالی وقت میبرد تا آن روشنایی بیاید، تا معلوم شود.
حالا البته ممکن است عقب جلو هم بشود، بشود ۱۰۰ سال، بشود ۵۰ سال، بشود ۱۰ سال، میشود یک روز؛ ولی خلاصه نسبتش این است. نسبت آن روز و سالها. میفرمایند که چنین خدایی ترس از فوت ندارد تا در عذاب آنها عجله کند. کی عجله میکند؟ کسی که برایش دیر و زود معنا دارد؛ برایش دیر شدن معنا دارد. اگر کار انجام ندهد دیر میشود، لذا عجله میکند که زود انجام بدهد که به آن برسد. چون در مورد خدا دیر و زود معنا ندارد، عجله هم معنا ندارد. نسبت حقایق با خدا یکسان است. نسبت با آنها با ما متفاوت است. ظهورش برای ما فرق میکند، دیر میشود و زود میشود. ظهورش برای خدای متعال که فرقی نمیکند که بخواهد برایش دیر بشود یا عجله کند. زود عذاب فرستاد، حوصله کرد دیر فرستاد. از حلیم و بزرگوار مهلت میدهد. هر آن چیزی که باید سر وقتش ظهور پیدا بکند، همان وقتش ظهور پیدا میکند.
**حلم الهی و کمالیابی بندگان**
این حلم خداست که و خدا عجله نمیکند. دیر و زود برایش معنا ندارد، مهلتشان میدهد تا درکات شقاوت خود را تکمیل کنند، به کمال برسانند. نکته مهم این است. خدا فرصت میدهد. خدا کلاً هر کسی را، به هر چیزی را به کمالش میرساند، محصول به کمالش میرساند. اگر مسیر کفر رفت، خدا او را به کمال کفرش میرساند. تو مسیر ارتداد، ریبه و شک، تردید و اینها رفت، خدا او را به کمال شک و تردیدش میرساند. تو مسیر ایمان رفت، خدا او را به کمال ایمان میرساند – به شرط اینکه در حرکت باشد. اگر کسی در مسیر قرار گرفت و در حرکت، خدا او را به کمالش در آن مسیر میرساند و فرصت میدهد و مهلت میدهد او به کمالش در آن مسیر برسد. حالا یا «کمال از حیث اَجَل» یا «کمال از حیث فعلیت». قوه را به فعلیت برساند که بشود کمال، یا آنقدری که اَجَل دارد طی بکند آن را.
این میشود حلم حقتعالی، اِمْلاء حقتعالی، فرصت دادن حقتعالی و عجله نداشتن. اگر تقدیر گرفته، مقدر کرده ۵۰ سال طول بکشد که این امت در ۵۰ سال خودش را نشان بدهد، بعد بنیامیه ۸۰ سال طول بکشد. بعد بر اساس این ۸۰ سالش هم دارد. حضرت فرمودند که: «۸۰ سال گناه کردند، خدا هیچ عذابی بر اینها جلو نفرستاد.» در حالی که امام سجاد علیهالسلام فرمود که: «من اگر جایی رضای خودم را بر رضای خدا ترجیح بدهم» - که توضیح این روایت را قبلاً در کانال گفتیم و شب - امام سجاد علیهالسلام، امام صادق علیهالسلام از قول امام سجاد فرمودند که حضرت فرمودند که: «من اگر ترجیح دادم، شب نشد اثرش را دیدم.» ولی بنیامیه ۸۰ سال گناه کردند و هیچ چوبی نخوردند. این همین نکته است، در مورد زود و دیر شدن.
**سرعت درک حقیقت در مراتب وجودی بالاتر**
که کسی که مال عوالم بالاست، چون به حقیقت نزدیک است، ظهور این حقایق برای او فوری است. گفتیم در مورد امام گناه نیست، ترجیح رضایت نفس او هم نیست؛ یعنی بین دو امری که خدا رضایت دارد و یکی خدا رضایتش بیشتر است (خدا رضایت ۹۰ درصدی دارد و یک رضایت ۹۵ درصدی دارد) امام آن رضایت ۹۰ درصدی را ترجیح میدهد. چون شمارِ عالم بالایی است که حقایق همانجاست، او به همان «یومن» رسیده، «عِندَ رَبّی» شده. نسبت به حقایق زود است، دیگر حق با او فاصلهای ندارد.
ما که پایینیم، خیلی طول میکشد تا اثر را ببینیم. ظهور برایمان پیدا میکند. هزار سال بعد میبینیم. ۸۰ سال گناه میکنیم، بعد میمیریم و میرویم آثارش را میبینیم. این ما چون دوریم، آثار برایمان دور است. اگر رفتیم «عِندَ رَبّی» شدیم، «اِنَّ یَوْماً عِندَ رَبِّکَ» شدیم، علمالیقین رسیدیم، آنجا همان الان میبینیم. عذاب را همانجا میبینیم. همانجا میبینیم داریم عذاب میشویم.
**مثال عذاب گناه غیبت از زبان امام خمینی (ره)**
اگر یک دروغی گفتیم، همان لحظه. مثل حضرت امام خمینی (ره). از یک عالمی شنیدم که یک طلبه غیبت کرد، سه روز بیمار شدند. بعد سه روز هم که برگشتند درس، نفس نفس میزدند. اینها کرونا تشبیه به کرونا. ما الان کرونا را درک میکنیم. آن عالم میبیند، غیبت هم کرونا. از کرونا بدتر است. آن میبیند که این اصلاً گوشت مرده است. آن میبیند که این خودش آتش است، میسوزاند. همه این غبار از کار میاندازد. چطور کرونا میآید سیستم ریوی و تنفسی را از کار میاندازد؛ او میبیند که آقا این همه قوای او را از کار انداخت یک دروغ. این کار را کرد.
**دیدن حقایق توسط سالکان**
یک هر چی! او میرود بالا، «عِندَ رَبّی» میشود، نزدیک میشود به آن «یوم عند رب». نزدیک میشود، آثار برای او نزدیکتر. پایینیها ۱۰۰۰ سال طول میکشد تا بفهمند. آن بالایی یک لحظه طول میکشد. سریع منتقل میشود. فاصله او با حقایق از بین میرود. این پایینیها فاصله دارند. تا ۸۰ سال گناه میکند، هزار سال گناه میکند، بعد میفهمد که چه کرده. این تفاوت این هاست. تا خدا فرصت بدهد که این مهلت تکمیل بشود برای او.
در مورد آن امام، مهلت او هم کم است. امام چون جایگاهش بالاست، فاصلهاش با حقیقت چون ندارد، او سریع پُرِ اشتباه میشود. این پایینیه چون بُعد دارد، چون فُصْلَت دارد، این طول میکشد تا پُرِ اشتباه بشود. این هم از این نکته. آن وقتی که اجلشان برسد، دیگر نمیتوانند عقب بیندازند، نزدیکش کنند. لذا در ادامه میفرماید که: «مِنْ قَرْیَةٍ» چه بسیار قریههایی که من به اینها «اَمْلَتُ» (مهلت دادم، فرصت دادم، پُر کنند). هزار سال پُر کنند. میشود «اِمْلا». فرصت برای پُر کردن، به کمال رساندن. اینها ظالم بودند، این قریه ظالم بود. یک امتی بود، یک شهری بود، یک جامعهای بود -«قَری» در قرآن- همان تعبیر جامعه خودمان تقریباً معنا میدهد.
**قریه ظالم و فرصت الهی**
یک جامعهای بود که اینها ظالمند. من به اینها مهلت دادم. «اخذ بِأْسَّه». گرفتم. در مورد یونس سلام بر او، نه، سریع گرفتمش. در مورد اینها قریه ظالمه خیلی طول کشید، به خاطر حضور این افراد عالم. این یکی در عالم ماده طول میکشد. طول کشیدن به حسب خودِ اوست. به حسب مرتبه وجودی اوست. برخورد خدا یک حقیقت است در عالم. آنهایی که به حقیقت نزدیکترند، سریع منتقلند به آن حقیقت. طول میکشد تا به این حقیقت برسند. خدا مهلت میدهد اینها آن تایمی که دارند، فرصتی که دارند را پُر کنند. مادهشان تمام بشود. ماده برود کنار، تازه بفهمند حقیقت را.
آنی که از ماده عبور کرده، مثل یونس، پا کج میگذارد. که گذاشتن نکتهای است. آن هم دقیقاً مثل همین مثال حضرت امام سجاد علیهالسلام بود که عرض کردم: بین رضایت ۹۰ درصدی و ۹۵ درصدی، ۹۰ درصدی را ترجیح داد. همچنان که بلایی سر ۹۰ درصد است؛ چون عذاب بالاخره سنگین است. اینجا آنچه را که مرجوح بوده را ترجیح داده به آنچه که راجح بوده. بین راجح و مرجوح، آنی که رجحان دارد و آنی که رجحانش کمتر است. مرجوح را انتخاب کرده، عالم بالاتری است سریع میبیند. ولی آن اثر عقوبت الهی را: «لا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ». ظالم بودن طول کشید تا او سری منتقل شود.
**محاسبه و مراقبه راه رسیدن به حقایق**
یا حضرت موسی، به محض اینکه مشت را زد، گفت: «رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ». سریع منتقل شد، سریع فهمید که این امر مرجوح بود. چون مخلص بود. حضرت آدم سریع منتقل شد. اینها به خاطر درجه وجودیشان است. چون بالا هستند، زود منتقل میشوند. ماها پایینیم، طول میکشد تا منتقل شویم. هرچه انسان اهل محاسبه شد، اهل مراقبه شد، این مرتبه وجودی را پیدا میکند و زود میفهمد. از کجا بفهمیم چه کردهایم که باعث شده داریم چوب میخوریم؟ با علم، با اخلاص. اگر اخلاص آمد، علم میرود بالا. علم حضوری و شهود. آن وقت انسان حرفی که زده، سریع چوبش را میبیند. میفهمد که این اثر، این مال عالم دیگری است.
همه دنبال یک رجب علیِ خیاطی میگردند که بهشان بگوید. تو خودت رجب علیِ خیاط خودت هستی، بلکه بالاتر از رجب علیِ خیاط خودت. خودمان را گول نزنیم، اَلاف نکنیم، سرکار نگذاریم. نه خودمان، نه بدبخت دیگری که دارد حرف از این حرفها میزند. ما وقت او را تلف کنیم. ما رجب علیِ خیاط خودمانیم. فعال کن رجب علیِ خیاط خودت را. اینجاست من که چشم برزخی پیدا کنی، قلب برزخی، قلب برزخی پیدا کنی یعنی چه؟ یعنی این حرف را که زدی، میفهمی آن چوب بابت این کار بود. این نسبتها فهمیده میشود. ظهور حقایق برای انسان نزدیک میشود. انسان به حقایق نزدیک میشود، به آثار این اعمال نزدیک میشود. میبیند چه اثرِ چه چیزی. این میشود قلب قیامتی.
**بازگشت همه به سوی خدا**
«ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ وَإِلَیَّ الْمَصِیرُ». بعد اینها را اخذ میکنم «وَإِلَیَّ الْمَصِیرُ». بعد در سوره مبارکه معارج: «تَعْرُجُ الْمَلَائِکَةُ وَالرُّوحُ إِلَیْهِ». عروج میکنند ملائکه و روح به سمت خدا. روز عروج که «إِلیَهِ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَةٍ». این روز عروج، مقدار این روز ۵۰ هزار سال است. این یکی. و آیه دیگر هم که عرض کردیم سوره مبارکه حج که همین است که آیه ۴۷ خواندیم. این بیان به نحو دیگری است. چون قرآن تفسیر قرآن به قرآن باید بکنیم، تفسیر کرده است.
**تفاوت عروج امر و عروج ملائکه**
سوره مبارکه سجده آیه ۵: «یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ». امر تدبیر میشود از آسمان به زمین، از بالا به پایین میآید. "ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ». بعد عروج میکند. آنی که آمده پایین، میخواهد برگردد. چقدر طول میکشد آن برگشتش؟ اینجا این امر فرق دارد. دیگر بحث چون ملائکه با «عُمْر» میآیند: «تَنَزَّلُ الْمَلَائِکَةُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ». یک تنزل ملائکه داریم، یک تنزل امر داریم. تنزل ملائکه و روح ۵۰ هزار ساله، عروجشان هم ۵۰ هزار ساله است. یعنی آنی که نازل شده، میخواهد برگردد، ۵۰ هزار سال به حساب میآید. عالم خودش بخواهد برگردد به آنجایی که بوده، ۵۰ هزار سال طول میکشد.
**"یک روز نزد پروردگار هزار سال است"**
امر که میخواهد نازل بشود، هزار ساله است. پس یک امر داریم، یک ملائکه داریم. عروج امر هزار ساله است، عروج ملائکه و روح ۵۰ هزار ساله است. امر نازل شده، خدا امر را از آسمان به زمین تدبیر میکند. «ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ». بعد این امری که تدبیر کرد از آسمان، مثالی که عرض کردم، از آسمان به زمین، از زمین به آسمان. دیگر حل میشود که از آسمان خودم آوردم به زمین، از زمین خودم به زمین شما، از زمین شما به آسمان شما. این برگشتش چقدر است؟ این نسبتِ آن عالم است. از زمین شما به آن آسمانِ آن عالم چقدر است؟ این عروج چقدر است؟ «یَوْمٍ کَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ». یک روزی است که مقدارش مثل هزار سال است. در این آیه سوره سجده میفرماید که مقدارش، قدر است. مقدار هم دارد، مقولات، مقوله هم دارد، مقدار. قدر دارد و این مقدار دارد. در برگشت مقدار لحاظ میشود. فقط آن قدر است که هی میرود، توسعه پیدا میکند. هر چه عوالم بالاتر میرود، قدر توسعه مییابد. اینجا شده هزار سال. این هزار سال آن طرف میشود یک روز. «کَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ». مقدارش هزار سال است از آن چیزهایی که شما میشمارید.
**تهدید کفار و تسلیت به پیامبر**
این هم از این نکته. یک معنای دیگر هم که برایش گفتند –پس یکی این است که نزد خدا زمان کم و زیاد یکسان است- یکی دیگر هم این است که اینها بدانند که عذابشان آن طرف چقدر است. وجه دیگری است: هر یک روزشان هزار سال عذاب آن طرف. خب، این هم از باب تهدید اینها. یک وجه دیگر که به پیغمبر هم تسلیت میگوید. «استحضار» اینها. یعنی ناراحت نشو. بالاخره پیغمبر هم قلب قیامتی دارد، حقایق برایش روشن است. میگوید تو که میبینی آنور چه خبر است، تو آن هزار سال میبینی. یک روز هزار ساله و میبینی که اینها غافل از آن حقیقتند. و غفلت از حقیقت مثل اینکه من بایستم اینجا کرونا را تکذیب کنم. «نه بابا! کرونایی نیست! نه بابا! ضدعفونی نمیخواهد! نه بابا!» تکذیب من مگر چیزی از حقیقت کم میکند؟ آن پزشک میخندد به ریش من. پزشک متخصصی که الان از کنار کروناییها دارد میآید. عکسبرداری کرد از ریه اینها، اموات اینها را ترخیص کرده. مال آن عالم است، آثار و جزا را به عینه دارد میبیند.
**کرونا و درک حقایق**
دکتر دارد میبیند این ویروس در بدن چه میکند. میآید میبیند من دارم انکار استعجال میکنم: «پس چی شد این کرونا؟ پس چی شد این مردن؟ پس چی شد فلان بشود؟» دو هفته بعد اثرش معلوم میشود. دیگر دست شما مال «دیگر» همین الان اگر اثر ندهد «پس هیچی دروغ است». آن دکتره میبیند. میفهمد که مال عالم بالاتر است و اشراف دارد، میبیند، میخندد به من. نمیفهمد جلوتر چه خبر است. میروی حالا میبینی آن ویروس در تو کارگر بشود، بعد دو هفته از کارت بیندازد. به سرفه بیفتی، اینقدر سرفه کنی که بمیری. من از عالم بالاتری برای تو خبر آوردم. انذار کردم. اطبّا دارند انذار میکنند.
**کرونا، عامل عبرت**
خیلی ماجرا، خیلی درسها در این ماجرای کرونا بود برای ما. اگر بفهمیم، خیلی اتفاق رخ داد. خیلی خدا با ما حرف زد تو این ماجرا. درسهایی واقعاً میشود کتاب نوشت. میشود سلسله جلسات ۱۰ جلسه. شاید بشود منبر درسهای کرونا. از اینکه دشمن را نباید دستکم گرفت. از اینکه درباره دشمن باید مراقبت داشت. دشمن با مذاکره و گفتگو دشمنیاش از بین نمیرود. دشمن بعد از پا درآوردن. این کرونا ویروسه در عالم شیاطینش به چه معناست. در عالم سیاستش به چه معناست. تو عالم اقتصاد به چه معناست. تو عالم نفسش به چه معناست. در قوس صعودش، در قوس نزولش. انذار انبیا، خود انبیا. خیلی حرفها تو این هست.
**شهود حقیقت توسط انبیا و اطبّا**
این ویروس را از ابعاد فراوان میشود بررسی کرد. یکی از حرفها هم همین است: انذار میکند آن کسی که اشراف دارد از عالم بالاتر است، دسترسی دارد به اینکه بفهمد اثر یعنی حقیقت این اثر و مؤثر را دارد میبیند. میبیند که این ویروس میآید چه اثری میگذارد. او حقیقتش را شهود کرده. میآید به من خبر میدهد، من باید گوش داشته باشم یا خودم قلب داشته باشم تعقل کنم و بفهمم. یا باید «یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ» گوش بدهم به آن کسی که دارد این را میگوید. البته اینها مسخره میکنند، باز باعث عجله خدا در عذاب اینها نمیشود.
خدا به اینها مهلت میدهد، بعد اخذشان. اخذ شاهد بر آن میآورد که آقا خیلیها بودند که ما به اینها مهلت دادیم تا وقتشان را تمام کنند. خدا برایش زود و دیر و کم و زیاد معنا ندارد. اینها را مهلت داد تا عذابشان برسد، ولی گرفتمشان. تو عالم بالاتر گرفتمشان. اخذ این «سیرورت» به سمت من. حالا میآیند میبینند حقایق را. او خودش حقایق که میگویی ذات حقایق. ذات حقیقتِ حقِ محض کیست؟ حقتعالی.
**دیدار حق در عوالم بالاتر**
با هم اوایل سوره مبارکه حج را میخواندیم که ذات حق، خودِ خود خدا حق. که آیه اگر الان پیدا بکنم، همان آیات ابتدایی سوره مبارکه حج میفرمود که: «ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ»، آیه ۶ و نه «وَهُوَ یُحْیِی الْمَوْتَى». او خودش خود. وقتی میگویم «إِلَیَّ الْمَصِیرُ»، یعنی میرویم حقایق را میبینیم. حقایق چی میبینیم؟ حق را میبینیم. آن ذات حق را، آن لُبّ حق، مغز حق را میبینیم. خودِ خودِ حق را میبینیم که حقتعالی است، با تجلی. حالا این حق یک وقت در اسم «منتقم» جلوه میکند، در اسم «شدیدالعقاب» جلوه میکند و اسم «رحمان و رحیم و رئوف و عطوف» و اینها جلوه میکند. اینها همهاش بستگی دارد که ما خودمان را در مقابل کدام حق و حقیقت قرار دادهایم که آن را ملاقات کنیم.
سیرورت ما در آن عالم بالاتر، چیزی که شدهایم. میشود سیر شدن، گشتن در عالم بالاتر. چیزی شدهایم، آن چیزی که شدهایم نسبتش با حق و حقیقت چیست؟ آن را میبینیم. هم آنچه شدهایم را میبینیم، هم آنچه شدهایم با حقیقت چه نسبتی دارد را میبینیم. هم خود حقیقت را میبینیم. این میشود عالم بعدی ما، این میشود مرگ ما، این میشود قیامت ما. «إِلَیَّ الْمَصِیرُ» آخر میان. چه خوفی وجود ندارد که خدا بخواهد عجله کند که از دست در برود. آخر همه برمیگردند به عالم بالاتر. دست در نمیرود که خدا بخواهد عجله کند. خب، این هم از این.
**پیامبر بشارتدهنده و انذارکننده**
بعد میفرماید که: «قُلْ یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا أَنَا لَکُمْ نَذِیرٌ». بحث «نذیر» است که عرض کردم. خطاب به «ایها الناس». سوره حج سوره عمومی یعنی محتوا، محتوای کل بشریت و کل ناس است. حالا خطاب به کل اینهاست با این دستهبندیها و این درگیریها و این مسائل و این جامعهسازی و تمدنسازی. حالا رو میکند به من: «برای همهتان حرف من را گوش بدهید. بیایید بشوید مثل این حاجیها که اینها بر محور نمادها و شعایر الهی جمع شدند و دارند سیر صعودی به سمت حقتعالی، کمالات و جمالات حقتعالی صعود میکنند؛ به سمت جمال صعود میکنند، نه جلال. بیایند به این سمت حرکت کنند.» این من «نذیر» برای شما و شما را به آن حقیقت میرسانم اگر ایمان بیاورید، عمل صالح بکنید: «مغفرت و رزق کریم».
**مغفرت الهی**
من نذیر مبینم برای شما. انذار، این همان انذاری است که از آن بالاتر کسی که اشراف دارد به حقایق دارد میبیند و میگوید به ما عرض کردم مثل ماجرای کرونا. نتایج ایمان و عمل بالاتر. ایمان تبدیل به چی میشود؟ ایمان تبدیل به تقوا میشود، تبدیل به کمال میشود. تبدیل به عمل صالح صورت ایمان، قلب و عمل صالح، تنه. آن قالب. این قالب آن قالب است. قالبِ قلب و قالبِ ایمان میشود قلب ما. در عوالم بالاتر عمل صالح چه قالب ما در تن دارم و روح. روح من در بالاترین، ایمان و علم من است. جسد و جسم در عوالم بالاتر عمل صالح. کلاً عمل من. عمل من اگر خوب باشد که میشود بدن خوب و مناسب. میشود عمل صالح. و اگر بد، جهنمیها سر و صورت شان «گندم»، «رُؤُسُ الشَّیَاطِینِ» و این آثاری که برایش هست چیست؟ ایمان و عمل صالح دارند دو دسته. یک عده ایمان آوردند، «آمنوا». دو دسته.
یک عده ایمان آوردند، متناسب و مقتضی همین ایمان عمل صالح: مغفرت و رزق کریم. آمرزش گناهان، این پستیها و آلودگیهایشان ازشان جدا میشود. این معنای مغفرت خیلی معنای عامی دارد و در بعضی آیات هم خیلی معنای فوقالعاده ای دارد. یک آیه از آن را فقط اگر بخواهم اشارهای بکنم. مغفرت. فقط یک اشاره به این آیه میکنم بعد حالا اگر بهش برسیم سر وقت.
**«یَغْفِرُوا لِلَّذِینَ لَا یَرْجُونَ أَیَّامَ اللَّهِ»**
«قُلْ لِلَّذِینَ آمَنُوا یَغْفِرُوا لِلَّذِینَ لَا یَرْجُونَ أَیَّامَ اللَّهِ». سوره جاثیه، آیه عجیبی است. «قُلْ لِلَّذِینَ آمَنُوا یَغْفِرُوا لِلَّذِینَ لَا یَرْجُونَ أَیَّامَ اللَّهِ». ای به مومنون بگو که «یَغْفِرُوا» مغفرتشان را شامل حال کسانی کنند که امید به «ایامالله» ندارند. «یَغْفِرُوا لِلَّذِینَ لَا یَرْجُونَ أَیَّامَ اللَّهِ». این غفران چیست؟ همین ترتیب اثر ندادن به کم و کاستیها و آلودگیهای و مشکلات و معضلات و آسیبهای این است. ترتیب اثر ندادن، عایقی که میشود خدای متعال. یک عایقی برای ما درست میکند. ایمان و عمل صالح اگر باشد. نه اینکه این نظام دیگر از اسباب از کار میافتد. آن نظام علیت، آن نظام جزا از کار میافتد. یک مانعی خدا برای ما درست میکند که آنها اثری که باید داشته باشند نداره. آن قطره آبی که باید بسوزاند، دیگر تن من نمیسوزد با اینکه قطره آمده سمت من، افتاده روی من! ضدگلولهای دارم. گلوله و سُرب کارش این است که باید سوراخ کند و بکشد طرف را. ولی وقتی من ضدگلوله داشتم، آن سُرب دیگر من را از بین نمیبرد. نه اینکه سُرب نیامد، شلیک شد به تنم آمد، نه اینکه او کشنده هم نیست. او کشندگیاش را همین الان هم دارد. مانع دارد برای اثرگذاری من که دیگر اثر ندارد. مانع اثرگذاری میشود مغفرت. مغفرت یعنی مانع ایجاد میکند برای اینکه اثر بگذارد. «یَغْفِرُوا لِلَّذِینَ لَا یَرْجُونَ أَیَّامَ اللَّهِ». مانع ایجاد کنیم برای اینکه آنها را شما اثر بگذارید. ببخشید من این ها را. بخشش نیست. به مومنان بگو که ترتیب اثر ندهند، نگذارند متاثر بشوند از آن کسانی که ایمان به خدا و ایامالله ندارند. خیلی آیه لطیف است.
**عایق در برابر آثار بد**
۱۴ شکلی میشود عایق پیدا میکند نسبت به این عالمی که اثرگذار است. آن اثرات بدِ از اعمال بدشان دیگر در عوالم بالاتر اثرگذار نیست. بستگی دارد دیگر. اگر حقالناس باشد، آن باز یک نحو است. حقالله باشد، یک بحث دیگر. یک رزق کریم هم اول یک عایقی دارند که اثرات بد نمیآید. بعد یک رزق کریم، آثار خوب را هم کریم. کریم از کرامت، شایستگی ذات. بهشت را با همه نعمتهاش.
بعد میفرماید که اگر کفر و انکار کردند، چی میشود؟ «آمِنُوا» نشد: «سَعَى». قبلاً عرض کردیم در آیات فراوانی و سورههای مختلفی «سعی» به معنای هم به معنای شتاب است، هم به معنای پس زدن. که این «سعی» بهتر است. «فَاسْعَوْا إِلَى ذِکْرِ اللَّهِ». این موانع را کنار بزنید. روز جمعه که میشود، صدای اذان که میشود، دیگر موانع را کنار بزنید. این کنار زدن موانع میشود سعی. تلاش کردن، هر آنچه که انسان دارد میگذارد. میشود از بین بردن موانع. پس زدن این. پس زدن. خب، این را که کافر شدند، در حالی که معاجزند میخواهند عاجز کنند. تلاششان بر این است که حالا فقط به معنای تلاش خالی هم نیست. تلاششان بر این است که این آیات را از صحنه محو کنند. نمادهای ما را پس بزنند. این شعائر را از بین ببرند یا شعرا را از کار بیندازند. معاجز بشوند ما را از کار بیندازند. اگر آیاتمان را از بین ببرند ما را از کار بیندازند. تلاششان به این است که این نمازها، شعائر و آیات ما را بردارند که ما را عاجز کنند. دست و پای ما را ببندند. ما را به عجز در بیاورند. معاجز یعنی همین. ما را به عجز در بیاورند.
«أُولَئِکَ أَصْحَابُ الْجَحِیمِ». اینها اصحاب جحیمند که با آن توضیحاتی که عرض کردیم، روشن وضعیت است. وضعیت جهنمی است و هیچ هم کار اینها پیش نخواهد رفت.
**درگیری انبیا و شیاطین**
خب، اینجا دو سه تا آیه داریم که از آن آیات حسابی این چند تا آیه احتمالا یک ساعتی وقت ما را میگیرد. حالا سعی میکنم که خیلی طول نکشد، بهار. سوره حج سوره سنگینی است. روزی یک سفر باید بخوانیم. اینجا بحث از نسبت انبیا و شیاطین، درگیری انبیا و شیاطین در صحنه اجتماع، از عوالم بالاتر تا عالم پایین. درگیری اینها یک درگیری است در ذات عالم که درگیری حق و باطل است. درگیری ایمان و کفر. و آمده جلوه پیدا کرده، تجسد و تجلی پیدا کرده، شده دعوای انبیا و شیاطین. «کَذَلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیَاطِینَ الْإِنْسِ». برای هر پیغمبری دشمنی قرار دادیم. آن دشمن، آن «عَدُوّ»، شیطان است که حالا یا انسان است یا جن. یک طایفه، طایفه انبیا. یک طایفه، طایفه شیاطین انس. و این دعوا و درگیری است که میشود عرصه جامعه. که یکی نمازها و شعائر خودش را دارد، شعائرالله را دارد. یکی شعائر شیطان ابلیس را دارد. یکی میشود «حزبالله»، یکی میشود «حزبالشیطان» که سوره مبارکه مجادله خیلی خوب این را تفسیر کرده. این دعوای حزبالله و حزبالشیطان. جلوهاش تو دعوای انبیا و شیاطین مرسلین تعبیر عامی است. مرسلین هم شامل رسل میشود، هم شامل انبیا. تفاوت رسول و نبی چیست؟ عرض میکنم.
**مفهوم «تمنی» و «امنیه» در قرآن**
«وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَلَا نَبِیٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ». اول آیه را ترجمه بکنیم بعد نکات علامه را. خیلی نکات اینجا دارند و به نظرم ترجمه آیه هم وابسته به همین است که نکات و مطالب را میدانیم. میفرمایند که: «ما قبل از تو هیچ رسول و نبی نفرستادیم الا اذا تمنی القی الشیطان فی امنیته». ترجمه بعد برگردیم به این. «تمنی» میفرماید هر پیغمبری وقتی تمنا کرد، شیطان آمد در «امنیه» او القا کرد. یعنی چه «تمنی» و «امنیه» معناش چیست؟ من از متن المیزان میخوانم که البته حرف اینجا زیاد است. علامه روزنهای باز کرده، خیلی بیش از اینها میشود حرف زد. حالا به خاطر اینکه وقتمان هم محدود است، اصل مطلب بیان بشود.
میفرمایند که تمنی به معنای این است که آدم آنی که آرزو دارد و دوستش میدارد را موجود و محقق فرض میکند. مقدر شدن در اندازه واقعیت، آمدن قالب، مفروض شدن. این میشود ماده معنای منی. هم که میگویند همین است دیگر. همه آن عصاره مادی انسان آنجا مفروض است و مقدر است و حاصل است. این میشود «منی». «مُنّا» هم همین است، به آنچه که حاصل است، به آنچه که انسان حاصل میبیند. این میشود «منا». تمنی، تمنی آنجور آرزویی که انسان یک چیزی را حاصل میبیند، در دسترس میبیند، محقق میبیند، مفروض میبیند، مقدر میبیند. این را برای خودش میبیند، در دسترسش میبیند. این میشود تمنی.
**تمنی: آرزو و خیالپردازی**
حالا ممکن است این واقعاً ممکن باشد یا نباشد. مثلاً یک فقیری آرزو میکند پولدار بشود. یک کسی که بچه ندارد، آرزو میکند بچه. خودش را صاحب فرزند فرض میکند، مقدر میبیند برای خودش بچه را. میشود «مُنیه»، میشود «تمنی»، میشود «امنیه» همه معادل هم. یا اینکه هر کسی آرزو میکند جاوید باشد، فنا ناپذیر باشد. دو تا بال داشته باشد با این بالهایش پرواز. و صورت خیالی که تصورش را میکند، از تصورش لذت میبرد. این را بهش میگویند امنیه، میگویند آرزو به معنای فرض و تقدیر.
حالا اینجا برخی گفتند که یک معنای دیگر هم دارد. با هر دو تا معنا این را تفسیر و توضیح میدهند. یک معنای دیگر هم میتواند داشته باشد. معنای قرائت و تلاوت. مثلاً میگویند: «تمنیت الکتاب» یعنی کتاب را خواند. این اگر باشد، القا (قاعدتاً) در امنیه معناش این میشود که تو آرزوی او دخل و تصرف کنی. در امنیه کلاً این است در آرزوی او در آنچه که او مفروض و مقدر و محقق میبیند، تصرف میکند. القا میکند، دست میبرد، دست میبرد، به هم میریزد. از آن سادگی و صرافت درش میآورد. نمیگذارد آنجوری که او میخواهد پیش برود. نمیخواهد آن مقدر محصل او که او میخواهد بشود، همان که او میخواهد محقق بشود. شیطان درگیر میشود.
**تأثیر شیطان بر تحقق حق**
اصل حق را نمیتواند از بین ببرد، ولی تحقق حق را میتواند به هم بریزد. دقیقاً آنجوری که باید حق باشد، آنجوری که باید جلوه کند، جلوه نکند. آن صورتی که باید بیفتد، آن رویدادی که باید رخ بدهد. مثل اینکه الان بنده که دارم حرف میزنم، شیطان میآید خب من مطلب علم دارم، میدانم. تو آن علم من، بین من و علمم که نمیتواند فاصله بیندازد، چون ذاتی من است. انقلاب ماهیت میشود اگر دست ببرد. نمیتواند کاری بکند که من از علمم بهره نبرم. الان که دارم حرف میزنم، چون هم نسیان از شیطان است: «وَمَا أَنْسَانِیهُ إِلَّا الشَّیْطَانُ أَنْ أَذْکُرَهُ» (سوره مبارکه کهف). نسیان از شیطان. بین من و علمم میآید حجاب میکنم. از علمم بهره نبرم.
**مرزهای نفوذ شیطان**
اینها محدودهایست که خدا نسبت به شیاطین اجازه داده که بتوانند تصرف بکنند. یکی در حوزه انساء است، یکی در حوزه القاء. یکی میآید نسیان ایجاد میکند که من نتوانم از علمم خودم بهره ببرم، نه اینکه علمم را دیگر نداشته باشم. از علمم بهره نمیتوانم ببرم. این میشود نسیان که از شیطان حجاب میکند، پرده ایجاد میکند. یک مرتبه دیگر، من علمم را دارم. حضور، نسبتم بهش دارم. متوجه هم هستم. میخواهم القایش بکنم، بیرون بیاورم، محققش بکنم با آن علمم در بیرون. یک چیزی را محقق بکنم. علمم را به کسی منتقل بکنم. اینجا میآید دخل و تصرف میکند، به هم میریزد. نمیگذارد آنی که من میخواهم بشود.
البته در مادیات لزوماً نه اینکه یعنی مثلاً اگر من یک خانهای ساختم، میآید در خانه تصرف میکند. در همان جنبهای که من میخواهم علمم را محقق بکنم، در همان قوای باطنی من دارم به کارش میگیرم که آن را محقق بکنم، در همان قوای باطنی من تصرف میکند. کار شیاطین ظاهراً در عرصه مادی خیلی نیست. کار ملائکه هم نیست. ملائکه در قوای باطنی ما تصرفاتی میکنند، نتیجه این تصرفات در عالم ماده رخ میدهد. شیاطین هم همینطور. در قوای باطنی ما کارهایی میکنند. در خیال ما تصرف میکنند، در قوای ما تصرف میکنند. نتیجهای در بیرون رخ میدهد. فکر میکنم که یک کسی مثلاً گمان بدی نسبت به کسی پیدا میکند. فکر میکنم میخواهد به من آسیب بزند. سریع اقدام میکنم برای اینکه آسیب نزند. این «اقدام» من، خودِ این «اقدام» من کار بدی است. مثل ماجرای حضرت موسی. فکر میکرد آن قبطی میخواهد به او آسیب بزند، یک اقدام غیر متناسب کرد برای اینکه دفع کند آسیب او را، در حالی که خودِ این دفع آسیب، آسیب بود. لذا فرمود: «هَذَا مِن عَمَلِ الشَّیْطَانِ». از عمل شیطان است، نه آن رویداد بیرونی کار شیطان بود. تصرف در قوه درونی او.
**القاء شیطان در آرزوهای پیامبران**
در مورد انبیا یک لایه اشکال ندارد (در آن لایه هم میتواند شیطان) در لایههای خفیفی تصرف کند. خیلی محدوداً در همان مرحله رویداد است. بین او و علمش نمیتواند تصرف بکند. در مسیر کانال علمش هم نمیتواند تصرف بکند. اینها تصرفات شیطان است. یک وقت مسیر برای من میتراشد، من با وهم و خیال اصلاً علمم مبتنی بر این است که میشود جهل و ظن. گمانهای من را به اسم علم به من تحویل میدهد. یک مرتبه دیگر یا علم دارم، بین من و علمم حجاب میاندازد. این هم یک مرتبه دیگر. یک وقت علم را دارم، واقعاً هم علم است، ظن نیست. میخواهم محققش بکنم. شیاطین نسبت به انبیا، حوزه نفوذشان آن جا مسئله بود. آنی که میخواست بیرون محقق بکند، آن تشکیلاتی که میخواست بسازد آن نظام اسلامی که میخواست بسازد، شیطان آنجا رخنه کرد. تحریک کرد این شیعه موسی را، طرفدار موسی را. وارد دعوا شد با آن شیعه فرعون. موسی درخواست از موسی کرد. موسی وارد شد. مشت کوبید، آن شیعه فرعون مُرد. آن ساختاری که میخواست در بیرون محقق کند، به هم ریخت. مجبور شد که خودش فرار بکند و سالیان سال دور بشود از مصر. آن شرایط بیرونی. آنی که میخواهد بیرون محقق بشود را توش تصرف کرد. این میشود القای در امنیه.
**تفسیر علامه طباطبایی از «الْقَى الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ»**
هر پیغمبری هر نبی و رسولی که تمنا کرد، خواست در بیرون یک چیزی محقق بکند. آن علمش را به ساختارهای بیرونی در تمدنسازی خودش. وقتی قرار شد در بیرون جلوه بکند (که سوره حج سوره جلوه کردن این حقایق و معارف و تولید یک تمدن است.) وقتی بیرون خواست تمدن ساخته بشود، این شیاطین آمدند القاِ امنیه کردند. نگذاشتند آنی که او میخواهد در بیرون محقق بشود. منافقین آوردند وسط، فتنههایی درست کردند. کفار را تحریک کردند که حالا مرحوم علامه اینجا توضیحاتی میگویند که خیلی قابل استفاده است و از رو میخواند. میفهمند که یا معنای تمنای آرزوی قلبی باشد. با هر دو تای اینها تفسیر میکنند و ترجمه.
اگر «تمنا» و آن که من هم همان آرزوی قلبی باشد، معنای آن میشود: «ما هیچ پیغمبر رسولی را قبل از تو نفرستادیم مگر اینکه هر وقت آرزویی کرد و رسیدن به آن یا پیشرفت دینش بود یا جور شدن اسباب پیشرفتش بود یا ایمان آوردن مردم بهش» که این فرض میکرد، «شیطان در امنیه او القا میکرد، در آرزویش دست میانداخت، به این طور که مردم را نسبت به دین او وسوسه میکرد، ستمکاران را علیه او و دینش تحریک میکرد، مفسدین را اغوا میکرد. بدین وسیله آرزوی او را فاسد و سعی او را بینتیجه میکرد؛ ولی سرانجام خدا، خداوند آن دخل و تصرفات شیطانی را نسخ و زایل نموده، آیات خودش را حاکم میکند.»
**نصرت حق و مقابله با باطل**
البته این میآید این دخل و تصرف میکند، ولی آخرش چی میشود؟ «فَیَنْسَخُ اللَّهُ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ». خدا نسخ میکند آنی که شیطان القا میکند. کارهایش نمیگذارد در بیرون که میخواهد بشود. این هم آخر مسئله. آیات خودش را حاکم میکند. آن شعائر، نمادهای الهی، آن جلوههای بروز حقتعالی، آخر تو جامعه محقق میشود. به شرط اینکه بیایند و ناصرین انبیا مصر باشند در این مسیر، قیام بکنند، ادامه بدهند، کم نیاورند، بروند به سمت این تحقق. تو مسیر تحقق خدا نصرت میدهد. کم بیاورند، کوتاه بیایند، آنی که شیطان میخواهد میشود. نه به خاطر اینکه اراده شیطان غلبه کرده بر اراده. این وقتی نور به عرصه نیاید، ظلمت هنوز جا دارد.
**تفاوت نبی و رسول**
«أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ». حق که آمد، باطل عرصهای ندارد برای بروز و جلوه و ظهور. هر وقت باطل جلوهای دارد، به خاطر اینکه حق هنوز به میدان نیامده. و آوردن حق هم استقامت میخواهد، استمداد میخواهد که به نصرت حقتعالی بتواند حق را بیاورد. تو آن مسیر سختیهایی دارد تا حق بتواند خوب خودش را جلوه بدهد. اگر اینها سختیها را تحمل کردند، حق جلوه میکند. وقتیکه هیچ خبری از باطل نخواهد بود. اگر کوتاه آمدند، هنوز باطل هم هست، با اینکه از حقوق، ولی باز هنوز جلوه دارد و خودش را نشان میدهد. پوشش پیغمبر یا رسولش را به نتیجه میرساند. حق اظهار میکند. خدا دانا و فرزانه است. این یک معنا.
بنا بر معنای دیگر که قرائت و تلاوت باشد، معنای اینطوری میشود: «ما قبل از تو هیچ پیغمبر رسولی نفرستادیم مگر اینکه وقتی چیزی از آیات خدا را میخوانده، شیطان شبههای گمراهکننده به دلهای مردم میافکنده. اینها را وسوسه میکرده تا به آن آیات مجادله کرده، ایمان مومن را فاسد کند. ولی خدا آنی که از شبهه که شیطان به کار میبرده را باطل میکرده. پیغمبرش موفق به رد آنها میکرده یا آیهای نازل میکرده تا آنها را رد کند.»
و نکته بعدی اینکه بین رسول و نبی تفاوتی است. مرحوم علامه میفهمند که رسول کسی است که مبعوث شده و مامور به تبلیغ هم شده است. این معروف بین علماست. نبی کسی است که فقط مبعوث شده. میخواهد مامور به تبلیغ هم شده باشد یا خودش یک مرتبه وجودی بالایی دارد. این میشود نبی. در قوس صعود رشد کرده، به آن مرتبه وجودی بالا رسیده. اگر از قوس صعود موظف است که بیاید به قوس نزول و اینجا هم بگوید، بیان بکند و دستگیری بکند، میشود رسول. اگر وظیفه نسبت به دستگیری نداشت، میشود فقط نبی.
**نبی و رسول در نظام وحی**
خب، این آن مرتبه وحی است. نسبت به علما هم همینطور است. بعضی حقایقی برایشان معلوم شده، وظیفه دستگیری ندارند. برخی بزرگان بودند که میگفتند استاد ما به ما گفته بود که شما شاگرد نمیخواهید تربیت کنید. اینها نبیِ غیر رسول بودند. برخی هم نبی بودند و هم رسول بودند، مثل علامه طباطبایی. قله رفته، هم برگشته پایین و دارد شاگرد. رفته بودند و شاگرد تربیت نمی کردند. جنس نبی رسول، نبی به آن مرتبه بالای وجودی رسیده، ولی دیگر برگشتی نداشته. رسول رسیده و برگشته که دستگیری کند و ببرد با خودش بالا. این تفاوت رسول و نبی. هر کدام از اینها وقتی که امنیهای داشتند، شیطان القا میکرد در این امنیه.
نقل میکند در مورد تفاوت نبی و رسول این است که نبی کسی است که فرشته وحی را در خواب میبیند، صوت را میشنود؛ ولی در بیداری ملکوتی را نمیبیند. رسول کسی است که هم صوت را میشنود، هم در خواب، هم در بیداری فرشته را مشاهده میکند. مراد از معاینه و مشاهده ملک، نازل شدن ملک و ظهورش برای رسول، سخن گفتنش با او و رساندن وحی در فضای عباسی منظور حضور کامل است. نوبت در جلد دوم توضیح دادند. این هم از این آیه.
**حکمت الهی در مواجهه با القائات شیطان**
«فَیَنْسَخُ اللَّهُ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ». اینجا التفات از تکلم و «وَمَا أَرْسَلْنَا» بود اولین. اما الان «یَنْسَخُ اللَّهُ». با ارسال نکردیم. خدا نسخ میکند آن القای شیطان را. و معناش این میشود: خدا آنی را که شیطان القا میکند نسخ کرده، سپس آیات خودش را در دلها جایگزین میکند تا القائات شیطان مایه آزمایش بیماردلان و سنگدلان قرار داده شود. یک ورش و تا کسانی که علم روزیشان شده با این نسخ و احکام بفهمند که آنی که رسول یا نبی آرزویش میکردند، حق بوده؛ از ناحیه پروردگار بوده. «إِنَّهُ الْحَقُّ مِن رَبِّکَ». حقیقت است. پس این که خدا اجازه داد شیاطین القا بکنند، نسخ میکند. آن وقتی که اجازه داد القا بکنند، برای این بود که بیماردلان، سنگدلان معلوم بشوند. وقتی که نسخ میکند، برای اینکه آنهایی که علم دارند، به علم رسیدهاند که باز هم آن علم همان توضیحات و نکاتی است که عرض کردیم. مرتبه وجودیشان بالاتر است. حضور قیامتی دارند، حضور برزخی دارند. فاصلهشان با آیات الهی و حقایق کم کردهاند. اینها باز ارتقا در ایمان پیدا میکنند. علم جدیدی پیدا میکنند. یک علم قبلی داشتند. در این محکها و فتنههای اجتماعی و به هم ریختگیهای علم جدیدتری پیدا میکنند. باورسازی بیشتر میشود.
**فتنه الهی برای ظهور کمالات**
پس این فتنهها خیر است، منافقین را از بین میبرد. منافقین، مومنین را هم مومنتر میکند. شدیدتر میکند. به اینها میفهماند آقا طرف هیچی نیست! این جبهه خصم، جبهه باطل، شیاطین هیچی ندارند. دستشان به هیچ جا بند نیست. این سر و صداها هیچی نیست. باور ما بیشتر میشود. علم آنهایی که علم دارند بیشتر میشود. به یک درجه ایمان بالاتر. قبلش هم ایمان داشتند، علم داشتند. علم و ایمان از یک جنس است، از یک حقیقت است. یک ایمان و علم مرتبه پایینتر بود. این فتنهها، این القای شیطانی که شد، آمد به هم بریزد و مومنین ایستادند، مقاومت کردند و خدا نصرت را رساند و پس زد این شیاطین را. باورسازی بیشتر میشود. علمشان بیشتر میشود.
دشمن هیچی. میگوید: «۵۲ نقطه را میزنم!» باورت به این بیشتر میشود که او تمام شده. باورت نمیشود که او هیچی نیست. فقط سر و صداست. فقط ترس است. فقط واهمه است. یک چیز پوشالی است. چون میبینند که القائات شیطان باطل شد. پس به آن پیغمبر یا نبی ایمان میآورند در نتیجه دلهاشان در برابر او نرم و خاشع میشود. اینها ایمانشان بیشتر میشود. اخباتشان هم بیشتر میشود. حفره قلبشان در برابر حقیقت بیشتر میشود. پایینتر میروند پیش خدا. خودش را پایینتر میبیند. این میشود اخباط قلوب. قلب اخباط پیدا میکند. آنجا قساوت قلب داشتند. پس قلب مریض و قلب قاصی فرق دارد. قلب مریض علم ندارد، قلب قاصی واکنش ندارد. اینها هم علم دارند هم واکنش. دو دسته.
**مرض قلب و قساوت قلب**
آنهایی که بیمار دل بودند، بیماریهایشان میریخت بیرون. معلوم میشود که از ظالمینند. در شقاق بعید قرار میگرفتند. شقاقشان بیشتر میشد. دورتر میشدند. در شقاق که داشتم میرفتم، به کمال میرسیدند. این مومنین، ایمانشان میرود بالا. اخباتشان میرود بالا. واکنششان بیشتر میشود. رشد وجودی پیدا میکنند. هدایتشان میرود بالا. «إِنَّ اللَّهَ لَهَادِ الَّذِینَ آمَنُوا إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ». خدا هدایتکننده است آن کسانی را که ایمان آوردند، به صراط مستقیم. این مومن است. به اقتضای ایمان عمل میکند. هی رشد میکند. صراط مستقیم، صراط مستقیم عبودیت. در مراحل عبودیت هر چه بالاتر میرود. این دارد در صراط مستقیم حرکت میکند و رشد میکند. هدایت در صراط مستقیم که مهم است، میخواهیم همین است. تا جایی برود که خودِ خودِ خدا را و ذات حقتعالی را بداند. هیچ بدون هیچ پرده و حجابی بپرستد. اوج حرکت در صراط، «عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ» که پیغمبر علی صراط مستقیم. اشراف و ذات صراط مستقیم. بین او و خدا هیچ پردهای نیست. محیط بر صراط مستقیم پیغمبر از محیط بر صراط برتر است. چون بین او و خدا حجاب نیست. بین ما حجاب است. هی باید اقدام بکنیم. حجابها را کنار بزنیم. این القائات شیاطین را کنار بزنیم. القائات نفس را کنار بزنیم. مسیرش همین است. این میشود هدایت حق. صراط مستقیم پیش میرویم، رشد میکنیم. این فتنهها میآید اگر مستحکم باشیم، اقامت داشته باشیم بر این طریقه، بر این صراط بمانیم. مستقیم باشیم، استقامت داشته باشیم، نصرت حقتعالی میآید. شرایطمان را پس میزند، ایمان ما را قویتر میکند، به ما اخبات بیشتر میدهد. چقدر این آیات فوقالعاده است.
و چقدر بعد میفرماید که این جمله در مقام بیان علت این است که چطور دانستن و فهمیدن آنهایی که علم روزیشان شده، هدف و غایت روش مذکور خداست. اگر خدا بیمار دلان و سنگدلان را چنین و چنان کرد تا دسته سوم که علم روزیشان شده بفهمند، برای اینکه خدا هادی و راهنماست. میخواهد اینها را قدم به قدم هدایت کند با این فهماندن ایشان را به سوی صراط مستقیم راهنمایی کند.
خب، این هم آیه آخر بحث امروزمون که این صفحه خیلی مطلب داشت، به حمدالله.
**کافران در مریّه و تردید**
«وَلَا یَزَالُ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی مِرْیَةٍ مِنْهُ حَتَّى تَأْتِیَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً أَوْ یَأْتِیَهُمْ عَذَابُ یَوْمٍ عَقِیمٍ». دائماً کسانی که کافرند در «مریّة». آنها در علمند. مومنین هی دارد به سمت حقایق قرب وجودی پیدا میکند. دارد اعتلا وجودی پیدا میکند. هی دارد به سمت حقایق نزدیک میشود. بالا به آن ذات حقیقت که حقتعالی است، دارد نزدیک میشود. بالا میرود. هی ایمانش و طمأنینهاش بیشتر میشود. آرامشش بیشتر میشود. باورش بیشتر میشود. دورتر میشود. مریّهاش بیشتر میشود. تردید و تشویشش بیشتر میشود نسبت به حقیقت. هی حق برایش بیشتر گم میشود. «مِنْهُ» نسبت به آن حقایق. تا آخر عمر از این ایمان محرومند و در شک نسبت به این قرآن، نسبت به این قیامت، نسبت به این حقایق، نسبت به همه اینها در شک. و تا کی؟ تا اینکه «ساعت» بیاید. «ساعت» که میآید پس میزند این حجابها را. پس بزند حقیقت را ببینند. تا وقتی که این حجاب با ساعت دیگر خودشان فعال نشود. چون سعی نکردند: «لَیْسَ الْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى». اگر خودش سعی میکرد، حجابها را در همین دنیا کنار میزد. «فَاسْعَوْا إِلَى ذِکْرِ اللَّهِ» میشد. با سعیش میآمد ذکر خدا و توجه و حقیقت را میدید. این چون اهل سعی نبود، با «ساعت» میآید. حقیقت برایش معلوم میشود. با قیامت آن میآید همه اینها را پس میزند. حقیقت را بهش نشان میدهد. بغتةً هم هست برایش دیگر. چون قلب قیامتی که نداشته. آنّیهای برای او. یکهوییه، ناگهانیه. قلب قیامتی اگر داشته باشد، ناگهانی نیست. اصلاً خودش در قیامت حاضر است. آنی که قلب قیامتی ندارد که عموم ناس این شکلیاند، دائماً در نوسانند. اینها باید بیاید ساعت. یکهو همه چیز را پس بزند. «بغتة» حقایق برایشان معلوم بشود. و یا ساعت بیاید یا «أَوْ یَأْتِیَهُمْ عَذَابُ یَوْمٍ عَقِیمٍ». بعد این ساعت که روزه. روز قیام آن میآید. یا ساعت بیاید یا روز قیامت. یعنی حتی ساعت هم که میآید هنوز باز از آن پرده در نمیآید. باید خودت «روز قیامت» بشوی که از آن تهدید در بیاید. چون ساعت پس زدن دنیاست. پس زدن مادیات. بعدش قیامت میآید. یا باید ساعت بیاید که اینها آنهایی که در کفرشان باز یک آب پاکترند. اینها دائماً در مریة هستند تا آن وقت. دائماً در تردید و تشویشند تا آن وقتی که «ساعت» بیاید. یا نه، حتی «ساعت» هم نه. «عذاب یوم عقیم» بیاید. روز قیامت تبدیل به «یوم عقیم» میکند.
**مفهوم «یوم عقیم»**
خیلی زیباست. باز به آن آیات اولی که سوره مبارکه حج با هم گفتگو کردیم که «زایش ملکوتی». فرمود که من اینها را دادم تا علم پیدا بکنیم. اول سوره مبارکه حج خاطرتان هست خواندیم. یک اشاره فقط سریع بهش بکنم این بود آیهاش. فرمود که: «إِنَّا خَلَقْنَاکُمْ مِنْ تُرَابٍ» و اینها، «مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْءٍ». آنجا بحث علم را مطرح کرده بود. خب، بعد بحث زایش را داشتیم. کز این تولد، ما زایش ملکوتی داریم. «یوم عقیم» روزی است که دیگر زایش دنیا تا دنیاست و تا در دنیا هستیم، زایش ملکوتی داریم. میتوانیم از اینجا در عالم بالاتر زایش داشته باشیم. به آن عالم بالاتر که رفتیم، دیگر زایشی نیست. چون آنجا خودش آثار زایش ملکوتی است که آنجا میبینیم کجا این را تولیدش کردیم تو دنیا. لذا تو سوره حدید هم فرمود به اینها میگویند: «انظرونا نقتبس من نورکم». منافقین به مومنین میگویند: «اینجا نور بدهید». میگویند: «اینجا نور نمیدهیم. نور میخواهی برگرد دنیا. به آن عالم پایین. عالم پایینتر. آنجا برو نور تولید کنی که اینجا نور داشته باشی. اینجا دیگر زایشی نیست.» نه که در برزخ تا حدودی زایش هست هنوز، ولی در قیامت دیگر زایش نداریم. عقیم بودنش به این معناست. روزی است که ازش زایش ملکوتی فقط آثار است. هیچ تولیدی دیگر نداری.
خب، این هم از این آیه و این صفحه به حمدالله به پایان رسید.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سوم
تفسیر سوره حج
جلسه چهارم
تفسیر سوره حج
جلسه پنجم
تفسیر سوره حج
جلسه ششم
تفسیر سوره حج
جلسه هفتم
تفسیر سوره حج
جلسه نهم
تفسیر سوره حج
جلسه دهم
تفسیر سوره حج
جلسه یازدهم
تفسیر سوره حج
در حال بارگذاری نظرات...